چت رومclose
قمــار سرنوشت جلد دوم - 3
قمــار سرنوشت جلد دوم - 3

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
زیر چشمی نگاش می کنم که همینطور که که با حلقه های موهام بازی می کنه تمام حواسش به برنامه تلویزیون ... آروم می گم :می دونی امروز نازنین چی می گفت ؟ ...
سرشو تکون می ده ولی نگاش هنوز متوجه برنامه مورد علاقشه ... سعی می کنم تا جایی که می تونم لحنم رو بی طرف کنم :می گفت رانندگی خیلی هم سخت نیست و اگه کسی علاقه داشته باشه خیلی زود یاد می گیره ...
با بی حواسی در تائید حرفم سرشو تکون می ده و می گه : آره ...
با هیجان بهش نگاه می کنم : پس منم می تونم زود یاد بگیرم ؟ ... نازنین می گفت خودش خیلی زود یاد گرفته ...
با چشای گرد شده به طرفم برمی گرده و با صدای نسبتا" بلندی میگه:چییییییی ؟ ...
خودم رو کمی عقب می کشم و می گم : خودت همین الان گفتی زیاد سخت نیست و می شه زود یاد گرفت ...
با چشای تنگ شده زل می زنه تو چشام : کی این فکر احمقانه رو توی سرت انداخته ها ؟ ... سوگل دوباره شروع نکن که اصلا" حوصله ندارم ...
با سماجت می گم : مگه چیه ؟ ... چه اشکالی داره ... تو این دوره و زمونه دیگه همه زنا رانندگی بلدن ... چی می شه که منم بلد باشم ...
با حرص وسط حرفم می پره : ازت پرسیدم کی این فکر مسخره رو توی کلت انداخته ها ؟ ...
نگاهی به چهره برافروخته اش می کنم و می گم : هیچ کس ...
_مگه من با تو نیستم ؟ ...
زیر لب آروم می گم : نازنین می گفت که ...
وسط حرفم می پره و با عصبانیت می گه : نازنین غلط کرده با تو ... باید می دونستم همه این آتیشا از گور این نازنین خانم بلند می شه ... اگه دستم به این سیاوش برسه با این زن داریش ... پسره بی عرضه ...
و با نگاهی به چشای ترسیده من حرفش رو قطع می کنه و می گه : مگه من از همون اول باهات اتمام حجت نکردم که اگه بخوای از این بازی ها دربیاری دیگه اجازه نمی دم که باهاش در ارتباط باشی ... گفتم یا نه ؟ ...
با ترس سرم رو تکون می دم ...
_خب پس این چه بساطیه دوباره راه انداختی ؟ ... سوگل به خدا کاری می کنی که الان زنگ بزنم به سیاوش و هر چی از دهنم در میاد به نازنین بگم ...
با وحشت از این که نکنه این کار رو بکنه وسط حرفش می پرم : امید ... تقصیر نازنین نیست ... تو که خودت نازنین رو می شناسی می دونی چجور آدمیه ... اصلا" اهل این که بخواد بهم خط بده و یا زندگیم رو بهم بزنه نیست ... خودم دوست دارم ... به خدا راست می گم ...
به چشای تنگ شده اش نگاهی میندازم و ادامه می دم :امید تو که خودت نازنین رو می شناسی ... داشت از این که یک روز با ماشین رانندگی می کرد و ماشینش پنچر شده بود صحبت می کرد خب منم ...
_بفرما خودت داری می گی ... فکر می کنی اگه یه روز تو خیابون ماشینت پنچر شه می خوای چیکار کنی ها ؟ ... فکر کردی رانندگی به همین راحتی هاست ...
همین طور که حرف می زد تو دلم به خودم لعنت فرستادم با این حرف زدنم ... دختره خنگ الان چه وقت این حرفا بود ... کار رو خراب کردی دیگه عمرا" بذاره رانندگی یاد یگیری ... با التماس بهش نگاه می کنم :آخه اشکالش چیه ؟ ...
تو چشام براق می شه : تو واقعا" فکر می کنی که من میذارم تنها پشت ماشین بشینی و بری تو خیابون ؟ ... یعنی تو بعد از این همه مدت هنوز منو نشناختی که این مزخرفات رو تحویل من می دی ؟ ... آخه من از دست تو باید چیکار کنم ...
_خب باشه اصلا" نذار پشت ماشین بشینم ... یاد گرفتنش که دیگه اشکال نداره ... فقط بذار یاد بگیرم باشه ...
وقتی می بینم جوابم رو نمی ده با التماس می گم : امید ...
_امید و زهرمار ... پاشو برو اون ور که اصلا" حوصلتو ندارم ...
گوشه مبل کز می کنم و به نیم رخش که با عصبانیت به تلویزیون خیره شده نگاه می کنم ... زیر لب زمزمه می کنم :اصلا" خودت بهم یاد بده ... این که دیگه اشکالی نداره ...
بدون این که جوابم رو بده در حالی که از جاش بلند می شه چشم غره ای نثارم می کنه و به طرف اتاق خوابمون می ره ، منم آروم بلند می شم و پشت سرش راه می افتم ... سرمو به چهارچوب در تکیه می دم و به او که سیگاری واسه خودش روشن می کنه و روی مبل کنار پنجره می شینه نگاه می کنم ...
_سوگل حوصله ندارم برو بیرون ...
از همون جایی که ایستادم آروم می گم : خب چه اشکالی داره اگه خودت بهم یاد بدی ...
_نشنیدی چی گفتم ؟ ...
_امید قول می دم بعدا" نخوام تنهایی رانندگی کنم ... اصلا" فقط جاهایی که با تو باشم باشه ؟...
خندش می گیره ... سری تکون می ده و می گه : خیلی پررویی سوگل ... من با اصل قضیه مخالفم اون وقت تو شرایطش رو هم واسم تعیین می کنی ... برو بیرون که واقعا" امشب داری حوصلم رو سر می بری ... زود ...
انگار با این خنده اش شیر می شم ... چند قدم می رم داخل اتاق : باشه امید ... قول می دم هیچ جایی تنهایی نرم ... قسم می خورم ...
همینطور که حرف می زنم پوزخندی می زنه ، سرش رو تکون می ده و دوباره به دودهای سیگارش خیره می شه ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:42
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
نازنین نگاهی به تابلوهایی که گوشه دیوار روی هم تلمبار شده میندازه و در همون حال که زیر و روشون می کنه می گه :
با این همه تابلو می خوای چی کار کنی ؟ ... چقدر هم خوشگلن ... چرا یه نمایشگاه از کارات رو نمی زنی ؟ ... مطمئنم اون وقت تابلوهات فروش خیلی خوبی پیدا می کنن ...
با لبخند بهش نگاه می کنم : واقعا" اینطور فکر می کنی ؟ ... به نظر خودم که هنوز واسه این کار زوده ...
_نه من جدی می گم ... تو که خودت اخلاق منو می دونی ... الکی از چیزی تعریف نمی کنم ... اگه من بودم ...
یکی از تابلوها رو بر می داره و می گه : اینو حتما" می خریدم ... خیلی خوشگله ... ازش خوشم میاد ...
نگاهی به تابلوی توی دستش میندازم : اگه دوست داری برش دار مال خودت ...
با تعجب نگام می کنه : واقعا" ؟ ... یعنی جدی جدی میدیش به من ؟ ...
با بی خیالی شانه هام رو بالا میندازم :
آره مال خودت ... خودت که می بینی اتاق پر از تابلو شده ... چند روز پیش سرور خانم داشت به امید کلی غر می زد ... می گفت باید اینا رو ببرم توی انباری ... می گفت اتاق جای این چیزا نیست ...
_واقعا" این حرفو زد ؟ ... چطوری دلش اومد اینا که خیلی قشنگن ...مطمئنا" گوشه انباری خاک می خورن و خراب می شن ... امید چی قبول کرد ؟ ...
_نمی دونم چیزی که نگفت ولی دیدم خیلی وقت ها میاد اینجا و تابلوهام رو نگاه می کنه ...
وسط حرفم می پره :
دیدی من که می گم تابلوهات خیلی قشنگن ... اگه از من می شنوی به فکر یه نمایشگاه از کارات باش ... اصلا" این خودش واست می شه یه منبع درآمد ...
_امید نمیذاره ... چند بار سربسته حرفش رو پیش کشیدم ولی عصبانی شد و گفت اگه به این خاطر می خوام نقاشی رو ادامه بدم همون بهتر که دیگه قید نقاشی کشیدن رو بزنم ...
نازنین با نارضایتی نگام می کنه : سوگل بدت نیادا ولی امید بعضی وقتا خیلی بی منطق و زورگو می شه ... خب این کارای توئه حق داری که بخوای واسشون نظر بدی ...
بدون این که جوابشو بدم لبخندی می زنم و دوباره مشغول کارم می شم ...
_آها اصلا" یه کاری تو که به قول خودت می خوای اینا رو بذاری گوشه انباری ... خب یه نمایشگاه بزن و درآمدش رو بده به یه موسسه خیریه ...
نگاش می کنم : هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم ... آخه ... آخه نمی دونم اصلا" نمایشگام بگیره یا نه ...
_سوگل قسم می خورم که می گیره ... روش فکر کن ... اون وقت امید هم نمی تونه مخالفت کنه ...
می رم تو فکر ... فکر بدی نیست ... نگام دور تا دور اتاقم می چرخه ... تمام گوشه و کنار اتاق پر از تابلو بود ... اگه موافقت می کرد ...
باشه در موردش با امید صحبت می کنم ...

سرم رو روی سینه اش میذارم و آروم می گم : امید دیدی اتاقم پر از تابلو شده ؟ ...
حرکت نوازشگر دستاش روی موهام متوقف می شه و با بی حوصلگی می گه : منظور ؟ ...
با دستپاچگی سریع می گم : هیچی ...
سوگل خودت می دونی چقدر از این که حرفت رو نصفه و نیمه ول کنی متنفرم ... پس برو سر اصل مطلب ...
شجاعتم رو جمع می کنم و می گم : خب اگه ... اگه موافق باشی یه نمایشگاه بزنم ...
با عصبانیت وسط حرفم می پره : صد بار تا الان این موضوع رو پیش کشیدی و منم گفتم نه ... پس دوباره شروع نکن ...
سریع می گم : نه اونطور که تو فکر می کنی نه ... تمام درآمدش رو می دیم به یه موسسه خیریه ...
پوزخندی می زنه و با بدجنسی می گه : موسسه خیریه ؟ ... اصلا" از کجا انقدر مطمئنی که نمایشگات بگیره ...
بی توجه به نیش کلماش می گم : خب امتحانش که ضرر نداره ... حداقل اینطوری شناختی روی کارام پیدا می کنم ... اصلا" این واسم می شه یه تجربه ...
با لحن محکمی می گه : نه ...
با دلخوری زمزمه می کنم : حداقلش حتی اگه نمایشگام هم نگیره بهتر از اینه که تابلوهام توی انباری خاک بخورن ...
عصبی منو از خودش جدا می کنه و روم خم می شه : منظورت از این حرف چی بود ؟ ...
بی توجه بهش بدون این که جوابش رو بدم چشامو می بندم ...
چونم رو فشار می ده : سوگل ...
با ناراحتی بهش نگاه می کنم : شنیدم چند روز پیش سرور خانم بهت گفت که اونا رو بذاری توی انباری ...
با اخم می گه : تو که فال گوش وایمیستی نشنیدی که من چی گفتم ؟ .....
جوابشو نمی دم ...
مگه با تو نیستم ؟ ...
با ناراحتی می گم : نشنیدم چیزی بگی ...
با حرص می گه :پس یعنی جواب سرور خانم رو ندادم چون احترام بزرگتریش رو توی این خونه نگه داشتم ... فکر کردی اگه می خواستم بذارمشون توی انبار تا الان فرصت این کار رو نداشتم ها ؟ ...
با ناراحتی در سکوت بهش نگاه می کنم ... انگار ناراحتی رو توی چشام می بینه که رنگ نگاش عوض می شه ... در حالی که دستی به موهام می کشه توی چشام نگاه می کنه و به آرومی می گه :
دوست ندارم فکر کنی بهت اهمیت نمی دم یا این که کارات واسم ارزش ندارن ... هم خودت و هم کارات واسم ارزش داره ... پس دوست ندارم پیش خودت فکرای بی خودی بکنی ... اگه فکر می کنی نمایشگات می گیره باشه حرفی ندارم می تونی با استادت صحبت کنی ... تا جایی که بتونم کمکت می کنم ولی بازم می گم...
نگاه هشدار دهنده ای بهم میندازه : فقط به همون شرط ...
با خوشحالی سرمو تکون می دم : قول می دم ...
نفس عمیقی می کشه و در حالی که منو دوباره به سمت خودش می کشه دوباره روی تخت دراز می کشه ...

کجا می خواین برین ؟ ...
بدون این که متوجه لحن حسرت بارم بشه با بی خیالی می گه : چه می دونم جای خاصی نمی ریم ... یه خرده با ماشین دور شهر می چرخیم و بعدم یه چیزی می خوریم و برمی گردیم خونه ... اصلا" شایدم رفتیم سینما نمی دونم معلوم نیست ...
اون وقت آرش رو چیکار می کنی ؟ ...
میذارم پیش مامان سیاوش ...
همونطور که گوشی توی دستم و به حرفاش گوش می دم نگامو دورادور خونه می چرخونم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
سرور خانم رفته دیدن بچه هاش ، در نتیجه دوباره من توی خونه تنهام ، به غیر از روزهایی که می رم کلاس نقاشی همش توی خونه ام و جایی نمی رم ... یه لحظه وسوسه می شم که به نازنین بگم منم امروز باهاشون میام ولی از ترس امید دوباره پشیمون می شم ...
پس حسابی بهتون خوش می گذره ...
آره بد نیست ... اما یک دفعه حرفش رو قطع می کنه و می گه : صبر کن ببینم ... سوگل چیزی شده ؟ ... صدات گرفته است حالت خوبه ؟ ...
آهی می کشم و می گم : نه طوریم نیست ...
ا سوگل صدای گریه آرش بلند شده من باید برم کاری نداری عزیزم ؟ ...
نه آرومی می گم و با خداحافظی کوتاهی تلفن را قطع می کنم ... پاهامو تو بغلم جمع می کنم و با افسردگی به تلویزیون خاموش خیره می شم ... چقدر دلم می خواست منم باهاشون می رفتم ، ولی چطوری اگه امید بفهمه خیلی عصبانی می شه ... بلند می شم و به طرف اتاقم می رم ... تمام تابلوهام دور تا دور اتاق رو پر کردن ، به طرف بوم نیمه کارم می رم و بهش نگاه می کنم ، با این که تا نمایشگام چیزی نمونده و هنوز کلی کار نیمه تموم دارم ولی حس اینو که تمومش کنم رو ندارم ... با بی حوصلگی نگام رو به پنجره می دوزم ولی انگار میله های پنجره هم بهم دهن کجی می کنن ، حرصم می گیره کاش منم می تونستم مثل نازنین از یک روزم آزادانه و اونطوری که دلم می خواد لذت ببرم ... اگه می تونستم امروز رو با اونا باشم چقدر خوب می شد از این فکر یه لحظه غرق لذت می شم ... ولی اگه امید می فهمید حتی فکر بهش هم باعث می شه موهای تنم سیخ شه ...سرمو تو دستام می گیرم از این ترس و ضعفم بدم اومد اصلا" امید از کجا می خواد بفهمه ... فقط یک بار ... اصلا" اشکالش چیه ؟ ... به طرف تلفن می رم و با تردید بهش خیره می شم ... چند بار دستم به طرفش می ره ولی باز از تصور این که امید بعدا" چه بلایی مکن سرم بیاره با ترس از کنارش بلند می شم ... شروع می کنم به راه رفتن توی اتاق ... نه ممکن نیست متوجه شه حالا که سرور خانم هم نیست شاید این تنها فرصت من برای رفتن با اونا باشم ... دوباره به تلفن نگاه می کنم ... با پاهای لرزان به طرفش می رم و گوشی رو بر می دارم ... سعی می کنم ضربان قلبم و دستای عرق کردمو که گوشی رو گرفتن نادیده بگیرم ... صدای بوق توی گوشم می پیچه ، یه لحظه تردید می کنم اما قبل از این گوشی رو بذارم صدای نازنین نفس زنان توی گوشی می پیچه ... صدام در نمیاد دوباره صدای نازنین شنیده می شه ... جراتم رو جمع می کنم و با صدای لرزانی می گم : نازی منم ...
مکثی می کنه ولی بعد با تعجب می گه : سوگل تویی ؟ ... چیزی شده چرا انقدر صدات می لرزه ؟ ... و با نگرانی ادامه می ده : اتفاقی افتاده که دوباره زنگ زدی ؟ ...
نه ... نه ... می خواستم بگم ... نفس عمیقی می کشم: می خواستم بگم امروز چه ساعتی می رین ؟ ...
چی ؟ سوگل حالت خوبه ؟ ... تو اصلا" معلومه امروز چته ؟ ...
چیزی نیست ، فقط می خواستم بدونم چه ساعتی می رین چون ... چون منم باهاتون میام ...
یه لحظه سکوت می کنه ولی بعد با خوشحالی می گه : وای سوگل راست می گی ... باورم نمی شه امید بهت اجازه داد ؟ ... چطوری تونستی راضیش کنی ؟ ...
و قبل از این که بهم مهلت حرف زدن بده ذوق زده می گه : من خودم ساعت 4 میام دنبالت ... سوگل ...
اما دوباره با صدای گریه های آرش که توی گوشی می پیچه غرولندکنان می گه : اگه این بچه گذاشت ما دو کلوم با هم حرف بزنیم ...
و بعد با عجله می گه : سوگل من باید برم ... پس ساعت 4 منتظرم باش میام دنبالت باشه ؟ خداحافظ ...
با بهت تلفن رو سرجاش میذارم و بهش خیره می شم .. شروع می کنم به جویدن ناخن هام ... خدایا من چیکار کردم ؟ ... با اضطراب بلند می شم و تو اتاق شروع می کنم به راه رفتن ... اگه امید بفهمه ... حتی از فکر به اون موی تنم سیخ می شه و ضربان قلبم شدت می گیره ... اصلا" یه روز بیرون رفتن ارزش دروغ گفتن به امید رو داره ...
یه لحظه تصمیم می گیرم دوباره به نازنین زنگ بزنم و بگم پشیمون شدم ولی اون وقت پیش خودش در مورد من چی فکر می کنه ... یا اگه متوجه بشه که به امید نگفتم ممکن به سیاوش بگه و اون وقت به گوش امید هم برسه و یا برعکس شاید یک روز از دهنش دربیاد و اون وقت که بدتره ... انقدر در حال خودخوریم که با صدای تلفن از جام می پرم و جیغی می کشم ، خودمم از کارم خندم می گیره ...
تلفن رو قطع می کنم و در حالی که بالا و پایین می پرم از خوشحالی جیغ می کشم ... حالا که امید گفته شب دیرتر میاد پس من می تونم با خیال راحت با نازنین اینا بیرون برم ، یک روز تفریح و گردش اونطوری که دوست دارم ... با هیجان به طرف کمد لباسم می رم ، دلم می خواد امروز به دور از چشم امید و به دور از سخت گیری ها و تعصباتش اون طوری که دلم می خواد لباس بپوشم و بیرون برم ... لباسام رو روی تخت می ریزم و با ذوق شروع می کنم به انتخاب کردن یه لباس شیک واسه امروزم ...
***

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
به خودم توی آیینه نگاه می کنم چند دقیقه دیگه نازنین میاد دنبالم ... ولی نمی دونم چرا حالا که دیگه وقت رفتن رسیده تمام خوشحالیم دود شده و رفته هوا و جاش رو ترس ، دلهره و پشیمونی گرفته ... حس کسی رو دارم که انگار می خواد به عشقش خیانت کنه ... آره من دارم به امید خیانت می کنم دارم به عشق و محبت و اعتماد اون خیانت می کنم ... نگاهی به پیراهن شیک توی تنم میندازم ... چقدر بهم میاد و اندامم رو کشیده تر و زیباتر کرده ... می دونم اگه بخوام اینطوری بیرون برم چشای زیادی رو دنبال خودم می کشونم ... دستی به لباس توی تنم می کشم و به یاد اون روزی می افتم که با امید واسه خرید این لباس رفته بودیم ، اون روز با چه محبت و عشقی این لباس رو واسم خریده بود ... و وقتی که واسه اولین بار اونو توی تنم دید با صدای گرفته ای زمزمه کرد که هیچ وقت دوست نداره کسی زیبایی های منو اونطوری که خودش دوست داره تو این لباس ببینه ... یه لحظه احساس گناه همه وجودم رو گرفت ... ناخودآگاه به طرف کمد لباسام رفتم و بلوز و شلوار ساده ای رو از توش درمیارم ، حتی از زمان هایی که کلاس می رفتم هم پوشیده تر و ساده تره ... لباسم رو عوض می کنم و به خودم نگاه دوباره ای توی آیینه میندازم شاید می خوام با این کارم عذاب وجدان شدیدم رو کم کنم ..

***

کنار در پارک می کنه و در سکوت بهم خیره می شه ولی من در عوض نگام به در خونه اس . بالاخره سکوت رو می شکنه :
سوگل تو امروز چت بود ؟ ... اون از رفتارت پای تلفن ، اونم از امروز پیش بچه ها ... حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ ... و با تردید به آرومی می گه : با امید مشکلی پیدا کردی ؟ ...
با شنیدن اسم امید دوباره حس گناه همه وجودم رو می گیره ... می دونم امروز تفریح نازنین رو بهش زهر کردم ، از بس تو خودم بودم ولی با این وجود نگاه نگران نازنین رو تمام مدت روی خودم حس می کردم ... بیچاره فکر می کرد مشکل بزرگی پیش اومده که من انقدر پریشونم ... اون چه می دونست مشکل بزرگ در راه بود ...
سوگل ؟ ...
سرم رو به طرفش برمی گردونم : نه نازی چیزی نیست یه خرده سرم درد می کنه فقط همین ... در هر صورت خیلی خوش گذشت ... بازم ممنوم ...
نگاهی به صورتم می کنه و با تردید می گه : خواهش می کنم ، به منم همین طور ... بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود ، خودت که دیدی ازم قول گرفتم واسه دفعه بعدی هم تو رو با خودم ببرم ... میای که ؟ ...
نگاه غم زدمو بهش می دوزم و با لبخند تلخی می گم : فکر نکنم ...
نمی دونم از نگام چه استدلالی کرد که با نگرانی گفت : سوگل داری منو می ترسونی ، چیزی شده ؟ .... اگه با امید مشکل پیدا کردی من یا حتی سیاوش می تونیم کمکت کنیم ؟ ...
لبخند تلخی می زنم و در حالی که صورتش رو می بوسم می گم : مرسی خیلی خوش گذشت بهتره بری دنبال آرش ، دیرت می شه ...
سوگل ؟ ...
چیزی نیست نازی باور کن یه خرده سرم درد می کنه فقط همین ... خداحافظ ...
به دور شدن ماشین نگاه می کنم و با پاهای لرزان به طرف خونه به راه می افتم ... من چم شده ؟ چرا بهم اصلا" خوش نگذشت ... چرا تمام اون ساعات لحظه به لحظه به فکر امید بودم ... ترس نبود در حقیقت بیشتر عذاب وجدان بود ... آره من تمام اون لحظات رو با عذاب وجدان به سر می بردم ، عذاب وجدان خیانت به اعتماد امید ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
نمی دونم چقدر گذشته که جلوی میز توالتم نشستم و به خودم تو آیینه نگاه می کنم ... نمی دونم شاید توی اون چهره رنگ پریده به دنبال چیزی می گردم ... به این فکر می کنم که ارزششو داشت ؟ ... نه نداشت ... ارزش یک عمر بدبینی امید به من رو نداشت ... ارزش خیانت به اعتماد امید رو نداشت ، امیدی که که تمام مدتی که باهاش زندگی کردم تمام حواسش پی راحتی و آسایش من بود ... امیدی که هر شب به عشق من به خونه می اومد ... نه ارزششو نداشت ... سرمو توی دستام می گیرم ، من چیکار کردم ... تصمیمم رو می گیرم ... نمی تونم با این عذاب وجدان کنار بیام ...
***

صدای در حموم میاد ، طبق عادت همیشه اش قبل از خواب دوش گرفته و بوی خوشش تو فضای اتاق می پیچه ... نمی تونم بهش نگاه کنم و همینطور که سرم پایینه با گوشه رو تختی بازی می کنم ، از کنارم رد می شه و بوسه ای به موهام می زنه ... از زیر چشم نگاش می کنم که در حالی که موهاش رو با حوله خشک می کنه به طرف آیینه می ره ... حالا زمان این که همه چی رو بهش بگم رسیده ... حتی تصور این که چه واکنشی نشون بده باعث می شه خون تو رگام منجمد بشه ولی واسم مهم نیست ... با این که هیچ کار بدی نکردیم و دوستای نازنین هم مثل خودش آدمای خونگرم و مهربونی بودن ولی باز احساس گناه همه وجودم رو گرفته ...
سنگینی نگاش رو روی خودم حس می کنم می دونم چیزی حس کرده ، انقدر زرنگ هست که از رفتار و حالات من پی به همه چی ببره ... ناخودآگاه سرمو بالا می گیرم و بهش نگاه می کنم ... از توی آیینه نگاهی بهم می کنه و می گه :
امروز خیلی ساکتی ... چیزی شده ؟ ...
بدون این که چیزی بگم سرمو پایین میارم ... با اضطراب فکر می کنم شاید هیچ وقت متوجه این موضوع نشه چه لزومی به گفتنشه ... ولی خودم چی ؟ ... می تونم وقتی می دونم چقدر روی اینجور مسائل حساسه مسئله به این بزرگی رو ازش مخفی کنم ...
سوگل ؟ ...
تصمیمم رو می گیرم ، نفس عمیقی می کشم و سرمو تکون می دم ...
نگاهی مشکوک از توی آیینه بهم میندازه و می گه : چی ؟ ...
آب دهنم رو قورت می دم و در حالی که بی اراده از جام بلند می شم بدون این که نگاش کنم با صدای لرزانی می گم : اگه بهت بگم قول می دی عصبانی نشی ؟ ...
در حالی که به طرفم برمی گرده به میز توالت تکیه می ده و با خونسردی می گه : خب پس درست حدس زدم ... چی کار کردی ؟ ...
امید من یک کاری کردم که الان پشیمونم ... قول می دم ...
حرفمو قطع می کنه و با لحن سردی می گه : پرسیدم چی کار کردی ؟ ...
سرمو پایین میارم و می گم : من ... من امروز با نازنین و دوستاش رفتم بیرون ...
سنگینی نگاش رو خودم حس می کنم ولی جرات اینو که سرمو بلند کنم رو ندارم ، کمی که می گذره با خونسردی ترسناکی می گه : که اینطور ... ولی با اجازه کی ؟ ...
ناخودآگاه بهش نگاه می کنم هنوزم با خونسردی تکیه اش رو به میز داده ولی چهره اش انقدر سرد و خشن که یه لحظه حس می کنم نفسم بالا نمیاد ...
دوباره با لحن سردی به آرامی می گه : نشنیدم ؟ ...
به خدا امید جای خاصی نرفتیم فقط یه خرده با ماشین نازنین توی شهر دور زدیم و بعدشم یه چیزی خوردیم و برگشتیم ... همین ...
تکیه اش رو از میز می گیره و در حالی که به طرفم میاد با همون لحن سردش می گه : سوگل ازت پرسیدم با اجازه کی ؟ ...
دیگه پاهام تاب تحمل بدنم رو ندارن گوشه تخت می شینم : امید ...
ولی قبل از این که حرفی بزنم بازوهامو توی دستاش می گیره و همونطور که بلندم می کنه به دیوار می چسبونتم ... دستشو روی چونه ام میذاره و در حالی که با انگشت شستش روی چونه ام رو نوازش می کنه به سردی می گه : حالا من سوال می پرسم و تو هم جواب می دی ... فهمیدی ؟ ...
سرمو با ترس تکون می دم ...حرکت نوازشگرش روی چونه ام متوقف می شه و فشاری بهش می ده و می گه : این بار چندمت بود سوگل ؟ ...

بار اول ...
با تمسخر ابرویی بالا می ده : جدی ؟ یعنی من الان باید باور کنم ؟ ...
راست می گم ...
مثل یک بازپرس بیرحم بی هیچ احساسی توی چشام خیره می شه : فکر می کنی می تونی بهم دروغ بگی ؟ ... می دونی که چقدر از زن خیانتکار بدم میاد ... می دونی که اگه بفهمم بهم دروغ گفتی اون وقت چیکارت می کنم ... می دونی درسته ؟ ...
امید به خدا راست می گم بار اولم بود ... نمی دونم چی شد ... من فقط می خواستم یک بار بودن با اونا رو امتحان کنم ... فقط یک بار آزادی برای انجام کارایی که اونا انجام می دن رو حس کنم فقط همین ...
در حالی که سرشو به گوشم نزدیک می کنه با تمسخر می گه : ولی با این کارت خیلی از امتیازای دیگه ات رو از دست دادی کوچولو ...
یه لحظه ترس همه وجودم رو می گیره منظورش چی بود ؟ ... سرشو بلند می کنه و با پوزخندی نگام می کنه و می گه :
حالا حالا ها فرصت زیادی واسه فکر کردن به این روز و لذت بردن از گردش امروزت داری ...
بی توجه به نگاه گیج و سردرگمم بازوم رو ول می کنه و به طرف در می ره ، به حرفاش فکر می کنم از چی حرف می زد ؟ ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
بلند می شم و کلافه به تاریکی اتاق خیره می شم ... شب از نیمه هم گذشته ولی بازم مثل شب قبل از امید خبری نیست ... در رو باز می کنم ، چراغ راهرو خاموشه و خونه تو تاریکی فرو رفته ... دستام رو به دیوار می گیرم و کورمال و کورمال به طرف پله ها می رم ، پرده ها کنار رفته و نور مهتاب سالن رو روشن کرده ... از روی پله ها امید رو می بینم که همینطور که روی مبلی نشسته و سیگار می کشه به باغ خیره شده ... بی سرو صدا و آروم روی پله ها می شینم و بهش خیره می شم ، به پک های محکمی که به سیگارش می زنه به موهای ژولیده و قیافه ی پریشونش ... چقدر دلم واسه آغوش گرمش تنگ شده ... می دونم وقتایی که عصبی و ناراحت اینطور پشت سر هم سیگار می کشه ، می دونم همش تقصیر خودمه ... سرمو به نرده تکیه می دم و به این فکر می کنم که واقعا" ارزششو داشت ؟ ، ارزش این دوری ؟ ... نه نداشت ، من همه چی رو خراب کرده بودم من دوباره باعث شدم که اون بهم بی اعتماد بشه ، من باعث شدم که دوباره تخم شک و بدبینی تو دلش جوونه بزنه ، که دوباره بشه همون امید قبلی ، امیدی که به تمام زنا بدبین بود ...
به یاد صبح می افتم ، وقتی که داشت می رفت بهم گفت که نیازی نیست واسه آماده کردن اون تابلوی نیمه کارم عجله به خرج بدم و وقتی نگاه متعجب منو به خودش دید با پوزخندی ادامه داد : دیگه قرار به برپایی هیچ نمایشگاهی نیست ...
قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین اومد رو پاک می کنم ... شاید به خیال خودش این تنبیه سختی واسه کارم باشه ولی شاید هیچ وقت نتونه بفهمه که بدترین تنبیه واسه من نبودنش و ندیدنش باشه ... 2 شبه که حتی بهم نگاه هم نکرده ، 2 شبه که منو از آغوش گرمش محروم کرده ... چقدر دلم می خواد که می تونستم به طرفش برم و در حالی که موهای پریشونش رو از رو صورتش کنار می زدم با تمام وجودم خودمو تو آغوشش می انداختم و عطر تنش رو تو سینه ام پر می کردم ... ولی ... آهی می کشم و نگاه حسرت بارم رو بهش می دوزم ...

***

با تکانی چشامو باز می کنم و خواب آلود بهش نگاه می کنم ... بی توجه به چشای بازم منو توی تخت میذاره و همینطور که خم شده پتو رو روم می کشه ... دستم رو دراز می کنم و قبل از این که بره بازوش رو چنگ می زنم و نگاه ملتمسم رو بهش می دوزم ... نگاه سردی به دستم می کنه ولی قبل از این که منو از خودش جدا کنه خودم رو توی آغوشش میندازم و با بغض می گم :
امید نرو ... من دوستت دارم ... قول می دم دیگه این کار رو نکنم ...
بی هیچ عکس العملی نشسته ، می تونم انقباض بدنش رو احساس کنم ، سرمو تو آغوشش فرو می برم و با گریه می گم : امید تو رو خدا باهام این کار رو نکن ...
همینطور که گریه می کنم حلقه دستاش رو دور بدنم حس می کنم ، با ناباوری سرمو بالا میارم و بهش نگاه می کنم ، هنوزم صورتش سرد و جدیه ... از پشت پرده اشک می گم : امید به خدا بار اولم بود ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
به سردی می گه : می دونم ...
وقتی نگاه ناباور منو به خودش می بینه با پوزخندی ادامه می ده : سیاوش بهم گفت که چقدر نازنین دیروز تعجب کرده تو برای اولین بار باهاشون بیرون رفتی و این که به خیال خودش چقدر نگران شده بود که نکنه مشکلی بین ما به وجود اومده و از سیاوش خواسته بود که اگه مشکلی هست برای حلش بهمون کمک کنه ...
سرمو پایین میارم : من دیروز کل تفریح نازنین رو بهش زهر کردم چون تمام مدت احساس گناه و عذاب وجدان داشتم ...
سرمو تو آغوشش فرو می برم و می گم : اما اینو مطمئنم که دیگه هیچ وقت دوست ندارم باهاشون بیرون برم ...
در حالی که دستاش رو توی موهام فرو می بره سرم بالا میاره و می گه : چرا ؟ ...
چون تمام مدت حس می کردم به اعتماد تو خیانت کردم ...
با صدای آرومی می گه : نکردی ؟ ...
با شنیدن این حرفش با بغض می گم : امید ...
تو چشام خیره می شه : فکر می کنی با این کارت اعتماد منو از خودت سلب نکردی ؟ ... و با دیدن نگاه غصه دارم ادامه می ده : تنها دلیل این که الان می بخشمت اینه که قبل از این که من متوجه شم خودت بهم گفتی و این که بار اولت بود وگرنه ... سکوت می کنه و بهم نگاه می کنه : سیاوش در مورد دوره های نازنین با دوستاش باهام صحبت کرده ... بیشتر اونا خانمای آشنایان و همکارای شرکتن ... تا حدودی روشون شناخت دارم ... خب ...
با بهت بهش نگاه می کنم و سعی می کنم مفهوم حرفاش رو درک کنم ... با دیدن قیافه بهت زده ی من لبخند تلخی می زنه : تا اون جایی که به من مربوطه می تونی تو بعضی از دوره های زنانه نازنین شرکت کنی ولی اونم به شرطی که من در جریان باشم نه این که مثل دیروز یواشکی و سرخود خودت راه بیفتی و این ور اون ور بری ...
هنوزم از شوک حرفایی که شنیده بودم با بهت بهش خیره بودم ... لبخندی می زنه و در حالی که دوباره منو تو آغوشش می گیره می گه : سوگل بهم قول بده که دیگه این کار رو باهام نمی کنی ... دیگه از اعتمادم سواستفاده نمی کنی ...
خودمو تو آغوشش فرو می برم و با بغض می گم : قول می دم ...
نفس عمیقی می کشه و در حالی که موهام رو غرق بوسه می کرد با صدای گرفته ای می گه : دلم واست تنگ شده بودم عزیزم ... خیلی ... دیگه هیچ وقت این کار رو باهام نکن ...
***

با خوشحالی تلفن رو قطع می کنم ولی یه لحظه با دیدن امید که دست به سینه روی دسته مبل نشسته و در سکوت موشکافانه منو زیر نظر گرفته از جا می پرم :
ا ... امید ترسیدم ... چرا اینجا نشستی ؟ ...
یک ساعته با کی داری حرف می زنی که انقدر خوشحالی ؟ ...
با لوکاس ... وای امید اگه بدونی چه پسر باحالیه تمام کارهای نمایشگام رو خودش به عهده گرفته ، تازه امروزم بدون این که چیزی بهم بگه تمام تابلوهام رو خودش نصب کرده ... همینطور که با ذوق در حال حرف زدن بودم یه لحظه نگام به چهره عصبانیش می افته ... با تعجب حرفم رو قطع می کنم و می گم :
چیزی شده ؟ ...
از جاش بلند می شه و با حرص می گه : نمی دونم خودت چی فکر می کنی ؟ ...
سردرگم بهش که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... چش شد یک دفعه ؟ ... سرشب که حالش خوب بود و کلی سر به سرم میذاشت و می خندید پس چرا الان اینطوری کرد ؟ ...

***

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
منو که روی مبل کنارش می شینم رو تو آغوشش می کشه و با محبت می گه : خب چه خبرا ؟ ... امروز خوب بود ؟ ...
با خنده سرمو بالا میارم و می گم : وای امید اگه بدونی امروز چقدر خندیدیم ... لوکاس یه دلقک به تمام معناست واسه هر چیزی یه حرف
واسه خندوندن ما داره ... آخر سر هم استاد اومد و وقتی دید هیچ کاری نکردیم عصبانی شد و سرمون غر زد ...
با تمسخر نگام می کنه و می گه : پس باید آدم جالبی باشه ... حالا چند سالشه ؟ ...
فکر کنم 25 سال ... 7 سال از تو کوچیک تره ولی اگه ببینیش اصلا" باورت نمی شه از بس که مثل پسربچه ها شیطونی می کنه و همه رو می خندونه ...
منو با غیظ از خودش جدا می کنه و می گه : آره فهمیدم اختلاف سنی تونم کمه و از بودن با هم لذت می برید ...
با تعجب بهش نگاه می کنم : چی ؟ ...
منظورش از این حرف چی بود ؟ ... بلند می شم و می رم تو اتاق ، کنار پنجره ایستاده و پک های محکمی به سیگارش می زنه ، به طرفش می رم ولی قبل از این که حرفی بزنم با شنیدن صدای زنگ تلفن بی توجه بهم از کنارم رد می شه و گوشی رو برمی داره ... بلاتکلیف گوشه ای می ایستم و منتظر می مونم تا تلفنش تموم شه ... اصلا" معلوم نیست چش شده ، چند روز بود که بداخلاق و بهانه گیر شده بود و واسه هر کاری غر می زد اما آخه واسه چی ؟ ...
یه لحظه به خودم میام و امید رو می بینم که با حالت عصبی در حالی که بهم خیره شده بود تلفن رو به طرفم می گیره : بیا تلفن با تو کار داره ...
با تعجب از این همه عصبانیت به طرفش می رم و با تردید گوشی رو برمی دارم ... لوکاس بود زنگ زده بود که بگه واسه فردا باید زودتر به گالری بریم ... همینطور که در حال حرف زدن با اون بودم سنگینی نگاه عصبی امید رو روی خودم حس می کردم ، لوکاس در حال حرف زدن بود ولی من در عوض تمام هوش و حواسم پی امید بود که چطوری با حرص از جاش بلند شد و از اتاق بیرون زد ... دیگه حوصله روده درازی های لوکاس رو نداشتم وسط حرفش می پرم و می گم :
باشه من فردا زودتر میام ، الان یه کاری دارم باید برم ممنونم که تماس گرفتی ...
از اتاق بیرون می رم و امید رو می بینم که بی توجه به من روی تخت دراز کشیده و با چشای باز به سقف خیره شده ... می رم روی تخت و کنارش می شینم ولی قبل از این که حرفی بزنم ازم فاصله می گیره و در حالی که پشتشو بهم می کنه با خشم می گه : سوگل حوصلتو ندارم برو اون ور ....
بهت زده از این رفتارش دو زانو کنارش خشکم می زنه و به او که برای اولین بار بود که اینطوری پسم زده بود خیره می شم ...

***

صدای خنده هاشون خیابون رو پر کرده ولی من بی حوصله در حالی که پشتم به خیابونه کنارشون ایستادم و منتظر ادواردم ... رفتارای چند روزه امید ، بی توجهی هاش ، اون نگاه های مشکوک و سکوت سردش که بینمون حاکم بود همه باعث شده بود که اعصابم پاک بهم بریزه ... هر بار که سعی کردم بهش نزدیک شم و ازش دلیل رفتاراش رو بپرسم منو از خودش رونده بود و در مقابل سوالاتم فقط با سکوت سردی بهم خیره شده بود ...
با تکون دستای لوکاس به خودم میام ... نگاهی بهم می کنه و می گه : حواست کجاست ... اومدن دنبالت نمی خوای بری ؟ ...
روم رو به طرف خیابون بر می گردونم و به امید که اون طرف خیابون کنار ماشین ایستاده بود نگاه می کنم ... انقدر ذوق زده می شم که با عجله ازشون خداحافظی می کنم و به طرف امید می رم ، این یعنی دوباره همه چیز مثل سابق شده ...
سوار ماشین می شم و با خوشحالی نگاش می کنم ولی با دیدن صورت عصبانیش لبخند روی لبام خشک می شه ...
چیزی شده ؟ ...
با حرص پوزخندی می زنه و می گه : نمی دونم صدای خنده هاتون کل خیابون رو گرفته بود ... به من نگفته بودی به جای کارهای نمایشگاه روزا وقتت رو اینطوری کنار خیابون می گذرونی ...
با بهت می گم : چی ؟ داری اشتباه می کنی امید ... از چی حرف می زنی ، چند دقیقه نیست که بیرون اومدیم ... امروز کارمون زودتر تموم شد ، منم به ادوارد زنگ زدم بیاد دنبالم همین ... خیلی وقت نبود که بیرون اومده بودیم ...
بی هیچ حرفی با عصبانیت ماشین رو روشن می کنه و به راه می افته ... انقدر سرعتش زیاده که از ترس چشامو می بندم و خودم رو به صندلی می چسبونم ... با شناختی که از اخلاقش دارم می دونم که الان هر حرفی بزنم قبلو نمی کنه مگه این که بذارم کمی بگذره تا عصبانیتش فروکش کنه ...
با ترمز محکمی ماشین رو کنار خونه پارک می کنه و با عصبانیت می گه : پیاده شو ...
با بهت از این همه عصبانیت بهش نگاه می کنم که از ماشین پیاده می شه و در حالی که در سمت منو باز می کنه بازوم رو می گیره منو دنبال خودش می کشونه ...
امید چی شده ؟ تقصیر من چیه که اونا داشتن می خندیدن ... ولم کن بذار واست توضیح بدم ...
با حرص برمی گرده طرفم : توضیح بدی ؟ ... چی رو ؟ ... سوگل این پنبه رو از تو گوشت بیرون بیار که من بذارم دست لوکاس بهت برسه ... نه لوکاس و نه هیچ تازه وارد دیگه ای نمی تونه تو رو از من بگیره ... فهمیدی ؟ ...
با شوک از این حرفش بهش خیره می شم ... یعنی ؟ ... اوه خدای من یعنی امید به لوکاس حسادت می کنه .... پس دلیل تمام رفتارای این چند روزش حسادت به لوکاس بود ...
به لوکاس ؟!!!

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
حتی از فکر به این موضوع مضحک خندم می گیره آخه لوکاس به غیر از یک پسر بچه شیطون که همیشه زندگی رو به شوخی و مسخره می گیره مگه کیه ... همینطور که از پله ها بالا می ریم به این فکر می کنم که زندگی با امید و عشق به اون باعث شده بود که هیچ وقت مردا و پسرای اطرافم به چشم نیان دیگه لوکاس که جای خود داشت ...
در اتاق رو باز می کنه و منو روی تخت پرت می کنه و با حرص توی اتاق شروع می کنه به راه رفتن ... سرمو بالا میارم و همینطور که گردنم رو کج می کنم با لذت بهش نگاه می کنم چقدر واسم جالب بود که امید رو تو این حالت ببینم ... یه لحظه به طرفم بر می گرده و با دیدن صورت خندانم به طرفم خیز بر می داره ، جیغی می کشم و در حالی که اون طرف تخت می رم با هیجان می گم :
امید داری اشتباه می کنی بذار واست توضیح بدم ...
با حرص فریاد می زنه : لعنتی از چی انقدر خوشحالی و ذوق می کنی ها ؟ ... نکنه از این که مشتت پیش من باز شده و دیگه نیازی به حفظ ظاهر نیست اینطور لبخند می زنی آره ؟ ... از این که تمام این مدت منو احمق فرض کرده بودی ...
سعی می کنم لبخندم رو جمع کنم ولی چطوری انقدر ذوق دارم که دلم می خواد برم جلو و صورتش رو غرق بوسه کنم ...
دوباره صدای فریادش بلند می شه :
سوگل به خدا هم تو رو می کشم و هم اونو ، ولی مطمئن باش نمیذارم دستش به تو برسه اینو تو اون کله پوکت فرو کن تو همیشه تا آخر عمرت مال منی فهمیدی ...
با این که از فریادش لرزه ای به تنم می افته ولی نمی دونم چرا نمی تونم این لبخند گل و گشاد روی صورتم رو بپوشونم ... وقتی می بینه همچنان لبخند به لب نگاش می کنم با عصبانیت به طرفم میاد ، جیغی می کشم و قبل از این که دستش به من برسه از روی تخت به اون سمت اتاق می رم ...
امید امید تو رو خدا ... تو الان عصبانی هستی ... بذار برات توضیح بدم آخه داری اشتباه می کنی ... آخه لوکاس ...
دوباره با به یاد آوردن لوکاس خنده ای می کنم : آخه تو به چیه لوکاس حسودیت شده ؟ ...
با حرص از اون طرف تخت دوباره به طرفم هجوم میاره ... دستام رو جلوی بدنم میذارم و سریع می گم :
امید ... امید به هر کسی بخوای قسم می خورم داری اشتباه می کنی ... دوباره با لبخند می گم : آخه لوکاس ... ولی با دیدن صورت کبودش خودم رو جمع و جور می کنم : بهت ثابت می کنم که اشتباه می کنی اصلا" روز نمایشگاه نامزد لوکاس رو بهت نشون می دم ... خودت وقتی ببینیشون خودت متوجه می شی که اونا چقدر عاشق هم هستن ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
دست به کمر با حرص بهم خیره می شه :نمایشگاه ؟ ... نه عزیزم دیگه از نمایشگاه خبری نیست ... از این به بعد توی این خونه می مونی و حق بیرون رفتن رو نداری ... دیگه نمیذارم از جلوی چشام دور شی ... از این به بعد فقط پیش خودم می مونی ...
بی توجه به لحن تهدید آمیزش در مقابل چشای بهت زدش به طرفش می رم و در حالی که خودم رو تو آغوشش فرو می برم با لبخند می گم :امید داری اشتباه می کنی من دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ...با حرص منو از خودش جدا می کنه و تو چشام خیره می شه : من خودم دیدم که چطوری صدای خنده هاتون توی خیابون پیچیده بود ...آهی می کشم و می گم : امید فقط که من نبودم همه ی بچه ها بودن ... تازه من که روم به طرف خیابون نبود پس تو چطوری مطمئنی که منم باهاشون در حال خنده بودم ...بی توجه به نگاه خیرش دوباره می رم تو آغوشش ، با غیظ می گه : پس چرا تمام مدت لبخند می زنی و از این موضوع خوشحالی ها ؟ ...در حالی که سعی می کنم لبخندم رو فرو بخورم می گم : آخه تا حالا ندیده بودم که به کسی حسادت کنی و از همه مضحک تر هم این بود که اون یه نفر لوکاس باشه ... اوه خدای من امید لوکاس خیلی بچه اس خیلی ... هیچ وقت به فکرم هم خطور نمی کنه که اون بتونه یک زندگی رو اداره کنه ...سرمو بالا میارم و به صورتش که حالا کمی آرام تر شده نگاه می کنم و لبخند می زنم ... روی پاهام بلند می شم و در حالی که دستام رو دور گردنش حلقه می کنم بوسه ای به گردنش می زنم و با لذت زیر گوشش زمزمه می کنم :امید وقتی حسودی می کنی خیلی دوست داشتنی می شی ...زیر لب غرولندی می کنه و در حالی که دستاش رو دورم حلقه می کنه بلندم می کنه و همینطور که روی تخت دراز می کشه بهم می گه : حالا من باید حرفت رو قبول کنم ؟ ...آهی می کشم : خودت چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی من می تونم بهت دروغ بگم بدون این که تو متوجه بشی ...نگاه خیرش رو تو چشام می دوزه کمی که میگذره لبخند موذیانه ای می گه : نه ولی به خاطر تمام این چند روز که اذیتم کردی و حرصم دادی باید حالا جبران کنی ...با لبخند بهش نگاه می کنم ... قبل از این که حرفی بزنم سرشو پایین میاره و بوسه ای نرم ، شیرین و طولانی ازم می گیره ...
***
دوباره نگاهی به در ورودی میندازم ولی بازم ازش خبری نیست ... یک ساعت از زمان افتتاحیه نمایشگاه گذشته ولی امید هنوز نیومده ... یعنی ممکن نیاد ؟ ولی خودش گفت حتما" خودش رو می رسونه ... نگاهی به جمعیت میندازم با وجود این که روز اول ولی با این حال استقبال خوبی ازش شده بود ... شایدم به این خاطر بود که چند تا از تابلوهای استادم هم توی نمایشگاه گذاشته بودیم .... به زوج جوانی که کنار یکی از تابلوهام ایستاده بودن با حسرت نگاهی می کنم ... فکر می کردم امروز بهترین روز زندگیم می شه ولی الان دیگه هیچ کدوم از اینا به چشمم نمیاد ، وقتی خودش رو واسه افتتاحیه نرسونده بود یعنی بهم ثابت می کرد که کارام واسش مهم نیست ... آهی می کشم و به اطراف نگاهی میندازم حتی نازنین و بچه ها هم خودشون رو رسونده بودن ولی امید .... همینطور که توی فکرم دسته گل بزرگی رو جلوی صورتم می بینم و صدای نوازشگرش که زیر گوشم به آرامی زمزمه می کنه :خانم کوچولوی من به چی فکر می کنه که این طور آه می کشه ها ؟ ...ذوق زده به طرفش بر می گردم و می گم : امید ... و خودم رو تو آغوشش میندازم : فکر کردم دیگه نمیای ...با مهربانی بوسه ای به موهام می زنه : شده تا الان من قولی بهت بدم و زیر قولم بزنم آره ؟ ...
با لبخند بهش نگاه می کنم ... آروم منو از خودش جدا می کنه و می گه : حالا بهتره آروم باشی ... سیاوشم باهام اومده ...اون وقت بود که تازه متوجه سیاوش که کمی اون طرفتر ایستاده بود و با لبخند به ما نگاه می کرد می شم ... با خجالت خودم رو از امید جدا می کنم و به طرف سیاوش می ریم ... سیاوش با احترام بهم تبریک می گه و بعد از کمی صحبت به طرف نازنین که کنار یکی از تابلوها بود می ره ...چرا انقدر دیر کردی ؟ ... گفتی موقع افتتاحیه خودت رو می رسونی ؟ ...با لبخند نگام می کنه و در حالی که دسته ای از موهام که جلوی صورتم رو گرفته بودن رو با مهربانی کنار می زنه می گه : فکر نمی کردم جلسه ام انقدر طول بکشه در هر صورت حالا که اینجام پس غر نزن کوچولو ...و بعد در حالی که با غرور به اطراف نگاه می کرد گفت : چه جمعیتی ... فکر نمی کردم انقدر شلوغ شه ...و با دیدن نگاه دلخور من لبخند پوزش خواهانه ای می زنه و می گه : آه متاسفم منظورم این نبود که ... و با خنده ادامه می ده : بس کن سوگل خودتم می دونی منظورم چیه ... واسه بار اول واقعا" جمعیت چشمگیری اومده ... وقتی می بیینه هنوز با دلخوری نگاش می کنم به آرامی می گه : باشه خانمی حاضرم جبران کنم ... قول می دم ...با ناز رومو برمی گردونم همینطور که به جمعیت نگاه می کنم می گم : باشه در موردش فکر می کنم ...دوباره با خنده بوسه ای به موهام می زنه و زیر گوشم زمزمه می کنه : مرسی عزیزم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group