چت رومclose
قمارسرنوشت جلد اول - 4
قمارسرنوشت  جلد اول - 4

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
زیرچشمی نگاهی به امید میندازم که با غذاش داره بازی می کنه ... حالا واسه من عذاب وجدان گرفته که چی؟ ... کم تو این سه روز چپ رفت راست رفت از همه چیز اشکال گرفت و بداخلاقی کرد ... باید واسه یک شام خوردن دور هم هی التماسش می کردیم ... حالا آقا اینجا نشسته با غذا نخوردن می خواد چی رو ثابت کنه ... حقشه که الان حالشو بگیرم ... خودم رو مظلوم می کنم و بدون این که سرم رو بالا بگیرم با آه سوزناکی می گم : چقدر جای فرحناز خالیه نه ؟ ...
سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی اصلا" به روی خودم نمیارم ... صدای عصبیش رو می شنوم :اگه غذات رو خوردی پاشو برو تو اتاقت ...
سری تکون می دم و همینطور که دارم بلند می شم می گم :سرور خانم از اون کیکای فرحناز بازم توی یخچال هست ؟ ...
امید نیم خیز می شه و می گه : سوگل میری یا بیام ؟
سریع از آشپزخونه بیرون می رم ولی قبل از این که امید سرجاش بشینه سرمو داخل میارم و می گم : راستی سرور خانم بهتون گفتم فرحناز ازم دع ....
قبل از این که جملمو تموم کنم با دیدن امید که به طرفم خیز برداشت جیغی می کشم و به طرف پله ها فرار می کنم و در همون حال سعی می کنم خنده شیطانیم رو تو خودم خفه کنم ... بالای پله ها خم می شم و امید رو می بینم که در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد بدون توجه به غرولندهای سرور خانم که از آشپزخونه شنیده می شد روی صندلی ای نشست و در سکوت به دودهای سیگارش خیره شد ....
***

نمی دونم چرا انقدر نسبت به فرحناز احساس نزدیکی می کنم ... شاید چون مادر امیده و اصلا" با اون چیزی که تو برخورد اول دیدمش فرق می کنه ... باهام خیلی مهربون و خون گرمه ...
از عصری که از مستخدم منزلش شنیدم حالش بدتر شده و تو بیمارستان بستریه اصلا" یک لحظه هم آروم و قرار ندارم ... چقدر دلم می خواد برم ببینمش ولی چه جوری ... اگه به فرحناز قول نداده بودم و منو قسم نداده بود حتما" به امید می گفتم ... ولی چه فایده بازم مطمئنم انقدر لجباز و یکدنده است که بهم اجازه نمی ده که برم ببینمش ... ولی خوب شاید بتونم از سرور خانم بخوام بهم کمک کنه ... اگه بتونم راضیش ....
-چیزی شده ؟ ...
با شنیدن صدای امید از جا می پرم ... دستمو روی قلبم که به سرعت می زنه میذارم
_وای خدا ترسیدم ... تو اینجا چی کار می کنی ؟...
مشکوک نگام می کنه :
تو به چی فکر می کردی که انقدر ترسیدی ؟ ...
حرصم می گیره خوبه والله دیگه واسه فکر کردن هم باید ازش اجازه بگیرم ... با حرص بلند می شم و بی هیچ حرفی در مقابل چشمان متعجبش می رم طرف آشپزخونه ... اگه بتونم روی سرور خانم کار کنم ...

_وای دختر ببین منو به چه دردسرهایی میندازی؟! ... حالا می خوای چی جوابشو بدی هان ؟ ...
در حالی که سعی می کنم اضطرابم رو پنهون کنم می گم : خب...خب....شاید هنوز نیومده باشه ...
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه : ماشین به این گندگی رو جلوی در نمی بینی ؟ ... خدایا این بچه است من چرا عقلم رو دادم دست این
بعد بهم می توپه : حالا اینجا وایسادی که چی ؟ ... می خوای عصبانی ترش کنی .... راه بیفت بریم تو ...
احساس می کنم قلبم داره از جاش کنده می شه ... با قدم های لرزان پشت سر سرور خانم راه می افتم ... اصلا" فکرش و نمی کردم ... هیچ وقت این ساعت روز خونه نمی اومد ... خدا یا خواهش می کنم کاری کن نیومده باشه خواهش می کنم ...
با دیدن چراغ های خاموش ویلا نفس راحتی می کشم : وای سرور خانم منو کشتی می بینی که نیومده ... تمام چراغ های ویلا خاموشه ...
قبل از این که سرور خانم حرفی بزنه با باز شدن در سالن رنگ از روم می پره ... نگاه عصبانی امید روم...انگار لال شدم ...
سرور خانم زودتر از من خودش رو جمع و جور می کنه : امید تو اینجا چی کار می کنی ؟ چی شد این وقت روز خونه ای ؟ ...
امید بدون این که جوابی بده هنوز نگاه خیرش روی منه ... سعی می کنم به میل زیادم برای فرار کردن و رفتن توی اتاقم غلبه کنم ... دوباره صدای سرور خانم شنیده می شه :بیرون یه خورده خرید داشتم ... سوگل هم حوصلش سر رفته بود بردمش یک کم دلش باز شه ... تازه رفته بودیم ...
بالاخره صدای امید شنیده می شه که با لحن سردی بدون این که نگاش رو ازم برداره می گه : چند ساعت پشت سر هم دارم با خونه تماس می گیرم کسی گوشی رو بر نمی داره ... دو ساعت تمام اینجا نشستم تا شماها تشریف بیارین ... اون وقت می گین تازه رفته بودین بیرون
و بعد در حالی که با دست بهم اشاره می کنه به طرفش برم بدون این که اجازه حرف دیگه ای به سرور خانم بده می گه : شما دخالت نکنید به اندازه کافی شنیدم
و بعد با عصبانیت بهم می توپه : منتظر چی هستی ؟ ... زود بیا این جا ...
انگار پاهام به زمین چسبیده ... نمی خوام به طرفش برم ... خودشم فهمیده چون با عصبانیت به طرفم میاد و در حالی که بازوم رو می گیره منو به سمت پله ها هل می ده ... همونطور که دارم از پله ها بالا می رم بر می گردم به عقب و با التماس به سرور خانم نگاه می کنم که بلاتکلیف پایین پله ها ایستاده و ما رو نگاه می کنه ...
حالا چیکار کنم ؟ ... نگاهی به امید میندازم که چند پله عقبتر از من به دنبالم داره بالا میاد ... تو یه لحظه تصمیم می گیرم و به سرعت به سمت اتاقم می دوم .. قبل از این که بخوام در اتاقم رو باز کنم دستای امید رو روی بازوم حس می کنم ... جیغی می کشم و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم ... بی هیچ حرفی منو تو اتاق هل می ده و در حالی که در رو می بنده با خونسردی دلهره آوری به در بسته اتاقم تکیه می ده و بهم خیره می شه ...
سعی می کنم به سرعت یه دلیل قانع کننه واسش پیدا کنم ولی چطوری اونم وقتی که مثل موشی که تو تله افتاده زیر نگاش راه به جایی ندارم ... انگار صبرش تموم شده چون ناگهان با حالت عصبی تکیه اش رو از در می گیره و قدمی به طرفم برمی داره ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
دستام رو جلوی خودم می گیرم و به سرعت می گم : توضیح می دم امید ... قسم می خورم تمام مدت با سرور خانم بودم ... باور کن ...
دستی به صورتش می کشه : کجا ؟ ...
فرصتی واسه فکر کردن ندارم پس به ناچار همون حرف سرور خانم رو تکرار می کنم : رفتیم خرید ...
ولی قبل از این که فرصت ادامه داشته باشم میون حرفم می پره : خوب انگار خودت دوست نداری با زبون خوش باهات رفتار کنم ... باشه من روش های دیگه هم واسه به حرف دراوردن تو بلدم ...
قبل از این که قدمی به طرفم برداره از ترس با صدایی که به فریاد بی شباهت نیست می گم : رفتیم ملاقات فرحناز بیمارستان ...
با چشای گرد شده انگار خشکش می زنه ... ولی بعد پوزخندی می زنه : باشه باور کردم ...
لعنتی ... قبل از این که بخواد دوباره به طرفم بیاد به سرعت می گم : می تونی به خونه اش زنگ بزنی و از مستخدمش بپرسی ... اصلا" خودم می برمت بیمارستان تا با چشای خودت ببینیش ...
بهش نگاه می کنم ... انگار حرفام رو باور کرده ولی باز با یکدندگی و لجبازی همیشگی می گه : خب که چی ؟ ... این وسط تو چیکاره بودی که پاشدی رفتی اونجا ها ؟ ...
با حرص می گم : من به فرحناز مدیونم ... توی اون ماجرا اون خیلی واسم زحمت کشید چه تو بیمارستان و چه اون چند روز توی خونه ... نمی تونستم وقتی انقدر مریضه یک احوالپرسی ساده هم ازش نکنم ...
با فریادی که باعث شد رنگ از روم بپره می گه : با اجازه کی ؟ ...
به طرفم میاد و در حالی که منو به دیوار می چسبونه دوباره با تحکم می گه : کی بهت اجازه داد یواشکی و سرخود بری دیدنش ؟ ... مگه تو نمی دونستی من ازش خوشم نمیاد ... من چند بار بهت گفتم دوست ندارم رابطه صمیمی باهاش برقرار کنی, گفتم یا نه ؟ ... چرا هر بار باعث می شی که من از دادن آزادی به تو پشیمون بشم هان ؟ ... جواب منو بده ...
در حالی که جرات نگاه کردن به صورت عصبانی اش رو ندارم می گم : ولی اون مادرته ... الان بهت نیاز داره ...
با فریاد حرفم رو قطع می کنه : نشنیدی چی گفتم ؟ این آخرین باری بود که بهت تذکر دادم دفعه بعد مطمئن باش کاری می کنم که از کرده ی خودت پشیمون بشی ... دیگه هم اجازه نداری بهش تلفن کنی یا ببینیش ...
و در حالی که روم خم می شد با لحن ترسناکی ادامه داد : سوگل باور کن تو این مسئله اصلا" شوخی ندارم ... پس به نفعته حرف گوش کنی و خودت رو به دردسر نندازی
و بعد در حالی که انگشتش به نشانه ی تهدید تکون میداد.....
بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده رهام می کنه و از اتاق می ره بیرون و در رو محکم بهم می کوبه ... از این همه بی منطقی ، ناباور به در بسته اتاقم خیره می شم ... ولی با یادآوری نگاه غم زده و افسرده فرحناز که با چه حسرتی با دیدن ما منتظر اومدن امید بود بدون این که خودم هم متوجه بشم به سرعت از اتاق می زنم بیرون و در اتاقش رو به شدت باز می کنم ...
متعجب از این رفتار من لحظاتی متعجب کنار پنجره بهت زده به من خیره می شه ولی کمی بعد با اخم ترسناکی بر سرم فریاد می زنه : فکر کردی داری چه غلطی می کنی ؟ ... برو بیرون و در رو پشت سرت ببند ...
_نمی رم نه تا وقتی که به حرفام گوش بدی ... امید اون مریضه .. سرطان پیشرفته داره ... دکترها ازش قطع امید کردن ...
دیگه نمی تونستم اشکام رو کنترل کنم
_خواهش می کنم امید اون خیلی تنهاست تنها آرزوش اینه که تو ببخشیش..
بهت زده به من خیره شده بود ... می دونستم که از شنیدن حرفام شوکه شده ... کمی که گذشت در حالی که سعی می کرد خونسردی اش رو حداقل جلوی من حفظ کنه پشت به من کنار پنجره ایستاد :خیلی زود حرفایی که بهت زده بودم رو فراموش کردی ... گفتم دیگه نمی خوام حرفی ازش توی این خونه بشنوم ... پس قبل از این که پشیمون بشی برو بیرون ...
ناباور از این همه بی احساسی با گریه فریاد زدم : تو بی رحم ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم ... ازت متنفرم امید ... ازت متنفرم ...
با شنیدن حرفام با صورتی کبود از خشم به طرفم برگشت ولی قبل از این که دستش بهم برسه جیغی می کشم و از اتاق بیرون می زنم و به سرعت پشت سرور خانم که سراسیمه از فریادهای ما بالا اومده بود مخفی می شم ... امید با صورت کبود در حالی که نگاه ترسناکش رو به من دوخته جلوی در اتاقش ظاهر می شه :سرور خانم شما دخالت
و در حالی که به طرفم قدم بر می داشت اضافه کرد : می خوام امشب بی رحمی رو بهش نشون بدم تا کاملا" ازم متنفر بشه ... بیا اینجا زود ... قبل از این که اون روی سگم بالا بیاد ... مگه نشنیدی چی گفتم ؟ ...
سرور خانم گیج و سردرگم از حرفای ما فریاد زد : بس کنید ... خجالت نمی کشید مثل سگ و گربه به جون هم افتادید ... این کارا چیه که می کنید
و در حالی که دست امید رو گرفته بود و اونو به زور به طرف اتاقش می کشید به من هم اشاره می کرد خودم رو یه جایی گم و گور کنم ... امید با چشای از حدقه دراومده و سرخ از خشم نگاه ترسناکی بهم انداخت و به طرف اتاقش به راه افتاد ... با بسته شدن در اتاقش من هم روی زمین وسط راهرو نشستم و اجازه دادم اشکام صورت خیس ام رو خیس تر کنند ... صدای هق هقم به حدی بلند بود که مطمئنا" به گوش امید هم می رسید ولی تو این وضعیت اصلا" واسم مهم نبود ... فقط نیاز داشتم این بغض سنگین توی گلوم رو که از زمانی که فرحناز رو توی بیمارستان توی اون وضعیت رقت انگیز دیده بودم و مثل غده ای راه نفس کشیدنم رو گرفته بود رو یه جایی خالی کنم ... پس تا جایی که تونستم زار زدم و گذاشتم صدای هق هق گریه هام فضای سرد و غمبار خونه رو پر کنه

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
بلند می شم و سرم رو بین دستام می گیرم ... سردرد بدی گرفتم که تا وقتی که قرص نخورم تمام تلاشم واسه خواب بی فایده است ... نگاهی به ساعت می کنم 3 صبحه ... آهی می کشم و پاورچین در اتاق رو باز می کنم و نگاهی به راهرو میندازم ... چراغ راهرو خاموش ... کورمال کورمال به سمت پله ها میرم و سعی می کنم بی سر و صدا برم پایین ...
حالا که قرص خوردم می فهمم چقدر گرسنمه ... همینطور که ظرف بزرگ کیک رو از یخچال بیرون میارم با خودم فکر می کنم از کی چیزی نخوردم ... از ناهار دیروز ... تازه اونم از بس استرس رفتن و ترس از این که نکنه امید از ماجرا بویی ببره رو داشتم که به غیر از چند قاشق چیزی نخوردم ... کیک رو روی میز میذارم ... انقدر گرسنمه که بدور از چشم سرور خانم تو همون ظرف می افتم به جون کیک ... همینطور که تو فکرم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با دیدن امید که به چهارچوب در تکیه داده و بهم نگاه می کنه طوری از جا می پرم که چنگال از دستم می افته و با صدا به زمین می خوره ... با خونسردی بدون توجه به من که گوشه ای از ترس خودم رو جمع کردم در حالی که به طرف قهوه ساز می ره می گه :
تو هم می خوای واست درست کنم ؟ ...
با چشایی گرد شده بهش زل می زنم ... رفتارش عجیبه به خصوص بعد از دعوای شدید سرشبمون ... قهوه ساز رو روشن می کنه و روی صندلی لم می ده و در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کنه بی تفاوت به حضور من از پنجره به باغ خیره می شه ...
با گیجی بهش نگاه می کنم ... چش شده رفتارش طوریه که انگار هیچ بحثی بینمون پیش نیومده ... با تعجب متوجه می شم هنوزم لباسای بیرون تنشه و فقط کراواتش رو دراورده پس معلومه که هیچ تلاشی واسه خوابیدن نکرده ... یعنی ممکن حرفام روش تاثیر گذاشته باشه ...
نمی دونم چقدر بهش زل زده بودم که صداش منو به خودم اورد :
یا بشین یا برو تو اتاقت ... خوشم نمیاد مثل طلبکارا بالای سرم بایستی ...
خوب پس هنوزم سر جنگ داره ... آهی می کشم و خودم رو جمع و جور می کنم ... می رم سمت قهوه جوش و دو فنجون قهوه می ریزم و روی میز میذارم و در حالی که سعی می کنم خونسردیم رو حفظ کنم روی صندلی می شینم ...
زیر چشمی نگاش می کنم کمی به جلو خم شده و با فنجون قهوه اش بازی می کنه ... همینطور که تو فکرم با گیجی بلند می شم و بشقابی کیک جلوش روی میز می ذارم ... پوزخندی می زنه و بدون این که نگام کنه می گه :
دیگه ازم متنفر نیستی ؟ ...
خجالت می کشم و در حالی که گوشه ی لبمو گاز می گیرم دوباره روی صندلیم می شینم و مثل گناهکارا سرم رو پایین میندازم ...
_حالش خوبه ؟ ...
با گیجی بهش نگاه می کنم ... نگاش هنوز به فنجون توی دستش ... می خوام بپرسم کی ولی مسخره است مشخصه که در مورد کی صحبت می کنه ...
_نه زیاد ...
با بی قراری نگاش رو به باغ می دوزه ... می دونم واسش چقدر سخته سوال بپرسه ... تا جایی که می تونم چیزایی رو که می دونستم و حرفای دکترش رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... تمام مدتی که حرف می زنم نگاش خیره به باغ ولی حرکت ناآرام مردمک چشماش می تونست اوج بی قراری و ناآرامیش رو نشون بده ...
_امید در حقیقت دکترش گفت اگه با شیمی درمانی موافقت می کرد شاید می شد کاری واسش کرد ولی خودش نخواست و حالا هم فقط سعی می کنند با مسکن و آرام بخش ها دردهاش رو تسکین بدن تا کم تر درد بکشه ...
عصبی دستش رو توی موهاش فرو می کنه و با صدای گرفته ای می گه : چرا موافقت نکرد ؟ ...
سرم و میندازم پایین ... نمی دونم می تونم حرف های فرحناز رو که باهام درد و دل کرده بود رو واسه امید تعریف کنم یا نه ؟ ... ولی با یادآوری نگاه آرزومندش تو بیمارستان احساس می کنم اگه بتونم امید رو راضی به دیدنش کنم کارم درسته ...
_امید اون بهم گفت که می دونه داره تاوان کاراش رو پس می ده ... و هیچ آرزویی تو زندگیش نداره جز این که تو اونو واسه کاراش ببخشی ...
با التماس ادامه می دم :
امید اون فقط برای دیدن دوباره تو که داره با بیماریش مبارزه می کنه ... دکترا همه ازش قطع امید کردن ... خواهش می کنم امید ... اگه نگاه حسرت بارش رو دیروز وقتی که واسه ملاقاتش رفته بودیم دیده بودی ... اون همش چشمش به در بود که تا تو به دیدنش بری ... اون فقط می خواد که تو ببخشیش ... خواهش می کنم امید فقط یک بار به دیدنش برو ...
در سکوت بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت ... از پشت نگاش کردم ... شونه های خمیده اش نشون از غم سنگینی بود که روی قلبش ... نگام به فنجون قهوه دست نخوردش خیره می مونه ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
بلند می شم و سرم رو بین دستام می گیرم ... سردرد بدی گرفتم که تا وقتی که قرص نخورم تمام تلاشم واسه خواب بی فایده است ... نگاهی به ساعت می کنم 3 صبحه ... آهی می کشم و پاورچین در اتاق رو باز می کنم و نگاهی به راهرو میندازم ... چراغ راهرو خاموش ... کورمال کورمال به سمت پله ها میرم و سعی می کنم بی سر و صدا برم پایین ...
حالا که قرص خوردم می فهمم چقدر گرسنمه ... همینطور که ظرف بزرگ کیک رو از یخچال بیرون میارم با خودم فکر می کنم از کی چیزی نخوردم ... از ناهار دیروز ... تازه اونم از بس استرس رفتن و ترس از این که نکنه امید از ماجرا بویی ببره رو داشتم که به غیر از چند قاشق چیزی نخوردم ... کیک رو روی میز میذارم ... انقدر گرسنمه که بدور از چشم سرور خانم تو همون ظرف می افتم به جون کیک ... همینطور که تو فکرم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با دیدن امید که به چهارچوب در تکیه داده و بهم نگاه می کنه طوری از جا می پرم که چنگال از دستم می افته و با صدا به زمین می خوره ... با خونسردی بدون توجه به من که گوشه ای از ترس خودم رو جمع کردم در حالی که به طرف قهوه ساز می ره می گه :
تو هم می خوای واست درست کنم ؟ ...
با چشایی گرد شده بهش زل می زنم ... رفتارش عجیبه به خصوص بعد از دعوای شدید سرشبمون ... قهوه ساز رو روشن می کنه و روی صندلی لم می ده و در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کنه بی تفاوت به حضور من از پنجره به باغ خیره می شه ...
با گیجی بهش نگاه می کنم ... چش شده رفتارش طوریه که انگار هیچ بحثی بینمون پیش نیومده ... با تعجب متوجه می شم هنوزم لباسای بیرون تنشه و فقط کراواتش رو دراورده پس معلومه که هیچ تلاشی واسه خوابیدن نکرده ... یعنی ممکن حرفام روش تاثیر گذاشته باشه ...
نمی دونم چقدر بهش زل زده بودم که صداش منو به خودم اورد :
یا بشین یا برو تو اتاقت ... خوشم نمیاد مثل طلبکارا بالای سرم بایستی ...
خوب پس هنوزم سر جنگ داره ... آهی می کشم و خودم رو جمع و جور می کنم ... می رم سمت قهوه جوش و دو فنجون قهوه می ریزم و روی میز میذارم و در حالی که سعی می کنم خونسردیم رو حفظ کنم روی صندلی می شینم ...
زیر چشمی نگاش می کنم کمی به جلو خم شده و با فنجون قهوه اش بازی می کنه ... همینطور که تو فکرم با گیجی بلند می شم و بشقابی کیک جلوش روی میز می ذارم ... پوزخندی می زنه و بدون این که نگام کنه می گه :
دیگه ازم متنفر نیستی ؟ ...
خجالت می کشم و در حالی که گوشه ی لبمو گاز می گیرم دوباره روی صندلیم می شینم و مثل گناهکارا سرم رو پایین میندازم ...
_حالش خوبه ؟ ...
با گیجی بهش نگاه می کنم ... نگاش هنوز به فنجون توی دستش ... می خوام بپرسم کی ولی مسخره است مشخصه که در مورد کی صحبت می کنه ...
_نه زیاد ...
با بی قراری نگاش رو به باغ می دوزه ... می دونم واسش چقدر سخته سوال بپرسه ... تا جایی که می تونم چیزایی رو که می دونستم و حرفای دکترش رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... تمام مدتی که حرف می زنم نگاش خیره به باغ ولی حرکت ناآرام مردمک چشماش می تونست اوج بی قراری و ناآرامیش رو نشون بده ...
_امید در حقیقت دکترش گفت اگه با شیمی درمانی موافقت می کرد شاید می شد کاری واسش کرد ولی خودش نخواست و حالا هم فقط سعی می کنند با مسکن و آرام بخش ها دردهاش رو تسکین بدن تا کم تر درد بکشه ...
عصبی دستش رو توی موهاش فرو می کنه و با صدای گرفته ای می گه : چرا موافقت نکرد ؟ ...
سرم و میندازم پایین ... نمی دونم می تونم حرف های فرحناز رو که باهام درد و دل کرده بود رو واسه امید تعریف کنم یا نه ؟ ... ولی با یادآوری نگاه آرزومندش تو بیمارستان احساس می کنم اگه بتونم امید رو راضی به دیدنش کنم کارم درسته ...
_امید اون بهم گفت که می دونه داره تاوان کاراش رو پس می ده ... و هیچ آرزویی تو زندگیش نداره جز این که تو اونو واسه کاراش ببخشی ...
با التماس ادامه می دم :
امید اون فقط برای دیدن دوباره تو که داره با بیماریش مبارزه می کنه ... دکترا همه ازش قطع امید کردن ... خواهش می کنم امید ... اگه نگاه حسرت بارش رو دیروز وقتی که واسه ملاقاتش رفته بودیم دیده بودی ... اون همش چشمش به در بود که تا تو به دیدنش بری ... اون فقط می خواد که تو ببخشیش ... خواهش می کنم امید فقط یک بار به دیدنش برو ...
در سکوت بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت ... از پشت نگاش کردم ... شونه های خمیده اش نشون از غم سنگینی بود که روی قلبش ... نگام به فنجون قهوه دست نخوردش خیره می مونه ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
با دلهره به جلو خم می شم و با دیدن سینه اش که به آرامی بالا و پایین می ره نفس راحتی می کشم و دوباره به صندلی تکیه می دم ... چقدر رنجور و ضعیف شده ... از اون شب که با امید صحبت کردم چند هفته گذشته ... تو این مدت بعضی روزها که دکترش اجازه می داد ساعت ها کنارش می نشستم و به درد و دل هاش گوش می دادم ... ولی حالا ... با افسوس نگاش می کنم ... انگار بهم الهام شده که این روزها آخرین روزهای با هم بودنمون و نگاه دکتر هم مهر تاییدی به افکار من ...
با صدای باز شدن در اتاق به عقب برمی گردم ... با صدایی گرفته می گه : حالش چطوره ؟ ...
سرم رو با تاسف تکون می دم ... با شنیدن صدای امید چشای فرحناز باز می شه و به امید نگاه می کنه ... سعی می کنه دستش رو تکون بده و به سختی می گه : می خوام باهات صحبت کنم بیا نزدیک تر ... سوگل می شه ...
سری تکون می دم و همینطور که بلند می شم صورتش رو می بوسم : من بیرون منتظر می مونم ...
لبخند بی رمقی می زنه : ممنونم ...
وقتی می خوام از در برم بیرون امید رو می بینم که به آرامی و با محبت کنارش روی تخت می شینه و دستاش رو توی دست خودش می گیره ... لبخندی از سر آسودگی می زنم و از اتاق خارج می شم ...
***
سرور خانم با صدای سوزناکی در حال خواندن قرآن ... ولی نگاه من به انگشتر توی دستمه ... یک هفته گذشته ... هنوزم باورش واسم سخته ... اون روز که از اتاق بیرون رفتم هیچ فکرشو نمی کردم که فرحناز می خواد در این مورد با امید صحبت کنه ... همون شب امید به اتاقم اومد و آخرین خواهش فرحناز رو باهام در میون گذاشت و خیلی سرد و جدی در سکوت منتظر جوابم شد ... چقدر دلم می خواست تو چشاش نگاه کنم و بگم ای کاش این خواهش تو بود نه فرحناز ... ای کاش تو به خاطر اجبار نمی خواستی باهام ازدواج کنی ... ای کاش تو عاشقم بودی و این حرف دل خودت بود ولی ... جوابی ندادم ... در هر صورت چه اهمیتی داشت ... امید بارها و بارها بهم گفته بود که اختیار زندگیم دست اونه ... بارها روی این موضوع تاکید کرده بود ...اگر من مخالف این ازدواج اجباری می شدم اون به نظر من احترامی می گذاشت ... نه ... پس چه بهتر که خودم رو بیشتر به حقارت نمی کشوندم و سرنوشت به قمار باخته خودم رو همینطور که بود پذیرا می شدم ... پس سکوت کردم ...
امید کلافه از سکوت من صورتم رو به طرف خودش برگردوند : می دونم واست سخته ولی می گی چی کار کنم ؟ ... تمام این سال ها فکر می کردم که ازش متنفرم ... تمام این سال ها سعی کردم فراموش کنم که مادری دارم ... ولی نشد ... سوگل متاسفم ... ولی من چاره دیگه ای ندارم ... نمی خوام این دم آخری دلشو دوباره بشکونم ... تمام این سال ها زجرش دادم ولی الان ... دیگه نمی تونم ...
میون حرفش پریدم و با بغضی که سعی به فرو خوردنش داشتم گفتم : امید نمی خوام چیزی بشنوم ... هر طور که خودت صلاح می دونی ... در هر صورت من که حق مخالفت ندارم ...
نگاه رنجیده اش رو ازم گرفت و با لحن سردی در حالی که به طرف در می رفت گفت : فردا صبح آماده باش وقت گرفتم واسه عقد ...
پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند و در رو محکم به هم کوبوند و از اتاق بیرون رفت ...
هه وقت گرفتم واسه عقد ... آهی می کشم و در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شده بود با خودم می گم : پس درست فکر کرده بودم ... نظر من هیچ وقت واسش مهم نبود ... اون حتی قبل از این که باهام صحبت کنه وقت هم گرفته بود ... پس این نمایش مسخره رو واسه چی راه انداخته بود ... به گریه می افتم ... کاش واقعا" دوسم داشت ... کاش ...
سرور خانم قرآن رو می بوسه و در حالی که فاتحه ای می خونه آهی می کشه و به طرف آشپزخونه می ره ... زانوهام رو تو بغلم جمع می کنم و با غصه سرمو رو زانوهام میذارم ... اصلا" باور کردنی نیست دقیقا" همون روز عقدمون ... وقتی با امید بعد از عقد به بیمارستان میریم چشمای فرحناز از خوشحالی برق می زد ... منو در آغوش گرفت و با صدای ضعیفی بهم گفت: می دونم خوشبخت می شی ... مطمئنم ...
ساعتی از اومدنمون از بیمارستان نمی گذشت که تماس گرفتن و گفتن فوت کرده ... توی این یک هفته امید تمام وقت دنبال کارهای مربوط به فرحناز بود ... طبق وصیتش تمام هزینه های مراسم و قسمت اعظم ثروتش به چند موسسه خیریه داده شد ... امید رو خیلی کم می دیدم و شب ها فقط از باز و بسته شدن در اتاقش متوجه اومدنش می شدم ... آهی می کشم و با افسردگی بلند می شم و به سمت اتاقم می رم ...
با نوازش دستی روی موهام خواب آلود چشام و باز می کنم ... اون اینجا چیکار می کنه ؟ ... آروم بلند می شم و با گیجی می گم :
چیزی شده ؟...
لبخند خسته ای می زنه و می گه :
نه ... ولی دیگه خواب بسه ... شنیدم از ظهر خوابیدی ... بهتره بلند شی ...
بی حوصله سری تکون می دم و منتظر نگاش می کنم تا از اتاق بیرون بره ... انگار اونم متوجه نگام می شه ولی با نیشخندی خودشو روی تخت میندازه و با شیطنت دستاشو به طرفم دراز می کنه ... حرصم می گیره با خودش چی فکر کرده ... وقتی منو نمی خواد انتظار داره هر وقت که اراده کرد مثل عروسکی خودم و تو آغوشش بندازم ... بی توجه بهش به اون طرف تخت می رم تا بلند شم ...
_کجا خانم خانما ؟ ...
سعی می کنم دستاش رو از دور کمرم باز کنم :
ولم کن امید ... دیوونه شدی ؟ ...
بی توجه به تقلام منو تو آغوشش می کشه و همانطور که دراز کشیده سرم رو روی سینه اش می ذاره ... شروع می کنم به دست و پا زدن و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم ... انگار مقاومتم عصبانیش کرده ... می چرخه و در حالی که روم دراز می کشه دستام رو بالای سرم نگه می داره و با غضب تو چشام براق می شه :
چته ؟ ... این کارا یعنی چی ؟ ...
منم با عصبانیت تو چشاش زل می زنم :
ولم کن ... اصلا" منظور خودت از این کارا چیه ؟ ...
پوزخندی می زنه و با لبخند حرص درآوری می گه :
این کارام کاملا" واضحه ... یعنی من شوهرتم ... اگه بعد از یک هفته هنوز نفهمیدی دیگه اونش تقصیر من نیست ...
با لجبازی حرفشو قطع می کنم :
اصلا" هم از این خبرا نیست ... این ازدواج فقط به خاطر فرحناز بود همین ... تو که ...
صورتش رو با عصبانیت نزدیک صورتم میاره و با لحن ترسناکی در حالی که تو چشام خیره شده می گه :
خوب اگه قصدت عصبانی کردن من بود تبریک می گم خانم کوچولو چون کاملا" موفق شدی ولی واست گرون تموم می شه ...
قبل از این که بخوام عکس العملی نشون بدم داغی لباش رو روی لبام حس می کنم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
... وقتی که بالاخره رهام می کنه با خشمی که هنوز مهار نشده شروع می کنه به باز کردن پیراهنش :
حالا درسی بهت می دم که واسه همیشه یادت بمونه که من شوهرتم و تو حق اعتراض نداری ...
با وحشت بهش نگاه می کنم که در حال درآوردن پیراهنش ... با بدنی لرزان ازش فاصله می گیرم ... امید با دیدن این صحنه به طرفم خیز برمی داره ... جیغی می کشم و گوشه دیوار کز می کنم ... دستش رو به طرفم دراز می کنه و با آرامش دلهره آوری می گه :
زود بیا این جا سوگل ... باور کن هر چی عصبانی ترم کنی به ضرر خودته ...
بی توجه بهش تکونی به خودم می دم و با ترس سعی می کنم تخت رو دور بزنم ... انگار این بی محلیم واسش گرون تموم می شه توی یه چشم برهم زدن به طرفم میاد و از پشت می گیرتم ...
با لکنت به التماس می افتم :
امید تو رو خدا خواهش می کنم این کار رو باهام نکن ...
_خفه شو سوگل خفه شو ... نمی خوام صداتو بشنوم ...
هق هقم فضای اتاق رو پر می کنه :
تو رو خدا امید اذیتم نکن ... تو که منو نمی خوای ... خواهش می کنم ...
_چی ؟
منو به دیوار می چسبونه :
به من نگاه کن سوگل ... مگه با تو نیستم ...
از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم ... در حالی که روم خم شده می گه :
از چی حرف می زنی هان ؟ ...
با ترس نگاش می کنم ...
با بی صبری تکونم می ده : جوابمو بده کی گفته من تو رو نمی خوام ها ؟ ...
با چشایی گرد شده بهش نگاه می کنم ... خودش از چی حرف می زد ...
نمی دونم تو چهره ام چی دید که سری تکون می ده و در حالی که آهی می کشه منو به طرف تخت می بره ... با دیدن این وضعیت دوباره از ترس اشکام شروع می کنند به باریدن ...
_نه ... نه ... امید خواهش می کنم ...
_هییسسس ... بس کن سوگل ... مگه با تو نیستم ... بشین ... گفتم بشین ...
با وحشت می شینم و گوشه تخت کز می کنم ... سعی می کنم به بالا تنه لختش نگاه نکنم ... انگار خودش هم متوجه شده ... به طرف لباسش می ره و شروع می کنه به پوشیدنش ... سرم همچنان پایینه ... وقتی دوباره به طرفم برمی گرده با وحشت خودم رو بالا می کشم و سعی می کنم خودم رو از دسترسش دور کنم ... جلوی پام کنار تخت زانو می زنه و به آرامی می گه :
_کاریت ندارم سوگل ... قسم می خورم فقط می خوام باهات حرف بزنم ... باشه ... حالا بیا نزدیک تر ... سوگل نشنیدی چی گفتم ؟ ... آفرین دختر خوب ... حالا بهم بگو چرا فکر می کنی من نمی خوامت ها ؟ ...
با چشای از حدقه دراومده بهش نگاه می کنم ... از این رفتاراش گیج شدم ... نمی دونم منظورش از این کارا چیه ... دستش رو جلو میاره نفسم و حبس می کنم و با وحشت خودم رو عقب می کشم ... آهی می کشه و می گه :
سوگل تا حالا شده من زیر قولم بزنم ... آره ؟ ...
جوابشو نمی دم ... ولی وقتی با سماجت بهم خیره می شه به ناچار سرمو تکون می دم ...
_خب حالا من قول می دم که کاریت نداشته باشم ... به شرطی که مثل یه دختر خوب جوابمو بدی ... چرا فکر می کنی نمی خوامت ؟ ...
با بغض و صدایی که به زور شنیده می شد بدون این که نگاش کنم بالاجبار می گم :
تو منو دوست نداری ... من واست هیچ اهمیتی ندارم ... تو هیچ وقت به نظر من ...
ولی قبل از این که بتونم حرفم رو ادامه بدم خودم رو تو آغوشش می بینم که در حالی که بوسه ای به سرم می زنه با خنده می گه :
خدای من توی اون کله کوچولوت چی میگذره ؟ ... فکر می کنی اگه دوست نداشتم چرا سفرم رو توی ایران این همه مدت عقب انداختم ... چرا تمام اون مدت توی اون قمارخونه شهناز رو تحمل کردم و پا به پای اون توی نقشه ی کثیفی که واسم کشیده بود همراهیش کردم ... چرا تمام مدتی که توی این خونه بودی خودم رو توی کار غرق کردم تا به قولی که به تو دادم عمل کنم ... واقعا فکر می کنی اینا دلیل واسه دوست داشتن تو نیست ...


با گیجی همینطور که سرم توی آغوشش می پرسم : قول ؟ ...
سرمو بالا می گیره و با لبخند می گه :
آره قول ؟ یادت نیست ؟ ... همون شب اول توی هتل ... با اون چشای اشکی بهم گفتی که می خوای واسه آیندت خودت تصمیم بگیری ... ازم قول گرفتی که بذارم اون طوری که دوست داری زندگی کنی ؟ ... درسته که من یه خرده تو این جور مسائل سختگیرم ...
و با دیدن طرز نگاهم با خنده ادامه می ده :
باور کن سوگل در مورد تو من خیلی نرمش نشون دادم ... می تونم قسم بخورم که هر کس دیگه ای بود این همه ملایمت از خودم نشون نمی دادم ...
آهی می کشه و با مهربانی دوباره منو تو آغوشش می گیره و زمزمه وار می گه :
همه چی از اون روز بارونی شروع شد …. وقتی بلند شدی و به طرف ماشین نگاه کردی یه لحظه با دیدنت با اون سر و وضع و موهای پریشون و خیس که روی شونه هات ریخته شده بود انگار مسخ شدم ... یه حس عجیبی تمام وجودم رو گرفت یه حسی که تا مدت ها واسم ناشناخته بود و سعی می کردم ازش فرار کنم ... یه حسی که هرگز قبلا" تجربش نکرده بودم ...
با بهت از حرفایی که ازش می شنیدم تو آغوشش ماتم برده بود ... کمی گذشت تا دوباره صدای گرفته اش رو شنیدم :
خودمم نفهمیدم چی شد که وقتی به خودم اومدم متوجه شدم پشت در اون قمارخونه ام ... ساعت ها زیر بارون توی ماشین نشستم و با کلافگی سعی کردم با اون حس تازه ای که داشت تمام وجودم رو می گرفت مبارزه کنم ... بعد از کلی کلنجار رفتن به خودم گفتم فقط یه بار ... فقط یه بار می رم تو و عطش کنجکاویم رو فروکش می کنم ... ولی نشد ...
ساعت ها اون جا می نشستم و با خشم نگاه های هیز و کثیفی که مدام اندام تو رو می کاویدند رو زیر نظر می گرفتم و به سختی با این میل که بلند شم و اون جا رو به آتیش بکشونم مبارزه می کردم ... کم کم با زیر نظر گرفتن میز قمار و رفتارهای شهناز متوجه شدم که اون چه آدم کثیف و حقه بازیه و چه نقشه ای توی سرش داره ... اون جا بود که فهمیدم شاید تنها راه به دست اوردن تو همین باشه ... پس با اون شهناز کثافت وارد بازی شدم ...
خودم رو ازش جدا می کنم و نگاه بهت زدمو بهش می دوزم ... نیشخندی به چهره ام می زنه و با لذت ادامه می ده :
می دیدم به خاطر پولایی که وسط می ذارم چشاش برق می زنه ... همه رو می دیدم و لذت می بردم ... لذت از اینکه دارم به هدفم نزدیک تر می شم ... وقتی که تمام اموالش رو باخت اونجا بود که اون پیشنهاد رو بهش دادم ...
با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ...
آروم با دستش سرم رو به عقب هل می ده و در حالی که چشم غره ای نثارم می کنه می گه :
پس می بینی که واسم اهمیت داشتی که با وجود این که واسه برگشت خیلی عجله داشتم و فقط واسه فروش بعضی از املاک پدریم اومده بودم ایران سفرم رو عقب انداختم و موندم تا تو رو مال خودم کنم ...
با ناباوری گفتم :
_پس چرا اون شب در مورد ازدواجمون گفتی مجبور شدی ؟ ...
با مهربانی بوسه ای به موهام زد و گفت :
می تونم قسم بخورم که درخواست فرحناز آرزوی قلبیم بود ... ولی می خواستم زمانی باشه که تو هم بهم علاقمند شده باشی ... اگه به خاطر فرحناز نبود هر چقدر طول می کشید صبر می کردم تا تو رو عاشق خودم کنم ... ولی تو اون شرایط چاره ای دیگه ای نداشتم... و با شیطنت ادامه داد:
می خواستم صبر کنم تا عاشقم بشی و بعد باهات عروسی کنم ولی حالا که تو خانم کوچولوی خودم شدی دیگه نمی تونم منتظر بمونم تا عاشقم بشی ...
با دیدن صورت سرخم خنده ای می کنه و با مهربانی و عشق زیر گوشم زمزمه کرد :
سوگل کاری می کنم که به زودی عاشقم بشی ... بهت قول می دم ...
در حالی که از ذوق این اعتراف نمی دونم چی کار کنم با خنده ی شیطنت آمیز می گم :
ولی من عاشقت هستم امید ...
خنده ای می کنه و در حالی که من هنوز تو آغوششم روی تخت دراز می کشه و در حالی که روم خم می شه با شیطنت می گه :
خوب پس نیازی به صبر ندارم درسته سوگل ؟ ...


پایان

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group