چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 18
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 18

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2862
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2468
تشکر شده : 2910
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
چشمهام رو باز کردم ... سردم بود ... با آستینم آب بینیم رو پاک کرد و سعی کردم بشینم ....
نگاهی به اطراف انداختم .... همه جا تاریک بود ... پتو رو دور خودم پیچیدم ....
صدایی اومد :
ــ سردته ؟؟؟
آشنا بود .... آروم گفتم :
ــ آره .... خیلی ...
ــ بیا اینجا ... گرم میشی ...
ــ تاریکه .... من چیزی نمی بینم
ــ بیا اینجا مانا .... من اینجام ....
یه بار دیگه به اطراف نگاه کردم .... نوری از گوشه پیدا شد ...
بلند شدم و به اون سمت حرکت کردم
مردی کنار تنور نشسته بود ... همه چیز آشنا بود .... آره ... خودش بود .... خونه مون تو کویر .... من اینجا چیکار میکنم ؟؟؟
ــ الان گرم میشی ...
رفتم کنارش و رو زانو نشستم ...
ــ عمو محسن ؟؟!!!
سرش رو بالا آورد ...... اشکم سرازیر شد :
ــ من خیـــلی ترسیدم ... خواب بد دیدم .... خواب دیدم مُردی !!!
با دست جلوی دهنم رو گرفتم و گفتم :
ــ خیلی بد بود ..... ترسیدم ....
نور آتیش رو صورتش افتاده بود ... سایه روشن زیبایی ایجاد میکرد ...
ــ من مُردم مانا ....
خندیدم .... خندیدم .... خندیدم ......
ــ نه .... تو نمردی ..... تو نباید بمیری .... نباید بمیری
ــ آروم مانا .... این سرنوشته !!!
جیغ زدم .... از ته دل جیغ زدم ....
ــ نــــه ... تو نباید بری .... نباید بمیری .... من بهت گفتم مواظب مارال باشی .... بهت اجازه دادم بری که مارال رو خوشبخت کنی .... که خوشحالش کنی .... اینجوری ؟؟؟ ...... اینجوری خوشبختش کردی ؟؟؟
اینم نقشه است ؟؟؟ اینم فیلمه ؟؟؟ ........ به خدا هر کاری که بگین انجام میدم .... تموم کنید .... تورو خدا تمومش کنید ....
محسن بلند شد
ــ کجا میری ؟؟؟؟
رفت به سمت در و گفت :
ــ وقت رفتنه !!!
بلند شدم و چسبیدم به پیراهنش :
ــ نرو عمو محسن .... من که گفتم خوب میشم .... میشم همونی که شما میخواین .... قول میدم .....
درو باز کرد .... نور عظیمی به اتاق هجوم آورد ....
ترسیدم چشمهام رو ببندم ... ترسیدم بره ....
پیراهنش رو محکم تر گرفتم :
ــ بخاطر مارال نرو ..... بخاطر بچه ت ....
برگشت به سمتم :
ــ این راه برگشت نداره مانا
بغض به گلوم چنگ انداخت :
ــ من میترسم
چند قدم عقب عقب رفت :
ــ نترس .... ما هستیم .....
نگاه کردم ... به خودش .... و مردهایی که کنارش ایستاده بودن ...
خواستم برم پیشش اما نتونستم از در عبور کنم ... هیچی نبود ....... ولی نمی تونستم عبور کنم !!!
ــ مانا ؟؟!!!
نگاه کردم .... به صورت آشنا و آسمانیش ....
ــ نذار خاموش بشه !!!
با ناامیدی به دیوار نامرئی چنگ انداختم .... نالیدم :
ــ نرو عمو .....
گفت :
ــ از آتش محافظت کن


بازنشسته | پایان | 1391/4/15

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
maneli آفلاین



ارسال‌ها : 7
عضویت: 3 /10 /1391
سن: 17


بازنشسته | mirage کاربر انجمن
qashang bud vali bazi jahash mobham mund madaresh ki bud?sarneveshtesh chi mishe?saman chi shod?!

دوشنبه 11 دی 1391 - 12:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
maneli آفلاین



ارسال‌ها : 7
عضویت: 3 /10 /1391
سن: 17


بازنشسته | mirage کاربر انجمن
qashang bud vali bazi jahash mobham mund madaresh ki bud?sarneveshtesh chi mishe?saman chi shod?!

دوشنبه 11 دی 1391 - 12:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
romina آفلاین



ارسال‌ها : 14
عضویت: 2 /1 /1392
تشکرها : 2

بازنشسته | mirage کاربر انجمن
ما که نفهمیدیم چی شد ینی تموم شد؟انگار تیکه ی اخرش رو بریده بودن. اصلا حرفای عموش چه معنی میداد؟ینی چی از اتش محافظت کن؟سرنوشتش چی شد؟اگه کامران پدرش بود پس عشقی که بهش داشت چی میشه؟مامانش کی بود؟خیلی جاهاش مبهم بود مثلا چرا وقتی فهمید کامران باباشه چرا تعجب نکرد ؟بیماریش چی شد؟سامان چی؟اون حسی که به سامان داشت عشق بود؟اخرش چی شد؟ماکه نفهمیدیم !!!دوستان اگه شما فهمیدین لطف کنید برام بنویسیداما از پایانش بگزریمموضوی قشنگی داشتحیف که نویسنده اخرش رو خراب کردبازم مرسی

چهارشنبه 14 فروردین 1392 - 16:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group