نازچتclose
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
بازنشسته | mirage کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 3202
نویسنده پیام
admin آفلاین

administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
اوووف...بالاخره تموم شد...مردم...اه...ملت دانشگاه میرن ما هم دانشگاه میریم خیر سرمون...تو این چهار سال هیچی تفریح نکردیم...دخترا که خدای فیس و افاده و سالن مد و مجلس روضه و آدامس با ولوم بالا...پسرا هم که...دیگه جای هیچ بحثی باقی نمیمونه...اگه کامران جونو نداشتم نمیدونم چیکار میکردم؟؟؟
حالا فقط مونده این پایان نامه عزییییز....تا اینجا که مخ دکتر حقانی جونو خوب کار گرفتم...دکتر حقانی مدیر گروه معماریه و طبیعتا حرف اولو تو دانشگاه میزنه...جزو استادهای ژوژمان هم هست خلاصه خرش خیلی میره....
چند وقت پیش که تو مطب نشسته بودم به طور اتفاقی صحبت های خانومی که بغلم بود رو شنیدم....
─ نادرو نمیشناسی ؟؟عمرا قبول نمیکنه...هرچی بگی گفتم...دلیلی نبوده که براش نیاورده باشم....
─حالا چرا چسبیده به این خونه کلنگی؟؟؟
─چمیدونم!!!میگه روح داره ...اصالت داره!!!هویت داره...هر چی بهش میگم خسته شدم...نمیتونم اینجا رو تحمل کنم...دلم یه آشپزخونه اپن میخواد...یه پذیرایی باز...اصلا دلم میخواد تو یه آپارتمان باشم...بالای یه برج...حداقل شهرو ببینم...خسته شدم از علفای هرز...از درو دیوار قدیمی...
─باور کردنش سخته...استاد نادر حقانی آرشیتکت معروف تو یه خونه کلنگی زندگی میکنه!!!
بابا این همه برج مدرن...امکانات...تکنولوژی... چسبیده به عقاید پوسیده ؟

─چی بگم والا ...دلم خونه!!!راسته که میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره...
تا اون لحظه اصلا احتمالشو نمیدادم این استاد حقانی اخمو روح لطیف سنتی داشته باشه ...آخه خودش طراح برج ها و ویلا های مدرنه...مشتری هاش اکثرا خرپولها و کله گنده ها یی هستن که از جای جایه کشور میان تهران تا ساختمونشونو استاد حقانی طراحی کنه...اصلا خودشو لو نداده بود...کلا تو این چهار سال سه تا درسو باهاش داشتیم...معماری جهان وطرح معماری 3 و روستا 1....اما هیچ وقت ندیدم جبهه گیری کنه!!!همیشه نقدهاش منصفانه بود...بالاخره ما متوجه شدیم که استاد عنایت ویژه ای رو معماری سنتی داره!!!به همین جهت فرصت رو غنیمت شمردیمو موضوع پایان نامه رو در جهت سلیقه استاد عزیز انتخاب نمودیم....
داشتم خوش و خرم از قبول موضوع پایان نامه تو دانشگاه میرفتم که باز صدای یه غول بیابونی نکره رو از پشت سرم شنیدم
─به به خانوم مهندس راد!!!چیه؟؟کبکتون خروس میخونه؟؟
برگشتم سمتش...باز این پسره عباسی با نوچه هاش اومده اوقات شریفمو لگد مال کنه...حالشو میگیرم:
─جدا شما مطمئنین؟؟؟
─از اینکه کبکتون داره خروس میخونه؟
─خروس و زرافه ش فرقی نمیکنه!!!مهم اینه که شما صداشو شنیدین...
─چطور مگه؟باید قبلش بلیط میگرفتم؟!!!
─نههههههه!!!این حرفا چیه؟..واسه امثال شما مجانیه...یعنی راستش برای کلیه آدم های فوضول و خاله خانباجی ها مجانیه!!!با اجازه....
اوه اوه...رگش داشت میزد بیرون...نفله!!!فکر میکنه خیلی پخه!!!بزنمش با آسفالت یکیش کنم پسره ی عوضی رو...
گوشیمو روشن کردم تا به مامان این خبرو بدم...بلا فاصله چند تا اس ام اس از کامران جون رسید...
─سلام عشقم...گوشیت چرا خاموشه؟؟...یه خانوم خوب همیشه باید در دسترس باشه وگرنه موقعیتش به خطر میفته هااااا!!!!
─بازم خاموشی...
─برای بار سوم عرض میکنم...وکیلم؟ نبوووود ؟؟ نفسسسسکششش....
─زنگ زدم ننه ت لوت داد....با منم آره؟؟؟حالا منو دور میزنی؟؟؟ببین دو روز نبودمااا...تاوانشو پس میدی مهندس!!!!
─خاک تو سرت!!!ملت آرزو دارن جیگری مثل من بهشون نیگا کنه!!!حالا تو هی تاقچه بالا بذار
─دیگه تموم شد...فعلا به عنوان پیش پرداخت منت کشیت نهار تو یه رستوران شیک در خدمتم باش...شاید در موردت تجدید نظر کردم...آدرسو اس بده
فورا شمارشو گرفتم اما ریجکتم کرد...این یعنی اینکه مثلا من خیلی دلخورم...چیکار کنم نازشو باید بخرم دیگه...همینطور که داشتم از دانشگاه خارج میشدم متوجه پسرکی شدم که دم ورودی داشت برگه های تبلیغاتی رو پخش میکرد...تبلیغ رستوران تازه تاسیس بود که از قضا نزدیک دانشگاه هم بود...پیاده یه ربع راه بود...آدرسشو اس ام اس کردم و پیاده به سمت رستوران راه افتادم...به هر حال پیاده روی بهتر از تنها نشستن تو رستورانه

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
میزی رو کنار پنجره و گوشه سالن انتخاب کردم...فقط سفارش آب دادم ....مجله ای که سر راه خریده بودم رو از کیفم بیرون آوردم تا خودمو باهاش سرگرم کنم...
یه ربع،بیست دقیقه ای گذشته بود که صدای دو نفری که پشت سرم نشسته بودن توجهمو جلب کرد
─وای خدا چه جیگریه!!!
─کیو میگی؟
─اونور خیابونو نیگا...کنار کیوسک روزنامه فروشی...همون که کت اسپرت پوشیده...عینک آفتابی زده...
─وای قلبم....این از تو مجله مد دراومده؟؟؟
─ماشینش همون کوپه سفیدس!!!!خودم دیدم ازش پیاده شد
داشتم از فوضولی می مردم با چشم چرخوندن کاری از پیش نمیرفت...حتما باید برمیگشتم تا ببینم...اما غرورم اجازه نمیداد برگردم...سفت مجله رو چسبیدم و گوشامو تیز کردم تا بقیه آنالیز کارشناسان محترم رو گوش کنم
─ببین داره میاد اینطرف...وای عجب استایلی داره...
─اوهوم...استایلش شبیه انریکه نیست؟؟؟
─تقریبا!!!ولی این چارشونه تره!!!
─فقط اون عینکش پول دو ماه حقوق منه!!!
یکی نیست به این دختره بگه تو که خودت میدونی طرف تیکه تو نیست چرا داری میخوریش؟؟؟چشتو درویش کن دختره ی چش سفید...هر کی هست مبارک صاحابش...به ما که این چیزا نیومده!!!ولی خدایی دیگه نمیتونستم طاقت بیارم ...دوست داشتم ببینم این ایکبیری چی هست که اون دوتا داشتن خودکشی میکردن!!!
─فکر کنم داره میاد رستوران...آره...داره میاد اینطرف...آی خدا...یعنی میشه مال من بشه؟؟؟
─بکش کنار مال خودمه!!!
ای خدا دوتا ابله رو نشوندی ور دل من که چی؟؟؟بدبختها فکر میکنن طرف بی صاحابه!!!اگه بود که عجایب هفتگانه ارتقا پیدا میکرد!!!!
با باز شدن در رستوران عطر خنک مردونه ای رو حس کردم که فوق العاده بود...از اون عطرهای دختر کش...نه معلومه آنالیزشون خوب بوده...طرف بدجور مایه داره....داشتم خدا خدا میکردم که بیاد اینور...آخه دختر چی با خودت فکر کردی که پشت به در نشستی؟؟؟خدایا منو از دیدن نعمتت محروم نفرما!!!الهی آمییییین
سرمو تو مجله فرو کرده بودم...صدای کفشاشو میشنیدم که داره به میز ما نزدیک میشه و همچنین صدای ذوق کردن اون دوتا!!!!
از بالای مجله یه کوچولو رستورانو دید زدم...هیچ دختری نبود که تنها نشسته باشه...یه کوچولو دلم گرم شد!!!
صدای پاش نزدیک تر میشد...گوشهامو تا آخرین درجه تیز کردم...داشت بهم نزدیک میشد..هفت....پنج...سه...دو...یک ....
رسید...صدای پاش قطع شد!!!سنگینی نگاهشو رو خودم احساس میکردم...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
ازم دو قدم فاصله گرفت...ایستاد با کمی مکث برگشت سمتم و درست روبرم ایستاد...
و من همچنان نمیخواستم سرم رو از مجله بکشم بیرون!!!!حالا داشتم میمردما!!!!
به فارسی و با لهجه غلییییظ فرانسوی گفت:
─شما عجول هستید یا مطلبش اینقدر جالبه؟
سرمو با حالت حق به جانبی بالا آوردم اما...
وایی خدااااا...چی آفریدی!!!؟؟؟؟یعنی این آدمه؟؟؟اینگار از مجله مد در اومده....این جمله چقد آشنا بود...قبلا کجا شنیدم؟؟؟
─اگه نمیخواهید جواب من را بدهید نو پرابلم!!!!...اما بهتر نیست دهان خود راببندید؟؟اینطور کمی زشت است!!!!
وای خدااااااااا...این رسما منو با دیوار یکی کرد....سعی کردم کنترل خودمو حفظ کنم...
─ببخشید آقا ....من متوجه سوالتون نشدم!!!
─ساده تر بیان میکنم...چه چیز باعث شده که شما مجله خود را بر عکس مطالعه کنید؟؟؟
جانننننننن!!!!!!چشام گشاد شده بود....جرئت نداشتم به مجله نگاه کنم...خدایا...الان نه...جلوی این اجنبی نه...
یهو یه دونه از اون لامپهای کم مصرف بالای سرم ظاهر شد...با یه خورده عصبانیت ساختگی مجله رو بستم و محکم گذاشتمش رومیز و دستامو هم روش!!!!با یه اخم و لحن یه کم عصبانی گفتم:
─چه چیز باعث شده شما به خودتون این اجازه رو بدید که منو بازجویی کنید؟؟؟
یه ابروشو داد بالا و با یه پوزخند محو گفت:
─آفرین....براوو...حرکت جالبی بود...شما به این چی میگین؟؟؟...آآآآ...فکر میکنم فرار به جلو...همم؟؟؟
یه وری نشست رو صندلی روبروییم...یه پاشو انداخت رو اون یکی و یه حالت ریلکس به خودش گرفت...
─به نظر میرسه شما با فرهنگ ما آشنایی خوبی دارید؟!!!
─بله ...چند سالی هست که در ایران زندگی میکنم
─میدونید ما به این کار شما چی میگیم؟
─کدام کار؟فراموش کردن اشتباه فاحش شما یا خیره شدن شما به من؟؟؟
پسره ی عوضی!!!از رو نمیره اجنبی زبون نفهم....
─خیر آقا...منظور من مهمان کردن خودتون سر میز من بود...
─خوب...فکر میکنم به شما افتخار دادم!!!
─خیر...شما خودتونو چتر کردید و به افرادی مثل شما میگن...؟؟؟
─جنتلمن!!!
─خیر...شما رسما یک چترباز هستید...
─اوه...بله...خیلی خوب هستم ...من مربی بودم در باشگاه پسران آسمان در مارسی...
نه!!!مثل اینکه نمیخواد از رو بره!!!
─گوش کنید آقای مثلا محترم...
─کاملا محترم!!!!!!!!
─حالا هرچی...من منتظر شخصی هستم و شما الان سر جای ایشون نشستید...خواهش میکنم میز رو ترک کنید...
─مممم....نه!!!
─اونوقت این کار شما چه معنی ای میده؟
─فکر میکنم به معنای این باشه که من میل دارم نهار را با شما صرف کنم!!!
این چقد پروئه.....
─نچایی یه وقت؟!!!!!
─نه...هوای بسیار عالی است...نگران نباشید مادام!!!!!!!!!!!
چشام تا آخرین حد ممکن باز شده بود به یوریکه مژه هام به مقنعه م تنه میزد!!!!باید تا قبل از اومدن کامران این کنه رو یه جوری از سر باز میکردم...
دوراه وجود داشت:
یا این گلدون رو با تمام وجود تو اون صورت خوشگلش خورد میکردم...که آرزوی خودمم بود بچه پرروی عوضی!!!!(چشاش کف پام ولی لعبتیه واسه خودش...موهای مشکی براق و چشمهای طوسیش آدمو دیوونه میکنه...مفت چنگ صاحابش!!!!)
یا مثل بچه ننه ها میرفتم شکایتشو به مدیر رستوران میکردم...
خدایا من غلط کردم...قول میدم دیگه به قیافه نامحرم نگاه نکنم...واسه یه ساعت!!!!!خدایا ا ا ا ا ... الانه که کامران پیداش بشه...آخه من اینو کجای دلم جا بدم؟ ؟ ؟ .... اگه میدونستم در آسمون بازه خوب یه ورژن جدیدشو سفارش میدادم!!!!!!!!!
مشغول اختلاط با خدا بودم که صدای زنگ اس ام اسم بلند شد ... کامران بود :
─ قبل از این که سرتو بلند کنی رسیدم ...
خون تو رگهام یخ بست !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
مشغول اختلاط با خدا بودم که صدای زنگ اس ام اسم بلند شد...کامران بود:
─قبل از این که سرتو بلند کنی رسیدم...
خون تو رگهام یخ بست!!!
اصلا دوست نداشتم کامران منو تو این وضعیت ببینه … کلا آدم گیری نبود … در واقع خیلی هم open mind بود ...اما اینی که روبروی من نشسته بود کم چیزی نبود ... منم که اون روز اصلا تصمیم بیرون رفتن نداشتم ... در واقع اونقدر واسه دفاع از پروپوزال استرس داشتم که مثل ماست رفتم دانشگاه ... یه نگاه به خودم انداختم ... شلوار جین و مانتو و مقنعه سورمه ای ... کوله ی مورد علاقه مو آورده بودم و طبق معمول کامران برام خریده بود ... آرایش هم که تعطیل بود !!! فقط ضدآفتاب و برق لب ... شده بودم عین بچه دبیرستانی ها ...حالا نه اینکه الان 60 سالمه !!!!
کامران خودش از لحاظ قیافه واقعا عالی بود و معمولا افرادی رو که مزاحمم میشدن با شوخی و خنده و طعنه دک میکرد ... کسی هم جرئت پررو بازی نداشت ... در واقع اون هیکل به کسی اجازه ابراز وجود نمیداد ... اما این بچه پررو با همه اونای دیگه فرق میکرد .... همه ی اینا در عرض دو سه ثانیه از ذهنم گذشت
دستم یخ بسته بود ... اولین بار بود که از برخورد کامران میترسیدم ...
─ خانم شما مشکل دارید؟؟؟
سرمو به سختی بالا آوردم ... انگار مهره های گردنم زنگ زده بود ...
─ لطفا میز منو ترک کنید
نا نداشتم رو پام بایستم وگرنه خودم میرفتم ...
─ با یک مرد قرار دارید ؟
─ لطفا میز م...
یه ابروشو بالا داد و با پوزخند گفت:
─ اینقدر از اون وحشت دارید ؟
فقط تونستم با نفرت نگاش کنم ... دیگه صورتش به نظرم نمی اومد ... با خودم گفتم نکنه قبلا یه جایی حالشو گرفتم الان داره جبران میکنه !!! یا شایدم زده باشم تو پر دوستش ... قبلا هم واسم پیش اومده بود ...بچه ننه ها دوستاشونو میفرستادن واسه از راه به در کردن من .... و عجیب ترین قسمتش این بود که قیافش عجیییییب برام آشنا بود !!!
هر چی فکر کردم یادم نیومد ... من با کسی که فرانسه بوده یا دورگه باشه یا هر ربطی به فرانسه داشته باشه ، صنمی داشته باشم !!!
وقتی دید جوابشو نمیدم گفت :
نگران نباشید خانوم ... حتی اگه اون قهرمان شما... اسمش چی بود ؟؟؟ ممم ... رستم!!!..آه بله ... خودشه ... اگه رستمتون هم از گورستان تاریخ بیرون بیاید و منو ببینه میدان رو خالی میکند !!!!!!!!!
برای دومین بار دهنم از تعجب باز مونده بود !!! این به شخصیت داستانها هم رحم نمیکرد .... خدای اعتماد به نفس بود ...
در شرایط دیگه ای بودم با خاک کوچه یکیش میکردم ولی اون موقع با هر صدای قدمی فکر میکردم الان کامران دستشو میذاره رو شونم ... عادتش بود که همیشه از پشت بغلم کنه تو گوشم فوت کنه !!!! خونه و بیرون و غریبه و آشنا نداشت !!!!
─ خیلی به خودتون امتیاز ندید آقا !!!
─ من اهل امتیاز دادن نیستم... نه به خودم ، نه به دیگران !!! اصولا این دیگران هستن که به من امتیاز میدهند ...
این حرف زدنش منو کشته !!! نصفش لفظ قلم ، نصفش خودمونی ...
انگشتهای پامو چک کردم ... انگار دوباره خون بهش برگشته بود ... از جام بلند شدم و گفتم :
─ دیگران حتما باطن شما رو ندیدن و گرنه مرتکب چنین اشتباهی نمیشدن
بلند شدم و به طرف سرویس رفتم ... صداشو از پشت سرم میشنیدم که میگفت :
─ اونا لیست سیاه دوست دخترهای منو ندیده بودند که چنین اشتباهی مرتکب شدند !!!!
و خندید... و من همچنان به این فکر میکردم که حتی صدای خنده ش هم برام آشناست ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
نمیدونم به خاطر نور لامپ بود یا من واقعا زرد شده بودم... گوشیمو در آوردمو شماره کامران رو گرفتم ...
صدای اپراتور بود که تو گوشم پیچید :
تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...The mobile set is off

نمیدونم چرا ولی سیل افکار منفی بود که به ذهنم سرازیر شده بود ... فکر اینکه اتفاقی برای کامران افتاده باشه و ربطی هم به این بچه اجنبی داشته باشه، داشت دیوونم میکرد ...
کیفمو گشتم ... نه اسپری فلفل نه شوک ....هیچی همراهم نبود ... از بس سر صبح عجله داشتم یادم رفت موقع تعویض کیف برشون دارم ... حتی کاترم که همیشه باهام بود رو نداشتم !!!
قلبم 180 میزد ... به دیوار تکیه دادم ... اگه قبلا بود عمرا اینکارو نمیکردم ... اکراه داشتم به دستگیره دستشویی دست بزنم ولی الان اگه تو رودربایسی با خودم نبود همینجا جا به جا غش میکردم ...
مونده بودم چیکار باید بکنم ... گرچه اون پسره غیر از پررو بازی کار دیگه ای نکرده بود اما شدیدا یه چیزی به نظرم مشکوک میومد ... مطمئن بودم... مطمئن بودم یه چیزی هست ...
شماره محسن دوست و همکار کامران رو گرفتم
─ به به ... مانا خانوم ... چه عجب از اینورا ؟؟!!!
─ سلام عمو محسن ... خوبین ؟
─ سلام مانا جان ... تو خوبی عمو ؟ چرا صدات میلرزه ؟
─ خوبم عمو ... یه خورده سردمه !!!!
واقعا سردم بود ... دستهام یخ کرده بود ...
─ آره میفهمم ... هوا یه دفعه ای عوض شد ...
این عمو هم یه چیزیش میشه ها!!!! هوا که آفتابی بود !!!
─ عمو ... کامران با شماست ؟
─ نه عمو جان ... یه ساعتی میشه رفته ... گفت با تو قرار داره ... نرسیده هنوز ؟
─ نه عمو ... اس ام اس داد گفت رسیده ولی نیومد !!!
─ کی اس ام اس داد ؟
─ حدودا 5 دقیقه پیش
─ خوب بابا ....فکر کردم چییییی شده !!! دیر نکرده ...میرسه ... شاید سرش جایی گرم شده !!! منو بارها همین طوری قال گذاشته !!!!
─ آخه تلفنشم خاموشه
─ خوب این یعنی سر خر ممنوع !!!!!
─ چیییی عمو ؟؟؟؟!!!!!
─ هیچی عمو جان ...نگرانش نباش ... این کامران بادمجون بمه !!! آفت نداره .... تو نهارتو بخور ... اونم الان احتمالا نشسته با یه پری سیمایی ، پری چهره ایی ، پریزادی ، چیزی نهار کوفت میکنه !!!
─ عموووووو!!!!!
─ جان عمو .... ای هر چی درد و بلای توئه بخوره تو سر کامران !!! نهارتو بخور دختر گلم ... مطمئن باش هیچ بلایی جرئت نمیکنه سر اون بختک نازل بشه !!!! قول میدم !!!
شاید حق با عموئه !!! شایدم نه ...همش تقصیر خود بلا گرفته شه !!!! اینقدر دروغ و چاخان تحویل ملت داده ، بمیره هم کسی باور نمیکنه ...ولی چرا دلم شور میزنه ...اون اجنبی چی؟...چرا عین بختک نازل شد سر من؟؟؟ چرا نرفت سراغ اون دخترا ؟؟؟
2تا بهتر از یکیه !!!...
─ کجایی عمو؟؟؟ .... مانا؟؟؟
─ بله عمو...اینجام ...ببخشید... یه لحظه حواسم پرت شد ....
حالا به عمو چی بگم ؟؟؟ یه پسر اومده سر میز من ؟؟؟ نه چیزی گفته...نه شماره داده نه بهم دست زده ...نمیگه دختر تو چه آدم ندیده ای هستی ؟؟؟
─ کجایی مانا ؟؟؟
─ هااا...اینجام ...چطور مگه ؟؟؟
─ دست شما درد نکنه ... پس من 4ساعته واسه کی روضه میخونم ؟
─ چی گفتین عمو ؟
─ هیچی بابا ... برو نهارتو بخور ...بذار منم این 2 لقمه غذا رو کوفت کنم ...دنیا منتظر منه برم نجاتش بدم !!!!
─ دنیا کیه ؟؟؟
─ دوست دختر جدیدم !!!
─ هااا...چی گفتی عمو ؟؟؟؟
─ هیچی... 3 ثانیه وقت داری ازم خداحافظی کنی... 1 ... 2 ... 3 ... منم دوست دارم مانا جان ...تو هم سلام برسون ... قربونت عزیزم ... خداحافظ
و تماس قطع شد !!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
نمیدونستم باید چیکار کنم... بی خیال برم نهارمو بخورم یا زورتر خودمو از این وضعیت نجات بدم ... یاد حرف کامران افتادم که همیشه میگفت : اگه این همه زحمتی که واسه دراز کردن زبونت میکشی صرف یادگیری یه فنی بکنی ، باور کن تو زندگیت انقلابی بر پا میشه !!! ولی من هیچ وقت احساس عدم امنیت نمیکردم ... ورزشکار بودم اما فقط اروبیک و شنا و بدمینتون .
که از نظر کامران باید میذاشتم دم کوزه آبشو میخوردم ... میگفت این ورزشها سوسولیه !!! خودشو کشت به من کونگ فو یاد بده اما نشد !!! یعنی من همکاری نکردم ...
خاک بر سر بی عرضه م کنن ... کم کم داشتم ضعف میکردم ... از صبح چیزی نخورده بودم ... بالاخره تصمیم گرفتم گوله از رستوران خارج بشم... جلوی آینه ایستادم ... چند تا نفس عمیق کشیدم ... تازه به این نتیجه رسیدم که اینجا جای نفس عمیق نیست !!! شمردم ... 3 ... 2 ... 1 ... و با سرعت به سمت در خروجی رستوران حرکت کردم ...
داشتم از راهرو دستشویی خارج میشدم که محکم خوردم به یکی و پرت شدم سمت دیوار ... کمرم خورد به دستگیره در راهرو و درد عمیقی تو کمرم پیچید ... در کمتر از صدم ثانیه چشمهام پر از اشک شد ... نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خودمو کنترل کنم ... سرمو بلند کردم و گفتم :
─ ببخشی .......
نه به اون روزهایی که بدون هیچ اتفاق خاص میگذره ... نه به امروز که من همینجور سورپرایز میشدم ...
سوسن موسوی بود ... خبرگزاری دانشگاه و صاحب امتیاز بنگاه سخن پراکنی و سرپرست تمام ستون پنجم های دانشگاه ... نه از اون انواعی که برای رئیس و استاد خبر ببره ... جدید ترین دسته گلشم دادن تمام جیک و پوک خوابگاه دخترا به چند تا از پسرای عوضی بود... کافی بود یه چیزی بهش بگی و به تمام مقدسات عالم قسمش بدی که کسی نفهمه ... جیک ثانیه تمام تهران مطلع شدن !!!!!
دشمن درجه یکش هم من بودم !!! البته من باهاش کاری نداشتم ... اون بود که با من مشکل داشت ... در طی چندین عملیات جاسوسی نتونسته بود چیزی از من به دست بیاره ... که اینو ممنون تدابیر امنیتی بابا بودم ... اوایل برام قابل فهم نبود ولی الان قدرشو میدونم...کافی بود سوسن بفهمه من دختر سردار رادان هستم ...و شکست بزرگ سوسن جون ناموفق بودن عملیات کشف هویت کامران بود ... اون تنها کسی بود که میومد دانشگاه دنبالم و مطمئن بودم دل و دین عده ی زیادی رو هم برده بود ... نمیدنم چرا از هر جا شروع میکنم بازم به کامران میرسم ... عین قارچ تمام زندگیمو گرفته !!!!
─ ببخشید سوسن جون .... اصلا ندیدمت
دستمو گذاشتم رو کمرم و جای برخورد دستگیره رو مالش دادم ... اشکی که تو چشم هام جمع شده بود باعث شد به فین فین بیوفتم ...
─ ای وای مانا جون این حرفا چیه ؟؟؟ من معذرت میخوام !!!!! اذیت شدی نه ؟؟؟
میدونستم این عزیزم جونم ها به خاطر کامرانه ... سوسن دختر باهوشی بود ... احتمالا شاخک هاش تیز شده بود و حضور احتمالی کامران رو احساس کرده بود ... سوسن بهتر از هر کسی میدونست کامران تنها کسی هست که من باهاش بیرون میرم و حضور من در رستوران یعنی .....؟؟؟؟
─ نه عزیزم ... خوبم ... ببخشید جلوی راهتو گرفتم انگار ...
خودمو کنار کشیدم
─ خواهش میکنم
داشت میرفت که یهو برگشت سمتم و گفت :
─ مانا جان ، امروز قراره همه ی بچه های معماری با بعضی دیگه از بچه ها برای آخرین بار با هم نهار بخورن ... دیگه معلوم نیست کی همدیگه رو ببینیم !!! اگه با کسی قرار نداری خوشحال میشیم تو هم باشی !!!
خوب این یعنی اینکه بگو با کی قرار داری ...نمیدونم چرا یهو تمام ترسی که داشتم جاشو به یه شیطنت داد ...
حق با سوسن بود ... معلوم نبود دوباره کی بتونیم همدیگه رو ببینیم ...
کامرانو هم بیخیال !!! بره با همون پریچهرهاش نهار کوفت کنه !!! به هر حال محسن بهتر از هر کسی اونو میشناسه ...
شونه مو بالا انداختم و تو دلم گفتم بیخیال همه چی !!!
─ راستش سوسن جون ، تنها نیستم ...
و با سر به سمت میزم اشاره کردم ...
بچه اجنبی خیلی ریلکس رو صندلیش لمیده بود و داشت مجله ی منو ورق میزد ... و ادامه دادم :
─ انشا الله یه وقت دیگه در خدمتتون هستم ...
ابروهاشو بالا داد و فکر میکنم سعی کرد لبخند بزنه :
─ باشه عزیزم ... هرجور راحتی
میدونستم حرفی که زده 100% خلاف اون چیزیه که تو ذهنشه ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
سرجام نشستم ... همون طور که سرش تو مجله بود گفت :
─ من غذا سفارش دادم ... برای خودمون ...
اینو نیگا ... سه سوته پسرخاله شده ... میخواستم بگم با اجازه کی ؟؟؟ که خودش گفت :
─ گارسون هی می آمد و من میگفتم منتظرم ... هی دو باره می آمد و دوباره و دوباره !!!من هم نمی دانستم شما کی میخواهید از نگاه کردن به در و دیوار سرویس استعفا بدهید !!! بنابراین سفارش دادم به سلیقه ی خودم ... مطمئنا بسیار عالی خواهد بود!!!
هنوز تو شوک تعریف و تمجید های این بشر از خودش بودم که گارسون اومد و سالاد و نوشیدنی و نون و سوپ رو گذاشت و با کسب اجازه مرخص شد...
بوی غذا تو سالن رستوران پیچیده بود و اشتهامو بیش از پیش تحریک میکرد ... میدونستم اگه یه لحظه دیگه اونجا بمونم صدای شکمم آبروی نداشتمو میبره ، بنابراین گفتم :
─ از دعوت عجیبتون متشکرم ولی من نمیتونم قبول کنم
خواستم بلند بشم که صدای پرعشوه ی سوسن اومد :
─ مانا جان ، آقا رو معرفی نمیکنی؟؟
دختره ی فضول ... خر مگس معرکه ... باید بهش چی میگفتم ؟؟؟ دارم با کسی نهار میخورم که حتی اسمشو هم نمیدونم !!!!
یه نیگا بهش کردم با لبخند به من خیره شد ... دوست داشتم حداقل خودشو به سوسن معرفی کنه ببینم با کی طرفم !!!!
ولی ساکت مونده تا من بگم !!!
تو اون لحظه هر چی به مخم فشار آوردم هیچ اسم و فامیل فرانسوی به ذهنم نرسید بنابراین گفتم :
─ ایشون رافائل گومز هستن ... از دوستان خانوادگی ...
رو کردم به سمت بچه اجنبی و گفتم :
─ ایشون هم خانم موسوی هستن ... هم دانشکده ایی من ...
یه پوزخند محوی زد که معنیشو فقط خودم فهمیدم ... سوسن دستشو جلو آورد و با عشوه گفت :
─ سوسن هستم ...از آشنایی تون خوشبختم ...
این یعنی ابراز وجود مستقیم ... دختره ی چش سفید !!!
رافائل تقلبی هم دست راستشو که بانداژ شده بود رو بالا آورد و گفت :
─ از دست دادن با شما معذورم خانوم سوسن
─ اوه خدای من !!! چه اتفاقی برای دستتون افتاده ؟؟؟
نه خیییر!!!این دختره رسما داره خودشو قالب میکنه ... قبل از اینکه رافی جون دهنشو باز کنه گفتم :
─ نگران نباش سوسن جون ... تمام مردا همینن ... یه کار ساده رو هم نمیتونن انجام بدن ... به این روز میفتن !!!
─ چطور مگه ؟؟
─ هیچی ... رافائل وقتی میخواست برای دخترش فرنی درست کنه دستشو سوزوند !!!!!
─ وااقعععا ؟؟؟ اصلا بهتون نمیاد بچه داشته باشین !!!
وای خدا این دختره روی هرچی کنه هست سفید کرده !!!
رافائل یه لبخند ملیحی به سوسن زد که فکر کنم یه تن قند تو دلش آب شد !!! رو کرد به من و با طعنه گفت :
─ بله ... وقتی مادر بچه م مدام دنبال کارهای دانشگاهش باشه یه همچین اتفاقاتی زیاد رخ میده !!!
ظرف سوپم رو آروم به سمتم هل داد و گفت :
بخور عزیزم ... از دهن افتاد !!!!!
فک منو سوسن همزمان سرویس شد !!!!!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
دو تا دیگه از این شوک ها بهم وارد میکرد باید از زندگی استعفا میدادم ... حتی نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم ... فکر اینکه سوسن دچار سوء تفاهم بشه و این نره غول رو شوهر من بدونه مو رو به تنم سیخ کرد !!!
برای دومین بار ممنون تدابیر امنیتی بابا شدم که فامیلی منو تغییر داد وگرنه همین یه جمله ی این پسره کافی بود تا سوسن پیاز داغ شایعه رو زیاد کنه و بفرسته رو تلکس خبرگزاریش !!!
─ وای مانا جون .... پس ترم قبل برای همین مرخصی گرفتی ؟؟؟ اصلا تو کی ازدواج کردی ؟؟؟ اسم دخترت چیه ؟
یاابولفضل .... یا حضرت عباس ... تموم شد رفت !!! من خودم یادم نبود ترم قبل مرخصی گرفتم ... این چه حواسش به همه چیزم هست !!! همش تقصیر این کامران بود ... خدااااا .... سه روز بکوب رو مغزم کار کرد ... آخرشم خرم کرد ...یه ترم مرخصی گرفتم با هم رفتیم کویرنوردی !!! هر چی بهش گفتم بذار تابستون ...گفت تابستون تو اونجا بخار میشی...گفتم بذار درسم تموم بشه ... گفت تا فردا کی زنده ست ، کی مرده ... امروزو بچسب !!! 10 سال مرخصی هامو جمع کردم حالا میخوام بهت افتخار بدم با تو برم تعطیلات !!!!
وقتی دید جوابشو نمیدم با حالت پیروزمندانه ای گفت :
─ خجالت نداره مانا جون ... هیچ وقت فکر نمیکردم دانشجوی فعالی مثل تو درگیر زندگی مشترک باشه !!!
رو کرد به رافی و گفت :
─ شما لهجه فرانسوی دارید اما اسمتون به فرانسوی ها نمیخوره !!!
─ پدر من مکزیکی بود و مادرم پرتغالی .... 8 سال اخیر هم در فرانسه زندگی کردم...
عجیبه !!! این که میگفت چند سالی هست تو ایران زندگی میکنه !!!! حرفهاش با هم تناقض داره ...
─ جدا ؟؟؟ پس با این حساب چطور با مانا آشنا شدید وقتی 8 سال اخیر رو در فرانسه بودید ؟
بالاخره این دختره یه حرف درست و حسابی زد ...
─ اولین بار برای مسابقه ی چتربازها به ایران آمدم ... و با مانا آشنا شدم !!!
با یه لبخند به سوسن گفتم:
─ آرره ... بهترین چتربازیه که تا حالا دیدم !!!
با کمال پررویی و وقاحت اومد و کنارم نشست و رو به رافائل گفت :
─ خوب چجوری مانا رو راضی به ازدواج کردین؟
─ اجازه میدید براتون سوپ سفارش بدم یا برای پیش غذا چیز دیگه ای میل دارین ؟
─ اوه ... ممنون ...سوپ خوبه ...
منم که دیدم رافی مخ سوسنو کار گرفته شروع کردم به خوردن سوپم تا حداقل از آبروریزی شکمم جلو گیری کرده باشم...آب که از سر من گذشته بود ... مطمئن بودم سوسن با همین 2تا کلمه خوراک یه سالش تامین شده ...
راستش بدم نمیومد ادامه داستانو ببینم !!!
سوسن که سر از پا نمیشناخت ...مطمئن بودم عطش بدست آوردن اطلاعات بعد از 4 سال باعث شده بود حتی نفهمه چی داره میخوره !!!
─ برای اولین بار فکر میکنم 6 سال پیش بود ... مانا رو بر حسب تصادف دیدم ... کاملا اتفاقی در خیابان ... اون موقع مانا یک بچه مدرسه ای بود ... برای خرید هدیه برای خانواده ام از هتل بیرون رفتم ...خوببب، گم شدم ... مانا با خانواده اش برای شام بیرون آمده بودند که با هم برخوردیم ... خوب من هم یک ساعتی بود دنبال کسی میگشتم که بتواند انگلیسی یا فرانسه حرف بزند ... هیچ فارسی نمیدانستم ... پدر مانا من را نجات داد ... به شام دعوتم کرد و بعد من را به هتل رساند ... اینطور آشنا شدیم ... اما سرنوشت باز هم ما را کنار هم قرار داد ...
─ چطور؟
سوسن تو داستان خیالی رافائل غرق شده بود ... منم مشتاقانه منتظر بودم ادامه شو بشنوم !!!!!!!!!
─ خوب دو روز بعد هنگام مسابقه برای یکی از دوستانم حادثه ای پیش آمد و پزشک معالج اون پدر مانا بود !!!!!!!!!
داشت باورم میشد که بابام دکتره !!!
─ نمیدونستم پدر مانا پزشکه !!
─ ایشون بهترین هستن در رشته خودشون ... یکی از معروفترین پزشکان در آلمان هستن ...
یه لحظه با خودم گفتم نکنه این بابا رو با دکتر رادمهر اشتباه گرفته ... دکتر رادمهر رئیس دپارتمان جراحی بیمارستان کلن بود ... از دوستهای مشترک بابا و دکتر معتمد بود ... ولی اون که دختر نداشت !!! شایدم داشت !!! ولی این بشر که کور نبود !!! یعنی منو با دختر دکتر رادمهر اشتباه گرفته بود ؟
بابا چند وقت پیش گفته بود که دکتر قراره برای همیشه بیاد ایران و ریاست یکی از بیمارستان های تهران رو قبول کنه ...
نکنه این ژیگول امروز با اون قرار داره و من در زمان و مکان اشتباه قرار گرفتم ؟؟؟
هه...شایدم الان کامران داره با دختر دکتر رادمهر نهار میخوره !!!
یعنی اسم اونم ماناست ؟؟؟؟؟

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
اون دوتا همچنان مشغول تبادل اطلاعات بودن و منم مشغول پذیرایی از شکمم ... حضور سوسن هرچند کلا برام خوشایند نبود اما کمترین مزیتش این بود که یه خورده احساس امنیت میکردم ...
سلیقه ی این بچه اجنبی هم بد نبود ... در واقع خیلی هم خوب بود ... غذاها مورد علاقه م بود و کیفیتشم عالی بود ... به این نتیجه رسیدم که رستورانش توپه !!! ...
استیک سفارش داده بود با سس قارچ ،میگو سوخاری ، ژیگو و همچنین سالاد فرانسوی ... برای خودش هم چیکن آلا کینگ که من اسمشو هم نشنیده بودم ولی بوی خوبی داشت !!! دلم میخواست به غذاش ناخونک بزنم ... اگه کامران بود بهش رحم نمیکردم ... حیف طرف اجنبی بود ...
رو کرد به سوسن و گفت :
─ خانوم سوسن ... از سلیقه شما خبر نداشتم ... جند نوع سفارش دادم ... امیدوارم مقبول باشه ...
سوسنم که با دمش گردو میشکست !!! کلی تعارف تیکه پاره کردن که بسیار عالی ... چقدر خوش سلیقه و از این چرت و پرت ها... آخه من نمیدونم کسی هم پیدا میشه که استیک یا ژیگو دوست نداشته باشه ؟؟؟ یا مثلا از میگو سوخاری متنفر باشه ؟؟؟ من که عاشقشم !!! آپولو هوا نکرده که ... 4 تا غذا سفارش داده ... این همه غذا جلوم بود اما چشمم تو بشقاب رافائل میگشت !!! مثل اینکه بیش از حد تابلو بازی در آوردم !!! چنگال اضافیو برداشت و در حالیکه از غذاش برمیداشت بهم گفت :
─ عزیزم ...ببین مزه ش عجیب نیست !!!
یه جورایی آبرومندانه داشت سروته قضیه رو هم میاورد !!!
چنگالو به سمت دهنم گرفت و منم که از خدا خواسته !!!!
لبخند زد و کمی بعد تبدیل شد به یه خنده ی عمیق ... میدونستم حرکتم مثل بچه ها بود مخصوصا که چنگالو تو هوا قاپیده بودم !!!
مزه ی غذاش عالی بود و از اون عالی تر صورت رافائل وقتی میخندید ... خیلی جیگر میشد !!! تو این یه ساعت اخیر چقدر قضاوت های مختلف دربارش کرده بودم ... پررو بود ولی فوق العاده هم تیز بود ... نخ رو که دادم تو هوا زد !!! پدر مکزیکی ... مادر پرتغالی ... چه سناریویی واسه خودش ساخته بود پدر سوخته !!!!
کم کم ترسم داشت میریخت ...همین باعث شد با اشتها به میز حمله کنم و در کنارش حواسم به خالی بندی های رافی هم بود ... اینکه خانوادش اول مخالف بودن ولی بعدش عاشق من شدن !!!! اینکه بابام چه شرط های سختی گذاشته بود !!! به خاطر من مسلمان شده بود !!!! خاله ش که یه کاتولیک تعصبی بود باهاش قطع رابطه کرده بود ... اینکه خانوادش عاشق عسل (دخترمون!!!!) هستن و به خاطرش میخوان بیان ایران ... اینکه آقا قهرمان چتربازیه و همچنین قایقرانی در آبهای خروشان !!! اینکه تو دوران دبیرستان 3 بار پلیس دستگیرش کرده ........... تا اینکه از بروکلی بدش میاد !!!!!!!
رسما سوسن خرکیف شده بود !!! شرط میبندم منو فراموش کرده بود و شیش دونگ حواسش حول رافائل میچرخید ...
منم از فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو کردمو از شرمندگی خودم در اومدم ... کلا دیگه چیزی رو میز نبود با اینکه رافی به اندازه 5 نفر سفارش داده بود !!!
برای دسر سفارش آلطریه و بستنی میوه ای داد ... بازم من نمیدونستم آلطریه چیه ولی خوشمزه بود !!!! ومن فهمیدم یه عالمه غذای جدید تو منوی این رستوران وجود داره که باید حتما امتحانشون کنم ... البته بعدا ...
یه چیز مشکوک که با پر شدن شکمم به ذهنم رسید این بود که مگه قرار نبود بچه های معماری بیان اینجا!!!!
البته نمیدونستم دوست دارم بیان یا نه ؟؟؟؟
فرض اینکه 50 نفر مارو با هم ببینن زیاد جالب نبود !!! ... فکر کنم اولین و آخرین بار تو زندگیم بود که حضور سوسن مفید بود ... گرچه بعدا فهمیدم خانوم همون موقع که رفت دستشویی بقیه بچه ها رو به بهونه ی اینکه رستوران کلا رزروه پیچونده تا خودش با خیال راحت به فضولیش برسه !!!

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:35
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
با تمام شدن دسر دیگه بهونه ای برای موندن تو رستوران نمیموند ... انگار ذخیره ی خالی بندی رافی هم به تهش رسیده بود ... رو به من گفت :
─ عزیزم ... فکر میکنم تا الان عسل بیدار شده ... اگه موافقی بریم ...
سوسن هم انگار با این حرف از هیپنوتیزم در اومده باشه یه دفعه از جاش پرید و گفت :
─ ای وااای ... منم دیرم شد ... بچه ها منتظرم هستن !!!
تو دلم گفتم آره ارواح .......
─ آقای گومز ، مانا جان ... مرسی بابت نهار... بسیار عالی بود ...
رافی هم با لبخند بهش گفت :
─ قابل شما رو نداشت مادام ... نوش جان ... امیدوارم گوشت بشه بچسبه به دماغتون !!!
سوسن درجا فریز شد ... منم به زور گاز گرفتن تمام لب و لوچه م خودمو نگه داشتم که اونجا منفجر نشم !!!
دماغ سوسن عملی بود ... تراشیده ش غولی بود واسه خودش ... معلوم نبود قبلا چه لعبتی بوده !!!
با تته پته گفت :
منظورتون چیه آقای گومز ؟؟؟شما با خودتون چی فکر کردین ؟؟؟ ...
داشت همینجوری ادامه میداد ... کاملا مشخص بود که ضربه کاری بوده و بیچاره عنان از کف داده !!!! تو دانشگاه هم هیچکی جرئت اظهار نظر سوء نداشت وگرنه با اقدامات انتقام جویانه سوسن جون روبرو میشد ...
برای اینکه قضیه رو جمع کنم رو به بچه اجنبی کردم :
─ رافائل ؟؟؟؟!!!! ... این چه طرز تشکره ؟؟؟!!!!!
اونم با چشمهای تعجب زده و قیافه ای شبیه بچه ها وقتی کار اشتباهی انجام میدن به من گفت :
─ اما هانی ... آخه ... مگه پدر همیشه همین رو نمیگه ؟
تته پته کردنش جالب بود !!!!!!
─ چی میگفت رافائل ؟
─ خودش همیشه میگه دماغت چاقه ؟؟ مگه چاق شدن دماغ یعنی سلامتی هستی نمیباشد نیست ؟؟؟!!!
نه خیییر ... رسما بچه قاطی کرد !!!! یه جمله گفت 8 تا فعل توش بود ... اینقدر سوسن ترسناکه که این بچه فارسی یادش رفت ؟؟؟
رو به سوسن گفتم :
─ سوسن جون تو به دل نگیر عزیزم ... رافائل هنوز تو فارسی ناشیه !!! فامیل من هم باهاش شوخی دارن ... خیلی اصطلاحات رو اشتباه بهش یاد دادن !!!
و در گوشش گفتم :
─ نمیدونی تا حالا چند تا دسته گل آب داده ...یکی رو لازم داره پشت سرش خرابکاری هاشو درست کنه !!!
بعد با صدای بلند ادامه دادم :
─ یه بار تو یه مسابقه اول شده بود ... موقع اهدای مدال ریئس سازمان تربیت بدنی بهش میگه خیلی عالی بودین و چار تا تعارف تیکه پاره میکنه به حساب اینکه این آقا فارسی میدونه ...
رافائل هم نه میذاره نه برمیداره به رئیس میگه چشمت کف پام !!!! بندگان خدا کوپ میکنن مخصوصا که مراسم اهدای مدال پخش مستقیم هم بود !!! خلاصه رئیس زودتر از همه به هوش میاد و با خنده سروتهشو هم میاره !!!
با خندیدن سوسن احساس کردم به خیر گذشت !!! گرچه نفهمیدم خنده ش ساختگی بود یا واقعی ...
دم رستوران ایستاده بودیم و منتظر بودیم سوسن تاکسی بگیره و زخمتو کم کنه ... خدا خدا میکردم رافائل یه دفعه ای تریپ جنتلمن گیریش گل نکنه تعارفی بیاد و سرانجام ما به خونه خالی ختم بشه !!!! اما اونم مثل سیب زمینی ایستاده بود و منتظر بود تا سوسن جون تشریف ببرن... سوسنم که دید از ماشین مجانی خبر نیست رفت کنار خیابون و بعد عمری ما با این شازده پسر تنها شدیم البته با نظارت جاسوس نامحسوس ... سوسن به جای خیابون فوکوس کرده بود رو ما !!!!
─ خوب خانوم مانا ... امروز خیلی عالی بود ...
دیدم بچه مودب شده منم زبونمو غلاف کردم و گفتم :
─ بله ... خیلی خوب بود بابت نهار ممنونم ... واقعا عالی بود
─ بهتون گفته بودم سلیقه ام حرف ندارد !!!!
نه خییییر .... تا یه ذره به این رو میدی اوج میگیره!!!!!! میخواستم بگم منم اگه ننه بابای پولدار و یه کیف پرپول داشتم سلیقه م عالی میشد ... ولی چه کنیم که طرف 120 یورو خرج شیکم ما و دوتا نخودی دیگه کرده بود !!!
اون سمت خیابون رو با سر نشون دادم و گفتم :
─ بهتر نیست دیگه برین ؟
─ کجا ؟
─ سوار اررابه تون بشین و تشریف ببرین ...
─ شما از کجا میدونید ارابه من اون سمت پارکه ؟!!!
چی باید بهش میگفتم ؟؟!!! احساس کردم برای چندمین بار ضایع شدم ... ولی بیخیالش !!!! ... دیگه پوستم کلفت شده بود ...
ادامه داد :
─ در ضمن ... انتظار دارین من جلوی چشمهای مشتاق و کنجکاو دوستتون زنم رو وسط خیابون ول کنم و برم سراغ یللی تللی ؟؟؟!!!!
ها !!! این چی میگه ؟؟؟
─ صبر کن آقا ... کجا میری واسه خودت ؟ اول اون دوست من نیست ... دوم من زنت نیستم ... سوم فکر کنم تا همینجاشم جنابعالی مشغول یللی تللی بودی !!!
این اینجور کلمه ها رو چجوری یاد گرفته ؟؟؟ یعنی یللی تللی به انگلیسی چی میشه مثلا ؟؟؟
خندید ... اول آروم و بعدش بلند بلند ...
میخواستم با مشت بزنم سیاه و کبودش کنم ... نه به خاطرحرفاش ... اگه یه خورده دیگه ادامه میداد نمیتونستم جلوی خودمو بگیرمو میپریدم تو بغلش !!! فقط تونستم با اخم نگاش کنم ...
─ خیلی خوب ... اخم نکن پیشونیت چین میفته !!!
─ یه کلمه از مادر عروس ...
دوباره خندید ... خدایا این تیر نگاه نامحرم عجب دردناکه !!!!
─ دوستت رفت
─ اون دوست من نیست
─ اوکی ... دوستم رفت ... دیگه میتونی مرخص بشی
هاااااا ؟؟؟!!!!!!!!!!! من تا به حال تو یه روز اینقدر ضربه فنی نشده بودم !!!
دست راستشو بالا آورد و نگاش کرد ... گفتم :
─ بله ... میدونم ... از دست دادن معذورید ...
میخواستم با یه پوزخند ازش بگذرم که گفت :
─ من کلا به نامحرم دست نمیدم !!!!!!!!!!! چه معنی داره هر تازه از راه رسیده ای به بدن نازنین من دست بزنه ؟؟؟!!!!
بهم پشت کردو به سمت ماشینش حرکت کرد ... میخواستم یه چیزی بارش کنم اما دهنم مثل ماهی بیرون از آب افتاده فقط باز و بسته میشد ...
چند قدم که دور شد برگشت و گفت :
─ راستی !!! یه خبر خوب ... تو به لیست دوست دخترهای من اضافه نشدی !!!!!!!
و رفت ...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:35
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2844
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2456
تشکر شده : 2885
بازنشسته | mirage کاربر انجمن
باورم نمیشد تموم راه رو تا خونه پیاده اومده باشم ... هیچی از طولانی بودن مسیر نفهمیدم ... ساعت طرفای شیش و نیم بود ... با روشن شدن چراغ های خیابون تازه فهمیدم هوا تاریک شده ... محسن راست میگفت ... دیگه خبری از اون هوای بهاری اول صبح نبود ... انگار پاییز داشت خودشو نشون میداد ... یه سوز ناجوری هم میومد ... بدتر از همه تدابیر امنیتی بابا بود ...


هر وقت چیز مشکوکی پیش میومد مجبور بودم از مسیر دیگه ای به خونه برم ... مغزم هم منو ناخودآگاه به سمت کوچه برد ... برای رفتن به خونه باید میرفتم به کوچه پشتی ...یه مسیر رو پیاده روی کنم تا برسم به پشت خونه ... در واقع از خونه پشت خونه باید میرفتم تو خونمون ... میدونستم تمام کوچه از چندین زاویه دوربین کارکذاشتن تا اگه تعقیبی صورت میگیره ظبط بشه ... اگه به میل بابا بود که من کلا باید از خونه پوششی رفت و آمد میکردم ...اما کی حوصله داشت کل کوچه رو دور بزنه ؟؟؟


بالا خره رسیدم ... رفتم تو حیاط ... حوصله خونه رو نداشتم ...دلم تاب بازی میخواست ... فقط چراغ سالن کوچیکه روشن بود ... یعنی اینکه مامان و بابا نیومدن و احتمالا حاج بابا داره اونجا قرآن میخونه ...


یه بغضی تو گلوم گیر کرده بود ... مطمئن نبودم به خاطر اون جوجه اجنبی باشه ... چقد خونمونو و حیاط خوشگلشو دوست داشتم ... دلم گرفت !!!! کاش خونمون نقلی بود ولی بابا جونش هر لحظه تو خطر نبود یا مستاجر بودیم اما بابا شیمیایی نبود ... بابای یک متر و نود و پنج سانتی من با صدو ده کیلو وزن حالا تبدیل به یه مانکن هفتاد کیلویی شده بود !!!!!


هر کی میدیدش احتمالا با خودش میگفت چقدر خوشتیپه !!!! ولی فقط ما میدونستیم که اون گازهای شیمیایی جهنمی روز به روز داره بابا رو آب میکنه !!!


بی برو برگرد عاشقش بودم ... خیلی مرد بود ... شاید به خاطر بودن مردهایی مثل بابا و کامران و مندا در اطرافم دیگه هیچ مردی به چشمم نمیومد !!! انگار بقیه فقط ادای مرد بودن رو در میاوردن ... ای تف به اون ذاتت بچه اجنبی ... اه ...اه


برای هزارمین بار به مامان حق دادم که عاشق بابا باشه ... هر زن عاقلی بود این چنین مردی رو تنها نمیذاشت ... مامان تا جهنم هم با بابا بود ... نمیدونم منم میتونم یه روز بخاطر عشقم برم زیر بمباران ؟؟؟!!!!


یه روز که مامان از اون روزها برام گفته بود ازش پرسیدم :


─ مامان .... نترسیدی از جبهه .. بمباران ... اسیری ؟؟؟


─ هم آره .. هم نه !!! من عاشق بابات بودم و هستم ... وقتی عاشق بشی همه چیز یه جور دیگه میشه برات ... عشق یه نیرویی هست که تمام معادلات عقلانی رو تحت الشعاع قرار میده ... خودت میدونی تمام خانوادم با پدرت مخالف بودن ...اصلا ما مثل هم نبودیم ... هیچ سنخیتی با هم نداشتیم ...


من به خاطر محمد خانوادمو ، زندگی اشرافیمو ، تحصیلاتمو و خیلی چیزهای دیگه رو ول کردم و برگشتم ایران


پریدم وسط حرفش و گفتم :


─ بالاخره نمیخواین تعریف کنین چجوری مخ بابا رو زدین ؟


─ یه روزی واست تعریف میکنم دختره ی عجول ...


─ خوب بقیه ش ؟؟؟


─ بقیه چی ؟؟؟


─ چجوری نترسیدین ؟


─ آهااا ... خوب با تمام مشکلاتی که گذرونده بودم و میدونستم که سیلی از مشکلات رو پیش رو دارم بازم رو حرف خودم ایستادم و گفتم محمد ... فقط محمد !!!


خانوادم که دیدن از پس من برنمیان منو ول کردن به امید اینکه پشیمون بشم ...


من اون روزا فکر میکردم چون به خاطر بابات از همه چیزم گذشتم حالا نوبت اونه که فداکاری کنه !!!! فکر میکردم من تا اینجا سهم خودمو انجام دادم ... اما بابات منو گذاشت و رفت جبهه !!!


خیلی بهم بر خورد ... اصلا انتظار چنین کاری رو نداشتم ... یه جورایی سرخورده شده بودم ... حال اون روزهامو نمیتونم تو یکی دو جمله تعریف کنم ... بالاخره بعد سه ماه جنگیدن با خودم رفتم جبهه ...


به خیال خودم میخواستم شرمنده ش کنم ...


مامان سرشو انداخت پایین و با بغض گفت :


─ حتی میخواستم تف بندازم تو صورتش ...از خودم خجالت میکشم که یه همچین فکرایی میکردم ... بالاخره رف



تازه داستان مامان به جاهای حساسش رسیده بود که کامران خان عین اجل معلق نزول اجلال فرمودند ......

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group