چت رومclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن - 17
بازنشسته | mirage کاربر انجمن  - 17

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
نگاهی به سرتاسر خونه ای انداختم که برام زیباترین و امن ترین جای دنیا بود ....
همه چیز سر جا و مرتب و باغچه سرحال و ترتمیز بود .... نشون میداد که تو این مدت کسی بهش رسیدگی کرده ...
شالم رو از سرم کشیدم و خودم رو روی مبل پرت کردم .... با یه نفس عمیــــق بوی آشنا و دوست داشتنی خونه رو داخل ریه ام کشیدم ...
" هیچ جای دنیا مثل خونه خود آدم نمیشه "
تازه چشمهام داشت گرم میشد که با شنیدن صدای تلویزیون کمی هشیار شدم ...
چشم چپم رو به زور دو .. سه میلیمتری باز کردو از گوشه چشم ، سامان رو دیدم که روی جای همیشگی بابا نشسته و بیخیال داره تلویزیون تماشا میکنه ...
ناخودآگاه اخم کردم ... بلند شدم و رفتم نزدیکش ... یه نگاه بهش انداختم .... یه نگاه به تلویزیون !!!
اما نمیدونستم چی بگم !!!!! مثل این دخترهای زر زروو میگفتم که از جای بابای من بلند شو ؟؟؟
حرصم رو با پوفی بیرون دادم و رفتم تو آشپزخونه ... فریزر پر بود اما تو یخچال فقط آب بود و بسته های آبمیوه پلمپ شده ......
بسته آب زرشک رو برداشتم و یک لیوان آبمیوه تگری خودم رو مهمون کردم ...
باید خرید میرفتم .... موقع خارج شدن از آشپزخونه چشمم خورد به آبگرمکن که شمعکش روشن بود ...
درحالیکه دکمه های مانتوم رو باز میکردم ، از پله ها بالا رفتم ... دلم برای پوشیدن لباس های خودم تنگ شده بود !!
با پا در نیمه باز اتاق رو کاملا باز کردم و رفتم سراغ کمدم ...
وسایلم شده بود جگر زلیخاه !!!! هر کردوم یه سمت بود ... حوله استخرم رو برداشتم و رفتم تا تنی به آب بزنم ....
دستم رو دو طرف وان گذاشتم و سرم رو زیر آب بردم ....
تمام وقایع و افراد و صحنه ها به صورت اسلاید از جلوی چشمم عبور میکرد ...
صورتم رو از آب بیرون آوردم ... تماس اب با لاله گوشم باعث قلقلک خفیفی میشد که دوست داشتم ...
به سقف نگاه کردم .... به گذشته ..... به آینده ...
حالا یه تصور جدید تو ذهنم داشتم ... خیالی که میدونستم هیچ وقت واقعیت نداشته اما در ذهن کنجکاو من جای گرفته بود ...
تصویر خیالی سه نفره از کامران ، من و زنی که نمیدونستم چه کسی بود .... یا شاید هست ...
ولی اونقدر مهم بوده که کامران موقع حرف زدن برای کنترل خودش به تی شرتش چنگ میزد !!! درست جای قلبش ...
چرا بود ..... چرا نیست ؟؟!!!
کنجکاو بدوم احساس اون زن رو بدونم ....
زنی که نه اسمش رو میدونم .... و نه نسبتش رو !!!!!
کامران چند باری از خودش به عنوان پدر نام برد ......... اما تو حرفهاش مادر ، فقط سارا بود ........ برای من هم انگار مادر ، فقط سارا بود !!!!!!
کامران بدون اینکه من چیزی بهش بگم قول داده بود که بعدا همه چیز رو کـــامل تعریف کنه .... من هم چیز اضافه ای نپرسیدم ....
میخواستم ولی این کارو نکردم ..... کامران باید آرامش میداشت .... باید خونسرد میبود ......... باید همیشه حواسش جمع میبود ......
نمیخواستم با لحظاتی که آمادگی یادآوریشون رو نداشت ، آرامش روحیش رو از دست بده !!!
تو زندگیم این یک مورد رو خیلی خوب یاد گرفته بودم .......
وقتی مامان در برابر تمام خستگی ها و نبودن های بابا سکوت میکرد ..... و در جواب سوال من تنها گفت " برای مردت صبور باش ... بذار از کنار تو بودن نترسه ... هیچ وقت نذار ترس از بازجویی شدن بینتون فاصله بندازه !!! "
و من همیشه مامان رو اذیت میکردم که کووو شوووهرررر ؟؟؟!!!
ولی مگه تنها مرد زندگی آدم شوهرشه ؟؟؟
...........
نه !!! نیست ......
نیست که من ناخودآگاه سکوت میکنم .... جلوی بابا ...... جلوی کامران .......... و مندا ........
همیشه سکوت کردم .... وقتی مندا رفت بچه بودم ........ دوران نوجوانی و احساس زیاد ..... اشک و آه ........ و بعدش قهر !!!!
حتی قهر کردم ...... ولی فایده نداشت ....
ولی بعدش فقط سکوت بود ........ و ادعای نفهمیدن !!! خودم رو زدم به نفهمیدن ..........
نفهمیدم که فقط وقتی تماس میگیره که من نباشم .........
که از با من بودن طفره میره !!!
من نفهمیدم که چرا هدیه های هرساله جای خودشون رو به یک پاکت پول دادن !!!!
خودم رو شاد نشون دادم ..... به زبون می گفتم هیچی پول نقد نیست ولی در دل آرزوی همون نقاشی های بچگی رو داشتم ....... با دست .... روی دیوار ..... نه پول .... نه چک !!!
تمام مدت تو ذهنم درگیر بودم .... از خودم می پرسیدم چرا ؟؟؟ ....... چیکار کردی مانا ؟؟؟
ولی دریغ از جواب .......
حالا جواب پیدا شده بود .......... من اون رو برادر میدونستم ........ولی مندا میدونست که خواهرش فوت شده ....... میدونست اینی که هست اصلی نیست ......
رفت چون به احساسش مطمئن نبود ..........
گفته بود میترسه که بمونه و من براش خواهر نمونم !!!!!!!!
رفت که خواهر بمونم ............. من نفهمیدم .........
اما من ....... من چیکار کردم ؟؟ .......... میدونستم که کامران برام دایی نیست ......... میدونستم که محرم هست ..... ولی بیشتر بود ......... همیشه میدونستم که بیشتره ..... عذاب وجدان داشتم اما موندم ............
مندا پسر حاج محمده !!! باید مرام حاجی رو داشته باشه !!! ... پسر کو ندارد نشان از پدر ....
رفت ........ و موقع رفتنش همه چیز رو گذاشت ........
آی منداااا .... پسره ی دیوونه .... کجا رفتی ؟؟
کامران تمام مدت میگفت که مندا دیوونه ست ... احمقه .... زده به سرش !!! باز هم راست میگفت و باز هم من نفهمیدم !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
قبل از رفتن به کویر و تجربه حمام کردن به اون طرز فجیـــع ، فکر میکردم حمام اتاقم قدیمی شده و لازمه که یک تجدید نظر کلی روش انجام بدم .... یک تعمیرات اساسی و تعویض کل حمام !!! اما بعد کویر اینجا بهشت بود انگار ....
بعد حدود سه ساعت علیرغم میل باطنیم از حمام دل کندم !!
تمام پوستم بخاطر ماندن زیاد در آب چروک شده بود !! انگشت چروک شده ام رو به گونه ام کشیدم و گفتم :
ــ تمیزی به این میگن ...
تو آینه حمام موهام رو وارسی کردم ... دنبال کوچکترین نشانه ای از کثیفی میگشتم تا با کمال میل ، دوباره برگردم و آب بازی رو از سر بگیرم !!
کمی تو آینه حمام قربون صدقه خودم رفتم و به خاطر حجم ناملایمات چند وقت گذشته با خودم همدردی کردم و به عنوان حسن ختام با فرستادن یک بوسه برای خودم ، حوله رو برداشتم و درحالیکه دور خودم می پیچیدم از اتاق خارج شدم اما بلافاصله در جا میخکوب شدم !!!
ــ تــ ... تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟
با نیم تنه برهنه و درحالیکه فقط یه شلوار ورزشی به تن داشت روی تختم دراز کشیده بود !!! از سر و وضعش مشخص بود که دوش گرفته ...
باشنیدن صدام فقط ساعدش رو از روی چشمهاش برداشت و به ساعتش نگاه کرد و گفت :
ــ دو ساعت و سی و هفت دقیقه تاخیر داشتی !
دهنم باز مونده بود از پررویی این بشر !! انتظار داشت اینجا هم یک ربعه کارم رو تمام کنم !!!
همه اینها به کنار ... دیدن اینکه لخت و با بدن خیس روی تخت من خوابیده منو دیوونه کرد !!!
همینجوری بدم میومد یک شخص دیگه بخواد وارد تختم بشه ... چه برسه با بدن خیــــس ...اَیـــییییی ...
با عصبانیت رفتم جلو و ساعدش رو گرفتم و کشیدم :
ــ بلند شو ببینم !!...... کی به تو اجازه داد اینجا بخوابی ؟؟
تمام زورم رو بکار بردم اما دریغ از یک میلیمتر جابجایی !!
خیلی خونسرد و با طمانینه نیم خیز شد و سرجاش نشست ...
دستهام رو به کمر زدم و گفتم :
ــ جنابعالی چیزی از حریم شخصی سرتون میشه احیانا ؟؟؟
دست هاشو برد پشت کمرش و ستون بدنش کرد ... سرش رو کمی بالا اورد .... تنها عکس العملش دوبار پلک زدن بود !!!
با صدای بلندتری ادامه دادم :
ــ مگه اینجا طویله ست همینجوری اومدی اُتراق کردی ؟؟
خیلی خونسرد نگاهم کرد و درحالیکه آدامس فرضی رو تو دهانش میچرخوند ، گفت :
ــ قرمز بهت میاد !!
دیگه داشت میرفت رو اعصاب !! داد زدم :
ــ الان این خیلی ربط داشت ؟؟؟ من دارم میگم تو ایجا چه غلطــ ...
یه دفعه ای زبونم خاموش و مغزم روشن شد !!!!!!!!!
این الان چی گفت ؟؟؟
قرمز ؟؟؟
چــــی میگه ؟؟!!!!
دست راستم رو از کمرم برداشتم و گذاشتم روی شونه م ...
لختی پوست شونه ام نشونه ی ..... نشونه ی ....
دستم رو آروم از سر شونه کشیدم پایین و روی سینه متوقف شدم !!!
خدایاااا ..... یعنی من الان با یه لباس شبه دکلته بیحیایی ، جلوی این بشر ایستادم ؟؟؟

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با یه جیـــــغ ادامه دار به سرعت از اتاق خودم خارج شدم و خودم رو داخل اولین اتاق انداختم و درو قفل کردم ....
صداش از پشت در میومد که میگفت :
ــ بدو کوچولو تا گرگه پخ پخت نکرده !!!
و بعد قهقه اش فضارو پرکرد !!! اصلا فکر نکنم از تختم جابجا شده باشه !!! خداااااااا
دستم رو توی موهام فرو بردم و با حرص کشیدم !! به در تکیه دادم و سر خوردم پایین ....
از لای دندون های قفل شده ام جیغ جیغی گفتم :
خدایا کارم به کجا رسیده که این بچه پرروی عوضی دستم میندازه !!!!
خودم به خودم توپیدم :
نه اینکه تا حالا تورو ندیده بود !!! آخه دختره احمق در رفتنت دیگه چی بود ؟؟
دوباره به نگاه به خودم انداختم .... من همیشه با این حوله یه وجبی مشکل داشتم ...
کوتاه بود .... اما به خاطر رنگ خوشگلش و کیفیت جمع کردن آب ، ازش نمی گذشتم !!!
حالا خوب شد موقع دوئیدن گره اش باز نشد !!!
با تصور اون لحظه مو به تنم راست شد و لرز کردم !!!
اولش چار دست و پا ولی بعدش با کمک دیوار بلند شدم و رفتم به طرف کمد لباس های مندا ...
الکی الکی چونه ام لرزش گرفته بود ...
لباس زیرو بیخیال شدم .... سریع یه پلیور و شلوار از لابلای لباس هاش کشیدم بیرون و پوشیدم .... پاچه شلوار رو تا زانوهاش تا زدم .... یه کمی اندازه شد .... گرچه هی شل میشد و میفتاد پایین ....
پلیور هم که پلیور نبود !!! مانتو حاملگی بود واسه خودش ...
خوب رسما این لباسها از مالکیت مندا دراومد !!!
حوله قرمزم رو با غیظ پرت کردم رو تخت و از تو کشوی لباسش حوله اش رو برداشتم و سعی کردم موهام رو کمی خشک کنم ....
این مندا حوله اش در سایز لحاف کرسی های خانجون بود !!! عظیم الجثه و سنگین !!! از کجا پیدا میکرد اینهارو ؟؟!!!
ولی خوبیش این بود که خیلی آسون موهای بلندم رو پوشش میداد ... و علاوه بر اون ، یه بوی خوب تمیزی میداد ...
تمام کمد رو دنبال سشوآر گشتم اما پیداش نکردم .... مندا همیشه شلخته بود .... همیشه !! بنابراین باید احتمال میدادم سشوآرش رو هرجایی گذاشته باشه ...
زیرتخت هم نبود ....... همینطور توی کتابخونه و پاتختی .... نگاهی به سراسر اتاق انداختم ... فقط مونده بود میز تحریرش ...
تو کشوها فقط یه مشت خرت و پرت بود به علاوه دو تا جوراب لنگه به لنگه !!
جورابها رو با نوک ناخن بلند کردو جلوی خودم نگه داشتم و با نیش باز گفتم :
پسره کثثثافت !!!
همیشه وسایلش رو کُپه میکرد جاهایی که تو دید نبودن !! زیر تخت ... تو کمد .... زیر میز ..... و عجیب تر از همه حافظه بی نقصش بود که همه چیز رو مو به مو بخاطر می سپرد !!!
فقط مونده بود کمد میز تحریر ... همینکه درش رو باز کردم یه سری کتاب و کاغذ و چندتا خودکار سرازیر شدن پایین !!!
همینجور که زیر لب غرغر میکردم ، زانو زدم تا خرابکاری رو جمع کنم :
اَیییی مندا ....... مندا .......... پسره شلخته سه حرفی !!! زنت چــــــی بکشه از دست تو !!
کتابها و کاغذ هارو دسته کردم و گذاشتم تو کمد ... رفتم زیر میز که خودکارهارو جمع کنم ، ناگهان چشمم خورد به سشوآر که سر چندتا کتاب گذاشته شده بود ....
با خوشحالی برداشتمش و با خودم گفتم :
دِ آخر پسره ی عـــــــاقل !!! اینجا هم جای سشوآره ؟؟؟
چاردست و پا عقبکی رفتم و خواستم بلند بشم که محاسباتم اشتباه از آب در اومد و پشت سرم خورد به میز و آآخم بلند شد ...
دست چپم رو پشت سرم نگه داشتم و با دست راستم لبه میز رو گرفتم ....
آی ننه ...... جوون مرگ شدم رفت !!!
سرم گیج میرفت ... انگار شدت ضربه خیلی زیاد بود
صدای در زدن اومد و متعاقب اون سامان بود که پشت هم می پرسید :
ــ مانا ..... اونجایی ؟؟؟ حالت خوبه ؟؟؟
عجب گوشی داشت !! به خفاش باید درس میداد !!! گیج و ملنگ گفتم :
ــ آرره ..... آرهه ... من خوبم ..... ........... خوبم ...
دستهام رو روی میز ستون کردم و چند بار پلک زدم تا از دوبینیم کم بشه ...
ــ خوبی ؟؟
با هیـــــن کشیده ای که ناشی از ترسم بود برگشتم و دستم رو گذاشتم روی قلبم :
ــ تو چجوری اومدی داخل ؟؟
بی توجه به سوالم پوزخندی زد و پرسید :
ــ سرت چی شده ؟؟
چپ چپ نگاش کردم و زیر لب گفتم :
ــ هیچی !! برو بیرون ...
ــ بخاطر هیچی فین فین میکنی ؟؟
اومد جلو و سرم رو گرفت و بررسیش کرد ... چشمهام روبروی سینه اش بود ... به تی شرتش خیره شدم ... تنگ و چسبان نبود اما عضلات رو کاملا نشون میداد ...
احساس کردم در اعماق قلبم یه چیزی قیلی ویلی میره ...
کمی ازم فاصله گرفت و با دستهاش صورتم رو قاب کرد ... شستش رو زیر چشمهام کشید و گفت :
ــ زیاد مهم نیست ... یه ورم مختصر کرده ... زود خوب میشه ... به کجا زدی سرتو ؟؟
کمی عقب رفتم .... آروم گفتم :
ــ زیر میز
لبخند کمرنگی مهمون صورتش شد ... میخواستم سشوآر رو بردارم که دوباره سرم گیج رفت و برای حفظ تعادل لبه میز رو گرفتم ... سریع بازوم رو گرفت و نشوندم رو صندلی ...
ــ چی شد ؟؟؟ سرگیجه ؟؟؟
ــ اوهوم ...
ــ حالت تهوع هم داری ؟؟
ــ نه .... خوبم ...
ــ همینجا بشین ، زود میام ...
کم کم داشتم به حالت عادی برمی گشتم که چشمم خورد به مجسمه سرامیکی روی میز .....
فکر کردم اشتباه میبینم ...
دوباره پلک زدم ...
ولی انگار درست بود !!!
مجسمه سرامیکی ژاپنی که کامران برای هردومون سوغات آورده بود .... یه دختر و پسر که داشتن همدیگه رو میبوسیدن ...
و اگه اونهارو از هم جدا میکردی و پشت به پشت میذاشتی ، انگار که با هم قهر کرده بودن و سر هرکدوم به یک طرف بود ....
مندا همیشه عروسک هارو جدا میکرد و پشت به پشت میذاشت و به شوخی میگفت " اتاق من جای این قرتی بازی ها نیست !! "
آخرین بار ، وقتی با مامان اتاقش رو تمیز میکردیم ، مجسمه هارو روبرو گذاشته بودم .... حالا اونها پشت به پشت بودن !!!
آره ..... ما اتاقش رو تا یه حدودی تمیز کرده بودیم ..... تا حدی که وقتی اومد عصبانی نشه .... حالا تمام اتاقش درهم بود !!!
مندا اینجا بوده !!! .... همینجا ....
این پا و اون پا کردم ... نمیدونستم باید چیکار کنم !! دور خودم میچرخیدم .... یعنی مندا اینجا بوده ؟؟
رفتم و روتختی رو کنار زدم .... تمام ملحفه هارو شسته بودیم .... اگه اینجا بوده باشه حتما نشونه ای جا گذاشته ....
با دقت خیره شدم به تخت .... بالش هارو یکی یکی بلند کردم ....
آره .... موهاش اینجاست ... سه چهارتا تار موی مشکی .... حتما مال منداست ....
بغض گلوم رو گرفت ....
باز هم وقتی اومدی که من نباشم ؟؟؟
چرا ؟؟؟ چرا مندا ؟؟؟ ........ اینقدر غیر قابل تحملم ؟؟؟
گریه م گرفت ... اشک ها دونه دونه روی گونه ام سرازیر شدن !!!
ناخودآگاه دستم رفت سمت تلفن و شماره اش رو گرفتم ....
از خودم می پرسیدم " فکر میکنی این بار جوابت رو میده ؟؟ "
ارتباط وصل شد ....
یه بوق ...
دو بوق ...
...
بردار مندا ...
...
بردار داداشی ...
پنج بوق ...
صدای گریه ام بلند شد ...
...
شش بوق
...
صدایی توی گوشی پیچید :
ــ الو ؟؟

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
بالاخره اومد. صدای بسته شدن در و گام های تندشو شنیدم.
دویدم به سمت راه پله . صدای عصبی و نگران مندا توی سالن پیچید:
- مانا..کجایی؟
تقریبا خودم و از پله پرت کردم پائین سامان هم داشت با عجله پشت سرم می اومد . روی آخرین پله ایستادم ...
باورم نمی شد این اشک ها مال خودم باشه. ولی انگار چشمهام نافرمانی می کردن ... مندا بود ....... خود نامردش ....... بعد از چقدر؟ ... شیش ماه ؟؟ ......... خود بی معرفتش بود!!
با دیدن من یه لحظه خشکش زد ...... ... نگاهش گیج و نگران بود .......... اخم کرده بود ............. و چقدر با این اخم شبیه بابا شده بود !!!
تو دلم قربون صدقه اش رفتم ........ قربون اون قد و قامت و صورت خسته اش ........ و اون چشمهایی که زیرش گود افتاده بود ....
- مانا حالت خوبه؟
با صدای مندا به خودم اومدم .......... لال شده بودم !!! نتونستم یک کلمه هم جوابشو بدم !!!
نگاه اخم آلودشو از من رد کرد و با بدبینی به سامان خیره شد ..... سامان دست به سینه ایستاد .... به مندا زل زد و گفت:
ــ احیانا فکر نمی کنی که دلیل این اشک ها ؛ من باشم؟
مندا چند لحظه با اخم و همون جدیت به سامان خیره شد ..... سامان هم بدون کم آرودن به او زل زده بود .....
کم کم داشتم از کاری که ناخواسته انجام داده بودم ، پشیمون میشدم .... با خباثت تماااام اجازه داده بودم یه سوء تفاهم شکل بگیره !!!
وقتی مندا تلفن رو جواب داد ، بی دلیل شروع کردم به زار زدن و گوله گوله اشک ریختن ...
زمانی که سامان با یک لیوان آب قند برگشت ، متوجه تلفن که زیر موهای من بود نشد و از وضعیتم هول کرد ....
من هم به طور غیر ارادی در برابرش مقاومت میکردم !!!
نمیدونم مندا چه برداشتی کرد اما فقط شنیدم که میگفت " من خیلی زود میام خونه "
حالا خونه بود !!!!
چشم در چشم هم بودند ......... مثل دو شیر آماده حمله !!!!
به طرز فجیعی دچار استرس شده بودم !!
مندا نگاهش رو از سامان گرفت و به من دوخت ...... سامان هم با همون آرامش اعصاب خرد کن همیشگیش ، دستهاش رو تو جیب شلوارش فرو برد و با پوزخندی که به زبان بی زبانی میگفت " بیا .... این هم همون چیزی که میخواستی !!! " از بغلم عبور کرد .... درحالیکه داشت از پله بالا می رفت ، گفت:
- تنهاتون می ذارم.
مندا به سامان توجهی نکرد در عوض چند لحظه منو نگاه کرد و بعد انگار که خیالش راحت شد یه نفس عمیق کشید و گفت:
ــ پس حالت خوبه ؟؟؟
حرفی نزدم !! ....... در واقع چیزی نداشتم که بگم ...... پوفی کشید و کلافه گفت :
- توی قبض روح کردن استادی مانا ........ می دونی که چه فکرایی درباره تون نکردم !!!
لب پایینم رو به دندون گرفتم .... کم کم داشتم خجالت میکشیدم انگار !!! ....
مندا نگاهشو توی خونه چرخوند و گفت:
- از روی پله هواپیما برم گردوندی ...... پس فردا رزمایش هوایی ارتشه !!!
با دلخوری ظاهری ادامه داد :
ــ زدی کاسه کوزه مارو بهم ریختی !!!
طوری رفتار می کرد ، انگارا می خواست بگه هیچ اتفاقی نیافتاده می خواست بگه همه چی عادیه .... اصلا چیزی عوض نشده !!!
لب هام رو جمع کردم و گفتم :
ــ خوب کردم !!
ابروهاش رفت بالا :
ــ مانا من داشتم سکته میکردم !!!
با پررویی تمام گفتم :
ــ حــقّـــته !!!
پسره پررو ..... انگار نه انگار کلا ناپدید شده !!!
مندا بدون نگاه کردن بهم ادامه داد:
- باید می فهمیدم باز می خوای خودتو لوس کنی !! ........ هنوز قلبم داره تند تند می زنه !!..... تا اینجا هزار بار مردم و زنده شدم .......
تو دلم گفتم خیلی رو داری مندا ...... احساس کردم آخرین توانم برای خونسرد موندن داره از دست میره ..... شمارش معکوس شروع شده بود .... عصبانی و درحالیکه لرزشی سرتاسر بدنم رو فرا گرفته بود ، غریدم :
ــ آآررره .... تو راست میگی .... خودمو لوس کردم ..... خیلی هم لوس کردم ...... وقتی متوجه شدم باز هم وقتی من هستم ، تو نیستی !!!!!!!
آررره ..... من میخواستم حرص بخوری ....... میخواستم قلبت بریزه پایین ......... میخواستم سکته کنی !!!!!!!! میخواستم از این جلد تهوع آورت خارج بشی !!!!! از این نقش برادر اوپن مایند با تفکر اروپایی ......
یعنی برات اینقدر ارزش نداشتم یه زنگ بهم بزنی نامررررد ؟؟؟؟ من خواهرت نبودم ؟؟ خواهرت نیستم ؟؟؟ برات اینقدر بی اهمیته که من کجام ؟؟ چیکار میکنم ؟؟؟ اصلا این مدت با کـــی بودم ؟؟
چرا نپرسیدی این مردی که با منه کیه ؟؟؟ چرا اصلا بهم گیر ندادی ؟؟؟ ..... چرا بازخواستم نکردی ؟؟ ........ چرا نگفتی اون پایان نامه رو بذار بره به جهنــّـم ؟؟؟ چطور تونستی اینقدر راحت منو بذاری و بری ؟؟؟ منو بسپری دست یه .... یــه غریـــبـــه !!!؟؟؟
شکسته بودم ... بغض این چند سال بیدار شده بود و تو اون لحظات اشک ریختن از نفس کشیدن آسونتر شده بود ... میدونستم که حرف هام منطقی نیست ... میدونستم که مندا هم یه جورایی مثل من یه مهره است .... ولی ازش دلگیر بودم ..... من میدونستم که مندا میدونه .... ولی اون نمیدونست که من میدونم !!!!! بدون اینکه نگاهم رو بردارم با پشت دست اشک های سرکشم رو پاک کردم. مندا بالاخره دست از طفره رفتن برداشت و نگاهم کرد ...... با نگاه گریونم انگار بی قرار شد ...... این پا و اون پا کرد ...... موهاشو چنگ زد و بالاخره به خودش یه تکون داد و با چند قدم بلند اومد طرفم ..... با هر قدمش انگار قلبم رو با خودش می کشید ....... توی اون لباس ارتشی... با اون نگاه خسته غم دار .......
نــــه !!! حق نداشت ..... مندا حق نداشت منو ول کنه .... رسید جلوم و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم ، منو گرفت تو بغلش ...... بدون هیچ حرفی منو محکم به خودش فشرد ..... گریه ام حالا به یه هق هق تبدیل شده بود .......
لباس سبز مهندسی پروازش تو مشتم اسیر شد ...... چند بار زیر لب گفتم :
- عوضیِ نامرد .....
حالمو می فهمید ....... می دونست خرابم ....... می دونست ازش شاکی ام .....
صدای خش دار و آرومش رو کنار گوشم شنیدم :
ــ آروم مانایی .... آروم باش خواهری ....
سرم رو بیشتر تو سینه اش فرو کردم

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
لیوان چای رو تو دست یخ زده ام گذاشت و انگشت هام رو چسبوند به دیواره لیوان ....
روبروم نشست و آرنج هاشو گذاشت رو زانو ...
سری تکون داد و گفت :
ــ مُردم تا اینجا دختر !!! ......... تو عمرم اینجوری به تلاطم نیفتاده بودم !!!
گرمی این حرفش بیشتر از حرارت لیوان قلبم رو گرم کرد .... پرسید :
ــ تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ ........ مگه نباید الان سر پروژه کویرت باشی ؟؟
لیوان رو به لب بردم و کمی از چای رو مز مزه کردم .... نگاهم رو از بخار چای به چشمان سرخش بردم ..... معلوم بود که هیچی نمیدونه .... گفتم :
ــ حالم بد شد !! منتقل شدم به بیمارستان و بعدش اومدیم تهران ....
با نگرانی سرتا پام رو وارسی کرد و پرسید :
ــ چرا حالت بد شده بود ؟؟؟ الان خوبی ؟
از خودم پرسیدم چقدر از ماجرا رو بهش بگم ؟؟!!! .........
چشمهای نگرانش نگذاشت حقیقت رو بگم ....
ــ حالم بد شد چون ترسیدم ...
ــ ترسیدی ؟؟؟؟ بابت چی ؟؟؟ پس اون محافظت چیکار میکرد ؟؟؟
لبم به لبخندی باز شد ..... اون اخم پیشونیش رو دوست داشتم ...... بالاخره داشت خودش میشد !!! با همون لحن نیمه عصبانیش تو ذهنم حرفش رو تکرار کردم " پس اون محافظت چیکار میکرد ؟؟؟ "
آره ... عصبانی باش مندا ...... بذار باور کنم که برات مهمم ........
ــ چرا میخندی ؟؟!!!
همچنان اخم آلود بهم خیره بود ..... خوشحال بودم .... داشت سوال جواب میکرد ...... بازخواست میکرد ........ داشت احساس خطر میکرد ............ ومن ........
من احساس خوب خواهر بودن داشتم !!
ــ نشنیدی چی ازت پرسیدم ؟؟ چه اتفاقی برات افتاده بود ؟؟؟ از چی ترسیدی که کارت به بیمارستان کشید ؟؟
هوارو با ولع به ریه ام کشیدم و با لبخند بیرون دادم :
ــ ترسیدم چون ........... چون فکر کردم که روح دیدم !!!
خوب از صورتش میخوندم که مبهوت شده !!! نمیدونست بخنده یا نه !!!! با تردید پرسید :
ــ گفتی روحححح ؟؟؟؟
چندبار سرم رو به علامت مثبت تکون دادم ............. با ناباوری گفت :
ــ مانا تو که اینجوری نبودی !!! ........... پر دل و جیگر بودی !!!
لبخندم رو پررنگ ترکردم و گفتم :
ــ حالا گاهی پیــــــش میاد دیگه !!!
زیر لب تکرار کرد :
ــ پیش میاد .... پیش میاد !!!!!
از جام بلند شدم و زدم به شونه اش :
ــ حالا نمی خواد خودتو درگیر کنی !! تموم شد و رفت
داشتم از کنارش میگذشتم که دستم رو گرفت و پرسید :
ــ خیلی اذیت شدی ؟؟
فکرم رفت پیش اون تیکه روزنامه و بیمارستان و فلج و .......
بدترین خبر عمرم رو شنیده بودم و دستم به جایی بند نبود !!! .......... اذیت شده بودم .... گفتم :
ــ محیط بیمارستان همیشه برام آزاردهنده بوده ....... کی از دارو و آمپول خوشش میاد ؟؟؟
لیوان هارو برداشت و بلند شد که بشوره ..... سریع از دستش گرفتم و گفتم :
ــ بده به من ....... خودم انجام میدم ....... راستی .... شام چی دوست داری ؟؟؟ میخوام ناپرهیزی کنم و دست به قابلمه بشم !!!
پشت به من به میز تکیه داد و گفت :
ــ مامان در این مورد چیزی بهم نگفت .......... من نمیدونستم و گرنه ...
نذاشتم حرفش تموم بشه ... سریع پرسیدم :
ــ وگرنه میومدی دنبالم ؟؟؟ ازم مراقبت میکردی ؟؟؟ مرخصی میگرفتی که بیای پیش من ؟؟؟ ......... چیکااار میکردی مندا ؟؟؟
کلافه دستی به سرش کشید و گفت :
ــ حق داری ........... حق داری ازم ناراحت باشی ..... ولی بدون مانا ......... همیشه ، همه ، همه چیز رو نمی دونن !!!! انتظار زیادیه که بخوام شرایط منو درک کنی و ببخشیم ........ اما ....
حرف زدن براش سخت شده بود ...... باز هم کنترلم رو از دست داده بودم ...... باز هم ازش انتظار بیش از حد داشتم ....... سریع برگشتم و گفتم :
ــ مامان نمیدونه !!!
یه لحظه از این تغییر بحث جا خورد ... ادامه دادم :
ــ مامان چیزی از بستری شدن من نمیدونه !! ........ یعنی کامران گفت که نگیم ..... گفت اگه بابا بفهمه همه چیو ول میکنه و برمیگرده !!!
سری تکون داد و گفت :
ــ آره .... اینجوری بهتره ....
ــ حالا حالشون چطوره ؟؟؟ به من اجازه ندادن تماس بگیرم .... هنوز فکر میکنن من تو کویرم
در حالیکه داشت با انگشت خطوط نامعلومی روی میز میکشید ، گفت :
ــ حالشون خوبه ..... خدا رو شکر شیمی درمانی جواب داده ..... دکترها که راضی بودن !!!
مندا نفهمید که با اون دو جمله چه به روز من آورد ...... اما من فهمیدم که هنوز مونده تا همه چیز رو بفهمم !!!!! ....... و خدارو شکر کردم که قبلش اینقدر اشک ریخته بودم که قطرات بعدی خودشون رو خیلی نشون ندن !!!
بابا تو بیمارستان بود ........ تحت شیمی درمانی ....... و کامران نمی خواست اخلالی تو روند درمان ایجاد بشه !!!
من هم نمی خواستم .........
چاره سکوت بود ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
تا حالا دقت نکرده بودم اینجا نوزده تا پله داره ...... ولی این چند روز ایـــــنقدر بی کار بودم که هی از پله بالا و پائین می رفتم و اونها رو می شمردم .......
نمی دونم انگار احساس می کردم دور بعد که بشمردم یکی کم و زیاد شده و یه ماجرای هیجان انگیز ایجاد میشه !!!!
تمام زندگیم تو کویر جا مونده بود ...... فقط عین روح سرگردان می تونستم توی اتاقها بچرخم ....... تمام سوارخ سنبه های خونه رو ریختم بهم ..... ولی موضوع هیجان انگیزی پیدا نکردم .....
این سامان هم - الحمدلله رب العالمین - محل سگ بهم نمی داد !!!! کلا به تنهایی زد تمام فرضیات دختر تنها و محافظ خوشتیپ رو نابود کرد !!! اصلا نمی دونم این بشر حوصله اش سر می رفت یا نه ؟؟!! زندگیش خلاصه شده در ورزش ، کتاب ، خوراک سالم و ضدحال زدن به من ........
ورجه وورجه کنان از پله ها اومدم پایین:
ــ نــه !!! بازم مثل اینکه نوزده تاست !!!!
برگشتم و نگاهی به پله انداختم .... با حماقت تمام از خودم پرسیدم :
ــ برگردم دوباره بشمرم؟
صدای متعجب سامان رو شنیدم:
- چیو بشماری؟
به طرفش برگشتم و به پله اشاره کردم ..... دهنم رو باز کردم که بگم پله ها رو ..... اما در آخرین لحظه به جاش گفتم:
ــ ئــــــه ... هیچی !!!
بعد هم چرخیدم سمت آشپزخونه .....سرم رو کردم تو یخچال و گفتم:
ــ بدبختی داریمااااا ..... خدایا چقدر با یخچال و پله حرف بزنم ؟؟؟
در یخچال رو با حرص بستم که دیدم سامان دقیقا پشت در ، دست به سینه ایستاده .......
ــ حالت خوبه مانا؟
دست به کمر جلوش واستادم ...... چند لحظه زل زدم بهش و گفتم:
ــ به نظرت خودت چی ........ خوبم؟
سامان با ابروهای بالا رفته گفت:
ــ نه کاملا معلومه حالت خرابه !! .......
داد زدم :
ــ معلومه که خرابه .... ببین رسما دیووونه شدم !!! یا دارم پله ها رو می شمرم یا دارم با یخچال درد دل می کنم.
با تفریح بهم خیره شد ....... به خودم اشاره کردم و گفتم :
ــ ده کیلو اضافه وزن پیدا کردم تو همین چند روز !!!!
سامان با دقت منو براندازد کرد ....... انگار که واقعا می خواست وزنم رو تخمین بزنه
با حرص کنارش زدم و رفتم سمت پله ..... سامان با صدای پر از تمسخر پرسید :
ــ الان داری می ری پله ها رو بشماری؟
عصبی برگشتم و داد زدم :
ــ نخیـــــر ...... دارم می رم لباس بپوشم برم بیرون .....
ــ با کی؟
ــ با خودم.
وتند از پله بالا رفتم ......... عین خُلا داشتم دوباره پله ها رو می شمردم !!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
همیشه تو زندگی یه مواردی پیش میاد که ظاهرشون زمین تا آسمون با باطن فرق میکنه .....
به ظاهر معمولی میان .... مثل هزاران باری که برات اتفاق افتاده .... اما تو اعماق قلبت تفاوت رو احساس میکنی ....
از طعم یک آبنبات ساده بگیر تا اشک ها و لبخند ها ..... بودن ها و نبودن ها ..... گفته ها و نا گفته ها ....
امروز هم از اون روز هاست ...
حس می کردم گرمای این دست ها ،با گرمای همیشگی فرق داره !!! ...... چرا فکر می کردم اینی که داره بغلم راه میاد ، اینی که پزشک من بوده ، اینی که محافظ من بوده ، مسئول سلامتی من بوده و بس!!، چرا امروز فقط پزشکم نیست ...؟! چرا امروز یه جور دیگه محافظه ؟؟ چرا امروز محافظ بودن و پزشک بودن و هرچیز دیگه ش ، فرق می کنه؟؟؟
این انرژی فوق العاده چیه که توی قلبم حس می کنم؟؟
به دستش نگاه کردم... به قلاب دستامون که من با سرخوشی و این حس ناشناخته، مثل بچه ها تو هوا تکونش می دادم....
وقتی رفته بودم سراغش و گفته بودم باهام بیاد بیرون .... همون جوری از پشت مجله ی توی دستش ، با همون خشکی و لحن مزخرف همیشگی گفته بود:
ــ من جایی نمیام !! توام نمیری !!
پام رو کوبیدم زمین :
ــ من مییییییخوام!!! می دونی چند وقته عین ادم بیرون نرفته م؟؟ خیابونارو ندیدم؟؟ از شهروند بودن به دور افتادم!؟؟؟
پوزخندی زد .. شونه انداخت بالا و باز با همون صدای خشکش گفت:
ــ همونی که گفتم!!
لگد محکمی نثار مبل کنار دستم کردم و دویدم بالا ...!!!
مردک بووووووق !!!
شصت پامو گرفتم تو دستم ..... اوخخخخخ !!! این چرا بی اجازه پریده بود !!؟؟؟؟
رفتم سراغ ساکش .... زیر و روش کردم ... چقدرم که همه چیزو مرتب و تا شده چیده بود... اوففف!!! یکی از پلیورای نازک طوسیشو جدا کردم ... فکر کنم شلوارش مشکی یا توی همین مایه ها بود ... پلیورو کشیدم بیرون و با لبخند بهش نگاه کردم ..
عین خلا!!! مانای دیوونه!! همین الان داشتی فحشش می دادی!!!
لبخندم عمیق تر شد و راه افتادم سمتش .. سرمو انداختم پایین و گفتم :
ــ اینو بپوش !! اینو دوست دارم !!!
ابروهاش دقیقا یک متر از چشماش فاصله گرفت ... نگاش از پلیور توی دستم رفت به صورتم و بر عکس ..!!!
ــ این چیه؟؟
به پهنای صورت نیشخند زدم:
ــ پلیور!! اینو بپوش می خوایم بریم!!
مجله رو کناری گذاشت و از جاش بلند شد:
ــ کی به تو اجازه داد دست به ساک من بزنی؟؟
نمی دونم چرا نتونستم اخمامو بکشم تو هم!!! به جاش یه لبخند ناخوانده مهمون لب هام شد:
ــ می پوشیش...؟!
با بی میلی پلیور نازکو از دستم گرفت و بعد از گفتنِ "این چیه آخه!!،" به در اشاره کرد و ابروهاشو کشید اونوری: بیرون!!
واااا؟؟؟؟؟ تا همین دیروز حیا سرش نمی شدااا!!! حالا به من میگه بیرون !!! ایشی گفتم و رفتم بیرون....
جلوی در منتظرش ایستاده بودم... سرم پایین بود با نوک کفشم روی پارکت بازی و غرغر می کردم که صداش اومد:
ــ تو دیوونه نشدی اینقدربا خودت حرف زدی ؟؟
سرمو بلند کرده بودم... داشت از پله ها می اومد پایین... غرغرام یادم رفت!!! محو پلیور طوسی تنش شدم.... فکر نمی کردم بپوشدش... فکر نمی کردم نظرم براش مهم باشه ... اصلا فکر نمی کردم انقده بهش بیاد !!!! یکی از توی دلم، زد تو سرم: خاک بر سر هیزت!!! قربون قد و بالاشم برو یه دفعه!!!
حالا تقریبا درو باز کرده بود و سوز زمستونی بیرون ، صورتمو نشونه گرفته بود:
ــ می خوای تا صبح همین جا بایستی و منو دید بزنی ؟؟؟
همچین صورتم داغ شد که دلم می خواست کله مو بکنم تو برف ها !!!! دست هام رو مشت کردم و زدم بیرون!!!
بمیری مانا!! اه!!!
...........
باز به قلاب دست هامون نگاه کردم.... به مچ کشبافت پلیورش .... و سعی کردم با خودم روراست باشم که این آدمو، به کدوم چشم میبینم؟؟ پزشک...؟ محافظ؟؟ یا..... یا.... یا...؟؟؟؟؟
بوی ذرت مکزیکی دماغمو نوازش داشت... چشم گردوندم... جوووونم!!!!! دست سامانو کشیدم:
ــ من از اونا می خوام!!!
رد انگشتمو گرفت و گفت :
ــ تو الان یه بسته چیپس و ماست خوردی !!!
در حالیکه زبونم رو به لبم میکشیدم گفتم :
ــ از ذرت مکزیکی نمیشه گذشت !!!
خندید و گفت :
ــ بالاخره باید یه جوری اضافه وزن پیدا کنی دیگه !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
هنوز ماشین رو به طور کامل متوقف نکرده بود که با دیدن مارال توی پالتوی عروسکی شیری رنگش دلم براش غش رفت و کمربندم رو باز کردم ... به محض ترمز کردن از ماشین پریدم بیرون و با یک جهش از روی کانال آب رد شدم و خودمو رسوندم بهش و با صدای جیغ جیغی و هیجانی داد زدم :
ــ مارال خوشگلیییییییی ....
دوباره یکی از اون لبخندهای آرامش بخشش رو زد و دستهاش رو برای بغل کردنم باز کرد .... ایـــنقدر دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت ... با آخرین قدرتم پریدم تو بغلش و سفـــت فشارش دادم ...
ریز ریز خندید و با ملایمت منو از خودش جدا کرد :
ــ چه خبره مانا ؟؟ بذار بچه م به دنیا بیاد بعدا بزنید تو سرو کله همدیگه !!!
با این حرفش کمی ترسیدم و ازش فاصله گرفتم ... نگاهی به تیپش انداختم ... فقط یکی دو پرده تپل تر شده بود ... اصلا چاق به نظر نمی رسید ... خوشگلتر شده بود !!! مخصوصا با اون هاله صورتی روی گونه هاش ...
خیلی خوشحال بودم که بقیه روزم رو با مارال میگذرونم .... محسن بهش ماموریت خورده بود و به سامان دستور داده بودن ببرتش دکتر !!! آخخخخ کوچولوی من !!!!
دستم رو روی شکمش گذاشتم و با صدای بچه گونه گفتم :
ــ دوس پسل خوشگیله من چطوله ؟؟؟
مارال شونه م رو گرفت و وادارم کرد راست بایستم :
ــ چیکار میکنی ؟؟؟ زشته وسط خیابون !!
با سرتق بازی و شیطنت تمام ابروهام رو بالا دادم :
ــ هیـــچم زشت نیست !!! دوس پسر خودمه .... دوسش دارم ... شما هم خواهش میکنم تو روابط ما دخالت نکن !!! ..... بخوای مادرشوئر بازی در بیاری میونه مون بهم میخوره هااااا .....
نیشگونی از بازوم گرفت و زیر لب گفت :
ــ مال توووو .... چیکار میخوام بکنم تحفه رو !!!؟؟؟
رفت به سمت سامان تا باهاش سلام و علیک بکنه .... سامان هم با احترام تمام این کارو انجام داد و حتی در عقب رو براش باز کرد !!!
داشتم شاخ درمیاوردم !!! این اخم و تَخم هاش فقط برای من بود ؟؟؟
با دو قدم بزرگ خودم رو رسوندم به ماشین و قبل از اینکه درو ببنده جلوشو گرفتم ....
ابروشو با سوال انداخت بالا .... چرخشی به گرنم دادم و عقب نشستم !!!
به محض نشستنم پچ پچ و غیبت رو شروع کردیم تا زمانی که رسیدیم به مطب ....
از وضعیت سامان به خنده افتاده بودم ... نه میذاشت من ازش فاصله بگیرم ... نه میتونست مارال رو تنها بفرسته بالا ... بدون حرف همراهمون اومد و بیشترین صبری که میتونست به خرج داد ....
من هم از حضور مارال و حرف نزدن سامان نهایت استفاده رو کردم و مخ مارالو زدم شام بریم بیرون ....

***

ــ وااااییییییی ..... سنبوسه ...... مامااااان .... واستا .... واستا میگم ....
از صندلی عقب خودم رو آویزون کردم جلو و کنار صورت سامان ملتمسانه گفتم :
ــ سامان ..... جون من ..... واستا دیگه ..... من سنبوسه میخوام ......
زیر لب غرید :
ــ مگه تو شام نمی خوای ؟؟؟ اونو بخوری دیگه جایی برای شام نداری !! کلی آشغال هم قبلا خوردی ....
ــ میخورم .... به خدا تمام شامم رو تا ته میخورم ...... نگه دار دیگه !!!
ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و پیاده به سمت مغازه راه افتادیم ... من نمیتونستم صبر کنم .... جلو جلو بپر بپر میکردم .... اما سامان پا به پای مارال می اومد و یه چشم غره های غلیظی هم نثار من میکرد .... که البته من جا خالی میدادم !!! سنبوسه می ارزید ...

***
ــ میتونی با یه دست بخوری !!
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم :
ــ مگه چیپسه ؟؟؟ سنبوسه رو باید با دوتا دست گرفت و گاز زد !!! اونم پر سس !!!
کیفم هر دو ثانیه از روی شونه میفتاد روی دستم .... چون خیلی خالی و بی قواره بود با خرت و پرت پرش کرده بودم ... حالا سنگینیش داشت پدرمو در می آورد !!!
کیفم رو از شونه م برداشت و دستمالی به سمتم گرفت :
ــ روغن تا روی چونه ات اومده ..... پاکش کن !!
دستمال رو ازش گرفتمو کشیدم روی صورتم .... ولی فکرم رفت سمت همه صحنه هایی که تو فیلم ها دیده و تو رمان ها خونده بودم اومد جلوی چشمم ...
بی احساس فقط بلده برام اخم کنه !!! آدم جرات نمیکنه بهش نزدیک بشه ....
میخواستیم سوار ماشین بشیم ... دوباره در رو برای مارال باز کرد و تعارفش کرد ... اما قبل اینکه من سوار بشم بازوم رو کشید و با یه دستمال محکم چونه م رو پاک کرد ... زیر لب با لحنی که نمی دونستم غر غره یا تمسخر گفت :
ــ ناسلامتی 22 سالته !! یه کم خانوم باش !!!
هیچی نگفتم ... فقط احساس میکردم دور و بر سرم جرقه میزنه !!!

***
بعد از شام داشتیم برمیگشتیم که تلفن سامان زنگ زد .... به طرز عجیبی دلشوره گرفتم ...
ــ بله
....
ــ بله
....
ــ حدود شش دقیقه
....
ــ اتفاقی افتاده ؟
....
فکش منقبض شد .... دلم ریخت پایین .... قلبم زیر و رو شد .... ابروهاش هر لحظه پایین تر میرفت ... با نگاهش داشت خیابون روبرو رو سوراخ میکرد !!!! برای منی که باهاش زندگی کرده بودم ... منی که خونسردیش رو دیده بودم ..... این اصلا معنای خوبی نداشت ....
ــ شرایط رو میدونید ...
..........
ــ بله قربان ... اطاعت میشه ... پنج دقیقه دیگه اونجاییم ....
اونجاییم ؟؟؟ خدایا .... باز چی شده ؟؟؟ دستم یخ کرد ... قلبم فشرده شد ... حتی مارال هم احساس کرده بود یه خبری هست ...
سامان با تمام سرعتی که میتونست ویراژ میداد و لایی میکشید ...
جرات نداشتم بپرسم چی شده !!! ......... جرات نداشتیم .....

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
بعد چند دقیقه پر تنش و استرس ، ماشین با یک چرخش شدید جلوی یک ساختمان متوقف شد ... دوتا ماشین دیگه که به نظر غیر معمولی میومدن جلوی ساختمان رها شده بودن ...
ــ پیاده شین ...
یه حسی هست که همه دارن.... چیزی فراتر از حس ششم .... حسی که اتفاقات بد رو بو میکشه ..... نمی دونی چرا ؟؟!!!! ....... فقط یه چیزی اون ته ته وجودت می گه خبر بدی تو راهه ....
هر چقدر هم بخوای به خودت امیدواری بدی انگار همون حس بهت پوزخند می زنه !!! میگه که نه ..... این حس بهت دروغ نمی گه !!!
با صدای سامان به خودم اومدم ....
خراب بودم ..... مارال بدتر ..... این حس بد مشترک به اوج رسیده بود .... با وحشت نگاهم کرد ....
چی می خواست بهش بگم؟
وقتی خودم این همه دل شوره داشتم !!!
توی اون ساختمون لعنتی چه خبر بود ؟؟!!!
به زحمت از ماشین پیاده شدم ... دست و پاهام میلرزیدن .... میخواستم به مارال کمک کنم .... مسخره بود ...
من با اون حال خراب و دست های لرزون می خواستم به مارال کمک کنم !!!
منی که نمی تونستم قدم از قدم بردارم ...
همون موقع یه مرد با لباس عملیاتی از ساختمان بیرون اومد و رو به ما گفت :
ــ از این طرف
به سامان نگاه کردم نگاهشو دزید .....
دلم هری ریخت ....
روی پاهام بند نبودم ... نمی دونم با چه نیرویی پشت سر اون مرد راه افتادم !!!
چیزی شبیه بیمارستان بود ...
در و دیوارهای ساختمان داشتن بهم دهن کجی میکردن !!!
مارال دست یخ زده ام رو گرفت ...
بهش نگاه کردم ... هر دو حال همدیگه رو به خوبی درک می کردیم ...
بعد از طی یک راهرو اون مرد جلوی اتاقی ایستاد و با دست دعوت به داخل کرد ....
دست مارال رو تو دستم فشار میدادم ... هر دو می لرزیدیم ... هیچ کدوم جرئت نداشتیم قدم جلو بذاریم ....
مارال رنگ پریده ... مثل یک ربات دنبالم اومد ....
نگاهم روی تصویر رو به رو قفل شد .... چند مرد با لباس سفید دور یک تخت ایستاده بودن و مردی که به نظر پزشک میومد با فریاد دستوراتی رو اعلام میکرد ...
دست هام بی حس شد و نا خودآگاه دست مارال رو ول کردم ... احساس کردم راه تنفسم بند اومده ...بازوی سامان رو که کنارم ایستاده بود با چشم هایی گرد از وحشت چنگ زدم.
مردهای سفید پوش با دستور مرد راهنما کنار رفتن و .........
روی اون تخت .....
روی اون تخت لعنتی.....منبع تمام انرژی های خوب دنیا.... عموی خوب و مهربون من.....عمو محسنم....خوابیده بود !!!
مارال تلو تلو خوران به تخت نزدیک شد.چشماش از وحشت بیرون زده بود ..... رنگش به حد نهایت پریده بود .... انگار که یه دست سرد روحش رو از تنش بیرون کشیده بود .....
در حالی که تمام بدنش می لرزید نرده های تخت رو چنگ زد....
حالا دیگه چونه و لب هاش هم می لرزیدن ...
زانوی چپ عمو تیر خورده بود و روی همون لباس بانداژ شده بود ... یکی از مردها با حوله ای روی گلوش رو فشار میداد ....
چرا داشت خفه اش میکرد ؟؟!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2866
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2473
تشکر شده : 2911
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
دست سامان رو گرفتم و کشیدم و به زور و با صدایی که از ته حلقم در میومد گفتم :
ــ یــ .... یه کاری بکــ ... بکن .... داره ... خــ ... خفه ش .. مـ ... میکنه !!
سامان دندون هاش رو روی هم فشار میداد و حرفی نمیزد ... چشمهاش خیس بودن ....
چرا هیچ کس هیچ کاری نمی کرد...چرا همه فقط نگاه می کردن......
این همه پزشک اینجا چکاره بودن...
به پیراهن سامان چنگ زدم ... نگاه اشک آلودم رو بهش دوختم :
ــ یـ ... یه کار ... ی بکن .... تــ .... تو دکتری .... تو ... رو خدا .... یه کاری بکن ....
قطره اشکی از چشمش چکید و افتاد روی گونه ام ....
حتی سامان هم شکسته بود !!!
دوباره به اون تخت لعنتی نگاه کردم ... مارال حالا کنار تخت ایستاده بود ...
انگار مارال زودتر از محسن مرده بود.......
یه دستش رو بالای سر محسن گذاشته بود و با دست دیگه دست خونی شوهرش رو گرفته بود ...
با همون صورت بی روح .......بی حرف...بی صدا بهش زل زده بود....وحشت کردم....حال مارال واقعا بد بود.......
محسن سرش رو کمی کج کرد به طرف من .... چشمهاش خندید ...
خندید و تصویرش جلوی چشمم تار شد...تصویرش تار شد و صداش اوج گرفت......
تا سر خیابون مسابقه ... برنده هر چی بگه قبوله ....
پدر صلواتی متقلب !!!
.
.
.
واقعا داری زن میگیری ؟؟؟ مگه کسی به پسر ترشیده ها هم زن میده ؟؟؟
فرشته شکار کردم !!! باید ببیـــنی !!!
.
.
.
من به هیـــــــچ پسری بها نمیدم !!! از الان بگم ... نیای پس فردا شاکی بشی ...
باید برای پسر من سنگ تموم بذاری خانووووم مهندس !!!
بغض سنگینی به گلوم چنگ زد ...... هوای این اتاق اکسیژن نداشت ...... پرده ی اشک دیدم رو تار کرد ....
محسن برگشت سمت مارال ... نگاهش یه رنگی داشت ....حرف داشت ...
خواست حرف بزنه .... ولی فقط صدایی شبیه خِرخِر از گلوش خارج شد ...
و بعد خون از گلوش فواره زد و به پالتوی شیری رنگ مارال پاشید ...
اما مارال فقط نگاهش کرد ..... انگار که چیزی جز چشمهای محسن رو نمی دید ....... واقعا انگار ایستاده مرده بود .......
محسن دوباره سعی کرد حرف بزنه ...
مرد سفید پوش گفت :
ــ نباید حرف بزنی
احساس کردم محسن خندید ....
دوباره به مارال خیره شد ...
چندبار عق زد و خون از دهنش بیرون زد ....
صدای خِرخِر گلوش تو سَرم پیچید !!!
فهمید که نمیتونه حرف بزنه ...
دست مارال رو گرفت و به لب برد و بوسید ...
دست های سرد مارال با لب های خونی محسن مُهر شد .....

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
پنجشنبه 26 مرداد 1391 - 14:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group