چت رومclose
قمــار سرنوشت جلد دوم - 2
قمــار سرنوشت جلد دوم - 2

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
سرمو از سینه اش بلند می کنم : آخه چرا ؟ ...
همینطور که دراز کشیده بی توجه به من مجله اش رو ورق می زنه ... با سماجت مجله رو از دستش می گیرم و خودم رو کمی بالا می کشم : امید!!!! خواهش میکنم!!!
با خونسردی دستاش رو زیر سرش قلاب می کنه و بهم نگاه می کنه ... با حرص می گم : فرحناز راست می گفت تو خیلی زورگویی ... همش حرف حرف خودته ...
با لبخند حرص دربیاری ابروشو بالا میندازه و می گه : خودم می دونم ...
کلافه می گم : من راننده نمی خوام ... می خوام خودم برم و بیام ...
با خونسردی می گه : باشه ... ولی الان که دیر وقته فردا صبح به ادوارد زنگ می زنم ...
بهت زده از قبولش با ناباوری می گم : واقعا" ؟ ...
_آره فردا به ادوارد می گم کلاس رفتنت کنسل شده و دیگه نیازی بهش نیست ..
_چیییییییییییییییی؟
از روی سینه اش بلند می شم ... ولی قبل از این که به اون طرف تخت برم روم خم می شه و با لحن جدی تو چشام خیره می شه :سوگل خودت می دونی تنهایی حق جایی رفتن رو نداری ... پس بهتره این بحث رو همین جا تمومش کنی ... خودت واقعا" از این بحث تکراری خسته نشدی ؟
با بغض چشامو می بندم و جوابشو نمی دم ...
_سوگل ...
بالاجبار چشامو باز می کنم و قطره اشکی از گوشه چشم سرازیر می شه ... با تاسف می گه : یعنی واقعا" انقدر برات مهمه ؟ ...
با بغض می گم : تو بهم اعتماد نداری ... واسه همینه که اجازه نمی دی تنهایی جایی برم ....
کمی مکث می کنه ولی بعد با صدای گرفته ای می گه : سوگل خواهش می کنم این بحث رو تمومش کن .. اینطور نیست که بهت اعتماد نداشته باشم ... ولی تو باید بهم حق بدی ... واسم سخته ... تو که علتش رو می دونی پس نخواه باعث عذابم بشی ...
اشکام راشونو باز می کنند ... دوباره تکرار می کنم : تو بهم اعتماد نداری ...
کلافه از روم بلند می شه :
بس کن لعنتی من بهت اعتماد دارم ولی مگه ماجرای پارسال رو فراموش کردی ؟ ... نمی خوام دوباره اتفاقی واست بیفته ... اینو بفهم ... نمی خوام دوباره اون لحظه های عذاب آور رو تحمل کنم ... می فهمی ؟ ...
یه لحظه با دیدن عذابش ، این که چطوری غمگین و ناراحت سرش رو توی دستاش گرفته باعث می شه از خودم بدم بیاد ... به طرفش می رم و در حالی که دستم رو از پشت دور گردنش میندازم با ناراحتی میگم: ببخشید امید ... نمی خواستم اذیتت کنم ... باشه هر چی تو بگی ... فردا با ادوارد می رم ...
نفس عمیقی می کشه و دستش رو روی دستام که هنوز دور گردنش میذاره ... می چرخه و در حالی که منو تو آغوشش می گیره با صدای غمگینی می گه :من بهت اعتماد دارم سوگل ... باور کن ... می دونم اذیتت می کنم ... همه چی رو می دونم ... ولی دست خودم نیست ... دوستت دارم و نمی خوام هیچ اتفاقی واست بیفته ...
با خودم می گم چه اهمیتی داره ... مهم اینه که ما هر دو همدیگه رو دوست داریم ... وقتی تمام کارهای اون همیشه واسه راحتی و آسایش من بوده پس چرا من با این کارام دارم اذیتش می کنم ... سرمو توی سینه اش فرو می برم و با صدای لرزانی می گم : منم دوستت دارم امید ... خیلی دوست دارم ...
صدای خندهای بلندشون باعث می شه که ناخودآگاه با لبخند بهش نگاه کنم ... چقدر وقتی اینطوری می خنده و گوشه چشاش چین می افته دوست داشتنی می شه ...
_خیلی دوسش داری ؟ ...
با خجالت سرم رو بر می گردونم و به نازنین نگاه می کنم ... می دونم صورتم سرخ شده ...با شیطنت خنده ای می کنه و آروم می گه : نمی خواد بگی هر کی شما دو تا رو ببینه متوجه علاقه شدید بینتون می شه ...
لبخندی می زنم و سرم رو میندازم پایین ... همون لحظه صدای گریه آرش باعث میشه با علاقه بهش نگاه کنم ... با مهربانی می گه :دوست داری بغلش کنی ؟ ...
ذوق زده می گم : می تونم ؟ ...
_البته عزیزم ... بیا ... آره همینطوری خوبه ... و با شیطنت ادامه می ده : چقدر بهت میاد بچه داشته باشی ...
لبخندی می زنم و دوباره خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم ... از نازنین خوشم اومده دختر شاد و مهربونیه ... وقتی امید گفت که قراره به این مهمونی بریم خیلی هول کردم و همش از این که باید تنهایی اینجا چیکار کنم وحشت داشتم ... چند بار هم زد به سرم که بهش بگم خودش تنهایی بره ولی الان از اومدنم خوشحالم ...
_راستی شما چند وقته ازدواج کردین ؟ ...
با لبخند می گم : چند ماهه....
_جدی ؟ ... پس این امید بدجنس تا الان تو رو کجا قایم کرده بود که به ما نشون نمی داد ؟ ...
با کنجکاوی می گم : شما خیلی وقته امید رو می شناسین ؟ ...
_اوه آره ... سیاوش و امید دوستای چندین ساله ان ... خیلی با هم جورن ... سیاوش تو شرکت امید کار می کنه وقتی سیاوش گفت امشب خانم امیدم قراره بیاد خیلی تعجب کردم ...می دونی من زیاد تو این مهمونی هایی که سالانه که شرکت برپا می کنه شرکت نمی کنم ولی وقتی سیاوش این حرف رو زد دیگه نتونستم از این مهمونی بگذرم فقط تعجبم از اینه که چطوری سیاوش از ماجرای ازدواج امید خبر نداشت ؟
و با کمی مکث با لحن مشکوکی ادامه می ده : یا نکنه این سیاوش بدجنس ماجرا رو از من مخفی کرده بود ... همونطور که با غیظ به سیاوش نگاه می کرد گفت : اگه دستم بهت نرسه سیاوش خان ...
خندم می گیره و دوباره خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم ..

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
مشغول بازی با آرشم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرم رو بالا می گیرم و امید رو می بینم که با لبخند زیبایی بهم نگاه می کنه ... با صدای نازنین چشم از امید بر می دارم ...
_بدش من عزیزم ... خسته ات کرده ...
همینطور که نگام پی آرشه می گم : نه اصلا" اینطور نیست بچه خیلی دوست داشتنیه و آرومیه ... چند وقتشه ؟ ...
8 ماه ... ولی به آرومی الانش نگاه نکن وقتایی که لج بکنه هیچ کس حریفش نمی شه ... راستی شما چی به فکر یه کوچولو نیستید ؟ ...
لبخند خجلی می زنم : امید می گه هنوز واسم زوده ...
با مهربانی نگام می کنه : شاید حق با امید باشه آخه تو خیلی ظریفی ... شاید بهتر باشه که یه مدت دیگه هم صبر کنید ...
_صبر واسه چی ؟ ...
با شنیدن صدای ناگهانی امید از جا می پرم و به عقب برمی گردم ...
نازنین بی توجه به سوال امید با اخم بامزه ای می گه : هنوز شما آقایون یاد نگرفتید که یهو نپرین وسط حرفای زنونه ؟ ... راستی آقا امید فکر نکن دوباره می تونی سوگل جونو ازمون مخفی کنی ... من حالا حالاها باهاش کار دارم ...
امید با ابروهای بالا رفته نگاهی بهش میندازه : جدا" ؟
نازنینم با سرتقی خاص خودش می گه : دقیقا" ...
سیاوش با خنده وسط حرفش می پره : بس کن نازنین تو که خودت می دونی هیچ وقت حریف امید نمی شی ... پس بهتره دوباره کل کل کردن با همدیگه رو شروع نکنین ...
نازنین بی توجه به این حرف سیاوش می گه : چی شد ؟ ... بالاخره رضایت می دید بریم ... این بچه هلاک شد ...
_آره عزیزم تقصیر ما نبود مدیر عامل اون شرکت ول کن قضیه نبود و هی ما رو به حرف می کشید ... الان دیگه می ریم ...
نازنین با لبخند بوسه ای به صورتم می زنه : خیلی خوشحال شدم از آشناییت ... میام بهت سر می زنم ... و همینطور که از داخل کیفش کاغذ و قلمی در می اورد شماره ای رو روش یاداشت کرد و گفت : اینم شماره تلفن خونه ما ... حتما" بهم زنگ بزن ... اگه به این آقایون باشه که دوست دارن ما رو توی این کشور غریب توی خونه زندونی کنن ...
با لبخند سری تکون می دم و متوجه امید می شم که با اخم بامزه ای بهش نگاه می کنه ... سیاوش همینطور که دستش رو می گرفت با مهربانی می گه : عزیزم من کی تو رو توی خونه حبس کردم ؟ ... تو که هر جا دوست داشته باشی میری ...
نازنین پشت چشمی نازک می کنه : در کل گفتم ...
همینطور که به سمت ماشین ها می رفتیم نازنین دوباره با تاکید می گه: پس من منتظر تماست می مونم عزیزم ...منو از خودت بی خبر نذار ...

***

در حالی که موهام رو شونه می کنم از آیینه به امید که روی تخت دراز کشیده نگاهی میندازم ...
_امید ...
_هوم ...
_خیلی وقته سیاوش رو می شناسی ؟ ...
خودش رو بالا می کشه و به بالشت ها تکیه می ده و با لحن مشکوکی می گه : واسه چی می پرسی ؟ ...
بلند می شم و همینطور که به طرف تخت می رم دستپاچه می گم : خب ... خب نازنین می گفت خیلی وقته با هم دوستین ...
سری تکون می ده و مشکوک نگام می کنه ...
_منظورم اینه که اگه انقدر روشون شناخت داری پس اشکالی نداره که من با نازنین در ارتباط باشم ها ؟ ...
با اخم در سکوت بهم خیره می شه ... کنارش روی تخت دو زانو می شینم:امید اگه انقدر خوب میشناسیشون پس من می تونم گاهی نازنین رو ببینم؟
با لحن محکمی می گه :نه ...
_آخه چرا ؟ !؟!
با عصبانیت روی تخت می شینه : واسه این که خوشم نمیاد که بخوای توی این خونه بساط مهمونی و شب نشینی و کوفت و زهرمار رو راه بندازی ...
با التماس می گم : امید مهمونی چیه ؟ ... فقط گاهی دعوتش کنم بیاد اینجا ...
پرخاش کنان می گه : یا این که تو بری اون جا و بعد دیگه کم کم هر روز از این خونه به اون خونه بری آره ؟ ...
با گریه می گم : بس کن امید مگه تو منو نمی شناسی ؟ ... چرا همش منو با زندگی گذشته مادرت مقایسه می کنی ؟ ... تقصیر من چیه که مادرت یک گناهی کرده من که نباید چوب اشتباهات اونو بخورم ...
با عصبانیت چونم رو محکم می گیره و به طرف خودش می کشونه : خفه شو سوگل بهت اجازه نمی دم که بخوای زندگیمونو نابود کنی فهمیدی ؟ ...
جوابشو نمی دم ..
فریاد می زنه : پرسیدم فهمیدی ؟ ...
سرم رو تکون می دم و هق هق گریم فضای اتاق رو پر می کنه ... از جاش بلند می شه و با عصبانیت توی اتاق شروع می کنه به راه رفتن ... صدای نفس های بلندش رو می شنوم ... از پشت پرده اشک می بینمش که روی مبل می شینه و همینطور که با کلافگی سرش رو توی دستاش می گیره با صدای گرفته ای می گه :گریه نکن سوگل ...
انگار با این حرفش اشکای بیشتری راه خودشونو باز می کنند ... دوباره با کلافگی می گه : نشنیدی سوگل ... می گم تمومش کن ...
بی توجه بهش بلند می شم و به طرف اتاق سابقم به راه می افتم ... وسط اتاق بازوم رو می گیره ... سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم انگار مقاومتم عصبانی ترش می کنه بازوم رو می کشه و پرتم می کنه روی تخت ... در حالی که روم خم می شه با عصبانیت تو چشام زل می زنه و با لحن ترسناکی می گه :
هدفت از این کارا چیه ها ؟ ...چی از جونم می خوای ؟ ...
با ترس سرمو میندازم پایین ... چونم رو محکم می گیره و مجبورم می کنه سرمو بالا بگیرم : جوابم رو بده؟
با فریادی بلند می گه : نشنیدی چی گفتم ؟
سعی می کنم شجاعتم رو جمع کنم : امید من تو رو دوست دارم ... انقدر دوستت دارم و به خودم اعتماد دارم که بدونم هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ... پس...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
بغضی رو که دوباره تو گلوم بالا اومده رو به زور فرو می دم و با صدای لرزانی ادامه می دم : انتظار زیادی نیست که ازت بخوام تو هم بهم اعتماد داشته باشی ... امید به خدا به هر کسی که دوست داری قسم می خورم که دوستت دارم و هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ... امید خواهش می کنم بهم اعتماد داشته باش ... بذار منم از زندگیم لذت ببرم ... نخواه که واسه هر کاری انقدر بهت التماس کنم ... امید تو رو خدا ...
و با هق هق ادامه می دم : باور کن من دوستت دارم ...
آروم کنارم روی تخت می شینه وقتی به خودم میام که محکم منو تو آغوشش می گیره و موهام رو غرق بوسه می کنه ... با صدای گرفته و غم زده ای می گه :
هیییسس ... متاسفم عزیزم ... آروم باش ... نمی تونم اینطوری ببینمت ... می دونم ... می دونم تو پاک تر از این حرفایی ولی چیکار کنم دست خودم نیست ...
با شنیدن این حرفش دوباره صدای هق هق گریم بلندتر می شه ... کلافه منو از خودش جدا می کنه : سوگل گفتم تمومش کن ... و با صدای نسبتا" بلندی می گه : باشه ... باشه ... می تونی ببینیش و یا بهش تلفن بزنی ... ولی فقط به این شرطی که اون بیاد اینجا ... فقط همین ... تو اجازه نداری بری دیدنش یا بیرون باهاش قرار بذاری فهمیدی ؟ ...
با بهت از این حرفش بهش خیره می شم و ذوق زده سرمو تکون می دم ... تهدید کنان تو چشام خیره می شه :
ولی وای به حالت سوگل که بفهمم یا بشنوم غیر از این عمل کردی اون وقت من می دونم و تو ... بلایی به سرت میارم که به غلط کردن بیفتی ... پس کاری نکن که از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم وگرنه اونوقت ...
با نگاه ترسناکی تو چشام خیره می شه و حرفش رو ادامه نمی ده ...
با خوشحالی می گم : واقعا" ؟ می ذاری ؟ ...
سری تکون می ده و با خستگی خودش رو روی تخت میندازه و با چشای بسته دراز می کشه ... می دونم چقدر واسش سخت بود که چنین تصمیمی بگیره ... یه لحظه از خودم بدم میاد که باعث شدم انقدر اذیت شه ... کنارش روی تخت دراز می کشم و در حالی که سرم رو روی سینه اش میذارم با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد می گم :
مرسی امید ... قسم می خورم هیچ وقت از کار امروزت پشیمون نشی ... امید قسم می خورم که همیشه بهت وفادار بمونم ...
حلقه دستاش دورم محکم تر می شه ... دستام رو دور گردنش حلقه می کنم و همینطور که سرم رو توی گودی گردنش میذارم زمزمه وار بهش می گم : امید دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ...
آهی می کشه و با صدای گرفته ای می گه : منم دوستت دارم عزیزم ...



***
حلقه دستاش دور کمرم محکم تر می شه ... نزدیک کریسمس و بازار بیش از حد شلوغه ... هیچ وقت منو اینجور جاها نمی اورد ولی این سری انقدر اصرار و التماس کردم که بالاخره راضی شد ... نگاهی به قیافه کلافش می کنم ... می دونم که چقدر از اینجور جاهای شلوغ متنفره ، ولی من برخلافش با ذوق کنار هر مغازه ای می ایستم و به اجناسش خیره می شم ... طوری حواسش بهم هست و مواظب که کسی بهم تنه نزنه که خندم می گیره ... مطمئنا" چیزی از زیبایی های بازار رو نمی بینه ... شانه ای بالا میندازم و دوباره محو تماشای اجناس و همهمه های اطرافم می شم ...
_تموم نشد ؟ ...
_چی ؟ ...
عصبی می گه : خسته نشدی ؟ ... تو که اصلا" چیزی نمی خری پس چیه این همه وقت منو دنبال خودت از این مغازه به اون مغازه می کشونی ها ؟
نگاهی به صورت کلافه اش میندازم و یه لحظه دلم واسش می سوزه ولی دوباره با بدجنسی می گم :خب هنوز چیزی چشمم رو نگرفت ... وای اینو ببین چه خوشگله امید ... بیا یه لحظه بریم توی مغازه ... بیا دیگه ...
نفس عمیقی می کشه و عصبی دنبالم وارد مغازه می شه ... ناخودآگاه نگام می ره سمت تزئینات و زرق و برق های درخت کریسمس گوشه مغازه ...
صدای عصبانیشو می شنوم : این همه اصرار داشتی که بیای داخل مغازه که درخت کریسمش و ببینی ؟ ..
خندم می گیره راست می گفت ... با دیدن لبخند شیطانیم که سعی در مخفی کردنش داشتم با حرص دستم رو می گیره و از مغازه می بره بیرون ... همینطور که منو به طرف ماشینش که پایین خیابون پارک کرده می کشونه با عصبانیت می گه :این اولین و آخرین باری بود که دلت هوس اینجور جاها رو کرد ... اصلا" من نمی فهمم این همه شلوغی چه ذوق کردنی داره که با هیجان هی از این مغازه به اون مغازه می ری ؟ ...
خندم می گیره راست می گفت ... چقدر اذیتش کردم ولی خب من دوست دارم ... از این شلوغی و ازدحام و هیجان واسه خرید لذت می برم ... سعی می کنم خندم رو فرو بخورم ... ولی همون لحظه سرش رو بر می گردونه و با دیدن صورت خندانم چشاشو تنگ می کنه :
بخند خانمی ... بخند ... امشب منم بهت می خندم ... حالا ببین ...
دستپاچه سریع حرفش رو قطع می کنم : ا امید چرا اذیت می کنی ... من که کاری نکردم ... مگه چی شده حالا ؟! ...
کنار ماشین با چشای تنگ شده چند لحظه نگام می کنه و بعد در حالی که در ماشین رو واسم باز می کنه کناری می ایسته و می گه : باشه عزیزم ... امشب در موردش صحبت می کنیم ...
با التماس می گم : امید اذیت نکن دیگه ...
بی توجه بهم سوار ماشین می شه ... عجب غلطی کردم ... اصلا" با این نمی شه شوخی کرد ... نگاهی به نیم رخش توی تاریکی میندازم : امید ...
بی توجه بهم ماشین رو روشن می کنه و به راه میافته ... آهی می کشم ... خدا امشب رو بهم رحم کنه ... تا من باشم نخوام سر به سر اون بذارم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
سوگل اذیت نکن دیگه ... به خدا اگه نیای ناراحت می شم ...
_آخه نمی تونم ...
_برای چی ؟ ... به خاطر امید می گی ؟ خب بهش بگو مهمونی فقط زنونه ست کسی نیست که ...
_باشه یه وقت دیگه ..._سوگل هر بار همین رو می گی ... اصلا" گوشی رو بده به امید خودم بهش می گم ...
سنگینی نگاه امید رو, روی خودم حس می کنم ... دستپاچه می گم : نه لازم نیست ... خودم یه خرده کار دارم نمی تونم ...
نفس عمیقی می کشه : باشه عزیزم نمی خوام تو معذوریت قرارت بدم ... هر جور راحتی در هر صورت اگه می اومدی خیلی خوشحال می شدم ... کاری نداری ؟ ...
_نه مرسی ...
_خداحافظ عزیزم ...
زیر لب خداحافظی می کنم و تلفن رو سرجاش میذارم ... نگاه امید هنوز رومه ... برای فرار از زیر نگاه خیرش بلند می شم ...
_کجا ؟ ...
می خوام برم به سرور خانم واسه شام کمک کنم ...
بدون این که حرفی بزنه سری تکون می ده ... هنوز چند قدمی نرفتم که دوباره صدام می زنه : سوگل ...
به طرفش برمی گردم همینطور که نگاش به تلویزیون با لحن سردی می گه : قولت رو که فراموش نکردی ؟ ...
سری تکون می دم و در حالی که سعی می کنم بغضم رو فرو بخورم می گم : نه ...
***

از روی پله ها خم می شم : بله سرور خانم ؟ ...
سوگل جان مادر امید الان زنگ زد و گفت حاضر شی داره میاد دنبالت برین بیرون ...
با تعجب چند پله ی دیگه می رم پایین : نگفت کجا ؟ ...
_نه ... گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالت ...
با گیجی سرم و تکون می دم و می گم : باشه سرور خانم ... مرسی ...
یعنی کجا میخوایم بریم؟...میرم تو اتاق یکی از لباس هایی که امید خیلی دوست داره رو انتخاب می کنم و می پوشم ... موهام رو هم ساده بالای سرم جمع می کنم و دم اسبی می بندم ... جلوی آیینه یه نگاه به چشای سرخم میندازم ... مطمئنم با یه نگاه به صورتم متوجه می شه که گریه کردم ... آهی می کشم و از پله ها می رم پایین ...
_سرور خانم من توی باغ منتظر امید می شم ...
_باشه مادر ولی بیرون هنوز سوز داره ... دوباره سرما می خوریا ...
_نه هوا خوبه ... کاری با من ندارین ؟ چیزی از بیرون نمی خواین واستون بخریم ؟ ...
_نه دخترم برو به سلامت ... خوش بگذره ... مواظب خودتم باش ...
لبخندی می زنم و از ساختمون میام بیرون ... دستام رو زیر بغلم جمع می کنم و آروم توی باغ شروع می کنم به راه رفتن ... نگام رو به آسمون سرخ بالای سرم می دوزم ... یعنی چی شده ؟ ... می دونم که این روزا سرش تو شرکت خیلی شلوغه ... پس حتما" کار مهمی داره که هنوز غروب نشده داره میاد خونه .... با صدای باز شدن در از فکر بیرون میام و به سمت امید که منتظر نگام می کنه به راه می افتم ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
با لذت سرم رو به پشتی صندلی تکیه می دم ... چقدر خوش گذشت ... نگام رو به نیم رخ جذابش می دوزم ... چقدر با این ته ریش جذاب تر به نظر می رسه ... انگار متوجه نگاه خیرم شده چون بدون این که سرش رو برگردونه با مهربونی می گه :به چی خیره شدی خانم کوچولو ؟ ...
لبخندی می زنم : نمی خوای بگی این کارا واسه چی بود ؟ ...
با شیطنت اخم می کنه : چه کارایی ؟ ...
_امید اذیت نکن دیگه می دونم این روزا سرت شلوغه ... پس خواهش می کنم خودت بهم بگو دلیل این گردش و رستوران امروز چی بود ؟ ...
ماشین رو کناری پارک می کنه و در حالی که به طرفم بر می گرده نگاه مهربانش رو بهم می دوزه : خودت چی فکر می کنی ؟ ...
شانه هام رو بالا میندازم : نمی دونم این چند ساعت همش به این موضوع فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نرسید ...
در حالی که یه دستش رو پشت صندلیم میذاشت روم خم میشه : باشه من علتش رو بهت می گم به شرطی که تو اول دلیل چشای سرخ و گریه های امروزت رو بهم بگی ...
نگام رو به بیرون می دوزم : من که گریه نکردم ...
_واقعا " ؟ ...
صورتم رو به طرف خودش برمی گردونه : می خوای من بهت بگم ؟ ...
_چی ؟
دستپاچه می گم : تو داری اشتباه می کنی دلیل خاصی نداشت ... فقط یه کم سرم درد می کرد همین ...
با تمسخر می گه : می خوای بگی که دلیل این گریه هات به خاطر نرفتن امروزت به مهمونی نازنین نبود ؟ ...
با بهت به طرفش برمی گردم و با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... ولی اون از کجا فهمید ؟ ... با این که تمام بعدازظهر به خودم می قبولوندم که دلیل تمام گریه ها و ناراحتی هام فقط اینه که دلم گرفته ولی تمام مدت می دونستم که دارم به خودم دروغ می گم ... حقیقتش دوست داشتم توی اون مهمونی شرکت کنم ... دوست داشتم با آدمای تازه آشنا شم ولی در عوض مجبور بودم توی اتاقم بنشینم و به در و دیوارش زل بزنم و یا فوقش از پشت میله های پنجره به باغ چشم بدوزم ...
نگام رو ازش می گیرم و با صدای لرزانی می گم : داری اشتباه می کنی ... اصلا" ...
وسط حرفم می پره و می گه : سوگل اگه بتونی هر کی رو گول بزنی مطمئن باش من رو نمی تونی ... از همون بغضی که اون شب توی صدات بود فهمیدم که چقدر دوست داشتی به اون مهمونی بری ...
بدون این که اجازه صحبت بهم بده ادامه می ده :شاید خودخواهی منو برسونه که با این که این موضوع رو می دونستم بازم مانع رفتنت به اون جا شدم ... ولی ترجیح دادم به جای بودن با اون آدما با من باشی ... آره اگه این خودخواهی منو می رسونه باشه واسم مهم نیست بهم بگو خودخواه ... از هزار تا کارم زدم و اومدم تا این چند ساعت را با هم باشیم ... منتی هم سرت نیست خودم خواستم ... ولی با وجود همه ی خودخواهی هام بازم دوست نداشتم این ساعات رو توی اون اتاق بشینی و تو تنهایی گریه کنی...
حرفش رو قطع می کنه و با لبخند تلخی دستش رو دراز می کنه و قطره اشکی رو از روی صورتم پاک می کنه ... دستی به صورتم می کشم و با تعجب متوجه می شم که صورتم خیسه خیسه ... اصلا" متوجه نشدم دارم گریه می کنم ... منو به طرف خودش می کشونه و در حالی که پشتم رو نوازش می کنه با صدای غمگینی می گه :
سوگل می دونم خیلی بدم ... می دونم خیلی اذیتت می کنم ... ولی باور کن با وجود تمام بدی هام با تمام وجودم عاشقانه دوستتت دارم ...
سرم رو توی بغلش فرو می برم و در حالی که به اعترافات عاشقانه اش گوش می دم سعی می کنم جلوی ریزش سیل اشکام رو بگیرم در می زنم و وارد اتاقش می شم ... با دیدنم لبخندی می زنه و در حالی که یه نگاه به ساعت میندازه دوباره مشغول نوشتن چیزایی روی برگه های جلوی روش می شه : اومدی عزیزم ... الان تموم می شه ... این چند صفحه رو هم امضاء کنم می ریم ...
سرمو تکون می دم و بی هیچ حرفی بهش نگاه می کنم ... همینطور که سرش پایینه می گه : با ادوارد اومدی دیگه ؟ ...
_آره ...
بلند می شه و با عجله یکسری برگه ها رو از روی میزش بر می داره و به طرفم میاد ... بوسه ای ازم می گیره و با مهربونی می گه : اینا رو تحویل منشی بدم می ریم ... زیاد طول نمی کشه ... بشین تا بیام ...
با لبخند بهش که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... نفس عمیقی می کشم و نگاه کنجکاوم رو دور تا دور اتاقش می چرخونم ... همه چی مثل سابق ... مثل بار اولی که به این جا اومدم ...با این تفاوت که جای کریستینا رو یه خانم میانسال زیبا گرفته ... نگام می افته به قاب عکس روی میز ... سریع به اون طرف میز می رم ، لبخندی می زنم و در حالی که خودم رو روی صندلی بزرگش پرت می کنم با لذت به عکس خودم روی میز نگاه می کنم ...
***

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
چقدر با این عینک جذاب می شه ، دلم یه لحظه واسش ضعف می ره ... خم شده روی یه سری برگه هایی و سخت مشغوله ... آروم کنارش روی مبل می شینم و سرم رو روی شونه هاش میذارم ... بوسه ای به موهام می زنه و دوباره مشغول می شه ...
_تو خیلی کار می کنی امید ... هر شب با کلی پرونده میای خونه...
با صدایی که رگه هایی از خنده توشه می گه :
غر نزن سوگل ... خودت می دونی که به خاطر تو کلی از کارام می زنم و شب زود میام خونه ... پس حق اعتراض نداری اگه بخوام هر شب فقط یه ساعت به کارام برسم ...
با لجبازی می گم : نخیرم 1 ساعت نیست ... بعد از اون تمام مدت پای تلفنی و همش به این و اون زنگ می زنی ...
کمی مکث می کنه ولی بعد در حالی که عینکش رو از چشمش بر می داره سرم رو بلند می کنه و می گه : خودت می دونی که همه ی اون تلفنا کارین ... درسته ؟ ...
با سماجت می گم : من همش تو خونه تنهام ... حوصلم سر می ره ... ولی تو به جای این که ...
وسط حرفم می پره و در حالی که دستش رو روی پشتی مبل میذاره روم خم می شه و با لحن جدی ای می گه : سوگل برو سر اصل مطلب ...
دستپاچه سرم رو پایین میارم : چی ؟ ...منظورت رو نمی فهمم ...
دستش رو میذاره زیر چونم و تو چشام خیره می شه : واقعا " ؟ می دونم که از سرشب می خوای چیزی بهم بگی ... خب گوش می دم ...
هول می شم فکر نمی کردم که انقدر تیز باشه که بفهمه ... می خوام انکار کنم ولی جدیت تو چشاش مانع می شه ... همینطور که سرم پایینه با لکنت می گم :می دونی که کلاس زبانم تموم شده ...
یه نگاهی به چشام میندازه : خب ؟ ...
_خب ... خب تو اون کلاس یکی از بچه ها عموش گالری نقاشی داشت ... اون گفت که عموش کلاس هایی واسه آموزش نقاشی هم داره ... من ... خب من ...
سرم رو دوباره بالا می گیره و بهم نگاه می کنه : خب تو چی ؟ ...
شجاعتم رو جمع می کنم : امید میذاری برم خواهش می کنم ... من از همون بچگی عاشق نقاشی بودم ... اینطوری سرم گرم می شه و حوصله ام دیگه توی خونه سر نمی ره ... تو رو خدا ...
چشم غره ای نثارم می کنه و در حالی که دوباره عینکش رو به چشم می زنه می گه : نه ...
_آخه چرا ؟ ...
_همین که گفتم حالام برو ... می خوام به کارام برسم ...
بدون این که تکون بخورم بهش نگاه می کنم .. بی توجه به نگاه خیره ام دوباره خودش رو با پرونده جلوی روش مشغول می کنه ... از جام بلند می شم و می رم تو اتاق خواب و روی تخت دراز می کشم ... از این که دوباره بغض کردم به خودم لعنت می فرستم ... دیگه باید بعد از این همه مدت این رفتاراش برام عادی شده باشه ... اما ... گریه ام می گیره سرم رو می برم زیر پتو ...چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم اجازه می ده ... چقدر واسه رفتن به کلاس نقشه کشیده بودم ... ولی حالا ...
صدای قدم هایی رو می شنوم که وارد اتاق می شه ... زیر پتو بی حرکت می مونم حوصلشو ندارم نمی خوام ببینمش ... سعی می کنم انقدر آروم باشم که به خیال این که خوابم از اتاق بره بیرون ... از حرکت تخت متوجه می شم که کنارم نشسته ... نفسمو تو سینه ام حبس می کنم ... ناگهان پتو رو از روم کنار می زنه و با اخم به صورت خیس از اشکم نگاه می کنه ... سری تکون می ده و در حالی که دستاش رو دو طرف بدنم میذاره روم خم می شه و با لحن جدی ای می گه :
_یه سوال می پرسم و می خوام جواب درستی هم بشنوم فهمیدی ؟ ...
با ترس سرم رو تکون می دم ...
_الان این گریه ها واسه چیه ؟ ... واسه اینه که نذاشتم بری کلاس عموی دوستت یا واسه نرفتن به کلاس نقاشیته ؟ ...
با سردرگمی می گم : چی ؟ ...
با لحن سردی دوباره می گه : ازت پرسیدم مشکل تو فقط کلاس نقاشی رفتنت ؟ آره ؟ ... یا این که دوست داری حتما" کلاس اون مرتیکه رو بری؟
با وحشت از این همه عصبانیتش با لکنت می گم : واسم فرقی نمی کنه اون یا کس دیگه ای .. من فقط می خواستم نقاشی یاد بگیرم همین ...
مدتی با چشای تنگ شده تو چشام زل می زنه و بعد بی هیچ حرفی بلند می شه و می ره بیرون ... نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم ... خدایا هنوزم بعد از این همه مدت نتونستم تو این لحظه ها ترس و وحشتم رو کنترل کنم ... دوباره می رم زیر پتو و با گیجی به رفتار عجیبش فکر می کنم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
با وحشت از خواب می پرم و به تاریکی زل می زنم ... هنوزم قلبم تند تند می زنه ... صدای زوزه باد بین درخت های باغ به طرز وحشتناکی شنیده می شه ... غلتی می زنم و خودم رو به امید نزدیک تر می کنم ... ولی با وحشت متوجه می شم روی تختم تنهام ... سعی می کنم به یاد بیارم...سرشب بعد از جرو بحثمون دیگه امید رو ندیدم ... یعنی کجاست ؟ ... با پاهای لرزان از تخت میام پایین و در نشیمن رو باز می کنم ... توی تاریکی روی مبل دراز کشیده و همینطور که سیگار می کشه به تلویزیون خیره شده ... با باز شدن در سرش و می چرخونه و نگاهی بهم میندازه ... نمی دونم تو چهره ام چی دیده که با نگرانی نیم خیز می شه و در حالی که سیگارش رو خاموش می کنه می گه : سوگل چی شده ؟ ...
با بغض می گم : همش تو اتاق صدا میاد ... می ... می تونم اینجا پیشت بمونم ؟ ...
لبخند محوی می زنه و در حالی که نفس عمیقی می کشه ، دستش رو به طرفم دراز می کنه ... سریع به طرفش می رم و با وحشت سرم رو تو آغوشش مخفی می کنم ... همینطور که موهام رو نوازش می کنه با صدای گرفته ای می گه :چقدر عرق کردی ... ببینمت ... خواب بدی دیدی آره ؟ ...
سرمو تکون می دم و دوباره خودمو تو آغوشش فرو می برم ... همینطور که تو آغوششم آهی می کشه و دوباره روی مبل دراز می کشه ... بوسه ای به موهام می زنه و در حالی که حلقه بازوانش رو دورم محکم تر می کنه زیر گوشم زمزمه می کنه :بخواب کوچولو ... من اینجام و تا وقتی من اینجام هیچ چیزی واسه ترسیدن وجود نداره ...
با این که بین خواب و بیداریم ولی بازم بوسه های گاه و بی گاهش رو روی موهام احساس می کنم ... چه حس خوبیه ... حس داشتن یه مامن خوب و قابل اعتماد ... حس دوست داشتن ... حس خوب با محبوب بودن ...

خب بریم تو پذیرایی بشینیم ...
سینی رو از دستم می گیره و روی میز آشپزخونه میذاره : نه بابا منظره به این قشنگی کجا پاشیم بریم ... بشین از این جا خوشم میاد ...
با لبخند می شینم و می گم : آره من خودم عاشق این جام و با خنده ادامه می دم : یه جورایی پاتوق من و سرور خانم ...
_راستی سرور خانم کجاست ؟ یکی دو ساعتی هست ندیدمش ...
_سرش درد می کرد بهش گفتم بره استراحت کنه ... طفلکی خسته شده بود ...
_حق هم داره با این سن و سالش ... راستی چطوری از عهده نظافت خونه به این بزرگی برمیاد ؟ ...
_هفته ای دو بار یه خانم میاد خونه رو تمیز می کنه ... امید بارها بهش گفته که نیازی نیست تو این خونه کار کنه ... می دونی امید سرور خانم رو مثل مادرش می دونه و واقعا" هم بهش احترام میذاره ... ولی خودش قبول نمی کنه ... می گه اگه کار نکنم و بخوام از صبح تا شب یه گوشه بشینم حوصلم سر می ره و اینطوری زودتر مریض می شم ... حتی گاهی اوقات که من تو آشپزخونه کمکش می کنم عصبی می شه و می گه: اینجوری با این کارا اعصابشو بیشتر خرد می کنم ... با لبخند ادامه می دم : می دونی یه جورایی اونجا قلمرو فرماندهیش و اجازه دخالت به کسی رو نمی ده ...
نازنین با لبخند سری تکون می ده و در حالی که قهوه اش رو می خوره بی هیچ حرفی به باغ خیره می شه ...کمی که می گذره می گه : می دونی ممکن ما تا یه ماه دیگه یه سری بریم ایران ...
شوک زده از این حرفش می گم : واقعا" ؟ ...
سری تکون می ده و بهم نگاه می کنه : عروسیه یکی از اقوام ...
سعی می کنم ناراحتیمو پنهان کنم : خب خوش بگذره ... چند روزه می رین ؟ ...
شانه هاش رو بالا میندازه : فکر نکنم بیشتر از 2 ، 3 هفته طول بکشه ... می دونی که چقدر سیاوش خودش رو درگیر اون شرکت کرده ... نمی دونم اون دو تا از جون اون شرکت چی می خوان ...
آه حسرت باری می کشم و در تایید حرفاش سرمو تکون می دم : اگه بری دلم واست تنگ می شه ...
دستش رو روی دستم میذاره و با مهربونی می گه : خب شما هم با ما بیاین ... اینطوری هوایی هم عوض می کنین ... تازه خود تو خیلی وقته که ایران نرفتی نه ؟ نظرت چیه ؟ ... به خدا با همدیگه خیلی خوش می گذره ...
لبخند تلخی می زنم : خودت می دونی که نه من و نه امید هیچ کس رو تو ایران نداریم ... تازه وقتی که آقا سیاوش نباشه سر امید تو شرکت خیلی شلوغ تر می شه ...
آهی می کشم و سرمو روی میز میذارم و به باغ خیره می شم ... کمی که می گذره با شیطنت می گه : خب اینا رو ولش کن ... به این فکر کن که دوست داری چی از ایران واست بیارم ...
با لبخند نگاش می کنم اصلا" نمی تونست بیشتر از چند دقیقه ناراحت بمونه ، سریع می زد تو فاز شوخی و خنده و جو رو عوض می کرد ...
_جدی می گم به جای خندیدن بشین یه لیست بنویس از چیزایی که هوس کردی ...
با خنده می گم : یعنی من هر چی لیست کنم واسم میاری؟؟؟؟ ...
دست راستش رو با حالت بامزه ای بالا میاره و می گه : قسم می خورم ...
همینطوری که چشام رو تنگ می کنم می گم : قول دادیا...هر چی خواستم باید واسم بیاری ...
پشت چشمی واسم نازک می کنه : حالا روت رو زیاد نکن ... به فکر شوهر بیچاره ی منم باش ... همه که مثل شوهر شما رئیس شرکت نیستن که برو بیایی داشته باشن ... یکی هم مثل شوهر بیچاره من که همش در حال سگ دو زدن و محتاج نون شب ...
آروم توی سرش می زنم : آره هیچ کسم نه آقا سیاوش با اون پریستیژ و کلاس کاریش ...
همینطور که تو سر و کله هم می زدیم با شنیدن صدایی از پشت سرمون هر دو از جا می پریم ...
_این جا چه خبره ؟ ...
به عقب بر می گردم و با تعجب امید و سیاوش رو می بینم که تو چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بودن و با چشای گرد شده به ما نگاه می کردن ... همینطور که سلام می کنم چشم به امید می افته که نگاه سرزنش بارش به من ... سرمو میندازم پایین و سعی می کنم خودم رو جمع و جور کنم ...
سیاوش با تعجب می گه : شما داشتین چی کار می کردین ؟ ...
نازنین چشم غره ای بهش می ره : شما اینجا چی کار می کنین ؟ ...
هیچی امروز کارای شرکت زود تموم شد ما هم دیدیم کاری نداریم برگشتیم خونه ... و با خنده ادامه می ده : منم می دونستم که تو طبق معمول باید اینجا باشی اومدم دنبالت ...
از جام بلند می شم و بی توجه به صحبتای اونا ظرف میوه و شیرینی رو روی میز میذارم ...
_سوگل خانم زحمت نکشین ما دیگه داریم می ریم ... نازنین جان

قبل از این که چیزی بگم نازنین در حالی که بلند می شد صورتم رو می بوسه و می گه : آره دیگه سوگل جون خیلی زحمت دادم ... آقا امید با اجازتون ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
درحالی که به طرف در ورودی می رفتم در سکوت به تعارفات رد و بدل شده هم گوش می دادم که با صدای سیاوش به خودم میام : سوگل خانم این درست نیستا که همیشه نازنین میاد اینجا ... یه روز هم شما تشریف بیارین منزل ما ...
زیر نگاه سنگین امید لبخند محتاطانه ای می زنم و می گم : حتما" مزاحم می شم ...
حلقه دستای امید دور کمرم محکم تر می شه ... آروم سرمو پایین میندازم و در حالی که خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم دیگه حرفم رو ادامه نمی دم ...
با بسته شدن در حیاط زیر چشمی به چهره امید نگاهی میندازم ... اثری از عصبانیت توی چهره اش نیست ... نفس راحتی می کشم و آروم کنارش مسیر ویلا رو در پیش می گیرم ...
_خب تعریف کن امروز چیکارا کردی ؟ ...
_هیچ کار مثل همیشه ...
زیر چشمی یه نگاه دیگه به چهره آرام امید میندازم و با تردید می گم : امید می دونی نازنین اینا می خوان یه سفر برن ایران ؟ ...
سری تکون می ده و در حالی که منو به خودش نزدیک تر می کنه بوسه ای به موهام می زنه و می گه : واسه همین ناراحتی آره ؟ ...
بدون این که جوابشو بدم سرمو به شونه اش تکیه می دم ... اون چه می فهمه محدود بودن تو این خونه و نداشتن ارتباط با محیط بیرون چه معنی می ده ... اون که خودش تمام روزش رو بیرون از خونه سر می کنه چطوری می تونه حال منو درک کنه ... در نتیجه زیر نگاه خیرش سکوت می کنم و به رو به رو خیره می شم ...

***

ماشین رو کنار خیابون پارک می کنه ... از ماشین پیاده می شم و با کنجکاوی اطرافم رو نگاه می کنم ... به طرفم میاد و در حالی که دستم رو می گیره به طرف ساختمونی به راه می افته ... فرصت نمی شه تابلوی ورودش رو ببینم ... قبل از وارد شدن به ساختمان چند دختر جوون از کنارمون رد می شن و از ساختمان میان بیرون ... با تعجب به امید نگاه می کنم ... اینجا دیگه کجاست ؟ ... اگه واسه کار خودش اومده دیگه چه نیازی به من بود که اینجا بیارتم ... با بی حوصلگی دنبالش وارد ساختمان می شم ... اصلا" کارهای امروزش عجیبه ... وسط روز اومده خونه و مجبورم کرده دنبالش راه بیفتم که بیارتم اینجا ؟ ... انقدر در فکرم که اصلا" نفهمیدم چجوری وارد شدم و اطرافم چه خبره ... وقتی به خودم میام که امید رو در حال صحبت با یک خانم مسن که پشت میزی نشسته می بینم ... با کنجکاوی نگاهی به اطرافم میندازم ... در یه اتاق بازه و تعدادی دختر و پسر رو می بینم که بوم های رنگی جلوشون و مربی خانمی در حال آموزش به اوناس ... یعنی ... ذوق زده از چیزی که حدس زدم به سمت امید بر می گردم و اونو در حال مطالعه یکسری برگه جلوی روش می بینم ... با هیجان می گم : امید ؟ ...
همینطور که اون کاغذها رو مطالعه می کنه نیم نگاهی هم به من میندازه و می گه : هوم ؟ ...
اینجا کجاست ؟ یعنی منظورم اینه که ...
با بی خیالی وسط حرفم می پره و به آرامی می گه :
آره ولی الان نه ، تو ماشین با هم صحبت می کنیم و بعد بلند می شه و به سمت اون خانم می ره و شروع به صحبت با اون می کنه ... انقدر ذوق دارم که می خوام جیغ بزنم ... خدا جون مرسی ...

***

_خوب حالا بگو؟
_ چی بگم شیطونک من؟ از اینکه وقتی ناراحتیت رو می بینم ناراحت می شم ... از اینکه حس می کنم جای اینکه خوشحالت کنم دارم ناراحتت می کنم و خودم زجر می کشم ... سوگل من دلم نمیخواد اذیتت کنم ... اسمتم اینجا نوشتم که بهت بگم چقدر دوست دارم ... که بگم هرچی که تو دوست داری منم دوست دارم ... که بگم دلم نمی خواد روز تا به شب تو اون خونه غصه بخوری...
نفس عمیقی می کشه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه و می گه: الانم با خانوم گلم میریم خونه و بعدا میریم وسایل مورد نیازت رو می خریم ... خوب؟
_ امید هر چه قدر بهت بگم دوست دارم کمه ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
با باز شدن در سالن به عقب بر می گردم ...
_سوگل بیا اینا رو از دستم بگیر ...
به طرفش می رم و در حالی که بسته بزرگ توی دستش رو ازش می گیرم با ذوق می گم : مال منه ؟ ...
همینطور که در حال صحبت با سرور خانم سری تکون می ده و از پله ها شروع می کنه به بالا رفتن ... پشت سرش راه می افتم و می گم :
مگه قرار نبود با هم بریم خرید ؟ ...
_چرا ولی امروز تو اون مسیر کاری واسم پیش اومد دیگه خریداتم کردم چون این روزها با نبود سیاوش سرم تو شرکت خیلی شلوغه شاید دیگه فرصت نمی شد ببرمت وسایلتو بخری ...

روی تخت دراز می کشه و در حالی که چشاشو می بنده با خستگی می گه:
یه نگاه بهشون بنداز ببین همه چی رو گذاشت ... انقدر عجله داشتم که فقط لیست رو دادم دستش دیگه فرصت نکردم چکشون کنم ...
با خوشحالی کنارش می شینم و همه وسایل رو با ذوق روی تخت خالی می کنم ... نگام روی رنگ ها و قلم موهام می چرخه ... چقدر هیجان دارم ... همینطور که دارم با لیست چکشون می کنم نگام به چهره ی خسته اش می افته ... موهای لختش روی پیشونیش ریخته و چهره مردانه اش رو جذاب تر کرده ... ناخودآگاه خم می شم و در حالی که صورتش رو می بوسم می گم : مرسی امید ... تو خیلی خوبی ...
بدون این که حرفی بزنه چشاشو باز می کنه و با لبخند بهم خیره می شه...
بوسه ای به صورت آرش می زنم و آروم اونو روی تخت کوچکش میذارم ... رو به نازنین می گم : این مدتی که ندیدمش چقدر بزرگ شده ...
با لبخند به چهره آرش تو خواب نگاه می کنه و با عشق مادرانه ای می گه :آره ... راستی ...
بسته ی بزرگی رو میاره به سمتم و بهم می گه : اینم سوغاتیت ...
با ناباوری نگاش می کنم : یعنی ...
لبخندی می زنه و می گه : آره قول دادم دیگه ...
و خندان ادامه می ده : اگه بدونی چه بلایی سر سیاوش بیچاره اوردم تا تونستم همه رو واست گیر بیارم ... آه راستی یه چیزایی هم از سفرمون به اصفهان واست اوردم البته ناقابله چیز زیادی نیست ...
ذوق زده بغلش می کنم : دستت درد نکنه اگه بدونی چقدر هوس کرده بودم ...
وسط حرفم می پره و همینطور که دستم رو می کشید و از اتاق بیرون می برد می گه : حالا اینا رو ولش کن اگه بدونی چه ناهار ایرونی امروز واستون درست کردم ...
لبخند زنان پشت سرش از اتاق خارج می شم و به بازار گرمیش در مورد ناهاری که درست کرده بود گوش می دم ...

***

به سرعت از اون طرف تخت پایین می رم و لبخند شیطنت آمیزی بهش می زنم ...
_سوگل ...
بی توجه بهش لواشک بزرگی که توی دستمه رو سریع تو دهنم میذارم و با ولع قورتش می دم ... با دیدن این صحنه چهره اش رو از انزجار جمع می کنه و با حالت عصبی در حالی که دستش رو به طرفم دراز می کنه می گه :
سوگل زود می ری تمام اون آت و آشغالایی رو که نازنین واست اورده رو میاری می دی به من ... بسه هر چی تا الان خوردی ... دیگه داری حالم رو بهم می زنی ...
با دست به سوهان و گز و بقیه چیزایی که نازنین واسم سوغات اورده بود اشاره می کنم و می گم : همش همینا س ... بقیه رو خوردم ...
بهت زده می گه : خوردی ؟!! ... یعنی تو تمام اون لواشک ها و تمر هندی ها و آت و آشغالای که نازنین واست اورده بود رو تو این چند ساعت خوردی ؟ ...
_آره همینا بود ... همین یکی هم که دستم بود آخریش بود ...
با چشای تنگ شده کمی نگام می کنه ولی بعد در حالی که مشغول زیر و رو کردن کمد و کشوهام می شه با عصبانیت می گه :سوگل دیگه داری اون روی سگ منو بالا میاری ... زود باش خودت با زبون خوش برو بیارشون وگرنه من می دونم و تو ...
مظلومانه نگاش می کنم : همینا بود باور کن ...
با غیض در کمدم رو بهم می کوبه و با چشای تنگ شده تهدید کنان می گه: سوگل وای به حالت که امشب حالت بد بشه چون اون وقت من می دونم و تو ...
به اون که با عصبانیت از اتاق خارج می شه نگاهی می کنم و با خودم می گم چه خوب شد که بقیه رو دور از چشم امید قایم کردم ... از این فکر در حالی که غرق لذت می شم لبخند شیطانی می زنم و خودم رو روی تخت پرت می کنم ...

با دل درد شدیدی از خواب می پرم ... وای ... به سرعت به سمت دستشویی می رم و هر چی تو معدمه بالا میارم ... وای خدا دارم می میرم ... میام بیرون و به چهره امید که خوابه نگاه می کنم ، اگه بیدار بشه می کشتم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته که دوباره حالم بد می شه و دل دردم شدت می گیره ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمــار سرنوشت جلد دوم
با روشن شدن چراغ خواب نرسیده به تخت از جا می پرم و امید رو می بینم که دست به سینه به بالشت ها تکیه داده و خیره خیره نگام می کنه ... دستپاچه سعی می کنم دستم رو از روی شکمم بردارم و کمی صاف بشم ... قبل از این که اجازه حرف زدن بهم بده با عصبانیت تو چشام زل می زنه :
این چندمین باریه که داری می ری دستشویی ... فکر نکن نفهمیدم ... بهت گفتم اگه حالت بد شه ...
ولی با دیدن رنگ و روم حرفش رو ادامه نمی ده و می گه : حالا حالت چطوره ؟ ... اگه خیلی بده لباس بپوش بریم دکتر ...
سرمو تکون می دم ولی قبل از این که حرفی بزنم دوباره به سمت دستشویی می دوم و محتویات معدم رو خالی می کنم ... سست و بی حال همینطور که دستمو روی چهارچوب در میذارم امید رو می بینم که لباس پوشیده با حالت عصبی در حال راه رفتن توی اتاق ... قبل از این که بتونم قدم از قدم بردارم با احساس سرگیجه شدید روی زمین می شینم ... با دیدنم توی این وضع سریع به طرفم میاد و در حالی که بغلم می کنه با اخمای درهم و با عصبانیت می گه :
سوگل بذار بریم دکتر حالت خوب شه اون وقت یه بلایی سرت میارم که دیگه هوس ...
ولی با دیدن وضع خرابم با نگرانی بوسه ای به موهام می زنه و در حالی که کمکم می کنه تا لباسام رو عوض کنم می گه :
نترس عزیزم الان می ریم دکتر ...
از بین چشای نیمه بازم بهش نگاه می کنم ولی انقدر سرگیجه ام شدیده که بی حال سرمو روی سینه اش میذارم و چشامو می بندم ...

***

با احساس سوزشی چشمام رو باز می کنم و با بی حالی به پرستار که داره سرم رو به دستم وصل می کنه نگاه می کنم ...معدم می سوزه و نالم رو بلند می کنه...
چشمم به امید می افته که با صدای ناله هام به سمتم میاد و نگران دستم رو تو دستش می گیره و کنارم می شینه ... در حالی که نگاه نگرانش رومه با مهربانی می گه:
یه خرده دیگه تحمل کن خوب می شی ... باشه عزیزم...
با بی حالی سرمو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه با خستگی به قطرات سرمم خیره می شه ...

***
آروم منو میذاره روی تخت و پتو رو روم می کشه : حالا راحت بگیر بخواب ... اگه چیزی هم خواستی صدام بزن ... باشه ...
با سستی سرمو تکون می دم و به چشای خسته اش نگاه می کنم چقدر اذیت شد .... همینطور که نگام به چشای مهربونش کم کم تحت تاثیر داروها به خواب فرو می رم ...

***

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group