چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 4
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 4

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
از مامان پرسیدم :
─ کدوم قالبو برای کیک بردارم ؟
─ اون گرده !!!
مایه کیک رو ریختم تو قالب و گذاشتم تو فر .... ظرفهای کثیف رو هم ریختم تو ظرفشویی تا به حسابشون برسم !!!! تو همین حین پرسیدم :
─ چند ماهتون بود که رفتین کرمان ؟
─ آخرای ماه پنجم بود ... محمد کلی سفارش منو کرد و برگشت !!! نمیدونی مانا تمام راه رو تا کرمان ازش خواهش کردم که بذاره من تو منطقه بمونم .... بهش گفتم :
─ میرم عقب ، اونجا دیگه امنه !!!! تو هم زود به زود میتونی بیای دیدنم
جوابش یک کلمه بود ... نه !!!! دقیقا وقتی ترمینال کرمان پیاده شدیم تصمیم خودمو گرفتم ....
─ چی ؟
مامان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :
─ لجبازی !!!!!!
کاسه از دستم ول شد و افتاد تو ظرفشویی .... باورم نمیشد مامان و بابا اینقدر با هم درگیری داشتن !!!!گفتم :
─ مامان بازم ؟؟؟!!!!
مامان شونه شو با بیخیالی انداخت بالا و گفت :
─ میدونستم باید تو شهر باشم و تحت نظر پزشک زنان !!!! ولی محمد نباید اونطوری رفتار میکرد !!!! نه عزیزمی ... نه جونمی ... نه هیچی !!!! بابت پنهون کردن قضیه هنوز ناراحت بود ...
─ خوب حق داشت دیگه !!! مثلا شوهرت بود !!!
مامان پوزخندی زد و گفت :
─ تو اینجور چیزها رو نمیفهمی !!!! فقط منتظر بودم محمد بگه دیگه نمیره !!! اونوقت خودم میفرستادمش !!!!!!!!!!!!!!! ... ولی اون هربار میرفت ... بی هیچ حرفی !!!
─ آزار داشتی هااا مامان !!!! چقدر بابا بنده خدارو عذاب دادی !!!!
─ من هرچقدر هم بگم تو بازم نمیفهمی مانا !!! باید خودت تو شرایطش قرار بگیری تا حس منو درک کنی !!!
─ ادامه بده مامان ...
─ هیچی ... محمد رفت و منم به زندگی خودم رسیدم ... خانواده پدرت هیچی کم نذاشتن !!! خانوم جون مثل دختر خودش ازم پذیرایی میکرد ... همون اول منو برد دکتر و تحت نظر قرار گرفتم ... بعدش هم رفتیم خرید !!!! بعد مدتها یه دلی از عزا درآوردم !!!!! ... به کلی یادم رفته بود خرید کردن چه حالی داره !!!! با اینکه خانوم جون هرچی میخواستم برام میخرید اما آقاجون قبلش یه بسته اسکناس بهم داده بود تا یه موقع تو رودربایسی نمونم !!!
همین موقع لبخند عمیقی صورت مامانو فرا گرفت .... گفت :
─ بعد مدتها رفتم آرایشگاه !!!! نمیدونی چه حال خوبی داشتم !!!! تازه بعد اتمام کار آرایشگر بود که فهمیدم تبدیل به چی شده بودم !!!! یه لحظه به محمد حق دادم که منو مثل سربازاش ببینه !!!!
─ یعنی در تمام مدت آرایشگاه نرفته بودین ؟
─ اونجا فقط سلمونی داشتیم !!! مسلما به درد من نمیخورد ... مواقعی هم که میومدیم کرمان اونقدر خستگی داشتم که فقط میخوردم و میخوابیدم !!!! ....البته یه چند باری خودم با قیچی موهامو کوتاه کرده بودم که باعث شده بود فرم موهام بهم بریزه ... در مورد صورتم کاری نمیتونستم بکنم چون همیشه آرایشگر داشتم !!!! وقتی هم که با پدرت ازدواج کردم میرفتم آرایشگاه ... هیچ تجربه ای در اصلاح نداشتم !!!!
اون روز ، موهای مرتب شده ، صورت اصلاح شده و لباسهای نو و تمیز باعث شد یه بار دیگه خودم رو باور کنم !!!
خانوم جون بهم یاد داد چطور در مواقع لزوم از پس کارهای شخصیم بر بیام !!! همینطور آشپزی رو ... با مقایسه رفتار خانوم جون با آقا جون و همینطور دستپختش با رفتار و دستپخت خودم به این فکر میکردم که محمد چجوری منو تحمل میکرد ؟؟؟
اما تمام اینا باعث نشد من از تصمیمم صرف نظر کنم !!! محمد تلفن میزد ، جوابشو نمیدادم ... خودمو به خواب میزدم ... میرفتم دستشویی ... یا یه موقع که گیر میفتادم به سردی جوابشو میدادم !!!
جالب بود !!! محمد که دور میشد احساساتش فوران میکرد !!! اما من کاملا خونسرد بودم ... دلم واسش پرپر میزداااا ولی مرغم یه پا داشت !!!
تو اون سه ماه 2 بار برای مرخصی اومد ... هربار هم من با کارهام روانیش میکردم ... با اینکه خودم تجربه این سفرها رو داشتم و میدونستم بی نهایت خسته کننده ست اما بازم دست بر نمیداشتم !!! طفلک دو روز میومد اونوقت من انواع و اقسام بهانه ها رو میگرفتم ... هر دقیقه یه چیزی هوس میکردم ... وادارش میکردم بره بگیره ... محمد عاشق آش رشته ست !!! خانوم جون واسش پخته بود ... من برای چک آپ رفته بودم دکتر ... وقتی برگشتم و بوی آش به دماغم خورد شیطنتم گل کرد ... خودمو زدم به حالت تهوع ... 5 دقیقه به 5 دقیقه میرفتم دستشویی !!! کلی غرغر کردم ... بیچاره خانوم جون آش رو همون جور نصفه کاره برد مسجد محل !!!!!!! محمدم رفت بیرون ... وقتی برگشت احساس کردم بوی آش میده ... البته ادکلن زده بود ولی خوب بینی من خیلی تیز بود ... داد و بیدادی راه انداختم اون سرش نا پیدا !!!! شب هم از اتاق انداختمش بیرون !!!! گفتم بوت حالمو بهم میزنه !!!! داشتم به خاطر یه کاسه آش شکنجه ش میکردم !!!! از یه طرف جیگرم واسش کباب بود از طرف دیگه از اذیت کردنش خوشم میومد !!!!!
محمد فرداش برگشت جبهه و من مونده بودم چطور به خانوم جون بگم هوس آش رشته کردم !!!!!!!!!!!!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
دست هامو خشک کردم و نشستم پشت میز ... مامان نگاهش رو از غذا برداشت و گفت :
─ مانا اون سبزی هارو پاک کن و بشور !!!!
و با چشم به گوشه آشپزخونه اشاره کرد ....
─ مامان تو کله ی صبح سبزی خوردن از کجا پیدا کردی آخه ؟؟؟ بعدشم نمیشه امروز رو بیخیال بیگاری کشیدن از ما بشی ؟
─ نووووچ .... بجنب خیلی کار دارم ....
─ صد دفعه گفتم یه خدمتکار بگیرین !!!! پس فردا من رفتم سر پروژم شما میخواین چیکار کنین ؟؟؟ بابا که همش تو ستاده یا دانشگاه ... شمام که قربونتون برم اون چاقوی جراحی از دستتون نمی افته !!!
─ نه اینکه بودنت خیلی اوضاع رو متفاوت میکنه ؟ ... حالا خوبه من همش غذای آماده تو فریز میذارم ... خرید هارو هم حاج بابا انجام میده !!! دستپخت جنابعالی هم که قابل وصف نیست !!!! اژدها بخوره پس می افته بدبخت !!!
─ پس دیگه واجبه یه خدمتکار بگیرین ...
─ عمرا !!!! خودم میخوام برای شوهرم آشپزی کنم ...
برام خیلی عجیب نبود ... من همیشه مامانو اینجوری دیده بودم ... در هر شرایطی بود کارهارو خودش انجام میداد ... خودش لباسهای بابا رو اتو میکرد و عطر میزد .... خودش آشپزی میکرد ...
برام عجیبه دختری که لای پر قو بزرگ شده و اونجوری که خودش تعریف کرد لجباز و نازنازی بود ، چطور تبدیل به همچین زنی شده ؟؟؟
حتی موقع خونه تکونی عید هم دست از لجبازی برنمیداشت !!! همه رو بسیج میکرد و مجبورمون میکرد خودمون خونه رو تمیز کنیم ... هر سال هفته سوم اسفند لیست وظایفمون رو میداد دستمون !!! کسی جرات مخالفت نداشت !!!! ولی با تمام سختی ها همیشه هفته سوم اسفند برامون سرشار از خاطرات شیرین بود ... کامران هرجا بود خودشو میرسوند !!!! یه ریز از اول تا آخر غرغر میکرد ... هنوز صداش تو گوشمه !!!
─ بیا وضعیت مارو ببین فقط !!! ملت باید شیش ماه تو نوبت باشن تا بتونن کامران جونو زیارت کنن ... اونوقت این سارا خانم از یه همچین لعبتی کارگر ساخته !!! هییییی روزگار !!!! هی امان ...امان ... هااااااای....
از به یاد آوردن اون صحنه ها خندم گرفت .... واقعا هم خنده دار بود ... کامران با لباس کارگری .... یه شلوار کردی فوق گشاد میپوشید با یه تی شرت جذب تنگ که تمام عضلاتشو نمایش میداد .... یه روسری گل منگولی هم به سرش میبست !!!!هندز فری هاشو میزد به گوشش و ام پی 4 رو با سنجاق به تی شرتش وصل میکرد و مهمترین جزء تیپ کارگریش یه عینک دودی خلبانی بود !!!!! که حتی تو خونه هم اونو از چشمهاش برنمیداشت !!!!!
تیپ کامران به تنهایی اونقدر سوژه خنده بود که مارو متوجه حجم کار و سنگینیش نکنه ...
بابا حتی در تعطیلات هم تعطیل نبود چه برسه به قبلش .... کارهای سنگین میفتاد رو دوش کامران و مندا .... کامران هم با وجود تمام غرغرهاش نمیذاشت مامان دست به سیاه و سفید بزنه ...
─ هوی سارا چیکار میکنی ؟؟؟ تو هنوز نمیدونی زن نباید وسیله سنگین بلند کنه ؟ اونو بذار سرجاش !!!!
─ سارا دست به اون پرده ها نزن خودم الان میام !!!
─ سارا اونجوری نشین رو زمین زانوهات درد میگره !!!!
اصلا نمیتونم به در و دیوار خونه نگاه کنم و یادآوری خاطره نکنم !!!! آجر به آجر این خونه برام خاطره ست !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
مشغول پاک کردن سبزی بودم ... مامان هم انگار تو خاطرات گذشته ش غرق شده ... با انگشت چند ضربه به میز زدم و گفتم :
─ سارا جون بقیه ش چی شد ؟؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
─ با بچه بازی های من محمد دیگه نیومد خونه !!!! فقط زنگ میزد و با پدرش صحبت میکرد ... میدونستم چون نمیخواد با من حرف بزنه از حرف زدن با بقیه هم خودداری میکنه که من ناراحت نشم !!!! حتی با مادرش هم حرف نمی زد .... هرقدر من بچه بودم اون عاقل بود ...
فردای قضیه آش که محمد رفت جبهه ، خانوم جون با یه کاسه آش رشته اومد اتاقم ... در واقع اتاق محمد ... از تعجب دهنم وا مونده بود !!! خندید و گفت :
─ دخترم ... محمد تا حالا تجربه نگه داری از زن حامله رو نداشته و میتونی سرش کلاه بذاری !!!! ولی من میتونم برق تو چشمهات رو بفهمم ... میدونم که هوس آش کردی .... بیا بخور تا سرد نشده ...
داشت میرفت بیرون که صداش کردم ... برگشت و کنارم نشست :
─ خانوم جون من .... من ...
─ میدونم سارا جان ... میدونم دلت میخواد شوهرت کنارت باشه ... من هم مثل تو یه زن هستم ... درسته پیر شدم ولی من هم این دوران رو تجربه کردم ... فکر کنم خودت هم بدونی محمد چقدر دوست داره ... ولی دخترم یه مرد تا یه جایی میتونه تحمل کنه !!!! وضعیت محمد الان طوری نیست که بتونه اون طور که خودش میخواد بهت برسه !!!!
─ خانوم جون ... من فقط میخوام برای یه بار منو انتخاب کنه !!!
─ میفهمم ... ولی به این هم توجه داشته باش که همه ی اونایی که دارن میجنگن خانواده دارن ... اگه هرکدوم فقط یه بار خانواده شونو انتخاب کنن دیگه خونه ای نمیمونه که خانواده ای توش باشه !!!!
من خودم شرایط جبهه رو از نزدیک دیده بودم ... پیش خودم شرمنده شدم ... تصمیم گرفتم دیگه نذارم محمد ازم برنجه ...
یک ماه به تاریخم مونده بود ... به شدت سنگین شده بودم ... خانوم جون هم همینجور در حال تقویت کردن من بود .... هر روز منتظر این بودم که قامت محمد تو در پیدا بشه !!! اون موقع بود که معنی لفظ چشمم به در خشک شد رو فهمیدم !!! حتی دیگه تلفن هم نمیزد !!!! دلشوره محمد ، بغض که از نبودنش تو گلوم جا خوش کرده بود ، استرس زایمان .... همه با هم باعث شده بود حالم دگرگون بشه !!! فشارم نوسان پیدا کرده بود ... دکترم هرگونه استرس رو ممنوع کرده بود ... ولی مگه میشد ؟؟؟؟ گوشم دائم به رادیو بود ... لحظه به لحظه اخبار جنگ رو کنترل میکردم ... شب هم که برنامه تلویزیون شروع میشد میچسبیدم به صفحه تا شاید یه چهره ی آشنایی ببینم !!!!!
این رفتارهای من که با بی خبری از محمد تشدید میشد آقاجون رو بدجور عصبی کرده بود !!! طفلک میترسید بلایی سر امانتهای پسرش بیاد !!!! آخرشم کارو کاسبیشو تعطیل کرد و بند و بساط رو برداشت و مارو منتقل کرد به نخلستان که نزدیک شهر بود .... اونجا از تلویزیون و تلفن خبری نبود ... آقاجون داشتن رادیو هم ممنوع کرده بود ... دو روز اول سخت بود ولی بعدش کم کم به محیط نخلستان عادت کردم ... یه هفته مونده بود به تاریخ زایمان و من هیچ مشکلی نداشتم ... غروب بود و رفتم که یه کمی قدم بزنم ... وسطای نخلستان بودم که دردم یهو شروع شد !!!! اونقدر سریع شدت گرفت که حتی یه قدم هم نمیتونستم بردارم !!!! از درد جیغ میزدم اما کسی صدامو نمی شنید !!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
چهل و پنج دقیقه ای تو همون وضعیت بودم ... از بس فریاد کشیده بودم صدام در نمیومد ... تمام صورتم از اشک خیس شده بود و خاک نخلستان بهش چسبیده بود ... دستهام از بس به خاک و کلوخ چنگ زده بودم زخم شده بود ... سرم سنگین بود ... احساس میکردم یه چیز لزجی بین پاهام جریان داره ... دستمو کشیدم روش ... خونابه بود !!!! نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد !!!! اولین بار نبود که خون میدیدم ... ولی تا اون روز فقط با گلوله و ترکش و خمپاره سروکار داشتم نه با بچه ای که داره سعی میکنه به دنیا بیاد ... هوا کاملا تاریک و سرد شده بود ... پاهام یخ کرده بود ... یه بار دیگه سعی کردم بلندشم اما نتونستم ... سرگیجه امانمو بریده بود ... صدای زوزه میومد ... میترسیدم ... خیلی میترسیدم ... از اینکه بلایی سر بچه م بیاد ... از اینکه بوی خون حیوونا رو بکشه به سمت من ....اشکم دوباره سرازیر شد ... آخرین چیزی که دیدم برگ نخل بالای سرم بود که با وزش باد تکون میخورد ...
وقتی چشمهام رو باز کردم تو بیمارستان بودم و آقاجون و خانوم جون با نگرانی بالای سرم ایستاده بودن ...
زبونم خشک شده بود ... چشمهام میسوخت ... فقط تونستم بگم :
─ بچه م ؟؟؟
خانوم جون متوجه من شد ... نفسی از سر راحتی کشید و گفت :
─ بهوش اومدی دخترم ؟؟ نگران نباش ... خدا بهمون رحم کرد
پریدم وسط حرف مامان و گفتم :
─ چه اتفاقی براتون افتاده بود ؟
─ مثل اینکه دکتر تو تخمین تاریخ اشتباه کرده بود ... وضعیت من هم تا قبل از اون روز ثابت بود و علائم زایمان نداشتم .... مثل اینکه اون روز موعد زایمان بوده ... بعد اون دردهای وحشتناک کیسه آب پاره میشه !!!! اگه دیر به دادم رسیده بودن هردومون مرده بودیم !!!!
─ کی شما رو نجات داد ؟
─ محمد !!!! مثل اینکه وقتی آقاجون وضعیت منو میبینه که چسبیدم به رادیو به محمد خبر میده یا برای زایمان پیش زنتی یا دیگه باید خوابشو ببینی !!!!
─ واقعاااا ؟؟؟؟؟ آقاجون این حرفها رو به بابا زد ؟
─ آره ... برای اولین و آخرین بار بود که تو زندگیمون دخالت کرد !!!! خدا همنشین پیامبرش کنه ... واقعا مرد نازنینی بود ...
─ خوب بقیه ش ؟
─ محمد میاد خونه میبینه کسی نیست !!! سراغ مارو از همسایه ها میگیره و میاد نخلستان ... وقتی میرسه میبینه که خانوم جون پهن زمین شده و آقاجون عین مرغ سرکنده اینور اونور میره ... دلیلو میپرسه و آقاجون بهش میگه که سارا نیست !!! خونه و اطراف رو گشتیم اما پیداش نکردیم ....
طفلی خانوم جون غش میکنه ... آقاجونم نمیدونسته دنبال من بگرده یا به داد خانوم جون برسه ؟
محمد که اوضاع رو میبینه از دوتا سربازی که اونو رسونده بودن میخواد همراهش نخلستان رو بگردن ... و بالاخره منو پیدا میکنن و با ماشین ارتش میرسونن بیمارستان .... بلافاصله هم منو میبرن اتاق عمل و خوشبختانه ماجرا ختم به خیر میشه ...
─ شانس آوردینا !!!!! خطر از بیخ گوشتون گذشت !!!
─ آره ولی محمد دوقورت و نیم طلب داشت !!!! خانوم جون و آقاجون خیلی خوشحال بودن و خنده از رو لبشون نمی افتاد اما محمد تکیه داده بود به پنجره و دستاشو رو سینه قلاب کرده بود ... یه اخم وحشتناکی کرده بود که آدمو زهر ترک میکرد ... یه لحظه هم منو نگاه نکرد !!! انگار با نگاش داشت زمینو سوراخ میکرد .... نمیخواستم بقیه رو متوجه دلخوریم کنم ... تو دلم واسش خط و نشون میکشیدم ...
─ پسره خجالت نمیکشه !!!! منو اینجا ول کرده رفته پی کار خودش .... من بیچاره به خاطر بچه ی تو تا دم مرگ رفتم و برگشتم ... جون ندارم !!! شیکمم رو پاره کردن اونوقت این اینجا واستاده واسه من اخم میکنه !!!! بذار از جام بلند شم بهت نشون میدم رئیس کیه !!!!
تو حال و هوای خودم بودم که پرستار جوونی بچه به بغل وارد شد و گفت :
─ خوب بابای بچه کیه ؟؟؟ نمیخواد اسم این آقاکوچولوی خوشگلو بهمون بگه ؟؟!!!!!
دختره اونچنان بزک دوزک کرده بود که انگار میخواد بره عروسی !!!! خودت میدونی دیگه .. اون زمان رسم نبود خانوم ها آرایش آنچنانی بکنن ... اونم تو محل کار !!!!
خانوم جون محمد رو نشون دختره داد و گفت :
─ ایشون پدر بچه هستن
دختره که محمد رو دید همچین نیششو باز کرد که میخواستم با دستهای خودم خفه ش کنم !!!! رفت جلوی محمد و بچه رو داد بغلش و با عشوه گفت :
─ نمیخواین اسم این آقاکوچولوی خوشگلو بهمون بگین ؟؟!!!!!
مامان همچین با حرص از اون پرستار حرف میزد که انگار قضیه همین الان اتفاق افتاده !!!!! حالت ماده شیری رو داشت که گارد حمله به خودش گرفته !!!!! مامان ادامه داد :
دیگه واقعا کفری شدم !!!! با حرص تمام گفتم :
─ این چه رسمیه شما دارین ؟؟؟ تمام بدبختی و زجر و دردش با من بدبخته اونوقت یکی دیگه بیاد واسه بچه م اسم بذاره ؟؟؟؟
با این حرف من سکوت سنگینی در اتاق حکمفرما شد !!!! آقاجون زودتر از بقیه به خودش اومد و گفت :
─ حق با دخترمه !!!!! انتخاب اسم بچه حداقل حق ساراست !!!!! خوب بابا جون اسمشو چی میذاری ؟
میدونستم محمد دوست داشت اگه پسردار شد اسمشو علی بذاره ولی اونقدر از دستش عصبانی شده بودم که بیخیال عذاب وجدانم شدم و گفتم :
─ مندا

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
صدای بوق فر بلند شد ... رفتم سراغش و کیک رو درآوردم و گذاشتم رو توری تا خنک بشه ... سبزیها رو توی سینک ریختم تا خیس بخورن ... این مامان هم امروز رسما کوزت کرده مارو !!!!
─ پس با این حساب باید اسم منو هم شما انتخاب کرده باشین !!! حق مسلم شما بود دیگه !!!
مامان لبخندی زد و گفت :
─ نه ... اسم تورو کامران انتخاب کرد !!!!
─ اگه سر تولد مندا اونجا بود حتما اسم اونم انتخاب میکرد !!!!
─ اتفاقا میخواست بیاد اما مجروح شده بود !!!
─ مراسم اسم من ماجرا نداشت ؟
─ تو وقتی به دنیا اومدی اینقدر ضعیف بودی که دکترها ازت قطع امید کرده بودن ... تو اون شرایط ما اینقدر نگران بودیم که اصلا به اسم فکر نمیکردیم !!! تا اینکه کامران برای اولین با اومد دیدنت !!! تو رو اون موقع تو دستگاه نگه میداشتیم ... کامران با هزارتا زبون بازی پرستارو وادار کرد تا موقع عوض کردنت بیاد و از نزدیک ببیندت !!!
─ عجب نامردیه !!!! اون لحظات کاملا خصوصی بود !!!!
مامان خندید و گفت :
─ وقتی پرستار دستگاه رو باز کرد کامران از دستگاه آویزون شد و شروع کرد ور رفتن با تو !!! تو اینقدر ریز نقش بودی که کسی جرات نمیکرد بهت دست بزنه !!!! به همین خاطر کامران فوت کرد تو صورتت ... تو هم برای اولین بار وقتی آروم بودی چشمهات رو باز کردی !!!! کامران با خنده بهم گفت :
─ سارا جون بیا ... مخشو زدم !!!
رفتم سر دستگاه ... کامران دوباره فوت کرد تو صورتت ... وتو برای اولین بار خندیدی !!!!
همونجا بود که گفت :
─ این دکترها حرف مفت میزنن !!! این دختر زنده میمونه !!! اون جنگجوی خوبیه عین پدرش ... سارا نظرت چیه اسمشو بذاریم مانا ؟؟؟
همونجا بود که اسم مانا برای تو تصویب شد !!!!
**
─ مانا اگه شستن سبزی ها تموم شد برو دوش بگیر باید بریم بیرون !!!
─ بیرون واسه چی ؟ پس نهار چی میشه ؟
─ این واسه شامه !!! نهار رو بیرون میخوریم ... باید بریم خرید بعدشم آرایشگاه !!!
─ مامان امروز خبریه ؟
─ دختره ی حواس پرت !!!! امروز چندمه ؟
─ سریع پریدم سر تقویم رو کابینت .......... وااای اول آبان !!!! امروز تولد بابائه !!!!! مامان چرا زودتر نگفتی ؟؟ من هیچ کاری نکردم ...
گوله رفتم سمت اتاقم و خودمو چپوندم تو حموم ... داشتم به شدت هرچه تمام تر موهامو چنگ میزدم و به حواسم جمعم بدوبیراه میگفتم که یادم اومد کادوی بابا رو قبلا گرفتم و آماده ست !!!!! یه نفس راحت کشیدم و با آرامش خودمو گربه شور کردم و اومدم بیرون ...
آب موهامو با حوله گرفتم و نیمه خیس بستمشون ... یه هد اسپرت هم زدم تا این سینوس عزیز مارو بدبخت نکنه ... سه سوت لباس پوشیده پایین بودم و منتظر مامان ... چقدر دوست داشتم بوی غذا و کیک تو خونه پیچیده بود !!! ساعت 11:30 بود !!!! اصلا نفهمیدم چطوری ظهر شد !!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
مامان باید میرفت تا هدیه ای که سفارش داده بود تحویل بگیره ... من هم تمام راه رو داشتم به چیزهایی که شنیدم فکر میکردم ...
من از وقتی یادم میومد همه رو همینجور دیده بودم ... پدری که تحصیل رو ول میکنه میاد ایران تا بجنگه ... مادری که میره جبهه تا پیش شوهرش باشه و کامران که فکر میکردم دانشجوی بابا بوده و پلیس انصرافی ...
هیچ وقت فکرشو نکرده بودم که مامان از سر لجباری رفت و موندگار شد ... یا اینکه کامران از نوجوانی تو جبهه بوده باشه ....
من تو بچگی همیشه کامران رو پلیس میدیدم ... چند سالی طول کشید تا متوجه شدم شغلش پلیس نیست ... شرکت کامران معروفترین شرکت امنیتی کشور بود و کلاس کاری خودشو داشت ... کامران قوانین سفت و سختی برای استخدام گذاشته بود و تک تک افراد رو خودش به تنهایی گزینش میکرد ... اینهارو از بابا شنیده بودم ... اون یه ویلا که تو باغ بزرگی قرار داشت رو خریده بود و با تغییراتی که توش ایجاد کرده بود ، ویلا تبدیل به محل کار و آموزش نیروها شده بود ...
یه بار رفتم اونجا که البته اجازه فضولی کامل پیدا نکردم !!!! کامران اسمشو گذاشته بود کوچه مردها ... هیچ زنی اجازه ورود به اون ویلا رو نداشت که البته من فرق میکردم !!!! اون روز هم افراد برای آموزش در برف رفته بودن به ارتفاعات خراسان !!!! یعنی جای پرت تر از اون دیگه پیدا نکرده بود !!!!
... تو زیر زمین ویلا استخر و سونا و جکوزی قرار داشت که کامران قسمت پارکینگ رو تبدیل به سالن بدنسازی کرده بود ... یه قسمت هم آزمایشگاه بود که اکیدا ورود ممنوع بود ... خیلی دوست داشتم داخلشو ببینم اما نشد !!!
طبقه اول قسمتهای عمومی بود ... آشپزخانه ، نهار خوری ، نشیمن ، اتاق جلسات ، سه تا اتاق درس ، سرویس و کتابخانه ...
طبقه بالا تبدیل شده بود به خوابگاه افراد که باز هم ورود برای من ممنوع بود و فقط تونستم به اتاق کامران سرک بکشم ... حیاط هم که محل آموزشهای رزمی و نظامی بود ... کامران هفته ای یه روز باشگاه تیراندازی رو اجاره میکرد و افرادش رو برای تمرین میبرد اونجا ... من هم چند بار رفتم و تیراندازی با اسلحه شکاری رو یاد گرفتم ...
آموزشهای اونها شامل ورزشهای رزمی ، تیر اندازی ، صخره نوردی ، شنا در آبهای آزاد و دریاچه یخ زده ، دوره های سقوط آزاد و چتربازی ، زندگی در شرایط سخت ( برف و بوران و کویر ... ) ، رانندگی پر خطر و چیزهای دیگه ای که من نمیدونم بود !!!! کامران همیشه از به روز ترین تجهیزات استفاده میکرد و تو دوره های آموزشی بین المللی شرکت میکرد ...
خیلی از این آموزشها شاید اصلا لازم نبود اما یه ابزار تبلیغاتی کارآمد بود !!!! این لیست آموزشها و تیپ و قیافه ای که کامران برای افرادش درست کرده بود باعث یه چشم و هم چشمی تو جمع پولدارهای کشور و حتی شیخ های حاشیه خلیج فارس شده بود !!!!! اونا درخواست محافظ میکردن برای جایی که حتی مگس پر نمیزد !!!!!!!
نتیجه این شد که کاروبار کامران سکه شد و اون هم نهایت استفاده رو میبرد .... دخترهای پولدار و سوغاتی های رنگارنگ و گرون و پولی که به پای ایشون ریخته میشد !!!!!
کامران بارها قضیه دخترهای پولداری که عاشق افرادش و البته خودش شده بودن رو برام تعریف میکرد ... اون طفلکیها خبر نداشتن که این شازده ملتی رو میبره دم چشمه و لب تشنه برمیگردونه !!! اوایل از اینکه چرا بابا به این دختر بازیهای کامران واکنشی نشون نمیده متعجب بودم و یه جورایی داشتم ازش متنفر میشدم ولی بعدا برام روشن شد که اینها همه سیاست کاریشه !!!!!
یه بار که تو ماشین کامران خوابم برده بود متوجه این موضوع شدم !!!! خواب بودم که از تکون دستانداز بیدار شدم ... تو خواب و بیداری بودم که موبایل کامران زنگ زد .... طرف صحبتش یه مرد بود ... به وضوح صداشو میشنیدم ...
─ از مالکی چه خبر ؟ چیزی دستگیرت نشد ؟
─ چرا ... به نظرم داره مقدمات انتقال رو جور میکنه ... دخترش میگفت قراره برای همیشه برن سوئیس ...
─ هه ... دختره طفلک دلش واسه تو تنگ میشه !!!
─ جدی باش مسعود !!!! به سرهنگ بگو من دیگه نمیتونم بیش از این جلو برم ... ممکنه مشکوک بشن و عملیات لو بره ...
از همونجا بود که فهمیدم تمام اینها به دلیل همکاری نامرئی کامران با پلیسه .... هرجا که پلیس نمیتونست قانون رو بشکنه کامران قانون رو خم میکرد !!!!!
نمیدونم !!!! شایدم هزینه این بریزوبپاش های کامران رو پلیس میده !!! اونجوری که مامان گفت خانواده کامران رفتن فرانسه !!!! من هم تو این چند سال حتی یه بار هم از کامران چیزی در باره ی اونا نشنیدم ...



مامان بسته بزرگی دستش بود و به طرف ماشین میومد ...


─ خوب ... اینم از هدیه ... مانا تو چیزی احتیاج نداری ؟ اگه خرید داری بریم ...


─ نه مامان ...


─ پس بریم نهار بخوریم ...


مامان پشت فرمون نشست و گفت :


─ دوست داری برای نهار کجا بریم ؟


─ فرقی نمیکنه !!! مامان یه سوال بپرسم ؟


─ بپرس ...


─ کامران بعد جنگ سراغ خانوادش نرفت ؟


─ تو هنوز فکرت سر کامرانه ؟


─ خواهش میکنم مامان !!!! برام مهمه ...


─ از چه لحاظ ؟


─ اون هیچ وقت از خانواده ش با من حرف نزد ... باهاشون ارتباط داره هنوز ؟


─ تا اونجایی که من میدونم نه !!!


─ پس این همه پول و مال و اموال رو از کجا آورده ؟ مسلما از راه شرکت نیست !!! فکر نمیکنم به این اندازه براش سود داشته باشه مخصوصا که حقوق کارمندهاش بالاست !!!


─ ارث عمه شه که بهش رسیده !!!


─ مسخره میکنی مامان ؟؟؟


─ نه !!! کاملا جدی گفتم ... زمانی که کامران رفت جبهه پدرش خیلی عصبانی شد !!! کلی تلاش کرد تا پیداش کنه ... اما نتیجه نداشت چون کامران با اسم و شناسنامه کریم بود ... بعد از جنگ وقتی همه چیز آروم شد اون رفت سراغ خانواده ش ... نمیدونیم اونجا چی بینشون گذشت .... وقتی کامران برگشت خشک و عصبی شده بود ... فقط گفت :


─ من اونجا هیچی ندارم ... اگه قبول کنید شما خانواده من میشین وگرنه من دیگه هیچی ندارم !!!!


پدرش اونو بیرون انداخته بود و از ارث محروم کرده بود !!!!!!


─ واقعاااا ؟؟؟؟


─ بله .... اوایل تو حجره پدرت کار میکرد ... تا اینکه محمد بهش پیشنهاد داد با توجه به سابقه ش بهتره بره دانشکده ارتش یا پلیس ... اونم پلیس رو انتخاب کرد ...


─ این پولها از کجا اومد ؟؟؟


─ مدتی از این ماجرا گذشت ... کامران به طور اتفاقی باغبان خونه پدریشو میبینه و اونم بهش اطلاع میده که وکیل عمه ش دربه در دنبال اون میگرده ... پی گیری میکنه و میفهمه که عمه ش تمام ثروتش رو به کامران بخشیده !!!!!


─ چطور ؟؟؟ آخه چرا ؟


─ مثل اینکه عمه کامران با پدرش کینه داشتن ... عمه ش یه دختر داشت که دوست داشت با کامران ازدواج کنه ... پدر کامران به شدت مخالف این وصلت بود ... تا اینکه دختره و پدرش تو یه تصادف کشته میشن ... عمه کامران هم تمام ثروتشو میده به کامران ... به گفته خودش ارثی که بهش رسید دو برابر اون چیزی بود که از پدرش بهش میرسید ...


─ کامران چی ؟؟؟ اون دختر عمه شو دوست داشت ؟ نکنه به خاطر اونه که تا به حال ازدواج نکرده !!!!!


─ خودت کامرانو میشناسی !!! من تا به حال ندیدم به قصد ازدواج کسی رو دوست داشته باشه ... خودش میگفت یکی از دلایل قبول ثروت عمه ش این بود که نمیخواست این ثروت دست داماد های پول پرستش بیفته ...


─ ولی خواهر کامران اومد ایران دنبالش !!! اون به من شیر داد !!!! مگه اینطور نیست ؟؟؟


─ بله .... اون اومد ... اومد که کامران رو با پدرش آشتی بده ... اما بیشترش به خاطر اون ارث بود ... پدر کامران نمیخواست ثروت خانوادگیشون دست غریبه بیفته !!!!!!!!!!!!!!!!


کامران هم که این موضوع رو فهمید قیامت به پا کرد !!!! شده بود آتشفشانی که نمیشد بهش نزدیک شد !!!!


─ که اینطور !!!! نمیدونستم زندگی کامران اینقدر پرفراز و نشیب بوده !!!!


*


*


*


حجم اطلاعاتی که تو یه روز به مغزم سرازیر شده بود داشت کار دستم میداد !!!! همش درحال تجزیه تحلیل بودم و از اطراف غافل شده بودم ... نفهمیدم نهار چی خوردم یا چطور اومدم زیر دست این شمر نشستم


─ آآآآآآ خ .... خانوم یواشتر ...این موهای من لنگر کشتی نیست که همینجور میکشی !!!!


─ عزیزم ... موتو که بکشم چشمهات بادومی میشه قشنگتره !!!


─ بابا این چشمهای ما همینجوری کشیده هست !!!! اینجوری که شما میکشی چشمهام دارن میشن قاعده یه خربزه !!!!


شاگرد آرایشگر زیرلبی ایشی گفت و از مامان پرسید :


─ موهاشونو چطور درست کنم ؟؟؟


آی دلم میخواد اون قوطی چسب مو رو تو حلقش خالی کنم !!!! دختره ی فیسی .... مگه من خودم زبون ندارم !!!!


حدود دوساعت زیر دست اون دوتا ملکه عذاب شکنجه شدم ولی آخرش که خودمو تو آینه دیدم نیشم باز شد !!!!! مامان هم خیلی خوشگل شده بود ... موهای مشکیشو بیگودی کرده بود ... گونه هاش با رژگونه ای که زده بودن برجسته تر به نظر میرسید ... چشم های مشکیش هم که خدااا بود !!!!! آدم تو سیاهیش غرق میشد !!!
لبخند شیطونی زدم و تو دلم گفتم بابایی امشب چه خوش به حالش میشه !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
تو ماشین نشسته بودیم و پشت چراغ قرمز ... میخ شده بودم تو صورت مامان ...
─ مانا چه خبرته ؟؟؟ به چی زل زدی ؟
─ به شما !!! خیلی خوشگلی مامان ... شبیه بازیگرای هالیوودی میمونی
ابروهاش اونقدر از تعجب بالارفت که از قاب عینک دودیش زد بیرون !!!!
─ هاااا ؟؟؟ من ؟
─ اوهوم ... شبیه بازیگرهای دهه 60 هالیوودی ...
─ پس بگو فسیلم دیگه !!!
─ نه !!! ماشاالله ترگل ورگل موندی !!! ... میگم مامان سوال بپرسم ؟
─ تو بازم سوال داری ؟
─ اوهوم ... یه چندتایی ...
─ بپرس ...
─ چرا تو این چند سال سراغ پدرتون نرفتین ؟
نمیدونم چرا زبونم نمیچرخید بگم پدربزرگ !!!!
─ خودت میدونی که اسم بابات تو لیست سیاه دولت آمریکاست !!!
─ آهااان ... راست میگی .... چرا خودتون تنهایی نرفتین ؟
─ تنهاااااا ؟؟؟؟!!! بدون محمد ؟؟؟!!!! من بدون اون بهشت هم نمیرم !!!! پدرم نخواست که محمد رو قبول کنه ... من هم جایی که شوهرم جایی نداره نمیرم !!!! مانا لطفا دیگه در این مورد ازم نپرس !!!
─ باشه ... ببخشید ... دکتر رادمهر ... اون بچه داره !!! دوباره ازدواج کرد ؟
─ بله ... دوباره با همسرش ازدواج کرد ... بعد از جنگ مگی –زنش- اومد ایران ... آقای دکتر هم بعد کلی ناز و عشوه بله رو داد !!!!! سوال دیگه ؟
─ سرنوشت اون مرده که پشت سر بابا حرف در آورده بود چی شد ؟
مامان لبخند تلخی زد و گفت :
─ بعد مدتی مشخص شد که آقا چندین زن صیغه ای داره ... زنش که اینو میفهمه ازش طلاق میگیره و با بچه هاش یه زندگی جدا تشکیل میده ... اونم میره با سوگلیش زندگی میکنه ... بعد چند سال سرطان حنجره میگیره به طوریکه یه قطره آب هم نمیتونه بخوره ... ضعیف و زمین گیر میشه ... دختره هم که میبینه اوضاع اینطوره با یکی دیگه میریزه رو هم و تمام اموالشو بالا میکشه !!!! اونم از ضعف و گرسنگی میمیره ... وقتی پیداش میکنن بدنش کرم افتاده بود !!!!
هر دو ساکت شده بودیم ... نمیدونم چرا یهو سوالهام ته کشیده بود ؟؟!!!! اصلا دیگه حوصله حرف زدن هم نداشتم ... بنازم قدرت خدا رو ... هییییی ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
بازم من دچار سردرگمی شده بودم در امر خطیر انتخاب لباس !!!! چهار زانو نشسته بودم جلوی کمد و زل زده بودم بهش !!! این همه لباس داشتم بازم نمیتونستم انتخاب کنم گاهی وقتها فکر میکردم کاش یکی دو دست داشتم که اینقدر سردرگم نمیشدم !!!!! کامران همیشه میگفت :
─ تو هیچیت به آدمیزاد نرفته !!!! دخترای مردم دربه در دنبال لباس و کیف و کفش و لاک و لوازم آرایشن .... اونوقت اییییین !!!!!! خدا رحم کرد من هستم چهارتا تیکه لباس واسه تو میخرم !!!! تیپ هم که نداری !!! ....از قد هم که تعطیلی ... لی لی پوت تشریف دارن دیگه !!!! میگم سارا من فکر کنم دکترها اینو پای بوته بادمجون دلمه ای عمل آوردن قالب کردن به ما !!!!!! نه به اون مندا که عین بامبو روزی سی سانت قد میکشه ... نه به تو که هر سی سال یه بار اگه خدا بخواد یه سانت ارتقا درجه پیدا میکنی !!!!! آخه 1/57 هم شد قد ؟؟؟؟ آخرش من سر لباس خریدن واسه شما دوتا پیر میشم !!!!
آخرش هم میزد تو صورتش و میگفت :
─ ای خدا منو بکش از دست این دوتا خلاص کن !!!!
تو همین فکرها بودم که موبایلم زنگ زد ... بازم از اون شماره عجیبها بود !!!! فقط یه نفر میتونست باشه !!!! دکمه رو زدم و بلافاصله گفتم :
─ سلام عشقم !!!
─ خوشم باشه !!! خوشم باشه !!! چش و دلم روشن !!!! این چه طرز صحبت تو تلفنه !!! تو با همه همینطور گرم میگیری ؟؟؟
─ اول اینکه سلام عرض شد کامران خان !!! دوم اینکه فقط یه مرد مجرد خوشگل خوشتیپ که دوستش میداریم به ما میزنگه !!!! ما هم فقط اونو تحویل میگیریم !!!!!
─ ایشالا هرچی درد و بلای اونه بخوره تو سر تووو !!!
─ کامراااااان !!!!!
─ جونم ؟؟!!!!
─ کی میای ؟؟؟ من حوصله م سر رفت !!!
─ مگه من دلقکتم بیام حوصله تو نجات بدم ؟
─ نه !!! منظورم این نبود ...
─ میدونم منظورت چی بود !!!! بگم ؟
─ بگو ...
─ جنابعالی الان روبروی کمدت اتراق کردی ... بازم عین خر تو گل موندی !!!! نه ؟؟؟
یه لحظه فکرکردم نکنه تو اتاقم دوربین کار گذاشته !!!! سرمو چرخوندم و به دیوارهای اتاقم خیره شدم که گفت :
─ نترس !!!! از دوربین خبری نیست !!!
─ ....
─ خوب حالا که تو حرفی نداری ما اوامرمونو میفرماییم !!!! ببینم .... وقتی نه من اونجام نه مندا ... اونوقت تو اونجا چه غلطی میکنی ؟؟؟!!!
─ هاااا ؟؟!!!!!! چیکار باید بکنم ؟؟؟
─ گوشاتو باز کن تا بهت بگم .... اول از همه میری اون پیرهن صورتی حریره ... اونو واسه امشب میپوشی ... با اون صندل سفیدااا .... وقتی بابات اومد مثل گاو سرتو نمیندازی بری پایین !!!! نیم ساعت صبر میکنی بعدش میری بوسش میکنی ... تولدشو تبریک میگی ... کادوتو میدی ... یه کم کیک کوفت میکنی ... چارتا عکس میگیری ... بعدشم از خونه جیم میشی !!!!!
─ یعنی چی ؟؟ کجا برم ؟
─ به محسن دستور دادم امشب با مارال برن شهربازی ... تو هم باهاشون برو تنها نباشن !!!!!
─ کامرران !!!!! من خوشم نمی یاد سرخر زندگی خصوصی دیگران باشم !!!!
─ خفه !!! دیگه رو حرف من حرف نمیزنیا !!! .... اولا من اگه نبودم الان زندگی خصوصیش تو بغل یکی دیگه بود ... دوما اگه امشب تو خونه بمونی سرخر میشی ... به محسن گفتم 9 دم در خونه باشه ... اوکی ؟؟؟
با مظلومیت تمام گفتم :
─ اوهوم ...
─ مانا ...
─ بله ...
─ عاشقتم !!!!
─ منم...
─ میدونستم !!!
─ کامررران !!!!
─ جونم عزیزم ؟
─ پس کی میای ؟ دلم برات تنگ شده ...
─ قربون اون دل کوچولوت برم ... نمیشه عزیزم ... نمیتونم وسط ماموریت ول کنم بیام !!!
هیچ وقت به روی خودش نیاورد با پلیس همکاری میکنه ... منم هیچ وقت چیزی بروز ندادم !!!! چون اگه میفهمید یه چیزایی فهمیدم دیگه عمرا نمیشد ازش چیزی بیرون کشید ... بنابراین گفتم :
─ ماموریت یا مهمونی پریان ؟؟؟
خندید ... یه دونه از اون خنده خوشگلا .... گفت :
─ حسود کوچولو ... اینا هرقدر هم پری باشن به پای مانای من نمیرسن ...
─ کامران ؟ تو واقعا دوستم داری ؟
─ تو به این موضوع شک داری ؟
─ نه !!!!
─ پس چی ؟
─ هیچی ... مهم نیست !!! کامران خیلی مواظب خودت باش ...
─ نگران نباش ... بادمجون بم آفت نداره ...
─ میترسم کامران ... میترسم اگه یه روز نباشی ...
حرفمو قطع کرد و گفت :
─ باز داری گوسفند میشیاااا !!!! بجنب دختر ... منم باید برم ...منو ببوس ... بای ...
تماس رو قطع کرد ...
تمام اوامر کامران رو انجام دادم ... نیم ساعت بعد ورود بابا رفتمو تبریک گفتم ... هدیه مو که قاب عکس چوبی دست ساز بود و من عکس چهار نفره مونو (همون عکسی که مامانو تمشکی کرده بودیم ) توش گذاشته بودم بهش دادم ... با هم عکس گرفتیم و یه کوچولو کیک خوردم ... بعدش هم لباس پوشیدم و برخلاف اصرار های مکرر مامان و بابا خونه رو ترک کردم و با مارال و محسن راهی شهربازی شدم ... اون شب خیلی خوش گذشت ... یکی از بهترین شب های زندگیم بود ....

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
یه هفته از آخرین تماس من با کامران گذشت .... تو این مدت اصلا ازش خبری نبود ... تلفنش مدام خاموش بود ... عمو محسن هم میگفت ازش خبر نداره !!!! که صد البته داشت دروغ میگفت .... ولی چاره ای نداشتم ... مجبور بودم صبر کنم تا خودش پیداش بشه .... به هر حال کامران مجوز رفتن من بود و منم بدون مجوز هیچ کاری نمیتونستم بکنم !!!!

تمام این یه هفته رو سرمو کرده بودم تو کتاب و اینترنت .... کتابها و جزوه های مرمتم رو دوباره مرور کردم و چند تا نمونه از بناهایی که مرمت و تغییر کاربری داده شده بود رو بررسی کردم

برای دیدن پایان نامه چندتا از بچه های ارشد رفته بودم دانشگاه که تو کتابخونه ماندانا رو دیدم ...

خیلی تغییر کرده بود ... رنگ پوستش از حالت برنزه دراومده بود ... موهاش طبق معمول بیرون نبود !!!! از آرایش همیشگیش خبری نبود ... آرایش ملایمی که داشت سنشو خیلی پایین تر نشون میداد ...

تو کف قیافه جدید ماندانا بودم که اونم متوجه من شد و اومد سمتم ...

وقتی دستشو به سمتم دراز کرد تازه به خودم اومدم ... بهش دست دادم گفتم :

― وای ماندانا !!!! چقدر عوض شدی !!!!!

لبخندی زد و گفت :

― اوهوم ... وقت داری یه کم با هم حرف بزنیم ؟

― چرا که نه !!! فقط صبر کن کتابهای امانتی رو پس بدم ...

کتابها رو پس دادم و رفتیم بوفه دانشگاه ... کیک و چایی گرفتیم و گوشه بوفه نشستیم .... منتظر بودم تا خودش صحبت رو شروع کنه ... درحالیکه لیوان چای رو تو دستش میچرخوند گفت :

― راستش من خیلی فکر کردم ... به همه چیز ... اما هنوز نمیدونم میتونم یا نه !!!! میدونی چی میگم ؟؟؟

تو دلم خنده م گرفته بود !!!!! ماندانا داشت پیش کی سفره دلشو باز میکرد ؟؟؟؟ مانا راد ... مجرب در امور عشق و عاشقی !!!! من در حد سیب زمینی پشندی هم نبودم !!!!! گفتم :

― راستش عزیزم .... من خیلی تو شرایط تو نبودم و نمیتونم دقیقا احساس تو رو بفهمم .... ولی فکر میکنم مادرم بتونه تو این زمینه بهت کمک کنه ....

― مادرت روانشناسه ؟؟؟

― نه !!!! مامانم شرایطی شبیه شرایط الان تو داشت ... فکر کنم بهتر از هر کسی بتونه تو رو بفهمه و بهت مشاوره بده !!!

فوری به مامان زنگ زدم و یه خلاصه نیم خطی بهش گفتم و قرار شد بین مریض ها مارو ببینه ...

من به کتابخونه برگشتم و ماندانا هم رفت تا به کارهاش برسه و بعدا بیاد دنبال من ...

با اس ام اس ماندانا به خودم اومدم .... نوشته بود تو کوچه پشتی دانشگاه منتظرمه !!!!!! جلدی وسایلمو جمع کردم و به سمتی که ماندانا گفته بود رفتم ....

اصلا نفهمیدم چجوری زمان گذشت !!!! تازه یادم اومد هنوز نهار هم نخوردم و بدتر از اون نماز هم کلا فراموشم شده بود !!!!! من اگه از اول اینقدر علاقه مند به علم میبودم الان مثل مندا منو رو هوا میبردن ....

وقتی مندا سوم دبیرستان بود یه طرح به جشنواره خوارزمی فرستاد ... طرحش بالهای جمع شونده ای بود که اگه کاربر از ارتفاع خاصی پایین میپرید میتونست با اون بال پرواز کنه و به راحتی هم فرود بیاد !!!!!!

ایده ی خیلی جالبی داشت و ما خیلی امیدوار بودیم برنده بشه ولی نشد !!!!!

دو هفته بعد ارسال طرح سه نفر از ستاد پشتیبانی ارتش اومدن و با مندا و بابا صحبت کردن .... مندا بدون گذروندن دوره پیش دانشگاهی و بدون کنکور وارد دانشکده هواوفضای ارتش شد !!!!! بعد از چهار سال هم دوره ی ریاضت خودشو شروع کرد و به پایگاه نیروی هوایی همدان رفت ...

چقدر منو مامان زار زدیم !!!! چقدر من بهش التماس کردم نرو !!!! هیچ وقت اون روز یادم نمیره .... اون روز سرد زمستونی .... من تو اون بادگیربزرگ صورتی شبیه تخم مرغ شانسی شده بودم !!!! صورتم از اشک خیس شده بود و دماغم از سرما قرمز .... اومد و منو تو بغلش فشار داد و تو گوشم گفت :

― عاشقتم خواهر کوچولو ...

― پس نرو !!!! تو قرار بود برگردی و پیش ما بمونی ...

― این سرنوشت منه مانا .... نمیتونم ازش فرار کنم !!!!

با صدای بوق بی ام دبلیو ماندانا به خودم اومدم ... یه لحظه به نظرم رسید که واقعا تفاوت بین اونا مثل زمین و آسمونه !!!!

*

*

خیلی خوده بود تو ذوقم !!!! مامان نذاشت من به صحبت هاشون گوش کنم ... بعد رفتن ماندانا تازه کوزت وارگی ما شروع شد !!!!! به دستور مامان برای خرید میوه و شیرینی آواره کوچه و خیابون شدم .... جونم در اومد مخصوصا که از صبح هم دیگه چیزی نخورده بودم ...

با دست و بال کوفته رسیدم خونه که دیدم به طرز مشکوکی همه چیز مرتبه و مامان هم یه استرس خاصی بهش حاکمه !!!!

تازه اونجا بود که زنگ خطر به صدا دراومد !!!!!!!!!!!!!! خواستگار ؟؟؟؟!!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
تمام مغزم علامت سوال شده بود !!! یعنی واقعا خواستگار قراره بیاد ؟؟ کی میتونه باشه ؟ اصلا کی منو میشناسه ؟
وسایل رو گذاشتم تو آشپزخونه ... رفتم اتاقم و لباسم رو عوض کردم و دوش پنج دقیقه ای گرفتم ... باید ته و توی ماجرا رو در میاوردم ... داشتم از پله ها پایین میومدم که صدای صحبت مامان و بابا رو شنیدم ...
― چیکار کنم محمد ؟؟؟
― نباید میذاشتی کار به اینجا بکشه !!!
― آخه افتادم تو رودربایسی !!!!! خانم معتمد رو که میشناسی !!! اینقدر تعریف کرد که دیگه نتونستم جواب رد بدم .... بهش گفتم مانا درس داره ... الان درگیر پروژه پایان نامه ست ... بعد از اونم تصمیم داره برای ارشد اقدام کنه ... گفت که مساله ای نیست .... تازه خیلی هم استقبال کرد !!!!
― خودت شرایط رو میدونی ... کوچکترین ریسکی نمیشه کرد !!!!
― میدونم اما یهویی شد !!!! از استرس دارم میمیرم ...
بابا خندید و گفت :
― حالا خوبه واسه تو نمیاین خواستگاری !!!!
― محمممممدددد !!!!!
― خوب راست میگم دیگه !!! یه جوری اینور اونور میری که انگار تو رو قراره به جای مانا ببرن !!!
هااااا!!!!! بابا چی میگه ؟؟؟ منو کجا ببرن ؟؟!!!! همونجا پام شل شد !!! اصلا مگه کی هست یارو ؟؟!!! مامان گفته بود خانم معتمد .... ولی اونا که پسر ندارن !!! به زور رو پاهام ایستادم ... مرگ یه بار شیون هم یه بار .... به طرف آشپزخونه رفتم و قبل از اینکه برسم ، به خاطر پیشگیری از صحنه های احتمالی داد زدم :
― سارا جون یه چایی به این کارگر بدبختت نمیدی ؟
― بیا دخترم .... بشین تا برات بریزم ....
― احوال بابایی ؟؟ امروز زود اومدی ؟
― احضار شدیم !!! دستور رئیس بزرگ بود !!!
― اونوقت به چه دلیل ؟
― پذیرایی از شوالیه ای که قراره ما رو از دست تو نجات بده !!!!
― یعنی اینقدر غیر قابل تحمل شدم ؟؟
― ای ... همچین ...
― خوب حالا کی هست اون شوالیه ؟
دست مامان تو هوا خشک شده بود !!! لیوان چایی رو از دستش گرفتم و دوباره نشستم سر جام ...
― مامان چیه ؟ چرا خشکت زده ؟
با تعجب پرسید :
― تو دلت میخواد ازدواج کنی مانا ؟
― خوب چیکار کنم مامان ؟ سنت پیامبر دیگه .... گذاشته به گردن ما !!!!
مامان از تعجب دهنش وا مونده بود .... با بیخیالی ادامه دادم :
― فقط برای عمل به وصیت پیامبر !!!! وگرنه منو که میشناسین !!!! حالا کی هست طرف ؟
یه جوری بیخیال حرف میزدم انگار دارم در مورد گوسفند بحث میکردم !!!!
بابا خنده شو کنترل کرد و گفت :
― خواهر زاده خانم دکتر معتمد ...
زانومو آوردم بالا و رو صندلی گذاشتم و عین لات ها نشستم ... دستمو با سرعت از زیر بینیم کشیدم و لاتی گفتم :
― حالا طرف مایه تیله داره ؟
بابا هم با لحن لاتی گفت :
― ایییی .... بدک نیست ... یه نون بخور و نمیری در میاره ...
― سواد مواد داره ؟
― مثل اینکه تو فرنگ درس خونده !!!
― عجب خلی بوده پسره ... خو همونجا یه دختر میگرفت دیگه !!!! مخش پاره سنگ ورداشته این همه را اومده اینجا ؟؟؟
و با یه حرکت ژانگولری چاییمو با شدت هر چه بیشتر هورررت کشیدم !!!!
― حالا درس چی خونده این شازده پسر ؟
― والله فروغ جون ( همسر دکتر معتمد ) میگفت درس دکتری خونده !!!!
این بابایی ما هم شیطون شده بوداااا ....
یه خنده ی پلیدانه ای کردم و گفتم :
― هه ... طرف آمپول زنه ؟؟؟؟!!!! یه جوری گفتین درس خونده فرنگه که ما فکر کردیم طرف آپولو هوا کرده !!!!
مامان یه چش غره ی عظیمی بهم کرد و جانبدارانه گفت :
― فوق تخصص قلبه !!!! تو کارش واقعا عالیه !!!
وقتی مامان اینو گفت قلبم ریخت !!! ولی بازم خودمو نباختم ... گفتم :
― از چنگیز جیگرکی هم وارد تره ؟؟؟
رو به بابا کردم و گفتم :
― خودم دیدم حاجی !!!! یه جوری این قلب گاو رو تیکه میکرد که اینگار داره باقالی پاک میکنه !!!! والا !!!
مامان کفری شده بود ولی بابا ریز ریز میخندید ... ادامه دادم :
― حالا چن سالش هست این یارو ؟
مامان با عصبانیت گفت :
― یارو چیه ؟؟؟ طرف کلی واسه خودش شخصیت داره !!! وقت نداره سرشو بخارونه !!! اونوقت تو اونو با چنگیز جیگرکی مقایسه میکنی ؟
این مامان ما هم وقتی بحث همکارهاش و جامعه پزشکی وسط میاد غیرتی میشه !!!! باورش شده انگار !!!! به خدا اگه طرف دکتری فیزیک هسته ای داشت و من اونو با غلام نعل بند مقایسه میکردم اینقدر شاکی نمیشد !!!
شونه مو انداختم بالا و گفتم :
― مادر زن طرف داماد رو نگیره کی بگیره ؟؟؟ نگفتین شازده چن سالشه ؟
― مامان با حرص گفت :
― 36
سرمو تکون دادم و بقیه چاییمو با سروصدا سرکشیدم و گفتم :
― خوب ما موافقیم .... اجازه شرفیابی میدیم !!!! کی میان حالا ؟
مامان که اصلا نمیتونست تعجب خودش رو پنهان کنه گفت :
― امشب ... ساعت 9 ...................................... مانا تو واقعا میخوای ازدواج کنی ؟ به نظرت سنش یه کم بالا نیست ؟
با همون لحن لاتی گفتم :
― مامان من حوصله بچه داری ندارم .... جوونای امروزی هم که قربونشون برم اصلا نمیشه روشون حساب وا کرد !!!!! حداقل این دکی میتونه جای آقاجون خدابیامرز رو واسم پر کنه !!!!
دیدم از هیچکدوم صدایی در نمیاد !!!! گفتم :
― مارفتیم به خودمون برسیم اینا نگن دختره ترشیده س ... رو دست ننه باباش مونده !!!!!! ..... بااجزه ....

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group