چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 2
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 2

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ قندیل بستی دختر جون ...
با صدای حاج بابا به خودم اومدم ...
─ سلام حاج بابا ... خوبی ؟ کی اومدی ؟
─ سلام دخترم ... شکر ...تو چطوری ؟ اینطور که معلومه کشتی هات غرق شده !!! عزلت نشین شدی ... دماغتم که آویزوونه !!!
ببین چقدر تابلو شدم که حاج بابا هم دستم میندازه ... دماغمو کشیدم بالا و گفتم :
─ چیزی نیست حاجی ... نگفتی کی اومدی ؟ بابا اینا کجان ؟
─ محمد تماس گرفت ، گفت یه جلسه فوری پیش اومده و باید بره اصفهان ... کامران خان هم مثل اینکه نمیان !!! ازم خواست بیام تا خودش برگرده ...
─ یعنی چی کامران نمیاد ؟ ... اون که امروز تهران بود ...
─ نمیدونم ... خبر ندارم ... همینم محمد گفت ...
─ نمیدونی مامان کجاست ؟
─ چرا ... تماس گرفتن ... گفتن مریض اورژانسی دارن ، احتمالا کارشون خیلی طول میکشه
حالا هم پاشو بقیه بازجوییتو داخل انجام بده ... شام هم لازانیا درست کردم ... فقط بخاطر تو ...
همه تو این خونه همه فن حریف بودن الا من !!! حتی حاج بابا ... مثلا باغبون بود ... حقا که تو کارش هم استاد بود ... اما دسپختش هم در حد یه سرآشپز بین المللی بود !!! از وقتی کوچولو بودم با ما بود ... بعضی از کارهای خونه رو هم انجام میداد ... بابا خیلی واسش احترام قائل بود ... همینم باعث شده بود که ما خود به خود احترامشو حفظ کنیم ... یه جورایی عضو خانوادمون شده بود ... با اینکه خودش خونه داشت اما بابا یه اتاق تو طبقه همکف بهش داده بود تا تو رفت و آمد نباشه ... اوایل فقط برای استراحت ازش استفاده میکرد اما بعد از اینکه بچه هاش ازدواج کردن و تنها شد بیشتر پیشمون میموند ... مسئولیت رسیدگی به حیاط چند تا خونه دیگه هم بر عهده اش بود هرچند با پولی که بابا بهش میداد دیگه نیاز مالی نداشت ... عشق طبیعت بود ... مواقعی که بابا ماموریت بود میومد تا ما تنها نباشیم ... وقتی بابا بهش اعتماد داشت یعنی طرف آدم حسابیه ... کم کم اعتماد ما هم جلب شد ... یه جورایی واسه من پدربزرگ بود ... چیزی که هیچ وقت نداشتم ... رابطه کامران و مندا با حاج بابا قوی تر بود ... باهاشون کشتی کار میکرد ... مثل اینکه جوونیاش کشتی گیر بود ... با هم میرفتن کوهنوردی و شنا ... حاج بابا به من و مندا شنا یاد داد ... اونم یه روزه !!!! تنها کار مفیدی که تو این چند سال ازش یاد گرفتم !!! دوست داشتم بابا بهم یاد میداد ولی امکانش نبود ...
با شونه های افتاده به سمت خونه راه افتادم ... چه نقشه هایی که واسه امشب نداشتم ... بعد حدود پنج ماه کامران اومده بود ... میخواستم جشن بگیرم ... چیز کیک درست کنم ... بابا و کامران همیشه سر چیز کیک با هم دعوا داشتن ... هربار کلی میخندیدیم ... چی فکر میکردم ، چی شد !!!!! هر کدوممون یه وری شوت شدیم ...
شایدم خیلی بد نشد ... بعد قضیه نهار و ماراتون پیاده روی دیگه جون جشن رو نداشتم ...
************************************************** ******

سومین باریه که آب وان سرد شده و دارم گرمش میکنم ... عادت دیرینه م بود ... هروقت حالم گرفته بود میچپیدم تو وان ... به حاج بابا گفته بودم که برای شام منتظر مامان میمونم ... اونم خوابید ... شام نمیخورد !!! فقط یک سیب !!! این رژیم سفت و سختش منو کشته بود !!!
بالاخره از حموم دل کندم ...نمازمو خوندم ... ساعت یه ربع به یازده شده بود ... دیگه واقعا حوصله م سر رفته بود ... حالت کسی رو داشتم که دوران نقاهت بیماری رو میگذرونه ... دلم برای مندا تنگ شده بود ... بی معرفت سراغی ازم نمیگرفت ... انگار نه انگار یه خواهری داره ... رفتم تو اتاقش ... تمام دیوار روبروی تختش پر بود از عکسهای خانوادگیمون ، کتابخونه ش مثل همیشه بود !!! شلخته پلخته و به معنای تمام نامنظم ... هیچ ترتیبی نداشت ... یه دفعه ای میدیدی وسط کتابهای تخصصی زبان اصلیش یه مجله ی گل آقا در میومد !!! به هیچ کس هم اجازه نمیداد به وسایلش دست بزنه ... وقتی اتاقش مرتب میشد همه چیو گم میکرد ... نظم مندا تو نامنظمیش بود ... هنوزم نقاشی ای رو که با دستامون رو دیوار کشیده بودیم سرجاش بود ... نذاشت وقت رنگ کردن اتاق پاکش کنن ...
نگاهمو به دیوار خاطرات دوختم ... از هر دوره ای توش یه عکس بود ...
وقتی بچه قنداقی بودم و تو بغلش خوابیده بودم و مندا با یه لبخند گل و گشاد به دوربین نگاه میکرد ... چتری هاش تو چشماش ریخته بود و قیافشو شیطون کرده بود ...
کنار دریا بودیم ... منو مندا بابارو تو ماسه دفن کرده بودیم ... فقط سرش بیرون بود ... رو شکمش نشستیم و داشتیم بلال هامونو گاز میزدیم ...
چهار نفری زیر آبشار ایستاده بودیم ... کاملا مشخص بود که از سرما دندونامون بهم میخوره ... لب هامون کج و معوج افتاده بود ... خنده دارترین قسمتش لباس کامران بود ... یه شلوارک نارنجی گشاد گل منگلی با کت مشکی!!!!!!!!!!
این یکی رو خیلی دوست داشتم ... بابا سفت مامانو بغل کرده بود... من و مندا تمام صورت مامانو با تمشک بنفش کردیم!!!!
از یادآوری خاطرات گذشته لبخند رو لبم اومد ... مندای نامرد ...
در گنجه لباسشو باز کردم ... عطر تنش تو فضا شناور شد ... یکی از بلیزهاشو برداشتم و پوشیدم ... تو تنم زار میزد ... گیتارش کنج گنجه افتاده بود ... اونو از کاورش در آوردم و بغل کردم .... بوسیدمش ... چقد اینو دوست داشت ... اصلا درکش نمیکردم واسه چی این برنامه ریاضت نفسانی رو واسه خودش راه انداخته ... چقد مامان سعی کرد جلوی رفتنشو بگیره ... چقدر به خاطرش زار زدم !!!!!!... اما مثل همیشه بازم تونست حرف خودشو به کرسی بنشونه ... رفت و هیچ کدوم از وسایلی که دوستشون داشت با خودش نبرد ...
اتاق مندا و کامران کنار هم بود و توسط گنجه ی بزرگی که اندازه یه اتاق بود از هم جدا میشد ... گنجه رو بین خودشون تقسیم کرده بودن ولی اتاقاشون با یه در از توی گنجه به هم راه داشت ... همیشه به اونا به خاطر داشتن این گنجه حسودیم میشد ... به قول مندا تایتانیک بود ... هرچی توش میریختی پر نمیشد ... ولی مزیت اتاق من به سرویس خصوصیش بود ... دستور بابا بود که این اتاق مال من باشه ... تو بچگی حالیم نبود ولی الان میفهمیدم که حریم خصوصی و استقلال کامل واسه یه دختر خیلی مهمه...
از تو گنجه به اتاق کامران رفتم ... کامران با اینکه تو 3تا خونه اتاق داشت ولی از وسایل شخصی و لباس کم نمی آورد!!!! اونم صدقه سر دوست دخترهای رنگارنگش بود ... ایدئولوژیش در مورد دوست دختر این بود که یه اپسیلون باشه ولی اینترنشنال باشه ... البته چندتا اپسیلون رو mp3کرده بود ... از کلاه مکزیکی و چوب بیسبال بگیر تا گرامافون و صفحات موسیقی نایاب !!!!
من نمیدونم چرا بابا بهش چیزی نمیگفت !!!! ... هروقت با یه وسیله جدید میومد خونه رو به بابا میگفت :
─ قربون اون چشمهای خوشگلت برم من !!!! اونجوری نگام نکن دیگه دلم میشکنه ... آخه من چیکار کنم خدا منو جیگر خلق کرده ... اصلا به من چه دخترای مردم عقل تو کلشون نیست؟؟!!! ای بابا... این چه وضعیه ؟؟؟!!! پدر بدبخت میره صبح سحر تا بوق سگ عرق میریزه ...اون وقت این چش سفیدای جیز جیگر زده میرن خرج این جوجه ژیگولای پاپتی میکنن !!!!
بعدش با لحن زنونه ادامه میداد :
─ وای محمد جون میبینی تو رو خدا چه دور و زمونه ای شده ؟؟؟ ایییششششش ... خدا به دور ...
و همون طور غرغر کنان صحنه ی وقوع جرم رو ترک میکرد !!!!
وسایل اتاق کامران همگی پیشکش های همون چش سفیدای جیز جیگر زده بود !!!! به جز یه عکس سه نفره از خودش و من و مندا ... مال زمانی بود که دندون های شیریم یکی بود یکی نبود شده بود و وقتی میخندیدم خیلی زشت میشد ...
خوب یادمه اون روز تو مدرسه مهدیه کازرونی که گنده لات مدرسه بود و یه پدرکشتگی ذاتی هم با من داشت جلوی همه مسخره م کرد ... اونقدر ناراحت شده بودم که همون لحظه بدون برداشتن کیف و کتابهام از مدرسه فرار کردم و رفتم خونه ... مامان و بابا توسط مدیر خبردار شده بودن ... تمام سعیشون برای آروم کردن من نتیجه نداد و بدتر از همه اینکه پامو کرده بودم تو یه کفش که من دیگه مدرسه نمیرم !!!
توی اتاقم مشغول گریه بودم که کامران و مندا وارد شدن ... دماغمو کشیدم بالا و نگاشون کردم .....
دوتاییشون شروع کردن به خندیدن !!!!!!!!! ... صحنه ای که میدیدم واقعا خنده دار بود ... دندوناشونو با ماژیک یکی در میون سیاه کرده بودن ... قیافه هاشون شبیه تام شده بود ، وقتی اون سگه با مشت زده بود تو صورتش ...
خندم گرفت ...اونا هم همینطور ... اون قدر خندیدیم که نفس کم آوردیم ... بعدش این عکسو گرفتیم ... من وسط بودم و سه تائیمون لبخند ژکوند زده بودیم .... بگذریم که پاک کردن دندوناشون مصیبتی شده بود ... آخه با ماژیک وایت برد سیاه کرده بودن !!! و مجبور شدن سه روز با ماسک برن بیرون !!!!
با ویبره گوشیم به خودم اومدم ... شمارش یه 77 بود با کلی صفر!!!!
جواب دادم ... کامران بود :
─ سلام فینگیلی
─ علیک سلام
─ خوبی ؟ کجایی ؟
─ خونه دوست پسرم !!!!!
─ نه بابا !!! تو از این عرضه هام داشتی؟؟؟ امیدوار شدم جون تو
─ جون خودت ... اگه کار داری زودتر بگو وگرنه قطع کنم !!! خیلی کار دارم ...
به طرف در حرکت کردم اما یه دفعه ای پام به رو فرشی گیر کرد و افتادم روی یه عروسک گاو خپلو و در نتیجه صدای ما...مای گاوه بلند شد ...
─ ااااا ... تو توی اتاق من چیکار میکنی ؟ با اجازه کی رفتی اونجا ؟
─ چی میگی تو ؟
─ انکار نکن !!! خودم شنیدم ... صدای مومبو بود ... لوسی جون بهم داده بودش ... نی نی خیکی منو چیکارش کردی هاااا؟؟؟؟
میدونستم انکار فایده نداره ... گوشهاش مثل رادار بود !!!! اگه جلوی فرمایشاتشو نمیگرفتم تا فردا در باره ی لوسی جون و فضایلش میخواست سخنرانی کنه !!!!!
─ هااا ...چیه ؟؟؟ دلم خواست ... اومدم چهار تا از این وسایلتو ناکار کنم دلم خنک شه ... حرفیه ؟؟؟
─ یالا... زود باش از اتاق من برو بیرون ... نمیخوام اتاقم بوی گوسفند بگیره !!!!
─ خیلی بی تربیتی ... گوسفند منم یا تو ؟؟؟ کی بود امروز منو چهار ساعت مچل خودش کرده بود ؟؟؟
─ بمیرم برات خواهر !!! چقدرم که تو مچل شدی ؟؟!!! حالا از مچله خوشت اومد؟؟؟!!!!
یعنی منو دیده بود ؟؟؟
─ منظورت چیه ؟ ت ... تو ... تو کجا بودی ؟
─ دقیقا ور دل جنابعالی !!!!!
─ .................. (سکوت!!! )
─ هاااا ؟؟؟ چیه ؟ انتظار داشتی بیام یقه مو جر بدم ، قمه کشی راه بندازم ؟؟
─ دروغ میگی !!! پس چرا من ندیدمت ؟؟؟
─ نابغه !!! تو پشت به در نشسته بودی ؟ چطوری میخواستی ببینی ؟
─ .............
─ هااااا !!!! لال شدی ؟؟؟ ......... راستش اول بهت امیدوار شدم ولی سه سوت فهمیدم که هنوز همون پخمه ای که بودی هستی ؟؟؟
─ چیکار باید میکردم ؟ نکنه انتظار داشتی باهاش تانگو میرقصیدم ؟؟؟
─ وایییییی....زبونتو گاز بگیر دختره ی چش سفید !!! چه بی حیا شدن بچه های این دور و زمون !!! خدا مرگم بده از دست تو دختره ی خیره سر خلاص بشم !!!
همیشه همینطور بود... در بدترین شرایط با چهار تا چرت و پرت آتیش عصبانیتمو خاموش میکرد ... اگه نزدیکم بود که کارش آسون تر بود !!!! دو تا فوت میکرد تو گوشم و منم ناخودآگاه میخندیدم ... انگار این یه قرارداد نانوشته بین ما بود !!!!!
خندیدم .... گفت :
─ هنوز یه نهار طلب من هستااااا!!!!! فراموش نکردم !!!
─ باشه شیکمو ... من سر قولم هستم ... راستی کی میای خونه ؟
─ فعلا نمیشه ... نمیدونم کی میشه ... ماموریت بهم خورده ...
─ اما تو الان پنج ماهه که مرخصی نداشتی !!!
خندید و با شیطنت گفت :
─ تو از کجا میدونی نداشتم !!!
─ هومممم ... یعنی مرخصی داشتی و نیومدی ؟؟؟ نگفتی چقد دلم برات تنگ میشه ؟ اصلا با خودت فکر نکردی شاید این دل صاحب مرده ی من شورتو بزنه ؟؟؟!!!!!
─ میام عشقم ... در اولین فرصت میام ...
─ برای پروژه ی من میرسی ؟
─ پس دردت پروژت بود ؟؟؟ ... قضیه دل و اشک و آه منتفیه ؟!!!
اصلا دوست نداشتم فکر کنه حضورشو به خاطر کارم میخوام ... من دوستش داشتم ... دیوانه وار !!!
─ نه به خدا !!! راست میگم ...خودت میدونی ...بخدا ....
بغضم گرفت ... یه لحظه به خودم شک کردم !!! نکنه یه زالو شده بودم !!! میدونستم رضایت بابا به حضور من تو وسط کویر بستگی مستقیم به حضور کامران داره ... مطمئنا بابا دخترشو تک و تنها نمیفرستاد وسط بیابون ...
─ کامران من... من ...
نمیتونستم چیزی بگم ... فقط امیدوار بودم کامران همون فکری رو نکرده باشه که من درباره ی خودم کردم
─ هی .... آروم باش بچه !!! میدونم اگه بگم بمیر ، میمیری !!!! تو عاشقمی ... مگه نه ؟!!!
─ آره ...
─ میدونستم !!!! مگه کسی هم هست که عاشق من نباشه !!!
خندم گرفت از این همه پررویی
─ نگران پروژت هم نباش ... خودم یه کاریش میکنم ... حالا باید با حاجی صحبت کنم ببینم چی میشه ...
تو همین لحظه یه عالمه صدای بوم بوم و موزیک اومد و قطع شد و بعدش صدای عشوه ای یه دختر :
─ شهاب جون ... عزیزم ...نمی هوای بیای ؟ بچه ها خیلی وقته منتظرن ؟
کامران : چرا عزیزم الان میام ...یه لحظه فقط !!!
رفته بود مهمونی پریان به من میگفت ماموریت !!!! گفتم :
─ خدا خوب ضایت کرد کامران خان !!!!
گفت :
─ گوش کن مامان بزرگ ... یه لحظه !!! آره بابا ...آره ...ببین مامانی ...الان اون قرص سبزه رو باید بخوری ...بخور و برو راحت بخواب ...میدونی کجاست که ؟؟؟ آره ... تو همون کاسه سفالی آبیه س ... یه دونه بخور ... فقط مامانی ... قبل خواب حتما دندوناتو در بیار !!!! باشه ؟؟؟ ...یادت نره !!!! آی قربون مامانی قشنگم برم من!!!!!
کثافت تو این شرایط هم دست از لودگی برنمیداشت !!! قرص سبزه قرص روانکاو بود !!! یکیش فیلو از پا مینداخت !!! تا صبح باید توی دستشویی اتراق میکردی ...
منظورش این بود : وضعیتم ریده س !!!! گیر نده ... اینا فکمو سرویس کردن(کنایه از درآوردن دندان مصنوعی)
بعد یه عمر گدایی شب جمعه رو خوب میشناختیم !!!!!!!!!!!!
گشنه م شده بود ... رفتم تا ترتیب شامو بدم ...رو پله ها بودم که متوجه تور چراغ قوه تو حال شدم ... یعنی مامان اومده بود و من متوجه نشده بودم ؟؟؟ برگشتم و از پنجره حیاط رو نگاه کردم ...ماشین مامان نبود ... تازه ... مامان چرا باید با چراغ قوه میومد داخل ؟؟؟!!! برق ساختمون که وصل بود ...
اسپری فلفلمو برداشتمو آروم رفتم طبقه پایین ... باید میرفتم پیش حاج بابا ...
خبری نبود ... جلوی آشپزخونه رسیده بودم که یه دفعه سینه به سینه یه مرد شدم !!! ... سینه به سینه که چه عرض کنم !!!!!
قد من تا بازوش بود !!! میخواستم در برم که محکم منو گرفت و قبل از اینکه بتونم جیغ بزنم دستشو رو دهنم گذاشت ....

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن


نور لامپ تو چشمم بود ... حالت گنگی داشتم ... چند لحظه ای طول کشید تا موقعیتم رو بشناسم ... رو کاناپه توی حال دراز کشیده بودم و ماسک اکسیژن رو صورتم بود ... معلوم بود بازم حالم بهم خورده ... خواستم بلند شم که بابا دستش رو شونم گذاشت ... کنارم نشست و سرم رو روی پاهاش گذاشت ...
─ احوال دختر کوچولوی شجاع من چطوره ؟
ماسک رو برداشتم ...
─ شجاع ؟؟؟ بابایی من در حد مرگ ترسیدم !!! شما بودی با چراغ قوه تو حال گشت میزدی ؟
─ بله خانومم ...
─ چرا بابایی ؟؟ چرا مثل دزدها اومدی تو ؟؟؟ اصلا مگه شما نرفته بودین اصفهان ؟
─ چرا ...رفته بودم ... بعدشم ... ما اینجا یه دختر کوچولو داریم که عادت داره رو کاناپه بخوابه ... نمیخواستم بیدارش کنم ...
─ ولی من بیدار بودم ...
─ لامپ اتاقت خاموش بود ... پایینم که کلا خاموش بود ...
راست میگفت ... هیچ لامپی روشن نبود ... هرکی بود فکر میکرد همه خوابن !!!
─ تو اتاق کامران بودم ... شما کی اومدین ؟ چجوری برگشتین اصلا ؟
─ جلسه مون خوب پیش رفت و زود تموم شد ... من و چندتا از فرماندهان دیگه با یه هواپیمای باربری برگشتیم ...
منو کشید تو بغلش و سرمو زیر چونه ش قرار داد
─ باز تو خودتو گربه شور کردی ؟
─ بابایی ؟؟؟!!!
─ آخه موهات بوی شامپو بدن میده !!!
موهامو نشسته بودم ... فقط چند بار سرمو تو آب وان فرو کرده بودم ...
─ بابایی شام خوردی ؟
─ نه ... نهارم نخوردم ... روز پرکاری داشتم ...
─ حاج بابا شام درست کرده ... لازانیا !!!!!
─ دیگه باید شوهرش بدم !!! اینجا بمونه فنا میشه !!!
─ خانوم حاج بابا چجوری فوت شد ؟
نگاه عمیقی بهم کرد و خیلی آروم گفت :
─ فوت نشده ... ازش جدا شده !!!
─ هاااا؟؟؟!!! من فکر میکردم فوت شده
─ مهم نیست ... یه موقع در باره ی این موضوع ازش سوالی نپرسی !!! نمیخوام آرامشش بهم بخوره ...
─ باشه ولی چجوری آخه ؟؟؟
─ دیگه به این موضوع فکر نکن ... هیچ وقت !!!
شامو گرم کردم و میزو چیدم ... بابا هم دوش گرفت و بعد تعویض لباس اومد سر میز ... تازه شروع کرده بودیم که مامانم رسید ...
****
***
**
*

اگه بابا شونه ی مامان رو نگرفته بود مطمئنا با کله میرفت تو بشقابش ... معلوم بود خیلی خسته ست ... شل و ول سر میز نشسته بود ... بابا هرچند لقمه یه بار با چنگال غذا تو دهنش میذاشت ... هربار با این کار انگار مامان از خواب میپرید ...
─ سارا جان ... اگه خسته ای برو بخواب ...
مامان به زور سرشو بالا آورد و با چشم های نیمه باز گفت :
─ نه ... دلم چایی میخواد ... یه لیوان چای داغ ...
گفتم من میذارم و سریع بلند شدم
***
**
*

بخار لیوان چایی که تو دستم بود صورتم رو گرم کرده بود ... مامان رو کاناپه خوابش برده بود ... سرش از گردنش آویزوون بود ... و لیوان چاییش دست نخورده رو میز بود ... بابا با لبخند عمیقی مامانو تماشا میکرد ... شرط میبندم چیزی از طعم و حتی داغیش نفهمیده بود ...
پامو دراز کردم و با انگشتم زدم به زانوش ... به خودش اومد ... لیوانشو رو میز گذاشت و گفت :
─ دستت درد نکنه ... خیلی چسبید ... شب بخیر ...
آروم مامانو بغل کرد و به سمت اتاقشون رفت ... سوت کشداری زدم ... برگشت سمتم ... یه چشمک بهش زدمو خندیدم ...
─ یه خورده مارو تحویل بگیر آقا خوشگله !!!
─ ببخشید خانوم ... یه چند سالی دیر رسیدی !!! این آقا خوشگله صاحاب داره !!!
خندیدم ...
─ فایده نداره خانوم ... ما گول نمی خوریم ...
بعد لحنش نیمه شوخی شد و گفت :
─ چشتو درویش کن خانوم ... باید مرد خودتو پیدا کنی ... ما رفتیم ...
دوئیدم سمتش و جلوتر ازش دوتا پله رو رفتم بالا ... صورت مامان به سینه ش چسبیده بود ... شونه مامان و پیشونی بابا رو بوسیدم
یه چشمک بهش زدم و دوئیدم سمت اتاقم ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
هر کاری میکردم خوابم نمیبرد ... فقط غلت میزدم ... عجیب بود ... قاعدتا با اون همه پیاده روی و حموم طولانی الان باید بیهوش میشدم !!!! شکمم که سیر بود !!!
─ پس من چه مرگمه ؟؟؟!!!
امروز عجب روزی بود !!! حالا چی میشه ؟؟؟ اگه کامران نتونه باهام بیاد !!! بابا عمرا بذاره من پامو از تهران بذارم بیرون ... مجبورم تمام ایده هامو خاک کنم ... حیفه !!! کلی طرح تو ذهنمه ... دیگه با خودتم آرره؟؟؟ نصف بیشترش مال کامرانه !!!
وقتی اون کاروانسرای مخروبه رو دید چشماش برق زد !!!
─ ببین مانا !!! اینجا اگه مرمت بشه چی میشه ؟؟؟ حیفه به خدا ... این قسمتش میشه مهمانسرا ...اون قسمت پارکینگ .... اون آب انبار هم میشه رستورانش کرد ... باید یه پمپ بنزین و پمپ گاز هم درست بشه ...اگه این قنات احیا بشه میدونی چه استفاده هایی میشه ازش کرد ؟؟؟ این خارجکی ها عاشق قدم زدن تو عمق تاریخن ... فرض کن ده ها متر زیر زمین قدم بزنید .... اصلا میشه یه کمپ کویر نوردی هم اینجا تاسیس کرد ... یه پایگاه نجوم شناسی هم بغلش ... فکر کنم اینجاها بهترین نقطه ی جغرافیای باشه واسه این کار ... چه پولی میشه درآورد ... چه تبلیغاتی واسه کشور میشه ؟؟؟ حتی میشه یه مسابقه رالی برگزار کرد ... مثلا این فاصله پاریس تا داکار چی داره که ما تو مملکت خودمون نداریم ؟؟؟ اگه این کارها بشه این جاده قدیمی هم دوباره احیا میشه ... اگه فقط یه پول قلمبه داشتم !!!!
همینجوری واسه خودش حرف میزد و نقشه میکشید و من تو اون لحظه فقط به حرفهای همسر دکتر حقانی فکر میکردم و به اینکه با این ایده ها چه پایان نامه ای میشه ساخت !!!!
─ ماناااااااااااااااااااااا ا!!!!!!!!!!!!
─ هان !!! چیه ؟ چرا داد میزنی ؟
─ نمیخوای بشنوی بگو من اینقد فک نزنم ... نامحرم صدامو میشنوه !!!
─ برو بابا تو هم ... نامحرم کجا بود وسط بیابون
─ همینه دیگه !!! چشم بصیرت نداری ... ظاهر بینی ...
─ حالا کجان این نامحرم ها ؟ کوش ؟
─ اولا به تو ربطی نداره دختره ی هییززز!!! مگه خودت ناموس نداری ؟؟؟ بعدشم تو اون آب انباره هستن !!!!!!!
─ راست میگی ؟؟؟
─ هوووی .. کجا ؟؟؟ فکر نکنم دیدنشون جز کابوس های شبانه چیزی واسه تو داشته باشه !!!
─ چرا ؟؟ مگه چیه ؟
─ آخه جنسیت پری های کویری با پری های دریایی فرق میکنه !!!! و اینکه اونا همون 2 تا تیکه ی دریایی هارو هم نمیپوشن !!!!!!!!!!
از خجالت تا بناگوشم سرخ شد !!!!
─ ای جونممم!!!! بیا بغلم ...
─ .....
─ بیا بریم ، هنوز یه جای کشف نشده باقی مونده
─ کجا ؟
─ خونه کدخدا !!!!!
─ راستی ؟؟!!! این نزدیکی ها ده هست ...
─ آره ... مثل اینکه
─ از کجا میدونی ؟تو نقشه که چیزی نیست !!!
─ خبرگزاری پریان داف کویر !!!!!!!!!!!!!!!!!
─ کامررراان !!!!باز چه نقشه ای تو سرته !!!!
─ هیچی بابا ... مثل اینکه تو یه کم گرمازده شدی ... آخه همچین قرمز کردی !!!!(علنا داشت به روم میاورد) داریم میریم این دختر کدخدا یه نیگا به تو بندازه ... شنیدم طبیب دلهای بیماره !!!
─ به من نیگا بندازه یا به تو ؟؟؟
─ من و تو نداریم عشششقم !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
─ مانااااا ..... مانا .... بلند شو دیگه لنگ ظهر شد !!!
─ سلام مامان ... ساعت چنده مگه ؟
─ علیک سلام ... یه ربع به یازدهه
سریع تو جام نشستم
─ واقعاااااا ؟ من چرا اینقدر خوابیدم ؟
─ تو رو نمیدونم ولی من خیلی خسته بودم ... مانا تمام بدنم درد میکنه ... شیش ساعت تو اتاق عمل سرپا بودم ... میخوام برم استخر و سونا ... تو هم میای ؟
خودمم بدنم کوفته بود
─ آره مامان ... عالیه ...
─ پس بجنب ... 5 دقیقه وقت داری آماده بشی ... منم میرم چند تا لقمه درست کنم تو راه بخوری ... بعد استخر میریم نهار ...
*****************

واقعا آب عجب نعمتیه !!!! انگار تمام خستگیمو شسته !!! گرمای سونا حالت سستی شیرینی رو به وجود اورده بود ... با تمام وجود داشتم ازش لذت میبردم ...
─ مانا بهتره بری بیرون ... میترسم این سونا باعث بشه تنگی نفست برگرده ...
─ نه مامانی ... خوبم ... خیلی هم راحتم .... مامااااااااااانننن...
─ جانم
─ میگم تو بیشتر بابا رو دوست داری یا بابا تورو ؟؟؟!!!
─ چی شده ؟؟؟ یه دفعه پریدی سر این موضوع ؟
─ هیچی ... آخه میدونی چیه !!! یعنیییی... نمیدونم دیگه !!! واسم سواله !!! آخه بابا تو رو یه جور دیگه نگاه میکنه .... چشماش خیلی مهربون میشه ... یه جوریه که با هیچکی دیگه نیست !!!
─ میدونی مانا ... اولین باری که دیدمش صلابش منو جذب کرد ... زنها هرچه قدرم که قوی باشن بازم به دنبال مردی میگردن که تکیه گاه باشه ... بشه بهش اعتماد کرد ... یکی که مطمئن باشی تحت هیچ شرایطی تنهات نمیذاره ... بابات جزء آدمهایی که اقتدار رو میشه از چشمهاش خوند ... انگار ساخته شده بود برای فرمانده بودن ... خوی نظامی گری داشت ... البته اون موقع که باهاش آشنا شدم نظامی نبود !!! دانشجو بود ... شیک و آراسته ... اگه میون یه لشکر آدم هم بود بازم جلب توجه میکرد !!!
─ بابا خارج از کشور دانشجو بود ؟؟؟؟
─ اون زمان نه ... دانشجوی دانشگاه تهران بود
─ پس شما اومده بودین ایران ؟
─ اوهوم ... من نازپرورده بودم ... همیشه مواظبم بودن ... عادت داشتم به بهترین امکانات ... عادت کرده بودم که تمام خواسته هام اجابت بشه ... پدر من با اینکه در ایران نبود اما تمامی اخبار کشور رو لحظه به لحظه دنبال میکرد ... بیشتر از نصف ثروت پدرم در ایران سرمایه گذاری شده بود ... پدرم نه طاغوتی بود نه انقلابی ... سیاست خاص خودشو داشت ... شرافتمند بود ... هیچ وقت یادم نمیاد که کارمنداش ازش ناراضی بوده باشن ... اون سال هم به خاطر بررسی حساب ها و سرکشی به املاک میخواست به ایران بیاد ... من چند باری در بچگی به ایران اومده بودم اما از هشت سالگی دیگه نرفته بودم ... در واقع خاطره ای از کشورم نداشتم ... همین باعث کنجکاوی و اصرار بیش از حد من شده بود ... جفت پامو کرده بودم تو یک کفش که منم باید با پدر برم ... چند وقت بعد قرار بود مراسم انتخاب دختر شایسته ایران در هتل هیلتون برگزار بشه ... تو اون سن و سال اینجور چیزها برای من اهمیت زیادی داشت ... 17 ساله بودم و سرشار از رویا !!!!!
─ میخواستین تو مسابقه شرکت کنین؟
─ نه !!!... میخواستم برم دور فینال رو از نزدیک ببینم ... و بالاخره هم موفق شدم و با پدرم و الیزا خدمتکار مخصوصم به ایران اومدم
─ خدمتکار داشتین یعنی ؟؟؟ اونم مخصوص خودتون ؟ اینقدر پولدار بودین ؟
─ آره ... خدمتکار داشتن جزء قوانین پدرم بود !!!! علاوه بر 4 تا خدمتکار دوتا آشپز و یه راننده داشتیم !!!
─ وای !!!! اصلا فکرشم نمیکردم اینجوری بوده باشه ...مام ....
یه دفعه ای خانوم صالحی (مسئول مجموعه ) پرید تو و گفت :
─ خانوم دکتر لطفا یه لحظه بیاین ... یکی از مراجعین حالش بهم خورده !!!
*************************

45 دقیقه ای بود که توی ماشین و بیرون اورژانس نشسته بودم منتظرمامان ... دلم از گرسنگی ضعف میرفت ... کم کم سرگیجه هم داشت بهش اضافه میشد ... تلفنم زنگ زد
─ بله ... بفرمایید ؟
─ سلام مانا جون ...یاسمن هستم عزیزم
─ سلام یاسمن جان ... خوبی ؟
─ مرسی ... ممنون ... مانا جان غرض از مزاحمت ، راستش بچه های گروه قصد دارن جمعه دور هم جمع بشن واسه خداحافظی و عکس و اینجور چیزا ... میخواستم بگم اگه مایلی تو هم بیا ... خوشحال میشیم
─ وا ؟؟؟ مگه شما دیروز جمع نشده بودین ؟
─ نه ... مگه خبر نداری ؟ مثل اینکه رستوران رزرو بوده !!!!!!!!!!!!
با خودم گفتم دروغ که کنتور نمیندازه !!!! حناق نیست که بچسبه ول نکنه !!!!
─ مانا جان من آدرسو بهت اس ام اس میکنم ...بیا ... خوش میگذره
─ ببینم چی میشه حالا ...
─ راستش مانا ... خوب ...یعنی خوب چطور بگم ...
─ چرا من من میکنی یاسمن ... بگو ... چی میخوای بگی ؟
─ خوب بچه ها با دوستاشون و همسرهاشون میان ... تو هم اگه تونستی با همسرت بیا!!!!!!!!!!!!!!!!خوشحال میشیم ...
حیف که بچه ی خوبی بود وگرنه !!!!!!!!!!!!! ... تف به ذاتت سوسن ... بذار یه خورده سرکار باشن ...فوقش میگم نتونست بیاد دیگه .... بخواب تو آب نمک سوسن جووون
─ باشه عزیزم ... بهش میگم ... حتما خوشحال میشه
─ مرسی عزیزم ... دختر گلت رو ببوس
نه !!!! مثل اینکه سوسن جون هیچی رو از قلم ننداخته بود !!!
─ باشه عزیزم ...جمعه میبینمت

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
سه ساعت به کمد لباسم نگاه کردم .. آخرشم به نتیجه ای نرسیدم ... آخه من که اینارو غیر از دانشگاه جای دیگه ندیده بودم ... معلوم نیست اصلا این دور همی چجوریه ؟
─ ولش کن ... ساده میرم بهتره ...
داشتم میرفتم که دوش بگیرم کامران زنگ زد :
─ ننه ت گفت مثل اینکه بعد قرن ها قراره یه تحولی تو روابط اجتماعی جنابعالی رخ بده !!!
─ سلام کامران خان ... احوال شما؟
─ اوا ببخشید آبجی روم سیاه ...
صداشو صاف کرد و ادامه داد :
─ سلام دخترم ... خوب هستید ؟ ابوی و والده ی گرامی خوب هستند انشاالله ؟
─ هیچ معلومه تو کجایی خورزو خان ؟ این ماموریت رفتن های جنابعالی نمیخواد تموم بشه ؟
─ نوچ !!!!
─ آخه من چیکار کنم ؟ اون از مندا که همه چیو ول کرده گذاشته رفته ... اینم از تو که میای سک سک میکنی میری ؟ بابا ما پنج ماهه همدیگه رو ندیدیم !!! یعنی تو به اندازه یه شام خوردن وقت نداری واسه خانوادت ؟
─ چیکار کنم ؟ مگه این اراذل و اوباش یه لحظه بیکار میشینن ؟؟؟
─ اونا هم بیکار بشینن تو ول نمیکنی.... اصلا بیخیال ... ببینم این ننه من غیراز گزارش دادن به تو کار دیگه ای نداره ؟
─ صلاحتو میخواد خره !!!! آخه من اگه حواسم به تو نباشه که اوضاع خیت میشه !!! حالا ببینم چی میخوای بپوشی ؟ اصلا کجا هست اون جشن وامونده ؟
─ جاده چالوس ... نمیدونم ... یه چی میپوشم دیگه
─ خونه خالی نباشه !!! من حوصله ی کلانتری و دادگاه پاسگاه ندارماااا ...
─ نه ... یه رستورانه توی یه باغ ... بیست دقیقه تا کرج فاصله داره
─ نگفتی چی میپوشی ؟ به جون خودم اگه مثل گوسفند بلند شی بری خودم میکشمت !!!
─ لازم شد مثل گوسفندها برم شاید شما رو زیارت کردیم ...
─ آخه گوساله !!! من اون همه مایه نذاشتم ، اون همه سلیقه به خرج ندادم ، اون همه خرید نکردم که تو بذاریشون تو کمد سال تا سال استفاده نکنی !!!
─ آخه من نمیدونم جو اونجا چطوره ؟ مثل اینکه باغ و کلا اجاره کردن ... اینجوری از حالت عمومی بودن در میاد خوب !!!
─ مثل اینکه این بچه های شما پولدارن هاااا ... همراه نمیخوای ؟
میخواستم بگم دارم با شوهرم میرم ولی گفتم :
─ مردم با دوست پسرشونو نامزدشون میان ... من با تو برم بگم چی ؟؟؟!!!! نمیگن آخه چرا بابا بزرگتو آوردی ؟
─ غلط کردن !!! دهنشونو گل میگیرم ... مگه من همش همش چند سالمه ؟؟؟ همینجوریش روزی صدتا خواستگارو ندیده رد میکنم !!! هییییی.... بسوزه پدر انجام وظیفه !!! اگه این وجدانم اجازه میداد میومدم ببینم کی از من سرتره ؟؟؟
─ خوب به سلامتی !!! حالا این یکی چجوریه ؟ چی داره که اینطور حس انجام وظیفه ت گل کرده ؟
─ وای نمیدونی مانا !!!! به جون تو با همه فرق داره ... خوشگل ، خانوم ، تحصیلکرده ، خونواده دار ، از هر انگشتش همینجور دلار میریزه !!!!!
─ مثل همون دوهزارتای قبلی !!!!
─ انصاف داشته باش بچه !!!! خیلی دست بالا حساب کنیم میشن 350 تا !!!!
─ کامران دیگه تمومش کن !!! یه نیگا به سنت بنداز !!!! پیر شدی ...
─ اولا اونی که سن واسش مهمه شما زنها هستین ... ما مردا که تا 60 سالگی هم مثل 20 سالگیمون ترگل ورگلیم !!!! تازه هرچی بگذره جاافتاده تر و خوشگلتر میشیم !!! بعدشم خودت یه نیگا به خودت بنداز ... 22 سالته هنوز نمیدونی چی بپوشی !!! باز خدا پدر منو بیامرزه واست خرید میکنم وگرنه از تو که آبی گرم نمیشه ... حالا گوش کن ببین چی میگم ... برو اون کمد وامونده رو باز کن ... اوج شلوار ورساچ مشکیه رو بردار .....برداشتی ؟
─ اوهوم
─ با اون تونیک آبی تیرهه که از ایتالیا گرفته بودم واست ... آستین کوتاه بوداااا ... همون
─ خوب ؟؟!!!
─ یه لباس قرمز جیگری واست گرفته بودم که یه آستین بلند مشکی هم زیرش داشت ...
─ خوب ؟؟
─ آستین بلند مشکیه رو زیر تونیک آبیه بپوش ... یه ژاکت دست بافت طوسی داشتی !!! اونم بردار ... با اون شال گردن آبی تیرهه ... دوتا شال سفید و طوسی بردار از اون مدلهای اجق وجق ببند !!!!! اگه یه رگه سبز هم داشته باشه خوبه ...
─ پس مانتو چی ؟؟؟
─ گوساله مگه داری میری مدرسه ؟؟؟؟ اون تونیک به اندازه کافی بلند هست !!!فقط جون ننه ت اون کوله رو با خودت نبری ...
─ چراااااااا ؟؟؟ من باهاش خیلی راحتم
─ لازم نکرده ... اون کیف جین سفید چرکه ... اونو بردار ... کفش هم اون بوت چرمیه ... قهوه ای سوخته رو بپوش ... اسپرته خوبه ... نخواستی هم یه کتونی آل استار بپوش ... یه بادگیرم بردار محض احتیاط ... آرایشم نمیخواد ... فقط ضدآفتاب ، ریمل و برق لب ... مفهومه !!!
─ بله !!!
─ خوب حق مشاوره منو بریز به حسابم ... راستی در مورد پروژت یه فکرایی کردم ... بذار به بابات بگم ببینم نظرش چیه ... راستی مانا ... توروخدا این دفعه دیگه مثل قوم مغول به غذا حمله نکن !!! ترجیحا قبلش یه چی کوفت کن ملت نگن این از قحطی اومده ... ببین چقد وقتمو گرفتی ؟؟؟!!!! اه ... دختره ی نره غول ...
درحالیکه داشت غرغر میکرد گوشی رو قطع کرد ... خوبیش این بود که از بابت لباس خیالم راحت بود ... ترکیب خوبی از آب دراومده بود ... داشتم میرفتم سمت حموم که دوباره کامران زنگ زد
─ ببینم عطر چی میخوای بزنی ؟؟؟ نری اون اسپری مگس کشتو خالی کنی رو خودت !!! میشنوی چی میگم ؟؟؟
─ مگس کش چیه آخه ؟؟؟ خیلی هم خوش بوئه !!!
─ لازم نکرده ... برو تو اتاقم ... تو کشوی پاتختی یه بسته ست ... برش دار ... اونو بزن... ای خدا من پیر میشم تا اینو بندازم به یه بدبخت !!!!
─ تو به فکر خودت باش !!! ازدواج میکردی الان بچه ت باید میرفت دانشگاه !!!!!
─ بذار من اول رسالتم رو درمورد تو انجام بدم بعدا یه گلی به سرم میگیرم ... دیگه مزاحم من نشو ...بای
بلافاصله قطع کرد ... رفتم تو اتاقش و بسته ای که میگفت رو پیدا کردم ... به طرز زیبایی بسته بندی شده بود ... با احتیاط بازش کردم ... شیشه ی عطرش خیلی خوشگل بود ... عطرش هم فوق العاده ملایم و عالی بود ... کنجکاو شدم بقیه کشو ها رو هم ببینم ... تو پاتختی ها جز یه مشت قرص و دستبند و ساعت چیزی نبود ... کمد میز تحریرشم قفل بود ... داشتم به جست و جوم ادامه میدادم که زنگ اس ام اسم بلند شد ... کامران بود !!!
فضولو بردن زیرزمین ، پله نداشت خورد زمین!!!
دمم رو انداختم رو کولم و از اتاقش خارج شدم !!!!!
********************

بالاخره جمعه شد ... طبق دستور کامران آماده شدم ... سوئیچ کامران رو برداشتم و پیش به سوی جاده چالوس !!!!
آدرس سرراست بود و راحت پیدا کردم ... همینطور که وارد باغ شدم سرها به طرفم برگشت ... اینا همیشه منو با یه مانتو شلوار ساده دیده بودن ... اون تیپم براشون خیلی عجیب بود مخصوصا که مارک دار بودن لباس هام از ده فرسخی قابل تشخیص بود ... و ماشین کامران هم دلیل مضاعف این جلب توجه بود !!!
کامران تو هرچی تنوع طلب بود در مورد ماشین اینطور نبود ... یه جکوارد قدیمی سیاه داشت که قد مرگ دوستش داشت !!!! به قول خودش :
هزارتا پری دریایی هم بیان تو خیابون رژه برن به اندازه یه راهنمای بلک استار نمیشن !!!!
واقعا هم همینجوری بود !!! خلاصه اینکه یه عالمه از طرف بچه ها تحویل گرفته شدیم یکی از پسرها گفت :
─ خانم راد همسرتون تشریف نیاوردن؟؟؟
─ تا اومدم دهنمو باز کنم سوسن با اون صدای عشوه ایش پرید وسط و گفت :
─ همین الان زنگ زدم گفتن یه ربع دیگه میرسن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
همونجوری دهنم باز مونده بود ... همه بچه ها داشتن به توضیحات سوسن گوش میکردن ... و وقتی تموم شد برگشتن سمت من ... به سختی دهنمو بستم ... شونه مو انداختم بالا و یه خنده ی زورکی زدم ...
هنوز مشغول بررسی اطراف بودم که صدای سوسن مثل مته رفت تو مخم !!! خاک بر سرش کنن ... من که مثلا یارو شوهرم بود وقتی اومد ایییینقدر ذوق نکردم ... اونچنان بالا و پایین میپرید که انگار تو فینال جام جهانی ، دقیقه نود گل پیروزی زده بود !!!!
با اومدن بچه اجنبی همه بچه ها رفتن به سمت محل پارک ماشین ها ... بچه های معماری که 45 نفر بودن ... یه ده پونزده نفر هم از بچه های کامپیوتر ، عمران ، روانشناسی و حقوق هم بودن به علاوه همراهاشون .... همینجور چشمی حدود صد نفر میشدن !!!!!
بچه ها دورش جمع شده بودن ... سوسن هم درحالیکه دستهاشو تو هوا تکون میداد و در واقع داشت بال بال میزد بقیه رو معرفی میکرد ... منم کمی دورتر ایستاده بودم و دست به سینه داشتم تماشا میکردم ... سوسن شانس آورده بود که طرف شوهرم نبود درغیر این صورت آنچنان گوششو میپیچوندم که دیگه واسه شوهر مردم دعوتنامه نفرسته ...
یکمی که دور و برش خلوت شد تازه تونستم ببینمش ... شلوار مشکی اسپرت با تی شرت جذب مشکی و یه کت طوسی اسپرت هم پوشیده بود که رنگ چشمهاشو بیشتر نشون میداد ....یه دونه از این شال های پرمگسی که طیف های مختلف طوسی و سفید داشت دور گردنش پیچیده بود ... من نمیدونم این چه رسمیه افتاده مردها لچک سرشون میکنن ؟؟؟!!!!! ... ای ... تیپش بدک نبود یعنی خوب بود ... بچه قرطی آنچنان صورتشو اصلاح کرده بود که انگار مجلس عروسیشه !!!!
انگار متوجه شد که دارم نگاش میکنم ... دست راستشو که همنوزم باند پیچی بود بالا آورد و تکون داد ، یه لبخند دخترکش هم گذاشت تنگش !!!!
بچه پررو انگار یادش رفته اون روز چجوری منو ضایع کرده !!! از سگ کمترم اگه بهش محل بذارم ...
در جواب ابراز احساساتش فقط یه لبخند نصفه نیمه زدم ...
بعد یه ربع آقا بالاخره وقت کردن بیان عرض ادب بکنن !!!! هنوز اومده نیومده یه لبخند زد و گفت :
─ خیلی خوب خودتان را با من ست کردید !!!!!
یه نگاه طلبکارانه بهش کردم و گفتم :
─ منظور ؟؟؟!!!
تازه متوجه رنگ لباس هامون شدم ... هردو طوسی مشکی پوشیده بودم ... نباید کم میآوردم !!!!
─ به نظر میرسه که شما خودتون رو با من ست کردین ... من که از شما خبر نداشتم ولی مثل اینکه شما خبر هارو لحظه به لحظه دریافت میکنین !!!!
و با چشم به سوسن اشاره کردم ...
بلند بلند خندید ...
─ حسودی میکنید به سوسن ؟؟؟
─ سوسن چی داره که من بخوام بهش حسودی کنم ؟
─ شماره تلفن منو !!!!
─ خیلی به خودت امتیاز میدی !!!
─ قبلا هم گفتم ... من نمیدم ... دیگران میدن ...
─ بهتره مواظب خودت باشی ... چون وقتی این حباب بترکه با مخ میخوری زمین !!!!
─ نگران نباش عزیزم ... من چترباز ماهری هستم ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
اگه تو این جمع بخوام یه نفر رو بکشم اونم این عباسی جونوره !!! بچه اجنبی هم مخ همه رو زده فقط وقتی به عباسی رسید احساس کردم که یه ابر بالا سرش باز شد و بعدشم توش یه خوک بوگندو پیدا شد !!!!!!!! اونم مثل اینکه از اجنبی خوشش نیومده بود ... حقم داشت !!! تمام توجه ها از روش برداشته شده بود ... با اینکه همه فکر میکردن رافائل متاهله ولی بازم اونقدر سوژه ی بکری بود که بازار افرادی مثل عباسی رو کساد کنه ...
ساعت نزدیکای 10 بود ... مثل اینکه تمام کسانی که قرار بود بیان اومده بودن ... پیش خدمتها بساط صبحونه رو تو حیاط آماده کردن ... واقعا هم حیف بود آدم اون هوای لطیف پاییزی کوهستان رو از دست بده بره تو فضای بسته بشینه ....
به پیشنهاد یکی از بچه ها تخت ها رو به صورت دایره ای چیدن ... رفتم رو تختی که یاسمن نشسته بود نشستم ... دختر خوبی بود و تو اون جمع صد و خرده ای نفره به همه ترجیحش میدادم ...
بچه اجنی هم اومد دقیقا ور دل ما نشست !!!! چیکارش کنیم دیگه ، به ما علاقه داشت زیااااااد !!!!!!
هنوز لقمه اول به دهن مبارک نرسیده بود که هدیه داد زد :
─ وای ماناااا .....
دستم تو هوا معلق ودهنم همونجوری باز موند ....
─ بله هدیه جون ... چه خبرته بابا ... زهره م ترکید !!!!
─ حلقه ت کووو ؟؟؟
یه کاره !!!!! من نمیدونم تمام مشکلات دنیا حل شده بود فقط مونده بود دست بی حلقه ی من !!!!
به رافائل نگاه کردم ... تو دستش یه حلقه نقره ای ساده اما شیک بود ... از همون مدلها که من دوست داشتم .... اینقدر بدم میومد مرد حلقه طلا بندازه !!! مخصوصا جینگیل بینگیلی شو !!!!! هدیه همچنان منتظر بود .... حالا جواب اینو کی میخواد بده !!!! تو فکر بودم که چه خالی ای ببندم که رافائل کارمو راحت کرد :
─ مجبور شدیم حلقه رو ببریم !!!!
─ چرااااا ؟؟؟ البته اگه فضولی نیست !!!!
میخواستم بگم اگه فضولی نیست پس چیه ؟؟؟!!!! اما نگفتم ... دختر مودبی بودم مثلا !!!!!
─ وقتی مانا باردار بود دچار ورم مفاصل شد و مجبور شدیم حلقه رو ببریم !!!!
خاک بر سرت جوجه اجنبی !!!! دیگه خالی نبود ببندی ؟؟؟!!!! من همیشه از شکم گنده خجالت میکشیدم ... اونم دست گذاشت رو نقطه ضعفم .... ای اون سوسن سنگ قبرتو بشوره ... آبرو واسم نذاشتی !!!
سوسن گفت :
─ وا ... بد شگون نیست ؟؟؟!!!
این دختره مثل اینکه تا منو وحشی نکنه ول کن نیست !!!!
رافی بلافاصله گفت :
─ اتفاقا این کار عشق مانا رو به من نشون داد که تا آخرین لحظه حلقه منو با خودش نگه داشت ... گرچه میدونم که خیلی سخت بود !!!!!!!!
سوده ادامه داد :
─ واقعااااااا ... حتما خیلی سختی کشیدی ؟ نه !!!!
یه لبخند کوچولو زدم و گفتم :
─ اوهوم ولی عشق نیروییه که همه چیزو تحت الشعاع قرار میده !!!!
جمله ی همیشگیه مامانمو عین طوطی تکرار کردم و در کمال تعجب با تحسین جمع روبرو شد ...
─ الان دیگه حلقه نداری ؟
وااای خدا ... به دادم برس ... وقتی سوسن خفه میشه هدیه شروع میکنه !!!!!!!!
رافائل گفت :
─ سفارش دادم ... هنوز آماده نشده ...
عباسی با طعنه گفت :
─ مگه جواهرات سلطنتی بود که بعد این همه مدت آماده نشده ؟؟؟!!!
─ حلقه ما کار دست یکی از جواهر سازان بنام ایتالیایی بود ... ایشان برای برپایی چند نمایشگاه به چین و هند سفر کردن ... مدتی طول میکشه تا برگردند و سفارش ما را تحویل بدن ...
فک عباسی پیاده شد !!!! همچین حال کردم ... بلافاصله خدا رو شکر کردم که این جوجه اجنبی رو مادرزاد خالی بند آفریده بود !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
بعد از اون دیگه بحث افتاد رو دور خرید و جواهرات و مد لباس و عطر و غیره ... ورافائل هم در همه زمینه ها صاحب نظر بود ... از تخمین قیمت جواهرات بگییییییر تا اظهار نظر در مورد ست کردن لباس خانوم ها با آرایششون و تشخیص اصل بودن یا نبودن ریمل !!!!!!! طبق روال پیشین اونا بحث میکردن و منم از خجالت شکمم در میومدم ... با اینکه به توصیه کامران عمل کرده بودم و قبل از اومدن یه دل سیییییر خورده بودم اما چه کنم که هوای کوهستان اشتهامو شدیییید باز کرده بود ...
بعد از صبحانه پیشنهاد های مختلفی مطرح شد ... ولی هر کدوم توسط یه نفر رد میشد ... خوب میزون کردن بیش از صد نفر آدم کار سختی بود .... وقتی رافی پیشنهاد والیبال داد جمع قبول کردن !!!! مهره ی مار داشت طرف!!!!!!!!!
حالا مصیبت سر انتخاب دوازده نفر از صد نفر بود ... همون اول سی نفر از خانوم های تیتیش مامانی کنار کشیدن ... این کار رو آسونتر کرد ... من هم از طرف رافی کنار گذاشته شدم !!!!! جلوی همه برگشت گفت :
─ عزیزم فعالیت سنگین واست خوب نیست !!! بعد از یه ربع بحث بالاخره 22نفر انتخاب شدن ... رافی بازم دستشو نشون داد و گفت :
─ نمیتونم بازی کنم ...
جمع مخالفت کرد وقرار شد فقط دریافت کننده و پاسور باشه ...
بازی شروع شد ... لحظه به لحظه هیجان کار زیادتر میشد ... منم طرفدار تیم رافی بودم چون سوسن و عباسی تو اون یکی تیم بودن .... بگذریم که سوسن چه بلوایی سر یارگیری به پا کرده بود ...رافی وقتی به حمله میرسید تعویض میشد ...
با اینکه بازیکن ها از نظر مهارت به طور مساوی تقسیم شده بودن اما تیم رافی اینا دو ست رو پشت سر هم برد .... البته حضور نسیم تو تیم ما بی تاثیر نبود ... اون به طور حرف ای والیبال کار میکرد و به خاطر ریزنقشیش خیلی تر و فرز بود ... تقریبا تمام توپ هارو جمع میکرد ... اواخر ست سوم بود که نوبت رافی شد بره تو زمین ... چند تا امتیاز آخر هم کسب شد ... مونده بود امتیاز 25 ...
سرویس رو عباسی زد ... ضرب توپ زیاد بود و نسیم نتونست دریافت رو به خوبی انجام بده ... به همین خاطر پاسی که پاسور داد یه مقدار بلند بود ... مازیار رفت که آبشار رو بزنه که رافی اومد از پشت خط ضربه رو زد ... دفاع اونا جاموند ... سوسن اومد توپ رو دریافت کنه که جیغش رفت هوااا .... امتیاز 25 کسب شد اما گریه سوسن بند نیومد !!!
بچه ها هرکاری کردن که آرومش کنن فایده نداشت ... به همین خاطر دو نفر اونو سوار ماشین کردن و بردن بیمارستان ... همین موقع بود که صاحب رستوران مارو برای نهار دعوت کرد ...
همه به طرف سالن غذاخوری حرکت کردن ... رافی اومد پیشم تا کتش که کنارم بود رو بگیره ... ازش پرسیدم:
─ چرا سوسن رو ناکارش کردی ؟
─ بازی اشکنک داره ... سرشکستنک داره !!!
نه بابا ... این کلا فارسی رو فول بود ... به نظرم گاهی ادا میومد چند تا کلمه خارجکی مینداخت وسط ...
نهار به صورت سلف سرویس بود ... سه نوع کباب به علاوه سبزی پلو و ماهیچه ... عجیب این بود که من با وجود صبحانه مفصل در خونه و باغ همچنان به شدت گرسنه بودم ... هرچی نباشه کلی سر تشویق جیغ و داد کرده بودم ... کلا نهار چسسسسبید !!! و خوشبختانه رافائل هم حرکت غیر معقولی انجام نداد .... بیشتر مشغول صحبت با سجاد سیدی بود ... واسم عجیب بود ... اون هیچ وقت تو دانشگاه با کسی خیلی گرم نمیگرفت ... جوون فوق العاده ساده و با شخصیتی بود ... موهای قهوای شو کج شونه میکرد ... ساده لباس میپوشید ... وقتی حرف میزد آرامش به آدم منتقل میشد ... اوایل بچه ها خیلی اذیتش میکردن ... اما اون در مقابل همه مسخره بازیهاشون سکوت کرد ... اینقدر خوب رفتار کرد که ترم سوم دیگه کسی به خودش اجازه مسخره کردن رو نمیداد ... به قول بچه ها با اون قیافه مهتابی و ته ریشش مثل شهدای اول انقلاب شده بود ... نور بالا میزد کلا ... بر خلاف درس های عملی ، درس های محاسباتی و تئوریش عالی بود !!! از همون اول شروع کرد به تدریس به بچه ها ... اول تو محوطه دانشگاه ...بعد که درخواست زیاد شد منتقل شد به کلاس ... حتی چند تا از بچه های دانشکده انسانی ازش خواهش کرده بودن بیاد بهشون ریاضی درس بده !!!
تنها پسری بود تو دانشگاه که براش احترام کامل قائل بودم !!! ولی اون هیچ وقت سمت من نیومد !!!! منم که نمیتونستم برم بهش بگم بیا با من دوست شو ...من ازت خوشم میاد !!!!!!!
بارها بهش پیشنهاد کرده بودن با این استعدادی که تو ریاضیات داره رشته شو عوض کنه و بره عمران بخونه ... اما اون میگفت من دلیل خودمو دارم ... حتی سوسن هم موفق نشده بود این دلیل رو کشف کنه و من برای اولین بار برای شکست سوسن در ماموریتش ناراحت شده بودم !!!!
با لیوان نوشابه م بازی میکردم و اطرافو دید میزدم که چشمم به ماندانا کبیری افتاد که خیره شده بود بخ جایی ... رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به سجاد سیدی !!!!!!! قبلا هم چند بار متوجه این موضوع شده بودم ... گرچه ماندانا اوایل خیلی مسخره ش میکرد و بعد ساکت شده بود اما یه حسی منو قلقلک میداد ... یه جورایی مطمئن بودم که این نگاه نه تنها نگاه تمسخر آمیز نیست بلکه عاشقانه ست !!!!! با خودم گفتم چه شوددد !!!!! ماندانای بچه پولدار کارخونه دار با سجاد نور بالا ...
همونجا به خودم قول دادم امروز من ته و توی این قضیه رو درمیارم ...
بعد از صرف نهار یکی از بچه ها بعد کلی صغری کبری چیدن اعلام کرد نفری 50 تومن بابت مخارج امروز باید پرداخت کنیم ... قبل از هرگونه اقدام من رافی رفت و 150 یورو گذاشت تو سینی ...من مونده بودم یعنی این پول وطنی نداشت ؟؟؟!!!!
بعدشم چرا 150 تا ؟؟؟؟ مثل اینکه قیافه م خیلی علامت سوال بود چون خودش گفت :
─ به خاطر سوسن !!!!
واونجا بود که من فهمیدم این یک بچه اجنبی پولدار است با درصد اندکی ناخالصی به نام وجدان !!!!!!!!!!!!!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
من که همیشه عاشق این قسمت از جاده بودم ...عاشق درخت های چنار بلند و صدای رود خونه . مخصوصا تو پاییز که همه چیز طلایی میشه ... دوست داشتم صورتم رو به خورشید بگیرم ... اون حس قلقلک خورشید رو خیلی دوست دارم ...
ولی تو اون لحظه کلیه حس و حال شاعریم ناپدید شده بود و ذهنم فقط حول ماندانا میچرخید !!!!
بعد نهار یه عده تو سالن رستوران ، یه عده هم تو حیاط رو تختها ولو شده بودن و داشتن چرت میزدن ... بعضی هم رفته بودن کنار رودخونه آب بازی !!!!! چه حال خجسته ای دارن اونا !!! حالا چه اصراریه با شکم پر اینقدر ورجه وورجه کنن ؟؟؟
چند تا از پسرها هم بند و بساط گیتار و ویلن رو آورده بودن تو حیاط و آهنگ درخواستی میزدن !!!!
شوی ما هم با سیدی و چند نفر دیگه یه گوشه کنفرانس راه انداخته بود !!!! دلم گرفت ... دریغ از یه ذره تحویل گرفته شدن !!! با بدبختی بهش اشاره کردم بیاد سمتم ... باید از تشکر شروع میکردم و بعدا میرسیدم به قضیه ماندانا !!!!
─ امری داشتید خانوم ؟
─ بله ... راستش میخواستم ازتون تشکر کنم بابت نهار
─ خواهش میکنم ...و دیگه ؟؟؟
─ منظورتون چیه ؟
─ نمیخواین بگین که منو فقط برای تشکر کردن خواستید ؟
─ یعنی چی ؟
─ به نظرم بستن دهن اون مردک و حفظ شخصیت شما بیشتر سزاوار تشکر بود تا پرداخت صورت حساب !!!!
یعنی دیگه داشت پررو میشد!!! انتظار داشت بپرم بغلش ماچش کنم !!! خودش این مسخره بازی زن و شوهری رو راه انداخته بود ... اصلا میخواستم بگم مگه اجبارت کرده بودن بیای اینجا ؟؟؟ و یه عالمه بد و بیراه دیگه ... ولی به خاطر مصالح ذهن کنجکاوم مجبور بودم ملایم باشم !!!!
─ ببین رافائ...
بلند بلند خندید ...
─ چرا میخندی ؟؟ مگه من چیز خنده داری گفتم ؟
─ مثل اینکه خودت دروغتو باور کردی ؟ رافائل !!!! ... اوه خدا !!!!
میخواستم بگم اون موقع که لال مونی گرفته بودی باید فکر اینجاشم میکردی .... ولی نگفتم ... من دختر مودبی هستم !!!!!
─ فقط امیدوارم باور نکرده باشی که واقعا همسر من هستی !!!!
ای کاش همون موقع جواب این گنده دماغ رو داده بودم !!! ... گفتم :
─ نخیر ... خیالتون راحت ... من عادت به دیدن کابوس ندارم !!!
خندید ...
─ حرفت رو بزن !!!
─ اسم واقعیت چیه ؟
─ خواسته اصلیت این بود ؟
─ نه !!! فقط کنجکاو شدم ...
─ سامیار !!!!!!
─ ایرانی هستی ؟؟؟
─ دورگه هستم !!! اگه پاسپورت و شناسنامه میخواهی باید بگم که همراهم نیست !!!
ذوقمو کور کرد پسره ی وحشی !!! این یعنی اینکه فضولی موقوف !!! پس واسه همینه فارسیو مثل بلبل حرف میزنه ... بیخیال برگردیم سر اصل مطلب ... گفتم :
─ راستش میخواستم در مورد اون آقا (با چشم به سیدی اشاره کردم ) ... آقای سیدی صحبت کنم ...
─ مرد خوبی هست ...
─ بله ... آدم شریفی هستن ... راستش میخواستم بدونم در این مدتی که با هم صحبت کردید چیزی از زندگی خصوصیش فهمیدید؟؟
─ من در زندگی دیگران کنجکاوی نمیکنم !!!
─ منظورم این نبود ... اتفاقی چیزی نفهمیدین ؟
─ مثلا چه چیزی ؟
─ مثلا اینکه کسی در زندگیش هست یا نه ؟
ابروهاشو داد بالا و با شیطنت گفت :
─ تو دوستش داری !!! درسته ؟؟
─ آره ... پسر خوبیه ... ولی نه اون طوری که مد نظر تو هست ...
─ مدنظر من چی هست ؟
─ ببین ... اصلا حوصله شوخی ندارم ... میخوام بری باهاش صحبت کنی و ...
حرفمو قطع کرد و گفت :
─ بگم آقای سیدی با نهایت احترام خواهشمندم لطف کنید و با زن من قرار بگذارید ....خوبه ؟
─ نه ... دو دقیقه زبون به دهن بگیر ...
─ چی ؟؟!!!
─ ساکت باش لطفا !!!
─ اوکی ...
─ ببین من متوجه یه چیزایی شدم ...
─ ........
─ احساس میکنم ماندانا یه حسی به آقای سیدی داره !!!
─ خانوم کبیری ؟؟؟؟؟؟!!!!!!
چه اسم همه رو یاد گرفته !!!
─ بله خانوم کبیری !! ... میخوام بری و باهاش صحبت کنی ... ببینی نظرش چیه ؟
─ فکر نمیکنم درست باشه این کارو انجام بدم !!! به یک خانم بگم عشقت چطور است ؟؟؟ آن هم وقتی که اولین بار است دیدمش؟؟؟
وااااای خدا این خره یا خودشو زده به خریت ؟؟؟
─ آخه گوس ... هیچی !!! تو با سیدی صحبت کن ... من با ماندانا ... نیم ساعت وقت داری اعتراف بگیری !!!!!

تنهاش گذاشتم و به سمت ماندانا حرکت کردم ... حالا چجوری باید سر صحبت رو با ماندانا باز میکردم ؟؟؟ صحبت ما همیشه در حد یه سلام و علیک بود !!! چجوری ظرف نیم ساعت ازش اعتراف بگیرم ؟؟؟
تو درگیری با خودم بودم که به ماندانا رسیدم و اونم تحویلم گرفت !!! گرمتر از همیشه !!!!! ازش خواستم که بریم یه کمی باهم قدم بزنیم ... قبول کرد و خوشبختانه خودش سر صحبت رو باز کرد ... از نحوه ی آشنایی ما پرسید !!!!
منم که حالشو خوب میفهمیدم و میدونستم که کنجکاوی چه خونی به جیگر آدم میکنه ، با کمال میل تمام خالی بندیهای رافائل یعنی همون سامیار رو تحویل ماندانا دادم .... از نحوه ی آشنایی تا اینکه پلیس تو دوران دبیرستان سه بار دستگیرش کرده بود !!!!
20 دقیقه به سرعت برق و باد گذشته بود و من هنوز یک کلمه هم ازش بیرون نکشیده بودم !!!! تا اینکه خودش پرسید چجوری تونستم با این همه تفاوت کنار بیام ؟ چجوری خانواده هارو راضی کردم ؟؟؟
منم شروع کردم به تکرار کردن حرفهای مامانم در باره ی تفاوت بین خانواده ی خودش و بابا ... البته در قالب خودمون !!!! کلا من هر وقت در مورد گذشته میپرسیدم تا به این قسمت میرسیدیم یه چیزی صحبتمونو قطع میکرد !!! من هم با این همه تکرار در زمینه تفاوت فرهنگی علامه شده بودم و میتونستم دو ساعت بی وقفه در این مورد سخنرانی بکنم ... با سرعت هر چه تمامتر حرفهای مامانو خلاصه کردم و به خورد ماندانا دادم !!!! بعد کلی فک زدن بالاخره نشونه هایی که دنبالشون بودم پیدا شد !!!!
سرشو پایین انداخت و گفت :
─ نمیدونم ... فکر کنم یه آدم باید خیلی شجاع باشه که بتونه چنین کاری انجام بده !!! خیلی سخته به خاطر چیزی که حتی ازش اطمینان نداری با خانوادت بجنگی !!!!!!
تا این حرف از دهنش دراومد تو کله م آتیش بازی برپا شد ... با خودم گفتم :
آآآآخ خ خ خ جوووون ... سیگنال های عاشقی یافت شد !!!! با شجاعتی که برای خودم هم قابل باور نبود گفتم :
─ مانداناا ... من متوجه یه چیزایی تو نگاهت شدم ... نسبت به سجاد سیدی ... درست فهمیدم ؟
برق از سرش پرید !!!!! به شدت هول کرد !!! با دستپاچگی گفت :
─ چی میگی مانا ؟؟؟ تو ...
دستمو به علامت ایست بالا آوردم و گفتم :
─ ببین ماندانا ... لازم نیست بترسی ... هیچکی چیزی نمیدونه .... من احساستو میفهمم (دروغ میگفتم !!! هیچی نمیفهمیدم !!!) ... میخوام کمکت کنم ... باید تکلیف خودتو با خودت روشن کنی وگرنه این احساست تبدیل به باتلاق میشه و مجبور میشی تا ابد تو این باتلاق دست و پا بزنی !!!!
بازم دقیقا حرفهای مامانو تحویلش دادم !!!!
یه خورده نگاهش کردم ... انگار با خودش در حال جنگ بود ... سرشو که بالا آورد فهمیدم جواب اوکیه ... میدونستم براش سخته که حرف بزنه بنابراین گفتم :
─ بهتره برگردیم ... شما باید حرف بزنین .
با ترس به سمتم برگشت ... گفتم :
─ نترس ... من و رافائل کمکتون میکنیم .. کسی چیزی نمیفهمه ... باید شجاع باشی (احساس میکردم شبیه مامان بزرگها شدم )
─ میترسم مانا .... من خیلی باهاش بد برخورد کردم !!! خیلی بهش توهین کردم ...
─ نترس ماندانا ... اگه اون به خاطر توهین هات باهات بد برخورد کرد نشون میده اون آدم خوبی که نشون میده نیست !!! اینجوری تکلیفت معلوم میشه !!!!!
وایییییی.... چه حرفای قلنبه سلنبه ای زدم !!! اگه در آینده معمار نشدم میتونم مشاور ازدواج بشم !!!!
به طرف بچه ها برگشتیم ... ماندانا رفت رو تخت نشست و زانوهاشو بغل کرد و به مازیار که گیتار میزد خیره شد ... یا حداقل من فکر میکردم که داره به اون نگاه میکنه !!!!
ماندانا خوشگل و خوشتیپ بود ... صدقه سر پولهای باباش چیزی از لباس و جواهرات و لوازم آرایش و ماشین و غیره کم نداشت !!!!
صورت نمیکینی داشت و موهاش که تازه بلوند کرده بود بی نهایت بهش میومد ... البته قبلش که مشکی بود شیطون تر و کم سن و سال تر به نظر میرسید !!! از نظر من تمام اجزای قیافه ش خوب بود ولی فکر کنم اولین چیزی که به چشم مردها میومد خنده ی خوشگلش و طبیعتا لب های خوش فرمش بود !!!
با خودم گفتم سیدی خیلی دلش هم بخواد !!!!! تو خواب هم نمیتونه چنین حوری بهشتی ای رو ببینه !!!! خیلی خره اگه نسبت بهش بی تفاوت باشه !!!
به طرف رافی حرکت کردم تا ببینم اون چیکار کرده ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
یه نگاه طلبکارانه بهم انداخت و با انگشتش به ساعتش ضربه زد و گفت :
─ سی دقیقه تاخیر !!!!
─ تازه خیلی خوب عمل کردم ... در شرایط دیگه اگه بهم 5 ساعت وقت میدادن هم نمیتونستم زیر زبون ماندانا رو بکشم !!!!
─ پس چرا میگی نیم ساعت ؟
─ به تو نیم ساعت وقت دادم ... در مورد خودم حرفی نزدم !!! زدم ؟؟؟!!!!!
پررو شده بودم !!! ... ادامه دادم :
─ حالا چی دستگیرت شد ؟
─ نگفته بودید باید دستگیرش کنم !!!!!
خدایا منو از دست این گوساله نجات بده .... الهی آمین !!!
─ منظورم اینه که چی فهمیدی ؟ جوابش چی بود ؟
─ آهان .... اوکی ... اصلا باور نداشت ... گفت تناسب نداریم ...
─ همین ؟؟؟!!!!!!
─ بله
─ یعنی هیچ نظری در مورد ماندانا نداشت ؟؟؟؟
─ گفت دختر خوبی هست
─ زحمت کشیدی !!!! یعنی نفهمیدی دوستش داره یا نه !!!
─ فقط گفت ماندانا نمی تواند شرایط اون رو قبول کند ...
یعنی اون لهجه ش رفته بود رو مخم !!!!!
─ مگه شرایطش چیه ؟
─ نپرسیدم
─ شاهکار کردی !!!
─ خواهش میکنم !!!!!!!
─ برو بهش بگو بیاد با ماندانا حرف بزنه ... هر چی هست بذار همین الان تموم بشه
─ فکر میکنی کار درستی باشه ؟
─ وقتی خودشون عرضه ندارن من مجبورم یه کاری بکنم دیگه
─ پس خودت برو بگو !!!
─ الان وقت لج کردن نیست ... برو دیگه
─ نوچ !!!
─ یعنی چی ؟؟؟!!!
─ اول خواهش کن !!!!!
حیف که یه بیست سی سانت از من بلندتر بود وگرنه با کله میرفتم تو دهنش !!!
─ خواهش میکنم برو با سیدی صحبت کن بگو با ماندانا صحبت کنه ...
رفت و منم به طرف ماندانا رفتم ... ترس تو چشمهاش موج میزد ...
─ برو باهاش صحبت کن
─ میترسم مانا ... چی بگم اصلا ؟
نمیدونستم چی باید بگه !!!!!!!!!!!!
─ فقط اولش سخته ... شروع کنی آسون میشه ... کلمات خودشون میان ( دقیقا مزخرف میگفتم )
با اشاره رافی به ماندانا گفتم بره اون سمت ... رافی هم به طرف من اومد و باهم به طرف بچه ها رفتیم که داشتن به آهنگ الهه ناز مازیار گوش میدادن ... به نرده ها تکیه کردم و به صدای مازیار گوش دادم ... واقعا زیبا میخوند ... با تمام شدن آهنگ بچه ها متوجه حضور ما شدن ....
مازیار گفت :
─ بیا رافائل ... گیتار یا ویلن ؟؟؟
دستشو نشون داد و گفت :
─ هیچکدام !!!
─ پس حداقل یه دهن بخون
با تعجب به من نگاه کرد ... گفتم :
─ یعنی یه آواز بخون
رو به مازیار گفت :
─ آهنگ فارسی نمیدونم ...
یه حسی بهم میگفت داره نقش بازی میکنه ... هر چی نباشه نصفش ایرانیه !!! ... مازیار گفت :
─ هرچی دلت میخواد بخون
به سمت مازیار رفت و توی گوشش چیزی گفت ونشست رو زمین ... مازیار هم لبخندی زد و گفت :
─ عالیه !!!!
شروع به نواختن کرد ...
آهنگ دسپرادو بود !!! از شعر و معنیش که چیزی نمیفهمیدم !!! ولی صداش عالی بود گرچه هنوزم یه کم لهجه داشت !!!
جمع هم کلی ذوق زده شدن و همون اول شروع کردن به تشویق ... با این کار اونایی که رو تختها هم داشتن استراحت میکردن به جمع پیوستن ...
آهنگ عالی اجرا شد و در آخر خم کلی جیغ و کف و هورا .... از رافائل خواسته شد که یه آهنگ دیگه بخونه که گفت :
─ اجازه بدید کمی استراحت کنم ... فعلا یک نفر دیگه بخونه ...
علی شروع کرد به خوندن آهنگ taken back my love انریکه ...
دور افتاده بود رو آهنگ های خارجی ... به سمت ماندانا نگاه کردم ... هیچکی به اونا توجه نمیکرد ... اگه سوسن بود الان در امان نبودن .... بیچاره سوسن چه لحظه ای رو از دست داد !!!!!
ماندانا دست هاشو عصبی تو هوا تکون میداد ... بعد چند لحظه با گریه به سمت خلوت باغ رفت .... سیدی هم چند بار کلافه دستشو لای موهاش فرو برد .... موهاش شلخته شده بود و من به این فکر میکردم چقدر بهش میاد !!!!! بعد چند ثانیه به سمتی رفت که ماندانا رفته بود !!! نا خود آگاه لبخند زدم ....
نمیدونم چقدر گذشته بود و من همچنان داشتم به جای خالی اون دو نفر نگاه میکردم ... صدای شیما منو به خودم آورد
─ مانا جان تو چی دوست داری؟
با گیجی پرسیدم :
─ چی ؟ ببخشید متوجه نشدم
─ چه آهنگی رو دوست داری بشنوی
بی اختیار گفتم :
─ آهنگ مورد علاقه م
همه خندیدن ... رافی گفت:
─ من میدونم
و مازیار شروع به نواختن آهنگ تایتانیک کرد
Every night in my dreams
هرشبدررویاهام
I see you, I feel you,
منتورومیبینممنتورواحساسمیکنم
That is how I know you go on
میدونم به همین صورت ادامه پیدا خواهد کرد
Far across the distance and apace between us
فاصله ها و فضاهای بین مارو
You have come to show you go on
اومدی نشون بدی که ادامه پیدا خواهد کرد
Near, Far, Wherever you are
نزدیک ، دور ، هرجا که هستی باش
I believe that the heart does go on
بر این باورم که ادامه خواهد داد
Once more you open the door
یه بار دیگه درب رو باز میکنی
And you here in my heart
و تو اینجا در قلب منی
And my heart will go on and on
و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواد داد
LOVE can touch just one time
و عشق یه روز مارو لمس خواهد کرد
And last for a life time
و یه عمر دوام خواهد داشت
And never let go till we one
و اجازه نخواهیم داد که یکی (تنها) بشیم
LOVE was when I loved you
عشق زمانی بود که تورو دوست داشتم
One true time I hold to
وقتیکه حقیقتا در آغوش گرفتمت
In my life well always go on
در حیات من ما ادامه خواهیم داد
ملت رفته بودن تو حس و سرشون رو با آهنگ تکون میدادن ... یه جوری که انگار الان رو دماغه تایتانیک ایستادن !!!!!!
Near, Far, Wherever you are
نزدیک ، دور ، هرجا که هستی باش
I believe that the heart does go on
بر این باورم که دل ادامه خواهد داد
Once more you open the door
یه بار دیگه درب رو باز میکنی
And you here in my heart
و تو اینجا در قلب منی
And my heart will go on and on
و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواهد داد
You here , there's nothing I fear
تو تینجا هستی پس چیزی برای اینکه من بترسم نیست
And I know that my heart will go on
و میدونم قلبم ادامه خواهد داد
We'll stay forever this way
و برای همیشه به این شکل خواهیم ماند
You are safe in my heart
در دلم ایمن هستی
And my heart will go on and on
و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواد داد
با این آهنگی که خوند ملت فکر میکردن من چقدر واله و شیدا و عاشق هستم !!!!! اما چه کنیم که واقعا زیبا خوند و منم با دیگران شروع کردم به تشویق ...
مازیار گفت :
─ خانوم ها ، آقایون ... آهنگ درخواستی ؟
رافی گفت :
─ نه خواهش میکنم !!! میخواهم آهنگ مورد علاقه خودم رو بخونم ... اسم آهنگ رو آروم گفت و نوازنده ها شروع کردن
آهنگ از مادرن تاکینگ بود
Love is like the ocean, burning in devotion
عشق مانند اقیانوسیست سوزان از فداکاری
When you go, go, go, oh no
وقتی تو بروی ، بروی ، بروی ، آآآه ... نه
Feel my heart is burning, when the night is turning
وقتی شب فرا میرسد قلبم شعله میکشد
I will go, go, go, oh no
من میروم ... میروم... میروم ... آآه ... نه
Baby I will love you
عزیزم دوستت خواهم داشت
Every night and day
هر شب و هر روز
Baby I will kiss you
عزیزم تو را خواهم بوسید
But I have to say
اما باید بگویم ...



ریتم تند آهنگ همه رو سر شوق آورده بودن ... دست میزدن و حرکات موزون و همخونی میکردن ... رافی هم دچار جوگرفتگی شده بود مثل اینکه داره تو لس آنجلس کنسرت زنده اجرا میکنه !!!!

No face, no name, no number
نه چهره ای ... نه اسمی ... نه شماره ای
Your love is like a thunder
عشق تو شبیه رعد است
I'm dancing on a fire, burning in my heart
در آتش میرقصم و از درون میسوزم
No face, no name, no number
نه چهره ای ... نه اسمی ... نه شماره ای
Oh girl I'm not a hunter
آه عزیزم من شکارچی نیستم
Your love is like desire, burning in my soul
عشق تو شبیه اشتیاقی است که جانم را میسوزاند


آره ارواح عمه ت !!!!! شکارچی نیستی !!!! همینجوری هم محض رضای خدا داری محبت میکنی ؟؟؟؟ چمیدونیم بابا ... شانس ماست !!! روش جدید برای ابراز وجود پیدا کرده ... خوب بیا مثل بچه ی آدم شمارتو بده دیگه !!!!

No face, no name, no number
نه چهره ای ... نه اسمی ... نه شماره ای
Oh love is like a thunder
آه ... عشق شبیه رعد است
Oh love is like the heaven, it's so hard to find
آه .. عشق همچون بهشت است و یافتن آن بسیار دشوار
No face, no name, no number
نه چهره ای ... نه اسمی ... نه شماره ای
Oh girl I'm not a hunter
آه عزیزم من شکارچی نیستم
Your love is like a river, flowing in my mind
عشق تو مانند رودخانه ای است که در ذهنم جاری است
Feel your dreams are flying, dreams are never dying
ببین که رویاهایت پرمیکشند ... رویاها هرگز نمی میرند !!!
I don't go, go, go, oh no
من نمیروم ... نمیروم... نمیروم ... آآه ... نه
You're eyes tells a story, baby oh don't worry
چشمان تو قصه می گویند ... عزیزم نگران نباش
When you go, go, go, oh no
وقتی تو بروی ، بروی ، بروی ، آآآه ... نه


همین لحظه ماندانا رو دیدم که داره به این سمت میاد ... آرامش رو از این فاصله هم میشد تو چشمهاش دید ... احساس موفقیت کردم و لبخند زدم ...

Baby cause I love you
عزیزم چون دوستت دارم
Forever and today
تا ابد و روزی ...
Baby I will kiss you but I have to say
تو را خواهم بوسید اما باید بگویم ...

واییییی خدا کر شدم .... چه جو اینا رو گرفته !!!! به طرف ماندانا رفتم ... چشمهاش یه خورده قرمز بود ... قبل از اینکه حرفی بزنم گفت :
─ نباید عجولانه عمل کنم ... وقت بیشتری نیازه !!!
از لحنش فهمیدم که نمیخواد حرفی بزنه ، اصرار نکردم فقط شماره موبایلمو بهش دادم و تنهاش گذاشتم ...
ساعت 5:20 بود ... هوا کم کم سوز دار میشد ... خدمتکارها داشتن بساط عصرانه رو مهیا میکردن ... صمیمیت جمع با رافی بعد خوندن آهنگ ها بیشتر شده بود ... رفتم سمت ماشین تا بادگیرمو بردارم ... همونجا مشغول دید زدن اطرافم بودم که موبایل رافی زنگ زد ... علنا دیدم که قیافه ش تغییر کرد ... بعد از قطع شدن تماس با عجله از همه خداحافظی کرد و به سمت من اومد شونه مو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد و گیجگاهمو بوسید و به سمت ماشینش حرکت کرد ... مجسمه شده بودم .. نمیتونستم حرکت کنم ... بوسه ش خیلی آشنا بود ... با اون شناختی که از خودم داشتم باید میزدم تو صورتش ولی اصلا حس بدی بهم دست نداد ...
چند قدم که جلو رفت برگشت ... فکر کنم تازه فهمیده بود چیکار کرده !!!! یه لبخند شیطونی زد و با سرعت سوار ماشینش شد ... با یه تیک آف ماشین از جاش کنده شد و در کسری از ثانیه دیگه خبری از رافی نبود ...
همه از رفتن ناگهانیش تعجب کرده بودن ولی با اومدن عصرانه موضوع رو فراموش کردن ... من هم یه یک ربعی ول گشتم ... انگار با رفتن اون دیگه دلیلی برای حضور من هم وجود نداشت ... همون موقع ها بود که مامان زنگ زد و پرسید کی برمیگردم ... منم گفتم الان راه میفتم ... از بچه ها خدا حافظی کردم ... خیلی اصرار کردن که شام بمونم ولی گفتم :
─ مامانم زنگ زده میگه عسل بی تابی میکنه !!!!!!
اونا هم تسلیم شدن !!!! گرچه دروغ گفتم ولی مزیتش این بود که اونا به چشم یه بچه ننه بهم نگاه نمیکردن !!!
چقدر مامان بودن خوب بود !!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group