چت رومclose
قمــار سرنوشت جلد دوم - 4
قمــار سرنوشت جلد دوم - 4

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
خانمی پا نمیشی ... دیر میشه ها ...
خودم رو بیشتر تو آغوشش فرو می برم و خواب آلود می گم : فقط یه ذره دیگه ...
پاشو عزیزم الان دوباره سرور خانم میاد و اگه ببینه هنوز خوابی عصبانی می شه ...
بالاجبار روی تخت می شینم و با گیجی به موهای خیس و ظاهر مرتبش نگاه می کنم ..
_رفتی حموم ؟ ...
با لبخند در حالی که منو از تخت پایین می کشه سری تکون می ده و به سمت حموم هل می ده : آره بدو یه دوش بگیر و زود حاضر شو بریم پایین ... آفرین دختر خوب ...
پایین پله ها چشم به سرور خانم می افته که جلوی تلویزیون در حال خوندن قرآن ... خواب آلود سلامی می کنم و کنار امید روی مبل می شینم ... سرور خانم از پشت عینکش نگاهی بهم میندازه و می گه : وا این چه قیافه ای ؟ ... پاشو خودت رو جمع و جور کن درست نیست اول سال با این قیافه سر سفره بشینی ...
بی توجه به غرولندهای سرور خانم سرم رو تو آغوش امید فرو می برم و چشامو می بندم ... امید در حالی که بوسه ای به موهام می زنه شروع به صحبت با سرور خانم می کنه ، انقدر گیج خوابم که متوجه صحبتاشون نمی شم ...
_سوگل عزیزم پاشو ... الان دیگه سال تحویل می شه ...
صدای غرولندهای سرور خانم رو می شنوم : وا یعنی چی این دختر خوابشو برداشته اورده پایین ... پاشو ببینم ...
خواب آلود و با چشای پف کرده سرمو بلند می کنم و به امید که با لبخند بهم نگاه می کنه سلام می کنم ... خنده ای می کنه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه و می گه : پاشو داره سال تحویل می شه ... برو صورتت رو آب بزن و بیا ...
سرور خانم با شماتت نگام می کنه : نمی خواد دیگه نمی رسه بره ... تا بره و برگرده سال تحویل شده ...
شانه هام رو با بی خیالی تکون می دم و در حالی که سرمو به شونه امید تکیه می دم خواب آلود به تلویزیون که ساعات پایانی سال رو اعلام می کنه خیره می شم ...
با تحویل سال امید مثل سال های پیش اول به طرف سرور خانم میره و در حالی که کادوی بزرگی رو از روی میز بر می داره سال نو رو بهش تبریک می گه ... نگاهی به سرور خانم می کنم که با چه عشق و علاقه ای امید رو در آغوش می گیره و می بوسه ... واسم جالبه که ترجیح می ده به جای بودن با بچه هاش سال تحویل هاش رو توی این خونه بگذرونه ... سرور خانم با لبخند به طرفم میاد و در حالی که منو تو آغوشش می کشه با محبت زیر گوشم زمزمه می کنه : دعا کردم امسال خدا یه عضو جدید بهمون اضافه کنه تا خوشبختیمون کامل شه ...
با خجالت سرم رو پایین میارم : سرور خانم ...
با لبخند بوسه ای ازم می گیره و به طرف تلفن می ره ... می دونم که می خواد به بچه هاش زنگ بزنه و سال نو رو بهشون تبریک بگه ... حلقه دستای امید رو دورم حس می کنم ... در حالی که بوسه ای طولانی ازم می گیره با مهربانی می گه : سال نو خانم کوچولوم هم مبارک ...
در همون حال جعبه کوچکی از توی جیبش درمیاره و بهم میده : قابل خانم خوشگلم رو نداره ...
با خوشحالی بازش می کنم و با دیدن دستبند ظریف داخل اون دستام رو دور گردن امید حلقه می کنم با ذوق می گم : مرسی امید خیلی خوشگله ...
می پیچم داخل کوچه و کنار در پارک می کنم ... امید همینطور که از ماشین پیاده می شه با لحن جدی ای می گه : خب بود ولی سر پیچ ها خیلی معطل می کنی ...
آهی می کشم و بهش نگاه می کنم ... الان یه مدتی می شه که شبا بهم رانندگی یاد می ده ... خودم که راضیم ولی اون انقدر تو این کار سختگیری می کنه که گاهی اوقات می خوام اصلا" قید یاد گرفتنش رو بزنم... و بذارمش کنار ... هیچوقت اون روزی که بهم اجازه داد و یادم نمی ره .... انقدر خوشحال شدم که حد نداشت ... خودشم فهمیده بود و زودی گفته بود: البته فقط با خودم ....با اشاره امید ماشین رو می برم داخل خونه و نرسیده به ساختمون پارک می کنم و خواب آلود پیاده می شم و به سمت ویلا به راه می افتم ... هنوز چند قدمی نرفتم که با لحن جدی ای می گه :کجا ؟ ...
با تعجب به عقب برمی گردم : چی ؟ ... خب دارم می رم تو دیگه ...
_ماشین رو به امون خدا ول کردی و داری می ری .... ببرش توی پارکینگ بعد برو ...
با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... منظورش چیه ... همیشه خودش ماشین رو می برد توی پارکینگ ... یه نگاه به پارکینگ می ندازم و بعد با تردید می گم :من ببرم ؟ ... آخه ...
حرفمو قطع می کنم و یه نگاه دیگه به پارکینگ و 2 ماشین درون اون می کنم ... فضا در حد پارک کردن یه ماشین دیگه هست ... دوست دارم ببرم ولی اگه یهو نتونم درست پارک کنم و یا بزنم به یکی از اونا چی ... انگار متوجه تردیدم می شه چون با بی حوصلگی می گه :می خوای تا کی منتظر بمونی ؟ ... زود باش صبح شد خوب؟ ...
_امید نمی شه ...
با اخم وسط حرفم می پره : سوگل فردا پس فردا توی خیابون می خوای منتظر من بمونی که پاشم بیام واست ماشینتو پارک کنم ... زود باش ...
با بهت از این حرفش بهش نگاه می کنم : یعنی ؟ ...
_سوگل بدو انقدر صدام رو بلند نکن ... الان سرور خانم بیدار می شه ... زود باش ببینم ...
با خوشحالی از این حرفش دوباره سوار ماشین می شم و سعی می کنم به بهترین وجه ماشین رو پارک کنم ... البته خودم متوجه لرزش دستام روی فرمون می شم ... پیاده می شم و یه نگاه به ماشین میندازم و بعد یه نگاه به امید که دست به سینه کمی اونطرف تر ایستاده ... به طرفش می رم و با خوشحالی می گم :خوب پارک کردم ؟ ...
با بی تفاوتی به طرف ویلا به راه می افته و می گه : بدک نبود ...
دنبالش می رم : امید منظورت از اون حرف چی بود ؟ ... منظورت اینه که میذاری خودم تنهایی سوار ماشین شم آره ؟ ...
به طرفم بر می گرده و با اخم می گه : هییییسسس چه خبرته نصف شبی الان سرور خانم رو بیدار می کنی ... برو تو ببینم ...
بازوش رو می گیرم و با التماس می گم : امید تو رو خدا منظورت همین بود آره ؟ ... میذاری خودم تنهایی سوار ماشین شم ؟ ...
چشم غره ای نثارم می کنه و در حالی که سرم رو آروم به طرف عقب هل می ده می گه : نه که خیلی رانندگیت خوبه حتما" هم باید بذارم تنهایی هر جا دلت خواست بری ... برو تو ...
با دلخوری از این حرفش نگاش می کنم : به نظر خودم که خیلی هم رانندگیم خوبه ...
در حالی که سعی می کنه خنده اش رو فرو بخوره سری تکون میده:خیلی پررویی ... حالا حالاها مونده که یه راننده درست و حسابی بشی ... ولی خب ...
وقتی نگاه ملتمسم رو روی خودش می بینه بوسه ای به موهام می زنه و با مهربانی می گه : ولی عجله نکن هر وقت زمانش برسه و ببینم انقدر رانندگیت خوب شده آره میذارم ...
جیغی از خوشحالی می کشم بی توجه به امید که که با خنده سعی می کنه جلوی فریاد های منو بگیره و مدام تکرار می کنه : هیییسسس سوگل ... هیییسسسس
دستام رو دور گردنش حلقه می کنم ، صورتش رو می بوسم و با هیجان می گم :مرسی امید ... تو خیلی خوبی ... مرسی ...
_چه خوشگل شده ؟ ... ولی چه حوصله ای داری روی این همه ریزه کاری دقت می کنی ... برعکس من که اصلا" حوصله این چیزا رو ندارم ...
حرفش رو قطع می کنه و می گه : ا آقا امیدتون هم که تشریف اوردن ... ولی چه باحاله این اتاقتون سوگل از این جا می شه همه ی باغ رو دید زد ...
بی توجه به حرفش با تعجب از پشت پنجره به امید نگاه می کنم که در حال پیاده شدن از ماشین ... اون اینجا چی کار می کنه ... با عجله در رو باز می کنم و می رم توی راهرو ، از پایین پله ها صداش رو می شنوم که از سرور خانم سراغم رو می گرفت ... روی پله ها می ایستم و منتظر نگاش می کنم ، همینطور که از پله ها بالا میاد با لبخند بهم نگاه می کنه ...
انگشتش رو روی صورتم می کشه و می گه : داشتی چیکار می کردی خوشگل خانم ؟ ... و انگشت رنگیشو بهم نشون می ده ...
_ا رنگی شده بذار برم پاکش کنم ؟ ...
دستمو می کشه و می گه : نه فعلا" ولش کن شنیدم این نازنین باز دوباره پا شده اومده اینجا ... من نمی دونم این خودش خونه زندگی نداره 24 ساعته این جاست ؟ ...این سیاوشم ...
در حالی که دستم رو جلوی دهنش می گیرم لبمو گاز می گیرم و میگم:امید تو رو خدا یواشتر ممکن صدات رو بشنوه ... اون وقت ناراحت می شه ...
دستم رو از جلوی صورتش کنار می زنه و همینطور که پشت سرمو نگاه می کنه با لبخند موذیانه ای می گه : مگه نازنین ناراحت شدن هم بلده ؟ ...
با صدای نازنین از جام می پرم و با خجالت به عقب بر می گردم ...
_نه واسه دو روز دنیا که نمی تونم دم به دقیقه غصه بخورم و ناراحت بشم ...
دست به سینه به چهارچوب در تکیه می ده و می گه : نگفتین چرا الان تشریف اوردین خونه ؟ ...
امید موذیانه نگاهش می کنه : به همون علتی که سیاوش خان تشریف بردن خونتون ...
نازنین با نگرانی یه قدم به جلو برمی داره و می گه : اتفاقی افتاده آره ؟ ...
و قبل از این که امید جوابشو بده رو به من می کنه : سوگل جان با اجازت من یه زنگ به سیاوش بزنم ببینم چی شده ؟ ...
و با عجله به طرف اتاق برمی گرده ... با تعجب از رفتار عجیبش به او نگاه می کنم ...
امید منو به طرف خودش برمی گردونه و با تمسخر می گه : این همونی بود که چند دقیقه پیش می گفت دنیا دو روزه ...
مضطرب می گم : امید طوری شده آره ؟ ... چرا این موقع روز اومدی خونه ؟ ...
بی توجه به حرفم صورتم رو توی قاب دستاش می گیره و بوسه ای طولانی ازم می گیره ... وقتی ولم می کنه نفس زنان و با حرص می گم:امید ...
خنده ای می کنه و دوباره صورتش رو بهم نزدیک می کنه ... ولی همون لحظه نازنین با عجله از اتاق بیرون میاد و در حالی که آرش کوچولو تو بغلش بوسه ای به صورتم می زنه و می گه :سوگل جون من الان برم که کارا رو برسم ... قول می دم زود بیام ... خداحافظ ...
و با عجله از پله ها پایین می ره ... متعجب از رفتارش به امید که به طرف اتاق می ره نگاهی می کنم : یکی به من بگه این جا چه خبره ؟ ... امید ؟ ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
امید همینطور که دکمه های پیراهنش رو باز می کنه به طرفم برمی گرده و می گه : هیچی عزیزم یه سفر کاری چند روزه پیش اومد ... منم و سیاوش ...
ولی با دیدن قیافه ماتم زده ی من حرفش رو قطع می کنه و به طرفم میاد : متاسفم عزیزم خیلی سعی کردم یکی دیگه رو جای خودم بفرستم ولی این سفر خیلی مهمه ... مجبور شدم ... قول می دم زود برگردم باشه ...
با بهت می گم : چند روز ... می خوای به یه سفر چند روزه بری ؟ ...
_آره .. سوگل تا من دوش می گیرم ساکم رو آماده می کنی؟ ... باید تا دو ساعت دیگه فرودگاه باشم ...
با بسته شدن در حموم با بغض روی تخت می شینم ... چند روز ؟ ... این اولین بار بعد از ازدواجمون بود که به اینجور سفرها می رفت ... به در بسته حموم خیره می شم ... حالا من بی اون این چند روز رو چطوری سر کنم ؟ ... صدا ی شرشر آب از حموم شنیده می شه ... منم در حالی که ساکش رو واسش آماده می کردم به اشکام اجازه پیشروی دادم ...
با باز شدن در حموم سرم رو بلند می کنم و از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم ... به طرفم میاد و در حالی که سرمو تو آغوشش می گیره زیر گوشم زمزمه می کنه :
بس کن سوگل ... فقط چند روزه ... چرا با این کارات قبل رفتن اعصابم رو خرد می کنی ؟ ... فکر می کنی واسه من راحته این جا بذارمت و برم ها ؟ ...
بوسه ای روی موهام می زنه : آفرین دختر خوب ... قرار شده این چند روز نازنین هم که تنهاست بیاد اینجا .... اینطوری خیال ما هم راحت تره ... ولی بعد با لحن جدی تو چشام نگاه می کنه و می گه :
ولی سوگل قول بده این چند روزی که نیستم دختر خوبی باشی ... اگه بفهم کار احمقانه ای کردی و یا بی اجازه با نازنین جایی رفتی اون وقت ...
حرفش رو ادامه نمی ده ولی با لحن تهدید آمیزی در حالی که بلند می شد می گه : خودت که می دونی ... پس نذار وقتی برگشتم به دردسر بیفتی ...
اون حرف می زد ولی من بی توجه به حرفاش در سکوت با چهره ی ماتم زده بهش خیره شده بودم ...

با ضربات آرومی روی صورتم از خواب بیدار می شم و با لبخند آرش رو توی بغلم میکشم ...
_خوبه والله مثلا" مهمون دعوت کردی ... تو همیشه تا این ساعت روز می خوابی ...
با چشای پف کرده به اون که در حال کنار زدن پرده است نگاهی میندازم : مگه ساعت چنده ؟ ...
روی لبه پنجره می شینه : 11 خانم خوش خواب ...
با خنده می گم : به قول امید پرخوابی هام به این خاطره که موقع سال تحویل تو بغلش چرت می زدم ...
نازنین ابروهاش رو بالا میده : نه بابا امید از این شوخی هام هم بلد بود و ما خبر نداشتیم ...
خنده ای می کنم و با یادآوری امید سرم رو روی بالشت میذارم و آه پرحسرتی می کشم ... دو روزه که رفته ، دو روزه کشدار و طولانی, نازنین با دیدن این وضعیت با بی حوصلگی می گه :پاشو تو رو خدا سوگل ... حوصلم سر رفت ... تو که همش خوابی ... از بس سر به سر سرور خانم گذاشتم منو از آشپزخونه انداخت بیرون ...
سری تکون می دم و از تخت پایین میام ولی قبل از این که روی پاهام وایسم یه لحظه حس می کنم دلم داره زیر و رو می شه ... به سرعت به سمت دستشویی می دوم و محتویات معدم رو خالی می کنم ... صدای نگران نازنین از پشت در شنیده می شه ... در رو باز می کنم و می گم:چیزی نیست فکر کنم دوباره مسموم شدم ... قبلا" هم اینطوری شدم ...
نازنین با حالت مشکوکی نگام می کنه ولی قبل از این که حرفی بزنه دهنش رو دوباره می بنده و بی هیچ حرفی کمکم می کنه برم توی تخت ...
_به سرور خانم می گم یه چیزی بده بیارم همین جا بخوری ...
با بی حالی می گم : نه نیازی نیست ... الان چیزی میل ندارم ...
بی توجه به حرفم در حالی که آرش رو کنارم روی تخت میذاره به طرف در می ره ...
با بوی شیر و تخم مرغ دوباره سریع از روی تخت پایین میام و همینطور که جلوی دهنم رو می گیرم به طرف دستشویی می رم ...
خدایا الان چه وقت مسموم شدن بود ... به خودم توی آیینه نگاهی می کنم و مشتی آب به صورتم می پاشم ... در حالی که با بی حالی به طرف تخت میرم متوجه چهره های مشکوک نازنین و سرور خانم می شم که با لبخند موذیانه ای بهم خیره شدن ... متعجب از این رفتارشون روی تخت دراز می کشم و می گم :چیزی شده ؟ ... چرا اینطوری نگام می کنین ؟ ...
سرور خانم به طرفم میاد و در حالی که بغلم می کنه با چشایی که پر از اشک شده می گه : مرسی عزیزم تو منو به آرزوم رسوندی ...
با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم : چی ؟ ...
نگاهی به نازنین میندازم و می گم : من متوجه نمی شم ... از چی حرف می زنین ؟ ...
نازنین با محبت صورتم رو می بوسه و می گه : مادر شدنت رو بهت تبریک می گم عزیزم ...
با شوک از این حرف بهشون خیره می شم ... مادر شدن ؟ ... من ؟ ... یعنی من دارم مادر می شم ؟ ... دستی روی شکمم میذارم ... مادر ؟ ... مادر بچه امید ... از ذوق شنیدن این حرف چشای پر اشکم رو به سرور خانم می دوزم و خودم رو توی آغوش پر مهرش میندازم ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
سوگل مطمئنی نمیای ؟ ...
_آره ... می دونی دقیقا" کی می رسن ؟ ...
_سیاوش دیشب که تماس گرفت گفت 11 صبح فرودگاه باشم ... خب من دیگه بهتره برم می ترسم به موقع نرسم ... راستی من وسایلم رو هم جمع کردم و از همون طرف با سیاوش می رم خونه خودمون ...
بوسه ای به صورتم می زنه : از مهمون نوازی این چند روزت هم ممنونم ... خیلی خوش گذشت .... راستی مواظب خودتم باش ... کاری نداری عزیزم ...
با گیجی سرمو تکون می دم و به رفتنش نگاه می کنم ... همونطور که سرمو توی دستام میگیرم با درماندگی روی مبلی می شینم و به این فکر می کنم که چرا امید به من زنگی نزد و نگفت که کی می رسه ؟ ... اون که هر شب باهام تماس می گرفت و حالم رو می پرسید پس چرا دو روز بود که هیچ تماسی با من نگرفته بود ؟ ...
وسط اتاق می ایستم و با هیجان به صدای قدم های محکمش توی راهرو گوش می دم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... چقدر برای این لحظه ها ثانیه شماری کرده بودم ... با باز شدن در نگاه مشتاقم رو بهش می دوزم ، در رو می بنده و بهش تکیه می ده ... ناخودآگاه از ترس قدمی به عقب برمی دارم حسی بهم می گه یه چیزی این وسط درست نیست ... نگاه خیرش روم دوخته شده و ناگهان با بهت متوجه خشم مهار نشده زیر چهره سردش می شم ... قبل از این که به طرفم بیاد پشت مبل مخفی می شم و با وحشت بهش نگاه می کنم ... با صدایی که از خشم می لرزه می گه :
بیا اینجا سوگل ... می دونی که نمی تونی از دستم فرار کنی ... پس خودت با زبون خوش بیا اینجا ...
_چی شده امید ؟ ... چرا اینجوری می کنی ؟ ...
از بین دندان های کلید شده اش می گه : چرا اینجوری می کنم ؟ ... یعنی تو نمی دونی ؟ ... مگه من بهت اخطار نداده بودم ... فکر کردی چون نیستم می تونی هر غلطی که دلت خواست بکنی ؟ ...
و با فریاد ادامه می ده : فکر کردی دیگه نمی تونم مثل قبل محدودت کنم ؟ ...
با صدای لرزانی می گم : امید از چی حرف می زنی ؟ ... من که کاری نکردم ...
با لحن ترسناکی به آرامی می گه : کاری نکردی ؟ مگه من به تو نگفتم که این چند روزی که نیستم اجازه نداری با نازنین جایی بری ... گفتم یا نه ؟ ...
با ترس سرمو تکون می دم ...
با فریاد می گه :پس چرا دو روز پیش هر چی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشت ها ؟ ...
با بهت زیر لب می گم دو روز پیش ... ولی قبل از این که حرفی بزنم در باز می شه و سرور خانم با سینی غذا وارد اتاق می شه و با خوشحالی می گه : دیدم خسته ای گفتم یه خرده غذا واست بیارم ...
ولی با دیدن چهره ی خشمگین امید حرفش رو قطع می کنه و سراسیمه می گه : چی شده ؟ ... اینجا چه خبره ؟ ...
بوی غذا مشامم رو آزار می ده ، حس می کنم دیگه نمی تونم تحمل کنم ، بی توجه به نگاه خشمگین امید از کنارش می گذرم و به سرعت به طرف دستشویی می رم ... دوباره اون یه ذره غذایی رو که هم خوردم بالا میارم ... بی رمق سرمو بلند می کنم و از توی آئینه چشمم به امید می افته که با عصبانیت دستش رو به چهارچوب در تکیه داده و با حرص بهم نگاه می کنه ... وقتی متوجه نگاه من به خودش می شه پوزخندی می زنه :
می بینم حسابی هم از خودتون پذیرائی کردین ...
و با غیظ ادامه می ده : باز چه آت و آشغالی خوردی که اینطوری شدی ها ؟ ...
با بی حالی بهش نگاه می کنم ، حالا که فهمیدم دلیل عصبانیتش چیه انقدر ازش دلگیرم که اصلا" حوصله جر و بحث کردن باهاش رو ندارم ... سعی می کنم از کنارش رد شم که با خشونت بازوم رو می گیره و منو یه دیوار می چسبونه :
مگه من با تو نیستم ... گفتم کدوم گوری رفته بودی ؟ ...
سرور خانم که تا این لحظه در سکوت با بهت شاهد جر و بحث ما بود به طرفم میاد و با عصبانیت امید رو کنار می زنه و میگه: ولش کن!!!! ...
انقدر رفتار سرور خانم واسه امید عجیب بود که ناخودآگاه دستم رو ول می کنه و یه قدم به عقب برمی داره و با تعجب به سرور خانم نگاه می کنه ...
_اگه حرفی داری به من بزن ... چته از وقتی که رسیدی یک ریز سرش فریاد می زنی ... نمی بینی حالش خوب نیست ...
امید با غیظ منو نگاه می کنه و می گه : خواهش می کنم شما ازش دفاع نکنید ... حال الانشم تقصیر خودسری های خودشه ... تا چشم منو دور دید معلوم نیست که چه غلطی کرد که به این روز افتاد ؟ ...
سرور خانم با گیجی می گه : اصلا" معلوم هست چته ؟ ... نیومده باز از چی عصبانی هستی که سر این طفل معصوم داری خالی می کنی ؟ ...
خنده ی تمسخر آمیزی می کنه و می گه : طفل معصوم ؟ ... و با عصبانیت فریاد می زنه : باشه می گم از چی عصبانیم ... ازش بپرسین که دو روز پیش کدوم گوری بوده که هر چی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشته ؟ ... ازش بپرسین ...
سرور خانم با تعجب می گه : همین ؟ ... از همین عصبانی هستی که نرسیده تمام گوشت تن بچه رو از ترس آب کردی ؟ ...
و با غیظ ادامه می ده : از خودم می پرسیدی بهت می گفتم ... دکتر بود راضی شدی ؟ ...
امید که اصلا" انتظار این جواب رو نداشت نگاه نگرانش رو بهم می دوزه و با ترس می گه :
دکتر بود ... واسه چی ... اصلا" اگه دکتر رفته پس چرا هنوز حالش خوب نشده ...
بی توجه به نگاه نگرانش ازش رو بر می دارم و با بی حالی به طرف اتاق خواب به راه می افتم ... صدای سرور خانم رو که انگار دلش نمی اومد امید رو بیشتر از این تو نگرانی نگه داره رو از پشت سرم می شنوم که با مهربانی می گه :
نگران نباش چیزی نیست ...
روی تخت دراز می کشم و چشامو می بندم ... صدای زمزمه های سرور خانم هنوزم از اون اتاق شنیده می شه ... آهی می کشم و با خودم فکر می کنم هر زمان که حس می کنم زندگی می خواد روی خوشش رو بهم نشون بده و من چقدر خوشبختم دوباره با یه اتفاق به پوچی این خیالات واهی پی می برم ... صدای باز و بسته شدن در اتاق شنیده می شه و مدتی نمی گذره که از تکون تخت متوجه حضور امید در کنارم می شم ، نگاه خیرش رو روی خودم حس می کنم ولی با لجبازی چشامو بسته نگه می دارم ... دیگه از جونم چی می خواد ... هر چی که دلش خواست بهم گفت و منو متهم به هر چی که تو خیالش بود کرد ... حالا دیگه چرا دست از سرم بر نمی داشت ...
زیر گوشم زمزمه می کنه : خانمی نمی خوای منو ببینی ؟ ...
بی هیچ حرفی سکوت می کنم و سعی می کنم در مقابل صدای نوازشگر و عطر خوش بدنش تا جایی که می تونم مقاومت کنم ...
آهی می کشه و با مهربانی می گه : متاسفم سوگل منو ببخش ... وقتی هر چی زنگ زدم و کسی گوشی رو برنداشت دیوونه شدم ... باور کن اگه مجبور نبودم همون لحظه بلیط می گرفتم و بر می گشتم ... سوگل می دونم بد کردم ولی باور کن دست خودم نبود ... تو باید بهم حق بدی ...
با بغض وسط حرفش می پرم و از پشت پرده اشک می گم : نه بهت حق نمی دم ... تو دوباره مثل همیشه منو متهم کردی ...
و با گریه ادامه می دم :تو خیلی بدی امید کلی واسه گفتن این خبر بهت نقشه کشیده بودم ولی تو همش رو خراب کردی ...
در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره با وجود مقاومتم منو تو آغوشش می کشه و در حالی که سر و صورتم رو غرق بوسه می کنه با مهربانی می گه :
اگه قول بدم جبران کنم چی بازم نمی بخشیم ؟ ... قسم می خورم سوگل جبران می کنم ... حالا که تو بهترین هدیه دنیا رو بهم دادی منم کاری می کنم که خوشبختی رو با تمام وجودت حس کنی ... سوگل قسم می خورم این کار رو می کنم فقط به شرطی که تو هم منو ببخشی ... نمی خوام بعدها از یادآوری این روز حس بدی پیدا کنی ... خواهش می کنم سوگل ...
سرم رو بالا می گیرم و بهش نگاه می کنم ... با وجود صداقت تو صداش می دونم بعدها بازم شاهد این رفتارها از او می شم ... ولی این چند رو بهم ثابت کرد که زندگیی بدون اون واسم معنایی نداره ... پس هر چقدر هم می خواستم بازم نمی تونستم نبخشمش ... پس سرمو تکون می دم و بهش خیره می شم ... با عشق تو چشام نگاه می کنه و می گه :
مرسی سوگل ... کاری می کنم که هیچ وقت از کار امشبت پشیمون نشی ... بهت قول می دم ...
و در همون حال سرش رو پایین میاره و بوسه ای شیرین و طولانی ازم می گیره ...

پایان



امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group