رزرو هتلclose
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
گلي در شوره زار | نسرين ثامني

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 856
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
نام كتاب:گلي در شوره زار
نويسنده: نسرين ثامني
انتشارات: خزان 1373
تعداد صفحات و فصل: 221ص و 45 فصل

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل اول
فرشته با قيافه اي محزون و متفكر قدم زنان راهي مدرسه شد. كتابهايش چون كوهي در ميان دستهايش سنگيني مي كرد. با قدمهاي لرزان گام بر مي داشت، سرش گيج مي خورد و گرسنگي بشدت آزارش مي داد. ديشب را تا صبح اصلاً نخوابيده بود، پس از اينكه كتك مفصلي از پدرش نوش جان كرد، با شكم گرسنه به گوشه اي پناه برد و مشغول چسباندن ورقه پاره هاي كتابش شد كه توسط پدر به آن روز درآمده بود، مادرش به آرامي به كنارش آمد، دستي بر موهاي مشكي و بلندش كشيد و گفت كه شام او را كنار گذاشته است ولي فرشته احساس گرسنگي نمي كرد. بدنش كوفته و دردناك شده بود، در حالي كه به آرامي اشك مي ريخت به چسباندن كتابش مشغول شد. صبح روز بعد هم وقتي از خواب برخاست بدون صرف صبحانه از خانه خارج شد. او همچنان در فكر بود كه به نزديك مدرسه رسيد، بلافاصله اشكهايش را پاك كرد و وارد حياط مدرسه گرديد. نمي خواست دوستانش اشكهايش را ببينند، چند لحظه بعد زنگ زده شد و همگي به كلاسهاي خود رفتند. فرشته بدن خسته خود را روي نيمكتش كه كنار پنجره مشرف به خيابان بود ولو كرد و به نيمكت مقابل خيره شد، جاي مريم خالي بود او دختر منظمي بود و هيچگاه از سر كلاس غايب نمي شد ولي امروز نيامده بود، خانم دبير وارد شد و بچه ها به آرامي به او سلام كردند و كلاس در سكوت فرو رفت، همه ي چشمها به دهان خانم معلم دوخته شد. خانم دبير پس از اينكه مختصراً حال بچه ها را پرسيد بلافاصله به سراغ درس رفت، فرشته احساس كرد درد پشتش دوباره شدت گرفته است كمي به خود پيچ و تاب داد سپس دوباره آرا م گرفت سعي كرد كبودي دستش را زير روپوش پنهان سازد لحظات برايش كشنده بود، او همواره عاشق مدرسه بود زيرا اين چند ساعتي را كه دور از منزل مي گذراند براي او بهترين لحظات بودند ولي امروز بر خلاف هميشه چندان هم راضي نبود هر روز تمام ساعاتي را كه در مدرسه بود با دوستش مريم مي گذراند ولي امروز مريم نيامده بود و فرشته احساس مي كرد دلش مي خواهد با كسي حرف بزند با كسي از راز درونش بگويد و آن شخص هم او را امروز تنها گذاشته بود. باز ياد شب گذشته افتاد كه چگونه پدر بي رحمش ابتدا مادرش را زير رگبار مشت و لگد خود گرفت و وقتي فرشته طبق معمول به عنوان ميانجي وارد معركه شد پدر خشمگين تر از هميشه بسوي او هجوم آورد، موهاي بلندش را دور دست پيچيد و او را به باد كتك گرفت، هيچكس قادر نبود در آن لحظات جنون و وحشت به فريادش برسد پدرش ديوانه وار او را كتك مي زد و پس از او نوبت كتابهايش رسيد پدرش آنها را كه گوشه اي افتاده بود برداشت و در مقابل چشمان وحشتزده فرشته ريز ريز كرد و تكه هاي پاره شده را با شوق و ذوقي كه از يك مغز سالم بعيد به نظر مي آمد در هوا پراكنده ساخت و به ناگاه صداي قهقهه اش برخاست و سپس با نعره اي وحشتزا رو به دخترش كرد و گفت:
- نمي خوام درس بخوني ديگه لازم نيست بري مدرسه، از جلوي چشام دور شو.

******

صداي زنگ فرشته را از دنياي درونش، دنيائي كه پر از غم و اندوه بود خارج ساخت، بچه ها با خوشحالي بطرف حياط دويدند، ولي او ياراي حركت نداشت همانجا سر جاي خود نشست و به خيابان خيره شد. رهگذران را ميديد كه بعضي ها با شتاب و عده اي ديگر آرام و بي خيال به راه خود ادامه مي دادند در سيماي يكايك رهگذران مي نگريست با خود مي گفت، آيا آنها هم چون من موجودي بيچاره اند؟
آنها هم مثل من دردي عظيم در سينه دارند يا كه آسوده خيال و فراغ بالند، آهي از سينه بيرون داد و از جا برخاست و به حياط مدرسه رفت چند جرعه آب نوشيد سپس در گوشه اي به نظاره ايستاد. دوستانش را ميديد كه دسته دسته و گروه گروه گوشه اي جمع شده و با هم گفتگو مي كردند صداي خنده ي آنها را مي شنيد و در دل حسرت ميخورد كه چرا نمي تواند مثل ديگران بخندد، چرا نمي تواند واقعاً از ته دل بخندد... آيا سرنوشت، خنديدن را برايش ممنوع نموده بود؟
وقتي زنگ تفريح به پايان رسيد مجدداً به كلاس برگشت مي دانست كه اين ساعت ادبيات دارند و خانم شاهميري پس از چند لحظه وارد كلاس شد. فرشته مدتها بود كه خانم شاهميري را از نزديك مي شناخت اين دبير در اوايل سال تحصيلي به اين مدرسه آمد و از همان روزهاي اول فرشته، اين شاگرد مغموم و ساكت نظرش را به خود جلب كرد. خانم شاهميري سعي كرد در قلب اين دختر حساس نفوذ كند، پس از گذشت چند ماه بالاخره موفق شد كه با او طرح دوستي بريزد، دوستي معلم با شاگردش در نوع خود دوستي جالب و شگفت انگيز بود... گاهي از روزها پس از تعطيل شدن مدرسه خانم شاهميري چند دقيقه اي وقتش را با فرشته مي گذراند و با هم گفتگو مي كردند، فرشته احساس مي كرد مي تواند به او اعتماد كند و خوشحال بود كه چنين موقعيتي را بدست آورده كه با معلم خود دوست شود. امروز هم پس از تعطيل شدن مدرسه به نزد خانم شاهميري رفت چند لحظه اي در كنار هم از مشكلات خود سخن گفت و سپس از او خداحافظي كرد و بطرف خانه اش براه افتاد در حاليكه صداي خانم شاهميري در گوش او طنين انداخته بود كه او را دعوت به صبر و بردباري مي نمود.
فصل دوم

فرشته دختري بود زيبا، با چهره اي ساده و معصوم، او 17 سال پيش در يك خانواده ي متوسط به دنيا آمد آن شب يكي از سردترين شبهاي زمستان بود. آسمان بي دريغ اشك مي ريخت تو گوئي كه از به دنيا آمدن او آسمان نيز گريان بود او كودك زيبائي بود . پدر و مادرش از داشتنش شادمان بودند، پدرفرشته كارمند ساده ي يك اداره و مادرش زني خانه دار و همسري با وفا و مادري دلسوز و مهربان بود. فرشته دومين كودك اين خانواده محسوب مي شد، برادر بزرگترش 9 سال با او تفاوت سن داشت كه به جهت بازيگوشي از ادامه تحصيل خوداري كرده و در كارگاه نجاري شغلي مناسب سن خود دشت. يك فرزند دختر ديگر هم قبل از فرشته متولد شده بود كه پس از دو سال بر اثر بيماري از دنيا رفت. پدر و مادر فرشته نمونه كامل يك زن و شوهر مهربان بودند زندگي ساده اما توأم با خوشبختي آنها همچنان ادامه داشت و وجود اين بچه نيز به زندگي آنها روشني و نور بخشيده بود. اما متاسفانه اين خوشبختي ديري نپائيد زيرا پدر فرشته به ناگاه از محيط آرام و كانون گرم خانوادگي دست شست و همراه رفقاي ناباب سر از كاباره هاي تهران در آورد. اكثر شبها دير وقت به خانه مي آمد و مست و مدهوش به خواب مي رفت.
فرشته با وجوديكه كودكي 5ساله بود اما احساس مي كرد كه دستهايش از نوازش دستهاي پدر تهي است و مي فهميد كه حادثه اي در زندگي آنها رخ داده است. و اين تازه آغاز بدبختي آنها بود. پدر به مرور زمان مبدل به يك ميخواره شد و همين امر سبب شد كه او را از اداره اخراج كردند از آن زمان به بعد تنها نان آور آنها احمد برادر فرشته بود كه با دسترنج ناچيز خود مخارج آنها را تامين مي كرد. مادر فرشته هم با خياطي كردن براي مردم چرخ زندگي را مي چرخاند. وضع پدر او روز بروز، رو به وخامت مي نهاد يك بار مادرش با فروش مقداري اثاثيه و جمع آوري اندوخته ي ناچيزش كه از راه خياطي پس انداز كرده بود، شوهرش را در بيمارستان بستري كرد، چند ماهي مداواي او بطول انجاميد، سرانجام پدر فرشته تندرست و سالم اما ضعيف و ناتوان از بيمارستان مرخص شده، در خانه تحت كنترل شديد همسرش بود و ديگر همگي خوشحال بودند كه او ترك اعتياد نموده است اما سه ماه بعد پدر فرشته مجدداً شروع به ميخوارگي نمود و اين بار ديگر نجاتش مشكلتر گشته بود، دكترها به او گوشزد كرده بودند كه اگر بار ديگر به جانب اعتياد برود ديگر خلاصي نخواهد يافت ولي او اهميتي به سخنان دكترها نداد. بار ديگر زندگي رقت انگيزشان به همان وضع سابق ادامه يافت برادر كه از سن نوجواني وارد اجتماع شده بود، محيط اجتماع در روحيه اش تاثير نامطلوبي گذاشته و از او مردي خشن و متعصب و زورگو و بداخلاق ساخته بود. از اينكه ميديد دسترنجش را با هزاران زحمت فراهم مي نمايد و آنگاه بايد آنرا خرج ميخوارگي پدر كند به سختي در عذاب بود و عقده هاي دروني خود را تنها بر سر خواهر كوچكش خالي مي كرد، زيرا او با آن افكار غلط خود فرشته را مسبب اين بدبختي مي دانست و قدم او را شوم تلقي مي نمود. در خانه به فرشته لقب دختر شوم داده بود و او را به اين نام مي خواند عقيده داشت كه تا قبل از تولد او خانواده آنها از خوشبختي كامل بهره مند بودند ولي با پيدا شدن فرشته در زندگي آنها، مسير زندگيشان تغيير فاحشي به خود داد. تنها دلگرمي فرشته مادرش بود كه همچو كوهي مقاوم و پا برجا از دخترش در مقابل گزند پدر و برادر حمايت مي كرد.
وضع پدر فرشته روزبروز به وخامت مي نهاد و حالا احتياج بيشتري به مصرف الكل داشت در نتيجه پول بيشتري بابت خريد مشروب لازم داشت. برادر فرشته با درس خواندن او مخالفت مي كرد و پدر هم او را همراهي مي نمود. احمد معتقد بود كه مخارج تحصيلي فرشته بر فشار زندگيشان خواهد افزود و پدرش كه ميديد با آن پول نمي تواند مشروب بيشتري استعمال نمايد با عقيده پسرش موافقت مي كرد. و هر دو فشار را بر فرشته چند برابر مي كردند اما مادر كه تحمل ديدن اشكهاي دخترش را نداشت سعي مي كرد بيشتر كار كند تا مخارج مدرسه ي او را تامين نمايد.
فرشته با خود مي گفت، در تمام دنيا تنها همين يك مادر را دارد كه حامي اوست اگر او نبود مسلماً تاب و تحمل زندگي كردن را از دست مي داد، چه شبها كه پدر مست و لايعقل به خانه مي آمد و هر چه دم دستش بود از بين مي برد و سپس عقده هايش را به سر همسر بدبختش مي ريخت و تا قدرت و توان در بازو داشت او را كتك مي زد
گاهي از اوقات هم به فرشته ضرب شصت نشان مي داد ولي جرئت نداشت كه دستش را روي احمد بلند كند زيرا مي ترسيد كه پول مشروبش قطع شود. پدر چون يك جيره خوار شب و روز به دستهاي احمد خيره مي شد، تا پول مختصري جهت خريد مشروب از او دريافت دارد بعد شتابان خود را به اولين ميخانه ي سر راه مي رساند و شكمي از عزا در مي آورد و شنگول و كيفور به خانه باز مي گشت بعضي مواقع اتفاق مي افتاد كه هوس خيابان گردي به سرش مي زد و بناگاه از خيابانهاي بالاي شهر سر در مي آورد بنظرش مي رسيد كه وارد شهر ديگري شده است در اين هنگام، يا شب را لب جوي آبي در كنار سگ ولگردي به صبح مي رساند يا اينكه دست بر قضا پليس گشتي او را مي يافت و شب را در كلانتري و در يك اتاق تاريك و نمناك به روز مي رساند و احياناً اگر آدرس منزل به خاطرش مانده بود، پليس وظيفه شناس او را تا در
خانه اش مشايعت مي كرد.
اين بود وضع زندگي آنها، فرشته در چنين محيطي نشو و نما مي كرد و به درس خود همچنان ادامه مي داد. چند ماه بيشتر به پايان سال تحصيلي نمانده بود و پس از آن تنها يك سال ديگر باقي بود تا ديپلم خود را بگيرد، هنوز هم براي آينده هيچ تصميمي نگرفته بود ولي مي دانست كه او هم بايد كار كند تا چرخ زندگي را بچرخاند. در اين ميان تنها دوست غمخوار او در بيرون از محيط خانه دوست و همكلاسيش مريم بود كه درد و رنج خود را بين يكديگر تقسيم مي كردند، دوستي او و مريم از دوران دبستان آغاز شده و تاكنون همچنان ادامه داشت.
مريم نيز چون او دختري بود از خانواده ي متوسط كه مادرش را در سن دو سالگي در اثر حادثه اي از دست داد، خودش مي گفت مادرش سر زا رفته است. پدر مريم پس از چند سال با زني به مراتب جوانتر از زن اول خود ازدواج كرد مريم تنها 5 سال با زن باباي خود تفاوت سن داشت زن بابا از همان لحظات اوليه ازمريم زهر چشم گرفت و در پي اذيت و آزار او بر آمد و چون بسيار زيبا و جوان بود و از طرفي نيز پدرش مردي با نفوذ و پولدار بود پدر مريم چشم و گوش بسته تحت فرمان و نفوذ همسرش بود. معلوم نبود كه چرا چنين دختري با داشتن پدر پولدار و زيبائي خيره كننده و سن كم با مردي در شرايط پدر مريم ازدواج كرده است. زن پدر مريم كه از حالا او را بنام شهلا مي خوانيم زندگاني را به كام او تلخ نموده بود، بي جهت او را به باد كتك مي گرفت و در هر كاري او را مورد مواخذه و استهزاء قرار مي داد،
و با زخم زبان به جان او نيش مي زد، هر كاري كه مريم انجام مي داد، سخت از او انتقاد مي كرد و در جمع دوستان و آشنايان خود اظهار مي داشت كه مريم از رموز خانه داري سر رشته اي ندارد و هرگز نمي تواند مردي را خوشبخت كند، هيچ مردي حاضر نخواهد بودبا چنين دختر تنبل و تن پروري ازدواج نمايد، مگر اينكه گور خود را با دست خود كنده باشد. مريم همه ي اين زخم زبان ها را تحمل مي نمود و دم بر نمي آورد تا اينكه يك روز خبر ناگواري را شنيد. دائي شهلا كه مرد جا افتاده اي بود پس از چند بار كه به خانه آنها آمد از مريم خوشش آمد و از خواهر زاده اش خواست كه برنامه ازدواج او را با مريم جور كند از آن روز به بعد تمام سعي و كوشش شهلا اين بود كه شوهرش را به اين وصلت راضي كند و مريم از اين موضوع بشدت رنج مي برد دائي شهلا مردي بود حدوداً 38 ساله كه تا به حال دو بار ازدواج كرده ولي هر دو ازدواج او به جدائي انجاميده بود. او تقريباً نيمچه تاجر بود مغازه ي بزرگ فرش فروشي داشت و زندگيش از صادرات و خريد و فروش فرش تامين مي شد، در بازار تا حدودي آدم با نفوذي بود و بقول معروف خرش مي رفت و حرفش خريدار داشت.
پدر مريم چندان تمايلي به اين ازدواج نداشت ولي نمي توانست در مقام مخالفت از دستورات همسرش برآيد زن او طوري وانمود مي كرد كه مريم شانس بزرگي آورده است و هرگز هيچ مردي حاضر نخواهد شد با او ازدواج كند، پدر مريم ناچاراً از دائي همسرش خواست كه مراسم عروسي را به خاتمه يافتن درس مريم موكول كند و او نيز پذيرفت.
مريم و فرشته اين دو دوست مهربان هر كدام در قلبهايشان غمي عميق و طاقت فرسا انباشته داشتند و تنها دلخوشي آنها اين بود كه لحظات بيكاري را در كنار يكديگر بنشينند و از ناراحتي درون خود سخن بگويند.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل سوم

پس از تعطيل شدن از مدرسه فرشته قدم زنان راهي منزل شد، وقتي به منزل رسيد مادرش طبق معمول كنار چرخ خياطي نشسته و مشغول دوخت و دوز بود . با ديدن فرشته بلافاصله از جا برخاست و غذائي برايش آماده كرد و خود نيز با فرشته مشغول خوردن نهار شد، مادر مي دانست كه او از ديشب تا بحال هيچ چيز نخورده است و حتي پول تو جيبي نيز نداشت كه با آن ساندويچ يا نوشيدني بخرد فرشته معمولاً ساعت 3 از مدرسه تعطيل مي شد بنابراين اكثراً نهار را در مدرسه ساندويچ مي خورد ولي امروز پولي به همراه نبرده بود و از شدت گرسنگي رنگش زرد گشته بود. مادر و دختر ناهار را در سكوت خوردند و پس از آن فرشته به اتاق ديگر رفت تا به مرور درسهايش بپردازد ولي نيم ساعت بعد از فرط خستگي سرش را روي كتاب هايش نهاد و به خواب فرو رفت نمي دانست چه مدت است كه خوابيده كه ناگهان از صداي فريادي از خواب برخاست گوشهايش را تيز كرد صداي مشاجره پدر و مادرش را طبق معمول هميشه از اتاق مجاور شنيد از جا بلند شد و در اتاق را از داخل قفل كرد و با اطمينان خاطر سر جايش نشست صداي فريا مادرش را شنيد كه مي گفت:
- آخه مرد از جون من چي مي خواي؟
و متعاقب آن صداي مستانه ي پدر به گوش او رسيد.
- يالله هر چي پول داري بده زود باش كار دارم.
- بخدا هيچي پول ندارم همش همين بود كه بهت دادم.
- زود باش معطل نكن پول رو رد كن بياد.
- به خدا ندارم به پير به پيغمبر ندارم آخه چرا با من بيچاره اينطور مي كني؟
پدرش دوباره فرياد كشيد:
- گفتم پول بده زود باش حرف زيادي نزن.
- مرد چرا صداتو بلند مي كني آبروي چندين و چند ساله ي ما جلوي در و همسايه ها رفته خجالت بكش تو دختر دم بخت تو خونه داري اينقدر داد و بيداد نكن.
- خفه شو زياد حرف نزن بگو بقيه پولا كجاست؟
- چرا حرفامو باور نمي كني هر چي كه داشتم دادمش به تو، ديگه پولي تو خونه نمونده.
- دروغ مي گي، خودم مي گردم پيدا مي كنم.
- خيلي خوب بگرد اگه پيدا كردي مال خودت.
فرشته مي شنيد كه پدرش وسايل منزل را با خشم به اطراف پرت مي كند ولي پس از چند لحظه جستجو مثل اينكه از يافتن پول مايوس شده بود زيرا به طرف همسرش هجوم برد پس از اينكه كتك مفصلي به او زد از خانه خارج شد. فرشته گوشهايش را گرفته و به آرامي گريه مي كرد نمي خواست صداي فرياد مادرش را بشنود زيرا نا گزير بود به كمكش برود چند بار تصميم گرفت از اتاق خارج شده و با دستهاي ناتوانش گلوي پدر را بفشارد ولي مادرش به او سفارش كرده بود كه در دعواهاي او و شوهرش به هيچ عنوان دخالت نكند، مي دانست كه اين مداخله باعث كتك خوردن او نيز خواهد شد. فرشته همچنان كه مشغول نوشتن تكاليفش بود اشكهايش نيز صفحات كاغذ را تر مي كرد. با خود گفت:
- آخر كجا بروم كه لحظه اي بتوانم در آن مكان احساس آرامش نمايم.
صداي گريه ي مادرش را مي شنيد كه همچنان ناله سر مي داد و به مسببين اين جريان لعنت مي فرستاد كه سعادت و خوشبختي آنها را ويران ساخته بودند فرشته ديگر نتوانست طاقت بياورد در اتاق را گشود و به طرف مادرش رفت زن بيچاره تمام بدنش كبود شده بود او سر مادر را به شانه اش تكيه داد و موهايش را نوازش كرد، مادر و دختر در آغوش هم ساعت ها گريستند.
پس از آنكه فرشته مادرش را دلداري داد و ساكتش نمود بار ديگر به اتاقش رفت تا بقيه تكاليفش را انجام دهد. از غم و اندوه خرد شده بود پدر با رفتارش غرور و شخصيت او را جريحه دار ساخته بود نمي توانست مقابل در و همسايه ها قد علم كند همه ي همسايه ها با ترحم و دلسوزي و بعضي ها هم با نفرت و انزجار نگاهشان مي كردند به ياد آورد كه چند ماه قبل جواني به همراه خانواده اش به خواستگاري او آمده بود ولي همسايه ها چنان از آن ها بد مي گفتند كه مرد جوان فرار را بر قرار ترجيح داد، فرشته از اين بابت ناراحت نبود چيزي كه او را نگران مي ساخت ترس از بي آبروئي بود تحمل ديدن نگاههاي پر از شماتت و ترحم همسايه ها را نداشت در مقابل دختران هم سن و سال خود كه در جوار آنان زندگي مي كردند سرافكنده و خجل بود، به ياد روزهاي بي دغدغه ي كودكي افتاد كه چه آسوده و بي خيال در كوچه هاي خاكي با كودكان بازي مي كرد و هرگز در باورش نمي گنجيد كه روزي چنين دور از همه در انزوا و تنهائي بسر برد و دوستان و هم بازيهايش او را چنين تنها و خسته از زندگي، رها سازند. بندرت پيش مي آمد كه از خانه خارج شود، كساني كه براي مادرش سفارش لباس جهت خياطي مي آوردند با ترس و لرز داخل خانه مي شدند. اكثراً زماني را انتخاب مي كردند كه پدر فرشته منزل نباشد، آنها از او وحشت داشتند تو گوئي كه با يك جاني يا آدم خطرناكي روبرو هستند، اين مسئله براي فرشته خيلي دردناك بود. وقتي خانواده هاي خوشبخت را در اطراف خود مي ديد به زندگي پر از سعادت آنها حسرت مي خورد دلش مي خواست جاي يكي از آنها مي بود، از خود مي پرسيد چرا بايد در چنين خانواده اي به دنيا مي آمد، چرا بايد زندگي او غير عادي باشد؟... هيچكس نبود كه به چراهايش پاسخ گويد در كلاس به هم شاگردي ها نگاه مي كرد و در دل مي گفت خوش به حال شما، كاش من جاي شماها بودم، شماها پدري مثل پدر من دائم الخمر و بيكاره نداريد، خوشا به سعادت شما كه مورد تمسخر همسايگان قرار نمي گيريد.خود را موجود بدبختي مي دانست، بيچارگي او حد و حصري نداشت دردش آنقدر عظيم و وحشتناك بود كه نمي توانست با كسي در اين مورد سخن بگويد، مي ترسيد كه مبادا مورد تمسخر واقع شود. چه شبها كه تا صبح در بسترش اشك ريخته و از خدا خواسته بود كه آنها را از اين وضع نجات دهد. آنشب نيز همانند شبهاي ديگر مختصر شامي خورد و فوراً به رختخواب رفت سعي داشت خود را از چشم برادر و پدرش دور نگه دارد، در رختخواب مدام به اين طرف و آن طرف مي غلتيد و خواب به چشمانش نمي آمد، از چيزي وحشت داشت و نمي دانست كه اين ترس در اثر چيست، با هر زحمتي بود چشمانش را بست و به خواب خوشي فرو رفت...
در خواب مي ديد كه بچه است، همان كودك زيبا و تپل چند سال پيش، ميديد توي حياط كنار باغچه ي پر گل و سبزه لب حوض بازي مي كند، با دستهاي كوچكش براي ماهي هاي قرمز حوض غذا مي ريخت، پدرش را ديد كه از اداره به خانه برگشته بود و با خوشحالي به طرفش مي آمد. گونه هاي قرمزش را بوسيد و او را سردست بلند كرد و به اتاق برده، ديد كه پدرش او را روي زانوهايش نشانده و با دستهاي مهربانش موهاي سياه او را نوازش مي كند، سپس بسته اي را به دستش داد و گفت كه آنرا باز كند فرشته جعبه را گشود چشمانش از خوشحالي برق زد درون جعبه عروسك بسيار زيبائي قرار داشت يك عروسك كه لباس سپيد عروسي به تن داشت او با دستهاي كوچكش عروسك را در آغوش گرفت، و بار ديگر روي زانوان پدر نشست و صورتش را غرق بوسه ساخت سپس با خوشحالي بي حدي از جا برخاست كه به كوچه برود و عروسكش را نشان دوستانش بدهد اما ناگهان باد شديدي وزيدن گرفت و عروسك او به روي زمين درغلتيد و تكه هاي شكسته ي آن هر يك به گوشه اي افتاد، فرشته فريادي كشيد و از خواب پريد، روشنائي از پنجره اتاق به داخل تابيده بود به ساعت ديواري نگاه كرد، هنوز 6 صبح بود، زير لب گفت:
- آه چه خواب عجيبي، خدايا حتي در خواب نيز خوشي ها را از من دريغ مي ورزي با بي ميلي از جا برخاست به آشپزخانه رفت مادرش قبلاً سماور را روشن كرده بود، آب سماور قل قل مي جوشيد فرشته دو پيمانه چاي داخل قوري ريخت و آن را روي سماور گذاشت پشت ميز كهنه ي وسط آشپزخانه نشست سرش را روي دستش نهاد و مجدداً به خواب رفت.
اينبار احساس كرد دستي موهاي او را نوازش مي دهد فكر كرد شايد باز هم خواب مي بيند اما دست مادرش بود كه او را صدا مي زد. صبحانه اش را خورد و كتابها را زير بغل نهاد و از خانه خارج شد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل چهارم
وقتی به مدرسه رسید زنگ خورده بود، بلافاصله به کلاس رفت، دبیر هنوز نیامده بود سر جایش نشست در این هنگام چشمش به مریم افتاد، مریم با تانی نگاهی به او کرد لبخندی زد سپس به سرعت سرش را دزدید دیگر تا پایان زنگ به طرفش نگاه نکرد، فرشته از این برخورد سرد و خشک تعجب کرد وقتی زنگ تفریح زده شد به جانب او رفت. مریم سرش را روی میز نهاده و به آرامی اشک می ریخت. فرشته دستش را زیر چانه اش برد سر او را بلند کرد ناگهان از وحشت فریاد کوتاهی کشید، نصف صورت مریم ورم کرده و پای چشمانش سیاه و کبود شده بود، فرشته با ناراحتی پرسید:
- مریم چی شده کی تو رو به این روز انداخت؟
مریم از دادن جواب خودداری کرد ولی سرش را روی شانه ی فرشته نهاد و با صدای بلند گریست.
- چی شده حرف بزن، چرا اینجوری شدی؟ ببینم تصادف کردی؟
مریم در حالیکه همچنان گریه می کرد گفت:
- کاش تصادف کرده بودم، کاش می مردم.
- پس چی شده صورتت آش و لاش شده کی این بلا رو سرت آورد؟
فرشته حالا پی می برد که علت برخورد سرد مریم این بود که نمی خواست سر کلاس او را وحشتزده کند مریم جواب داد:
- پدرم.
- آه بیرحم آخه چرا؟
- جریانش خیلی مفصله نمی تونم در دو سه کلمه برات خلاصه کنم همینقدر بدون که خیلی ناراحتم.
- غصه نخور عزیزم ما روزهای بدتر از این هم داشتیم، وقتی کلاس تعطیل شد و خواستیم بریم خونه برایم تعریف کن.
- باشه،... آه فرشته نمی دونی چقدر از بچه ها خجالت می کشم صبح وقتی اومدم بچه ها با کنجکاوی ازم پرسیدن که چی شده ولی من بهشون گفتم که با یه موتور سوار تصادف کردم.
- تو نباید خودتو ناراحت کنی هر کدوم از بچه ها هم ممکنه تو زندگیشون ناراحتی داشته باشن مگه ممکنه هیچکس گرفتاری نداشته باشه. سعی کن آروم باشی ، بچه ها دارن میان کلاس اشکاتو پاک کن.
فرشته از کیف خود دستمالی در آورد و به مریم داد، تا کسی متوجه اشکهای او نشود، بچه ها با سر و صدا سر جای خود نشستند و لحظه ای بعد خانم دبیر وارد کلاس شد در آن ساعت ریاضیات داشتند. خانم دبیر چند نفر از شاگردان را پای تخته سیاه خواست تا جواب مسئله ای را که روی تخته نوشته بود بنویسند، پس از آن خانم دبیر مریم را صدا کرد که به پای تخته بیاید. مریم از جا بلند شد و گفت که چون روز گذشته اتفاقی برایش رخ داده در نتیجه نتوانست تمرینهای ریاضی را حل کند، خانم دبیر از این موضوع اظهار تأسف نمود. در این لحظه بابای مدرسه وارد کلاس شد و گفت که خانم مدیر مریم را به دفتر احضار نموده اند مریم می دانست که جهت غیبت دیروز او را خواسته اند بنابراین پس از کسب اجازه از دبیرش به دفتر، مدرسه مراجعه کرد، ساعت بعد وقتی زنگ پایان کلاس زده شد مریم و فرشته جزو اولین کسانی بودند که کلاس را ترک کردند، در قلبهای مهربان هر دو هزاران راز بود سکوت سنگینی بینشان حکمفرما شد، فرشته پرسید:
- خوب حالا بگو ببینم، جریان از چه قراره، وقتی دیروز نیومدی مدرسه حدس زدم که ممکنه اتفاقی افتاده باشه؟
- تو نمی دونی این دو روز چقدر ناراحتی کشیدم، پریروز وقتی از هم جدا شدیم من به طرف خونه رفتم، وقتی وارد منزل شدم، زن بابام منو صدا کرد و گفت که امشب برای شام میهمان دارند و از من خواست که از بچه اش مراقبت کنم تا اون بتونه شام رو آماده کنه، میدونی که شهلا یه بچه داره که من مجبورم نگهداری و نظافت و کارهای شخصی اونو بعهده بگیرم، با وجود اینکه می بایست درسامو مرور می کردم به خاطر اینکه بهونه ای دستش ندم هر کاری که گفت انجام دادم. ساعت 5 بعد از ظهر مهمونا جمعاً 40 نفر بودند اومدن، دائی شهلا هم همراهشون بود، از همون لحظه ی ورود با چشمای هیزش چنان به من نگاه می کرد که دلم می خواست آب بشم و فرو برم تو زمین، من تو اتاق بچه بودم و با او سرگرم بازی بودم که یهو اون بی خبر وارد اتاق شد، بهم گفت که چرا به اتاق پذیرائی نمیام و در جمع مهمونا شرکت نمی کنم.
با وجود نفرتی که از او داشتم مجبور شدم باهاش حرف بزنم در جوابش گفتم که چون بچه تنهاست می خواهم در کنار او باشم.
اون لحظه ای کنارم نشست و با نگاهی خیره سر تا پامو ورانداز کرد، با کمال پرروئی گفت که شنیدم شما به شهلا خانم گفتین که مایل نیستین با من عروسی کنین آیا درسته؟
نمی خواستم در این مورد حضوراً باهاش صحبت کنم به ناچار گفتم:
- ترجیح می دم فعلاً درس بخونم.
وقیحانه گفت:
- من هیچگونه مخالفتی ندارم شما می تونین تا هر زمان که بخواهین درس بخونین ولی بالاخره هر دختری باید یه روز ازدواج کنه.
- بله هر دختری باید یه روز عروس بشه ولی با مرد مورد علاقه ی خودش باید ازدواج کنه نه اینکه مجبورش کنند با کسی ازدواج کنه که کوچکترین علاقه ای نسبت به او نداره.
اخماشو تو هم کرد و جواب داد:
- یعنی من تیپ مورد علاقه ی تو نیستم؟
سعی کردم رودرواسی رو کنار بذارم به خود گفتم که شاید بتونم با حرفام رامش کنم به همین جهت گفتم:
- انصاف بدین اگر که نتونم شما رو دوست بدارم، شما به جای پدر من هستین چطور راضی می شین آینده ی منو تباه کنین، منم مثل هر دختری آرزو دارم با تیپ مورد علاقه ی خودم عروسی کنم و... نذاشت جمله ام تموم بشه گفت:
- جوونهای ما از زندگی زناشوئی هیچ چیز نمی دونند مثل این می مونند که مقداری جواهر گرانبها رو در مقابل یه بچه ی خردسال بریزن و اون بچه هم اونا رو دور بریزه، جوونهای امروزی فقط بلدن در گوش همدیگه نجواهای عاشقونه سر بدن و برای هم از آینده ی طلائی که ساخته و پرداخته ی ذهن خودشونه سخن بگن ولی من با وجودیکه یه مرد جا افتاده هستم، سراسر زندگیم با تجربه توام بوده من میتونم، تورو خوشبخت کنم نه یه جوجه فکلی تازه سر از تخم در آورده.
می دونستم که نمی تونم با اون از در منطق وارد بشم بنابراین به او گفتم:
- فعلاً بذارین در مورد ما تقدیر و سرنوشت تصمیم بگیره.
و اون از این حرف راضی و خشنود شد ولی به ناگاه به طرفم اومد و موهامو تو دستاش گرفت و گفت:
- چه موهای قشنگی داری، حیف نیست اونارو پشت سرت جمع کردی، بعد گره ی روبان را باز کرد و موهامو دور شونه هام پریشون کرد و افزود:
- حالا شدی یه خانم حسابی، اونجوری مثل بچه محصلا می شدی دوست دارم وقتی زن من شدی همیشه موهاتو دورت بریزی، از چشمانش برق عجیبی بیرون می زد، خودمو جمع و جور کردم و سعی داشتم که ازش فاصله بگیرم، ولی اون طوری به من نزدیک شده بود که نفسهاش به صورتم می خورد ناگهان صورت کثیفشو به طرفم آورد و خواست که منو ببوسه و من ناگهان فریادی زدم و در همان حال سیلی محکمی تو گوشش زدم.
- پیرمرد احمق دست کثیفتو به من نزن، از اتاقم برو بیرون، برو گم شو.
اون هاج و واج نگام می کرد، انگار یه ظرف آب سرد روش ریخته باشن، و من همچنان گریه می کردم و بدو بیراه می گفتم، از صدای فریاد من نا مادریم همراه پدرم وارد اتاق شدند وقتی شهلا با چنین صحنه ای روبه رو شد رو به پدرم کرد و گفت:
- به، به، چشمم روشن، دیگه من تو این خونه آسایش ندارم، حتی نمی تونم فامیل هامو دعوت کنم دیدی دخترت چطوری به دائی من توهین کرد، دیدی، لابد تا چند روز دیگه هم منو از این خونه بیرون می کنه.
پدرم سعی داشت اونو آروم کنه ولی شهلا گوشش بدهکار این حرفها نبود به پدرم گفت:
- آبروی من پیش مهمونام رفت، فردا مردم چی میگن، میگن که پدر این دختره ی نیم وجبی نتونست از پس اون بر بیاد،... نه من دیگه تحمل ندارم، به شخصیت دائی من توهین شده اگه دختر تو برات مهمه، فامیل های منم برام، ارزش دارن. من از این خونه میرم. تو این خونه یا جای اونه یا جای من.
پدرم با خشم نگام می کرد، بالاخره زنشو ساکت کرد و از اتاق بیرون برد، مهمونا هر کدوم در حالی که سعی داشتند به شهلا دلداری بدن شروع کردن به سرزنش کردن من، شهلا همچنان گریه می کرد که آبرویش رفته ولی من می دونستم که همه ی اینها نقشه است. پدرم وقتی اونو آروم کرد دوباره به اتاق بچه اومد و بی مقدمه بدون اینکه علت اصلی ماجرا رو بدونه منو به باد کتک گرفت، می خواستم فریاد بزنم و بگم پدر اون مرد گرگ صفت در خونه ی تو داشت به ناموس تو دست درازی می کرد، تنها گناه من این بود که خواستم از شرف خودم دفاع کنم...
ولی پدرم لحظه ای دست از کتک زدن بر نداشت، شهلا وارد اتاق شد و با عشوه و ناز به پدرم گفت:
- دیگه بسه اونو کشتیش خدا رو خوش نمیاد که اینجوری کتکش می زنی، ولش کن خودتو خسته نکن، من اونو می بخشم، بچه است هنوز نمی فهمه بیا بریم.
- و بعد دست پدرم را کشید که او را با خود ببرد، پدرم گفت:
- شهلا، به جون تو اگه تو وساطت نمی کردی اونو می کشتم.
بعد اون مار خوش خط و خال دستشو گرفت و گفت:
- بیا بریم عزیزم مهمونا منتظرند، اعصابتو ناراحت نکن، فکر می کنم به قدر کافی تنبیه شده باشه.
اونا رفتند و به اتاقشون و تا پاسی از شب زدند و رقصیدند و من در همان اتاق با بدنی زخمی و کوفته اشک می ریختم، اونا در اتاق را رو من بستند و تا دیروز بعد از ظهر من تو اون اتاق گرسنه و تشنه زندونی بودم، چند بار خواستم پنجره رو باز کنم و خودمو از اون بالا پرت کنم پائین ولی به خود گفتم شاید شانس با من یاری نکنه و نمیرم فقط دست و پام بشکنه یا چلاق بشم اونوقت باید تو سر خور و سربار دیگرون بشم. از پریشب تا حالا همه تو خونه با من دشمن شدند، پدرم یک کلمه با من حرف نمی زنه و زن بابام هم مدام نیش و کنایه میزنه انگار من تو اون خونه یه موجود زیادی هستم، طفیلی و آشغالم.
در این موقع به سر یک دو راهی رسیدند که منزلشان از همین راه از هم جدا میشد، فرشته آهی کشید و گفت:
- چه زود رسیدیم، واقعاً از این جریان متأسف شدم، دلم می خواد یه روز بیام خونه ی شما و به اون زن بابای بدجنست بگم، آخه زن مگه تو دین و ایمون نداری؟ مگه رحم و مروت نداری، آخه مگه انسانیت سرت نمیشه اگه کسی همین رفتارو با بچه ی خودت بکنه چه حالی بهت دست میده؟
- تو نمی دونی، تو اون خونه به بچه اش نمیشه گفت بالا چشت ابرو چنون برای بابام عزیزه که نازکتر از گل بهش نمیگه، خوب، دیر وقته من باید برم منو ببخش که با حرفام تورو خسته کردم.
- نه این حرفو نزن اگه دوست داشته باشی بیا بریم خونه ی ما.
- نه می ترسم دیر کنم و باز کتک بخورم هر چند به این کتکها عادت کردم ولی خوب نمی خوام سر و صدا به پا شه، و پیش همسایه ها آبرومون بره.
- غصه نخور، انشالله همه چیز درست میشه.
- آره خوب اگه اینم نگیم از غصه دق می کنیم، خداحافظ تا فردا می بینمت.
- آره خداحافظ.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل پنجم

فرشته آنقدر منتظر ماند تا مریم از خم کوچه ناپدید شد و آنگاه آرام،
آرام به طرف خانه اش به راه افتاد در دل می گفت:
عجب دنیای مسخره ای است، فکر می کردم تنها من هستم که با بدبختی دست به گریبانم، بیچاره مریم، خدایا کمکش کن...
وقتی به خانه رسید برادرش در اتاق نشسته بود و ناله می کرد با تعجب به مادرش که گریان و ناراحت بود نگاه کرد و پرسید:
- چی شده مادر؟
مادرش گفت: که در کارگاه نجاری دست احمد زیر اره ی برقی رفته و حالا سه تا از انگشتان دستش قطع شده، از صبح او را برده بیمارستان و چند دقیقه پیش مراجعه کرده است... و سپس افزود دکترها دستش را بخیه کردند، دکتر می گفت: عصب دستش قطع شده و امکان دارد که دستش برای همیشه از کار بیافتد.
فرشته در جای خود خشکش زد زیر لب گفت:
وا مصیبتا، بیچارگی ما شروع شد، این تازه آغاز بدبختی ماست.
سپس با چشمانی گریان به اتاقش رفت لباسها را از تن خارج نمود و مجدداً به اتاق نشمین بازگشت برادرش همچنان در رختخواب ناله می کرد و مادر هم گوشه ای نشسته بود و اشک می ریخت و با خود زیرلب سخن می گفت، فرشته به طرف برادرش رفت و دستی به پیشانی تب دارش کشید و پرسید:
- داداش حالت چطوره؟
احمد در جوابش با صدای مرتعشی تنها ناله ای تحویلش داد و هیچ نگفت.
فرشته به مادرش نگاه کرد زن بیچاره مثل مرغ سرکنده به سر و صورت خود می زد، فرشته به کنار مادرش رفت دستش را با مهربانی در دست گرفت و گفت:
- مامان اینقدر خودتو ناراحت نکن اتفاقیه که افتاده با غصه خوردن که کار درست نمیشه.
- دخترم دیگه بیچاره شدم تنها نون آور ما احمد بود که اونم اینطوری شد خدایا چرا با ما اینطوری می کنی؟ آخه چرا خدا چرا؟
- مادر جون بسه دیگه، با این کارا خودتو می کشی اینقدر خودتو نزن، خدا بزرگه بالاخره یه جوری میشه همیشه که اینطور نمی مونه.
نتوانست آنجا بنشیند و گریه و زاری مادرش را ببیند دوباره به اتاق دیگر رفت و زانوی غم دربغل گرفت و اشک ریخت. قلبش مالامال از غم و غصه بود به سرنوشت بعد خود لعنت می فرستاد که در این موقع صدای در حیاط به گوشش رسید، به ساعت دیواری نگاه کرد مطمئن بود که این شخص پدرش نیست او همیشه صبح زود از خانه خارج می شد و تا پاسی از شب به آوارگی در خیابان ها می پرداخت با اکراه از جا بلند شد از پنجره داخل حیاط را نگریست مادرش رفته بود که در را باز کند و فرشته زن چادر به سری را دید که وارد خانه شد و همراه مادرش به اتاق آمد. دانست که یکی از مشتریهای مادرش است چند دقیقه بعد صدای نجوائی را که هر لحظه بلند تر می شد به گوش او رسید صدای زن را می شنید که به مادرش پرخاش می کرد:
- خانم این که نشد، من بهتون گفتم که امشب عروسی دعوت دارم و لباسمو می خوام.
مادر فرشته در جواب با لحنی که تماماً حاکی از التماس و خواهش بود گفت:
- می بخشید، من شرمنده هستم ولی خوب گرفتار بودم و فرصت نداشتم لباس شمارو آماده کنم بچه ام مریضه خودتون می بینید که تو رختخواب افتاده. از صبح گرفتار دوا و درمون او بودم.
زن سخنش را برید و گفت:
- خانم به من چه مربوطه که شما گرفتارین اگه مشکلات شما زیاده چرا از مشتری لباس قبول می کنی من همین امشب لباسمو لازم دارم.
- چشم خانم خودتونو ناراحت نکنید سعی می کنم لباسو تا شب براتون آماده کنم.
- نخیر خانم من منزلم خیلی دوره نمی تونم هر دقیقه پاشم این همه راهو بیام تا یه پیراهن ناقابل رو ببرم، اصلاً از اول اشتباه کردم اونو آوردم اینجا اگه می دونستم که اینجوری میشه، بعد سکوت کرد.
- شما رو به خدا عصبانی نشین میدونم که شما حق دارین ولی خوب به من حق بدین آخه گرفتار مریضی بچه ام بودم.
فرشته دیگر نتوانست طاقت بیاورد به اتاق نشیمن برگشت قیافه اش از فرط ناراحتی قرمز شده بود بدون اینکه بخواهد با مهمان تازه وارد احوالپرسی کند رو کرد به مادرش و گفت:
- مامان چی شده به نظر می آید که این خانم از دست شما ناراحت هستند.
قبل از اینکه مادرش جوابی به او بدهد زن جواب گفت:
بله – خانم حق دارم که ناراحت بشم، چند روز پیش یه پارچه آوردم دادم به مادرتون و بهش گفتم که حتماً برای امشب حاضرش کنه که برای عروسی بپوشم ولی حالا می بینم لباس آماده نیست.
فرشته لحظه ای در چشمان آن زن نگریست گوئی که می خواست به او بگوید واقعاً چه آدم پرروئی هستی چرا درد ما را حس نمی کنی، مگر نمی بینی که با چه مشکلاتی سر در گریبانیم آنوقت تو به خاطر یک شب خوشی عقده هایت را سر ما خالی می کنی.
زن جوان از نگاههای شماتت بار فرشته خودش را جمع و جور کرد و فرشته به مادرش رو کرد و گفت:
- مادر جون من به شما کمک می کنم تا هر چه زودتر لباس خانم رو آماده کنیم!
بعد به زن جوان گفت:
- شما آدرس خونتونو به من بدین وقتی لباس حاضر شد خودم براتون میارم.
زن جوان نرم شد و لبخند تصنعی بر لب راند آدرسش را گفت و اضافه کرد که لباس را برای ساعت 7 شب لازم دارم، مادر فرشته به او قول داد که حتماً قبل از ساعت 7 لباس را تحویل خواهد داد و بار دیگر از او پوزش خواست و قول داد که دیگر چنین اتفاقی نخواهد افتاد و مشتری را تا دم در مشایعت کرد و سپس به اتاق بازگشت در اولین نگاه، فرشته، برق اشکی را که از چشمان مادرش ساطع شده بود دید و برای دلداریش گفت:
- مادر جون، ما تو زندگی به قدر کافی ناراحتی داریم و شما نباید خودتونو با این موضوعات پیش پا افتاده ناراحت کنین، تا ساعت 7 شب خیلی وقت داریم من کمکتون می کنم تا لباس آماده شه.
بعد هر دو بی وقفه شروع به کار نمودند. ساعت 5/6 کارشان تمام شد نفسی به راحتی کشیدند، آنگاه فرشته لباس را برداشت و به طرف خانه ی آن زن حرکت نمود. در راه افکار مغشوشی به مغزش رخنه می کرد و غمگین و ناراحت به راه رفتن ادامه می داد و فکر می کرد، چرا ما انسان ها اینقدر خودخواه هستیم که به خاطر یک موضوع کوچک قلبهای همدیگر را به درد می آوریم، آیا آنقدر رحم و شفقت در آن زن وجود نداشت تا به احساس یک مادر پی ببرد و درک کند که آنها چقدر ناراحتی دارند و در چه گردابی دست و پا می زنند، چرا انسان ها فقط به فکر خوشی ولذت خود هستند و از یاد همسایگان نگون بخت خود غافلند، انسانیت و انساندوستی در دل آدمها مرده و هر کسی تنها به فکر منافع و لذات خودش است. هیچکس حاضر نیست دست دردمندی را بگیرد یا به قلب آرزومندی شادی ببخشد. چقدر ما انسان ها خودپرست هستیم. در چنین تصوراتی غرق بود که به در خانه ی آن زن رسید. زنگ را فشرد لباس را به طرفش گرفت و گفت:
- بفرمائید، خانم لباستون آماده است امیدوارم که دیر نکرده باشم.
زن لبخندی زد و لباس را از دستش گرفت آنگاه تعارف کرد مه فرشته داخل شود ولی فرشته از داخل شدن امتناع ورزید و گفت که دیر وقت است و باید با عجله به منزل برگردد،زن برای لحظه ای از او عذر خواست و به درون خانه رفت و پس از مدتی کوتاه بازگشت و پاکت در بسته ای را به دست فرشته داد و ضمن خداحافظی، از رفتار ناهنجارش عذر خواهی کرد.
فزشته تنها لبخندی تحویلش داد و به راه افتاد و پیش خود گفت:
خوب شد که به اشتباه خودت پی بردی ولی ای کاش به جای معذرت خواستن قبلاً رفتارت را کنترل می کردی تا قلب مادر بیچاره ام را آنچنان مجروح نسازی، فراموش نکن که تو امشب در عروسی لحظات خوشی را سپری خواهی ساخت ولی مادرم در خانه سرافکنده و خجل با رویای دور و دراز خود دست و پنجه نرم می کند، ای کاش می دانستی که در قلب مادرم چه می گذرد و چه آرزوهای گرانی در سر می پروراند افسوس که بین ما و خوشبختی قرنها فاصله است.
فرشته وقتی به خانه رسید، صدای ناله ی
احمد که تازه از خواب برخاسته بود همچنان به گوش می رسید، مادر بار دیگر او را به سراغ آمپول زدن فرستاد و فرشته با عجله به سمت خانه آمپول زن دوید وبه همراه او به خانه بازگشت وقتی کار تزریق آمپول به پایان رسید، آمپول زن به مادر فرشته گفت که نگران نباشد، زیرا دکتر آمپول مسکنی داده که وقتی بهش تزریق کنند تا مدتی درد تسکین می یابد... بعد پولش را گرفت واز خانه خارج شد فرشته پاکت در بسته را به مادرش داد و مادر با خوشحالی پاکت را گشود ولی خوشحالیش زمانی بیشتر شد که دید زن مشتری بیشتر از مبلغی که تعیین کرده بود پرداخته است با خودش گفت شاید یه این طریق خواسته رفتار بعد از ظهرش را جبران نماید آن شب با وجود غمهای بیشمار تا حدودی آسوده خاطر گشتند زیرا خودشان را ثروتمند می دیدند.
فرشته از جا برخاست که به اتاقش برود در این حال رو کرد به مادر و گفت:
مادر جون حالا که با چنین وضعی روبه رو هستیم من از فردا بعد از تعطیل شدن مدرسه اوقات بیکاری رو به شما کمک می کنم تا بتونین بیشتر لباس بدوزین در نتیجه با کمک من پول بیشتری عایدمون میشه.
مادرش خواست، چیزی بگوید ولی فرشته با بوسه ای گرم و مهربان دهانش را بست و به اتاقش رفت تا به درسهایش برسد، می دانست که با این حرفها و با این بوسه چقدر مادرش را خوشحال نموده است، بوسه ای که برایش شیرین تر از شهد بود. دلش برای مادرش می سوخت با خود گفت:
- خدایا تا کی باید این وضع همینطور ادامه داشته باشه، خدایا خودت کمکمون کن...

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل ششم...

صبح روز بعد طبق معمول مریم را در مدرسه دید در فرصتی کوتاه چند لحظه با هم صحبت کردند، فرشته از وضع خانه پرسید و مریم گفت که مثل روزهای قبل، رفتارشان با من همانگونه است که بوده قرار شد که بقیه صحبت هایشان را به بعد از پایان مدرسه موکول نمایند و وارد کلاس شدند. خانم شاهمیری چند روزی بود که مراقب حرکات و رفتار این دو دختر بود و زندگی پریشان آنها تاثیر عجیبی روی او نهاده بود چند بار به خود گفت که برود و از نزدیک با زندگی پردرد و رنجشان آشنا شود ولی نمی خواست عقده ی حقارت را در وجودشان پرورش دهد بنابراین به همین صحبتها و درد دل ها اکتفا می کرد، بیش از هر چیز خودش را به فرشته نزدیکتر می دید و نمی دانست که در چشمان زیبای این دختر غمگین چه رازی نهفته است که او را مجذوب خود می سازد ظاهر معصوم و بی آلایش فرشته هر بیننده ای را شیفته ی خود می ساخت آن روز پس از پایان ساعات درس از مریم و فرشته خواست که به نزد او بروند وقتی همه از کلاس بیرون رفتند، جز آن سه نفر کس دیگری در کلاس نماند. قلبهای هر سه مهربان بود و در مغزهایشان افکار بیشمار... خانم شاهمیری جویای حال بچه ها شد و مختصراً در جریان کارهایشان قرار گرفت، خیلی مایل بود که از نزدیک با آنها گفت و گو کند بنابراین در خلوت با هم صحبت کنند، فرشته و مریم از این پیشنهاد به گرمی استقبال کردند و با خوشحالی از خانم شاهمیری جدا شدند. در راه مریم به فرشته گفت:
برای تو عجیب نیست؟
فرشته که در افکار خود غرق بود گفت:
- چی عجیبه؟
- اینکه چرا خانم شاهمیری اینقدر به ما و سرنوشت ما توجه داره، تا به حال کدوم خانم دبیری را دیدی که به زندگی شاگردش علاقه نشون بده؟
- نمی دونم، ولی خانم شاهمیری با تمام دبیرای دیگه فرق داره من هرگز به اون به چشم یک دبیر نگاه نکردم بلکه اونو یکی از بهترین دوستای خودم میدونم.
مریم گفت: حتی بهتر از من؟
هر دو از این حرف خندیدند و فرشته گفت:
از کی تا حالا او اینقدر حسود شدی؟ میدونی من رو اون یه جور دیگه حساب می کنم همین قدر که به ما توجه داره باعث خوشحالیه، راستی تو جمعه می تونی بیایی؟
- فکر می کنی میتونم دعوتشو رد کنم هر جور شده خودمو از اون خونه خلاص می کنم در واقع زن بابام از خدا می خواد من جلوی چشاش نباشم، در ضمن اونا همیشه روزهای جمعه رو از صبح میرن گردش و تفریح و من مجبورم تو خونه تنها بمونم.
- ولی من برایم خیلی مشکله که روزهای تعطیلی از خونه بیرون برم داداشم آدم متعصبیه، اون حتی مخالف درس خوندن منه، اگه مادرم نبود نمی دونستم چکار کنم، مادرم تنها کسی یه که از من دفاع می کنه، بیچاره مادرم غم و غصه پدر کم بود، حالا هم درد برادرم به دردهای دیگرش افزوده شده، دیشب وقتی تو صورتش نگاه می کردم حس می کردم خیلی پیر و رنجور شده هرگز اونو اینطور شکسته و پیر ندیده بودم گاهی وقتا به خودم میگم مگه یه انسان تا چه حد تحمل داره و میتونه دردها رو تو دل خودش بریزه و دم نزنه آدم تا کی میتونه به آینده امیدوار باشه در حالی که میدونه فردا بهتر از دیروز نخواهد بود.
- میدونم، حق با توست همه ی ماها با امید به آینده زنده هستیم ولی می دونیم که آینده هم مثل گذشته ست شاید هم به مراتب بدتر...
- تو نمی دونی چقدر ناراحتم، چقدر دلم واسه ی مادرم میسوزه، تمام غم و غصه رو شونه ی اون سنگینی می کنه از یه طرف سر و کله زدن با مشتریها ی جورواجور، و از طرف دیگه درد پدر و حالا هم غم برادرم بر غمهای دیگه افزون شده، خیلی دلم می خواست میتونستم کمکی به مادرم بکنم و گوشه ای از مشکلات عظیم زندگیمونو حل کنم ولی چه جوری؟ این مسئله مستلزم ترک تحصیل کردن منه، یا باید درس بخونم یا مشغول کاری بشم و خرج زندگی رو تامین کنم، یکی فدای دیگری ولی انتخاب برام مشکله.
- نه فرشته یه وقت دیوونگی نکنی و درستو ول کنی، تو هر جوری شده تا اینجا خودتو رسوندی حالا که به آخر خط رسیدی میخواهی همه چیز رو خراب کنی.
- ولی آخه چاره ی دیگه ای ندارم، چطور یکسال دیگه سربار اونا باشم درحالیکه هر لحظه چشمای شماتت بار برادرم به من می افته تمام وجودم از این نگاه به لرزه در می آید، دلم میخواد می مردم و هرگز اینطور خودمو سربار و طفیلی احساس نمی کردم .
- این چه حرفیه که می زنی؟ پس وظیفه ی برادری چیه، اون فعلاً نون آور خونه است باید بدونه که اگر زحمت می کشه و خرج تحصیل تورو فراهم می کنه این جزئی از وظیفه ی اونه.
- تو این فکر رو می کنی، ولی احمد آنقدر خودخواهه که عقیده داره نباید آینده ی خودشو به خاطر ما به خطر بندازه، تصمیم داشت پولاشو پس انداز کنه تا بتونه ازدواج کنه و تشکیل زندگی بده، - البته حق با اونه، هر جوونی تو زندگی آرزو و رؤیاهایی در سر می پرورونه به خصوص جوونهایی که در زندگی همیشه ازداشتن حاقل امکانات رفاهی بی بهره بودند، همیشه سر خورده بودند، من احساس برادرمو درک می کنم.
- ولی من کسانی رو می شناسم که به خاطر خانواده شون چه فداکاریها که نمی کنن و حتی از گذشتن جان خود هم دریغ ندارن.
فرشته آهی کشید و گفت:
بله ولی افسوس که تو خونه ی ما فقط مادرمه که داره خودشو فدا می کنه... خوب دیگه، رسیدیم میدونی باید عجله کنم، آخه با خودم قرار گذاشتم که بعد از ظهرها به مادرم کمک کنم، اون دست تنهاست، نمی خوام به خودش زیاد فشار بیاره، دیشب تا نیمه های شب صدای چرخ خیاطیش از اتاق روبه رو می اومد، اون خواب راحت رو به خودش حروم میکنه تا پول مشروب پدرم در بیاد.
بغض گلوی فرشته را می فشرد به طوری که دیگر نتوانست به گفته هایش ادامه دهد به ناچار از مریم جدا شد و به خانه برگشت. احمد را دید که در رختخواب خوابیده ولی از مادرش خبری نبود می دانست که مادر برای ناهار منتظرش می ماند بنابراین لباسهایش را عوض کرد و به اتاق نشیمن آمد بالای سر احمد ایستاد، خم شد و پیشانیش را بوسید، احمد چشمانش را گشود و با ناله گفت:
- آه فرشته تو هستی.
- آره داداش حالت چطوره؟
- خیلی درد دارم.
- تحمل کن داداش تا چند روز دیگه حسابی خوب می شی.
- کمی بهم آب بده خیلی تشنمه
- باشه الان
- ببینم فرشته مامان هنوز نیومده؟
- نه تو میدونی کجا رفته؟
- آره، رفته دنبال آمپول زن، از صبح تا حالا این دفعه ی سومه که میره دنبالش.
- فرشته لیوان آب را به دست او داد و کمک کرد تا از جا بلند شود از بیرون صدای در شنیده شد فرشته گفت:
- مثل اینکه مامان اومده من میرم ببینم کیه.
و قبل از اینکه از اتاق خارج شود مادرش وارد اتاق شد، خسته و مستاصل گوشه ای نشست.
- سلام مامان.
- سلام دخترم، خیلی وقته اومدی؟
- نه همین الان رسیدم، پس خدیجه خانم چی شد؟
- از صبح تا حالا سه دفعه اس که میرم دنبالش ولی خونه نبود پیغمو دادم که خودشو زود برسونه اینجا حالا بیا ناهارتو بخور میدونم که گرسنه هستی آخه یه ساندویچ که شکم آدمو سیر نمی کنه.
- چشم مادر.
سفره را انداختند و مشغول خوردن ناهار شدند مادر فرشته کاسه ی سوپ را مقابل پسرش نهاد و گفت:
احمد جون پاشو ناهارتو بخور.
- مادر گرسنه نیستم.
- ولی پسرم اگه چیزی نخوری ضعیف میشی از دیشب تا حالا چیزی نخوردی.
- اشتها ندارم مادر، چیزی نمی خورم.
و دوباره شروع کرد به ناله سر دادن، فرشته بلند شد، مقابل برادرش نشست سرش را بلند کرد و گفت:
- بیا داداش جون کمکت کنم تا غذا بخوری، تو باید هر چه زودتر خوب بشی.
چند قاشق سوپ را زورکی در گلویش ریخت و احمد با ناله آنها را قورت داد و سپس دوباره خود را در بستر انداخت، مادر فرشته گفت:
- فرشته جان مثل اینکه در می زنند، خدا کنه خدیجه خانم باشه.
- باشه مادر رفتم.
چند دقیقه بعد فرشته به همراه خدیجه خانم به اتاق آمدند مادر فرشته مقابلش نیم خیز شد.
- سلام خدیجه خانم بفرمائید خوش اومدین.
- سلام فاطمه خانم، حال احمد آقا چطوره؟
- هی شکر خدا کمی بهتره، چند دفعه اومدم دنبالتون تشریف نداشتین.
- بله، از این بایت معذرت می خوام صبح رفته بودم عیادت یه مریض بیچاره تازه فازغ شده بود ولی بعد از وضع حمل حالش خیلی وخیم شد رفته بودم که بهش آمپول بزنم دیدم در حال مرگه فوراً به شوهرش گفتم اونو برسونه بیمارستان ولی شوهرش خیال می کرد من اشتباه می کنم به همین جهت گفت اگه دواهاشو به موقع بخوره حالش خوب میشه من آمپولشو زدم و اومدم خونه ولی نیم ساعت بعد دوباره اومدن دنبال من، رفتم اونجا دیدم بیچاره داره جون مبی کنه به شوهرش گفتم:
- بی انصاف من که دکتر نیستم زود اونو برسون بیمارستان.
تازه داشت باورش میشد که حال زنش خرابه و بعد بردش بیمارستان به خاطر همین معطل شدم و نتونستم زود خودمو برسونم اینجا.
- آه، زن بینوا.
- آره خواهر جون، زن جوون و خوشگیله، اگه زنده بمونه که جای شکرش باقیه امان از دست شوهرهای این دوره زمونه که خیلی بیرگ و بی احساس شدن.
فرشته سینی چای را مقابلش نهاد و گفت:
- بفرمائید چائی میل کنید.
- مرسی دختر جون ایشاءالله عروس بشی، راستی فاطمه خانم حال شوهرتون چطوره؟
- مادر فرشته آهی سوزناک لز ته دل کشید و گفت:
مثل همیشه مست و مدهوش میاد خونه از دیشب تا حالا اصلاً پیدایش نشده خیلی براش نگرانم.
من یه بیمارستان سراغ دارم که اونو مداوا می کنه منتها یه کمی خرجش گرونه.
- نه خدیجه خانم فایده ای نداره مگه پیارسال من تموم زندگیمو نفروختم و اونو نبردم بیمارستان ولی چه فایده داشت بعد از چند ماه دوباره شروع کرد.
خدیجه خانم به ساعتش نگاهی انداخت و چائی را هورتی سر کشید و گفت:
- غصه نخورین خدا بزرگه، حتماً یه روز سرش به سنگ میخوره و ترک می کنه... خوب من با اجازتون زحمتو کم می کنم باید چند جای دیگه هم برم خداحافظ.
- خداحافظ خدیجه خانم خوش اومدین.
فرشته تا دم در همراهش رفت.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل هفتم........

صبح روز بعد طبق معمول مریم را در مدرسه دید در فرصتی کوتاه چند لحظه با هم صحبت کردند، فرشته از وضع خانه پرسید و مریم گفت که مثل روزهای قبل، رفتارشان با من همانگونه است که بوده قرار شد که بقیه صحبت هایشان را به بعد از پایان مدرسه موکول نمایند و وارد کلاس شدند. خانم شاهمیری چند روزی بود که مراقب حرکات و رفتار این دو دختر بود و زندگی پریشان آنها تاثیر عجیبی روی او نهاده بود چند بار به خود گفت که برود و از نزدیک با زندگی پردرد و رنجشان آشنا شود ولی نمی خواست عقده ی حقارت را در وجودشان پرورش دهد بنابراین به همین صحبتها و درد دل ها اکتفا می کرد، بیش از هر چیز خودش را به فرشته نزدیکتر می دید و نمی دانست که در چشمان زیبای این دختر غمگین چه رازی نهفته است که او را مجذوب خود می سازد ظاهر معصوم و بی آلایش فرشته هر بیننده ای را شیفته ی خود می ساخت آن روز پس از پایان ساعات درس از مریم و فرشته خواست که به نزد او بروند وقتی همه از کلاس بیرون رفتند، جز آن سه نفر کس دیگری در کلاس نماند. قلبهای هر سه مهربان بود و در مغزهایشان افکار بیشمار... خانم شاهمیری جویای حال بچه ها شد و مختصراً در جریان کارهایشان قرار گرفت، خیلی مایل بود که از نزدیک با آنها گفت و گو کند بنابراین در خلوت با هم صحبت کنند، فرشته و مریم از این پیشنهاد به گرمی استقبال کردند و با خوشحالی از خانم شاهمیری جدا شدند. در راه مریم به فرشته گفت:
برای تو عجیب نیست؟
فرشته که در افکار خود غرق بود گفت:
- چی عجیبه؟
- اینکه چرا خانم شاهمیری اینقدر به ما و سرنوشت ما توجه داره، تا به حال کدوم خانم دبیری را دیدی که به زندگی شاگردش علاقه نشون بده؟
- نمی دونم، ولی خانم شاهمیری با تمام دبیرای دیگه فرق داره من هرگز به اون به چشم یک دبیر نگاه نکردم بلکه اونو یکی از بهترین دوستای خودم میدونم.
مریم گفت: حتی بهتر از من؟
هر دو از این حرف خندیدند و فرشته گفت:
از کی تا حالا او اینقدر حسود شدی؟ میدونی من رو اون یه جور دیگه حساب می کنم همین قدر که به ما توجه داره باعث خوشحالیه، راستی تو جمعه می تونی بیایی؟
- فکر می کنی میتونم دعوتشو رد کنم هر جور شده خودمو از اون خونه خلاص می کنم در واقع زن بابام از خدا می خواد من جلوی چشاش نباشم، در ضمن اونا همیشه روزهای جمعه رو از صبح میرن گردش و تفریح و من مجبورم تو خونه تنها بمونم.
- ولی من برایم خیلی مشکله که روزهای تعطیلی از خونه بیرون برم داداشم آدم متعصبیه، اون حتی مخالف درس خوندن منه، اگه مادرم نبود نمی دونستم چکار کنم، مادرم تنها کسی یه که از من دفاع می کنه، بیچاره مادرم غم و غصه پدر کم بود، حالا هم درد برادرم به دردهای دیگرش افزوده شده، دیشب وقتی تو صورتش نگاه می کردم حس می کردم خیلی پیر و رنجور شده هرگز اونو اینطور شکسته و پیر ندیده بودم گاهی وقتا به خودم میگم مگه یه انسان تا چه حد تحمل داره و میتونه دردها رو تو دل خودش بریزه و دم نزنه
صبح روز بعد فرشته بهترین لباسشرا پوشید و مقابل آئینه ایساد و موهایش را مرتب نمود بار دیگر نگاهی به ساعت انداخت سپس از مادرش خداحافظی کرد و به جانب کوچه شتافت. چند دقیقه ای بیشتر به ساعت 9 نمانده بود. وقتی سر کوچه رسید مریم هنوز نیامده بود، چند لحظه منتظر ایستاد و به دور دست نگاه کرد ولی مریم را ندید کم کم داشت نگران می شد که شاید مریم موفق نشده است از پدرش اجازه کسب نماید اما به ناگاه مریم را دید که شتابان نزدیک می شود از دیدن یکدیگر خوشحال شدند.
- سلام.
- سلام دیر کردی، داشتم نگران می شدم فکر کردم شاید بهت اجازه ندادن بیایی.
- نه امروز شهلا چند نفر از دوستان دوران تحصیلشو دعوت کرده بود ناهار منزل، دلش نمی خواست من خونه باشم و اونارو ببینم وقتی از پدر اجازه خواستم، پدرم راضی نبود ، می گفت شهلا به کمک تو احتیاج داره ولی شهلا گفت که وقتی من نباشم اون آسوده تر و بهتر می تونه به کاراش برسه و پدرم هم موافقت کرد وقتی داشتم می اومدم شهلا بهم گفت هر چی تورو کمتر ببینم اعصابم راحتره یعنی با زبون بی زبونی داشت بهم می گفت که گورتو گم کن و برو.
- ولش کن مریم جون گور باباش. بهتره روزمونو با این حرفا خراب نکنیم.
هر دو سوار تاکسی شدند و آدرس را به راننده گفتند. تاکسی خیابانهای شلوغ و پر جمعیت را پشت سر نهاده و به طرف شمالی ترین قسمتهای شهر در حرکت بودند آن دو نجواکنان با همدیگر صحبت می کردند بالاخره تاکسی گوشه ای نگهداشت و راننده گفت:
- بفرمائید خانم ها.
مریم با تعجب پرسید:
- آقا ببخشید اینجا نیاورونه؟
- بله خانم همینجاست.
آن دو کرایه را پرداختند و پیاده شدند. خیابان خلوت اما بسیار تمیز و پاکیزه بود ساختمان های زیبا نظر آن دو را به خود جلب نمود مریم زیر لب گفت:
- قدرت خدا رو ببین همه چیزش با پائین شهر فرق داره، سنگفرش خیابونا، رنگ آمیزی دیوارها درختهای سر به فلک کشیده، آدما... حتی گربه هاشم با گربه های ما فرق داره، گربه های چاق و چله و تمیزی که از فرط چاقی نزدیک به انفجاره.
فرشته گفت:
- تو بهتر بود سخنران می شدی.
هر دو خندیدند. آنها مقابل ساختمان مجللی ایستادند. فرشته گفت:
- همینجاست.
- یعنی این ساختمونه؟
- وای خدا من چه ساختمون قشنگیه، نکنه اشتباهی اومدیم؟
- نه تموم نشونی ها درسته، لابد انتظار داشتی تو چنین خیابونی یه آلونک چوبی ببینی؟
- آخه اینجا بی شباهت به قصر نیست... شاید ما رو به قصر واکینگهام دعوت کردند؟
- خوب پس شوالیه ی قهرمان زنگ را بفشار.
هر دو از این شوخی خندیدند و مریم به آرامی انگشتش را روی زنگ فشرد صدائی پساز چند ثانیه در دستگاه اف.اف پیچید.
- بله بفرمائید.
فرشته با تردید گفت:
- ببخشید آقا منزل خانم شاهمیری اینجاست؟
- بله خانم شما خانم های جوان مهمانان ایشون هستید؟
- بله آقا.
- ما منتظر شما بودیم، لطفاً وقتی وارد باغ شدید و مستقیم به طرف ساختمان اصلی تشریف بیاورید.
- بله چشم.
صدای آن مرد به قدری مهربان و گرم بود که فرشته و مریم احساس شادی نمودند مریم گفت:
- فرشته اون آقا از کجا فهمید که ما جوون هستیم که به ما گفت خانم های جوان.
فرشته خندید و گفت:
- شاید دوربین مخفی پشت در کار گذاشته باشن.
- آره بعیدم نیس، حالا باید بریم داخل ساختمون رو ببینیم بیرونش که این باشه باید دید که داخلش چه غوغائیه؟.
درگشوده شدهر دو متحیر به یکدیگر نگاه کردند، مریم زیر لب گفت:
- یک دست نامرئی هم دررو برامون باز کرد!
- هیس یواشتر ممکنه صداتو بشنون.
- آره ممکنه.
هر دو به داخل رفتند و در را پشت سر خود بستند چشمشان به باغ مصفا و وسیعی افتاد که تا چشم کار می کرد گل بود و سبزه، جاده ی نسبتاً بزرگی در مقابلشان قرار داشت که به سنگهای سفیدی مفروش گشته و از شدت سفیدی برق می زد، دو طرفشان را درختان کاج و سرو و بید آراسته بود گلهای رنگارنگ زیبائی باغ را صد چندان نموده بود آنها همچنان که به پیشروی ادامه می دادند، لحظه به لحظه به منظره ی بدیع و جالبی بر می خوردند که در نوع خود بی نظیر بود. دیدن چنین قصر با شکوهی برایشان تازگی داشت مریم که غرق آن همه زیبائی شده بود گفت:
- هی نکنه وارد بهشت خدا شدیم. ببینم فرشته ما زنده هستیم یا مرده ایم شاید مرده باشیم و به فردوس برین پا نهاده ایم.
بعد ادامه داد:
- نگاه کن، اونجارو ببین.
ساختمان بسیار بزرگ و زیبائی در مقابلشان قرار داشت که تمامی آن را به سنگهای گران قیمت مرمر مزین ساخته بودند. حوض نسبتاً بزرگی با فواره های بلند و رنگارنگ مقابل ساختمان قرار داشت که چندین فرشته ی بالدار دور تا دور آن را احاطه کرده بودند فرشته زیر لب گفت:
- آره خیلی قشنگه این محل بی شباهت به بهشت نیست.
- آه فرشته اگه بهشت واقعاً اینقدر زیبا باشه من حاضرم همین حالا بمیرم و برم بهشت.
- بهتره اینقدر هوسهای خوب خوب به سرت نزنه، یکی داره به ما نزدیک میشه...

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل هشتم

پیرمرد آراسته و مرتبی به طرفشان آمد و پس از خوش آمد گوئی آنها را به داخل ساختمان هدایت نمود. مریم با کنجکاوی بیش از حد خود به اطراف نگاه می کرد و غرق آن همه تشریفات و زیبائی گشته بود آن مرد آنها را به سالن پذیرائی راهنمائی کرد و سپس از سالن خارج شد، هنوز دقایقی نگذشته بود که خانم شاهمیری وارد شد و آن دو را که غرق در شکوه و جلال آن قصر رویائی شده بود از افکارشان خارج ساخت. لبخند زنان به طرفشان رفت.
او لباسی بسیار زیبا از ابریشم طبیعی به تن داشت که تنها برازنده ی هیکل او بود و بس، خرمنی از گیسوان مواج و طلائی رنگش را روی شانه هایش ریخته و با گل سرخی آن را زینت داده بود.
فرشته برای لحظه ای آرزو کرد که ای کاش جای او بود ولی بعد بلافاصله افکارش را به جانب دیگری معطوف داشت. خانم شاهمیری به گرمی از آنها استقبال کرد و ساعتها در کنار هم نشسته و از هر دری سخن گفتند. مریم گاهی اوقات زیر چشمی اطافش را از نظر می گذراند، فرشهای گرانبها لوسترهای زیبا ی داخل گلدان، مبلمان شیک و گران قیمت همه و همه نظر او را به خود جلب نموده بود و سلیقه ی صاحب منزل را در دل می ستود دیدن این چیزها برای هردوی آنها تازگی داشت، خانم شاهمیری به عنوان یک میزبان در پذیرائی از آنها سنگ تمام گذاشته بود از آنها خواهش کرد که از سایر اتاقهای منزل به اتفاق دیدن کنند، اول سری به اتاق خواب او زدند که از نظر تزئین در نوع خود بی نظیر و بی مانند بود. تخت مدوری که با تورهای صورتی رنگی تزئین شده بود با پرده هائی به رنگ صورتی که محیط اتاق را بسیار رمانتیک و شاعرانه جلوه می داد. مریم آرزو کرد کاش می توانست برای چند لحظه هم که شدخ بر روی آن تخت استراحت کند. چشمانش را بست و خود را در لباس خوابی هرنگ تور و پرده ی اتاق مجسم نمود که بر روی تشکهای پر قوی خانم شاهمیری غنوده است. اما بلافاصله از رویا خارج شد زیرا دید که فرشته و خانم معلم جوان از اتاق خارج شدند او هم به دنبالشان رفت این بار نوبت به کتابخانه رسید، کتابخانه هم اتاق جالبی بود که وسعت زیادی داشت یک میز تحریر از چوب آبنوس با کلیه ی وسایال تحریر در گوشه ی سالن قرار داشت و کتابخانه مملو از کتابهای مختلفی بود که از چندین نسل به یادگار مانده و اکثر کتابها نفیس و گران قیمت بودند خانم شاهمیری به آنها گفت که خانواده اش از نسلها پیش عاشق مطالعه بوده و کتابخانه ی آنها یکی از مجهزترین کتابخانه های خانوادگی است بعد به اتاق دیگری رفتند که خانم شاهمیری آن را اتاق دریاچه نامدیه بود در اطراف آن سالن انواع مختلفی آکواریوم قرار داشت که مجموعه ای از ناهیهای عجیب دنیا را در خود جمع نموده بود انواع و اقسام گیاهان دریائی، صدفها، نرم تنان، ماهیها و غیره همگی توجه فرشته را شدیداً به خود جلب کرد زیر لب به آرامی زمزمه کرد:
- واقعاً فوق العاده است، بی نظیره.
مریم با شیطنت گفت:
- اینجا بی شباهت به اعماق اقیانوس نیست.
خانم شاهمیری لبخندی زد و در پاسخش گفت:
- کاملاً درسته.
- خانم شاهمیری پس زیر دریائی تون کو؟
هر سه از این جمله خندیدند، خانم شاهمیری تذکر داد که از این لحظه به بعد او را به نام کوچکش مرجان صدا بزنند و بعد افزود:
- من به این اتاق خیلی علاقه دارم میدونی هر وقت غمگین و گرفته باشم به اینجا می آیم در سکوت و تاریکی مطلق فرو می رم و به حرکت آروم ماهیها نگاه می کنم، نمیدونی چقدر احساس آرامش میکنم و چقدر از این کار لذت می برم...
خوب بهتره بریم اتاق برادرمو نشونتون بدم.
هر سه به راه افتادند در قسمت دیگر ساختمان که خود یک ساختمان مجزا بود سالنهای وسیعی قرار داشت که دست کمی از زیبائی سالنهای قبلی نداشت همانطور که مرجان توضیح داده بود این قسمت به برادر او منوچهر تعلق داشت، در اتاق خواب منوچهر عکسی از او روی میز آرایش قرار داشت که توجه فرشته و مریم به او جلب شد، منوچهر صورت جذاب و گیرائی داشت و همانند خواهرش از زیبائی صورت به قدر کافی بهره مند بود.
مرجان توضیح داد که با برادرش در این خانه تنها زندگی می کند، پدرش را سالها پیش از دست داده و مادرش به همراه خواهر بزرگترشان در کشور آلمان زندگی می کنند سپس اضافه کرد که تصویر پدر و متدرش در سالن غذاخوری به دیوار نصب است و بچه ها هنگام صرف ناهار می توانند آن تصاویر را ببینند.
در اینجا بازدید از منزل تقریباً به اتمام رسید و پیشخدمت اطلاع داد که هنگام صرف ناهار فرا رسیده است بنابراین هر سه به طرف سالن غذاخوری مراجعت نمودند.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
فصل ۹

پس از صرف ناهار که از انواع و اقسام خوراکیهای دلچسب و گوارا تشکیل شده بود پیشخدمت برایشان دسر و سپس نوشیدنیهای خنک آورد و مرجان تصویری از پدر و مادرش را که به صورت پرده زیبایی در قاب طلا کاری شده میدرخشید به آن دو نشان داد و مختصری از خصوصیات پدر و مادرش گفت ، مریم از او سئوال نمود که آیا او با برادرش در این خانه احساس تنهایی نمیکنند و مرجان جواب داد که برای همه انسانها هر چقدر هم که در رفاه باشند ، گاهی وقتها لحظاتی پیش میاید که احساس کسالت و یکنواختی میکنند ولی خوب باید با زندگی ساخت و در ضمن اضافه کرد که برادرش نامزدی دارد که وجود او برای منوچهر سبب دلگرمی و تنوع است.سپس عکس کوچکی از آنها نشان داد و گفت ، سپیده نامزد برادرم صاحب این تصویر است او دختر یکی از افراد ثروتمند این خطه است پدرش سالها با پدرم دوست و معاشر بود و این وصلت نیز بنا به درخواست پدر مرحومم انجام گرفته است.
فرشته به عکس سپیده نگاهی انداخت و گفت :
_چه دختر زیبایی !
مرجان پاسخ داد :
_بله ، ایکاش سیرتش هم مثل صورتش زیبا بود.
_چطور مگه ؟
_خوب میدونی با وجود اینکه نامزد برادرمه ولی من چندان از رفتارهای مغرورانهاش خوشم نمیاد ، برخوردش طوری نیست که به دل بشینه باور کن با وجود داشتن این همه امکانات رفاهی تمام این چیزا برام بی ارزشه.
فرشته گفت :
_خانم شاهمیری سوالی ازتون دارم از این که کنجکاوی میکنم منو ببخشین .
_خواهش میکنم ، این حرفو نزن توی این خونه شماها دوستان بسیار عزیز من هستن ، هر سوالی داری بپرس.
_می خواستم به پرسم شما هیچگونه نیاز مادی ندارید پس برای چی شغل پر دردسر دبیری را انتخاب کردین. در حالیکه اموزگاران و فرهنگی ها همشون از طبقات متوسط و گاه محروم جامعه هستند.
او خندید و گفت :
_سئوال جالبیه ، خیلی ها اینو آزم پرسیدند ، ولی من به خاطر نیاز مادی این شغل رو انتخاب نکردم ، رشته تحصیلی من لیسانس زیست شناسیه ، میتونستم برم در بهترین کشورهای ارپایی و با حقوق و مزایای عالی مشغول کار بشم ولی من ایرانی هستم ، ترجیح میدم در آب و خاک خودم حتی با حداقل امکانات حقوقی زندگی کنم ، ولی به جامعه ام خدمت کنم نه اینکه برای یک کشور بیگانه بازده داشته باشم . تنها هدفم خدمت به نسلهای آینده است، معلّمی رو شغل مقدسی میدونم که به وسیله اون آینده خوبی برای شاگردانم بسازم ، چه از راه تدریس دانش و چه از راههای دیگر به آنها خدمت کنم ، تعلیم دادن نوعئ عبادته.
فرشته گفت :
_شما واقعا قابل تحسین هستید افرادی نظیر شما در جامعه ما خیلی کم هستند.
مرجان تشکر کرد ، سپس آلبوم عکسهایش را نشان آنها داد تا دخترها بیشتر با خانواده اش آشنا شوند. در همین هنگام دختر و پسر جوانی وارد سالن شدند و فرشته فهمید که آندو باید منوچهر و سپیده باشند . مرجان دوستانش را به برادر و نامزد او معرفی کرد . منوچهر با کمال فروتنی و تواضع در مقابل آنها تعظیم کرد و دستانشان را صمیمانه فشرد اما سپیده با چنان نخوتی نگاهشان میکرد گویی که با آدمهای حقیر و بی اهمیّتی مینگرد، مریم این نگاهها را حس کرد و بر خود لرزید اما فرشته بی توجه به او همچنان به عکسها نگاه میکرد و اشیا دور و بر خود را با دقت از مّد نظر میگذراند او از همان برخورد کوتاه به جاه طلبی و خود خواهی سپیده پی برده بود و گفته های مرجان را در مورد او کاملاً صادقانه میدانست . از این همه غرور بیزار گشته بود به همین جهت سعی داشت کمتر توجه اش را به جانب او معطوف کند و همین مساله باعث رنجش خاطر سپیده گشت ، او انتظار داشت اندو همچون کنیزی در زیر پاهایش به سجده در آیند و با خضوع و خشوع به او تعظیم و تکریم کنند و بی اعتنایی و خونسردی آنها آتش به جانش میزد و با حقارت و پستی به آنها نظر میافکند . بالاخره مریم نتوانست نگاه های تحقیر آمیز سپیده را تحمل کند از طرفی مرجان هم این موضوع را کاملا حس کرده بود بنابراین بچه ها از مرجان تشکر کردند که آنها را به منزلشان دعوت کرده است و با شادمانی از او خداحافظی نمودند در حالی که مرجان از آنها قول گرفت که در هفته های آینده نیزدور هم جمع شده و ساعت خوبی داشته باشند.
منوچهر خواست اندو را با اتومبیلش به منزل برساند ولی فرشته از نگاه های سپیده فهمید که او از این موضوع ناراحت است بنابراین تشکر کرد و اصرار مرجان نیز نتیجه ای نبخشید و آنها گفتند که میخواهند قدم زنان به طرف خانه هایشان بروند سپس از مرجان و منوچهر و همچنین سپیده خداحافظی کردند و به طرف خانه هایشان براه افتادند در حالیکه از آنجا خاطر خوش و جالبی را با خود به خانه میبردند ، در اواسط راه مریم از نگاه های زننده سپیده انتقاد کرد و گفت :
_انگار از دماغ فیل افتاده ، واه که چقدر فیس و افاده داشت
فرشته خندید و پاسخ داد :
_هر چی باشه دختر فلان الدوله است حق داره به این عنوان بباله.
هر دو خندیدند و وقتی به حوالی منزلشان رسیدند از همدیگر جدا شده و هر کدام به طرف خانه خود به راه افتادند.

فصل ۱۰

امتحانات آخر سال رو به اتمام بود ، مریم و فرشته بشدت هر چه تمامتر درس میخواندند حالا دیگر کمتر فرصت داشتند تا با همدیگر گفتگو کنند مریم هنوز با شهلا و پدرش درگیر بود ولی مجبور بود به خاطر حفظ ظاهر با آنها کنار بیاید آنها بعد از اولین دیدار از منزل مرجان چند بار دیگر هم به آنجا دعوت شدند و اوقات خوبی را با هم گذراندند مرجان دختر فوق العاده خوبی بود که با وجود این همه تشکیلات هرگز دچار کبر و غرور نشده و تواضع و فروتنی او مایه تعجب دوستان او بود.
فرشته قالبا به مرجان علاقمند شده بود و روز به روز این علاقه بیشتر میشد ، در مدرسه مطابق معمول آنها دبیر و شاگرد بودند اما در محیط منزل تبدیل به سه دوست وفادار و صمیمی می گشتند ، فرشته سخت مشغول خواندن درس بود و آنچنان فکرش مشغول به درس بود که تا حدودی مشکلات خانوادگی را فراموش نموده بود.
بالاخره امتحانات به پایان رسیدند و آنها موفق شدند که با نمرات خوب به قبولی دست یابند . روزی که برای گرفتن نتیجه به مدرسه رفته بودند از فرط شادی یکدیگر را در آغوش گرفته و دور حیاط مدرسه چرخیدند و خندیدند. بابای پیر و مهربان مدرسه که چند سالی بود آنها را میشناخت از شنیدن خبر قبولی آنها بسیار شاد شد و بچه ها طبق معمول هر سال برای او شیرینی خریدند و او نیز برای بچه ها آرزوی موفقیت نمود.
هنگامیکه آنها از دبیرستان خارج شدند فرشته مریم را به خانه اش دعوت کرد و چون هنوز فرصت زیادی داشتند مریم به همراه فرشته به خانه او رفته و ساعتی را در اتاق فرشته نشستند و با حرفها و شوخی های خودشان به محیط فقیرانه خانه فرشته رونق بخشیدند و برای سال آینده نقش کشیدند اما ناراحت بودند که باید به مدت سه ماه از همدیگر دور باشند ، هر چند قرار بود که ماهی یکی دو روز را در منزل مرجان بگذرانند اما با وجود این سه ماه هم مدت کمی نبود.
وقتی مریم از او خداحافظی کرد و رفت فرشته به کارهای خانه پرداخت و مادرش که از قبولی و موفقیت فرشته خوشحال شده بود بالافاصله با اندوخته اندک خود که از گزند پدر فرشته در امان مانده بود کتابهای سال بعد را برای دخترش خریداری کرد و فرشته را غرق در شادی نمود . در یکی از روزهای گرم تابستان فرشته و مادرش در گوشه ای نشستند و برای آینده نقش کشیدند مادرش میخواست که فرشته به دانشگاه برود اما میدانست که این آرزوی محالی است و هرگز تحقق نخواهد یافت . البته فرشته بسیار مشتاق درس خواندن بود و بسیار میل داشت که به دانشگاه برود اما میدانست که با داشتن چنین مشکلات غامضی هرگز نمیتواند به خواسته هایش جامعه عمل بپوشاند ولی باز شکر خدای را بجا آورد که توانسته موافقت برادرش را جلب نماید و تا این درجه به پیش برود.
روزها از پی هم میگذاشتند و او خود را برای ماههای آینده آماده مینمود که به استقبال فصل پاییز و بازگشایی مدرسه برود....

فصل ۱۱

همانطوری که گفتیم با فرا رسیدن تابستان فرشته و مریم برای مدتی از همدیگر جدا شدند تنها گاه گاهی جمعه ها را منزل مرجان دعوت داشتند ، فرشته با وجودی که در خانه مشغولیات زیادی داشت اما از فکر درس خواندن نیز غافل نبود ، سعی میکرد در فرصت کوتاهی که بعد از انجام کارهای منزل برایش باقی میماند به مرور کتابهای درسی خود مشغول شود، میدانست که سال تحصیلی مشکلی را پیش رو دارد بنابراین میخواست با جدیّت به امور مدرسه بپردازد تا به تواند براحتی دیپلمش را اخذ نماید و دیگر سربار خانواده اش نباشد ، تنها مشکلش مخالفت برادرش احمد بود که با تعصب بیجای خود مانع از ادامه تحصیل او میشد ، احمد عقیده داشت که فرشته تا همینقدر که درس خوانده برایش کافی است و بهتر است بجای مدرسه رفتن در خانه به همراه مادرش به کارهای خیاطی پرداخته تا بتواند کمک خرج آنها باشد.

فرشته در اینگونه مواقع تنها به مادرش متکی بود و در پناه او به تحصیل خود ادامه میداد . مادرش در مقابل احمد قد علم نموده و به او تذکر داده بود که در مورد آینده خواهرش حق تصمیم گیری ندارد و احمد تنها به احترام مادرش چندان فرشته را تحت فشار قرار نمیداد اما از زمانی که دست راستش فلج شده بود در خانه بنای ناسازگاری نهاده و بر همه اخم مینمود و برای کوچکترین مساله بهانه میگرفت. پدرشان کماکان به کارهای سابق ادامه میداد و اکثر شبها عربده زنان وارد خانه میشد ، بطوری که حتی در و همسایه ها از دست او شکایت داشتند که خواب و آسایش را بر آنها حرام نموده است . در این میان فرشته و مادرش بودند که از این وضع اظهار شرمندگی میکردند . فرشته میدانست که پدرش این اواخر پولی بابت خرید و صرف مشروب ندارد و نمیدانست که چگونه پول این چیزها را تهیه میکند . بالاخره یکروز مادرش اعتراف کرد که پدر او کم کم وسایل منزل را از خانه خارج کرده و میفروشد حتی هفته قبل میز کهنه وسط آشپزخانه و دیگر وسایل و ظروف منزل نیز از گزند او در امان نمانده و آنها را به نازلترین قیمت به افرادی نظیر خود فروخته و از این راه پول مشروب او فراهم میگردد. کم کم کار بجایی رسید که پدرش شبانه به منزل آمده و به لوازم منزل خودش دستبرد میزد که آنها را بفرشد حتی چند بار هم به سراغ جیب احمد رفت و مبالغی نیز از جیب او به سرقت برد که این مساله باعث ناراحتی احمد شد و مادر بیچاره میدید که شوهر دیوانه اش حتی از سرقت پولهای پسر علیلش نیز شرم و ابایی ندارد . ناچار بود شب و روز خیاطی کند تا پول بیشتری بدست بیاورد . روزایی بود که فرشته در خانه تنها می نشست و به آینده خود فکر میکرد ، نمیدانست با داشتن چنین خانواده ای عاقبتش به کجا خواهد انجامید. از این که میدید حال پدرش روز به روز بدتر و زندگی مادی آنها نیز هر لحظه از پیش ، بیشتر دستخوش تزلزل میگردد از زندگی خود بیزار میگشت ، چند بار تصمیم به خودکشی گرفت ولی هر بار تنها به خاطر مادر رنجدیده اش از تصمیم خود منصرف میشد میدانست که بشر به امید زنده است و او هم امید داشت به اینکه شاید در آینده نه چندان دور ، حال پدرش بهتر شده و وضع مالیشان روبراه گردد تا بتوانند از این محل به محله دیگری نقل مکان کنند ، تا در آنجا کسی از گذشته ننگین پدرش اطلاعی نداشته باشد ، او مسببین این حادثه را لعنت میکرد که پدر مهربان و خوبش را به انگلی فاسد و سربار جامعه تبدیل کرده بودند ، به تمامی کسانی که سازنده مشروب و دیگر مواد افیونی بودند لعنت میفرستاد چرا که با چنین مواد مخرب و خانمانسوزی سعادت و نیکبختی چه خانواده هایی که ویران گشته و چه افراد علیل و مفلوکی تحویل جامعه گردید. افرادی که روزی میبایست چرخهای صنعتی این جامعه را بچرخاند حالا ناگزیرند در گوشه مخروبه ها و سردابها شب را به روز برسانند و طفیلی جامعه بار بیایند . او آرزو میکرد در مملکت دارای پست و مقامی بود آنگاه ریشه چنین فسادی را از بیخ و بن بر میکند تا نسلی را از فساد و تباهی برهاند . او دلش میخواست پدرش و امثال او را داخل کوره های آتش می انداخت و زوبشان میکرد و حتی خاکستر آنها رأ نابود میکرد تا میکروب اعتیاد نیز از بین برود.
وقتی به یاد گذشته ها می افتاد ، که پدرش چه مرد خوب و سر براهی بود واقعا به گذشته های خوب خود افسوس میخورد اما چاره ای نداشت، جز افسوس خوردن و اه کشیدن از دستش کاری ساخته نبود . مجبور بود با چنین وضعی بسوزد و بسازد اما بیشتر از همه کس دلش به حال مادرش میسوخت که عمر و جوانیش را خیلی زود بپای چنین مردی هدر داد . از او دیگر بجز پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود . زیبایی صورتش کم کم محو می شد ، درد و رنج چنان بر صورتش تازیانه زده بود که او را چند سال پیر تر از سنّ واقعی اش نشان میداد .
فرشته تمام این مشکلات را میدید و مجبور بود همه را تحمل کند و باز هم امید به آینده بود که او را از فکر خودکشی منصرف میکرد.

فصل ۱۲

در یکی از جمعه های آخر تابستان فرشته و مریم ناهار را در منزل مرجان دعوت داشتند هفته دیگر آغاز سال تحصیلی جدید بود و ان دو به همین مناسبت در منزل مرجان دور هم جمع شده بودند تا جشن کوچکی را بر پا نمایند.
آنروز یکی از بهترین روزهای زندگی فرشته بود که اگر درگیری با سپیده نبود میتوانست یکی از بزرگترین روزهای زندگی اش محسوب شود . متأسفانه برخورد سپیده با آنها چندان خوشایند نبود ، هنگامی که مریم و فرشته به آنجا رسیدند مرجان اتاق پذیرایی را به بهترین صورت ممکنه که مخصوص سلیقه خودش بود آراسته بود فرشته غرق این همه زیبایی شده و مثل کودکی شادمانه به اطراف نگاه میکرد. موقع صرف ناهار همگی دور هم جمع شده و ناهار را در کمال آرامش خوردند و به شادی و پایکوبی پرداختند در این لحظات خوش بود که منوچهر به همراه سپیده به منزل رسیدند . منوچهر از

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
دیدن فرشته در خود احساسی نمود که برایش عجیب و غیر منتظره بود این حس را حتی در اولین برخورد در خود دیده بود نمیدانست منشأ آن از کجا سر چشمه گرفته اما به این دختر متین و با وقار احساس محبت میکرد. فرشته لباس ساده و خوش دوختی بتن داشت که به زیبایی صورتش جلوه خاصی بخشیده بود.
رنگ ابی لباسش او را صد چندان زیبا نموده بود . زیبایی که منوچهر با تمام وجودش آن را درک میکرد . سپیده با دیدن آندو ابرو در هم کشید و صورت مرجان را بوسید و هنگامیکه در مقابل مریم و فرشته قرار گرفت تنها با سر پاسخ سلام آنها را داد و با همان غرور بی حد روی مبل نشست و با منوچهر به گفتگو پرداخت.
منوچر با وجودیکه سعی میکرد نسبت به سخنان سپیده بی توجهی نشان ندهد اما تمام هوش و حواسش متوجه فرشته بود. این بار دقیق تر از پیش او را برانداز میکرد که البته این مساله از چشم مریم دور نماند، او با کمال تعجب میدید که چگونه منوچهر به فرشته با علاقه خاصی مینگرد و به او بیش از سپیده توجه دارد اما نمیتوانست از این نگاه ها نتیجه ای بگیرد در این لحظه صحبت از موسیقی و نقّاشی به میان آمد و هر کس عقیده خود را در مورد موسقیدان و نقاش موره علاقه خود ابراز داشت .
مرجان به کارهای شوایتز علاقمند بود و به عمل انسانی او ارج می نهاد و در نظرش این دانشمند و موسیقیدان انسان دوست ، انسان بزرگی جلوه میکرد که خوشی و لذت زندگی ماشینی را فدای علم کرده و به تمام آنها پشت پا زده و به کشور دور افتاده و غیر متمدن آفریقا عزیمت نموده تا در راه کمک به انسانهای وحشی جانفشانی نماید، واقعا انسان دوستی او قابل تحسین و در خور تعمق است.
فرشته نیز اظهار عقیده کرد که به کارهای داوینچی و رامبراند علاقه دارد و همین ابراز عقیده باعث شد که لبخندی تمسخر آمیز بر لبان سپیده نقش ببندد او با لحنی تمسخر آمیز به فرشته گفت :
_اه من انتظار نداشتم که افرادی نظیر شما و از طبقه شما از موسیقی و هنر سر رشته داشته باشند.
این کلمات زهر آگین اهانت بزرگی به مهمانان مرجان بود ، حس کرد که او نیز خود مورد تحقیر قرار گرفته است اما قبل از اینکه پاسخی به سپیده بدهد فرشته با لحن عتاب آلودی در مقام پاسخ گویی بر آمد و جواب دندان شکنی به سپیده داد الفاظ و جملات ناموزون بود که از دهان سپیده خارج میشد و فرشته نیز از دادن پاسخ منطقی به او کوتاهی نمیکرد ، مریم و مرجان و منوچهر هر سه با بهت و حیرت به این مکالمات خصمانه می نگریستند و فرشته خود را از تک و تا نینداخت و آنچنان جواب های دندانشکنی نثار سپیده نمود که او مجبور شد با حالت قهر و غضب سالن را ترک کند.
پس از رفتن او مدتی در سکوت گذشت ، مرجان از رفتار غیر معقول سپیده عذر خواهی کرد .
منوچهر با قیافه غمگینی خودش را به داخل مبل فرو برده و سخت در حال تفکر بود و هیچگونه اظهار نظری نمیکرد ، فرشته احساس میکرد که منوچهر از دست او عصبانی است که در خانه آنها به نامزدش توهین کرده است بنابراین بهتر دید که از آن محیط دور شود به ناچار هر دو از مرجان خداحافظی کردند و از آنجا بیرون آمدند.
هنگامیکه فرشته قدم به خیابان نهاد عنان اختیار از کفّ داد و سیل اشک از چشمان زیبا و غمگینش سرازیر شد . مریم نیز دست کمی از او نداشت اما سعی میکرد بر اعصابش مسلط شده و به فرشته دلداری بدهد . اندو خود را کوچک و تحقیر شده می دیدند و مریم قالبا خوشحال بود که فرشته در مقابل آن دختر لوس و متکبر از خودش ضعف نشان نداده است.
صدای فرشته را شنید که زیر لب میگفت :
_اه مریم اینجا دیگه جای ما نیست دیگه با بودن سپیده و اتفاقی که امروز افتاد نمیتونیم به دیدن خانم شاهمیری بریم.
مریم سکوت کرد و جوابی نداد زیرا او نیز میدانست که ناچار هستند به این دوستی خاتمه بدهند و این مساله او را ناراحت میکرد. نمیتوانست بفهمد علت حسادت و رفتار ناهنجار سپیده با آنها از کجا ناشی میشود آنها که نسبت به او بی احترامی نکرده بودند پس چه علتی میتوانست داشته باشد که سپیده آنها را تحقیر میکرد . خودشان میدانستند که از طبقه او نیستند ولی مگر آنها خدا نداشتند ؟ مگر غرور و شخصیت نداشتند ....
هر دو با قلبی مملوو از درد و رنج از یکدیگر جدا شدند در حالیکه در ذهنشان سوالات بیشماری بوجود آماده بود.

فصل ۱۳

فصل پاییز از راه رسیده بود منوچهر در دفتر کار مجللش واقع در یکی از خیابانهای خلوت و بی سر و صدای شمیران نشسته و از پشت پنجره آن به مناظر زیبا و دورنمای مقابل خیره گشته بود ، سیگاری گران قیمتی لای انگشتانش دود میشد و او با حالتی متفکر آنچنان در خود غرق بود که صدای منشی که او را مخاطب قراد داده بود به گوشش نرسید.
_قربان شما برای ناهار تشریف نمیبرید ؟
_منوچهر لحظه ای به خود آمد و به جانب صدا برگشت.
_اه شما هستید خانم منشی ؟
_بله قربان خیلی وقته که صداتون میزنم ، متوجه شدم که از ساعت ناهارتون گذشته و شما هنوز تشریف نبردید .
_بله خیلی گرفتار هستم لطفا زنگ بزنید از رستوران برام غذا بیارن.
_قربان همینجا میل میکنید ؟
_بله ، خیلی ممنون میشم.
_چشم قربان همین السأعه تلفن میکنم براتون ناهار بیارن فرمایش دیگه ای ندارید ؟
_نخیر متشکرم.
پس از رفتن منشی منوچهر بار دیگر در اندیشه عمیقی فرو رفت ، به دور دستها ، روی قله کوهها که برف سفید زیر تابش نور خورشید همچون الماس برق میزد خیره شد دلش میخواست همه این قید و بندها را که چون زنجیری بدست و پایش گره خورده بودند از هم بگسلد و برود در یک نقطه دور افتاده تا آنجا که توان دارد قدم بزند و فکر کند . مدتها بود که دختری در او اثر بسزای نهاده آنچنان که تمام فکر او را به خود مشغول ساخته و لحظه ای نمیتوانست از یاد او غافل شود.
در نظر داشت قبل از اینکه تصمیم عجیبش را با کسی در میان بگذارد خوب در این باره فکر کند از چندی پیش در نهاد خود احساسی مشاهده میکرد که برایش جالب توجه و در عین حال عجیب مینمود ، فکر او و یاد او باعث میشد در قلب خود لرزشی احساس نماید . بطور قطع این دختر سپیده نامزدش نمیتوانست باشد ، زیرا سپیده دیگر برایش چندان اهمیّتی نداشت در واقع مدتها بود که میخواست خودش را از مسیر زندگی سپیده کنار بکشد ، دختری که موفق شده بود قلب منوچهر ، این پسر جذاب و پولدار و تحصیل کرده را در تسخیر خود در آورد کسی به جز فرشته نبود ، او بود که منوچهر را مفتون خود ساخته بود ، منوچر از سادگی و صداقت فرشته خوشش آمده بود ،او را دختری فهمیده میدید که بر خلاف سایر همجنسانش که در این سنّ و سال تنها به فکر درست کردن ظاهر خود و پیروی کورکورانه از آخرین مدهای روز هستند او تنها سرش به کتاب و درس است و فلسفه زندگی را خیلی زیبا متوجه شده است.حس میکرد پس از چند بار برخورد کم کم شیفته این همه خوبی و صفای روح او گردیده است بهمین جهت او را به سپیده لوس و از خود راضی ترجیح میداد ، به یاد برخورد بی ادبانه سپیده افتاد و ناگهان اخمهایش در هم رفت میدید که سپیده با غرور و خود خواهی بی حد خود دختر جوان را به باد انتقاد گرفته و ثروت و مکنت خود را به رخ او کشیده بود در حالیکه پول و ثروت برای منوچهر پشیزی ارزش نداشت ، او شخصیت والای انسانی را بر همه چیز دیگر ترجیح می داد ، سپیده آنچنان با لحن سرد و دور از نزاکت با فرشته و مریم برخورد کرده بود که موجب شده منوچهر در مقام دفاع از آنها بر آید و به خاطر غرور و خودخواهی این دختر نامزدی اش را با او بهم بزند . بار دیگر صدای منشی رشته افکارش را از هم گسیخت منشی او سینی غذا رأ روی میز کار نهاد و از اتاق خارج شد ، منوچهر در حین صرف غذا بار دیگر در فکر فرو رفت تصمیم داشت در اسرع وقت و فرشته تماس بگیرد و راز دل را با او در میان بگذارد اما وجدان و پاکی نفس به او حکم میکرد که طوری با او برخورد کند که فرشته در نزد خود احساس حقارت و کوچکی نکند ، بهمین منظور پس از صرف ناهار از اداره خارج شد و به طرف مدرسه فرشته به راه افتاد . آفتاب در آسمان پرتو افشانی میکرد او در قالب خود نسبت به فرشته ، عشق عمیقی را احساس میکرد اما نمیدانست که چگونه باید مکنونات قلبی خود را به او باز گوید ، ساعت دو وقتی زنگ مدرسه نواخته شد ، فرشته را دید که به تنهایی از مدرسه خارج شد و بسوی منزلش در حرکت بود قلب منوچهر با دیدن او از شادی در سینه می تپید، چنین احساسی برایش کاملا تازگی داشت به آرامی اتومبیلش را روشن کرد و بدون اینکه جلب توجه نماید پشت سر او براه افتاد منتظر فرصتی بود تا خود را به او برساند بالاخره وقتی فرشته داشت از خم کوچه میپیچید و صدای بوق ماشین او را متوجه خود ساخت ، فرشته با دیدنش تعجب کرد ، و نزدیک او رسید :
_سلام ، منوچهر خان ، شما کجا اینجا کجا ؟
منوچر سعی کرد بهانه ای بیاورد ، بنابراین گفت :
_دنبال خواهرم رفته بودم مدرسه ، گویا امروز آنجا کلاس نداشت
_چطوری مگه ؟ شما منتظر ایشون نموندین ؟
_نه بیشتر از چند دقیقه دم در مدرسه منتظر نشدم وقتی دیدم ازش خبری نشد گفتم شاید امروز کلاس نداشته باشه.
_چرا اتفاقا امروز یک ساعت با ما درس داشتند هنوز هم دیر نشده اگه برگردین مدرسه حتما ایشون رو میبینید.
_خیلی متشکرم ، راستی اگر جایی میرین شما رو برسونم ؟
_خیلی ممنون ، خونه ام همین نزدیکی هاست مزاحم شما نمیشم . خوب با اجازتون من دیگه باید برم خیلی دلم میخواست دعوتتون میکردم منزل ولی خوب میدونید که ...
_اه ... بله کاملا متوجه هستم از لطف شما متشکرم راستی میخواستم با شما در مورد موضوعی صحبت کنم.
_خواهش میکنم بفرمائید.
_می دونین چه جوری بگم راستش یک کمی پیچیده است متأسفانه در حال حاضر فرصت کافی نیست که براتون توضیح بدم ولی همینقدر بدونین که مسله خیلی مهمّه و باید حتما در موردش با شما صحبت کنم بنابراین اگه موافق باشید وقتشو تعیین کنیم که چند دقیقهای گوشه ای بنشینیم و در این باره صحبت کنیم .
فرشته و تعجب به او نگاه کرد و سپس گفت :
_حالا که موضوع اینقدر مهمّه باشه هر ساعتی که بگین من در خدمت شما هستم .
_فردا چون جمعه است بهترین فرصته که وقت شما رو برای چند لحظه بگیرم ، فردا ساعت ۱۰:۳۰ صبح چطوره ؟ موافقین ؟
_خوبه .
_بسیاد خوب ساعت ده و نیم صبح فردا من سر خیابونی که به مدرسه منتهی میشه منتظرتون هستم فقط چون مسله خیلی اهمیت داره خواهش میکنم حتما بیاین.
_بله حتما . خداحافظ.
صدای منوچهر میلرزید اما لحن کلامش بقدری جدی بود که فرشته را به فکر فرو برد همانطور که بطرف منزل میرفت با خود میگفت . یعنی منوچهر خان در مورد چه موضوعی میخواد و من صحبت کنه ؟ من مطمئنم که برای بردن خانم شاهمیری نیومده بود چون مرجان خودش ماشین داره چرا باید منوچر خان در این مورد به من دروغ بگه ....

فصل ۱۴

فردای آنروز زنگ ساعت او که نواخته شد فرشته در مقابل آینه ایستاد بار دیگر به چهره رنگ پریده اش نگاهی انداخت و سپس از خانه خارج شد ، هنوز نیم ساعت فرصت داشت پس پیاده راه مقصد را در پیش گرفت ، در دریای اندیشه و خیال غرق بود ، نمیدانست که چه گفتگویی در پیش دارد ، چرا ، منوچهر خان تا این حد روی این دیدار پافشاری میکرد ؟ چرا مصرانه تاکید کرده بود که باید حتما به دیدنش بروم . مساله مهمی را که میخواست برایم بازگو کند چیست ؟
آنقدر خود را سئوال پیچ کرد که بالاخره سر قرار رسید از دور منوچهر را دید که به او لبخند میزند شتابان به جانبش آمد و دستش را در دست فشرد ، فرشته از فرط خجالت سرخ شد .
_سلام.
_سلام چه به موقع آمدین.
_من آدم خوش قولی هستم.
_خوشحالم .
هر دو سوار اتومبیل شدند ، فرشته از لحن خودمانی منوچر دچار شگفتی شده بود ، منوچهر همچنان که مشغول راندن ماشین بود زیر چشمی نگاهی به فرشته انداخت ولی همچنان به سکوتش ادامه داد . قلب فرشته چون دریای متلاطم در سینه بالا و پایین می جهید بالاخره تاب توان از دست داد و پرسید :
_منوچهر خان مثل اینکه کار لازمی با من داشتین ؟
او خندید و گفت :
_بله البته ، اما اینجا نه ، بهتره بریم یه جای دنج بشینیم تا من بتونم براحتی حرفامو بزنم و چون تردید فرشته را دید گفت :
_رستوران خلوتی همین اطراف هست که اگه اجازه بدید میرم اونجا اشکالی که نداره ؟
_نه .. خواهش میکنم .
وقتی هر دو پشت میز رستوران قرار گرفتند منوچهر سفارش دو فنجان قهوه و کیک داد سپس سیگاری روشن کرد . لحظه ای در چشمان زیبا و غمگین فرشته نگریست ، فرشته محجوبانه سرش را پایین انداخت و با گوشه رومیزی که روز پاهایش آویزان بود بازی میکرد ، احساس خوشایندی نداشت دلش بی جهت شور میزد و اصلاً نمیتوانست حدس بزند که موضوع منوچهر در چه موردی دور میزند شاید می خواست او را مورد عتاب قرار دهد که با نامزدش چنان رفتاری داشته است اما قیافه منوچر حاکی از سرزنش و ملامت نبود با خود اندیشید اگر او بخواهد مرا ملامت کند چه دارم در جوابش بگویم ؟ چگونه از خود دفاع کنم ؟ چگونه بگویم که ....
صدای منوچهر افکار او را از هم گسست.
_فرشته خانم قهوتون سرد میشه.
_متشکرم ، اصلاً متوجه نبودم .
_ممکنه بپرسم به چی فکر میکنین ؟
فرشته لبخندی زد و گفت :
_از من دعوت کردین که همینو بپرسین ؟
_البته که نه ، ولی میبینم که خیلی گرفته هستن ، دلم میخواد قیافه عبوسی رو که به خود گرفتین فراموش کنین ، آخه برای شنیدن حرف هام باید خیلی شهامت داشته باشین.
دیگه همه چیز برای فرشته محرز شد که او قصد دارد در مورد رفتار او با سپیده سخن بگوید بنابراین خواست پیش دستی کند .
_منوچهر خان می دونم که هدف شما از اینکه منو به یک چنین جای خلوتی اوردین چیه . دلتون میخواست که در تنهایی اشکامو ببینین ولی بشما خواهم گفت که دختر شجایی هستم و به هیچ وجه حاضر نیستم گریه کنم در ضمن از رفتارم نیز پشیمان نیستم اگر میخواین که منو سرزنش کنین که چرا به نامزد شما اهانت کردم باید بگم که اون حقش بود ، برای اینکه منم مثل اون قلبی در سینه دارم مثل اون دارای احساسم اگه همطراز با ایشون نیستم ، انسان که هستم ، انسانی با تمام عواطف و احساسات بشری ، آیا این ظلم نیست که به خاطر فقیر بودنم مورد استیضاح قرار بگیرم آیا فقیر بودن ما در نظر اشخاصی نظیر شما نوعی جرم محسوب میشه؟
فرشته عصبانی بود بشدت میلرزید صدایش آنچنان بلند بود که اطرافیان را متوجه خود ساخت.
منوچهر با چشمانی گرد شده از فرط تعجب به او مینگریست و از مفهوم سخنانش سر در نمیآورد ناگزیر پرسید :
_فرشته خانم من منظور شما رو درک نکردم ، نمیفهمم راجع به چی صحبت میکنین ؟
_مگه شما قصد نداشتین که از من بازخواست کنید ؟
_در چه موردی ؟
_بخاطر اون روز ، برای اینکه با نامزد شما سپیده خانم چنین رفتاری کردم و در مقام دفاع از خودم بر آمدم
_اه .. چه تصور وحشتناکی از من در ذهن خودتون ساختین یعنی منو تا به این حد کودن فرض کردین ؟
حالا زمانی بود که فرشته از سخنان او متعجب شود .
_منظورتون چیه ؟
_راستشو بخواین من باید این رو از شما بپرسم چرا فکر میکنید که برای سرزنش شما به اینجا آمدم ؟
_مگه غیر از اینه ؟
_مسلما بله .
_ولی من به دختر مورد علاقه شما اهانت کردم.
_چه کسی گفته که اون دختر مورد علاقه منه ؟
_ولی اون نامزد شماست.
_و اشتباه شما هم در همین جاست.
_ولی ...
_گوش کنید فرشته خانم شما خیلی عجولانه در مورد من قضاوت کردین ، شاید حماقت از جانب من بود که زودتر حقایق رو به شما

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
گلي در شوره زار | نسرين ثامني
که اطرافیان را متوجه خود ساخت.
منوچهر با چشمانی گرد شده از فرط تعجب به او می نگریست و از مفهوم سخنانش سر در نمی اورد ناگریز پرسید:
-فرشته خانم من منظور شما رو درک نکردم نمی فهمم راجع به چی صحبت می کنین.
-مگه شما قصد نداشتین که از من بازخواست کنین؟
-در چه موردی؟
-به خاطر اون روز برای اینکه با نامزد شما سپیده خانم چنین رفتاری کردم ودر مقام دفاع از خود برامدم.
-اه چه تصویر وحشتناکی از من در ذهن خودتون ساختین یعنی منو تا باین حد کودن فرض کردین؟
حالا زمانی بود که فرشته از سخنان او متعجب شود.
-منظورتون چیه؟
-راستشو بخواهید من باید این رو از شما بپرسم چرا فکر می کنین که برای سرزنش کردن شما به اینجا اومدم؟
-مگه غیر از اینه؟
-مسلما بله.
-ولی من به دختر مورد علاقه شما اهانت کردم.
-چه کسی گفته که اون دختر مورد علاقه منه؟
-ولی اون نامزد شماست.
-و اشتباه شما هم در اینجاست.
-ولی ...
-گوش کنید فرشته خانم شما خیلی عجولانه در مورد من قضاوت کردین شاید حماقت از جانب من بود که زودتر حقایق رو به شما نگفتم تا چنین شک وشبه ای براتون بوجود نیاد.
-چه حقایقی رو من اصلا سر در نمیارم.
-اگه کمی حوصله بخرج بدین من همه چیز رو بازگو می کنم.من وسپیده مدتی با هم نامزد بودیم این درست البته فقط نوعی مصلحت خانوادگی بود نه چیز دیگه که معمولا جوونها اسمش را عشق ویا گرایش میذارن پدرم قبل از فوتش وصیت کرد که با خانواده سپیده وصلت کنم زیرا به عقیده اون هر دو خانواده می تونستیم از ثروت سرشار یکدیگر بهره مند بشیم در واقع نوعی معامله روی ما انجام دادند.در اوایل اشنایی با اون در وهله اول تنها به جهت احترام به وصیت پدر وسپس به این دلیل که چون اون دختری تحصیل کرده است وشاید بتوانیم در کنار هم زندگی توام باسعادتی داشته باشیم تن به این نامزدی دادم افسوس که پس از گذشت چند ماه به اشتباه خودم پی بردم ثروت و مکنت در روحیه اون اثر نامطلوبی گذاشت ومن می دیدم که روز بروز چه فاصله ای بین ما ایجاد میشد وقتی رفتار زشت وعاری از ادبش رو با شما ودوست شما دیدم بسیار ناراحت شدم از یک دختر بظاهر فهمیده انتظار چنین برخوردی رو نداشتم وزمانی که شما درمقام پاسخگویی برامدین شجاعت شما رو تحسین کردم وبه شخصیت بارز شما پی بردم.
منوچهر در اینجا برای لحظه ای سکوت کرد فرشته بهت زده وکنجکاو دیده به او دوخته و بابی صبری منتظر پایان سخنانش بود.
منوچهر ادامه داد:
-مدتها قبل وقتی که شما رو منزل خودمون بهمراه خواهرم مرجان دیدم احساس کردم که به شما علاقمندم این عشق یک حادثه غیرمترقبه ودلپذیری بود که در طول سالهای زندگیم رخ داد روزها با خود به تفکر نشستم واحساس خودمو به محک ازمایش گذاشتم می خواستم بدونم که ایا واقعا باتموم وجودم عشق رو شناختم یا تنها با تصور خیالی عشقه که خودمو می فریبم وبالاخره به احساس ناشناخته خودم پی بردم انوقت تصمیم گرفتم شما رو ببینم وپیشنهادمو باهاتون درمیون بذارم من میخوام که...که با من ازدواج کنین وهمسر من باشین.
باشنیدن این حرف رنگ از رخسار فرشته پرید لرزش خفیفی سراپای وجودش را در برگرفت خودش را کاملا باخته بود.حس کرد داغ شده برایش غیرمنتظره بود.نمی دانست چه بگوید سرش همچنان پایین بودو باگوشه روسری بازی می کرد از فرط استیصال به پشتی صندلی تکیه داد وبا خودش گفت:
-این دیگر چه بازیست شاید او به این نحو خواسته مرا مورد تمسخر قرار دهد.شاید قصد شوخی دارد ولی هنگامیکه در چهره مهربان او نگریست هیچ نشانه ای از تمسخر ندید.
-منوچهر خان شما که قصد مسخره کردن منو ندارین.
-ایا شما در قیافه من کوچکترین نشانه ای از تمسخر می بینین؟
-ولی تصورش برام خیلی مشکله.
-من نمی خوام که عجولانه تصمیم بگیرین قبل از دادن جواب کمی فکر کنین.
فرشته در چشمان منوچهر خیره شد حالت قیافه اش دلگرم کننده بود مهربانی وصفا از ان موج می زد.
-شما منو غافلگیر کردین انتظارهرچیزی رو داشتم به غیر از این یکی رو سئوالی در ذهنم به وجود اومده چرا منو برای ازدواج انتخاب کردین؟چرا منو به سپیده خانم ترجیح دادین؟
-توضیح این مطلب برام خیلی دشواره خیلی از انسانها در مقابل کاری که انجام میدن توضیح کاملی ندارن بسیاری از کارهای ما غیرارادی وبدون دخالت سرنوشت وفکر واندیشه ها ت میشه وقتی اغازی بوجود بیاد هرگز کسی از پایانش اگاه نیست دور نما از اینده همیشه مبهم وناقصه در حین ناامیدی امیدواری ودر حین امیدواری یاس وناامیدی...قبلا هم گفتم که عشق من نسبت به شما یک احساس ناشناخته بود...شما به پیشنهاد ازدواج من پاسخ مثبت میدین اینطور نیست؟
-نمیدونم نمیدونم باید فکر کنم چند روزی به من فرصت بدین اما از نتیجه اش امیدوار نباشین شما باید بدونین که فاصله زیادی بین ماست این دیوار محکمی که بین ما حائل شده هرگز نمی تونه مارو سعادتمند کنه ایا هیچ به اختلاف طبقاتی فکر کردین؟
-انسانها همگی در نزد خداوند یکسانند این تفاوت طبقاتی رو جامعه بر ما تحمیل کرده.
-شاید حق با شما باشه ولی دیگرون اینطور فکر نمی کنن می ترسم وجود من در کنار شما باعث بشه همیشه از اینکه با من ازدواج کردین احساس پشیمونی بکنین.
-خدای من چرا فکر می کنی که من هم باید از عقاید ان افراد سبک مغز پیروی کنم.
-جامعه برما چنین تحمیل نموده این رو خودتون گفتین.
-اما باید با چنین افکار پوسیده ای به مبارزه برخاست اگر شما هم در خود ذره ای احساس و علاقه هرقدر هم که جزئی باشه احساس می کنین دیگه تردیدتون برای چیه؟
-نمیدونم از من نخواهین که همین حالا به شما پاسخ بدم باید فرصت کافی برای فکر کردن داشته باشم باید تموم جوانب احتیاط رو رعایت کنم تا پشیمونی حاصل نشه.
-بسیار خوب منتظر جواب می مونم هفته اینده روز سه شنبه ساعت 3 میام دم مدرسه دنبالتون تا جواب بگیرم امیدوارم که خوب رو این مسئله فکر کنین.
-باشه قول میدم.
-متشکرم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group