چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 5
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 5

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با اطلاعاتی که کسب کرده بودم استرس عمیقی به جونم افتاده بود .... طرف تحصیلکرده و خانواده دار بود و دستش به دهنش میرسید .... تو فکر این بودم که اونو چجوری از سرم باز کنم ؟؟؟
واقعا طرف چی فکر کرده با 36 سال سن پاشده اومده خواستگاری یه دختر 22 ساله ؟؟؟ آآآآآی کامران ... آخه الانم وقت ماموریت بود ؟؟؟؟
با خودم گفتم یه کاری میکنم از این به بعد بگرده دنبال پیرزن مجرد !!!! با این فکر یه لبخند شیطانی اومد رو لبم !!!! دکی جان منو بگیر که اومدم !!!
ساعت نزدیکای هفت بود و من فقط 2 ساعت وقت داشتم تا مقدمات نقشه مو آماده کنم ...
قدم اول انتخاب یه لباس شیک مادرشوهر پسند !!!! مشکلم این بود که نمیدونستم طرف مذهبیه یا ریلکس !!!! بازم من تو انتخاب لباس مونده بودم !!!! آخرش هم با این حرف خودم رو متقاعد کردم :
― چه فرقی میکنه اونا چجوری باشن .... من که نمیتونم ریلکس باشم !!!!
یه سارافون لی آبی روشن که کوتاهیش تا وسط های رانم بود برداشتم .... روش تکه دوزی کرده بودم و عکس کیتی چسبونده بودم بهش !!!! با دیدن سارافون خنده م گرفت !!! این جزء لباس تو خونه ایم بود !!! همیشه با تی شرت سفید میپوشیدمش و موهامو دو گوشی میبستم .... کامران عاشق این تیپم بود !!!!
― خوب حالا واسه زیرش چی بپوشممم ؟؟؟؟
کلی فکر کردم و فسفر سوزوندم ولی تهش بازم یه بلیز آستین بلند سفید برداشتم ...
― خوب حالا نوبت شلواره ....
یه شلوار جین سفید چرک داشتم که باچه هاش یه دو سانتی از مچ پام بالاتر بود .... با خودم گفتم :
― همین خوبه !!!
چند روز پیشش هم یه جوراب نخی خریده بودم صورتی !!! که دو طرف مچش از بیرون یه خرگوش کوچولوی سفید تپل چسبیده بود !!!!!!
― ای جااااانم ... چه کیفی بکنه آقای دکتر امشب !!!!!
میخواستم رو فرشی عروسکی هامو بپوشم که دیدم زیادی سه میشه !!! یه شال آبی فیروزه ای هم گذاشتم کنار تا تیپمون تکمیل بشه ....
قدم دوم اتاق عزیزم بود !!!! سه ... چهار روز پیش با جون کندن زیاد مرتبش کرده بودم و وسایل قدیمی مو کارتون زده بودم و گذاشته بودم تو انباری ته راهرو ... گرچه با این کار تمام زحمتهام هدر میرفت ولی ارزشش رو داشت !!!!
گوله رفتم و دوتا کارتن از عروسک هام رو آوردم تو اتاق و از در و دیوار و پنجره آویزون کردم ... رنگ اتاقم صورتی و طوسی بود و خودم دیزاین کرده بودم ... تو اون لحظه کلی قربون صدقه خودم رفتم به خاطر انتخاب رنگم !!!!
با مندا یه قسمت از دیوار رو با دست نقاشی کرده بودیم ... تو اتاق هر دومون ... میخواستیم اتاق کامران هم نقاشی کنیم که مارو با لگد انداخت بیرون .... J
روی نقاشی رو با یه تیکه حصیر پوشونده بودم که آفتاب باعث پریدن رنگش نشه ... فوری حصیر رو کندم و لوله کردم انداختم زیر تخت ... من عاشق اون نقاشی دیواری بودم ...
رفتم سراغ کتابخونه و کتابهای فلسفی و علمی کله گنده رو جمع کردم و گذاشتم تو کارتون عروسکها و جای کتابهارو با عروسک و کتاب داستان و رمان پر کردم !!! دیگه داشتم عروسک کم میاوردم .... ناچارا مجبور شدم از تحفه گیس بریده ها استفاده کنم ... یه خورده عذاب وجدان داشتم ولی بیخیالش شدم !!!!
کارم با اتاقم تموم شده بود ... به نفس نفس افتاده بودم و گربه شوری که کرده بودم هدر رفته بود ... مجبور بوده دوباره برم دوش بگیرم !!!!
یه نگاه سریع به اتاقم انداختم تا ببینم چیزی کم نداره !!! متوجه لپ تاپم شدم و یه فکر دیگه زد به سرم ... گرچه دلم نمیومد ولی به زور خودم رو راضی کردم ...
چندتا از این کفشدوزک چسنونکی ها خریده بودم ... اونا رو چسبوندم به لپ تاپ .... همچین جیگرم آتیش گرفت !!!! سه سال نگهش داشتم خط بهش نیفتاد !!!! ای جیز جیگر بزنی دکی ... اون عصات بشکنه با مخ بخوری زمین ... الهی پیپت بره تو حلقت !!! دندون مصنوعیت رو گم کنی دماغت بخوره به چونه ت !!!!!!
یه نگاه بهش انداختم ... بد نشده بود !!! چه کنیم این دست هنرمند ما به هر چی بخوره طلا میشه دیگه !!!! معماریم مثلا !!!! دیدم لپ تاپم هنوز جای کار داره !!! یه تیوپ چسب اکریلی نقره ای برداشتم و یه طرح کودکانه اساسی روش زدم !!! جووووون .... قربونم بری دکی !!!
یه نگاه به ساعت انداختم ... به همین زودی یک ساعت از وقتم رفته بودی ... خودمو چپوندم تو حموم و دوش سه سوته گرفتم .... بازم با موهام درگیر بودم ... چند بار آخر که رفته بودم حموم نرم کننده استفاده نکرده بودم ... موهام همه به هم گره خورده بود ... سشوار برداشتم و سرسری خشک کردم ... مونده بودم چجوری ببندم !!!
یواشکی رفتم سر کمد لباسهای مامان و یه لنگه از جوراب پارازین ساق بلندهاشو برداشتم ... مامان تو آشپزخونه بود و بابا داشت تو سالن با لپ تاپش ور میرفت ... آروم رفتم پیشش و از پشت رو کولش سوار شدم .... بوسیدمش ... جوراب مامان رو نشونش دادم و خیلی آروم گفتم :
― قربون دستت سردار ... یه دونه از اون گره ملوانی هاتو بزن !!!این موهای من باز افسار پاره کردن ...
بابا که جوراب رو دید گفت :
― مانا باز هم ؟؟؟؟
گردنم رو کج کردم و با التماس گفتم :
― بابایییییی ... خواهش میکنم ؟؟؟
در گوشم گفت :
― تو کی میخوای دست از سرقت جوراب های مامانت برداری ؟
همین لحظه مامان از تو آشپزخونه بلند گفت :
― واسش ببند محمد !!! این دختره دست کجیش به داییش رفته !!!! هرچی میکشم از اون کامران میکشم !!!! نمیدونم این چه راه حلی بود یاد این بچه داده ؟؟؟!!!!
به مامان گفتم :
― وای مامان !!! نمیدونی چه خوب موهارو جمع میکنه ... اصلا تکون نمیخوره !!!
― امان از دست تو و اون کامران !!! وقتی هم که نیست نماینده ش انجام وظیفه میکنه !!!
― چاکر ساراخانوم هم هستیم !!!!
بابا موهامو پیچوند و با جوراب محکم بست !!!!
خودمو تو آینه هال نگاه کردم و گفتم :
― اووووووووه سردار !!! چه کردی .... اون زنه 4 ساعت تو آرایشگاه سعی کرد موهای مارو بکشه تا چش و چالمون کشیده تر بشه ، آخرش موفق نشد !!! دس پنجولت درد نکنه !!!!
*
*
*
رفتم تو اتاقم ... کم کم داشتیم به زمان موعود نزدیک میشدیم ... لباس هامو پوشیدم
حالا نوبت قدم سومه !!!! آرایش عروس خانوم .... به لبم یه رژ صورتی خیلی محو زدم ... گونه های مبارک رو هم صورتی خیلی خیلی کم رنگ کردم و همین !!!!
میدونستم با رنگ صورتی خیلی بچه به نظر میرسم .... از اتاقم بیرون نیومدم تا مهمون ها برسن ... میدونستم مامان اگه منو با این وضعیت ببینه محاله بذاره اینطوری بیام تو مجلس !!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
رفتم تو اتاقم ... کم کم داشتیم به زمان موعود نزدیک میشدیم ... لباس هامو پوشیدم


حالا نوبت قدم سومه !!!! آرایش عروس خانوم .... به لبم یه رژ صورتی خیلی محو زدم ... گونه های مبارک رو هم صورتی خیلی خیلی کم رنگ کردم و همین !!!!


میدونستم با رنگ صورتی خیلی بچه به نظر میرسم .... از اتاقم بیرون نیومدم تا مهمون ها برسن ... میدونستم مامان اگه منو با این وضعیت ببینه محاله بذاره اینطوری بیام تو مجلس !!!!!!

حاضر و آماده پشت در اتاق نشسته بودم و با انگشتهام بازی میکردم ... مرتب نقشه و دیالوگ ها رو تو ذهنم تکرار و بازرسی میکردم ... تا اینکه صدای آیفون اومد ... صدای دویدن مامان رو شنیدم و بعد از اون ضربه هایی که به در اتاقم میزد
― مانا اومدن ...
از پشت در گفتم :
― مامان من چایی بیار نیستم هاااا .... خودتون یه فکری بکنین !!!! اصلا همون اول شما چایی بدین بعدا من میام پایین ...
― مانا مسخره بازی در نیار !!!
― مامان به خدا جدی گفتم .... من چایی نمیدم ... برو مامان اومدناااا
مامان با غرغر رفت پایین ... پا شدم و خودمو تو آینه ورانداز کردم که تازه یاد اصل کاری افتادم !!! قرار نبود آبروی بابا رو ببرم ... به هر حال دکتر معتمد دوست نزدیک بابا بود و با این مساله نمیشد شوخی کرد .... از کشوم چادر حریر سورمه ای با گلهای ریز سفید که خانوم جون برام گرفته بود رو برداشتم من هیچ وقت چادری نبودم .... اصلا نمیتونستم با چادر کنار بیام .... نهایت کارم این بود که نماز بخونم یا موقع زیارت سر کنم ... به خاطر همین اونو با دوتا گیره دو طرف شالم محکم کردم تا لباس خوشگلمو پنهون کنم .... این فقط مخصوص آقای داماده !!!!

بالاخره لحظه موعود فرا رسید ... مامان اومد سراغم ... وقتی منو با چادر دید ابروهاش تا آخرین حد ممکن بالا رفت ... میخواست چیزی بگه که من زودتر لبخند زدم و گفتم :


― بریم مامان ... زشته منتظر بمونن !!!!!


با ورود ما به جمع صدای به به و چهچه همه بلند شد ... منم سرمو عین دختر های آفتاب مهتاب ندیده انداختم پایین و خیلی سعی کردم سرخ و سفید بشم ولی موفق نشدم !!!!!!!


جواب احوالپرسی هارو خیلی آروم دادم و رو اولین مبل کنار مامان نشستم ... جمع مشغول حرف زدن بودن و من همچنان سر به زیر نشسته بودم اونقدر که گردنم درد گرفت و صدای قرقرش بلند شد !!!! با خودم گفتم روغنکاری لازم داره ...


زیر چشمی اطراف رو میپاییدم تا آقای داماد رو پیدا کنم ...


این چه وضه خواستگاریه ؟؟؟ اومدن خواستگاری یا لشگر کشی ؟؟؟ چشم خورد به خانوم دکتر معتمد که مثل همیشه شیک و مجلسی و با آرایش تمام و کمال نشسته بود ... رنگ موهاشو هم عوض کرده بود ... قبلا قهوای سوخته بود ولی الان یه رنگ ملایم کرم کاراملی داشت ... درست کنارش یه خانم چادری نشسته بود که به محض دیدنش دوزاریم افتاد که حتما مادر داماده ... یه شباهت فاحشی با خانم دکتر داشت ولی از نظر لباس و منش و تیپ کاملا متفاوت بود .... همچین غرق در دید زدن من بود که اصلا متوجه نشد دارم نگاهش میکنم ... یک نگاه اونچنانی بهم کرد که این بار جدی جدی و بدون کوچکترین تلاشی تا بناگوش قرمز کردم .... فکر کنم داشت اسم و جنسیت نوه هاشو و زمان تولد اونا رو تعیین میکرد !!!!!!!


با دیدن این صحنه دید زدن رو بیخیال شدم و دوباره سرمو انداختم پایین ...


حوصله م از این همه طفره رفتن سر رفته بود !!!! اگه ترس آبروی بابا رو نداشتم حتما میگفتم برین سر اصل مطلب !!!!


― خوب ... بریم سر اصل مطلب !!!!


یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه این صدای من بود !!!! ولی یه ثانیه بعد فهمیدم دکتر معتمد بود که بالاخره این بحث های مسخره رو جمع کرده !!! کلی به جونش دعا کردم ... منتظر بودم که بابایی بگه مانا جون آقای فلانی رو ببر تو اتاقت حرفاتونو با هم بزنین !!!!


ااااه .... قربون حواس جمع !!! اصلا نپرسیدم اسم شازده چیه ؟؟؟ یعنی چه قیافه ای میتونه باشه ؟؟؟ تو همین فکرها بودم که بابا گفت :


― دخترم آقای اصلانی رو راهنمایی کن به سالن کوچیکه و حرفاتونو با هم بزنین !!!!!!!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
چشمهام تا آخرین درجه ش گشاد شده بود و بابا رو با تعجب نگاه میکردم ... تو دلم گفتم :
آخه من قربون اون قدو بالات برم ... این چه ضدحالی بود که به من زدی ؟؟؟ حالا من چه گلی به سرم بگیرم ؟؟ من اصلا آمادگیشو ندارم ... ای وای از اون همه زحمتی که من کشیدم !!!
با صدای مامان به خودم اومدم :
― بلند شو مانا جان ...
به زور از جام بلند شدم و با کسی که هنوز فرصت نشده بود ببینمش به سمت سالن کوچیکه رفتیم ...
یه مبل رو با دستم نشون دادم و خودم رو مبل روبرویی نشستم ...
قیافه ش بد نبود ... شاید حتی خیلی هم عالی بود اما از نظر من یه چیزی بود مثل بقیه دکتر ها !!!!
شروع کرد به حرف زدن و معرفی خودش و گفتن از سوابق تحصیلی و افتخارات شغلی و انتظارات ازهمسر آینده ش .... منم عین شلغم نشسته بودم و هر دوتا گوشمو باز کرده بودم ... حرفشو از اینور میگرفتم و از اونور میفرستادم بیرون ...
این روند یه نیم ساعتی ادامه داشت و مثل اینکه آقای دکتر به این زودی ها تصمیم به پایان سخنرانیش نداشت ....
حیف اون همه دیالوگی که من واسه این دکی فرنگی نوشته بودم !!! هییییی ...
مشغول یه قل دوقل با انگشتهام بودم که ویبره موبایلم منو از حالت خلسه م پرت کرد بیرون !!! یواشکی از زیر چادر شماره رو نگاه کردم ... شماره موبایل خود کامران بود !!!! اینقدر هول بودم که نفهمیدم چطوری معذرت خواهی کردم و خودمو رسوندم آشپزخونه !!! سریع جواب دادم :
― بله ؟؟؟
― چرا نفس نفس میزنی ؟؟
― هیچی !!!! کجایی کامران داری میای ؟
― چی شده مانا ؟؟؟ راستشو بگو !!!
― هیچی بابا ... دوییدم تو آشپزخونه تا جوابتو بدم ؟
― تو که موبایلت همیشه تو جیبته ؟؟؟ آشپزخونه چرا ؟
تو همین لحظه مامان اومد و گفت :
― مانا چی شده ؟؟؟ چرا یه دفعه ای بلند شدی ؟
― هیچی مامان ...
― تلفن کیه ؟
― کامرانه !!!
― امان از دست تو مانا !!!! زشته جلوی اینا !!! یه خورده رعایت میکردی !!!
کامران با جدیت گفت :
― اونجا چه خبره ؟؟؟ مثه بچه آدم جواب بده !!!!
با چشم به مامان اشاره کردم که بره منم به زودی میام ... به کامران گفتم :
― هیچی بابا ... خواستگار اومده ... تو وسط نطق شاداماد زنگ زدی منم یه دفعه ای بلند شدم اومدم بیرون !!!
― بدون اجازه من ؟؟؟؟
― مگه باید از تو اجازه بگیرن ؟
― چیه ؟؟؟!!! مثل اینکه خیلی ازش خوشت اومده !!!!
اصلا هم خوشم نیومده بود ... ولی به خاطر اینکه حرصشو در بیارم گفتم :
― ااای ی ی .... بدک نیست !!!! قابل تا مله !!! به هر حال دکتره ... پولداره ... خونواده داره !!!
― کافیه مانا !!!!! این یارو رو هر کی که هست ردش کن بره !!! زنگ زده بودم در مورد پروژت صحبت کنم ...
― خوووب !!!! چی شد ؟؟؟
― خوب به جمالت !!! وقتی میگم که اون یارو دست از پا درازتر از در خونه بره بیرون ... هر وقت رفت زنگ بزن .... خداحافظ عروس کوچولو !!!!
مثل همیشه سریع قطع کرد و من دست از پا درازتر به سالن برگشتم ... لازم نبود حرفی بزنم چون آقای داماد مثل شیر ژیان نشسته بود و کاملا آماده حمله !!!! فکر کنم به ترپش برخورده بود !!!! به جهنم !!! منم بیخیال رفتم و کنار مامان نشستم و یه لبخند مادر شوهر کش زدم ... تا کور شود هر آنکه نتواند دید !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
جناب داماد مثل گاوی که جلوش پارچه قرمز گرفته باشن ، نفس های آتشین میکشید و حرصش رو سر دسته مبل خالی میکرد ... منم که اعصاب نداشتم !!!!
فکر کرده کی هست ؟؟؟ اومده نیومده واسه من طاقچه بالا میذاره !!! اصلا اگه خودت میرفتی به تلفن جواب میدادی من باید از این کولی بازی ها در میاوردم ؟؟؟ اون کامران من نمیدونم چرا دستور میده ؟؟؟ چرا از من اجازه نگرفتی ؟؟؟!!!! ردش کن بره !!!! چه حرفااااا !!!! من فقط منتظر دستور تو بودم !!!
با صدای دکتر به خودم اومدم ...
― خوب ... به چه نتیجه ای رسیدین ؟
قبل از اینکه من بخوام دهنمو باز کنم اون مردک دماغ گنده گفت :
― متاسفانه به نتیجه مطلوبی نرسیدیم !!!
یه پوزخنده مسخره بهم زد و ادامه داد :
― ایشون واجد شرایط نیستن !!!!
یعنی کارد میزدی خونم در نمیومد ... حال مامان و بابا هم بهتر از من نبود .... نمیدونستم بلند بشم اون کله شو بکوبم به دیوار یا هر چی که لایقشه نثارش کنم ؟؟!!! گاهی وقتها آبرومند بودن هم دردسر میشه واسه آدم !!! جمع هنوز تو شوک حرف اون بود که من بالاخره استراتژی مورد نظرمو پیدا کردم :
― با معصومانه ترین لحنی که در خودم سراغ داشتم گفتم :
― حق کاملا با ایشونه !!!
به طرف مادرش برگشتم و ادامه دادم :
― حقیقتش اینه که حاج خانوم ، من لیاقت پسر شما رو ندارم !!!! پسر شما با این همه محسنات و امتیازاتی که دارن هر جا برن جواب رد نمیشنوند !!!!
حاج خانوم که از این تعریف های من روم به دیوار خرکیف شده بود ، یه چش غره به طرف داد و بعدش یه نگاه مادرانه ای به من کرد و گفت :
― چرا عزیزم ؟؟ شما که ماشاالله هزار ماشاالله همه چی تموم هستین !!!
ای جااان .... قربون خودم برم !!! ماهی افتاد تو تور !!! حالا وایستا آقای دکتر .... اونوقت که مامان جونت افتاد به جونت میفهمی یه من ماست چقدر کره میده !!!!
یه لبخند معصومانه همرا با ناراحتی زدم و گفتم :
حاج خانوم .... این نهایت لطف شماست !!!! ولی من اونقدرها هم کامل نیستم !!! پسر شما با شرایطی که دارن ... منظورم شغل و موقعیتشونه ... ایجاب میکنه که یه فرد مقتدر همراهشون باشه !!! یکی که بتونه حمایتشون کنه و قدم به قدم همراهشون باشه !!! حیف از این همه زحمت و تحصیلاته که هدر بره !!!!
نگاه جمع به من تحسین آمیز شده بود و نگاه دکی سرشار از تعجب ... حتما با خودش میگفت این دختره دیوونه ست !!!!
یه آقای میانسال که من اصلا نفهمیدم چه نسبتی با اون تحفه داره گفت :
― دخترم ... چرا فکر میکنی ازدواج مانع پیشرفت شغلی میشه ؟؟؟
― نه حاج آقاااا ... من هرگز اینو نگقتم !!! اتفاقا من فکر میکنم یک ازدواج به جا و مناسب نربان کسب موفقیت های بیشتره !!!!! منظور من اینه که ایشون باید با کسی ازدواج کنن که براشون مانع نباشه !!!
خوب من فکر میکنم هنوز بچه هستم و از زندگی چیزی نمیفهمم ... احساس میکنم نمیتونم نقش یک حامی رو برای کسی بازی کنم که یه همچین شغل خطیری دارن !!!!
یه مرد میانسال دیگه گفت :
― دخترم ... شما تا همینجا نشون دادی چیزی از وجاهت و کمالات کم نداری !!! ماشاالله ... کم پیدا میشه جوونا تو این سن این همه عاقل و فهمیده باشن !!!
― شما لطف دارید آقا ... من خودم رو شایسته تعریف های شما نمیبینم !!!!
از سرتونم زیادم !!!! دارم واستون !!! اون آقا ادامه داد :
― حالا بهتره بیشتر رو این موضوع فکر کنید ... زود تصمیم نگیرید !!!
همییییینه !!! آآآآره ... بیشتر اصرار کنین ... از سگ کمترم اگه بذارم دوباره این عوضی پاشو بذاره تو خونمون !!!
یه کم سرمو کج کردم با شرم ساختگی گفتم :
― من نظر خودمو گفتم ... بقیه تصمیمات با پدرمه !!! هر چی ایشون بگن من همون کار رو انجام میدم !!!
همه نگاه ها به سمت بابا کشیده شد ... بابا هم با صلابت اعلام کرد :
― من هم با نظر دخترم و آقای اصلانی موافق هستم ... فکر میکنم دخترم مناسب آقای دکتر نیستن !!!
ایول بابا ... ضربه خوبی بود !!! اگه تو یه شرایط دیگه بود و بابا میگفت من مناسب نیستم ، عصبانی میشدم ولی اینجا ، با این حرفش همه تقصیرات رو انداخته بود رو دوش دکی !!!
جمع شروع کردن به پچ پچ و منم زیرچشمی بهشون نگاه میکردم ... تیرم به هدف خورده بود من با موفقیت کامل ماموریتم رو به پایان رسونده بودم !!!
بعد نیم ساعت حرف زدن بالاخره تصمیم گرفتن زحمت رو کم کنن !!! من همراه مامان و بابا تا دم در برقه شون کردم ... همین که در بسته شد با سرعت نور خودمو رسوندم طبقه بالا و از اونجا نگاهشون کردم ....
مادره از همونجا شروع کرده بود به سرکوفت زدن ... دکی هم دستشو با کلافه گی تکون میداد و هی میکشید به سرش !!!!
آآآآهاااا .... خوب شد !!! بکش عزیزم ... تازه اولشه !!! اگه بری با شاهزاده بریتانیا هم ازدواج کنی تا آخر عمرت سرزنش مامان جونت همراهته !!!! اووووفففف ... جیگرم حال اومد !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
بعد از رفع زحمت هیات خواستگاران مامان سکوت کامل کرده بود ... شالشو دور خودش پیچیده بود و تو مبل فرو رفته بود ... خیلی دپرس میزد !!! نمیدونم چرا ؟؟؟ بابا با چشم و ابرو اشاره کرد که کاری بهش نداشته باشم ...
من هم فقط ظرفها رو با کمک بابا جمع کردم شستم ...
*
*
*
رو تختم نشسته بودم و خودم رو با عروسک هام مشغول کرده بودم ... دوباره باید تمام این بند و بساط هارو جمع میکردم !!! حداقلش خوب شد داغ اذیت کردن اون دماغی به دلم نموند ...
موبایلم رو برداشتم و چند بار زدمش تو کله عروسکم !!! اعصابم از دست کامران خورد بود ... حق نداشت با من اونجوری صحبت کنه ... از یه طرف میخواستم بدونم قضیه پروژه به کجا کشید و از یه طرف هم نمیخواستم پیش قدم بشم !!! غرور داشتیم واسه خودمون بالاخره !!!
فکر کنم کار عروسکم دیگه به ضربه مغزی رسیده بود که گوشیم زنگ خورد ... کامران بود ... نمیدونستم چیکار کنم ؟؟؟ جواب بدم ... ندم .. بیخیال باشم .. سرد باشم یا گرم ؟؟؟ آخرش تصمیم گرفتم بی نهایت مظلوم باشم ... فکر کنم بوق پنجم شیشم برای کامران خورده بود که من جواب دادم ... خیلی آروم و مظلومانه گفتم :
― بله ؟
― خانوم کوچولو از دست کامرانش ناراحته ؟
خستگی تو صداش موج میزد ... آروم گفتم :
― اوهوم ...
― گردن کامران بشکنه !! زبونش لال بشه که دیگه مانای کوچولوشو اذیت نکنه !!!
همون اول خر شدم !!! ولی به روی خودم نیاوردم و مظلومانه گفتم :
― خدا نکنه ... اونقدر ها هم مهم نیست ...
― چرا عشق من ... مهمه ... خیلی مهمه !!! گاهی وقتها فراموش میکنم که مانا کوچولوی ما دیگه بزرگ شده و این چیزها دیگه ممکنه زیاد پیش بیاد !!! حالا طرف چجوری بود ؟؟ مقبول شاهزاده خانوم افتاد ؟
خندیدم و گفتم :
― وای نمیدونی کامران چه بلایی سرش آوردم !!!! یخ کاری کردم تا ابد سرکوفت بخوره !!!
― چیکارش کردی بچه ؟
ماجرا رو مفصل براش تعریف کردم ... از تغییر دکوراسیون اتاقم و لباسم تااااااا سخنرانی فصیحم در جمع مهمانها !!!
غش غش میخندید !!! گفت :
― آخه دختره ی دیوونه ... اون چه کاری بود با اتاقت کردی ؟ چه لباسی بود پوشیدی آخه ؟؟ شانس آوردی محمد دستتو خوند وگرنه الان باید به فکر کت شلوار میبودم !!!
― بابا از کجا دست منو خوند ؟
― وقتی خانوم موشه اون بالا بدو بدو راه انداخته بود !!! وقتی چایی رو نیاورد !!! وقتی با چادر اومد پایین !!! محمد رو دست کم نگیر بچه !!!
― هوووووممم ؟؟؟ بابایی ناقلا !! حیف که نذاشت و گرنه میخواستم یه نمایشنامه عروسکی واسه دکی جون بازی کنم !!!!!
کامران دوباره خندید و گفت :
― دختره ی احمق !!! تو نمیدونی اون بچگی صورتت ، اون معصومیت چشمهات چه بلایی میتونه سر یه مرد بیاره !!!!!!!!! اگه پاش به اتاقت میرسید ... اگه تو رو با اون لباس میدید ... مطمئن باش الان انگشتر نامزدی تو دستت بود !!!!! مطمئن باش هرگز نمیذاشت از دستش در بری !!! برو خدا رو شکر کن که یه کامران کارخراب کن آفرید تا بعضی ها دست خالی روونه خونشون بشن !!!
― هوووممم ؟؟؟ نمیدونم !!!
― اینجوری نکن پدرسوخته !!! دلم آب شد !!!
― باشه !!! کی میای کامران ؟؟ کی میریم کویر ؟ عقب افتادم !!!
― قبلا با پدرت دراین مورد صحبت کردم ... اون با پیشنهاد من موافقت کرد ... فقط مونده نظر تو ...
― چه پیشنهادی ؟
― راستش مانا ... ماموریتی که درگیرش هستم خیلی پیچیده شده !!! اصلا مشخص نیست کی تموم میشه
― پس من چی ؟؟؟؟
― دو دقیقه زبون به دهن بگیر بچه !!! من با محمد صحبت کردم ... میدونی که اون به خاطر وضعیت شیمیاییش نمیتونه بیاد اونجا !!! سارا هم محاله اون رو ترک کنه !!! از مندا هم که کلا آبی گرم نمیشه !!! همچنان تو هوا سیر میکنه ...
― خوب من همه اینارو میدونم ... تو قول دادی با من باشی ...
― میدونم عشقم ... یادم هست ... به خدا دلم میخواد حتی یه دقیقه هم شده بیام و از نزدیک ببینمت !!! ... نمیشه مانا ... نمیشه !!!
― یعنی میگی بیخیال طرح کمپ بشم ؟؟؟
― نه عزیزم ... قول دادم پاش هم هستم !!!
― آخه چطوری ؟
― تو با یکی از افراد من میری ؟
― هاااا ؟؟؟!!!! ............ زحمت نکش کامران خان !!! من خودم میتونم از پس خودم بر بیام !!!
― بچه نشو مانا !!! انتظار داری بذارم تنها بری تو اون بر بیابون ؟
― مگه اجازه من دست توئه ؟
― آرررره !!! اجازه ت دست منه !!! اختیار تو دست منه !!! یا به حرف من گوش میدی و با محافظ میری یا طرح کمپ کویرنوردیتو همین الان فراموش میکنی !!!
― کامران تو دیوونه شدی ؟؟؟ غیرتت اجازه میده منو با یه مرد غریبه بفرستی کوییییرررر ؟؟؟ من تنها میرم ...
عصبانی شد و با فریاد گفت :
غیییرت ؟؟؟!!! آآررره ... بی غیرتم اگه بذارم تنها بری !!! فکر کردی برای من آسونه ؟؟ کسی که دارم همراهت میفرستم تایید شده ست !!! امتحانشو پس داده ... حرفه ایه !!!
من هم با فریاد گفتم :
― چیزی که من احتیاج دارم محافظ نیست !!! بفهم کامران !!!
― چیزی که تو احتیاج داری دقیقا محافظه !!!! تو نمیفهمی تو چه موقعیتی هستی !!!
― هه ... چه موقعیتی ؟؟؟ تو شغلت باعث شده به همه چیز بدبین باشی !!!
― دختره ی احمق !!!! تو خوشگلی ... نازی ... هر جا بری جلب توجه میکنی چه برسه جایی به اون دور افتادگی !!! انتظار داری تنها بفرستمت میون یه عده غریبه ؟؟؟ اونجا نزدیک مسیر ترانزیت مواد مخدره !!! خطرناکه !!! میفهمی ؟؟؟ بیابونه ... بیابون ... مار و عقرب داره ... طوفان شن داره ... گم شدن داره ... راهزن داره ... احمق کوچولو اصلا اگه یه موقع یه عقرب دیدی و ترسیدی ... بهت حمله دست داد یکی نباید باشه به دادت برسه ؟؟؟!!!!
میدونستم حق با اونه ... داشتم بحث الکی میکردم ... از این ناراحت بودم که چرا این ماموریت لعنتیش تموم نمیشه ؟؟؟ من میخواستم کامران باهام باشه نه کس دیگه !!!
وقتی دید ساکتم گفت :
― اول به پیشنهاد من گوش کن بعدا انتخاب بکن ... یا قبول میکنی یا یه موضوع دیگه رو انتخاب میکنی !!!
نگفته هم میدونستم جوابم مثبته !!! یه نیروی جاذبه وافری نسبت به طرح کمپ کویرنوردی در من ایجاد شده بود که به این آسونی ها از بین نمیرفت !!!
― گوش میدی ؟
― آره ... بگو
― هوشنگ شهشهانی رو میشناسی ؟
― چه ربطی داره ؟
― جواب منو بده !!! میشناسی ؟
― همون هتلداره رو میگی دیگه ؟؟!!!
― آفرین ... همون ... رو مغزش کار کردم ... قبول کرد که طرحت رو اگه مورد قبول بود به مرحله اجرا دربیاره !!!
― چییییییییییییییی ؟؟؟ چطوری آخه ؟
― بهم مدیون بود !!! یه خورده هم از مزایا و تازگی طرح تو ایران بهش گفتم راضی شد !!! با سازمان میراث فرهنگی هم هماهنگ شده برای برداشت بنا و کارهای نقشه برداری ... شهشهانی مذاکره کرده برای احداث کمپ ... اونا هم موافقت کردن !!! مسئول پروژه هم جمشید شاپوریه ... میشناسیش که ؟؟
― معلومه که میشناسمش !!! دکتر شاپوری نفر اول مرمت کشوره !!! باورم نمیشه ؟؟؟ چطور قبول کرد بیاد سر یه پروژه به این دوری !!!؟؟؟؟
― اونش دیگه مربوط میشه به ما !!!! ببین ... مهندس های سازمان کارهای نقشه برداری و برداشت رو انجام میدن و اگه طرحت مورد موافقت سازمان باشه بلافاصله وارد اجرا میشه ... فکر کنم پیشنهادم به اندازه کافی قابل تامل باشه !!!؟
قابل تامل ؟؟؟ پیشنهادش وسوسه انگیز بود !!! بودن در کنار دکتر شاپوری خودش مثل یه دانشگاه بود ... دیگه لازم نبود به تنهایی بنا رو برداشت کنم ... کارهای نقشه برداری هم خودش اوکی میشد !!! بعدشم اجرا !!! بهترین موقعیت بود برای یه دانشجو ... قائدتا من تا 3 سال دیگه حق مهر نداشتم !!! نمیشد ازش گذشت ... گفتم :
― پیشنهادت خیلی سخاوتمندانه بود ولی قسمت دومش نمیشه تغییر کنه ؟؟؟ نمیشه به جای یه غریبه با یه آشنا برم ؟ مثلا بابا حیدر یا مثلا عمو محسن یا اصلا مندا رو راضی میکنم ...
― عقلتو از دست دادی مانا ؟؟ محسن اگه بیل زن بود باغچه خودشو بیل میزد !!! اون زن داره اگه میتونست زنشو ول کنه که اون الان تو ماموریت بود و من ور دل شما !!! وضعیت مندا و بابا حیدر هم که معلومه !!! بعدشم اون که غریبه نیست !!!!
― غریبه نیست ؟؟ میشناسمش یعنی ؟؟ کیه ؟
― شوهرت !!!
― مسخره بازی در نیار ... کیه ؟
― گفتم شوهرته !!! همه کارها قبلا انجام شده و همه چیز تمومه !!! شما الان متاهلی ...
― چییییییییییییییی ؟؟؟؟!!!!! با اجازه کی ؟؟ اصلا چطور به خودت اجازه دادی در مورد من تصمیم بگیری ؟؟؟ بابا میدونه ؟؟؟
― بله ... از همه چیز خبر داره !!!
عصبانی شدم و گفتم :
― دروووووغ میگیییییی ....
از تخت پریدم پایین و گوله رفتم سمت اتاق بابا اینا و یه کله رفتم تو !!!
― ای وااای ... اوه ... ببخشید .. من .. من
رومو کردم سمت دیوار ... صدای قاه قاه خنده کامران از گوشی میومد !!!! گوشی رو گرفتم جلوی دهنم و گفتم :
― خفه شوووو
و قطع کردم ... دو تا پا داشتم ...هشت تا دیگه قرض کردم و جیم شدم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
داشتم از خجالت میمردم ... سرمو گذاشتم رو تخت و بالش رو رو سرم فشار دادم و اینبار با گوشیم همینطور یه ریز رو بالش میکوبیدم !!!
آخه دختره ی احمق ... سرتو مثل گاو انداختی پایین میری کجا ؟؟؟ واااای ننه ... خدایاااا مردم !!!
نمیدونم چقدر با گوشی کوبیدم تو سرم تا اینکه یکی در زد ... بابا بود با اینکه در اتاقم باز بود بازم در زد !!!! برو بمیر مانا !!!!
― بفرمایید بابا ...
بابا اومد و کنارم رو تخت نشست و دستاشو دورم حلقه کرد ...سرشو فرو برد تو موهام ... سرمو تو گردنش قایم کردم ...
― ببخشید بابا ...
موهامو بوسید و گفت :
― تو ببخش مانا جان ... کامران باهات حرف زد ؟؟ خیلی عصبانی شدی بابا ... نه ؟؟؟
― ..................
― میخواستم صبح باهات حرف بزنم اما فکر میکنم بهتر باشه الان حرف بزنیم ... موافقی ؟
سرمو به معنای آره تکون دادم ... منو از خودش جدا کرد و گفت :
― باور کن این تصمیم برای ما آسون نبود ... مبادا یه موقع فکر کنی ما میخواستیم تو رو از سرمون باز کنیم !!!
سرمو انداخته بودم پایین و حرفی نمیزدم ... بابا ادامه داد :
― ما هیچوقت نخواستیم جلوی پیشرفت تورو بگیریم ... علاقه ت به این موضوع و موفقیتی که برات به همراه داره باعث شد راضی به این کار بشیم ... دلم میخواست حالا که کامران درگیره خودم باهات میومدم ولی خودت میدونی که نمیتونم !!!
من خودم قبلا وسوسه شده بودم !!!! هارت و هورتم کاملا الکی بود و مضاف براینکه کاملا حق با اونها بود ... حتما باید یکی همراه من میبود !!!!
گفتم :
― بابا تو میشناسیش ؟؟ قابل اعتماده ؟
― آره ... میشناسمش ... مانا اگه قابل اعتماد نبود که کامران تورو نمیداد دستش !!!! خودت بهتر و بیشتر از هر کسی میشناسیش ...
― بعد از اتمام پروژه چی ؟
― نگران نباش ... همه چی پاک میشه ... عین روز اولش ...
― آخه چجوری بدون رضایت من اینکارو کرد ؟
― فراموش کردی ؟؟؟ تو خودت بهش وکالتنامه داده بودی !!!
― اون یه مسخره بازی بود !!! قرار نبود اینکارو بکنه ...
― اون وکالتنامه کاملا معتبر بود ... درثانی ... کامران اگه بخواد بدون وکالتنامه هم میتونه هر کاری بکنه !!!!
― این قضیه مال کیه ؟
― دو هفته ای میشه
― دو هفتهههههههه ؟؟؟!!!! چرا زودتر نگفتین ؟
― کامران داشت مقدمات کارتو فراهم میکرد ... بهتره باهاش تماس بگیری و تصمیمتو بهش بگی ... حالا نظرت چیه ؟ موافقی یا مخالف ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
― من میرم !!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
گوشه تخت نشسته بودم و زانوهامو بغل گرفته بودم ... ساعت دو نیمه شب بود ولی من 1% هم خواب نداشتم ... از صبح کتابخونه بودم نهار نخوردم ... کلی خرید و دوندگی کردم ... تازه شام هم نخورده بودم !!! پس من چجوری زنده م ؟؟؟
نمیدونم من چرا این روزها گوله گوله سورپرایز میشم ؟؟؟!!! این کامران هم خوب بلده چجوری حرفشو به کرسی بنشونه !!!
غرق در فکر بودم که با ویبره موبایلم از جا پریدم !!!
― لعنتی مثل گاو نعره میکشه !!! اینم ویبره ست رو این گذاشتن ؟؟؟
کامران بود ... دکمه رو زدم و با عصبانیت گفتم :
― بله ؟
― گندتو جمع کردی ؟
― کامرااااااااااااااااااان !!!!!!!!!!!!
― جونم ... امر بفرمایید بانو !!!
― تو حق نداشتی !!! اون وکالتنامه جعلی بود ... الکی بود ... مسخره بازی بود !!!
― بقیه که این نظر رو نداشتن !!!
― حالا که اینطوره منم میرم یه پیرزن رو واست عقد میکنم !!!
― آآآآخ خ خ دستت درد نکنه مانا ... فقط بی زحمت قربون دستت دو پیمانه درد و مرض هم داشته باشه ... آلزایمر ... آرتروز ... نقرس ...قند ... فشار خون
― دیگه چی ؟؟؟
― فعلا همینا !!! قول میدم بهترین پرستارها و کنیزهارو واسش بگیرم !!! تو فقط پیداش کن بقیه ش با من !!!
― خیلی رو داری کامران !!!
― میدونم !!! ... حالا جواب بانو چیه ؟ قبوله یا بگم داماد برگرده ؟
― برگرده ؟؟؟ مگه الان اونجاست ؟
― بله !!! رفته لوازم آسایش بانو رو محیا کنه !!!
― چه پسر خوبی !!!! تا حالا کجا قایمش کرده بودی ؟
― اینو ته بقچه م نگه داشته بودم واسه نوه م ... حالا تو و نوه م نداریم که ... تو هم جای نوه ی نداشته من !!!
بعدشم صداشو عین زن ها کرد و گفت :
― ای خدا بگم این بچه های امروزی رو چیکار نکنه !!! ازدواج نمیکنن که !!!! وقتی هم ازدواج میکنن میگن " حالا بچه زوده !!! ما میخوایم زندگی کنیم !!!" .... ای برین بمیرین ....
― کامراااااااان !!!!
― جونم ؟
― طرف کیه ؟ من میشناسمش ؟؟!!!
― خاک تو سرت !!! طرف چیه ؟ آدم مگه در مورد شوهرش اینجوری صحبت میکنه ؟
― راستی .... نمیشه شوهرم نباشه ... تو شناسنامه برادری ، عمویی ، چیز دیگه ای باشه ؟
― نووچ ... اونا بازدارندگی لازم رو ندارن !!!
― تو هم زیادی شلوغش کردی !!! کسی طرف من نمیاد !!! این امشبی هم سوءتفاهمی بیش نبود !!!
― نه خره ه !!!! تا حالا هیچ کس طرفت نیومد چون هرجا رفتی یه لعبتی مثل من و یه کودنی مثل مندا باهات بود !!!
― کامراااااان ... در باره ی مندا درست صحبت کن ؟
صداشو عین پیرزنها کرد و گفت :
― دختر جون !!! تو الان شوهر داری ... فقط باید به فکر اون باشی !!
― آره ... راست میگیااااا ... یادم رفته بود !!! حالا کی هست این عشق ما ؟
― غلط کردی دختره ی بی حیا !!! عشق تو فقط منم !!! فهمیدی ؟
― نوچ !!!! از آقامون بگو ؟ خوشگله ؟ خوش تیپ هست ؟؟؟ قدش چی ؟ بلنده ؟؟؟
― آخه کوچولو ... تو به قدش چیکار داری ؟ طرف مورچه خوار هم باشه از تو بلندتر میشه !!!!
― من این شرایط سخت و این مشکلات رو تحمل میکنم فقط به خاطر بچه هام !!!! تا اونها اصلاح ژنتیکی بشن و قدشون بلند بشه !!!
― خیلی پررویی مانا !!!!
― میدونم کامران جون !!! حالا نمیخوای اسمشو بهم بگی ؟
― خودت یه اسمی واسش انتخاب کن !!! باید فردا بدم واستون شناسنامه و کارتهای شناسایی صادر کنن ...
― یعنی چی ؟ بالاخره یه اسمی داره !!
― انتظار نداشته باش سه جلدشو بیام تحویلت بدم !!! این شانس رو داری خودت واسش اسم انتخاب کنی !!!
― وااااا .... یعنی چی ؟؟؟ من میخوام آقامونو به اسم خودش صدا بزنم !!!!
خندید و گفت :
― چه خوش به حالشم شده !!! آقامون ، آقامونی میکنی !!!!
― پس چی فکر کردی !!!! ؟؟؟ خودم اغفالش میکنم از زیر زبونش میکشم بیرون !!!!
خندش شدت گرفت ... بلند بلند میخندید !!!!
― تو میخوای اونو اغفال کنی ؟؟؟ صابون به دلت نزن دخترم !!! یارو همسن باباته !!! از کار کناره گیری کرده ... میخواست بره تو کویر مزرعه پرورش شترمرغ بزنه !!!! بهش گفتم فعلا یه مدت امتحانی با یه شتر مرغ برو کویر ... ببین میتونی تحملش کنی ؟ ( نکته : شترمرغ حیوان بسیار ابلهی است !!!! )
― خیلی بدجنسی کامران !!!!
با صدایی که هنوز رگه های خنده توش بود گفت :
― چیه ؟؟؟ از حرف مردم میترسی ؟ میترسی بگن دختره گیر یه کفتار پیر افتاده ؟
با حرص گفتم :
― نه خییییر !!! حالا نمیخوای اسم بابابزرگ جدیدمو بهم بگی ؟؟؟
― آقاتون رو میگی دیگه ؟
― کامرااااااان .... اسمش چیه ؟
― اسم خودشو بیخیال شو چون عمرا بهت بگم !!!! ولی اسم عملیاتیش آترونه !!!!
― آترون ؟؟؟ ته مونده خدایان یونان رو برداشتی آوردی واسه ما ؟؟؟؟
― نه خیییییییییر .... گل سرسبد مردهای ایران رو واست کنار گذاشتم !!!!
― گل سرسبدش که کامران جون خودمه !!!!
با یه کمی مکث گفتم :
― کامران ... مورد اعتماد هست ؟
― نترس کوچولو ... کاملا مورد اعتماده ... اگه نبود فکر میکردی حاضر میشدم تورو بسپارم دستش ؟ اون حرفه ایه و دوره پزشکی رو گذرونده ... حداقل خیالم راحته که اگه یه موقع حمله ای بهت دست داد ، یکی هست به دادت برسه !!!
― کامران ساعت سه نصف شبه !!!! نمیخوای بخوابی ؟
― خسته شدی ؟
― من خسته نیستم !!!! ولی صدای تو خیلی خسته ست !!!
― نگران من نباش عشقم !!! صدای تو بهترین چیزیه که الان میتونم داشته باشم !!!!
ناخودآگاه خمیازه کشیدم ....
ای لعنتی ... این دیگه کجا بود ؟؟؟ الان چی فکر میکنه ؟؟؟!!!!
خندید و گفت :
― از ساعت خواب دختر کوچولوی ما خیلی گذشته !!! برات لالایی بخونم ؟
پررو پررو گفتم :
― آرره ... میشه ؟
― چرا نمیشه ؟؟ صبر کن یه لحظه !!!
یه سرو صداهایی میومد از اونور خط ... بعد چند لحظه صدای ساز بلند شد و کامران شروع کرد به خوندن :
من فقط عاشق اینم
حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم
تو بگی که نمیتونم



من فقط عاشق اینم
بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا
ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم
تا بجای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم
روزهایی که با تو تنهام
کارو بار زندگیمو
بذارم برای فردا

من فقط عاشق اینم
وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشهٔ دنج
موهای تورو ببافم
عاشق اون لحظهام که
پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه
دزدکی تورو ببینم

من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم
تا بجای تو بمیرم
چشمهام کم کم داشت گرم میشد ... انگار واقعا خوابم میومد و خودم متوجه نبودم !!!!
― شب بخیر عشق من !!!
به سختی جواب دادم :
― شب بخیر کامران ... خیلی دوستت دارم ...
خندید و گفت :
― نه بیشتر از من ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
انقدر از دیدن استاد شاپوری ذوق زده شده بودم که تموم مدت افتاده بودم رو کاغذهام و داشتم طرح های مختلف میزدم ... یه خورده از مشخصات اون کاروانسرا یادم مونده بود و عکسهایی که گرفته بودیم هم کمک زیادی بهم میکرد ... طراحی مجموعه های اطراف کاروانسرارو شروع کردم و چند تا کانسپت زدم تا بعدا نظر دکتر شاپوری رو در موردشون بپرسم ... طرح کاروانسرا رو هم گذاشتم تا بعد از برداشت شروعش کنم ...

تقریبا تمام مدت خودمو تو اتاقم زندانی کرده بودم و یه کله طرح میزدم ... از همه چی زده بودم تا مبادا یه دفعه ای یه چی از یادم بره !!! مامان از دستم کلافه شده بود اما کو گوش شنوا ... البته یه خورده هم کنجکاویم در مورد شوی بادی گاردمون تحریک شده بود !!! خوب یه خورده بیشتر از یه خورده !!!

بدجوری قلقلکم میداد ... هرچی به کامران زنگ میزدم خاموش بود ... اونقدر هم پررو نبودم که به عمو محسن بزنگم !!! از سر ناچاری پرونده شوی گرامیمو بستم و چسبیدم به طرح ...

― مانا .... مانااااااا

― بله مامان ...

― بیا پایین یه چیزی بخور ...

― اومدم ...

*

*

*

― مانا ... وقت آرایشگاه گرفتم واسه امروز غروب

― واااا مامان .... ما تازه رفتیم ...

دستی به صورتم کشیدم و گفتم :

― آآآآ ... آآآ ... هنوز هیچی سبز نشده !!!

― حرف نباشه !!! معلوم نیست دفعه بهدی که آرایشگاه میری کی باشه !!!

― کره ماه که نمیرم ... به هر اونجا یه سلمونی چیزی پیدا میشه دیگه ...میگم مامان دقت کردین مادر زن شدین ؟؟!!!

― مانااااا !!!!

― خوب راست میگم دیگه !!! نه چک زدیم نه چونه ... دوماد اومد به خونه !!!

― خیلی پررو شدی مانا ...

― ذوق دارم مامان !!! تا حالا شوهر نداشتم آخه !!! اونم از نوع پیرمردشو !!!

― خجالت بکش مانااا !!!!

― واااا ... چرا مامان ؟؟ شوهرمه خوب !!! پاشو ... پاشو بریم آرایشگاه میخوام خوشگل کنم ... به نظرت موهامو چه رنگی کنم ؟

― خودت میدونی دست به موهات بزنی کامران پوست از سرت میکنه !!!

― ما دیگه شوهر داریم ... اختیارمون با آقامونه !!!! کامران کیه اصلا ؟؟؟؟!!!!!

هرچی من شوخی میکردم مامان هی دپرس تر میشد !!!! گفتم :

― مامان سفر قندهار نمیرم ... همین بغل گوشتونه !!!

صداش بغض دار بود .. گفت :

― آآآررره ... بغل گوشمون !!! تو بر بیابون ... میون یه مشت مار و عقرب ... آخه مگه جا قحط بود ... من نمیخوام بری مانا ...

از پشت بغلش کردم و گفتم :

― قربونت برم من ... نگران نباش ... چیزی نمیشه ... من مواظب خودم هستم ... تازه یه نره غول هم قرار سایه به سایه همراه من باشه ... دیگه از چی میترسی ؟!!! ... مامان این چند وقت من نیستم حسابی با بابا زندگی نامزدی بکنین !!! گور بابای بچه !!! از دست من خلاص میشین ... حالشو ببر مامانی گلم ...

― دختره بی تربیت !!! محمد زیادی لی لی به لالات گذاشته ... پررو شدی !!!

― واا ... بیا ثواب بکن حالا !!! به فکر خودت نیستی به فکر بابایی من باش !!!

― وای مانا !!! مواظب خودت باشیاااا ... حریم رو رعایت کنی مانا ... شیطونی نکنیاااا ... مانا حساب کامران و مندا و بابات رو نکنی ... هرچی باشه یه مرده !!! ای خدا من چیکار کنم ؟؟!!!

― وای مامان شلوغش کردیااا ... حالا خوبه خودتم تو جبهه با یه گردان مرد زندگی میکردی ... بابا هم که همیشه تو ماموریت بود !!!

― اون فرق میکرد ... اونا مثل خانوادم بودن ...

― اینم خود خانوادمه !!! شویمان است مادر جان !!!

مامان با حرص گفت :

― اینطور که معلومه تو هم که بدت نمیااااد !!!!

ابروهامو با شیطنت چند بار بالا و پایین دادم و گفتم :

― چراکه نه !!!

*

*
*

لباس پوشیده و آماده بودم تا بریم آرایشگاه که موبایلم زنگ زد ... کامران بود :

― سلام مانا ... وسایلتو جمع کن ... فردا 5 بعدظهر پرواز داری ... محسن میاد دنبالت ... من باید برم

داد زدم ...

― واستا یه لحظه !!! چی چیو فردا ؟؟!!!! من هنوز هیچی کاری نکردم ... وسایلمو باید جمع کنم ...

― از همین الان برو جمع کن ...

― من با هواپیما نمیرم ... میخوام با قطار برم ... تا حالا با قطار نرفتم ...

― بحث نکن ...

― نمیرم !!! من با قطار میرم

― لعنتی

و قطع کرد ... آخه چرا اینجوری کرد ؟؟؟

رو پله ها نشستم .. نمیدونم چقدر به همون حال اونجا بودم که صدای مامان رو شنیدم :

― تو اینجایی من یه ساعته صدات میکنم ؟

― هااا ؟؟ آره ...

― بیا بریم دیر شد ...

هنوز سوار ماشین نشده بودم که کامران دوباره زنگ زد :

― مانا 9 امشب بلیط داری ... هفت و نیم آماده باش محسن میاد دنبالت

قطع کرد ... حتی فرصت نکردم پلک بزنم ... فقط به مامان گفتم :

― کامران بود ... 9 بلیط دارم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
فکر کنم یه پنج دقیقای فقط زل زده بودم به شیشه ماشین !!!! بعد یه دفعه ای مثل فشنگ پریدم سمت اتاقم ... نمیدونستم از کجاباید شروع کنم ... عین بچه گربه دور خودم میچرخیدم ...


اول از همه تمام کاغذهامو جمع کردم ... طرحامو لوله کردم و گذاشتن تو کاور ... راپیدها ، ماژیک ها ، خط کش هامو ریختم تو ساک دستی ... لپ تاپم رو جمع کردم ... تخته شاسیمو هم گذاشتم کنارش ...


ای وای ... چرا مغزم کار نمیکنه ؟؟؟ دیگه چی میخوام ؟ کتاب چی باید بردارم ؟ اصلا باید کتاب بردارم ؟؟


همینجوری دور اتاق میچرخیدم که مامان با چشمهای گریون وارد شد و بدون هیچ حرفی چمدونم رو از کمد برداشت و باز کرد ... لباسهامو یکی یکی تا میکرد و میذاشت تو چمدون ... اشک همینجوری از چشمهاش جاری بود ... گفت :


― باید خیلی مواظب باشی ... آب و هوای کویر متغییره ... روزش یه چیزه شبش یه چیز دیگه ... اون کلاه و عینکت فراموشت نشه


بلافاصله کلاه و عینکم رو برداشتم و گذاشتم کنار کیفم ...


― هر دو ساعت ضد آفتابتو تمدید کن ... تنبلی نکنی مانا ... میسوزی !!! ...


لباس نخی هاتو میذارم روزها بپوش ... شبای کویر خیلی سرد و سوز داره ... چند تا پلیور میذارم ... حتما بپوشیاااا ...


دست از ماجراجویی برمیداری ... هر سوراخ سمبه ای دیدی دستتو نمیکنی توش !!! فهمیدی ؟؟؟


― بله مامان ... چشم ...


― شبها حموم نکنی بچایی یه موقع !!!


― چشم ...


― هر چی دم دستت رسید نمیخوری !!! هله هوله ممنوعه !!! فست فود و این چرت و پرتها رو نمیخوریااااا ... معلوم نیست مال کیه ؟ ... یه موقع مسموم نشی !!!؟؟؟


― ماماااااان ... من مواظبم !!!!


مامان به فین فین افتاده بود ...


― آخه چجوری بذارم بری ؟ اون از مندا ... اینم از تو !!! ای کامران بگم خدا چیکارت کنه که هرچی آتیشه از گور تو بلند میشه !!!


مامان از اولم با رفتن من مخالف بود !!! گفتم :


― ااااا ... مامان چیکار به کار کامران بنده خدا داری ؟


کنارش رو زمین نشستم و بغلش کردم :


― مامانی گلم ... بالاخره کی چی ؟؟؟ دختر بالاخره رفتنیه !!!! بیابون و خونه شوهر که با هم زیاد توفیری ندارن !!!!


― الان مثلا به مامانت دلداری دادی ؟؟


― وااایییی بابا ترسیدم !!! کی اومدی ؟


― الان ...


بابا اومد تو و کمک کرد مامان از زمین بلند شه و اونو از اتاق برد بیرون ... همینجور که میرفت گفت :


― زود باش مانا ... زیاد وقت نداری !!!


شلوغ پلوغ لباسامو چپوندم تو چمدون ... چند تا شلوار و مانتو و شال ... لباس تو خونه ...


واییی ... از سلیقه آقامونم خبر نداریم ببینیم چی میپسندن ؟؟؟!!!! ولش !!! خوشگل هر مدلش خوشگله !!!!!!!! از سرشم زیادم !!!!


دیگه تقریبا آماده بودم ... لباسها و لوازم کارم رو هم برداشتم .... مممم ... تموم شد دیگه !!!


وسایلمو گذاشته بودم دم در ... فرصت نداشتم حتی شام بخورم ... مامان سرشو گذاشته بود رو سینه بابا و آروم اشک میریخت ... رفتم نزدیکش زدم به شونش ...


― مامان ... مامان


سرشو از سینه بابا جدا کرد ... با انگشت خودمو نشون دادم و گفتم :


― منو باید بغل کنی !!!!


دوباره سرشو گذاشت رو سینه بابا و اینبار با شدت بیشتری شروع کرد به زار زدن !!!!


― ای باباااااااا .... ما مثلا داریم میریم خونه بخت هااااا !!! .... نه قرآنی ... نه کاسه آبی ... نه آینه شمعدونی ...


نمیدونم چرا من هر چی میگفتم گریه مامان شدیدتر میشد ... این مامان ما هم که سوسوووول ... چسبیده بود به شوهرش ما هم نقش اسفناج رو بازی میکردیم مثلا !!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
عین بچه یتیم ها ایستاده بودم یه گوشه و احساس تحویل گرفته نشدن شدییییید میکردم ... آخرش هم عقده ی زیاد باعث شد برم گوشه لباس بابایی رو بکشم ... برگشت سمتم ... لب و لوچه م رو لرزوندم و دستامو به معنای بغل باز کردم ... همین که بابا اومد بغلم کنه زنگ خونه پشتی به صدا در اومد ...

ای بر خر مگس معرکه لعنت ... حالا واقعا لب و لوچه م داشت میلرزید !!!! آخه من به کی بگم بغل نیاز دارم ؟؟؟؟!!!!!

بابا تلویزیون رو زد رو دوربین خونه پشتی ... محسن بود ... با ریموت درو باز کرد ...

بعد چند دقیقه محسن و مارال اومدن داخل ... با ورود اونها من کاملا فراموش شدم !!! حالا خوبه دو نفرن اینقدر روبوسیشون طول کشید ... اگه بچه مچه داشتن چی میشد ؟؟؟ سرمو انداخته بودم پایین و تو فکر بودم ...

― چیه فسقلی ؟؟ دمغی ؟؟!!!

― چیزی نیست عمو محسن !!!

― پس بددو برو وسایلتو بذار تو ماشین !!!

― جاننننننن ؟؟؟؟ تا وقتی آقای خوش قدوبالا و ورزشکاری مثل شما اینجاست جوجه ای مثل من وسیله سنگین بلند نمیکنه !!!!

― د نه د ... من هر روز صبح گوشهامو واکسن میزنم !!! عمرا دراز نمیشه !!!!

یه نگاه به محسن کردم یه نگاه به مارال ... مارال با اشاره چشمی گفت :

― محسنننن !!!

محسن هم با دستش گوششو گرفت و گفت :

― امر بفرمایید بانو ... چند متر ببرم ؟؟؟

منم فوری پررو شدم و گفتم :

― عوووووققققق .... زن ذلیل !!!

با این حرف من محسن از اون حالت در اومد و گلدون روی کنسول رو گرفت دستش و گفت :

― میدونی که نشونه گیریم حرف نداره !!!!

منم بلافاصله به مارال گفتم :

― مگه دروغ گفتم مارال جون ؟

― مارال هم با ناز به محسن نگاه کرد و گفت :

― یعنی دروغ گفت ؟؟؟

محسن آروم دستشو پایین آورد و گلدون رو سرجاش گذاشت و گفت :

― نه ... حرف راست رو باید از جوجه شترمرغ شنید !!!

و یه نیشخند وحشتناکی زد !!!! اییییی کامران ... تو آبرو واسه من نذاشتی !!!! دستم بهت برسه خودم اون گیس هاتو میکنم !!! واییی ... دلم واسه موهاش تنگ شده !!! آخرین بار بلند شده بود تا رو شونه ش .... کثافت همه جوره خوشگله !!!! به من رفته دیگه !!!!

در گیرو دار با خودم بودم که مامان و بابا دوباره اومدن پیش ما ....بابا قرآن و آب دستش بود و دست مامان یه ساک دستی و یه ظزف غذا بود ...

― برات کلوچه خونگی گذاشتم و یه مقدار مربا و عسل و بیسکویت ... یه کم هم میوه هست ... آشغال نخوری مریض بشی !!!

تو دلم گفتم مگه گاوم برم سروقت آشغالا ؟؟ ...گفتم:

― مرسی مامان ... مطمئن باش مواظبم ...

ساک دستی رو گرفتم و دادم دست مارال ... یه چشمک هم بهش زدم که حواسش باشه آذوقه مارو تحویل شوی گرامش نده ...

بابا قرآن و آب رو گذاشت رو کنسول ... میخواستم بغلش کنم که دیدم محسن هنوز ایستاده ... گفتم :

― بجنب پسر دیر شد !!! این همه پول میگیرن دوزار کار نمیکنن !!!!

― نمیخوام !!! تازه داره به جاهای حساسش میرسه !!!

بابا با یه نگاه جدی فقط گفت :

― محسن

― بله سردار ... اطاعت امر !!!

همه وسایلمو یه جا بلند کرد و رفت ... مردها به درد همین موقع ها میخورن دیگه !!! وگرنه اگه من میخواستم دوتا چمدون و یه کوله پشتی به اون عظمت رو ببرم تا صبح طول میکشید !!!

بابا گفت :

― نمیخوای بیای بغلم ؟؟

تازه یادم افتاد چقدر دلم بغل می خواست !!!!! خواستم همینجوری فقط بغلش کنم که خودش دستاشو گذاشت زیر بغلم و منو کامل بلند کرد ... منم دستامو انداختم دور گردنش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم درست مثل بچگی هام .... آروم تو گوشم گفت :

― من روت حساب میکنم دختر کوچولوی عزیزم ... مواظب خودت باش ...

سرمو آوردم عقب و محکم لپاشو ممماچ کردم و دوباره سرمو گذاشتم رو شونه های پهنش ... خیلی وقت بود که اینجوری بغلم نکرده بود ... دلم بیشتر از تمام دنیا براش تنگ میشد ولی نمیخواستم اشک بریزم .... چند بار پلک زدم تا بتونم خودمو کنترل کنم .... بعد چند دقیقه آروم از بغلش اومدم پایین ...

مامان که اصلا تصمیم نداشت بساط گریه رو جمع کنه ... یه رییییز اشک میریخت ... جیگرم داشت کباب میشد ولی به روی خودم نیاوردم ... بغلش کردم و آروم دم گوشش گفتم :

― نگران من نباش سارا خانومی ... من مواظب خودم هستم ... ببینم او این مدت که سرخر تعطیله میتونی یه خواهر کوچولو واسه ما دست و پا کنی ؟؟؟

همونجور که تو بغلش بودم آنچنان نیشگونی از پهلوم گرفت که فکر کنم کلیه م تبدیل به شکلات پیچ پیچی شد .... از درد لبمو گاز گرفتم تا صدام در نیاد ... گفت :

― این دم رفتنی پررو نشو ...

منم از رو نرفتم و دوباره گفتم :

― مامانی اگه تو دست به کار نشی اونوقت من مجبورم با یه نوه واسه شما برگردم !!!!!

مامان هم نکرد نامردی اون یکی کلیه مارو مورد عنایت قرار داد ...

― آآآآآیییییی .... مامان کندیش بدبختو !!! ... کبودمیشه ... باید دیه بدی !!!!

من نمیدونم کجای حرفم گریه داشت که باز شروع کرد به اشک ریختن !!!! ... گفتم :

― مامانی تورو خدا خودتو ناراحت نکن .... اصلا من دیه نخواستم !!! همون کوچولو کفایت میکنه !!!

مامان هم میخندید هم گریه میکرد .... ای بابا !!!! این زنها هم عجی ادا اطواری دارناااا !!!! بیچاره مردها !!!!!

مامان دوباره رفت تو بغل بابا به گریه ش ادامه بده ... بابا بیچاره با یه دستش مامانو نگه داشته بود با دست دیگه ش قران رو بلند کرده بود ...

― قربون دستت بابا ... بیار پایین قرآن رو ... وگرنه من باید چهارپایه بذارم !!!!

از زیر قرآن رد شدم ... داشتم از در میرفتم بیرون که یادم اومد مهمترین چیزمو برنداشتم ... گوله برگشتم اتاقم و دوربین نازنینمو به همراه متعلقاتش و شارژر موبایلم رو برداشتم ... داشتم از پله ها پایین میومدم که دوباره برگشتم رو رفتم اتاق مندا و از عکس های رو دیوار عکس پنج نفره مون رو که مال تولد کامران تو هشت سال پیش بود رو برداشتم و گذاشتم تو کیفم ... دلم گرم شد انگار !!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group