چت رومclose
قمارسرنوشت جلد اول - 3
قمارسرنوشت  جلد اول - 3

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
سرمو میذارم روی میز و بی حوصله به غرولندهای سرور خانم گوش می دم ... بگم خدا چیکارت کنه امید که باعث می شی من واسه هر کاری به غلط کردن بیفتم ... یعنی واسه یک کلاس رفتن ببین تا الان چقدر واسم شرط گذاشته ... من که می دونم تمام کارهاش واسه اینه که من رو از صرافتش بندازه ولی کور خوندی امید خان این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ...
سرم رو با افسردگی بلند می کنم و با التماس به سرور خانم که لیوان بزرگ شیری روی میز میذاره می گم : سرور خانم باور کنید نمی تونم همین یه ساعت پیش سوپ خوردم ... تازه الان وقت شام ... دیگه نمی تونم
مادرانه نگام می کنه و می گه : آخه دخترم یه نگاه به خودت بنداز زیر چشت به اندازه یک بند انگشت گود افتاده ... صورتت زرده ... هنوز جون نداری دو قدم راه بری ... تازه مگه از ظهر به این ور به غیر از همون 2 قاشق سوپ چی خوردی ها ؟ ...
دوباره با لجبازی سرم رو میذارم روی میز و هیچی نمی گم ... سرور خانم که دیگه با اخلاقم آشنا شده با حرص بلند می شه و در حالی که از آشپزخونه بیرون می ره می گه : باشه خودت می دونی ولی بعدا" خودت باید جوابگو باشی..من جواب امید رو نمیدم
این یعنی یک تهدید خاموش ... آهی می کشم ... نگاهی به لیوان شیر میندازم حتی از فکر خوردنش احساس تهوع می کنم ... از جا بلند می شم و همونطور که از آشپزخونه بیرون می رم چشم می خوره به سرور خانم که جلوی در سالن در حال صحبت با امید ... با حرص بهش نگاه می کنم ... حتی مهلت نداده که امید بیاد توی خونه همون جلوی در داره زیر آب منو می زنه ... سنگینی نگاه سرزنشگر امید باعث می شه چشم از سرور خانم بردارم ... سرور خانم هم با دیدن من تو یک چشم برهم زدن ناپدید می شه ... و من می مونم و امید که همچین با اخم بهم زل زده که کم مونده همینجا خودم و خیس کنم ... خدا لعنتت کنه سرور خانم.... نه چرا سرور خانم بیچاره همه ی این آتیشا از گور این امید بلند می شه ... تو دلم در حال خط و نشان کشیدن واسه ی امیدم که صدای سرزنشگرش در حالی که از پله ها بالا می ره می شنوم : خوب انگار تو هیچ عجله ای واسه ثبت نام نداری ... باشه بهتر میذارم واسه بعدا" که تو هم حالت بهتر بشه ...
یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم صدای جیغم رو تو خودم خفه کنم ..
***
سرور خانم تلفن رو سرجاش گذاشت و گفت : امید بود گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالت تا واسه خرید برین بیرون ... گفت حاضر شی تا بیاد ...
می پرم یک بوس محکم ازش می گیرم و با خوشحالی از پله ها می رم بالا ... این یعنی رفتن به کلاس قطعی شده ... آخ جون ...
جلوی فروشگاه بزرگی ماشین رو نگه میداره ... با کنجکاوی پیاده می شم ... قبلا" اینجا نیومده بودم ... داخل فروشگاه طبق معمول امید با وسواس شروع به انتخاب لباس واسه من می کنه ... ولی من در عوض نگام متوجه فروشنده زیباییه که چشم از امید بر نمی داره ... کنار امید می ایستم و نگاه خیره ام رو می دوزم تا شاید از رو بره ... ولی زهی خیال باطل ... دلم می خواد چشاشو از کاسه درآرم ... دختره پررو ...
انقدر در حال حرص خوردنم که با تکانای امید به خودم میام ... سرمو بالا می گیرم ... با تعجب بهم می گه : حالت خوبه ؟ یه ساعت دارم صدات می کنم ... برو اینا رو بپوش ببینم اندازه ات یا نه ؟
همینطور که به طرف اتاق پرو می رم نگاهی به لباسا میندازم ... همشون بلوز و شلوارای پوشیده ان ... می دونم که از قصد اینا رو انتخاب کرده تا وقتایی که می خوام برم کلاس اینا رو بپوشم ... گاهی از این همه تعصبش تعجب می کنم ... این همه سال زندگی تو امریکا ... واقعا" عجیبه ...
ضربه ای به در می خوره ... این یعنی در رو باز کن تا من نظر بدم ... آهی می کشم و در رو باز می کنم ...
نگاه دقیقی به سرتاپام میندازه ... با نارضایتی لباشو به هم فشار میده و می گه :
نمی دونم چرا هر چی واست انتخاب می کنم تو تنت انقدر جلوه داره ... خیلی تو چشمی ... نه اینو درآر یکی دیگه واست میارم ...
بدون هیچ حرفی در رو می بندم و با افسوس به لباس توی تنم نگاه می کنم ... خیلی خوش دوخت و شیکه ... دستی به پارچه لطیفش می کشم و با حسرت درش میارم ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
بیرون فروشگاه چشم می افته به مغازه اسباب بازی فروشی ... ناخودآگاه پا شل می کنم ... صدای امید رو که داره بسته های خرید و توی ماشین میذاره از پشت سرم می شنوم :
چرا نمیای ؟...
بی توجه بهش با علاقه به عروسک های پشت ویترین زل می زنم ... انقدر محو تماشاشونم که وقتی سرمو بالا می گیرم تازه متوجه امید می شم که با لبخند زیبایی بهم زل زده ... از خجالت سرمو میندازم پایین و می گم :
متاسفم .. حواسم نبود ... معطل شدی ؟ ...
بی هیچ حرفی دستم رو می گیره و داخل مغازه می کشونه ... تعجب می کنم ... قبل از این که بخوام اعتراضی کنم امید به فروشنده که با لبخند جلو اومده عروسکی نشون می ده و ازش می خواد که واسمون بیاره ... شاخ درمیارم همون عروسکیه که پشت ویترین چشم خودم رو گرفته بود ... اون چطوری فهمید ؟ ... با تعجب بهش نگاه می کنم ... هنوز اون لبخند زیبا گوشه لبشه ... عروسک رو حساب می کنه و میده دستم ... هنوز بهت زده نگام بهش ... با شیطنت زیر گوشم زمزمه می کنه :
اگه عروسک دیگه ای هم می خوای بگو تا واسه خانم کوچولوم بخرم ...
خجالت می کشم عروسک رو با لذت بغل می کنم ضربه آرامی به بازوش می زنم و می گم : امید ....
ماشین رو کنار خیابون پارک می کنه و می گه : همین جا بشین تا من کارم رو انجام بدم و بیام ... سری تکون می دم و با کنجکاوی نگاهی به اطراف میندازم ... بیشتر ساختمان های اطراف آپارتمان های مسکونی اند ... امید رو می بینم که به اون طرف خیابون می ره و زنگ یکی از آپارتمان ها رو می زنه ...
نگاش می کنم چقدر خوش قیافه و خوش تیپه ... همون لحظه در آپارتمان باز می شه و دختری بلوند و بسیار زیبا از در بیرون میاد و با لبخند با امید دست می ده ... جایی که من هستم توی تاریکی فرو رفته ولی امید و اون دختر بلوند کاملا" در روشنایی قرار دارند ... انگار یکی به دلم چنگ می زنه ... چقدر به هم میان ... نمی دونم امید چی گفت که دختر خنده ای مستانه می کنه صدای خندش باعث می شه بغض کنم ... چقدر احمق بودم که فکر می کردم شاید امید دوسم داره ... سرم رو مثل کبک کرده بودم زیر برف ... معلوم بود که با این همه دخترای لوند و زیبا دور و بر امید اون هیچ وقت حتی گوشه چشمی هم منو نگاه نمی کنه ... ولی آخه دلیل این کارای امید چیه ؟ اگه منو نمی خواد چرا منو با خودش اورده اینجا ؟ اون که سرش به کارای خودش گرمه دیگه چه نیازی به من داره ؟ ... پس بگو علت این که آقا هیچ وقت سرشب خونه نیست چیه ؟ ... معلومه سرش جای دیگه گرمه ... اشک تو چشام جمع می شه ... کاش واسم روشن می کرد که چرا باهام این رفتار رو می کنه ...
انقدر در حال خودخوریم که با صدای باز و بسته شدن در ماشین به خودم میام ... خدا رو شکر که انقدر تاریکه که امید متوجه چشای سرخم نمی شه ... چند پرونده رو روی صندلی های عقب می ذاره و می گه : متاسفم معطل شدی ... فکر نمی کردم انقدر طول بکشه ...
بدون این که جوابشو بدم توی دلم می گم : معلومه که فکر نمی کردی انقدر گرم صحبت و بگو و بخند با اون دختره بودی که مطمئنم اصلا" وجود منو تو ماشین فراموش کرده بودی ...
همونطور که که داره ماشین رو روشن می کنه با کنجکاوی نگام می کنه و می گه : چیزی شده ؟ ...
سرمو تکون می دم : نه فقط خسته ام همین ...
در حالی که مطمئنم باور نکرده سری تکون می ده و با نگاه مشکوکی می گه : باشه الان می ریم خونه ...
تا رسیدن به خونه هر دو سکوت کردیم ... من به فکر ساده لوحی و حماقت خودمم ولی اون چی ؟ ... زیر چشمی نگاش می کنم با اخمای درهم در سکوت به جاده زل زده ... یعنی ممکنه تو فکر اون دختر بلوند زیبا باشه ؟ ...
دارم به سرور خانم تو چیدن میز کمک می کنم که صداشو می شنوم ...
سوگل بیا کارت دارم ...
بدون این که جوابشو بدم سرمو از تو آشپزخونه بیرون میارم و نگاش می کنم ... یه اخم می کنه و می گه :
چرا جواب نمی دی ؟ ... اونجا وایسادی که چی ؟ ... بیا اینجا کارت دارم ...
دلم می خواد کلشو بکنم ... هنوزم ازش دلگیرم ... بی هیچ حرفی کنارش روی مبل میشینم و سرمو میندازم پایین ...
خم می شه و در حالی که تو چشام نگاه می کنه می گه : چیزی شده ؟ یکی دو روزه خیلی پکری ؟ ...
سرمو تکون می دم ولی بازم حرفی نمی زنم ...
دستشو میذاره زیر چونه ام و با اخم می گه :
هنوز نفهمیدی از این که سوالی بپرسم و جوابی نشنوم چقدر متنفرم ...
سعی می کنم دستشو از چونه ام جدا کنم ولی محکمتر می گیره :
این کارا معنی ش چیه ؟ ...
_منظورتو نمی فهمم؟!
با تمسخر لبخندی می زنه و می گه :
خوب خدا رو شکر زبونت سالمه سرشب که جواب سلامم رو ندادی کمی نگرانت شده بودم ...
لبمو گاز می گیرم و با صدای آرومی می گم :
من سلام کردم حتما" متوجه نشدی ؟ ...
_جدی ؟ ... باشه قبول ... حالا دیگه مطمئن شدم از دست من ناراحتی ... کاری کردم ، حرفی زدم که خودم خبر ندارم آره ؟ ...
سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... اصلا" چیزی ندارم که بگم ... بگم چی ... بگم چون تو منو دوست نداری و با دخترای خوشگل در ارتباطی من دارم از حسادت و ناراحتی دق می کنم ... بگم اگه تا الان فرار نکردم و تمام امر و نهی هات رو به جون خریدم فقط به خاطر علاقه ای که بهت دارم ... بگم انقدر عاشقتم و دوستت دارم که از نگاه دخترا بهت آرزوی مرگ می کنم ... چی بگم که نگفتنم بهتره ...
آهی می کشم و تازه متوجه امید می شم که موشکافانه منو زیر نظر گرفته ... هول می شم و سریع از جام بلند می شم ....
عصبی می گه : کجا ؟ ...
_می خوام برم به سرور خانم کمک کنم ؟ ...
_لازم نکرده یعنی تا وقتی که جواب سوال منو ندادی هیچ جا نمیری ...
به ناچار می شینم و می گم : چه سوالی ؟ ...
_ازت پرسیدم از دست من دلخوری یا نه ؟...
خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : معلومه که نه ... اصلا" چرا چنین فکری کردی ؟ ...
با تمسخر می گه : از اون جایی که مثل دختر بچه های لوس باهام قهر کردی و حرف نمی زنی
عصبی زل می زنه تو چشام و ادامه می ده : ببین سوگل خودت می دونی که چقدر از این کارا متنفرم ... پس یا علت ناراحتیتو بهم بگو یا همین جا این مسخره بازی ها رو تمومش کن ...
همیشه همینه ... حرف حرف خودشه ... اون دستور می ده و من مجبورم اطاعت کنم ... به یاد اون روز و صدای خنده های مستانه اون دختر می افتم ... همه خوش اخلاقی ها و بگو بخندش با دیگرانه ولی تمام اخم و تخم و تحکم هاش واسه من بدبخت که واسه هر کاری باید قبلش ازش اجازه بگیرم و کلی التماس کنم ... معلومه که من واسش ارزشی ندارم اگه ارزشی داشتم رفتارش با من غیر از این بود ... بغض می کنم و چشام پر آب می شه .... نه نباید گریه کنم ... نمی خوام دلش واسم بسوزه ... سعی می کنم بغضم رو فرو ببرم ولی قبل از این که موفق بشم سرمو دوباره بالا میگیره و عصبی می گه : الان این اشکا واسه چیه ؟ ....
چی می تونستم بگم ... بالاجبار سرم رو تکون می دم و با صدای لرزانی می گم : فقط دلم گرفته همین
و قبل از این که بتونم جلوی خودم رو بگیرم قطره اشکی از گوشه چشمم پایین می افته

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
رنگ نگاش عوض می شه ... با تاسف دستشو جلو میاره و اشک رو از روی صورتم پاک می کنه ولی انگار تماس دستاش باعث می شه قطرات بیشتری اشک راه خودشون و باز کنن و پایین بیان و هنوز لحظه ای نمی گذره که تمام صورتم خیس خیس می شه ...
لبخند غمگینی می زنه و در حالی که منو تو آغوشش می کشه زیر گوشم زمزمه می کنه : حالا من باید با این دختر کوچولوی لوس که مثل ابر بهار داره گریه می کنه چی کار کنم ها ؟
همینطور که چونه ش روی سرم و پشتم رو نوازش می کنه و می گه : می خوای بریم بیرون کمی دور بزنیم تا حالت بهتر شه آره می خوای ؟ ...
سرمو تکون می دم ... کاش می تونستم بهش بگم که من فقط تو رو می خوام اون هم فقط فقط واسه خودم ... ولی حیف ...
صدای سرور خانم از آشپزخونه بلند شد که واسه شام صدامون می زد ... تکونی می خورم و از آغوشش بیرون میام و شروع به پاک کردن اشکام می کنم ... با چهره ی درهم از روی میز کنارش دستمالی بر می داره و در حالی که صورتمو به طرف خودش برمی گردونه آروم آروم شروع به پاک کردن اشکام می کنه ... آهی می کشم و سعی می کنم قبل از این که رسوا شم از کنارش بلند شم ....
_صبر کن ...
جعبه کوچکی از روی میز بر می داره و با مهربانی می گه : با این که نمی دونم چرا ناراحتی
_ اما من که گفتم....
میون حرفم می پره و می گه : آره می دونم دلت تنگ شده ... در هر صورت این رو واسه آشتی کنون واست خریدم
و در حالی که دوباره منو روی مبل می نشوند گفت : بازش کن ببین خوشت میاد یا نه ...
متعجب از رفتار عجیبش جعبه رو با دستای لرزان می گیرم و درشو باز می کنم ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... امشب چش شده بود اگه قبلا" بود قند توی دلم آب می شد و با خودم چه رویاهایی نمی بافتم ولی الان ... واقعا" منظورش از این رفتارای دوگانه چی بود ؟ ... یعنی من واسش چی بودم یک حیوون خونگی که گاهی اوقات از سر ترحم دست نوازشی به سرش می کشید ...
_خوشت نیومد ؟ ...
دوباره نگام رو به گردنبند برلیان ظریف داخل جعبه می دوزم ... خیلی زیبا بود خیلی ... و بدون شک خیلی هم گرون ...
_چرا خیلی قشنگه ....
خودم هم از صدام که بدون احساسی این جمله رو ادا کرد جا خوردم ... امید لحظه ای سکوت کرد ولی بعد گردنبند رو از جعبه دراورد و در حالی که موهای پریشونم رو از روی گردنم کنار می زد خودش اونو به گردنم بست ... زیر گوشم زمزمه کرد : آشتی ؟ ...
سرم رو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که منو به طرف خودش برمی گردونه پیشونیم رو می بوسه و می گه : مرسی ....
_چقدر جذابه, معلومه از اون مایه داراس ... عجب ماشینی ... یعنی منتظر کیه ؟ ...
آروم از در بیرون میام و نگاهی به جایی که ادوارد،راننده شرکت همیشه می ایسته میندازم .... عجیبه برخلاف همیشه که قبل از تعطیلی کلاسم اینجا منتظرم بود الان نیومده ... آهی می کشم و بی حوصله به دیوار تکیه می دم و به جلوی پام خیره می شم ... صدای شهره و نازنین هنوزم شنیده می شه ... ازشون خوشم نمیاد یه جورین وقتی کنارشون می شینی حرفی جز مد ، لباس و پسر نمیزنن ...تو کلاس بینشون هستم اما حرفاشون رو گوش نمیدم چون حالم رو با حرفاشون بهم میزنن.. صدای بوق ماشینی شنیده می شه ... انقدر با هیجان دارن در موردش حرف می زنن که با کنجکاوی سرم رو بالا می گیرم و با تعجب امید رو منتظر تو ماشین اون طرف خیابون می بینم که بهم اشاره می کنه ... در مقابل چشای حیرت زده اون دخترا به طرف ماشین می رم ... خودم هم دست کمی از اونا ندارم ... تا حالا پیش نیومده دنبالم بیاد...
با تعجب سوار می شم و سلام می کنم ... با خوشرویی نگام می کنه و با لبخند جواب سلامم رو می ده ...
_این جا چی کار می کنی ؟ ....
در حالی که ماشین رو روشن می کنه نگام می کنه و می گه : ناراحتی برگردم ؟ ....
_نه فقط تعجب کردم همین ، آخه قبلا" از این کارا نمی کردی ...
با اخم بامزه ای نگام می کنه و می گه :
اگه قبلا نمی اومدم واسه اینه که هزار تا کار تو شرکت سرم ریخته ...
با شیطنت وسط حرفش می پرم و می گم : پس الان چرا اومدی ؟
طوری که انگار داره واسه یه بچه توضیح میده می گه :
چون ادوارد یه کاری واسش پیش اومد مرخصی گرفت و رفت ... در نتیجه من خودم اومدم دنبالت ...
با دلخوری از این که باهام مثل بچه ها برخورد می کنه می گم :
خوب خودم می رفتم ... مگه چی می شد ؟ ...
آنچنان با جذبه نگام می کنه که بقیه حرفم رو قورت می دم و از شیشه ماشین به بیرون زل می زنم ...
یه خورده که می گذره صداشو می شنوم :
تو همیشه انقدر سر به زیر گوشه ای می ایستی ؟ ...
_چی ؟ ...
_آخه خیلی بامزه و مظلوم یه گوشه ایستاده بودی ؟
و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه می گه : اون دخترایی که کنارت ایستاده بودن همکلاسیات بودن ؟
با کنجکاوی سرم روتکون می دم ...
_واقعا" ؟ این چه سر و ریختی بود که واسه خودشون درست کرده بودن ؟
با این که خودم هم ازشون اصلا" خوشم نمیاد ولی با یادآوری اون دختر اون شبی با اون سر و وضع افتضاحش با لجبازی می گم :
چرا سر و وضعشون مگه چه جوری بود ؟ از خیلی های دیگه که بهتر بودن ؟ ...
عصبی نگام می کنه : یعنی خودت متوجه نشدی ؟ اون لباس بود که اونا پوشیده بودن ؟ نصف بدنشون که معلوم بود ... از وقتی هم که بیرون اومدن فقط یکریز در حال خنده و جلف بازی بودن ...
همونطور که در حال حرف زدن توی دلم می گم : تو که خودت عاشق اینجور دخترایی چرا از این حرفا می زنی ؟ ...
با حرص وسط حرفش می پرم :
دخترای خوبین ازشون خوشم میاد ...
مدتی سنگینی نگاه عصبیشو روی خودم حس می کنم ولی ناگهان با صدایی که رگه هایی از خنده توش معلومه می گه : اصلا" دروغگوی خوبی نیستی ... اگه انقدر ازشون خوشت می اومد چرا وقتی اومدی بیرون رفتی یه گوشه کز کردی و با هیچ کدومشون حرفی نزدی؟ ها ؟...
راست می گفت ... لعنتی مثل همیشه باهوش و تیز بود ... شانه هایم را بالا میندازم و حرفی نمی زنم ... کمی که می گذره متوجه میشم که مسیر خونه رو نمی ره ... با تعجب به طرفش برمی گردم : خونه نمی ری ؟
در حالی که تو یه خیابون می پیچید گفت : نه تو شرکت یه کار کوچولو دارم انجامش که دادم می رسونمت خونه ... پیاده شو ...
با کنجکاوی پیاده می شم و به ساختمون شیک چند طبقه رو به روم خیره می شم ... همینطور که دستش رو روی پشتم میذاره آروم به جلو هدایتم می کنه و می گه : خوب اینم از محل کار من ... بیا از این طرف ...
سنگینی نگاه کارمنداش رو کاملا" روی خودم حس می کنم ولی امید با خونسردی در حالی که دستم رو با مهربانی گرفته بی توجه به نگاه های اونا توضیحاتی در مورد شرکت و کارش بهم می ده ...
در اتاقی رو باز می کنه و من با تعجب همون دختر اون شبی رو می بینم که پشت میزی نشسته و در حال صحبت با تلفن که با دیدن امید سریع قطعش می کنه و بلند می شه و لبخند زورکی هم به من می زنه ... با تعجب حس می کنم که به همان اندازه که من از اون خوشم نمیاد انگار اونم چنین حسی به من داره ... ولی آخه چرا ... اون که تا الان منو ندیده ...
امید همینطور که در حال دادن یکسری دستورات به اونه دستمو می گیره و به سمت اتاقش می بره ... ناخودآگاه قبل از ورود به اتاق سرم رو به عقب برمی گردونم و متوجه نگاه خشمگین و عصبی دختر به خودم می شم ... سردرگم از این برخورد عجیبش وارد اتاق مجلل امید می شم ... همون موقع تلفن اتاق به صدا در میاد و امید با عجله گوشی رو بر میداره و شروع به صحبت می کنه ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
با کنجکاوی شروع به نگاه کردن وسایل و دکوراسیون اتاق می کنم ... یه لحظه از گوشه چشم متوجه امید شدم که قاب عکس روی میزش رو برداشت و توی کشو گذاشت ... سعی کردم خودم رو بی توجه نشون بدم ولی چطوری اونم با این لرزشی که به جونم افتاده ... روی مبلی میشینم و همونطور که در ظاهر خودم را با مجله روی میز سرگرم می کنم سعی می کنم به خودم مسلط بشم ... یعنی عکس کی بود ؟ ... هنوز در حال صحبت با تلفنه ... یعنی ممکن عکس اون دختره باشه که الان دیگه می دونم اسمش کریستیناس ... یعنی تا این حد روابطشون پیشرفت کرده که عکس اونو روی میزش میذاره ... اصلا" شاید به خاطره همینه که اون دختر با اون نگاه خشمگین بهم نگاه می کرد ... ولی چرا اگه امید اونو دوست داره دیگه نگرانی اون دختر از بابت چیه ؟ ... از من ؟ ... از یک دختر بی کس و کار که هیچ قدرتی برای مقابله با اون و نداره ... حس حقارت تموم وجودم رو می گیره ... اگه امید بخواد باهاش ازدواج کنه ... پس سرنوشت من این وسط چی می شه ؟ ... اگه این اتفاق بیفته یه لحظه هم صبر نمی کنم و از پیشش می رم .... آره نمی تونم اونو با هیچ دختری ببینم نه با کریستینا و نه با هر دختر دیگه ای...اما کجا برم؟....صدای امید باعث میشه از فکر بیرون بیام و بهش نگاه کنم
من الان یک جلسه دارم زیاد طول نمی کشه .... متاسفم می دونم خسته ای ولی اگه می خواستم قبل از این که دنبالت بیام جلسه رو برگزار کنم می ترسیدم دیر بشه و نرسم بیام دنبالت ولی الان ... یه لحظه بیا ...
به طرف در دیگری توی اتاقش می ره و بازش می کنه ... با تعجب متوجه یک اتاق کوچک تر ولی زیبا می شم که احساس می کنم یه جور استراحتگاه باشه ... کاناپه راحتی گوشه اتاق قرار داره ... در کمدی بازه و من متوجه لباس ها و کفش های امید می شم ...
امید منو به داخل اتاق هل می ده و می گه : قول می دم خیلی طول نکشه ... اینجا بمون ... اصلا" روی این کاناپه دراز بکش و بخواب ... هر وقت کارم تموم شد بیدارت می کنم باشه ؟ ...
سرم رو تکون می دم ... همون لحظه کریستینا با یک سینی قهوه و کیک وارد اتاق می شه و بعد از گذاشتن اون ها روی میز بی هیچ حرفی بیرون می ره ...
امید فنجون قهوه رو به دستم می ده و با مهربانی خم می شه و در حالی که تو چشام خیره می شه می گه : تا خانم کوچولوم کمی استراحت کنه منم برگشتم باشه ؟ ...
سرمو تکون می دم و به امید که داره از اتاق بیرون می ره با حسرت نگاه می کنم..با خروجش از در اصلی روی پام بلند میشم و به سمت میزش میرم...میخوام اون عکس رو ببینم...با چند تا حس متفاوت...حسادت کنجکاوی...عشق...ترس...
به میز رسیدم و با ترس و لرز دستم رو به سمت کشو میبرم اما نه...لعنتی چرا قفله؟ اه کی قفلش کرد من نفهمیدم؟...سرخورده به سمت همون اتاق میرم و آروم روی کاناپه دراز میکشم
******
یک ساعت گذشته که صدای همهمه و خداحافظی نشان از تموم شدن جلسه میده ... آروم در رو باز می کنم و به اتاق خالی نگاهی میندازم ... امید نیست
همون لحظه با شنیدن صدای امید که در حال صحبت با کریستینا س...میدونم لابد عکس اون بوده که گذاشته اون تو روی صندلی میشینم و سرم رو بین دستام میگیرم, نمیدونم چی کار کنم؟ خدا کمکم کن....
******
زیر چشمی به امید نگاه میکنم که در حال رانندگیه, خدایا یعنی اون عکس کی بود؟...چقدر تو ساده ای!!! خوب معلومه عکس کریستیناست خدایا چه قدر من بدنشانسم

کنارش روی مبل می شینم ...
_امید خواهش می کنم ... فقط یک هفته است ...
_گفتم نه ... پس تمومش کن ...
_آخه چرا ؟ ... تو مگه بهم اعتماد نداری ؟ ... قول می دم مواظب باشم ... خواهش می کنم ... خودت چند روز پیش گفتی زبانم خیلی پیشرفت کرده ... انقدرم با ماشین این مسیر رو رفتم و اومدم که چشم بسته هم می تونم برم ...
با عصبانیت مجله توی دستش رو به گوشه ای پرت می کنه و با خشم می گه :
سوگل مگه نمی گم تمومش کن ... این یک هفته ای که راننده رفته مرخصی یک فکری واست می کنم ... اصلا" شاید خودم ببرم و بیارمت ولی تنها فکرشم نکن ...
و بعد چشاشو ریز می کنه و می گه :
اصلا" وایسا ببینم مگه قراره تو مسیر چه غلطی بکنی که انقدر اصرار داری که خودت تنهایی بری و بیای ها ؟ ...
از این که بعد از این همه مدت هنوز هم بهم بی اعتماده بغض می کنم و بدون حرفی بلند می شم و با چشای پر اشک به طرف پله ها می رم ...
صدای عصبانیشو پشت سرم می شنوم :
کجا ؟ ... مگه من با تو نیستم ؟ ... برگرد بیا اینجا ...
بدون توجه بهش از پله ها بالا می رم ...
_سوگل به خداوندی خدا اگه بیام بگیرمت بلایی سرت میارم که به غلط کردن بیفتی پس با زبون خوش برگرد بیا پایین ...
انقدر می شناسمش که بدونم همیشه به حرفی که می زنه عمل می کنه ... به خصوص وقتی که تا این حد عصبانیه .. با ترس و لرز بر می گردم پایین ... پایین پله ها بازوم رو می گیره و می چسبونتم به دیوار ...
_به من نگاه کن ...
جرات نگاه کردن به صورت برافروخته و عصبانیش رو ندارم ... وقتی فشار دستش روی بازوم بیشتر می شه سرمو بلند می کنم ... با عصبانیت زل می زنه تو چشام و می گه :
مگه من تا الان صد بار نگفتم که نخواه با قهر و بچه بازی به هدفت برسی ؟ ...مگه من صد بار نگفتم که از این حرکات متنفرم ؟ ... پس واسه چی مثل این دختر بچه های لوس تا تقی به توق می خوره برای رسیدن به چیزایی که باب میلت گریه سر می دی ها ؟ ...
با ناراحتی بدون این که نگاش کنم می گم :
امید ؟ ...
_امید و زهرمار ... این آخرین بار بود ... دفعه بعد من می دونم و تو ...
اشکام رو آروم پاک می کنم و می گم :
الان می تونم برم ...
در حالی که دوباره خیره می شه بهم می گه :
نه نمی تونی الان دیگه وقت شام ...
_من سیرم ...
با حرص می گه : سوگل اون روی سگ من و بالا نیارا ... کاری نکن که اصلا" قید کلاس رفتنت رو تو این یک هفته بزنم و مجبورت کنم بنشینی کنج خونه ... حالا خودت می دونی ...
با ناراحتی بدون این که حرفی بزنم نگاش می کنم ..



امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
در حالی که بازوم رو ول می کنه روی اولین مبل می شینه : فکر نکن می تونی با این مظلوم نمایی ها راضیم کنی ... وقتی گفتم نه یعنی نه ...
بدون هیچ حرفی می رم و کنارش روی مبل می شینم و در سکوت بهش نگاه می کنم ...
در حال ورق زدن مجله بدون این که بهم نگاه کنه می گه : سوگل بس کن
متعجب می گم : چی رو ؟ ...
با لبخند روم خم می شه : خودتی ...
انگار دوباره با این لبخندش شیر می شم
_امید تو رو خدا ...
با چشم غره روش رو ازم بر می گردونه : تا بهت یک لبخند می زنم دوباره روت رو زیاد می کنی ... اصلا" جنبه نداری ...
دیگه انقدر با اخلاقش آشنا شدم که بدونم اوج عصبانیتش تموم شده و الان راحت تر می شه راضیش کرد ...
اصلا" بذار یه روز امتحان کنم اگه دیدی دیر کردم و یا اتفاقی افتاد دیگه واسه روزای دیگه نذار تنهایی برم باشه ...
با تمسخر نگام می کنه و می گه : بچه گول می زنی ؟ ... خب وقتی اتفاقی افتاد که افتاده من دیگه اون وقت چی کار می تونم بکنم ؟ ...
دو زانو روی مبل میشینم : امید تو رو خدا منو نگاه کن ... من لای پر قو بزرگ نشدم ... همه کارام رو خودم انجام می دادم ... توی ایران توی اون قمارخونه تونستم خودم رو حفظ کنم و مواظب خودم باشم پس الانم می تونم ...
وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نمی ده با حرص گفتم : من بچه نیستم که همش احتیاج داشته باشم یکی مراقبم باشه ...
یکی از ابروهاشو می ده بالا و با تفریح نگاهی به موهام که صبح سرور خانم واسم از دو طرف بافت و با روبان قرمز بست میندازه ... به خودم لعنت می فرستم خوب معلوم با این قیافه و این بلوز و دامن قرمز مثل دختر بچه ها پنج ساله به نظرش می رسم .... آهی می کشم و نگاش می کنم که هنوز داشت از سر تفریح و لذت بهم نگاه می کرد ...
با التماس می گم : امید ...
یکی از بافته های مو ام رو می کشه : باشه ببینم چی مشه ... در موردش فکر می کنم ولی قول نمی دم ...
متوجه نگاه دلخورم میشه منو می کشه تو بغلش و با مهربانی زیر گوشم زمزمه می کنه : تو هنوزم از نظر من یک دختر کوچولویی که احتیاج به مراقبت داری ... حالام دیگه تمومش کن ...

***

از ساختمان میام بیرون و با خوشحالی نگاهی به اطراف میندازم ... می رم توی پیاده رو و مسیر خونه رو در پیش می گیرم ... چقدر هیجان دارم .. می خوام به امید ثابت کنم که انقدر بزرگ شدم که بتونم کارهام رو خودم انجام بدم و احتیاج به مراقبت کسی نداشته باشم...امروز دومین روزیه که دارم خودم برمیگردم یه حس خوبی دارم..حس آزادی و استقلال...شب که امید برگشت خونه بهش می گم که اگه این یک هفته هم صحیح و سالم رفتم و برگشتم اصلا دیگه احتیاجی به راننده ندارم ... یعنی اجازه می ده ...
با صدای ترمز ماشینی کنارم از جا می پرم ... قبل از این که بتونم اعتراضی کنم دستای قوی جلوی صورتم میاد و بوی تندی باعث می شه که دیگه چیزی نفهمم ...
چند بار پلک می زنم سرم به شدت درد می کنه ... روی تختی به پهلو افتادم ... نگام دور اتاق می چرخه ... اینجا دیگه کجاست ؟ ... به سختی از جام بلند می شم ... تازه متوجه می شم که دستام از پشت بسته اس و روی دهانم هم پارچه ای قرار داره .... با پاهای لرزان خودمو تا وسط اتاق می کشونم ... خدایا چی شده ؟ من کجام ؟ ... هنوز سردرگم و گیج وسط اتاق ایستادم که ناگهان در باز می شه و با بهت کریستینا رو می بینم که با یک لبخند شیطانی وارد اتاق می شه ... نمی دونم چرا از دیدنش وحشت کردم و یک قدم به عقب رفتم ... قبل از این که بتونم قدم بعدی رو بردارم به طرفم میاد و موهام رو می کشه و پرتم می کنه روی زمین ... روم خم می شه ... هنوز موهام تو دستشه ... سعی می کنم خودم رو از دستش آزاد کنم ولی چطوری دستام از پشت بسته اس و با این پارچه جلوی دهنم صدام به جایی نمی رسه ... صورتم رو به طرف خودش بر می گردونه و با پوزخند می گه :
بالاخره به هم رسیدیم ... دیگه داشت خیلی طولانی می شد و حوصله ام سر می رفت ... با این حال خیلی شانس اوردیم که راننده رفت مرخصی و امید احمق هم راضی شد خودت تنهایی برگردی ...
سعی می کنم ازش فاصله بگیرم ... انگار حال عادی نداره ... یه جورایی ترسناک شده ... صورتم رو با خشم میگیره تو دستاش و زل می زنه توی صورتم و همینطور که نگاش روی صورتم می چرخه به آرامی انگار با خودش حرف می زنه می گه :
مگه تو چی داشتی که انقدر تو رو می خواست .... خوشگلی ؟ ... خب منم خوشگلم حتی از تو بیشتر ... پس چرا هیچ وقت منو ندید ؟ ... این همه سال واسش کار کردم ولی هیچ وقت اون طوری که به تو بها می داد به من توجهی نداشت ... اون روزی که اومدی شرکت یادته ؟ ... همه کارمندا از دیدن امید با یک دختر تعجب کردن ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
صورتشو میاره جلوتر و با لحن ترسناکی می گه :
می دونی چرا ؟ ... چون امید اهل این کارا نبود ... هیچ کس اونو حتی با یه دختر ندیده بود ... اون وقت دست تو رو می گیره و طوری باهات رفتار می کنه که انگار ملکه اونجایی ...
سیلی محکمی به صورتم می زنه چند بار پشت سر هم ... به حدی که سرم به دوران می افته ... خیسی خون رو که از دماغم جاریه رو حس می کنم ... انگار دیوانه شده ... همش فریاد می زنه به حدی عصبانیه و حرفا رو سریع می گه که بعضی از جملاتش رو متوجه نمی شم ... ناگهان دستاش رو دور گلوم حلقه می کنه و زل می زنه تو چشام و با لحن دلهره آوری می گه :
اگه تو نباشی اون وقت من می تونم نقشه بعدیم رو اجرا کنم و امید رو مال خودم کنم ...خوبه نه ...
فشار دستاش دور گردنم شدیدتر می شه ... شروع می کنم به تقلا ولی بی فایده است ... قدرتش خیلی زیاده انگار دیوونه شده ... نفسم بالا نمیاد و چشام داره سیاهی می ره که یه لحظه دستاش از دور گردنم باز می شه و کسی اونو ازم دور می کنه ...
روی زمین خم شدم ... گلوم می سوزه ... به شدت سرفه می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با بهت به کیارش نگاه می کنم که در حالی که داره اونو ازم دور می کنه فریاد می زنه :
تو اجازه نداری بهش صدمه بزنی لعنتی ... قرارمون این نبود ...
_ولم کن ... می خوام اون چشای خوشگلشو از کاسه درآرم ... می خوام با همین ناخونام خوشگلی شو ازش بگیرم اون وقت ببینم بازم امید اونو می خواد یا نه .... ولم کن ...
کیارش اونو هل میده بیرون و سپس در رو قفل می کنه ... صدای فریاداش هنوز از بیرون اتاق میاد ... با وحشت به کیارش نگاه می کنم ... به طرفم میاد و روی دو پا کنارم می شینه و با لذت نگام می کنه :
خب ... خب ... خب ... فکر نمی کردی دوباره همدیگه رو ببینیم نه ؟ ...
دستشو دراز می کنه که بازوم رو تو دستاش بگیره ولی من با وحشت خودم رو می کشم کنار ... پوزخندی می زنه و در حالی که بلند می شه شروع به باز کردن کراواتش می کنه ... وقتی نگاه وحشت زدم رو روی خودش می بینه با لبخند شیطانی می گه :
نترس عزیزم کارت ندارم فقط من و تو یه کار ناتموم داریم که حالا بهترین فرصت برای انجامش ... تو این طوری فکر نمی کنی ؟
و شروع می کنه به باز کردن دکمه های پیراهنش ...
خدای من اون می خواد چی کار کنه ؟ ... تمام صورتم پر از اشک شده ... متوجه نگاه وحشت زدم می شه ... به طرفم میاد و با تمسخر می گه :
چی شده عزیزم ؟ ... دوست نداری ؟ ...
و در حالی که با خشم چنگی به موهام می زنه صورتم رو به خودش نزدیک می کنه و می گه :
خودت این بازی رو شروع کردی ... کریستینا راست می گه مگه تو چی داری که امید اون رفتار رو باهام کرد ... حالا تو باید تاوان کاری که امید باهام کرد رو پس بدی ... اون وقت شاید دوباره پس بفرستمت واسه پسر خاله عزیزم چطوره ؟ ... ولی الان ...
پارچه رو از روی صورتم باز می کنه و پرتم می کنه روی تخت ... صدای هق هق گریم همه ی اتاق رو پر کرده ... به سختی با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد می گم :
خواهش می کنم کیارش ... این کار رو باهام نکن ...
پیراهنش رو گوشه ای پرت می کنه و با عصبانیت فریاد می زنه :
خفه شو هرزه عوضی ... تو هم مثل خیلی های دیگه ای ... همینطور که با امید بودی پس می تونی با منم باشی ... پس خفه شو وگرنه دوباره میدمت دست کریستینا تا هر بلایی که خواست سرت بیاره ...
از روی تخت بلند می شم و سعی می کنم ازش فاصله بگیرم ... با حرص به طرفم خیز برمی داره و می گه :
گمشو برگرد همونجا ...
جیغی می کشم و به سمت در فرار می کنم ... ولی ناگهان با کشیده شدن موهام به سمت عقب ، با اون دستای بسته ، تعادلم رو از دست می دم و به زمین می خورم ... صدای برخورد سرم با زمین به طرز وحشتناکی توی سرم می پیچه و دیگه هیچی نمی فهمم ...
***
درد بدی توی سرم می پیچه ... صدای لگد هایی که به در میخوره رو میشنوم اما قدرت هیچ عکس و العملی رو ندارم در باز میشه و به پام میخوره...می خوام چشامو باز کنم ... ولی نمی تونم... یکی منو می کشه توی آغوشش و از روی زمین بلند می کنه ...انگار داره با خودش میبرتم..سر و صدا بلند میشه...آخ که چقدر سرم درد میکنه...خیسی خون رو لای موهام حس میکنم...هنو صداها میاد...اما چرا تو سرم میپیچه...کم کم چشمام رو هم میافته و دیگه چیزی نمیفهمم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
آروم آروم پلک هام رو باز می کنم و به سقف خیره می شم .... سرم درد می کنه ... قدرت این رو که حتی گردنم رو بچرخونم و ندارم ... ناگهان صدای زنانه ای می گه : به هوش اومد
یکی روم خم می شه و بهم خیره می شه ... کم کم همه چیز داره یادم میاد ... اوه خدای من ... بغضم می ترکه و صدای هق هقم توی اتاق می پیچه ... دستاش رو میذاره دو طرف بدنم و با چشای سرخ تو چشام زل می زنه:هییسس .... چیزی نیست ... تو حالت خوبه ...
از بین هق هق گریم می نالم : اون.... اون می خواست بهم تجاوز کنه
حس می کنم گلوم می سوزه ... نفسم بالا نمیاد ... تلاش می کنم ولی بی فایده است ... صدای جیغی توی گوشم می پیچه ... ناگهان دستی جلو میاد و ماسک اکسیژن رو روی صورتم میذاره ...
صدای امید رو می شنوم : به من نگاه کن سوگل ... به من نگاه کن ... خوبه ... چیزی نیست آروم نفس بکش ... آفرین ... حالا گوش کن ببین چی می گم ... هیچ اتفاقی نیفتاده فهمیدی ... هیچ اتفاقی ... تو حالت خوبه
با چشمای اشکی بهش خیره شدم تا جایی که کم کم حس می کنم می تونم راحت تر نفس بکشم ... صدایی گفتگویی میاد یه چیزایی مثل شوک عصبی رو می شنوم ولی فقط نگام به چشای سرخ امیده که بهم زل زده ...
دوباره صدای زنانه ای می گه : امید پلیس می خواد باهات حرف بزنه
ولی امید همچنان به من خیره شده
دوباره صدا شنیده می شه : امید باید بری ... من این جا مراقبشم
امید مکثی می کنه ولی بعد در حالی که خم می شه و پیشونیم رو می بوسه سری تکون می ده و از اتاق خارج می شه ... دوباره تمام وجودم و ترس فرا می گیره ... دستمو بلند می کنم تا مانع از رفتنش بشم ... یکی به سرعت به طرفم میاد : نترس من اینجام
با چشای گرد شده فرحناز رو می بینم که با مهربانی می گه : چیزی نیست ... زود بر می گرده ... اگه احتیاج به چیزی داری می تونی به من بگی ... چیزی می خوای ؟
سرمو تکون می دم ... همون لحظه پرستاری وارد اتاق می شه چیزی تو سرمم تزریق می کنه ... فرحناز گوشه اتاق میشینه و در سکوت از پنجره به بیرون خیره می شه ... احساس خواب آلودگی می کنم .... نمی خوام بخوابم می خوام تا اومدن امید بیدار باشم ... سعی می کنم چشامو باز نگه دارم ولی کم کم همه چیز جلو چشام تار می شه ...
***
با سوزشی توی دستم چشام رو باز می کنم ... پرستاری در حال چک کردن سرم ... کمی اون طرف تر امید رو می بینم که به کارهای پرستار خیره شده ولی با کمی دقت می شه فهمید که اصلا" حواسش اینجا نیست ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... پرستار با دیدن چشای بازم با مهربانی می گه : حالت خوبه ؟
از گوشه چشم متوجه امید می شم که تکونی می خوره و به من نگاه می کنه ... سرم رو تکون می دم ... لبخندی می زنه و بی هیچ حرف دیگه ای از اتاق خارج می شه ...
امید روی صندلی کنار تختم میشینه و در سکوت بهم نگاه می کنه ... نمی دونم چرا نمی تونم تو چشاش نگاه کنم ... هم احساس خجالت می کنم و هم ترس و اضطراب از این که بخواد سرزنشم کنه و بگه این نتیجه اصرار بیش از حدم که آخرش هم منجر شد به بیمارستان رفتن من و کلی دردسر واسه امید ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که به جلو خم می شه با مهربانی می گه : سوگل چرا نگام نمی کنی ؟ ... از دستم ناراحتی آره ؟...
با چشای گرد شده از شنیدن این حرف ناخودآگاه می گم : نه معلومه که نه ... من ... من فقط فکر کردم که تو از دستم عصبانی هستی ... خب ... خب به خاطر این که اصرار کردم تنهایی برگردم ...
کمی مکث می کنه و با شیطنت می گه : راست می گی اصلا" یادم نبود ... یادت هست چه قولی داده بودی اگه به دردسر افتادی دیگه نذارم تنهایی جایی بری ...
همینطور که داره حرف می زنه بهش نگاه می کنم ... با وجود لحن شیطنت آمیزش صورتش خسته است ... با بغض حرفش رو قطع می کنم و می گم :

ببخشید ... نمی خواستم دردسر درست کنم و اشکام شروع می کنند به باریدن ...در حالی که دستام رو تو دستاش می گیره می گه :
هیسسس همه چی تموم شد ... حالا آروم باش ... تقصیر تو نیست ... در هر صورت اون دو تا از یک فرصت دیگه استفاده می کردن ... فرقی نمی کرد چه طوری ...
عصبی دستی یه صورتش می کشه :
تقصیر خودم بود من باید متوجه رفتارای غیر عادی کریستینا می شدم ... در مورد کیارشم باید حواسم رو بیشتر جمع می کردم بعد از اون ماجرا اون روز توی خونه با شناختی که از کیارش داشتم باید می فهمیدم که اون زخم خورده است و حتما" دنبال انتقام ... نمیدونم ... حماقت کردم و پای تو هم به ماجرا باز شد ... متاسفم ... اگه تو چیزیت می شد ... حرفشو ادامه نمی ده ....
در سکوت نگاش می کنم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... چقدر دوستش داشتم ...
_چطوری منو پیدا کردی ؟ ...
نفس عمیقی می کشه و به پشتی صندلی تکیه می ده و بدون این که نگام کنه می گه :
فرحناز خبرم کرد ... انگار همون صبحی که کیارش با کریستینا تلفنی قرار دزدی رو می ذارن ... کیارش خونه فرحناز بوده ... خوب اونم شنیده .... وقتی اسم تو و من رو میون حرفاشون می شنوه کنجکاو می شه ... اول متوجه نمی شه موضوع چیه ... ولی اینطور که خودش می گه از رفتارای عجیب کیارش یه جورایی دلش شور می زنه که نکنه بخواد حماقتی کنه و بلایی سر ما بیاره پس وقتی که کیارش از خونه میزنه بیرون اونم بدون این که جلب توجه کنه اونا رو تعقیب می کنه و بعد از دیدن ماجرا و فهمیدن این که تو رو کجا بردن به من خبر می ده ... منم اولش باورم نمی شد ... ولی بعد دیدم راست می گه ...
با بغض می گم : اونا الان کجان ؟...
با ناراحتی روم خم می شه :
اصلا" جای نگرانی نیست کریستینا الان تو زندانه ... با ترس بهش نگاه می کنم ... چرا حرفی از کیارش نمی زنه ...
_پس کیارش کجاست ؟ ... اون فرار کرده آره ؟...
_نه.......
مکثی می کنه ولی وقتی نگاه ترسان منو رو خودش می بینه از سر ناچاری ادامه میده :
خب اون تیر خورده یه جورایی مقاومت کرده بود و خب.....
_مرده ؟ ...
_آره موقع فرارش تو درگیری با پلیس کشته می شه ...
بهت زده بهش نگاه می کنم و با صدای لرزونی میگم: ممم...ممن...می...
_هییسس آروم ... اونا به سزای کاراشون رسیدن ... حالا بهتر تو استراحت کنی ...
پرستاری در رو باز می کنه : شما باید برید ... ایشون باید استراحت کنند ...
امید سری تکون می ده و از جاش بلند می شه ... با وحشت دستش رو می گیرم :
چرا... چرا منو مرخص نمی کنند ؟ ... من که چیزیم نیست ... می خوام بیام خونه ...
با مهربانی لبخندی می زنه :
چیزی نیست عزیزم ... به سرت ضربه بدی خورده ... باید اینجا بمونی تا دکترا تشخیص بدن خطری متوجه ات نیست همین ... احتمالا" فردا مرخص می شی ...
با بغض می گم : ولی من نمی خوام اینجا بمونم ... می خوام بیام خونه ...
با اخم تصنعی می گه :
گریه نکن سوگل ... می دونی که خوشم نمیاد ...
پرستار که هنوز توی اتاقه و انگار از بی قراری من پی به موضوع برده با لبخند رو به امید می گه :
شما نگران نباشید توی سرمش خواب آور و مسکن تزریق کردن به زودی به خواب میرن و دیگه متوجه چیزی نمی شن ...

حرصم می گیره طوری با لبخند به امید خیره شده که انگار من اصلا اونجا نیستم ... امید زیر گوشم زمزمه می کنه : اخم نکن خانم کوچولو ... قول بده دختر خوبی باشی تا فردا مرخصت کنند باشه ؟ ...
با دلخوری نگاش می کنم ... با لبخند بوسه ای به موهام می زنه و از در بیرون می ره...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
چرا هیچ کدومشون واسه شکستن این سکوت کاری نمی کنن ... هنوزم سردی بینشون رو می شه حس کرد ... البته تقصیر امیده وگرنه خودم شاهد بودم که فرحناز چقدر برای بهتر شدن روابطشون تلاش می کنه آخ دلم میخواد یه چیزی به این امید بگم دلم واسه فرحناز میسوزه.همونطور که دراز کشیدم نگامو می دوزم به فرحناز ... چقدر نسبت به چند ماه پیش که دیدمش عوض شده بود ... یه جورایی احساس می کنم شکسته تر شده ... چقدر تو بیمارستان کمکم کرد واقعا" بهش مدیون بودم با این که هنوزم دلیل کمک هاش رو نمی تونم درک کنم ...
ماشین متوقف شد ... آروم بلند می شم ... هنوزم وقتی میشینم سرم گیج می ره ... امید در سمت منو باز می کنه و قبل از این که بخوام اعتراضی کنم منو در آغوش می گیره ... خجالت می کشم ... به خصوص در مقابل لبخندهای عجیب و شیطنت آمیز فرحناز ... تا جایی که می تونم سرم رو توی سینه ی امید مخفی می کنم ... از روی پله ها صدای نگران و بغض آلود سرور خانم شنیده می شه که در حالی که به طرفمون میاد باعث و بانی این ماجرا رو نفرین می کنه و ظرف اسفند رو دور سرم میچرخونه ... با اشاره امید ، فرحناز به سمت سرور خانم می ره و در حالی که اونو به داخل خونه می کشونه واسش توضیح می ده که حالم خوبه ولی طبق توصیه دکتر بهتره دورم خلوت باشه ... دیگه بقیه صحبتاشون رو نمی شنوم ...
امید در حالی که منو روی تختم میذاره شروع به مرتب کردن پتو و بالشت های زیر سرم می کنه ... وقتی از راحتی من مطمئن می شه کنارم روی تخت می شینه ...
_راحتی ؟
سرمو تکون می دم
_می گم قرصات رو بیارن بعد از این که خوردی استراحت کنی باشه ؟ ...
_می خوای بری شرکت ؟
با لبخند نگام می کنه : آره ولی قول می دم شب زود بیام خونه ...
ضربه ای به در اتاق می خوره و فرحناز با سینی داروهام میاد داخل ... امید با دیدنش بی هیچ حرفی از جا بلند می شه و در حالی که خداحافظی سردی می کنه از در می ره بیرون, نگاه فرحناز سینی به دست به در بسته اتاقمه
صدای شکسته شدن قلب فرحناز رو شنیدم ... دلم واسش سوخت ... وقتی متوجه نگاه من روی خودش می شه با لبخند تلخی سینی رو روی میز میذاره و کنارم رو تخت می شینه و داروهام رو بهم می ده ... دستم رو روی دستش میذارم و می گم :ناراحت نباشین اون به فرصت احتیاج داره
میون حرفم می پره : فکر نکنم ... اون مدت ها فرصت واسه بخشیدن من داشت ... البته می دونم حق داره که نخواد منو ببخشه من کاری با اون و شوهرم کردم که هیچ زنی نمیکنه...کاش اون لحظه ها به جای لجبازی یه کم فکر میکردم....

وقتی نگاه کنجکاو منو می بینه با لبخند می گه :چیه انگار خیلی دلت میخواد بدونی چی شده؟ ...
با خجالت می گم : نمی خوام ناراحتتون کنم ... ولی می تونم یه سوالی بپرسم ؟ ... خب ... خیلی دوست دارم بدونم چرا کمکم کردین ...
با لبخند مدتی نگام می کنه : نه ناراحت نمی شم ... اتفاقا" می خوام واست تعریف کنم تا دلیل رفتارای امید رو بدونی ... خب در حقیقت مربوط می شه به سال ها پیش ... حوصلشو داری واست تعریف کنم ...
وقتی نگاه مشتاقم رو می بینه شروع می کنه :
وقتی ازدواج کردم 15 سال بیشتر نداشتم ... خانواده شوهرم زیاد با ازدواج ما موافق نبودند ... می دونی شوهرم محمدرضا توی یک خانواده متدین بزرگ شده بود ... پدرش حاجی بازاری بود و از یک خانواده مومن و استخوان دار ولی خانواده من درست نقطه مقابل اونها بود ... پدرم اخلاق های خاص خودش رو داشت ...
پوزخندی می زنه :
زیادی ادعای تجددش می شد ... تا جایی هم که می تونست واسه خودش توی دربار جا باز کرده بود و برو بیایی داشت ... حالا در نظر بگیر این دو تا خانواده که هیچ جوری از نظر اجتماعی و دینی و اخلاقی با هم وجه اشتراکی ندارند بخوان با هم وصلت کنن ...
مکثی می کنه و ادامه می ده :
هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا باهاش ازدواج کردم ... عشقی در کار نبود ... در حقیقت منم مثل هر دختری توی اون زمان چشمم به دهن پدرم بود که واسم تصمیم بگیره ... خلاصه ازدواج کردیم ... بعد از ازدواج متوجه شدم که اون بیشتر از دو برابر سن منو داره و یک بار هم ازدواج کرده که همسرش سر زایمان بچه شون, فوت می کنه ... البته پدرم همه ی این ها رو می دونست ولی چشمش دنبال پول و مال و منال اون ها بود و واسش این ها مهم نبود ... ولی واسه من مهم بود ... خب در نظر بگیر یک دختر توی سن من دنیا رو از چشم خودش چطوری می بینه ... هر روز یک ساز جدید می زدم و اذیتش می کردم ولی بیچاره محمدرضا هر بار با مهربانی و گذشت از اشتباهاتم می گذشت ... تا این که همون سال های اول ازدواجم خواهرم که این جا زندگی می کرد منو تشویق کرد که برای زندگی بیام امریکا ... اینم شد شروع یک بحث جدید ... انقدر رفتم و اومدم و عرصه رو بهش تنگ کردم که بیچاره با این قضیه هم موافقت کرد ... اون موقع امید یک سالش بود ... با اومدن به این جا و رفت و آمد با خواهرم دیگه امید و محمدرضا و زندگیم رو فراموش کردم ... هر روز مهمانی و شب نشینی و مسافرت با دوستام ... خلاصه هیچ وقت خونه نبودم ... هر بار که محمدرضا اعتراضی می کرد طوری زندگی رو واسش جهنم می کردم که بیچاره دیگه پی اش رو نمی گرفت ... این وسط تنها کسی که زجر می کشید و ما متوجه اش نبودیم امید بود ... محمدرضا عاشقم بود و همه چیز رو تحمل می کرد ولی امید هنوز بچه بود ولی با همون سن کمش همه چیز رو درک می کرد
آهی می کشه :
الان که فکر می کنم می بینم هیچ وقت براش مادری نکردم ... حق داره واسه اون روزا منو نبخشه ... تو همون مهمانی ها و شب نشینی ها بود که باهاش آشنا شدم ... مرد جذابی بود ... اسمش کامبیز بود... اوایل فقط همدیگه رو تو مهمانی ها می دیدیم ولی کم کم این روابط بیشتر شد و با هم بیرون قرار میذاشتیم ... وقتی با اون بودم همه چی رو فراموشم میشد ... نه به یاد داشتم شوهری به اسم محمد رضا دارم و نه بچه ای به اسم امید ... همه چی فقط و فقط تو یه نفر ... تو یه اسم خلاصه میشد ... کامبیز ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
تمام زندگیم شده بود اون ... شده بود بتم ... یه بت زنده ... من محمد رضا رو با تمام خوبیهاش گذاشتم و رفتم سراغ کسی که پولو می شناخت نه منو ... خوب خودت دیگه می دونی ... حماقت کردم الان می فهمم ... اون موقع اسمش رو گذاشته بودم عشق ولی الان می فهمم که همش هوس بود ... من به خودم به زندگیم به محمدرضا به امید به همه خیانت کردم ... من با ندونم کاری هام زندگی همه رو نابود کردم ...
با گریه ادامه میده :
تا این که اون شب اون اتفاق افتاد ... محمدرضا همراه امید به یک سفر کاری رفته بود ... امید اون موقع 20 سالش بود یه جورایی انگار دست راست محمدرضا شده بود خیلی زرنگ بود خیلی ... قرار بود چند روز دیگه برگردن ولی انگار کارشون زودتر تموم می شه ... اونا میان و من و اونو با هم می بینن ...
با هق هق می گه : محمدرضا سکته می کنه ... هیچ وقت یادم نمی ره که امید چطور با نفرت فریاد می زد و عقده تمام اون سال ها رو روی سرم آوار می کرد ... همون جا بهم گفت که دیگه مادری به نام من نداره و دیگه هیچ وقت نمی خواد من رو ببینه ... حتی تو بیمارستان و بعد هم توی خونه نذاشت محمدرضا رو ببینم ... منم همون شب مثل دزدها از خونه زدم بیرون ... خودم الان می فهمم چه حماقتی کردم ... حماقتی که تا الان دارم تاوانشو پس می دم ... بعدها شنیدم محمدرضا توی اون سکته قسمت چپ بدنش فلج شده و قدرت تکلمش رو از دست داده و تا سال نشده فوت می کنه.....

هم من و هم امید هر دو می دونیم که اون دق کرد ... از دست کارها و خیانت های من ... طبق وصیت نامه جدیدش که توسط وکیلش مطلع شدم منو از ارثش محروم کرده بود ... واسم مهم نبود ... من خودم از خانواده ی پولداری بودم ... انقدر داشتم که بتونم خودم را اداره کنم ... اون موقع ها هنوز سرم باد داشت و از کارم پشیمون نشده بودم ...یک مدت که گذشت اون هم منو ول کرد ... تازه اون وقت بود که فهمیدم بی محمدرضا, بی تکیه گاه بودن یعنی چی!... مثل سگ پشیمون شده بودم ولی چه فایده امید دیگه نمی خواست منو ببینه ... منم خودم رو توی مهمانی ها و خوشگذرونی ها غرق کردم ... امید فکر می کنه که هنوز از زندگی این جوری راضیم ... ولی به خدا نه ... پشیمونم ولی چی کار می تونم بکنم ...
نفس عمیقی می کشه : پارسال متوجه یکسری علائم بیماری توی خودم شدم پس از معاینه فهمیدم سرطان دارم اونم از نوع پیشرفته ... کاری نمی شه واسش کرد ... دلم نمی خواد امید بفهمه ولی می خوام حداقل قبل از مرگم منو ببخشه ... من تاوان بدی هام رو دارم پس می دم ...
صدای هق هقش تو ی اتاق می پیچه ... متوجه نشده بودم ولی منم پا به پای اون داشتم گریه می کردم ... صورتم خیس از اشک شده بود ...
_واسه همین به من کمک کردین ؟ ...
لبخندی می زنه و می گه : آره ... نمی تونستم بذارم آسیبی ببینی ... تو تنها کسی بودی که تونستی امید رو به زندگی برگردونی ... امید خیلی دوست داره خیلی ... در حقیقت عاشقت ...
وسط حرفش می پرم و در حالی که با انگشتای دستم بازی می کنم می گم : نه اینطور نیست ... امید هیچ وقت بهم نگفته دوستم داره ...
خنده ای می کنه : شاید حالا حالاها هم بهت نگه ...
وقتی نگاه متعجب منو می بینه با تاسف ادامه می ده : من باعث شدم که امید نسبت به همه زنا بدبین بشه ... اون تا قبل از تو به هیچ دختری روی خوش نشون نداده بود, بود و نبود اونا در اطرافش واسش مهم نبود ... اگه بخوام درست تر بگم اون از جنس زن متنفر شده بود ... و بعد با لبخند شیطنت آمیزی در حالی که سر تا پام رو برانداز می کرد گفت :حالا نمی دونم تو وجود تو چی دیده که اینطور عاشق و شیدات شده ...باور کن ... لازم نیست انقدر با تعجب بهم نگاه کنی ... وقتی رفتار قبل از ورود تو به زندگی امید رو با رفتار الانش مقایسه می کنم می فهمم که چقدر امید تغییر کرده ... نشاط و زندگی رو می شه تو چشاش دید ... ولی به تو هشدار می دم زندگی با امید خیلی هم ساده نیست ... اون دقیقا" تمام رفتارهایی که پدرش با من داشت ، تمام آزادی ها ، اعتماد و قربون صدقه ها رو به یاد داره و دیده که اون آزادی ها سرانجامش به کجا رسیده پس پیش خودش این جور رفتار پدرش را اشتباه محض می دونه ... بارها بهم گفته که اگه پدرش جلوی سبکسری های منو می گرفته زندگیمون به این جا ختم نمی شه ... البته حق هم داره ولی خوب احتمالا" تو زندگی با تو از این چیزا خبری نیست
با لبخند ادامه میده : ولی نترس ... اگه بتونی همین طوری پیش بری خیلی طول نمی کشه که اونو مثل موم تو دستت بگیری ...
با حسرت می گم : شما دارید اشتباه می کنید ... فکر نکنم واسه امید خیلی مهم باشم ... تا حالا همیشه حرف,حرف خودش بوده ... تو هیچ کاری نظر منو نمی خواد ..
با مهربانی می گه : نگران نباش عزیزم ... مطمئنم طولی نمی کشه که ازت می خواد باهاش ازدواج کنی ... اینو مطمئنم ... انقدر پسرم رو می شناسم که حاضرم روی این قضیه شرط ببندم ... ولی همانطور که گفتم باید باهاش کنار بیای ... ولی یه نصیحتی بهت می کنم ... امید مثل پدربزرگش, پدر محمدرضا, تعصبی و غد و یکدنده است همیشه تو این جور مسائل حسایت زیادی به خرج می ده ... پس هیچ وقت سعی نکن از این راه بخوای اونو اذیت کنی .... امید برخلاف محمدرضا توی این جور مسائل هیچ سازش و گذشتی نداره ... پس واسه حفظ زندگیت تلاش کن ... مطمئنم موفق می شی
و با آه سوزناکی ادامه می ده : زندگی منو ببین و عبرت بگیر ...
در حالی که سعی می کرد اشک هاش رو پاک کنه با مهربانی می گه : خوب بهتر استراحت کنی تو هنوز ضعیفی ... اگه امید بفهمه که تا الان نذاشتم استراحت کنی از گناهم نمی گذره ... در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد بوسه ای به صورتم می زنه و از اتاق خارج می شه ... تازه اون موقع بود که به اوج ضعف و خستگی خودم پی بردم و نفهمیدم که کی خوابم برد ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
از خواب که بیدار میشم هوا تاریک شده, آخ خدایا خیلی خوابیدم اما عوضش خستگیم رفع شده, داشتم خواب میدیدم, انگار من وامید بودیم, عروسی کرده بودیم...داشتم باهاش حرف میزدم که صدای یه بچه بلند شد, امید از جاش پرید و گفت: وای سوگل پسرمون تو رو میخواد
همینجا بود که از خواب بلند شدم و فهمیدم همه چیز توی رویا اتفاق افتاده, چند ضربه به در اتاقم زده میشه و سرور خانوم میاد تو با همون نگاه مادرانش, خدا خیلی دوسم داره که یکی مثل سرور خانومو بهم داده...بغلم میکنه و میگه: خوبی عزیزم؟
جوابشو با یه لبخند میدم و میگم: مگه میشه شما کنارم باشی و خوب نباشم
چشماش پر اشک میشه و میگه: وقتی دیر کردی انقدر ترسیدم که حد نداشت به خدا تا امید تماس بگیره هزار بار مردم و زنده شدم
و بعد محکم منو تو آغوشش میکشه و میگه: اون روزی که بیمارستان بودی دلم واسه همین شیرین زبونیات تنگ شده بود...نمیدونی چقدر...
صدای در اتاق میاد و اینبار امید میاد تو, و وقتی ما رو تو آغوش هم میبینه میگه: ای بابا سرور خانوم من شما رو فرستادم تا این شازده خانوم رو بیدار کنی, خودت کنارش نشستی
سرور خانوم در حالی که دسپاچه اشکاش رو پاک میکنه میگه: ای وای خاک به سرم دیدی چی شد؟ پاک یادم رفت
هر دو از این کار سرور خانوم خندمون میگیره و با صدای بلند میخندیم
صدای خندمون فرحناز رو هم میکشونه داخل اتاق, با تعجب به ما نگاه میکنه, خنده ی امید قطع میشه و بهش نگاه میکنه, میخواد بره بیرون که فرحناز با بغض میگه: امید صبر کن
چشماش قرمزه, فهمیدم گریه کرده اما امید یه چند لحظه صبر میکنه و بعد میره بیرون, فرحناز کنارم رو تخت میشینه و سرش رو تو دستاش میگیره و میگه: اون منو نمیبخشه
آروم رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم, برگشت سمتم و گفت: من پشیمونم چرا اینو نمیفهمه
بغلش کردم و گذاشتم تا ر چقدر دلش میخواد خالی بشه...
******
همینطور که سرم پایینه متوجه نگاه های گاه و بی گاهش به در آشپزخونه می شم ... پوزخندی می زنم و مجله توی دستم رو ورق می زنم ... من نمی دونم چرا مردا انقدر بچه ان ... چرا همش دوست دارن واسه هر کاری بیان منتشون رو بکشن ... خب اگه دوست داری ببخشیش و باهاش آشتی کنی خب زودتر ... زیر چشمی نگاش می کنم در ظاهر داره تلویزیون تماشا می کنه ولی من که می دونم چقدر کلافه و عصبیه ... دوباره نگاهی به آشپزخونه می کنه ...
_رفت....
دستپاچه به طرفم برمی گرده : چی ؟ ....
با خونسردی شانه هام رو بالا میندازم : فرحناز چند ساعتی میشه که رفته
دوباره نگاش رو به تلویزیون می دوزه : خب که چی؟ ... از کی تا حالا آمد و رفت و دیگران رو به من گزارش می دی؟ ....
حرصم می گیره .... دلم می خواد خفش کنم ... من که یک لحظه ناراحتی رو از شنیدن رفتنش تو چشات دیدم پس واسه چی سعی می کنی خودتو بی تفاوت نشون بدی ... حرفی نمی زنم و دوباره شروع به ورق زدن مجله ام می کنم ... امید هم کلافه شروع به عوض کردن کانال ها می کنه ...
_ا چرا عوض کردی داشتم سریال می دیدم!؟
عصبی به طرفم بر می گرده : تو که از اول که این جا نشستی یا داری مجله ورق می زنی یا روی اعصاب من راه می ری ... کی وقت کردی این سریال مزخرف رو هم نگاه کنی ؟ ...
خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : وا من که اصلا" به تو کاری نداشتم .... ساکت این جا نشستم و سریالم رو تماشا می کنم ...
با حرص می گه : پاشو برو ببین سرور خانم کارت نداره ؟ ...
با بی خیالی شانه هام رو بالا میندازم : نه فرحناز رفته از کیک و دسرهاش هم خبری نیست ...
با عصبانیت بهم می توپه : سوگل گفتم پاشو برو کمک سرور خانم ...
لعنت به من که انقدر ازش حساب می برم ... همینطور که دارم می رم به عقب برمی گردم و می گم : راستی می دونی فرحناز نزدیک یک ساله تو همون ویلای حومه شهر زندگی می کنه ... بهم گفته می خواد یک مدت دیگه هم تو این شهر بمونه ... تازه از منم دعوت کرده یک روز برم دیدنش ...
با عصبانیت به طرفم برمی گرده : با اجازه کی ؟ ...
با تعجب چشامو گرد می کنم : وا اون مادرت دیگه واسه دیدن اون که اجازه نمی خوام
و لبخندی به صورت بهت زدش می زنم و به طرف آشپزخونه می رم .... آخیش زهرم رو بهش ریختم ... پسره پررو ... تا این باشه انقدر فرحناز بیچاره رو اذیت نکنه تو این سه روز چقدر خون به جگرش کرد ... الهی چقدر دم رفتنی از این که امید اونو نبخشیده بود ناراحت بود و با چشای گریون از در خونه بیرون رفته بود ... خدا بگم چکارت کنه امید ... یعنی الان فرحناز تنها توی اون خونه داره چیکار می کنه؟
_ا دختر حواست کجاست ؟ تمام آب رو ریختی روی میز ... اصلا" لازم نکرده کمکم کنی ... پاشو برو امید رو صدا کن بیاد شام بخوریم ..



امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 02:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group