تبلیغات در اینترنتclose
قمــار سرنوشت جلد دوم
قمــار سرنوشت جلد دوم

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 2889
نویسنده پیام
nafas آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
بوسه ای روی موهام حس می کنم ولی نای این که چشامو باز کنم رو ندارم ... با رخوت سرمو بیشتر توی بالشم فرو می برم ، هنوز چشام گرم نشده و بین خواب و بیداریم که با صدای باز و بسته شدن در اتاق سرمو بلند می کنم و خواب آلود نگاهی به داخل اتاق میندازم ... ولی کسی نیست, حتما" سرور خانم دیده خوابم دوباره رفته ... دوباره چشامو می بندم ولی با احساس درد شدیدی توی بدنم از جا می پرم و با وحشت به خودم نگاه می کنم ... اوه خدای من ... با شرمندگی پتو رو دور خودم می پیچم و نگاه مضطربم رو دور تا دور اتاق امید می چرخونم ... یعنی رفته ؟ ... با پاهای لرزان همینطور که پتو رو دور خودم محکم گرفتم به سمت لباسام که هر کدوم یک طرفی افتادن می رم و سعی می کنم قبل از این که کسی وارد اتاق بشه خودم رو بپوشونم...
نمی دونم چقدر گذشته که روی تخت نشستم و سردرگم به کپه ملافه های کنار تخت خیره شدم ... دوست ندارم سرور خانم قضیه دیشب رو متوجه بشه ... سرمو توی دستام می گیرم حالا باید چی کار کنم ... نفس عمیقی می کشم و با خودم می گم خب الان وقت دستپاچه شدن نیست اول یه دوش سریع می گیرم و بعد میام و واسه اینام یه فکری می کنم ... با این تصمیم از جام بلند می شم و در رو به آرامی باز می کنم ... کسی توی راهرو نیست ... با آخرین سرعتی که می تونم به طرف اتاقم می رم ...

***
هنوز پام رو توی راهرو نذاشتم که سرور خانم رو می بینم که داره از اتاق امید میاد بیرون ... با پاهای لرزان به طرفش می رم ... هنوز متوجه من نشده ... قبل از این که چیزی بگم یه لحظه به طرفم برمی گرده و با دیدنم با لبخندی صورتم رو می بوسه و می گه :اینجا چی کار می کنی مادر ... برو تو اتاقت استراحت کن ...
با شرمندگی از در باز اتاق امید یه نگاه به تخت مرتبش می کنم ... می دونم صورتم سرخ شده ... قبل از این که بخوام حرفی بزنم سرور خانم منو به طرف اتاقم می بره و با مهربانی مادرانه ای می گه :اومدم دیدم رفتی حموم ... کار خوبی کردی دخترم ... الان هم برو کمی استراحت کن
از خجالت قدرت حرف زدن نداشتم پس بهترین راه واسه این که زودتر از این شرایط راحت شم اینه که هر چی می گه گوش کنم ...
سرور خانوم با مهربانی بوسه ای به سرم می زنه : واست مسکن اوردم ... بخور و راحت استراحت کن ... آفرین دخترم ...
با دستانی لرزان قرص رو می گیرم و می گم : مرسی سرور خانم ...
لبخند دیگه ای می زنه که از خجالت سرم رو پایین میندازم و بی هیچ حرفی دراز می کشم و چشامو می بندم ... با بسته شدن در اتاقم چشامو باز می کنم ... عجب وضعی ... چقدر خجالت کشیدم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva & pani1989 &
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
از سر و صدا و همهمه هایی از خواب بیدار می شم ... با گیجی سرم رو کمی از روی بالشت بلند می کنم و به این سر و صداها گوش می دم ... انگار چند نفری توی راهرو در حال رفت و آمدن ... با سستی روی تخت می شینم ... چه خبر شده انگار کسی داره چیزی رو روی زمین می کشه ,هنوز بین رفتن و موندن توی اتاقم بلاتکلیفم که در باز می شه و سرور خانم وارد اتاقم می شه ...
_بیدار شدی ؟حدس می زدم احتمالا" با این سر و صداها بیدار می شی ... ولی بازم حسابی خوابیدیا ... مسکن کار خودشو کرد ..
خواب آلود می گم : ساعت چنده ؟ ..
_ 6 عصر... پاشو یه چیزی بخور ... از کیه چیزی نخوردی پاشو دخترم ...
_سرور خانم بیرون چه خبره ؟ ...
با هیجان می گه : باید خودت ببینی ... اگه بدونی چقدر قشنگ شده ... بیا ... بیا خودت نگاه کن ...
کنجکاو از چیزی که سرور خانم رو انقدر به هیجان اورده همراهش از اتاق خارج میشم ... توی راهرو سرور خانم کنار در باز اتاق امید می ایسته و من با تعجب به اتاق خیره می شم ... باور کردنی نبود خلی زیبا شده بود ... اگر خودم نمی دیدم اصلا" باورم نمی شد که من صبح توی این اتاق بودم و این اتاق امیده ... یک تخت شیک و بزرگ دو نفره به جای تخت قبلی امید بود ... همه وسایل عوض شده بود و اتاق کاملا" مناسب تازه عروس و دامادا بود ... دلم می خواست برم داخل و از نزدیک نگاه کنم ولی هنوز چند کارگر در حال جابه جا کردن وسایل بودن ...
با هیجان به سرور خانم می گم : وای چقدر قشنگ شده ...
_آره مادر خیلی خوب شده ... حالا نمی خواد اینجا وایسی ... تا کاملا" همه چی رو سرجاش بذارن چند ساعتی طول می کشه ... بیا بریم پایین ...
_نه فقط یک کم دیگه می مونم و میام ... شما برین منم زودی میام ... فقط یه نگاه کوچولو ...
با نارضایتی نگاهی به داخل اتاق میندازه و می گه : آخه ...
ولی وقتی نگاه ملتمس منو می بینه دیگه ادامه نمی ده : باشه ولی زودی بیا ...
دوباره نگاه دیگه ای به داخل اتاق و کارگرا میندازه و می ره ... بی توجه به نگاه ناراضی اش به اتاق خیره می شم ... همینطور که محو تماشای وسایل و دکوراسیون داخل اتاقم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بلند می کنم و متوجه مرد جوانی می شم که از گوشه اتاق با لبخندی بهم خیره شده ... وقتی متوجه نگاه من می شه بدون این که کسی متوجه شه چشمک شیطنت آمیزی بهم می زنه ... بهت زده از این رفتار با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... اونم که انگار از نگام جسورتر شده باشه با لبخند عریضی با بی پروایی سرتاپام رو برانداز میکنه ... شوک زده از این رفتار گستاخانه اش قبل از این که بخوام خودم رو جمع و جور کنم و از تیررس نگاش خارج شم با شنیدن صدایی از پشت سرم از جا می پرم ...
_تو این جا چیکار می کنی ؟ ...با ترس به عقب بر می گردم و امید رو که با اخمای درهم بهم خیره شده رو در چند قدمیم می بینم ... کی اومده بود که من متوجه نشده بودم ... دوباره صدای عصبانیش به گوشم می رسه :مگه من با تو نیستم ؟ ... اینجا چه غلطی می کنی ها ؟ ... برو تو اتاقت ... سریع ...
با اضطراب به صورت برافروخته اش نگاه می کنم که حالا به جای من به اون جوونک خیره شده ... دوباره با عصبانیت می گه : نشنیدی ؟ ...
با وحشت سرم رو تکون می دم و به سرعت به سمت اتاقم می رم ... به در بسته اتاقم تکیه می دم و نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم ... اوه خدای من ... چقدر عصبانی بود ... با یادآوری نگاه غضبناکش با اضطراب شروع به راه رفتن توی اتاقم می کنم ... یعنی متوجه نگاه های اون بهم شده بود ... ولی آخه چطوری ؟ ... یعنی از کی اونجا ایستاده بود ؟ ...
هنوز چند دقیقه ای نگذشته که در اتاقم به طرز وحشتناکی باز می شه ... با دیدن امید با اون ابروهای درهم ناخودآگاه یک قدم به عقب بر می دارم ... در اتاقم رو می بنده و با عصبانیت بهم خیره می شه ...
_بیرون داشتی چه غلطی می کردی هان ؟ ...
با اضطراب بهش نگاه می کنم ... انگار لال شدم ...
با عصبانیت به طرفم خیز بر می داره : مگه من با تو نیستم ؟ ...
جیغی می کشم و همینطور که به اون طرف اتاق می دوم با وحشت می گم : امید تو رو خدا ... نمی دونم درباره ی چی حرف می زنی ... من کاری نکردم ...
با عصبانیت وسط حرفم می پره : کاری نکردی ... یک ساعته جلوی اون مردک عوضی وایسادی و داره سرتاپات رو با اون نگاه هرزه اش برانداز می کنه اون وقت می گی هیچ کاری نکردی ؟ ... اصلا" کی بهت اجازه داد وقتی چند تا کارگر توی خونه می پلکن از اتاقت بیرون بیای ها ؟ ...
با لکنت می گم : با سرور خانم داشتم می رفتم پایین ... فقط چند دقیقه ایستادم تا داخل اتاق رو ببینم ... به خدا راست می گم ...
در حالی که منو به دیوار می چسبونه چونم رو محکم فشار می ده :با سرور خانم داشتی می رفتی پایین ... تو که تنها اونجا ایستاده بودی ... حالا کارت به جایی رسیده که به من دروغ می گی ؟ آره ؟ ...
از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم : راست می گم امید ... برو از سرور خانم بپرس ... فقط چند دقیقه بود ...
همون لحظه در اتاقم باز می شه : سوگل کجا موندی دختر
و با دیدن امید لبخند شیطنت آمیزی بهمون می زنه و می گه :اِ امید تو هم که اینجایی ... داشتیم با سوگل می رفتیم پایین دیدم نیومد نگران شدم ... پس خودت بیارش پایین ... از صبح چیزی نخورده ...
لبخند دیگه ای می زنه و از اتاق می ره بیرون ... سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی بهش توجه ای نمی کنم ... ازش دلگیرم ... اون به چه حقی بهم تهمت می زد ... خودش خوب می دونست چقدر دوستش دارم با این وجود باز هم بهم بی اعتماد بود ... هنوز نگاش بهم بود ... خودم رو ازش جدا می کنم و به طرف در می رم ... ولی قبل از این که از اتاق برم بیرون با صدای گرفته ای می گه :سوگل صبر کن ... با هم می ریم ...
بی هیچ حرفی با بغض کنار در می ایستم ... دستم رو می گیره و از اتاق می ریم بیرون ... وقتی که از کنار در باز اتاقش رد می شیم تا جایی که می تونم سرم رو پایین می گیرم و به زمین خیره می شم ... نمی خوام دوباره بهانه ای دستش بدم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
سرور خانم همونطور که با دستمال دستاشو خشک می کنه با کنجکاوی بیرون آشپزخونه رو نگاه می کنه و می گه : انگار دارن می رن ...
نگاه غم زدمو ازش می گیرم و شروع می کنم به کشیدن اشکال خیالی روی میز ...
_بیا سوگل بریم ببینیم چجوری شده ؟ ... دِ دختر منتظر چی هستی ... پاشو دیگه ...
_نه سرور خانم الان حوصله ندارم باشه واسه بعد ...
_وا به حق چیزای نشنیده حوصله ندارم یعنی چی ؟ ... پاشو بیا بریم اتاقتون رو ببینیم ...
وقتی می بینه بی توجه بهش از جام تکون نمی خورم با غرولندی از آشپزخونه بیرون می ره ... صدای امید رو می شنوم که از سرور خانم سراغ منو می گیره ... صدای غرولندهای سرور خانم هنوزم از بیرون شنیده می شه ...
_سوگل ... سوگل ...
از گوشه چشم می بینمش که وارد آشپزخونه می شه : چرا جواب نمیدی؟...این جا نشستی که چی ... پاشو بریم بالا ...
با لجبازی بدون این که سرم رو بالا بگیرم با انگشتم بی هدف به ترسیم اشکال بی شکل روی میز ادامه می دم ... به طرفم میاد و در حالی که یه دستش رو پشت صندلیم میذاره روم خم می شه و با جدیت می گه :نشنیدی چی گفتم ؟ ...
_من الان حوصله ندارم ... باشه بعدا".....
بی توجه به حرفم کف دستشو به طرفم می گیره و منتظر نگام می کنه ... وقتی می بینه عکس العملی نشون نمی دم با عصبانیت می گه : سوگل ...سعی می کنم از اون طرف بلند شم که چنگی به بازوم می زنه و خیره تو چشام با عصبانیت می گه : این مسخره بازی ها چیه راه انداختی ؟ ... فکر نکن هنوز قضیه چند ساعت پیش رو فراموش کردم ... اگه چیزی نمی گم پس روت رو زیاد نکن ... خودتم می دونی که کارت اشتباه بود ...
با بغض می گم : کار من ؟...
آره تو ... یعنی خودت نباید می فهمیدی که تنها جلوی چند کارگر نباید بری ...
_من فقط چند دقیقه اونجا ایستادم ... ولی تو حتی بهم مهلت توضیح هم ندادی ...
_چه توضیحی ؟ ... توضیح این که انقدر اونجا وایسادی که اون مردک سرتاپات رو دید بزنه آره ؟ ... چی رو می خوای واسم توضیح بدی ...
قبل از این که دهنم رو باز کنم با پرخاش ادامه داد : دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ... حالام راه بیفت, زود ...
به ناچار بلند می شم و به دنبالش از پله ها بالا می رم ... با این که خیلی ازش دلخورم ولی بازم نمی تونم هیجانم رو پنهان کنم و نگام دور تا دور اتاق می چرخه خیلی زیبا شده بود ... امید به سمت در دیگه داخل اتاقش می ره و همینطور که دستش رو روی دستگیرش میذاره منتظر نگام می کنه ... تعجب می کنم تا جایی که می دونستم اون در همیشه بسته بود ... وقتی نگاه منتظر و سمجش رو می بینم بالاجبار به طرفش می رم ... در رو باز می کنه و می ره کنار ... انقدر هیجان زده می شم که بی توجه بهش قدم به داخل اتاق میذارم ... یک نشیمن بزرگ که به طرز زیبایی مبله شده .. از گوشه چشم امید رو می بینم که روی مبلی لم می ده و موشکافانه حرکات منو زیر نظر می گیره ... سعی می کنم وجودش رو نادیده بگیرم ... نگام رو با ذوق دور تا دور اتاق می چرخونم ... چقدر جالب بود اتاق فقط دو در داشت ... یکی همین دری که به اتاق امید باز می شد و در دیگه ای که بسته بود ... پس واسه همین بود که از توی راهرو تا حالا متوجه این سالن نشده بودم ... شیشه های قدی اتاق باعث می شه ذوق زده به طرفشون برم و پنجره رو باز کنم ... با این که شب ولی باغ از این جا حتی توی این تاریکی هم به طرز زیبایی دیده می شد ... با تعجب فکر می کنم چرا من هیچ وقت متوجه این پنجره ها از داخل باغ نشده بودم ... نگام دوباره به امید می افته که با خونسردی حرکات منو زیر نظر گرفته ... با لجبازی نگام رو ازش می گیرم و به وسایل صوتی پیشرفته و تلویزیون معطوف می کنم ... دوباره نگام به اون در بسته می افته ... دلم می خواد بدونم که اون در به کجا ختم می شه ... انگار متوجه نگاه آرزومندم می شه چون به سمت اون در می ره و در حالی که کلیدی رو از توی جیبش در میاره می گه :دوست داری بدونی این در به کجا باز می شه ؟ ...
جوابشو نمی دم ولی نگاه کنجکاوم به اون دره ... کلید رو توی در می چرخونه و کناری می ایسته و بهم اشاره می کنه : اگه دوست داری می تونی نگاه کنی ..

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
با هیجان به طرف در می رم .. دستگیره رو می چرخونم و با بهت به اون طرف در خیره می شم ... خدای من این که اتاق خودمه ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... لبخند تلخی می زنه و در حالی که نگاش دور اتاق می چرخه می گه :این اتاق قبلا" اتاق بچگی های من بوده واسه همین هم پنجره هاش میله داره
همینطور که به در باز بین دو اتاق تکیه داده با حسرت ادامه می ده :شبایی که می ترسیدم از همین سالن می رفتم تو اتاق پدر و مادرم ... کمی مکث می کنه و بعد با لحن سردی می گه : خب واسه امشب دیگه کافیه ... الان دیگه وقت خوابه ...
سری تکون می دم و میرم طرف تختم ... ولی قبل از این که روتختی رو کنار بزنم بازوم رو می گیره : داری چی کار میکنی ؟ ...
_چی ؟ ...
با جدیت تو چشام نگاه می کنه : از امشب به بعد هر جایی که من باشم تو هم همون جا می خوابی فهمیدی ؟ ...
با خجالت سرم رو پایین میندازم و جوابشو نمی دم ... انگار متوجه خجالتم شده چون دستم رو ول می کنه و در حالی که به طرف اتاقش می ره می گه :اگه این اتاقت رو دوست داری می تونی به همین صورت نگهش داری ولی از فردا با سرور خانم لوازم مورد نیازت رو میاری توی اون اتاق ...
گوشه لبم رو گاز می گیرم و از پشت بهش خیره می شم ...
***
با اضطراب روی تختم نشستم ... مدتی گذشته ولی جرات اینو که برم توی اون اتاق رو ندارم ... با این که عاشقشم و دوسش دارم ولی هنوز این که شب کنارش بخوابم واسم قابل هضم نیست ...
صدای عصبیش شنیده می شه : سوگل چرا نمیای ؟ ...
با اضطراب بلند می شم و از بین در باز اتاقم بهش نگاه می کنم ... در حالی که یک دستش رو تکیه چهارچوب در اتاقش کرده منتظر نگام می کنه ...
_تشریف نمیارین ؟ ...
وقتی می بینه انتظارش طولانی شده ولی من بی هیچ حرکتی هنوز وایسادم با کلافگی می گه : منتظر چی هستی ؟ ... زود باش دیگه ...
سرم رو تکون می دم و با پاهای لرزان به طرف اتاقش می رم ... خودش رو کمی کنار می کشه و اجازه می ده که وارد بشم ... روی تخت می شینم و به اون که در حال خاموش کردن چراغ هاس زیر چشمی نگاه می کنم ... با خونسردی روی تخت دراز می کشه و در حالی که یکی از چراغ خواب ها رو روشن می کنه بدون این که نگام کنه می گه :می خوای تمام شب رو اون جا بشینی ؟ ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
با هیجان به طرف در می رم .. دستگیره رو می چرخونم و با بهت به اون طرف در خیره می شم ... خدای من این که اتاق خودمه ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... لبخند تلخی می زنه و در حالی که نگاش دور اتاق می چرخه می گه :این اتاق قبلا" اتاق بچگی های من بوده واسه همین هم پنجره هاش میله داره
همینطور که به در باز بین دو اتاق تکیه داده با حسرت ادامه می ده :شبایی که می ترسیدم از همین سالن می رفتم تو اتاق پدر و مادرم ... کمی مکث می کنه و بعد با لحن سردی می گه : خب واسه امشب دیگه کافیه ... الان دیگه وقت خوابه ...
سری تکون می دم و میرم طرف تختم ... ولی قبل از این که روتختی رو کنار بزنم بازوم رو می گیره : داری چی کار میکنی ؟ ...
_چی ؟ ...
با جدیت تو چشام نگاه می کنه : از امشب به بعد هر جایی که من باشم تو هم همون جا می خوابی فهمیدی ؟ ...
با خجالت سرم رو پایین میندازم و جوابشو نمی دم ... انگار متوجه خجالتم شده چون دستم رو ول می کنه و در حالی که به طرف اتاقش می ره می گه :اگه این اتاقت رو دوست داری می تونی به همین صورت نگهش داری ولی از فردا با سرور خانم لوازم مورد نیازت رو میاری توی اون اتاق ...
گوشه لبم رو گاز می گیرم و از پشت بهش خیره می شم ...
***
با اضطراب روی تختم نشستم ... مدتی گذشته ولی جرات اینو که برم توی اون اتاق رو ندارم ... با این که عاشقشم و دوسش دارم ولی هنوز این که شب کنارش بخوابم واسم قابل هضم نیست ...
صدای عصبیش شنیده می شه : سوگل چرا نمیای ؟ ...
با اضطراب بلند می شم و از بین در باز اتاقم بهش نگاه می کنم ... در حالی که یک دستش رو تکیه چهارچوب در اتاقش کرده منتظر نگام می کنه ...
_تشریف نمیارین ؟ ...
وقتی می بینه انتظارش طولانی شده ولی من بی هیچ حرکتی هنوز وایسادم با کلافگی می گه : منتظر چی هستی ؟ ... زود باش دیگه ...
سرم رو تکون می دم و با پاهای لرزان به طرف اتاقش می رم ... خودش رو کمی کنار می کشه و اجازه می ده که وارد بشم ... روی تخت می شینم و به اون که در حال خاموش کردن چراغ هاس زیر چشمی نگاه می کنم ... با خونسردی روی تخت دراز می کشه و در حالی که یکی از چراغ خواب ها رو روشن می کنه بدون این که نگام کنه می گه :می خوای تمام شب رو اون جا بشینی ؟ ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
با خجالت گوشه پتو رو کنار می زنم و آروم روی تخت دراز می کشم ... قلبم به شدت می زنه ... نگاهی بهم میندازه انگار توی چهره ام ترس رو می بینه که یه لحظه رنگ نگاش عوض می شه ... دستش رو به طرفم دراز می کنه و منو تو آغوشش می کشونه : بیا این جا ببینم کوچولوی ترسو ...
همینطور که تو آغوششم بوسه ای به موهام می زنه و زیر گوشم زمزمه می کنه :حالا راحت بگیر بخواب عزیزم ...
با بدنی لرزان چشام رو می بندم و حس خوب با او بودن رو تجربه می کنم
***
سردرگم بین وسایل توی اتاقم نشستم که صدای سرور خانم منو به خودم میاره ...
_وا ... از اون موقعی که من رفتم تا الان تو هنوز اینجا نشستی که چی ... چرا این لباسارو نبردی توی اون کمد بچینی ؟ ...
با کلافگی می گم : خب نمی دونم چیا رو ببرم ... اصلا" چه فرقی می کنه اینم اتاق منه دیگه ... اگه هر وقت چیزی خواستم خب میام از این جا می برم ...
وسط حرفم می پره :وا چه حرفا ... پاشو این جا رو جمع و جور کن ببینم ... تو رو خدا ببین این چه وضعیه ... اینجا رو کردی بازار شام ... دختر فقط لباسا رو جمع کن ... بقیه چیزات رو بذار این جا بمونه ...
از سرور خانم که داره تر و فرز اتاق رو مرتب می کنه می پرسم :سرور خانم قبلا" این اتاقم اتاق امید بوده ؟ ...
همینطور که داره لباسام رو از کمد بیرون میاره سری تکون می ده و می گه : آره ...
نگاش رو دور اتاق می چرخونه و با حسرت می گه : یادش بخیر ... بچه خیلی شیطونی بود از دیوار راست بالا می رفت ... به پنجره اشاره می کنه : قبلا" یک درخت کنار این پنجره بود ... یک بار باغبون امید رو می بینه که از شاخه اون درخت در حال پایین رفتن ... از اون به بعد آقا از ترس افتادن امید دستور داد پشت پنجره های این اتاق رو میله بزنن ...
وسط حرفش می پرم : پس این ساختمون باید خیلی قدیمی باشه ؟ ...
سری تکون می ده : آره ... ولی چند سال پیش امید اینجا رو یه بازسازی دوباره کرد ...
آه پر حسرتی می کشه و می گه : چقدر عمر زود می گذره ... انگار همین دیروز بود ... اینجا رو الان اینطوری نبین که چه سوت و کور شده ... تا وقتی خانم اینجا زندگی می کرد اینجا پر از خدمه بود ... هر شب جشن و مهمونی ... یه بر و بیایی بود که نگو ... ولی بعد از اون ماجرا و رفتن خانم ، امید همه خدمتکارا رو مرخص کرد و فقط من موندم ...
با افسوس سری تکون می ده و دوباره شروع می کنه به جمع کردن لباسای من ... و منم با کنجکاوری نگاهی به اتاق میندازم ... انگار که اولین باره این اتاق رو می بینم ... واسم جالبه ... با لبخند زیر لب زمزمه می کنم اتاق بچگی های امید ...
***
صدای شر شر آب از حموم به گوشم می خوره ... سرمو بیشتر زیر پتوم فرو می برم ... همونطور که بین خواب و بیداریم با بوسه ای روی موهام خواب آلود چشامو باز می کنم ...
_متاسفم بیدارت کردم ؟ ...
بدون این که جوابشو بدم نگاهی به ساعت کنار تخت میندازم ... 6.5 صبح بود ... با تعجب می گم : داری می ری شرکت ؟...
موهای پریشونم رو از تو صورتم کنار می زنه و می گه : آره ... امروز خیلی کار دارم ... یک جلسه مهم هم صبح دارم ... باید ...
وسط حرفش می پرم : یعنی شب دیر میای خونه ؟ ...
با مهربانی لبخندی بهم می زنه طوری که از خجالت سرم رو میندازم پایین ... صورتش رو نزدیک صورتم میاره و در حالی که بوسه ای زیر گوشم می زنه زمزمه وار می گه : مواظب خودت باش ... سعی می کنم شب زود بیام خونه ...
سرم و تکون می دم و به اون که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... سرم رو دوباره زیر پتو می برم ... دختره خنگ ... این چه حرفی بود که زدی حالا پیش خودش چه فکری می کنه ... اصلا" چه اشکالی داره شوهرم دوستش دارم ... با ذوق چند بار دیگه زیر لب کلمه شوهرم رو تکرار می کنم ... چه حس خوب و لذت بخشیه ... نفس عمیقی می کشم و پتو رو کنار می زنم ... خب دیگه با این همه هیجان دیگه خواب از سرم پرید ...
تازه متوجه بوی خوبش توی فضای اتاق می شم ... پشت سر هم چند نفس عمیق می کشم و تمام سینه ام رو از بوی خوشش پر می کنم ... خودمم از کارم خندم می گیره ... یه نگاه دیگه به ساعت میندازم ... خب حالا که خواب از سرم پریده چیکار کنم ... همینطور که تو فکرم از تخت میام پایین و به طرف پنجره می رم ... یه نگاه به باغ کافیه تا از ذوق پر در بیارم ... آخ جون تمام باغ یک دست سفیده یعنی تمام دیشب برف باریده ... چطور متوجه نشدم ... سریع از پله ها می رم پایین سرور خانم تو آشپزخونه نیست ... شالشو که روی صندلی افتاده بودو روی دوشم میندازم و با هیجان در سمت باغ رو باز می کنم ... سوز سرد اول صبح لرز شدیدی به جونم میندازه ... ولی بی توجه به سردی هوا با لذت رو برف های دست نخورده شروع می کنم به راه رفتن.....

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
... سرم رو بالا می گیرم و به دونه های برف که دوباره شروع کرده به باریدن نگاه می کنم ... وای خدا از کیه من اینجوری با لذت زیر برف راه نرفتم ... دستام رو باز می کنم و با خوشحالی تو برفا می چرخم و میذارم برف روی صورتم بشینه ..._خدا منو مرگ بده آخه دختر این چه کاریه داری می کنی ... ا ... ا ... ببین تو رو خدا ...
با هیجان سر جام می ایستم و واسه سرور خانم دست تکون می دم : وای سرور خانم شمام بیاین اگه بدونین چه کیفی می ده ...
_دختر مگه دیوونه شدی ؟ ... تو این سرما با یک پیراهن خواب نازک رفتی وسط برف ها که چی ؟ ...
وقتی می بینه به حرفاش توجهی نمی کنم با عصبانیت فریاد می زنه:سوگل شب امید برگشت خونه همه چی رو واسش تعریف می کنم ... اون وقت تو می دونی و امید ... اون موقع از من گله نکن ...
با وجود تمام تلاشم واسه نادیده گرفتن این تهدید ، وقتی چشم می افته به صورت اخمو و مصمم سرور خانم همینطور که به طرفش بر می رم با التماس می گم : سرور خانم فقط یه خرده دیگه ...
وقتی می بینم بی توجه به من به طرف آشپزخونه برمی گرده با حرص با صدای نسبتا" بلندی می گم : اصلا" چه ربطی به امید داره ؟ ... من که نمی تونم واسه هر کاری از اون اجازه بگیرم ...
سرور خانم دست به کمر با اخم های درهم به طرفم بر می گرده و بهم خیره می شه ... از ترس این که بخواد این حرفام رو به گوش امید برسونه دهنم رو می بندم و با حرص از کنارش رد می شم ... با بداخلاقی شال خیس رو از روی دوشم می کشه و با عصبانیت می گه : برو یه دوش آب گرم بگیر وگرنه سرما می خوری ...
با لجبازی می گم : نمی خوام کنار شومینه بشینم گرم می شم ...
_لجبازی نکن تمام لباست خیسه ... برو لباسات رو عوض کن ...
بی توجه بهش کنار شومینه می شینم و تازه اون موقع سرمایی که تا مغز استخونم نفوذ کرده رو احساس می کنم ... یه نگاه به پاهای سرخم میندازم ... می دونم چقدر کارم بچگانه بوده ... همینطور که پاهام رو ماساژ می دم تا کمی گرم شه به سرور خانم که با اخم های درهم لیوان شیر داغی واسم میاره نگاهی میندازم ... چقدر دوستش دارم ... حق داره از دستم دلخور باشه همیشه مثل یه مادر دلسوز نگران و مراقبمه ... بلند می شم و در حالی که در آغوشش می گیرم می گم :ببخشید سرور خانم حق با شماست کارم اشتباه بود ... ولی وقتی صبح دیدم تمام باغ پر از برف خیلی ذوق زده شدم ...
یه بوسه به صورتش می زنم : چشم الان می رم یه دوش می گیرم و لباسام رو عوض می کنم ... خوبه ؟ ...
سرور خانوم یه اخم همراه با لبخند میکنه ومیگه: دختر من فقط واسه خودت میگم ... می فهمی ... اگه بلایی سرت بیاد من جواب امید رو چی بدم؟ ...
گونه اش رو محکم می بوسم و به سمت اتاق میرم که دوش بگیرم ...
***

با سردی دستی روی پیشونیم چشامو باز می کنم .... نگام به چهره درهم امید می افته
_سلام ...
خودم هم از صدام جا می خورم ... گلوم به شدت می سوزه و صدام به سختی شنیده می شه ... امید یه نگاه عصبی بهم میندازه و در حالی که دسته ای از موهای خیسم رو بلند می کنه با عصبانیت می گه :من باید با تو چیکار کنم ها ؟ ... یعنی خودت نباید بدونی که بعد از حموم با موهای خیس نباید رفت وسط برف ها. ..
و تهدید کنان ادامه می ده : سوگل به خدا کاری می کنی که مجبور شم روزها که می خوام برم بیرون در ویلا رو قفل کنم تا جلوی این بی فکری هات رو بگیرم ...
با دلخوری بدون این که جوابشو بدم بهش نگاه می کنم ... دهنشو باز می کنه تا یه چیزی بهم بگه که همون لحظه در باز می شه و سرور خانم سینی به دست میاد داخل : بیدار شدی مادر
و در حالی که سینی رو روی میز میذاره ظرف سوپ رو به طرف امید می گیره : بیا پسرم این سوپ رو بهش بده بخوره ... حالشو بهتر می کنه ... خب من یه خرده پایین کار دارم ...
و با این حرف ما رو تنها میذاره ... می دونم که این حرفش بهونه ای بیش نیست ... آهی می کشم و به صورت درهم امید نگاه می کنم ... با صدایی گرفته می گم : خودم می تونم بخورم ...
امید بی توجه به حرفم قاشقی سوپ به طرف می گیره ... احساس گناه می کنم می دونم حق داره از دستم عصبانی باشه ... خودمم می دونم کارم اشتباه بوده ولی خب چند دقیقه که بیشتر نبود زود برگشتم داخل ... اصلا" یه سرماخوردگی که این همه اخم و تخم نداره ... سعی می کنم از دلش دربیارم پس لبخندی بهش می زنم و تا میام حرفی بزنم با چشم غره ای می گه :
سوگل از دستت خیلی عصبانیم پس فکر نکن با این کارات ماجرا تموم می شه و می ره پی کارش ... اگه فقط یک بار دیگه ... فقط یک بار دیگه ببینم همچین بچه بازی هایی رو راه میندازی من می دونم و تو ...
با صدایی گرفته می گم : خب مگه چی شده فقط یه سرماخوردگی ساده ست اونم تو این فصل سال ...
با عصبانیت بهم می توپه : یه سرماخوردگی ساده ست ... چند ساعت تمام داشتی توی تب می سوختی ... مجبور شدم دکتر بالای سرت بیارم ... اون وقت می گی یه سرماخوردگی ساده ... سوگل به خدا گاهی اوقات از دست این خودسری هات دلم می خواد یه کتک مفصلی بهت بزنم تا شاید کمی آدم بشی و دست از این کارات برداری ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
بغض می کنم و ظرف رو کنار می زنم و می رم زیر پتو ... صدای کوبیده شدن ظرف روی میز شنیده می شه ... می دونم حق با اونه ولی چرا با این همه عتاب ... چی می شد با مهربانی و محبت باهام رفتار کنه ... صدای باز شدن در اتاقو می شنوم ...
_خوابید ؟ ... ا سوپشو که نخورد ...
کمی سکوت ... نمی دونم چی بینشون گذشته که ناگهان پتو از روم کنار می ره : وا مادر این کارا چیه می کنی ؟ ... مگه بچه ای که تا یکی یه چیزی بهت می گه قهر می کنی ؟ ... والله امید حق داره هر چی بهت بگه

حالا پاشو این همه واست زحمت کشیدم سوپ درست کردم ... پاشو ببینم...
سریع اشکام رو از تو صورتم پاک می کنم و بلند میشم به سختی با صدای خفه ای می گم : نمی خورم سرور خانم مرسی , میل ندارم ...
از گوشه چشم امید رو می بینم که از کنار پنجره به طرفم میاد ... ظرف سوپ رو از سرور خانم که بلاتکلیف کنار تختم وایساده می گیره و می گه : بدین به من خودم بهش می دم ...
سرور خانم غرولندکنان می گه : وا مگه بچه است ... فردا که بچه اش به دنیا اومد هم می خواد از این کارا بکنه ...
شوک زده از این حرف سرور خانم سرمو بالا میارم و ناخودآگاه چشم می افته به امید ... وقتی متوجه نگام می شه یکی از ابروهاش رو موذیانه می ده بالا و بهم زل می زنه ... حس می کنم صورتم سرخ شده سرمو میارم پایین و گوشه لبمو گاز می گیرم ...
امید کنارم روی تخت می شینه و به سرور خانم می گه :هنوز واسه این حرفا زوده ... تازه سوگل هنوز بچه اس ... هنوز نیاز داره یکی مراقبش باشه ...
با حرص نگاش می کنم خوب زهرش رو بهم ریخت ... یعنی من بچه ام و هیچی نمی فهمم ... صدای غرولندهای سرور خانم که داره از اتاق خارج می شه باعث می شه نگاه عصبیمو ازش بگیرم ...
_وا چه حرفا دیگه 19 سالشه ... من سن این بودم دو تا بچه داشتم ... بچه اس یعنی چه ...
با صورت سرخ سرم دوباره پایین می گیرم ... با بسته شدن در اتاق صدای شیطنت آمیز امید رو زیر گوشم می شنوم :نظر خودت چیه ها ؟ ...
کمی مکث می کنه و موذیانه می گه : ولی می دونی واسم سخته که بخوام دو تا بچه رو با هم بزرگ کنم ...
با این که از خجالت تمام تنم داغ شده ولی با حرص مشتی به بازوش می زنم و می گم : امید ...
با قهقهه ای منو تو آغوشش می کشونه : نترس خانم کوچولو من حالا حالا ها واسه بزرگ کردن تو خودم رو تو هچل انداختم دیگه نمی خوام با اومدن یه بچه دیگه خودم رو بیشتر توی دردسر بندازم ...

***
_سوگل ... پاشو عزیزم ...
چشامو به سختی باز می کنم و با صدای گرفته ای بهش سلام می کنم ... با لبخندی جواب سلامم رو می ده و در حالی که کمکم می کنه روی تخت بشینم لیوان آب و قرصام رو به طرفم می گیره :بخور وقته قرصاته ...
خواب آلود قرصام رو می خورم ... هنوزم گلوم به شدت می سوزه ... دستشو روی پیشونیم می ذاره و می گه :هنوزم تب داری ... دیشب توی خواب خیلی ناله می کردی ... کم مونده بود که بیدارت کنم و ببرمت دکتر .... حالا حالت بهتره ؟ ...
سرم رو تکون می دم و با صدای خفه ای می گم : آره ...
با مهربانی دستی به موهام می کشه و در حالی که کمکم می کنه دوباره دراز بکشم می گه : خب حالا راحت بگیر بخواب ...
خواب آلود نگاهی به تاریکی بیرون میندازم : ساعت چنده ؟
_5صبح
همینطور که دراز می کشه چراغ خواب رو خاموش می کنه و میگه: بخواب هنوز واسه بیدار شدن زوده ...
سرمو تکون می دم و خیلی نمی گذره که به خواب عمیقی فرو می رم ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
من حالم خوبه ...
_سوگل !!!!!
با لجبازی از تخت پایین میام و می رم طرف در اتاق ...خسته شدم از بس توی این اتاق موندم ... می خوام بیام پایین با شما صبحانه بخورم ...
سوگل مگه من با تو نیستم ... بیا اینجا ببینم ...
بالاجبار می رم طرفش ، در حالی که از کمد لباسام ژاکت کلفتی بیرون میاره با عصبانیت می گه : بپوش زود ...
و همینطور که دکمه های ژاکتم رو تا بالا می بنده با نارضایتی تو چشام نگاه می کنه :
سوگل اگه حالت بدتر بشه من می دونم و تو فهمیدی ... روی پاهام بلند می شم و در حالی که بوسه ای به صورتش می زنم سرمو تکون می دم ...

همونطور که با لیوان شیر جلوی روم بازی می کنم سعی می کنم کم تر از حرف های سرور خانم که یکریز و پشت سرهم در حال غرولند کردن سرخ شم ...
_آخه این کارا چیه ... مگه تو بچه ای خب این پسر راست می گه تو که دیشب تب و لرز داشتی واسه چی پا شدی اومدی پایین ... آخه خودت نمی دونی اول صبح آشپزخونه چقدر سرده ... این همه قرص و آمپول اگه استراحت نباشه چه فایده ای داره ... مگه این بیچاره چه گناهی کرده ؟ الان باید به جای تو با بچه هاش سر و کله بزنه ...
از زیر چشم به امید نگاه می کنم که با لبخند موذیانه ای به حرف های سرور خانم گوش می ده ... با حرص سرمو پایین میگیرم ... عجب صبحانه محشری شده بود ... امید در حالی که بلند می شد بوسه ای زیر گوشم می زنه و با مهربانی می گه :مواظب خودت باش ...
سرمو تکون می دم و با لیوان شیرم بازی می کنم ... سرور خانم همچنان در حال غر زدن ... قبل از این که سرور خانم متوجه شه لیوان شیرم رو برمی دارم و از آشپزخونه می زنم بیرون ...
صدای امید از اون اتاق شنیده می شه ... به تلویزیون چشم می دوزم و به این فکر می کنم الان چند ماهه که کلاس زبان نرفتم ... دقیقا" بعد از بستری شدن فرحناز تو بیمارستان ... انقدر درگیر فرحناز شده بودم که خودم به امید پیشنهاد دادم نرم تا فرصت بیشتری برای سر زدن بهش داشته باشم ... ولی الان دوباره از این که تو خونه بمونم و در و دیوار رو نگاه کنم خسته شدم ... از جام بلند می شم و به سمت اتاق خوابمون می رم ... امید همینطور که روی تخت نشسته و یکسری اسناد جلوش ریخته در حال صحبت با تلفن ... می رم روی تخت و خودم رو بهش نزدیک می کنم ... با وجود این که غرق صحبت ولی با مهربانی منو می کشه تو آغوشش ... سرمو تو سینه اش فرو می برم و عطر تنش رو با لذت تو سینم پر می کنم ... کمی که می گذره گوشی رو قطع می کنه ... بوسه ای به موهام می زنه و می گه :خب حال خانم کوچولوی من چطوره ها ؟ ...
با صدای خش داری می گم : خوبم ...
با لبخند نوک بینیم رو می گیره : تو که هنوزم صدات گرفته س ... قرصات رو مرتب می خوری ؟ ...
سرم رو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و همینطور که من تو آغوششم دراز می کشه ... سرم رو از رو سینه اش بلند می کنم و به چهره ی خسته اش نگاه می کنم ...
_امید ...
_هوم ...
_من تو خونه روزا حوصلم سر می ره ...
چشاشو باز می کنه و بهم زل می زنه ... زیر نگاه خیرش دستپاچه می گم :الان چند ماهه کلاس زبانم رو نصفه ول کردم ... خب ... خب منظورم اینه که برم ؟ ...
بی هیچ حرفی دوباره چشاشو می بنده ... کمی صبر می کنم وقتی می بینم حرفی نمی زنه دوباره با اضطراب می گم : امید ...
نفس عمیقی می کشه : باشه می پرسم زمان کلاس های جدیدشون کیه بهت خبرشو می دم ...
با خوشحالی صورتش رو می بوسم : مرسی امید ...
لبخند محوی می زنه و می گه : همین ؟! ... اینطوری تشکر می کنن ؟ ...
با خجالت نگاش می کنم ... چشاشو باز می کنه و با ابروهای بالا رفته نگام می کنه ... سرم رو توی گودی گردنش فرو می برم و با صدای خفه ای می گم :امید ... تازه تو که هنوز کاری نکردی ...
منو از خودش جدا می کنه و روم خم می شه : خیلی پررویی ولی من عادت دارم مزدم رو جلو جلو بگیرم ... با شیطنت یه نگاه به چشام میندازه : اونم همین حالا ... و بعد صورتش رو به صورتم نزدیک می کنه ...



امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
به بسته های خرید توی دست امید نگاه می کنم ...
_خب چند تاش رو بده به من ... دست من که خالیه ...
با تمسخر یکی از ابروهاش رو می ده بالا : تو مواظب خودت باشی واسه هفت پشت من بسه ... کم بود از پله های پاساژ بیفتی پایین ... اگه نگرفته بودمت ...
با دلخوری میون حرفش می پرم: خب حواسم یه لحظه پرت شد ... تازه اگه نمی گرفتیم هم زمین نمی خوردم ...
با لبخند سری تکون می ده : خیلی پررویی می دونی ...
ولی قبل از این که اجازه بدم حرفش رو تموم کنه با هیجان وسط حرفش می پرم : وای امید اون جا رو ببین .. همون چیزیه که دنبالش بودم ...
نگاه سرسری به لباس پشت ویترین میندازه : نه بدردت نمی خوره ...
آخه چرا خیلی خوشگله ... به شلواریم که تازه خریدم میاد می تونم دو تاییشون رو با هم ست کنم و بپوشم باشه ؟ ...
با اخم یه نگاه دیگه به لباس میندازه : تو واقعا" فکر می کنی من اجازه می دم همچین لباسی رو بیرون بپوشی ؟ ...
_مگه چشه خیلی قشنگه که ... امید ؟ ...
_سوگل واقعا" نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی می زنی ... یعنی تو متوجه یقه باز بلوز نشدی ؟ ... اگه من هم اجازه بدم خودت از پوشیدن چنین لباسی خجالت نمی کشی ...
با حسرت یه نگاه دیگه به بلوز میندازم : فقط یه ذره یقه اش بازه ...
با تمسخر می گه : آره فقط یه ذره یقه ش بازه و یه ذره هم اصلا" آستین نداره همین ... راه بیفت تا اون روی سگم رو بالا نیوردی ...
نگاه حسرت بارم رو از لباس می گیرم و زیر لب غرولندکنان می گم : تو خیلی زورگویی ...
همین طور که دستم رو توی دستش گرفته با لبخند محوی می گه : همین که هست ... راه بیفت و کم غر بزن ...
پشت ویترین مغازه ای می ایسته : سوگل ببین اون قشنگ نیست ؟ ...
بدون این که نگاهی بندازم با اخم می گم : نه قشنگ نيست.....
با صدایی که رگه های خنده توشه در حالی که به آرومی منو داخل مغازه هل می ده می گه : خب واست متاسفم چون در هر حال همین رو می خریم ... برو تو ببینم ...
توی مغازه زیر گوشم زمزمه می کنه : سوگل بهتره یه نگاهی بهش بندازی وگرنه هر رنگی دلم بخواد واست می خرما ...
با لجبازی شانه هام رو بالا میندازم و سعی می کنم بر حس کنجکاویم واسه زیر چشمی نگاه کردن به اون لباس غلبه کنم ... اونم با خونسردی حرص در بیاری شروع می کنه به انتخاب لباس واسه من ... با حرص بهش نگاه می کنم ... دلم می خواد خفش کنم حیف که زورم بهش نمی رسه ...
_راه بیفت کوچولو ... انقدرم حرص نخور واست خوب نیست ...
با لجبازی می گم : من اون لباس رو نمی پوشم ...
با لبخند نیم نگاهی بهم میندازه : چرا عزیزم می پوشی ...
با حرص می گم : نمی پوشم ...
_هر جور راحتی خانمی ولی حواست باشه که کاری نکنی که قید کلاس رفتنت رو بزنم ... حالا خودت می دونی ... می تونی به این رفتارات ادامه بدی ...
با حرص بهش که با لبخند به رو به رو خیره شده نگاه می کنم ... تو دلم شروع می کنم به بد و بیراه فرستادن به اون ... آهی می کشم حالا که زورم بهش نمی رسه این تنها راه برای خالی کردن حرصمه ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1403
قمــار سرنوشت جلد دوم
به بسته های خرید توی دست امید نگاه می کنم ...
_خب چند تاش رو بده به من ... دست من که خالیه ...
با تمسخر یکی از ابروهاش رو می ده بالا : تو مواظب خودت باشی واسه هفت پشت من بسه ... کم بود از پله های پاساژ بیفتی پایین ... اگه نگرفته بودمت ...
با دلخوری میون حرفش می پرم: خب حواسم یه لحظه پرت شد ... تازه اگه نمی گرفتیم هم زمین نمی خوردم ...
با لبخند سری تکون می ده : خیلی پررویی می دونی ...
ولی قبل از این که اجازه بدم حرفش رو تموم کنه با هیجان وسط حرفش می پرم : وای امید اون جا رو ببین .. همون چیزیه که دنبالش بودم ...
نگاه سرسری به لباس پشت ویترین میندازه : نه بدردت نمی خوره ...
آخه چرا خیلی خوشگله ... به شلواریم که تازه خریدم میاد می تونم دو تاییشون رو با هم ست کنم و بپوشم باشه ؟ ...
با اخم یه نگاه دیگه به لباس میندازه : تو واقعا" فکر می کنی من اجازه می دم همچین لباسی رو بیرون بپوشی ؟ ...
_مگه چشه خیلی قشنگه که ... امید ؟ ...
_سوگل واقعا" نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی می زنی ... یعنی تو متوجه یقه باز بلوز نشدی ؟ ... اگه من هم اجازه بدم خودت از پوشیدن چنین لباسی خجالت نمی کشی ...
با حسرت یه نگاه دیگه به بلوز میندازم : فقط یه ذره یقه اش بازه ...
با تمسخر می گه : آره فقط یه ذره یقه ش بازه و یه ذره هم اصلا" آستین نداره همین ... راه بیفت تا اون روی سگم رو بالا نیوردی ...
نگاه حسرت بارم رو از لباس می گیرم و زیر لب غرولندکنان می گم : تو خیلی زورگویی ...
همین طور که دستم رو توی دستش گرفته با لبخند محوی می گه : همین که هست ... راه بیفت و کم غر بزن ...
پشت ویترین مغازه ای می ایسته : سوگل ببین اون قشنگ نیست ؟ ...
بدون این که نگاهی بندازم با اخم می گم : نه قشنگ نيست.....
با صدایی که رگه های خنده توشه در حالی که به آرومی منو داخل مغازه هل می ده می گه : خب واست متاسفم چون در هر حال همین رو می خریم ... برو تو ببینم ...
توی مغازه زیر گوشم زمزمه می کنه : سوگل بهتره یه نگاهی بهش بندازی وگرنه هر رنگی دلم بخواد واست می خرما ...
با لجبازی شانه هام رو بالا میندازم و سعی می کنم بر حس کنجکاویم واسه زیر چشمی نگاه کردن به اون لباس غلبه کنم ... اونم با خونسردی حرص در بیاری شروع می کنه به انتخاب لباس واسه من ... با حرص بهش نگاه می کنم ... دلم می خواد خفش کنم حیف که زورم بهش نمی رسه ...
_راه بیفت کوچولو ... انقدرم حرص نخور واست خوب نیست ...
با لجبازی می گم : من اون لباس رو نمی پوشم ...
با لبخند نیم نگاهی بهم میندازه : چرا عزیزم می پوشی ...
با حرص می گم : نمی پوشم ...
_هر جور راحتی خانمی ولی حواست باشه که کاری نکنی که قید کلاس رفتنت رو بزنم ... حالا خودت می دونی ... می تونی به این رفتارات ادامه بدی ...
با حرص بهش که با لبخند به رو به رو خیره شده نگاه می کنم ... تو دلم شروع می کنم به بد و بیراه فرستادن به اون ... آهی می کشم حالا که زورم بهش نمی رسه این تنها راه برای خالی کردن حرصمه ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva / pani1989 /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group