چت رومclose
سالومه | زهره درانی
سالومه | زهره درانی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1994
نویسنده پیام
roham آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
به نام خدا






کتاب سالومه
نوشته زهره درانی
313 صفحه
نشر آسیم
چاپ دوم 1387
19 فصل



افسانه افسوس

افسوس براین عمر که بیهوده گذر کرد
افسوس بر این دل که بی عشق سفر کرد
افسوس بر این خاک سرد گور که
گرم تر از قلب خالی ز عشق ماست
افسوس بر این زمستان سرد وبی روح که
گرم تر از خزان قلب های تیره و تار ماست
افسوس بر این دل های سرد و بی روح که
گرم تر از قلب خالی ز عشق ماست
افسوس بر این عشق ها و دوستی ها و محبت ها که
جایگزینش کینه ها و عداوت هاست
افسوس بر این دنیای فانی و زودگذر که
با تمام زیبایی ها جزء زشت ترین هاست
افسوس بر این قلب بر خون نشسته که
بی پیر ، کینه ها و عداوت هاست
افسوس بر این چاکران و مخلصان سینه چاک دریده مرده پرست
افسوس بر این قلب های زنده مرده پرست ماست
افسوس بر این عمر که بیهوده گذر کرد
افسوس بر این دل که بی عشق سفر کرد

با آرزوی سعادت و روزگاری خوش و بدون افسوس برای شما عزیزان.
زهره درانی

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی

فصل اول

باران همراه با دانه های درشت تگرگ به شدّت به شیشه کوبیده می شد. از صبح هوا ابری و مه آلود بود. گاهی آن چنان مه می ریخت که حتی راهِ رفتن به خانه را هم گم میکردی. شدت باران به حدی بود که حتی چند لحظه ای را هم نمی توانستی برای قدم زدن از ویلا خارج شوی. تمامی درختان جنگل و کوه و دشت حسابی شسته و تمیز و عِطر آگین شده بود و با وجود سردی هوا، سبزی و طراوت خاصی به فضای اطراف بخشیده بود.
ساعت روی پیشخوان شومینه پنج و نیم بعد از ظهر را نشان می داد، ولی با این حال و هوا خیلی زودتر از حد متداول تاریک شده بود. و چقدر این غروب و تاریکی غم افزا و دلگیر بود ! تنهایی مثل خوره داشت از پا درش می آورد. اعصابش به شدت در هم ریخته بود. غم سنگینی چهره اش را پوشانیده بود. حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشت. حس می کرد تمام وجودش از نفرت وانزجار پر شده و حتی این همه سکوت و زیبایی جواهرده، این دهکده دنج و آرام و کوچک هم نتوانسته بود اعصاب در هم ریخته اش را تسکین دهد.
با وجودی که دکترها فوق العاده به او سفارش کرده بودند که از محیط شهری و کار و شرکت دور شود و به محیط ییلاقی و دنج شمال برود، اما در حال حاضر فوق العاده از کارش پشیمان شده بود. لااقل آن موقع سرش را با کار و شرکت گرم می کرد، اما حالا به غیر از اینکه پشت این پنجره ویلای لعنتی خودش را محبوس کند، چاره دیگری نداشت.
ناخودآگاه چشمانش را بر هم نهاد. هجوم خاطرات تلخ گذشته لحظه ای رهایش نمی کرد. بلافاصله چشم هایش را از هم گشود. اصلاً دلش نمی خواست برای لحظه ای هم به عقب برگردد .تاریکی مطلق همه جا را پُر کرده بود. زوزه باد شبیه به ناله دردناک مردی غمگین از لای درز پنجره به گوش می رسید. همان طوری که روی صندلی راحتی اش نشسته بود، خم شد و حرارت شومینه را زیادتر کرد. جرقه های آتش به هوا برخاست و فضای اتاق را روشن کرد اصلاً حوصله روشن کردن چراغ را نداشت. انگار در تاریکی احساس آرامش بیشتری می کرد.
فضای اتاق در زیر نور شومینه بسیار زیبا و دل انگیز شده بود. اتاقی نسبتاً بزرگ و دلباز که حدوداً بیست متری می شد، با پنجره ای رو به باغ و جنگلی که داخل دره قرار گرفته بود. شومینه گرم و بزرگ به همراه یک تختخواب دو نفره و کتابخانه ای بزرگ با کتاب هایی انبوه و قطور سراسر یک طرف دیوار اتاق خواب را احاطه کرده بود. با وجود تاریکی اتاق همه چیز به سبکی خاص مرتب و منظم در جای خود چیده شده بود و نظم دقیق صاحبخانه را به وضوح نشان می داد.
چندین ضربه آهسته به در نواخته شد. پوریا با بی حوصلگی سرش را بلند کرد و گفت:«چیه، قوام ،کاری داری؟»
مردی حدوداً پنجاه ساله با مو های جوگندمی و مرتب، مودبانه وارد اتاق شد و در حالی که چراغ را روشن می کرد، با ادب و نزاکتی خاص رو به پوریا کرد و گفت:«آقا چرا تو تاریکی نشستین؟ نمی خواین از اتاق بیرون بیاین؟ الان چند ساعت می شه که خودتون رو حبس کردین!»
پوریا با اعتراض جواب داد:«قوام، تو رو به خدا اون چراغ رو خاموش کن. نورش اذیتم میکنه.»
قوام با دلخوری در حالی که چراغ را خاموش می کرد، گفت:«آقا باور کنین من براتون نگرانم. این طوری از پا در می آین. از صبح تا حالا هم که چیزی نخوردین .گفتم بهتون بگم شام حاضره و بهتره یه چیزی بخورین . شام همونی رو که دوست داشتین درست کردم، کته کتابی با کباب ترش و دوغ محلی.»
پوریا که هیچ اشتهایی به غذا نداشت، لبخندی زد و به قوام گفت:«خدای من! از دست تو قوام من چی کار کنم! می خواستی چند رقم غذای دیگه هم درست کنی بلکه من به اشتها دربیام!»
قوام با دلخوری سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.
پوریا که متوجه ناراحتی قوام شده بود، به سختی از جایش بلند شد و گفت:«خب، خب، بسه دیگه، قوام ! انقدر قیافه نگیر. تسلیم! برو غذا رو بکش تا من هم دست و صورتمو بشورم و بیام.»
قوام با خوشحالی چشم بلندی گفت و به سرعت از اتاق خارج شد.
همان طوری که روی تختخوابش دراز کشیده بود، غلطی زد و لحاف را به دور خودش پیچید. احساس سرمای شدیدی کرد. به سختی لای پلکهایش را باز کرد و نگاهی به ساعت روی پیشخوان شومینه انداخت. اوه خدای من! ساعت ده صبحه!
با این هوای ابری، فکر کرده بود هنوز ساعت هفت نشده. آهی از نهادش بر آمد. زیر لب با خودش زمزمه کرد: اه ، باز هم هوا ابری و گرفته س! با وجود این هوا، آدم حتی نمی تونه ساعتی تو باغ قدم بزنه. من هم چه فصلی رو برای تعطیلات انتخاب کردم. لابد باید تا آخر مرخصی خودمو تو اتاق حبس کنم. کاشکی لااقل کسی رو اینجا داشتم که به دیدنم می اومد. این طوری کمتر احساس تنهایی می کردم.
قوام با سینی صبحانه وارد شد وگفت:«صبح به خیر آقا ! چه عجب از خواب بیدار شدین! چند بار اومدم بهتون سر زدم، دیدم خوابین، دلم نیومد بیدارتون کنم. مثل اینکه حسابی خسته راه بودین. صبحانه تونو آوردم تو اتاق. فکر کردم اینجا راحت ترین.»
«ممنونم، قوام! لطف کردی. فقط یه زحمتی بکش چند تا هیزم داخل شومینه بنداز. هوای اتاق حسابی یخ کرده. ببینم اینجا همیشه هوا همین طوره یا شانس منه؟»
قوام لبخندی زد ودر حالی که چند تا هیزم داخل شومینه می انداخت، گفت :«نه آقاجون، به شما ربطی نداره. آخه شما هیچ وقت تو پاییز و زمستان اینجا نیومدین. اون وقت ها که کوچیک بودین، به خاطر درس و مدرسه هیچ وقت شما رو نمی آوردن اینجا. وقتی هم که بزرگ شدین، خودتون نمی اومدین. معمولاً از اول پاییز و یا حتی زودتر از موعد، اینجا مدام هوا ابری و بارندگی یه. شما که بهتر از من می دونین، جواهرده حتی تو تابستان هم هوای خنک و دلچسبی داره. بالاخره هر چی باشه اینجا ییلاق رامسری هاست. درست وسط تابستان که همه تو رامسر شُر شُر عرق می ریزن، آب وهوای اینجا خنک و دلپذیره. بالاخره هرچی باشه، آقا، جواهرده بالای کوهه. جنگل و دریا زیر پای جواهر ده قرار داره. حتی یه وقتایی که برف و باد و بوران اینجارو محاصره کرده، تو رامسر هیچ خبری از سرما و باد و بارون نیست.»
پوریا به زور لبخندی زد و گفت:«راست می گی قوام! از بس که اینجا نبودم درست و حسابی همه چیز از یادم رفته. الان چند سالی می شه که اینجا نیومدم. چقدر همه چیز عوض شده و تغییر کرده. حتی خود تو قوام، حسابی پیر شدی ها!»
قوام آهی کشید وگفت:«ای آقا! تنهایی و بی کسی آدمو از پا در می آره! بعد از اون خدا بیامرز، دیگه حال و رمق زندگی برام باقی نمونده. زن خوبی بود، خدا بیامرزدش، خیلی زود جوون مرگ شد. چی بگم، آقا! این هم شانس من بود که بی اولاد بمونم و زنم سر زا بره!»
پوریا با تاسف سری تکان داد وگفت:«قوام، پشیمون نیستی که دوباره ازدواج نکردی؟»
قوام در حال که چشمانش برق می زد، با شهامت سرش را بلند کرد و گفت:«ابداً، آقا! ابداً! من تا عمر دارم، با یاد اون خدا بیامرز زنده م.»
پوریا با حسرت آهی کشید و گفت:«خوش به حالت، قوام! تو و همسرت عاشق هم بودین. حتی الان هم با خاطرات اون زنده ای. ای کاش لااقل من هم تو زندگی سهمی چون تو داشتم. تو الان هم تنها نیستی، تو چشمهات هنوز عشق موج می زنه. به نظر من، آدم ها فقط با عشق و امید زنده هستن. اگه زمانی اونو از دست بدن، با مرده هیچ تفاوتی ندارن.»
قوام اشک های روی گونه اش را پاک کرد و گفت:«راستی آقا شما تصمیم ندارین ازدواج کنین؟ الان نزدیک به سی و پنج سالتون شده، دیگه داره دیر می شه! هر چیزی تو جوونی ش خوبه. خدا پدرتون رو بیامرزه، جناب شکوهی مرد بزرگی بود. همین طور مادرتون خیلی مهربون و فداکار بود. تا وقتی که زنده بودن، مثل لیلی و مجنون در کنار هم زندگی می کردن. چقدر آرزوی دامادی شمارو داشتن. بالاخره شما تنها وارث اونها بودین.
«آخ، که اگه زنده بودن، تا حالا نوه شون رو هم دیده بودن! شاید باورتون نشه آقا، من تمام راه و رسم زندگی رو از اونها یاد گرفتم. پدرتون همیشه منو نصیحت می کرد. من هرچی دارم، از جناب شکوهی بزرگ دارم.
«آه، که اگه اون سال اون بهمن لعنتی نیومده بود، الان هردوشون زنده بودن! آقا به همراه خانم با چه ذوق و شوقی اومده بودن اینجا. اون سال یکی از بدترین سال های زندگی من بود. خیلی ها تو اون بهمن از بین رفتن. باورتون نمی شه وقتی پدر و مادرمو از دست دادم، تا این حد غصه دار نشده بودم که جناب شکوهی بزرگ رو از دست دادم.
«از اون سال به این طرف هم که دیگه شما پاتون رو تو این ده نذاشتین. دیروز صبح که دیدم یه دفعه بی خبر اومدین، داشتم از خوشحالی سکته می کردم. نمی دونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود. حس می کنم با اومدن شما، پدرتون زنده شدن.»
چشمان پوریا خیس از اشک شده بود. خاطرات گذشته او را به اعماق کودکی سوق داده بود. آه، که چه لحظات شیرینی را با آن ها گذرانده بود! چقدر احساس تنهایی و بی کسی می کرد. آرزو کرد الان هم در کنارش بودند و مثل سابق سرش را در دامن مادرش مخفی می کرد و خودش را در آغوش پدر می انداخت.
در حالی که زیر لب زمزمه می کرد، گفت:«ای کاش اون سال ها من هم همراهشون بودم! لااقل این طوری شاید من هم مرده بودم و این همه عذاب نمی کشیدم!»
«ای آقا، این حرف ها چیه! شما ماشاءا... حالا حالاها وقت برای زندگی کردن دارین. ان شاءا... هر چی اونها خوابیدن، بقای عمر شما باشه. اگه می دونستم انقدر ناراحت می شین، اصلاً چیزی نمی گفتم.» بعد در حالی که می خواست موضوع صحبت را عوض کند، گفت:«راستی، آقا، چه کار خوبی کردین که اومدین اینجا. بالاخره نگفتین چی شد یه دفعه توی این فصل این طور بی خبر هوس مسافرت کردین؟»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
پوریا همان طوری که چایش را سر می کشید، آهی کشید و گفت:«قصه ش طولانی یه باشه برای بعد. حالا می خوام یه کمی برم بیرون قدم بزنم. پوسیدم از بس که تو اتاق بودم.»
قوام با خوشحالی پاسخ داد:«کار خوبی می کنین، آقا! تا دلتون بخواد اینجا اکسیژن هست. از هوای صاف و پاکیزه جواهرده استنشاق کنین که دیگه تو شهر همچین هوایی گیرتون نمی یاد. فقط مواظب باشین که سرما نخورین. البته به شرط اینکه همه صبحانه تونو هم میل کنین.»
پوریا لبخندی زد و گفت:«باشه پیرمرد! باشه! حالا هم که پدرم نیست، تو دست از سر من بر ندار!»
روی ایوان ویلا ایستاد. در حالی که نفس عمیقی می کشید، با همه قوایش هوای پاکیزه و تمیز را بلعید.به چشم انداز باغ خیره شد. پاییز درختان را تحت پوشش برگ های رنگارنگ گرفته بود و زیبایی آن را دو صد چندان کرده بود. باغ به خاطر وجود کوه ها و تپه ها تبدیل به سراشیبی های تند و سر بالایی های طاقت فرسا شده بود. اما با این حال، نه تنها از زیبایی آن کاسته نشده بود، بلکه حالت رویایی خاصی به خود گرفته بود.
از این بالا منظره کوه ها و دره های اطراف نمای خاصی پیدا کرده بود،به خصوص جاده سرسبز و رویایی جواهر ده که به علت درختان درهم پیچیده از ورود نور خورشید به جاده جلوگیری می کرد. آه، خدایا! تو چه نقاش بزرگی هستی! آیا
کسی به غیر از تو می تونه این طور تصاویر رو رنگ آمیزی کنه ؟
اینجا آمیخته ای از بهشت بود که با جاده ای از ابریشم سبز و لطیف در آمیخته بود. اینجا اقامتگاه مسافران خسته دل و دردمند بود. انسان هایی که از محیط شهری و هیاهو به ستوه آمده بودند.
باران تقریباً بند آمده بود. رنگین کمان زیبایی پهنای آسمان آبی را فرا گرفته بود. بعد از بارندگی، هوا حسابی دلچسب شده بود. البته طرف های شب سوز و سرما غیر قابل تحمل می شد. فرصت را غنیمت شمرد و بلافاصله از سراشیبی پایین رفت. نقطه به نقطه باغ برایش خاطره انگیز بود. به هرجایی نگاه می کرد، کودکی اش، نوجوانی و حتی دوران جوانی اش را می دید. شاید هم بیشتر به همین خاطر آن قدر از این باغ گریزان بود.
با وجودی که خاطرات بسیار زیبا و خوشی داشت، اما مرگ پدر و مادرش، آن هم در این مکان، تمامی آن خاطرات خوب وشیرین را تبدیل به خشم و نفرت کرده بود. این باغ از پدربزرگش به پدرش ارث رسیده بود. وحالا که دیگر پدرش زنده نبود، متعلق به او شده بود. با وجود تعلقات خاصی که به این باغ و دهکده داشت، اما بعد از آن حادثه همیشه از آنجا گریزان بود.
به نرده های کنار باغ رسید. در حالی که در کوچک باغ را باز می کرد، به کوچه باغ نظر انداخت. یکی دو نفر از افراد بومی و محلی در حال گذر بودند، طبق عادت دیرینه شان با دیدن او، شروع به سلام و احوالپرسی کردند.
پوریا که تقریباً هیچ گونه شناختی روی آنها نداشت، با اشاره سر پاسخ آنها را داد و همان طور به اطراف خیره شد. در همین وقت، چشمش به پیر مرد خوش لباس و مرتبی که عصا زنان از سربالایی تپه بالا می آمد، افتاد. ناخودآگاه نظرش جلب شد. چهره اش به نظر آشنا می آمد، اما از این فاصله به خوبی نمی توانست صورتش را تشخیص دهد.
همان طور خیره خیره نگاهش می کرد. از سر و وضعش به خوبی مشهود بود که از اهالی بومی جواهرده نیست. هرچه به مغزش فشار آورد، چیزی عایدش نشد. البته تقصیری هم نداشت. درست ده سالی می شد که پا در این دهکده نگذاشته بود.
پیر مرد همان طوری که عصا زنان بالا می آمد، یک دفعه چشمش به پوریا افتاد و با خوشحالی زائدالوصفی از دور دست تکان داد،که بیشتر باعث تعجب پوریا شد. چند دقیقه بعد که نزدیکتر شده بود، با صدای بلندی گفت:« خوش اومدین، آقای شکوهی! چه عجب از این طرفا!»
پوریا که تازه او را شناخته بود، با لبخند و خوشحالی به استقبالش شتافت و گفت:«اوه، خدای من! آقای رهنما، حالتون چطوره؟ هیچ فکر نمی کردم توی این سرما اینجا باشین!»
آقای رهنما در حالی که با صدای بلند می خندید، گفت:«اینو من باید از شما بپرسم! بعد از ده سال که اینجا اومدین، چطور بی خبر اون هم توی این هوا و روزگار! خدا پدر ومادرتون رو رحمت کنه، همیشه دوست داشتن توی این فصل به
جواهرده بیان. پدرت همیشه می گفت:«جواهرده واقعاً یه جواهره! توی این فصل از قشنگی غوغا می کنه!» واقعاً هم راست می گفت. من هم مثل پدر خدا بیامرزت، اینجارو تو فصل پاییز و زمستان بیشتر دوست دارم.»
پوریا در حالی که لبخند می زد، با اخترام خاصی او را به داخل دعوت کرد. آقای رهنما خواست از پوریا تشکر کند که یک دفعه صدای شاد و خنده های دخترانه ای نظرشان را جلب کرد. هر دو با تعجب به عقب برگشتند و نگاه کردند.
دو دختر در حالی که با هم شوخی می کردند و مدام همدیگر را از سراشیبی کوه هل می دادند، با قهقهه خنده به زور خودشان را بالا کشیدند. وقتی چشمشان به آنها افتاد، در حالی که سعی می کردند سر و وضعشان را مرتب کنند، مؤدبانه جلو رفتند و سلام کردند.
پوریا خیلی خشک و جدی بدون اینکه نیم نگاهی هم به آنها بیاندارد، پاسخ آنها را داد.
آقای رهنما که متوجه شده بود پوریا آنها را نشناخته، رو به او کرد وگفت:« اینها دختر های من هستن. همون کوچولو های شیطون!» بعد رو به یکی از آنها، که زیباتر بود، کرد و گفت:« این سالومه س. این هم سوگند. هردو به تازگی درس رو تموم کردن و به خودشون مرخصی دادن.»
پوریا که حسابی شرمنده شده بود، مجدداً رو به آنها کرد و گفت:« واقعاً متأسفم! اصلاً به جا نیاوردم. اوه خدای من! زمان چقدر زود می گذره! اینها همون دختر کوچولو های شیطونی هستن که مدام دنبال هم می کردن؟»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
آقای رهنما قهقه ای سر داد و گفت:«درست زدی به هدف! می بینی حالا برای خودشون خانمی شدن!»
پوریا مجدداً در حالی که عذر خواهی می کرد، گفت:«واقعاً ازدیدنتون خوشحالم!»
دختر ها هر دو مات زده به آنها نگاه می کردند. سالومه که تا حدودی اعتماد به نفسش را به دست آورده بود،با لبخندی پاسخ داد:«خواهش می کنم. شما که تقصیری ندارین. اگه ما هم دیروز از پدر نشنیده بودیم که پسر آقای شکوهی
برگشتن، حتماً شما رو در اولین برخورد نمی شناختیم.»
آقای رهنما رو به پوریا کرد و گفت:«آخه، اون وقتها که شما با پدر و مادرتون می اومدین اینجا، سالومه و سوگند خیلی کوچیک بودن. فکر کنم ده یازده سال بیشتر نداشتن.»
پوریا در حالی که به مغزش فشار می آورد، گفت:« اوه، بله! بله، خوب یادمه! دختر کوچولو هایی که مدام دنبال همدیگه می کردن. او چه روز هایی بود و چقدر تند و سریع گذشت!»
آقای رهنما مجدداً شروع به تعریف از خاطرات گذشته کرد. سوگند حسابی خسته و کسل شده بود، رو به سالومه کرد و گفت:«بیا ما بریم. هوا خیلی سرده! اگه تو نمی آی، من برم.»
سالومه با احترام خاصی در حالی که از پوریا عذر خواهی می کرد، رو به پدرش کرد وگفت:«با اجازتون پدر، ما می ریم خونه.»
«باشه. شما برین، دخترم. منتظر من نباشین. من خودم می آم.»
دخترها هر کدام از پوریا خداحافظی کردند و به سمت باغی که همجوار ویلا و باغ پوریا بود راه افتادند.
آقای رهنما همان طوری که رفتن آنها را تماشا می کرد، با حسرت آهی کشید و گفت:«همه زندگی من تو این بچه ها خلاصه شده. شلوغی و سرزنده ای اونها منو هم به وجد و نشاط آورده.»
پوریا زیر لب پاسخ داد:«خدا براتون حفظشون کنه. واقعاً هم همین طوره!» بعد در حالی که آهی از سر تأسف می کشید ادامه داد و گفت:«همیشه فکر می کردم نسل جدید خیلی بهتر از نسل قدیم فکر می کنه. اون وقت ها اغلب طرز فکر پدرمو قبول نداشتم و زندگی رو از از دیدگاه بالا تری نگاه می کردم. اما حالا که شما رو می بینم، متوجه شدم که کاملاً در اشتباه بودم. چرا که اگه لذتی هم تو دنیا وجود داشته باشه، پدران و مادران ما بیشتر ازش بهره بردن. نمونه اش همین دختران شما! چه لذتی از این بالاتر که آدم بزرگ شدن موجود کوچیکی رو از نزدیک ببینه و شاهد به ثمر رسیدن میوه های زندگی ش باشه!»
آقای رهنما یک دفعه بی مقدمه نگاهی به پوریا انداخت و گفت:«راستی ببینم، ازدواج که کردی، درسته؟ چندتا کوچولو داری؟»
پوریا تا بناگوشش سرخ شده بود و توقع همچون سؤالی را نداشت، در حالی که تقریباً برافروخته شده بود، سری به علامت نفی تکان داد و گفت:«فعلاً که مجردم و اصلاً هم علاقه ای به ازدواج ندارم. حتی راجع به این مسئله هم فکر نمی کنم.»
آقای رهنما که متوجه سؤال بی جایش شده بود، در حالی که خودش را جمع و جور می کرد، گفت:«راستی، هر وقت دلت خواست، پیش ما بیا. خوشحال می شیم. توی این هوای سرد کنار شومینه یه دست بازی شطرنج حسابی کیف می ده. مطمئن باش بهت خوش می گذره.»
«متشکرم، آقای رهنما. چشم، حتماً اگه تونستم، بی زحمت نمی گذارمتون. حالا شما بفرمایین در خدمت باشیم.»
«نه، متشکرم. باید برم. به قوام سلام برسون. خدانگهدار!»
پوریا در حالی که خداحافظی می کرد، نگاهی به اطراف انداخت و دوباره داخل باغ رفت و در را از پشت سر بست.»
در حالی که از پستی و بلندی های باغ بالا می رفت، در فکر آقای رهنما و دخترانش بود. چقدر زمان زود گذشته بود و او غافل از دنیا سیر کرده بود! انگار همین دیروز بود. آن وقت ها که هنوز پدر و مادرش زنده بودند، گهگاه با آنها همراه می شد و تعطیلات به جواهرده می آمد. آقای رهنما همسایه دیوار به دیوار باغ بود. مرد با شخصیت و دوراندیشی بود. شغلش مهندسی ساختمان بود، اما حتماً با این سن و سالش بازنشست شده بود. همسر مهربان و دلسوزی داشت.
یک دفعه انگار چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، سر جایش میخکوب شد و زیر لب با خودش زمزمه کرد:اوه، خدایا! من حتی ازش سراغ همسرش رو هم نگرفتم. نکنه خدایی نکرده توی این مدت اونو از دست داده باشه.
در حالی که زبانش را گاز می گرفت، به خودش نهیب زد و گفت:نه، ابداً! چون اگه این طور بود، حتماً خودش اشاره ای می کرد.
آن وقت ها که بیست و چهار سال بیشتر نداشت، همیشه از دست دختران شیطان آقای رهنما پیش مادرش شکایت می کرد و می گفت:«اصلاً انگار نه انگار که اینها دخترن. بابا صد رحمت به پسر ها! اینها که دیوار راست رو می گیرن، می رن بالا!»
مادر در حالی که لبخند می زد، آهی از سر حسرت کشید و گفت:«کاشکی ما هم مثل اونها چندتا دختر کوچولو داشتیم! اون وقت دیگه انقدر احساس تنهایی نمی کردیم. اونها شیطون نیستن. تو همیشه به خونه خلوت و ساکت عادت داشتی. حالا فکر کردی اونها خیلی پر شر و شورن. چند سال دیگه اینها هم مثل خواهر بزرگشون ساغر شوهر می کنن و می رن. اون وقت حسرتشون برای پدر و مادر می مونه. پس بذار هر کاری دلشون خواست، انجام بدن. دختر ها تا وقتی خونه پدر ومادر هستن، می تونن حسابی جولون بدن. بعد از اون، اگه اقبالشون بلند باشه که هیچ، و الا به جز درد و بدبختی چیزی عایدشون نمی شه.»
آه، چقدر زمان زود گذشته بود! با خودش فکر کرد:ای کاش به اینجا برنگشته بودم! قلبم تحمل این همه هیجان و احساسات گذشته رو نداره. لااقل توی تهران که بودم، اون همه شلوغی و کار همه چی رو از یادم پاک کرده بود. اما این محیط دنج و پر از سکوت، یادآور خاطرات تلخ و شیرین گذشته س.
قبل از اینکه به جواهرده بیاید، تصمیم گرفته بود باغ را برای فروش بگذارد. اما حالا شهامت این کار از او سلب شده بود. جای جای این باغ، پدر و مادرش را به یادش می انداخت.
قوام که روی ایوان منتظر آمدن او بود، با صدای بلندی رو به پوریا کرد و گفت:«برگشتین، آقا! پیاده روی خوب بود؟ خدا خدا کردم که بارون نگیره. آخه شما چتر همراهتون نبود.»
پوریا لبخندی زد و پاسخ داد:«ممنونم، قوام. فعلاً که هوا خوبه . راستی ببینم، ناهار چی داریم؟»
«براتون جوجه گذاشتم، آقا!»
پوریا که اشتهایش تحریک شده بود، گفت:«بریم، بریم که حسابی خسته و گرسنه م.»
قوام با خنده گفت:«چه عجب، آقا، شما گرسنه شدین! دیروز تا حالا که چیزی نخوردین!»
پوریا همان طور که از پله های ایوان بالا می رفت، نفس عمیقی کشید و گفت:«آب و هوای اینجا آدمو به اشتها می آره. باورت نمی شه قوام، الان مدتهاس که یه غذای سیری نخوردم. اما حالا احساس می کنم که اشتهام دو برابر شده!»
قوام مجدداً خنده ای تحویلش داد و گفت:«نگفتم آقا، آب و هوای اینجا مرده رو زنده می کنه! خب، خدا رو شکر که شما هم حالتون بهتر شده!»
پوریا اخمی ساختگی کرد و گفت:«دست شما درد نکنه! حالا ما شدیم مرده!»
قوام که جا خورده بود، مؤدبانه پاسخ داد:«ببخشین، آقا! همچون منظوری نداشتم!»
پوریا قهقه ای سر داد و گفت:«عیب نداره بابا، باهات شوخی کردم!»
قوام زیرکانه لبخندی زد و به سرعت برای آماده کردن ناهار وارد ویلا شد.
بعد از صرف ناهار خوشمزه ای که قوام تدارک دیده بود، پلک هایش حسابی سنگین شده بود. دوست داشت همان جا کنار شومینه روی صندلی راحتی یک چرتی بزند.
قوام که خواب آلودگی او را دید، آرام و آهسته از اتاق خارج شد.
طرف های غروب بود که از خواب بیدار شد. باز همان اندوه حزن انگیز شب قبل وجودش را احاطه کرده بود. برای چندمین بار خودش را به خاطر تصمیم عجولانه ای که گرفته بود و به جواهرده آمده بود، سرزنش کرد. درست بود که به آرامش بسیاری نیازمند بود، اما اینجا بیش از حد سکوت و تنهایی بود.
قوام با سینی چای وارد شد.
پوریا در حالی که تشکر می کرد، رو به او کرد و گفت:«متشکرم، قوام. ولی اصلاً چای میل ندارم. بهتر برای من یه قهوه غلیظ بیاری.»
«ولی آقا، قهوه بی خوابی می آره!»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
«اوه، نگران من نباش، قوام! چای هم همون خاصیت رو داره. تازه تو از این بابت به خودت ترس راه نده. چون من انقدر افکارم خسته و درمانده س و بی خوابی کشیدم که به هیچ چیزی جز خواب پناه نمی برم. خواب برای من یه رویای شیرین و تمام نشدنی یه. فقط تو خواب می تونم تمامی اونها رو برآورده کنم.»
قوام با دلخوری پاسخ داد:«شما دیگه چرا! خدا رو شکر که غم و غصه ای ندارین. ثروت بی حد و حساب پدری و کار و شرکت و خونه و ماشین وهمه چیز دارین. این حرفها مال ما آدم های فقیر و بیچارس.»
«نه. نه، قوام! دیگه از این حرف ها نزن که حسابی دلخور می شم! تو ممکنه ندار باشی، ولی آدم نظر بلندی هستی. من همیشه بهت افتخار می کنم. پول چرک کف دسته. یه روز میاد و یه روز میره. از قدیم گفتم، به خوشگلی ت نناز که به تبی بنده، به مالت نناز که به شبی بنده. اینها همه ش یه شب می آد و یه شب هم می ره. فقط خدا کنه هر کسی تو زندگی به اون آرامش نسبی که می خواد برسه، والا اینها همه ش یه وسیله س. خدا رو چه دیدی، شاید تو خیلی از من خوشبخت تر باشی. تو از دل من چه خبر داری. هرکسی تو دلش یه غم و غصه ای داره که به هیچ کس نمی تونه بگه. راستی قوام، یه سؤالی ازت داشتم.»
«بفرمایین، آقا!»
«ببینم، خانم آقای رهنما در قید حیاته؟»
«بله،آقا! چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟»
«نه همین طوری پرسیدم. امروز صبح با دخترهاش بیرون باغ دیدمش، ولی فراموش کردم سراغ همسرش رو بگیرم.»
«نه، آقا، خدارو شکر صحیح و سلامت هستن. خونواده خوبی هستن. توی این همه سال، من ازشون بدی ندیدم. خیلی هم زود به زود می آن اینجا. هر دفعه هم یکی دو ماهی موندگار هستن. البته دختر های شلوغ و سرزنده ای داره. من که هر وقت اونها رو می بینم، حسابی روحیه م عوض می شه و سر ذوق می آم.» بعد در حالی که آه می کشید، گفت:«من که از نعمت اولاد بی بهره بودم، خدا هر کی رو بچه داره، براش حفظ کنه. راستی آقا، شما هم بهتره تو این چند وقتی که اینجا هستین باهاشون رفت و آمد کنین. برای روحی تون خوبه.»
پوریا تقریباً با تشر گفت:«نه، نه، اصلاً! حرفش رو نزن، قوام! روحیه من با این جور افراد سازگار نیست. هر وقت هم که همچون دختر هایی رو می بینم، مو به تنم سیخ می شه. از حالا می تونم ندید بهت بگم که تو خونه اونها چه خبره. به غیر از صبحت های درگوشی و زیرکانه دخترها و قهقه های مستانه شون، هیچ خبری نیست. که البته من هم با این جور افراد میونه خوبی ندارن. البته چرا، اگه پدرشون تنها زندگی می کرد، شاید بهش سری می زدم.»
قوام با تعجب همان طوری که به پوریا خیره شده بود، گفت:«از شما بعیده، آقا! سن و سال شما که با آقای رهنما جور نیست. تا اونجایی که من شما رو می شناسم و از روحیه تون خبر دارم، شما خیلی هم مردم گریز نبودین. حالا چی
شده که این طور از آدم ها فرار می کنین؟»
لبخند معناداری چهره پوریا را در بر گرفت. با حالتی خاص رو به قوام کرد و گفت:«چی بگم، قوام! آدم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه. خُب، حالا من همون آدمم!»
قوام در حالی که حس همدردی اش گل کرده بود، مجدداً پرسید:«آقا، مثل اینکه توی این چند وقت که ازتون بی خبر بودم، یه اتفاقی براتون افتاده! شما خیلی عوض شدین! کم حرف و گوشه گیر، مدام تو لاک خودتون هستین! اگه کاری از دست من بر می آد، تو رو به خدا بگین. رودربایستی نکنین. بالاخره اگه منو قبول داشته باشین، من هم جای پدرتون هستم.»
پوریا در حالی که سیگاری آتش می زد، پک عمیقی به سیگار زد و گفت:«ممنونم، قوام! واقعاً ازت ممنونم! همین قدر که می گی، برام یه دنیا ارزش داره. مطمئن باش هر کاری که داشته باشم، اول تو رو در جریان قرار می دم. فعلاً اگه می تونی یه قهوه غلیظ برام بیار. این سردرد داره منو می کشه.»
«چشم، آقا! الساعه می آرم خدمتتون.»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
فصل دوم

راهپیمایی صبحگاهی حسابی سر حالش آورده بود. با چوب بلند و ضخیمی که از شاخه درختان جنگلی جدا کرده بود، پستی و بلندی ها و سراشیبی های کوه را بالا رفت. امروز نسبتاً صبح زود از خواب بیدار شده بود. معمولاً در جواهرده همه سر شب می خوابیدند و این خود در سحرخیز بودن آنها تأثیر به سزایی داشت.
تقریباً برای اولین بار بود که صبح زود در جنگل و جاده جواهرده، که خود دست کمی از جنگل نداشت، پیاده روی می کرد. نزدیکی های باغ رسیده بود.حسابی به هن هن و نفس زدن افتاده بود. این کار واقعاً برای روحیه اش که حسابی کسل و افسرده شده بود، لازم بود.
در حالی که خسته شده بود، به صخره ای تکیه داد و از همان بالا به نمای درختان و جنگل خیره شد. هوا فوق العاده تمیز و پاکیزه بود. تا آن جایی که می توانست، نفس عمیق کشید. ولی انگار ریه اش از این اکسیژن خدادادی سیراب نمی شد.
به ساعتش نگاه کرد. نزدیک به یازده صبح بود. با تعجب نگاهی به اطراف انداخت. اصلاً باورش نمی شد که دو سه ساعتی پیاده روی کرده باشد. خورشید در پشت ابرها پنهان شده بود و با وجود تقلای شدیدی که می کرد، باز هم ابرهای تیره جلوی او را سد کرده بودند. به همین دلیل آدم احساس می کرد که هنوز ساعات اولیه بامداد است. فقط از رفت و آمد های مکرر افراد محلی می شد به تغییر ساعت پی برد.
مجدداً شروع به بالا رفتن از سراشیبی کوچه باغ کرد. از پشت سر صدای قدم های تند و پرشتابی شنید، اما آن قدر در افکار دور و درازش غوطه ور بود که حتی نیم نگاهی هم به عقب نکرد. همان طوری که صدای گام ها نزدیکتر می شد، صدای شاداب و دخترانه ای او را به خود آورد.
«صبح به خیر آقای شکوهی! حالتون چه طوره؟»
با تعجب سرش را برگرداند و به مخاطبش نگاه کرد. سوگند، دختر آقای رهنما بود. پوریا که در آن ساعت توقع دیدن او را نداشت، در حالی که چینی به ابروانش انداخته بود، با تعجب براندازش کرد و گفت:«اوه شما هستین! حالتون چطوره؟ اگه اشتباه نکنم، شما باید سوگند خانوم باشین!»
سوگند سری به علامت تأیید تکان داد و در حالی که تشکر می کرد، گفت:«برای پیاده روی اومدین؟»
«اوه، بله. حالا که اینجا هستم، بهتره ار این فرصت پیش اومده استفاده کنم. راستی حال پدر چطوره؟»
«متشکرم،خوبن. البته امروز یه کم کسالت داشت. هر روز ما سه نفری برای راهپیمایی بیرون می اومدیم، اما امروز نه پدر و نه سالومه هیچ کدوم حوصله بلند شدن از رختخواب رو نداشتن.»
پوریا با ناراحتی سری جنباند و گفت:«چیز مهمی که نیست؟»
«نه، فقط یه کسالت جزئی داشت که فکر کنم تا حالا برطرف شده باشه.»
پوریا در حالی که لبخندی می زد، گفت:«خب، خوشحالم! آخه اینجا دور از دکتر و بیمارستانه. در هر صورت، اگه یه وقت مسئله مهمی بود، منو در جریان بذارین.»
«چشم، حتماً بی زحمت نمی گذاریمتون.»
بقیه راه به سکوت گذشت. پوریا به غیر از این چند کلامی که رد و بدل کرده بود، هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
چند دقیقه بعد، جلوی در باغ رسیدند. پوریا همان طور خشک و رسمی رو به سوگند کرد و گفت:«به پدرتون سلام برسونین!»
سوگند که از برخورد سرد و بی روح پوریا ناراحت شده بود، با حالت خاصی جواب داد:«چشم، حتماً!» و بعد با شتاب خداحافظی کرد و رفت.
پوریا که متوجه ناراحتی سوگند شده بود، در حالی که خودش را سرزنش می کرد، وارد باغ شد و به سرعت در را از داخل بست.
با وجودی که تمام سعی خود را کرده بود که برخوردی عادی داشته باشد، اما مثل اینکه باز هم خراب کرده بود. از خودش تعجب کرد. هیچ گاه در عمرش آن قدر سرد و بی روح با کسی برخورد نکرده بود. شاید هم حرف های قوام درست بود. او کاملاً مردم گریز شده بود. طاقت تحمل دیدن هیچ کس را نداشت، به خصوص دختران از خودراضی آقای رهنما را.
با این افکار، باز هم چند ناسزا نثار خودش کرد و مجدداً شروع به قدم زدن در باغ کرد. احساس خاصی به او دست داده بود. یک احساس تنفر و انزجار. بیچاره دختر آقای رهنما! او که گناهی نکرده بود. پس چرا این طور برخورد کرده بود.
در حالی که به خود نهیب می زد، گفت:نه، من از اون متنفر نیستم! بلکه از تمامی دخترها و زن های روی زمین متنفرم!
قوام که از دور چشمش به پوریا افتاده بود ، با ناراحتی جلو دوید و گفت:«آقا! حسابی نگرانتون شدم! ترسیدم مبادا تو جنگل رفته باشین. نمی دونین چقدر خودمو ملامت کردم. آخه، آقا، تو فصل سرما اینجا گرگ های گرسنه زیادن! همه ش خدا خدا می کردم یه وقت تو جنگل نرین.»
پوریا که از ترس چشمانش گشاد شده بود، با تعجب رو به قوام کرد و گفت:«چی گفتی، گرگ؟ اوه، خدای من! چه خطری از بیخ گوشم گذشت! اگه می دونستم، اصلاً پامو تو جنگل نمی ذاشتم.»
قوام قهقه ای سر داد و گفت:«این طور ها هم نیست، آقا! فقط اگه خیلی از جاده دور بشین، خدای نکرده احتمال حمله گرگ ها هست. مخصوصاً تو این فصل گرگ ها تا نزدیکی های جاده می آن. بعضی ها که اونهارو با سگ اشتباه می گیرن. شما بهتره که همین نزدیکی ها قدم بزنین و خیلی دور نرین.»
«حالا داری می گی ، قوام! با این حرفی که تو زدی، من دیگه شهامت رفتن به جنگل رو ندارم. خیالت راحت باشه! حالا زود باش یه قهوه داغ برام بیا.» بعد در حالی که حسابی سردش شده بود، به اتاقش پناه برد و کنار شومینه روی صندلی راحتی لم داد.
بعد از چند دقیقه، قوام با فنجان قهوه وارد شد.
پوریا در حالی که تشکر می کرد، گفت:«حسابی سردم شده بود، قوام. بهتره چند تا هیزم بندازی تو شومینه.»
قوام در حالی که اطاعت می کرد، گفت:«راستی، آقای رهنما رو هم دیدین؟ آخه، اون عادت داره هر روز صبح به همراه دو تا دخترهاش کوهپیمایی کنه.»
پوریا سری به علامت نفی تکان داد و گفت:«نه، اونو ندیدم، ولی سوگند دخترش رو دیدم.»
قوام در حالی که لبخند مرموزانه ای می زد، گفت:«اوه، جدی! چه زود اسمش رو هم یاد گرفتین!»
پوریا که متوجه اشتباهش شده بود، خیلی جدی پاسخ داد:«اسمش رو من نپرسیدم. دیروز آقای رهنما اونهارو بهم معرفی کرد. در ضمن، بهتره که اینو هم بدونی، من اصلاً حوصله هم صحبتی با دختر بچه ها رو ندارم.»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
با شنیدن این حرف، قوام در حالی که خودش را جمع و جور می کرد،گفت:«آقا، کاری ندارین، من برم ناهار رو آماده کنم.»
«نه، متشکرم، قوام! می خوام استراحت کنم. می تونی بری.» بعد در حالی که فنجان قهوه اش را سر می کشید، از جایش بلند شد و به رختخواب پناه برد.
طرف های غروب بود که قوام وارد اتاق شد و گفت:«آقا، مهمون دارین!»
پوریا با تعجب نگاهش کرد و گفت:«مهمون؟»
«بله، آقای رهنما هستن!»
پوریا که حسابی خوشحال شده بود، با شتاب از جایش بلند شد و گفت:«خب، تعارف کن بیان تو. زود باش!»
قوام در حالی که با عجله اتاق را مرتب می کرد، گفت:«ولی آقا، چند دقیقه ای طول می کشه تا از دم در بیان بالا. شما بهتره که آماده بشین.»
چند دقیقه بعد، آقای رهنما وارد شد. پوریا با خوشحالی به استقبالش شتافت و گفت:«اوه، حالتون چطوره، آقای رهنما؟ خیلی خوش اومدین! واقعاً لطف کردین! چه عجب از این طرفها!»
آقای رهنما در حالی که سلام و احوالپرسی می کرد، با دلخوری گفت:«از صبح منتظرت بودم بلکه برای عیادت هم که شده، دیداری تازه کنیم. اما دیدم هیچ خبری نشد. بهتر دیدم خودم بیام دیدنت.»
پوریا با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت:«بنده نوازی کردین، جناب رهنما. باور کنین، حالم اصلاً دست خودم نیست. یه ساعت خوبم، یه ساعت بد. حوصله هیچ کاری رو ندارم. اصلاً نمی دونم چرا این طوری شدم. سابق بر این فعالیتم زیادتر بود، اما حالا خیلی تنبل شدم.»
آقای رهنما با تعجب نگاهی به دور و اطرافش انداخت و گفت:«هیچ فکر نمی کردم تا این حد خودت رو حبس کرده باشی. به سن و سالت نمی خوره که انقدر گوشه گیر وعزلت نشین باشی!»
پوریا لبخندی تحویلش داد، بعد رو به قوام کرد و گفت:«لطفاً وسایل پذیرایی رو آماده کن.»
قوام چشمی گفت وبه سرعت از اتاق خارج شد.
آقای رهنما مجدداً رشته کلام را به دست گرفت و گفت:«از بعد از ظهر منتظرت بودیم، به خصوص همسرم. اتفاقاً بهت سلام رسون و گفت که برای شام منتظره. بنده هم مأمورم و معذور که پیغامو بهت برسونم.»
پوریا در حالی که به گرمی تشکر می کرد، به دنبال بهانه ای گشت و گفت:«اوه، متشکرم! واقعاً وظیفه من بوده که خدمتتون برسم، اما نه این طوری. ان شاءا... برای یه وقت دیگه. بی زحمت نمی گذاریمتون!»
آقای رهنما خیلی جدی سرش را بلند کرد وگفت:«من تعارف نمی کنم. اومدم ببرمت. همسرم شام درست کرده ومنتظره. زود باش که هیچ بهانه ای رو نمی پذیرم. اتفاقاً می خواستم برات پیغام بدم، اما حدس زدم ممکنه قبول نکنی. به همین دلیل برای بردنت خودم اومدم. حالا بهتره که زودتر آماده بشی.»
پوریا با وجودی که هیچ میل و رغبتی به رفتن نداشت، اما مقاومت در برابر خواسته پیرمردی چون او کار مشکلی بود. به همین دلیل با خوشرویی خاصی لبخندی زد و گفت:«چشم هرچی شما بگین! حالا تشریف داشته باشین تا با هم یه چای بخوریم، بعد من آماده می شم که بریم.»
درهمین وقت، قوام با سینی چای و شیرینی وارد اتاق شد. آقای رهنما رو به او کرد و گفت:«قوام جان، چرا زحمت کشیدی! بیخود خودت رو اذیت نکن. راستی، نمی خواد شام درست کنی. من آقای شکوهی رو با خودم می برم خونه مون. تو هم اگه دلت می خواد بیا. خوشحال می شیم.»
قوام با خوشحالی و تعجب نگاهی به پوریا انداخت و گفت:«اوه، چه کار خوبی می کنین!»
پوریا شانه اش را بالا انداخت و حرفی نزد.
بعد از یک ربعی، هر دو آماده رفتن شده بودند. قوام از آقای رهنما عذرخواهی کرد و گفت که می خواهد استراحت کند و از رفتن با آنها سر باز زد.
پوریا رو به او کرد و گفت:«بهتره زودتر شام بخوری و استراحت کنی. اگه هم نظرت برگشت، می تونی بیای اونجا. د غیر این صورت من زود بر می گردم.» و بلافاصله هر دو از ویلا خارج شدند.
هوای شبانگاهی سردی بود. سوز و سرما تا مغز استخوان آدم رسوخ می کرد. پوریا در حالی که یقه پالتو اش را بالا می کشید، دستکش هایش را به دست کرد و گفت:«اوه، خدای من! چقدر هوا سرده! با اینکه هنوز زمستان نیومده، اما سوز برف می آد.»
آقای رهنما در حالی که بخار از دهانش خارج می شد، گفت:«همین طوره! اینجا برف و بارون همیشه آدمو غافلگیر می کنه. درست اوایل پاییز یه دفعه می بینی که برف اومد!» بعد هر دو به سرعت سراشیبی باغ را پیمودند و از در باغ خارج شدند.
خانم رهنما با خوشرویی خاصی به استقبالشان شتافت و در حالی که احوالپرسی می کرد، با حالتی مادرانه و صمیمی گفت:«چطور هستی، پوریا جان؟ خیلی خیلی خوش اومدی! چه عجب از این طرفها مادر! اوه، خدای من! چقدر عوض شدی! می دونی الان چند ساله که ندیدمت. خدا مادرت رو رحمت کنه، هنوز هم بعد از این همه سال باورم نمی شه که در میون ما نیست.»
پوریا با محبتی خاص، در حالی که جواب احوالپرسی او را می داد، گفت:«باور کنین خیلی دلم براتون تنگ شده بود. باید زودتر از اینها خدمت می رسیدم، اما اصلاً دلم نمی خواست این طوری تو زحمت بیفتین.»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
خانم رهنما که زبان شیرین و گرمی داشت، با همان حالت مهربان و مادرانه میان حرفش پرید و گفت:«این حرفها چیه، پوریا جان! تو همیشه مثل پسر خودم بودی. من از وقتی که تو کوچیک بودی، دوستت داشتم. آخه، تو که خوب می دونی، ما پسر نداشتیم و مادرت اینها هم دختر نداشتن. به همین دلیل علاقه خاصی به بچه های هم داشتیم. تو رو به خدا اینجا رو مثل خونه خودت بدون و غریبی نکن. من و مادرت انقدر با هم صمیمی بودیم که حد نداشت. تو هم راحت باش.راستی! چرا پریروز تا حالا اینجا نیومدی؟ خیلی منتظرت شدیم، مخصوصاً امروز همه ش چشمم به در بود. دیگه غروبی به رهنما گفتم پاشو برو یه سری بزن، نکنه پوریا جان تو رودربایستی گیر کرده و نیومده.»
پوریا در حالی که از این همه لطف و محبت خانم رهنما حسابی شرمنده شده بود، در حالی که عرق پیشانی اش را با دستمال پاک می کرد، گفت:«تو رو به خدا بیشتر از این منو خجالت ندین. من همیشه مرهون محبت های بی شائبه شما بودم و هستم.»
آقای رهنما با خنده و شوخی رو به همسرش کرد و گفت:«بابا ما هم آدمیم! یه خورده منو هم تحویل بگیرین. فقط زودتر یه چای داغ برامون بیار که هوا خیلی سرده.»
خانم رهنما شوخی همسرش را با لبخندی جواب داد و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت، رو به پوریا کرد و گفت:«لطفاً پالتوت رو در بیار. اینجا به حد کافی گرم هست. بیرون بری، سرما می خوری.»
پوریا در حالی که پالتو اش را در می آورد، کنار شومینه روی مبل نشست و به میز کوچک جلوی شومینه، که روی آن مهره های شطرنج چیده شده بود، نگاهی انداخت و با لبخند رو به آقای رهنما کرد و گفت:«خوب خودتون رو سرگرم کردینها!»
آقای رهنما قهقه ای سر داد و گفت:«چه کنیم دیگه! چاره ای نداریم، باید یه جوری خودمون رو مشغول کنیم. گاهی وقتها با دختر ها یه دست بازی می کنیم.»
پوریا که انگار تازه متوجه نبودن دخترهای آقای رهنما شده بود، دور از ادب دید که سراغی از آنها نگیرد. به همین دلیل فوراً سؤال کرد:«سالومه خانوم و سوگند خانوم تشریف ندارن؟»
آقای رهنما هم که تازه متوجه غیبت آنها شده بود، با تعجب رو به همسرش کرد و گفت:« راستی خانوم، بچه ها کجا هستن؟ خبری ازشون نیست!»
خانم رهنما در حالی که چای و کیک می آورد، گفت:«طبقه بالا تو اتاقاشون هستن. حتماً تا حالا متوجه اومدن شما نشدن. الان می رم صداشون می کنم.»
پوریا با خجالت پاسخ داد:«نه، نیازی نیست. بهتره که مزاحمشون نشین، بذارین استراحت کنن.»
آقای رهنما در حالی که مهره های شطرنج را می چید، قهقه ای سر داد و گفت:«استراحت، کی؟ اون هم دخترها! تنها کاری که بلد نیستن همین استراحته. اصلاً انگار نه انگار که دیگه بزرگ شدن. مدام دنبال همدیگه تو این اتاق و اون اتاق می کنن و جیغ و دادشون به هواست.»
خانم رهنما که به دنبال دخترها به طبقه بالا رفته بود، مجدداً پایین آمد و گفت:«الان می آن خدمتتون. چایی تون سرد نشه!»
آقای رهنما یک برش کیک در بشقاب گذاشت و در حالی که به دست پوریا می داد، گفت:«بخور، دست پخت خانومه. تاشام وقت زیاده.»
در همین وقت، سالومه به همراه سوگند هر دو با هم در حالی که سعی می کردند سنگین و موقر جلوه بدهند، از پله ها پایین آمدند و شروع به سلام و احوالپرسی کردند. سوگند بر خلاف سالومه، برخورد سردی داشت. به خوبی مشخص بود که هنوز از برخورد صبح پوریا ناراحت است.
پوریا با احترام از جایش بلند شد و در حالیکه احوالپرسی می کرد، گفت:«مزاحمتون شدم. باید ببخشین!»
سالومه که دختر بسیار زیبایی بود، در حالی که طره ای از مو های بلند و مشکی اش را با دست عقب می زد، با متانت خاصی جلو آمد و گفت:«خواهش می کنم! این چه حرفی یه! اینجا منزل خودتونه. خیلی خوش اومدین! اتفاقاً ما هم تنها بودیم. اینجا آدم واقعاً حوصله اش سر می ره. انگار آدم از دنیا بی خبره. سر شب که همه می خوابن، ده سوت و کوره. تو خونه هم که آدم کاری برای انجام دادن نداره. اما با این تفاصیل، من اینجارو خیلی دوست دارم.»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
پوریا در حالی که حرفش را تصدیق می کرد، رو به آقای رهنما کرد و گفت:«کاملاً درسته! من از روزی که اومدم، حسابی پشیمون شدم. درسته که هوای پاک و تمیزی داره، ولی بیش از اونچه که فکر می کردم دلگیر و گرفته س. با وجودی که من همیشه سکوت و تنهایی رو دوست داشتم، واقعاً تو این دو روز نمی دونستم چطوری خودمو سرگرم کنم. فقط مدام یا کتاب می خوندم، یا می خوابیدم، یا یه گشتی این دور و اطراف می زدم. اتفاقاً امشب تصمیم گرفته بودم که فردا برگردم تهران. لااقل اونجا سرم با کار و شرکت گرمه.»
آقا و خانم رهنما هر دو با اعتراض و دلخوری جواب دادند:«اوه، به همین زودی ناامید شدی! تو بعد از ده سال اینجا برگشتی.»
آقای رهنما در ادامه حرف های همسرش گفت:«پسرم، چراغ خونه پدرت رو روشن نگه دار و از زندگی ت لذت ببر. اونها آدم های پاک و صادقی بودن. همیشه تو کار خیر پیش قدم می شدن. یادمه چه قدر به همین اهالی جواهرده کمک کردن. حالا تو بعد از ده سال که اومدی، طاقت دو روز موندن نداری و می خوای به سرعت برگردی تهران. کمی هم به فکر خودت باش. تو نیاز به استراحت داری.»
خانم رهنما میان حرف شوهرش پرید و گفت:«درسته، پوریا جان! بهتره که یه کم به فکر خودت باشی. راستی، از رهنما شنیدم که هنوز ازدواج نکردی. فکر نمی کنی داره دیر می شه. تو ماشاءا... الان حدود سی و پنچ سالی داری. خوب یادمه آخرین باری که بعد از اون حادثه دیدمت، بیست و چهار پنج سال بیشتر نداشتی. مطمئنم اگه ازدواج کنی حسابی دور و برت شلوغ بشه و از این گوشه نشینی در بیای.»
پوریا در حالی که رنگ به رنگ می شد، با حالتی خاص جواب داد:«از اینکه به فکر من هستین، خیلی متشکرم. ولی خانم رهنما، من تصمیم به ازدواج ندارم. نمی دونم چطوری بگم، اصلاً از این کار بیزارم. حتی نمی خوام فکرش رو هم بکنم.»
آقای رهنما که متوجه معذب بودن پوریا شده بود، در حالی که به همسرش اشاره می کرد، به سرعت رشته کلام را عوض کرد و گفت:«خانوم، پس این شام کی حاضر می شه؟»
خانم رهنما به سرعت از جایش بلند شد و گفت:«همین الان! سالومه، سوگند، زودتر میز رو بچینین.»
همه مشغول به کار شدند. در اثنایی که آنها مشغول آماده کردن شام بودند، آقای رهنما بازی را شروع کرد و خیلی زود جو از حالت خشک و رسمی خارج شد. طبق معمول، صدای قهقه ها و کُری خواندن های آقای رهنما بلند بود.
پوریا حسابس سر ذوق آمده بود. احساس راحتی خاصی به او دست داده بود. با این که هیچ وقت به این صورت با خانواده آقای رهنما معاشرت نداشت، فکر می کرد در خانه خودش است. خانواده آقای رهنما بسیار گرم و صمیمی بودند و از هیچ گونه محبتی در حقش کوتاهی نمی کردند.
موقع صرف شام، از هر دری صحبت کردند و خندیدند. سوگند زیاد خودش را قاطش حرف های آنها نمی کرد. اما برعکس، سالومه که حالات و رفتارش بزرگتر از سنش نشان می داد، در صحبت ها اظهار نظر بیشتری می کرد.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
آقای رهنما رو به پوریا کرد و گفت:«سوگند به تازگی دیپلم گرفته و تو دانشگاه قبول شده. اون هم تو رشته وکالت اما سالومه علاقه ای به دانشگاه رفتن نداره و می خواد نویسنده بشه، یکی از دلایلی هم که اینجا اومده، به خاطر اینه که می خواد یه داستان بنویسه.»
پوریا با خوشرویی، درحالی که آنها را تحسین می کرد، گفت:«بسیار عالی یه!! چی بهتر از اینکه آدم دو تا دختر هنرمند داشته باشد. یکی نویسنده، یکی هم وکیل! این واقعاً باعث افتخاره!»
آقای رهنما با غرور سری تکان داد و گفت:«واقعاً همین طوره، پوریا جان! من به وجود هردوشون افتخار می کنم. دخترهای خوبی هستن، البته دختر بزرگم هم خیلی خوبه ــ ساغر رو می گم. اما اون بیشتر به خونه داری علاقه مند بود و خیلی زود ازدواج کرد و رفت. الان ماشاءا... دوتا پسر داره.»
سالومه که از این تعریف ها به هیجان اومده بود، روبه پوریا کرد و گفت:«ببخشین، آقای شکوهی! شما سوژه جالبی به نظرتون نمی رسه که بگین. اگه منو تو این کار راهنمایی کنین، ممنون می شم.»
پوریا با تعجب لبخندی زد و گفت:«سوژه! شما دنبال سوژه می گردین؟»
سالومه سری به علامت تأیید تکان داد و گفت:«همین طوره!»
این بار پوریا با حالتی متفکرانه پاسخ داد:«سوژه میون همین مردمه. میون همه آدم ها توی شهر، توی خونه، حتی تو وجود خودتون! سوژه همه جا هست. این بستگی داره که شما چه نوع سوژه ای رو مدّ نظر داشته باشین. اصلاً همین جواهرده خودش یه سوژه س. اگه شما بتونین از جزئی ترین و پیش پا افتاده ترین چیز مطلب جالب و وخواندنی درست کنین و به صورت کتاب عرضه بدین، هنر بزرگی یه. و الا اتفاقات مهم و خبر های جدید که هر روزه داره از رسانه ها به گوش مردم می رسه. به نظر من، اونها اصلاً مهم نیست. شما باید فکرتون همه جا کار کنه. از جزئی ترین مسائل می تونین بهره کامل رو ببرین. اصولاً زندگی تک تک ما آدم ها یه سوژه س. برای شروع هم بد نیست از زندگی خودتون بنویسین. این طوری دستتون هم راه می افته.»
بعد آهی از سر تأسف کشید و گفت:«چه سوژه ای بالاتر از اینکه پدر و مادرم هردو با عشق زیر خروارها برف مدفون شدن! چه سوژه ای بالاتر از اینکه همه از خوبی و مردم داری و خیّر بودن اونها تعریف می کنن! اونها با عشق زندگی کردن و با عشق دست از زندگی کردن کشیدن. به نظر من، سوژه نباید تخیلی باشه. در این صورت، مطمئن باشین اون چنان که باید و شایده، نمی تونین آمیخته های ذهنی خودتون رو بیرون بریزین. چون بیشتر اونها با واقعیت های زندگی مغایره. اما اگه اون چیزی رو که تو دلتون هست روی کاغذ بیارین، از قدیم گفتن:«هر آنچه از دل برآید، لاجَرم بر دل نشیند» در این صورت، انعکاس بهتری در میون خواننده ها پیدا می کنه. خب، مثل اینکه زیاد پر حرفی کردم.»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
سالومه | زهره درانی
سالومه که کاملاً در بحر حرفهای پوریا رفته فرو بود، متفکرانه پاسخ داد:«نه، اصلاً این طور نیست! اتفاقاً داشتم از صحبت های گرمتون استفاده می کردم، شما خیلی قشنگ و موشکافانه همه چیز رو توضیح می دین. به جرئت می تونم بگم، امشب دیدم نسبت به اطراف کاملاً عوض شد. گاهی وقتها بعضی از حرفها مثل تلنگری آدمو از خواب غفلت بیرون می آره.»
پوریا در حالی که تشکر می کرد، جواب داد:«نه، ابداَ این طور نیست! شما هشیار تر از اونی هستین که بخواین خودتون رو به خواب غفلت بزنین. و من واقعاً شمارو تحسین می کنم. همین اراده شما و همین که از لحظه لحظه زندگی تون استفاده می کنین، شجاعت زیادی رو می طلبه. مطمئن باشین اگه همین طوری ادامه بدین، در آینده ای نزدیک نویسنده بزرگی خواهید شد.»
آقای رهنما در حالی که خسته شده بود، رو به پوریا کرد و گفت:«خُب، بازی رو نیمه تموم گذاشتیم. بهتر نیست بریم سر بازی؟»
پوریا سری به علامت تأیید تکان داد و در حالی که از شام خوشمزه خانم رهنما تشکر می کرد، از پشت میز بلند شد.
آقای رهنما قوطی نقره سیگارش را از پیشخوان شومینه برداشت و در حالی که به پوریا تعارف می کرد، گفت:«فکر کنم اگه سرما همین طور ادامه پیدا کنه، امروز فردا برف بیاد!»
«اوه، بله! خیلی هوا سرد شده. من که اصلاً تصور نمی کردم اول پاییز این طور هوا سرد باشه. البته بارندگیهای این فصل بسیار طبیعی یه، اما سوز و سرمای برف به نظرم کمی غیر عادی می آد!»
خانم رهنما به اتفاق سوگند مشغول جمع آوری میز شام بود. سالومه با سینی شام وارد شد و گفت:«خُب بازی در چه حاله؟ برنده خوش شانس کیه؟»
آقای رهنما قهقه ای سر داد و گفت:«اوه، چه به موقع اومدی، دخترم! بگیر بشین که ما به یه شاهد نیاز داریم.»
آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی پوریا بود. بالاخره پس از مدتها تنهایی و درگیری با خود، توانسته بود مثل هزاران آدم دیگر زندگی عادی داشته باشد. یکی دو ساعت بعد، در حالی که روحیه اش به کلی عوض شده بود، از آقا و خانم رهنما و همین طور دخترانش صمیمانه تشکر و قدردانی کرد و در حالی که از آنها قول می گرفت که حتماً سری به او بزنند، خداحافظی کرد و رفت.
موقع بدرقه، خانم رهنما باز هم با محبت مادرانه ای رو به پوریا کرد و گفت:« پسرم، انقدر رودربایستی نکن. زود به زود به ما سر بزن. باور کن، ما خوشحال می شیم.»
پوریا باز هم تشکر کرد و گفت:«حتماً! حتماً!» و راهی منزل شد.
در راه، به خانواده مهربان رهنما فکر می کرد. صمیمیت آنها خیلی در روحیه اش اثر گذاشته بود. در دل آرزو کرد ای کاش جای آقای رهنما بود. اگر پدر و مادرش زنده بودند، شاید او هم از این موهبت برخوردار بود.
به سرعت وارد باغ شد و به سمت ویلا راه افتاد. اغلب چراغها خاموش بود. به خوبی مشخص بود که قوام خوابیده. در حالی که سعی می کرد سر و صدا راه نیندازد، آهسته درِ ویلا را باز کرد و به داخل رفت. و خیلی زود به رختخوابش پناه برد.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 15:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group