چت رومclose
قمارسرنوشت جلد اول - 2
قمارسرنوشت  جلد اول - 2

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
با صدای حرکت چیزی در کنارم از خواب بیدار می شم ... استخونام درد می کنه ... من کجام ؟ مدتی طول می کشه تا متوجه شم که خوابم برده بود ... چند روز پیش موقع گردش توی باغ اینجا رو پیدا کرده بودم ... جای خیلی دنجی بود به طوری که کسی در ابتدا متوجه اون نمی شه ... یه جورایی واسم مثل یه پناهگاه می مونه ... ولی حالا که بیدار شده بودم می تونستم سرما رو تا مغز استخونام حس کنم ... رطوبت سبزه های زیرم باعث خیسی لباسام شده بود ...
انقدر تاریکه که نمی تونم کفشمو پیدا کنم ... یعنی چه مدت گذشته که من اینجا خوابیدم ؟ ... یعنی کسی متوجه غیبت من نشده بود ؟ ...
با عجله بلند می شم و در حالی که از تاریکی وهم آلود اطرافم دچار وحشت شدم سعی می کنم کورمال کورمال مسیر ویلا رو در پیش بگیرم ... وقتی از بین انبوه درختا عبور می کنم چراغای ویلا رو می بینم ، هنوز پله های ویلا رو طی نکردم که صدای فریاد عصبانی امید رو می شنوم :
_مگه می شه آخه شما چه جوری متوجه نشدین که اون تو اتاقش نیست ؟
انگار منجمد شدم ، همینطور مثل گیجا روی پله ها خشکم زده ... چی شده؟
دوباره صدای فریاش بلند می شه :
_آخه چطوری آروم باشم ، اون اینجا غریبه حتی زبون این جا رو بلد نیست ... می دونید اون بیرون ممکن چه بلایی سرش بیاد؟ آخه چرا حواستون بهش نبود ؟ ..
خدای من دارن درباره من صحبت می کنند ، من که اینجام و بیرون نرفتم ، نکنه امید فکر کرده من دوباره فرار کردم؟ ...
از فکر به این موضوع تمام تنم شروع کرد به لرزیدن ، انقدر ترسیدم که یه لحظه تصمیم گرفتم برگردم به پناهگام و اون تو مخفی شم ولی تا کی ؟ ... بالاخره که باید خودمو نشون می دادم ... صدای فریادهای امید همچنان شنیده می شد ... سعی کردم با قدم های لرزان خودمو به در سالن برسونم...
اولین چیزی که دیدم صورت سرخ و عصبانی امید بود که با بهت به من خیره شده بود ... هنوز نگاه وحشت زده ام به امید که صدای سرور خانم رو می شنوم :
خدا رو شکر مادر تو که ما رو نصف عمر کردی ... کجا بودی ... تو رو خدا قیافشو نگاه کن این چه وضعیه ؟ ... چرا رنگت این قدر پریده؟ ها ؟ ...
قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم احساس کردم صورتم بی حس شد ... شوری خون رو حس می کنم ...
_امید ؟ داری چی کار می کنی ؟
_شما لطفا" دخالت نکنید ... همانطور که بازوی منو می کشید به طرف پله ها به راه افتاد ... من امشب باید یه چیزایی رو به این بچه حالی کنم! ...
صدای سرور خانم از پایین میاد که می گه :
آخه اینطوری ؟ ... تو الان عصبانی هستی ، بذار کمی که آرومتر شدی باهاش صحبت کن ...
امید بی توجه به حرفش منو از پله ها بالا می کشونه ... انقدر فشار دستش روی بازوم زیاده که احساس می کنم بازوم بی حس شده ... در اتاقم رو باز می کنه و پرتم می کنه روی تخت ... صدای قفل شدن در اتاق لرزه ای به تنم میندازه ... با وحشت خودمو جمع می کنم و گوشه تختم کز می کنم ... به طرفم خیز بر می داره ... قبل از این که دستش به من برسه جیغی می کشم و اون طرف تخت خودمو به دیوار می چسبونم ...
_سرجات وایسا! نذار اون روی سگم بالا بیاد وگرنه زنده نمیذارمت ... حالا کارت به جایی رسیده که از دست من فرار می کنی؟ ...
در حالی که تمام تنم از ترس می لرزه با لکنت می گم :
به خدا من کاری نکردم ، باور کن فرار نکردم ، من توی خونه بودم قسم می خورم توی خونه بودم ...
با صورتی که از زور عصبانیت به کبودی می زنه زهر خندی می زنه و می گه :
که توی خونه بودی ... جالبه ... تو منو احمق فرض کردی آره ؟ ...
صدای فریادش انقدر بلند که از ترس روی زمین مچاله می شم ... تمام صورتم از اشک خیس خیس شده!!! ...
مگه من بهت نگفتم نمی تونی از دستم فرار کنی ها ؟ مگه من بهت نگفته بودم ؟ ...
بی توجه به صدای سرور خانم که از پشت در میاد که ازش می خواد در رو باز کنه خم میشه و بازوهامو می گیره و مجبورم می کنه که بلند شم ... تا می خوام حرفی بزنم سیلی دیگه ای به صورتم می زنه ... دستشو جلوی بینی اش می گیره و می گه :
هیییسس صداتو نشنوم .. از این به بعد می دونم چه کارت کنم ... کاری می کنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن ...
با هق هق می گم : راست می گم .. به خدا راست می گم ... من ته باغ بودم کنار اون درخت قدیمی که یکی از شاخه هاش شکسته ... اونجا خوابم برده بود ... به خدا راست می گم ... هنوز کفش و کتابم زیر اون درخته ...
فشار دستاش روی بازوهام انقدر زیاده که از درد دولا می شم, صدای عصبانیش رو می شنوم :
باشه ولی اگه بفهمم دروغ گفتی من می دونم و تو ...
هلم می ده روی تخت و همونطور که به طرف در می ره می گه :
تا اطلاع ثانوی اجازه بیرون اومدن از اتاقتو نداری! ... اگه بفهمم بی اجازه بیرون اومدی من می دونم و تو ... روشن شد ؟
سرمو تکون می دم, قبل از این که به سرور خانم مهلت بده که داخل شه صدای قفل شدن در اتاقم به گوشم می رسه ...
با نوازش موهام از خواب بیدار می شم ... با دیدن سرور خانم به یاد دیشب می افتم ... انقدر گریه کرده بودم که چشام از زور درد باز نمی شن
_سلام دخترم پاشو یه چیزی بخور ضعف می کنی ... دیشبم که شام نخوردی پاشو عزیزم
همونطور که روی تختم می شینم می گم : ممنونم ولی اشتها ندارم ...
_پاشو مادر ، خلقتو به خاطر دیشب تنگ نکن اگه امید چیزی می گه به خاطر اینه که نگرانته هر جور حساب کنی دست اون امانتی ... وقتی اومد و دید هیچ جای ویلا نیستی, نبودی که ببینی چقدر نگران شده بود ... تقصیر خودتم بود تو با خودت نگفتی این همه وقت شاید ما نگرانت بشیم ها ؟ ...
با بغض می گم : نفهمیدم که چه جوری خوابم برد!!
_اشکالی نداره حالا پاشو بیا پایین صبحانه ات رو بخور ...
_آخه ، امید گفته....
نترس دخترم خودش گفت: واسه صبحانه صدات کنم
با تعجب گفتم: مگه هنور نرفته شرکت ؟
_چرا از شرکت زنگ زد ... من که می گم تمام اخم و تخماشم به خاطر نگرانی بیش از حدشه ... حق هم داره بالاخره سرپرستی یه دختر جوون و خوشگل مثل تو, اونم تو این دوره و زمونه خیلی سخته, حالام نمی خواد این جا بنشینی زانوی غم بغل بگیری, پاشو دست و صورتت و بشور بیا پایین...
وقتی میرم پایین کتابی رو که دیروز داشتم می خوندم رو روی کنسول کنار پله ها می بینم و کنار در ورودیم هم کفشام ... پس آقا به همین دلیل مهربون شدن و اجازه خروج بهم دادن ... آهی می کشم و به طرف آشپزخونه می رم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
دلم گرفته ... چند روز سرور خانم واسه زایمان دخترش رفته ... منم این چند روز تنهام ... البته یک خدمتکار دیگه تو این مدت می یاد تا کارهای خونه رو انجام بده ... ولی احساس می کنم به جای این که سرش به کار خودش باشه همش دور من می چرخه و مواظب کارای من ... چند بار مچش رو وقتی داشت زیر چشمی منو می پایید گرفتم ... یه حسی بهم می گه امید اونو گذاشته تا دست از پا خطا نکنم ... آهی می کشم ... حتی زبونش رو هم بلد نیستم تا بتونم باهاش حرف بزنم ... از این همه اتلاف وقت خسته شدم ... دلم می خواد کار مفید انجام بدم دوست دارم از این خونه برم بیرون و با مردم معاشرت کنم تا کی باید کنج این خونه بمونم و روزامو بی هیچ هدفی سر کنم ... اگه بتونم انگلیسی یاد بگیرم می تونم یه جورایی از این قفس بیام بیرون ... نمی دونم اگه به امید بگم اجازه این کار رو به هم می ده یا نه ...به کتابی که توی دستم نگاهی میندازم ... یک کتاب کسل کننده روانشناسی ... اینم از بین معدود کتابای فارسی توی کتابخونه پیدا کردم ... حتی دیگه خوندن این ها هم منو ارضا نمی کنه ... دلم لک زده واسه رفتن بین مردم ، گوش دادن به شلوغی و همهمه ماشین ها ، ایستادن پشت ویترین مغازه ها ... ولی افسوس مثل زندانی ها توی این خونه اسیرم ... تا وقتی سرور خانم بود کمتر احساس تنهایی می کردم ولی حالا ... امید حتی با این که می دونه من از غروب به بعد توی خونه تنهام بازم شبا زود نمیاد خونه ...
کتابو با بی حوصلگی گوشه ای پرت می کنم و عصبی اطرافم رو نگاه می کنم ... اون خدمتکاره هم داره برای بار صدم سالن رو تمیز می کنه ... بلند می شم و می رم طرف در سالن شاید قدم زدن توی باغ حالم رو بهتر کنه ... وقتی دارم ویلا رو دور می زنم اونو می بینم که از پشت پنجره داره به من نگاه می کنه ...

***
داخل سالن رو به روی تلویزیون نشستم و بی هدف کانال هاشو عوض می کنم ... یک شبکه در حال پخش یک فیلم ترسناک ژاپنی ... دیدن اون آدما با قیافه های بیش از حد سفیدشون برای سیخ کردن موهای تنم کافی بود که زوزه باد لا به لای درختا هم بهش اضافه شد ... با ترس و لرز بلند می شم و چراغای اون طرف سالن رو هم روشن می کنم ... امید هنوز نیومده ... با صدایی از داخل باغ از جا می پرم ... انگار مجبورم کردن ... همونطور که کوسن و توی بغلم فشار می دم با دلهره به صحنه های وحشتناک فیلم چشم می دوزم ... به حدی رفتم تو بحر فیلم که با باز شدن در سالن جیغ بلندی می کشم ...
_چی شده ؟
انقدر ورود غیرمنتظره اش بهم شوک وارد کرده که کلمه ای از دهنم خارج نمی شه ... با نگرانی لیوانی آب واسم میاره و می گه :
حالت خوبه ؟... چرا تا این ساعت بیداری ها ؟ ... چیزی شده ؟ ...
سرمو تکون می دم و با صدای خفه ای می گم :
خوبم فقط ترسیدم همین ...
صدای جیغ باعث می شه توجهش به تلویزیون جلب بشه ... انگار تازه متوجه علت ترس من می شه اخمی می کنه و می گه :
این وقت شب فیلم بهتر از این پیدا نکردی ؟ ...
انقدر از دستش حرصیم که هر شب منو تا این موقع تنها میذاره که با لجبازی شانه هایم را بالا میندازم و می گم :
فیلم قشنگیه از این جور فیلم ها خوشم میاد ...
با تمسخر یه لنگه ابروش رو بالا میندازه و می گه :
جدی ؟ ... پس اونی که چند لحظه پیش اون جیغ بنفش و کشید و از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود من بودم آره ؟ ...
با لبخند حرص درآوری نگاهی بهش میندازم و می گم: نمی دونم شاید!!!
اخمی بهم می کنه و با جدیت می گه :
یا خاموشش می کنی یا می زنی یک کانال دیگه ... این فیلم به دردت نمی خوره ... اصلا چرا تا این ساعت بیداری ؟...
از این که بازم بدون توجه به نظر من داره با تحکم واسم تصمیم میگیره با لجبازی که ازم بعیده می گم :
چرا فیلم قشنگیه ... تازه رسیده به جاهای حساسش ... دوست دارم ببینمش ...

با کنجکاوی نگاهش و می دوزه به صورتم انگار می خواد دلیلی رفتارای عجیبم را بفهمه ... بعد از مدتی همونطور که بلند می شه و در مسیرش برق های اون طرف سالن رو خاموش می کنه با ریشخندی که دلمو می لرزونه می گه : هر جور راحتی ... امیدوارم امشب خواب راحتی داشته باشی ...
وقتی روی پله های از نظرم ناپدید شد تازه به غلط کردن افتادم ... آخه دختر احمق مثلا می خواستی لجشو درآری ... بیا دیدی که بی توجه بهت راه افتاد و رفت ... حالا بمون و از ترس بمیر ... چشامو می بندم و فقط خدا خدا می کنم تا فیلم زودتر تموم شه...با هر آهنگی که فیلم میزنه سرم رو میکنم تو کوسن و جیغ میزنم و سعی میکنم تا صدام نره بالا...
با شنیدن آهنگ پایانی فیلم یکی از چشامو آروم باز می کنم و چشم می افته به نوشته های پایانی فیلم
با ترس و لرز از پله ها بالا می رم خدا رو شکر چراغ راهرو روشن بود ... ولی با این وجود همش صحنه های فیلم جلوی چشام ... عجب غلطی کردم منو چه به دیدن این جور فیلم ها ... سریع می رم تو اتاقم و با چراغ روشن می خزم زیر پتوم ... لعنتی انگار ناخودآگاه گوشام واسه شنیدن هر صدا یا حرکتی غیر عادی تیز شده!!

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
صدای خراش ناخن هاش روی شیشه پنجره رو به وضوح می شنوم ... عرق سردی از پشتم سرازیر می شه ... همون موقع صدای تیک باز شدن پنجره باعث می شه بی اراده سرمو از زیر پتو بیارم بیرون ... چشم می افته به اون صورت بی روح با چشای خونبارش که داره از بین پنجره اتاقم به داخل میاد ... انقدر ترسیدم که به معنای واقعی فلج شدم ... قدرت هیچ گونه حرکتی رو ندارم ... با چشای از حدقه دراومده دارم به اون که داره لحظه به لحظه بهم نزدیک تر می شه نگاه می کنم ... قبل از این که دستاش رو به طرفم دراز کنه جیغی می کشم و خودمو می بینم که روی زمین افتادم ... بدون توجه با قدرت شروع می کنم به دویدن و به طرف اتاق امید می رم
انقدر سریع در اتاقش و باز می کنم که باعث می شه با وحشت روی تخت بنشینه ... در حالی که چراغ خواب کنار تخت رو روشن می کنه با نگرانی می گه : سوگل چی شده ؟ ...
قبل از این که جوابش و بدم خودمو میندازم تو بغلش و با هق هق گریه می گم : اومد تو اتاقم ... از تو پنجره اومد ... داشت می اومد طرفم ...
امید با گیجی درحالی که سعی می کرد منو آروم کنه گفت : کی اومد تو اتاقت ها ؟
انگار دچار گریه های هیستریک شده بودم اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم ... هر چی امید سعی می کرد منو از خودش جدا که نمی تونست ... فقط یه چیز رو تکرار می کردم : اومد تو اتاقم
بیچاره امید به سختی منو از خودش جدا کرد و به سرعت به طرفم اتاقم رفت ... منم که انگار فلج شدم باشم همونجا گوشه تخت مچاله شدم و با چشای از حدقه دراومده به جای خالیش تو اتاق نگاه می کردم ... مدتی نگذشت که امید دوباره به اتاق برگشت ... انگار تونسته بود تو همون مدت به خودش مسلط بشه ... از روی میز کنار تختش واسم یک لیوان آب ریخت ... لیوان آب رو به دستم داد و در حالی که سعی می کرد لبخندش رو مخفی کنه گفت : خوب حالا مثل یه دختر خوب واسم تعریف کن دقیقا" چی شد ؟
انقدر دستم می لرزید که مجبور شد دوباره لیوان رو از دستم بگیره و خودش به دهنم نزدیک کنه ...
اشک تمام صورتم رو پوشونده بود ... نگاهی بهم کرد و در حالی که سرم رو در آغوش می گرفت گفت : اصلا نترس عزیزم من اینجام
در حالی که سرم رو به سینه اش می فشرد حرکت دستاش رو روی موهام حس می کردم ... حتی تو اون لحظه هم رفتار محبت آمیز امید واسم عجیب بود همونطور که به صدای آروم قلبش گوش می دادم با صدایی لرزان واسش تعریف کردم که چطور او موجود وارد اتاقم شد و می خواست بهم نزدیک بشه ... حرکت خفیف شانه هاش باعث شد که سرمو بالا بگیرم و با تعجب به چشای شوخ و لبای خندانش نگاه کنم ... از این که وضعیت من باعث شده بود که مورد خنده و تمسخر اون قرار بگیرم با ناراحتی سعی کردم ازش جدا شم ... اونم که انگار رنجیدگی منو حس کرده بود در حالی که منو بیشتر به خودش می فشرد گفت :می تونم یه سوالی ازت بپرسم ؟
با دلخوری سرمو تکون دادم
_گفتی که از کجا وارد اتاقت شد ؟
با ناراحتی از این که برای بار چندم دارم واسش تعریف می کنم گفتم : از پنجره
با مهربانی گفت : اگه کمی دقت می کردی متوجه می شدی که پنجره اتاقت از بیرون میله داره پس کسی نمی تونسته وارد بشه ، عزیزم همش کابوس بوده همین ... اونم به این خاطر که قبل از خواب نشستی و اون فیلم و نگاه کردی ... من که بهت گفته بودم نگفتم ؟

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
راست می گفت پنجره ی اتاقم میله داشت ... من چقدر احمقم چرا زودتر متوجه نشدم که همش خواب بوده ... با خجالت سرم و پایین اوردم اصلا روم نمی شد که تو چشاش نگاه کنم ... اونم که انگار حالم و درک کرده باشه سکوت کرد و چیزی نگفت ... بعد از مدتی سرمو بالا گرفت و با مهربانی که ازش بعید بود گفت : بهتری ؟
با خجالت سرمو تکون دادم ...
_خوب اگه حالت خوبه بهتره بری تو اتاقت! ...
با وحشت بهش نگاه کردم ... تصور این که دوباره برگردم توی اون اتاق باعث شد لرزه ای به تنم بیفتد که از چشم های تیزبین امید دور نماند ، با خستگی سری تکان داد و همین طور که زیر لب چیزی زمزمه می کرد بلند شد و از توی کمد بالشت و پتوی اضافه ای برداشت و روی کاناپه گوشه اتاق گذاشت ...
_تو روی تخت بخواب ... منم اینجا می خوابم ... چراغ خواب رو هم روشن می ذارم ... خوبه ؟ ...
وقتی که دید همونطور مثل گیجا روی تختش نشستم و حرکتی نمی کنم دوباره به طرفم برگشت و در حالی که منو روی تخت می خوابوند و پتو روم می کشید خم شد و با مهربانی در گوشم زمزمه کرد:
هیچی واسه ترسیدن وجود نداره ... من اینجام ... پس راحت بگیر بخواب عزیزم ...
با تعجب بوسه ای روی گوشم حس کردم و حرکت نوازشگر دستش رو وقتی که داشت می رفت روی موهام ... حرکاتش انقدر واسم عجیب و دور از انتظار بود که وقتی بهم شب بخیر گفت قدرت جواب دادن بهش رو نداشتم ... انگار توی یه خلسه شیرین فرو رفته بودم ...

***

چشامو باز می کنم و به سقف خیره می شم ... عجب خوابی بود ... همونطور که غلتی می زنم چشم می افته به عکس امید کنار تخت ... با گیجی به عکس نگاه می کنم ... واقعا تو این عکس محشره ... قد بلند و خوش تیپ ... دستمو دراز می کنم و عکسو بر می دارم ... با دقت به امید تو عکس خیره می شم ... تصویری از یک لبخند محو گوشه لبشه ... ولی با این حال انگار می تونم با وجود عینک آفتابیش نگاه سرد و خیرشو روی خودم حس کنم ... همونطور که به عکس توی دستام خیره شدم مغزم به کار می افته ... با چشای گرد شده اتاقو نگاه می کنم ... عکس از دستم می افته ... نه پس خواب نبود همش واقعیت داشت ... نه ... نگاهی به خودم روی تخت امید میندازم ... از خجالت دستامو جلوی صورتم می گیرم ... از تصور این که دیشب چه فیلم کمدی واسش اجرا کردم می خوام خودمو بکشم ... لعنتی ... نگام دوباره می افته به امید توی عکس با اون لبخند کج گوشه لبش ... انگار داره به من دهن کجی می کنه ... جیغی می کشم و سرمو تو دستام می گیرم ... حالا چه جوری با اون گندی که دیشب بالا اوردم تو چشاش نگاه کنم ... خندم می گیره حالا نه که قبلا جرات این کار رو داشتم ... ولی دیگه نه با این گند بزرگی که زدم ... خدایا فکر کنم تا مدت ها از به یاد اوردن حرکات من خندش بگیره ... از تصور این که نصف شب رفته باشم سراغ امید اونم تو اتاقش باعث می شه آرزوی مرگ کنم ... نگام دوباره می افته به امید با اون لبخند کذاییش ... حرصم می گیره و عکس رو برمی گردونم ... شروع می کنم به جویدن ناخن هام ... خب حالا که چی تقصیر من که نبود ... کابوس دیدم ترسیدم این اتفاق ممکن واسه هر کسی بیفته ...
بلند می شم و جلوی میز توالت می ایستم ... به دختر توی آیینه خیره می شم ... موهای پریشون و بلندم تا کمرم می رسه ... یه نگاه به لباس خوابم میندازم ... یه پیراهن خواب نازک که اگه خیلی لطف می کرد فقط می تونست زانوهام رو بپوشونه ... یعنی من دیشب با این قیافه پریدم تو بغل امید ... یه نگاه دیگه به خودم باعث می شه که از مضحکی قضیه خندم بگیره ... همونطور که می خندم روی زمین می نشینم ... با تاسف یه نگاه دیگه به خودم میندازم و سرمو از خجالت تو دستام مخفی می کنم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
صدای باز شدن در سالن و صدای قدم هایی رو می شنوم ... نگام می افته به ساعت ... تا رسیدن امید 2 ساعت وقت ... یعنی امید ؟ چه امشب زود اومده ... با وجود ماجرای دیشب خیلیم نمی تونه عجیب باشه ... پاورچین می رم طرف پله ها و خم می شم و پایین و نگاه می کنم ... ولی کسی نیست .. یعنی خیالاتی شدم ؟ ... دوباره چند پله پایین تر می رم ولی بازم خبری نیست .. ترس برم می داره اما مطمئنم صدای پاهایی رو شنیدم ... با ترس و لرز پله ها رو پایین می رم ... می رم طرف در ورودی ... ماشین امید دیده نمی شه ... ولی مطمئنم صدایی شنیدم ... همینطور که تو فکرم برمی گردم و از دیدن مردی که جلوم وایساده جیغ بلندی می کشم و دیگه چیزی نمی فهمم ...

از ضربه هایی که به صورتم می خوره چشامو باز می کنم ... احساس می
کنم سرم سنگین ... من کجام ؟ ... انگار یکی داره یه مایع تلخ رو به زور به خوردم می ده ... از سوزش گلوم به سرفه می افتم ... خدا جون این دیگه چی بود ؟ ...
با وحشت به مرد مقابلم خیره می شم که داره با لذت بهم نگاه می کنه : حالتون خوبه ؟
... جرات ندارم حرفی بزنم این دیگه کیه یعنی دزده ؟ ... انگار اونم فهمیده که دارم به چی فکر می کنم دستشو جلو میاره و با لبخند کثیفی می گه : شاید الان وقت مناسبی واسه معارفه نباشه ولی من کیارشم پسرخاله امید ... با کنجکاوی در حالی که چشاشو تنگ می کنه می گه : و شما ؟ ...
آه خدا رو شکر پس از فامیلای امید ... نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم و با دستایی لرزان باهاش دست می دم و می گم : منم سوگلم ...
نمی دونم چرا ولی ازش خوشم نیومده ... انقدر توی قمارخونه شهناز با مردا برخورد داشتم که فرق یک نگاه پاک رو با نگاه هیز و کثیف تشخیص بدم ... دوست دارم از تیررس نگاش خارج شم ... تازه اون موقع هست که متوجه می شم روی یکی از مبل های سالن ام یعنی اون منو اورده ؟ ... چندشم می شه ... به بهانه پذیرایی از سالن خارج می شم و می رم تو آشپزخونه ... نمی دونم چرا دوباره دلشوره به جونم افتاده ... نگاهی به ساعت میندازم یعنی امید کی میاد ؟ ... همینطور که دارم وسایل پذیرایی رو آماده می کنم از شنیدن صداش از پشت سرم یکه ای می خورم ... تو چهارچوب در ایستاده و با یه نگاه هیز وکثیف داره سر تا پام رو برانداز می کنه ... حالم بد می شه ... انگار دوباره شهرام رو جلوی روم می بینم ... صداشو می شنوم که می گه :
من خودم رو معرفی کردم ولی شما نگفتید با امید چه نسبتی دارید ؟
با خونسردی که ازم بعیده می گم : من اینجا زندگی می کنم ... امید یه جورایی سرپرستی منو قبول کرده!؟ ...
با تمسخر و لودگی می گه : جدی ؟ امید چه انسان خیر و مهربونی شده که ما خبر نداریم ؟ ...
حرفی نمی زنم ... از گوشه چشم می بینم که میاد تو آشپزخونه ... خودم رو جمع و جور می کنم و مشغول چیدن میوه ها تو ظرف می شم ... کنارم تکیه میده به میز و خیره می شه به صورتم ... می دونم رنگم پریده ... سعی می کنم لرزش دستام رو ازش پنهون کنم
_ چند سالته ؟
از لحنش خوشم نمیاد ولی بالاجبار می گم : 17 سال
_می دونی خیلی خوشگلی ...
سعی می کنم بدون این که خودم رو ببازم بگم : تشریف ببرین منم الان میام ...
_ترجیح می دم همین جا پیش تو بمونم عزیزم ...
دیگه داره زیاده روی می کنه ... دلم می خواد بکوبم تو دهنش ... می رم طرف یخچال که بازوم رو می گیره و می کشه طرف خودش ... شوکه شدم اصلا انتظار این کار رو ازش نداشتم ... روم خم می شه به حدی که نفس های داغش رو روی صورتم حس می کنم ... سعی می کنم بازوم رو از دستش درآرم .. ولی محکم تر نگهم می داره لرزش بدنم به حدی شدیده که اونم متوجه می شه :
چیه عزیزم مگه بار اولته ؟ ... من که می دونم وجود یه دختر خوشگل مثل تو توی خونه یه مرد مجرد یعنی چی ؟ ... پس نمی خواد واسه من فیلم بازی کنی ... باور کن نمی خوام اذیتت کنم ...
و در حالی که لباشو کنار گوشم میاره زمزمه می کنه :
فقط می خوایم یه کم خوش بگذرونیم تا پسرخاله عزیزم بیاد همین ... نترس ... امید اگه بفهمه به گرمی ازم پذیرایی کردی خیلی هم خوشحال می شه ...
مردک عوضی دیگه داشت از حدش می گذروند ... زندگی تو قمارخونه شهناز اگه هیچ فایده ای واسم نداشت باعث شده بود که یاد بگیرم اولین کاری که تو اینجور مواقع انجام میدن چیه و چطوری خودم رو باید حفظ کنم و در مقابل این حوادث از خودم دفاع کنم ... حالا کاملا رو به روم وایساده بود وقتی دیدم هیچ جوری ولم نمی کنه محکم کوبیدم وسط پاهاش ... ناله ای کرد و دستمو ول کرد ... با تمام سرعت به طرف بیرون آشپزخونه دویدم ... صدای فحش و ناسزاش و می شنیدم ... هنوز به پله ها نرسیده بودم که موهام از عقب کشیده شد و نزدیک پله ها محکم خوردم زمین ...
خم میشه روم و در حالی که چونمو محکم می گیره با عصبانیت می گه : دختر عوضی هنوز نمی دونی با کی طرفی؟ ... فکر می کنی من امثال تو رو نمی شناسم ... چرا عزیزم خوب هم می شناسم ...
در همون حال چنگی می زنه تو موهام و از بین دندان های کلید شده اش ادامه می ده : حالا من درسی بهت می دم که تا عمر داری فراموش نکنی ...
و قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم از موهام بلندم می کنه و محکم می کوبونتم به دیوار ... حس می کنم نفسم بالا نمیاد از بین چشای نیمه بازم می بینمش که دوباره داره به طرفم میاد ... سعی می کنم از جام بلند شم ...
_کجا عزیزم ... حالا حالا ها من باهات کار دارم ...
همونطور که موهام رو می کشه پرتم می کنه روی مبل گوشه سالن و خودش رو میندازه روم ... دارم پرس می شم ... هر چی تقلا می کنم زورم بهش نمی رسه ... صورتشو بهم نزدیک می کنه و با لحن ترسناکی می گه :
می دونی من عاشق دخترای وحشی ای مثل توام ... عاشق این که بتونم رامشون کنم ...
حرکت دستش رو روی لبم حس می کنم ...
_وقتی بیهوش بودی این لبات خیلی منو وسوسه کرده بود ... اگه عصبانیم نمی کردی کاری می کردم که هر دو با هم لذت ببریم ولی الان….
قبل از این که جمله اش رو تموم کنه لباشو روی لبام میذاره و دستام رو مهار می کنه ...حالم از اینجور مردا بهم میخوره, نمیذارم, نمیذارم که هر بلایی دلش خواست سرم بیاره, با تمام وجود لباشو گاز می گیرم به حدی که شوری خون رو تو دهنم حس می کنم ... فحشی میده و در حالی که صورتشو عقب می کشه کشیده محکمی به صورتم می زنه ... یه لحظه حس می کنم که چشام دارن سیاهی میرن ...
یقه لباسمو می گیره و با یه حرکت پاره اش می کنه ... شروع می کنم به تقلا ... انگار مقاومت من باعث می شه که وحشی تر بشه ... با یک دستش دستام رو بالای سرم نگه میداره و با دست دیگه اش شروع می کنه به باز کردن کمربندش ... با دیدن این صحنه چشامو می بندم و با تمام وجودم امید رو صدا می زنم نفسی میکشم و دوباره با فریاد بغض داری میگم:امیــــــدددد
یه دفعه حس می کنم سنگینیش از روم برداشته شده ... چشامو باز می کنم .... باورم نمی شه ... همینطور که گوشه مبل مچاله شدم از پشت پرده اشک می بینمشون که با هم درگیر شدن ... صدای فحش و ناسزای امید همه خونه رو پر کرده ... کاملا" مشخصه که اون حریف هیکل امید نمی شه ... تمام سر و صورتش خونیه ... امید رو می بینم که در حالی که یقه اونو گرفته کشان کشان از سالن خارج می شن ...
حالا که خطر از بیخ گوشم گذشته متوجه لرزش شدید بدنم می شم ... انقدر جیغ زدم که گلوم به شدت می سوزه ... هق هق گریه ام فضای سالن رو پر می کنه ...
نمی دونم چقدر گذشته که می بینم امید وارد سالن می شه از همین جا که نشستم می تونم رگ برجسته پیشونیش رو ببینم ... قیافش ترسناک شده ... گوشه ابروش خونریزی داره ... کتش رو که پاره شده میندازه روی مبل و عصبانی تو سالن شروع می کنه به راه رفتن ... فحش ها و ناسزاهاشو می شنوم ... دستاش رو توی موهاش فرو می کنه و ناگهان به طرفم بر می گرده و نگام می کنه ... نگاش خیره روی یقه پاره لباسمه ... یه دفعه گلدان روی میز رو بر می داره و با قدرت می کوبه به دیوار ... صدای شکستنش به حدی شدیده که تمام بدنم شروع می کنه به لرزیدن... قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم می بینمش که داره میاد به طرفم ... انقدر وحشت می کنم که در حالی که دستام رو برای محافظت از خودم روی صورتم می گیرم با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد با التماس می گم :تو رو خدا کاری بهم نداشته باش ... توضیح می دم امید .. من کاری نکردم خودش اومد تو خونه ... من راهش ندادم ... اصلا نمی دونم چطوری اومد تو ...
می بینمش که لحظه ای مکث می کنه و بعد دوباره میاد طرفم ... وقتی می خواد بهم دست بزنه جیغی می کشم و سعی می کنم خودم رو از بین دستاش آزاد کنم ...
صداش رو می شنوم که می گه : سوگل آروم باش ... من نمی خوام اذیتت کنم ... می دونم عزیزم ... تقصیر خود احمقم بود تو تقصیری نداشتی ..آروم باش عزیزم
با بهت دستامو از جلوی صورتم کنار می برم و به چشای سرخش نگاه می کنم ... یعنی اون از دستم عصبانی نیست ؟
محکم می کشونتم توی آغوشش و منو به خودش فشار می ده ... سرمو توی سینه اش فرو می برم و سعی می کنم به صدای قلبش گوش کنم ... عجیب ولی تو آغوشش احساس آرامش می کنم ... واقعا برام آرامش بخشه سرمو میاره بالا و با انگشت شستش خون گوشه لبم رو پاک می کنه ... دوباره سرمو روی سینه اش میذاره ... در حالی که موهام رو نوازش می کنه صداشو می شنوم که می گه : متاسفم ... تقصیر تو نبود ... اون کلید اینجا رو داشت ... یعنی خودم بهش داده بودم ... زمانی که دانشجوی این شهر بود به درخواست مادرم توی این خونه زندگی می کرد ... و من احمق فراموش کرده بودم ... واقعا متاسفم ... اگه چیزیت می شد؟
بدون این که حرفشو ادامه بده حلقه دستاش و دورم محکمتر می کنه ...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
مدتی گذشته ولی هر دومون ساکتیم ... سرمو از رو شونه اش بلند می کنم ... با چشای بسته به مبل تکیه داده ... هنوزم صورتش از خشم سرخه ... دلم یه جوری می شه نمی خوام انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که حرفی بزنم چشاشو باز می کنه و خیره می شه بهم ... یه دفعه چهره اش درهم می ره دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که صورتم و به یه طرف خم می کنه با تاسف می گه :کبود شده باید روش یخ میذاشتیم ...
نمی دونم توی نگاش چیه که اینطور مسخم کرده؟ ... عشق ، حسرت ، پشیمونی ، خشم ... حرکت آروم دستاش روی کبودی های صورتم ، نزدیکی بیش از حدمون ، نفس های داغش و بوی خوش بدنش همه اینا باعث می شه بی هیچ حرکتی توی آغوشش بمونم ... صورتم رو تو قاب دستاش می گیره و نگاش پی لبام ... نزدیکی صورت هامون رو حس می کنم که یهو خودشو می کشه عقب و کلافه دستشو فرو می کنه لای موهاش ...
خجالت آوره ولی حسی که الان دارم ناامیدیه ... نباید به اشکام اجازه پیشروی بدم ... وقتی اون منو نمی خواد پس دلیلی هم نداره که بخواد از احساساتم باخبر بشه ... سعی می کنم تکونی بخورم و از آغوشش بیام بیرون ... ولی حلقه دستاش دورم محکمتر می شه و می گه : کجا ؟ ...
با ناامیدی می گم : می خوام برم تو اتاقم ...
مکثی می کنه و بی هیچ حرفی سری تکون می ده ، همونطور که تو آغوششم بلند می شه و می گه : خودم می برمت ...
انگار مخالفت رو تو چشام می خونه که محکم میگه : اینجاها شیشه ریخته ، به غیر از این فکر نکنم بتونی رو پاهات وایسی ...
راست می گه تصور این که از این همه پله بخوام برم بالا دور از توانمه ... پس چشمام رو میبندم و اونم آروم بغلم میکنه, سعی میکنم تا اونجا چشمام رو باز نکنم, نمیخوام تو چشماش نگاه کنم چون کم میارم, من تو چشماش غرق میشم و کم میارم, توی اتاقم وقتی داره میذارتم روی تخت چشمام رو باز میکنم, می گه : واست وان رو پر آب می کنم حالتو بهتر می کنه...
قبول میکنم و اونم میره سراغ حموم, وقتی امادش میکنه بدون هیچ حرفی میرم توش و تن خستم رو به آب گرم میبخشم تا شاید یه ذره آروم بشم, تصور کار کیارش ترس رو دوباره تو وجودم زنده میکنه ، یاد اون لحظه ای که تو چشمای امید غرق شده بودم میافتم و سردی ناشی از ترس جای خودش رو به یه گرمای لذت بخش میده ... چند ضربه به در می خوره و از پشت در حمام صداشو می شنوم :سوگل حالت خوبه ؟ ...
_بله ...
_من این بیرونم, کاری داشتی صدام کن ...
_باشه ...
کارم که تموم میشه,همونطور که حوله دورم به صورتم توی آیینه نگاه می کنم ... یه طرفه صورتم کبوده ... گوشه لبم پاره شده و باد کرده ... شونه ام که به دیوار خورده کبود شده و استخوناش درد می کنه ... دوباره صداش رو می شنوم که می گه : سوگل بهتر بیای بیرون ممکن حالت بد شه ...
_دارم میام ...
دارم لباسامو می پوشم که چشم می افته به کبودی دور مچ دستام ... اشکام سرازیر می شه ... خدای من اگه امید به موقع نمی رسید چه بلایی سرم می اومد ؟ ...
با باز شدن در حمام سرشو بلند می کنه ... لباساشو عوض کرده و روی تختم نشسته و قاب عکس مامان تو دستاشه ... بی هیچ حرفی بلند می شه و قاب رو سر جاش میذاره ... قبل از این که برم تو تختم یه قرص با یه لیوان شیر داغ به خوردم می ده و کمکم می کنه رو تخت دراز بکشم ...
همونطور که دراز کشیدم بهش نگاه می کنم ... پشت پنجره اتاقم در حالی که یه دستش و تکیه داده به پنجره ایستاده و به باغ خیره شده ... دوست ندارم انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که بتونم چشم ازش بردارم برمی گرده و نگامو غافلگیر می کنه ... تاب نگاه خیرشو ندارم ... به طرفم میاد روم خم می شه و در حالی که دستاش رو دو طرف بدنم گذاشته با مهربانی می گه : از هیچی نترس و راحت بگیر بخواب ... تا وقتی که بخوابی اینجا می مونم ... چراغ خواب رو هم روشن میذارم ...
و با شیطنتی که ازش بعیده ادامه میده : در هر صورت اگه بازم ترسیدی اتاق خوابم رو که می دونی کجاست ؟ ...
آه خدای من ماجرای دیشب رو فراموش کرده بودم ... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... سرمو میارم پایین و لبمو گاز می گیرم ... با لبخندی گوشه لبش با لذت خم می شه پیشونیم رو می بوسه و می گه :شب بخیر ...
کبودی صورتم کمرنگ تر شده, امروز سرور خانوم بر گشته اما هنوز سراغم نیومده... تصمیم رو میگیرم و راسخ میرم سراغش, توی آشپزخونه از پشت بغلش می کنم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... با خنده به طرفم برمی گرده که با دیدن صورت کبودم لبخند روی لباش خشک می شه ... چنگی به صورتش می زنه و می گه : خدا من رو مرگ بده چی شده ها ؟ ...
_خوردم زمین ...
_خوردی زمین فکر کردی با بچه طرفی ... رد 4 تا انگشت روی صورتت به کبودی می زنه ... آخه کی با افتادن صورتش به این روز می افته ؟ کار امید آره ؟ ...
با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیدم ادامه می ده : بزار بیاد خونه تکلیفم و امشب باهاش روشن می کنم ... دیگه شورشو درآورده ... آخه من نمی فهمم وقتی میشه صحبت کرد چرا فحش و ناسزا و کتک کاری ...
وسط حرفش می پرم و می گم : به خدا راست می گم کار امید نیست ... خوردم زمین ...
با سرزنش نگام می کنه و می گه : به همین راحتی قسم دروغ نخور
خجالت می کشم و سرمو میارم پایین ... دستشو میذاره زیر چونم و صورتم و به طرف خودش برمی گردونه و می گه : تو رو خدا ببین صورت برگ گل بچه رو چی کار کرده ... آخه مرد این کارا چیه تو می کنی ...
می بینم اگه نخوام توضیح بدم همینطور تا شب می خواد به امید بد و بیراه بگه ... به ناچار ماجرا رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... اصلا تعجب نکرد ... سرشو تکون می ده و می گه : از اولم از این پسر خوشم نمی اومد ... نمی خوام غیبت کنم ولی کاری جز عیاشی نداره ... خدا به خیر بگذرونه ... اگه باد به گوش خانم برسونه آشوبی به پا می کنه اون سرش ناپیدا ...
با نگرانی می گم : خانم ؟ ... آره دیگه مادر امید ... اگه ماجرا رو بفهمه که مطمئنم تا حالا فهمیده باید منتظر اومدنش باشیم ... خدا به خیر بگذرونه ...
دچار دلشوره می شم بهش نگاه می کنم که سرش رو تکون میده و بلند می شه و می ره سراغ کاراش ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
در حال ورق زدن ژورنال لباسای امسالم که صدای سرور خانم در حالی که داره وارد آشپزخونه میشه می شنوم : این هزار بار ... اینجا دراز نکش ... آخه دختر این چه کاریه تو می کنی ؟ ... این همه جا ... تو دقیقا" باید بیای روی میز آشپزخونه دراز بکشی ...لبخندی میزنم و بدون اینکه سرم رو بلند کنم می گم : آخه دلم می خواد پیش شما باشم ...با این که مشخصه از این حرفم قند توی دلش آب شده ، در حالی که بافتنی اش رو برمی داره با اخم تصنعی می گه : خودت می دونی ... ولی اگه دوباره مثل اون سری امید دیدت نری تا دو روز خودت رو توی اتاقت قایم کنیا ... هنوزم از یادآوری اون روز از خجالت گر می گیرم ... اون روز با یه دامن کوتاه روی میز دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم ... سرور خانم عادت داشت اوقات بیکاریش روی صندلی کنار پنجره بنشینه و همینطور که باغ رو تماشا می کنه بافتنی ببافه ... خوب منم چقدر می تونستم برم توی باغ یا خودم رو با تلویزیون سرگرم کنم ... در نتیجه طبق یه قرارداد نانوشته هر وقت سرور خانم بافتنیش رو برمی داشت منم اتوماتیک وار کتاب و مجله هام و جمع می کردم و روی میز دراز می کشیدم ...البته اول از ترس چشم غره های سرور خانم روی صندلی می نشستم ولی یه کم که می گذشت نشستنم از روی صندلی به نشستن روی میز و بعد به دراز کشیدن و حتی گاهی خوابیدن ختم می شد ...اون روزم وقتی کتاب در دست روی پهلوم غلت زدم چشمم افتاد به چشای متعجب و گرد شده امید که با کنجکاوی از چهارچوب در بهم زل زده بود ... وای حتی الانم از یادآوریش غرق خجالت می شم ...انگار امید اون روز برای برداشتن چند پرونده به خونه برمی گرده که منو با اون وضع خنده دار روی میز درازکش می بینه ...بالاخره هم صدای سرور خانم که علت حضورش رو در آن ساعت روز ازش می پرسه امید رو به خودش میاره ... این شد که من تا وقتی امید از خونه خارج بشه کنج آشپزخونه موندم و تا شب سرزنش ها و غرولندهای سرور خانم را به جون خریدم ...با صدای زنگ در از فکر میام بیرون ... هنوز پام رو از آشپزخونه بیرون نذاشتم که صورت رنگ پریده سرور خانم رو جلوی روم می بینم که با اضطراب در حالی که دستم رو می کشه منو به طرف پله ها هل می ده :سوگل بدو برو تو اتاقت ... تا وقتی هم نگفتم بیرون نیا ... فهمیدی ؟ ...با تعجب می گم : چرا ؟ ...الان نمی تونم توضیح بدم ... بدو برو فرحناز خانم اومده .. نمی خوام تو رو اینجا ببینه ... د برو دیگه ...در حالی که با عجله از پله ها بالا می رفتم یه لحظه به عقب برگشتم و سرور خانم رو دیدم که با هیجان در حال صحبت با تلفن بود .تو قاب پنجره نشستم و بلاتکلیف به عقربه های ساعت نگاه می کنم ... بیشتر از یک ساعت گذشته ولی از سرور خانم خبری نشده ... اگه مادر امید رفته بود حتما بهم خبر می داد ... دو سه باری تا بالای پله ها رفتم ولی جرات اینکه برم پایین و سر و گوشی آب بدم رو نداشتم ... یعنی علت اومدنش چی می تونست باشه ؟ ...
با باز شدن در اتاقم از جا می پرم و نگاهم می افته به صورت رنگ پریده سرور خانوم : می خواد ببینتت
با دلهره می گم : منو؟؟
_آره ...
_ اما من
_ میدونم ترسیدی, اما خوب....
_سرور خانوم, امید کی میاد؟
_ بهش زنگ زدم, نمیدونم کی بیاد؟
با ترس و لرز میرم پایین و به نام خدا گویان وارد سالن میشم, چشممم میافته به زنی با لباس کاملا گرون و سر و ضعی مرتب, اونم متوجهم میشه و با کنجکاوی سرتاپامو برانداز می کنه و بدون این که نگاشو ازم بگیره می گه: می تونی بری سرور
انگار همزمان هر دو در حال ارزیابی همدیگه ایم ...
خیلی جوون تر و زیباتر از چیزی که تصور کرده بودم ...
در حالی که داره سیگاری واسه خودش روشن می کنه با بی قیدی صندلی کنارشو نشون می ده : چرا وایسادی ... بشین ...
میشینم و بهش نگاه می کنم ... اشرافیت ازش می باره ... پا روی پا انداخته و با ژست خاصی پک هایی به سیگارش می زنه ...
با لبخند موذیانه ای خیره می شه بهم : نه خوشم اومد ... فکر نمی کردم امید انقدر خوش سلیقه باشه, خیلی خوشگلی ...
تعجب می کنم ... انتظار هر نوع برخوردی رو داشتم جز این ...
_اسمت سوگله درسته ؟
_بله ...
_خوب سوگل از خودت بگو ... چه مدتیه که با امید زندگی می کنی ؟ ..
دلیل این رفتارهاشو نمی دونم با تردید می گم : 7 ماه ...
با خنده سرخوشانه با لذت بهم خیره می شه : 7 ماه ؟ ... آه خدای من ... و با تمسخر ادامه می ده : پس باید خیلی واسش جذابیت داشته باشی که پا روی اعتقاداتش گذاشته باشه ... خوب واسم تعریف کن ازش راضی هستی؟ منظورم رابطه تون ...
سردرگم نگاش می کنم
_متوجه منظورتون نمی شم ... امید یه جورایی سرپرستی منو به عهده گرفته ... فقط همین ...
دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که خودشو بهم نزدیک می کنه با لحن اغواکننده ای می گه : نترس جونم ... می تونی واسم همه چی رو تعریف کنی ... شاید امید بهت گفته این چرندیات رو بگی ولی باید بدونی من مادرشم و دیر یا زود خودش همه چی رو واسم تعریف ...
_اینجا چه خبره ؟
به حدی ورودش غیرمنتظره بود که هر دو جا خوردیم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
با عصبانیت به سمت مادرش میره و می گه : تو اینجا چی کار می کنی ؟ قرارمون این نبود ...
با خونسردی سیگارشو تو جاسیگاری کنار دستش خاموش می کنه و می گه : به به امید خان ... می بینم سرور دوباره وظایفشو به خوبی انجام داده ... چه زود خودتو رسوندی؟!
و در حالی که سر تا پای امید رو با ریشخند نگاه می کرد ادامه می ده : این مدتی که ندیدمت به نظر سرحال تر شدی ... انگار زندگی جدیدت بهت خیلی ساخته
و همونطور که موذیانه منو هم برانداز می کنه با لبخند می گه : البته با این لعبت هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین کار رو می کرد ... فقط تعجبم از اینه که با اعتقاداتت چطوری کنار اومدی ؟...
با نگرانی به امید نگاه می کنم که با صورت برافروخته در سکوت به مادرش خیره شده......
بعد از چند دقیقه آروم میگه: بس کن!!!_اوه تو بس کن امید!!! هر آدم کر و کوری هم با دیدن این وضعیت می تونه به قضیه پی ببره ... تو چی خیال کردی ... فکر کردی سر تو کنی زیر برف کسی متوجه کارات نمی شه ...بعد از چند ثانیه امید در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد با خونسردی که برام تو اون لحظه عجیبه و با عکس العمل های قبلیش فرق داره می گه : خوب تو اینطوری فرض کن ... مشکل تو این وسط چیه؟ ... مگه این همون روش زندگی تو نیست ؟ ... پس نمی تونی به من اعتراض کنی ...فرحناز در حالی که کف دستای کشیده و زیبایش را چند بار به هم می زد با سرخوشی گفت :پس باید ورودت رو به دنیای خودم تبریک بگم .... چطوره ؟ ... زود باش امید با خودت صادق باش .... لذت بخشه درسته ؟ ...امید با تاسف سری تکون می ده : همیشه همه چیز رو از دریچه چشم خودت نگاه کردی! ... و با افسوس ادامه می ده : بحث ما فایده ای نداره ... برگرد به همون جایی که بودی ...فرحناز شانه هاش رو با لوندی بالا میندازه : باشه بر می گردم ... ولی هنوز یک بحث ناتموم با سوگل دارم که تازه داره به جاهای جالبش می رسه ... اگه اجازه بدی ..._نه اجازه نمی دم ..._اوه خدای من همونطور دیکتاتور و زورگو مثل همیشه ... سوگل چه جوری با این اخلاقش کنار میای؟ ... راستشو بگو تو روابطتون هم مثل الان حرف حرف خودشه یا...و با قهقهه ای حرفشو قطع می کنه ...با اضطراب نگامو می دوزم به امید ... امید با فک منقبض بدون این که نگاه عصبیشو از مادرش بگیره می گه : سوگل پاشو برو تو اتاقت ...قبل از این که حرکتی کنم دست فرحناز محکم بازوم رو می گیره :کجا عزیزم ما هنوز خیلی حرفا داریم که به هم بزنیم ...فریاد امید دوباره بلند میشه : مگه نشنیدی ... گفتم برو تو اتاقت ...می خواستم برم ولی انقدر فشار دستاشو دور بازوم زیاد کرده بود که فرو رفتن ناخن هاش رو توی گوشت تنم حس می کردم ... ناله ای کردم و سعی کردم خودم رو از بین دستاش آزاد کنم ...امید با خشم به طرفمون میاد و قبل از این که بفهمم منو به سمت پله ها هل میده : زود ... می ری تو اتاقت و تا وقتی که نگفتم بیرون نمیای ..._نه امید خان اون هیچ جا نمیره ... نه تا وقتی که تو به من توضیح بدی ...بالای پله ها صدای خشمگین امید رو می شنوم که با فریاد می گه : من نیازی ندارم که به تو توضیح بدم ... این زندگی من و به کسی هم مربوط نیست ... _پس چطور تو حق دخالت تو زندگی من....
با خشم وسط حرفش می پره :من به کسی تعهد ندارم, ولی تو داشتی ... تو به پدر من تعهد داشتی ... تو ... اصلا چرا دارم این حرفا رو به تو می زنم ... وقتی می دونم هیچ فایده ای نداره ... ما هزار بار تا الان با هم سر این موضوع بحث کردیم ... بهتر از این جا بری ...
_من جایی نمیرم ... اینجا خونه ی من ...
_اوه نه خانم عزیز ... انگار شما یادتون رفته ... ولی باشه مشکلی نیست من می تونم دوباره مفاد وصیت نامه رو براتون بخونم تا یه یادآوری براتون بشه ...
سکوت ....
این بار صدای مادرش به آرامی شنیده می شه : بیا مثل دو تا آدم متمدن صحبت کنیم ...
_ما دیگه هیچ حرفی با هم نداریم
صدای فریاد فرحناز بلند می شه : ولی من دارم ... اینا همه زندگی منه ... من می خوام دوباره بدستشون ببارم
و با صدای آرامی ادامه می ده : اینجا یادآور یه عمر زندگی منه ... یادآور گذشته من ...
_بله یادآور خیانت هات ... خیانت های تو به مردی که تمام زندگیش رو به پات ریخت ... ولی تو ...
_بس کن امید ... تا کی می خوای من رو به خاطر اون اتفاق سرزنش کنی؟
صدای فریاد امید هم بلند شد : تا همیشه ... تا وقتی که زنده ام ... قبلا" هم بهت گفته بودم و دوباره تکرار می کنم, نمی خوام ببینمت ... دست از سر من و زندگیم بردار ... آمارتو دارم ... انقدرم داری که بتونی از عهده ریخت و پاشات بربیای ... پس پاتواز زندگی من بکش بیرون ...
صدای بغض آلود فرحناز بعد از مدتی شنیده شد : خواهش می کنم امید ... با من این کار رو نکن ... من دوستت دارم ... تا کی می خوای با نفرت بهم نگاه کنی ... من مادرتم ...
این بار سکوت طولانی تر شد ... هر چی گوشام و تیز کردم چیزی جز صدای گریه های فرحناز شنیده نمی شد ... یه جورایی دلم واسش می سوخت ... حقش نبود که امید باهاش اینطوری برخورد کنه ...
صدای امید شنیده شد که به آرامی گفت : بهتر از اینجا بری ... شاید بعدها ... ولی الان ... متاسفم ...
مدتی طول کشید و بعد با صدای در آروم از روی پله ها به داخل سالن نگاه کردم ... امید در حالی که سرشو توی دستاش گرفته بود با حالتی دلشکسته روی صندلی نشسته بود .. همون لحظه سرور خانم رو دیدم که به آرومی کنارش نشست ... از ترس این که امید منو اونجا ببینه با بهت از حرفایی که شنیده بودم به اتاقم رفتم و خودم رو توی تخت انداختم ...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
تو اتاقم نشستم و گوش بزنگ اومدن امیدم ... فردا قراره به یک سفر کاری چند روزه بره و منم می خوام قبل از رفتنش در مورد یادگیری زبان باهاش صحبت کنم .... دیگه بطالت گشتن بسه آخرش که چی من که نمی تونم تا آخر عمر تو این چهاردیواری بمونم و با مردم معاشرت نکنم ... و یا وقتایی که با امید بیرون می رم فقط متکی به اون باشم ... حس آدمای بی سوادی رو دارم که وقتی بهش کتاب یا مجله ای رو می دن فقط زل می زنه به عکساش ...
انگار با شنیدن صدای قدم هاش توی راهرو تمام شجاعتی که به زور جمع کرده بودم ته می کشه ... باز و بسته شدن در اتاقش رو می شنوم ... کف دستم عرق کرده و مطمئنم رنگم هم پریده ...
اصلا ترس واسه چی ... من که نمی خوام کار خلافی کنم ... خودش بهم گفت اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندت گرفتی بهم بگو ... خوب منم تصمیم گرفتم که از این چهاردیواری برم بیرون ...
باید عجله کنم ... می خوام قبل از این که سرور خانم اونو واسه شام صدا بزنه باهاش صحبت کنم ... نمی خوام اگه قراره بحثی پیش بیاد جلوی سرور خانم که از ماجرا بی خبره باشه ... نفس عمیقی می کشم و با دستای لرزان در اتاقم و باز می کنم و می رم توی راهرو ... پشت در اتاقش مردد می ایستم ... شاید امشب خسته باشه بهتر نیست بذارم واسه یه شب دیگه ... از این همه ضعف از خودم بدم میاد ... آخرش که چی بالاخره که باید باهاش حرف بزنم ...
سعی می کنم شجاعتم رو جمع کنم و با دستای لرزان چند ضربه به در می زنم و بعد از اجازه وارد می شم ...
هنوز لباس بیرون تنش ... با صدای گرفته سلامی می کنم ... با دیدن من ابروشو بالا میندازه و در حالی که مشغول درآوردن کراواتش می گه :سلام ... پایین ندیدمت ... سرور خانم گفت خسته بودی فکر کردم خوابیدی ...
_میشه...میشه با هم صحبت کنیم ؟ ...
در حالی که چینی بین ابروهاش افتاده با نگاه مشکوکی می گه : چیزی شده؟
_نه فقط .....
انگار خودش متوجه دستپاچگی من شده که می گه : چرا نمی شینی ؟ ...
هر دو روی تخت می شینیم ... زیر نگاه خیرش معذبم ...
وقتی انتظار طولانی می شه خودش می گه : خوب منتظرم ...
بدون این که نگاهش کنم با لکنت می گم : یادته شب اولی که توی هتل بودیم بهم گفتی اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندم گرفتم بهت بگم ؟ ...
وقتی سکوت طولانی شد سرم رو بالا گرفتم و متوجه اخم شدیدش شدم ... دستپاچه سرمو دوباره انداختم پایین ... صداشو شنیدم که به سردی گفت : خوب ...
به غلط کردن افتاده بودم ... دوباره صداشو شنیدم که با خشونت گفت : سوگل منتظرم ...
_خب ... خب من می خوام زبان یاد بگیرم ...
در حالی که دستش رو زیر چونه ام میذاره سرم رو بالا میاره و می گه : می تونم بپرسم چرا ؟ ...
با تعجب بهش نگاه می کنم : چرا ؟ ... خب فکر می کنم این کاریه که باید از همون اولین روز ورودم دنبالش می رفتم .... کاری که هر کسی که وارد یک کشور غریب می شه باید انجام بده ...
دوباره می پرسه : خب چرا ؟ ...
از این همه سماجتش تعجب می کنم ... با چشای گرد شده می گم : چرا؟!؟!؟!؟! ... برای این که بتونند با دیگران ارتباط برقرار کنند و بدون این که مشکلی واسشون پیش بیاد گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن ...
در حالی که به چشام خیره می شد گفت : تو تا الان مشکلی داشتی ؟ ..
سردرگم از این همه سوال و جواب, بدون این که متوجه حرفم بشم می گم : مشکل که نه ... چون همیشه تو باهام بودی ...
در حالی که صورتش رو بهم نزدیک می کنه با صدای ترسناکی جمله ام رو ادامه میده و می گه :
و همیشه هم باهات خواهم موند ... این چیزیه که تو نباید هیچ وقت فراموش کنی ... اون روز تو هواپیما بهت گفتم که از این به بعد تا آخر عمرت حق تنهایی جایی رفتن رو نداری ؟ هر جا می خوای بری باید با اجازه من و با من باشه ... گفتم یا نه ؟ ...
انقدر لحنش ترسناک شده بود که با ترس چشام و بستم و سکوت کردم ... فشار دستش رو ی چونه ام بیشتر می شه :
چشاتو باز کن و جواب منو بده ... گفتم یا نه ؟ ...
با بغض سرمو تکون می دم ...
_ پس می بینی که نیازی به یادگیری زبان نداری ...
ماتم برده بود ... یعنی همه ی اون حرفاش دروغ بود ... یعنی این آدم می خواست منو تا آخر عمر تو این خونه زنده به گور کنه ... از این فکر دیوونه شدم و دستشو از چونه ام جدا کردم و در حالیکه از روی تخت بلند می شدم با شجاعتی که ازم بعید بود گفتم : تو حق نداری ... نمی تونی این کار رو باهام بکنی ...
دیگه اشکام از کنترلم خارج شده بودن با گریه ادامه دادم :
نمی خوام تا آخر عمرم توی این خونه بپوسم ... منم آدمم حق زندگی دارم ...
با خونسردی از روی تخت بلند شد و در حالی که به آرامی به طرفم می اومد گفت :
حق ؟ ... واقعا" فکر می کنی نمی تونم این کار رو بکنم ؟ ... دوست داری امتحان کنی ؟ ...
انقدر لحنش ترسناک شده بود که با هر قدمی که اون به طرف من می اومد من یک قدم عقب می رفتم تا جایی که سردی دیوار رو حس کردم ... دستشو روی دیوار بالای سرم گذاشت و در حالی که روم خم می شد گفت: می خوای امتحان کنی ؟ ...
با این که از ترس می لرزیدم با التماس گفتم : تو قول دادی ...
صورتش رو بهم نزدیک کرد و گفت : گفتم بسته به شرایط فکر می کنم ... و الان می بینم توی این شرایط نیازی به این کار نیست ... پس تمومه ...
و بعد با صدای بلندی گفت : دیگه هم نمی خوام در این مورد یک کلمه بشنوم ... روشنه ؟ ..
با لجبازی جوابشو ندادم ... چونه ام رو در دست گرفت و با قاطعیت و آروم گفت : پرسیدم روشنه ؟
انقدر فشار داد که بالاخره به اجبار گفتم : بله
دستشو برداشت خیره بهم گفت : خوبه ... می تونی بری ...
هق هق گریه ام بلند شد و به طرف اتاقم دویدم پشت در نشستم و با گریه گفتم:
_لعنتی لعنتی...چرا اخه این کارو با من میکنی خسته شدم از دستت...
بلند شدم و در اتاق رو قفل کردم و به سمت تخت رفتم, انقدر گریه کردم که خوابم برد...


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:35
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1408
قمارسرنوشت جلد اول
صبح با صدای سرور خانوم بیدار شدم, سرم به شدت درد میکرد, بلند شدم و بی توجه به سرور خانوم که صدام میکرد رفتم سمت آینه, چشمام قرمز بود و پف کرده بود, از دست سرور خانوم خسته شدم و با صدای گرفتم جواب دادم:
بیدارم, صبحانه هم نمیخورم...
_ یعنی چی نمی خورم ... بیا درو باز کن ببینم ...
_ سرور خانوم گفتم نمیخورم ...
_ ای خدا من از دست این دختره چیکار کنم؟ ...
و همینجور که میرفت صداش کم و کمتر میشد ...

***

نمی دونم کجام ... احساس سرگیجه شدید می کنم ... همه جا سیاهه ... نوازش دستی رو روی سرم حس می کنم ولی قدرت اینو که چشامو باز کنم رو ندارم ... چه بلایی سرم اومده ؟ ... سوزشی توی دستم حس می کنم و بعد هیچ ...
احساس ضعف شدید می کنم ... چشام رو به سختی باز می کنم ... همه جا تاره ... چشامو می بندم و دوباره سعی می کنم ... تصاویر کم کم جلوی چشمم شکل می گیرند ... با کمی دقت متوجه می شم که توی اتاقمم ... چه اتفاقی افتاده ؟ ...
با شنیدن صدای در اتاق به سختی سرم رو می چرخونم ... با دیدن امید ناگهان همه اتفاقات به یادم میاد ... با به یاد اوردن حرفاش چهره ام درهم می ره و چشامو می بندم ... نمی خوام ببینمش ... ازش بدم میاد اما نه با این که خیلی از دستش ناراحتم ولی نمی دونم که چرا بازم نمی تونم نفرینش کنم .... دوستش دارم ... آره با وجود همه آزار و اذیت ها و تحکم هاش دوستش دارم ...
صداشو می شنوم که در حالی که صورتم رو به طرف خودش بر می گردونه می گه :
به من نگاه کن ...
انقدر تحکم توی صداش که ناخودآگاه چشامو باز می کنم و نگاش می کنم ...
با فک منقبض از بین دندان های کلید شده اش می گه :
این اولین و آخرین باری بود که چنین حماقتی کردی فهمیدی ؟ ... با گیجی بهش نگاه می کنم متوجه حرفاش نمی شوم ... از چی حرف می زنه ؟ ...
با عصبانیت می گه :
اگه بخوای یکبار دیگه از این بچه بازی ها دربیاری با دست و پای بسته میندازمت توی یه اتاق و به زور بهت غذا می دم ... مطمئن باش که این کار رو می کنم ... پس دفعه بعد که خواستی این حماقت رو بکنی به عاقبت کارت هم فکر کن ...
انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... مگه من چی کار کردم که دوباره داره بهم می توپه ؟ ... با گیجی و ضعف می گم :
من متوجه منظورت نمی شم ... مگه چی شده ؟ ...
مثل باروت منفجر شده فریاد می زنه :
مگه چی شده ؟ ... تو هنوز نمی دونی چه غلطی کردی ... اگه یه کم دیرتر می بردیمت بیمارستان می مردی احمق ... حالا بازم بگو نمی فهمی ...
تازه یادم میاد ... بعد از این که اون شب اون حرف ها رو بهم زد انقدر دیوونه شدم که آرزوی مرگ می کردم ... اگه قرار بود اینطوری زندگی کنم ترجیح میدادم که بمیرم ... در نتیجه نمی دونم یک روز ؟ ... یا دو روز ؟ ... انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... نمی دونم چند روز هیچی نخوردم حتی آب ... خودم رو تو اتاقم حبس کردم و به التماسای سرور خانم برای غذا خوردن هم گوش ندادم .... امید رفته بود سفر کاری ... پس اینجا چی کار می کرد؟ ...
با گیجی گفتم : مگه سفر نبودی ؟ ... پس این جا چی کار می کنی ؟ ...
سری تکون می ده و می گه : شانس اوردی ... می دونی چند روز بیهوش بودی ؟ ... خدای من از فکر این دیوونه بازیت می خوام گردنت رو بشکنم ...
با یادآوری حرفای اون شبش با بغض چشامو می بندم و می گم :
همش تقصیر تو بود ... تو زیر قولت زدی ... تو بهم قول داده بودی ...
بی اختیار یک قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد ...
صدای عصبیشو می شنوم :
فکر نکن همیشه می تونی با این بچه بازی هات به هدفت برسی ... این یه دفعه نادیده می گیرم ولی دفعه بعد بلایی سرت میارم که دیگه از این غلطا نکنی ... در مورد اون موضوع هم وقتی حالت بهتر شد صحبت می کنیم ...
با تعجب چشامو باز می کنم و بهش زل می زنم ... منظورش چیه ؟ ... در مورد کدوم موضوع صحبت می کنه ؟ ...
در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد می گه : الان بهتر بخوابی هر وقت بهتر شدی حرف می زنیم ...
با ناباوری دستشو می گیرم :
نه خواهش می کنم منظورت کدوم موضوع ؟ ...
یه نگاه عصبی بهم میندازه و به سردی می گه : توی این سفرم بدون این که خبر داشته باشم تو داری چه غلطی می کنی با یکی از همکارای ایرانیم در مورد یادگیری زبان صحبت کردم اون یه جای مطمئنی می شناسه که برای ایرانی های مقیم این جاس ... آدرسشو بهم داد ولی خوب ... خودم باید در موردش تحقیق کنم ... بعد نظرمو بهت می گم ...
و بعد با خشونت ادامه داد :
فکر نکن همیشه ازاین خبراس ... دفعه بعد بلایی سرت میارم که آرزوی این روزها رو بکنی ؟ ...فهمیدی ؟ ...
با خوشحالی از شنیدن این حرفش سری تکون دادم و لبخندی بهش زدم که در جواب چشم غره ای ترسناک تحویل گرفتم ...
زانوهام رو جمع کردم تو بغلم و تو قاب پنجره نشستم ... انقدر ضعیف شدم که همین یه ذره راه را هم نفس زنان و با کمک دیوار اومدم ... تو این چند روزه با وجود اخم و تخم های امید که دم به دقیقه به خاطر اون کار سرزنشم می کنه ولی از اینکه برخلاف همیشه چند بار تماس می گیره و شبا هم زودتر میاد خونه قند تو دلم آب می شه ...
در باز می شه ... بدون این که سرمو برگردونم هم می تونم نگاه سرزنش آمیز سرور خانم رو روی خودم حس کنم ... صدای گذاشتن سینی روی میز کنار تختم رو می شنوم ولی با لجبازی زانوهام رو بیشتر بغل می کنم و سرمو به شیشه می چسبونم ... نمی دونم از صبح این چندمین باریه که با یک سینی پر از آب پرتقال ، شیر ، سوپ و .. بالا اومده و به زور خواسته به خوردم بده ... می دونم همه این کارا تقصیر امیده که سرور خانم بیچاره رو مجبور کرده این همه پله رو روزی چند بار بیاد و بره ... اصلا چرا من نباید اجازه داشته باشم از اتاقم بیام بیرون ...
_خیلی دلم می خواد بدونم اون بیرون چه خبره که از صبح زل زدی بهش؟ ...
اوه خدای من این که صدای امیده ... انقدر هول می کنم که قبل از این که بتونم بلند شم پام پیچ می خوره و محکم می خورم زمین ...
صدای نگرانش رو می شنوم که می گه : چی شد ؟ ببینم پاتو ...
_چیزی نیست خوبم ... فقط فکر کردم سرور خانم که اومده تو اتاق ...
انقدر نگاش سرزنش آمیز که بدون این که حرفم رو ادامه بدم سرمو میندازم پایین و گوشه لبمو گاز می گیرم ...
آها اگه سرور خانم بود اشکالی نداشت این جا بنشینی ... دستپاچه می گم : نه منظورم این نبود یعنی ...
ولی خوب منظورم چی بود ؟ راست می گه ... پس حرفی نمی زنم ... با سرزنش سری تکون می ده و در حالی که کمکم می کنه برم روی تختم می گه : کی می خوای دست از این کارات برداری ... اون پیرزن بدبخت داره این همه واست زحمت می کشه پس با این بچه بازی هات زحماتش رو هدر نده ...
کنارم روی تخت می شینه ... در حالی که سرم پایین به آرامی می پرسم : تو اینجا چی کار می کنی ؟
_خودت چی فکر می کنی ؟
_سرور خانم بهت گفت؟
در حالی که لیوان آب پرتقالم رو به دستم می ده می گه : پس خودت هم می دونی که چقدر از صبح اذیت کردی ......
حق به جانب می گم : من ؟ ... من که کاری نکردم همینجوری حدس زدم ....
در حالی که سعی می کرد لبخندش رو مخفی کنه گفت : می دونی خیلی پررویی ؟ ... البته تقصیر خودت نیست من پرروت کردم ... اگه همون بار اول یک گوشمالی درست و حسابی بهت می دادم دیگه جرات این غلطا رو نداشتی ...
با لبخند بهش نگاه می کنم ....
_آره بخند ... منم اگه از صبح دو تا آدم گنده رو معطل خودم می کردم اینطوری می خندیدم ... می دونی چقدر کار تو شرکت سرم ریخته ....
در حالی که به لیوان نیم خورده آب پرتقالم نگاه می کنم می گم : تو خیلی کار می کنی ... ببین من چقدر خوبم که باعث شدم تو کمی به خودت استراحت بدی ....
با دست آروم سرم رو به عقب هل می ده : هوی روت رو زیاد نکن ... هنوز خیلی از دستت عصبانیم ... اگه چیزی هم نمی گم به این خاطره که هنوز خیلی ضعیفی ...

با خنده بین حرفش می پرم و می گم : می خوای پروارم کنی بعد گوشمالیم بدی؟ ...
در حال خنده چشم غره ای نثارم می کنه :
سوگل به خدا راست می گم ... هنوز از دستت کفریم ... رفتارتو درست کن ... انقدرم سرور خانم بیچاره رو اذیت نکن وگرنه من می دونم و تو ... من بیکار نیستم مثل این بچه ها هی دنبالت راه بیفتم و غذا دهنت کنم روشن شد ؟ ...
با دلخوری سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... کمی که میگذره زیر چشمی نگاش می کنم ... احساس می کنم امروز سرحال تر ...
_امید ؟
منتظر نگام می کنه ...
_در مورد اون مسئله فکراتو کردی ؟
نفس عمیقی می کشه و بعد از کمی سکوت می گه : آره ...
با استرس نگاش می کنم ... نگاش هیچی رو نشو نمی ده ... اگه بگه نه ...
_هر وقت حالت بهتر شد دربارش حرف می زنیم ...
_به خدا حالم خوبه ....
_ببین می تونی بری ولی شرط داره ...
و منتظر نگام می کنه ... با تردید می گم : شرط ؟ ...
_آره ... خودت می دونی نمی تونم شرکت رو ول کنم .... از نظر رفت و آمدت ....
وسط حرفش می پرم و با هیجان می گم :
زود یاد می گیرم ... اگه فقط یکبار مسیر رو بهم یاد بدی ....
با عصبانیت سرشو میاره جلو و خیره می شه به چشام :
چرا مزخرف می گی ؟ ... وقتی زبان بلد نیستی و هنوز نمی تونی چهار تا کلمه حرف بزنی ... وقتی تا الان تنهایی بیرون نرفتی ... من با چه اطمینانی بذارم تک و تنها بری و بیای ها ؟ ...
از نگاش می ترسم ... سرمو میندازم پایین و هیچی نمی گم ...
کمی که می گذره صداشو می شنوم :
می تونی بری ولی به شرط این که با راننده بری و برگردی فقط همین ... وقتی نگاه متعجبم رو می بینه ادامه می ده : با راننده شرکت صحبت کردم قرار شده وقتی ساعات کلاست مشخص شد اون رفت و آمدت رو به عهده بگیره ... با حقوق و مزایای جدا ... واسه خودش هم خوبه ...
انقدر ذوق زده می شم که بدون این که بفهمم چی کار می کنم می پرم تو بغلش و صورتش رو می بوسم : مرسی امید .... تو خیلی خوبی ...
می دونم از رفتارم جا خورده ... تعجب رو تو چشاش می بینم ... یکی از ابروهاش رو می ده بالا و با لبخند کجی می گه : شما لطف دارید ....
زیر نگاه خیرش معذب می شم .... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... قبل از این که خودم رو بکشم کنار منو محکم تر تو آغوشش نگه می داره ... کمی خودش رو تکون می ده و همونطور که تو بغلشم خودشو بالا می کشه و به بالشت ها تکیه می ده ... چقدر آغوشش گرم و لذت بخشه ....
نمی دونم چقدر گذشته که ناگهان سرم رو از رو سینه اش بلند می کنه و با لحن تهدیدآمیزی می گه : ببین سوگل اگه بفهمم پات رو کج گذاشتی یا این که بخوای دورم بزنی بلایی سرت می یارم که اون سرش ناپیدا باشه .... طوری محدودت می کنم که آرزوی یکبار قدم زدن توی این باغ به دلت بمونه ... می دونی که می تونم ... پس حواست رو جمع کن ... روشنه ؟ ...
متعجب از این رفتار غیرمنتظره و عجیبش سرمو تکون می دم ...
چشاشو می بنده و با خستگی می گه : نذار بعدها از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم ...
نمی دونم چرا ولی حس می کنم به جای امید همیشگی الان یک مرد دلشکسته و غمگین جلوی رومه که تمام وجودش پر از نگرانی، اندوه و شک ... ولی چرا .... اگه می دونست چقدر دوستش دارم هیچ وقت بهم انقدر بی اعتماد نبود .... در حالی که آهی می کشم خودم رو بیشتر تو آغوشش فرو می برم و می گم : قول می دم .... حرکت نوازشگر دستاش روی موهام حس خوبیه ... کاش زمان متوقف می شد و من می تونستم تا ابد تو آغوشش بمونم ....



امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 01:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group