چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 6
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 6

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
یعنی من عاااااشق مسافرت با قطارم ...به خاطر موقعیت بابا هیچ وقت نشده بود با قطار برم مسافرت ...

صدای حرکت روی ریل ، این طرح چوب کوپه ، این نور زرد لامپ ، همه با هم باعث میشن فضا خیلی رومانتیک بشه ... فقط کاش به جای محسن و مارال ، خانواده خودم بودن !!!

دست کامران جونم درد نکنه ... کوپه اختصاصی و درجه یک ... اییییی جاااان .... میچسبه !!!

مارال از همون اول خودشو راحت کرد ... کفش هاشو در آورد و دراز کشید و سرشو گذاشت روی پای محسن و خوابید !!! محسن هم که قربونش برم از سرش رو تا آخر رو گوشیش خم کرده بود و هی باهاش ور میرفت ... من نمیدونم اینا شام تو بساطشون نیست ؟؟؟

بلند شدم که برم اطرافو یه دید بزنم

― کجا ؟

― میرم بیرون یه دور بزنم

― بشین سر جات ... تو جایی نمیری

― یعنی چی ؟؟؟!!!

― یعنی اینکه من باید تورو صحیح و سالم تحویل آترون بدم ... بعدش هرکاری خواستی بکنی به خودت مربوطه و شوهرت !!!

― ای بابا !!!! عمو ... من که نمیخوام برم خودکشی بکنم !!!

― بعد آشنایی با آترون میتونه یکی از گزینه های انتخابیت باشه !!!!!!!

با همین یه جمله کنجکاویم مثل اژدهای از خواب بیدار شده به جنب و جوش در اومد !!!! انگار فقط منتظر یه استارت بودم !!!! نشستم سرجام گفتم :

― مگه چجوریه ؟؟؟ خطرناکه ؟؟!!!

محسن دستی به چونش کشید و گفت :

― اگه شترمرغ بازی درنیاری چیزیت نمیشه !!!!!!

― من جدی پرسیدم عمووو !!!

― من هم کاملا جدی گفتم !!! داری میری با کسی زندگی کنی که باهات غریبه ست !!! حساب کامران و بابات و مندا رو سوا کن ... اونها خانوادت هستن

عجیبه !!! دقیقا داره حرفهای مامانو تحویلم میده !!!

ادامه داد :

― نباید انتظار داشته باشی رفتاری که خانوادت دارن ، باهات داشته باشه !!! تو برای اون یه مورد کاری هستی مثل بقیه موارد !!!

تو دلم گفتم خیلی دلش بخواد ... از سرش هم زیادم !!! مردیکه سن بابامو داره اونوقت بیاد واسه من طاقچه بالا بذاره ؟؟؟ منم که شلغم !!!! میشینم نگاش میکنم !!!! هه ... مورد کاری !!! یه کاری بهش نشون بدم خودش بره استعفا بده !!!

کم کم چشمهام داشت گرم میشد که با ضربه ای که به صندلیم خورد از جام پریدم !!!

― وای عمو سکته کردم !!! چرا لگد میزنی ؟

― نخواب !!!

― واسه چی ؟

― حوصله م سر میره !!!

― بابا این همسر گرامی شما که از اول گرفته خوابیده … شما هم سرتون به گوشیتون گرمه … خوب من خوابم میگیره دیگه !!!

― د اگه میخواستی بخوابی مرض داشتی گفتی با قطار بریم ؟؟؟ اه … بعد عمری میخواستیم با هواپیما بریم مسافرت !!

― یه جوری میگین انگار تا حالا سوار هواپیما نشدین !!!

― همش به خاطر ماموریت بود !!! یه ماه عسل رو میخواستیم بریم که اونم بانو امر فرمودن با ماشین شخصی !!!!

― حالا فرصت زیاده … دفعات بعد … شب بخیر …

تا اینو گفتم آنچنان لگدی به پام زد که تمام خون بدنم جمع شد تو صورتم !!!! به زور گفتم :

― آخه چرا باید لنگ شما انقدر دراز باشه که تا اینجا برسه !!!

― بسه !!! اصلا دوست ندارم همسفرم عین خرس بخوابه !!!

اینم عین کامران هر حیوونی رو دم دستش بیاد به من نسبت میده !!! گفتم :

― اشتباه گرفتین جناب !!! همسفر شما رو پای مبارکتون خوابیدن … بنده فقط یه مسافرم !!!

― بهتره بفرمایید سرخر !!!

یعنی اینو کامران عین همن !!! گاهی وقتها فکر میکنم روحشون یکیه !!!

― چرا عین بز منو نگاه میکنی ؟؟؟

― عموووو … شما چقدر با کامران اختلاف سن دارین ؟

― 4سال ازش کوچکترم …

― یعنی 40 سالتونه … چطور اینقدر دیر به فکر ازداج افتادین ؟

صداشو عین زنها کرد و گفت :

― ببخشید عزیم … مصاحبه مون کی پخش میشه ؟

― جدی دارم حرف میزنم ؟؟؟ شما که سر مارال رو کلاه گذاشتین رفت !!!! باید یه فکری به حال کامران بکنیم که دیگه داره رو دست میمونه !!!

― اواااا … بلا به دور … کامران بچه م اول چل چلیشه !!! چیه میخوای دستشو بذاری تو پوست گردو ؟؟!!!

با چشم به مارال اشاره کردم و گفتم :

― لطفا اینقدر پوست گردوتون رو نوازش نفرمایید … از خواب بیدار میشن !!!

خم شد و پیشونی مارال رو بوسید !!!

― هااای آقا …

به خودم اشاره کردم و گفتم :

― بچه اینجا نشسته … مراعات کنید لطفا !!!

― یاد بگیر !!!

― شما لطفا قسمت خواستگاریشو به من یاد بدین ، ببینم چطور واسه کامران زن بگیرم ؟؟!!!

― نمیخواد !!!

― یعنی چی نمیخواد ؟

― اگه کامران زن بگیره ، کی بره شکار ؟؟؟ اونوقت باید در دکونمون رو تخته کنیم !!!!

― چقدر خودخواه !!!

یه خورده از خواراکی هایی که مامان داده بود رو درآورم … یه مقدار میوه و کلوچه برای محسن گذاشتم تو در ظرف … خودم هم چندتا کلوچه و یه سیب خوردم …ناچار به شام رژیمی قناعت کردم !!!

از کمد پتو رو در آوردم و گفتم :

― من میخوام بخوابم .. خیلی خسته هستم … شما هم بی زحمت با پوست گردوتون بازی کنید !!! شب خوش …

*

*

*

با نور خورشید که به چشمم خورد بیدار شدم … تمام تنم کوفته بود …

هووومممم …. چقدر تختم بزرگ شده !!!!

به پهلو چرخیدم و چشمم به پرده افتاد …

وااا … این که پرده اتاقم نیست !!!

سریع تو جام نیم خیز شدم و چشمهامو چرخوندم … به نظر تو یه سوئیت بودم … صدای شرشر آب میومد … یه نگاه به خودم انداختم … با تاپ و شلوار جین بودم … یادم نمیومد کی خوابیدم !!! چند ثانیه ای طول کشید تا حافظه م لود بشه و موقعیتم رو به خاطر بیارم … ولی من باید تو قطار میبودم … یعنی محسن منو آورده اینجا ؟ مارال کجاست ؟

تو همین فکرها بودم که صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم …چهارچشمی داشتم نگاه میکردم ببینم کی میاد !!!!

یه مرد در حالی که یه حوله به کمرش بسته بود و یه حوله دیگه رو سرش انداخته بود و مشغول خشک کردن موهاش بود به سمت تخت میومد …

تو اون وضعیت فقط سینه و شکمش رو میدیدم … هم تیپ کامران بود … قدش 1/87 اینا بود و هیکل ورزیده … شکم سفت و طبقه طبقه ش توجهمو جلب کرد …

لامصب بدنش عین بروس لی میمونه !!!

دیگه نزدیک تخت شده بود …چند بار حوله رو ، رو سرش حرکت داد و بعد اونو انداخت رو شونش و من تونستم صورتش رو ببینم …

یا جده سادات !!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
چرا من هرچی چشمهام رو باز و بسته میکنم باز همینه ؟؟!!!! .... یعنی خوابه ؟؟!!!! ترو خدا با احساسات من بازی نکنید !!! ... یکی منو از خواب بیدار کنه ...

نیشگونی از دستم گرفتم دیدم نه ... این یارو واقعیه !!!! اگه این همسن بابامه پس چرا اینجوریه ؟؟!!! یا اینو تو فریز نگه داشتن یا بابای مارو گذاشتن تو مایکروفر !!! هییییی سارا جون کجایی ببینی که سرت چه کلاه گشادی رفته !!!

یه دفعه ای یادم افتادم که من با تاپ و بدون حجاب جلوی این یارو هستم ... یکی نیست به این شازده بگه آخه اینم وضعه تو واستادی ؟ میمردی دوتا تیکه لباس تنت میکردی ؟ بدبختی معلوم نیست ساکم کجاست ؟ حالا چیکار کنم ؟

ترجیح دادم برم زیر پتو تا شوی گرامی زحمت رو کم کنه و بعدش بریم ببینیم اسن ساک گور به گور شده کجاست ؟؟ همه اینها فکر کنم 2 ثانیه هم نشد ...

همین که خواستم دوباره برم زیر پتو سرش رو بالا آورد و منو دید ... داشتم دستم رو میذاشتم رو یقه تاپم که با خودم گفتم :

بیخیال !!!!! حتما منو وقتی خواب بودم دیده ... نمیخوام مثل این دخترهایی باشم که تا یکی رو میبینن به در و دیوار میخورن !!!! اونم که محرم منه پس مشکلی نیست !!!! ....

ولی دقیقا یه مشکلی بود !!! من عادت نداشتم در مقابل کسی که تا به حال ندیدمش اینجوری بایستم !!! این یقه تاپم هم حالت شل داشت و کلا اوضاع بی ریخت بود !!! ولی با این حال بیخیال زل زدم تو چشمش ...

به طرف تخت اومد و روبروم ایستاد و با جدیت و اخمی که در پیشونی داشت گفت :

― آترون ... مامور محافظت از مانا راد ...

یه لحظه با خودم فکر کردم داره تلگراف میزنه !!!!

ادامه داد :

― از امروز تحت نظر من هستی تا پایان پروژه ...

نه بابا !!! این کلا ادب مدب تعطیله ... نه سلامی ، نه علیکی ... از آشنایی با من هم ابراز خوشحالی نکرد خاک بر سر !!!! اینا هیچی ... بی ادب لخت واستاده جلوی من سخنرانی میکنه !!! نمیگه من اغفال میشم یه بلایی سرش میارم ؟؟!!!!

لبه تخت نشست و با پاش ساکی رو از زیر تخت کشید بیرون ... خم شد و زیپ ساک رو باز کرد و تا لباس هاشو برداره ...

یا خدااااااا ... چه صورتی داره عوضی !!!! انگار چونه و بینیش رو تراشیده باشن ... جدیت رو صورتش موج میزنه ... چقدر ما چشمان کشیده و جدی اش رو دوست میداریم !!! جای اون دختره تو آرایشگاه خالی که بیاد آرایشش کنه !!!! این کاران جون ما هم همه ی جیگرها رو دور خودش جمع کرده !!! دستش طلا !!!

آروم از تخت اومدم پایی و مقابلش ایستادم ... سلام و صبح بخیر رو بیخیال شدم و پرسیدم :

― ساکم کجاست ؟

با حرکت چونه ش کمد دیواری رو نشون داد و گفت :

― کمد ...

اییییشششش ... انگار قرارداد بسته با اداره پست ... همینجور تلگراف صادر میکنه !!!

رفتم سمت کمد و کیفم رو برداشتم تا اول به مامان زنگ بزنم ... ولی هر چی گشتم تلفنم رو پیدا نکردم !!! پرسیدم :

― تلفنم کجاست ؟

بدون اینکه سرش رو برگردونه گفت :

― به اون نیازی نداری !!

دیگه داشت اون روی سگی منو بالا میاورد ... با حرص گفتم :

― بهش نیاز دارم همین الان ...

با خونسردی تمام بلند شد و از رو میز نشیمن تلفنش رو برداشت و بهم داد و گفت :

― با این تماس بگیر !!!

― این مسخره بازیها چیه ؟؟؟ مثل اینکه جنابعالی توجیه نشدی !!!

دیدم حرفهام اصلا اثر نکرده !!! داره عین ماست منو نگاه میکنه !!!! ادامه دادم :

― ببین عمو جون !!! مریخی ها قرار نیست بیان منو بدزدن !!! شما هم فقط اینجایی تا خیال پدر و مادر من و کامران راحت باشه !!! فهمیدی ؟؟؟؟!!!

― آترون

― هاااا ؟؟؟؟

― من عموی تو نیستم ... فقط آترون هستم !!!

― حالا هر چی !!!

دستمو دراز کردم و گفتم :

― موبایلم !!!

موبایل خودش رو گذاشت تو دستم و گفت :

― بهتره از قوانین اطاعت کنی ... شماره های مورد نیازت توش ذخیره شده ...

رفت و پیراهن چار خونه قرمزی که روی تخت گذاشته بود رو برداشت و پوشید ... فقط امیدوار بودم که نخواد جلوی من شلوار بپوشه !!! از این که هیچی بعید نیست ...

رفتم و روی مبل و پشت بهش نشستم و شماره کامران رو گرفتم ... در کمال تعجب روشن بود !!!

تا دکمه رو زد دیگه اجازه ندادم کار به الو گفتن بکشه !!! با لحن طلبکاری گفتم :

― دست شما درد نکنه کامران خان !!! گشتی گشتی از میون پیامبرها جرجیس رو گرفتی واسه ما !!!

صدای خنده ش از پشت خط میومد !!! گفت :

― چیه ؟؟؟؟!!! دمت رو چیده ؟؟؟

― عمممممرا بذارم !!! این بچه بازی ها چیه راه انداخته ؟؟؟ من موبایلم رو میخوام !!!

― به حرفاش گوش بده ... رو اعصابش راه نرو ...

― دیگه چی ؟؟؟

آرومتر ادامه دادم :

― غذاشو آماده کنم ... خونشو مرتب کنم ... بچه هاشو بزرگ کنم ... نفقه و مهریه هم نگیرم !!!! چطوره به نظرت ؟؟؟ خوبه ، نه ؟؟؟!!!!

― تو دماغتو بکشی بالا و تو دست و پاش نباشی هنر کردی !!!

― منو بگو رو دیوار کی یادگاری مینویسم !!! قطع میکنم ...

وقبل از اینکه اجازه هر کاری بهش بدم قطع کردم !!! بذار یه بار ما زودتر قطع کنیم ... بعدش به مامان زنگ زدم که مامان هم از با یک سمفونی اشک و آه از شرمندگی ما دراومد !!! کلی بهش اطمینان دادم کخ من سالم و این نره غول هم سایه به سایه با منه و کبریت بی خطره کلا !!! البته به هیچ کدوم از حرفهایی که میزدم اطمینان نداشتم !!!

بالاخره مامان بعد 20 دقیقه رضایت داد قطع کنه ... برگشتم ببینم شوهرمون در چه حاله که بازم میخکوب شدم !!!!

کثافت عجب تیپی داره ... آدم دلش میخواد هی واسش لباس بخره !!! من چارخونه خیلی دوست دارم ولی چارخونه خوشگل تو بازار خیلی کمه !!! این عوضی این پیرهن خوشگلشو از کجا خریده یعنی ؟؟؟

تو تن بدجوری خودشو نشون میده مخصوصا با اون شلوار جین آبی چرک !!!!

فکر کنم سنگینی نگاهم اونقدر زیاد بود که باعث شد سرشو بلند کنه ... با همون نگاه خونسردش گفت :

― ناهار رو با محسن و همسرش صرف میکنید ... اگه مایلی دوش بگیر و صبحانه بخور تا تو رو به محسن تحویل بدم ... من باید به یک سری کار برسم !!!

دیدم بد هم نمیگه ... بدنم بدجور کوفته بود ... یه دوش آب گرم میتونست حالمو جا بیاره ...

رفتم سراغ چمدون هام که تو کمد بود ... چمدون لباس هام رو باز کردم و دیدم همه چیز مرتبه !!!

یعنی من اختلال حواس گرفتم آیا ؟؟!!!

یه پاشو رو پای دیگه س انداخته بود و داشت یه کتاب جیبی میخوند ...رفتم جلوش و پرسیدم :

― تو به محتویات چمدون من دست زدی ؟

بازم بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :

― بله

― چرا اونوقت ؟؟؟

― لازم بود بازرسی بشه !!!

عصبانی شدم و گفتم :

― تو با خودت چی فکر کردی ؟ مگه مجرم گرفتی ؟؟؟ موبایلمو گرفتی ... چمدونم رو میگردی ... اینکارا واقعا یعنی چی ؟؟؟ تو اون چمدون دنبال چی میگشتی ... هاااا ؟؟؟؟

آروم کتابش رو بست .. به پشتی مبل تکیه داد و سرش رو بالا گرفت :

― لازم بود بازرسی بشه !!!

نفسم رو با حرص بیرون دادم و زیرلبی گفتم :

― میمون

مطمئن بودم شنیده ولی کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نداد و دوباره خوندنش رو از سر گرفت ...

لباس و حوله م رو برداشتم و رفتم تو حموم ... با دیدن وان نیشم تا آخرین حد گنجایشش باز شد !!!

وان رو پر کردم و با خیال تخت دراز کشیدم ... حالا برو به کارت برس میمون ... هییییییه !!!!

دقیقا 2 ساعت تموم کشش دادم و تلافی 2 سال اخیر رو در آوردم ... اینقدر بدنم رو سابیده بودم که کل وجودم قرمز شده بود ... از خجالت موهای بیچارم هم دراومدم و قشنگ شستمشون و نرم کننده زدم .... خدارو شکر هتل شامپو داره ... من که به کل یادم رفته بود شامپوهام رو بردارم ... باید دوباره میخریدم ...

بالاخره از حموم دل کندم و اومدم بیرون ساعت 10:10 بود ... شویمان هم برایمان صبحانه سفارش داده بود ... سینی صبحانه رو گذاشتم رو زمین و کلش رو پاک کردم ... ساعت 11 شده بود ...

مطمئنا فهمیده بود از عمد اینقدر کشش دادم ولی هیچ واکنشی از خودش نشون نداد فقط بهد اتمام صبحانه گفت :

― آماده شو ... باید تحویل محسن بدم !!!

میخواستم بگم مگه با گوسفند طرفی ؟؟؟!!! ولی هیچی نگفتم ... خبری از لباسی که دیشب پوشیده بودم ، نبود !!! گفتم :

― لباسهام ...

اجازه نداد حرفم تموم بشه ... گفت :

― خشک شویی هتل

نخییییر !!! این کلا با اداره پست قرارداد بسته بود !!!

شلوار جین آبی و مانتو سفید پوشیدم ... شال آبی فیروزه ایم رو چند بار تکوندم تا چروکش از بین بره ... موهام رو خیس شونه کردم و یه کم که آشون رو گرفتم ، خواستم ببندم که آقا تشریف آوردن و یه رشته از موهام رو گرفت تو دستش و گفت :

― هنوز خیلی خیسه

و رفت !!!! یعنی من کشته مرده ی این ابراز احساساتشم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
باورم نمیشد این همه صبر و تحملش برای همراهی من تا لابی هتل باشه !!!! تازه از آسانسور اومده بودیم بیرون که دیدم محسن و مارال تو لابی نشستن ...

محسن به محض دیدن ما بلند شد و با آترون دست داد و یه کم از ما فاصله گرفتن ... من هم رفتم و نشستم کنار مارال ...

― اینقدر این یارو گفت تحویل محسن بدم ... تحویل محسن بدم ... من فکر کردم منو باید ببره اون سر شهر !!!

مارال لبخندی زد و گفت :

― باید میومد اما مثل اینکه تو همین اول خنجرتو از رو بستی !!!!

― بچه ننه !!! هنوز هیچی نشده چغلی منو کرده ؟؟

بهش نگاه کردم ... پشت به من و رو به محسن ایستاده بود ...

لعنتی !!! اینجوری لب خونی هم نمیشد بکنم !!!

با محسن دست و داد و به طرف در خروجی حرکت کرد ...

شانس ما رو نگاه!!! عین شتر سرشو بالا گرفت و رفت .... حالابوس و بغل نخواستیم ... حداقل میومدی یه خداحافظی خشک و خالی میکردی !!!

یه نفس عمیق کشیدم و حرصم رو باهاش بیرون دادم ... رو به محسن گفتم :

― حالا نهار کجا میریم ؟؟؟

― تو با اون همه صبحونه ای که کوفت کردی بازم گشنته ؟؟؟

بابا سرعت عمل این منو کشته !!! فرتی همه چیزو گذاشت کف دست محسن ... حتما هم گفته 2 ساعت تو حموم بودم !!!

گفتم :

― صبحونه ، صبحونه ست ... نهار ، نهاره !!!

مارال دستش رو انداخت دور شونه م و گفت :

― ما میخواستیم اول بریم موزه آب رو ببینیم بعدش بریم برای نهار ...

دستهام رو با خوشحالی بهم کوبیدم و گوفتم :

― عالیه !!!

یه دفعه ای یادم اومد که دوربینم رو نیاوردم ... رو به مارال گفتم :

― یادم رفت دوربینم رو بردارم ... یه لحظه میرم و برمیگردم ...

داشتم به سمت پذیرش میرفتم که محسن گفت :

― کجا سرتو انداختی پایین داری میری ؟؟؟ ... واستا ... باید زنگ بزنم آترون بیاد !!!

― برای چی ؟؟؟

― به من اجازه نمیدن همراهت بالا بیام ... تنها هم اجازه نداری بری ...

― ولی ...

― ولی رفت آب بخوره ... افتاد و دندونش شیکست !!!

بحث کردن با محسن کلا بی فایده ست !!! اول و آخر حرف خودشه !!!! من نمیدونم مارال چجوری باهاش کنار میاد ؟؟؟!!!!

تو همین لحظه بود که شوی گرامی در هیبت برج زهرمار روبری ما ظاهر شد و گفت :

― بریم

و به سمت آسانسور حرکت کرد ...بلند شدم و به طرفش زفتم ...

با خودم میگفتم آروم باش ... آروووم ... تو باید روزهای آینده رو با این گاومیش سر کنی ... به اندازه کافی فرصت داری تا از خجالتش دربیای !!!! فعلا باید حریف رو بشناسی !!!

به خودم امیدواری دادم و سوار آسانسور شدم ...

کاملا اخمو و به حالت آزاد نظامی ها ایستاده بود ... پاها به اندازه عرض شونه باز و دستهاش رو پشت کمرش قلاب کرده بود و به در آسانسور خیره شده بود ...

بدبختی اینجا بود که هرچی بیشتر اخم میکرد گوشه ابروهاش بالاتر میرفت و یه حالت شیطنت به خودش میگرفت و چشمهاش هم کشیده تر به نظر میرسید و مخلص کلام جذاب تر میشد !!!!

از توی کوله م دوربین رو برداشتم و چکش کردم ... خوشبختانه باتری داشت ...

*

*

*

با محسن و مارال رفتیم موزه آب ... یکی از خونه های قدیمی رو تغییر کاربری داده بودن و تبدیل به موزه کرده بودن ... منم خودمو کشتم از بس درو دیوار عکس گرفتم ... فقط 3 بار رفتم پشت بام و دور ساختمان چرخیدم ... اینقدر زیر زمین و شبادان رو دور زدم که تمام سوراخ سنبه هاشو یادگرفتم ... محسن هم تمام مدت و سایه به سایه دنبالم میومد و مارال طفلک هم یه گوشه نشسته بود تا کشفیات من کامل بشه ...

بالاخره با اصرار و غرغرهای محسن دل کندم و حاضر شدم بریم برای نهار ...

مارال پیشنهاد داد نهار رو دز مهمان پذیری که خودشون اقامت داشتن بخوریم ...

گفتم :

― مگه شما تو هتل ما نیستین ؟؟

محسن گفت :

― آخه نابغه اگه من تو اون هتل بودم که دیگه لازم نبود واسه یه دوربین آترون رو برگردونم !!!

― خوب چرا تو هتل ما نموندین ؟

― آخه سرخر لازم نداشتیم !!!!! من نمیدونم کامران تودختره ی احمق وروجک رو چجوری تحمل میکنه !!!

مارال یه چشم غره بهش رفت و گفت :

― محسن !!!!!

با اینکه با محسن این حرفها رو نداشتم و خیلی صمیمی بودیم ولی بهم برخورد ... نتونستن جلوی اخمم رو بگیرم و گفتم :

― کسی ازتون نخواسته مواظب من باشین ... بفرمایین راحت باشین ... من زحمت رو کم میکنم !!!

به سمت درخروجی حرکت کردم ... پشت سرم میشنیدم که مارال داره سرزنشش میکنه ... به خیابون رسیده بودم .. نمیدونستم باید از کدوم سمت برم ... شانسی به سمت راست رفتم تا یه آژانسی چیزی پیدا کنم ...

نمیدونم چرا ولی همینجور سرعت قدم هامو بیشتر میکردم و دیگه کم کم داشتم میدوئیدم !!!

تقصیر من چیه که اینا اینقدر حساسن ؟؟؟!!!! مگه من خواستم برام محافظ بذاره ؟ مگه من خواستم که محسن از زندگیش بزنه دنبال من بیفته ؟؟!!! اصلا مگه من خواستم که کامران روی من حساس باشه ؟؟

بغض به گلوم چنگ انداخته بود ...

آخه چرا اینا اینقدر سر من منت میذارن ؟؟؟ کامران که همش میگه افتخار دادم باهات اومدم بیرون ... افتخار دادم واست لباس خریدم ...افتخار دادم باهات حرف زدم ... این یکی هم که بهم میگه سرخر !!! اون شوهر مسخره عوضی هم که انگار ارث باباشو طلب داره !!! یه جوری نگاه میکنه که انگار نمیخواد سر به تنم باشه !!!! اونم از برادر بی معرفتم که آب شده رفته تو زمین !!! دلم برای باباییم تنگ شده !!!

برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ... یه تاکسی سمند داشت به سمتم میومد ... سریع دست نگه داشتم و سوار شدم ...

― کجا میری دخترم ؟

به راننده نگاه کردم ... پیرمردی بود با موهای سفید که بلندیش تا سر شونه ش میرسید ... قیافش به طرز عجیبی آرامش بخش بود ...

بینیم رو بالا کشیدم و گفتم :

― نمیدونم پدرجان !!! شما وقتی دلتون میگیره کجا میرین ؟

از تو آینه نگاهی بهم انداخت و گفت :

― من میرم به یه پارکی در خارج از شهر ... پارک کوهستان

تازه متوجه لهجه ش شدم ... پرسیدم :

― شما از اقلیت ها هستین ؟

― بله دخترم ... ما ارمنی هستیم ...

به پنج دقیقه نکشید که با عمو آلبرت رفیق فابریک شدم ... ازش خواستم نگه داره ... رفتم و صندلی جلو نشستم و تا خود پارک با هم حرف زدیم ...

کلی تو پارک گشتیم و عکس گرفتیم ... جای باصفایی بود ... عمو آلبرت با خودش چایی داشت ... چایی خوردیم که کلی هم چسبید ...

― خوب عمو آلبرت دیگه کجاهارو بلدی ؟؟

عمو لبخند شیرینی زد و گفت :

― جا برای گشتن زیاده !!! اگه موافق باشی اول بریم نهار را مهمان من باش ...

― ای وای ... خاک بر سزم !!! من دیر صبحانه خوردم برای همین اصلا حواسم به شما نبود ...

دوباره برگشتیم به داخل شهر و قسمتهای قدیمی .... یه نیم ساعتی تو راه بودیم تا عمو نگه داشت و گفت بقیه رو باید پیاده بریم ... دنبال عمو راه افتادم و کوچه پس کوچه هارو قدم به قدم طی میکردیم و عمو انگار برای تک تک در و دیوار اونجا یه توضیحی داشت ... زمانی به خودم اومدم که دیدم توی یه کوچه بن بست قدیمی هستیم ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
― وای ... چقدر راه اومدیم هااا !!! اصلا متوجه نشدم ....
عمو آلبرت خندید و گفت :
― ماشالا خیلی پر انرژی هستی مانا جان ...
جلوی یه در قدیمی ایستاد و گفت :
― اینجاست .... بیا دخترم ..
پشت سرش وارد شدم و دهنم از تعجب و هیجان باز موند ... یه خونه قدیمی بود که تبدیل به رستوران شده بود ... اول حواسم رفت سمت حوض وسط حیاط که فواره وسط منو دیونه خودش کرد !!! صدای آب آرامش بخشه ولی نمیدونم چه حکمتیه که وسط کویر این آرامش انگار چند برابره ...
گلدونهای دور حوض ... شیشه های رنگی پنجره ها ... تختهایی که تو حیاط بودن ... داشت منو دیوونه میکرد ...
چقدر دلم میخواست یه شب روی این تخت ها بخوابم و آسمون کویر رو تماشا کنم ... یا صدای عمو به خودم اومدم :
― داخل میشینی یا تو حیاط ؟
― میشه اول داخل رو ببینم بعدا تصمیم بگیرم ؟؟؟
عمو خندید و گفت:
― هرجایی رو میخوای برو ببین ... مسئول اینجا آشناست
― جدددی ؟
دستهامو بهم کوبیدم و گفتم :
― عالیه
ذوربینم رو درآوردم و شروع کردم به عکس گرفتن ... پشت سرهم عکس میگرفتم ... از حیاط شروع کردم و بعدش پشت بوم ... منظره اطراف فوق العاده بود !!!
بعدش نوبت داخل ساختمان بود .. از ضلع روبروی ورودی شروع کردم ... اینقدر چرخیده بودیم که جهت های جغرافیای رو قاطی کرده بودم !!!
انتظار داشتم با سالن غذاخوری روبرو بشم ولی یه چیزی مثل آتلیه بود ... چندتا سه پایه و بوم و پالت های رنگ ...
حواسم رفت پی نقاشی ها که صدای مردی رو شنیدم :
― ساعت کار آتلیه از 3 شروع میشه ...
برگشتم سمت صدا ...
پسر جوون حدود 28 ساله ای بود که در نگاه اول مدل موهاش به چشمم اومد ... موهای قهوه ای روشن و لختش رو جوری کوتاه کرده بود که روی چشم راستش رو گرفته بود ... منو به یاد مدل موی بازیگران کره ای مینداخت ...
دو قدم بهم نزدیک شد
صدامو صاف کردم و گفتم :
― من با عمو آلبرت اومدم ... گفت با مسئول اینجا آشناست و میتونم همه جا رو ببینم !!!
یه لحظه به خودم گفتم الان بهم میگه آخه دختره خنگ این عموت اسم فامیل نداره !!! ... عین بچه ها گفتم عمو آلبرت !!!!
برعکس انتظارم لبخند زد و گفت :
― پس آشنای عمو آلبرتی ؟؟؟
― اوهوم ...
یه قدم دیگه نزدیک شد و دستش رو جلو آورد و گفت :
― فربد هستم ... مربی نقاشی !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
همونجوری بر و بر نگاهش کردم ... گفت :
― دستم خشک شدهااا !!!
نیشم باز شد و گفتم :
― منم منتظر همینم دیگه !!! بنداز پایین خسته میشی !!!
هااا ؟؟؟!!!! چی شد ؟؟؟ چرا صمیمیت من یه دفعه ای فوران کرد واسه خودش ؟ چشم مامان بابا رو دور دیدم شیطون شدمااا !!! باید حواسم به خودم باشه کار دست مردم ندم !!!
لبخندی زد و گفت :
― مسلمونی ؟
― وااا !!! پرسیدن داره ؟؟!!! یعنی معلوم نیست ؟؟!!!
چشمهاشو یه خورده جمع کرد و گفت :
― چرا خوب ... میشه حدس زد
― پس چی ؟؟
― آخه اینجا مختص اقلیت هاست !!!
― ممم ... من نمیدونستم ... یعنی ورود من خلاف قانونه ؟
با دستپاچگی گفت :
― نه ... نه ... اصلا !!! منظورم این نبود ...
نیشم تا آخر باز شد ... بیچاره چقدر هول کرده بود ...
― میدونم ... حالا نمیخوای آتلیه رو بهم نشون بدی ؟؟!!!
باز من پررو شدم !!!
― آره .. آره ... چرا ... بفرمایین از این طرف ...
یه بیست دقیقه ای مخ فربد رو کار گرفتم تا اینکه عمو آلبرت صدام کرد ... وقتی فربد رو دید از اون هم برای نهار دعوت کرد ... کلا مثل اینکه تعارف تو کارشون نبود چون فربد فورا پیش بندشو درآورد و با ما به سالن رستوران اومد ...
میشنیدم که عمو داره یه چیزایی میگه ولی حواس من همش به عکس گرفتن از در و دیوار بود ... همه چیز یه جورایی سنتی بود ... منم که ندید بدید !!!
روبروی در ورودی یه تابلوی رنگ روغن 100 در 70 از زرتشت بود ... یه کم که روش دقیق شدم امضای فربد رو زیر تابلو دیدم ... خدایی کارش حرف نداشت ...
با اصرارهای عمو آلبرت بالاخره از دید زدن دل کندم و رضایت دادم بشینم پشت میز ... گارسون ها همگی لباس سنتی پوشیده بودن ... دلم میخواست از اونها هم عکس میگرفتم ولی روم نمیشد !!!
عمو کباب سفارش داده بود ... با اینکه صبحانه رو مفصل و تا ته خورده بودم ولی عطر کباب و رنگ و لعاب سفره دلمو به قیلی ویلی انداخته بود !!!
عمو و فربد شروع کردن به خوردن اما من نمیتونستم ... کباب داشت وسط سفره بهم چشمک میزد ... عملا داشتم اغفال میشدم اما روی پرسیدن نداشتم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
عمو که دید من این پا اون پا میکنم پرسید :
― دخترم کباب دوست نداری ؟
تو دلم گفتم من غلط بکنم ... به روح اجدادم میخندم !!! آخه کی از کباب بدش میاد ؟؟؟
― نه عمو جون ... یعنی ...
گفتنش سخت بود !!! میترسیدم یه دفعه ای توهین به حساب بیارن !!!
― پس چی دخترم ؟ مشکلی پیش اومده ؟
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب بسم الله گفتم و با شرمندگی به عمو گفتم :
― آخه فربد گفت اینجا متعلق به اقلیت هاست !!!
― خوب این که موردی نداره !!! تو مهمون منی !!!
― میدونم ... یعنی چطور بگم آخه ؟؟!!!
دوباره نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
― میدونید که ماها مسائل خاصی رو در مورد غذا رعایت میکنیم ... م ... منظورم ذبح و اینجور چیزهاست !!!
سرمو انداخته بودم پایین و روی نگاه کردن به صورت عمو و فربد رو نداشتم ...
با صدای خنده عمو و فربد سرم رو بالا آوردم ... عمو گفت :
― این همه من و من و صغری کبری چیدن برای همین بود ؟؟!!! خیالت راحت دخترم ... ما گوشت حلال استفاده میکنیم ... افزودنی حرام هم نداریم ... به هر حال اینجا مهمان های مسلمان هم میان مثل شما !!!
انگار منتظر این حرف عمو بودم که به میز حمله کنم !!! غذاش فوق العاده چسبید و من حتی ته دیس رو با نون پاک کردم ...
سرم رو که بلند کردم دیدم عمو داره با لبخند نگام میکنه ... یه خورده سرخ و سفید کردم و سعی کردم مودب تر باشم !!!
عمو اجازه نداد پول میز رو من حساب کنم ... بعد از نهار هم بقیه ساختمون رو گشتم و تا میتونستم عکس گرفتم ... موقع رفتن هم فربد یکی از تابلوهای خودش رو بهم هدیه داد ... از همون اول هم اون تابلو چشمم رو گرفته بود ... پرتره دختر عشایری بود که با شالش جلوی بینی و دهنش رو گرفته بود ... این که دهن و بینیش معلوم نیست !!! پس چرا بهش میگن پرتره ؟؟!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
ساعت ماشین 15:30 رو نشون میداد ...
― خوب دخترم ... کجا بریم ؟
― مممم ... نمیدونم !!! شما که سلیقه تون خوبه ... هرجا میخواین بریم ...
― تکیه امیر چخماق خوبه ؟ نزدیکش هم فروشگاه پشمک حاج خلیفه ست !!! خیلی معروفه و پشمکش حرف نداره ...
― عالیه ... بریم
با دیدن تکیه دوباره جو منو گرفت و فکر کنم نزدیک 150 تا عکس گرفتم !!!! بعدش رفتیم سراغ پشمک فروشی که سرخیابون بود ...
فروشگاه خیلی شلوغ بود و نیم ساعت طول کشید تا نوبت من بشه ... وقتی کیف پولم رو باز کردم تا حساب کنم دیدم هیچکدوم از عابر بانکهام نیست و فقط 40 تومن پول نفد و 3 تا چک پول 50 تومنی دارم ... یه لحظه مغزم داشت سوت میکشید !!!
اینم کار اون عوضیه حتما !!! حسابش رو میرسم ... وایی ...الان چند ساعته از من خبر ندارن !!! حما نگران شدن ... موبایل حاجی تلگرافی رو هم که نیاوردم !!! چیکار کنم حالا ؟؟؟ شماره محسن رو هم که حفظ نیستم !!!
― خانم حساب شما میشه 73500 تومن ...
پول رو دادم و با بغل پر به سمت ماشین راه افتادم ... باید بهشون خبر میدادم ... بد بختی حتی اسم هتل رو هم نمیدونم !!!!
به محض رسیدنم به ماشین عمو گفت :
― میخوای بریم مسجد جامع ؟؟
اسم مسجد جامع که اومد کلا محسن و حاجی تلگراف رو بیخیال شدم و گفتم :
― گازشو بگیر عمو تا درش رو نبستن !!! دفعه قبل دیر رسدیم هیچی رو ندیدم !!!
*
*
جو مسجد و سردر بی نظیرش آنچنان منو گرفت که با خالی شدن باتری دوربینم به خودم اومدم !!!! هوا تاریک شده بود سوز سردی داشت ... دوربین رو گذاشتم توی کیفم و تو این فکر بودم حالا هتل رو چجوری پیدا کنم ؟؟؟!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
از سرما دستمو تو گذاشتم تو جیب مانتوم که دیدم یه چیزی توش جرق جرق میکنه ... بسته دستمال کاغذی بود که با صبحانه بود و آرم و نام هتل رو بسته بود ...
ایول .. اینم از هتل ...
بسته رو به عمو نشون دادم و حرکت کردیم ... گرمای ماشین تازه نشون میداد که بیرون چقدر سرد شده ... انگار داشت یخ پاهام آب میشد ...
به هتل که رسیدیم یه بسته پشمک و باقلوا به همراه 2 تا چک پول پنجاهی دادم به عمو ... نمیخواست بگیره و میگفت که من مهمونشم ... انگار من اونو به یاد اولین روزی که به این شهر اومده بود مینداختم ... یه جورایی نیت کرده کرده بود که منو از غریبی در بیاره !!! وای که چه مرد نازنینی ...
به زور پول و خوراکی هارو بهش دادم و از هم خداحافظی کردیم ...
***
یه لنگه پا جلوی پذیرش ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم این سوئیت لعنتی به نام کی رزرو شده !!!
― به به !!! خانم بالاخره تشریف فرما شدن !!! حالا میموندین بیرون !!
برگشتم ... محسن بود ... البته محسن نبود ... بیشتر شبیه گاوی بود که پارچه قرمز جلوش تکون داده باشن !!! موهاش بهم ریخته روی پیشونیش ریخته بود و صورتش قرمز شده بود ... کوتاه و بریده نفس میکشید ...
با حضرت عباس !!! من امشب زنده به تختم برسم قول میدم دیگه دست تو دیگ ماکارونی نکنم !!!
― کجا بودی تا الان
― ..........
فریاد زد
― نشنیدی ؟؟؟ کدوم گوری بودی تا حالا ؟؟؟
تلگراف اومد و دست گذاشت رو شونه محسن و گفت :
― محسن
خنده م گرفت !!! آرامش دادنش هم تلگرافی بود ... محسن !!!! همین یه کلمه فقط !!!! بیچاره محسن بقیه شو باید خودش کشف میکرد !!!!
محسن با حرص داد زد :
― ببین دختره عوضی رو !!! داره به ریش ما میخنده !!! از صبح تا حالا عین اسفند رو آتیش اینور اونور پریدم که حالا این نفله بیاد اینجوری به ریشم بخنده ...
من که نمیخواستم به ریشش بخندم ... همش تقصیر تلگراف بود ... حلال زاده گفت :
― آروم
منتظر بودم بقیه شو بگه که دیگه چیزی نگفت !!! منم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند بلند خندیدم !!!
انگار محسن منتظر همین جرقه بود !!! پرید سمتم و یقه مو گرفت و منو کوبوند به دیوار و گفت :
― به من میخندی عوضی ؟؟؟ به خدا باید اینقدر بزنمت که خون بالا بیاری !!!
صورتش دیگه خیلی وحشتناک شده بود !!! عملا دیگه تمام کارمندها و بعضی از مسافرین داشتن مارو تماشا میکردن ...
تلگراف اومد و محسن رو از من جدا کرد و گفت :
― آروم باش ... داری جلب توجه میکنی !!!
دستش رو گرفت و کشون کشون بردش به سمت لابی ... منم کیفم و خریدهام و تابلو فربد رو برداشتم و به سمت آسانسور میرفتم که دیدم مارال یه گوشه کز کرده و نشسته رو زمین ...
― چی شدی مارال جونم ؟؟؟ چرا سفید شدی اینقدر ؟؟؟
وسایلم رو گذاشتم رو زمین و دستش رو گرفتم
― وای ... دستهات هم که سرده !!! حتما فشارت افتاده پایین ...
در جعبه پشمک رو باز کردم و گرفتم سمتش
― بخور مارال جونی !!! بمیرم برات ... چی میکشی از دست این گاو خشمگین ؟؟!!! این همیشه اینجوریه ؟؟؟!!!
لبخند کمرنگی زد و گفت :
― گاهی وقتها !!! کلا بچه خوبیه !!!
یه خورده پشمک برداشتم و گذاشتم تو دهنش و گفتم :
― کدوم ماست بندی رو دیدی که بگه ماست من ترشه ؟؟؟!!!
گوشه لبش رو پاک کرد و گفت :
― ممممم .... ترشی گفتی هوس ترشی کردم !!!
من که حرف ترشی نزدم !!! ناخودآگاه و فکر کنم بیشتر طبق عادت گفتم :
― خبریه ؟؟!!!
دیدم مارال سرشو انداخت پایین و ریز ریز میخنده !!! ذوق زده شدم و با صدای شبیه جیغ پرسیدم ؟
― از کی ؟ چند وقته ؟
لبش رو گزید و با شرم گفت :
― فکر کنم یه ماه و نیم باشه !!! مطمئن نیستم !!!!
― چیییییییییی ؟؟؟ جوجوی من یه ماه و نیمه اومده ... اونوقت تو هنوز مطمئن نیستی ؟؟؟ یعنی محسن هم چیزی نمیدونه ؟؟؟
آروم گفت :
― نه هنوز ...
― ای من قلبونش بلم !!! ای من فدای موهای فلفلیش بلم !!!!
― از کجا میدونی موهاش فرفریه ؟؟؟
― معلومه دیگه !!! به تو میره !!! اگه به اون بابای گاومیشش بره که من دیگه تحویلش نمیگیرم !!!
― محسن خوبه !!! استرسش زیاد بود اون حرفهارو بهت زد ... وگرنه خیلی دوست داره !!! این چند وقته آروم و قرار نداره !!!
― تو هم به همین خاطر بهش چیزی نگفتی ؟؟؟
― اوهوم ... نمیخوام نگرانیشو زیاد کنم !!!
― نگرانی چیه دیوونه !!!
مارال با چشم به پشت سرم اشاره کرد ... فهمیدم که محسن پشتمه ...
― چی داری تو گوشش وز وز میکنی ؟؟؟ میخوای این یکی رو هم از راه به در کنی ؟؟؟
از رو زمین بلند شدم و دستهام رو چند بار بهم زدم و گفتم :
― توسط یکی مثل من از راه به در بشه بهتره تا اینکه تو راه آدم بیخیالی( میخواستم بگم بی شعور ولی نمیشد ) مثل تو باشه !!!!
― هه ... ببین چی میگه ؟؟!!! بیخیال منم یا تو ؟؟؟ صبح تا حالا مارو معطل خودت کردی !!!
دستم رو به کمرم زدم و با لحن حق به جانبی گفتم :
― بیخیال جنابعالی تشریف دارین که جلوی زن حامله داد و هوار راه میندازین !!!
یعنی چشای محسن هرکدوم عین توپ پینگ پنگ رده بودن بیرون ... برگشت و به آترون گفت :
― این چی میگه ؟؟؟!!! چیکارش کردی ؟؟!!!
یا خداااااااااا ... اینم الان وقت چت زدنش بود یعنی ؟؟؟!!! میخواستم زمین دهن باز کنه من برم توش !!!
قبل از اینکه فرصت صحبت دیگه ای پیش بیاد با مشت زدم تو شونه محسن ... که البته اون تکونی نخورد فقط من عین ژله اینور اونور شدم !!!
― چته ؟؟؟
دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم :
― مژدگونی منو بده برم رد کارم .... زوووود ... وقت ندارم !!!
محسن چند ثانیه تو چشمهام نگاه کرد و وقتی دید انگار هیچ شوخی ندارم ، کم کم اطلاعاتش پردازش شد ... به مارال نگاه کرد و گفت :
― آره ؟؟!!!
مارال طفلک جلوی من و آترون سرخ شد ...
محسن کنارش رو زمین زانو زد و بغلش کرد و یه چیزایی تو گوشش گفت
― اهم ... اهم ...لطفا جلوی بچه و در مکانهای عمومی رعایت فرمایید !!!
― آترون اینو وردار از جلوی چشمم دورش کن تا یه بلایی سرش نیاوردم ...
*
*
*
با باز شدن در سوئیت فقط تونستم کفشم رو با دمپایی عوض کنم ...وسایلم رو یه گوشه ریختم و خودم رو همونطور با لباس بیرون پرت کردم رو تخت ...
― دوش بگیر و لباست رو عوض کن تا بریم برای شام
فکر کنم بلندترین جمله ای بود که تا حالا گفته بود !!! سرم رو بیشتر تو بالش فرو بردم و گفتم :
― شام نمیخوام ... میخوام بخوابم ... خسته م ...
― لباست رو عوض کن ...
― سرم رو تو همون بالش اینور اونور کردم و گفتم :
― نیخوام !!!
― من بدم میاد با لباس بیرون بری تو تخت !!!
تو همون بیحالی به خودم گفتم نکته اول !!! حواست باشه مانا خانوم !!! بهش گفتم :
― تو رو کاناپه بخواب !!!
چه خوشو دعوت هم میکنه !!!!
― سه ثانیه فرصت داری ... .... 1
― ...........
― 2
― ..........
― 3
یه دفعه ای دیدم یکی پشت یقه م رو گرفت و منو از تخت جدا کرد ... انگار واسش یه بچه گربه بودم !!! نا نداشتم مقاومت کنم ... فقط گفتم :
― ولم کن ...
پرتم کرد رو کاناپه ... منم تکون نخوردم ... یه سرو صدایی اومد و بعدش صدای دوش حموم ...
وقتی مطمئن شدم نیست ، نشستم ... به زور شالم رو از سرم باز کردم ... نمیخواستم به این زودی جنگ رو شروع کنم ولی خودش خواست !!!
از تو چمدونم لباس خواب مورد علاقه مو برداشتم ... روش خرسی های کوچولو داشت و پس زمینه ش سفید بود با خالهای آبی ...
به زور و با مکافات پوشیدمش ... رو تختی رو کنار زدم و با آرامش تمام لباس هامو رو تخت چیدم ...
شال و مانتو شلوارم ... هر لنگه جورابم رو هم گذاشتم روی یه بالش !!!!
در آخر هم ملافه و رتختی رو مرتب کردم و زیر لب گفتم شب خوش شوهر عزییییز ...
یعنی تو اون لحظه اگه بهم میگفتن این کارو بکن بهت یه بنز الگانس میدیم حاضر نبودم از جام بلند شم ولی حالگیری این تلگراف بحث دیگه ای بود !!!
از کمد یه پتو و بالش برداشتم و رو کاناپه دراز کشیدم ... به ثانیه نکشیده خوابم برد !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با نور خورشید که به چشمم خورد بیدار شدم ... به پهلو چرخیدم ... صدای شرشر آب میومد !!!
چرا همه چی اینقدر تکراریه ؟؟!!! الان باید صدای در بیاد ...
صدای در اومد ...
الان اون باید با یه حوله به کمرش و یکی دیگه رو سرش بیاد روبروی من بایسته !!!
اون با یه حوله به کمر و یکی هم روی سرش اومد و روبروی من ایستاد !!!!
الان میگه آترون ... مامور محافظت از مانا راد !!!
گفت :
― صبحانه بخور و آماده شو ... باید بریم خرید !!!
اک که هی !!!! گفتم الان تو دیروزم هاااا ... ولی من که روی کاناپه بودم !!! کی اومدم رو تخت ؟؟ این چرا عصبانی نیست ؟؟؟ ای خدااااا ... باز داره لخت جلوی من میچرخه !!!
سریع سرمو انداختم پایین و حوله مو برداشتم و رفتم تو حموم .... خواستم در رو ببندم که جلومو گرفت !!!
― هااا ... چیه ؟؟؟ میخوام دوش بگیرم ...
― سریع باش و در رو هم باز بذار
― چــــــــــــــــــــــــ ـــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ... تکرار کن دوباره
― در رو باز بذار و برو دوش بگیر ...
― دیگه چی ؟؟؟ دم در بده !!! بفرما داخل !!!
بچه پررو ... بزنم فکشو بیارم پایین !!!
خواستم در رو ببندم که دستش رو گذاشت لای در ...
― چیه ؟؟؟!!!!
― ظرف 15 دقیقه بیرون نیومدی من میام داخل !!!
درو قفل کردم و گفتم :
― گمشو !!!
حولمو آویزون کردم و داشتم دکمه های لباس خوابم رو باز میکردم که صدای چرخش قفل رو شنیدم !!! و بعدش هم در باز شد !!!
سریع لباسم رو دور خودم پیچیدم و یه جیـــــــــــــــــــــــ ـــغ بنفش کشیدم !!! هنوز تو شوک بودم که پررو پررو گفت :
― من به حرفم عمل میکنم !!! از الان 15 دقیقه و در رو بست !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
اصلا نفهمیدم چجوری خودم رو گربه شور کردم !!!! بدترین گربه شور عمرم بود ... دائم میترسیدم بیاد داخل ... دوبار نزدیک بود لیز بخورم و کله پا بشم !!!
با بستن بند حوله یه نفس راحت کشیدم و لبه وان نشستم !!! پاهام از ترس شل شده بود !!!
نامرد !!!! همه جای دنیا سرویس بهداشتی حریم داره !!! آخه از این به بعد من به چه حسابی برم دستشویی ؟؟؟!!!! اگه آقا یه دفعه ای نگرانیشون گل کنه تشریف بیارن داخل ، اونوقت من چه خاکی به سرم کنم ؟؟؟؟
داشتم فکر و خیال میکردم که عین یابو سرشو انداخت پایین و اومد تو !!! البته سرش پایین نبود ... خیلی هم بالا بود تازه !!!
― سریع صبحانه بخور و آماده شو ... باید بریم خرید
از حموم بیرون رفت و منم پشت سرش ..
― خرید چی ؟
― وسایل لازم
عجب جواب واضحی !!!جون به جونش کنن از تلگراف میرسه به اس ام اس !!
با سرش به سینی صبحانه اشاره کرد ...
کاملا بی اختیار و از روی عادت گفتم :
― خودت چی ؟
لبخند تلخی زد و به سمت ساکش رفت ...
فکر کنم این خودشو تو آینه ببینه تحویل نگیره !!!
شونه مو انداختم بالا و سینی صبحونه رو دیلیتش کردم !!!
*
*
*
بیخیال نشستم و شروع کردم به شونه کردن موهام ...
تو حموم ازش میترسیدم ... الان که دیگه نمیتونه کاری بکنه !!!
― 20 دقیقه وقت داری آماده بشی
سریع پریدم تو حرفش و گفتم :
― وگرنه ؟؟؟!!!
ابروهاش رو بالا انداخت و با کمی مکث گفت :
― وگرنه مجبوری با دست و پای بسته تو حموم منتظر بشی تا من بیام !!!
یعنی داشت علنا اعصاب و روان منو گلدوزی میکرد !!! از قیافه ش کاملا معلوم بود که جدی میگه !!!
ناچارا مجبور شدم انتقام رو به موقع دیگه ای موکول کنم ...
― برو بیرون میخوام لباس بپوشم ...
*
*
*
مانتو کرمم رو با شلوار کتان قهوایم رو پوشیدم ... موهام رو هم با هزار زحمت بستم ...
باید یه چندتا جوراب پارازین بخرم ... کی واسم ببنده اونوقت ؟؟؟ لعنتی ... هیچی از لوازم آرایشم رو با خودم نیاوردم !!!
سریع ضد آفتابم رو زدم و شال قرمز خوشگلم رو سرم کردم ...
چه بدبختی هستم من که یه رژ ناقابل هم ندارم !!!
در اتاق رو باز کردم و گفتم من آمادم ...
ایششش ... کثافت چه تیپم زده !!! شلوار جین سورمه ای و بلوز مردونه چارخونه سفید با خطهای سورمه ای ... خوشم میاد کلا با هم هماهنگ نیستیم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 19:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group