چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 9
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 9

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
روی یکی از تخت ها نشسته بودم . یه حس عجیبی داشتم که به شدت اذیتم میکرد . اون خونه ، وسط کویر و شخصی که با هر نفسش رنگ عوض میکرد !!!
ترس عجیبی تو دلم جا گرفته بود و تمامی تلاشم برای ریلکس بودن نتیجه ای نداشت . تو فکر بودم که با صداش به خودم اومدم
ـــ بیا کمک کن
اونقدر این جمله رو امری بیان کرد که ناخودآگاه دنبالش راه افتادم . رفتیم تو حیاط و از اونجا به حیاط خونه مجاور ... به اندازه یه در ، دیوار رو خراب کرده بودن . زیر نور مهتاب اونقدر فهمیدم که خونه کناری کاملا تخریب شده و غیر قابل سکونته . ماشین تو حیاطش پارک بود . مثل اژدهایی که به خواب زمستونی رفته باشه .
مگه اژدها ها هم به خواب زمستونی میرن ؟
دوتا بسته بزرگ آنچنان شوت شد تو بغلم که چند قدم عقب عقب رفتم ... آوردن وسایل به داخل تقریبا نیم ساعت طول کشید ... البته بیشتر کار رو اون انجام داد ... اوایلش اون دو دور میرفت من تازه یه دور ... آخراش من تا یه دور برم ، اون چهار بار رفته بود و برگشته بود !!!
داشت دستور میداد که وسایلو جابجا کن و تنبلی نکن ... بجنب !!! دیدم زیادی دور برداشته رفتم رو تخت و کفشمو درآوردم و رفتم زیر پتو ...
لرز کردم ... اونقدر سرد بود که انگار یخ زیرش گذاشته بودن ولی نمیخواستم از زیر پتو بیرون بیام . وقتی دید که تکون نمیخورم چند تا بوته و یه کنده رو گذاشت توی اجاق و آتیش رو شن کرد ... واقعا ابتکار جالبی بود . استفاده از اجاق به عنوان شومینه !!!
رفتم کنار اجاق کز کردم و سر و صدای اون هم توی اتاق بغلی میومد ... بعد چند لحظه با یه بسته تو دستش اومد ... یه چیزی رو پیچیده بود توی فویل و گذاشت زیر خاکستر اجاق ...
بعد نیم ساعت یه بشقاب داد دستم ... یه تیکه گوشت و یه مقدار هویج و نخود فرنگی با چند تیکه نون !!!
ـــ همین ؟؟؟!!!
یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت بهم و چیزی نگفت !!!
نالیدم :
ـــ آخه این کجای منو میگیره ؟؟!!!
در حین شام گفتم :
ـــ نمیشه اینجا نخوابی ؟
با چشمهای گشاد شده نگاهم میکرد
گفتم :
ـــ آخه من اینجوری راحت نیستم ...
یه جوری نگام کرد ... با چشمهاش داشت میگفت پس تا الان چه غلطی میکردی ؟؟؟
گفت :
ـــ باید نزدیکت باشم ... اونقدر که صدای نفس کشیدنتو بشنوم
ـــ آخه وقتی خوابی چجوری میخوای بشنوی ؟ من قول میدم بدون تو جایی نرم ... فقط برو بیرون بخواب ...
ـــ نمیشه !!! این بحث رو تموم کن .

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
اوضاع از اونچه فکر میکردم وخیم تر بود ... تا قبل از اون فکر میکردم خودساخته هستم ... سوسول نبودم ! هرجایی مینشستم ، هرچیزی میخوردم . اهل ایش و اِوا و مانیکور و پدیکور و این حرفها نبودم ولی شرایط اونجا متفاوت بود ...
آنتن مخابراتی و خط تلفن ثابت وجود نداشت ... تلویزیون و رادیو نداشتیم و التماس من کاملا بی اثر بود چون از نظر شوی گرامی لازم نبود و سیگنال هم کیفیت نداشت !!!
آب لوله کشی رویایی بیش نبود ... آب منازل مسکونی از طریق جوی آبی که از حیاط های پشتی خونه ها میگذشت تامین میشد ... و برای حمام وتوالت یا شستن ظروف باید از حیاط پشتی آب میگرفتی و کارت رو انجام میدادی !!!
توالت توی حیاط بود و باید آفتابه به دست رفت و آمد میکردی !!!
برای حمام هم داستان داشتیم !!! شوی گرامی اجازه استفاده از حمام روستا رو نمیداد و دلیلش هم این بود که اگه حمله بهت دست بده من چجوری بیام تو ؟؟؟!!!!
میخواستم با کله برم تو دماغش مردیکه دیکتاتور ...
وادارم کرد به روش انسانهای اولیه حمام کنم !!! یه ظرف آب گرم میکردم و آب سرد قاطیش میکردم ... اشکم رو درآورد نامرد !!! هرچی آه و ناله کردم که من این نمیتونم با یه سطل آب حموم کنم تو گوشش نرفت که نرفت .
حتی اجازه نداد موهامو کوتاه کنم !!! یه جوری نگاهم کرد که انگار داشتم آدم میکشتم ... و اما جالبترین خصوصیت روستا ، چگونگی دستیابی به اختراع عظیم جناب ادیسون بود !!! برق مورد نیاز از طریق سلولهای خورشیدی که روی بام خانه ها نصب شده بود ، تامین میشد !!!
سه روزی میشد که توی روستا مستقر شده بودیم . در واقع نمیشد گفت روستا !!! شاید قبلا روستا بود ، حالا بیشتر شبیه یه اردوگاه نیمه متروک بود ... جمعیت کمی داشت و بارزترین خصوصیتش کمبود امکانات بود ... البته به جز قضیه برق !!! در این مورد به اروپا گفته بود زِکّی !!!
چیزی که کاملا واضح بود آشنایی جناب آترون یا همون سامان خان ، شوی گرامی بنده با اهالی بود ... از اون قهوه چی تو راه گرفته [ که بهش میگفت داش سامان ] تا اهالی ، همه میشناختنش !!! تمام دروغهاش رو به خورد مردم بدبخت داده بود و اونها این زوج تازه وارد (خودمون ) رو بهتر از خودمون میشناختن !!!
تو اون سه روز هم فقط یه بار ، اونم با کلی منت کشی منو برد دیدن سایت گه البته اونقدر غرو نُر کرد و دستورات رنگارنگ داد که رسما منو از به دنیا اومدنم پشیمون کرد .
از همه عجیب تر و وحشتناک تر هم حرکت فوق اکشنی بود که رسما منو حجله کش کرد !!!
وسایلم رو مرتب کرده بودم وداشتم یه سر و سامونی به اتاق میدادم که چشمم خورد به تابلوی اهدایی فربد ... خیلی دوستش داشتم . تصویر زنی بود که پوستش آفتاب سوخته بود و موهای مشکی فرش دورش ریخته بود ... شال قرمزی رو سرش بود که با اون جلوی صورتش رو گرفته بود و فقط چشمهای سبزش و قسمتی از بینیش مشخص بود
داشتم تابلو رو روی دیوار تنظیم میکردم که صداش از پشت سرم اومد :
ـــ اون تابلو رو از روی دیوار بردار
ـــ چرا ؟
ـــ نمیخوام جلوی چشمم باشه !!!
دستهامو زدم به کمرم و گفتم :
ـــ نمیخوام بردارم ... دوستش دارم ... همونجا هم جاش خوبه
از رو صندلی پریدم پایین و چند قدم از دیوار فاصله گرفتم تا ببینم تابلو کج نباشه ... با نگاه یخش بهم گفت :
ـــ برش دار
دستمو زدم زیر چونه و درحالی که فیگور تفکر گرفته بودم ، گفتم :
ـــ نه
ـــ خودت خواستی
سه تا چاقو از رو کانتر برداشت و دوتا شو پشت سر هم پرتاب کرد به دیوار که درست دو طرف تابلو فرو اومد ... با جیغ گفتم :
ـــ چیکار میکنی دیوونه ؟؟؟
چاقو رو انداخت رو هوا و دوباره گرفت دستش و با صدای خش دار و وحشتناکی گفت :
ـــ 10 ثانیه وقت داری گم و گورش کنی
چاقو رو جلوی چشمم تکون داد :
ـــ وگرنه این یکی درست وسط چشمهاش فرود میاد
بدون کوچکترین تعللی تابلو رو برداشتم و رفتم تو اتاق خواب و درو پشت سرم بستم ... تابلو رو انداختم زیر تخت تا به موقعش یه فکری براش بکنم ... دست و پام از ترس میلرزید ...
قربونت برم خدا ... ببین منو با یه دیوونه فرستادن ناکجا آباد !!! مگه آدم قحطی بود ؟؟؟ اگه یه دفعه ای از این هم دیوونه تر بشه من چه غلطی کنم ؟ دستم به جایی بند نیست !!! یه فوت بکنه من رولت میشم !!!
صدای در اومد و من بعد چند دقیقه به خودم جرات دادم از اتاق بیام بیرون ... به محض بیرون اومدن چشمم رفت سمت جای تابلو ... چاقوی سوم بین دوچاقوی قبلی روی دیوار فرود اومده بود ...
پشتم تیر کشید ...
هی مانای بدبخت !!! حواست باشه از این به بعد پاتو رو دم شیر نذاری !!!


امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
در روز چهارم بودیم و من روی میز طراحی مشغول ور رفتن با طرح های پیشنهادیم بودم و اون ضعیفه هم مشغول امور خانه داری ، که سرو کله ننه نقره پیداش شد و مارو برای شام دعوت کرد !
به نوعی میخواستن مارو پا گشا کنن ... به هر حال همسایه دیوار به دیوار بودیم !!!
اونقدر خوشحال شدم که پریدم بغل ننه نقره و کاملا تعارفی گفتم :
ـــ راضی به زحمت نبودیم ...
انگار متوجه شد ... خنده شیرینی کرد :
ـــ مهمان رحمته دخترم
بعد رفتن ننه نقره یه جوری نگاهم کرد که احساس کردم باید توضیح بدم ...
ـــ خوب خوبه دیگه ... میریم دور هم میشینیم ... حرف میزنیم ... خوش میگذره ... تازه فکر کنم این بوی قیمه مال شام امشب باشه
دستهام رو از ذوق به هم کوبیدم و با شوق گفتم :
ـــ آآآآخ خ خ جووون ... قیـــــــــمه !!!
مطمئن بودم داره تو دلش بهم میگه ندید بدید ...
گرچه تو این چند رو تا حدی با قوانین دیکتاتوری همسر گرامی کنار اومده بودم ولی نمیتونستم از خیر یه غذای خونگی مامان پز بگذرم !!
دیگه حالم از غذای کبابی یا آب پز به هم میخورد ... اگه خودم هم میخواستم آشپزی کنم باید تمام ظرفها رو می شستم ... اونم با وضعیتی که به خاطر آب داشتیم از خیرش گذشتم !!! آشپزیم خوب بود ولی به خاطر یه ماکارونی ناقابل حداقل سه ، چهارتا ماهیتابه و دیگ کثیف میکردم ...
در حالیکه با ماژیک توی دستم بازی میکردم گفتم :
ـــ باید بریم یه چیزی بگیریم
ـــ چی ؟
ـــ نمیدونم !!! همینجوری نمیشه بریم ... دست خالی ؟؟؟ یه دسته گلی ، شیرینی ای ، چیزی ...
سریع سرشو بالا آورد و تو چشمهام زل زد و خیلی جدی گفت :
ـــ خانم مهندس ... میشه آدرس قنادی و گل فروشی مورد نظرتون رو بفرمایید تا اوامرتون اجرا بشه ؟؟؟
واااا !!!! این چرا یه دفعه ای اینقدر مودب شد ؟؟؟ حالا من آدرس از کجا گیر بیارم ؟؟؟ اصلا مگه وسط بیایون گل پیدا میشه ؟؟؟ ............ هاااا !!!!!!!! خاک بر سرت مانا !!! گند زدی ... برو بمیر ...
آروم سرمو آوردم بالا ... با یه پوزخند نگاهم میکرد ... مغزم قفل کرده بود ... نمیدونستم چجوری باید گندم رو پاک میکردم ... فقط گفتم :
ـــ من میرم آماده بشم
بی هدف دور اتاق میچرخیدم ... اعصابم خورد بود ... هیچ رقمه نمیشد با اون تحفه کنار اومد ... شیطون میشدم اون خطرناک میشد ... وقتی هم دختر خوبی میشدم اونم مثل یه ربات برنامه ریزی شده کارهارو انجام میداد و فقط در مواقع لزوم حرف میزد ...
وقتی تنهایی ، تنهایی !!! اما وقتی یکی باهات باشه و حرفی نباشه فضا خیلی غیرقابل تحمل میشه ...
هرچی فکر میکردم چجوری میشه باهاش کنار اومد ، به نتیجه ای نمیرسیدم ... کلا اجازه نزدیک شدن نمیداد ... فقط در حضور دیگران از این رو به اون رو میشد ... آنچنان نقش بازی میکرد که به چشمهام شک میکردم !!!
چیز زیادی ازش نمیخواستم ... فقط یه کم صمیمی باشه ... یه کوچولو !!!
امشب باهاش حرف میزنم ... مگه خون بقیه از من رنگین تره ؟؟؟ بهش میگم با من هم مثل بقیه باشه ... هوم ؟؟؟
داشتم با موهام ور میرفتم که در زد ... داشتم از تعجب مزین به دوشاخ گوزنی سلطنتی میشدم !!! اولین باری بود که به قصد ورود در میزد
ـــ بفرمایید
اومد تو و یه نگاه بهم انداخت . ابروهاشو داد بالا و گفت :
ـــ اینقدر معطل کردی ، فکر کردم الان یه عروسک خوشگل تحویل میگیرم !!!
بفرما مانا خانوم ... زبونش هم که وا میشه نیش میزنه ...
به خودم نگاه کردم ... یه شلوار قهوه ای گشاد با یه پلیور خردلی گشادتر که آستین هاش تا نوک انگشتم میرسید ... شیک نبود ولی گرم بود ... موهام به هم گره خورده بود و ساده با یه کش بسته بودم ... نرم کننده میطلبید ولی با یه چیکه آب چیکار میشه کرد ؟؟؟
ـــ من همینجوری هم خوشگلم !!!
آنچنان اعتقادی رو خوشگلی خودم نداشتم ... بیشتر فکر میکردم زشت نیستم ... تعریفهای خانواده رو هم میذاشتم پای قضیه ماست و ماست بند !!!
عین شیری که که دور طعمه ش میچرخه یه دور دورم چرخید :
ـــ من به دیدنت عادت کردم ... بهتره جلوی میزبانمون آبروداری کنی ... یه خورده به خودت برس !!!
ـــ مطمئنا همینجوری نمیام !!! گرچه ....
یه حرکتی به گردنم دادم و با اعتماد به نفس فوق کاذب گفتم :
ـــ همینجوری هم ازت سرترم !!! یه کم به خودم برسم باید گوشم رو برای شنیدن دلسوزی و همدردی مردم آماده کنم !!!
پوزخندی زد و گفت :
ـــ مثل بقیه همجنس هات مبتلا به آنارسیسم هستی !!! مطمئنا اگه حق انتخابی داشتم تو گزینه من نبودی !!! لعنت به این ماموریت مزخرف ...
غول بچهِ روانیِ مسخره !!! به من میگه نارسیسیسم هستی !!! من کجا خودشیفته م ؟؟؟ در حالیکه با کلافگی انگشتهامو بین موهام میکشیدم تا گره شونو باز کنم داد زدم :
ـــ آدم خود شیفته باشه بهتر از اینه که مالیخولیایی باشه و هِی توهم دشمن کمین کرده بزنه !!! اینو نخور ... اونجا نرو ... با اون حرف نزن ... مردم آزار ... سادیسمی ... روانی ...
رفت بیرون ... داد زدم :
ـــ در رفتی ؟؟؟
بلافاصله با یه شیشه تو دستش برگشت و منو با یه دست پرت کرد رو تخت ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
خواستم بلند بشم که دوباره هلم داد و پشت سرم نشست ... موهامو با یه دستش گرفت و کشید به سمت خودش ... تقریبا پرت شدم تو بغلش ...
ـــ آآآآیییییی ... چیکار میکنی ؟؟؟ ولم کن ... آآآآآآ خ خ خ .... روانی ...
موهام رو بیشتر کشید سمت خودش و چونه ش رو گذاشت روی شونه م ... لبهاش تقریبا چسبیده بود به گوشم ... با صدای آروم و خش دار گفت :
ـــ چی گفتی ؟
از برخورد نفسش با گوشم مور مورم شد ... دوباره گفت :
ـــ جوابتو نشنیدم کوچولو ...
نمیدونم چرا !!! ولی عین طوطی جمله همیشگی کامران رو تکرار کردم :
ـــ گوساله ... به بچه آدم یه بار میگن !!!
بعدش تازه فهمیدم چه زری زدم !!! دستم رو گرفتم جلوی دهنم اما دیگه دیر شده بود ...
موهام رو بیشتر کشید اونقدر که دوطرف سرم به زوق زوق افتاده بود ... دوباره با اون صدای ترسناکش تو گوشم گفت :
ـــ اونوقت با این سنت هنوز یاد نگرفتی وضعیت رو برای یه گوساله قرمز نکنی ، بچه ی آدم ؟؟؟؟ نمیترسی یه دفعه ای این عوضی سادیسمی کار دستت بده ؟؟؟ ها ؟؟؟
حالتش وحشتناک شده بود ... کم کم داشتم میترسیدم ... دستم رو بردم پشت سرم تا اول موهام رو آزاد کنم ... اما اون با دست آزادش دستهامو به کمرم زد و عین مار بوآ دستش رو دور کمرم پیچوند ... عملا هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم ... پاهام آزاد بود که اونم به کارم نمیومد ...
از شدت درد داشت گریم میگرفت ... با درموندگی گفتم :
ـــ ولم کن ... سرم داره میترکه ... آشغال تو مثلا محافظمی ... سرم خدااااااا
ـــ آره ... محافظتم ... ولی بفهم که فقط محافظتم نه خدمتکار ... نه راننده ... نه آشپز ... نه بیشتر ... فقط محافظ !!!
مگه من چی میخواستم ؟؟؟ دو کلمه حرف ... نه بیشتر !!! حتی بهم سلام هم نمیکرد ... بیشتر غرغر ها و ایراد گیری هام به خاطر به حرف اومدنش بود ... دارم میمیرم تو این تنهایی ... دلم برای مامان و بابا تنگ شده ... من فقط یه همزبون میخواستم ... نه خدمتکار ... نه راننده ... نه آشپز ... نه حتی محافظ ... یه همزبون ... یه دوست ... فقط همین ...
قطرات اشک پشت سر هم و بی وقفه میریختن بیرون ... احساس کردم که دیگه نمی تونم نفس بکشم ...
ـــ نـَـ ... فـَ ... س ... نِــ ... می
دستهام شل شد و افتادند روی پاهام ... حتی دیگه قدرت نگه داشتن گردنم رو نداشتم ... سرم بی اختیار خم شد به طرف عقب و افتاد رو شونش ...
موهام رو ول کرد و منو روی دستش تکیه داد ... به صورتم ضربه میزد و صدام میکرد اما نمیتونستم جوابش رو بدم ... احساس خفگی میکردم ... به جز قلبم تنها عضو دیگه بدنم که کار میکرد چشمه اشکم بود که تصمیم به توقف نداشت ...
رو دستهاش بلندم کرد و سریع رفت به سمت مهتابی و گذاشتم روی زمین ... با حس هوای آزاد روی پوستم حس بهتری پیدا کردم ... گرچه همچنان نفسم بالا نمیومد و مشکل داشتم ...
از جیب شلوارش یه اسپری درآورد و چندبار تکون داد و میخواست بذاره تو دهنم ... اندک رمقی که تو بدنم بود رو جمع کردم و سرم رو به طرف مخالف حرکت دادم ... چونم رو با دست دیگرش گرفت و با خشونت برگردوند به سمت خودش ...
ـــ دختره احمق ... داری با من لج میکنی یا خودت ؟؟؟
جوابی نداشتم بهش بدم فقط قطره اشک داغی که روی گونه سردم جاری بود ...
انگشت شست و اشاره شو گذاشت بین دندونهام و دهانم رو باز کرد و دوبار اسپری کرد ...
کم کم داشتم به وضع عادی برمیگشتم ... این شوک تنفسی مسخره از وقتی یادم هست بامن بود ... بعضی اوقات کاملا ناگهانی و گاهی به آرومی باعث وقفه تنفسی میشد ... انگار اصلا چیزی به نام شش نداشتم !!! مکش هوا رو نمیتونستم انجام بدم ...
کنارم نشسته بود اما از نگاه کردن خودداری میکرد ...
ـــ خوبی ؟؟؟
پلک هام رو به معنی بله روی هم گذاشتم که باعث شد چشمهام از اشک خالی بشه ...
دستش رو به سمتم دراز کرد ... خودم رو کشیدم عقب گرچه فکر کنم یک سانت هم نتونستم خودمو تکون بدم !!!
ـــ باید ببرمت داخل ... غروبه ... سرما میخوری ...
بازم مهربون شده بود ... چشم هاش مثل بچه ها بود ، صاف و ساده ... برام سخت بود ... این تغییرات ناگهانی عصبیم میکرد
دوباره دستش رو جلو آورد و منم دوباره عقب کشیدم ...
دستش رو کلافه بین موهاش کشید و رفت داخل ...
چشمهام رو به طاق بالای سرم دوخته بودم ... تازه حس به انگشتهام برگشته بود ... از حرص به کف چنگ انداختم ... ناخن هام درد گرفته بود ولی دردش بیشتر از قلبم نبود ...
صدای پاشو شنیدم ... دستش رو گذاشت زیر شونه م و کمکم کرد بشین ... خودش هم پشت سرم نشست و پتویی رو روی شونه م انداخت ... موهام رو از زیر پتو بیرون کشید ... هنوز هم دردناک بود ...
بوی تندی توی بینیم پیچید ... کمی که دقت کردم تونستم تشخیص بدم ... روغن زیتون بود !!!
دستهاشو بین موهام میکشید و سرم رو ماساژ میداد !!! ... اون شیشه روغن زیتون بود !!!
از اول هم اومده بود که کمکم کنه ... اونوقت من عین وحشی ها رم کردم !!!پس چرا تهدید میکرد ؟؟؟ میخواست زهر چشم بگیره ازم یعنی ؟؟
به خودم جرات دادم و ازش پرسیدم :
ـــ چرا از من بدت میاد ؟
ـــ ازت بدم نمیاد
نفسش رو با صدایی شبیه آه بیرون داد و گفت :
ـــ فقط برام مهم نیستی !!!
نمیدونم حرص بود یا بغض یا چیز دیگه !!! هر چی بود تو گلوم گیر کرده بود ... پرسیدم :
ـــ دیگران چیکار میکنن که برات مهم هستن ؟
ـــ برام مهم نیستن !!!
ـــ پس چرا با اونها مهربونی اما من ........ تو با من خوب نیستی ...
پتو رو بیشتر دور خودم پیچوندم ... گفت :
ـــ من با کسی صنمی ندارم
برگشتم به سمتش و گفتم :
ـــ اما تو با اونها میگی ... میخندی ... مهربونی ... اما حتی با من حرف نمیزنی ...
دستش رو گذاشت رو شونه هام و دوباره منو برگردوند به جلو و درحالیکه سعی داشت گره موهام رو باز کنه گفت :
ـــ همه چیز فقط در جهت انجام ماموریته نه بیشتر ...
سرم رو گذاشتم رو زانوم :
ـــ پس چه اصراریه ادای یه مرد خوشبخت رو دربیاری ... اگه با بقیه هم همینجوری باشی حداقل تحملش آسونتره !!!
ـــ دستور کامرانه ... هیچ کس نباید بهت نزدیک باشه ... میخوای یه غول بشم جلوی مردم تا شاهزاده اسب سوار بیاد نجاتت بده ؟؟؟
بینیم رو بالا کشیدم :
ـــ بدم نمیاد یه ملاقاتی با شاهزاده اسب سوار معروف داشته باشم ولی بعید میدونم بتونه این غولی که کامران تربیت کرده رو شکست بده !!!
ـــ پس میدونی با کی طرف هستی و اینقدر جفتک میندازی ؟؟؟
حرف زدن حتی به اندازه همین چند کلمه حالم رو بهتر کرده بود ...
دوباره برگشتم سمتش و گفتم :
ـــ با من هم مثل بقیه باش !!!
ابروشو داد بالا :
ـــ نقش بازی کنم ؟؟؟ دوست داری دروغ بشنوی ؟
ـــ آره ... دوست دارم !!!!! از خفه خون گرفتن بهتره !!! تو حتی نمیذاری من با دیگران رفت و امد داشته باشم !!! بابا این آدم ها چه خطری میتونن داشته باشن ؟؟
ـــ نمیشه !!! اگه جایی باشی و من نباشم ... شوک بهت دست بده ... چی میشه ؟؟؟
ـــ این آدمها اونقدر دیوونه نیستن که بخوان موهام رو بکنن و تهدیدم کنن !!!
ـــ شجاعتر از این به نظر میومدی که با چهارتا کلمه غش کنی !!!
پسره ی پررو ... دیوونگی خودشو نمیبینه بند کرده به غشی بودن من ... با دلخوری گفتم :
ـــ غشی نیستم !!! نمیدونم چرا اینجوری میشه !!! از تو هم نمیترسم فقط دلم گرفته بود !!!
به خاطر دلتنگی نفست گرفت ؟
سرمو انداختم پایین و گفتم :
ـــ اوهوم ... دلم گرفته ... تو که حرف نمیزنی ... تلفن نداریم ... اینتر نت نیست ... حتی تلویزیون هم نیست ... کاش حداقل چهار تا فیلم میریختم تو لپ تاپم ... دارم دیوونه میشم !!! چجوری بعضی ها سی سال تو اسارت بودن ؟؟؟
یخورده تو چشمش نگاه کردم و ملتمسانه گفتم :
ـــ بذار حداقل برم بیرون ... فقط پیش همسایه ها ... با غریبه ها حرف نمیزنم ... قول میدم ... اصلا اینجا غریبه وجود نداره ...
محکم گفت :
ـــ نه
با درموندگی گفتم :
ـــ چرا آخه ؟؟؟
ـــ قبلا هم بهت گفتم ... باید صدای نفس کشیدنتو بشنوم ...
دستهام رو روی سینه قلاب کردم و گفتم :
ـــ پس اخلاقتو درست کن وگرنه جنازه م میرسه دست کامران !!!
چند ثانیه تو چشمهام زل زد و گفت :
ـــ میتونی قول بدی که همیشه منو محافظت ببینی و سرپیچی نکنی ؟؟؟
یه اخم غلیـــــــظ کردم و گفتم :
ـــ فکر کردی با کی طرفی ؟؟؟ رو دست بابام مونده بودم انداختنم به تو ؟؟؟ هه ... منو محافظ ببین !!! همون محافظ بودن هم از سرت زیاده !!!
دقیقا پررو شده بودم ... دو دقیقه بهم رو داده بود منم اوج گرفتم !!! انتظار داشتم عصبانی بشه ... یعنی بدم نمیومد عصبانی بشه !!! واقعا بهم برخورده بود ... اولش که گفت تو انتخاب من نیستی ... حالا هم که میگه منو محافظ ببین !!! جوجه فوکولی ...
خندید !!!!!! چقدر چشمهاش اینجوری خوشگل میشدن !!!
دستش رو از کنار پیشونیم برد لای موهام و بهم ریختشون :
ـــ هنوز خیلی بچه ای !!! به زبون خودت باهات حرف میزنم !!! قول میدی این مدت شترمرغ بازی درنیاری ؟؟؟
ایییییی کامران ... کامران ... کامران !!! یعنی تو باید آبروی منو حراج میکردی جلوی این ؟؟؟
ـــ چی شد ؟؟؟ قول میدی ؟؟؟ بدون من جایی نری ... برای هرکاری باید قبلا منو مطلع کنی ... زیاد با غریبه ها گرم نگیری ... و بقیه موارد ... قول میدی ؟
ـــ اوهوم ... چاره دیگه ای هم دارم ؟؟؟
دستش رو گذاشت روی شونه م و گفت :
ـــ رو قولت حساب میکنم ...
صاف تو صورتش نگاه کردم و گفتم :
ـــ یعنی دیگه الان با من خوبی ؟؟؟
خندید :
ـــ تا زمانی که قولت رو نگه داری
با ذوق دست زدم :
ـــ آآآآخ جووون ... حالا از خودت بگو ... اسمت چیه ؟؟؟ ازدواج کردی ؟؟؟
دوباره منو برگردوند و با موهام مشغول شد ...
ـــ نگفتی !!!
ـــ اسمم سامانه ... ازدواج کردم ... یک سال و نیم پیش !!!
ـــ همون مزخرفاتی که تحویل بقیه دادی رو به من میگی ؟؟؟
ـــ قرارمون همین بود دیگه ، مثل بقیه !!!
ساکت شدم ... ادامه داد :
ـــ در ضمن ، اگه موهاتو ببافی مثل سیم ظرفشویی نمیشه !!!
جوابش رو ندادم ... اسپری اثر کرده بود و طبق معمول من خواب آلو شده بودم ...
تا همینجا هم غنیمته !!! درستت میکنم ... من اگه ازت اعتراف نگرفتم !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
وقتی از خواب بیدار شدم روی تختم بودم ... بدنم کوفته بود طبق معمول همیشه !!! گاهی اوقات این شوک تنفسی باعث استیصال میشد که منو تا مرز جنون میبرد ...
یه کم تو همون وضعیت دست و پام رو تکون دادم تا از وضعیت سستی در بیام ...
در اتاق خواب نبمه باز بود و هاله ای از نور هال روی دیوار افتاده بود ... صدای نماز خوندنش میومد ...
یعنی چند وقته خوابیدم ؟؟؟ نزدیکای غروب بود ... اگه اذان گفته باشن یعنی حدودای یه ساعته خوابم ؟؟؟ همش پنج دقیقه هم نشد !!!
به خودم نگاه کردم ... مثل دسته گل شدم !!! موهام رو بافته بود و با همون لباس ها گذاشته بودتم رو تخت !!! میدونستم که چقدر بدش میاد با لباس کثیف بری تو تخت اما طفلک بهم دست نزده بود !!!
خداییش مَرده !!! من اگه خدایی نکرده جنس مذکر بودم و یه همچین شرایطی داشتم تا حالا یه کاری دست خودم و یه بنده خدا داده بودم !! شایدم چندتا بنده خدا !!!!!!!!!!!!!
باید خودم رو درست میکردم ... این عادت گربه خواب بودنم دیگه داشت زیادی ابراز وجود میکرد !!! هرجایی گیر میاوردم میخوابیدم ... شوی طفلکیمان هم هربار مارا بغل میکرد میبرد تو رختخواب !!!
این همه بغلم کرد ... یه بارشو هم در هوشیاری کامل نبودم ببینم آغوشش چجوریاست ؟؟؟!!! باید خوب باشه هاااا ... یه نقشه اساسی میطلبه !!!
تو آدم نمیشی مانا !!!
مگه چیه خوب ؟؟؟ یه کوچولو !!! محض کنجکاوی !!!
تو چت شده مانا ؟؟ قول خودتو یادت رفته ؟ به خودت چی قول داده بودی ؟؟؟ به بابات چی گفتی ؟؟؟ قرار نبود دختر خوب بابا باشی ؟؟؟
هستم دیگه وگرنه این گونی هارو نمی پوشیدم !!! آرایش میکردم ... عشوه میریختم !!! مگه چیه خوب ؟؟؟ این همه بغلم کرد ، اتفاقی نیفتاد ... میخوام ایندفعه هوشیار باشم ...
مگه بهش قول ندادی فقط محافظت باشه ؟؟؟
چرا ... قول دادم !!! منم که ازش وظایف زناشویی نخواستم !!!!!!!!!!!!
اگه کامران بفهمه با یکی از افرادش ریختی رو هم چی ؟؟؟
این چه طرز حرف زدنه ؟؟؟ وجدان هم اینقدر بی تربیت میشه ؟؟؟ ریختی رو هم یعنی چی ؟؟؟ اصلا شویمان است !!!
قراردادیه !!! صرفا در جهت ماموریت !!!
باشه بابا ... خفه م کردی نخواستم ... برو گمشو ...
ـــ من خفه ت کردم ؟؟؟
برق از سرم پرید !!! این کی اومده بود ؟؟؟ به زور گفتم :
ـــ تـ ... تو ... تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟
ـــ اومده بودم بیدارت کنم ... ظاهرا خودت زودتر دست به کار شدی !
یعنی من باز با صدای بلند فکر کردم ؟؟ امکان نداره !!!
صاف تو چشمهاش نگاه کردم تا ببینم چیزی معلوم میشه یا نه !!! اون هم تکیه داد به درگاه و دستهاش رو روی سینه قلاب کرد و یه پاش رو انداخت رو اون یکی و میخ شد تو چشمهام ...
آب دهنم رو به طرز فجیعی صدادار قورت دادم ... منتظر هرگونه عکس العمل و در ادامه اون نامرئی شدن خودم بودم اما دریغ از یه پلک زدن !!! عین ماست نگاهم میکرد ... بالاخره به حرف اومد :
ـــ تا فردا صبحم اینجا وایستی چیزی دستگیرت نمیشه !!!!
جرات نداشتم بپرسم چی ؟؟؟ حتی نمیخواستم تصور کنم یه چیزی بهم بپرونه !!! گفت :
ـــ نماز بخون زودتر بریم ...
خیلی آروم از تخت پایین اومدم و از کنارش گذشتم ...
مثل عبور از پل صراط میمونه !!! با چشمهاش آدمو سوراخ سرواخ میکنه ...
دیگه رسیده بودم به در هال که به راهرو باز میشد ... گفت :
ـــ راستی !!!
همون یک کلمه رو طوری ادا کرد که از نوک پا تا فرق سرم لرزید !!!
برگشتم سمتش ... خیلی آروم و با طمانینه دستهاشو گذاشت تو جیبش و به سمتم اومد ...
نفسم حبس شده بود ... نا خودآگاه چسبیدم به در ... صورتش در بیست سانتی من بود ... سرش رو کمی کج کرد و بازم بهم نزدیک شد ...
تو اون بحبوحه وجدانم به غلیان افتاده بود و سرم رو تا جایی که میشد عقب میبردم اما دیگه فضایی نبود !!! از چوب که نمیتونستم عبور کنم !!!
یا خدااااا .... نکنه واقعا همه شو بلند بلند فکر کردم !!! یعنی اون قسمت وظایف زناشویی رو هم شنیده ؟؟؟ خدایا الان نخواد اعمال قانون کنه !!! گواهینامه ... سوئیچ ... پارکینگ ؟؟؟!!!!!!!
صورتش به نیم سانتی من رسیده بود !!! پنج میلیمتر تا خلق صحنه رمانتیک !!!! .... گفت :

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
یا خدااااا .... نکنه واقعا همه شو بلند بلند فکر کردم !!! یعنی اون قسمت وظایف زناشویی رو هم شنیده ؟؟؟ خدایا الان نخواد اعمال قانون کنه !!! گواهینامه ... سوئیچ ... پارکینگ ؟؟؟!!!!!!!
صورتش به نیم سانتی من رسیده بود !!! پنج میلیمتر تا خلق صحنه رمانتیک !!!! .... گفت :
ـــ میدونستییییی ....
یه خورده سرشو عقب برد و بیشتر کج کرد و ادامه داد :
ـــ میدونستی وقتی گریه میکنی چشمهات سورمه ای میشن ؟؟؟
اولش که کلا نفهمیدم چی شد !!! چند بار پلک زدم ، وقتی اون لبخند شیطنت آمیز رو روی لبش دیدم شستم خبردار شد !!! اما نمیدونم چرا دست و پام شل شد !!! بی جنبه بودم دیگه ... هیچ وقت تو همچین موقعیتی نبودم ... روی در سر خوردم و رو زمین نشستم ...
ای تو اون روحت !!! اصلا چشم من آبی آسمانی تیره پرتقالی !!! به تو چه ؟؟؟
معلوم بود نگران شده ... کنارم رو پاهاش نشست و آروم به صورتم ضربه میزد :
ـــ مانا .... مانا ... چی شدی دختر ؟؟؟ لا اله الا الله .... آخه تو چرا اینقدر ترسویی ؟؟؟
من ترسوام ؟؟؟ نشونت میدم ...
صورتم رو با دستهاش گرفته بود و تکون میداد که در یک حرکت ناگهانی پریدم سمتش !!!
ـــ پــِـخخخخخ !!!
تعادلش بهم خورد و نشست رو زمین ...
از اونجایی که نمیخواستم به فکر انتقام بیفته اون لبخند شیطانیمو به زور قورت دادم و فوری جیم شدم حیاط پشتی تا وضو بگیرم ...
حین نماز متوجه یه سروصداهایی شدم ... داشتم جانمازم زو جمع میکردم که دیدم آقا از حمام بیرون اومد و طبق معمول همیشه حوله رو پیچیده بود دور کمرش ...
معلومه دیگه ... خودش که دوسانت بیشتر مو نداره ... با آب سرد هم حموم میکنه ... اونوقت انتظار دارم حال منو درک کنه !!!
ـــ پنج دقیقه بیرون باش
چپ چپ نگاش کردم :
ـــ ازت کم میشه اگه یه لطفا ، خواهش میکنم ، عزیزم ، جونمی ... چیزی بذاری تنگش ؟؟؟
به حالت نمایش دستش رو به پیشونیش زد :
ـــ آخ دیدی ؟؟ یادم رفت !!! درست مثل بقیه !!!
آروم اومد سمتم ... سرش رو خشک نکرده بود ... آب از سرو صورتش میچکید ... یه لبخند مرموزی رو لبش بود ...
دائم با خودم میگفتم مانا میخواد اذیتت کنه ... خونسرد باش ... فقط عادی باش ... همین !!!
اما مگه میشد عادی بود ؟؟ نگاهم درست روبروی سینه و شونه های عضلانیش بود ... دست راستش رو گذاشت رو صورتم و کمی سرمو بالا آورد و خودش هم کمی نزدیک نزدیک شد ... با لحن اغواگرانه ای گفت :
ـــ خانوم خوشگلم ... میشه پنج دقیقه تو هال منتظرم بمونی ؟؟؟
با اخم نگاهش میکردم ... نمیدونم به خاطر چی بود !!! تیپ و قیافه و صدای خاصش که میتونست هر زنی رو خلع سلاح کنه یا ضعف احساسی من ؟؟؟حس کردم تبدیل به یه بازیچه شدم ... مثل گلوله کاموایی تو دست یه بچه گربه !!! به هر سمتی که دلش میخواد قِلَم میده !!
وقتی دید جوابشو نمیدم با شیطنت گفت :
ـــ همش تقصیر توئه !!! حواسمو پرت میکنی ... از یه خانوم محترم که همینجور خشک و خالی خواهش نمیکنن !!!
بازم بِر و بِر نگاش کردم ... صداشو پایین آورد و تو گوشم گفت :
ـــ ناز و نوازشی ... شایدم یه بوسه !!! هوم ؟؟؟
از تماس نفسهاش با صورتم یه جوری شدم ... دیگه نمیتونستم به بدنش نگاه کنم ... دستمو محکم زدم رو دستش و فقط تونستم بگم : عوضی !!!!
***
رو کاناپه نشستم و پاهامو تو بغل گرفتم ... دستم رو گذاشتم رو قلبم ...
چرا این همه تند میزنی ؟؟؟ مگه اولین بارته یه مرد میبینی ؟؟
اولین بارم نیست ولی این عوضی داره رو اعصابم راه میره ...
تو قوی هستی مانا ... تا الان کوتاه نیومدی ... بقیشو هم عالی تموم میکنی ...
جدا ؟؟؟ اگه این عوضی بخواد همینجور لخت جلو من بگرده و عشوه خرکی بیاد قول نمیدم جلوی خودمو بگیرم !!!!!!!!!
چه خبره ؟؟ آروم باش ...
وجدان عزیزم
جانم ؟
لطفا خفه !!!! اگه یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه بخواد اذیتم کنه و با احساساتم بازی کنه شدیدا مقابله به مثل میکنم ... یه کاری میکنم مثل سگ پشیمون بشه !!!
فکر بعدشم کردی ؟؟ اون یه مَرده و لازم به یادآوری نیست که سه برابر توئه !!! اگه بلایی سرت بیاره ؟؟؟
مثل روز برام روشنه که کاری نمیکنه !!! فقط داره اذیتم میکنه و لذت میبره !!! چرا من اذیتش نکنم ؟؟
خطرنـ ..
خفه !!! هیچ خطری نداره !!! طرف اونقدر حرفه ای هست که منو باهاش فرستادن وسط بیابون ... اون بازی رو شروع کرد اما این منم که تمومش میکنم !!! اونم به نفع خودم !!!
همین موقع بود که دراتاق باز شد و آقا تشریف فرما شدن ...
اُوووووووه ... ببین چه کرده !!! شلوار جین سورمه ای با پیراهن مردونه سفید که جذب بدنش بود و کاملا بدن عضلانیش رو نشون میداد ... آستینش رو تا آرنج تا زده بود ... موهاش رو هم نیمه خیس به سمت بالاشونه کرده بود ... اگه بخوام صادقانه قضاوت کرده باشم باید بگم تیکه ای شده بود واسه خودش !!!
معطل چی هستی مانا ؟؟؟ پاشو خودتو نشون بده !!! بسه هرچی مثل بدبختها گشتی !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
سریع رفتم سراغ لباس هام ... بعد یه ربع گشتن و سبک سنگین کردن یه بافت بادمجونی با شلوار جین یخی پوشیدم ... بعدشم رفتم سراغ خریدهای آرایشیم که اصلا در پاکتشو باز نکرده بودم ...
ای خاک تو سرت مانا !!! سِرُم مو داشتی اینجا ...
اصلا یادم نبود !!! ولی روغن زیتون هم خوبه !!!
دستی به موهای بافته ام کشیدم ... ناخودآگاه لبخندی روی لبهام اومد ...
نـــــه !!! اونقدرها هم بدجنس نیستی !!! من درستت میکنم !!!
بعد مدتها یه ریمل اساسی زدم ... یکی از رژ مایع های انتخابی شوی گرامی رو زدم ...
واوو ... عجب چیزیه !!! رنگ صورتیش همرنگ لب بود اما فکر کنم خاصیت سه بعدی داشت ... لبهامو برجسته نشون میداد ... یه رژ گونه صورتی هم زدم ...
خوب واسه امشب بسه ... داشتم میرفتم به طرف در ... یاد عطرش افتادم که آدمو تو هوا معلق میکرد ...
سریع از تو کیفم عطر اِفوریا مو درآوردم و کلی خودمو عطرمالی کردم ...
اِفوریا رو خیلی دوست داشتم ... یه عطر ملایم که منو یاد نسیم بهاری مینداخت ...
شال مشکیم رو سرم اندختم و پالتومو برداشتم ... اومدم تو هال ... رو کاناپه نشسته بود ...
دستشو از روی صورتش برداشت و بهم نگاه کرد ...
تنها عکس العملش بالادادن یکی از ابروهاش و یه چیز محوی شبیه پوزخند بود !!!
میخواستم با کله برم تو صورتش !!!
بلند شد و با یه بسته تو دستش به سمتم اومد ...
ـــ بفرمایید ... سفارشتون بانو !!!
هاااا ؟؟؟ این به من گفت بانو ؟؟؟؟
یه بسته شکلات هدیه که تو ظرف فلزی مستطیلی بود و یه روبان قرمز دورش پیچیده بود ...
با تعجب بهش نگاه کردم ... گفت :
ـــ احتمالشو میدادم دعوتمون کنن !!!
نزدیک در حیاط بودیم که ایستاد ... احساس کردم این پا اون پا میکنه ... دستهاشو پشت کمرش برده بود و پاها به عرض شونه باز بود و در یک کلام به حالت آزادباش نظامی ایستاده بود و به آسمون نگاه می کرد ...
کم قدش بلند بود ، به آسمون هم نگاه میکنه !!! مجبور شدم سرمو تا جایی که میشد بلند کنم ... منتظر بودم که حرفش رو بزنه ...
انگار از گفتنش منصرف شد ... نفسش رو بیرون داد و گفت :
ـــ بریم ...
******
خونه ننه نقره هم مثل بقیه بافت روستا قدیمی بود .. تقریبا با همون پلان خونه خودمون ... فضاش به خاطر فرش بودن کفش و پشتی های قرمز سنتی تر به نظر میرسید برعکس خونه ما که با کفش رفت و آمد میکردیم و روی صندلی و کاناپه مینشستیم ...
دلم برای روی زمین نشستن تنگ شده بود !!! اگه زشت نبود دلم میخواست چند دور رو زمین غلت بزنم !!!!
همه چیز عالی بود ... خونه نقلی و تر و تمیز ... قیمه خوشمزه ... میزبان مهربون و جالبتر از همه مادر میزبانموم بود که شیرین صد رو رد کرده بود و منتظر دویست بود !!!
ننه گلبهار مادر ننه نقره و ننه طلا و پیرترین شخصی که توی عمرم دیده بودم ... عینک ذره بینی به چشم داشت و به خاطر سنگینی گوشهاش بعضی وقتها کلمات رو اشتباه میشنید و کلی باعث خنده میشد !!! که البته هربار با یه سقلمه تو پهلوم خندمو میخوردم !!!
من نمیدونم این که انقدر معتقد به احترام بزرگتر هست چطور دلش میاد منه به این کوچولویی رو کتک بزنه ؟؟!!!
هیچ وقت فکر نمیکردم تو یه مهمونی با سه تا پیرزن و یه پسر غد بداخلاق اینقدر خوش بگذره !!!
علاوه بر اون قیمه که بهترین قیمه عمرم بود یه خبر و یه غنیمت شب رویایی منو کامل کرد !!!
سر شام بودیم که ننه نقره خبر عروسی نوه دختریش رو که قرار بود تو روستا تشکیل بشه بهمون داد ...
اونقدر بالا و پایین پریدم و ذوق کردم که طفلک اگه هم نمیخواست مجبور شد مارو دعوت کنه !!! چشم غره های شوی گرامیمون هم هیچ تاثیری در کاهش ابراز احساسات من نداشت !!!
موقع برگشت چشمم به یه بشکه آبی رنگ که گوشه حیاط بود افتاد ... سریع دوئیدم طرفش و بررسیش کردم
ـــ ننه نقره جووون
ـــ بله دخترم ...
ـــ این بشکه هه مال شماست ؟
ـــ بله ... چطور مگه ؟
ـــ اینو احتیاج دارین ؟؟؟ آخه به نظر بی مصرف افتاده اینجا ...
با اون لهجه خوشگلش گفت :
ـــ نه ... قبلا توش آب ذخیره میکردیم برای مطبخ ... از وقتی پسرم منبع گذاشته دیگه افتاده این گوشه ...
با حالت التماس گفتم :
ـــ میشه اینو به من بفروشین ؟
ـــ قابل دار نیست ... ولی به چه دردت میخوره ؟
لبخند گل و گشادی زدم و گفتم :
ـــ میخوام آب ذخیره کنم !!!
****
بشکه رو مثل شی ئی با ارزش گذاشتم تو راهرو و دستی روش کشیدم و گفتم فردا درستت میکنم ...
شوی گرامی هم داشت از فوضولی می مرد ولی حرفی نزد !!!
سریع آرایش ناچیزم رو پاک کردم و مسواک زدم و پریدم تو تخت ... دستم رو زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم ...
ننه نقره میگفت ریحانه ( نوه ش ) طراحی لباس خونده و میخوان عروسی رو تو روستا بگیرن ... هم به خاطر بزرگهای فامیل که ساکن روستا بودن و رفت و آمد براشون سخت بود و هم اینکه ریحانه دوست داشت مراسمش به روش کاملا سنتی برگزار بشه ...
قرار بود جشن توی باغ انار پدربزرگ داماد باشه !!! تنها چیزی که فکرشو نمیکردم این بود که وسط کویر باغ انار پیدا بشه ... اما روستا توی کوهپایه قرار داشت بر خلاف کاروانسرا که روی زمین کاملا مسطح بنا شده بود و با روستا یه بیست دقیقه ای فاصله داشت ... در واقع یه رشته کوه نه چندان مرتفع به صورت نیم دایره روستا رو دربرگرفته بود و باعث تعدیل نسبی هوا شده بود ...
بی اختیار لبخندی روی صورتم جا گرفت ... ندیده و نشناخته عاشق ریحانه شده بودم ... احساس خوبی نسبت بهش داشتم ... احساس میکردم این دختر میتونه دوست خوبی برام باشه ... و جشن عروسیش هم شاید بتونه منو از این روزمرگی و کسالت وحشتناکی که توش گیر کردم نجات بده ...
نمیدونستم که سونامی هیجان در راهه !!! حوادثی که یک در میلیارد هم احتمال نمیدادم برام اتفاق بیفته !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
صبح شنگول و منگول از خواب بیدار شدم و بعد از صبحانه بشکه عزیزم رو برداشتم و رفتم حیاط پشتی ...
آستین و پاچه هامو بالا زدم و با اسکاچ و مایع ظرفشویی افتادم به جون بشکه و تمیــــــــز شستمش ...
بعدشم بردمش تو حموم و یخورده از آب سرد پُرش کردم ...
تصمیم داشتم تو این بیکاری و علافی احمقانه حداقل یه کار مثبت انجام بدم ... دوباره شروع کردن ایروبیک میتونست گزینه خوبی باشه !!!
هم موزیکال بود شنگول میشدم و هم یه ورزشی میشد واسم ...
دوتا سطل آب آوردم و خالی کردم تو دیگ رو اجاق اتاق خواب ... اما روشنش نکردم چون اگه ورزش میکردم زیادی گرمم میشد ...
قدم بعدی تابلوی ورود ممنوع بود ... سریع رفتم از توی وسایلم یه کاغذ A3 برداشتم و یه جوجه خروس با یه فوکول قرمز گُنده کشیدم و دورش هم یه دایره قرمز با یه خط افقی ( علامت ورود ممنوع ) ... و زیرش نوشتم هرگونه مزاحمت عواقب وخیمی دارد و هیچ گونه مسئولیتی متوجه نویسنده نمیباشد !!!
کاغذ رو جلوی روم گرفتم و یه دور نگاش کردم ... به نظر هنوز یه چیزی کم داشت ....
ماژیک مشکیم رو برداشتم و انتهای نوشته ام یه علامت مرگ یا همون پرچم دزدان دریایی کشیدم ....
یه دور دیگه نگاش کردم ...
این خوبه ... حالا شد !!!
شوی گرامی روی کاناپه نشسته بود و کتاب میخوند ... ارواح عمه ش هم اصلا واسش مهم نبود این همه ورجه وورجه من واسه چیه !!!!
کاغذ رو چسبوندم به در و لباسم رو عوض کردم ... کتونیم رو پوشیدم ... لپ تاپ نازنینم رو روشن کردم ...آهنگ ایروبیکم رو پِلِی کردم و دِ برو که رفتیم ...
اصلا نفهمیدم 45 دقیقه چجوری تموم شد !!! چسسسسبید !!!
به نفس نفس افتاده بودم ... عرق شر شر از سر و صورتم میریخت ... باید بدنم رو سرد میکردم ... به جای یه آهنگ آروم با حرکات ملایم تصمیم گرفتم یخورده برقصم و کم کم تمومش کنم ...
فولدر رو عوض کردم و شروع کردم به رقصیدن و همخونی با آهنگ ... این آهنگ رو خیلی دوست داشتم ... ریتمش باحال بود ...
باور کن واسه توئه که بیتابم من
باور کن واسه چشمهاته بیخوابم من
باور کن که به داشتنت میبالم من
باور کن
باور کــــــــــــن
جونمی
عمرمی
قلبمی
نفسی
بمون و تنهام نذار تو این بی کسی
میدونم میدونی عاشق چشمهاتم
باور کن بدجوری غرق نگاتم
از عشقت دیوونم
قدرتو میدونم
پیش تو میمونم
حستو میخونم
از اینکه پیشمی از خدا ممنونم
باور کن عشق من با تو میمونم ...
باور کن طپش تند تند قلبمو
باور کن سردی دستهای خسته مو
باور کن تا آخرش من پات هستمو ..... باور کن .... باور کن
جونمی
عمرمی
قلبمی
نفسی
بمون و تنهام نذار تو این بی کسی
میدونم میدونی عاشق چشمهاتم
باور کن بدجوری غرق نگاتم
از عشقت دیوونم
قدرتو میدونم
پیش تو میمونم
حستو میخونم
از اینکه پیشمی از خدا ممنونم
باور کن عشق من با تو میمونم ...
به جای اینکه آروم بگیرم بیشتر اوج گرفتم و جو گیر شدم !!! رفتم چندتا آهنگ رو زدم جلو ... رو پنجمی ایستادم ... این یکی هم شاد بود ...
چقدر خوبه تو چشای تو هستو
چقدر ساده میشه دلتو بستو
چقدر خوشبختی واسه من میاری
با تو میشه تو یه فصل بهاری ..... عاشقی کرد ... آآآآره .... عاشقی کرد ... عاشقی کرد ... عاشقی کرد
با تو دنیای من میشه بهشت
با تو میشه تموم سرنوشت
با تو می شه که تا بی نهایت
با تو میشه با یه خیال راحت
عاشقی کرد ... آآآآره .... عاشقی کرد ... عاشقی کرد ... عاشقی کرد
به خاطر تو از یه دنیا دل کندم
بدون به عشق تو همیشه پا بندم
من از این عاشقی دست بر نمی دارم
می میرم واسه تو از بس دوست دارم
بخاطر تو از دلواپسی دورم
تو هستی پیشمو از بی کسی دورم
بخاطر تواز دلخوشی لبریزم
دارم زندگیمو پای تو میرزم
ازت دست بر نمی دارم
از بس که دوست دارم...
ریتم این یکی از قبلی تند تر بود ... تو حال و هوای خودم بودم که صدای در زدن اومد ...
مثل اینکه تهدیدات موثر بوده !!!
حالا که اون پسر خوبی بود منم سعی کردم مودب باشم
ـــ بله بفرمایید
چشمهاش رو ریز کرد و با یه اخم فلشی رو به سمتم گرفت:
ـــ میشه این آهنگ هارو برام بریزی ؟
فلش رو ازش گرفتم و رفتم سمت لپ تاپم ... کل آلبوم " زندگی من " بابک جهانبخش رو براش ریختم رو فلش ...
این چرا اخم کرده ؟؟ انگار خر لگدش کرده باشه ... شونه مو بالا دادم ...
به من چه اصلا ؟؟!!! تو باید از همه چیز سر در بیاری ؟
روی درگاه ایستاده بود و درست در جهت مخالف به حیاط خیره شده بود ...
فلش رو ایجکت کردم و گرفتم به سمتش :
ـــ بفرمایید ... امر دیگه ؟
سریع فلش رو از دستم گرفت و یه چیزی شبیه ممنون زمزمه کرد و رفت بیرون ...
وا !!!! این چه مرگش شد یهو ؟؟؟ تا امروز صبح که مثل همیشه سگ بود !!!
سریع پریم رو تخت که فولدر آهنگ رو عوض کنم و واقعا یه چیز آروم بذارم و مثل بچه آدم بدنمو سرد کنم که توی بک گروند مشکی مدیا پلیر تصویر دختری رو دیدم که یه تاپ دکلته مشکی چسبون و شلوارک فوق کوتاه جین پوشیده بود ... بدنش از فرط عرق براق شده بود ... موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود و یه مقداریش هم به پیشونی و گردنش چسبیده بود ...
سریع از تختم پریدم پایین .. جرات نگاه کردن به خودم رو نداشتم ... دستی به گردن و شونه ام کشیدم ...
نه مثل اینکه واقعیت داره !!!
لباسی که پوشیده بودم سرجمع 50 سانت هم پارچه نبرده بود !!!
چطور حواسم نبود ؟؟؟ کلی گشته بودم تا اینارو از ته ساکم دربیارم !!! چه افتضاحی خدا یااااااا ...
لبم رو از داخل گاز گرفتم ...
پس بگو چرا طفلی مثل برق گرفته ها در رفت !!!
حس خجالت و شیطنت همزمان بهم هجوم آورده بود ... همونجور که از خجالت لبم رو به دندون گرفته بودم نیشم هم تا بناگوش باز بود و نمی تونستم جمعش کنم !!!
نمیدونستم چیکار کنم ... حس ورزشم بدجور پریده بود ... اجاق رو روشن کردم و منتظر شدم ... اینقدر طول و عرض اتاق رو قدم زدم تا بالاخره آب جوش اومد ...
دو به شک بودم که صداش کنم دیگ رو برام تو بشکه خالی کنه یا نه ؟؟؟
از یه طرف هنوز حس خجالتم فروکش نکرده بود و از طرفی هم مجبور میشدم که لباس تنم کنم و طبیعتا بوی عرق میگرفت و یعنی لباس بیشتری که باید شسته میشد !!!
بیخیال بابا !!! خودم میبرم ...
با هزار زحمت دیگ رو برداشتم و بردم تو حموم و خالی کردم تو بشکه ... به نفس نفس افتاده بودم ...
با سرانگشتم دمای آب رو امتحان کردم ...
با اینکه قفل کردن در حموم و دستشویی خلاف مقررات بود اما محض اطمینان درو قفل کردم ...
وایییییی ... چه احساس خوبیه آدم بره تو آب ... آب دوست میدارم ...
عین بچه ها با دستم به سطح آب ضربه میزدم ازخودم صدا درمیاوردم ....
نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای ضربه در اومد ...
ـــ بــــــهههههله ؟؟؟؟
ـــ بهتره دیگه بیای بیرون ... ممکنه سرما بخوری ...
ـــ باشه ... یخورده دیگه بمونم میام ...
ـــ بیا مانا ... نمیخوام مریض بشی
با حرص دستمو کوبوندم رو آب :
ـــ باشه بابا ... اومدم ...
همین که سعی کردم بلند شم فریادم رفت هوا ...
ـــ آآآآآآآآآآآیییییییی ...
ـــ چی شد مانا ؟؟؟ خوبی ؟
به زحمت گفتم :
ـــ آره ... خوبم ... خوبم ...
یه بار دیگه سعی کردم بلند شم اماشدت درد مانع ام شد ... کمرم گرفته بود و حتی یه میلیمتر هم نمیتونستم تکون بخورم ...
چندبار در زد
ـــ مانا خوبی ؟ چرا داد زدی ؟
تا بیام جواب بدم دیدم دستگیره در بالا و پایین میره ...
ـــ درو چرا قفل کردی دختره احمق ؟
تو اون موقعیت حس جنگجوییم برانگیخته شد و داد زدم :
ـــ چرا فحش میدی بیشعور .... دلم خواست اصلا ...
ـــ یا همین الان بیا بیرون یا من میام داخل
ـــ تو غلط میکنی !!!
ـــ تا سه میشمرم ...
پسره ی آشغال عوضی
ـــ 1
ـــ به خدا اگه بیای تو میکشمت
ـــ 2
ـــ خفه شو آشغااااال
ـــ 3

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با چشمهای گشاد شده به در نگاه میکردم ...چند لحظه گذشت
آخیــــش ... مثل اینکه بیخیال شد !!!
اما این آرامش من یه ثانیه هم دوام نداشت و در با یه صدای وحشتناک باز شد و یه لنگه پای معلق در هوا نمایان شد ...
نفسم تو سینه حبس شده بود ... پاش رو برد بیرون و بعد چند ثانیه در حالیکخ پشت چارچوب قایم شده بود سرش رو آروم آورد داخل ... چشمهام تا آخرین حد خودش باز شده بود و نمیدونم چطوری شد که با تمام قدرت یه جیــــــــــــغ بنفش کشیدم و رگبار فحش و ناسزا بود که بی اختیار از دهنم خارج میشد ...
ـــ آآآآآآآآآآآآآآآآ .... آشغال عوضی ... بی چشم و رو ... نفهمِ کثافتِ روانیِ ... روانیِ ... روانیِ
چرا هیچی به ذهنم نمیرسه ؟؟؟
نفسی از سر آسودگی کشید و در حالیکه هنوز بدنش بیرون بود به چارچوب تکیه داد و گفت :
ـــ روانیِ چی ؟؟؟
خودمم نمیدونستم چی !!! داد زدم :
ـــ روانیِ گوساله !!!
سرش رو به علامت تاسف تکون داد :
ـــ تاثیرات منفی کامرانه !!! چقدر بهش گفتم جلوی بچه فحش نده !!!
ـــ من بچه م ؟؟؟ من بچه م ؟؟؟ گم شو بیرون آششششغال ...
ـــ دقت بفرمایید خانوم مهندس ... من همین الانشم بیرونم ...
با یه لبخند شیطانی ادامه داد :
ـــ به نظر کمک احتیاج دارین !!!
و یه قدم اومد داخل ... سریع دستم رو از تو بشکه درآوردم و انگشتم رو گرفتم سمتش :
ـــ هـَ ... همون جا بمون ...
یه طرف لبش با لبخندی رفت بالا و با لحنی کاملا منظوردار گفت :
ـــ بمونم ؟؟؟!!!
حرصم گرفت !!! تو این موقعیت داشت رو اعصاب من طناب بازی میکرد !!! داد زدم :
ـــ بیروووووووون !!!
با انگشتش پیشونیش رو خاروند و گفت :
ـــ مطمئنی ؟؟؟!!!
محکم تر از قبل داد زدم :
ـــ بیرون گفتم کثــّــــــــافتتتت !!!
دستش رو به سمت در گرفت و گفت :
ـــ خانوم ها مقدم هستن !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با درموندگی نالیدم :
ـــ توروخدا برو بیرون
ـــ اون تو گیر کردی ؟
ـــ نه !!!
ـــ پس چی ؟
ـــ هیچی ... فقط برو بیرون ...
یخورده نگاهم کرد ... خدارو شکر فقط سرو گردنم از آب بیرون بود ... گفت :
ـــ تا نفهمم چت شده جایی نمیرم !!!
عصبانی شدم و میخواستم داد بزنم که یه دفعه ای کمرم تیر کشید و چشمهام رو از شدت دردبستم ... سراسیمه پرسید :
ـــ چی شد ؟؟؟؟
ـــ نیا نزدیک ...
ـــ ای بابا ... چهار تا تیکه استخون که اینقدر ادا و اطوار نداره !!!
میخواستم بگم آآآررره ارواح عمه ت !!! دیدم چطور به خاطر این چهارتا تیکه استخون رَم کردی !!!! ولی هیچی نگفتم ... تو موقعیت تحقیر و تمسخر نبودم !!!
ـــ میتونی بیای بیرون ؟
یواشکی نگاش کردم و سرم رو به علامت نه دادم بالا !!!
ـــ مشکل چیه ؟؟ این بشکه به اندازه کافی بزرگ به نظر میرسه ...
دِ جون بکن دیگه !!! بگو چه مرگته ... بالاخره که یکی باید بهت کمک کنه !!!
به آرومی گفتم :
ـــ کمرم گرفته ... نمیتونم تکون بخورم ...
ـــ کمرت ؟؟ چرا ؟
ـــ من چمیدونم !!! به جای بازجویی برو ننه نقره یا ننه طلا رو صدا کن بیان کمکم ...
ـــ چـــــــــی ؟؟؟؟!!! برم از دیگران خواهش کنم بیاین زن منو نجات بدین ؟؟؟ شوخی میکنی ؟
ـــ شوخیم کجا بود ؟ به خدا نمیتونم تکون بخورم ... داره سردم میشه ...
ـــبذار ببینم
ـــ نـــــــــــــه ... برو عقب ...
ـــ چرا جیغ میزنی دختر ؟ میخوای تا ابد اون تو بمونی ؟
ـــ یا یکی رو صدا کن یا اینقدر جیغ میزنم که یکی به دادم برسه ...
ـــ هر چقدر دلت میخواد جیغ بزن !!! دوست داری مردم طور دیگه ای برداشت کنن ؟
یخورده نگاش کردم ...
منظورش چی بود الان ؟
بعد چند ثانیه داد زدم :
ـــ برو بیروووووون ... پسره ی بی تربیت ...
دست هاشو گذاشت رو گوشش و همونجا ایستاد ... هرچقدر تونستم داد و بیداد کردم و فحش دادم ولی تکون نخورد !!! وقتی آروم شدم گفت :
ـــ من که چیزی نگفتم !!! ذهن خودت منحرفه !!!
به من میگه منحرف !! به من میگه منحرف !!! تا اومدم دهنم رو باز کنم دستش رو به علامت ایست گرفت جلوم و گفت :
ـــ سه تا گزینه داری ...
اول ... مثل یه بچه خوب ساکت میمونی تا از اون تو درت بیارم ...
دوم ... خودت سعی میکنی و از اون تو میای بیرون ... که البته سختیش فقط صد سال اوله !!!
سوم ... بقیه عمرت رو تو همون بشکه میمونی و همون جا فسیل میشی !!!!
هیچ وقت فکر نمیکردم تو همچین موقعیتی گیر کنم و به این حد از درموندگی برسم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group