چت رومclose
هميشه يكي هست
هميشه يكي هست

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1412
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه :
بلبل دختري كه روزگار سختي رو گذرونده . مشكلات و سختي ها از اون به جاي يه دختر با احساساتي لطيف يه پسري ساخته كه بتونه گليم خودش و از آب بيرون بكشه . روزگار براش موقعيت هايي رو رقم ميزنه كه زندگيش و دست خوش تغييراتي ميكنه و باعث ميشه از حالت تدافعي و پسرونه ي خودش خارج بشه و هويت دخترونه ي خودش و دوباره پيدا كنه . . .


امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
فصل اول

- هوي عمله كجايي ؟ حواست به جلو پات نيست ؟ ميخواي خودت و بكشي چرا بقيه رو تو دردسر ميندازي ؟
اخمام و تو هم كشيدم و سرم و آوردم بالا راننده پسر جووني بود ماشينشم پرايد بود مثل خودش با داد گفتم :
- عمله هفت جدته . رات و بكش برو .
تو چشمام خيره شد و با پوزخند گفت :
- مثلا نرم چيكار ميكني ؟
نفسم و پر صدا بيرون دادم . حالا هي بهشون وقت بده فرار كنن خودشون تنشون ميخاره ! همونجوري كه دستام توي جيب كاپشن رنگ و رو رفتم بود به سمتش رفتم و با بيخيالي ذاتيم گفتم :
- اگه سرت به تنت زيادي كرده يه دقيقه ديگه اينجا وايسا تا بهت نشون بدم .
دوباره نيشخند زد و گفت :
- مثلا از دست يه دختر غربتي چه كاري بر مياد ؟
- ببين داداش اينجا محلمه ! همه من و ميشناسن . كافيه يه ندا بدم بچه ها بريزن اينجا . شير فهم شد ؟ گاز ماشينت و بگير و برو .
تو همين حين كه مرد جوون در حال سبك و سنگين كردن حرفام بود صداي اكبر خرسه رو از پشت سرم شنيدم :
- بلبل چيزي شده ؟
رنگ چهره ي پسر جوون و ديدم كه به وضوح پريد با خونسردي گفتم :
- نه اكبر وايسا منم بيام .
روم و از پسر گرفتم و به سمت اكبر رفتم . اكبر يكي از بچه هاي محلمون بود . از صبح تا شب كارش خوردن بود . به خاطر چاقي بيش از حدش همه بهش لقب خرس و داده بودن ! البته پر بيراه هم نبود ! عرضش تقريبا كم از دروازه فوتبال نداشت ! هميشه هم سر كوچه با يه ساندويچ مينشست و رفت و آمدارو تماشا ميكرد . يه باباي پير داشت كه روزي 100 بار از دست اكبر ميمرد و زنده ميشد . نه حاضر بود فكري به حال وزنش كنه نه اينكه سر يه كاري بره ! ولي در كل بچه ي خوبي بود . معصوميت و مهربوني خاصي توي صورت گرد و سياهش بود . معرفتش حرف نداشت و يكي از رفيقام حساب ميشد . مثل هميشه يه ساندويچ دستش بود و مشغول خوردن بود . نزديكش رسيدم . با دست كوبيدم تو شكمش و گفتم :
- تو هنوز يه فكري به حال اين دنبه ها نكردي ؟ دِ انقدر نخور آخرش ميپكي !
- تو رو سننه ؟!
شونه هام و انداختم بالا و گفتم :
- به من چه اصلا بخور !
- امروز دُكي سراغت و ميگرفت .
- دُكي ؟! سراغ من ؟ باز چي شده مارو خفت كرده ؟
- چه ميدونم ولي شاكي بود ناجور !
نگاهي به صورتش كردم و گفتم :
- پاك كن اون سس كوفتي رو از كنار لبت ! عين آدم بخور حالمون و گرفتي !
با آستينش صورتش و پاك كرد و گفت :
- الان ميري پيشش ؟
- نه بابا كي الان حوصله ي توپ و تشر داره . خستم ميرم خونه . صبح شايد يه سر بهش زدم .
- خسته اي ؟! مثلا چيكار كردي ؟ جيب بري هم مگه خستگي داره ؟
نيشخند زدم و گفتم :
- تورو سننه ؟ من رفتم . توام كمتر بلومبون خرسه !
بدون حرف ديگه اي از اكبر خرسه جدا شدم . دوباره روز تموم شده بود و بايد برميگشتم به همون دخمه ي هميشگيم ! جايي كه اصلا نميشد بهش گفت خونه ! بيشتر شكل گدا خونه بود .
كليدم و توي قفل زهوار در رفته چرخوندم و وارد شدم . ميخواستم بي سر و صدا وارد شم . دوباره حوصله ي غرغر شنيدن و تيكه رو نداشتم . همين كه خواستم برم سمت اتاقم صداي زنگ دار اقدس خانوم تو گوشم پيچيد ! " اين عفريته هنوز بيداره ؟! "
- چه عجب اومدي خونه ! دختر تو خجالت نميكشي تا اين ساعت بيروني ؟!
برگشتم سمتش و گفتم :
- عليك سلام اقدس خانوم ! دنبال يه لقمه نون حلال بودم به جون شما !
اخماش و تو هم كشيد و گفت :
- جون عمه جونت ! يكم شبا زودتر بيا خونه . به خدا مردمم يه نفس راحت ميكشن از دستت . يه جيب بر كمتر زندگي راحت تر !
اخمام و تو هم كشيدم . مثل اينكه اين ول كن نبود گفتم :
- تو قيممي يا وكيل وصيم ؟ دِ سرت و بكن تو زندگيت پيري به من چيكار داري تو ؟
از كوره در رفت با حرفم گفت :
- بد كردم بهت خونه دادم ؟ بايد جل و پلاست و بريزم تو خيابون تا ديگه واسه من بلبل زبوني نكني دختره ي دزد ! توام پس فردا ميشي عين اون باباي عمليت !
بدون توجه به حرفش به سمت اتاقم رفتم . ديگه انقدر اينارو شنيده بودم سيب زميني بي رگ شده بودم . واسم فرقي نداشت ديگه چي بارم ميكنه ! دوباره گفت :
- كجا داري ميري ؟ فردا زودتر بياي خونه ها . آبروم و جلو در و همسايه داري ميبري !
پوزخند زدم . " كي نگران آبروش بود ! يكي نبود بگه اگه تو آبرو داشتي كه ساعت 11 شب نمي اومدي بيرون هوار بكشي ! "
بي اعتنا خودم و انداختم تو اتاقم و كلاهم و از سرم برداشتم . كنار بخاري رفتم و دستام و روش گرفتم . چقدر بيرون سرد بود !
هر شب كه وارد اين خونه ميشدم با خودم ميگفتم كاش يه پول و پله ي درست و حسابي گيرم بياد بتونم از اين گدا خونه برم يه جاي ديگه ! ولي كجاي اين شهر درن دشت همچين پولي رو واسه من بدبخت گذاشته بودن ؟ همون جا كنار بخاري روي زمين ولو شدم . خونه ي بدي نبود ولي صاحب خونه ي گندي داشت !
يه خونه ي بزرگ كلنگي بود كه دور تا دورش اتاقاي كوچيك بود . اقدس خانوم بعد از مرگ شوهرش اينجا بهش ارث رسيده بود . بچه كه نداشت فقط خودش بود و خودش ! چند تا از اتاقاش و براي گذرون زندگيش اجاره داده بود كه يكي از اين اتاقاش و من و باباي معتادم اجاره كرده بوديم . ولي همين دو سال پيش انقدر بابام مواد زد كه سنكوپ كرد و مرد . اصلا حتي 1 قطره اشكم براش نريختم . لياقتش و نداشت انقدر خودش و توي مواد غرق كرده بود كه همش تو هپروت بود اصلا نميدونست دختري هم داره . انگار براش مهم نبودم ! تا جايي هم كه يادمه مادر نداشتم . يه عده ميگفتن سر زا رفته يه عده ي ديگه هم ميگفتن انقدر بابام زدش كه بعد از زايمانش مرد . تو اين دنيا خودم بودم فقط ! چند تا دوستم دور و برم بودن . كه همشون پسر و هم تيپ خودم بودن . با اينكه دختر بودم ولي حس و حال و احساسات يه دختر و نداشتم . هميشه توي خيابونا بودم . واسه ي دفاع از خودمم كه شده بود بايد قوي ميبودم ! اين قوي بودن روحيه ي يه دختر و نمي طلبيد بايد مثل يه پسر رفتار ميكردم كه كسي طرفم نياد و فكر ناجور نكنه در موردم . همه ي هم محليا بلبل صدام ميزدن . انقدر با اين اسم من و صدا كرده بودن كه اصلا اسم اصليم يادم رفته بود ! اينم فقط به خاطر وراجيايي كه ميكردم روم گذاشتن ! همه ميگفتن از بچگي وراج بودم . ديگه به اسمم عادت كردم . فكر ميكنم همه اسم اصليم و فراموش كردن ! خودمم فراموشش كردم . توي شناسنامه اسمم سُرمه بود ! بدم نميومد از اسمم يعني چجوري بگم خيلي هم دوستش داشتم ولي خودم و سرمه نميدونستم . به نظر خودم سرمه يه دختري بود كه خيلي احساساتي بود . چهره اش دخترونه بود و لباساي دخترونه ميپوشيد . انقدر ظريف بود كه ناخودآگاه يكي بايد ازش حمايت ميكرد . ولي اين جور چيزا با شخصيت من جور نبود . من دقيقا نقطه ي مقابل سرمه بودم . زمخت و بي احساس !
20 سالم بود تا دوم دبيرستان بيشتر درس نخونده بودم . يعني باباي معتاد و خرج زندگي نميذاشت كه درس بخونم . هر چند خودمم زياد علاقه اي نداشتم . حوصله ي اينكه هر دقيقه بچه ها به خاطر اخلاقام و رفتارام عصبانيم كنن و نداشتم . خوب طبيعي هم بود برخوردشون ، بين اون همه دختر من واقعا اونجا چيكار ميكردم ؟!
توي همون دوره هاي بي پولي و بدبختيمون بوديم كه با مهدي جيب بر آشنا شدم . يكي از بچه هاي محل بود كه كم پيش ميومد با كسي دم خور بشه خيلي سرد و جدي بود . شوخي با كسي نداشت . با اينكه جثه ي ريزي داشت ولي خيلي زبر و زرنگ بود . هر كاري ازش بر ميومد ! قد متوسطي داشت و پوست صورتش سبزه ي سير بود . جثه ي لاغري داشت . ولي چشم و ابروي مشكيش جذبه ي خاصي داشت كه باعث ميشد از پير و جوون ازش حساب ببرن و بترسن ! يه جورايي خوشم اومده بود ازش . يكم آمارش و از اين و اون گرفتم و بالاخره خودم و آويزونش كردم . هر چي ميگفتم ميخوام يادم بدي چيكار كنم زير بار نميرفت و هي پسم ميزد ولي من سيريش تر از اين حرفا بودم اين وراجيامم بالاخره يه جايي به درد خورد ! انقدر مخش و خوردم تا آخرش قبول كرد كه بشم دستيارش ! از صبح تا شب تو خيابونا راه ميفتاديم و جيباي پر پول مردم و زير نظر ميگرفتيم به شكلاي مختلف جيبشون و ميزديم . اوايلش كه من كاري نميكردم بيشتر نگاه ميكردم و بعضي وقتام تو دست و پاي مهدي ميپيچيدم ولي مهدي كه از وضع زندگيم كم و بيش با خبر بود يه قسمتي از پولي كه در مي آورديم و بهم ميداد و من با ذوق و شوق پولام و نگه ميداشتم . اينجور مهربونيا از مهدي با اون شخصيت جدي و مسخره اي كه داشت بعيد بود ولي خوب همين كه بهم پولارو ميداد خوشم ميومد !
البته اون پولا زياد دستم دووم نمياورد باباي عمليم همه رو دود ميكرد !
ولي يكم كه از كارم با مهدي گذشت ديگه وارد شده بودم . حتي يه جاهايي مهدي سوژه رو نشونم ميداد و من همه كارارو ميكردم !
تا اينكه بابام مرد و ديگه پولام و پس انداز ميكردم . البته نصف بيشترش واسه پول اجاره خونه و پول خورد و خوراكم ميرفت . ولي يه قسمت كميش واسم ميموند و سعي ميكردم جمعش كنم تا از اون گداخونه بذارم و برم .
اقدس خانوم نه تنها من بلكه خون تك تك مستاجراش و هر روز تو شيشه ميكرد . اكثرا كسايي هم كه اونجا بودن چاره اي جز تحمل نداشتن . با اين قيمتاي سرسام آور خونه ي اقدس خانوم تنها مورد اكازيون بود !
به جز من 3 تا خانواده ي ديگه هم توي اون خونه زندگي ميكردن . خانواده ي لطفي كه يه زن و شوهر تنها بودن و حقوق بخور و نمير معلمي ميگرفتن و روزگارشون و يه جوري بالاخره ميگذروندن كلا خانواده ي بي سر و صدايي بودن و كاري به كار كسي نداشتن . يكي ديگه خانواده ي صابري بودن كه فقط 1 دختر كوچولوي شيرين به اسم پريناز داشتن . تنها دوست من توي اون خونه ي به اين بزرگي فقط پريناز كوچولو بود . حتي با وجود بد خلقياي سرور خانوم مامان پريناز كه اصرار داشت دخترش با من حرف نزنه بازم اثري توي من نداشت و عاشق مهربونيا و شيرين زبونياي پريناز بودم . بر خلاف خانوم لطفي سرور خانوم بدتر از اقدس بود به همه چي كار داشت و از صبح مينشست تو حياط و به اين و اون گير ميداد .
خانواده ي سوم هم يه مادر و پسر تنها بودن . مادره از ترس اينكه من پسرش و تور نكنم نميذاشت اصلا من و ببينه ! من تو چه فكري بودم اينا تو چه فكري بودن ! كلا 1 بارم بيشتر پسرش و نديدم . اسمش رضا بود . از قيافش معلوم بود از سادگي افتضاحه ! خوب حقم داشت از بس مادرش تو خونه نگهش داشته بود و آبم دستش ميداد !
از جام بلند شدم . بر عكس شباي ديگه كه به محض وارد شدن به اتاقم از خستگي غش ميكردم امشب خوابم نميبرد . لباسام و با شلوار گشاد مشكي كه رنگ و روش رفته بود و پليور خاكستري كه 2 سايز ازم بزرگتر بود ! عوض كردم . لحاف و تشكم و كنار بخاري پهن كردم و دراز كشيدم . يعني دُكي باهام چيكار داشت ؟!
دُكي مرد مسني بود . كه ميشد گفت ريش سفيد محلمونه ! همه يه جور خاصي رو حرفش حساب ميكنن و يه جورايي هم مدام جووناي محل و نصيحت ميكنه ! چقدرم كه اين نصيحتا افاقه ميكنه ! نه كه همه ي جوونا سر به راه شدن و دست از كار خلاف برداشتن ! مرد خوب و بي آزاري بود . ناخودآگاه دلت ميخواست به اون صورت مهربون و نوراني اعتماد كني ولي انقدر تو گوشت حرفاي مختلف ميخوند كه اعصاب آدم و به هم ميريخت . بچه هاي محل بهش ميگفتن دُكي البته دليل خاصي نداشت و اصلا نميدونم اين دُكي و كي تو دهن بقيه انداخت ولي هر چي كه بود كسي جلوي خودش جرات نداشت اينجوري صداش كنه ! همه بهش ميگفتن حاجي . يا مثلا حاج علي ! البته باز حاج علي رو فقط دوستاي جون جونيش ميگفتن !
حوصله ي اينكه فردا توپ و تشر بشنفم و نداشتم . ولي چاره چيه دُكي امر كرده اگه نميرفتم از زير سنگم بود پيدام ميكرد !
چشمام و بستم و تصميم گرفتم فردا به مسائل فردا فكر كنم . الان وقت استراحت بود .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
****
صبح با سر و صداي اقدس كه از بيرون ميومد از خواب پريدم فكر كنم باز داشت با همسايه ها دعوا ميكرد . " اه اين زن انگار زندگي نداره . سرش درد ميكنه واسه دعوا " سرم و زير لحافم بردم تا كمتر صداش و بشنوم . ولي مگه ميشد صداي جيغ اقدس و نشنيد ؟!
ديگه خواب معني نداشت . پاشم برم دنبال كار و زندگيم . يه لحظه خودمم خندم گرفت ! كار ؟! از كي تا حالا به جيب بري هم ميگفتن كار ؟!
كلاهم و سرم كردم و از اتاق رفتم بيرون . دستشويي بيرون توي حياط بود و بايد از جلوي چشماي تيز بين اقدس رد ميشدم . خدا كنه امروز و ديگه بيخيال دعوا بشه .
از جلوش رد شدم ولي چيزي بهم نگفت . تعجب كردم و آفتاب از كدوم طرف در اومده بود ؟! حتما دعواهاش و با همسايه كرده ديگه خالي شده . كسي توي دستشويي بود . تقه اي به در زدم و كنار در وايسادم . پاي راستم و به ديوار زدم و حياط و از نظر گذروندم . فقط اقدس توي حياط بود . عجيب بود كه اين موقع كسي توي اين خونه نبود ! اينجا هميشه مثل خونه ي قمر خانوم بود . شلوغ و در هم بر هم . انقدر آدم ميومد و ميرفت كه اصلا نصفشون و نميشناختم . ولي همشون و اقدس ميشناخت !
دوباره تقه اي به در زدم و بلند گفتم :
- دِ بجنب مگه دستشويي شخصيه ؟!
صداي غرغر مردي رو از توي دستشويي شنيدم و بعد هم صداي باز شدن در و ! باباي پريناز بود . اخمام و تو هم كردم و وارد دستشويي شدم . كلاهم و برداشتم صورتم و شستم و نگاهي به موهام كردم . داشت دوباره بلند ميشد . بايد برم سلموني سر كوچه واسم كوتاهش كنه .
از دستشويي اومدم بيرون . سرما به صورت خيسم ميخورد و باعث ميشد لرز كنم . سريع اومدم توي اتاقم و دستام و روي بخاري گرفتم . يكم كه گرم شدم به سمت لباسام رفتم . بايد ميرفتم پيش دُكي .
شلوار جين كهنم و پوشيدم . خيلي وقت بود كه هيچ لباسي واسه ي خودم نخريده بودم . كاپشن نسبتا بلند و گشادمم تنم كردم . طبق معمول موهامم داخل كلاهم كردم و از در زدم بيرون . توي كوچه حسن بقچه رو ديدم ! بيچاره موهاش زيادي فر بود يه جورايي سرش عين بقچه بود به خاطر موهاش ، واسه همين همه بچه هاي محل اينجوري صداش ميزدن .
- چطوري بقچه ؟
- نگاهي بهم كرد و گفت :
- تو بهتري ! شنيدم دُكي احضارت كرده باز چه غلطي كردي ؟
به سمتش رفتم و از نون بربرياي تازه اي كه تو دستش بود تكه اي كندم و همونجور كه ميخوردم گفتم :
- خودت ميدوني كه دُكي گيره ! وگرنه به مرگ خودت ميدوني كه من اهل هيچي نيستم !
خنديد و گفت :
- مرگ خودت حيف نون ! من برم تا نونا خشك نشده .
همونجوري كه ميرفت گفت :
- عصر هستي ؟
سرم و تكون دادم و گفتم :
- آره هستم . امشب برنامه اي ندارم .
- پس جاي هميشگي ميبينمت .
دستي براش تكون دادم و راهي مغازه ي دُكي شدم . به مغازه ي پارچه فروشي رسيدم . نفس عميقي كشيدم " خدا آخر و عاقبتم و به خير كنه ! اينجا رفتن با خودم بود برگشتنم با خدا !"
بالاخره شك و دو دلي رو كنار گذاشتم و رفتم تو مغازه !
- سلام حاجي .
سرش و بالا گرفت و به محض اينكه من و ديد اخماش و كشيد تو هم :
- چه سلامي ؟ چه عليكي ؟
- چي شده حاجي ؟ هر چي بوده به جون اكبر خرسه غلط گزارش دادن . شما كه ديگه مارو ميشناسي . ما تو دست و بال خودتون بزرگ شديم . . .
حرفم و قطع كرد و گفت :
- بچه دو دقيقه زبون به دهن بگير ببينم .
ساكت شدم و گفتم :
- چشم حاجي بفرماييد
چپ چپي نگاهم كرد و گفت :
- از كارات و جاهايي كه با مهدي جيب بر ميري خبر دارم . مگه قرار نشد تموم كني اين كارارو ؟ آخه من چند بار از طرف تو به اين اقدس خانوم قول بدم كه درست ميشي ؟! آبروي اون بنده خدا رو هم تو در و همسايه بردي . همه ميگن خونش و به يه دختر . . .
نفسي تازه كرد و دستي به ريش بلند و سفيدش كشيد و گفت :
- استغفرالله ! نا سلامتي تو دختري . يه روسري سرت كن بابا جون . كمتر با اين پسراي محل بگو و بخند كن . شب زود برو خونه . آخه مردم در موردت چي فكر ميكنن ؟ واسه خودت مهم نيست ؟
حوصلم از حرفاي تكراريش داشت سر ميرفت . پس اقدس شكايت كرده بود ! اقدس خانوم حالا ببين چه بلايي به سرت بيارم !
- حاجي در دروازه رو ميشه بست ولي در دهن اين جماعت و نميشه . بيخيالي طي كن حاجي !
- دِ آخه اين طرز حرف زدن يه دختره ؟ يه نگاه به اطرافت بنداز . با 4 تا دختر رفت و آمد كن ببين دنيا دست كيه ! پس فردا ايشالله يكي مياد خواستگاريت تو بايد متين باشي بابا جون . اينجوري تا آخرش تنها ميمونيا . بالاخره تو زني بايد سايه ي يه مرد بالا سرت باشه . زن كه نميتونه تنهايي از پس كار خودش بر بياد آخه .
ديگه كم كم حرفاش داشت عصبانيم ميكرد ! يكي نبود بهش بگه آخه پير مرد خجالت بكش من زنايي رو ميشناسم كه دو برابر مردا مرد ترن ! همونجوري كه به سمت در مغازه ميرفتم برگشتم و گفتم :
- حاجي من نياز به آقا بالا سر ندارم زت زياد .
از در مغازه اومدم بيرون . ديگه هم هر چي صدام كرد برنگشتم جوابش و بدم . حاجي بود درست احترامش واجب ! ولي دليل نميشه هر حرفي رو بدون اينكه سبك سنگين كنه بزنه كه !
طبق معمول هميشه يه راست رفتم دم در خونه ي مهدي جيب بر . دو تا تك زنگ زدم و وايسادم تا در باز بشه . خودش در و باز كرد . لباساي تو خونه تنش بود گفت :
- دير كردي امروز .
از جلو در كنار رفت . رفتم تو و در و بستم گفتم :
- اين دُكي مخم و كار گرفته بود .
سريع سرش و به سمتم برگردوند و با اخم هميشگيش گفت :
- خوب ؟ كه چي ؟
هنوزم يكم از اين اخم و تَخماش ميترسيدم ولي هميشه سعي ميكردم جلوش خونسرد باشم . شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
- چه ميدونم . چرت و پرتاي هميشگي . باز اين اقدس زيادي حرف زده . به دُكي گفته من و نصيحت كنه .
مهدي پشتش و بهم كرد و داخل اتاقش رفت . منم به دنبالش رفتم و همينجوري يه ريز ميگفتم :
- ميگفت با تو نگردم و اين كارارو كنار بذارم . ميگفت روسري سرم كنم و دخترونه رفتار كنم . چه ميدونم فكر كنم خيالات برش داشته كه شوهرم بده . ميگفت پس فردا خواستگار مياد واست تو بايد متين باشي و از اين خزعبلات . آخه كي مياد مارو بگيره ! اونم بين اين همه دختر ترگل ورگل !
مهدي روش و به سمتم برگردوند . خبري از اخماش نبود ولي صورتش بي حس بود . نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم :
- خوب تو بگو . امروز چه كاره ايم ؟
مهدي همونجوري كه واسه خودش چاي ميريخت گفت :
- امروز جايي كار دارم . تو برو خونه امروز خبري از كاسبي نيست .
- جون مهدي نكن همچين با من ! من برم ور دست اقدس بشينم چي بگم آخه ؟ منم باهات ميام .
نگاه پر جذبش و بهم انداخت و گفت :
- دِ ميگم برو خونه بگو چشم .
اينم باز اخلاقش جهنمي شد ! گفتم :
- خيلي خوب پس من رفتم .
- صبحونه خوردي ؟
- نه ميرم تو راه يه چيزي ميگيرم ميخورم .
- بيا بشين با هم بخوريم منم نخوردم .
- نه ميرم .
- بشين .
رو حرفش حرف نزدم كنار سفره ي كوچيكي كه پهن كرده بود نشستم و مشغول خوردن شدم .مهدي اخماش تو هم بود و حسابي رفته بود تو فكر . گفتم :
- چته امروز ؟ كشتيات غرق شدن ؟
نگاهي بهم كرد و گفت :
- ميميري دو دقيقه حرف نزني ؟
سري تكون دادم و گفتم :
- آره . بيراه نيست كه بهم ميگن بلبل ديگه !
استكان خالي چاييش و روي نعلبكي گذاشت و از جاش بلند شد .
- من ميرم حاضر شم . زود بخور سفره رو هم جمع كن .
- جون مهدي تعارف نكنيا . من غلامتم اصلا .
بدون توجه به حرفم رفت تا لباساش و بپوشه . منم سريع از جام بلند شدم و سفره رو جمع كردم . چند دقيقه اي منتظرش موندم ولي از اتاق بيرون نيومد بلند گفتم :
- مهدي من برم ؟ كاريم نداري ؟
- نه خداحافظ .
چقدر امروز اين عجيب شده بود . شونه هام و بالا انداختم و از خونش خارج شدم . حالا بايد كجا ميرفتم ؟ تصميم گرفتم برم سلموني . قدمام و تند تر كردم و به سمت سلموني مردونه اي كه سر كوچمون بود رفتم . سرش حسابي شلوغ بود . احمد آقا ( آرايشگر ) به محض اينكه من و ديد گفت :
- به سلام بلبل . از اين ورا .
- سلام احمد آقا . موهام بلند شده اومدم پيشت كه يكم صاف و صوفش كني .
- اون دفعم كه بهت گفتم . اگه يكي بياد و تورو اينجا ببينه واسه ما بد ميشه . آرايشگاه زنونه 1 كوچه پايين تره .
كلافه گفتم :
- احمد آقا جون تورو خدا من و سر ندوون . من اينجا راه دستمه . بزن بره قربونت كسي نمياد ببينه .
احمد آقا نفسي كشيد و گفت :
- امان از تو . خيلي خوب بگير بشين تا نوبتت بشه .
روي تنها صندلي كه خالي مونده بود نشستم . تازه نگاهي به اطرافم انداختم . همه ي مشتريها نگاهشون و با كنجكاوي به من دوخته بودن . بي توجه به همشون به در و ديوار زل زده بودم .
بالاخره بعد از كلي صبر كردن نوبتم شد . نشستم روي صندلي مخصوص و كلاهم و در آوردم . احمد آقا موهام و برام يكم كوتاه تر از حدي كه بود كرد و بعد از اينكه پول و دادم از سلموني اومدم بيرون . خوب اينم از موهام حالا بايد چيكار ميكردم ؟
به سمت بقالي رفتم و يه سري خورده ريز واسه خونه خريدم و راهي شدم . مثل اينكه امروز هر جور بود بايد اقدس خانوم و تحمل ميكردم !
عين كاروونسرا در خونه باز بود . روزا هميشه همينجوري بود . انگار حياط خونه ي اقدس خانوم سر كوچه بود ! هر چقدر اين كوچه رفت و اومد داشت خونه ي اقدسم داشت !
اقدس با چند تا از خانوماي همسايه توي حياط نشسته بودن و حرف ميزدن . معلوم نبود باز داشتن غيبت كدوم مادر مرده اي رو ميكردن ! اين حرفاشون ميتونست زندگي يه آدم و زير و رو كنه !
از جلوي خانوما رد شدم و سعي كردم نگاهاي چپ چپشون و نديده بگيرم . خودم و انداختم توي اتاقم و در و بستم . نفسم و پر صدا بيرون دادم . حالا بايد چيكار ميكردم ؟ كيسه ي خريدم و توي يخچال كوچيكي كه كنار اتاق داشتم جا دادم و كنار بخاري نشستم . هر روز كه ميگذره بيشتر دوست دارم از اينجا فرار كنم . نگاهم و دور تا دور اتاقم ميچرخونم . وسايل چنداني نداشتم . يه فرش كوچيك 9 متري وسط اتاق انداخته بودم و يه يخچال كوچيكم يه گوشه گذاشته بودم . براي پخت و پزهايي هم كه گاهي انجام ميدادم يه گاز پيك نيكي كوچيك داشتم . چند دست لباسي رو هم كه داشتم و به چوب لباسي كه گوشه ي اتاق بود آويزون كرده بودم . يه بخاري و يه دست لحاف و تشكتم بيشتر نداشتم . از دار دنيا فقط همينارو داشتم . نه تلويزيوني ! نه حتي راديويي ! تنها وسيله ي با ارزشي كه داشتم موبايلم بود كه به اصرار مهدي خريده بودم . اونم فقط پول سيم كارتش و خودم داده بودم كه 10 هزار تومنم نشد . گوشي رو مهدي برام خريد . گفت به عنوان قرض ولي وقتي ميخوام پولش و بهش بدم هر دفعه قبول نميكنه . البته همچين گوشي تاپي هم نيست . به قول اكبر خرسه كه ميگه چراغ قوش بيشتر از خود گوشيه به درد ميخوره !
ولي خوب من به همينم راضي بودم . مهدي چند وقتي بود كه رفتاراش باهام عوض شده بود . زيادي مهربوني ميكرد . البته اخلاقش و نميگما ! اصلا تو مرامش نبود كه بخنده ! ولي با كاراش بدجور آدم و نمك گير ميكرد . البته من هميشه ميذارمش پاي معرفتش .
دوباره ياد حرفاي صبح دُكي افتادم . واقعا كي حاضر ميشد بياد من و بگيره ؟ من و ؟ بلبل ؟ هه ! چه خيالات خامي .
از جام بلند شدم و توي آينه ي كوچيكي كه روي ديوار بود به خودم نگاه كردم . موهاي تازه كوتاه شدم واقعا قيافم و مثل يه پسر كرده بود . همه توي كوچه و خيابون با اولين نگاهي كه ميديدنم فكر ميكردن پسرم ولي به قول مهدي تا دهن باز ميكردم صدام داد ميزد كه دخترم .
چشماي درشت و عسلي رنگي داشتم . مژه هامم بلند و حالت دار بود ولي ابروهاي پر و بي حالتم اجازه نميداد چشمام زياد نظر كسي رو جلب كنه . نگاهي به پشت لبم انداختم . اگه خيلي دقت ميكردم ميتونستم موهايي كه بالاي لبم جا خوش كرده رو كاملا ببينم ولي خوب چون موهام بور بود زياد معلوم نبود ولي خوب اين دليل نميشد كه وجودشون و بشه انكار كرد ! پوست گندمي داشتم و لبهامم ميشد گفت خوش فرمه ! در كل از قيافم راضي بودم . كلا هر كي نگاهم ميكرد توي دختر بودنم شك ميكردم اونم فقط به خاطر موها و ابروهاي پرم بود . قد و هيكل باريك و كوتاهي داشتم . قدم تقريبا 160 سانت بود . حالا 1 يا 2 سانت بيشتر ! اندامم هم ظريف و باريك بود . اكبر خرسه هميشه ميگفت اگه اسمت بلبل نبود ترجيح ميدادم بهت بگم استخون ! خوب حقم داره در مقابل خودش من مثل چوب كبريت ميمونم !
نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم " خر نشو بلبل ! كي عاشق تو ميشه ؟ اونم با اين سر و وضع ؟ تو هميشه هميني كه هستي ميموني . مگه اينكه خودت يه فكري بكني و از اين منجلاب در بياي ! حاليته ؟ "
هر روز به خودم قول ميدادم كه تلاش كنم تا از اين وضعيت خلاص بشم . ولي زمان ميبرد .
براي نهار روي گاز پيك نيكيم نيمرو درست كردم و خوردم . بعد از نيمرو يه چرت ميچسبيد كنار بخاري ولو شدم و چشمام و بستم .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
****
نگاهي به اطرافم كردم هوا داشت كم كم تاريك ميشد . ساعت حدوداي 5 بود . از جام بلند شدم و لباسام و مرتب كردم دوباره كاپشنم و پوشيدم و از در خونه زدم بيرون . خبري از هياهوي هميشگي تو حياط نبود . امروز از صبح پريناز و نديده بودم . حسابي دلم براش تنگ شده بود .
قدم توي كوچه گذاشتم . هوا سوز بدي داشت . يقه ي كاپشنم و بالا تر آوردم تا از سرما در امان باشم ولي با اون لباسا بعيد بود گرم بشم . به سمت محل قرارم با بچه ها رفتم . اكثر اوقات اونجا جمع ميشديم . تقريبا سر خيابون اصلي محلمون بود . از دور آتيشي كه همه دورش حلقه زده بودن و ديدم . به همه سلام كردم و دستم و روي آتيش گرفتم تا گرم بشه . كم كم خون گرم زير پوستم دويد . با صداي اكبر خرسه به خودم اومدم :
- امروز دُكي چيكارت داشت ؟
- دُكي معمولا چيكار داره ؟ حرف الكي تو گوشم خوند .
حسن بقچه گفت :
- چقدرم كه رو تو تاثير داره ! امروز بابام ميگفت ممد آقا هموني كه لباس فروشي داره پايين كوچمون . ميشناسيش كه ؟
سرم و تكون دادم دوباره گفت :
- دنبال يه ور دست ميگرده . اگه ميري بگم بابا باهاش حرف بزنه ؟
پوزخندي زدم و گفتم :
- با پول جيب بري هنوز هيچي ندارم با پول ور دستي كه ديگه فكر كنم از گرسنگي هم بميرم .
شهرام لاته يكي از بچه ها كه زيادي باهاش دم خور نميشدم گفت :
- از جيب بري كه بهتره !
نگاهشم نكردم . كلا آدم بي جنبه اي بود . از اونايي كه روزي دو بار بايد بهش حالي ميكردي كه حد خودش و بدونه ! بي توجه به حرف شهرام به حسن گفتم :
- حالا چقدري ميخواد مايه بده ؟
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- نميدونم . بايد خودت باهاش حرف بزني . ميخواي ؟
- باس فكر كنم .
- فكرات و كردي خبرم كن .
سرم و آروم تكون دادم . واقعا تا كي ميخواستم جيب مردم و خالي كنم ؟ نميدونم چرا امروز حال و هوام عوض شده بود . يعني حرفاي دُكي مخم و شستشو داده بود ؟ " بلبل به خودت بيا با حرف يه پير مرد كه نبايد قافيه رو ببازي ! " ذهنم و منحرف كردم و سعي كردم گوشم و بدم به حرفاي اكبر خرسه . ولي هر چند لحظه يه بار ميرفتم تو عالم هپروت !
توي همين فكر و خيالا بودم كه مهدي جيب بر و ديدم كه داره رد ميشه . سريع از جمع جدا شدم و به سمتش دويدم :
- مهدي ، مهدي با توام .
با صداي من به خودش اومد و به سمتم برگشت . بهش رسيدم و گفتم :
- فردا چي كاره ايم ؟
- فردا صبح بيا خونم بهت ميگم .
- دوباره مثل امروز نباشه ؟
- تو بيا كارت نباشه .
- باشه پس تا فردا .
بدون خداحافظي از كنارم رد شد . دوباره برگشتم پيش بچه ها و به حرف زدن با اونا ادامه دادم .
****
دوباره صبح با صداي اقدس خانوم از خواب پريدم . انگار نيت كرده بود اين هفته مدام با صداش روي اعصاب من پياده روي كنه !
حوله ي كوچيكي رو برداشتم و روي سرم انداختم از اتاقم رفتم بيرون . حياط شلوغ بود . پريناز كوچولو مشغول لي لي بازي بود . لبخندي روي لبم نشست . با ديدن من به سمتم دويد و با شيرين زبوني گفت :
- سلام بلبل . مياي با هم بپر بپر بازي كنيم ؟
لپش و كشيدم و گفتم :
- سلام زلزله ! بپر بپر بازي ديگه چيه ؟
انگشت اشاره اش و به سمت جايي كه داشت لي لي بازي ميكرد گرفت و گفت :
- از اون بازيا .
خندم گرفت گفتم :
- اون كه اسمش بپر بپر نيست بهش ميگن لي لي .
با چشماي معصومش بهم زل زد و گفت :
- ولي بپر بپر كه قشنگ تره . لي لي يعني چي ؟
وقتي شروع به سوال پرسيدن ميكرد ديگه تمومي نداشت واسه همين گفتم :
- هيچي من اشتباه كردم . بذار برم دستشويي بيام با هم بپر بپر ميكنيم باشه ؟
خنديد و گفت :
- زود بيا .
سري تكون دادم و به سمت دستشويي رفتم . انگار امروز صبح كسي دستشويي و قُرُق نكرده بود ! هميشه هم اينجوري نبود . بعضي صبحا صف دستشويي از صف نونوايي هم شلوغ تر بود !
بعد از شستن دست و صورتم حولم و دوباره رو سرم انداختم و از دستشويي بيرون اومدم . پريناز با ديدنم با دست بهم اشاره كرد كه برم پيشش . لبخند به لب به سمتش دويدم و مشغول بازي شديم . از قصد خودم و ميسوزوندم كه اون ببره . با خنده بهم ميگفت :
- بلبل باخت پريناز برد !
عاشق حرف زدنش بودم . به خاطر پرشهايي كه ميكردم حوله از روي سرم افتاده بود و متوجه نشده بودم . يهو صداي زنگ دار اقدس خانوم و شنيدم :
- دختره ي چشم سفيد روسري كه سرت نميندازي حداقل همون كلاه بي صاحابت و بذار رو سرت . مرد تو اين خونه رد ميشه .
تازه حواسم به حولم رفت . دوباره روي سرم انداختم و گفتم :
- حرص نخور شما . يه نظر حلاله !
عصباني گفت :
- تو آدم نميشي . گفتم حاجي باهات حرف ميزنه به راه مياي . بايد بندازمت از اينجا بيرون تا آدم بشي . اونوقت ببيني كي ديگه به يه دختر با اين وضع خرابش خونه ميده !
تا اومدم حرفي بزنم صداي سرور خانوم و شنيدم :
- ولش كن اقدس خانوم جون . اين همينجوريه ! انگار داري ياسين تو گوش خر ميخوني . به فكر خودش كه نيست ميخواد با اين ادا و اصولاش شوهراي ما رو هم از راه به در كنه . من خوب اينجور دختراي مارمولك و ميشناسم . ولي كور خوندي . آقا صابري نگاه به زن نامحرم نميندازه . چشمش دنبال زن و بچه ي خودشه .
پوزخند زدم و بدون اينكه از كوره در برم گفتم :
- حالا كي مياد نگاه به آقا صابري شما بندازه ؟! مال بد بيخ ريش صاحابش . بيچاره آقا صابري !
نگاهم به چشماي پريناز افتاد . هر بار كه با كسي دعوام ميشد با بغض نگاهم ميكرد . بوسه اي روي گونش كاشتم و از كنارش گذشتم . سرور كه حسابي عصباني شده بود با صداي جيغ مانندي گفت :
- گيس بريده حالا كارت به جايي رسيده كه به آقا صابري حرف مفت ميزني ؟ بدبختي ديگه . دختر كريم عملي بهتر از اين نميشه ديگه .
اقدس خانوم پشت بندش گفت :
- همين امشب جل و پلاست و جمع ميكني از اينجا ميري . شير فهم شدي ؟
پوزخندي تحويلش دادم و گفتم :
- گدا خونت مال خودت و امثال اينا . شوهر بدبختت و دق مرگ كردي حالا نوبت همسايه هاته ؟! اگه توام بخواي ديگه تو اين دخمه نميمونم .
اقدس دستش و به كمرش زد و با چشمايي كه ازش آتيش ميباريد گفت :
- ديگه داري گنده تر از دهنت حرف ميزني ! هِري . خوش اومدي . زودتر از اينا بايد مثل سگ مينداختمت بيرون . تقصير منه كه دلم واسه تنهاييت سوخت . تو مثل گربه ميموني هر چي هم بهت خوبي كنم بازم برميگردي چنگول ميندازي !
پشتم و بهش كردم و به سمت اتاقم رفتم . پشت سرم فحشهايي رو كه نثار خودم و بابام ميكرد و ميشنيدم ولي حوصله ي قيل و قال الكي رو نداشتم . به حرف گربه كوره كه بارون نميومد !
خودم و توي اتاقم انداختم . حالا سرورم ديگه باهاش هم صدا شده بود . اونم از يه جاي ديگه داشت ميسوخت . آمار شوهرش و داشتم كه با بيوه زناي محل ميپريد ولي سرور عين سگ از آقا صابري ميترسيد و جرات نداشت لام تا كام حرف بزنه . حالا داشت دق دليش و سر من در مياورد . مردك هرزه چند بار نگاهاي بدش و روي خودم ديده بودم ولي به پشتوانه ي دوستاي هفت خطي كه داشتم جرات نداشت طرفم بياد . ميدونست هر كاري بكنه بدجور پاش و ميخوره .
ديگه جام تو اون خونه نبود . عجب غلطي كردم گفتم ميرم ها ! حالا كدوم قبرستوني برم ؟ ولي بلبل بود و حرفش هر جور شده بايد تا شب يه جايي جور كنم . حالا موقتي هم بود اشكال نداشت . بايد پوز سرور و اقدس و به خاك ميماليدم .
لباسام و پوشيدم و دوباره از اتاقم بيرون زدم . سرور و اقدس با چشماي به خون نشسته من و نگاه ميكردن . اقدس گفت :
- امشب رفتي هستي ديگه ؟
- آره از اين دخمه ميرم امشب .
با لحن مسخره اي گفت :
- خير پيش . برو ببينم كجا ميخواي سرپناه بهتر از اينجا گير بياري .
داشتم از در بيرون ميرفتم كه پريناز كوچولو دويد و خودش و به من رسوند . هنوزم چشماش ناراحت بود گفت :
- بلبل ميخواي بري ؟
گونش و نوازش كردم و گفتم :
- آره ميرم .
- من اينجا تنها ميمونم . تورو خدا نرو .
خواهش كردنش دلم و ريش كرد ولي چاره چي بود ؟ اين بچه ي 5 ساله چي از حرفايي كه اقدس و ننش زده بودن ميدونست ؟
خم شدم و گونش و بوسيدم گفتم :
- هر جا هم كه برم بازم بهت سر ميزنم فندق .
صداي سرور و شنيدم :
- پريناز بيا اينجا .
نگاهي به پريناز كردم هنوز وايساده بود و با بغض من و نگاه ميكرد دستي به موهاي بافته شده ي خوشگلش كشيدم و گفتم :
- برو . مامانت صدات ميكنه . خداحافظ .
بدون نيم نگاهي به چهره ي معصومش از در زدم بيرون .
حالا بايد كجا ميرفتم ؟ دستام و توي جيب كاپشنم كردم و به راه افتادم . توي فكر خودم بودم و اصلا توجهي به اطرافم نداشتم . صداي اكبر خرسه كه دنبالم ميدويد و شنيدم .
- بلبل . بلبل كري ؟ ميگم وايسا .
وايسادم تا بهم برسه . نفس نفس ميزد . بالاخره كنار وايساد و چند تا نفس عميق كشيد گفتم :
- ندو سكته ميكني با اين وزنت !
- كجايي كه صدام و نميشنوي ؟
- امروز جهنميم به پرو پام نپيچ اكبر !
- اووووووووووو . چيكار به پر و پات دارم . حداقل صبحها مارو ميدي يه سلامي ميكردي . باز چه مرگت شده ؟
آروم آروم شروع به قدم زدن كردم . اكبرم دنبالم ميومد گفتم :
- اقدس بيرونم كرد . تا امشب بايد جل و پلاسم و جمع كنم .
- چي ؟؟؟ چيكار كرد ؟؟؟ آخه تا امشب كجا ميخواي بري ؟
- خوب منم واسه همين تو همم ديگه !
- حالا داري كجا ميري الان ؟
- ميرم خونه مهدي . كارم داشت . ديشب گفت برم پيشش .
- حتما باز زبونت و سر اقدس دراز كردي ؟
اخمام و تو هم كردم :
- خودت كه اين و ميشناسي ؟ انگار مغز خر خورده . هر روز يه گيري ميده . بابا آدمم يه ظرفيتي داره . امروز اگه جوابش و نميدادم خفه خون ميگرفتم ديگه .
- تو كه اين همه سال خفه شده بودي . اينم روش . حداقل يه جاي خواب داشتي . حالا ميخواي چيكار كني ؟
- دِ انقدر نگو ميخواي چيكار كني ؟ گوشه ي خيابون ميخوابم ولي ديگه تو خونه ي اون زن غربتي نميرم .
- بيا برو يه عذر خواهي كن و تموم !
به سمتش برگشتم و با صداي بلند گفتم :
- من عذر خواهي كنم ؟ اونوقت بايد يه عمر جلوش خم و راست بشم و كلفت بي جيره مواجب خانوم بشم . هنوز اين و نشناختي ؟ كفتار پير !
اكبر يه كم دست دست كرد و گفت :
- ميخواي بياي خونه ي ما ؟ ما يه اتاق خالي داريم . ميتوني يه مدت اونجا باشي .
ميدونستم از روي معرفتش داره اين و بهم ميگه . وگرنه باباش و خوب ميشناختم . آدمي نبود كه كسي رو تو خونشون راه بده . اونم من و كه آوازه ي جيب بريم تو محل پيچيده بود . اگرم خونه اي پيدا ميكردم كه به پولم ميخورد بازم شك داشتم كسي حاضر بشه به من اجارش بده . كي ميتونست به يه جيب بر اعتماد كنه ؟ تازه اونم يه دختر تنها !
گفتم :
- نه . يه كاريش ميكنم . حالا تا شب وقت زياده . من برم ديگه . فعلا .
اكبر ديگه چيزي نگفت . راهمون و از هم جدا كرديم و من به سمت خونه ي مهدي رفتم .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
طبق عادت هميشگيم دو تا زنگ زدم و وايسادم تا در و باز كنه . بالاخره در باز شد . مهدي حاضر و آماده با اخماي در هم جلوم وايساد و گفت :
- دل به كار نميدي ديگه ! اين چه وقت اومدنه ؟ ميخواستي يه ساعت ديگه بياي ؟ حرفاي دُكي هواييت كرده ؟ اگه فكر شوهري بگو راهمون و جدا كنيم ؟
از اينكه حتي مهلت نداده بود سلام كنم دلخور شده بودم . اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
- عليك سلام .
از خونه اومد بيرون . در و بست و گفت :
- بريم دير شد .
نفسم و پر صدا بيرون دادم . من تو چه فكري بودم اون تو چه فكري بود ! شوهر سيخي چنده تو اين بلبشوي زندگي ؟!
دنبالش راه افتادم . انقدر تند راه ميرفت كه حتي به گرد پاشم نميرسيدم . ديگه تقريبا داشتم ميدويدم دنبالش آخرش صدام در اومد گفتم :
- آروم تر برو بابا از نفس افتادم .
- راه بيا . الان اينجا تاكسي ميگيريم .
- موتورت پس كو ؟
- تعميرگاهه . ميريم از اونجا برش ميداريم بعد ميريم دنبال كارمون .
سر كوچه سوار تاكسي شديم . مهدي سرد و خشك بود مثل هميشه . منم غرق فكر و خيال خودم . حسن اينا توي خونشون يه اتاق داشتن . خانوادشم آدماي خوبي بودن . احتمالش زياد بود كه قبول كنن من برم پيششون . اگه اونجا نميشد ديگه هيچ جا رو نداشتم كه برم . البته ميتونستم به دُكي رو بندازم ولي تا مارو لچك به سر نميكرد ول كن نبود . همون خونه ي حسن اينا فعلا بهترين انتخاب بود . حالا تا بعدشم خدا بزرگ بود . اول بايد ديد اونا قبول ميكنن يا نه .
به تعميرگاه رسيديم . گوشه اي وايسادم تا مهدي موتورش و تحويل بگيره . زياد طول نكشيد . سريع سوارش شديم و به سمت مقصدي كه مد نظرش بود روند . هنوزم فكراي در هم بر هم اذيتم ميكرد . وقتي به خودم اومدم مهدي موتور و نگه داشت و گفت :
- اون يارو رو ميبيني ؟ داره از كنار خيابون رد ميشه ؟
با گنگي به سمتي كه اشاره كرده بود نگاه كردم گفتم :
- آره .
- كلاهت و بذار سرت . ميرم نزديكش كيفش و بكش بريم .
كلاه كاسكتي كه توي دستم بود و روي سرم گذاشتم مهدي دوباره موتور و روشن كرد و با سرعت به سمت مرد كيف به دست رفت . كنارش رسيده بوديم . ديگه انقدر اين كار و انجام داده بودم كه برام مثل آب خوردن شده بود . مرد بيخيال از همه جا كيف دستيش و شل توي دستش گرفته بود و سلانه سلانه كنار خيابون راه ميرفت . دستم و دراز كردم و توي يه لحظه كيف و از دستش قاپيدم . تا مرد به خودش اومد مهدي گاز موتور و گرفت و سريع از اون محل دور شديم از پشت سر ميديدم كه مدام صدا ميكرد و دنبالمون ميدويد ولي هيچ وقت نميتونست به گرد پاي موتور برسه . خيابونارو پشت سر هم رد ميكرديم . كسي دنبالمون نيفتاده بود . نفس عميقي كشيدم و كيف و توي بغلم فشردم . به اندازه ي كافي از اون محل دور شده بوديم . مهدي توي كوچه ي خلوتي نگه داشت و كيف و ازم گرفت . زيپ كيف و باز كرد و نگاه دقيقي توش انداخت . اخماش بالاخره باز شد . لبخند محوي روي لبش نشست و گفت :
- امروز شانسمون گفته !
من كه همچين نظري نداشتم . اگه نصف اتفاقي كه صبح واسه من افتاده بود الان واسه مهدي افتاده بود به حرف من ميرسيد . سركي كشيدم و گفتم :
- چه خبره توش ؟
- خبراي خوب .
كيف و به سمت من گرفت . با نگاهي كه توش انداختم كم مونده بود چشمام از تعجب بپره بيرون . كيف و از دست مهدي قاپيدم و خودم دوباره نگاهي توش انداختم . 40 تا تراول 50 هزار توماني توش بود . خنديدم و گفتم :
- چي صيد كرديم امروز !
مهدي هم خنديد و گفت :
- مهدي كيس بد زير نظر نميگيره !
- بله شما اوستايي !
مهدي هيچي نگفت كيف و دوباره ازم گرفت و مشغول بررسي بقيه ي وسايل شد گفتم :
- پس اين يارو مخش چه عيب و ايرادي داشت كه با اين همه پول كيف و انقدر شل گرفته بود ؟
مهدي نگاهي بهم كرد و گفت :
- حالا تو ناراحتي كار و واسه ما آسون كرده ؟
- نه والا دستش درد نكنه . دعاي خيرم تا آخر عمر همراهشه ! ولي خوب انگار زيادي سير بوده ها ! وگرنه كدوم ديوونه اي با اين همه پول راه ميفته تو خيابونا ؟!
شونش و بالا انداخت و گفت :
- ما رو سننه ؟ دمش گرم !
توي كيف به غير از پولا يه سري مدارك و وسايلم بود . پولارو توي كيفي كه مهدي با خودش آورده بود گذاشتيم و مداركم به اولين صندوق پستي كه رسيديم انداختيم . اوناش به درد ما نميخورد همين پولاي نقد افاقه ميكرد !
همونجوري كه مهدي موتور و ميروند گفتم :
- الان كجا ميري ؟
- خونه
- به اين زودي ؟
- امروز صيدمون بزرگ بود . بقيش استراحت .
به نفع من شده بود . حالا ميتونستم با خيال راحت بقيه ي روز و برم دنبال خونه . به محلمون رسيديم مهدي من و سر كوچه پياده كرد و گفت :
- عصر وقت كردي يه سر بيا خونه سهمت و بگير .
سري تكون دادم و ازش جدا شدم . يه راست رفتم در خونه ي حسن بقچه . در زدم و منتظر موندم . خودش در و باز كرد :
- اِ بلبل تويي ؟
- آره كارت داشتم .
- بيا تو .
- نه همينجا راحتم . سريع كارم و ميگم و ميرم .
در خونشون و بست و رو به روم وايساد گفت :
- چيزي شده ؟
سرم و انداختم پايين تا حالا تو زندگيم از كسي خواهش نكرده بودم برام خيلي سخت بود گفتم :
- ببين حسن راستش اقدس من و بيرون كرده . امشب بايد يه خونه پيدا كنم . فوريه .
- امشب ؟ آخه مگه شدنيه ؟
بهش نگاه كردم و گفتم :
- خوب بايد شدني بشه .
منتظر بودم تعارف بزنه مثل اكبر ولي گفت :
- ميخواي چيكار كني ؟
همه ي اميدم و با اين حرفش از دست دادم گفتم :
- اميدم به تو بود .
- من؟!
- آره . ميخواستم اگه ميشه توي يكي از اتاق خالياتون يه مدت بمونم تا يه خونه گير بيارم . البته كرايشم ميدم .
حسن يكم فكر كرد و گفت :
- اگه خونه ي من بود كه قدمت رو چشمم بود بلبل . ولي خونه ي باباست و اون بايد بگه . منظورم و كه ميفهمي ؟ جون بلبل فكر نكني ميخوام بي معرفتي كنم يا فاز پيچوندن گرفتما . باور كن دست من نيست .
دستم و روي شونش گذاشتم و گفتم :
- ميدونم حسن . اين چه حرفيه . پس اگه شد الان برو به بابات بگو كه من زودتر بدونم . اگه اينجا نشد برم دنبال يه جاي ديگه .
- مثلا كجا ميخواي بري ؟
- چه ميدونم مجبورم برم به دُكي رو بندازم ديگه . آخرين اميدم اونه !
- باشه پس تو فعلا برو من الان به بابا ميگم خبرش و بهت ميرسونم .
- دستت درد نكنه . پس منتظرم .
خداحافظي كرديم و از هم جدا شديم . بي هدف توي خيابونا راه ميرفتم . حالا بايد چيكار كنم ؟ حداقل برم پولم و از مهدي بگيرم . مسير خونه ي مهدي رو در پيش گرفتم تا من و ديد گفت :
- چقدر زود اومدي . گفتم عصر بيا .
- حالا قرآن خدا غلط شده ؟ كاري نداشتم اين ورا بودم گفتم اول بيام حسابم و بگيرم بعد برم شايد تا شب نتونم اين وري بيام .
نگاهي بهم انداخت و گفت :
- خبريه ؟
اينم انگار منتظر خبر عروسي من بود ! يه جوري ميگفت خبريه آدم مور مورش ميشد . اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
- نه مثلا چه خبري ؟
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- من از كجا بدونم ؟ تو همش تو كوچه و خيابون پلاس بودي حالا ميگي شايد نتوني اين وري بياي . خوب آدم شك ميكنه .
نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم :
- سهمم چي شد ؟
مهدي كه ديد نميخوام جواب درستي بهش بدم اخماش و تو هم كشيد و گفت :
- وايسا تا برات بيارم .
چند دقيقه اي تنهام گذاشت . روي تختي كه تو حياط خونش بود نشستم و منتظرش موندم . بالاخره با پاكتي برگشت و به طرفم گرفت :
- بيا بگير .
- چقدره ؟
حرفي نزد از كنارم گذشت و دوباره به سمت اتاقش رفت . در پاكت و باز كردم . 400 تومن بود . پولارو دوباره توي پاكت گذاشتم و از جام بلند شدم . مهدي عادتش اين بود هيچ وقت هر چي در مي آورديم و نصف نميكرد . معمولا سهم بيشترش و خودش بر ميداشت منم شكايتي نداشتم . از جام بلند شدم و با صداي بلندي گفتم :
- من رفتم .
جوابي ازش نيومد از خونش بيرون زدم . موبايلم و از جيبم در آوردم و شماره ي حسن و گرفتم :
- هان ؟
- سلام بلد نيستي ؟
- كجايي تو ؟
- پيش مهدي بودم . الان تو خيابونام . چي شد ؟
- ببين بابام پيله كرده شدني نيست . برو پيش دُكي .
پوفي كردم و گفتم :
- باشه دستت درد نكنه . فعلا .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
گوشي رو قطع كردم و راهي مغازه ي دُكي شدم . چند تا خانوم توي مغازش مشغول انتخاب پارچه بودن سلام آرومي كردم . اونم آروم جوابم و داد و مشغول حرف زدن با مشتري شد . گوشه ي مغازه وايسادم و منتظر موندم تا كارش تموم بشه . داشتم حرفايي رو كه ميخواستم بهش بزنم تو مغزم سبك سنگين ميكردم . بالاخره مشتري ها رفتن . به سمتم اومد و گفت :
- چه عجب از اين ورا ؟ چيزي شده ؟
من مني كردم و گفتم :
- حاجي يه كمك به من ميدي ؟
- چه كمكي ؟
- راستش . . . راستش چجوري بگم .
- حرف بزن جونم و بالا آوردي . كسي رو ناكار كردي ؟ گير افتادي ؟
- حاجي گير افتاده بودم كه الان اينجا نبودم .
- تو كه آخه چيزي نميگي .
- راستش اقدس من و از خونش بيرون كرد .
اخماش از هم باز شد و گفت :
- بالاخره اونم عاصي كردي از دست كارات ؟ چقدر بهت هشدار دادم بابا ؟ چقدر گفتم آسه برو آسه بيا . اينم آخر و عاقبتش .
دوباره داشت نصيحت و شروع ميكرد بي حوصله گفتم :
- حاجي كسي رو سراغ داري به من خونه بده ؟
- خونه ؟ چرا نميري از اقدس عذر خواهي كني و برگردي همون جا ؟
- حاجي من برم عذر خواهي ؟
- چيه ؟ واست افت داره ؟ واست افت نداره كه وايسي دهن به دهن يه پير زن 50 ساله بذاري ؟
- حاجي 50 كجا بود 70 و شيرين داره .
اخمي بهم كرد و گفت :
- بازم كه داري ميگي .
جلوي زبونم و گرفتم و گفتم :
- نه حاجي دنبال يه خونه ي ديگم . كمكم ميكني يا نه ؟
- نه . برو پيش اقدس . يه جعبه شيريني هم سر راه بگير .
- دِ آخه حاجي جون تو كه نميدوني چه چيزايي اين . . .
تا خواستم جمله ي ركيكي در موردش به كار ببرم حاجي چشم غره اي بهم رفت و گفت :
- كلامت و درست كن بلبل .
- خوب آخه حاجي تو كه نميدوني چيا به من گفت . هم اون هم سرور . ديگه تنها كاري كه نكرد مرده ي بابام و از تو گور در آورد .
سعي كردم خودم و بزنم به موش مردگي بلكه دلش بسوزه . سرم و پايين انداختم و به صدام حالت بغض دادم گفتم :
- آخه حاجي جون درسته تن مرده رو تو گور بلرزونه ؟ هر چي هم كه بود . هر چقدرم كه عملي بود بالاخره بابام بود . پشتوانم بود . شوما باشي ناراحت نميشي ؟
حاجي نفسي تازه كرد و گفت :
- استغفرالله . به خدا از دست تو و اقدس ذله شدم ديگه . هيچ كدومتون به هيچ صراطي مستقيم نيستين .
ساكت موندم تا سكوت و ناراحتيم كار خودش و بكنه . حاجي دوباره گفت :
- خيلي خوب حالا ناراحت نباش ميسپرم ببينم كي خونه بهت ميده .
دوباره آروم گفتم :
- حاجي اقدس گفته امشب اثاثام و ميريزه تو كوچه . يه فكري واسه امشب بكن جون جدت .
- امشب ؟ آخه دختر مگه خُم رَنگ رَزيه ؟ همين امشب من خونه از كجا بيارم بهت بدم ؟
سرم و گرفتم بالا و گفتم :
- حاجي يه جاي موقت برام گير بيار يه مدت ميمونم بعد خودم سر فرصت يه خونه ي خوب پيدا ميكنم . جون حاجي يه فكري بكن وگرنه امشب بايد تو خيابون بخوابما . خدا رو خوش مياد يه دختر جوون تو خيابون بمونه ؟ شوما دلت راضي ميشه ؟ ميتوني سر راحت بذاري رو بالشت ؟
حاجي دستي به ريشاي بلند و سفيدش كشيد و گفت :
- لا اله الا الله بچه دو دقيقه زبون به دهن بگير من فكر كنم .
داشت كم كم حرفام روش اثر ميكرد سرم و پايين انداختم و منتظر شدم . حاجي تلفن و برداشت و به كسي كه نميدونم كي بود زنگ زد . صداش آروم شده بود و يكمم مهربون حرف ميزد گوشام و تيز كردم تا ببينم چي ميگه :
- سلام حاج خانوم . خوبين ؟
- . . .
- ممنون منم خوبم . تنهايي ؟
- . . .
- پس بچه ها كجان ؟
- . . .
- منم شب مثل هميشه ميام .
- . . .
- سلامت باشي . حاج خانوم ميخواستم اگه شما حرف نداشته باشي اتاق گوشه ي حياط و چند وقتي به يكي براي زندگي بديم .
- . . .
حاجي برگشت نگاهي بهم كرد دوباره سرم و پايين انداختم گفت :
- غريبه نيست ميشناسمش . خيالت تخت .
- . . .
- پس شما حرفي نداري ؟
- . . .
- خدا اجرت بده حاج خانوم . چشم شما هم همينطور خدانگهدار .
دُكي هم زن ذليل بود ؟ بهش نميومد . زنگ زده بود از منزل اجازه بگيره . هر كار ميكردم لبخند از روي لبم نميرفت واسه اينكه قيافه ام رو كه از زور خنده در حال منفجر شدن بود و نبينه بيشتر از قبل سرم و پايين انداختم . صداي حاجي و شنيدم :
- بلبل گوش بگير ببين چي ميگم بابا .
بالاخره خندم و خوردم و سرم و بالا گرفتم :
- امر كنين حاجي .
- چند وقتي رو ميتوني خونه ي من بموني ولي به شرطي كه دور رفيقاي نابابت و خط بكشي و سر به راه شي . من حاج خانوم و راضي كردم چند وقتي اتاق گوشه ي حياطمون و بهت بديم . ولي اگه خطايي ازت سر بزنه يا حاج خانوم و دلگير كني 1 ثانيه هم توي اون خونه جايي نداري . فهميدي ؟
سرم و به نشونه ي تاييد چند باري تكون دادم و گفتم :
- خدا اجرتون بده حاجي . الهي بچه هاتون سر و سامون بگيرن . الهي هر چي از خدا ميخواي بهت بده .
به سمتش رفتم و گفتم :
- تورو خدا بذارين دستتون و ماچ كنم .
حاجي دستش و كشيد و با اخماي تو هم گفت :
- اين كارا چيه . به حسين آقا ميگم بياد كمكت كنه وسايلت و ببري اونجا . من خودم شب ميام . ولي بلبل نبينم دست از پا خطا كنيا . ببين چند بار بهت گفتم ! اگه دارم اين كار و هم ميكنم فقط به خاطر اينه كه ميدونم اگه تو كار خلاف افتادي تقصير خودت نيست . ولي بايد خودت و از اين راهي كه توش هستي بكشي بيرون گرفتي ؟
- چشم حاجي به روي جفت تخم چشمام . فقط حاجي بگين كرايش چقدري ميشه كه من بدونم .
حاجي اخماش و بيشتر تو هم كرد و گفت :
- نبينم از اين حرفا بزنيا . تو مهمون مني تو اين مدت .
- نه جون حاجي ناراحت ميشم اينجوري بگين چقدر بدم ؟
حاجي همونطور كه به سمت تلفن ميرفت گفت :
- لازم نكرده بهم كرايه بدي . همين كه سر به راه بشي واسه من خيليه .
سرم و پايين انداختم و ديگه اصراري نكردم . به نفع من ! اينجوري ميتونستم بيشتر به سر و وضع خودم برسم و يه پول و پله اي هم جمع كنم .
حاجي چند لحظه اي با يكي پاي تلفن حرف زد و بعد گوشي و قطع كرد و رو به من گفت :
- حسين آقا قراره وانت بياره با خودش برين اثاثات و برداري از خونتون . بشين تا بياد .
با خيال راحت روي صندلي گوشه ي مغازه لم دادم . حسين و چند باري ديده بودم . پسر حاجي بود . هميشه سر به زير و مودب بود . تا حالا كسي نديده بود شري تو محل درست كنه . انقدر خوب و نجيب بود كه همه ي دختراي محل منتظر يه اشارش بودن . فكر كنم حدوداي 27 سالش بود . توي بازار كار ميكرد . حالا چه كاري ديگه اونو من نميدونستم . زيادم در موردش كنجكاو نبودم .
در حال كلنجار رفتن با خودم بودم كه صداي سلام حسين من و از فكر در آورد :
- سلام .
حاجي با لبخند جوابش و داد . منم تو صورتش خيره شده و گفتم :
- سلام حسين آقا . تورو خدا شرمنده مزاحم كار و بارتون شديما . به حاجي گفتم وسايل و خودم ميبرم ولي اصرار كردن . خوبين ؟ سلامتين ؟
همينجوري پشت سر هم داشتم ميگفتم كه چشم غره ي حاجي من و ساكت كرد . دوباره چشمام و روي حسين گردوندم . سرش يكمي پايين بود و لبخندي روي لبش بود . انگار واسش جوك تعريف كرده بودم ! حاجي رو به حسين گفت :
- بابا جان ايشون يه مدت قراره خونه ي ما بمونن . قرار شده مادرت اتاق گوشه ي حياط و براش خالي كنه فقط زحمت اسباب كشي ميفته گردن تو بابا جون .
حسين به صورت حاجي لبخندي زد و گفت :
- اين چه حرفيه بابا . من وانت يكي از بچه ها رو قرض گرفتم . الان ميتونيم بريم اثاثارو ببريم . فقط چقدري هست وسايل ؟ جا ميشه تو اين وانت يا بايد چند بار بريم و بيايم ؟
ساكت مونده بودم و به حاجي و حسين نگاه ميكردم كه حاجي گفت :
- بلبل با شماست .
انگار منتظر اجازه ي حاجي بودم تا دوباره زيپ دهنم و بكشم دوباره تند تند به حرف اومدم :
- نه حسين آقا زياد بار ندارم . يه بخاري فكستني و يه پيك نيكي و جالباسيه با يه يخچال كوچيك . همين فقط . تورو خدا اگه شوما زحمتتون ميشه بگم بروبچه هاي محل بريزن كمك كنن شومام برين به كارتون برسين هان ؟ حاجي بيراه ميگم ؟
حاجي كه انگار از حرف زدن من خسته شده بود نفسش و پر صدا بيرون داد و گفت :
- نميخواد اين 4 تا وسيله ديگه كمك نميخواد كه . حسين بابا ميتوني خودت زحمتش و بكشي ؟
حسين كه هنوز نيشش باز بود گفت :
- آره بابا كاري نداره اون با من . خوب پس بريم بلبل خانوم ؟
كم مونده بود از خنده منفجر شم تا حالا كسي بهم نگفته بود بلبل خانوم ! فكر كن ! حاجي كه صورت سرخ از خنده ي من و ديد چشم غره رفت و گفت :
- بيا برو بلبل .
به زحمت با حاجي خداحافظي كردم و سوار وانت حسين شدم . چيزي طول نكشيد كه كنار خونه ي اقدس بوديم . حسين نگاهي به خونه كرد و گفت :
- راهنمايي ميكنين ؟
سرش همچنان پايين بود . اين پسر ديگه زيادي سر به زير بود ! در خونه رو باز كردم و حسين و به داخل دعوت كردم . حسين ياالله گويان وارد شد . اقدس كه صداي يه مرد و با من شنيده بود با صورتي جهنمي جلوم ظاهر شد و گفت :
- خوشم باشه تا ديروز حداقل آبرو نگه ميداشتي و خودت تنها ميومدي . الان ديگه عملا داري كار و بارت و نشونمون ميدي ؟ من و باش كه دلم برات سوخت ميخواستم بگم بازم اينجا بموني .
نگاهم ناخود آگاه به سمت حسين كشيده شد با اخماي در هم داشت اقدس و نگاه ميكرد . اگه يه كلمه ي ديگه ميگفت آبروم و ميبرد بين حرفش پريدم و گفتم :
- دارم از اينجا ميرم . اومدم اسبابامو جمع كنم . پس بهتره اين دم آخري هر چي دلت خواست نگي . در ضمن ايشون پسر حاجي آقا حسينن !
اقدس مات داشت من و نگاه ميكرد انگار از حرفاش خجالت كشيد جلوي حسين ! از طرفي هم شايد فكر ميكرد كه اگه من برم ديگه صبح و شب به كي غر غر كنه ؟! نيشخندي روي لبم نشست و رو به حسين گفتم :
- بفرماييد اتاق من اين وره .
حسين نگاه عاقل اندر سفيهي به اقدس انداخت و به دنبالم راه افتاد . كمتر از 1 ساعت وسايل و گذاشتيم پشت وانت . موقعي كه كارمون تموم شد پريناز كوچولو دويد طرفم . تو چشماش اشك حلقه زده بود . بوسيدمش و گفتم :
- تو واسه خودت يه كسي بشو كه هر كي نتونه هر چي دلش خواست بارت كنه . تو مثل من نشو باشه ؟
پريناز فقط سرش و معصومانه تكون داد لبخندي زدم و گفتم :
- تو بايد دكتر بشي . بهتم مياد . قول بده كه بشي .
- اونوقت اگه دكتر بشم مياي بازم ببينمت ؟
موهاش و نوازش كردم و گفتم :
- آره فندق معلومه كه ميام .
لباش به لبخندي از هم باز شد و گفت :
- پس قول ميدم كه دكتر شم .
دوباره گونش و بوسيدم و ازش خداحافظي كردم . موقعي كه ميخواستم سوار وانت بشم دوباره به پشت سرم نگاه انداختم . يه زماني اين خونه برام يه سرپناه گرم بود . حالا معلوم نيست تقديرم چي ميشه و كجاها مسيرم ميفته . چند وقت حاجي نگهم ميداشت ؟ آخرش كه چي ؟
پر از سوال بود ذهنم . آشفته و به هم ريخته بودم . ولي من بلبل بودم . من مقاوم تر از اين حرفا بودم . ميتونستم رو پاي خودم وايسم !

- - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
فصل دوم

نزديك خونه ي دكي شديم . نميدونم چرا ته دلم آشوب بود ! شايد از برخوردشون ميترسيدم . " لولو كه نيستم ! منم آدمم . حالا يكم متفاوت تر ! " به خودم دلداري ميدادم ولي خوب هر چي باشه خانواده ي دكي بودن ديگه اينجا هم آخرين اميد من بود واسه موندن . بايد مودب باشم جلوشون !
حسين وانت و نگه داشت و به سمت در رفت زنگ و زد و بعدش هم كليدش و انداخت توي قفل كه در و باز كنه . " خوب چه مرضي بود از اول كليد مينداختي ديگه ! مردم آزار ! " جلوي فكرم و گرفتم يه لحظه ترسيدم كه حسين فكرم و بخونه و با يه تي پا من و از خونشون بندازه بيرون !
وقتي دو تا خانوم كه يكيشون مسن و يكيشون تقريبا هم سن من بود اومدن دم در تازه نيت حسين و از زنگ زدن فهميدم !
حسين به دو تا خانوما سلام كرد و اشاره اي به من كرد :
- بلبل خانوم هستن . بابا ميگفت در مورد ايشون باهاتون صحبت كردن .
دوباره گفت بلبل خانوم ! ولي اين بار به خودم اجازه ي خنديدن و ندادم . يكي از زنا كه مسن تر بود لبخند مهربوني زد كه در جوابش فقط تونستم لبامو كج و كوله كنم ! گفت :
- سلام دخترم خوش اومدي . حاجي باهام حرف زد . قدمت روي جفت چشمامه . بيا تو چرا همونجوري اونجا وايسادي ؟
از حرفاش فهميدم ايشون همون حاج خانومه كه حاجي ازش اجازه گرفت . چقدرم مهربون ميزد ! نديده نشناخته آدم انقدر سريع مهربون نميشد كه ! دختر جووني كه كنارش وايساده بود تمام مدت لبخند ميزد كه برام چيز نا آشنايي بود . با كمك حسين وسايل و خالي كرديم . حاج خانوم من و به سمت اتاقي كه قرار بود بهم بدن برد . نگاهي بهش انداختم . تقريبا ميشد گفت از اتاقي كه اقدس بهم داده بود كوچيكتر بود ولي در عوض اينجا اعصابم راحت تر بود . البته اگه خانواده ي حاجي مثل اقدس غرغرو از آب در نميومدن ! نه بابا اينا اهل اين حرفا نبودن ! نميدونم چرا وقتي حسين و ميديدم ياد رضا ميفتادم اينم از سادگي افتضاح بود مثل رضا ! فقط فرقشون تو اين بود كه حسين به نظر با عرضه تر ميومد ! " اَه چقدر فكر ميكني بلبل . دست بجونبون شب شد ! "
هر چي حاج خانوم اصرار كرد كمكم كنه نذاشتم ! افت داشت برام از كسي كمك بگيرم . خودم از پسش بر ميومدم . حاج خانوم رفت ولي اون دختر جوون پيشم موند . يكم وسايلم و جابه جا كردم كه ديدم هنوز با لبخند به من نگاه ميكنه . وقتي ديد متوجهش شدم لبخندش پررنگ تر شد و گفت :
- من حُسني هستم . 20 سالمه .
ايول به خودم ! سنش و درست حدس زدم . سري تكون دادم و گفتم :
- منم بلبلم . هم سنيم انگار .
خنديد و گفت :
- بلبل ؟چه اسم جالبي .
پوزخندي زدم و گفتم :
- آره بچه هاي محل اين اسم و روم گذاشتن . ميگن وراجم ! ولي عمرا اگه وراج باشم . البته اسم اصليم اين ني ولي خودمم با اين راحت ترم .
حسني ميخنديد دوباره گفت :
- اسم اصليت چيه ؟
اولين كسي بود كه توي اين مدت ازم اين سوال و پرسيده بود . دوست نداشتم اسمم و بدونه . شايد به خاطر غريبگيم با سُرمه اين حس و داشتم واسه همين اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
- ترجيح ميدم همه بلبل صدام كنن!
انگار فهميد ناراحت شدم چون لبخند از رو لبش رفت و گفت :
- ميخواي كمكت كنم ؟
همونطور كه سعي ميكردم فرش كوچيكم و توي اتاق پهن كنم گفتم :
- نه دستت طلا خودم كارارو ميكنم .
حسني چند دقيقه اي همون جا وايساد ولي بعد كه ديد من چيزي نميگم و اجازه هم نميدم كمكم كنه رفت . اثاث خاصي نداشتم . توي چشم به هم زدن همه چي رو چيدم يه نگاه دور تا دور اتاق انداختم . بدك نبود حداقل تنوع داشت ! مردم از بس صبح تا شب توي دخمه ي اقدس بودم ! هر چند تازه اولشه و شروع مشكلات !
تا شب كسي سراغم و نگرفت . هيچ صدايي هم از بيرون نمي اومد . انگار به رفت و آمد عادت كرده بودم . اينجا با اين همه سكوتش اذيتم ميكرد !
ياد پولايي كه مهدي بهم داده بود افتادم . توي جيب داخل كاپشنم جاسازشون كرده بودم . در آوردمشون و نگاهي بهشون كردم . همه چي زير سر اين تيكه كاغذا بود ! پوفي كردم از جام بلند شدم و به سمت بالشم رفتم . زيپ كناريش و پايين كشيدم و پولايي رو كه اونجا جاسازي كرده بودم در آوردم . ميشد گفت همه ي دار و ندارم توي بالشم بود ! 400 تومني رو كه از مهدي گرفته بودم و روش گذاشتم و شروع به شمردن كردم . چه آرامشي بهم ميدادن شمردنشون ! فقط كاش بيشتر بود !
همش 2 ميليون بود ! بعد از مرگ بابام تا حالا 2 ميليون جمع كرده بودم . كدوم خونه 2 ميليون بود ؟ يعني بايد حالا حالا ها بيخ ريش دكي ميموندم ! پولارو دوباره گذاشتم تو بالشم و روش دراز كشيدم دستام و قلاب كردم زير سرم و نگاهم و به سقف دوختم . اينجوري نميشد بايد يه فكر اساسي ميكردم . آخه چه فكري ؟ مثلا چه كاري بلد بودم ؟ خياطي و از اينجور چيزا كه بلد نبودم ! از يه طرف ديگه هم زور يه مرد و نداشتم كه كاراي بدني انجام بدم ! اي بِخُشْكي شانس !
صداي تقه اي اومد از جام پريدم بالش و زير پتوم قايم و در اتاق و باز كردم . حسني با ديدنم دوباره خنديد و گفت :
- بابا اومده . گفت صدات كنم بياي پيشمون . انگار كارت داره .
سري تكون دادم و گفتم :
- تو برو الان ميام .
حسني رفت . كلاهم و سرم كردم و از اتاق رفتم بيرون . پشت در خونشون نفس عميقي كشيدم و در زدم . حسني اومد در و برام باز كرد . انگار اين دختر آفريده شده بود كه به همه لبخند بزنه !
وارد خونه شدم دكي و حاج خانوم كنار هم نشسته بودن و چايي ميخوردن . سلام كردم حاج خانوم لبخندي زد و گفت :
- اومدي بلبل جان ؟ بيا بشين عزيزم .
بدون تعارف گوشه اي نشستم و دور تا دور خونه رو نگاه انداختم . خبري از حسين نبود انگار هنوز نيومده بود خونه . حاج خانوم به حسني گفت :
- عزيزم براي بلبل چايي بيار .
حس كردم بايد چيزي بگم يا تشكري بكنم ولي مثل آدماي غار نشين كه انگار هيچي بلد نيستن همچنان سكوت كردم . حسني برام چايي آورد و دوباره لبخند زد ! حاجي به سمتم نگاه كرد و گفت :
- از اتاقت راضي هستي ؟
انگار منتظر يه سوال بودم كه تلافي چندين ساعت حرف نزدن و در بيارم :
- آره حاجي جون دستت طلا خيلي خوبه . اگه شوما نبودين ما باس تو خيابون ميخوابيديم الان . بازم به مرام و معرفت شوما . اگه كاري از دستم بر مياد واسه جبرانش كوتاهي نميكنم . فقط لب تر كن !
حسني ريز ريز ميخنديد . حاج خانوم لبخند به لب داشت و حاجي مات من و نگاه ميكرد . حس كردم زيادي حرف زدم . يه سوال كوچيك پرسيد انقدر ديگه طول و تفسير نداره كه ! حالا اگه تونستي دو دقيقه جلو دهنت و بگيري و گند بالا نياري ! به قرآن اگه بتوني !
حاج آقا گفت :
- به موقعش ميتوني جبران كني .
جوابي ندادم . چند دقيقه بعد حاجي رو به حاج خانوم گفت :
- حاج خانوم پس اين آقا پسرت كجاست ؟ گشنمونه ها .
حاج خانوم ضربه ي آرومي به صورتش زد و گفت :
- اِوا خدا من و مرگ بده . حاجي شرمنده اصلا حواس واسم نمونده . حسين و دوستاش قرار بود امشب برن عيادت كسي . گفت واسه شام نمياد . ببين تورو خدا نشستم اينجا انگار نه انگار . الان سفره رو ميندازم حاجي . حسني بيا كمكم مادر .
حسني و حاج خانوم از جا بلند شدن . حاجي لبخندي روي لبش بود . از جام بلند شدم و گفتم :
- خوب حاجي ديگه مزاحم نميشم من برم با اجازتون .
داشتم به سمت در ميرفتم كه حاجي گفت :
- كجا ميري ؟ شام و پيشمون هستي .
- نه ديگه بيشتر از اين اسباب زحمت نميشم . تو اتاق خودم راحت ترم . با اجازه . حاج خانوم ما رفتيم .
حاج خانوم از آشپزخونه اومد بيرون و گفت :
- كجا ؟ شام پيشموني . مگه من ميذارم بري ؟
- نه ديگه من برم حاج خانوم .
همونطور كه به سمت آشپزخونه ميرفت گفت :
- حاجي نذاري بره ها من دارم غذارو ميكشم .
بالاخره نتونستم تعارفاتشون و رد كنم و موندم . توي همين گير و دار كه حسني و حاج خانوم درگير كاراي شام بودن حاجي با صدايي كه به زور ميشنيدمش گفت :
- فردا اول وقت يه سر بيا در مغازه حرف دارم باهات .
كنجكاو شده بودم ولي حضور بي موقع حسني نذاشت بيشتر سوال بپرسم پس سكوت كردم .


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
*****
كش و قوسي به بدنم دادم خميازه اي كشيدم و چشمام و باز كردم . محيط برام غريب بود . نگاهم و دور تا دور اتاق گردوندم و تازه يادم افتاد كه تو خونه ي حاجيم ! نگاهي به ساعت انداختم حدود 11 بود . مثل فنر از جام پريدم . خودمونيما صداي اقدس هم صبحا نعمتي بود ! حداقل خونه پُرِش ديگه تا 8 ميخوابيدم . 8 كجا 11 كجا ؟! تازه ياد قرارم با حاجي افتادم سريع از جام بلند شدم . لحاف و تشكتم و كوچه ي انداختم و به سمت لباسام رفتم . شلوار جين و كاپشنم و پوشيدم كلاهمم سرم گذاشتم داشتم جورابام و پام ميكردم كه يهو انگشتم ازش زد بيرون ! اَه الان نه ! آخه الان چه وقت پاره شدن بود ؟! البته تقصير جوراب مادر مرده نبود . كمِ كم داشت 2 سال واسم كار ميكرد ! بيخيالي طي كردم . لنگه ي ديگه ي جورابمم پام كردم . يكم از پول پس اندازم برداشتم تا موقعي كه خواستم برگردم براي خودم يه سري خورده ريز بخرم .
بدون اينكه صورتم و بشورم از خونه زدم بيرون ! حالا كي سر صبحي ميومد صورت من و نيگا كنه ؟!
چيزي طول نكشيد كه رسيدم به مغازه ي حاجي . داشت با يكي از كسبه هاي محل حرف ميزد . با ديدنم خداحافظي كرد و اشاره كرد برم داخل مغازش . پشت سرش وارد شدم و بلند بهش سلام كردم . جوابم و داد گفتم :
- با ما امري بود حاجي ؟
- بگير بشين باهات حرف دارم .
روي صندلي نشستم و زل زدم تو صورتش شمرده شمرده شروع به حرف زدن كرد :
- ديشب حرف از جبران ميزدي .
ميون حرفش پريدم و گفتم :
- حاجي به مولا نوكرتم . شوما جون بخواه . جبران ميكنم حاجي .
حاجي با اخم گفت :
- شد من يه بار حرف بزنم تو وسطش نياي ؟
سرم و پايين انداختم و گفتم :
- چشم حاجي گوشم باهاته .
نفسي تازه كرد و گفت :
- تو موقعي كه احتياج به كمك داشتي بدون حرف پيش دستت و گرفتم . بهت جا و مكان دادم . حالا هر چقدرم كوچيك چيزي بود كه در توانم بود . غير اينه ؟
- نه حاجي كلامت طلاست .
- خوب حالا يه چيزي من ازت ميخوام . كه دوست ندارم نه بشنوم .
سرم و آوردم بالا و با دو دلي نگاهش كردم گفتم :
- چي هست حالا حاجي ؟
- ببين من به حاج خانوم هيچي از كار و بار تو نگفتم . گفتم كه خوبيت نداره تو خيابون بموني . من ميشناسمت . اهل هيچ كاري نيستي . ولي ميخوام حرفم صحت پيدا كنه . نميخوام حرف الكي به حاج خانوم زده باشم .
- يعني چي حاجي ؟
- يعني اينكه دور اين جيب بري و خط بكش بچسب به يه كار آبرومند . اگه بخواي باز هم كمكت ميكنم بلبل . آيندت و درست كن . خوبيت نداره يه دختر تو سن و سال تو اينجوري رفتار كنه . دور مهدي و خط بكش بابا .
- حاجي حرفت درست ولي آخه كجا كار پيدا كنم ؟
حاجي كه انگار فكر ميكرد نرمتر شدم گفت :
- اونش با من بابا تو عزمش و بكن بقيش با من .
سكوت كرده بودم . بدجوري رفته بودم تو فكر . دوباره حاجي گفت :
- پس حله ؟
سرم و آروم به طرفي تكون دادم . خودمم نميدونستم يعني نه يا آره ولي حاجي انگار ترجيح داد آره برداشت كنه !
حاجي لبخندي به روم زد و گفت :
- توام واسم عين حسني ميموني . خوبيت و ميخوام دخترم . خيلي خوب ميتوني بري . منم ميسپرم ببينم كاري برات پيدا ميشه توي همين محل .
سري تكون دادم . خداحافظي كردم و از در مغازه زدم بيرون . انگار دلم واسه جيب بري تنگ ميشد . واسه هيجانش ! واسه راحت پول به دست آوردنش ! شونم و بالا انداختم . حالا كي ميومد بهم كار بده . فعلا بايد بيخيال همه چي بود .
دستم و توي جيب كاپشنم كردم و به سمت مغازه ي ممد آقا راه افتادم بايد جوراب و يه شلوار ازش ميگرفتم اينا زيادي كهنه شده بودن . توي راه حسن بقچه رو ديدم به طرفم اومد و گفت :
- كدوم گوري بودي ديشب ؟
- چطور ؟
- همه جمع بوديم تو نيومدي نگرانت شديم .
- آره از زنگاي پشت سر همي كه بهم زدين كاملا نگرانيتون معلوم بود !
- مسخره نكن حس زنگ و اين حرفا نبود . ميدونستيم بادمجون بم آفت نداره !
يه دونه زدم تو دلش كه نالش رفت هوا گفت :
- مگه مريضي ؟
- اين و زدم كه يكم با معرفت شي .
- حالا نگفتي كجا بودي ؟ خونه رو چيكار كردي ؟
- هيچي رفتم ديروز پيش دكي خودش راست و ريس كرد همه چي و . يه اتاق تو خونش بهم داد . نقلي تر از اتاقاي اقدسه ولي خوب آرومه . باورت ميشه امروز تا 11 يه كله خواب بودم ؟ حال و هواي خونشون يه جوريه . انگار با هم تعارف دارن . يه جورايي زيادي شسته رفته ميزنن !
حسن خنديد و گفت :
- خنگِ خدا دكي و خانوادشن ديگه بايد يه فرقي با بقيه داشته باشه كه انقدر مخ همه رو ميخوره ديگه .
- چه ميدونم والا . خرسه كجاست ؟
- كجا بايد باشه ؟ سر كوچه مشغول لُمبوندن !
- باشه من برم يه سري خورده ريز ميخوام بخرم .
- عصر كه مياي ؟
- آره ميام . ميبينمتون فعلا .
از حسن جدا شدم و به سمت مغازه راه افتادم . از ممد آقا دو جفت جوراب و 1 شلوار لي خريدم و پولش و دادم داشتم از مغازش ميومدم بيرون كه يهو ياد حرف حسن افتادم گفته بود كه دنبال وردست ميگرده . بالاخره تيري در تاريكي بود ديگه يا ميگرفت يا نميگرفت . دوباره برگشتم سمتش و گفتم :
- راستي ممد آقا ميگفتن دنبال يه وردستين پيدا كردين كسي رو ؟
نگاهي بهم كرد . مرد بدي نبود . يكي از كسبه هاي قديمي محل بود و قابل اعتماد گفت :
- نه والا كسي كه باب ميلم باشه رو پيدا نكردم هنوز .
دو دل بودم بگم يا نگم . بالاخره دل و به دريا زدم و گفتم :
- من دنبال كار ميگردم من و قبول ميكنين ؟
نگاهي بهم انداخت و گفت :
- يكي بايد باشه كه تاييدت كنه .
خيالم از اين بابت راحت بود ميدونستم هم باباي حسن و هم دكي پشتمن واسه همين گفتم :
- حاجي ضمانت كنه بسه ؟
- حاج علي ؟
- آره .
- چرا كه نه كي بهتر از حاج علي ؟
يه لبخند نصفه و نيمه زدم و گفتم :
- فقط حقوقش چجورياست ؟
- راستش زياد نميتونم بدم . خودمم يه جايي كاري واسم پيدا شده ميخوام نصف روز اونجا باشم واسه همين وردست ميخوام . كه وقتي نيستم مغازه رو بپاد ! وگرنه چرخ اين مغازه زياد خوب نميچرخه كه بخوام زياد مايه بدم . ميفهمي كه منظورمو ؟
سري تكون دادم و گفتم :
- خوب آخرش چند ؟
دستي به موهاي كم پشتش كشيد و گفت :
- راستش من 100 تومن در نظر گرفتم . يعني بيشتر از اين نميتونم بدم .
تا اين قيمت و گفت وا رفتم ولي خودم و نباختم گفتم :
- باشه من تا فردا خبرش و به شما ميدم كه هستم يا نيستم .
ازش خداحافظي كردم و از مغازه زدم بيرون . با 100 تومن كه چرخ زندگي نميچرخيد ! پوفي كردم و به سمت خونه به راه افتادم .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
توي كل مسير خونه همش داشتم با خودم شيش و بش ميكردم . از يه طرف حرفاي حاجي ميومد تو سرم از طرف ديگه به خرج خونه فكر ميكردم . خو با 100 تومن عمرا ميتونستم تا آخر عمرمم يه تكوني به زندگيم بدم . يكم كلاهم و رو سرم جا به جا كردم و دوباره دستام و تو جيبم بردم . توي فكر خودم بودم كه صداي مهدي و شنيدم :
- هوي فنچولك ! كجايي يه ربع دارم صدات ميكنم .
اولش مات بودم . اين اينجا چيكار ميكرد . ولي بعد به خودم اومدم اخمامو كشيدم تو هم و گفتم :
- چته گرخيدم ! يه نمه آروم تر
اونم اخماش و كشيد تو هم و گفت :
- امروز چرا پيدات نبود ؟
كلافه گفتم :
- امروز ميزون نيستم . عصر ميام پيشت غر بزن هر چي خواستي ! فعلا
راهم و سد كرد و گفت :
- يعني چي ميزون نيستم ؟ جوابم و بده ميگم چرا نيومدي ؟
اين مهدي هم عجب آدم بد پيله اي بودا . صدام و آوردم پايين تر خونسرد تو چشماش زل زدم و گفتم :
- ديگه نيستم .
مهدي بلند تر از قبل گفت :
- يعني چي ديگه نيستي ؟
- مگه خبر نداري اقدس من و از خونش انداخته بيرون ؟ الان خونه ي حاجيم . اگه نخوام جل و پلاسم و بريزه تو كوچه بايد به سازش برقصم !
- فقط همين ؟
اخمام و تو هم كردم و گفتم :
- كم چيزيه ؟ تو خودت دوست داري تو خيابون بخوابي ؟
يه لحظه شاكي تر شدم و گفتم :
- عمرا اگه الان بفهمي دارم چي ميگم ! نبايدم بفهمي خوب . اين همه از صبح تا شب جون بكن آخرش چند غاز ميذاشتي كف دستم ! خودت جاي گرم و نرمت به راهه نميگيري من چي ميكشم . اگرم قرار به همكاري بود بايد شراكتي پولارو حساب ميكردي . كم برات جون كندم ؟ الان اگه همه چي مساوي بود منم بايد مثل تو جاي گرم و نرمم به راه بود !
دستاش و از عصبانيت مشت كرده بود گفت :
- هه ! اين فنچم واسه ما آدم شده . حق مساوي ميخواد !
سرش و آورد نزديك سرم و گفت :
- ببين جوجه اگرم تا الان نگهت داشتم فقط واسه خاطر اين بوده كه دلم واست سوخته . وگرنه فكر نكن بهت احتياج دارم . هر گورستوني كه دلت ميخواد برو . پس فردا نياي به من التماس كني كه دوباره رات بدما ! ديگه اين تو بيميري از اون تو بيميريا نيست . برو رد كار خودت !
داشت ميرفت يه چيزي گلوم و انگار گرفته بود تا حالش و نميگرفتم نميشد بيخيال شم . به سمتش رفتم و زدم پشتش وايساد گفتم :
- هي قُلتَشَن .
برگشت سمتم و با اخم نگاهم كرد ترسيدم ولي خودم و نباختم گفتم :
- زيادي تند رفتي . مگه خودم چَپَر چُلاقَم كه بيام به تو واسه كار التماس كنم ؟ ميدوني از مرام به دوره كه بيام الان باهات گلاويز شم هر چي باشه يه مدت كار كرديم با هم . اگه تو نامردي من نيستم . خوش باشي . زت زياد .
پشتم و بهش كردم و سريع از اونجا دور شدم . مردك خجالت نميكشه ! اگه يه نمه خوش اخلاق تر بود الان اين تصميم عجولانه رو نميگرفتم . من كه تا الان بلاتكليف بودم يهو چرا مهدي رو ديدم شاخ شدم ؟ بخت برگشته هر چي از حاجي شكار بودم سر اين تلافي كردم .
شونم و بالا انداختم . سرت سلامت بلبل خان ! مگه خودت كم كسي هستي كه بخواي منت امثال مهدي رو بكشي ؟
نيشخندي روي لبم نشست . كليد و توي قفل چرخوندم و وارد خونه شدم . برعكس خونه ي اقدس ، خونه ي حاجي خيلي صفا داشت . اصلا انگار روح داشت اين خونه . هميشه هم جلوي درش آب و جارو شده بود . ساختمونش يه نمه كلنگي بود ولي بهش رسيده بودن . وقتي از در خونه وارد ميشدي سمت چپ در اتاق من بود سمت راستشم يه دستشويي بود . البته توي خونه هم خودشون دستشويي داشتن ولي يه دونه هم بيرون بود . البته به نفع من ! ديگه اينجا مثل خونه اقدس نبود كه واسش صف وايسم !
درست رو به روي در ورودي يه حوض نقلي بود كه دور تا دورش گلدون بود . يه گوشه ي حوض هم يه تخت بود كه فكر كنم پاتوق تابستوناي حاجي بود !
بعد رو به روي حوض يه خونه ي يه طبقه بود . خونه ي خوبي بود فقط يه نمه ساكت بود . البته طبيعي بودا ولي من عادت كرده بودم به رفت و آمد خونه ي اقدس !
به محض اينكه وارد شدم حاج خانوم و حسني كه روي تخت توي حياط نشسته بودن سرشون به طرفم چرخيد . سلام بلند بالايي كردم كه جفتشون با لبخند جوابم و دادن . خواستم برم سمت اتاقم كه حاج خانوم گفت :
- بلبل جان چاييم تازه دمه لباسات و عوض كردي بيا اينجا يه چايي بخور . ديديم امروز هوا نسبتا خوبه با حسني اومديم تو حياط نشستيم توام بيا .
اين برخورداي حاج خانوم واسم چيز غريبي بود ! مات مونده بودم سري تكون دادم و به سمت اتاقم رفتم . لباسام و با يه شلوار گرمكن مشكي و پوليور قرمز عوض كردم . كلاهم و در آوردم و جلوي آينه ي كوچيكي كه رو ديوار نصب كرده بودم موهام و يكم صاف و صوف كردم . دوباره كلاهم و سرم گذاشتم و از اتاق زدم بيرون .
حاج خانوم پارچه اي دستش بود و داشت بهش كوك ميزد حسني هم يه گوشه ي تخت نشسته بود و كتاب درسي دستش بود . با ديدنم جفتشون لبخند بهم زدن . كنارشون نشستم . حاج خانوم استكان چايي رو جلوم گذاشت و گفت :
- خسته نباشي .
- سلامت باشي حاج خانوم . خوب هستين كه ؟
- مرسي مادر بد نيستم .
مادر ؟ چه كلمه ي نامانوسي بود . آروم آروم چاييم و ميخوردم . زير چشمي نگاهي به حسني انداختم . چقدر خوشبخت بود كه پدر داشت ، مادر داشت ، يه برادر داشت حالا هر چقدرم ساده ! اون يه دختر بود . رفتاراش حرفاش و كاراش همشون دخترونه بود . ولي من چي بودم ؟ خودمم هويتم و گم كرده بودم . لباسام و رفتارام پسرونه بود . جسمم دختر بود . اسمم حتي وجود خارجي نداشت . هويتم اسمي بود كه حتي از به زبون آوردنش بدم ميومد . گير افتاده بودم .
صداي حاج خانوم من و از فكر بيرون آورد :
- خوبي مادر ؟ كسالتي داري ؟
يه لحظه به خودم اومدم ديدم استكان چايي دستمه و همينجوري مات موندم . استكان چايي و يه ضرب رفتم بالا و گفتم :
- نه حاج خانوم . ممنون واسه چايي با اجازتون من برم تو اتاقم .
از جام بلند شدم حاج خانوم گفت :
- ناهار كه مياي پيشمون ؟ من و حسني تنهاييم .
كلافه گفتم :
- ممنون خودم ناهار دارم . اونجوري راحت ترم .
حاج خانوم زير لب باشه اي گفت و من به سمت اتاقم رفتم .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
كلاهم و از سرم در آوردم و گوشه اي پرتش كردم . تكيه زدم به لحاف و تشكم كه گوشه ي اتاق بود . نميدونم چرا كلافه بودم . دوباره رفتم تو فكر كار . اينجوري نميتونستم زندگي كنم . از طرف ديگم جلوي مهدي ناجور در اومده بودم راه برگشتيم نداشتم . كف دستام و محكم روي پيشونيم كوبوندم . چرا انقدر خرفت شدي بلبل ؟ يكم فكرت و به كار بنداز . نخير انگار مخم كركره ها رو كشيده پايين رفته تعطيلات .
با بي حالي از جام بلند شدم در يخچال و باز كردم شيكمه به قار و قور افتاده بود ! بطري آب و اول برداشتم و همونجوري سر كشيدم . بعد از توي يخچال كنسرو ماهي در آوردم . بوي غذاي حاج خانوم كل خونه رو برداشته بود . خوردن كنسرو ماهي توي اين بو مثل شكنجه شدن ميموند ! تونستم يه تيكه نون بيات مال 3 روز پيش و پيدا كنم و با كنسرو ماهي بخورم . هنوز دو تا لقمه هم نخورده بودم كه دلم و زد . دستام و دور زانوم حلقه كرده بودم و بي هدف اتاق و با نگاهم زير و رو ميكردم كه تقه اي به در خورد . از جا بلند شدم حسني بود . دوباره يكي از اون لبخنداش و تحويلم داد و سيني كه دستش بود و به سمتم گرفت و گفت :
- مامان گفت غذامون بو داره شايد هوس كني برات فرستاد .
نگاهم به سيني افتاد . يه بشقاب پر لوبيا پلو با كاسه ي كوچيكي ماست و يه كاسه ي ديگه هم سالاد شيرازي بود . آب دهنم و قورت دادم و همونجور كه چشم از غذا بر نميداشتم گفتم :
- راضي به زحمت نيستم . يه چيزي خوردم خودم .
- اگه قبول نكني مامان ناراحت ميشه .
توي دلم داشتم ذوق ميكردم سيني و از دستش گرفتم و گفتم :
- مرسي .
دوباره بهم لبخند زد و رفت .
سيني غذا رو آوردم تو اتاق بو كردمش لبخندي رو لبم نشست . چند وقت بود غذاي درست و حسابي نخورده بودم ؟ سريع قاشق برداشتم و به غذا حمله كردم . دقيقه اي بعد هيچي از غذاي مادر مرده نمونده بود !
بعد از غذا چرت خيلي ميچسبيد . بالشم و انداختم كنار بخاري و روش خوابيدم .
****
هوا تاريك شده بود كه از خواب بيدار شدم هنوز ظرفاي ناهار كنارم بود . نگاهي به ساعت انداختم 6 بعد از ظهر و نشون ميداد . سيني غذارو برداشتم و با خودم به دستشويي بردم . توي روشويي ظرفارو شستم و روي تخت توي حياط گذاشتم . هيچ سر و صدايي نمي اومد . فقط چراغاي خونشون روشن بود .
دوباره به اتاقم برگشتم لباسام و عوض كردم و از خونه زدم بيرون . خيلي وقت بود مرغ و گوشت نخورده بودم بايد واسه خونه خريد ميكردم . اين كاپشنمم ديگه داغون شده بود بايد يه كاپشن و يه كلاه هم واسه خودم ميخريدم . اه همش خرج !
انقدر غرق فكرا و بدبختيام بودم كه نفهميدم كي رسيدم سر قرار هميشگيم با بچه ها .
اكبر خرسه و حسن بقچه با ابول دماغ دور آتيش حلقه زده بودن . ابول هم بچه ي بدي نبود دماغش انقدر بزرگ بود كه بچه ها بهش ميگفتن ابول دماغ البته اسم اصليش ابوالفضل بود . به تك تكشون سلام كردم و دستم و روي آتيش گرفتم . اكبر نگاهي بهم كرد و گفت :
- خونه ي جديد مبارك . خوب خر شانسيا ! حالا اگه ما بوديم بايد شب تو خيابون سگ لرز ميزديم هيچ كي هم نبود بگه خَرِت به چند من !
پوزخندي زدم و گفتم :
- درسته سرپناهه ولي به اين فكر كن كه اونجا سرپناه دُكيه يعني الان دُكي بگه بلبل بمير بايد بميرم !
حسن گفت :
- بابا دُكي خداييش هر اخلاق بدي داشته باشه حداقلش اينه كه بدجنس نيست و بد كسي رو نميخواد .
- آره مثلا ميخواد سر به راهم كنه ! من كه بهتون گفتم تا اين حاجي ما رو لچك به سر نكنه ول كن ماجرا نيست !
همشون خنديدن ابول گفت :
- چطور ؟ چيزي گفته بهت ؟
-ديگه چي ميخواد بگه ! از كار و زندگي انداختتمون .
اكبر خرسه گفت :
- آها راستي گفتي كار و زندگي يهو ياد مهدي افتادم . چيكارش كرده بودي ؟ نافُرم از دستت شكار بود .
- چطو ؟ چيزي گفته ؟
- نه مهدي رو كه ميشناسي زياد با كسي دم خور نميشه . چه برسه كه بخواد درد دل كنه !
- پس از كجا فهميدي شكاره پُلفُسُل ؟
- ديشب كه نيومدي سر قرار بعد خبر ازت نداشتم كه چيكار كردي ظهر مهدي و ديدم گفتم لابد رفتي پيشش ديگه ازش سراغت و گرفتم خيلي شاكي گفت من ديگه كسي رو به اسم بلبل نميشناسم ! راستش و بگو چيكار كردي اين بدبخت و ؟
اخمام و تو هم كردم و همونجوري كه دستام و رو آتيش ماساژ ميدادم تا گرم بشه گفتم :
- هر كاريش كردم حقش بود !
حسن گفت :
- خوب حالا قيافت و واسه ما جهنمي نكن !
- به خدا آدم اين مهدي رو با گاو طاقش بزنه سوخت داده !
ابول گفت :
- چي شد اين كه تا ديروز رفيق گرمابه و گلستان شوما بود و حسابي هم آدم بود حالا يهو سكه برگشت ؟
برگشتم چشم غره اي به ابول رفتم كه حسن يه دونه زد پس گردنش و گفت :
- بخواب تو جوب ماهي شو برو !
ابول كلا بچه ي كم رويي بود فقط بعضي وقتا كه زيادي بهش ميدون ميدادي و نميزدي تو پرش حرفايي ميزد كه گنده تر از دهنش بود ! با حرف حسن ساكت شد و ديگه چيزي نگفت .
توي همين حين شهرام لاته سر رسيد بعد از سلام تند و دستپاچه اي كه كرد اشاره به يه اكيپ دختري كه داشتن از جلومون رد ميشدن كرد و گفت :
- بچه ها خدايي اينا بد تيكه هايين ! مخشون و نزنيم از دستمون پريدن . آمارشون و دارم چند روزي هست از اينجا رد ميشن . نه اون وسطي رو نيگا . آخ ببين چه خوشگل ميخنده .
اكبر همونطور كه به ساندويچش گاز ميزد گفت :
- شهرام ميميري يا خودم همينجا دفنت كنم ؟
شهرام اخماش و تو هم كشيد و گفت :
- بمير بابا تو ساندويچت و سَق بزن !
حسن گفت :
- اينا بچه محلن ! كي ميخواي ياد بگيري به هر كسي چشم ناپاك نداشته باشي ؟
شهرام همونجوري كه ازمون جدا ميشد گفت :
- شماها همينجا وايسين واسه هم روضه بخونين ما كه رفتيم بختمون و امتحان كنيم .
هممون به شهرام خيره شده بوديم رفت سمت دخترا و يكمي حرف زد بعد آخرش يكي از دخترا سيلي محكمي تو صورتش زد با ديدن اين حركت هممون از خنده منفجر شديم جوري كه صدامون تو كل كوچه پيچيد . حالا صداي داد دختره به گوشمون ميرسيد :
- خجالت نميكشي دنبال دخترا راه ميفتي ؟ لات بي سر و پا .
و با دوستاش از كنار شهرام گذشتن . شهرام كه انگار در جا خشك شده بود چند لحظه اي مات موند ولي بعد به خودش تكوني داد و به سمتمون اومد هنوز داشتيم ميخنديديم اكبر از زور خنده پخش زمين شده بود . به محض اينكه نزديكمون شد گفتم :
- آدم تو آفتابه پپسي بخوره خيط نشه !
سر به زير و ناراحت گفت :
- ببندين گاله هاتون و .
با اين حرفش خنده هاي ما شدت گرفت . تا آخر شب كه دور هم جمع بوديم مدام اين صحنه رو تعريف ميكرديم و ميخنديديم تا جايي كه شهرام طاقت نياورد و رفت خونشون . ما هم تا ساعت 10:30 دور هم بوديم و هر كسي عزم رفتن كرد .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
هميشه يكي هست | mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
*****
خواستم كليدم و توي قفل در بندازم كه چراغ موتوري كه از روبه رو ميومد توجهم و به خودش جلب كرد . لامصب عجب نوري هم داشت كور شدم ! چند لحظه صبر كردم دستم و جلوي چشمام گرفتم تا سرنشينش و ببينم . چراغاي موتور خاموش شد و كنارم وايساد حالا ميتونستم صورت بهت زده ي حسين و ببينم . زير لب سلامي بهش كردم و كليدم و تو قفل چرخوندم كه به حرف اومد :
- سلام . اين موقع شب برگشتين خونه ؟
تازه فهميدم چرا خشكش زده ! اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
- بله . چطو ؟
انگار انتظار داشت دروغ بگم يا انكار كنم كه الان دارم ميام خونه ! شايد تا حالا كسي رو به پررويي من نديده بود ! سرش و انداخت پايين و آروم گفت :
- فكر ميكنم صحيح نباشه دختر خانومي مثل شما تا اين ساعت از شب بيرون باشه .
دلم ميخواست دستم و بگيرم جلو چشماش و انقدر تكونش بدم كه سرش و بگيره بالا و من و نيگا كنه انگار كف زمين بودم ! دختر خانوم ! عجب حرف خنده داري . اگه از الان به اينم رو ميدادم ميشد يكي مثل اقدس ! همين جا بايد دمش و قيچي ميكردم ! همونجوري كه اخمام تو هم بود گفتم :
- چطو شوما الان مياي خونه خيليم صحيحه ؟! بيخيالي طي كن پسر حاجي .
در و كامل باز كردم و گفتم :
- بفرماييد .
حسين كه انگار انتظار جواب من و نداشت مات و مبهوت نگاهم كرد ! اينم مثل باباش ميخواست همه رو سر به راه كنه ! وقتي ديدم حركتي نميكنه از كنارش رد شدم و زير لب گفتم :
- زِكّي !
با بيحالي و خستگي رفتم سمت اتاقم . لم دادم يه گوشه و چشمام و بستم . امروزم كه واسه كار با حاجي حرف نزدم . فردا باس بهش بگم ! از اين وضعيت بيكاري زياد خوشم نميومد . حالا گيرم كه خوشمم ميومد تا چند وقت ديگه همين چند غاز پولمم ته ميكشيد اونوقت خر بيار و باقالي بار كن !
از جام بلند شدم و لباسام و عوض كردم . لحاف تشكم و پهن كردم و دراز كشيدم . دوباره ياد حرفاي حسين افتادم . پسره ي عصا قورت داده ! بايد پوزش و به خاك بمالم تا ديگه به بلبل خان نتونه گير بده !
چشمام و بستم و خوابيدم .
****
دوباره روز از نو و روزي از نو ! كاش خام حرفاي دُكي نميشدما ! ببين از كار و كاسبي كه انداختمون هيچ كارم ديگه واسمون پيدا نميكنه ! لابد منتظره واسه خرجي زندگيمم دست جلوش دراز كنم ! عجب بساطي واسه ما درست كرده اين دُكي !
از بيرون اتاق صداي حرف زدن حسني و حاج خانوم ميومد . انگار داشت به حسني دستور غذا پختن ميداد ! اِ گفتم غذا حالا ناهار چي بخورم ؟ امروز مثلا قرار بود برم خريد كنم ! اَه كي حسش و داره ؟ بالش و زير سرم جابه جا كردم . انگار وقتي جيب ملت و ميزدم زبر و زرنگ تر بودم ! اين جديديا بهش چي ميگن ؟ افسردگيه ؟ چي چيه ؟ نكنه از اين مرضا گرفتم ؟
گَلو مَلوم كه درد نميكنه . اصلا عوارضش چي چي هست ؟ نه بابا بلبل خان حسابي هم سر و دماغش چاغه !
پاشو انقدر نِك و ناله نكن ! لحاف تشكم و جمع كردم و حولم و انداختم رو سرم از اتاق زدم بيرون . حاج خانوم رو تخت نشسته بود با ديدنش سلام كردم مثل هميشه مهربون جوابم و داد . ديگه به مادر گفتناي گاه و بي گاهش عادت كرده بودم . انگار يكم از كمبود محبتي كه رو دلم مونده بود و برطرف ميكرد .
دست و صورتم و شستم و دوباره به اتاقم برگشتم . انتظار داشتم الان حاج خانوم بگه ديشب حسين ديدتت يا يه جوري اين دير اومدنم و بكوبونه تو سرم ولي انگار نه انگار . لابد دهن حسين چفت و بست داشته ديگه . اصلا بره بگه كيه كه بترسه .
صداي تقه ي در اومد حسني پشت در بود دوباره لبخند ! گفت :
- بلبل جون ميشه يه دقيقه بياي بيرون ؟
- كاري داري ؟
- آره بي زحمت يه دقيقه بيا .
كلاهم و رو سرم انداختم و رفتم بيرون . حاج خانوم پارچه اي دستش بود با ديدنش گفتم :
- جونم حاج خانوم امري بود ؟
- آره مادر راستش حاج خانوم سرلك يه قواره چادري آورد تا براش ببرم ولي ديروز وقت نكرد بمونه تا رو سرش اندازه كنم . قد و قواره ي حسني هم بهش نميخوره كه رو سر اون بگيرم . ولي ماشالله هم قد و قواره ي حاج خانومي ميخواستم رو سر تو اندازه بگيرم .
چي ؟!! همينم مونده بود چادر بندازم سرم ! اونوقت بچه هاي محل چي ميگفتن ؟ اين خانواده هم كمر به قتل آبروي ما بسته بودن انگار . خواستم محكم بگم نه ولي نگاهم به صورت مهربون حاج خانوم افتاد حقيقتش نميتونستم به اين نگاه مهربونش نه بگم . بي اراده سري تكون دادم . حاج خانوم با ذوق از جاش بلند شد و گفت :
- خير از جوونيت ببيني مادر . مونده بودم اين و رو سر كي اندازه كنم . آخه قراره عصري بياد بگيرتش .
مقابلم وايساد گفت :
- كلاهت و بردار .
كلاه و برداشتم و پارچه رو رو سرم انداخت گفت :
- دسته هاش و بگير . قشنگ رو بگير مادر .
رو بگيرم ؟ اين چي ميگفت ؟ سعي كردم تلاشم و بكنم ولي هي كج ميشد . هر چي هم كه حاج خانوم ميگفت و كمكم ميكرد بازم از رو سرم سُر ميخورد . حسني رو تخت نشسته بود و از خنده ريسه ميرفت . حاج خانومم از مدل چادر سر كردن من خندش گرفته بود ولي به روم نمي آورد . بالاخره با كلي مكافات چادر رو سرم وايساد . همينجوري كه حاج خانوم داشت پارچه رو برش ميزد ميگفت :
- چقدرم بهت مياد . عين يه تيكه جواهر شدي .
معذب بودم . دلم ميخواست زودتر كارش و تموم كنه . دوباره گفت :
- بايد به حاجي بگم از مغازه واست يه قواره چادري بياره برات بدوزم . خيلي بهت مياد .
حسني هم لبخند زد و گفت :
- آره بلبل خيلي خوشگل شدي .
هيچي نداشتم كه بگم . تا حالا كسي حتي يه تعريف خشك و خالي هم ازم نكرده بود . عادت كرده بودم همه يا بهم بگن دزد يا دختر خراب صدام كنن . پس چرا كار حاج خانوم تموم نميشد ؟ حس ميكردم گرمم شده .
بالاخره كارش تموم شد و پارچه رو از روي سرم برداشت سريع كلاهم و گذاشتم سرم و گفتم :
- با اجازه .
به سمت اتاقم تقريبا دويدم .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امضای کاربر :
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 10:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group