چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 3
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 3

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ مانا .... مانا ... بیدارشو مامان
چشمهام رو به زور باز کردم ...
─ وای مامان تو رو خدا ولم کن کله ی سحری و دوباره چشمهام رو بستم ...
─ نمیخوام .... هوی مانا بلند شو دیگه !!!
دوباره چشمهام رو باز کردم ... دیدم مامان عین یه شیر رو شکارش (من ) خیمه زده !!!!
─ بیچاره بابایی !!! صبح ها همینجوری بیدارش میکنی ؟؟؟
─ نوچ !!! ما میخوابیم آقامون ما رو بیدار میکنه ...
─ منم میخوابم تا آقامون مارو بیدار کنه !!!!
─ بلند شو دختره ی لوس ... به تو نمیاد زیبای خفته باشی !!!
فورا نیم خیز شدم
─ مگه من چیم از اون دختره ی ایکبیری کمتره ؟؟؟!!!!
─ ممممم .... خوشگل که نیستی !!! پری نگهبان هم که نداری ؟؟؟ هیچ جادوگری جرات نزدیک شدن به تو رو نداره ؟؟؟ هیچ شاهزاده ی مغز خر خورده ای هم پیدا نشده بیاد ببوسدت !!!!
─ دست شما درد نکنه دیگه !!! ملت مادر دارن ما هم مادر داریم !!! فقط بیا ببین چجوری مادر مردم دختر قورباغه شونو جای قناری جا میزنن !!!
─ دختر من نیاز به تقلب و تبلیغات نداره !!! همین موهای ابریشمیت خلق رو دیوونه میکنه !!!
─ مرسی مامان این هندونه اول صبح خیلی چسبید !!!
─ دروغ میگم مگه ؟ مثل راپونزل میمونی !!!
─ اولا مامان جان اون ننه مرده موهاش بلوند بود !!! مال من خرماییه ... موهای اون صاف بود ... مال من موج داره ... و در آخر این خلق چجوری میخوان موهای منو رویت کنن وقتی بنده سفت و سخت حجاب دارم ؟؟؟ اصلا همینو نمیفهمم !!! این دم اسب چیه من پشت سرم راه انداختم ؟؟!!!! ... خسته شدم میخوام کوتاهشون کنم .... وقتی برم کویر دیگه نمیشه خوب بهشون رسیدگی کرد ...
─ حرفی نیست ... کوتاه کن ... ولی قبلش باید پیه همه چیو به تنت بمالی !!! مخصوصا کامران !!! میدونی که گردنتو میشکنه !!!
─ اصلا نمیفهمم ... انگار واقعا فکر میکنه موهای من خاصیت جادویی داره !!!
─ موهاتو دوست داره چون میگه تنها چیزیه که به اون رفته !!! وقتی به دنیا اومدی بودی همینجور یه ریز میگفت میبینین !!!! موهاش به من رفته !!!
─ از بس جلوی چشم شما بوده !!!! اگه کامران خروس بود من الان جوجه بودم !!!
─ حالا که خواب از سرت پریده بلند شو با هم صبحونه بخوریم
─ چی شده که امروز شما خونه این ؟؟؟ شهر در امن و امانه ؟ کسی مریض نیست ؟
─ دلم خواست امروز خونه باشم ... دوست نداری ؟
─ نه خیلی هم عالیه ... میگم مامان ... امروز دیگه باید همه چیو برام تعریف کنی !!
─ 200 بار قبلا گفتم ... کافی نبود ؟؟؟!!!! برو صورتتو بشور من میزو بچینم ...
*************
***************
*************


─ اوووه ... امروز چه خبره !!! صبحونه مایه داریه !!!

─ اوهوم ... بشین ...
─ به جون شما ما به همون نون پنیر راضی بودیمااا !!!
─ چی میخوری ؟ نیمرو ... ژامبون ؟ سوسیس ؟ ...
─ سوسیس و نیمرو .... خوب مامان تعریف کن دیگه ...
─ باز تو بند کردی به گذشته ؟ بذار صبحونمونو بخوریم
─ آخه من هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم !!!
─ مثلا ؟
─ مثلا اینکه چرا اسم مندا رو گذاشتین مندا ؟
─ بیشتر سر لجبازی با بابات بود !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ هااااا ؟؟؟؟ با بابا لج کرده بودین ؟


─ اوهوم ...


─ با هم قهرم کردین تا به حال ؟


─ تا دلت بخواد !!!!!!


─ بگو دیگه مامان ... از اولش بگو


─ خودت که باباتو بهتر میشناسی ... وقتی منو ول کرد و رفت جبهه خیلی بهم برخورد !!! طاقت بی توجهی نداشتم ... همیشه تو مرکز توجه بودم ... اون میرفت جبهه و من توی این شهر غریب تنها بودم ... برام سخت بود ... خیلی سخت !!! البته هر چند وقت یه بار میومد مرخصی ... به خودم میگفتم این دفعه حسابشو میذارم کف دستش !!!! ولی هر بار که میدیدمش تمام دلخوریمو فراموش میکردم ... مثل روز اول عاشقش میشدم ... با خودم میگفتم نمیذارم این بار بره ... ولی اون بازم میرفت !!!!!


این روند ادامه داشت تا اینکه یه روز با من تماس گرفتن و گفتن سرگرد به شدت زخمی شده و منتقلش کردن تهران ... الان در بیمارستان 1000 تخت خوابی بستریه !!!


─ اون موقع ها بابا سرگرد بود ؟


─ بله .... از شکم مادرش که سردار به دنیا نیومده بود !!!!


عجب سوال ضایعی کردم هااااا ....مامان ادامه داد :


─ بابات به خاطر رشته تحصیلیش خیلی زود ارتقاء درجه گرفت !!! وقتی به خاطر جنگ آمریکا رو ترک کرد داشت تز دکتراش رو مینوشت ... اگه فقط یه ماه دیگه اونجا مونده بود میتونست با مدرک دکتراش برگرده !!!


─ رشته ش چی بود ؟


─ یعنی تو نمیدونی ؟


─ آخه شما گفتین مدرکشو نگرفت !!!! گفتم شاید اینجا تو یه رشته دیگه مدرک گرفته !!!


─ نه ... رشته ی خودشو ادامه داد ... برق مخابرات گرایش آنتن


─ داشتین میگفتین ...


─ چی ؟


─ بابا زخمی شد ... بعدش ؟


─ همینکارو میکنی بعد این همه سال هیچی نمیدونی دیگه !!!!


─ خوب حالا ...


─ بله ... داشتم میگفتم ... بدجوری زخمی شده بود ... دست و کتف راستش و پای چپش عمل شده بود ... پاشو گچ گرفته بودن ... چند تا ترکش هم به قفسه سینه ش خورده بود که خوشبختانه زیاد جدی نبود و سرپایی خارج کرده بودن ...


─ جای دیگه تو بدنش مونده بود که بخواد زخمی بشه ؟


─ اون موقع ها اینجور چیزها عادی بود ... اینقدر صحنه های بدتر از این اتفاق میفتاد که اینجور چیز ها توش گم بود !!! خلاصه فرمانده بابات بهش دستور میده برگرده عقب و تا بهبودی کامل حق ورود به منطقه جنگی رو نداره !!! بابات برای اونا مثل یه برگ برنده بود و به شدت هواش رو داشتن ... اصرار های بابات هم کاملا بی فایده بود ... این وسط تنها شخصی که خوشحال بود من بودم ... امیدوار بودم تو این فرصت که از همیشه طولانی تر بود بابات رو از اون حال و هوا دور کنم ...


─ موفق شدین ؟


─ نه !!!


─ میدونستم !! بابا کوتاه بیا نیست ...


─ دقیقا همینطوره که گفتی ... کوتاه نیومد ... منم بدجور حرصی شده بودم ... منتظر کوچکترین بهانه ای بودم تا سگ بشم بیفتم به جونش !!!! میدونستم کارهام خیلی بچه گونه ست و هرکسی هم که میبود برای فرار از جهنمی که من درست کرده بودم حاضر بود تا دم گوش بعثی ها بره !!!!


─ بابا چیکار میکرد ؟


─ صبر !!! هرقدر من دیوونه بازی درمیاوردم اون با ناز و نوازش و عزیزم جانم موضوع رو فیصله میداد


─ بیچاره بابایی !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ اوهوم خودم هم دلم براش میسوخت ولی افتاده بودم رو دنده لج !!!! طفلک محمد با اون دست و بال زخمیش کارهای خونه رو انجام میداد ... جیکش در نمیومد !!!!
─ دلت میومد مامان ؟؟
─ نه ... خودم داشتم دیوونه میشدم ... کثافت از در و دیوار میبارید !!! یه روز که از مطب برگشتم ...
─ مطب میرفتین ؟ مگه مدرک داشتین ؟
─ نه ... درسم رو نیمه رها کرده بودم اومده بودم ایران ... دانشگاه ها هم اون موقع سر و سامون نداشت ... تو مطب یه دکتر کارآموزی میکردم ...
─ خوب ؟
─ آهان ... آره از مطب برگشتم ... دیدم محمد تو حیاطه ... به سختی رو زمین نشسته و داره تو تشت لباس میشوره !!! خودش که بیرون نمیرفت ... لباس احتیاج نداشت ... داشت لباس های منو میشست ... یه بغض وحشتناک چسبیده بود بیخ گلوم ... دستهامو گرفتم جلوی دهنم تا صدام در نیاد ... هر چند ثانیه یه بار دست از کار میکشید و کمرش رو تکون میداد ... از درد ناله میکرد ... اینقدر از خودم بدم اومده بود که از خونه زدم بیرون ...
─ آخرش از خر شیطون پیاده شدین ؟
─ نه !!!
─ ماماااااااااااان !!!!!!!!
─ اینجوری نگام نکن !!!! معادلات زناشویی یه خورده متفاوته !!! من یه دختر نازپرورده ی سوسول و لج باز بودم ... بابات یه مرد خود ساخته ی تمام عیار سرسخت !!!! به نظر تیم خوبی نبودیم !!!!!
─ خوب بعدش چی شد ؟؟؟
─ بعد اون روز یه خورده رفتارم رو ملایم تر کرده بودم ولی جنگ نامرئی ما به قوت خودش باقی بود !!!! گذشت تا اینکه یه روز یه کارت عروسی برامون اومد ... عروسی پسر یکی از فامیل های دور محمد بود ... به گمانم نوه ی عمه ش یا یه همچین چیزی ... آقاجونت و خانواده پدرت برای عروسی اومدن تهران ... آقاجونت با اینکه با ازدواج ما مخالف بود ولی احترام منو خیلی نگه میداشت ... وقتی اومدن تهران فقط برای یه شام پیش ما بودن ... بعدش رفتن هتل تا مزاحم ما نباشن ... بیچاره ها فکر میکردن بعد این همه مدت که محمد از جبهه برگشته بهتره مارو با هم تنها بذارن ... طفلکیها از جنگ نامرئی ما خبر نداشتن ...
─ آقاجون خدابیامرز چه روشنفکر بوده !!!
─ آره ... خدا رحمتش کنه ... نور به قبرش بباره ... فقط اون پدر میتونست یه همچین پسرهایی تربیت کنه !!!
─ قضیه عروسی به کجا کشید ؟
─ تموم این قضایا هم از همون عروسی شروع شد !!!! محمد مخالف صد در صد پدر داماد بود !!! مثل اینکه طرف از اون آدم های دورو بود !!!
─ اگه اینقدر طرف بد بود چرا آقاجون اینا به خاطرش این همه راه کوبیدن اومدن تهران ؟
─ مساله ی اصلی بابات دورو بودن طرف نبود ... چیز دیگه ای بود ... آقاجون هم فقط رفتن تو .... نیم ساعت نشستن و هدیه دان و بعدم عروسی رو ترک کردن .. فقط به خاطر حفظ روابط خانوادگی و دعوت خواهر آقاجونت رفتن عروسی ...
─ مشکل بابا با اون یارو چی بود ؟
─ میگفت طرف هم نزول خوره و هم تو قاچاق داروئه !!! تو اون وضعیت کشور یه استامینوفن هم غنیمت بود ... محمد میگفت چطور انتظار داری برم تو مجلس کسی که با انبار کردن دارو باعث کشته شدن جوونای مردم میشه !!! حالا ما و امثال ما به جهنم !!!! خودمون خواستیم بریم جنگ !!! گناه بچه های شیرخواره چیه که باید گشنگی بکشن ؟؟؟ اون زمان ما تو تحریم بودیم و بدتر از همه شیرخشک بود !!!
─ همچین میگین انگار الان تو تحریم نیستیم !!!
─ اون زمان فرق میکرد ... از سیم خاردار بگیر تا شیر خشک و دارو و واکسن رو تحریم بودیم !!! زنهای زیادی کشته شده بودن و بچه هاشون زنده بودن ... بعضی مادرها هم به خاطر استرس شیرشون خشک شده بود ... وضعیت وحشتناکی بود ... خلاصه اینکه محمد میگفت :
─ ازم انتظار نداشته باش برم تو مجلس شادی چنین آدمی ... حیف لفظ آدم که برای اون به کار برده بشه ... از حیوون بدترن اینا !!! کم از یزید و حرمله ندارن ... چه فرقی میکنه ... اون راه آب رو بست این داره با اینکارا بچه های بیگناه رو از گشنگی میکشه !!!
بهش گفتم :
─ محمد بهانه نیار ... پس چرا پدرت اینا میخوان برن ؟
─ بفهم سارا !!!! بفهم ... قضیه من با پدر فرق داره ... اون عوضی میخواد از نفوذ و اعتبار من بهره کشی کنه ... رفتن من به اون جشن یعنی مهر تایید !!! اون آشغال فقط دنبال جلب اعتماد سازمان انقلابه !!!! من نمیتونم سارا ... ازم نخواه ... این کار برام عین خیانت به کشوره !!!!
─ ااااووووووه بابا چه خبره ؟چرا شلوغش میکنی ؟ خودتو خیلی دست بالا گرفتی !!! اصلا میدونی چیه ؟من میخوام برم ... دلم پوسید از بس از جنگ شنیدم ... از بس زخمی دیدم ... دلم یه خورده شادی میخواد ... میخوام بدون دغدغه باشم حتی برای دو ساعت !!!
─ عزیزم ...خوشگلم ... خودم نوکرتم ... اصلا بیا بریم بیرون ...سینما ... پارک ... اصلا بریم دربند !!!!! هر جا تو بخوای ولی نخواه که بیام سر سفره ی اون خونخوار ...
─ نه پارک میخوام نه سینما نه دربند .... دلم عروسی میخواد ... میفهمی ؟؟ جششششن !!! من با آقاجون اینا میرم توام نمیتونی جلومو بگیری !!!
─ سارااا !!!!
─ سر من داد نکش !!! فکر کردی که منم سربازتم (جمله تکراری همسران افراد نظامی !!!! ) ... من اسیر تو نیستم !!! نمیتونی جلومو بگیری !!!!
عصبانی شد ... رگ گردنش زده بود بیرون و صورتش قرمز شده بود ... اومد روبروم ایستاد ... خم شد و صورتش رو مقابل صورتم گرفت ... نفسهای عمیق و سریع میکشید تا کنترل خودشو حفظ کنه ... واقعا ترسیده بودم ... تا به حال هرگز اینجوری ندیده بودمش ... گفت :
─ اگه قلبت برای من نیست بهتره جسمت هم برای من نباشه ................................ برو ... هرجایی میخوای برو ... آزادی !!!!!!!!!!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
رفت تو اتاق مطالعه ش و درو محکم بست طوری که شیشه پنجره ها لرزید !!!!!
─ به بابا نمیاد اینطوری باشه !!!
─ تو فقط باباتو تو خونه دیدی ... تا به حال عصبانیتشو ندیدی ... ولی من هم عصبانیتشو دیدم و هم تو محیط کارش باهاش بودم ..... هیچ وقت کاری نکن که بابات عصبانی بشه چون تبدیل به اژدها میشه !!!!
─ خوب بعدش چی شد ؟ رفتین عروسی ؟
─ آره !!!! بهم برخورده بود ... با خودم میگفتم حق نداره سر من داد بکشه ... من دختر آزادی هستم ... اون فکر میکنه کیه ؟ از وقتی رفته تو ارتش به زمین و زمان مشکوکه ... زورگوو !!!
خلاصه اینکه به هتل زنگ زدم و از آقاجون خواستم بیاد دنبالم ... خودمم رفتم و حسابی به خودم رسیدم ... یکی از اون پیرهن هایی که از آمریکا آورده بودم رو پوشیده بودم ... ساده و خوش دوخت بود ... خیلی دوستش داشتم ... رنگ مشکیش هم خیلی بهم میومد ... موهامو خودم شنیون کردم ... آرایش کردم ... خیلی ذوق داشتم بعد مدتها بود که داشتم میرفتم به یه جشن !!!
با آقاجونت اینا رفتم و همون نیم ساعت اونجا بودم ... بعدش رفتیم تو شهر گشتیم و تو رستوران شام خوردیم و آخر شب منو رسوندن خونه ...
─ آقاجون نپرسید بابا کجاست ؟
─ نه !!! اون اصلا تو زندگی خصوصی ما دخالت نمیکرد ... در ثانی خودش پسرشو بهتر از هرکسی میشناخت ...
─ بعدش چی شد ؟ بابا آروم شده بود وقتی برگشتین ؟
─ آره .... خیلی آروم ... انگار خاک مرگ روش پاشیده باشن ... صحبتش با من محدود به سلام و خداحافظی و تشکر شده بود ... چند وقت بعد به زور دکترها رو متقاعد کرد که برگرده جبهه ... وقتی داشت میرفت هنوز زخمهاش خوب نشده بود ... گچ پاش هم قرار شد که پزشک پایگاه باز کنه ...
اون نیم ساعت عروسی زندگی منو عوض کرد ... من بعدا فهمیدم بابات چرا اینقدر حساس بود ... اون مردک به هدف خودش که جلب اعتماد سازمان انقلاب بود نرسید ولی تا تونست از اون شب استفاده کرد !!
─ مگه چیکار کرد ؟
─ یه نمایشنامه کثیف نوشت و خودش به تنهایی اجراش کرد !!!
─ مامااااااان !!!! منو دق دادی ... بگو دیگه !!!
─ شایع کرد این جناب سرگرد که جانماز آب میکشه معلوم نیست وقتی تو آمریکا بوده چه کثافتکاری کرده که بابای دختره به زور انداختتش بهش .... اونم اینو نمیخواد اما از رو ناچاری قبولش میکنه !!!! معلوم نیست با چند تا خوشگلتر از این یکی ریخته رو هم که اینو قبولش نداره ؟؟؟؟
─ نههههههههههههههههههه .... خدایا !!!!! بابا چیکار کرد ؟ تو چیکار کردی مامان ؟
─ هرگز اون روزی که این شایعات رو شنیدم یادم نمیره !!! از عصبانیت و عجز رنگ از صورتم رفته بود !!! شده بودم عین گچ دیوار ... تو مطب بودم که متوجه پچ پچ های دونفر شدم ... نمیدونی مانا چی به سرم اومد !!!! من به جهنم !!! چطور تونستن پشت سر محمد یه چنین چیزایی رو سرهم کنن ؟؟؟ اون از هر مردی که میشناختم پاکتر بود ...
─ بابا چیکار کرد ؟
─ اون زودتر از من شایعات رو شنیده بود ... کار همون مردک پست فطرت بود ... کاری کرد که خبر تا خط مقدم هم رسید !!! میخواست آبروی محمدو به تاراج ببره !!!
محمد بازم برای مرخصی اومد خونه ... اما دیگه مثل سابق نبود ... ساکت شده بود ..نه حرفی .. نه شوخی ای و نه حتی بحثی با من میکرد ... داشتم از این همه بی توجهی دیوونه میشدم ... حتی اگه یه لیوان آب میخواست خودش میرفت ... دلم برای مهربونیاش و جونم گفتن هاش یه ذره شده بود !!! من تو اون خونه هیچی بودم !!! نه عشق ، نه همخونه و نه حتی خدمتکار !!!
سه ماه گذشت و محمد فقط یک بار اومد خونه ... از اخبار میشنیدم که آتیش بعثی ها سنگین شده اما بازم برام قابل قبول نبود ... کم کم احساسم داشت تغییر میکرد ... داشتم پشیمون میشدم ... از خودم میپرسیدم به خاطر کی اومدی ایران ؟ کسی که نموند تا در مقابل موج تهمت ها ازت دفاع کنه !!! اگه به اون توهین شده بود صد برابرش به من شده بود ... منی که تو پر قو بزرگ شده بودم و حتی یه چایی برای خودم نمی ریختم حالا زندیگیم از خدمتکارهای خونمون هم پایینتر بود !!!! و بدتر از همه برچسب هرزه بودن بود !!!!!
تصمیم گرفتم برگردم آمریکا !!! میدونستم پدرم دوباره قبولم میکنه ... با خودم گفتم حالا که اون نمیاد من میرم !!! میرم و هرچی تو دلمه بهش میگم و بعد برای همیشه ترکش میکنم !!! این جمله رو هر روز با خودم تکرار میکردم ... من ترکش میکنم
─ چجوری تونستین برین جبهه ؟
─ به عنوان امدادگر ... از مسئول ثبت نام خواستم منو به منطقه ای که پدرت بود بفرسته ... گفتم پدربزرگم اونجاست میخوام پیشش باشم !!!
─ باور کردن ؟
─ اولش نه ... اسمشو خواستن ... منم اسم فردی رو که قبلا پدرت ازش تعریف کرده بود بهشون دادم ... دیدن که اطلاعاتم درسته قبول کردن ... اون روزها اینقدر شلوغ پلوغ بود که فرصت چنین بحث هایی نبود ... پرستار و پزشک داوطلب رو رو هوا میزدن !!!!
ثبت نام و اعزام ما حدود دو هفته طول کشید .... ومن بالاخره موفق شدم و به جبهه رفتم ...
─ وااای ... حتما خیلی هیجان داشت !!! نه؟؟!!
─ حالا که داری ازم اطلاعات میکشی حداقل یه کم کمکم کن !!! اگه دیگه صبحونه نمیخوری میزو جمع کن و ظرف هارو بشور
─ باشه مامان ... میشورم ... مشغول جمع کردن میز و شستن ظرفها شدم ... مامان هم داشت مرغهایی که سر صبح خریده بود پاک و قطعه قطعه میکرد !!!! من موندم کی بیدار شد ؟؟ به قول کامران :
─ ساعت سارا به افق کله پزی تنظیمه !!!
خواهش میکنم ادامه بده مامان ... داره جالب میشه !!! بابا وقتی دیدت حتما خیلی خوشحال شد !!! نه ؟
─ خودم هم فکر میکردم بعد این همه مدت از دیدنم خوشحال میشه !!!! کلا اشتباه میکردم !!!!!!!
─ چی شد پس ؟؟
─ بعد سه روز تو راه بودن بالاخره رسیدیم به قرارگاه تیپ 8 سلمان فارسی ... راستی میدونستی اسم اصلی سلمان ، روزبه بوده ؟
─ نه !!! جدا ؟
─ آره ... خودمم اونجا فهمیدم !!!
─ از موضوع دور نشو مامان ...
─ باشه خوب ... خورد و خمیر از ماشین پیاده شدم ... باورم نمیشد محمد برای اومدن به چنین جایی له له میزنه ... همه چیز خاکی بود ... زمین ، سنگر ، ماشین ها ، لباسها .... بعدا فهمیدم آدم های اونجا هم خاکی اند ...
─ خسته نباشی مامان از این همه کشفیات مهم ... اینا رو که هر جلبک مغزی میدونه !!!
─ بخوای خوشمزه بازی در بیاری من دیگه نمیگم ...
─ غلط کردم !!!! ممممم
─ راننده رفت که خبر ورود امدادگر جدید رو به فرمانده بده
─ بابا فرمانده بود ؟
─ نه !!! میذاری من حرف بزنم یا نه ؟
─ اگه بابا نبود پس کی بود ؟
─ سرتیپ معصومی ... فرمانده تیپ 8 سلمان فارسی .... سوال دیگه ؟
─ پس بابا چه کاره بود ؟
─ بابات فرمانده گردان شناسایی تیپ 8 بود ... سرتیپ معصومی فرمانده کل بود ... سرهنگ قاسمی و سرهنگ هوشیار فرمانده هنگ 1 و 2 سلمان بودن ... دیگه ؟
─ فعلا همینا بود !!! ادامه بده ...
─ من و بقیه به سرتیپ معصومی معرفی شدیم ... همونجا مارو تقسیم کردن و من منتقل شدم به گردان شناسایی که مقرشون جدای از پایگاه اصلی بود ...
تو راه گردان شناسایی داشتم به این فکر میکردم که بدک نیست !!!! فضا آرومه !!!!!!!
خلاصه رسیدیم به مقر ... راننده رفت تا سرگرد رادان رو پیدا کنه و منم اطرافو دید میزدم ...
با صدای راننده به خودم اومدم ... برگشتن من همانا و قرمز شدن صورت بابات همان !!!! همونجا فهمیدم فاتحه م خوندس !!!!!
************
***********
**********
*********
********
*******
******

فضای سنگر برام تازگی داشت ... داشتم به این فکر میکردم که یعنی این کیسه شن ها نمیفتن پایین ؟
─ علامت سوال بزرگ ذهنت همین بود مامان ؟
─ تو اون لحظه آره !!! با صدای محمد به خودم اومدم :
─ خیلی از مسیرت منحرف شدی خانم !!! این جا نه جشنی هست ... نه مهمونی ... نه دامبالی دیمبویی !!! اینجا جنگه ... اینجا خونه !!!! اینجا خمپاره ست و مین و آرپی جی !!!
─ انتظار این برخورد رو نداشتم .... گرچه خودم اومده بودم برای دعوا ولی اون دست پیشو بدجوری گرفته بود !!! بازم افتادم رو دنده ی لج ...
─ من سربازت نیستم !!! با من درست صحبت کن !!!
─ وقتی اومدی اینجا یعنی تحت امر منی پس صدات رو رو فرمانده ت بلند نکن !!!
جاخورده بودم ... رفتارش هر لحظه داشت از ذهنیت من دورتر میشد !!!! تو فکرم صحنه ها رو یه جور دیگه ساخته بودم ... اون بغلم میکرد ... نازم میکرد و میگفت دلش واسم تنگ شده ... ولی من میگفتم : این همه راه رو تا اینجا اومدم که بگم دارم واسه همیشه ترکت میکنم !!!! .... خیلی بچه بودم !!!
اما حالا ورق برگشته بود !!!! زیر دستش نبودم که عملا خودم با دست خودم این امکان رو براش فراهم کرده بودم ... با چشمهای از حدقه در اومده داشتم نگاهش میکردم که گفت :
─ فردا با اکیپ مصدوم ها برمیگردی پشت ... از اونجا هم یه سر تهران !!!
─ نمیرم
─ تو همون کاری رو میکنی که من میگم !!!
من که نمیخواستم اونجا بمونم ولی حس لجبازی بدجور تو وجودم غلیان کرده بود ... گفتم :
─ من نمیرم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی !!!!
خودم از چیزی که گفته بودم تعجب کرده بودم ... اصلا نمیدونم چجوری اومد رو زبونم !!!! میدونستم الان یه کاری میکنه که به غلط کردن بیفتم ... بهش نگاه کرده ... فوق عصبانی بود ... فقط یه لحظه مشتشو دیدم که داره به سمتم میاد !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ بابا کتکت زد ؟
─ خودت باور میکنی ؟؟ نه !!! مشتش درست کنار گوشم رو دیوار سنگر فرود اومد ... جای مشتش رو کیسه ی شن افتاده بود !!! وای مانا ... اگه من میخواستم اونجوری مشت بزنم مطمئنا 4 تا انگشت و مچ دستم میشکست !!!!
از ترس نفسم بند اومده بود ... صورتش یک میلیمتری صورتم بود ...تا دهنشو باز کرد که حرف بزنه یکی از بیرون داد زد :
─ پناه بگیرید !!!!!
فقط شنیدم محمد گفت :
─ بخواب رو زمین !!!!
اونقدر هول شده بودم که اصلا تکون نخوردم ... محمد منو انداخت زمین و بغلم کرد ... از بیرون اول صدای سوت و بعدش انفجار میومد ... صداها پشت سر هم تکرار میشد ... با اینکه اولین بار بود این تا این حد به انفجار نزدیک بودم ولی نترسیدم !!! یعنی اصلا متوجه موقعیت بیرون نبودم .... تمام حواسم متمرکز شده بود رو صدای قلب محمد !!!!!!
─ مامان جو گیر شده بودی هاااا !!!!!! بعدش آشتی شدین ؟
─ نه !!!! بعد اینکه سروصداها خوابید محمد رفت بیرون ... صدای داد زدنشو میشنیدم ... پشت سر هم دستور میداد ... تا شب تنهایی تو سنگر نشسته بودم ... یه جورایی فکر میکردم کوتاه اومده ... ولی اشتباه میکردم ...
─ بابا رو دست کم گرفته بودی ؟
─ من که تا اون زمان اون روی سکه شو ندیده بودم ... هیچ وقت ندیده بودم سر کسی داد بکشه یا دستور بده ... قد و هیکلش هم تو لباس ارتشی خودش رو بیشتر نشون میداد ...یه جذبه ای داشت که زبون آدم بند میومد !!!! با رفتن خورشید یه سوز بدی ایجاد شده بود ... چونه م از سرما لرزش پیدا کرده بود ولی نمیدونم چرا هیچ تکونی نمیخوردم ... تا اینکه بالاخره اومد تو ... خشک و جدی بود ...
─ فردا صبح راس ساعت 9 با ماشین تجهیزات برمیگردین عقب !!!! متاسفانه مجبور شدیم زخمی ها رو همین الان اعزام کنیم و برای شما جا نبود !!!!
تعجب کردم !!! چرا با من رسمی حرف میزد ؟؟؟ دیگه اون روی سگ من اومد بالا !!!!! سریع از جام بلند شدم و گفتم :
─ من به خواست شما نیومدم که به دستور شما برم !!! اگه از من خوشتون نمیاد میتونین تشریف ببرین !!!!
از سنگر بیرون اومدم ... واقعا سرد بود ... چند ثانیه ای طول کشید که چشمم به تاریکی عادت کنه ... به طرف پیرمرد ریش سفیدی که مشغول وضو گرفتن بود رفتم و گفتم :
─ پدر جان ... من امدادگر جدید هستم ... کجا باید برم ؟
─ سنگر پزشک اونجاست دخترم !!! برو خودتو به آقای دکتر معرفی کن !!!
رفتم دم سنگر ... میدونی مانا تو اون لحظه به چی فکر میکردم ؟
─ به اینکه آقای دکتر خوشتیپ و خوشگله یا نه ؟؟؟
─ نه !!! به اینکه چطور باید در بزنم !!!!!!
─ ماماااااااااااان !!!!
─ چیکار کنم ؟؟؟ در زدن یکی از سختگیری های پدرم و عادت دیرینه خودم بود !!!! سنگر که در نداشت !!!! یه پتو جلوش آویزوون کرده بودن به عنوان در ....
یه پنج دقیقه ای حیرون دم سنگر ایستاده بودم که یه نفر از پشت سرم گفت :
─ میتونم کمکتون کنم ؟
یه پسر خوشتیپ هیفده هیجده ساله بود ... با سر به سنگر اشاره کردم و گفتم :
─ نمی دونم چطوری در بزنم !!!!
خیلی سعی کرد که خنده شو نگه داره ... آخرشم با گاز گرفتن لبش تقریبا موفق شد !!! گفت :
─ اینجا برای اجازه گرفتن کافیه بلند بگی یا الله .... یا همون اجازه هست !!!
راست میگفت !!! مونده بودم چرا به ذهن خودم نرسیده بود ... گفتم :
─ ممنون ... من سارام ... امدادگر جدید ...
─ کریم هستم ... بیسیمچی سرگرد رادان !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
مامان چه روشنفکری به همدیگه معرفی شدین !!!! من گفتم الان میگین خواهر سارا ... برادر کریم ...
─ بیکار نشین ... بیا این برنج هارو خیس کن ... بعدشم ترتیب سیب زمینی هارو بده ...
─ وای مامان ... یه صبحونه بهمون دادیا !!!
─ غر نزن ... یه چیزایی یاد بگیری بد نیست !!!! برای آینده ت خوبه !!!
─ داشتی از کریم میگفتی ...
─ آره ... از همون اول ازش خوشم اومد ...
─ چشم بابایی روشن !!! دیگه ؟؟؟
─ تو چشمهاش یه چیزی بود ... انگار سالهاست که میشناسمش ... بگذریم ... هرچی یا الله میگفتم هیچ صدایی نمیومد ... با خودم گفتم شاید کسی نیست !!! رفتم تو ... یه مرد با روپوش پزشکی رو تخت دراز کشیده بود و دستشو گذاشته بود روی چشمهاش ...
با دستم چند ضربه به تریل زدم ... باعث شد از خواب بپره ... حدودا 40 ساله به نظر میرسید ... تو پیشونیش اخمی بود که انگار از خستگی زیاد باشه ... بعد مدتی متوجه من شد !!! بر و بر داشت منو نگاه میکرد !!!! خودمو معرفی کردم اما اصلا تکون نخورد ... بلند گفتم :
─ آقای دکتر !!!!
به خودش اومد ...
─ از آشنایی با شما خوشبختم خانم !!! من پرویز رادمهر هستم ...
داد زدم :
─ مامان راست میگی ؟ همون دکتر رادمهر خودمون !!!! اون تو جبهه بود مگه ؟
─ آره ... تمام مدت جنگ رو در جبهه بود ... اصلا دکتر باعث شد من اونجا موندگار بشم ... پدرت مخالفت شدید میکرد اما دکتر راضیش کرد ... من تو دوران دانشگاه وقتی تشریح داشتیم شب قبلش مبحث مربوطه رو میخوندم اما بازم میترسیدم که به جنازه آسیب بزنم !!!! اما اونجا اوضاع جور دیگه ای بود !!! دکتر رادمهر از من یه چیز دیگه ساخت !!! اونجا از عکس و رادیولوژی و اسکن خبری نبود !!!! وقتی چاقو دستت میگرفتی و شروع میکردی تازه میفهمیدی با چی روبرو هستی !!! من یاد گرفتم با غریزه م کار کنم !!! تمام موفقیت کاریمو مدیدن دکتر رادمهرم ...
─ از بابا بگو .... کوتاه اومد ؟
─ نه !!!!!! ... بعد از اصرارهای دکتر رادمهر و آوردن صد تا دلیل و برهان رضایت داد ... دکتر بهش گفت که ما به افراد آشنا به پزشکی خیلی احتیاج داریم ... افرادی که میفرستن صرفا داوطلب هستن و فقط میتونن آمپول و سرم تزریق کنن و پانسمان عوض کنن ... اما این یکی 4 تا کتاب خونده !!! یه خورده روش کار کنم میتونم درستش کنم !!!!
محمد کوتا اومد ومن موندگار شدم ... ولی چه کوتاه اومدنی !!!! چپ میرفت راست میومد دستور میداد !!! مجبور بودم به تنهایی تو یه سنگر بخوابم !!! امدادگر قبلی دو روز قبل از رسیدن من زخمی شده بود و رفته بود عقب ... تو اون محیط مردونه داشتم دیوونه میشدم ... محمد تحویلم نمیگرفت اما بقیه خیلی هوامو داشتن .... خوبیش این بود که جو نسبتا آروم بود ... با خودم میگفتم خوبه زیاد خطر نداره ... میرن شناسایی میکنن میان ... دیگه نمیرن بجنگن !!!! نمیدونستم که خطرناکترین قسمتش شناساییه !!!!
─ پس بابا کی کوتاه اومد ؟؟؟ من خسته شدم !!!
─ قیمت کوتاه اومدن بابات خیلی گرون بود !!!
─ دق دادی مامان !!!!
+++++++++++++++++++++++++++ مثبت




─ اون پیرمردی رو که سنگر دکترو بهم نشون داد
─ خوب ؟؟؟!!!
─ اسمش بابا حیدر بود !!! مسئول تدارکات بود ... اون شب عملیات شناسایی لو رفت !!! از 20 نفری که رفته بودن 3 نفر همونجا شهید میشن و بقیه هم اکثرا به شدت زخمی شدن و عقب نشینی کردن ... به شدت درگیر مداوای زخمی ها بودیم که چند تا خمپاره میخوره وسط پایگاه !!! یکی از سنگرها که خوابگاه بچه ها بود تخریب میشه و هرکی توش بود شهید میشه !!! بقیه افرادی که تو سنگرها بودن نجات پیدا کردن ... مثل اینکه موقع حمله بابا حیدر تو چادر مخابرات بود ... بچه ها اونو آوردن پیش من .... شکمش ترکش خورده بود ... خون زیادی از دست داده بود ... میدونستم شانس زیادی نداره ... دستمو رو زخمش گذاشتم و فشار دادم تا جلوی خونریزی رو بگیرم ... وقتی متوجه من شد به سختی گفت :
─ نوه ام به دنیا اومد سارا خانوم !!! ..... د ... د... دختره !!!
اون شهید شد !!!!
صدای مامان بغض دار شده بود ... ادامه داد :
─ دخترش بعد پنج شیش سال بچه دار شده بود ... اون لحظه داشت صدای گریه نوه شو گوش میداد ... اون اولین کسی بود که زیر دستم جون داد !!!! از خودم بدم میومد ... اونا آدم های معمولی بودن ... هرکدومشون خانواده داشتن ... عاشق بودن ... ولی اومده بودن ... اما شوهر من با تخصص حیاتیش نباید میومد چون من دوستش داشتم !!!!!!! حالم از خودم ، از افکار بچه گانه م ، از زندگی اشرافیم ، از ادعاهای پوچم بهم میخورد !!!!
خودمو به سنگرم رسوندم ... تمام روپوشم خون بود !!!! خون اونایی که باهاشون زندگی کرده بودم ... اونایی که هر وقت منو میدیدن بهم لبخند میزدن ... اونایی که هوامو داشتن ... روپوشم رو باشدت کندمو پرت کردم کردم یه گوشه ... هرچی دم دستم میومد میکوبیدم به دیوار ... دیوونه شده بودم ... نعره میزدم ... جیغ میکشیدم ... وقتی که از نفس افتادم یه گوشه وا رفتم !!! ... اشکم بند نمیومد !!! محمد اومد تو سنگرم و بدون هیچ حرفی بغلم کرد ... تو اون لحظه بیشترین چیزی بود که میخواستم ... وجودش برام از هوا هم مهمتر بود !!!!
─ آخی !!!! چه رومانتیکه بابام !!!
─ مامانتم این وسط شلغمه دیگه !!! بابات پنج دقیقه هم پیش من نموند !!! رفت تا به افرادش رسیدگی کنه ...
─ دیگه آشتی شدین دیگه ؟؟
─ تقریبا !!! بعد شهادت بابا حیدر ، بابات منو به گردان معرفی کرد ...
─ دکتر رادمهر منو از همون ابتداشناخته بود !!! اصرار زیادشم به همین خاطر بود ...
─ چجوری ؟
─ از رو عکسی که پدرت نشونش داده بود !!!
─ باریکلا بابا !!!
─ لو رفتن عملیات شناسایی و پشت بندش حمله به پایگاه فقط یه معنی داشت !!! گردان شناسایی لو رفته بود ... احتمال داشت جاسوس از داخل بوده باشه !!! به همین خاطر محل پایگاه عوض شد و از اون به بعد عملیاتهای شناسایی تحت تدابیر امنیتی بیشتری صورت میگرفت ... بیشتر اوقات پدرت شخصا عملیات رو رهبری میکرد ... محمد اون زمانی هم که تو پایگاه بود سرش تو نقشه بود ... همین باعث میشد خیلی بیشتر احساس تنهایی کنم ... تو اون شرایط کریم خیلی کمکم میکرد ... صحبت هاش ، دلگرمی هاش خیلی روحیه ام رو بهتر کرد ... شرایطش شبیه من بود !!! من بعد از سه تا پسر به دنیا اومده بودم و دردانه پدرم بودم .... اون بعد سه تا دختر به دنیا اومده بود و ته تقاری و وارث پدرش بود ... پدرش تیمسار شاه بود و از ملاکان شهر ...
─ اسمش اصلا با این چیزی که گفتین جور درنمیاد !!!
─ چون اسمش کریم نبود !!!
─ نبود ؟؟؟!!! پس چی بود ؟
─ کامران !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ چیییییییییییییییییییییییی ییی !!!!!!!!!!! م.. م ... مامان فقط نگو که کریم همین کامران خودمونه !!!
─ دقیقا همینو میخوام بگم !!!
─ شوخی نکن مامان !!! اصلا به تیپ کامران نمیاد حتی خاک جبهه بهش خورده باشه !!!
─ تو هنوز هیچی در مورد کامران نمیدونی !!! .... اگه خلال کردن سیب زمینی ها تموم شده برو از تو یخچال هویج و قارچ و فلفل دلمه ای بردار خلال کن ...
حاضر بودم یه میدون تره بار رو خلال کنم ولی سر از کار کامران در بیارم !!!!
سریع سیب زمینی ها رو تو آب خیس کردم تا سیاه نشه و وسایل و از یخچال رو درآوردم ...
─ میگفتی مامان !!! من فکر میکردم کامران دانشجوی بابا بوده !!!
─ بود !!! ولی بعد از جنگ ... اون تک پسر خانواده بود ... گفتم که ... باباش تیمسار بود ... وقتی انقلاب شد جمع کردن رفتن فرانسه ... مثل اینکه مادر کامران فرانسوی بود !!!!
همین که مامان گفت فرانسه انگار یه چیزی تو گوشم زنگ زد !!! سامیار هم دو رگه ایرانی – فرانسوی بود ... تیپش ... قیافش ... حتی خنده اش !!!! چقدر برام آشنا بود .... یعنی ممکنه کامران با سامیار نسبتی داشته باشه !!! چه حرفی میزنم من !!! ممکن !!! حتما یه نسبتی دارن !!!! اون چیزی که دائم منو قلقلک میداد ... باعث میشد در مقابل سامیار سکوت کنم ... حتی شوخی هاش !!! ای کاش شماره شو داشتم !!!! ای جیز جیگر بزنی سامی !!!!!!!!!! مثل آدم شمارتو میدادی دیگه !!!! یعنی باید از سوسن بگیرم ؟؟؟ بگم چی ؟؟؟ ... سوسن جون میشه لطف کنی شماره ی شوهرمو بهم بدی ؟؟؟؟!!!!!
با صدای مامان به خودم اومدم :
─ دستتو بده غرق نشی !!!
─ هااا ؟؟؟!!!! مامان ... واقعا کامران جبهه بوده ؟
─ آره ...
─ پس کریم کی بود ؟
─ همون کامران بود !!!! وقتی با وکیلش برای یه مساله خانوادگی میاد ایران یهو مسیرش رو عوض میکنه میره جبهه !!! کامرانو که میشناسی ... دیوونه ست !!!
─ مامان میگم چرا اسم خودشو گذاشته بود کریم ؟
─ پاسپورت و شناسنامه ش دست وکیل پدرش بود ... برای ثبت نام جبهه شناسنامه و رضایت پدر لازم بود .... اونم میره شناسنامه پسر باغبونشون رو که با یه دختر فرار کرده بود کش میره ... رضایت نامه رو هم جعل میکنه و تو یه موقعیت مناسب جیم میشه !!!! اینطوری کسی نتونست رد اونو بزنه !!!!
─ عجب مارمولکیه این کامران !!!
─ اوهوم .... خودش میگه اولین چیزی که کش رفته چاقوی جراحی پزشکی بود که به دنیا آوردتش !!!!
─ از کامران این کار هم بعید نیست !!!! چجوری این موضوع رو فهمیدی ؟
─ خودش بهم گفت !!! وقتی روحیه داغون منو دید بهم گفت وضعیت اونم مثل منه !!! برام حرف میزد ... شوخی میکرد ... وضعیت کشور و جنگ رو توضیح میداد .... خیلی از این چیزهایی که میدونم از صحبت های کامرانه !!!! من برادر داشتم ولی هیچ وقت باهاشون راحت نبودم .... کامران برام یه چیز دیگه بود .... جای خالی خانواده رو برام پر کرده بود ...
─ بابا گیر نمیداد ؟
خندیدم و ادامه دادم :
─ غیرتی نمیشد ؟؟؟!!!
─ کریم یعنی همون کامران برای بابات فقط یه بیسیمچی نبود ، همونطور که بابات برای اون فقط یه فرمانده نبود !!! فقط بابات هویت واقعی کریم رو میدونست و بعدش من !!!! من تازه بعد از جنگ فهمیدم چرا این دوتا اینقدر به هم چسبیدن !!!
─ چرا مامان ؟
─ قول بده چیزهایی که از کامران میگم رو پیش خودت نگه داری !!! تو بیشتر از هرکسی با اون بودی ... اگه میخواست بدونی که تو جبهه بوده و چیکار میکرده خودش بهت میگفت !!!
─ پس چرا دارین بهم میگین ؟؟
─ چون باید احترامشو خیلی نگه داری !!! اگه یه زمانی من و پدرت نبودیم کامران حرف اول و آخر رو میزنه !!! اینو همیشه یادت بمونه !!!!
─ مامااااااان ... این چه حرفیه میزنی ؟؟؟!!!
─ مانا !!!! فقط گوش کن !!! کامران نزدیک ترین شخص به توئه .... امتحانشو قبلا پس داده !!!! دارم همه اینا رو بهت میگم که بدونی پشت اون صورت شوخ و شنگ کیه !!! باید یه روزی اینا رو بهت میگفتم ... حالا این فرصت پیش اومده پس خوب گوشهات رو باز کن !!!
─ آخه مگه کامران کیه ؟ مگه چیکار کرده که اینقدر هواش رو داری ؟

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ بهت گفتم که پدرت فرمانده گردان شناسایی بود ...
─ خوب ؟!!!
─ بعدا فهمیدم که کارشون فقط شناسایی نیست !!! ... عراق تو جنگ الکترونیک خیلی از ما جلوتر بود .... پیشرفته ترین امکانات دراختیارشون بود ... تصاویر ماهواره ای ... دستگاه های جاسوسی ... افراد نفوذی و خیلی چیزهای دیگه !!!
مشکل ما تنها کمبود امکانات نبود !!! متخصص نداشتیم !!! فرض کن تو اون سالها هواپیمای اف 14 رو فقط ایران و آمریکا داشتن اما هرگز متخصص های ایرانی حتی در موتور هواپیما رو باز نمیکردن !!! یعنی اجازه شو نداشتن !!!
─ یعنی چی ؟ پس چیکار میکردن ؟
─ نمایندشون قطعه خراب رو بسته بندی میکرد میفرستاد آمریکا ... اونجا تعمیر میشد بعدا میفرستادن ایران ... دوباره نماینده شرکت قطعه رو روی هواپیما نصب میکرد !!!!!
─ واقعععاااااا ؟؟؟ چه مسخره !!!! گیر آورده بودن خودشونو !!!!
─ اتفاقا برعکس !!!! نمیذاشتن تکنولوژیشون دست غریبه بیفته !!!! همیشه این احتمال رو میدادن که جنگی اتفاق بیفته !!!! عراق که حمله کرد هیچکدومشون فکر نمیکردن که جنگ اینقدر طول بکشه !!!! متخصص های تعمیر هواپیمای ما برای اولین بار بود که موتور یه جت رو خودشون پیاده و سوار میکردن !!!! حالا فرض کن که فقط هواپیماهای جنگنده نبود !!!! تانک ، هلی کوپتر ، هواپیما های نفر بر ، کشتی ها ، یدک کش ها ، اسلحه ها !!!! همه نیاز به تعمیر پیدا میکردن ... میتونی درک کنی که نیاز کشور به نیروهای متخصص چقدر شدید بود ؟؟؟
─ اوهوم ... حالا اینقدر متخصص وجود داشت ؟
─ نه !!! خدا کمک کرد ... فقط کمک خدا بود !!! یه دفعه ای میدیدی یه نانوا راننده تانک بود یا یه کشاورزی که نهایت کارش تعمیر تراکتورش بود لودر و بیل مکانیکی تعمیر میکرد !!!!
اما جنگ الکترونیک چیزی نبود که از پس هرکسی بربیاد !!! ابنجا بود که وجود امثال بابات میتونست سرنوشت یه جنگ رو تغییر بده ...
تیپ 8 سلمان ، یکی از بهترین تیپ های تکاور ارتش بود ... فرماندهانش جزء بهترین ها بودن ... همین طور سرباز های تعلیم دیده داشتن که تو اون موقعیت مغشوش کشور حکم طلا داشت ... اگه تیم شناسایی تو عملیاتش موفق نمی بود یا مثلا گزارش های غلط میرسید تلفات وارد شده خیلی بیشتر از اونچیزی می بود که روی کاغذ میومد !!! خودت فرق یه سرباز حرفه ای و یه سرباز آماتور رو میتونی حدس بزنی ...
کار پدرت همینجوری به تنهایی حیاتی بود ... اون باید موقعیت دشمن رو شناسایی میکرد و بهترین مسیر هارو مشخص میکرد .... باید نقاط کور رو پیدا میکرد ...ولی موضوع اینجا بود این تنها وظیفه اون نبود !!!!!
اونها علاوه بر شناسایی ، عملیات تخریب و خرابکاری هم انجام میدادن !!! از باز کردن میدان مین تا حمله به تاسیسات عراقی ها و خرابکاری و دستکاری در تجهیزات و چمیدونم منحرف کردن رادار و اینا ...
─ خوب اینا چه ربطی به کامران داره ؟
─ عملیات خرابکاری فوق محرمانه بود ... از 235 نفری که تو گردان شناسایی بودن فقط 5 نفر از این عملیات ها خبر داشتن ... عملیات 2 یا 3 نفره انجام میشد ... کامران به عنوان تک تیرانداز با پدرت بود !!!
─ تک تیرانداز !!!!!! مگه ارتش خودش تیرانداز نداشت ؟ مگه کامران آموزش دیده بود ؟
─ اون چه طرز خوردکردن قارچه ؟ نگاه کن تورو خدا !!!! انگار گاو از روش رد شده !!!!
─ مامان اذیت نکن !!!! بقیه شو بگو ...
─ کامران قهرمان تیراندازی بود ... پدرش بهش آموزش داده بود ... با اینکه سنش کم بود ولی به اندازه ی یک کماندو مهارت داشت !!!! ومزیتش نسبت به کماندوهای ارتش این بود که اسمش جایی ثبت نشده بود ... هیچ ردیف پرسنلی و شماره استخدامی نداشت و هیچکی به یه بچه شک نمیکرد !!!!
اون تقریبا همیشه با پدرت بود ... همه به چشم کریم بیسیمچی میدیدنش ولی اون کسی بود که عراقی ها اسمشو گذاشته بودن شکارچی شب !!!!!
++++++++++++++++++++++++++++++++

─ اصلا باور نمیکنم !!!! فکر میکردم تیراندازی و ورزشهای رزمی رو تو دانشکده پلیس یاد گرفته !!! اصلا بهش نمیخوره حتی رنگ جبهه رو دیده باشه !!!
─ بله !!!! کامران یه چنین آدمیه !!! نه تنها جبهه ، که رنگ خیلی اونورتر از جبهه رو هم دیده !!!
─ مامان .... چرا از پلیس بودن انصراف داد ؟
─ اینو که دیگه خودت میدونی !!!! نمیتونست خودشو دربند قوانین کنه !!!! یه بار سر یه پرونده یکی از مجرم ها رو اونقدر کتک زده بود که طرف تا پای مرگ رفت !!!! یارو به چند نفر تجاوز کرده بود ... هیچ مدرکی از طرف نداشتن .... خانواده ی کسانی که مورد هتک قرار گرفته بودن هم جرات شکایت نداشتن ... هم از ترس آبرو ... هم اینکه یارو نفوذ و پول داشت !!!
پیشرفت کامران در پلیس تحسین برانگیز بود ... وقتی استعفا داد سرگرد بود !!!درحالیکه اگه یه خورده خودشو نگه میداشت سرهنگ میشد !!!! پلیس باهوشی بود !!! نمونه ش کم پیدا میشه ... اونقدر مهم بود که وقتی استعفا داد رئیس پلیس وقت اومد پیش بابات تا شاید اون بتونه کامران رو منصرف کنه !!!
ولی مرغ کامران یه پا داشت !!!! میگفت نمیتونم ببینم و کاری نکنم !!!
─ و بالاخره حرف خودشو به کرسی نشوند !!!!
─ نه تنها خودش از نیروی پلیس اومد بیرون بلکه 4 نفر از بهترین همکاراشو هم وادار کرد که استعفا بدن !!!!
─ چیییییییییییییییییییی ؟؟؟؟ چرا آخه ؟؟؟
─ برای تاسیس همین شرکتی که الان داره !!! تو یکی از اون 4 نفر رو خیلی خوب میشناسی !!!!
─ کیه ؟
─ محسن .... قبلا بود سرگرد محسن فلاح !!!
─ محسنم قبلا پلیس بود ؟
─ اوهوم ...
─ چیزای عجیب میشنوم مامان !!!! این عمو محسن که خودش سردسته ی اراذل شهره !!! دوست دخترهاشو با ماشین های شهرداری باید جمع کرد اینقدر زیادن !!!
─ زیاد بودن ... الان دیگه فقط یه زن تو زندگیشه !!! اونم ماراله ...
مامان راست میگفت ... محسن از کامران شرتر بود ولی از وقتی که مارال رو دید اوضاع کیشمیشی شد .... کامران میگفت علامت سوال بزرگ زندگی من اینه : محسن مارال رو شکار کرد یا مارال محسنو ؟؟؟
مامان ادامه داد :
─ میخوای یه چیزی بگم از تعجب شاخ در بیاری ؟
─ چی ؟؟؟؟
─ محسن هم تو جبهه بود !!! البته دو سال آخر رو فقط ...
─ نههههههههههههههه !!!!
─ آررررره ..... یه چیز دیگه بگم ؟
─ هاااا ؟؟؟؟
─ اون جانبازه !!!
─ اینو دیگه نمیتونم قبول کنم !!!! اون از منم سالم تره !!!!
─ نوچ !!! نصف دل و رودشو خودم درآوردم !!!!
─ پس به خاطر همینه که اینقدر به شما ارادت دارن ؟!!! .... اون دو نفر دیگه کی بودن ؟
─ نمیشناختم !!! مانا اگه بدونی با این کار کامران چه بلبشویی برپا شد !!!! .... سرهنگ میلانی اومده بود اینجا ... داد و بیداد میکرد که که این کله شق خودش میخواد بره ، بره .... چرا دیگه زیر پای این و اون میشینه ؟
─ کامران چیکار کرد ؟
─ اون طبقه بالا بود .... محمد ازم خواست برم صداش کنم .... تا منو دید عین زنها زد پشت دستش ... گفت :
─ وای ... خاک بر سرم سارا جون !!! حالا تکلیف بچه هام چی میشه ؟
خنده م گرفته بود ... کامران دیوونه ... مامان هم با یادآوری خاطرات میخندید .... پرسیدم :
─ بعدش چی شد ؟
─ هیچی !!! محمد وقتی قیافه منو که از خنده قرمز شده بود رو دید ، فهمید که کامران عاقل بشو نیست !!! سرهنگ میلانی هم تهدید کرد که اگه باد به گوشش برسونه کامران رفته طرف یکی از کارمندهاش ، سقفو رو سرش خراب میکنه !!!
─ کامران چیکار کرد ؟
─ اون دیگه طرف کارمندها نرفت !!! در عوض رفت سراغ بازنشسته ها !!! یه متخصص پزشک قانونی ، یه متخصص آزمایشگاه و یکی از استاد هاش که متخصص کامپیوتر بود رو استخدام کرد !!!
با این هفت نفر کارشو شروع کرد ... اویل فقط پرونده های جنایی رو قبول میکرد ... اما بعد کارشو گسترش داد و اجرای سیستم های امنیتی و تربیت بادی گارد هم به کارش اضافه شد ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
خوب مانا خانم .... اگه گفتی سوالت چی بود ؟
─ چی بود ؟
─ همینه دیگه ... اینقدر این شاخه اون شاخه میکنی که آخرش به هیچ جا نمیرسی !!!
─ راستی مامان سوالم چی بود ؟
─ اسم مندا !!!!!!!!!!!!!
─ راست میگیا مامان .... نگفتین چرا !!!! ادامه شو بگین ...
─ با شهادت بابا حیدر ، منم عوض شدم ... حالا دیگه میخواستم بمونم ... محمد هم هرچی اصرار کرد فایده نداشت ....
با بودن من هم در جبهه ، محمد دیگه کمتر مرخصی میرفت ... مواقعی هم که مرخصی میگرفت میرفتیم کرمان ... آقاجونت طفلک وقتی فهمید منم راهی جبهه شدم خیلی نگران شد ولی بازم حرف نزد ...
روزهای جنگ میگذشت و من خوشحال بودم که هم کنار پدرتم و هم دارم به کشورم خدمت میکنم ..... تا اینکه فهمیدم حامله م !!!!!!
چند روزی بود حال و هوام عوض شده بود ولی جدیش نمیگرفتم !!!! اونجا نه آب و هوای خوب داشتیم نه غذای درست و حسابی .... اول فکر کردم مسمومیته !!! ولی بعدا مطمئن شدم .... فکر کنم یه ماه ونیم یا دو ماهه بودم ... اونقدر خوشحال بودم که دوئیدم سمت سنگر فرماندهی و همینجور بی هوا رفتم تو که دیدم جلسه ست !!!! با دیدن اخم محمد قلبم ریخت !!!! سرمو انداختم پایین و رفتم بیرون ... یه لحظه این فکر به سرم زد که اگه محمد بفهمه منو کت بسته میفرسته عقب !!! خدا رو شکر کردم که نذاشت برم و همه چیزو لو بدم ....
─ یعنی هیچکس نفهمید ؟
─ چرا !!! ..... دکتر رادمهر و کریم فهمیده بودن !!!! به هر حال من همکار دکتر بودم .... بیشتر اوقات با هم بودیم !!! اگه نمیفهمید که دیگه پزشک نبود !!!!
─ کامران چی ؟ اون چطور فهمید ؟
مامان خندید و گفت :
─ مچ منو وقتی داشتم آب لیمو کش میرفتم گرفت !!!!
─ مارمولک !!!! اونا چیزی به بابا نگفتن ؟
─ نه !!! دکتر میگفت که زندگی خصوصیم به خودم مربوطه ... درثانی نمیخواست کسیو که خودش تربیت کرده از دست بده !!! کریم هم ...
─ چرا میگی کریم ؟ کامران دیگه ؟
─ نمیدونم !!! میرم تو اون روزها فقط کریم رو میبینم !!!! .... حالا کامران .... اون هم به محمد بروز نداد ...
─ چرا ؟ اون که دست راست بابا بود !!!
─ میگفت اگه تو بری من با کی بشینم غیبت کنم ؟ از این بچه مثبت ها که آبی گرم نمیشه !!!!!
─ عجب آدمیه این کامران !!!!
─ حقیقتش دلتنگی بود !!!! منم نمیتونستم دوری کامران رو تحمل کنم !!! محمد جای خودشو داشت اما کامران پدرم بود ... برادرم بود ... هم صحبتم بود ....
─ واسه همینه تمام گزارش های کارهامو بهش میدی ؟
─ ماناااااا .... اون تو رو بزرگ کرده !!! به گردنت حق داره !!!!
─ اصلا بیخیال این موضوع !!! بابا کی فهمید ؟
مامان از جاش بلند شد و گفت :
─ انتخاب کن !!! تو آشپزی میکنی یا کیک میپزی ؟؟؟
─ وای مامان !!!! تو منو امروز پیر کردی !!!! تا به جای حساسش میرسه ازم بیگاری میکشی !!!!
─ به جای نطق کردن انتخاب کن !!!! غذا یا کیک ؟؟؟
─ خوب بابا !!! کیک با من .... حالا یه روز خونه موندی داری کدبانو گری تو به رخ میکشی ؟؟؟
شروع کردم به آماده کردن لوازم مورد نیازم ... مامان هم داشت خوراک مرغ درست میکرد .... درحالیکه مواد رو پیمانه میزدم گفتم :
─ مامان ادامه نمیدی ؟ بابا چطوری فهمید ؟
─ تو آماده باش بودیم ... قرار بود یه حمله وسیع انجام بشه ... از پایگاه منتقل شده بودیم به یه خط قبل از خط مقدم ... دکتر رادمهر ازم خواست تو پایگاه بمونم اما قبول نکردم ... دیگه نمیتونستم عقب بمونم ... زندگی اون بچه ها و سرنوشت جنگ برام از هرچیزی مهم تر بود
─ صدای انفجارو این چیزها اذیتتون نمیکرد ؟؟؟ میگن واسه بچه ضرر داره !!!
─ عادت کرده بودم ... عقب موندنم بیشتر ضرر داشت ... قلبم یه لحظه آروم نمی گرفت !!! بالاخره اون عملیات شروع شد ... قرار بود سه لشکر از جهات مختلف حمله کنن ... به نوعی حمله گازانبری بود ... بعثی ها اصلا احتمال حمله نمیدادن چون تو عملیات قبل ضربه سختی خورده بودیم ... فکر میکردن تا یه مدت مشغول بازیابی میشیم ... دو لشکر از سپاه و یک لشکر از ارتش بودن ... لحظه به لحظه سروصدا و حجم آتیش بیشتر میشد ... آمبولانس ها همینجور مجروح میاوردن ... دیگه اتاق عمل معنا نداشت !!!! دکتر ها چاقو بدست تو راهروی بیمارستان صحرایی کارشونو انجام میدادن ... بچه هایی که جراحتشون جدی نبود بعد مداوای سطحی بازم برمیگشتن خط !!!! مشغول انجام کارم بودم که یکی صدام کرد ... سعید حسینی بود ... از بچه های آر پی جی زن تیپ 8 ... قبلا باهاش آشنا شده بودم ... بسته پستیش به اشتباه اومده بود برای یه سعید حسینی دیگه که تو گردان ما بود ... من وقتی برای تحویل گرفتن دارو رفته بودم مقر اصلی بسته رو براش برده بودم ... عکس تولد پسرهای دوقلوش بود ...
─ سلام خانوم دکتر
─ آقای حسینی !!!! دستتون چی شده ؟
─ نمیدونم ولله !!!
یه تیکه فلز ناشی از انفجار دست و کدفشو بهم دوخته بود !!!
─ خانوم دکتر ... اینو راست و ریسش کن باید برگردم خط !!!!!
─ آقای حسینی !!! دستتون باید عمل بشه !!! ممکنه فلز به عصبتون آسیب زده باشه ...
─ قربون دستت خانوم دکتر ... 2 تا کوک بزن باید برگردم تا بچه ها پرپر نشدن !!!!
دیدن نمیشه منصرفش کرد ... بردمش تو چادر ... دیدم لیدوکائین نداریم !!! تموم شده بود ... گفتم :
─ آقای حسینی ... بی حسی تموم کردیم ... باید صبرکنی برسه
─ نمیخواد خانوم دکتر .... یه کاریش بکن فقط سریعتر !!!!
بدون بی حسی شروع کردم به جراحی دستش ... رنگش از درد سفید شده بود ... رگ گردنش زده بود بیرون ... دست دیگه شو به میله تخت گرفته بود ... اونقدر میله رو فشار داده بود که دستش هم سفید شده بود ... به پهنای صورت اشک میریختم ... ماسکم خیس خیس شده بود ... میشنیدم که زیر لب میگفت خدایا فقط 2 ساعت ... فقط 2 ساعت ...
کارم که تمومشده بود دیگه حالی واسش نمونده بود !!!! بیحال بیحال بود ... به اصرار برگشت خط ... یه چیزی تو وجودم میگفت که امشب شهادت کمترین غنیمت این مرد از جنگه !!!!
طرفای سحر بود که بچه ها برگشتن ... اهداف عملیات به انجام رسیده بود ... یه عده تو منطقه تصرف شده مونده بودن تا موضع ما رو حفظ کنن ... از سحر تا ظهر مشغول مداوای مجروحان و انتقال شهدا بودیم .. ضعف کرده بودم .... داشتم میرفتم یه چیزی بخورم که چشمم افتاد به آمبولانس انتقال شهدا ... یه لحظه انگار قیافه اون شهید برام آشنا اومد ... رفتم نزدیک تر ... صورتش پر خون بود ... یه خورده که دقیق شدم دیدم سعید حسینیه !!! لبخند رو لبهاش بود ... ناخودآگاه خندیدم ... عادت کرده بودم برای شهادت ناراحت نشم !!! آروم گفتم سعیدجان شهادتت مبارک !!!! ملحفه رو بلند کردم تا بکشم رو صورتش که چشمم به بدنش افتاد .... دو دستش قطع شده بود و نصف قفسه سینه ش رفته بود .... بغض بدی به گلوم چنگ زد ... نفسم بالا نمیومد ... دستهام یخ زده بود ... نمیتونستم ملحفه رو برگردونم سرجاش ... چشمهام تار شد و افتادم رو زمین و دیگه هیچی نفهمیدم .....................

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
صداهای اطراف رو گنگ میشنیدم ... دهنم خشک شده بود ... چشمهامو به اطراف چرخوندم تا ببینم چه خبره ... محمد طول و عرض سنگر رو طی میکرد ... کلافه نفس میکشید ... دستشو مشت میکرد و میزد تو کف دست دیگه ش ... هنوز متوجه بهوش اومدن من نشده بود .... چشمم خورد به سرمی که دستم بود ... تقریبا آخرش بود ... اینطور که معلوم بود نزدیک 2 ساعت بیهوش بودم ... نمیخواستم به محمد جواب بدم ... احتمالا همه چیزو فهمیده بود !!!
چشمهامو بستم ... صورت سعید اومد جلوم ... عکس دوقلوهاش ... لبخندش ... دستهایی که نداشت ... سمت چپ قفسه ی سینه ش از گردن تا کمر رفته بود !!! اون قلب نداشت ... اولین و آخرین کسی بود که دیدم قلب نداشت ولی میخندید ... قلب نداشت ولی مهربونی از صورتش میبارید ... چشمهام میسوخت ... اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد .... محمد متوجه شد ... اومد بالای سرم ... سایه شو رو خودم احساس میکردم ... اشکهامو پاک کرد و سرم رو بوسید و رفت ...
چند دقیقه بعد با دکتر برگشت ... دکتر وضعیتم رو چک کرد و سرم رو خارج کرد ... رفتن بیرون ... صدای محمد رو میشنیدم که بهش میگفت :
─ چرا قبلا بهم نگفتی پرویز ؟ من الان باید بفهمم لعنتی ؟؟؟!!!!فقط نگو که نمیدونستی !!!!
─ میدونستم !!!!
─ پس چرا ازم پنهان کردی ؟
─ خاک تو سرت محمد !!!! این دختر زن توئه اونوقت من باید آمارشو بهت بدم ؟؟؟!!!! ... خودت چرا حواست بهش نیست ؟؟؟ قبلنا سارا سارا از دهنت نمی افتاد !!!! اما از وقتی این دختره بخت برگشته اومده اینجا داره جون میکنه دیگه نگاهش هم نمیکنی !!!! احمققق ... اون زنته !!!! همه هم میدونن !!! آخه اینم خجالت داره ؟؟؟ میتونی در روز نیم ساعت فرمانده نباشی ؟؟؟
─ پرویز طوری حرف نزن که انگار از هیچی خبر نداری ؟؟؟
─ برو بابا توام !!!!! اومدیم و این جنگ 40 سال دیگه ادامه داشت !!! میخوای همینجور ادامه بدی ؟؟؟ چیز زیادی ازت نمیخوام !!! میگم حداقل اون نهارتو بیا با زنت کوفت کن !!!! نگران نباش .... جنگ هست !!! بعثی ها هستن !!! ما هم هستیم !!!! یه فکری به حال عشقت بکن اگه دیگه نباشه !!!!!
─ زبونتو گاز بگیر !!!
─ همین که گفتم !!!! یا یه فکری به حال این دختره بکن یا طلاقش بده خودم میگیرمش !!!!
─ پروییییییییییییییییییز !!!!!
─ یعنی واقعا دکتر رادمهر به بابا گفت طلاقت بده ؟؟؟؟
─ شوخی میکرد !!!! دکتر خودش زن داشت ... هر چند از زنش طلاق گرفته بود ....
─ چرا ؟!!!
─ زنش آلمانی بود ... یکی از دانشجوهاش بود !!!! عاشق زنش بود ... اونم مثل محمد با شروع جنگ اومد ایران .... تخصص جراحی نیاز اول پزشکی جبهه بود ... پرویز یه وطن پرست واقعی بود !!!! بچه حزب الله هی و اهل نماز روزه نبود !!!! ولی به معنای واقعی مسئولیت پذیر و از جان گذشته بود .... همینکه تو جبهه و نزدیک خط خدمت میکرد نشون دهنده حس وطن دوستیشه !!!! وگرنه میتونست تهران بمونه !!!!
─ بابا چیکار کرد بالاخره ؟؟؟
─ بلافاصله وسایلم رو جمع کرد و منو برد کرمان !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group