چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 8
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 8

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
برگشتم به سمت مارال ...
― چی ؟
تو گوشم گفت :
― مامانم منو لو داده بود !!!
پریدم تو بغلش .. دستهامو دور گردنش حلقه کردم و محکم ماچچش کردم !!!
― خیلی گلی مارال !!!
خندید ... پرسیدم چطور ؟
آروم گفت :
― یادته گفتم برادرزاده شوهر خاله م خواستگارم بود ؟
― آره ...
― من فکر میکردم اون ماجرا منتفی شده ... ولی نشده بود !!! از اونچیزی که نشون میداد بیشتر منو میخواست !!!
― مامانت از ماجرای تو و محسن خبر داشت ؟
― نه !!! یعنی من بهش چیزی نگفته بودم ... به هیچ کس چیزی نگفته بودم ... همه حرفهامو تو یه دفتر نوشته بودم و از ترس اینکه مبادا بچه های هم خونه م پیداش کنن ، تو خونه خودمون ، قایمش کرده بودم ... تو کمد اتاقم ... مامانم حین گردگیری پیداش میکنه !!! البته فکر کنم عملیات فراتر از یه گردگیری ساده بوده !!!
مامانم و خاله م تو جبهه اون پسره بودن !!! ماجرا به گوش جناب مهندس میرسه و اونم از طریق دکتر رافع به محسن پیغام میده و ازش میخواد دست از سر من برداره !!!!!!!!!!
― واقعــــــــــــــاً ؟؟؟
― اُهوم ...
― بعد تو چیکار کردی ؟
― بعد ماجرایی که اتوبان اتفاق افتاد ، محسن منو برد به یه رستوران ... صاف و پوست کنده همه چیز رو گفت ... کلی نصیحتم کرد ... گفتش که اون بدرد زندگی نمیخوره !!!! خیلی حرف زد ولی من در تمام مدت به این فکر میکردم که چرا باید مادرم اینجوری غرور منو له کنه !!! نه زشت بودم و نه ترشیده و نه بدنام !!! دائم با از خودم میپرسیدم که قیمت اون پسر مگه چقدر بود که رازهای دخترش رو به این آسونی برملا کرد ...
ساکت شده بودم ... محسن منو رسوند خونه ... هیچ حرفی نزدم ... خداحافظی و تشکر هم نکردم !!! حتی یک کلمه ...
رفتم تو تختم و بی صدا فقط اشک ریختم اما باعث نشد که بغض تو گلوم آب بشه ... بلکه همینطور بیشتر و بیشتر میشد !!!
از مامانم متنفر شده بودم ... از خالم هم همینطور ... اون پسره که دیگه قابل گفتن نبود ... میخواستم با دندون هام گلوش رو پاره کنم !!!
― نمیدونستم اینقدر خطرناکی !!!
― نبودم تا وقتی عاشق نبودم ...
― پس الان که عاشقی ، خطرناک هم هستی ؟؟؟
خندید و گفت :
― آره ... خیلی ...
― پس حواسم باشه به محسن نزدیک نشم ...
― تو فرق میکنی مانا !!! مسخره م نکنی هااااا ... ولی از بس محسن گفته دخترم دخترم ، من احساس میکنم مامانتم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
― جــــــــــــــــــون من ؟؟؟ چه مامانهای ترگل ورگلی دارم من !!! خوب مامانی ادامه بده ... چیکار کردی ؟
― کاملا منزوی شده بودم ... از اولش هم میدونستم داشتن محسن سخته و ممکنه هیچ وقت بهش دست پیدا نکنم ولی حتی فکرشو هم نمیکردم مامانم یه همچین کاری در حقم بکنه ...
دیگه جواب تلفن هاشونو ندادم ... با هیچکی حرف نمیزدم ... میرفتم دانشگاه و برمیگشتم ... درس میخوندم ... برای تعطیلات هم نرفتم خونه !!!
مامانم اومد سراغم ... اولش با تهدید و بد بیراه ... بعدش با خواهش و التماس !!! ولی من حتی نگاهش هم نمیکردم ... دلم از سنگ شده بود ... احساس میکردم منو فروخته پس حقی نداره بیاد و شکایت بکنه !!!
فقط گاهی جواب پدرم رو میدادم ... ترم بعدی شروع شد ... ترم هشت و آخرین ترم ... فقط درس میخوندم ... هر وقت کاملا ضروری بود حرف میزدم اون هم فقط جواب استادها و مردمی که نمیشناختمشون ... مامانم و خاله م که دیگه داشتن دیوونه میشدن ... به بابام هم گفته بودم به کسی چیزی نگه وگرنه دیگه با اون هم حرف نمیزنم !!!
ترم هشت رو با معدل 19.12 تموم کردم ... اسمم رفت جزء دانشجویان برتر و اولویت دانشگاه برای ارشد ...
مجبور بودم برگردم خونه تا نتایج بیاد ... خدا خدا میکردم فقط یه جا قبول بشم ... دارقوز آباد گینه نو هم بود مساله ای نبود ...
تو حال و هوای خودم بودم که یه روز مامانم اومد تو اتاقم ... اولش نصیحت گونه و بعدش با داد و بیداد گفت که آقای مهندس دارن تشریف میارن خواستگاری !!! و منم مجبورم قبول کنم !!!
― چیکار کردی ؟
― کاری نکردم ... اونا میومدن و منم نمیتونستم جلوشون رو بگیرم !!! در عوض به خودم قول دادم همون کاری که اون بامن کرد ، باهاش بکنم !!!
― چیکار کردی مارال ؟
― میخواستم تا پای سفره عقد ببرمش و اونجا بگم نه ...
― نــــــــــه !!! فکر آبروی مامان بابات رو نکردی ؟
― اونها فکر آبرو و غرور منو کرده بودن ؟
― حالا چرا میزنی خوب ؟ بقیه شو بگو ...
― شرایط طوری پیش نرفت که من نقشه م رو عملی کنم ... تو مراسم خواستگاری نشسته بودیم که خاله جناب مهندس با طعنه گفت :
― ماشالا این سعید جان ما اینقدر عاشق مارال خانوم شده که گوشش به هیچ حرفی بدهکار نیست ... البته حق داره !!! مارال جان چیزی از قیافه کم نداره ... فقط یه اشتباهاتی داشته که این روزها جوون ها زیاد مرتکب میشن ... به ثانیه ای دل میبندن !!! الان که دیگه 50 سال پیش نیست دخترها با یکی که جای پدرشونه ازدواج کنن !!! حالا بخت با ما یار بود که سعید جان به موقع متوجه شدن و کار به سوء استفاده کشیده نشد !!!
مشتم رو اونقدر فشار داده بودم که ناخن هام تو گوشت دستم فرو رفته بود ... محسن بیچاره تو این مدت ، تنها کاری که نکرده بود سوء استفاده بود ... میدونستم اون خاله عوضی تر از خودش داره حرص دخترهای ترشیده ش رو میزنه ...
خاله عزیز من هم که دید اوضاع اینجوریه گفت :
― بهتره جوونها برن حرفاشون رو با هم بزنن !!!
در همین حد از خواهر زاده ش در برابر فامیل شوهرش دفاع کرد !!!
پریدم وسط حرفش و گفتم :
― حرص نخور مارال جونم ... بچه ت چپه میشه !!!
― هر وقت یادش میفتم میخوام گردنش رو بذارم لای گیوتین !!!
― اُه .. اُه ... مارال وحشی میشود !!! ...... چیکار کردی بالاخره ؟؟؟
― با حرف خاله من فامیل های داماد کلی قربون قد و بالاش رفتن که پاشو برو همین الان گربه رو بکش !!!
اومد جلوم و با پوزخند پیروزمندانه ای گفت :
― راهنماییم نمیکنی عزیزم !!!!!!!!!
یه حسی بهم میگفت همین الان اون کله قلمبه شو بکوبون به طاق !!!
بلند شدم و یه لبخندی به جمع زدم و با تمام قدرت خوابوندم تو گوشش اونقدر که دستم به ذوق ذوق افتاد !!!! گفتم :
― دستت به جنازه منم نمیرسه آشغال ...
بعدش هم رفتم جلوی اون خاله زبون درازش و گفتم :
― تنور رو واستون داغ کردم ... تا تنور داغه نونتون رو بچسبونین !!! دیر بجنبین خمیرش میترشه ، اونوقت بندازین جلوی سگ نگاهش هم نمیکنه !!!!!
― یا ابالفضـــــــــــــــــــ ـل ...
محسن با صدای من برگشت و با نگرانی پرسید :
― چی شده مانا ؟؟؟ مارال تو خوبی ؟؟؟
با چشمهایی که از فرط تعجب گشاد شده بود ، گفتم :
― هیــ ... هیچی !!!
محسن هم وقتی دید هردوتاییمون ساکت نشستیم و حرفی نمیزنیم برگشت جلو با دست کوبوند رو داشبورد ماشین :
― اَه ... این ترافیک لعنتی چرا تموم نمیشه !!!
شویمان هم ابراز احساسات فرمودن :
― خونسرد باش ...
یعنی میخواستم از خنده منفجر بشم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
یه خورده که اوضاع آروم شد ، مارال خزید کنارم و تو گوشم گفت :
― چرا داد زدی دیوونه ؟؟؟
دوباره یا اون ماجرا افتادم یا عجله برگشتم سمتش که باعث شد لبهام محکم بخوره به دماغش و همزمان صدای آخمون بلند شد !!!
محسن برگشت سمتون :
― چه مرگتونه شما دوتا ؟؟؟!!!
من با دست دهنم رو نگه داشته بودم و مارال هم دماغش رو ...
همزمان گفتیم :
― هیچی !!!
― تلپاتی هم که پیدا کردین !!!
دوباره با هم گفتیم :
― دیگه دیگه !!!
رو به سمت آترون گفت :
― معرفی میکنم ... گروه سرود اَلستون و وَلِستون !!!
داد زدم :
― یعنی چی ؟؟؟ من نمیخوام !!! من از همون اول الستون رو بیشتر دوست داشتم !!! چرا مارال الستون باشه ، من ولستون ؟؟؟
پوفی کشید و سرش رو تو دستهاش گرفت :
― خدایا منو بکش از دست این شترمرغ خلاصم کن !!! خدا به دادت برسه ... هرچی بزرگتر میشه ، بدتر میشه !!!
مارال ریز ریز میخندید ، محسن یقه لباسش رو با دست هی تکون میداد و چش غره میومد !!! منم بیخیال واسه خودم سوت میزدم !!! شویمان هم داشت به بقای یخچال های کره زمین می اندیشید !!!!
به دقیقه نکشید که پچ پچمون دوباره شروع شد ...
― دختر یه کاری کردی که محسن امشب بیوفته به جونم !!! تا نفهمه چی شده مگه دست برمیداره ؟؟؟
― اِ اِ اِ ... از این اخلاقهای گند هم داره ؟؟؟
― نه بابا ... فقط من نمیدونم هر دفعه چطوری از زیر زبونم حرف میکشه !!! تا بیام به خودم بجنبم ، همه چیزو لو دادم !!!
― یعنی این قضیه هم لو میدی ؟؟
دستی به شکمش کشید و چمکی زد :
― نوووچ ... برگ برنده تو دستهای منه !!!
― تو شیکمته !!!
― حالا هرچی ...
― بقیه ش چی شد ؟؟؟ اونجوری که تو فک خاله جان رو پیاده کردی باید جنگ جهانی سوم راه میفتاد ...
― دیگه نایستادم تا بقیه نمایش رو نگاه کنم ... رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و در مقابل واکنش های بقیه هیچ کاری نکردم ... صبح کله سحر هم از خونه زدم بیرون و رفتم تهران خونه یکی از دوستهام ... فقط به بابا خبر دادم و گفتم دنبالم نگردن ...
― تکلیف آقای داماد چی شد ؟
― خانواده ش که رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن ... خاله م با خانواده شوهرش مشکل اساسی پیدا کرد و کارشون به شکایت کشید !!! مامانم باهام قهر کرده بود که البته خوشحالم کرد !!!
― ماراااااال !!!
― تو نمیفهمی !!! همیشه خانوادت پشتت بودن ... تو همیشه براشون گزینه اول بودی ... برای من اینجور نبود ... تو نمیدونی وقتی مادرت پشتت رو خالی کنه یعنی چی !!!
یه لحظه با خودم فکر کردم ، دیدم راست میگه !! کسی جرات نداشت بهم بگه بالا چشمت ابروئه !!!
مارال ادامه داد :
― زندگی خودم رو شروع کرده بودم ... تو یه شرکت کار نیمه وقت پیدا کردم ... گرچه حقوقش کم بود ولی حداقل میتونستم پول اجاره رو به دوستم بدم و یه چیزی هم ذخیره کنم ... پدرم هم هر ماه برام یه مبلغی واریز میکرد ... جای خوبش این بود که پدرم طرف من بود و یه جورایی از مادرم دلگیر بود که این کار رو با من کرده اما نمیخواست زنش رو هم از دست بده ... سعی میکرد میانه رو بگیره ...
نتیجه نهایی اومد و من جزء سهمیه دانشگاه برای ارشد قبول شدم ... بهترین خبر برای من بود ... زندگیم کاملا یکنواخت شده بود تا اینکه دوباره یه روز محسن سر راهم قرار گرفت !!!
― ایندفعه چه کسی بهش راپورت داده بود ؟
― نمیدونم !!! ..... یه روز که از در خونه اومدم بیرون دیدم به درخت تو پیاده رو تکیه داده ... گفت اومدم دوباره دعوتت کنم !!!
― باهاش رفتی ؟؟
― خودش آستینم رو گرفت و منو سوار ماشینش کرد ... این بار رفتیم به یه کافی شاپ ... دوباره شروع کرد به نصیحت و دعوام کرد که چرا دارم با زندگیم بازی میکنم ... تمام مدت بی احساس به چشمهاش زل زده بودم .. وقتی دیدم حرف جدیدی نداره بلند شدم تا برم ... دستم رو گرفت و گفت :
― یه روزی از ازدواج با من پشیمون میشی !!! اون روز خودتی و خودت ...
باورم نمیشد ... به گوشهام اعتماد نداشتم ... چند بار پلک زدم ... واقعا شک کرده بودم که دارم خواب میبینم ... متوجه حالم شد ... گفت :
― الان آخرین فرصتته !!! یا همین الان برو یا برای همیشه مال من میشی !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
محسن در رو برامون باز کرد و گفت :
― خانومها بفرمایید
با حرص گفتم :
― اَه ه ه ... چقدر زود رسیدیم ...
محسن یه نگاه به ساعتش انداخت و گفت :
― 20 دقیقه واسه دو قدم ، تو راه بودیم ... اونوقت تو میگی زود رسیدیم ؟؟؟
دستم رو انداختم دور بازوی مارال و کشیدمش به سمت در ورودی و گفتم :
― بله زود رسیدیم ... 2 دیقه هم نشد !!
رستوران یه باغچه اختصاصی داشت که کنارش چند تا تخت و نیمکت بود ... میز و تخت خوب نبود چون آقایان عزیزکنار ما مینشستن و به ما احاطه پیدا میکردن ... فوری مارال رو کشیدم و گفتم :
― بریم روی نیمکت بشینیم ...
محسن جلو آومد :
― کجا ؟؟؟
گفتم :
― میریم رو نیمکت کنار باغچه بشینیم ...
محسن بازوی مارال رو کشید سمت خودش و گفت :
― اینطوریاست ؟؟؟ ... بیا طلاقت بدم برو با این ازدواج کن !!!
مارال لبخند شیرینی زد و گفت :
― فقط امشب ... برم ؟؟؟
― برو بابا ... شوهر بهتر از من کجا گیرت میومد ؟؟ با یه لبخند خر میشه !!!
ناخودآگاه به سمت آترون نگاه کردم ... دستهاش تو جیبش بود داشت اطراف رو دید میزد . به نظر میرسید کاملا بلده کی کور و کر بشه !!!
مارال دستم رو کشید و گفت :
― اینقدر نگاش نکن تموم میشه !!!
رو نیمکت نشستیم ... سرد بود ... سوز هوا هم زیاد شده بود ... توی گرمای تابستون شب کویر سرده ، چه برسه وسط پاییز ... دستم رو دور خودم حلقه کردم و گفتم :
― تعریف کن زودتر تا یخ نزدیم ...
― از کجاش بگم ؟
― برو رو خواستگاری و اینا ... مشکلی پیش نیومد ؟
― مشکل که زیاد پیش اومد ... مامانم یه قیل و قال اساسی راه انداخت که من عمرا بذارم اون مردیکه پاشو بذاره تو خونه م !!! اما بابام راضیش کرد ... گفت حداقل بیاد و تکلیفش رو یه سره کنیم ... تا روز خواستگاری هم یه ریز بهم سرکوفت میزد و تهدید میکرد که الان تنت گرمه !!! چند سال که گذشت تازه میفهمی چه کلاه گشادی سرت رفته ... موی سرش که سفید شد ، دست و پاش که لرزید تازه به حرف من میرسی !!!
مامانم یه ریز غر میزد اما من اصلا هیچی حالیم نبود ...
وای نمیدونی مانا !!! روز خواستگاری خونه ما لشگرکشی بود ... مامانم و خاله م گارد گرفته بودن و منتظر کوچکترین عیب و ایراد بودن که زخمشون رو بهم بزنن ... از گوشه و کنار هم شنیده بودم که آقای مهندس مثل ببر زخمی دنبال فرصته !!!
شب خواستگاری وقتی محسن و خانواده ش اومدن قیافه همه دیدنی بود !!! به خصوص مامان و خاله م !!! نمیدونم انتظار دیدن چه چیزی رو داشتن ولی هرچی بود شدیدا شوکه شده بودن ... پدرش استاد بازنشسته ریاضی بود ، مادرش استاد ادبیات ، خواهرش و شوهرش هم هر دو پزشک بودن ... از این نظر کاملا سرتر از جناب مهندس بودن ... مثل اونها هم لشگر کشی نکرده بودن ... اونقدر متین بودن که ناخودآگاه رفتار مامانم عوض شد !!! محسن هم که جییییگر شده بود ... عشخ من !!!
― تورو خدا یه خورده نوشابه وا کن ... زودتر برو سر اصل مطلب ...
― اصل مطلب اینکه مامانم وقتی وضعیت مالی اونها رو فهمید شرایط احمقانه ای گذاشت برای ازدواج ... یه آپارتمان جدا در بهترین نقطه تهران ... زیر لفظی یه ماشین ... مهریه به تعداد سال تولدم سکه ... عروسی در فلان هتل ... ماه عسل فلان جا ...
خلاصه یه لیست بلند بالا داد و آخرش هم گفت فقط یه هفته وقت دارین !!! یعنی میخواستم کله مو بکوبم به دیوار ...
مامانم به هیچ وجه کوتاه نمیومد ... پدر محسن یه خونه دوطبقه داشت که طبقه دومش مال محسن بود ... مامان حتی راضی نمیشد برای زندگی بریم اونجا !!!
من که میدونستم اینا از کجا سرچشمه میگیره ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم ... فقط جلوی خانواده ش خجالت کشیدم ...
اما محسن یه هفته بعد برگشت و گفت پنج روز دیگه ، سه شنبه عقد و عروسی در همون تالاری که گفته بودین برگزار میشه ... جهیزیه لازم نیست !!! فقط آماده بشین ... سند یه آپارتمان و ماشین و حواله به اندازه قیمت سکه سال تولدم رو روی میز گذاشت و رفت !!!
با تعجب گفتم :
― چطور ؟؟؟ یعنی محسن اینقدر پولداره ؟؟؟
― خودت چی فکر میکنی ؟؟؟
― نمیدونم ... اینا خیلی زیاده ... خیلی پوله ... یعنی کی .... کامران ؟؟؟؟
لبخندی زد و سرشو پایین آورد ... گفتم :
― باورم نمیشه !!!
― باورت بشه ... کادوی عقدش هم که خودت میدونی !!! به هر کدوممون 25 % سهام شرکتش رو داد ... چشم همه از کاسه دراومد !!!
محسن چند قطعه زمین تو شهرستان داشت اما نمیتونست تو یه هفته هم اونها رو بفروشه و هم لیست مامانم رو تهیه کنه ... کامران به محض اینکه ماجرا رو میفهمه معطل نمیکنه ...
میدونی موقع عقد بهم چی گفت ؟
― نه ... از کجا بدونم ؟؟؟
― گفت محسن برادرمه ... براش جون میدم ... از الان تا همیشه خواهرمی ... همیشه ، هرجا ، در هر شرایطی بدون که یه برادر داری که میتونی روش حساب کنی ...
بعدش هم این دستبند رو بهم داد ...
به دستبندی که دستش بود نگاه کردم ... از سنگهای کوچیک آبی تیره بود به همراه نقره ... تنها زیورآلاتی که مارال رو باهاش دیده بودم حلقه ساده نقره ای ازدواجش که فوق العاده ساده بود و همین دستبند آبی که هدیه کامران بود ... حتما خیلی براش عزیزه که از خودش جداش نمیکنه ... مارال ادامه داد :
― در شرایطی که مادرم منو در عوض مبلغ هنگفتی به محسن داد ، این حرف کامران و حمایت همه جانبه ش دلگرمی عجیبی بهم داد ...
― پس اون آپارتمان و ماشین چی شد ؟؟ شما که الان تو خونه پدر محسن هستین ... ماشینش هم که همونه !!!
― همه شو به کامران پس دادم ... هر چی به کامران اصرار کردیم تا پولی که خرج کرده رو پس بگیره این کار رو نکرد !!! من هم هرچیز رو که به نامم کرده بود بهش پس دادم و تنها این دستبد رو نگه داشتم ... مهریه ام رو هم به طور کامل بخشیدم ...
― پشیمون نیستی ؟
― اصـــــــلا !!! حتی یه درصد !!!
― مامانت چی ؟ رابطش باهاتون چطوره ؟؟؟
― اوایل بدقلقی میکرد اما محسن مخشو زد !!! الان عاشق محسنه !!! فکر کن !! داماد مامانم فقط سه سال ازش کوچیکتره !!! محسن به مامان میگه آبجی !!!
― این اختلاف سنی اذیتت نمیکنه ؟
― الان به نظرت محسن زیادی پیره یا من زیادی بچه م ؟؟؟
― نه خوب !!! ولی به هر حال 15 سال کم نیست !!!
― تو وقتی با کامران هستی تفاوت سنتون رو متوجه میشی ؟
― قضیه کامران کاملا فرق میکنه !!! اون شوهرم نیست !!! ولی محسن برای تو ...
حرفم رو قطع کرد و گفت :
― طفره نرو !!! چه احساسی داری وقتی با کامرانی ؟؟؟ تفاوت سنیتون چند ساله اصلا ؟
― 22 سال ... ولی کامران
― کامران چی ؟؟ جواب منو بده !!! چه احساسی داری ؟
سعی کردم کلاهم رو قاضی کنم ... تمام خاطرات کامران از بچگی تا حالا مثل برق از جلوم رد شد ... از زمانی که پابه پام عروسک بازی میکرد تا الان که قرار بود همراهم باشه ولی نشد !!!
― خوب آره ... تفاوت سنیمون اصلا به چشمم نمیاد ولی ...
پرید وسط حرفم :
― وایستا یه لحظه !!! تا حالا چند نفر رو دیدی که همسن کامران باشن و برای تو خیلی بزرگ به نظر بیان و نتونی ارتباط برقرار کنی ؟
― خیلی ... از استادهای دانشگاه بگیر تا راننده تاکسی و بقال سر کوچه !!! حتی با عموهام هم اینجوری نیستم !!!
― خوب همین !!! چی تو کامران هست که اونو از بقیه متمایز میکنه ؟؟؟ ثروتش ؟ تیپش ؟ قیافه ش ؟ تحصیلاتش ؟ چی ؟
― نه اینا نیست ...
― اگه کامران همین الان تمام داراییش رو از دست بده و یه پاپاسی هم نداشته باشه یا خدای ناکرده بیمار بشه و سلامتی و حتی قیافه ش رو از دست بده و زشت بشه ، از چشم تو میفته ؟؟
― نه ... به خاطر اینها دوستش ندارم ...
― همین ... تو ذاتش رو دوست داری ... شخصیتش ... تو به خاطر تمام لحظاتی دوسش داری که با تو بود ... غیر از اینه ؟
داشت حقیقت رو میگفت ... واقعا اینجوری بود ... گفت :
― من نمیگم که قیافه و تحصیلات و موقعیت محسن برام مهم نبود ... چرا مهم بود ... نمیگم رو تصمیمم اثر نداشت ... خیلی هم موثر بود ... ولی آدمهایی با موقعیت اون تو زندگی من کم نبودن !!! من عاشق مردونگیش شدم ... اون حس حمایت و آرامشی که حتی وقتی که نیست هم با منه ... من جنبه اقتدارش رو دیده بودم ... بعد از ازدواج اون روی سکه شو دیدم ، لطافت و مهربونیاش رو دیدم بیشتر عاشقش شدم ... بزرگترین افتخار زندگی من تعلق داشتن به چنین مردیه !!!
داشتم به حرفهای مارال فکر میکردم ... تو زندگی من هم آدمهای با موقعیت خوب کم نبودن ... چه توی دانشگاه و چه سه سالی که کارآموزی میرفتم دفتر مهندسی ... آدمهایی رو دیده بودم که پول یه قهوه شون به اندازه یه وعده غذای یه خانواده بود ... یا اونقدر زیبا که به درد مجلات مد میخوردن یا اونقدر با نفوذ که با یه تلفن کار یه سال رو انجام میدادن !!! ولی هیچکدومشون به چشمم نمیومدن !!! اصلا به حساب نمی آوردمشون چه برسه به اینکه به پیشنهاد متشخصانه و بعضاً بی شرمانه شون فکر کنم !!! دائم مشغول مقایسه بودم ... و مطمئناً این مقایسه در زمینه اخلاق بود ... در بقیه زمینه ها خیلی هاشون از کامران و بابا سرتر بودن ...
― مانا ... مانا ...
― اوووووی ... چه خبره بابا ... سوراخ کردی دستمو ...
به سمت دیگه باغچه اشاره کرد و گفت :
― دقت کردی اونایی که از اون سمت میان اکثرا ترشی تو دستشونه ؟؟!!
― نه ... گذاشته بودم تو کشفش کنی !!!
شاخ و برگهای پشت سرم و کنار زدم و دیدم اون سمت باغچه یه کانتر هست و انواع هله هوله میفروشن ...
― وای مارال هله هوله ... بریم بخریم ...
― کجا ؟
― شویمان امر فرموده هرجا خواستم برم باید در رکابم حاضر باشه !!! برم بگم بیاد خدمتگذاری کنه !!!
محسن داشت با گوشیش حرف میزد ... دستش رو گذاشت رو دهنی گوشیش و گفت :
― داداش بی زحمت هوای اون آبجیت رو داشته باش ... هرچی خواست واسش بخر ...
شویمان هم کلی تعارف تیکه پاره کرد و احساسات به خرج داد و گفت :
― حتما
من آخرش تو سیلاب احساسات این غرق میشم !!!
کلی چیز خریدم ... البته ما امر نمودیم و شویمان اجابت کرد .... آب انار ترش و شیرین ... لواشک ... ترشک .. رب انار ... آلو
دیگه فکر نکنم چیزی اونجا مونده بود که ما نخریده باشیم ازش ... همون اولش هم من و مارال شروع کردیم به غارت لواشک ها ...
هر چی بیشتر میگذشت و به رفتن محسن و مارال نزدیک میشدیم دلشوره من هم بیشتر میشد ... از اولش هم قرار نبود اونها باشن ولی من عادت کرده بودم مخصوصا به مارال ... اون دیگه برای من دختر خجالتی سابق نبود ... انگار بیشتر شبیه خودم شده بود ... کشف کردم که مارال رو خیلی دوست دارم ... اگه نوبل رو بهم ندن حقمو خوردن !!!
بعد از شام دوربینم رو برداشتم پشت سر هم عکس میگرفتم ... اینجوری آروم تر میشدم .... فکر کنم یه 50 ... 60 تایی از مارال و محسن در ژستهای مختلف گرفتم ...
دوربین رو دادم به محسن و گفتم :
― از ما عکس میگیری ؟
و رفتم کنار شوی عزیزم نشستم ... یه جوری نگاهم کرد ... آروم گفتم :
― بذار خیال عمو محسن راحت بشه
دستشو انداخت دور کمرم و منو کشید طرف خودش و گفت :
― اینجوری خیالش تخت تخت میشه !!!
انگار برق از تو کمرم رد شد !!! ای لال بشی مانا ... حالا داشته باش ... بهانه دستش دادی ...
و اینجوری اولین عکس مشترک ما گرفته شد !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
نمیدونم چرا توی ایستگاه ، موقع خداحافظی حالم گرفته بود ... هرچی میخواستم خودم رو شاد نشون بدم بدتر گند میزدم !!! دیگه همه فهمیده بودن حالم خوب نیست ...
مارال گفت :
― نکنه هله هوله ها اذیتت کردن ؟
به زور گفتم :
― نه .... خوبم ...
نمیدونم چرا اشکم در اومد !!! رفتم تو بغل مارال و گفتم :
― دلم برات تنگ میشه ... خیــــــلی !!!
سرم رو نوازش کرد و گفت :
― منم ... مواظب خودت باش ...
محسن آستینم رو گرفت و منو از بغل مارال کشید بیرون و گفت :
― اییییی ... جوجه ماشینی !!! حالمو بد کردی ... پشت سر مسافر آه و ناله راه میندازن ؟؟؟
چند بار پلک زدم تا اشکهام بره کنار ... گفت :
― خیلی خوب بابا ... اونجوری نگام نکن یاد گربه شِرک میفتم !!! اگه دختر خوبی باشی و کارت رو خوب انجام بدی بهت افتخار میدم اتاق پسرم رو دیزاین کنی ...
بیشتر گریه م گرفت !!!
*
*
*
تو ماشین بودیم داشتیم برمیگشتیم هتل ... اعصابم به شدت از رفتن اونها خط خطی بود و تمام حرصم رو روی ورق لواشکی که تو دستم بود در میاوردم ... میذاشتم تو دهنم و با خشونت تمام از لای دندونهام میکشیدم بیرون ...
― فردا میریم به محل پروژه ...
برگشتم به سمتش ... ادامه داد :
― گروه میراث بعدا میان ... زودتر میریم تا به شرایط اونجا عادت کنی ... لازمه یه چیز هایی رو بهت توضیح بدم ... اسم من سامان سعادتی هست ... یک سال و نیمه که ازدواج کردیم به صورت سنتی ... من کامپیوتر خوندم ... تو متولد گرگان هستی ... اسم پدرت نادر و مادرت بهاره هست ...
پرسیدم :
― لازمه واقعا این کارها ؟؟؟ قضیه واقعا چیه ؟
― دستور کامرانه ... بهتره هردو اطاعت کنیم ...
با این حرفش دلشوره م بیشتر شد ... این همه مراقبت معمولی نبود !!!
از تو جیب شلوارش یه جعبه در آورد و گرفت سمتم ...
گرفتمش ... توش یه حلقه نقره ای بود با دو خط مشکی که به صورت طولی کشیده شده بودن ... ساده و شیک بود ... گفت :
― بکن دستت ... سعی کن همیشه تو دستت باشه ...
عین منگلها پرسیدم :
― مال تو چی ؟
دستش رو از روی فرمان بلند کرد و انگشت حلقه ش رو نشون داد ...
چقدر حلقه به دستش میومد !!! کی انداخت که من متوجه نشدم ؟؟؟!!!
حلقه رو انداختم تو دستم ... کاملا اندازه بود ... از همون اول دوستش داشتم !!! خوشگل بود ...
*
*
*
نیم ساعتی بود که رسیده بودیم هتل ... بعد تعویض لباس نشسته بود رو کاناپه و زیر نور آباژور کتاب میخوند !!!
حالا چه اصراریه کتاب بخونی این موقع شب ؟؟؟ به تنهایی سرانه کتابخونی رو داره بالا میبره !!!
استرس داشتم ... اولین شبی نبود که باهاش تنها بودم ولی انگار همینقدر که میدونستم محسن هست برام کافی بود !!!
بهش میگفتم عمو محسن ولی برای من محسن بود !!! به مارال حق دادم !!! تفاوت سنی اصلا دلیل خوبی برای رد صلاحیت محسن نبود !!!

وسایلم رو جمع کردم برای حموم به امید اینکه وقتی میام خوابیده باشه ... فکر کنم نیم ساعت حموم رو کشش دادم ... بیشتر از این نمیتونستم ... از خستگی هلاک بودم و اون شام چرب و چیلی هم که خورده بودم حسابی خواب آلوم کرده بود ...
اَه ... لعنتی ... این که هنوز بیداره !!!
موهام رو با سشوآر هتل خشک کردم ...
باید سشوآر بخرم قبل رفتن ...
مسواک زدم و دراز کشیدم ... تا آخرین لحظه ای که یادمه اون هنوز بیدار بود ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با تکون های دستی از خواب بیدار شدم ....
― مانا .... مانا ...
به زور سرمو به اندازه ای که دهنمو از بالش جداکنم ، بلند کردم :
― اِ اِ اِ ... مامان چرا صدات کلفت شده ؟؟ بیچاره بابایی !!!
― مانا بیدار شو ... زود
به پهلو برگشتم و چشمهام رو با جون کندن باز کردم ... کم کم تصاویر داشت واضح میشد ... بالای سرم ایستاده بود ... موهاش حیس بود و برخلاف روزهای قبل لخت نبود !!!
― بلند شو ... باید آماده بشی
با ناله گفتم :
― مگه ساعت چنده ؟
― 10 دقیقه به شیش
― چــــــــــــی ؟؟؟ چه خبرته صبح کله سحر ؟؟؟ مگه میخوایم آپولو هوا کنیم ؟؟ من میخوام بخوابم
― باید وسایلت رو جمع کنی ...
― .............
― بلند نمیشی ؟
محکم گفتم :
― نه !!!
یه خورده واستادم دیدم هیچ صدایی نمیاد ...
ایول ... چی فکر کرده ... لعنتی خواب شیرینم رو خراب کرد ...
داشت دوباره چشمهام گرم میشد که یه مایع نسبتا سردی رو درناحیه گوشم احساس کردم که به سمت گونه و گردنم روان بود !!!

سریع از جام پریدم و دستی به صورتم کشیدم ....لعنتی تمام محتوی ظرف عسل رو روی صورت و موهام خالی کرده بود
با خشم تمام بهش نگاه کردم ... پوزخندی زد و گفت :
― بدو کوچولو ... برو آرایشت رو پاک کن !!!
ورفت سر میز صبحونه ...
کثافت لعنتی !!! اگه یه گالن آب روم خالی میکرد حاضر نبودم از جام بلند بشم ولی با وجود این لزجی و چسبندگی داشت مور مورم میشد ...
سریع حوله م رو برداشتم و رفتم تو حموم ...
خدا به دادت برسه مانا !!! محسن رفت هم زبونش وا شد ، هم دستهاش !!! حالا چه خاکی تو سرت میکنی ؟؟؟
چرا من خاک تو سرم بریزم ؟؟؟ خاک رو میریزم تو سر خودش تا حالش جا بیاد !!! مردیکه عوضی !!! ببین چه کثافتی راه انداخته !!!
داشتم با موهام ور میرفتم که چند ضربه به در زد و گفت :
― 20 دقیقه وقت داری ... نیومدی خودم میام کمکت !!!
دستم لای موهام خشک شد !!!
ای تو اون روحت !!!! کی برسه من انتقامم رو از تو بگیرم ؟؟؟

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با تکون های دستی از خواب بیدار شدم ....
― مانا .... مانا ...
به زور سرمو به اندازه ای که دهنمو از بالش جداکنم ، بلند کردم :
― اِ اِ اِ ... مامان چرا صدات کلفت شده ؟؟ بیچاره بابایی !!!
― مانا بیدار شو ... زود
به پهلو برگشتم و چشمهام رو با جون کندن باز کردم ... کم کم تصاویر داشت واضح میشد ... بالای سرم ایستاده بود ... موهاش حیس بود و برخلاف روزهای قبل لخت نبود !!!
― بلند شو ... باید آماده بشی
با ناله گفتم :
― مگه ساعت چنده ؟
― 10 دقیقه به شیش
― چــــــــــــی ؟؟؟ چه خبرته صبح کله سحر ؟؟؟ مگه میخوایم آپولو هوا کنیم ؟؟ من میخوام بخوابم
― باید وسایلت رو جمع کنی ...
― .............
― بلند نمیشی ؟
محکم گفتم :
― نه !!!
یه خورده واستادم دیدم هیچ صدایی نمیاد ...
ایول ... چی فکر کرده ... لعنتی خواب شیرینم رو خراب کرد ...
داشت دوباره چشمهام گرم میشد که یه مایع نسبتا سردی رو درناحیه گوشم احساس کردم که به سمت گونه و گردنم روان بود !!!

سریع از جام پریدم و دستی به صورتم کشیدم ....لعنتی تمام محتوی ظرف عسل رو روی صورت و موهام خالی کرده بود
با خشم تمام بهش نگاه کردم ... پوزخندی زد و گفت :
― بدو کوچولو ... برو آرایشت رو پاک کن !!!
ورفت سر میز صبحونه ...
کثافت لعنتی !!! اگه یه گالن آب روم خالی میکرد حاضر نبودم از جام بلند بشم ولی با وجود این لزجی و چسبندگی داشت مور مورم میشد ...
سریع حوله م رو برداشتم و رفتم تو حموم ...
خدا به دادت برسه مانا !!! محسن رفت هم زبونش وا شد ، هم دستهاش !!! حالا چه خاکی تو سرت میکنی ؟؟؟
چرا من خاک تو سرم بریزم ؟؟؟ خاک رو میریزم تو سر خودش تا حالش جا بیاد !!! مردیکه عوضی !!! ببین چه کثافتی راه انداخته !!!
داشتم با موهام ور میرفتم که چند ضربه به در زد و گفت :
― 20 دقیقه وقت داری ... نیومدی خودم میام کمکت !!!
دستم لای موهام خشک شد !!!
ای تو اون روحت !!!! کی برسه من انتقامم رو از تو بگیرم ؟؟؟

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
اصلا نفهمیدم چجوری حموم کردم ، لباس پوشیدم ، صبحونه خوردم و حالا جلوی آینه نشستم و دارم موهام رو شونه میکنم !!!
انگار همه اینکارهارو طبق برنامه ریزی کامپیوتری به طور خودکار انجام دادم !!!
دائم یه سوال تو ذهنم میچرخه ... چیکار میشه کرد ؟؟؟!!!
مطمئنا روی زور و بازوی خودم نمیتونم حساب کنم !!! یارو سه برابر منه !!! نمیتونه ابله یا احمق هم باشه !!! تو موقعیت استفاده از پول و امکانات هم که قرار ندارم !!! ارتباط با بیرون که به طور کلی قطعه !!! چی میمونه ؟؟؟
تو اون موقعیت پایان نامه و استاد شاپوری و فرصت طلایی فقط یه قسمت از ماجرا بود ... فکر کنم 80 درصدش حالگیری از این خدای مردم آزاری بود
تو حال و هوای خودم بودم که سایه ش رو بالای سرم احساس کردم ...
― فرمایش ؟؟؟
― خوردیش ؟؟؟
― هااا ؟؟؟
پوزخندی زد و گفت :
― خرگوشی که رو تی شرتت بود رو خوردی ؟
از تو آینه به خودم نگاه کردم ... تی شرتم رو کلا زیر و رو و برعکس پوشیده بودم !!! میخواستم کله مو بکوبم به دیوار ...
هنوز لبخند رو لبش بود ... گفتم :
― نمیدونستم یه تی شرت میتونه یخ تورو باز کنه !!!
اگه میدونستم زودتر این کارو میکردم ، از خودم پرسیدم پرسیدم واقعا این کار رو میکردم ؟؟؟ گفت :
― دیشب دختر خوبی بودی ... تا زمانی که خوب باشی منم خوبم !!!
خنده عصبی کردم و گفتم :
― یعنی الان مثلا خوبت اینه ؟؟؟؟!!!!
ابروهاشو بالا داد و گفت :
― جور دیگه ای دوست داری ؟؟؟

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
تقریبا تا یه حدودی حساب کار دستم اومده بود ... این مردهارو جون به جونشون کنی بازم سروته یه کرباسن !!! کمکم کرد تا وسایلم رو جمع کنم و تو ماشین جا به جا کردیم ... ساکت شده بودم نصفش به خاطر استرس بود و بقیه ش به خاطر کشیدن نقشه های پلیدانه !!!
هتل رو که تحویل دادیم تازه ساعت 10 بود ... جلوی یه پاساژ نگه داشت ... مثل جوجه دنبالش راه افتادم ... جلوی یه مغازه لباس زنانه ایستاد و 2 تا تراول پنجاهی گذاشت کف دستم و گفت هرچی لازم داری بخر ... با احتساب شلوغ بودن مغازه فکر کنم نیم ساعت کافی باشه ... من همینجا منتظرتم ...
نمیدونم چرا از این تغییر رفتارش ترسیده بودم ... هر زمانی بود از خرید سیر نمیشدم ولی تو اون زمان بخصوص هیچی چشمم رو نمیگرفت ... ده دقیقه ای داشتم به در و دیوار مغازه نگاه میکردم ... قبلا میخواستم سر لجبازی پول خرج کنم ولی الان ...
فقط بیست تا جوراب پارازین ساق بلند گرفتم برای بستن موهام و یه لباس خواب صورتی خوشگل که من نمیدونم مگه چقدر پارچه براش مصرف کرده بودن که 65 تومن قیمتش بود ؟؟؟!!!!
کارم زود تموم شد ... جای بعدی همون هایپر مارکت قبلی بود که این بار یه سبد پر از گوشت برداشت و اونجا هم زود کارمون تموم شد ... گوشتها رو گذاشت تو کولمنی که پشت ماشینش بود ... من نمیدونم این ماشینه یا بویینگ 777 ؟؟؟ عین نهنگ همه چیز رو می بلعه !!!
یادم اومد سشوآر ندارم ... داشتم فکر میکردم تو اون یه کلمه سشوآر هم میتونه به من تیکه بپرونه یا نه ؟؟؟ بالاخره گفتم :
― من سشوآر لازم دارم
― خریدم
کی خریده که من متوجه نشدم !!! جلوی یه رستوران نگه داشت برای نهار ... نماز رو هم همونجا خوندیم و من چه مکافاتی کشیدم از دست اوامر آقا ... کسی نباشه ... با کسی حرف نزن ... هفت دقیقه وقت داری !!! بعدش هم که منو تو ماشین زندونی کرد تا خودش نماز بخونه !!!! مردم آزار عوضی ...
منم صندلی ماشین رو خوابوندم و تخت خوابیدم !!!
با صدای نکره ش از خواب بیدار شدم ... داد زدم :
― چیــــــــــه ؟؟؟!!!
― موبایل رو به سمتم گرفت و گفت با خانواده ت تماس بگیر ... از محدوده که خارج بشیم دیگه آنتن نداریم ...
دلم میخواست دودستی بکوبم تو سرم !!! اینو دیگه اصلا یادم نبود !!!
به ساعت نگاه کردم ... الان مامان باید تو مطب باشه ... زنگ زدم مطب ولی منشیش گفت که مامان سه روزه دیگه مطب نمیره !!! دلم هری ریخت پایین ... نکنه اتفاقی برای مامان افتاده ...
زنگ زدم به موبایلش که در صدم ثانیه جواب داد و از همو ن ثانیه اول شروع کرد به گلایه کردن :
― دختره ی بی معرفت ... آخه من به تو چی بگم ؟ رفتی پشت سرتو هم نگاه نکردی !!! نگفتی یه مامان داری که ممکنه از نگرانی بیفته بمیره ؟؟؟ من تورو اینجوری تربیتت کردم ؟؟ اصلا با خودت نگفتی اون بدبختها مردن ، زنده ن ؟؟؟ حالا حالت خوبه ؟ سالمی ؟ بلایی سرت نیاورده ؟ مهربون هست ؟ مانا اگه باهاش مشکل داری نرو ... ها ؟؟؟
― مامان یه دیقه دندون رو جیگر بذار ....
― چی میخوای بگی ؟
― سلام علیکم و رحمه الله سارا خانم ... خوبین ؟ شوهر خوشگلت چطوره ؟ زیر سرش بلند نشده هنوز ؟
مامان عین بچه تخس ها گفت :
― جرات داره ؟؟؟ گردنشو میزنم !!!
― او ه ه ه ... سارا جون کی وقت کردی این همه خطرناک بشی ؟
خودمو چسبودنم به در و تو خودم مچاله شدم و آروم گفتم :
― سارا جون از خواهر و برادر جدید خبری نیست ؟؟؟
یه جیغ بنفش کشید که مجبور شدم گوشی رو سی سانت از گوشم دور کنم
― مانااااااااااااااااااااا
دوباره مچاله شدم تو خودم و آروم گفتم :
― چرا مثل تازه عروسها رَم میکنی ؟؟؟ خجالت نداره که !!!
― مانا خفه میشی یا نه ؟؟؟
― اِ اِ اِ ... سارا جون به فکر زندگیت باش ... دختر که شوؤر کرد !!! اون مندا خل و چل هم که دائم با دل رو روده هواپیما مشغوله !!! نمیخوای به فکر یه عصای دست باشی ؟؟؟
― اولا در مورد برادرت درست صحبت کن ... دوما چه خبرته شوهر شوهر راه انداختی ؟؟؟ سوما چرا داری پچ پچ میکنی ؟؟؟ مثل بچه آدم صحبت کن دیگه !!!
― آخه مامانی ... شویمان کنارمان نشسته است ... میخواهیم سورپرازش کنیم با خبر یه برادر زن یا خواهر زن جدید !!!
مامان یه دو ... سه ثانیه ساکت بود ، بعدش جیغ زد :
― چـــــــــــــــی ؟؟؟ نشستی کنار یه مرد غریبه از این حرفها میزنی ؟؟؟
با همون صدای آروم گفتم :
― غریبه نیست مادر جان ... شویمان است ... فقط مال خودمان !!!
مامان هم صداشو آهسته کرد و گفت :
― خفه شو مانا .... یه دفعه ای کار ندی دست خودت با یه بچه تو شکم برگردی !!! ای خداااااا ... من دیوونه میشم از دست این بچه !!!! مانا هرچی باشه طرف یه مرده !!! میفهمی که ؟؟؟
با خودم فکر کردم واقعا مرده ؟؟؟ بیشتر شبیه یه مجسمه سنگیه که گاهی وقتها ویبره میره !!! در حد همون ویبره !!!
به مامان گفتم :
― نگران نباش سارا جون ... فعلا تصمیم نداریم دور خودمون رو شلوغ کنیم بعدش هم مگه شما دوست نداری مامان بزرگ بشی ؟؟؟ یه مامانی خوشگل !!! خوش به حال بچه م ...
داشتم از سر به سر گذاشتن مامان لذت میبردم و ریز ریز میخندیدم که یکی گفت :
― سارا رو نمیدونم ولی من خیلی دوست دارم بابابزرگ بشم !!!
فکم آسفالت خیابون رو طواف کرد و برگشت !!! داشت گریه م میگرفت !!! کله م رو کوبوندم به شیشه ماشین و با صدایی که به زور در میومد گفتم :
― بابایی !!!
با صدایی که رگه های خنده توش واضح بود گفت :
― جان بابایی ؟
― الان باید سرکار باشی ؟
― انصافه حالا که همسر نازنینم تنها شده منم تنهاش بذارم ؟؟ مگه خواهر برادر نمیخواستی ؟؟
و شروع کرد به خندیدن ... صدای خنده مامان هم از دور دور ها میومد ..
یعنی اون عبارت "زمین دهن باز کنه ، من برم توش " در هفتاد روایت برای من تفسیر شد !!! آرزو داشتم پنج دقیقه برگردم به عقب !!! خدایا همش خواب باشه !!!
― دختر بابا ؟؟؟
بیدارم ... بیدارم ... لعنتی !!!
از زور خجالت نمیتونستم حرف بزنم ... با جون کندن گفتم :
― بله
― اون مرد خوبیه ... تو هم دختر خوب بابایی دیگه ؟؟؟
داشت با زبون بی زبونی میگفت غلط اضافی نکن !!!
― اوهوم ...
― الان توت فرنگی شدی ؟؟؟
― باباااااایییییییییی !!!
جفتشون داشتن به من بدبخت میخندیدن !!! ای خدا لعنت کنه اون مخترع اسپیکر رو که یه مثقال آبرو واسه ما نذاشت ... دیگه تحمل نداشتم ... گفتم :
― شما هم سلام برسون ... خداحافظ
قطع کردم و سرمو چسبوندم به شیشه تا شاید خنکیش یه خورده از التهابم کم کنه !!! بعد چند ثانیه ، یواشکی و از گوشه چشم بهش نگاه کردم ... یه لبخند گوشه لبش بود ... بعد چند لحظه بلند خندید و فوری خودش رو نگه داشت ... دوباره بلند بلند خندید ...
یعنی شنیده ؟؟؟ چجوری آخه ؟؟؟ واااای نه !!!
این روند خنده سینوسی همینجور ادامه داشت !!! من دیگه تحمل این یکی رو نداشتم ... کمربندم رو باز کردم و رفتم صندلی پشت و خودم رو لابه لای وسایل جا دادم و رو کف ماشین مچاله نشستم ...
انگار منتظر همین بود تا با خیال راحت بخنده !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
نمیدونم چقدر گذشته بود ، همچنان مچاله کف ماشین و پشت به در نشسته بودم . خوابم گرفته بود و در یه حالت گنگی به سر میبردم و گا گاهی با دستانداز و تکونهای ماشین هوشیار میشدم و بلافاصله به همون حالت خواب و بیداری میرفتم .
میشنیدم که صدام میکنه اما حوصله جواب دادن نداشتم . نمیخواستم بازم بهم بخنده ...
واییی خداااا... یعنی آدم تو آفتابه آب بخوره جلوی این ضایع نشه !!!
وقتی دید جوابش رو نمیدم ماشین رو نگه داشت و چند لحظه بعد در پشت سرم باز شد . دستش رو روی شونه م گذاشت و همینجور تکونم میداد ... اگه حال داشتم یه چیزی بارش میکردم ولی گذاشتم خودش بیخیالم بشه ... اما زرررشــــــــک !!! بغلم کرد انگار که یه تخم مرغ گنده رو بغل کرده باشه ... منو گذاشت رو صندلی جلو و کمی صندلی رو خوابوند و پاهام رو به زور از بغلم درآورد و یه پتو مسافرتی انداخت روم ...
لبخندی رو لبهام اومد ... حس خوبی داشتم . بدنم از اون حالت فشردگی خارج شده بود و انگار خون دوباره به حرکت اومده بود .
ــــ لازم نبود این همه خودت رو زجر بدی !!! از همون اول میگفتی که دلت میخواد بغلت کنم !!!
هااا ؟؟؟ این چی میگه ؟؟؟ من !!! بغل !!!
دوباره گفت :
ــــ باشه ... من باور میکنم که خوابی !!!
خدایا من غلط کردم ... چیز خوردم !!! تو به بزرگواری خودت ببخش ... نمیشه این دوباره تلگرافی بشه ؟؟؟ هر چی از شهر دورتر میشیم دوز صمیمیتش بیشتر میشه !! خدایا ... یه دفعه ای کار نده دستم ...
ای کامران !!! ای کامران ... قابل اعتماد که میگفتی این بود ؟؟؟ موانع شرعی رو هم که برداشتی !!! من چه گِلی به سرم بگیرم ؟؟
بیشتر به سمت پنجره متمایل شدم و بهش پشت کردم ... خندید ...
چرا وقتی میخنده دلم میلرزه ؟؟؟
رسما خل شدی مانا !!!
واقعا خل شدم ؟؟؟!!! از یه طرف میخوام با سر برم تو دهنش که دندوناش یکی بود یکی نبود بشه !!! از یه طرف هم ... خوب واقعا خوشگل میخنده دیگه !!!
پس از این به بعد هر کسی خوشگل خندید بپر تو بغلش ماچش کن !!!
اون هرکسی نیست !!! شوهرمان است ...
الان واقعا باورت شده ؟؟؟ اون یه ماموره !!! معلوم نیست تا حالا محافظ چند تا دختر بوده !!! ندیدی چه وارده تو مسائل زنانه ؟؟ خاک تو سرت ... اون باید بیاد لیست احتیاجاتت رو برداره ؟؟؟
خوب من اون موقع نمیخواستم باهاش بیام ... اصلا لازم نبود چیزی بردارم ...
پس چرا اومدی ؟؟؟ الان اینجا ، تو ماشینش چه غلطی میکنی ؟
به خاطر پروژه
تو گفتی و منم باورم شد !!!
خوب ......... یه کمی هم کنجکاوی ... به هر حال کم فرصتی نیست !!! نباید از دستش داد ...
یه چیزی رو یادت رفت !!! یه فرصتهایی رو هم نباید به دستش داد !!! با این کارهات داری لقمه رو میذاری تو دهن گربه !!! چی میشد مثل بچه آدم خودت پیاده میشدی ؟؟؟ حتما باید میومد بغلت میکرد ؟
من که نخواستم بغلم کنه !!! اصلا احتمالش رو نمیدادم ...
این حرفها بهانه ست !!! نباید کوچکترین فرصتی بهش بدی ... درسته که قراره ازت محافظت کنه ولی دلیلی نداره که بهت دست بزنه ... اصلا چرا اینقدر باهاش راحتی ؟ تو که همچین آدمی نبودی !!!
خوب از وقتی دیدمش جلوش بی حجاب بودم و اینکه اونم محرمم بود ... نمیدونم یه جور حس راحتی داشتم ...
خوب اون مجبور بوده مانتوی کثیفت رو دربیاره ... تو چی ؟؟؟ تو چرا از اون به بعد رعایت نکردی ... کی میخوای یاد بگیری یه کم جدی باشی ؟
خوب بابا ... حق با توئه !!! نباید بذارم صمیمیت من باعث برداشت اشتباه بشه ... از این به بعد مواظبم ...
آفرین ... حالا شدی دختر خوب ... یادت باشه کی باید از غرورت استفاده کنی ... اون تو زندگی تو فقط یه رهگذره ...
میدونم !!!
*****
از همون لحظه تصمیم گرفتم کاملا جدی باشم و فرصت دست کسی ندم ... هدف من پروژه م بود و نباید به هیچ قیمتی از دست میدادمش ...
صندلیم رو به حالت عادی برگردوندم و صاف و جدی نشستم ... اون هم دیگه حرفی نزد ... خودم رو با دیدن مناظر اطراف سرگرم کرده بودم ...
کاش حداقل موبایلم رو داشتم . میشد بازی کرد یا موزیک گوش داد ...
مناظر اطراف هم زیادی تکراری شده بود … کاملا جدی گفتم :
ــــ میشه جایی نگه دارین ... من دلم چایی میخواد
ابروهاشو بالا داد و با تعجب نگاهم کرد :
ــــ حتما ... کمی جلوتر نگه میدارم ...
با جدی شدن من اون هم رفتارش تغییر میکرد ...
***
ـــ بیدار شو ... مانا ... عزیزم ...
چشمهامو آروم باز کردم . هوا تاریک شده بود و محیط اطراف برام غیرآشنا بود . خم شد روم و کمربندم رو باز کرد و دم گوشم گفت :
ـــ سامان هستم . یادت باشه
رفت کنار و من پیاده شدم ... دوتا پیرزن کوچولوئه تپل مپل خوشگل لپ گُلی کنار ماشین ایستاده بودن . دست راستش رو گذاشت پشت کمرم و دست چپش رو به طرف اونها گرفت و گفت :
ـــ معرفی میکنم ... ننه طلا و ایشون هم ننه نقره هستن
هردو روسری های بلند سفید به سر داشتن و با سنجاق فیروزه اونو محکم کرده بودن ... ننه طلا موهاش رو با حنا رنگ کرده بود و زیر نور ماه به طلایی میزد برخلاف ننه نقره که موهاش یه دست سفید بود ...
جلو رفتم و یکی یکی بغلشون کردم و سلام علیک کردیم ...
ننه طلا رو به سامان گفت :
ـــ تو به این دختر هیچی نمیدی ؟؟ این بچه داره از پوست درمیره !!!
ـــ نمیخوره مادر جان ... رژیم داره
با خودم گفتم من غلط بکنم رژیم بگیرم ... اصلا تو واسه من اعصاب گذاشتی ؟؟؟
ننه طلا نگاه بدبینانه ای بهم انداخت و گفت :
ـــ ریجیم ؟؟؟ این دختر اصلا بنیه نداره !!! یکی بزاد جونش درمیره !!!
همونجا با خودم گفتم مانا جون تبریک !!! مادر شوهرم پیدا کردی !!!
شویمان دستش رو دور شونه م انداخت و منو به خودش فشرد و گفت :
ـــ هرچی باشه از سر منم زیاده !!! ما همه جوره مخلصشیم !!!
ننه طلا اومد یه چیزی بگه که ننه نقره فوری جلوشو گرفت و گفت :
ـــ خواهر بذار از راه برسن ...
و یه چش غره بهش رفت ... سامان خندید و گفت :
ـــ ننه طلا ، آخرش نگفتی چند سال از خدا عمر گرفتی ؟!!
ننه طلا با حرص چادرش رو زد زیر بغلش و با لهجه شیرینش گفت :
ـــ لا اله الا الله ... مگه میخوای منو بستونی هی راه به راه سن منو میپرسی ؟
هاج و واج تو شُک حرفی که ننه طلا زده بود مونده بودم !!! سامان گفت :
ـــ من ستوندم !!! منتها پسر مجرد زیاد اطرافمون هست ، گفتیم یه آستین هم برا شما بالا بزنیم ...
ننه طلا از حرص لپ هاشو باد کرده و اومد یه چیزی بگه که ننه نقره یه خداحافظی سرسری کرد و ننه طلا رو کشون کشون با خودش برد
به محض رفتن اونها دستش رو ازروی شونه م برداشت ، در چوبی کنار ماشین رو نشون داد و با لحن خشکی گفت :
ـــ برو تو ...
خونه کاه گلی و کاملا قدیمی بود ... تو حیاطش چندتایی درخت بود که فقط شاخه هاشون مونده بود و یک حوض که شکل و وسعتش نشون از تمکن مالی صاحب قبلی خونه بود .
پشت سرش راه افتادم ببعد از اینکه از مهتابی گذشتیم وارد راهرویی شدیم . دری رو که سمت راست قرار داشت باز کرد و از نگاهش فهمیدم که باید برم داخل . چون داخل اتاق فرشی ندیدم با کفش رفتم تو . فضای اتاق سرد بود ...
لامپ رو روشن کرد . طرف راستم پنجره بود که رو به حیاط باز میشد و سمت راست در چوبی که به اتاق دیگه باز میشد ... کنار در سمت راست یه کانتر و یخچال فریزر بود که میشد بهش گفت آشپزخونه ... یه میز کوچیک دونفره و یه میز طراحی و یه کاناپه سه نفره تمام وسایل اتاق اول رو تشکیل میداد که به نظر میومد نشیمن خصوصی خونه بود ...
بعد از اینکه اطراف اتاق رو دید زدم رفتم به اتاق بعدی ... سرم رو داخل بردم و به اطراف سرک کشیدم ... ازدیاد صاقچه ها و رف ها و همچنین اجاق سنتی که توی اتاق بود نشون از این میداد که اینجا سابقا آشپزخانه بوده ... هیچ پنجره ای نداشت و نورگیر سقفی بود ... دو تخت یکنفره به طور موازی و در دوطرف اتاق و روبروی اجاق قرار داشت . تنها وسیله دیگه ی اتاق یه رگال لباس و کاورش بود .
متوجه در دیگه ای درست روبری در اتاق خواب شدم که از ظاهرش میشد فهمید که کاملا نوئه !!! بازش کردم ... اتاقک کوچکی بود و احتمالا انباری آشپزخونه بود . توش یه زیر دوشی و چندتا تشت و لگن بود ...
به درگاه تکیه دادم و به خودم گفتم
به خونه بختت خوش اومدی مانا !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group