چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 7
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 7

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
مستقیم رفتیم پارکینگ هتل ... اون جلو میرفت و من دنبالش ...
من نمیدونم این چه جور محافظت کردنه ؟؟!!! نگاه کن ... واسه خودش داره میره !!!!
وقتی جلوی ماشین ایستاد شوکه شدم !!!
ماشینش هم مثل خودش بود !!! یه تویوتای شاسی بلند مشکی با شیشه های دودی و سپر تقویت شده استیل و چراغ های کمکی که رو سقف ماشین تعبیه شده بود ...
ماشینش شبیه اژدهای استندبای بود !!! لاستیک های عجیبش میخورد که ضد گلوله باشن !!! فکر کنم از سری ماشینهای شرکت کامران بود ...
حالا من نمیفهمم ماشین ضد گلوله واسه چی ؟؟؟
دفعه قبل که با کامران اومده بودیم کویر نوردی با یه جیپ صحرا بودیم که از همه طرف اوپن بود !!! این وسواس های الکی اینا گاهی وقتها منو دیوونه میکنه ... حالا خوبه هیچکی نمیدونه من کیم !!! اگه معروف بودم میخواستن چیکار بکنن ؟؟ حتما منو میذاشتن تو صندوق میبردن اینور اونور !!!
اول رفتیم به یه فروشگاه بزرگ البسه ... 3 تا شلوار ارتشی و دو تا پوتین و 3تا مانتو که مدل راحتی داشتن برام گرفت ... یعنی دریغ از یه اظهار نظر خواستن !!!
پاکت خریدهارو انداخت تو بغلم و گفت :
― بریم
― خجالت نمیکشی ؟؟؟ این هوا هیکل گنده کردی اونوقت من اینارو بیارم ؟؟!!!!
بسته هارو انداختم تو بغلش و گفتم :
― واسه چی عابر بانکهامو برداشتی ؟؟؟
― لازم بود !!!
روانی ... دستهامو دراز کردم سمتش و گفتم :
― که اینطور !!! پول بده میخوام لباس بخرم ...
و با سر به قسمت لباس زیر زنونه اشاره کردم ... خوبیش اینجا بود که ورود آقایون ممنوع بود و من میتونستم یه خورده به سلیقه م احترام بذارم !!!
ابروهاشو بالا داد و گفت :
― به اندازه کافی لباس زیر داری !!!
و به سمت خروجی حرکت کرد !!!
اونوقت میگن چرا آمار طلاق بالاست !!! آخه مگه مردهارو جزء آمار میارن ؟؟ خودت خواستی ...
در یک حرکت ژانگولری کیف پولش رو از جیبش کشیدم بیرون اما قبل از اینکه بتونم کاری بکنم مچ دستم رو گرفت و آنچنان فشاری آورد که کیف از دستم ول شد و افتاد رو زمین ...
فقط ار رو غیرت جلوی جیغ کشیدنم رو گرفتم ... چشمهام پر اشک شده بود ... وقتی دستم رو ول کرد تا کیفش رو برداره ازش دور شدم و به طرف خروجی رفتم ...
کار من به کجا کشیده که به خاطر دوزار پول باید جلوی این عوضی خفت بکشم !!! لعنتی جای انگشتهاش رو دستم مونده !!! فکر کنم کبود بشه !!!
با دست چپم مچ دست راستم رو گرفتم اما یه تیری کشید که باعث شد دیگه نتونم جلوی اشکم رو بگیرم ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
صداشو از پشت سرم شنیدم :
― بایست ...
کنار در ورودی منتظرش موندم ... نمیخواستم باهاش بحث کنم ... دیگه کافی بود ... هرچی صبر کرده بودم کافی بود ... خیلی سعی کردم ریلکس باشم و همه چیز رو به شوخی بگیرم ولی دیگه ظرفیتم تموم شده بود !!!
اصلا چرا من باید به هر سازی میزنن برقصم ؟؟؟ اصلا نخواستم !!! به خاطر یه پایان نامه باید چقدر مصیبت تحمل کنم ؟؟؟ این الان اینجوریه ، معلوم نیست بعدا چجوری میشه ؟؟!!! اگه عصبانی بشه به راحتی میتونه تک تک استخونهای منو خورد و خمیر کنه !!! اصلا چه تاکیدیه ؟؟ میذارم بعد ماموریت کامران با خودش میام ... تو این فرصت هم میخونم برای ارشد ... اصلا مرخصی پزشکی میگیرم !!! کی میخواد این نره غول رو روز و شب تحمل کنه ؟؟؟ عوضی آشغال نفهم بیشعور اُسکل !!! واسه دوزار داشت دستم رو میشکوند !!!
آآآآی دستم !!!! چقدر درد میکنه ...
با آستینم اشکهام رو پاک کردم و دماغم رو کشیدم بالا ...
بعد حساب کردن خرید ها به سمت من اومد ... رومو ازش گرفتم ... اصلا نمیخواستم چشمم بهش بیفته ... به سمت ماشین رفتیم ... خرید هارو گذاشت رو صندلی عقب ... میخواستم برم عقب بشینم ولی ترجیح دادم لجبازی نکنم و کاملا آروم باشم تا زمانی که این دیو دو سر رو از سرم وا کنم !!!!
رو صندلی جلو نشستم و تمام مسیر رومو به سمت پنجره نگه داشتم ...
جلوی یه هایپر مارکت نگه داشت ...
― پیاده شو
بدون هیچ حرفی پیاده شدم و عین جوجه دنبالش راه افتادم ... یه ساعت تمام از اینور به اونور رفتیم و سه تا چرخ دستی از وسیله پر شد !!!!
چرخ دستی رو برد کنار اون دوتای دیگه و یکی دیگه برداشت !!!
― بیا
دنبالش راه افتادم ... این خود راییش باعث میشد تو تصمیمم مصمم تر بشم !!!
خود خواه !!! از نوک دماغش اونورتر رو نمیبینه ... اشکال نداره !!! بذار کلی پول این آتو آشغال هارو بده !!!!
― کدوم رو استفاده میکنی ؟؟
سرم رو بلند کردم ببینم چی میگه که خشک شدم !!! تو قسمت آرایشی بهداشتی بودیم ...
داشت به پدهای بهداشتی اشاره میکرد !!!
بچه پررو !!! زل زده تو چشم من این حرفهارو میزنه !!! دریغ از یه نمه حیا !!!! ننه ش از دست این چی میــــــــــــکشه ؟؟؟!!!
وقتی دید چشمام عین وزغ زده بیرون و جوابی نمیدم به یکی از برند ها اشاره کرد و گفت :
― فکر کنم اینا خوب باشن !!!!
دستش رو برد پشت بسته ها و با یه حرکت یه 7 ... 8 تا بسته رو انداخت تو چرخ ... سه بسته هم مسافرتی برداشت ...
حس اذیت و آزارم بدجور داشت تحریک میشد ... تو دلم قیلی ویلی میرفت ... آخرش هم از خودم شکست خوردم !!!
رفتم سمت قفسه شامپوها و 2تا شامپو و یه تیوپ نرم کننده مو بعدش هم یه شیشه سرم مو ، یه دونه آبرسان ، یه قوطی کرم مرطوب کننده ، یه کرم ضد آفتاب 60 ، دوبسته ژیلت ، مام ، لوسیون بدن ،یه مسواک ، یه تیوپ خمیردندون ، نخ دندون ، دهانشویه ، 5 بسته آدامس بدون شکر برداشتم رو ریختم تو چرخ ...
رفتم سمت مسئول بخش ... محصولات قسمت بهداشتی جداگانه حساب میشد ...
قسمت محصولات آرایشی هم اونجا بود ... یه خانومه پشت صندوق بود ... حدودا 45 ساله ... من نمیدونم چه اصراری داشت که همه نوع لوازم آرایش رو ، روی صورتش تست کنه ؟؟؟!!!! شده بود عین پالت رنگ !!!
یعنی سایه سبز با رژگونه آجری و رژلب صورتی آیااااا ؟؟؟!!!!
مثل اینکه اونم از من خوشش نیومده بود ... همچین چپ چپ منو نگاه میکرد انگار وبا دارم !!!
مستقیم رفتم سمت باکس رژلب ها و همینجوری 10 تا رژمایع در رنگهای مختلف برداشتم ... بدون حرف گذاشتم رو پیشخون ...
زنه یه جوری رو من فیکس شده بود انگار که الانه هفت تیرشو بکشه !!!!! نگاهمون به هم شبیه فیلمهای وسترن شده بود !!!
رفتم و 2 تا کرم پودر مکس فکتور با درجات متفاوت برداشتم گذاشتم کنار رژها ... به پنکیک های زیر میز اشاره کردم و گفتم :
― شماره 2 و 3 ... ریمل حجم دهنده بورژووآ میخوام ... با خط چشم ... این رژ گونه و برس مخصوصش و این مداد ها ...
خانومه همه وسایلی که خواسته بودم رو پیشخوان گذاشت تا حساب کنه ...
مستر تلگراف تشریف آوردن و ستا از رژها رو برداشت و گفت :
― اینها رو نمیخوایم !!!
یه چش غره اساسی بهش رفتم که گفت :
― اینا توش سرب داره !!!!
اِ اِ اِ ... آفریــــــن ... مثل اینکه کلا متخصص تشریف دارن در امور زنان !!! این زنیکه هم تا ریخت اینو دید چه اخماش وا شد !!! رفت و چند بسته رژ آورد و با چرب زبونی شروع کرد به توضیح دادن
چه دلش خوشه بدبخت !!! الان یه چندتا تلگراف تحویل بگیره حالش جا میاد !!!
یهو یه لاک سرخابی نظرمو جلب کرد ...چند وقت پیش یه تاپ و دامن سرخابی گرفته بودم با یه جفت گوشواره پروانه ای خوشگل به همون رنگ ... در به در دنبال لاک همرنگش بودم ولی پیدا نکرده بودم ...
کار دنیا رو ببین ... الان اینجا باید پیدا بشه !!! برداشتن لاک همانا و درهم رفتن اخم آقا هم همان !!! بیخیال به به اخم تخمش خواستم در لاک رو باز کنم که با پیچوندن در لاک دستم دوباره تیر کشید و شیشه از دستم افتاد رو زمین و شکست ... اصلا حواسم به دستم نبود ... دردش کمتر شده بود و من به کلی فراموش کرده بودم ... اما دوباره شروع کرد به تیر کشیدن ...
زنه که اوضاع رو مساعد دید واسه جولان دادن شروع کرد به غرغر... با اون صدای جیغ جیغیش ...که با یه اخم شویمان حساب کار دستش اومد و عین بادکنک فِسّش در رفت !!!
ما چقدر عاشق این جذبه اش میباشیم !!! لذت این حالگیری در حدی بود که ترجیح دادم درد دستم رو بیخیال بشم ...
موقع حساب کردن خریدها متوجه یه نکته مهم شدم ...
اسمی که روی کارت اعتباریش درج شده بود به نام سامان سعادتی بود ...
نمیدونم این چه اسمیه ؟؟؟!!! حداقل میذاشتن اتابک که به آترون بیاد !!! منم بهش میگفتم بابا اِتی ... دور هم میخندیدیم !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
مثل یه دختر خوب رفتم تو ماشین نشستم تا اونم چهارتا چرخ خرید رو تو ماشین جابجا کنه ... یه خورده طول کشید ... آفتاب پاییزی کویر هم کم کم باعث شد شُل بشم !!! صندلی رو کمی خوابوندم و چشمهام رو بستم ... من عاشق آفتاب پاییزم ... خیـــــــلی ...
چشمهام گرم شده بود که حس کردم در سمت خودم باز شد و بعدش یکی دستم رو گرفت ...
با عجله چشمهام رو باز کردم ... یعنی حیف که نمیخواستم حرف بزنم ... گوریل با دست یخش دستم رو گرفته بود ... نه اِهم نه اُهومی ...
زل زده بودم تو چشمهاش .. منتظر توضیح بودم ... اونم کم نیاورد و صاف تو چشمم نگاه میکرد ... نا مرئی واسه هم خط و نشون کشیدیم ...
بالاخره سرش رو انداخت پایین ... آستین مانتوم رو لا زد و یه ژل آبی به دستم مالید و بعدش با باند کشی بستش و با گیره محکمش کرد ...
اولش از سردی و لزجی ژل چندشم شد ولی بعدش به شدت دستم داغ شد ... احساس میکردم الان میسوزه ... میخواستم باند رو باز کنم که گفت :
― بذار باشه ...
***
با تکون های دستش بیدار شدم ...
― بیا ... نهار ...
― هــــــــوی !!! زمین شخم نمیزنی هاااا !!! یواش تر ...
لعنتی !!! اَه ... نمیخواستم باهاش حرف بزنم ...
پیاده شدم و همراهش رفتم ..
رستورانش مثل جای دیروزی بود منتها شلوغ تر ... دنبالش رفتم و از دور مارال رو دیدم و جلو تر از آترون به سمتش رفتم ...
مشغول گپ زدن با مارال بودم که صدای محسن از پشت سرم شنیدم :
― سلامت کو جوجه ؟؟
یه چش غره اساسی بهش رفتم ...
از دست همشون شاکی بودم ... کامران که منو سپرده بود دست این دوتا دیوونه ... محسن که تو لابی جلوی چشم همه یقه منو گرفته بود وچسبونده بودتم به دیوار و اون مجسمه یونانی که دیگه از حد گذرونده بود ... موبایلم ... چمدونم ... کیف پولم و بدتر از همه دست بیچاره م !!!!
دیروز رو کوتاه اومدم چون بی خبر رفته بودم ... گرچه اگه موبایلمو نگرفته بودن خبر میدادم !!! ولی الان کوتاه نمیام !!!
― میبینی مارال ؟؟ مانا کوچولو با عمو محسنش قهر کرده !!!
پوزخندی بهش زدم و بازم سکوت کردم ...
رو کرد و به مارال گفت :
― خانوم خوشگلم ... چقدر وقت لازم داری که مغز فندوقی دختر کوچولومو کشف کنی و مخشو بزنی ؟؟؟!!!
به مارال نگاه کردم ... خندید و گفت :
― برو محسن !!!
― این یعنی اینکه شوهرتو ول کردی ، رفتی تو جبهه دشمن ؟؟؟
مارال یه چشمک شیطونی زد و سرش رو به علامت مثبت پایین آورد ... قیافه ش شبیه دختر بچه های شیطونی شده بود که به زور داشت اعتراف میکرد ...
مارال رو خیلی دوست داشتم ... با اینکه میدونستم میمیره برای محسن ولی بازم از اونایی نبود که چسب شوهر باشه و همه جا آویزونش باشه ... یه جورایی میونه رو میگرفت ...
محسن خندید و گفت :
― بله بانو ... ما دو حرفی شدیم ... دیگه نخند که من حوصله جمع کردن کشته مرده های شما رو ندارم !!!
رفت و یه میز اونور تر کتار آترون نشست و شروع کردن به پچ پچ ...
رو کردم به مارال و گفتم :
― چجوری تحملش میکنی ؟؟؟
نفسش رو آروم بیرون داد و گفت :
― اونطوری که نشون میده نیست !!! احساساتش خیلی لطیفه !!!
― لطیــــــــــــف ؟؟؟ خیلی آب زیر کاهه !!! عصبانی که میشه کم از گودزیلا نداره !!!
لبخند تلخی زد و گفت :
― استرس و فشار کاریش بالاست ... از وقتی هم که کامران رفته این فشار بیشتر شده !!!
― راستی تو از کامران چیزی نمیدونی ؟؟ اتفاقی متوجه چیزی نشدی ؟؟؟
سرشو تکون داد و گفت :
― نه !!! نمیدونم ... چند بار هم از محسن پرسیدم ولی جوابمو نداد ... فقط گفت ماموریته !!! آخه سابقه نداشت این دوتا اینقدر از هم دور بمونن !!! خیــــــلی میترسم مانا !!!
― چرا ؟؟ مگه چی شده ؟؟؟
― نمیدونم ... نمیدونم ... هر چی هست مثل دفعه های قبل نیست !!! محسن خیلی عصبی شده ... عجیب شده !!! محسنی که همیشه خونسرد بود و من به خاطر خونسردی بیش از حدش حرص میخوردم حالا شبها بی خواب شده و مدام راه میره !!! با هر زنگ تلفن از جاش میپره !!! اینقدر عصبی شده که ترسیدم خبر پدر شدنش رو بهش بدم !!!
― واااااا !!!!! چررررا آخه ؟؟؟
سرش رو انداخت پایین و در حالیکه داشت با انگشتهاش بازی میکرد گفت :
― میترسیدم واکنش خوب نباشه !!!
― چی میگی مارال ؟؟؟ خودت میدونی محسن چقدر دوسِت داره !!! مگه ممکنه خوشحال نشه ؟؟؟!!!
― میدونم ... ولی میترسیدم ... تو که ندیدیش این چند وقته !!! میترسیدم اونجوری که من انتظار دارم خوشحال نشه !!!!!!! میترسیدم از ازدواج با من پشیمون باشه !!! میترسیدم فکر کنه دارم دست و پاش رو میبندم !!!!
― دیوونه شدی مارال ؟؟؟ همنشینی با محسن روت تاثیر سوء گذاشته !!! داری تبدیل به ننه گودزیلا میشی !!! تو از سر محسنم زیادی !!! هر گاگولی ببیندش میفهمه که چقدر دوسِت داره !!!
کلی تو گوشش خوندم تا از استرسش کم کنم ،انگار هرچی از نگرانی اون کم میشد به دلشوره من اضاف میشد !!! دائم با خودم میگفتم که این ماموریت لعنتی چیه که کامران 6 ماهه ناپدید شده و محسن از لاک خونسردش اومده بیرون ؟؟؟؟!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
― با شما هستن مانا !!!
صدای مارال بود که منو از فکر و خیال بیرون کشید ... با دست به پیشخدمت اشاره کرد ... سفارش نهار رو گرفت و رفت ...
مارال دستم رو گرفت و گفت :
― هنوز هیچی نشده خودت رو ناقص کردی ؟؟؟
― دست گل شوی عزیزمان است !!!
نیم نگاهی به آترون انداخت و گفت :
― چطوره ؟؟؟ باهاش کنار اومدی ؟
تمام دلواپسی و فکر و خیالم رو کنار گذاشتم ... مارال به تنهایی به اندازه کافی استرس داشت ... درست نبود منم به نگرانیش اضاف کنم ...
― هومممم ... خیــــــــــــــلی !!!! میدونی مارال ... خیلی خوشحال شدم که تو داری بچه دار میشی ... اینجوری بچه ما تنها نمیمونه !!!!!! یه همبازی خوشگل داره !!!
مارال خندید و گفت :
― آره ...
ولی بلافاصله ساکت شد ... چند بار پلک زد و با تعجب به من خیره شد !!!! انگار تازه متوجه شده بود چی شنیده !!!
― مــ ... مانا ؟؟؟
― هوم ؟
― چی گفتی ؟ شوخی بود ؟
بیچاره مارال !!! دستش رو روی میز گذاشته بود و به طرف من خم شده بود ... باز این حس شیطنت من وول وول میخورد و منم نمیتونستم جلوشو بگیرم !!!! دستم رو گذاشتم رو شکمم و گفتم :
― باید از شماها پرسید !!!! چی با خودتون فکر کردین که یه دختر رو همینجوری دادین دست یه مرد ؟؟!!!!
― منظورت چیه ؟؟
― یعنی واضح نیست ؟؟؟ من آخرین بار تو قطار بودم ... با شما دوتا عاشق !!! وقتی بیدار شدم توی اتاق یه مرد و روی تخت بودم !!!! دیگه چیکار میتونستم بکنم ؟؟؟ گوشت رو گذاشتین تو دهن گربه !!! نامردها حتی بیدارم نکردین !!!
― چی میگی مانا ؟؟ این امکان نداره !!! تو که بیدار بودی !!!
― واااا ... مارال !!! من بیدار بودم ؟ حتما تا هتل هم با پای خودم اومدم ... خودم هم لباسم رو درآوردم !!!
― تا هتل نه ... ولی خودت از قطار پیاده شدی !!! یادت نیست ؟؟
― نه !!!
― خواب آلود بودی ... خوردی به یه خانم و شیرکاکائو خانومه ریخت روی مانتوت !!!
― جدّی ؟؟ من اصلا یادم نمیاد !!!
― آره ... مگه مانتوت رو ندیدی ؟؟
― مانتوم ؟؟؟ نه !!! وقتی بیدار شدم تنم نبود !! .......... لعنتی !!! بهم گفت داده خشکشویی هتل ... لال میشد بگه واسه چی ؟؟؟
― یعنی هیچی یادت نیست ؟
― نه !!! هیچی ... کی من رو برد هتل ؟؟
― محافظت ... اومده بود ایستگاه ... وقتی خوردی به اون خانوم داشتی می افتادی که محسن گرفتت !!! بعدش هم محافظت تو رو برد تو ماشین و اونجا از هم جدا شدیم !!!
حرفهای مارال بدجوری منو برد توی فکر ... قبلا پیش اومده بود که تو خوای یه کارایی بکنم ... موبایلم رو جواب میدادم در حالیکه وقتی بیدار میشدم چیزی یادم نبود !!! یا چند بار از اتاقم رفته بودم تو سالن خوابیده بودم و برعکس !!! بعدشم همه چیز رو یادم میرفت ... ولی این یکی خیلی نوبر بود !!! قطار !!!! ایستگاه !!! شیرکاکائو رو سرم خالی شده بود و من نفهمیده بودم !!!!
― مانا ؟
― هااا ... بله ؟
― شوخی بود دیگه ؟؟!!
― شک داری ؟
― یه لحظه آره !!! شک کردم ... امکان نداره اون از دستورات سرپیچی کنه !!!
― مگه چقدر میشناسیش ؟
― نمیشناسمش !!! ولی خوب این شغلشه !!! حتما اونقدر قابل اعتماد هست که بابات و کامران بهش اعتماد کردن و تورو سپردن دستش ... اونم جایی که هیچکی به جز خودتون نیست !!!
سرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم :
― میخوام اغفالش کنم !!! توصیه ای نداری ؟؟ ببینم اصلا تو چجوری این عمومحسن مارو اغفال کردی ؟؟ اینم از سری همونه دیگه !!!
― دختر تو دنبال شر میگردی ؟!!! بشین سر کارت ... فکرت رو پروژه ت متمرکز کن ...
― اینم پروژه جانبیه دیگه ... خسیس نباش !!! بگو چطور محسن رو شکار کردی !!!
نفسش رو به آرومی بیرون داد و گفت :
― من شکارش نکردم ... اون منو شکار کرد و بعدش آزاد کرد !!!
― رمزی حرف میزنی ؟؟ چجوری مخ استادت رو زدی ؟
― همه چیز برمیگرده به قبل از زمانیکه استادم بود ... تازه وارد دانشگاه شده بودم ... بچه بودم و تحت تاثیر احساسات ... کاملا تحت تاثیر بچه بازی وارد یه تظاهرات دانشجویی شدم ... قرار بود فقط راهپیمایی و شهار باشه ... همه چیز معمولی بود تا اینکه چند نفر نمیدونم جو گرفته بودشون یا چیز دیگه ، شروع کردن به تخریب اموال عمومی ... باجا های تلفن ، آشغالدونی ها ، عابربانکها و هرچی دم دستشون میرسید رو داغون میکردن ... من و بقیه بچه هایی که مثل من فقط برای تظاهرات اومده بودیم وحشت زده شدیم ... غلغله راه افتاد و بچه ها دو دسته شدن !!!
درگیری لفظی شد !!! چیزی نگذشته بود که مردم هم وارد این درگیری شدن ... اون دسته از بچه ها که خرابکاری کرده بودن وقتی دیدن جو داره به ضرر اونها برمیگرده ، شروع کردن به شکستن شیشه های مغازه ها و طولی نکشید که پلیس ضد شورش مثل مور و ملخ ریخت تو خیابون ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
خیلی وحشت کرده بودم ... اصلا قرار نبود اینجوری بشه ... دوست نداشتم دستگیرم کنن و خبرش به پدر و مادرم برسه !!!
من تنها کسی نبودم که این حس رو داشتم ... اونایی که مثل من بودن از تجمع فاصله گرفتن و فرار کردن ... اونایی که با پلیس ها درگیر شده بودن وقتی دیدن بچه ها دارن فرار میکنن با اونها هم درگیر شدن !!! وضعیت بدجور شیر توشیر شد !!!
ماها که میخواستیم فرار کنیم ... اونا که میخواستن جلوی مارو بگیرن و پلیس ها که هر کسی رو دم دستشون بود دستگیر میکردن !!!!
دوست داشتم یه تاکسی دربست بگیرم و برم خونه ولی خیابونهای اطراف توسط پلیس بسته شده بود ... دوتا پا داشتم هشت تا دیگه قرض کردم به سمت مخالف دوئیدم ... خوشبختانه پلیس ها بیشترین حواسشون روی اونایی بود که داشتن شلوغ کاری میکردن ...
با تمام توان داشتم میدوئیدم ... اگه میتونستم خودمو از محدوده ایست پلیس خارج کنم ، ماشین میگرفتم و خلاص میشدم ... یه دفعه یکی از پشت منو کشید و پخش زمین شدم ... زانوم رو زمین کشیده شد و زخمی شدم ... برگشتم دیدم که یکی از پسرهاست ... همیشه ازش بدم میومد ... از خودش ... قیافه ش ... اون تیپ زاغارتش ... حرف زدنش ... از همه چیزش بدم میومد ... اصلا بهتر بگم باهم دشمنی داشتیم ... اعتقاد داشتم اگه اون تو بهشت باشه من داخلش نمیشم !!!! تو اون لحظه واقعا برام سوال بود که با چه هدفی حاضر شدم یه همچین کار مسخره ای انجام بدم و خودم و دستاویز یه همچین آشغالی کردم !!!؟؟؟
― دستاویز ؟؟؟؟
― اوهوم ... اون عوضی یکی از برگزار کننده های اون تجمع احمقانه بود !!! ذهنیت بچه هارو با حرفهاش عوض کرده بود ... مونده بودم چرا من تحت تاثیرش قرار گرفتم ؟؟!!!
― خوب بعدش چی شد ؟
― جلو مو گرفته بود و نمیذاشت برم ... داد زدم :
― ولم کن احمق ... چی از جونم میخوای ؟
― کجا دختره عوضی ؟؟ باید بمونی !!!!!! هیچ گوری نمیتونی بری !!!
یقه مانتومو گرفت و منو به سمت محل تظاهرات میکشید ...
― فکر کنم پسره دیوونه بود مارال !!!!
― احمق بود !! کثافت مواد مصرف کرده بود ... بعدا فهمیدم ...
― خوب چی شد ؟؟؟ چجوری از دستش در رفتی ؟؟
― یه لحظه که حواسش نبود با زانو زدم تو شکمش ... قد و قواره نداشت ... خوشبختانه !!! به محض اینکه دستش شل شد ازش فاصله گرفتم ولی اون لعنتی همچنان یقه مو گرفته بود !!! همین باعث شد که مانتوم پاره بشه ... ولی اصلا برام مهم نبود فقط میخواستم در برم ... اونم دنبالم میدوئید ... دیگه جون تو پاهام نبود ... کم کم داشت دوباره بهم میرسید ... با چشم دنبال یه راه نجات بودم ... ماشینی ... آدمی ... در باز خونه ای !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
تمام تنم داغ شده بود ، نفسم به سختی بالا میومد و چشمهام سیاهی میرفت ... اما نمیخواستم متوقف بشم ... ناگهان احساس کردم یکی به کوله پشتیم چنگ انداخته ... کولمو گرفت و منو به سمت خیابون پرت کرد ...
خوردم به بدنه ماشین و افتادم رو زمین ... میخواستم بلند شم ولی تمام عضلات پام درد میکرد ...
اومد و لباسم رو گرفت و منو کوبوند به کابوت ماشین ... گریه م گرفته بود ... فکرشو نمیکردم که اینقدر ازم متنفر باشه ... فکر نمیکردم یه روزی تو اون موقعیت گیر کنم ...
پشت سر هم مشت و سیلی بود که رو سر و صورتم فرود میومد ... همین وقتها بود که دستش تو هوا موند ... سرمو برگردوندم ... یه مرد بود با کت و شلوار و پیراهن مشکی ... یه سروگردن از اون عوضی بلند تر بود ... ریش داشت و از N کیلومتری داد میزد که نظامیه !!! یعنی تو اون شرایط آدم عادی نمیتونست تو اون منطقه تردد کنه ...
― عمو محسن بود دیگه !!! مثل سوپرمن ظاهر شد و نجاتت داد ...
― آره ... خودش بود ... دست پسره رو پیچوند و برد پشتش و با دست دیگه ش لباس پسره رو گرفت و پرتش کر سمت پیاده رو ...
میخواستم بلند بشم و در برم اما نمیتونستم ... کتش رو در آورد و انداخت روی شونم ... تو همین لحظه اون پسره دوباره حمله کرد ... محسن یه نیم چرخ زد و با لگد زد تو قفسه سینه پسره ... خورد به درخت کنار خیابون ...
در جلو رو برام باز کرد ... نشستم ... یعنی چاره دیگه ای نداشتم ... هزار جور فکر تو سرم رژه میرفت ... اومد تو ماشین نشست و یه بطری آب معدنی و جعبه دستمال رو گذاشت رو صورتم و گفت :
― قیافت رو درست کن ...
صورتم کثیف و خونی شده بود ... جلو خونریزی بینی م رو با دستمال گرفتم ... داشتیم به ایست پلیس نزدیک میشدیم ... مثل بید میلرزیدم ... پهلوهام از دویدن زیاد درد گرفته بود ... همه اینها به کنار از استرس حالت تهوع گرفته بودم !!!!
― چقدر این آشنایی شما هیجانی بود !!! اصلا بهت نمیاد مارال !!! باور کردنش سخته این مارال آروم یه روزی تو اون شرایط بوده !!!
― من خودم هم هرگز باور نمیکردم یه همچین اتفاقی برام پیش بیاد !!!
― خوب بعدش ... تو ایست پلیس مشکلی پیش نیومد ؟
― نه !!! یعنی پلیسها مشکوک بودن که محسن کارتش رو نشون داد و اونها هم اجازه دادن ما عبور کنیم ...
― چه کارتی ؟؟ محسن که دیگه پلیس نبود !!! کدوم کارت ؟
― منم نمیدونم !!!
― بعدش هم حتما تورو رسوند خونه و آشنایی و شماره و لی لی ... عروسی !!!
― نه !!! مثل اینکه دقت نکردی !!! من گفتم این قضیه مال سال اول دانشگاه بود ... ما یه سال بعد اتمام دانشگاه ازدواج کردیم ...
― راست میگی !!! اونوقت چرا ؟این محسن چرا اینقدر دیر جنبید ؟؟!!! عروس که از آسمون افتاد رو کاپوت ماشینش ... همون اول هم که بهش مدیون شدی !!! تیپ و پول و تحصیلات هم که داشت !!! فقط پیر پسر بود که اونم زیاد به چشم نمیومد !!!! پس چرا اینقدر لفتش داد ؟؟؟!!!
― محسن بعد اون روز دیگه سراغ من نیومد !!!
― ها ؟؟؟ چی شد ؟؟ درست تعریف کن ببینم !!!
― تو ماشین نشسته بودم و به آینده ای که ازش خبر نداشتم فکر میکردم ... اینکه باید جواب پس بدم ... به حماقتم فکر میکردم ... میترسیدم کارم به اخراج از دانشگاه بکشه ... چیزی که خیلی براش تلاش کرده بودم ...
ماشین رو کنار خیابون نگه داشت ... با ترس بهش نگاه کردم ... گفت :
― نترس ... اگه میخواستم تحویلت بدم حین ارتکاب جرم این کار رو میکردم !!! بشین تا بیام ...
رفت و ماشین رو قفل کرد ...
― این عمو محسن هم میزنه هااا !!! ... در رو قفل میکنه بعد میگه جایی نرو !!!!
مارال خندید و گفت :
― اوهوم ... همین هم باعث شد من بیشتر بترسم ... بعد چند دقیقه اومد ... تو یه خیابون فرعی نگه داشت و یه پاکت گذاشت رو پاهام و گفت :
― بپوشش
از ماشین پیاده شد و به در تکیه داد ... توی پاکت رو نگاه کردم ... یه مانتو بود !!! کرم رنگ بود و روش با چرم قهوه ای کار شده بود ... باید بگم که خیلی خوشگل بود !!! مانتوم رو در آوردم و اون یکی رو پوشیدم ... تازه فهمیدم مانتوم چقدر داغون شده !!! دیگه قابل استفاده نبود مگه به عنوان دستمال گردگیری !!!
منو به ایستگاه مترو رسوند و رفت !!!
― همین ؟؟؟
― همین ...
― آخه یه اسمی ، شماره ای ، آدرسی ، چیزی آخه !!!
― هیچی !!! خودم هم تعجب کردم ... انتظار داشتم بازخواستم کنه یا حداقل سرزنشم کنه ... ولی هیچی !!!
به محض اینکه پیاده شدم گازشو گرفت و رفت !!!
― پس شما چجوری همدیگه رو پیدا کردین ؟
سرش رو انداخت پایین و خندید ... انگار خاطرات شیرینی رو یادآوری میکرد ... گفت :
― دوترم بعد ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
اوایل ترم بودیم که دکتر رافع – استاد سیگنالمون - توی کلاس در حین تدریس دچار حمله قلبی شد ... وقتی منتقل شد به بیمارستان دکترها گفتن که باید عمل بشه و این به این معنی بود که حداقل 6ماهی از دانشگاه دور میمونه ... تو اون وضعیت پیداکردن استادی که وقت خالی داشته باشه ممکن نبود !!! سیگنال هم جزء درسهای سخت و کمر شکن ما بود ... تا اینکه دوهفته بعد اعلام شد که یکی از شاگردهای دکتر رافع درنبود ایشون میان و تدریس میکنن ...
― محسن بود نه ؟؟!!!
― اوهوم ...
― چقد بهتون خوش گذشت !!! فکرشو بکن !!! عمو محسن استاد باشه اون کلاس چی میــــــــشه !!! ترکیدین از خنده حتما ...
― اصلا اینجوری نبود !!!! ... روز اولی که اومد سرکلاس هرگز یادم نمیره ... کلاس ما پرشر و شور بود ... تا دلت بخواد نمک داشتیم تو کلاس !!! همه مون منتظر استاد مرموزمون بودیم ... بچه ها اسم استاد جدید رو گذاشته بودن بچه فسیل ...
― چرا آخه ؟؟؟
― شنیده بودیم استاد جدید از شاگردهای قدیمی دکتر رافع ست ... تو که دکتر رافع رو ندیدی !!! بنده خدا خیلی سنش بالا بود ... خدا بهش سلامتی بده ...
― هنوز زنده ست مگه ؟؟
― آره ... پیرمرد نازنینیه !!!
― خوب بقیه ش ... تورو شناخت ؟؟
― آره ... داشتم میگفتم ... در کلاس که باز شد همه مون انتظار داشتیم که یکی با عصا بیاد داخل ... ولی برعکس انتظارمون یه مرد سی و اندی ساله ... خوش تیپ و هیکل میزون اومد تو ...
― چه واسه شوهرت نوشابه باز میکنی !!!
― مگه دروغ میگم ؟؟
― خوب حالا ... بقیه ش !!!
― آها ... همه تو شوک قیافه استاد جدید بودن و من از همه بدتر !!!
― چرا ؟؟ شاخ و دم داشت ؟؟؟
― نـــــــه !!! اگه تو بذاری من حرف بزنم !!! هی میپری وسط ...
― اُکی بابا ... بگو خفه مون کردی ...
― داشتم چی میگفتم اصلا ؟
― تو از همه بدتر بودی اون وسط ...
― آهااا ... آره ... یه لحظه خاطرات یه سال پیش برام تداعی شد ... آخه اون دقیقا همون جوری بود ... سرتاپا مشکی و با ریش یک دست ... منم همون مانتویی رو پوشیده بودم که محسن برام خریده بود !!!!
― آبرومونو بردی مارال !!! دیگه مانتو تو بند و بساطت نبود یعنی ؟
― چرااااا ... داشتم ... زیاد هم داشتم ... ولی اون یه چیز دیگه ای بود ... هنوزم که هنوزه ، بعد 6 سال ، واسه خودش یلی یه !!! .... تو دیدیش ... سیزده بدر پلارسال پوشیده بودمش ...
― همونی که آتیش پرید روش و آستینش سوخت ؟؟!!
― اوهوم ...
― نکنه به خاطر مانتوئه گریه میکردی ؟؟؟
― ممم ... اوهوم ...
اون روز رو خوب یادمه ... همه دور آتیش نشسته بودیم ... مثل اینکه یکی از کنده ها مرطوب بود ... آب توش بخار میشه و یه دفعه ای میترکه !!! یکی از تیکه های آتیش میفته رو دست مارال و چند جای آستینش رو سوراخ سوراخ میکنه ...
مارال رفته بود یه گوشه و مثل ابر بهار اشک میریخت ... ما فکر میکردیم که دستش سوخته یا اینکه ترسیده ... نگو خانوم واسه یادگار عشقش گریه میکرد ...
محسن همش بغلش میکرد و میگفت :
― گریه نکن ... عمو واست یه عـــــــــالمه قاقالی لی میخره !!!
چمیدونستم قضیه اینجوری بوده !!! قاقالی لی یعنی مانتو !!!!
― تعریف کن ...
― اومد تو کلاس ... با اخم یه نگاهی به کلاس کرد شبیه اینکه انگار میخواد یکی رو انتخاب کنه برای قربانی شدن !!!
بلا استثنا همه لال شده بودیم ... تنها کاری که کردیم این بود که موقع خوندن اسممون دستمون رو بالا بردیم ... وقتی اسمم رو خوند داشتم قالب تهی میکردم !!! ما اون واکنشی نشون نداد !!! قوانین خودشو توضیح داد بعدش هم دوساعت کلاس رو یه کله درس داد ... قبل از رفتن گفت هفته بعد یه امتحان میگیره برای تعیین سطح کلاس !!!!!! هیچکی جرات نکرد جیک بزنه ... هرکی دیگه بود بچه ها مخشو آچمز میکردن ... وقتی از کلاس رفت بیرون تا یه دقیقه هنوز همه ساکت بودن !!!
― بابا ایول جذبه !!!! بقیه شو تعریف کن ببینم چی شد که اینطوری شد ...
تا مارال اومد دهنشو باز کنه دوتا پیشخدمت کنار میز ایستادن و نهار رو روی میز چیدن ... آقایون هم اومدن سر میز ما ... تو دلم فقط یه جمله تکرار میشد ... " بر خرمگس معرکه لعنت "

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
نهار در آرامش کامل صرف میشد و محسن هی چشمش رو بین من و مارال میگردوند ...
― شماها چتونه ؟ اینکه با من قهره ... تو چرا ساکتی مارال ؟؟؟ مختو شستشو داده ؟؟ میخوای ازم طلاق بگیری ؟؟؟ آخه چرا ؟؟ پس تکلیف بچه مون چی میشه ؟؟؟ آخه من این دردمو به کی بگم ؟؟!!!
عین زنها جیغ جیغ میکرد و تو سر و صورتش میزد ... مارال طفلک جلوی شویمان هی رنگ به رنگ میشد ... منم که مثلا قهر بودم !!! برای اینکه نخندم محکم قاشقم رو گاز گرفتم ...
― هـــــــــوی ندید بدید !!! این همه غذا رو میزه ... بند کردی به اون قاشق طفلی !!!
دلم میخواست کله محسنو بکنم !!! از سن و سالش خجالت نمیکشه سربه سر من میذاره ؟؟؟ حیف که نمیشه خیلی حرفهارو بهش زد ... هرچی باشه ازم بزرگتره ... فقط چپ چپ نگاش کردم ...
یه جورایی دلم واسه محسن سوخت !!!!! نمیتونم بگم برام مثل کامرانه چون هیچکی نمیتونه جای اونو برام پر کنه ولی خداییش یکی از بهترینهایی هست که تو عمرم دیدم ... شاید به خاطر شباهت رفتاریش با کامران یا شاید به خاطر اینکه از اول عمو محسنم بود یا شاید به خاطر خاطرات خوب گذشته !!!
یاد اون روزی افتادم که بابا توی عملیات به شدت زخمی شده بود ... یه روز بارونی پاییزی بود ... دوم دبستان بودم ... اون روز صبح مامان بعد یه تماس تلفنی به سرعت از خونه خارج شد ... حاج بابا من و مندا رو رسوند مدرسه ... سر ظهر محسن اومد دنبالم ... خیلی وقت بود ندیده بودمش ... کلی خوشحال شدم ... محسن همیشه برام کلی هله هوله میخرید ... همیشه حوصله شیطونی داشت ...
وقتی از در مدرسه اومدم بیرون اومد سمتم ، انتهای خیابون رو نشون داد و گفت :
― ماشینم اونجا پارکه ، ببینم کی زودتر میرسه
― جایزه برنده چی باشه ؟
― تو بگو
― بریم شهربازی
― هوا بارونه مانا
روموبرگردوندم و به حالت قهر گفتم :
― اصن من مسابقه نمیدم !!! خودت برو
دستمو کشید و گفت :
― باشه بابا ... قهر نکن !!!
داشت گارد استارت میگرفت که دستش رو کشیدم و گفتم :
― عمو کیف من خیلی سنگینه
― داری جر میزنی ؟
مظلوم نگاش کردم ، گفت :
― خیلی خوب ، بده به من
به محض اینکه کیف رو گرفت با پا زدم تو ساقش و دوییدم سمت ماشین ... داد و هوارش رو میشنیدم اما گوش نمیکردم !!! شهربازی میخواستم خوب !!! ریزه میزه هم بودم خودمو از لابه لای بچه ها رد میکردم اما محسن مراعات بچه ها رو میکرد و بالاخره من بردم !!!! البته با نامردی ولی مهم شهربازی بود !!!
― دست کامران درد نکنه با این بچه تربیت کردنش ... چه قالتاقی تحویل اجتماع داده !!!!
شیطون نگاش کردم و گفتم :
― عمو داری جر میزنی ؟؟؟
خندید و گفت :
― امان از دست تو پدرصلواتی ... نخیـــــــر ... من نامرد نیستم مثل بعضی ها ... رو قولم هستم
طعنه شو صد در صد دریافت کردم ولی به روی مبارکم نیاوردم !!! فسقل بچه بودم ولی شیطون رو درس میدادم !!!
چقدر اون روز بهم خوش گذشت رفتیم شهربازی ... چون بارون بود بیشتر دستگاه ها کار نمیکرد ، لج کردم من چرخ و فلک میخوام ... محسن هم کلی نصیحتم کرد ولی فایده نداشت !!! بلا نسبت انگار داشت تو گوش خر یاسین میخوند !!! بالاخره حرفمو به کرسی نشوندم و محسن با پول مسئولشو راضی کرد تا منو سوار کنه ...
موش آبکشیده شدم ... مانتو و مقنعه مو درآوردم و کاپشن محسن رو پوشیدم ... تا پام میرسید ... بعدش هم رفتیم خرید و شام و بستنی !!!!! شب عین جنازه رسیدم خونه و خوابیدم ...
فرداییش که از خواب بیدار شدم کم کم موضوع زخمی شدن بابا رو بهم تفهیم کردن ...
مامان خونه نبود و مندا هم سربه زیر داشت صبحونه شو میخورد ... باگریه اومدم پایین و روبه حاج بابا گفتم :
― حاج بابا ... مامانم کو ؟ من مشقامو ننوشتم ... تازه مانتوم هم کثیفه ... خانوم ناظم منو میکشه !!!
― مگه عمو محسنت مرده ؟؟
― عمو مگه خودت خونه زندگی نداری ؟ چرا اینجایی ؟ چرا چشمات اینقدی شده ؟؟؟
ادای گرگ ناقلا رو درآورد و گفت :
― چون میخوام بهتر ببینمت شنل قرمزی !!!
و به طرفم حمله کرد ... با جیغ و خنده دور خونه رو دنبال هم دوئیدیم ... آخرش هم بغلم کرد و گفت :
― مانایی ...
― هممم
― دیگه واسه خودت خانومی شدی ...
― خودم میدونم !!!
― حلال زاده ایی دیگه !!! نسخه مونث کامران ... ببین مانا ... امروز مدرسه نمیری
با خوشحالی دستهامو به هم کوبیدم :
― جون من راست میگی ؟
― تو نبودی الان فین فین میکردی ؟ عجب بچه ای خداااا ...
ببین مانا ... باید با هم بریم بیمارستان ... بابا محمدت یه خورده مریض شده دکترها نگهش داشتن ... مامانتم مونده اونجا تا ازش پرستاری کنه ... تو هم اول برو صبحونه تو بخور بعدشم یه لباس خوشگل بپوش بریم یه دسته گل بگیریم و بابا رو ببینیم ...
تازه بعد دیدن بابا و قیافه مامان به عمق فاجعه پی بردم !!! محسن بیچاره سعی کرد کم کم بهم بگه که دچار حمله تنفسی نشم !!!
*
*
*

― مانا تو که نهار نخوردی همش باهاش بازی کردی ، حداقل چاییتو با شیرینی بخور ... ضعف میکنی ها ...
مارال بود که منو از خاطراتم جدا کرد ...
― باشه ... زیاد گرسنه نیستم ...
― چیه ؟ خیلی تو فکر بودی !!! ببینم کلک ... به چی فکر میکردی ؟
چی بهش میگفتم ؟ داشتم به خاطرات خوب گذشته م با شوهرت فکر میکردم !!! کی فکرشو میکرد محسن با دختری ازدواج کنه که فقط سه سال از مانا کوچولوش بزرگتر بود ...
مارال که دید جوابشو نمیدم گفت :
― از محسن ناراحتی ؟
به میز کناری نگاه کردم ، دوباره داشتن با هم پچ پچ میکردن ... نگاهم رو ازشون گرفتم ... من ناراحت بودم ؟؟؟ سوال مارال یه جواب داشت :
― نه ... نمیتونم ناراحت باشم !!! ... تو داشتی میگفتی ... ازدواج شما چجوری شد ؟
― بقیه شو که خودت میدونی ...
― اونجوری فرق میکرد ... اینی که تو تعریف کردی قضیه ش یه چیز دیگه ست ... کی عاشقش شدی ؟
یه نفس عمیق کشید و گفت :
― فکر کنم همون اولین باری که دیدمش !!! اگه بابام هم بود به این آسونی از کنار اون قضیه نمیگذشت !!! محسن هیچ وقت درباره اون روز حرفی نزد ... حتی کامران هم چیزی نمیدونه !!!
― چرا به من گفتی ؟
― شاید چون دیگه نمیتونستم تو دلم نگهش دارم ... احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم ...
سرمو خاروندم و یه رو دارو یه رو ندار گفتم :
― اگه ناراحت نمیشی میگی کی اول اعتراف کرد ؟؟ تو یا محسن ؟
― من
― چــــــــــــــی ؟؟؟؟!!!
― درست شنیدی !!! من .... البته نه اونطور که فکر میکنی ...
― چطوری یعنی ؟
―نمیدونم چم شده بود !!! با تمام سختگیری هاش و رعب و وحشتی که تو کلاس به وجود آورده بود ،بازم دخترها عاشقش شده بودن ... خودت که جو دانشگاه رو میدونی ... شاید به نوعی داشتم حسادت میکردم ... احساس میکردم اون متعلق به منه ...
چند وقت بعدش یکی اومدخواستگاریم ... برادز زاده شوهر خالم بود ... یه شرکت ساختمانی داشت و 5 سالی ازم بزرگتر بود ... همه شرایطش ok بود ... خودم هم بدم نمیومد !!! نه اینکه بهش حسی داشته باشم ولی از حق نگذریم کیس خوبی بود !!!
تنها مشکلش این بود که من مدام اونو با محسن مقایسه میکردم
تو دلم گفتم همون کاری که من همیشه میکنم ...
مارال ادامه داد :
― کلی با خودم کلنجار رفتم و آخرش هم جواب منفی دادم ... مامانم اینا که با دلایل الکی من قانع نشده بودن ازم خواستن تا از نزدیک باهاش صحبت کنم ...
اون صحبتها هیچ فایده ای نداشت ، نه برای اون شخص و نه برای خواستگارهای بعدی ... ذهنم ، فکرم ، تمام وجودم دنبال شخص دیگه ای بود !!!
― بدجور عاشق بودیاااا !!!!
― آره ... مثل اینکه خیلی واضح بود
― چطور ؟
― ترم هفت بودم ... دکتر رافع برگشته بود و دیگه محسن تو دانشگاه تدریس نمیکرد ، بدجوری دلم براش تنگ شده بود !!! اما هیچ نشونی ازش نداشتم ... هیچکس نشونی ازش نداشت ...
غروب بود ... داشتم برمیگشتم خونه که یه ماشین افتاد دنبالم ... به خیال اینکه مزاحمه سرم و انداختم پایین و سرعتم رو بیشتر کردم تا اینکه یکی صدام کرد ... اولش فکر کردم اشتباه شنیدم اما وقتی دوباره اسمم رو گفت ، مطمئن بودم که خودشه ... کنارم ایستاد و گفت :
― سوارشین لطفا
نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم ، فقط عین منگ ها نگاش میکردم . پیاده شد و در رو برام باز کرد و دوباره گفت :
― لطفا سوار شین
― آخ جون !! رسیدیم به قسمتهای هیجانیش ... زود باش ... تندتر
مارال لبخندی زد و گفت :
― قصه ما اونجوری نبود که تو داستانها خوندی !!! خبری از شاخه گل رز و جعبه کادو نبود !!! اون روز بدترین و بهترین روز زندگیم بود ... یه چیزایی رو از دست دادم و یه چیز خیلی باارزش بدست آوردم ...
― معما طرح میکنی ؟؟ دِ بگو جون به سرم کردی !!!
― اوایلش که فقط به سکوت گذشت ... اون فقط به جلو نگاه میکرد و قیافه ش مثل همیشه جدی و سرد بود ... منم یه حس خوشحالی و ذوق و دلشوره و هیجان و استرس داشتم !!!
― چه آشی شد این احساسات جنابعالی !!!
― خوب من واقعا همینجوری بودم ... انگار تو دلم رخت میشستن !!! وقتی دیدم انداخت تو اتوبان استرسم بیشتر هم شد ... با نگرانی نگاش کردم ، گفت :
― شام رو مهمون من هستی ...
راستش خورد تو ذوقم !!! من اینجور دعوت کردن رو نمیپسندیدم ولی این باعث نشد که از دعوتش خوشحال نشم !!! تو دلم داشتن کیلو کیلو قند آب میکردن ...
به خاطر تصادفی که شده بود تو ترافیک موندیم ... سکوت ماشین کم کم داشت آزار دهنده میشد ... انگار میخواست یه چیزی بگه ولی نمیتونست ، بالاخره شجاعت به خرج دادم و گفتم :
― شما میخواین یه چیزی بگین ! درسته ؟؟؟
― درسته !!! ولی ممکنه شنیدنش برای شما خوشایند نباشه !!!
تو دلم فقط احتمالهای مثبت میدادم ... این تردیدش رو گذاشتم به پای خجالتش
تو دلم گفتم عمو محسن و خجالت ؟؟؟
محسن گفت :
―میتونم امیدوار باشم منطقی و خونسرد برخورد میکنید ؟؟
تو دلم گفتم دِ جون بکن دیگه !!! ولی به زبون گفتم :
―بله خواهش میکنم بفرمایید ...
―به حرفت اعتماد میکنم ... قول بده تا آخرش رو گوش بدی و از کوره در نری !!!
دیگه داشت اون روی سگ منو بالا میاورد !!! گفتم :
―بفرمایید استاد
―راستش من احساس میکنم شما .... چطور بگم ؟؟؟ ..... ببینم تو احیانا منو دوست داری ؟؟؟
وای مانا یعنی من اونجا یخ زدم !!! انتظار اینجور ابراز عشق رو نداشتم ... اصلا شک داشتم چه برسه به اینکه اینطور مستقیم بیاد به من بگه منو دوست داری ؟؟؟
راه باز شد و ما حرکت کردیم ... هنوز تو شُک حرفش بودم که ضربه دوم رو وارد کرد ... گفت :
― بگو که اشتباه میکنم !!! اینقدر بچه نیستی که یه همچین حماقتی بکنی !!! درسته ؟؟؟
لال شده بودم ... با این حرفهاش تمام ذهنیتم رو بهم ریخته بود ... تا میخواستم دهنم رو باز کنم که حرفی بزنم انگار موجی میومد و مغزم رو میشُست !!!
با زبون بی زبونی شروع کرد به نصیحت من !!! انگار تمام اونچه تو ذهن من میگذشت رو میدونست ...
― از کجا ؟
― دندون رو جیگر بذار ... دارم میگم دیگه ...
تمام مدت داشت به خیال خودش منو نصیحت میکرد ولی داشت تو گوش خر یاسین میخوند
خندیدم و گفتم :
― این عمو محسن ما از بچگی این یه قلم استعداد رو نداشته !!!
― چی ؟
― هیچی بابا ... ادامه بده
― با هر جمله ای که میگفت انگار یه وزنه روی قلبم میذاشتن ... دائم از خودم میپرسیدم کجارو اشتباه رفتم ؟ مگه چیکار کردم که منو لایق خودش نمیدونه ؟؟
تو اون لحظه به خودم گفتم یا همین الان از عشق خودت دفاع کن یا دیگه بهش فکر نکن !!!
با صدایی که بزور از گلوم درمیومد پرسیدم :
― چرا ؟
عصبی گفت :
― دختر تو چته ؟ داری آیندتو قربانی احساسات بچگانه میکنی ... منو تو به درد هم نمیخوریم !!!
دوباره پرسیدم : چرا .... چرا نباید دوستت داشته باشم ؟ دزدم ؟ معتادم ؟ هرزه ام ؟ چی هستم که بدرد تو نمیخورم ؟
― تو نه دزدی ، نه معتادی ، نه هرزه !!! تو خیلی هم خوبی ... بهتر از اونی که بخوای با من فنا بشی ... این منم که به درد تو نمیخورم ... تو نباید فرصت هاتو از دست بدی !!!
داشت از فرصتهای من حرف میزد !!! یهو تو ذهنم جرقه ای ایجاد شد !!! گفتم :
― چطور بعد سه ترم یاد فرصتهای من افتادین ؟؟؟ اصلا چطور بعد این همه مدت اومدین منو ببینین ؟؟؟ هاااا ؟؟؟ باید از اول هم میدونستم ... اصلا یادت بود یه چنین شخصی هم وجود داره ؟؟؟
― .............
عصبی داد زدم :
― کی بهت گفته بیای سراغ من ؟؟ منِ احمقو بگو ... هِه !!!
― آروم باش
― نمیخوام آروم باشم ... من آروم بودم ...تو شروع کردی !!! کی بهت گفته ؟
― داری جلب توجه میکنی !!! آروم باش ...
― به جهنــــــُـــــم !!! کی بهت گفته لعنتی ؟؟!!!
خودم باورم نمیشد دارم با استاد فلاح که همه عین سگ ازش میترسیدن اینجوری حرف میزنم
ماشین رو کنار اتوبان نگه داشت :
― مهم نیست کی گفته ، چرا گفته ، چطور گفته !!! مهم تویی !!! بفهم داری با زندگیت چیکار میکنی !!!
در ماشین رو باز کردم و گفتم :
― خیلی ممنون استاد فلّاح ... وظیفه انسانیتون رو انجام دادین ... میتونین تشریف ببرین !!!
فوری از ماشین پیاده شد و جلومو گرفت و گفت :
― کجا سرتو انداختی پایین داری میری ؟؟
صاف تو چشمهاش نگاه کردم ... ادامه داد :
― هوا تاریک شده ... خطرناکه !!! سوار شو میرسونمت ...
حرصم گرفت ... با کیفم زدم تو سینه ش و گفتم :
― دوران حکومت نظامی خیلی وقته تموم شده ... بفرمایید به کارتون برسین
همین موقع یه ماشین پلیس راهنمایی رانندگی کنارمون ایستاد و گفت :
― خانوم مشکلی براتون پیش اومده ؟
با بدجنسی تمام گفتم :
― بله ... ایشون مزاحم من شدن !!!
افسرِ یه نگاه به من انداخت یه نگاه به محسن ... نه به من میومد از اون دخترها باشم نه به محسن که مزاحم باشه !!!
محسن هم با تعجب بهم خیره شده بود ... باورش نمیشد که اینکارو کردم ... داشتم میرفتم که بازومو با خشونت کشید و داد زد :
― چه غلطی داری میکنی ؟؟؟
افسر راهنمایی که اوضاع رو اینجوری دید سریع از ماشین پیاده شد و یه دستش رو به سمت محسن گرفت و دست دیگه ش رو گذاشت روی اسلحه ش و گفت :
― ولش کن ... ازش فاصله بگیر ...
محسن یه نگاه وحشتناک بهم انداخت و با حرص بازوم رو ول کرد ...
افسرِ گفت :
― دستهات رو بذار رو کاپوت ماشین ... سریع ...
وقتی دیدم محسن با اونا مشغوله با سرعت و بی هدف از ماشین دور شدم و به اشکهام اجازه دادم تا خودشون رو آزاد کنن ...
صدای محسن رو میشنیدم که میگفت :
― همکار هستم ... کارتم تو جیب بغل کتمه !!!
اما افسر همچنان اصرار داشت اونو بگرده ... همین موقع یه ماشین کنارم نگه داشت ... سرنشین هاش دوتا پسر جوون بودن ...
― کمکی از دستمون برمیاد خانم ؟؟
شخصیت قیافه شون به اندازه صداشون نبود !!! یه چیزی تو وجودم میگفت مارال این یه فرصته !!!
به محسن نگاه کردم ... دستهاش رو کاپوت بود و داشت منو نگاه میکرد ... یکی از مامورها مراقبش بود و اون یکی داشت بازرسیش میکرد ... دیدم که اسلحه ش رو گرفتن ...
همونجور که داشتم نگاش میکردم دستگیره ماشین رو گرفتم ... تعجب تو چشمهاش موج میزد .... در رو باز کردم ... همچنان نگاهم روش قفل بود ... خواستم سوار ماشین بشم که با ناباوری گفت :
― مارال ...
فاصله اونقدری بود که نتونم صداشو بشنوم ... اما من حرکت لبش رو دیدم ... طوری صداش رو شنیدم که انگار زیر گوشم گفته بود ...
― بـــــــــــه خانوما !!! چیه دارین نقشه قتل منو میکشین ؟؟؟ چرا شما دوتا اینقدر عجیب شدین امروز ؟؟!!!
چشمهامو بستم و نفسم رو با حرص بیرون دادم ... این عمو محسن هم سر بزنگاه باید بپره وسط ؟؟؟
― اینو نگاه !!! چشم دیدن منو نداره !!! مارال خانومی ... میشه یه چند دقیقه منو با مانا تنها بذاری ؟
مارال رفت و محسن روبرم نشست
― به من نگاه کن
سرمو بالا آوردم
― با عمو محسنت قهری ؟
هیچ عکس العملی نشون ندادم ...
گفت :
― دلت میاد ؟؟؟ مانا برم ممکنه دیگه منو نبینی هااا .... یه دفعه ای دیدی من افتادم تو مُردی !!! بعد اونوقت من از کی حلالیت بطلبم ؟؟؟!!!
ای مردشور اون حلالیت طلبیدن شمارو ببره !!! همش تقصیر کامرانه !!! تمام نقطه ضعفهای منو لیست کرده داده دست این ....
― بخشیدی عمویی ؟
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم
― قربون دختر خوشگلم برم !!! اگه بدخلقی و سختگیری میکنیم فقط بخاطر خودته !!!
خنده م گرفت
― چرا میخندی ؟
― دختر خوشگلت فقط سه سال از همسر خوشگلت کوچیکتره !!!
خندید و گفت :
― اگه ده سال هم از مارال بزرگتر بودی بازم دختر کوچولوی خودم میبودی !!! میدونی مانا ... فکر نکنم هیچ عمویی تو دنیا اونقدر برادر زاده ش رو دوست داشته باشه که من دوست دارم !!!!
― منم فکر نکنم هیچ برادر زاده ای عموی خودش رو اونقدر دوست داشته باشه که من دوست دارم !!! حالا بگو چی میخوای ؟؟؟
― لعنت بر شیطون ... مانا دوکلمه رمانتیک نمیشه باتو حرف زد ؟؟؟
― دو کلمه شو گفتی ... منم شنفتم ... کار اصلیتو بگو خان عمو ... من بزرگت کردم !!! خودتو زجر نده ... بگو ...
―ok ... ببین من به دستور کامران این چند روز رو با تو بودم تا به آترون عادت کنی !!!
تو دلم گفتم چه عادت کردنـــــــــــی !!!
پرسید :
― الان باهاش راحتی ؟ مشکلی نداری ؟
بازم تو دلم گفتم راحت ؟؟؟ من تمام طول راه و تو قطار داشتم به این فکر میکردم که بار اول باهاش چطور برخورد کنم ؟ دست بدم ؟ ندم ؟ جلوش چقدر حجاب داشته باشم ؟؟؟ چشمم رو باز کردم دیدم بی حجاب تو تخت خوابیدم و اون هم که حتما منو بغل کرده بود !!! دیگه راحتی این وسط چه صیغه ایه ؟؟؟
گفتم :
― اگه بگم مشکلی نیست چی میشه ؟
― من به مارال قول یه سفر کاشان رو داده بودم ... اگه مشکلی نیست میتونم یه سر بریم کاشان ... ممکنه دوباره فرصتش نشه !!
یعنی این نقطه ضعف گیرآورده هااااا ... میدونه من رو این جمله حساسم هی سوء استفاده میکنه ... مردهشور اون شغلتونو ببره !!! همش آدمو تو استرس نگه میدارین ...
گفتم :
― برو به قولت عمل کن ... مانا هم میره پی کارش !!!
سرمو انداختم پایین و بلند شدم ... جلومو گرفت و گفت :
― دِ نشد !!! هنوز حلال نیست !!! منو یه خورده نگاه کن ... ممکنه آخرین بارت باشه هاااا ...
صاف تو چشمهاش نگاه کردم ... میخواستم اینقدر نگاه کنم که خودش از رو بره ... فکر کنم نزدیک دو دقیقه چشم تو چشم بودیم که گفت :
― متاسفم عزیزم ... من زن دارم !!! نمیتونم بهش خیانت کنم !!!
خنده م گرفت ... یعنی در هیچ شرایطی از رو نمیرفت ... گفتم :
― برو خان عمو ... برو به قولت عمل کن ... خوش باش و مارال رو خوشحال نگه دار ... من بلدم گلیمم رو از آب بکشم بیرون ...
*
*
*
مارال و محسن خداحافظی کردن و رفتن و من موندم و سوالهای زیادی که هنوز جوابش رو از مارال نگرفته بودم ... اینکه چطور محسن راضی شد ... چطور والدینش رو راضی کرد و چطور با شرایط محسن کنار اومد ؟؟؟ اصلا کی این قضیه رو به محسن خبر داده بود ؟؟؟
سرمو تکون دادم و سعی کردم بیخیال موضوع بشم ... این حق محسن بود که بخواد وقتش رو با زنش بگذرونه ... تا همینجاش هم به خاطر من اومده بود ...
لباسهام رو عوض کردم ... داشتم باند دستم رو باز میکردم که گفت :
― بهتره بذاریش باشه ...
بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم :
― میخوام نماز بخونم ....
*
*
*
― قبول باشه
― قبول حق !!!
عجبا .... بچه م زبون وا کرده ...
― بیا بشین باید حرف بزنیم ...
نه مثل اینکه باید براش اسپند دود کنم !!!
رفتم و نشستم رو مبل ... کنارم نشست و دستم رو گرفت و دوباره از همون ژل آبی مالید روش ...
پرسیدم :
― این چیه ؟
― یه نوع ضدکوفتگی به همراه مسکن ...
― چقدر از اینا داری ؟
― چطور ؟
― میخوام بدونم چقدر دیگه میتونی منو مچاله کنی و از نو درستم کنی ؟؟؟
چیزی شبیه شرمندگی رو تو چشمهاش دیدم ...
آهاااا ... خوبت شد ؟؟؟ دست رو ضعیف تر از خودت بلند میکنی ؟؟؟ من حال تو یکی رو جا میارم !!!
دستم رو دوباره بانداژ کرد و گفت :
― میدونم که از من خوشت نمیاد و تحمل من برات سخته !!!
خدایا قربونت برم ... منو این همه خوشبختی محاله !!! اول که زبون باز کرد ... حالا هم که داره حرف حساب میزنه ... خدایا به شکرانه ش 1000 تا صلوات میفرستم ...
ادامه داد :
― البته تحمل تو هم برای من سخته !!!
خدایا غلط کردم !!! حرفمو پس میگیرم ... این مونده هنوز آدم بشه !!!
گفت :
― ولی ناچاریم همدیگه رو تو این مدت تحمل کنیم ... میدونم خیلی از کارهایی که قبلا بدون محدودیت انجام میدادی رو الان نمیتونی انجام بدی و این برات سخته ... اما بهتره به حدود هم احترام بذاریم ... این وظیفه منه و باید تمام و کمال انجامش بدم ... از این به بعد هرجایی خواستی بری من باید همراهت باشم ... هر کاری خواستی بکنی باید قبلش منو مطلع کنی ... تا جایی که بتونم جلوی کارهات رو نمیگیرم ... میتونی بری !!!
― شرط داره
― چی ؟
― تو شرایطت رو گفتی ... منم شرط دارم
― بگو
― اول اینکه دیگه به هیچ عنوان وقتی من تو سرویس هستم سرتو نمیندازی پایین بیای تو !!!
دوم دیگه وسایل شخصی منو زیر و رو نمیکنی ...
سوم موبایلم رو پس بده ...
چهارم دیگه تلگرافی حرف نزن !!! جمله ها به فاعل و مفعول و قید و ترکیبات هم نیاز دارن ... فقط فعل نیست !!!
پنجم ... دیگه منو عین بچه گربه بلند نکن اینور اونور پرت نکن
فعلا همینا ....
گفت :
― اول ... زمانبندی رو رعایت کن ، مشکلی پیش نمیاد
دوم ... لازم بود اینکار رو انجام بدم
سوم ... در محدوده شغل منه ... از تلفنی که بهت دادم استفاده کن
چهارم ... به اندازه کافی حرف میزنم ... تو هم بهتره همینطور باشی
پنجم ... مثل آدمیزاد رفتار کن تا مثل آدمیزاد باهات رفتار شه
من که شماره شرط هام رو یادم رفته بود !!! اصلا نمیدونستم کدوم جواب مال کدوم شرطه ولی باز از رو نرفتم و گفتم :
― یه چیز دیگه !!! دیگه زورت رو به رخ من نکش !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
بعد خط و نشونی که واسه هم کشیدیم رفتم توی اتاق و پشت بهش نشستم روی تخت . هنوز کلی مونده بود تا شب و میتونستم حداقل برم یه جایی رو ببینم ... اما نمیخواستم خواهش کنم ...
حوصله م به شدت سر رفته بود ... چشمم خورد به دوربینم ... از جام پریدم ...
باتریش رو گذاشتم شارژ بشه و کارت حافظه ش رو درآوردم و زدم به لپ تاپ ... دیدن عکس هام اونقدر برام شیرین و جذاب بود که متوجه گذشت زمان نشدم ... عکس هارو کپی و فایل بندی کردم ...
داشتم خودم رو روی تخت کش و قوس میدادم که صدای نماز خوندن شنیدم ...
یعنی اذان گفتن ؟؟؟
خودم جواب خودم رو دادم : خوب گفتن دیگه ... داره نماز میخونه ... لامصّب عجب صدایی هم داره ...
خدایااااا ... تو هم بله ؟؟؟ ببین چه مثل بلبل داره باهات حرف میزنه !!! اونوقت اُفتش میاد دو کلوم با ما اختلاط کنه ...
رو درگاه نشستم و نماز خوندش رو نگاه کردم ... یاد بابایی افتادم که وقتی نماز میخوند رو کولش سوار میشدم !!! اونم طفلکی هیچ حرفی بهم نمیزد ...
یه لحظه هوس کردم برم رو کولش سوار بشم !!!
یعنی برم ؟؟؟ جدیدا خیلی پررو شدم هااا ... اَه ه ه ...
― آماده شو ... با محسن و مارال شام میخوریم ... امشب بلیط دارن ...
این کی نمازشو تموم کرد ؟؟؟ الان با خودش نگه دختره منو میخواد که اینجوری زل زده بهم !!! بیخیال بابا ... شامو بچسب !!! اصلا فراموش کرده بودم یه چیزی به نام شام برای آدمیزاد وجود داره !!!
جلدی رفتم وضو گرفتم ... اون باندهارو هم باز کردم ... دستم خوب شده بود !!! نماز خوندم ... این چند وقت حسابی شرمنده خدا شده بودم ... لباس پوشیدم ... هوس کردم یکمی آرایش کنم ... البته محدود !!! فقط مداد و ریمل و رژ لب ...
جل الخالق !!! این آرایش چه ها که نمیکنه !!!خوشگل بودیم ... خلایق کش هم شدیم !!!
داشتم از اتاق میومدم بیرون که تیپ شویمان نظرمان را جلب کرد ... تیشرت و شلوار مشکی و ژاکت بافت طوسی ...
کثافت آشغال عوضی !!! چه آدم بی جنبه ای هستم من !!! یکی بشنوه فکر میکنه تو عمرم خوش تیپ ندیدم ... آدم باش مانا ... مبارک صاحابش باشه !!! ..................... صاحابش کــِــــــ ..... صاحابش که منم !!!!!
جَلدی برگشتم و لباسم رو عوض کردم با همونی که تو مهمونی پوشیده بودم ... شلوار مشکی و ژاکت بلند بافت طوسی ... یه شال استخونی چرک هم داشتم ... زدم تنگش !!!
نهایت استفاده رو بکن ... امشب حتما باید عکس بگیرم ... به درد میخوره یه روزی ...جون میده واسه سوزوندن سوسن !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
من آماده ام ... بریم ...
فقط یه ابروش رو انداخت بالا !!!
ابراز احساسات نمودن مثلا ...
رفتیم دنبال مارال اینا ... تو یکی از این خونه های قدیمی که تغییر کاربری داده بود و به مسافرخونه تبدیل شده بود ، اقامت داشتن ...
چمدون هاشونو گذاشتن تو ماشین ... عصبانی شدم ... معترضانه گفتم :
― یعنی چی ؟؟؟ چرا شما باید اینجا باشین بعد ما توی اون هتل بی روح !!!
محسن گفت :
― میترسم جوابتو بدم دوباره قهر کنی !!!
چپ چپ نگاش کردم ... سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت :
― آخه سرخر نمیخواستیم !!!
سعی کردم با یه نفس عمیق عصبانیتم رو کنترل کنم ... یقه کتش رو گرفتم و کشیدم به سمت خودم و تو گوشش گفتم :
― اون موقع که میخواستی اجازه رفتنت رو بگیری من دختر خوشگلت بودم !!! الان شدم سَرخَر ؟؟؟
تو گوشم گفت :
― وقتی خودم یه پسر کاکل زری دارم تو رو میخوام چیکار ؟
― از کجا میدونی پسره ؟
با انگشت به گیجگاهش زد و گفت :
― حس ششم !!!
― نه بابا !!! نمیدونستم حس ششم آقایون جدیدا مجهز به سونوگرافی هم شده !!!
کم نیاورد ، گفت :
― شما زنها از خیلی چیزها خبر ندارین !!!
سوار ماشین شدیم و به طرف رستوران حرکت کردیم ... دو به شک بودم ... بگم .. نگم ؟؟؟ میترسیدم مارال در موردم فکر ناجور بکنه !!! دچار سندرم سوسن شده بودم !!!
آروم گفت :
― مامانم گفته بود !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group