رمان بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن - 10

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن
روانشناس رو به شهناز کرد و گفت:
-خوب خانم سماک حالتون بهتره؟ الانم که تو اطاق من تنها هستیم، اگه شرایط خوبی دارینو می تونین صحبت کنین، بهتون بگم که برنامه چیه
شهناز سرش را تکان داد و خودش را به سمت لبه ی مبل کشاند و سراپا گوش شد:
-من خوبم، بگید خانم
-خوب ببینیند خانم سماک، اول از همه باید با خود بنفشه صحبت کنیم و بهش بگیم که تصمیم گرفتیم که بیاد با شما زندگی کنه، البته من فکر می کنم خودش هم دوست داره از اون خونه بیاد بیرون، با همه ی این احوال باید باهاش حرف بزنیم، بعد از اون باید با برادرتون صحبت کنیم و بهش بگیم خرجی بنفشه رو ماهانه تقبل کنه، قرار نیست از نظر مالی به شما فشار بیاد، آقا شایان هم وضع مالی بدی نداره، بعدش هم وسایلهای بنفشه رو جا به جا کنیم و در نهایت بنفشه هم میاد خونه ی شما و کم کم به شما و خونه تون عادت می کنه
شهناز با نگرانی پرسید:
-خانم، رفتارهاش چی؟ کاراش چی؟ اون خیلی شیطنت می کنه
-خانم سماک خیلی داری سخت می گیری، یه دختربچه ی دوازده ساله که نباید مثه یه زن سی ساله رفتار کنه، اونم مثه بقیه ی بچه های هم سنش شیطنت می کنه، من به شما می گم در برابر اشتباهاتش چه رفتاری داشته باشین، باور کنین اصلا سخت نیست، شما دو تا پسر بچه بزرگ کردین، شیطنت بنفشه از اون دو تا خیلی کمتره، شما که باید خودتون اینا رو بدونین
-خوب پس من باید چی کار کنم؟
-شما باید از غرغرهاتون کم کنین خانم سماک و به بنفشه فرصت بدین تا بتونه با محیط زندگیش سازگار بشه، اون دختر از اول زندگیش آسیب دیده، فقط در عرض هفت ماه دو بار محل زندگیش عوض شده و قراره باز هم عوض بشه، بنفشه طلاق پدر و مادرشو دیده، بنفشه بیماری مادرشو دیده، اون بارها از طرف پدرش تحقیر شده و توهین شنیده، اون بچه خیلی سختی کشیده، باید تحمل کنین تا اوضاعش بهتر بشه
-یعنی شما می گی بهتر میشه؟
-آره شهناز خانم، بنفشه الان رفتارش خیلی از قبل بهتر شده، حتی نمره هاشم به گفته ی خودش داره کم کم بهتر میشه، مشکل اینجا بود که کسی نبود تا بهش چیزی یاد بده، اما ما به کمک همدیگه به بنفشه یاد می دیم که چطور رفتار کنه
شهناز محطاطانه پرسید:
-خانم من تا کی باید بنفشه رو نگه دارم؟
روانشناس لبخند زد:
-شما تا زمانی که پدر بنفشه سرش به سنگ بخوره و بیاد دنبال بچه اش باید بنفشه رو نگه دارین یا حتی ممکنه مادر بنفشه حالش بهتر بشه و بخواد با بچه اش زندگی کنه، البته بایدی در کار نیست، این محبت شما رو نسبت به بنفشه نشون میده که می خواین سرپرستیشو به عهده بگیرین
شهناز روی مبل جا به جا شد:
-خانم ینی ممکنه مادر بنفشه حالش خوب بشه و بیاد سراغ بچه اش؟
-هیچ چیز غیر ممکن نیست خانم، راستی در مورد مادر بنفشه می خوام نکته ای بهتون بگم، باید وقتتونو تنظیم کنین تا حداقل ماهی یکبار بنفشه مادرشو ببینه، البته باید از قبل شرایط مادرشو در نظر بگیرین تا زمانهایی بنفشه رو به ملاقات مادرش ببرین که رفتار بدی از خودش نشون نده، اول خودتون مادر رو میبینین بعد بنفشه رو میبرین
-خانم ممکنه مادر و پدر رعنا تو بیمارستان باشن
-شهناز خانم نترس، شما ساعتهایی برو که مطمئن بشی اونا نیستن، وقتی می خوای وارد بخش بشی از مسئول پذیرش سوال کن که کسی از فامیلهای رعنا اونجا هستن یا نه، این که کاری نداره، چرا اینقدر خودتو با این فکرها اذیت می کنی؟
شهناز سری تکان داد و به دست هایش خیره شد. ناگهان سرش را بلند کرد و گفت:
-اون پسره سیاوش اون چی؟ با اون باید چی کار کنم؟
روانشناس سرش را تکان داد:
-بعله، آقای بخشنده، ایشون باید کم کم ارتباطشو با بنفشه کم کنه، دیگه باید آقا سیاوش بره تو حاشیه
شهناز فوری گفت:
-آره منم نگرانم، می ترسم اتفاقی برای بنفشه بیوفته، نکنه سیاوش بلایی سرش بیاره
روانشناس لبخند زد:
-نه شهناز خانم، سیاوش بخشنده آدم مهربان و درستیه، خیلی اشتباهات داشته و هنوز هم داره، اما هیچ وقت نظر بدی نسبت به بنفشه نداشته، به نظر من سیاوش بخشنده از خیلی از کسایی که ادعای خوب بودن می کنن بهتره، آدم بی ادعائیه، یادتونه گفتم خیلی از رفتارهای بنفشه تغییر کرده؟ همه ی اینا نتیجه ی حضور سیاوشه، سیاوش خیلی کمک کرد، در موردش اینجوری نگین، اما دیگه باید کم کم سیاوش از این بچه فاصله بگیره، بنفشه تو سن حساسیه، باید بحران بلوغ رو از سر بگذرونه
شهناز باز هم به روانشناس خیره شد. گویا دلش می خواست جمله ی اطمینان بخشی از زبانش بشنود. روانشناس متوجه ی معنی نگاه شهناز شد و گفت:
-نگران نباش شهناز خانم، هر چیزی اولش سخته، وقتی بری وسط گود اونقدرها هم سخت نیست، همه با هم همکاری می کنیم، حتی خود آقای بخشنده هم کمکمون می کنه
شهناز در دل دعا کرد که روانشناس درست پیش بینی کرده باشد
یعنی همه چیز درست می شد؟
............
سیاوش مقابل منزل شایان پارک کرد و به سمت بنفشه چرخید که بستنی سه رنگش را با ولع می خورد و با صدای گرفته ای گفت:
-بنفشه
بنفشه به سمت سیاوش چرخید:
-هااااااخ
سیاوش لبخند محوی زد.
هاااااخ
این نوع جواب دادن هم، اختراع دخترک بود.
-هاااااخ نه و بعله، بنفشه می خوام یه قولی بهم بدی
بنفشه با کنجکاوی به سیاوش نگاه کرد و گفت:
-چه قولی؟
چشمان سیاوش روی لکه ی بستنی گوشه ی دهان بنفشه ثابت ماند و گفت:
-هیچ وقت منو یادت نره، باشه؟
بنفشه چند لحظه به چهره ی سیاوش خیره ماند.
دخترک با خود فکر کرد که سیاوش حتما از خوشحالی دیوانه شده است.
خوب سیاوش چرا باید خوشحال باشد؟
برای نمره ی دوازدهی بود که از درس ریاضی گرفته بود؟
خوب شاید برای آن همه ورجه ورجه های خنده داری بود که تا همین چند دقیقه ی پیش اجرا می کرد.
سیاوش تکرار کرد:
-قول می دی؟
بنفشه سرسری جواب داد:
-باشه قول می دم
سیاوش نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و گفت:
-خیل خوب، دیگه برو
بنفشه متوجه ی گرفتگی سیاوش شد. او نمی دانست جریان چیست. فقط این را فهمیده بود که سیاوش در حال حاضر ناراحت است.
خوب او می توانست سیاوش را بخنداند.
بنفشه رو به سیاوش کرد:
-یه چیزی بهت نشون بدم تا حالتو بهم بزنم؟
سیاوش به آرامی گفت:
-چی؟
بنفشه در ماشین را باز کرد و یک پایش را از ماشین بیرون گذاشت و در همان حال یک قاشق از بستنی اش را به دهان برد. سیاوش با کنجکاوی به بنفشه نگاه می کرد. چند لحظه ی بعد سیاوش هاج و واج به بنفشه چشم دوخته بود. بنفشه دهانش را باز کرد و زبانش را بیرون آورد. از نوک زبان تا ته حلق بنفشه آغشته به بستنی و آب دهانش شده بود. از ته حلقش هم صدایی همچون قرقره کردن به گوش می رسید.
بنفشه تا چند لحظه حلقش را برای سیاوش به نمایش گذاشت و بعد به سرعت از ماشین بیرون پرید و به سمت خانه دوید.
سیاوش به خود آمد، بی اختیار دهانش به خنده گشوده شد. دخترک در این لحظات آخر هم او را خندانده بود.
به بنفشه ی کوچک نگاه کرد که در خانه را باز کرده بود و همانطور که وارد خانه میشد فریاد زد:
-سیاوش جونم می دوستمت
بنفشه وارد خانه شد و در را بست.
سیاوش ماند و جایی خالی بنفشه،
سیاوش ماند و دل شکسته اش،
سیاوش ماند و صدای زنگ ممتد گوشی اش،
سیاوش به گوشی اش نگاه کرد و قلبش فرو ریخت. تماس از مرکز مشاوره بود.
حتما قرار بود بنفشه را با خود ببرند،
سیاوش سرش را روی فرمان گذاشت.....

امضای کاربر :
چهارشنبه 01 شهریور 1391 - 14:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن
سیاوش مقابل روانشناس نشسته بود و با اضطراب به او نگاه می کرد. روانشناس با لبخند اطمینان بخشی رو به سیاوش کرد و گفت:
-خوب آقای بخشنده، دوست داری الان چه خبری در مورد بنفشه بشنوی؟
سیاوش روی مبل جا به جا شد:
-من خانم؟ من دوست دارم الان شما بگی بنفشه نمیره بهزیستی، خانم من الان آرزومه همین جمله رو از زبون شما بشنوم
روانشناس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. سیاوش با صدای گرفته ای ادامه داد:
-خانم من امروز رفتم در مدرسه ی بنفشه تا واسه آخرین بار ببینمش، چیزی در مورد رفتنش بهش نگفتم، بردمش بیرون براش بستنی خریدم، آهنگ این یارو ساسی، ساسان کی هست این، اینم گذاشت تو ماشین واسه خودش رقصید، بعد هم بردمش در خونه پیاده اش کردم
سیاوش با گفتن این حرف آرنجش را روی رانش گذاشت و کف دستش را به پیشانی اش چسباند. شاید باز هم آماده برای گریستن بود،
شاید....
روانشناس اخم کرد:
-آقای بخشنده باز شما رفتی دنبال بنفشه بردیش اینور و اونور؟ یعنی حرفهای من همه باد هوا؟
سیاوش با همان سر به زیر افکنده گفت:
-خانم دیگه چه فرقی می کنه؟ ما که دیگه هیچ وقت همدیگه رو نمی بینیم، اون داره میره بهزیستی
اخمهای روانشناس از هم باز شد:
-نه آقای بخشنده، بنفشه داره میره پیش عمه اش زندگی کنه، شهناز خانم قبول کرد که سپرستی بنفشه رو به عهده بگیره
چشمان سیاوش گشاد شد. حتما اشتباه شنیده بود.
روانشناس چه گفت؟
گفت بنفشه به بهزیستی نمی رود؟
گفت عمه اش سرپرستی اش را قبول کرده؟
نه حتما اشتباه شنیده بود،
عمه تقلبی؟
نه خوب، او دیگر عمه نیمه تقلبی بود.
خوب، خوب، نه....
اصلا به تقلبی بودنش چه کار داشت؟
بنفشه می خواست پیش شهناز زندگی کند؟
صدای روانشناس سیاوش را به خود آورد:
-حواستون با منه؟
سیاوش به سرعت سرش را بالا آورد و به روانشناس چشم دوخت:
-خانم راس می گین؟
-بعله آقای بخشنده، خانم سماک تصمیم دارن بنفشه رو ببرن پیش خودشون، نمی دونم اگه ایشون مسئولیت بنفشه رو قبول نمی کردن چه تصمیمی می گرفتم، الان هم دیگه وقت فکر کردن به این چیزا نیست
سیاوش تقریبا از روی مبل جهش کرد:
-خانم تورو خدا راست می گی؟ وای خدا بغض دارم
و واقعا هم سیاوش بغض داشت. خودش هم نمی دانست چرا در این چند هفته ی اخیر، با شنیدن نام بنفشه، بغض سنگینی در گلویش خانه می کرد.
روانشناس با دستش به مبل اشاره زد و گفت:
-بشینین آقای بخشنده، از شما خواستم بیاین اینجا تا در مورد یه سری مسائل، خیلی جدی با هم حرف بزنیم
سیاوش به سرعت روی مبل نشست. آنقدر خوشحال بود که دوست داشت هم گریه کند و هم بخندد.
گنجو به بهزیستی نمی رفت،
گنجویش به بهزیستی نمی رفت،
گنجویش.
سیاوش با خنده به دورو بر اطاق نگاه کرد، سرش را پایین انداخت و بغض کرد. دوباره سرش را بالا آورد و به روانشناس خیره شد. چشمانش از اشک پر شده بود.
اما اینبار اشکهایش از سر شوق بود.
روانشناس چند لحظه صبر کرد تا سیاوش به حالت عادی برگردد و آنگاه شروع به صحبت کرد:
-خوب آقای بخشنده، بنفشه داره سر و سامون می گیره، عمه اش میبرتش پیش خودش و از الان کار همه ی ما شروع میشه، کار خود خانم سماک، کار من و کار شما، اگر در آینده پدرش یا مادربزرگ پدربزرگ بنفشه بخوان کمکمون کنن، من استقبال می کنم، اما فعلا خبری از کمکهای اونا نیست، ببینید آقای بخشنده من اینا رو به خانم سماک هم گفتم، بنفشه هر هفته روزهای پنج شنبه صبح که مدرسه اش تعطیله میاد پیش من و ما چهل و پنج دقیقه با هم صحبت می کنیم، من سعی می کنم تا جایی که بتونم رفتارهای درست رو در قالب صحبتهای دوستانه و نه به صورت نصیحت وار براش توضیح بدم، خود خانم سماک هم روزهای دیگه ای که بنفشه مدرسه است میاد پیشم تا خودشونم یه سری رفتارها رو کنار بزارن و بدونن چطور با یه دختر بچه ی آسیب دیده ی دوازده ساله رفتار کنن و ترسش از نگداری بنفشه بریزه، البته مسئولیت نگهداری یه بچه، که از قضا بچه ی خودش هم نیست، سنگینه، ما می خوایم کاری کنیم که خانم سماک حس نکنه تنهاست، خوب حالا میرسیم به شما
سیاوش با لبخندی از ته دل، به روانشناس نگاه کرد.
روانشناس ادامه داد:
-آقای بخشنده رفت و آمدت رو با بنفشه کم می کنی، دیگه قرار نیست برای دوره ی ماهانه و لباس زیر و دوست پسرشو فلان مسئله، شما به بنفشه راهکار بدی، من و عمه اش هستیم با ما صحبت می کنه
باد سیاوش خالی شد. به روانشناس نگاه کرد:
-خانم ینی اصلا نبینمش؟ باهاش حرف نزنم؟
-گوش کن آقای بخشنده، بنفشه از یه دوستش برام می گفت که گویا اسمش سمیراست، شما هم سمیرا رو دیدین درسته؟
-بعله دیدمش، چطور؟
-شما اگه یه روز سمیرا رو تو خیابون ببینین چی کار می کنین؟
سیاوش گیج شده بود:
-عجب سوالی، خوب اگه بهم سلام کرد جواب سلامشو می دم
-بهش لبخند می زنین؟
-آره دیگه خانم، منم می خندم، چرا این سوالو می پرسین؟
-دقیقا رفتار شما با بنفشه باید اینجوری باشه، رفتار شما باید نه جوری باشه که این دختر خبر خصوصی ترین اتفاقات بدنشو بیاد به شما بگه، نه جوری باشه که اگر شما بنفشه رو جایی دیدین صورتتونو برگردونین، هر جوری با سمیرا رفتار می کنین، با بنفشه هم باید همون رفتارو داشته باشین
-خوب خانم شما خودتون می گین سمیرا، بنفشه برای من با سمیرا فرق می کنه، من بنفشه رو خیلی دوست دارم، مثه بچه مه
-اما واقعا بچه ی شما نیست آقای بخشنده، اینو قبول کن، کم کم این حس تغییر می کنه و برای هر دو نفرتون تبدیل به یه معضل میشه، اگه واقعا بنفشه رو دوستش داری بذار یه زندگی نرمال داشته باشه، با هیچ اسمی تو زندگیش حضور مداوم نداشته باش، نه با اسم سیاوش، نه با اسم عمو، نه با اسم عشق، نه با اسم پدر، این فاصله گرفتنها باید کم کم اتفاق بیوفته نه اینکه یه دفعه تماستونو با بنفشه قطع کنین
سیاوش به روانشناس خیره شد و با خود فکر کرد او چطور می توانست اینقدر خالی از احساس صحبت کند؟
خوب، اوضاع می توانست از این هم بدتر باشد. ممکن بود بنفشه برای همیشه از دست برود. خوب او می توانست دورا دور مراقب بنفشه باشد.
او می توانست اطمینان داشته باشد که از این به بعد بنفشه هر روز پیتزای سرد نمی خورد،
شهناز دست پخت خوبی داشت...
بنفشه هر روز کتک نمی خورد،
شهناز به شدت با کتک زدن مخالف بود....
بنفشه دیگر به سمت کسی مثل نیوشا کشیده نمی شود،
شهناز و روانشناس یه او رفتار درست با همسالان را یاد خواهند داد.....
خوب او هم باید همکاری می کرد، نباید زندگی بنفشه، فدای خودخواهی هایش می شد.
این حس قوی که به بنفشه داشت شاید یک حس پدرانه بود و شاید هم یک عاشقانه ی ناباورانه.
شاید او به بنفشه همانند دختری که نداشت، عشق می ورزید و شاید هم سیاوش برای اولین بار در عمرش به دخترکی هر چند کم سن و سال علاقه مند شده بود. اما هر چه که بود بهتر بود از مقابل زندگی بنفشه کنار برود و از حاشیه به زندگی اش نگاه کند. شاید چندین سال می گذشت و سیاوش هم زن زندگی اش را پیدا می کرد و آنوقت اگر ازدواج می کرد، اگر بچه دار میشد، اگر کودکش دختر بود، اسم او را بنفشه می گذاشت،
کسی چه می دانست،
اگر.....


امضای کاربر :
چهارشنبه 01 شهریور 1391 - 14:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن
یک ماه گذشت.....
بنفشه و سمیرا وسط حیاط مدرسه ایستاده بودند. بنفشه کتاب جغرافیا را تند تند ورق می زد.
سمیرا رو به بنفشه کرد:
-چی شده بنفشه، امتحانو خراب کردی؟
بنفشه با لبهای آویزان به سمیرا نگاه کرد:
-سمیرا دو تا سوالو اصلا ننوشتم، آخه بلد نبودم، یکی رو هم نصفه نیمه نوشتم، الانم نگاه کردم دیدم جواب یه سوالم غلطه
-بقیه چی، بقیه رو درست نوشتی؟
بنفشه قهقهه زد:
-آره ه ه ه ه ه ، درست نوشتم، بالای 15 میشم، تازه خانم جغرافی گفت اگه نمره ام بالای پونزده بشه اون امتحانو که شدم ده و نیم واسه نمره مستمر حساب نمی کنه
سمیرا خندید:
-آفرین، سه روز دیگه هم آخرین امتحانو داریم که ریاضیه، دیگه امتحانا تموم میشه
-آره، من که همه ی درسا رو بالای 15 میشم، این ریاضیو هم خوب بدم دیگه یوهاه میشم
-یوهاه چیه؟
-یوهاه یعنی خوشحال میشم
و سمیرا با خودش فکر کرد کجای این کلمه شبیه خوشحال شدن است.
صدای بنفشه او را به خود آورد:
-عمه ام به من قول داده اگه معدلم بالای پونزده شد، برام دوچرخه بخره
سمیرا لبخند زد:
-حتما بالای پونزده میشی، مطمئن باش
بنفشه من و من کرد:
-می گم سمیرا تو که از راز دلم به کسی نمی گی؟ هان؟ فقط تو می دونی که من با عمه ام زندگی می کنما
سمیرای مهربان گفت:
-من دست علی دادم، هیچ وقت قولمو نمیشکنم
بنفشه خندید. سمیرا رو به بنفشه کرد:
-راستی بنفشه عمه ات رو دوست داری؟
-آره، دیگه غر غر نمی کنه، یه کم بهم گیر می ده ولی کلا خوبه، دوسش دارم
ناگهان بنفشه گفت:
-سمیرا بیا یه بازی
-چه بازی ای؟
-بیا بپر بپر کنیم تا جلوی در مدرسه بگیم یوهااااه یوهااااه، هرکی زودتر به در مدرسه رسید، برنده است
-حتما باید بگیم "یوهااااه، یوهااااه"؟
-آره اصلش همونه، بیا یک، دو ....
هنوز سه را نگفته بود خودش اولین پرش را کرد و بعد:
-یوهااااه، سه
سمیرا هم پرید و با خنده فریاد زد:
-یوهاااه، حساب نیست تو تقلب کردی
بنفشه جیغ کشید:
-یوهااااااااااااااه
و باز هم پرید،
سمیرا هم پرید،
بنفشه هم پرید،
دخترکان مهربان همچنان می پریدند...
..........
شایان رو به سیاوش کرد و با هیجان گفت:
-امشب خونه برنامه دارم، پایه ای؟
سیاوش خمیازه کشید:
-نه، حس و حالشو ندارم، همین دو سه هفته پیش برنامه داشتم که
-اه برو بابا، چه برنامه ای؟ وسط کار رفتی که، زنیکه هر جی تو دهنش بود عوض تو بار من کرد، اصلا معلوم هست چته؟
و سیاوش خودش می دانست که دردش چیست. دردش این بود که کم کم می خواست سر به راه شود. هنوز هم شیطنت می کرد و هنوز هم چشم چران بود اما دلش می خواست از این هم بهتر شود. خیلی سخت بود که بعد از چندین سال زندگی بی بند و بار، به یک باره تغییر کند. شاید چند سال طول می کشید تا سیاوش یک مرد سر به زیر و جا افتاده می شد اما مهم این بود که تصمیم گرفته بود تغییر کند.
نیت، قدم اول بود،
نیت....
شایان رو به سیاوش کرد:
-من برم از حسابم پول بردارم، باید غروب برم در خونه ی شهناز، پول بدم بهش، به بنفشه قول داده واسش دوچرخه بخره، نمی دونم دیگه دوچرخه خریدنش چیه
با شنیدن اسم بنفشه چشمان سیاوش برق زد.
با کنجکاوی پرسید:
-چرا دوچرخه بخره؟
-چه می دونم، مثل اینکه با بنفشه قرار گذاشته که اگه نمره هاش بالای پونزده بشه براش دوچرخه می خره، می گه از درساش راضیه و از این چرندیات
سیاوش با شنیدن این حرف لبخند زد. گنجویش در درس پیشرفت کرده بود. ای کاش او هم می توانست برای بنفشه هدیه ای بخرد اما روانشناس او را از این کار منع کرده بود.
امان از دست این روانشناس.....
آخرین بار کی با بنفشه صحبت کرده بود؟
دو هفته پیش؟
سیاوش آه کشید.....
صدای شایان او را به خود آورد:
-جهنمو ضرر، همین که شر این بچه از سرم کم شده کافیه، نمی دونی دارم چه نفس راحتی می کشم، ماهی 500 تومن که سهله ماهی یه میلیون هم خرجش بشه میدم، فقط شهناز بچه رو نگه داره
سیاوش در جواب شایان چیزی نگفت.
دیگر چه اهمیتی داشت که شایان اینقدر کوته فکر بود؟
او همین بود،تغییر هم نمی کرد.
اما بنفشه جایش مطمئن بود، غذایش مطمئن بود، تربیتش هم مطمئن بود.
شایان از بوتیک خارج شد، سیاوش به یاد بنفشه لبخند زد.
.............
شهناز با صبر و حوصله ی تحسین بر انگیزش به صحبتهای بی امان بنفشه گوش می داد. بنفشه یک سره صحبت می کرد، شاید نیمی از سخنانش تکراری بود، از امتحانش دیروزش می گفت و از مسابقه ای که با سمیرا گذاشته بود و خودش در آن تقلب کرده بود. از تعداد غلطهایش می گفت و از گربه ی سیاه رنگی می گفت که بالای دیوار حیاط نشسته بود و بنفشه با یک جهش و گفتن همان کلمه ی معروف "یوهااااه" گربه ی بخت برگشته را ترسانده بود.
شهناز با صبوری به حرفهای بنفشه گوش می داد اما فقط خدا می دانست که که چه فشاری را تحمل می کند.
آفرین به عمه شهناز،
آفرین....
بنفشه مکثی کرد و نفس عمیق کشید. از صحبت زیاد، دهانش خشک شده بود. شهناز از فرصت استفاده کرد و گفت:
-عمه جون اگه حرفات تموم شد برو لباس بپوش می خوایم بریم پیش خانم مشاور، ساعت یازده و نیم نوبت داریم
بنفشه خندید:
-عمه سرت درد گرفت یه عالمه حرف زدم؟ هاهاهاهاها
شهناز باز هم لبخند زد:
-نه عمه جون، شما باید برای من حرف بزنی دیگه، خیلی هم کار خوبی می کنی که همه چیزو به من می گی، شما دختر خوبی هستی عمه
بنفشه خندید:
-هییییی، پس من برم لباس بپوشم بریم پیش خانم مشاور، بقیه شو تو راه می گم
و جست و خیز کنان به سمت اطاقش رفت.
بنفشه همانطور که لباس می پوشید به یاد سیاوش افتاد. یک لحظه دلش گرفت. چند روز بود که خبری از سیاوش نداشت؟ بهتر بود به سیاوش زنگ می زد و با او صحبت می کرد. او از نمراتش با خبر نبود، او حتی از دوچرخه ای که قرار بود عمه اش برایش بخرد، با خبر نبود. آخرین بار دو هفته ی پیش بود که با او صحبت کرده بود، هرچند سیاوش سریع تماس را قطع کرده بود و بنفشه هم آنقدر درگیر درس و امتحاناتش شده بود که دیگر وقتی برای زنگ زدن دوباره، باقی نمانده بود.
اما خوب بهتر بود یک بار دیگر شانسش را امتحان کند...
بنفشه گوشی اش را در دست گرفت و به سیاوش زنگ زد.
............
سیاوش به چهره ی زن جوانی که پشت ویترین بوتیک ایستاده بود و به لباسها نگاه می کرد، خیره شده بود. زن لوند و جذابی بود که آرایش غلیظی داشت. نگاه سیاوش روی اجزای چهره ی زن جوان می چرخید. با صدای زنگ تلفنش چشم از زن جوان برداشت و به گوشی اش چشم دوخت. نفس در سینه ی سیاوش حبس شد.
گنجویش بود...
زن لوند و جذاب از یاد سیاوش رفت، همه ی زنان لوند و جذاب از یاد سیاوش رفتند، فقط گنجو بود و گنجو....
صدای سیاوش درون بوتیک پیچید:
-الو
صدای پر شور بنفشه لبخند بر لب سیاوش آورد:
-سلام سیاوش جونم
-سلام بنفشه حالت خوبه؟
-من خیلی خوبم
-چی کار می کردی؟
-دارم لباس می پوشم با عمه برم پیش خانم مشاور
-آفرین بنفشه، درسهاتو می خونی؟
-آره سیاوش جونم، دو روز دیگه آخرین امتحانمو دارم، تازه عمه بهم قول داده برام دوچرخه بخره، آخه من همه ی درسهامو بالای پونزده میشم
سیاوش نفس عمیق کشید،
خدار را شکرف
خدا را شکر که این بچه سر و سامان گرفت....
خدا را شکر....
به یاد صحبتهای روانشناس افتاد، روانشناس گفته بود کم کم از بنفشه فاصله بگیرد و از حاشیه به زندگی اش نگاه کند.
سیاوش دهان باز کرد:
-خوبه بنفشه، خیلی خوشحالم که اینقدر تو درسهات پیشرفت می کنی، همیشه مثه حالا دختر خوبی باش، آفرین به تو دختر، حرف عمه و خانم مشاورو گوش کنیا، باشه؟
-هیییی، باشه
سیاوش با خود فکر کرد که باز هم گفته بود "هییییی"
باز هم بگو بنفشه،
باز هم بگو....
سیاوش به خودش فشار آورد تا بتواند این جمله را بگوید:
-خوب بنفشه با من کاری نداری؟ برام مشتری اومده، تو هم زود لباس بپوش برو تا سر موقع پیش خانم مشاور باشی
بنفشه کمی مکث کرد، شاید دلش نمی خواست تا تماس را قطع کند، اما خانم مشاور منتظر بود:
-باشه سیاوش جونم، پس من برم، فعلا خداحافظ
تماس که قطع شد، هنوز دل سیاوش گرفته بود. اما راضی بود. بنفشه هم بزرگ می شد و این علاقه ی کودکانه از سرش می افتاد. خودش هم کم کم عاقلانه تر از این رفتار می کرد. همه فکر می کردند که سیاوش روی بنفشه تاثیر گذاشته است اما خودش بهتر می دانست که تاثیری که بنفشه روی او گذاشته بود، به مراتب بیشتر بود. معصومیت و سادگی بنفشه، سیاوش را زیر و رو کرده بود،
زیر و رو....
زن لوند و جذاب هنوز پشت ویترین ایستاده بود، سیاوش دیگر به او نگاه نمی کرد.
...............
شهناز دست بنفشه را در دست گرفت و گفت:
-بریم عمه جون
بنفشه به هوا پرید:
-عمه برام کیکو شیر کاکائو و پفک می خری؟
شهناز به یاد گفته های روانشناس افتاد. او گفته بود قبل از اینکه با بنفشه بیرون برود، با او قرار بگذارد که فقط می تواند یک چیز برای خوردن انتخاب کند.
شهناز قاطعانه گفت:
-عمه جون من فقط می تونم یه چیز برات بخرم، تا وقتی که به مطب خانم مشاور می رسیم فکر کن ببین کدومو انتخاب می کنی، بعد از اونجا هم می خوام ببرمت بیمارستان مامانتو ببینی
بنفشه ذوق زده شد:
-عمه راس می گی؟ عمه جون جونم
شهناز خندید:
-آره عمه جون راس می گم، پس زود بریم به مطب برسیم، تو هم فکر کن ببین برات کیک بخرم یا شیر کاکائو یا پفک
بنفشه بپر بپر می کرد. شهناز همچنان می خندید.
دست عمه و برادرزاده در یکدیگر قفل شده بود. بنفشه همچنان شلنگ تخته زنان در کنار عمه شهنازش قدم بر می داشت. شهناز یک لحظه خواست غرغر کند اما منصرف شد. روانشناس گفته بود که بنفشه کم کم رفتارهای خانمانه هم یاد می گیرد.
چند روز دیگر سومین ماهانه ی بنفشه شروع می شد و دخترک دیگر نمی توانست خوب بپرد،
پس بگذار بپرد شهناز،
بگذار بپرد...
چند سال دیگر که بنفشه یک دختر جوان هجده ساله می شد هم نمی توانست مثل حالا وسط خیابان بپرد،
پس بگذار بپرد شهناز،
بگذار بپرد...
سی سال دیگر، بنفشه مادر یک بنفشه ی دوازده ساله ی دیگری می شد و آن زمان به پریدن های کودک خودش نگاه می کرد و می خندید،
پس باز هم بگذار بپرد شهناز،
باز هم بگذار بپرد....
هنوز دست عمه و برادر زاده در یکدیگر قفل شده بود، هنوز بنفشه می پرید، هنوز شهناز می خندید،
مقصدشان، مطب روانشناس بود....
پایان
.................

امضای کاربر :
چهارشنبه 01 شهریور 1391 - 14:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن
21فروردین 1391 ساعت 11/30 دقیقه ی صبح
من رمان قلوه سنگو داشتم می نوشتم و رو سایت نود و هشتیا گذاشته بودم. اما بدجور وسوسه شده بودم تا سرگذشت بنفشه رو بنویسم. اما هنوز اجازه ی نوشتن نداشتم. بین ساعتهایی که مراجعه کننده ها میومدن و می رفتن، من قلوه سنگو می نوشتم تا حوصله ام تو مطب سر نره. اون روز بنفشه رو به روم نشسته بود و منم طبق معمول هر پنج شنبه داشتم باهاش صحبت می کردم. یه دفه به خودم گفتم با بنفشه صحبت کنم شاید راضی شد سرگذشتشو بنویسم:
-دختر خوشگلم؟
-بعله؟
-می تونم یه خواهشی ازت بکنم؟
-آره چی هست؟
-خاله من خیلی دوست دارم رمان بنویسم، قبلا یکی دو تا رمان نوشتم، می خوام بدونم می ذاری در مورد زندگی تو رمان بنویسم؟ مثه همون رمانهایی که از بیرون می خری
-یعنی می خوای از من بنویسی؟ هییییی،
-آره خوشگلم، می خوام بنویسم که تو چه دختر خوبی هستی
-می خوای اسم واقعیمو بنویسی؟
-نه خوشگلم، هر اسمی که تو بگی من اونو به جای اسمت می نویسم
-اسممو بزار ماندانا، نه بزار بنفشه،
-این یعنی می ذاری در موردت بنویسم؟ هر اتفاقی که برات افتاده؟ آره خاله؟
-اوهوم می ذارم،
-پس خوشگل خاله، شما باید همه ی اون چیزایی رو که برات اتفاق افتاده دقیقا برام بگی، باشه عسل من؟
-باشه، هیییی، بعدش می دی من بخونم؟
-اممم، خوب حالا بزار من بنویسم، یه کاریش می کنیم عزیزم
-می خوای تو رمان بنویسی من بهت گفتم ترشیده؟(خودش بعد از این جمله غش غش خندید)
-آره عزیزم می خوام بنویسم
-آخ جون پس بنویس.......
21 فروردین ساعت 11/ 50 دقیقه ی صبح
از عمه خانم خواستم بیاد تو اطاق و بهم اجازه بده رمانو بنویسم:
- خانم یه خواهش دارم
-چی خانم؟
-من راستش دوست دارم یه رمان بنویسم، اونم در مورد زندگی برادرزادتون؟ به من اجازه می دین این کارو بکنم؟ از برادرزادتون اجازه گرفتم، موافقت کرده
-امممم، حالا حتما می خواین بنویسین؟ می ترسم کسی تو شهر مارو بشناسه، خیلی می ترسم
-نگران نباشین، جوری نمی نویسم کسی بفهمه، به من اعتماد کنین
-آخه برادرزادم بچه است، شاید احساسی تصمیم گرفته باشه که گفته بنویسین
-خوب منم واسه همین از شما اجازه خواستم دیگه خانم، اگه شما اجازه ندین نمی نویسم، هر چند خیلی دوست دارم که بنویسمش
-خانم چی بگم والله، اسم واقعیمونو که نمی نویسین؟
-نه خانم، تازه برادرزادتون گفته اسمشو تو رمان بذارم بنفشه
شهناز خندید:
-ور پریده چه اسمی هم انتخاب کرده
-پس بنویسم؟ اسم شما رو هم می ذارم شهناز
-(خندید) خوب بنویسین، عجب اسمی هم واسم انتخاب کردین، خوبه بنویسین
-پس باید جزئیات اتفاقاتو واسم بگین تا بهتر بنویسم
-باشه
...........
21 فروردین 1391 ساعت 9/30 شب
رفته بودم باشگاه والیبال بازی کرده بودم، خسته و کوفته اومدم خونه، چشمتون روز بد نبینه سر زانوهام داغون بود از بس خورده بودم زمین واسه توپ گیری، اما هیجان داشتم، برام مهم نبود زانوهام ذوق ذوق می کنه، می خواستم با سیاوش صحبت کنم، با همون تن عرق کرده نشستم روی تختم، مامانم اومد داد زد:
-غززززززززل، هپلی خانم، پاشو برو حموم
-طاهره، آفرین یه دقیقه صبر کن(مادرمو به اسم صدا می کنیم منو داداشم)
سریع زنگ زدم به سیاوش، واقعا هیجان داشتم واسه نوشتن رمان. یه جور حس جاه طلبانه بود. قلوه سنگ هنوز تموم نشده بود، می خواستم بنفشه رو بنویسم. دعا می کردم مدیرها ایراد نگیرن
بالاخره زنگ زدم به سیاوش
-الو، آقای بخشنده سلام، من ....هستم
بنده خدا ترسید فکر کرد چی شده
-سلام خانم چی شده؟
-چیزی نشده نگران نباشین، زنگ زدم ازتون اجازه بگیرم بابت نوشتن یه رمان در مورد زندگی شما و ......(اسم اصلی بنفشه رو گفتم)
سیاوش خندید:
-خانم شما هم روانشناسی هم نویسنده؟
-نه من فقط روانشناسم، بعضی وقتها جمله سر و هم می کنم میشه رمان
-خوب قراره چاپ بشه؟
-نمی دونم، اما می خوام بزارمش رو سایت نود و هشتیا
-نود و هشتیا چیه؟
-نود و هشتیا یه سایت رمانه، خیلی طرفدار داره، می ذارمش رو سایت بقیه می خونن
-خانم نزنی آبروی مارو ببری
-نه اسم واقعیتونو نمی نویسم، جوری می نویسم کسی نفهمه
-آدرس سایتو بدین، شاید منم خواننده ی رمان شدم
-باشه، اس ام اس می کنم، پس بنویسم؟
-بنویس خانم، من یه عالمه عذر خواهی به شما بدهکارم بابت رفتارهام، شاید اینجوری جبران شد
-خواهش می کنم من فراموش کردم، شما هم فراموش کنین، پس اگه قرار به نوشتن شد بیاین مطب جزئیاتو بهم بگین، تا من شروع کنم به نوشتن
-خانم جون عزیزت اسم واقعیمو ننویسی
-نه آقا، نمی نویسم خیالتون راحت
-باشه خانم پس بنویس
تماسو که قطع کردم مامانم بالای سرم بود با طوطی خونگیمون که اسمش هست "متو"، اونو انداخت به جونم تا پاشم برم حموم، متو تا تونست گازم گرفتو دست و پامو کند
و اینطوری شد که من بنفشه رو نوشتم، اما مدام با هر سه نفرشون در تماس بودم، واسه همین جزئیاتو کامل می نوشتم تو رمان. فقط قسمتهایی که فواد و پوریا با هم حرف می زنن(یعنی دو به دو) جزء حدسیات منه...
اما بقیه ی رمان کاملا واقعیه، حالا قسمتهایی هست مثه اینکه سیاوش نفس عمیق کشید یا بنفشه پلک زد و امثال اینا، اینا می تونه زاده ی تخیلم باشه، اونم برای اینکه نوشتار رمانو کامل کنم. اما رمان مو به مو بر مبنای واقعیته، البته من به احترام خواننده های خوبمون کتک خوردن های بنفشه رو کم کردم، یه باز از کتکهاش نوشتم و دوستان ناراحت شدن خودم هم ناراحت شدم.....
بگذریم....
و یه چیز دیگه:
این رمان که کاملا واقعی بود هیچ چی، اما دوستانی بودن که دوست داشتن سیاوش و بنفشه به هم برسن، بچه ها قدرت تخیل ما انسانها نامحدوده، می تونین تو تخیلتون چندین سال آینده رو پیش بینی کنین، شاید سیاوش زن گرفت و بچه دار شد، شاید بنفشه بزرگ شد ازدواج کرد بچه دار شد، و یا شاید این دوتا با هم ازدواج کردن. البته که من منطق گرا هستم و کاملا با مورد آخر مخالفم، اما برای دوستای خوبی گفتم که یه کوچولو احساساتی هستن.
و نکته ی مهمتر:
این رمان یکی از پرونده های موفقیت آمیز من بود، نه اینکه من کن فیکون کردم، من سحر و جاد کردم و الی آخر و نه اینکه بخوام از خودم تعریفی بکنم، نه باور کنین نه...
من یه نیمچه روانشناس و نیم چه نویسنده هستم که بدون حمایت دوستای خوبی مثه شما هیچ چی نیستم، همین نیم چه هم نیستم.

امضای کاربر :
چهارشنبه 01 شهریور 1391 - 15:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group