چت رومclose
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
 آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 792
نویسنده پیام
roham آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
آینه دروغ می گوید
فاطمه حاجی بنده
399 صفحه
11 فصل
انتشارات قدیانی



امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
فصل 1
از فرودگاه مهرآباد که بیرون آمد برای لحظه ای ایستاد و اطرافش را با دقت نگاه کرد. روز اول جنگ، مهرآباد را بمباران کرده بودند اما حالا هیچ اثری از ویرانی دیده نمی شد. دست کوچک سمیره را گرفت: «خسته شدی؟»
دخترش خمیازه کشید: «پس چرا نمی رسیم؟»
با قدم هایی آرام با او همراه شد. نگاهش می کردند اما او به هیچ کس توجه نداشت. پله های فرودگاه را پایین رفت. پاهایش شتاب داشت و دلش تنگ بود. چهره ی آفتاب سوخته اش را در شیشه ی اتومبیلی دید. چادر را کمی جلو کشید. آدرس را هنوز خوب به خاطر داشت. مردی قد بلند با سری کم مو و صدایی دورگه گفت:
ـ کجا می ری؟
به او نیم نگاهی انداخت و آدرس را گفت. مرد بی معطلی در عقب اتومبیل تازه اش را که هنوز صندلی هایش بوی دست خیاط را می داد باز کرد: «بیا خواهر!»
سمیره را بلند کرد و داخل ماشین گذاشت. در را که بست مرد از آینه نگاهش کرد: «عربی خواهر؟»
سر سمیره را روی زانویش گذاشت و با لهجه ای غلیظ گفت:
ـ از سر و وضعم فهمیدی؟
راننده میانسال بود و به نظر پرحرف می آمد: «این طور که شما حرف می زنی همه می فهمند مال کجایی!»
لبخند محوی روی لبش نشست. گویا هنوز باور نداشت که بازگشته است. به خیابان چشم دوخت: «چقدر عوض شده!»
راننده سرش را به عقب برگرداند: «مگه قبلا ایران بودی؟»
شیشه را تا نیمه پایین کشید. بوی ماه بهمن می آمد. هوای سرد برایش نشاط آور بود. باد می وزید. اما او که همیشه آفتاب مستقیم به صورتش تابیده بود از وزش آن به صورتش احساس نشاط کرد. حال غریبی داشت. دلش بی تاب بود. مادر را می توانست ببیند. بعد از این همه سال. مرد که هنوز منتظر جواب بود گفت: «حدس زددم وقتی می توانی فارسی حرف بزنی یعنی اینجا بودی.»
روی موهای سمیره دست کشید: «مال خیلی وقت پیشه! ده سال بیشتر.»
راننده از اتومبیل جلویی سبقت گرفت.
ـ پس جنگ که شد اینجا نبودی؟
به زنی که از خط کشی عرض خیابان گذشت چشم دوخت.
ـ نه، ولی در جریان جنگ بودم.
ماشین پشت چراغ قرمز توقف کرد.
ـ نامردی بود. خواهر نمی دانی چقدر گل از ما پرپر شد. پسر برادرم رفته و هیچ خبری ازش نیست. یکی می گه اسیر شده، یکی می گه تیر خورده و مفقوده. مادر بیچاره اش تاب نیاورد. خدا رفتگانت را بیامرزه!
با خودش اندیشید: ما هم خیلی تلفات دادیم.
مرد که سکوت او را دید، دنده عوض کرد و بی آنکه حرف دیگری بزند

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده

به راهش ادامه داد.دلش برای شهر تنگ شده بود.مردم آشنا نبودند.ولی به چشم او غریبه هم نمی آمدند.هر چه به خیابانهای خانه نزدیک میشدند هیجان او هم بیشتر میشد.سمیره خوابش برده بود.خوشحال بود که او را دارد و کنارش است.به یاد برهان افتاد و با افسوس آه کشید.
مادر هیچکدام از بچه هایش را ندیده بود.مطمئن بود از دیدن سمیره خوشحال میشود.وارد خیابان اصلی که شدند چشمش به مسجد افتاد گذشته بی اختیار در ذهنش جان گرفت.حاج آقا پدرش و پسرها مسجد میرفتند.اما دخترها از ترس حاج آقا جرات نمیکردند وقتی که هوا تاریک میشد از خانه بیرون بروند.توی خانه فقط حاج خانم گاهی با آنها میرفت به سر کوچه رسیدند نفس در سینه اش حبس شد.و بی اختیار احساس سرما کرد کوچه اشنا بود اما چشمش که به تابلو افتاد با تردید زمزمه کرد :کوچه شهید حسن علیمی.
چقدر آن نام آشنا بود.یکباره حسن و دوقلوها در ذهنش جای گرفتند.سرش را با ناباوری تکان داد:امکان نداره.
راننده وارد کوچه شد:خانم ته کوچه است؟
زیر لب گفت:بله.
هنوز در فکر نام کوچه بود که اتوموبیل توقف کرد:این هم پلاک بیست و هفتم.
سمیره را با حرکت دستش بیدار کرد.دختر بچه بی حس نشست.موهای آشفته او را کنار زد:نمیخواهی بلند شی؟
دختر به زبان مادری گفت:من خوابم میاد.و چشمهایش را مالید.
او را حرکت داد:دیگه رسیدیم!زود باش برو پایین.
دختر چشمهای نیمه بازش را به مادر دوخت او را پایین گذاشت.کرایه راننده را پرداخت چمدانش را تا در خانه بدنبال خودش و سمیره کشید.به در خانه کوچک اشاره کرد:برو در بزن.
سمیره با دستان کوچکش به در کوبید و گفت:در را باز کن.ما هستیم؟
حبیبه منتظر ایستاد.چشمش به خانه کناری بود. کوچه خلوت مینمود.مادر دیر کرده بود.با خودش اندیشید:چرا در را باز نمیکند؟
خودش زنگ را فشرد به سمیره که چشم انتظار بود لبخند زد :حتما اونجاست.و به در خانه حاج آقا اشاره کرد.
سمیره پشت گوشش را خاراند و به طرف آن در رفت.دقایقی بعد در گشوده شد.دختری که بزرگتر از سمیره به نظر می آمد.با بلوز و دامن قرمز رنگ و موهایی که پشت سرش بسته بود در آستانه در پدیدار شد.به ذهنش فشار آورد تا او را بشناسد.به این نتیجه رسید او هر که هست بعد از رفتن آنها به این خانواده اضافه شده است.دختر که با چشمهای روشنش به آنها خیره شده بود گفت:با کی کار دارید؟
لبخند زد چادرش را کمی جلو کشید:اسمت چیه خانم کوچولو؟
دخترک با دو دست راه عبورشان را به خانه بسته بود و ان زن را که غریب حرف میزد نمیشناخت گفت:مهدیه سادات .سمیره نه حرفهای مادرش و نه پاسخهای دختر را متوجه میشد میخواست وارد خانه شود که مهدیه گفت:مامان گفته نباید با غریبه ها حرف بزنم.
روی صورت او خم شد :مگه خونه سمیه خانم اینجا نیست.
چهره دخترک از هم باز شد:پس با مامانم کار دارید؟خونه نیست.
ذوق زده گفت:تو دختر سمیه هستی.وای چقدر قشنگی این هم سمیره است دختر منه.و دخترش را به خود چسباند.
مهدیه آب دهانش را فرو داد و به سمیره نگاه کرد:اسمش سمیره است؟
تامل کوتاهی کرد:بله.حالا بگو ببینم مادربزرگت کجاست؟
مهدیه به حیاط اشاره کرد:تو خونه ست.در را نیمه باز گذاشت و خودش وارد شد.حبیبه به حیاط و حوض وسط آن چشم دوخت.چقدر آنجا را دوست داشت.سرک کشید باغچه مثل همیشه بود فقط درختهایش بی برگ بودند.با هیجان به گوشه ای از حیاط نگاه کرد یک توپ پلاستیکی دید و لبخند زد چشمش به حاج خانم افتاد که چادر به سرانداخته بود و بیرون می آمد.دلش لرزید بی آنکه منتظر تعارف شود وارد شد جلو رفت پیرزن هنوز باور نمیکرد که درست میبیند.چشم در چشم او دوخت و سر تکان داد:حبیبه خودتی؟
اشک در چشمهایش جمع شد:چقدر عوض شدید.
پیرزن او را در آغوش گرفت و به خود فشرد با صدایی که میلرزید گفت:چقدر دیر اومدی.
متوجه منظور او نشد بی تاب پرسید:مادرم کجاست؟رفتم در خونه نبود.گفتم شاید اومده اینجا ما که جایی غیر از اینجا نداریم.
پیرزن بازوی او را گرفت:تنهایی؟ حالا بریم تو حرف برای گفتن زیاده.سمیره را که پشت سرش بود جلو کشید.حاج خانم با شوق پیش آمد:دخترته ؟و او را بوسید.
هیچ چیز عوض نشده بود فقط ساکنان خانه رنگ و رو باخته بودند.به پشتی تکیه کرد سمیره به پای او چسبید:پس مامان بزرگت کجاست؟
قبل از آنکه جواب بدهد حاج خانم وارد اتاق شد.چادر از سر برداشت و آویزان کرد:هنوزم باورم نمیشه برگشتی.
پلک زد:خودم هم همین احساس رو دارم.فکر میکنم خواب میبینم.همه چی مثل اون وقتهاست.
حاج خانم یک دست روی زمین گذاشت:آخ ...اره مادر فقط ما پیر

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
شدیم.»
با محبت گفت: «این چه حرفیه؟ راستی اسم کوچه...»
نتوانسته بود طاقت بیاورد. حاج خانم با افسوس گفت: «همون روزهای اول رفت و بعد از مدتی جسدش را آوردند.»
به یاد حسن افتاد. آرام نبود. فرصت اندیشیدن به گذشته را نداشت. زمزمه کرد: «خدا رحمتش کنه. بقیه کجا هستند؟ سمیه و...» پیرزن به میان حرف او آمد: «سمیه رفته بیمارستان!»
خودش را جمع کرد: «برای چی؟ نکنه اتفاقی افتاده؟ خدایی نکرده حاج آقا؟»
پیرزن زانویش را با دست مالش داد: «نه خدا رو شکر. اون حالش بد نیست. سجاد!» دلش لرزید. تنش یخ کرد. قرار نبود چنین شود. آب دهانش را با هراس فرو داد: «چی شده؟ بلایی سرش اومده؟»
اشک در چشم های پیرزن جمع شد: لدو سه هفته ای است بستریش کردیم. ریه اش ناراحته.»
انتظار شنیدن این خبر را نداشت. گوشه لبش را جوید: «اون که مریض نبود. چه اتفاقی برایش افتاده؟»
حاج خانم با دیدن نگرانی او به یاد گذشته افتاد. چه آرزوهایی که برای او و سجاد نداشت. با محبت گفت: «توی جبهه شیمیایی شده. از وقتی برگشته حالش خوب نیست. توی خونه مراقبش بودیم. اما این چند وقت دیگه نمی شد اینجا نگهش داریم. دکترها می گفتند باید تحت نظر باشه. اونجا مراقبت نکرده بودند.»
با بغض گفت: «کجا؟»
حاج خانم به سمره که با دقت به حرف هایشان گوش می کرد و نمی فهمید نگاه کرد: «اسیر بود، عراق.»
دور لبش را خیس کرد: «خبر نداشتم. ما هم اینجا اسیر داریم. داماد برادرم. می گفتند اسیر ایرانی ها شده.» دلش برای دیدن مادر پر می کشید و حالا گویی فکرش راهی بیمارستان هم شده بود. به ساعت نگاهی انداخت. حس کرد دلش برای دیدن سجاد بی قراری می کند اما به زبان نیاورد. «مادرم کجا رفته؟ اون که اهل بیرون نبود.»
پیرزن با کمی تامل گفت: «چی بگم؟» حبیبه نگران به حبیبه نگران به دهان او خیره شد: «حالش خوب نیست؟»
پیرزن دستپاچه گفت: «چطوری بگم دخترم؟ چند سالی هست که...»
گوش تیز کرد: «طوری شده؟»
پیرزت به خودش جرات داد. زمزمه کرد: «به رحمت خدا رفته.»
حس کرد پتک به سرش کوبیده شد. مبهوت به او خیره شد: «این حقیقت نداره. من این همه راه اومدم که فقط یک بار دیگه اون رو ببینم. فقط همین یک بار...» پیرزن دو زانو جلو رفت. دست روی شانه او گذاشت. سمیره با دیدن حال مادر بغض کرد. حاج خانم با ملایمت گفت: «دخترم، تنها نبود. ما همه کنارش بودیم. نگران شما بود. خیلی چشم انتظار ماند تا این جنگ لعنتی تموم بشه.»
سر به سینه ی پیرزن گذاشت: «حقش نبود این طوری دستش از دنیا کواه بشه. من که غیر از اون دیگه کسی رو نداشتم. سهم من از این زندگی یک مادر نبود؟ تمام راه با خودم فکر کردم وقتی اون رو دیدم چطور بهش بگم بابام رو، ابوفایزم رو، ازم گرفتند. چطور براش بگم بدون اینکه کسی کنارش باشه، جون داد.»
پیرزن سر او را نوازش کرد: «آروم بگیر دختر. خدا داغ رو که می ده صبرش رو زودتر عطا می کنه.»
صورتش را که غرق اشک بود روز زانوی پیرزن گذاشت. آن وقت ها که تازه آمده بودند، مادر سمیه آنها را کنارش می نشاند و برای او و سمیه از جوانی هایش می گفت. آن زمان هم تا این اندازه به او نزدیک نشده بود. اما حالا حس می کرد دیگر طاقت ندارد و نمی تواند این داغ تازه را تحمل کند.
سمیره که حوصله اش سر رفته بود از اتاق خارج شد و حبیبه خوشحال بود که او حالش را نمی بیند. حاج خانم با محبت گفت: «کم این چند وقت غصه دار نشدیم. نگران شوهر تو بود. وقتی حسن رو آوردند می گفت لطیفه هم داره می جنگه، نکنه بلایی سرش بیاید. خترکم هیچ کس رو نداره.»
دست روی سینه اش گذاشت: «دلم داره می ترکه. مگه تا چند وقت می تونم طاقت بیارم؟ داغ پدرم و لطیف کم نبود که...»
پیرزن دلش برای او سوخت. زمزمه کرد: «شوهرت؟»
نشست: «رفت و وقتی جسدش رو آوردند، تنش متلاشی شده بود.»
پیرزن با ملایمت گفت: «تقدیر این بود، دخترم بی تابی نکن. می خواهی برویم سر خاکش؟»
بلند شد: «خیلی غصه خورد؟»
حاج خانم "یاعلی" گفت و برخاست: «با سمیه خیلی انس گرفته بود. می گفت من رو یاد حبیبه می اندازه. بچه هاش رو خیلی دوست داشت. دلش پیش تو و بچه ات بود. همین یک دختر رو داری؟»
اشک هاش را پاک کرد. گویا باز هم قدرتی تازه گرفته بود. با صدایی آرام نشست: «پسرم رو ازم گرفتند. نمی گذراند با من زندگی کنه.»
پیرزن به چهره ی درمانده او خیره شد: «چقدر مصیبت کشیدی دختر.» چادر ه سر کرد. سمیره را صدا کرد: «بیا، می خواهیم بریم بیرون.»
سمیره که یکی از عروسکهای مهدیه دستش بود، مهدیه را به مادر نشان داد و گفت: «این مال مهدیه است. هرچی گفتم حرفم را نفهمید، ولی عروسکش را به من داد.» صورت به صورت کوچک او گذاشت. «می خواهیم دیدن مادربزرگ برویم.»
دختر با شیرین زبانی گفت: «مگه خودت نگفتی اینجاست؟»
بار دیگر بغض کرد: «نه، خونه اش عوض شده.»
ـ خیلی دوره؟ من خسته شدم.
زمزمه کرد: «خیلی دور.»
حاج خانم چادر مشکی اش را سر کرد: «مهدیه سادات، الان دیگه برادرت می یاد. اگر مادرت هم اومد، بگو رفتیم بهشت زهرا. بگو با حبیبه خانم رفت.»
مهدیه به سمیره اشاره کرد: «اون رو هم می برید؟»
حبیبه موهای سمیره را از روی صورتش کنار زد: «اگر بمونه بهونه می گیره. زود بر می گردیم. باشه؟»
مهدیه سرش را تکان داد. حبیبه برخاست. می خواست زودتر به مزار مادر برود. در طول راه سکوت کرده بود. حاج خانم جرئت نمی کرد خلوت او را بر هم بزند. همین که به مزار ماادر رسیدند خودش را روی قبر انداخت و گفت: «بعد از این همه سال اومدم. حالا گرفتی خوابیدی؟ بلند شو ببین با دخترم اومدم. مگه دلت نمی خواست بچه هام رو ببینی؟»
سمیره رو به مادر نشسته بود. قبرستان را خوب می شناخت. بارها سر مزار پدر رفته بودند و حالا می دانست که مادربزرگ هم اینجا زیر خاک خوابیده است. حبیبه دیگر او و حاج خانم را به خاطر نداشت. با مادر خلوت کرده بود. بائ می وزید، که مادر سجاد دست سمیره را گرفت. می دانست او حرفش را نمی فهمید. با انگشت به جلو اشاره کرد و به او فهماند که سر خاک دیگری هم باید بروند.
حبیبه زیر لب می گفت و جوابی نمی شنید. به خود که آمد اثری از آنها ندید. برای سمیره نگران شد. با عجله برخاست و با قدم هایی تند از قبر مادر فاصله گرفت. قدم هایش شبیه دویدن بود. اشک ها روی صورتش از شدت سرما خشکید. وقتی سمیره را دید که زیر درختی ایستاده، نفس راحتی کشید. حاج خانم سر خاک نشسته بود و سمیره او را تماشا می کرد.
چشم هایش سرخ و متورم بود. به آرامی به آنها نزدیک شد. صدای مادر سجاد را شنید: «خوب ما رو تنها گذاشتی. خوب داغدارمون کردی. بلند شو ببین باز داریم دور هم جمع می شیم. حبیبه اومده. اون هم با دخترش. جای ام فایز خالی! حسن جان، به مادرت رحم کن. خودت که رفتی، مبادا دست سجاد رو هم بگیری. مادر من دق می کنم. تنها دلخوشی ام به سجاده. تو براش دعا کن.»
حبیبه کنار او نشست و شروع به خواندن فاتحه کرد. چقدر مرگ را در زندگی اش حس کرده بود. هوا تاریک شده بود که به خانه رسیدند. بی قرار بود. دلش شور می زد. با وجودی که می دانست دیگر مادر نیست که نگران او باشد. با دیدن سمیه از خود بیخود شد و او را به خود فشرد.
***
سمیه صورت او را بین دو دست گرفت: «چقدر عوض شدی؟»
گوشه لبش را گزید: «تو هم فرق کردی. می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.» سمیه چشم های نمدارش را تنگ کرد: «رفته بودی سر خاک ام فایز؟ تا دم آخر چشم به راهت بود. می گفت می یاد. دوباره بر می گرده خونه.»
با بغض گفت: «تو که جای من رو پر کردی. راستی شوهرت کجاست؟»
سمیه به آرامی در گوش او زمزمه کرد: «به مامان حرفی نزن. امروز حال سجاد دوباره بد شد. بردنش آزمایش اسپیرومتری ازش بگیرند. عملکرد ریوی! نمی دونم، دکترها می گفتند باید امیدوار بود. ولی حبیبه دیگر اثر نداره. اسپری هاش رو عوض کردند. بلکومتازون بود، قوی ترش کردند. می گفتند باید صبر کرد. نسخه اش توی کیفمه. کروملین سدیم برایش گرفتم.»
حبیبه داروها را نمی شناخت اما سجاد را خوب می شناخت: «حالش خیلی بده؟» سعی کرد لرزش صدایش را پنهان کند. قبل از آنکه سمیه جواب بدهد حاج آقا وارد خانه شد: «چقدر بیرون سرده.» و با او پسر نوجوانی هم داخل شد.
سمیره و مهدیه با اینکه زبان هم را نمی فهمیدند اما بازی می کردند. حاج آقا کلاه از سر برداشت و رو به مادر کرد: «شنیده ام آمریکا تهدید کرده اگه عراق اشغال کویت رو تموم نکنه و نیروهاش رو برنگردونه، عراق رو به خاک و خون می کشه.» حبیبه تمام قد ایستاد. حاج آقا تازه متوجه او شد. با حیرت گفت: «خودتی دخترم؟»
گره روسری اش را سفت کرد: «سلام!» پیرمرد حالا موها و ریش صورتش سفید یکدست بود. قدش به نظر کوتاه شده بود. حاج آقا به طرف او قدمی برداشت: «چقدر دیر اومدی!»
سرش را زیر انداخت: «دلم تنگ شده بود.«
پیرمرد به او اشاره کرد بنشیند: «خوش اومدی. پس چرا تنها؟» سمیه دست روی شانه حبیبه گذاشت: «تنها نیست با دخترش اومده.» حاج آقا مقابلش نشست: «باید خیلی حرفها برای ما بزنی. از پدرت چه خبر؟»
کف دست ها را که عرق کرده بود روی زانو کشید و با صدایی که می لرزید گفت: «نبودید که زیر جنازه اش را بگیرید. وقتی مرگش هیچ کس نبود.»
حاج آقا که انتظار شنیدن چنین خبری را نداشت به پیشانی اش زد و به همسرش نگاه کرد. می خواست مطمئن شود که او در مورد مرگ مادرش همه چیز را می داند. مادر پلک به هم زد. حاج آقا چهارزانو نشست: «خدا رحمت کنه مادرت رو. اینها از بس به هم علاقه داشتند طاقت دوری همدیگه رو نیاوردند.»
آب دهانش را فرو داد: «پدرم خیلی دلش می خواست برگرده. مادرم رو که آزاد کردند، اون رو توی زندان نگه داشتند. بعد از چند وقت هم نامه اومد که بیایید جسدش رو تحویل بگیرید. فایز و لطیف وقت خاک کردن نگذاشتند من اون رو ببینم. ولی خیلی دلم سوخت. لحظه ی آخر تنها بود، مثل مادرم.»
حاج آقا با تاسف گفت:
ـ خدا هر دو تا رو رحمت کنه. ولی مادرت تنها نبود. اینجا همه دورش بودیم. حتی دوقلوهای حسن آقا. توی بغل سمیه جون داد.» زیر چشمی سمیه را نگاه کرد که به موهای سمیره دست می کشید.
سکوتی را که یکباره نشست، حاج آقا شکست: «پس شوهرت کجاست؟»
اشک بار دیگر در چشم هایش نشست: «توی جنگ کشته شد.»
پیرمرد به چهره ی ناامید و درهم او نگاه کرد: لخدا رو شکر که خودت سلامتی. غصه نخورد. این جنگ خیلی چیزها رو از ما گرفت. عوضش خیلی چیزهای دیگه هم به زندگی ما بخشید.»
به پسر سمیه که با دقیت حرفهایشان را می شنید، چشم دوخت: «برای شما شاید ولی ما جز نکبت و بدبختی چیز دیگه ای نداشت.»
حاج آقا از پنجره به آسمان چشم دوخت: «سمیه خانم، از برادرت چه خبر؟»
سمیه سعی کرد لبخند بزند: «خوب بود. آقاجون، سید مرتضی اونجاست. گفت اگر خبری شد زنگ می زند. مثل این که حالش بهتر نشده بود که از بخض ویژه منتقل نمی شد.»
حبیبه بی قرار زمزمه کرد: «می تونیم بریم دیدنش؟»
دیگر طاقت نداشت احساسش را پنهان کند. سمیه نگاهی به مادر انداخت و لبخند زد: «آره اتفاقا خوشحال می شه باز هم تو رو ببینه. اون هم مادرت رو خیلی دوست داشت.»
آه بلندی کشید. نمی دانست چرا تا این حد برای دیدن سجاد شوق دارد. نمی خواست همه چیز را بار دیگر زنده کند. نه حبیبه دختر جوان ده سال پیش بود و نه سجاد با وضعی که داشت فرصتی برای اندیشیدن به او داشت.
یکباره به یاد انگشتر افتاد. چشم به انگشت خالی اش دوخت و احساس شرمندگی کرد. اگر سجاد سراغ انگشترش را از او می گرفت هیچ جوابی نداشت که بدهد. خواست به خانه خودشان برود که سمیه اصرار کرد بماند. نمی توانست قبول کند. باید به خانه شان می رفت. اما حاج آقا که گفت: «قبلا این قدر گستاخ نبودی که روی حرف من حرف بزنی.» زمین نشست. از اینکه مثل گذشته او را میان خودشان جای داده بودند قلبش لبریز از شادی بود.
سمیره خسته بود و بعد از خوردن غذا گوشه ای به خواب رفت. حاج آقا رو به سمیه کرد: «اتاق سجاد رو آماده کن که اینها اونجا بخوابند. نمیشه یه زن تنها با یک بچه تنهایی توی اون خونه بمونند. بچه روی زمین خوابش برده. سید مرتضی، شب که برنمی گرده؟» سمیه بالش کوچکی از گوشه ی اتاق برداشت: «نه بیمارستان می مونه، بابا جان. چرا حبیبه با من نیاید طبقه ی بالا؟ مرتضی که نیم یاد.»
حاج خانم به سمیره ی کوچک نگاه کرد: «مگه اینجا ما اتاق نداریم؟ تو اگه می خواهی پیش حبیبه بمونی بمون ولی اول بچه هات رو ببزن بخوابون. دلم می خواد بعد از این همه مدت که حبیبه برگشته پیش خودم باشه، مثل اون وقت ها. حرف ها هست که باید به هم بزنیم.»
حاج آقا دست به زانو گرفت و برخاست: «وقت برای حرف زدن زیاده. این دختر خسته است. از راه اومده. اونم با هواپیما. بگذارید امشب با خیال راحت بخوابه. سمیه، بابا، یک لیوان آب سرد بالای سرم بگذار. یادت نره.»
سمیه "چشم" گفت و در اتاق سجاد را باز کرد. حبیبه به طرف دخترش رفت و به آرامی زیر سر و پاهای او را گرفت و بلند کرد. او را روی زمین خواباند و فرصت کرد نگاهی به اتاق او بیندازد. هیچ چیز عوض نشده بود. زمانی که ایستاد، روی میز یک عکس چند نفره، که قاب شده بود، دید. آن را برداشت و به تصویرهایی که لباس خاکی به تن داشتند چشم دوخت. سمیه که وارد شد آن را به سرعت مقابل چراغ مطالعه گذاشت. سمیه خودمانی نشست: «بیا تعریف کن ببینم. من خستگی سرم نمی شه.» حبیبه نگاهش به ساک گوشه اتاق افتاد و بی مقدمه پرسید: «مال سجاده؟»
سمیه نگاه او را دنبال کرد. با دیدن ساک آه بلندی کشید: «آره، وقتی دوستاش اومدن خبر مفقود شدنش رو بدهند این همراهشون بود. گفتند معلوم نیست شهید شده باشه. کسی ندیده تیر بخوره. مادرم رو امیدوار کردند که زنده است و اسیر شده. یک سال کار ما شده بود رفتن و آمدن به نهادهایی که از رزمنده ها خبر می دادند. بالاخره هم خبردار شدیم اسمش توی لیست صلیب سرخه.»
دو زانو جلو رفت و ساک را پیش کشید و در آن را گشود. حبیبه لباس های خاکی را دید و چشم هایش سوخت. سمیه آنها را یکی یکی بیرون اورد. مرتب روی هم چید: «همه رو یادگاری نگه داشته.» از انتهای ساک دفتری که جلد آن جدا شده بود، بیرون آورد.
حبیبه مشتاق گفت: «این چیه؟»
سمیه چشم روی هم گذاشت: «من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم نوشته هایش رو بخونم، ولی تو بخون.» دفتر را به طرف او گرفت. با تردید دست دراز کرد: «چرا من؟» سمیه زانوهایش را بغل کرد: «بازش کن خودت می فهمی.»
دو سه صفحه که ورق زد، روی اولین برگه ی دفتر به خط سجاد نگاه کرد و با چشم خواند. «حبیبه ی من!» سرش را بلند کرد. سمیه لبخند زد: «بار اول که این دفتر رو دیدم وقتی بود که از توی ساک بیرونش آوردم. دوستانش می گفتند هر وقت فرصت گیر می آورد با دفترش خلوت می کرد. اینجا هم که بود خیلی می دیدم می نویسد، باز کردم که بخونم. دیدم اولش به نام تو شروع شده. نمی دونم چرا سست شدم. انگار یکی گفت اینها صاحب داره. دلم نخواست دیگه بخونم. حتی نگذاشتم مامان و بقیه هم اون رو بخونند. همیشه اینجا که بود می نوشت. فکر کنم بعد از رفتن تو بود که این همه تمایل به تنهایی و نوشتن نشان می داد. به من در موردش هیچ وقت حرفی نزد. به خودم گفتم شاید راضی نیست که بخونم ولی فکر نکنم اگر تو بخونی ناراحت بشه چون نوشته هاش برای تو بوده.»
با احترام روی دست نوشته ها دست کشید و ورق زد: «اگه نخواد من بخونم؟»
سمیه شانه بالا انداخت: «میل خودت. من بارها سعی کردم بخونم ولی نتونستم چون به نام تو بود. تو هم مجبور نیستی که بخونی. به هر حال این نوشته ها مال چند سال قبله. حالا خیلی چیزها عوض شده.»
دفتر را بست و زمزمه کرد: «من هم می تونم فردا که رفتی ملاقات، بیام دیدنش؟»
سمیه به صورت او خیره شد. جز نگرانی هیچ ندید. باورش نمی شد بعد از این همه سال و با وجود پشت سر گذاشتن یک زندگی، او هنوز تمایلی برای دیدن سجاد داشته باشد. با این حال گفت: «دوست داری بیا ولی از دیدنش زیاد تعجب نکن. چون خیلی عوض شده.»
زیر چشمی به دختری که گوشه ی اتاق خوابیده بود و به او، از مردی عرب تعلق داشت، نگاه کرد: «همه چیز عوض شده.»
مادر سمیه را صدا کرد. سمیه ناچار برخاست: «نمی گذارند یک شب راحت باشیم. مهدیه هم خوابیده. برم پیش اونها. وقت برای حرف زدن زیاده. خسته ای می ترسم برای نماز خواب بمونی.»
هر دو لبخند زدند. آن زمان که در خانه حاج آقا زندگی می کردند، هر شب سمیه همین جمله را تکرار می کرد. هر دو می دانستند که اگر نماز صبح قضا شود حاج آقا با حرف هایش آنها را شرمنده می کند. حرف ها در ذهنش جان گرفت: «بی نماز که توی خونه باشه، اون روز وضع کار معلومه دیگه.» و بعد به آنها می غرید: «خجالت هم خوبه، جلوی من ظاهر نشید. آدم، شیطون رو صبح ببینه بهتر از اینه که اول روز چشمش به صورت بی نماز بیفته.» مطمئن بود که هر قدر هم که خسته باشد برای نماز بیدار خواهد شد. با خروج سمیه پتو را روی سمیره کشید، خودش هم کنار او دراز کشد و چشم روی هم گذاشت. با وجودی که چند شب خواب راحت نداشت اما نمی توانست آرام بگیرد. این همه راه برای دیدن مادر آمده بود و حالا باید دست خالی باز می گشت. به یاد سجاد افتاد. نمی توانست فکر او را از ذهن بیرون کند. سمیه تاکید می کرد که او عوض شده و حبیبه مشتاق دیدن او بود.
کلافه سر جایش نشست. گذشته، بی آنکه بخواهد، مقابلش در آن اتاق زنده می شد. سردرگم برخاست. یکباره نگاهش به دفتر که روی ساک بود افتاد. آب دهانش خشک شد. سعی کرد آن را فراموش کند. دوباره به بستر پناه برد اما نمی توانست بخوابد. برخاست و بی اختیار دستش را دراز کرد که آن را بردارد. بار دیگر به خود نهیب زد که حق خواندن ندارد اما نیرویی قوی او را وا داشت آن را بردارد. پشت میز نشست چراغ مطالعه را روشن کرد. به سرعت دفتر را گشود و مشغول خواندن شد.
فصل 2
حبیبه من!
خودم هم نیم دانم چه شد که تو را این گونه خطاب کردم. شاید تعلق خاطری که نسبت به تو دارم مرا واداشت که این گونه بنویسم. این اولین بار است که منسجم قلم گرفته ام بر دست تا بنویسم. چیزهایی که خودم گمان می کردم شعر است، فقط قطعه هایی است که خودم آن را شعر می خوانم. حالا که این همه میل نوشتن دارم، می خواهم خاطرات این دوری راه هرگاه که دلتنگ می شوم بنویسم. نمی دانم این دست نوشته ها و کاغذ سیاه کردن ها به کار کسی خواهد آمد یا نه ولی مطمئنم برای دل خودم تسکین است.
حبیبه، فکر رفتن تو دل آزرده ام کرده و امیدت به بازگشت امیدوارم نموده. به گفته ی پدرت این سفر که خالی از خطر نیست. چند ماه طول خواهد کشید. من هم به این گفته امیدوارم در این مدت برایت از دلتنگی هایم خواهم نوشت. شاید هیچ وقت نگذارم این دفتر صد برگ را ورق بزنی، همان طور که تا کنون حرف دلم را پنهان کرده ام ولی مادرم خوب می داند که دلم با توست. این را از وقتی فهمیدم که حرف ازدواج که به میان می آید سرش را به طرف دیوار بغلیمان، همان دیوار آجری خانه شما، می گرداند. شادی خودم هم خوب به خاطر نیاورم که اولین بار چه وقت فکر کردم تو می توانی شریک آینده ام باشی.
ولی آن روز در کلاس درس، رنجیده خاطر به تو فکر کردم خانم علایی معلم تاریخمان روی صندلی اش نشسته بود و برایمان حرف می زد. هنوز هم خوب به خاطر دارم که لب های همیشه سرخش تکان می خورد و می گفت: «شاید بیشتری جنگ و درگیری ایران، با عراق بوده. البته این درگیری ها بیشتر در زمانی که عراق، سوریه و کویت و ... جز قلمرو عثمانی بودند، رخ داده و غیر از درگیری هایی که حالا بر سر کردهاست چند سالی آرامش به مرز برگشته است.» حرف هایش همه یادم نیست اما از مضمون گفته هایش به یاد دارم که می گفت: «اگر اعلیحضرت همایونی دست از حمایت کردها بردارد روی آرامش خواهیم دید.» بعد هم حرفش را قطع کرد. از روی صندلی اش بلند شد و پرسید: «راستی کدام شما در مورد عراقی ها که چند ماهه به ایران آمدند و عراق گفته ملیت ایرانی دارند چیزی می دونه؟»
من به سرعت دست بلند کردم و گفتم: «خانم، چند ماهی هست یکی از این خانواده ها آمدند طبقه ی بالایی خونه ما زندگی می کنند.» چشم های آبی اش را به صورتم دوخت و گفت: «حتما خیلی هم پر سر و صدا هستند، آره؟ عرب ها پرجمعیت زندگی می کنند. هر کدوم چند تا پسر دارند.»
سرم را تکان دادم: «نه خانم، این ها که خونه ما هستند فقط سه نفرند. پدر و مادر و یک دختر.» جلوتر آمد: «دختره چند سالشه؟»
نفهمیدم چرا پرسید. بی خبر گفتم: «دو سه سالی از من کوچک تره، دوازده سیزده سالشه.» خانم علایی خندید و گفت: « به افتخار سجاد علیمی کف بزنید تا بگم چرا.» بچه ها دست زدند و او صورتش را جلو آورد: «مثل اینکه آقا سجاد هم یک دوست دختر پیدا کرد.» از خجالت سرخ شدم. اخم کردم و دیگر نگاهش نکردم. مشت گره شده ام را به زانویم کوبیدم. از اول هم از او خوشم نمی آمد. دومین روزی که سرکلاسمان آمد بچه ها برایش دست زدند. روی صندلی اش نشست. پا رو پای لختش انداخت و گفت: «ما دیروز با هم کلاس داشتیم. امروز هم من رو فرستادند. مثل این که معلم دینی ندارید. قراره من دینی و تاریخ رو به شما درس بدم.»
بعد هم با تمسخر گفت: «بچه ها، قیافه ام خیلی شبیه این مذهبی هاست؟» بچه ها خندیدند و او به هر کداممان نگاه کرد. چشم هایش که روی صورتم ثابت شد، سرم را زیر انداختم. با صدای آرامی لب باز کرد: «فیلم جدیدی رو که روی پرده است کی دیده؟» کتاب دینی ام را ورق زدم و منتظر شدم درس را شروع کند. چند نفری دست بلند کردند.
مشغول تجزیه و تحلیل فیلم شد و شروع به خواندن یکی از آوازهای آن کرد. یکی از پسرها گفت: «خانم علایی، شما باید خواننده می شدید، توی این فیلم ها خوب فروش می کرد.»
خندید و ابرویش را بالا انداخت: «اون وقت کی به شما درس می داد؟» نصفه زنگ رفته بود و او هنوز قصد شروع کردن درس را نداشت. وقتی گفت: «کی آهنگ جدید رو شنیده؟» دست بلند کردم. با تعجب گفت: «بهت نمی آد اهل آواز باشی؟» کتاب را نشانش دادم و گفتم: «خانم آهنگ رو نشنیدم. دست بلند کردم بگم مگه درس رو شروع نمی کنید؟» بچه ها با چشم و ابرو تهدیدم کردند.
خانم علایی یقه ی کتش را صاف کرد و با تمسخر گفت: «مگه پدر و مادرهاتون کمتوی گوش شما از خدا و پیغمبر گفتند؟ تو خیلی دلت می خواد درس بخونی خودت کتاب رو باز کن و بخون.» بچه ها حرفش را تاکید کردند. با شرمندگی مشغول خواندن شدم و او تا آخر زنگ برای بچه ها از فیلم هایی که دیده بود تعریف کرد. از همان روز نظر خوبی نسبت به او نداشتم ولی وقتی گفت، سجاد علیمی هم یک دوست دختر پیدا کرد، یاد تو افتادم. یاد موهای بافته ات که دو طرف شانه هایت آویزان بود و عادت به روسری نداشتی. در حالی که سمیه از ده سالگی توی خونه سرش جلوی همه بسته بود.
آقام از این کار خوشش نمی آمد. ولی حاج خانم می گفت: «این دخترمان اینجا نیست از یک کشور دیگه اومده. این قدر سخت نگیر.» آقام هم با اخم می گفت: «طوری حرف می زنی انگار از آمریکا اومده بابا جان این دختر عراقیه. اونها هم مسلمونند باید روسری سرش کنند. حالا من پیر شدم و سنم گذشته، این سجاد چی؟ حتما هنوز بچه است. حتی دیدم چند بار هم که حسن اومده همین طوری توی حیاط می گشته.»
من فقط حرف هایشان را گوش می کردم و گاهی برایم سوال می شد که تو چرا بیرون از خانه که می روی روسری به سر می کنی و در خانه، حتی اگر غریبه هم باشد سر باز می گردی. همین ها به نظرم بد بود اما از خودت خوشم می آمد. که لب حوض می نشستی و دست هایت را توی آب می کردی و موجی می ساختی و به آن خیره می شدی یا مقابل ته مانده ی آفتاب غروب که روی دیوار بود می ایستادی و بی صدا به پنجره اتاقم نگاه می کردی همبازی خوبی بودی. حتی حالا هم که می خواهی بروی از خاطراتمان، همان روزهایی که در خانه مان مستاجر بودید را بیشتر به خاطر دارم. چون کم کم که بزرگ شدی حرف هایمان کم شد و نگاه هایمان کوتاه. ولی من همین نگاه ها را دوست دارم. مادر گفت: «فردا مسافر هستند. امشب خوب است که می آیند و باز می توانیم آنها را ببینیم. ام فایز دلتنگ بچه هایش است.» صدای زنگ بلند شد. مثل اینکه مهمان ها آمدند. صدای تو می آید: «تنها هستید؟» حتما سراغ مرا می گیری...
***
حبیبه روی نوشته ها دست کشید. چقدر آشنا بودند. لحظه هایی را که سجاد نوشته بود، خوب به خاطر داشت. یک شب قبل از رفتن، شب بیست و هفتم خرداد ماه، بعد از اعلام نتایج مدرسه، جنگ هنوز شروع نشده بود، سال هزار و سیصد و پنجاه و نه.
مادر اصرار داشت که بروند. دلتنگ ام فایز و فرید بود. او را هم با خودشان می بردند. حاج آقا دعوت کرده بود که شب قبل از رفتن را کنار هم باشند. آنها قبل از اذان مغرب راه افتاده بودند. یک خانه فاصله بیشتر نبود. سجاد را دید که از اتاقش بیرون آمد. آرام سلام کرد و او زیرچشمی نگاهش کرد. کاش می توانست بماند. سمیه که صدایش کرد بلند شد و بیرون رفت و نگاه سجاد بدرقه شان کرد.
حاج آقا تسبیح در دست گرداند و پرسید: «فردا مسافر هستید، هان؟» ابوفایز انگشت های بزرگش را در هم قفل کرد. «آره دیگه، مثل اینکه قسمت شده ما این سفر رو بریم. ام فایز بالاخره کار خودش را کرد. راهنمایی که پیدا کردم خوب به کارش وارده. اول گفت فقط تا پشت مرز می یاد ولی اصرار کردیم. اون هم روی پولش گذاشت. تا خود بغداد می یاد. ابومسلم و پسرش هم با همین آدم رفتند. سفر طولانی شد. ولی سلامت برگشتند. می گفتند بی خطر بود. این آدم خوب راه و بیراه رو می شناسد. گفته تا مریوان برویم. اونجا همدیگر رو می بینیم. آدرس داده بریم دیدنش. می گفت خیلی احتیاط کنید. مثل اینکه شهرهای مرزی شلوغه. همه جا حرف از این تجزیه طلب هاست. من که سر در نمی یارم ولی با دولت سرسازگاری ندارد. رشید هم به همین خاطر گفته شب راه می افتیم. خطرش کمتر می شه.»
‏حاج آقا متفکر سر تکان داد. «ابومسلم زن دنبالش نبود. تو هم کاش تنها می رفتی یا حداقل دختر جوانت رو نمی بردی. این جور کارها، زن که داشته باشه،خطرناک می شه. کم چیزی نیست. قاچاقی برید اون طرف و بعد از چند وقت دوباره بیایید. فکر همه جارو باید می کردی. ام فایز سن و سالی ازش گذشته. طاقت سفر نداره، حبیبه هم خوش سر و صورته اگر خدایی نکرده... »
‏ابوفایز به میان حرف او آمد: «تو که خودت شاهد بودی. چقدر گفتم ام فایز قبول نمی کنه. می گه توکل کنی، خطری پیش نمی یاد. بیشتر به خاطر اون راهی شدم. می دانی دلش هم نمی یاد بدون حبیبه جایی بره. به این دختر عجیب علاقه داره. این چند سال تنها مونس و همدمش حبیبه بود. پسرها رو که گذاشتیم و اومدیم. خدا لعنت کنه اونهایی که این جدایی رو بین خانواده ها انداختد. بگو چه کار داشتید که آوارمون کردید و یه مارک "معاود" زدید روی پیشانی ما؟ اگر بدونی حاج آقا چه روزها که شب نکردیم. دو هفته پای پیاده توی مرز آواره بودیم، و دور خودمون می گشتیم. گشنه و تشنه و بی کس و کار. اون وقت حبیبه هم سن و سالی نداشت.»
‏سجاد که حالا به لهجه غلیظ او در فارسی صحبت کردن، عادت کرده بود گفت: «اگه این راهنماتون خدایی نکرده نامردی کرد و شما رو جاگذاست چی؟» ابو فایز به سبیل های پر پشت خود دست کشید. «این کار رو نمی کند. بار اول که نیست. پول رو هم قرار شده، نصف آخر بگیره توی بغداد. خیالم راحته.»
‏با ورود زن ها، حاج آقا به بالای اتاق اشاره کرد. «بفرما ام فایز.» مادر حبیبه پیراهن بلندش را کمی بالا گرفت و کنار شوهرش نشست. سجاد از میان بزرگ ترها بلند شد. متوجه حبیبه بود که انگشتری را از روی طاقچه برداشت: «این خیلی قشنگه! ندیدم این چند ساله سجاد اون رو از خودش دور کنه.» سمیه چادر روی شکم برآمده اش کشید. از پدرش و ابوفایز خجالت می کشید، به جمع آنها برود: «‏آره فقط وقت نماز برای وضو درش می یاره.» حبیبه روی نگین سیاه آن دست کشید و زیر لب زمزمه کرد: «یا حبیب!»
سجاد کنار خواهرش ایستاد: «قابل نداره. دوستش داری، بردار.» سمیه لبخند زد: «حبیبه جان. باور نکن. به همه تعار فش می کنه.» حبیبه انگشتر را یکی یکی در انگشت هایش امتحان کرد. برای انگشت اشاره ‏اش بزرگ بود، اما در انگشت سبابه اش جای گرفت. سمیه گفت: «این انگشتر تبرک شده است. آقام از حج که اومد براش آورد. اونجا به ضریح پیغمبر، پنجره های بقیع و به در و دیوارهای مکه و مدینه کشیده . اینجا هم مشهد رفته، قم، حتی شاه چراغ. فقط کربلا نرفته.» نگاه حبیبه بر روی آن دوخته شد: «خدا رو چه دیدی شاید اونجا هم رفت.»
‏خواست انگشتر را از دست بیرون بیاورد که سجاد گفت: «در نیار. می خوام یه کاری بکنی.» سجاد فکری که به ذهنش رسیده بود با خود مرور کرد. حبیبه و سمیه منتظر ادامه حرف های او شدند. سجاد زیر چشمی انگشتر را نگاه کرد: «چند ماه از خودم دورش کنم، می ارزه بره کربلا و تبرک بشه.»
‏با شادمانی گفت: «یعنی با خودم ببرم. زیارت که رفتم تبرکش کنم؟» سجاد با وجود اینکه انس غریبی با آن انگشتر داشت، گفت: «خودم خیلی دوست دارم بیام. کاش می شد از نزدیک خودم این کار رو بکنم.» ‏سمیه با مهربانی گفت: «فکر خوبیه.» سجاد آه کشید: «پیش تو باشه خیالم راحته. از جانب من هم وقتی زیارت کن.» حبیبه با احترام انگشتر را نگاه کرد: «حاضرم این کار رو بکنم.»
‏سمیه با شیطنت گفت: «این طوری برادرم رو هم فراموش نمی کنی.»
‏سجاد به او اخم کرد و حبیبه سرش را زیر انداخت. سید مرتضی که آمد، آنها را متوجه خود کرد. سمیه به طرف شوهرش رفت: «چقدر دیر اومدی؟»
‏مرتضی دست های خیس خود را به شلوارش کشید: «بعد از نماز، حاج آقا سخنرانی داشت. نشستم دیر شد. ببخشید.» حاج آقا برای دامادش جا باز کرد: «بیا پسرم، چه خبر بود مسجد؟» ابوفایز گفت: «دلم می خواست امشب برم و از همسایه ها و اهل محل خداحافظی کنم. می ترسم ازم رنجیده خاطر بشوند که چرا بی خداحافظی رفتم.» حاج خانم گفت: «نگران ناش شما. همه می دونند که این پا و اون پا می کردید که برید. هر کی هم پرسید می گم وقت نشد و برنامه ها یکدفعه جور شد، ان شاءا... جای همه کربلا رو زیارت کن!»
‏ام فایز با شوق گفت: «می دونی چند ساله نرفتم قبر آقا زیارت؟ اینجا هر وقت دلم تنگ نجف می شد، می رفتیم مشهد. این دفعه از امام رضا خواستم قبل از مرگ یکبار دیگه بچه ها رو ببینم.کرم آقا خیلی زیاده.» سید مرتضی نگاهی به ساعت انداخت: «حالا از این حرف ها گذشته، سفره رو کی می اندازید؟» سمیه از این سوی اتاق به او چشم غره رفت. اما پدرش با ملایمت گفت: «پسرجان،هنوز کم تجربه ای. این زن ها که به هم می رسند همه چیز یادشون می ره.»
‏مادر "یا علی" گفت و برخاست. ام فایز خواست دنبالش برود که گفت: «شما نه تو رو خدا، کمرت درد می کنه. دخترها هستند. تازه آقاسجاد هم از وقتی خواهرش شوهر کرده هوای ما رو خیلی داره. خدا پیرش کنه.» ام فایز نگاهش را سجاد دوخت: «مثل پسر خودم دوستش دارم. هر وقت یاد فایز و فرید می افتم به این سجاد نگاه می کنم. خدا حفظش کنه.» سجاد سرش را زیر انداخت: «ممنون، شما لطف داری.»
‏ام فایز آه کشید: «هنوز باورم نمی شه، تا چند روز دیگه بچه ها رو می بینم. پسر فایز حتمأ بزرگ شده. اون موقع هشت نه ساله بود. حالا باید پشت لبش سبز شده باشه.» و لبخندی محو روی لبش نقش بست. ابو فایز سر تکان داد: «دیگه واسه چی آه می کشی، زن؟ این همه گفتی و گفتی تا آخرش ما رو هم واداشتی دنبال کارو بگیریم. توی عمرم خلاف نکردم و حالا باید قاچاقی از کشور بروم بیرون. من به خاطر همین دلتنگی های تو حاضر شدم این همه خطر کنم.» حاج آقا دانه ای تسبیح انداخت: «ثواب داره ابوفایز. مادره، دلش طاقت نمی یاره، حاج خانوم ما، سجاد دیر کنه یا حسن چهار روز به ما سر نزنه، صداش درمی یاد. بالاخره دلش برای بچه ها تنگ شده. خدا عمرت رو زیاد کنه. چند ماه که بیشتر نیست، فقط باید حواست رو جمع کنی. اگه خدایی نکرده اینجا بفهمند یا اون طرف مرز گیر بیفتید عواقب دولتی داره.»
‏ام فایز مشتش را گره کرد: «خدا ازشون نگذره که این طور ما رو آواره کردند. ولی ظلم پایه نداره. به حق علی ریشه کن می شوند.» با مشت به سینه اش کوبید و ادامه داد: «همین شاه شما، مگه کم مردم آزاری می کرد، آخرش دیدید چطور فرار کرد و رفت؟» پدر با تعصب گفت: «چرا می گید شاه ما؟ اگه مال ما بود که بیرونش نمی کردیم.»
‏سید مرتضی به سجاد نگاه کرد: «تو چی کار کردی؟ درست شد؟» سجاد از فکر بیرون آمد و به اتاق که جز مردها و مادر حبیبه کس دیگری در آن نبود گذرا نگاهی انداخت: «مثل اینکه جور شد. فرم تقاضا رو که پر کردم. قراره آموزش و پرورش خبرم کنه. به هرحال تازه فارغ التحصیل شدم و سال اوله که می خواهم تدریس کنم، دوندگی زیاد داره.» ابوفایز به سر کم مویش دست کشید: «خدا نگهدارت باشه، پسرم. من به فرید خیلی اصرار کردم که درس بخونه. اون وقت ها اهل کتاب و قلم نبود. خبر پخش می کرد. خیلی آروم نبود. می رفت مدرسه و می اومد ولی درس نمی خوند. حالا هم توی اعظمیه کار می کنه. خانواده ‏زنش اونجا هستند. اینکه حالا می گم، مال شش هفت سال قبله. نمی دونم شاید جای دیگه مشغول شده باشه.»
‏مادر چادرش را مقابل صورت گرفت. «از بغداد تا اعظمیه خیلی راهه؟» ابو فایز آه کوتاهی از روی دلتنگی کشید: «فکر کنم اندازه راه تهران تا کرج باشه. اینجا بزرگه. بین شهرها هم فاصله زیاده، ولی عراق وسعت چندانی نداره! از بغداد تا کربلا سه چهار ساعت بیشتر راه نیست.» ‏حاج آقا لبخند زد و با اندوه گفت: «عمرم به دنیا نیست که خودم برم قبر آقا رو زیارت کنم. ابوفایز، رفتی کربلا ما رو هم یادت نره. بگو چقدر دلمون می خواد بیاییم ولی این راه که باز نیست.»
‏سیدمرتضی سفره را پهن کرد: «حاج آقا قسمت نیست. اگه بود ما هم دلمون اونجاست.»
حرف دیگری نزد. سمیه شوهرش را صدا کرد و با هم به گوشه اتاق رفتند. بعد از صحبت کوتاه آنها، سفره چیده شد و پس از آن سجاد سینی چای را مقابل ابوفایز گرفت و گفت: «حتمآ چند روزی هم توی راه هستید.» قندها را کنار چای گذاشت: «دقیقآ نمی دونم. شاید چهار روزی طول بکشد. تا سنندج رو که بریم از اونجا قراره به سروآباد بریم. گفتن راهی نیست. راهنما اونجا آدرس خونه اش رو داده. خیلی هم اصرار داشت ناشناس باشیم. از اونجا به بعد همراه ما می یاد. گفته تا جایی که بشه با قاطر خواهیم رفت. شاید هم پیاده. من نگرنی ام واسه حبیبه و مادرشه. هرچی باشه من مرد هستم، طاقتم زیاده ولی توی این گیر و دار مرز، دلم رضا نیست که بریم. شنیدم عجیب خط مرزی رو کنترل می کنند.» سید مرتضی چایش را جرعه ای نوشید. قطره ای از آن را که روی لباسش ریخت با پشت دست پاک کرد: «راهنماتون چقدر پول گرفته؟»
‏_ هفتصد دینار. نصف اول، نصف آخرش که رسیدیم مقصد.
‏پدر سرش را متفکرانه تکان داد: «این طوری خیالت راحت تره. به خاطر بقیه پول هم که شده حواسش به شما هست. تاکجا می یاد؟»
ـ می گفت تا سامرا. ولی قبول نکردم. گفتم من زن و بچه همراهمه تا خود بغداد بیاد، خاطرمون جمع تره. گفت اضافه تر بدید. قرار گذاشتیم بعد از اینکه سلامت رسیدیم بغداد، یک مقداری اضافه تر پول بهش بدیم. خرج اون هم پای ماست.
‏سجاد که هنوز با رفتن آنها کنار نیامده بود و به گونه ای سعی داشت آنها را نسبت به سفر بی میل کند گفت: «اصلآ به صرفه نیست. این همه خرج و مخارج و خطر برای یک بازدید؟» پدر به او اخم کرد: «تو مادر نیستی که حال ام فایز رو بفهمی. حتی پدر هم نشدی که بتونی درک کنی، شش هفت سال از بچه ات بی خبر بودن یعنی چه؟» سید مرتضی لبخند زد: «حق با حاج آقاست.» پدر به طرف او برگشت: «تو هم بگذار بچه ات به دنیا بیاد، چهار روز دردسر بزرگ کردنش را بکش اون وقت حرف بزن. »
‏سید سرش را با شرم زیر انداخت. زن ها که از کار آشپزخانه فارغ شده بودند به جمع پیوستند. ابوفایز با دیدن ساعت گفت: «حاج آقا زحمت دادیم. زنده باشیم و جبران کنیم. اگه اجازه بدید مرخص بشیم. فردا صبح تا قبل از طلوع باید راه بیفتیم!»
‏حبیبه گره روسری اش را سفت کرد و در گوش سمیه گفت: «چی دوست داری سوغات بیارم؟» سمیه دست روی شانه او گذاشت: ‏«سلامتی! فتط زود برگرد،که ما با تو هزار تا کار داریم.» حبیبه متوجه منطور او شد. لبخند زیبایی زد: «دلم خیلی تنگ می شه. مثل وقتی تازه اومده بودیم، اگه تو و سجاد نبودید هر روز کارم گریه بود. اونجا خونه مون خیلی شلوغ بود. بچه های فایز و فرید همبازی من بودند. رفت و آمد زیاد داشتیم. می اومدیم، ترسم از این بود که اینجا غریب باشم، ولی شما رو که دیدم تنهایی یادم رفت.» سمیه با محبت گفت: «تو مثل خواهرمی. دیگه هم که فارسی رو خوب یاد گرفتی، فقط با لهجه عربی. اونجا هم رفتی می ترسم عربی را با لهجه شیک تهرانی حرف بزنی.»
‏سجاد را متوجه خودشان دید. خندید: «زبون مادری رو که آدم یادش نمیره. بیست سال دیگه هم اینجا باشم، وقتی بخوام عربی حرف بزنم مثل اول حرف می زنم.» با برخاستن ابوفایز، حبیبه برای خداحافظی جلو رفت. اشک در چشم سمیه جمع شد: «فردا صبح همدیگه رو می بینیم. حالا دلم نمی یاد خداحافظی کنم.» سرش را زیر اند اخت: «تا فردا خداحافظ.» ابو فایز با پدر دست داد و جلوتر از او خارج شد. مادر در گوش ام فایز گفت: «واسه نماز که بیدار شدیم می آییم بدرقه. اگه چیزی خواستی خجالت نکش! هر وقت بود بیا. چیزی مبادا فراموشت بشه.» ام فایز آه کشید: «خدا تو رو برای ما نگه داره. اگه چیزی خواستم مزاحم می شم.»
‏سجاد رفتن آنها را تماشا کرد، و به انگشت خالی اش چشم دوخت. از اینکه انگشتر را به او داده بود احساس پشیمانی نمی کرد. با اینکه برای اولین بار آن را از خود جدا می کرد رضایت داشت. حبیبه با بودن آن انگشتر او را به خاطر داشت و بر ایش تبرک می کرد.
‏آن شب حبیبه و مادرش تا ساعتی از شب گذشته مشغول جمع کردن وسایل بودند. مادر هدیه هایی که گرفته بود یکی یکی در چمدان قهوه ای رنگ می گذاشت و نام صاحب هر هدیه را با هیجان به زبان می آورد: «این برای سوسن، روسری قشنگیه. این پارچه برای عروس بزرگم، فرح. اون وقت ها آبی رو خیلی دوست داشت، نه حبیبه؟!»
‏حبیبه به اشتیاق مادر لبخند زد: «آره. حتمأ خوشش می یاد. پس راحله چی؟»
‏مادر از زیر وسایلی که دورش ریخته بود عروسکی را بیرون آورد: «این رو هم برای راحله گرفتم.» حبیبه به چشم های آبی عروسک نگاه کرد: «رفتی این رو برای راحله خریدی؟ اون حالا سیزده چهارده سالشه، عروسک می خواد چه کار؟» ‏مادر لبش را با زبان تر کرد. روی آن عروسک دست کشید: «ما که اونجا بودیم، مدرسه نمی رفت و هر دفعه می گفت برام عروسک بخر.»
‏حبیبه عروسک را داخل چمدان گذاشت: «این رو نگه دار، شاید اونجا کس دیگه ای سنش به عروسک بازی بخوره. اصلا چطوره ‏برای خودم نگهش دارم.» مادر اخم کرد: «راحله بزرگ شده و عروسک بازی نمی کنه اون وقت تو که دیگه نوزده ‏سالت شده‏، بزرگ نشدی، هان؟ اگه اونجا بودی حالا خودت صاحب چند تا بچه بودی.» حبیبه در چمدان را بست: «نترس. برنداشتم. می بریم، شاید توی این چند ساله فایز یا فرید صاحب یک بچه دیگه هم شده باشند.» مادر صدایش را پایین آورد: «یک نوه ‏دیگه! خدا سلامت نگهش داره!»
‏به شانه مادر زد و خندید: «فقط گفتم "شاید" نمی دونم که!» مادر خواست جوابی بدهد اما صدای ابوفایز بلند شد: «چرا نمی خوابید شما؟ مگه فردا ما مسافر نیستیم.» مادر دست روی بینی گذاشت: «هیس!» و حبیبه پیش رفت تا برق را خاموش کند.
***
‏صدای اذان که در کوچه طنین انداخت اولین چراغی که روشن شد از خانه ابوفایز بود. آستین ها را بالا زد تا وضو بگیرد. زیر لب زمزمه کرد: «حی علی الفلاح.» شیر آب سرد را باز کرد و مشتی آب به صورتش زد. متوجه همسرش شد که پشت سرش ایستاده بود. به طرف او برگشت: «تو هیچ وقت خواب نمی مونی! حتی اگه شب تا دیر وقت هم بیدار باشی. دیشب چرا نمی خوابیدید؟» ام فایز که شوق دیدار بچه ها در وجودش و چهره اش نمایان بود، گفت: «ابوفایز، اگه یکبار دیگه بچه ها رو ببینم، دیگه از خدا هیچی نمی خوام. حاضرم بمیرم.»
‏مرد ابرو درهم کشید: «برای تو بعد از تولد اونها دیگه من مهم نبودم. یکبار هم به من فکر می کنی؟» کنار او ایستاد و با محبت گفت: « ‏همیشه به تو فکر می کنم. این هم که می بینی این قدر بی تابی می کنم واسه اینه که اونها رو خودم متولد کردم، بزرگ کردم. و یکدفعه از دست دادم.»‏ ابو فایز سرش را به تاکید تکان داد: «برو حبیبه رو صدا کن. مگه نمی خواد نماز بخونه؟» و به سوی اتاق رفت.
ام فایز با نگاهش او را دنبال کرد. همسرش عادت نداشت با زبان ابراز محبت کند، اما همه خوب می دانستند که تا چه اندازه به ام فایز وابسته است و فقط به خاطر او تمام پس انداز خود را در این سفر برداشته بود تا آرزوی او را برآورده کند. متوجه آب شد که داشت می رفت. پس از کشیدن "مسح پا" به طرف اتاق حبیبه رفت و بالای سر او ایستاد: «بلند شو دختر، مگه ما نباید راه بیفتیم؟ اذان رو گفتند. الان صدای بابات در می یاد.» ‏حبیبه به طرف او غلتید: «الان بلند می شم، فقط ده دقیقه بخوابم.» مادر از او دور شد و حبیبه بار دیگر چشم بر هم گذاشت.
‏ام فایز صبحانه را آماده کرد و سفره انداخت. هنوز آماده نشده بودند که صدای زنگ بلند شد. ابوفایز از کنار سفره برخاست: «زود جمع و جور کنید، حتمآ حاج آقاست.» و به طرف درحیاط رفت.حبیبه روسری به سر کرد و پشت پنجره ایستاد. با دیدن سجاد لقمه نان در گلویش ماند، تک سرفه ای کرد و سفره را جمع کرد. پدر با خانواده خاج آقا وارد شدند. وقت رفتن بود. سجاد قرآن به دست داشت. حاج خانم سینی کوچکی در دست داشت که کاسه آب در آن تکان می خورد و کمی از آب آن در سینی ریخته بود. سینی را روی طاقچه گذاشت.
‏هنگام خداحافظی، ام فایز کلید خانه را به حاج خانم داد. «دیگه همه چی رو به شما می سپارم. می دونم دردسرها همیشه برای شما بوده، ولی می دونی که اینجا غیر از شما کس دیگه ای رو نداریم.» حاج خانم کلید را دور انگشتش انداخت: «این حرف ها رو نزن. پس حق همسایگی چی می شه؟» ام فایز سمیه را در آغوش گرفت: «ان شاءا... به سلامت دنیا بیاد. مواظب خودت باش دخترم، بار اول شیشه است. به خودت برس.» سمیه زیر لب "چشم" گفت.
‏ابوفایز با چهره ای درهم دست حاج آقا را فشرد. این سفر برایش دلهره به همراه داشت، با تردید گفت: «این چند سال از برادر هم نزدیک تر بودی. خدا حفظت کنه. از قول من از آقا حسن و زهرا خانم خداحافظی کن، دو قلوها رو ببوس.» و به طرف سید مرتضی رفت. او را به گرمی در آغوش گرفت: «تو پیش خدا آبرودارتری. دعا کن سفر بی خطر باشه.» و زیرچشمی حبیبه را نگاه کرد.رگویا از بردن او رضایت نداشت. اما چاره ای نداشت. نمی دانست سرانجام کار به کجا می انجامد، فقط همه چیز هموار شده بود تا او بار دیگر به زادگاهش بازگردد. سجاد سر روی شانه او گذاشت و با خودش فکر کرد: «چقدر اطمینان بخش است.» ابو فایز صورت او را بین دو دست گرفت: «هوای پدر و مادرت رو داشته باش. حسن آقا سرش شلوغه، تو از اونها غافل نشو. خیالت هم راحت باشه. زود برمی گردیم.»
‏خجالت کشید. حتمأ ابوفایز هم می دانست و داشت امیدوارش می کرد. لبش را گزید. رو به روی حبیبه ایستاد. یکباره همه ساکت شدند و به آنها چشم دوختند. سجاد دستپاچه شد و گفت: «زود برگردید. منتظرم.»
‏حبیبه زیر رگبار نگاه پاسخی نداشت که بدهد. سرش را زیر انداخت و دست عرق کرده اش را به چادرش کشید. از زیر قرآن یکی یکی رد شدند. از پیچ کوچه که گذشتند، کاسه آب را پشت سرشان خالی کردند و حاج خانم با گوشه چادر اشک چشمش را پاک کرد.
‏ام فایز سوار اتومبیل که شدند بغضش ترکید و شروع به گریه کرذ. حبیبه با ناراحتی گفت: «حالا چرا گریه می کنی؟ این چند وقت دلتنگ بچه ها بودی، حالا داریم می ریم! دیگه چرا ناراحتی؟» مادر زمزمه کرد: «حبیبه، دلم روشن نیست. به بابات نگفتم دیشب چه خوابی دیدم.» حبیبه به او لبخند زذ: «مگه یادت نیست که حاج آقا همیشه می گفت خواب زن چپه؟ ما فقط می ریم سری به اونها بزنیم و برگردیم. می دونی که نمی تونیم توی عراق بمونیم. خیلی زود برمی گردیم، توی خونه خودمون جمع می شیم.»
‏مادر سرش را به پنجره گذاشت و سکوت کرد. حبیبه به خیابان چشم دوخت. امیدوار بود سفرشان زودتر پایان بگیرد. ترمینال خلوت بود. آن وقت صبح کمتر کسی برای سفر آمده بود. اتوبوس سنندج شلوغ نبود. راننده چندین بار دور میدان گشت تا اگر مسافری بیرون از ترمینال بود سوار کند و سپس به راه افتاد. نرفته دلش برای خانه شان، نه، برای خانه حاج آقا تنگ شد. سکوتش مادر را به حرف وا داشت: «پس چرا حالا این قدر آروم شدی، یک چیزی بگو، دلم پوسید.»
‏به پدر که روی صندلی جلو کنار مردی چاق و کوتاه قد نشسته بود نگاه کرد: «چیزی نیست، داشتم فکر می کردم اونجا چه چیزهایی بعد از این سال ها عوض شده. فایز وقتی ما رو ببینه ، چقدر تعجب می کنه.» مادر چادر عربی اش را که همیشه بیرون از خانه به سر داشت و سمیه کوچک تر که بود آن را قرض می گرفت تا در مجالس ماهانه به سر کند جلو کشید و با هیجان گفت: «فایز خشک و جدی به نظر می یاد، ولی من می دونم چه قلب صافی داره. اون به بابات شبیه تره. چقدر دلم براش تنگ شده، برای بچه ها. راشد حتمأ بزرگ شده. یعنی ما رو ببینه می شناسه؟»
‏حبیبه در صندلی اش جابه جا شد: «نمی دونم چقدر با هم بازی می کردیم، همیشه فکر می کنم کاش کنار هم بودیم . اصلآ چرا اونها رو اخراج نکردند؟» مادر پیشانی اش را خاراند: «من اصل و نسبم ایرانی بود. بابات که هفت جدش عراقیه، پسرها هم تابع اصل و نسب پدری هستند! تو و پدرت هم می تونستید بمونید، اما ابوفایز قبول نکرد. می گفت یا با زنم می رم یا بگذارید بمونه. اونها چند تا زن که شوهرشون ملیت ا

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
آنها را می دیدی. پنجره های فلزی رنگ و رو نداشتند و زمین با فرش هایی ضخیم که چند جای آن پاره شده بود و پوسیده به نظر می رسید پوشانده شده بود.
رشید خان تعارف کرد:«بفرما چرا نمی شینی؟ خواهر زمین خداست. غریبی نکن. مثل خونه ی خودته.» با دیدن مادرش که پشت سر او مشغول تماشای مهمانان تازه وارد بود رو ترش کرد:«آدم مگه ندیدی؟ اینها هم مثل بقیه. یه چایی دم کن لبی تر کنند.» صدایش را پایین آورد و ادامه داد:«خب ابوفایز تعریف کن ببینم دست پر اومدی یا نه؟»
ابوفایز دست در جیب کرد و مقداری پول بیرون آورد. آن را به طرف او که درست مقابل چشم حبیبه نشسته بود٬ هل داد: «این هم نصف طبق قرار.» رشید پول را از روی زمین قاپید. با چشمانی حریص آن را شمرد و لبخندی در انتها روی لبش نشست: تو مرد خوش قولی هستی٬ ولی یادت نره خرج های اضافی پای خودته. مثل همین چایی و این نصف روز که اینجا می مونید.
حبیبه خنده اش گرفت. او برای چای دم نکشیده و نخورده هم پول را حساب می کرد. مادر در گوشش گفت:«چقدر مهمان نوازه.» رشید که گویا شنیده بود رو به او کرد:«ببین خواهر! مهمونی با کار و کاسبی فرق می کنه. ما هم زندگی داریم. باید خرج خودم و این پیرزن رو از جایی در بیارم.» قبل از آنکه حرفی زده شود. صدای پیرزن که پسرش را فرا می خواند بلند شد. رشید برخاست و از اتاق بیرون رفت. پیرزن پشت در بود. با تندی گفت:«مگه قرار نبود دستب برداری؟ رشید عاقبت سر خودت را به باد می دی. مگه نمی بینی چه خبره؟ خودت که می بینی عراقی ها تازگی ها چه می کنند. همین چند وقت قبل چند جا توی آبادان بمب گذاری کردند. اگه گیر اونها بیفتی فاتحه ات خونده است. پسر جان نون بی خطر هم پیدا می شه.»
رشید کم حوصله گفت:«ننه. باز که نفوس بد زدی! اینها پول خوبی می دهند. واسه همین درگیری ها خودت می بینی چند وقته کسی جرئت نمی کنه راه بلد بشه. ولی من این حرف ها توی کتم نمی ره. هر کی پول بده اون هم پول خوب کارش رو راه می اندازم.»
پیزن به سینه او کوبید:« به چه قیمت؟ می بینی که مرز شلوغه . هر روز چند تا ماشین ارتشی رو می بینی که با این طرف و با این حزبی ها مراوده می کنه؟ پسر جان جون آدم بازیچه نیست. من پسر بزرگ نکردم که وقت پیری خبر مرگش رو بشنوم.» پسر صورتش را جلو آورد:«من اینها رو می برم. چند روزه مرز آروم گرفته. می بینی که دموکرات ها بعد از قضیه اون پاسدارها که قرار شده از تهران برای بازرسی بیایند و علت مرگ اونها رو بفهمند٬ کاری نمی کنند. الان بهترین موقع است.» مادر دست روی دست کوبید:«اگه راه افتادی و مرز شلوغ شد. اگه اسیر اونها شدی٬ خبرت رو از کجا بیارم؟ پسر به من رحم کن خبرها رو که می شنوی. عراق نیرو آورده لب مرز سنگر داره می زنه.»
پسر با خونسردی می گفت:«بار اولم که نیست! برم ببینم چه کار می کنند. تو هم یه چیزی بیار که بخورند. » پیرزن ناچار رفتن او را نظاره کرد. وارد اتاق که شد٬ حبیبه خودش را جمع کرد. رشید کنار ابوفایز نشست و نگاهش را به حبیبه دوخت. ابوفایز اخم کرد. دست روی شانه او گذاشت:«به این کار واردی؟ » رشید با اطمینان گفت:«مثل آب خوردن. بچه که بودم دنبال گله می رفتم. همون وقت ها راه و چاه را یاد گرفتم.»
کار خوب پیش می ره؟
رشید با انگشت پشت گوشش را خاراند :«چند وقته کار خوابیده. اون وقت که آتیش انقلاب تند بود و مردم ریخته بودند توی خیابون ها اینجا خیلی شلوغ بود. بعد هم که حکومت عوض شد رونق کار ما دو برابر شد. ساواکی ها٬ آدم های رژیم سابق٬ اون هایی که مال مردم مال باباشون بود و می خواستن فرار کنند٬ من از این مرز بیرون می بردم. پول خوبی هم می گرفتم. دو سه برابر بیشتر از چیزی که حالا تو دادی اون وقت هر می گفتی حاضر بودند تقدیم کنند. فکر کن یکی میلیون ها تومن همراهش بود٬ اگه می گفتم نصف بده قبول می کرد. چون فقط نصف پولش از دست می رفت. ولی اگه دست دادگاه انقلاب می افتاد تمام اموالش که ضبط می شد هیچ٬ خودش هم یا می رفت آب خنک بخوره یا سرش و تنش رو می گرفتند به باد گلوله.»
ام فایز برای پیرزن٬ که وارد شد٬ جا باز کرد و پرسید:«می گن اینجاها خیلی شلوغه٬ راسته؟» مادر رشید نیم نگاهی به پسرش انداخت:«اینجا هم آروم و قرار ندارد. یک عده مدت هاست دم از آزادی خلق می زنند. نمی خوان زیر نوای جمهوری تهران باشند. می گویند هیچ کس نمی فهمه اینجا چه خبره. دولت فقط فکر خودشه و از حال و روز اینجا خبر نداره. اینکه مال خودی هاست. چند وقته شنیدم نیروهای عراقی هم لب مرز رفت و آمد می کنند. همین چند وقت پیش آبادان رو زدند.» ابوفایز با نگرانی گفت:«پس امنیت نیست.»
حبیبه که تا آن لحظه سکوت کرده بود. لب باز کرد:«آزادی خلق کرد یعنی چه؟» رشید نگاهش را به او دوخت:«یک جمهوری جدا از اونی که توی تهرون تشکیل شده. ادعای استقلال طلبی دارند. الان کومله و دموکرات دوتا دسته هستند. ولی اگه حکومت تشکیل بدهند با هم به توافق می رسند.» ابوفایز متفکر گفت:«اینطوری که کشور تکه تکه می شه؟» رشید به علامت منفی سر تکان داد:«شماها نمی فهمید من چی می گم کردها نه به تهران بسته هستند و نه به بغداد وابسته. ما می خواهیم جدا زندگی کنیم.» ابوفایز با شرط احتیاط گفت:«صلاح مملکت خویش خسروان دانند.» می دانست که نباید حرفی بزند و دردسر درست نکند. رشید یک کرد بود و می توانست به سادگی از بردن آنها صرف نظر کند. برای تغییر صحبت گفت:«رشید خان تنها کار می کنی؟»
پیرزن در آستانه در آمد. نگاهی به مهمان ها انداخت و بار دیگر بیرون رفت. رشید با تامل گفت:«اول با کردهای مرز نشین دم خور بودم. چون راه اون طرف را نابلد بودم. مجبور می شدم درصدی حساب کنم. به صرف نبود تازه خطر بیشتر بود. حرف بند دهن نیست. اگه به یکی از اونها می گفتم دست کم چند تا رو با خبر می کرد. خودم راه رو که یاد گرفتم و بیراهه های مطمئن رو که شناختم. تنها شدم. خیالم راحته پولی که می گیرم شریک مال ندارم. حرف هم سر زبون نیست.»
دست روی زانو گذاشت و برخاست و بی آنکه حرف دیگری بزند از اتاق بیرون رفت. ابوفایز با صدای آرامی گفت:«اینها آشوب طیب هستند. من تا یادمه کردها با دولت سازگاری نداشتند. خود مرده که حرفی ندارند. این آدم ها ادعای دموکرات و استقلال دارند. خودم شنیدم همین حزبی ها سر نه تا پاسدار رو که از تهران آمده بودند جدا کردند.»
حبیبه خودش را کمی جمع کرد:«نکنه بلایی سر ما بیاورند یا تحویلمون بدهند. وقتی به نیروهای دولتی رحم نمی کنند ما چه انتظاری داشته باشیم؟» ابوفایز پای راستش را دراز کرد:«خدا عاقبت به خیرمون کنه تا شاه بود کردهای عراقی رو تقویت می کرد. حالا که جمهوری اسلامی شده از عراق اینها رو علیه حکومت بلند کردند.»
ام فایز خواست حرفی بزند که رشید وارد شد. ابو فایز خواست پایش را جمع کند که گفت:«راحت باش. من باید برم دنبال سر و سامان دادن کارها . قاطر باید کرایه کنم. تا شاه نادری با قاطر می شه رفت. شما هم فکری به حال لباس های این دختر کنید.» با انگشت حبیبه را نشان داد و در ادامه افزود:«مانتو شلوا و روسری زیر چادر عربی با لباس عراقی ها جور در نمی یاد. خودتان که می فهمید چی می گم؟ اگه توی دید باشیم اولین چیزی که مشکوک به نظر می یاد٬ لباس های این دختره.» و بیرون رفت.
ام فایز که نگرانی در وجودش ریشه کرده بود با هراس گفت:«یک وقت نره آدم دولت بیاره؟» ابوفایز با ملایمت گفت:«به دلت بد راه نده٬ زن هیچ خبری نیست. ما پول می دیم. گفت که باید چند قاطر جور کند.»
ام فایز متوجه حبیبه شد و به او تشر زد:«اون چمدون لباس ها رو بیار که چیزی بدم تنت کنی. شنیدی که چی گفت.» حبیبه ابرو در هم کشید:«یعنی لباس های تو رو بپوشم؟»
مادر به شانه او زد:«بلند شو. تو که نمی خواهی دردسر درست کنی. این مرد چیزی می دونه که می گه. حق داره بخواهیم وارد بشیم باید لباس هامون مثل اونها باشه.» ناچار برخاست و از اتاق بیرون رفت. فرصت کرد تا با دقت بیشتری به خانه نگاه کند. در اتاقی که باز بود سرک کشید. روی دیوار قاب عکس مرد میانسال که تفنگ به دوش داشت و مقابل را نشانه گرفته بود. دید.
یک سر خشک شده گوزن و یک تسبح با مهره هایی بزرگ آویزان بود. خواست به طرف آنها برود که حس کرد کسی پشت سرش ایستاده. با ترس به عقب برگشت. پیرزن بدون ملایمت گفت:«چی می خواست؟» خودش را جمع کرد. آب دهانش را فرو داد:«من؟ هیچی!» و به طرف حیاط رفت و چمدان را به دنبال خود کشید. پیرزن هنوز نگاهش می کرد. با شرمساری به اتاق بازگشت. لباس را که به تن کرد از گشادی و بلندی آن کلاقه شد. مادر که به یاد دخترهای شهرشان افتاده بود لبخند زد. «خیلی هم خوبه. باید بپوشی. رسیدیم بغداد از بازار برات چند تا لباس می گیرم.» ابوفایز به او نیم نگاهی انداخت. اشتیاق او زیبا بود. اما ابوفایز نمی توانست آرام باشد.
همسر و تنها دخترش در سفرس همراهش بودند که هر لحظه اش با هراس می گذشت. او حتی لحظه ای فکر دیدن بچه ها نبود. از وقتی به راه افتاده بودند٬ فقط به پایان سفر می اندیشید و امیدوار بود بار دیگر در آرامش شب را به صبح برساند. یکباره به خود آمد که صدای همسرش را شنید:«ابوفایز می گم؟» مبهوت به آنها چشم دوخت. حبیبه کنارش نشست:«چیزی شده؟ » نمی خواست از نگرانی اش حرفی بزند. سعی کرد بی تفاوت باشد:«نه فقط داشتم فکر می کردم به قدیم.» ام فایز به دیوار تکیه کرد:«یادش به خیر! تا نصف راه اومدیم. از مرز که رد بشیم خطری نیست. اون وقت با خیال آسوده می ریم دیدن بچه ها.» تنها دغدغه او دیدن بچه ها بود.
رشید که برگشت مادرش سفره انداخت. پیرزن کم حرف بود و تا از او نمی پرسیدی جواب نمی داد. رشید که غذایش را تمام کرده بود با شادمانی گفت:«دستت درد نکنه ننه! ابوفایز از خجالتت در می آید.» و به ابوفایز با حرفش گوشزد کرد که حق او را فراموش نکند. پیرزن جوابی نداد. تنها با نگرانی ظرف ها را در سینی مسی چید و خارج شد. ابوفایز به ساعت نگاه کرد. رشید همان جا دراز شد. دست ها را زیر سرش گذاشت:«تا یکی دو ساعت دیگه راه می افتیم هوا اگه به تاریکی نخورده حرکت می کنیم.»
ام فایز به جلو خم شد:«چقدر طول می کشه؟» رشید چشم روی هم گذاشت:«معلوم نیست. توی سفر همسفر آدم خیلی مهمه. اگه جایی نگه نداریم و توی راه مشکل پیش نیاد دو روزه می رسیم. چند وقته اینجاها شلوغه باید احتیاط کنیم. بیرون شهرک چهار تا قاطر برای ما آماده است.»
زمانی که فرمان رفتن داد. ابوفایز مقداری پول به او داد. پیرزن نیم نگاهی به پسرش انداخت و گفت:«زود برگرد.»
مردی کم سن و سال منتظرش بود. با دیدن آنهایی آنکه حرفی بزند قاطرها را به او سپرد و رفت. حرکت آغاز شد. تا تاریک شدن هوا چند ساعتی مانده بود و فرصت داشتند خود را به جایی امن برسانند. هوا گرم بود و راهنما کم حرف.
حبیبه کم حوصله به بازگشت فکر می کرد. بیش از آنکه شوق دیدار خانواده را داشته باشد٬ امید به بازگشت داشت. ایران را حالا بیش از زادگاهش دوست داشت! از آنجا بیرونش نکرده بودند٬ حتی منتظر او بودند. به سجاد فکر کرد که کتاب شعرش را بر می داشت و در حالی که قدم می زد آن را زمزمه می کرد. یکبار هر چه به او اصرار کرده بود شعرهایش را با صدای بلند بخواند قبول نکرده بود. راه خسته کننده بود. اطرافشان جز بیابان های خشک هیچ نبود. قبل از غروب آفتاب به قلعه جی رسیدند. تا چشم کار می کرد کوه های خاکستری مقابلشان قد کشیده بودند و عظمت خود را به رخ می زدند. راه سنگلاخ مانند بود. گاهی پای قاطری می لغزید و حبیبه با هراس کردن آن را می چسبید. تنها صدایی که به گوش می رسید صدای پای قاطرها و سنگ هایی بود که می لغزید و به زمین می افتاد. حبیبه ترجیح می داد پیاده راه بیاید. خطرش کمتر بود.
ابوفایز که خستگی را در چهره ی آنها دید پس از گذشتن از روشنایی قلعه جی گفت:«بهتره استراحت کنیم و آتیشی راه بندازیم.» رشید سرش را به طرف او برگرداند:«اینجا درست بین کردهای مخالف قرار گرفتیم. اگه دودی یا نوری به پا شه و به چشم بیاد باید قید عراق رفتن که هیچ٬ قید زندگی رو هم بزنید. تا دزلی رو که باید بی توقف بریم. بعد از شاه نادری خطر کم می شود. لیلان تا کرکوک هفتاد کیلومتری فاصله است.» ام فایز که پاهایش بی حس شده بود٬ گفت:«هفتاد تا؟ او با ناامیدی به شوهرش چشم دوخت.»
در تاریکی محضی که فقط با نور چند فانوس روشن شده بود. سرانجام رشید در مقابل غرولند ام فایز کوتاه آمد و اجازه توقف داد. از قاطر که پایین آمد دست در خورجین کرد و با نارضایتی گفت:«حساب کرده بودم امشب به شاه نادری برسیم.» ولی زن که دنبال آدم باشه کار پیش نمی ره.
ابوفایز به حبیبه کمک کرد پیاده شود. او که از خستگی ناتوان شده بود. سرش روی شانه افتاد و به تاریکی روبه رو چشم دوخت. صدایی شبیه زوزه ی گرگ گوشش را پر کرد. با ترس بازوی پدرش را گرفت. ام فایز خودش را به او چسباند:«اینجا جونور هم داره؟» رشید با صدای بلند خندید:«آره ولی همه رو کردند توی قفس مبادا به ما حمله کنند.»
ابوفایز که از کنایه های او عصبی شده بود به حیوان ها اشاره کرد:«این زبون بسته ها هم نای راه رفتن ندارند. اگه خیلی سخته باز راه بیفتیم. ولی دخترم و این زن بدبخت دیگه طاقت ندارند. می دونی چند ساعته پشت این قاطرها هستیم؟ ساعت از هفت شب هم گذشته دیگه نمی تونیم ادامه بدیم. تو خودت مگه خسته نیستی؟ چشم که جایی رو نمی بینه. راه هم باریکه. عقل می گه تا روشن شدن هوا صبر کنیم.»
رشید فانوس را بالا آورد مقابل صورت ابوفایز گرفت:«من اولین بار نیست که این راه رو می رم. توی روز نمیشه جنبید. الان همه جا کنترل می شه. می فهمی؟ یکی دو ساعتی استراحت کنید. ساعت چهار و پنج صبح راه می افتیم. باید قبل از روشنایی برسیم شاه نادری. اونجا باید تا عصر صبر کنیم. مسیرها پر تردد شده٬ حتی بیراهه ها. من کار واجب دارم از کنار هم دور نشید. گرگ ها از روشنایی هراس دارند.»
ام فایز وحشتزده گفت:«اگه حمله کردند چی؟»
رشید به زبان کردی چیزی گفت و از آنها فاصله گرفت. ام فایز که در سیاهی مطلق سردرگم بود٬ دستهایش را دور حبیبه حلقه کرد:«خوابیدی؟»
دختر به زحمت چشم باز کرد:«من دارم تلف می شم. یک جایی دراز بشیم. » ابوفایز قاطرها را دور خودشان بست و وسط دایره آنها قرار گرفتند. کنار همسرش روی تخته سنگی نشست. به نظرش کوهی مقابلشان بود جلو آمد. به خودش دلداری داد و گفت:«ام فایز٬ تو آسوده بخواب من تا صبح بیدار می مونم.» او که از ترس تمام تنش یخ کرده بود گفت:«پس تو چی؟»
ابوفایز صدایش را پایین آورد:«به این رشید نمیشه اطمینان کرد. یک وقت صبح بلند شدیم با جیب خالی و اثری ازش نبود چی؟ تازه اگه جونوری هم خواست حمله کنه حواسم هست. شاه نادری که برسیم. تا غروب بی کاریم. می خوابم.» ام فایز ککه بیش از آن نمی توانست پلک ها را باز نگه دارد به خواب رفت. زمانی که با صدای همسرش از خواب پرید هوا هنوز تاریک بود. به خود تکانی داد و برخاست. چادرش را تکانید و با تنی پر درد سوار قاطر شد.
حرکت بار دیگر آغاز شد. حبیبه از شدت خستگی روی قاطر به خواب رفت. بی آنکه متوجه چیزی باشد سرش روی سر قاطر هم شده بود که صدایی مهیب در دشت پیچید. از جا پرید و حیوان دهان باز کرد و شروع به صدا در آوردن کرد. با هراس خودش را به گردن آن چسباند. صدای تیراندازی که بار دیگر بلند شد. قاطر او شروع به دویدن در جاده کرد. ام فایز جیغ زد و ابوفایز با نگرانی پایین پرید تا جلوی او را بگیرد. رشید سوار بر قاطر در جاده ای باریکتر از کوچه های جنوب شهر تهران بود٬ به جلو تاخت. و زمانی ایستاد که حبیبه از روی قاطر به زمین افتاد. ام فایز دنبال او دوید. صورت او را از زمین بلند کرد. صدای تیراندازی باز به گوش رسید. رشید این بار بازوی ابوفایز را چسبید:«باید پناه بگیریم. هنوز نمی دونم چه خبر شده.» با حبیبه که سرش و دست راستش خراشیده شده بود. پشت صخره ای پنهان شدند.
قاطر او کمی جلوتر با شلیک بعدی از جاده پایین رفت و با صدایی که ایجاد شد رشید زمزمه کرد:«افتاد روی تخته سنگ ها.» نفس در سینه هایشان حبس شد. بار دیگر چندین گلوله شلیک شد و دشت آرام گرفت. جرئت کردند از پشت صخره ها بیرون بیایند. رشید به پرتگاه نزدیک شد. با دیدن جسد قاطر رو برگرداند و خونسرد گفت:«ابوفایز پول یک قاطر هم به خرج راه اضافه کن.» ام فایز که هنوز چشم هایش سیاهی می رفت به سر حبیبه دست گذاشت:«حالت که خوبه؟ جایی از تنت درد نمی کنه؟» حبیبه با ناراحتی گفت:«نه فقط انگار توی سرم پتک می کوبند. برای چی تیر می زدند؟ حتماً ما رو دیدند.»
رشید با اطمینان گفت:«نه متوجه ما نشدند. برای چی تیر زدند نمی دونم ولی به قصد ما نبوده.» و با انگشت به پشت سرش اشاره کرد. چند خانه که شبیه خانه های روستایی بود را دیدند. و او ادامه داد:«اینجا شاه نادری بود که رد کردیم. فقط باید سد دربندی خان رو بگذرونیم. که توی روز روشن نمی شه. اینجا هر حرکتی رو زیر نظر می گیرند. درسته از بیراهه اومدیم. ولی عقل حکم میکنه که محتاط باشم. اگه این چشمه ها رو پشت سر بگذاریم دیگه خیالم راحته که وارد عراق شدیم.»
ابوفایز که از بی خوابی شب قبل و هراس صدای تیرها کلافه بود٬ روی زمین دراز کشید:«پس همین جا می مونیم تا وقت رفتن من خسته ام می خوابم٬ دو ساعتی بخوابم بعد صدایم کنید.»رشید بی تعارف تکه ای نان و پنیر را از خورجین برداشت و به سوی دیگر رفت. حبیبه سرش را میان دو دست گرفت:«پس چرا نمی رسیم؟» مادر که هر لحظه نزدیکی فرزندانش را بیشتر احساس می کرد٬ گفت:«چه سخت می گذره. ولی فکرش رو می کنم دو روز دیگه پیش فرید هستم همه چی یادم میره.»
حبیبه به آرامی به طرف پرتگاه رفت. بادیدن جنازه قاطر که چند لاشخور دوره اش کرده بودند. احساس تهوع کرد. به طرف مادر برگشت. پاها را روی زمین دراز کرد اما قلوه سنگی به پایش فرو رفت و مجبور شد پاها را جمع کند:«تمام تنم درد گرفته. هیچ خبر از اینجاها نداریم. چقدر شلوغه!» صدای گذر اتومبیلی از جاده او را به وجد آورد:«ببینم کیه؟» مادر بازویش را گرفت:«ما باید احتیاط کنیم.» تکه ای نان به دهان گذاشت. روی زمین دراز شد و چادر را روی صورتش انداخت.
روز به سرعت سپری شد. رشید تمام مدت بالای کوه ایستاده بود و توجهی به آنها نداشت. هنگام حرکت سوار قاطر شد و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند گفت:«یکی باید پیاده بیاد. اون هم سریع که عقب نمونه.» ابوفایز چوب بلندی پیدا کرد آن را به دست گرفت:«من میام.» حبیبه سوار قاطر او شد. هر چه پیش می رفتند کوه ها کمتر می شدند. درخت ها و دشت های زیبا را در مقابل داشتند.
رودهای پر پیچ و خم حبیبه را به وجد آورده بود. پاهای قاطر که در گل و لای فرو می رفت. رشید زیر لب ناسزا می گفت. ابوفایز گاهی سوار بر قاطر حبیبه می شد. سرانجام سد دربندی خان را که پست سر نهادند منظره شهری نمایان شد. اولین شهری بود که در خاک عراق می دیدند. شهر در تاریک شب می درخشید و جلوه ای با شکوه داشت. اما فرصت ماندن نداشتند. از آنجا به سمت جنوب غربی راهشان را ادامه دادند و نیمه شب به سنگار رسیدند. کوچک بود و از دور در تاریکی شب پیدا نبود. خستگی باز هم بر آنها غلبه کرده بود. که رشید لب باز کرد:«دیگه چیزی نمونده. بیرون از شهر یک قهوه خونه است. همیشه بازه چون مشتری داره. تا صبح اونجا می مونیم. از اینجا به بعد حرکت توی روز زیاده و مشکوک به نظر نمی آییم. مامورهای دولتی گیر نمی دهند کی هستید و از کجا اومدید؟ شما هم که خودتون اینجا زندگی کردید و شبیه عرب ها هستید.» ابوفایز زمزمه کرد:«برادر ما عرب هستیم.»
شهر را در تاریکی پشت سر گذاشتند و به طرف ضلع غربی آن در خارج از شهر به قهوه خانه رسیدند. با عجله به سوی آنجا راهی شدند. از دور دو اتومبیل نظامی توجه رشید را جلب کرد و یکباره ایستاد:«مثل اینکه خبریه!» پشت چند درخت رو به روی قهوه خانه ایستادند. رشید چند قدمی جلو رفت و ناگهان سنگینی دستی را روی شانه اش حس کرد. با ترس به عقب برگشت. مرد بسیار جوانی دست روی بینی گذاشت:«هیس من رو ابوسلیمان فرستاده. گفت اینجاها بگردم اگه شما اومدید بگم جلو نیایید.» رشید که خیالش آسوده شده بود. دست او را کنار زد :«چی شده مگه؟» به یکی از درخت ها تکیه کرد:«چند تا ارتشی اونجا هستند؟» ابوفایز زمزمه کرد:«یعنی فهمیدند؟»
مرد با اطمینان گفت:«با شما کاری ندارند. این روزها توی این مسیر رفت و آمد زیاد شده اون هم نیروهای ارتشی. مردم حرف هایی می زنند. ولی نمیشه فهمید تا چه اندازه درسته باید صبر کنید اینها که رفتند٬ توی جمع حاضر بشید. حالا هم راه بیفتید که از در عقب قهوه خونه بریم تو.» ابوفایز٬ همسر و دخترش را جلو فرستاد و خودش پشت سر آنها به راه افتاد. به دنبال مرد جوان قهوه خانه را دور زدند و از در چوبی و باریکی که منتهی به پله ها بود وارد شدند.
رشید از بالای ایوان نگاهی به پایین انداخت. دو سرباز روی تخت بیرون قهوه خانه چای می نوشیدند. ام فایز وارد اتاقی شد که راهنما در آن را گشود. روی لبه تخت نشست:«معلوم نیست اینجا چه خبر!» حبیبه که گرسنه بود و دیگر طاقت نداشت زیر گوش پدر گفت:«غذا هم دارند؟» آرام گفت. ولی مرد جوان شنید. کم سن و سال بود٬ چشم به صورت حبیبه دوخت:«غذا هم داریم ولی باید صبر کرد که اینها بروند. اگر غذا برای بالا بیاریم شک می کنند.» حبیبه شکمش را مالید و ناچار منتظر نشست. رشید که مشتاق بود هرچه زودتر بازگردد از اتاق بیرون رفت. ساعتی بعد برایشان غذای گرم آوردند.
صاحب قهوه خانه پنجاه سال بیشتر داشت. دستار به سر بسته بود و دشداشه اش کثیف بود. گویا رشید را به خوبی می شناخت. زیر چشمی به همراهان او نگاه کرد و گفت:«ببخشید که دیر شد ولی چاره ای نبود. باید صبر می کردید. چند وقته روزگار نداریم. تمام رفت و آمدهای شهری کنترل می شه. راه به راه ماشین ارتشی می ره مرز و بر می گرده.» ام فایز به بخاری که از ظرف غذا بلند بود و بوی آن معده اش را مالش می داد چشم دوخت :«قراره خبری بشه؟» پیرمرد ملحفه ی یکی از تخت ها را مرتب کرد:«هر کس حرفی می زنه. می گن قراره جنگ بشه.» حبیبه گوش تیز کرد و مادرش گفت:«یا امام غریب! جنگ با کی؟»
ابوسلیمان سر بی مویش را که زیر دستار پنهان بود تکان داد:«معلوم نیست ولی مرز ایران شلوغه هنوز هم نمی دونیم چه خبره. ولی این همه نیرو که جا به جا می شوند بی علت نیست.» ام فایز با نگرانی به همسرش که درخود فرو رفته بود اشاره کرد:«باید زودتر راه بیفتیم.»
ابوسلیمان به ظرف غذا اشاره کرد:«بخورید تا یخ نکرده. » ام فایز با دیدن نان های سامون که شبیه نان ساندویچ بود ذوق زده گفت:«می دونید چند وقت بود از اینها نخورده بودم؟» ابوفایز که خسته به نظر می رسید سرش را به لبه تخت گذاشت:«حالا بخور. خواستیم برگردیم برای سمیه و مادرش هم ببر.»
رشید و ابوسلیمان آنها را تنها گذاشتند. حبیبه ظرف لوبیا را طرف خودش کشید و مشغول خوردن شد. به سرعت خوابش برد. زمانی که برخاست پدر رفته بود که وضو بگیرد. چشم ها را مالید و از تخت پایین آمد. تازه فرصت کرده بود اتاقی که شب قبل را در آن سپری کرده بودند را ببیند. بزرگ تر از نه متر نبود. دیوارهایش سفید کاری بود و قاب عکس بزرگی از صدام حسین به دیوار بود. دیواری که قبله به آن سو بود. نگاهش را به زمین دوخت و تکبیر گفت. این آخرین روز سفرشان بود که در راه م یگذشت. تا عصر می توانستند به بغداد برسند. دیگر نیاز نبود با قاطر به این سو و آن سو بروند. رشید شب قبل را در پستوی قهوه خانه سپری کرده بود. از پله ها که پایین رفتند بوی تند سیگار و دود غلیظی بالای سرش بود. آنهایی که در قهوه خانه بودند نگاهشان به سوی او و مادرش که جلوتر از ابوفایز به پایین می آمدند٬ دوخته شد.
با عجله از قهوه خانه بیرون آمدند. پدر از ابوسلیمان تشکر کرد و هزینه را که می پرداخت٬ او در گوشش زمزمه کرد:«اوضاع آشوبه٬ حواستون به همه جا باشه. یک وقت می بینی از همین آدم ها کسی گزارش داد. » رشید قاطرها را به صاحب قهوه خانه سپرد و رو به آنها گفت:«از اینجا به بعد با ماشین می ریم. اول " خرماتو" بعد هم سامرا. راه تا خرماتو زیاده ولی از اونجا تا سامرا نیم ساعت٬ سه ربع بیشتر نیست. ما توی سامرا از هم جدا می شیم. من بر می گردم سنگار٬ قاطرها رو پس می گیرم و شما هم میرید بغداد.»
ام فایز به سرعت گفت:«مگه قرار ما بغداد نبود؟» رشید صدایش را پایین آورد:«مگه اوضاع رو نمی بینید. شما عرب هستید٬ ولی من از حرف زدنم معلومه که کرد هستم. می دونید که کردهای خود عراق هم توی چه وضعیتی هستند. چند دینار کم می کنم تا سامرا.» ابوفایز با نارضایتی گفت:«ولی این قرار مانبود٬ هر چقدر بخواهی اضافه می دهم ولی...» رشید به میان حرف او آمد :«وقتی جونم در خطر باشه پول چه اهمیتی داره؟» ابوفایز که دید نمی تواند او را قانع کند سکوت کرد. اتومبیلی سیاه رنگ را وا داشتند تا با سرعت بیشتری از جاده قدیم به سوی خرماتو٬ شهر آباد و بزرگ اطراف سامرا حرکت کنند. چهار ساعت راه برای ام فایز به کندی می گذشت.
زمانی که به سامرا رسیدند حبیبه یاد حرف سجاد افتاد:«انگشترم رو تبرک کن٬ توی همه حرم ها و برام برگردان.» رشید در پایان همراهی اش با ابوفایز دست داد:«خودت که می بینی بیشتر از این نمی تونم همراهتون بیام. ماموریت ما دیگه تموم شد.» ابوفایز پول او را پرداخت کرد:«ما سه چهار ماه بیشتر نمی مونیم. چطوری برای برگشتن پیدات کنم؟»
رشید دستی به صورت اصلاح نکرده اش کشید:«اگه اوضاع آروم بشه٬ بیای سنگار و سراغم رو از ابوسلیمان بگیری٬ خبرم می کنه. البته این دفعه سر قیمت باید با هم حرف بزنیم.» ابوفایز لبخند زد:«باشه٬ خدا حفظت کنه برای مادر پیرت.»
رشید از آنها که جدا شد ابوفایز چمدان ها را مقابل پایش گذاشت:«از اینجا تا بغداد اتوبوسی میره. ولی می دونم که خسته هستید و سوار شده به اتوبوسی که اون همه آدم توش هستند درست نیست. پس صبر کنید تا ماشین بگیرم.» حبیبه که چشمش به گلدسته های مسجد بود گفت:«نمی شه نماز ظهر رو توی حرم بخونیم؟ تا اینجا هستیم زیارت هم بکنیم.» ام فایز لبخند زیبایی زد:«وقت برای زیارت هست٬باید زودتر بریم دیدن برادرت. تکلیف ما هنوز روشن نیست٬ سخته با این چمدون ها.» حبیبه دانست که بهانه می آورد.
ابوفایز به همسرش اشاره کرد:«دیگه مادرت دل توی دلش نیست» و برای گرفتن اتومبیل از آنها فاصله گرفت. راننده کنجکاو به نظر می رسید که بداند آن همه بار که همراه آنهاست به چه منظور است و ابوفایز که تا حدودی نسبت به امنیت اوضاع نامطمئن بود بهانه هایی برای سفرشان می آورد. او یک عرب بود و مردم کشورش را خوب می شناخت. بین راه یک کامیون که تعدادی سرباز پشت آن سوار بود. توجهشان را جلب کرد. حبیبه سرش را از پنجره بیرون کرد. یکی از سربازها لبخند که زد٬ سرش را زیر انداخت و چشم از آنها گرفت.
ابوفایز آدرس را به راننده داد و چشم بست تا خود را از سوالات بی امان او رها کند. زمانی چشم بازکرد که وارد بغداد شدند. احساس آرامشی که یکباره در وجودش نشست را فهمید. پس از هفت سال باز در وطن خود و میان مردمش که هم نژاد و هم زبان او بودند قرار داشت. به یاد ایران افتاد. آنجا را با مردمش نمی توانست فراموش کند. اما وطن آشنایی دیگری در او پدید آورده بود و لذت بودن در خاک میهن را با هیچ چیز نمی توانست عوض کند.
ام فایز سر از پا نمی شناخت. دور از نگاه کنجکاو راننده خیابان و کوچه هایی را که می شناخت در گوش حبیبه نام می برد. حبیبه هم از بودن در زادگاه خود احساس بهتری داشت. با تمام علاقه ای که به ایران داشت. شادی اش از حضور در عراق را نمی توانست پنهان کند.
همه شهر را به خاطر نداشت. ساختمان های بلند بغداد به نظرش نوساز آمد. بغداد محل تولد او بود و حس فرزندی به آن داشت. زمانی که به خیابان های مرکزی شهر نزدیک شدند. هیجان ام فایز افزون شد. با شوق سرش را به پنجره نزدیک کرد:«اینجا رو یادته حبیبه؟ مدرسه ات توی این خیابون بود. اون مغازه حلیم ستاره اونجا هم خونه شهاب علی.»
راننده که متوجه اشتیاق او شده بود به عقب سر برگرداند:«مادر مگه چند ساله از بغداد دوری؟»
ابوفایز به همسرش چشم غرید و به جای او گفت:«مدت زیادی نیست. زنم فقط به خاطر فامیل هایی که در اینجا داریم و با هم همسایه بودیم یک زمانی٬ اینطور ذوق زده شده.» راننده ابوفایز را مخاطب ساخت:«مگه حالا کجا زندگی می کنید؟ لهجه تون که مال همین بغداده.»
قبل از آنگه پاسخ دهد به کوچه اشاره کرد:«همین جاست برو داخل.» قلب ام فایز شروع به تپیدن کرد:«خونه فایز اینجاست٬ نگه دار» هوا گرم و شرجی به نظر می رسید. کوچه پر بود از بچه های قد و نیم قد که باهم بازی می کردند. پسرهایی که دنبال توپ می دویدند و سر و صدایشان در کوچه تاب بر می داشت. حبیبه را یاد کوچکی خودش می اندات. او هم در همین کوچه ها بزرگ شده بود. خاطراتی که با زندگی در ایران به دست فراموشی سپرده بود در خاطرش زنده می شد. نام تمام دخترهای هم بازی اش را در ذهن مرور کرد. اطمینان داشت که ازدواج کرده اند و حتی صاحب بچه شده اند.
راننده مقابل خانه فایز توقف کرد:«این هم شماره چهارده.» ابوفایز آب دهانش را فرو داد. هنوز هم باور نمی کرد که تمام این راه را پشت سر گذاشته اند و بی دردسر به دیدن فایز می روند. چمدان ها را تحویل گرفت و کرایه را پرداخت. بچه ها توجهی به آنها نداشتند. ابوفایز با سه ضربه در خانه را کوبید و منتظر ماند کسی در را باز کند. چپیه اش را مقابل صورت گرفت و به همراهانش اشاره کرد که صورت بپوشانند تا مردی که از مقابل می آمد متوجه آنها نشود. هراس داشت کسی او را بشناسد در که باز شد جوانی پانزده شانزده ساله با قدی بلند ولی لاغر که چشم های درشت و سیاهش در صورت آفتاب سوخته اش می درخشید مقابل در ایستاد:«با کی کار دارید. بفرمایید.» ام فایز در ذهنش زمزمه کرد:«پسر فایزه! اشتباه نمی کنم.» ابوفایز مستقیم به چشم های او خیره شد. اما پسر او را به خاطر نمی آورد. حق داشت. هفت سال از آخرین دیدارشان می گذشت. ام فایز کم طاقت چشم های نم دارش را به او دوخت.«رائد!»
نگاه پسر به طرف او و دختر جوان همراهش چرخید:«خودم هستم. شما؟» حبیبه که دیگر طاقت نداشت گفت:«مادرت فرح خونه ست؟ پدرت چی؟» رائد شانه بالا انداخت. در را نیمه باز گذاشت و وارد شد.
اشک در نگاه مادر حلقه زد:«چقدر بزرگ شده. ما رو نمی شناسه. ولی چقدر لاغره!» ابوفایز سعی داشت دستپاچگی خود را پنهان کند. گفت:«کاش فایز خونه باشه و ...» هنوز حرفش تمام نشده بود که زن نسبتاً جوانی که تقریباً سی ساله به نظر می رسید مقابلشان ایستاد و چشم هایش را به نگاه ابوفایز دوخت. لحظه ای بعد با ناباوری سر تکان داد:«عمو فایز! خودتی؟» و همراهان او را نگاه کرد و به آغوش مادر شوهرش پناه برد. در را کامل باز کرد:«خوش اومدی ام فایز بفرما. قدم به چشم ما گذاشتی.» حبیبه پشت سر آنها وارد شد و در را بست.
فرح با صدای بلند گفت:«بچه ها بیایید ببینید کی اومده. بفرمایید. رائد... رائد. برو پدرت رو خبر کن.» رائد قدم به درون حیاط گذاشت. هیجان مادر را که دید پیش آمد. فرح ناباور پدر شوهرش را نشان داد:«پدربزرگت رو نشناختی؟ ابوفایزه پسرم.» رائد به خودش آمد. پدر را در آغوش گرفت و خوشامد گفت. به طرف مادربزرگ رفت و با شادمانی بر شانه های او بوسه زد. روبه روی حبیبه که ایستاد چشم در چشم او دوخت. چقدر شبیه هم بودند. با انگشت به او اشاره کرد:«عمه حبیبه؟»
سرتکان داد و رائد با محبت او را به خود فشرد:«چقدر بزرگ شدی.» رائد از او جدا شد:«برم پدرم رو صدا کنم و مژدگانی بگیرم. باورش نمیشه.» خواست راه بیفتد که فرح گفت:«رائد بیا. » به دنبال مادر رفت. مقداری پول به دست رائد داد و آرام زمزمه کرد:«به پدرت بگو میوه بیاره. خودت هم شیرینی بگیر. به ابورائد بگو زود بیاد خونه. حواست باشه سر و صدا راه نیندازی. بعد هم برو دنبال لیلا و از مدرسه بیارش.» رائد سر تکان داد و در را به هم کوبید. حبیبه چادر از سر برداشت و به طرف کودکی که در گوشه مبل راحتی خوابیده بود رفت:«وای چقدر قشنگه.مامان این آقازاده ات رو دیدی؟» ام فایز زیر گوش همسرش گفت:«این بچه رو هیچ ندیده بودیم. دخترش رو هم که حامله بود از اینجا رفتیم.» بچه را که سر وصدای حبیبه بیدار شده بود. در آغوش گرفت. کودک که اطرافیان به نظرش غریبه بودند شروع به گریه کرد. ابوفایز فریاد زد:«فرح دخترم بیا ببین بچه ات چرا گریه می کنه. این مادر و دختر ذوق زده شدند بیدارش کردند.» فرح وارد شد. با خوشرویی گفت:«خوش اومدین. هنوزم باورم نمیشه. پس چرا بیخبر؟» و بار دیگر به خاطر آورد که آنها حق ورود به کشور را ندارند. چهره در هم کشید و با تردید گفت:«قاچاقی اومدید؟»
ابوفایز سر به زیر انداخت:«چاره ای نداشتیم. سفر خطرناک بود. از این حرف ها بگذر. از خودت بگو از فایز.» فرح کودکش را به سینه فشرد:«غریبی می کنه. نمی دونه که اومدن شما چقدر مارو خوشحال کرده. فایز هم خوبه دست بوس شماست. توی بی خبری خیلی عذاب می کشید. رفته سر مغازه اش.» وبا خود اندیشید:«خدا به خیر کنه اگه مامورها بفهمند...»
مغازه خریده؟
به ام فایز نیم نگاهی انداخت. چقدر شکسته شده بود. پاسخ داد: « به دعای شما. این دو سه ساله خدا رحمت کرده و تونستیم بخریم. میوه و سبزی ریخته توش و کار می کنه. الحمدا... روزی میرسه.» ام فایز قورته- پوشش سرش- را برداشت:«از فرید چه خبر؟» فرح دور دهان بچه اش را که به شیر آغشته بود با پشت دست تمیز کرد:«بی خبر نیستم. شما که رفتید یک مدتی با خانواده اش اومد اینجا برای زندگی. ولی کارش نمی گذشت. دوباره برگشت اعظمیه. فرید خیلی سعی کرد ماندگار بشه ولی می شناسیدش که ! دو ماه قبل هم فایز رفته بود دیدنش می گفت وضعش خیلی بهتر شده. پدر سوسن هم کمک حال بوده تاحالا.»
کمی جابه جا شد و ادامه داد:«نشستم به تعریف چیزی بیارم گلویی تر کنید.» بیرون که رفت ام فایز پایش را دراز کرد:«باورم نمیشه رسیدیم و بیدارم چقدر این چند روز سخت گذشت. ولی فرح رو که دیدم خستگی از تنم در رفت. این دختر از همان اول هم خونگرم و فهمیده بود. دیدی با اینکه می دونست قاچاقی اومدیم چه استقبال کرد. کاش فایز زود برگرده. دلم برای دیدنش پر می کشه. یعنی از دیدن ما خوشحال می شه؟» حبیبه برخاست فرح را در آشپزخانه مشغول دید. با دیدن حبیبه در آستانه در لبخند زد و قامت او را نگاه کرد:«چقدر بزرگ شدی. نمی دونی چقدر از دیدنت تعجب کردم. برای خودت خانوم شدی. شوهر که هنوز نکردی؟»
حبیبه آستین ها را بالا زد که به او کمک کند:«نه هنوز زوده. درس می خوندم. می خواستم برم دانشگاه که این سفر پیش اومد. تازه امتحانم تموم شده بود.» یخ ها را در داخل لیوان ها تقسیم کرد:«دوستانت که من خبر دارم شوهر کردند. بعضی ها هم بچه دارند. اون وقت تو...»
من هنوز فرصت دارم مگه چند سالمه؟
فرح با دست خیس بازوی او را گرفت:«مثل اینکه همه چیز یادت رفته. اینجا توی سن و سال تو دختر کم توی خونه پدرش می مونه. خود من سیزده سالم بود که با فایز عروسی کردم. یک سال بعد هم رائد به دنیا اومد. پسرم حالا شونزده سالشه و خودم تازه سی سالمه.» سینی را برداشت. لیوان های کمر باریک را در آن چید و ادامه داد:«یادمه اینجا که بودی همون وقت هم خیلی ها نشونت کرده بودند. برادر دوستت٬ اسمش یادم نیست. چند بار غیرمستقیم به فایز گفته بود که خاطر خواهرت رو می خوام. همون که فامیل پدرته. این مدت چه کارها می کردی٬ که وقت نکردی زندگی ات رو سرو سامون بدی؟ ایران چطوره؟» با رضایت سر تکان داد:«اونجا رو بیشتر دوست دارم. این چند ساله درس می خوندم. یک سال عقب افتادم چون سال اول که رفتیم فارسی بلد نبودم حرف بزنم.»
فرح سینی را بلند کرد:«بیا چیزی بخور. حرف برای گفتن زیاده. لیلا هم دیگه باید پیداش بشه.» به یاد دختر برادرش افتاد:« راستی حالش خوبه؟ ما که می رفتیم اون رو حامله بودی.» از آشپزخانه خارج شد:«الان رفته کلاس اول. هفت سال از اون روزها می گذره. از شما براش خیلی تعریف کردم. شبی نبود که فایز از شما یاد نکند.»
پشت سر او وارد اتاق شد. سینی را مقابل ابوفایز گرفت:«بفرما عمو. هنوز هم خیال می کنم خواب می بینم. باید تعریف کنید چی شد که اومدید. اصلاً چطور تونستید از مرز رد بشید؟» ام فایز سینی را از دست او گرفت٬ وسط اتاق گذاشت:«همه چی رو برات می گم. فقط باید صبر کنی و ...» صدای کلید انداختن در که آمد٬ ام فایز لب فرو بست. ابوفایز خودش را جمع کرد:«فایز اومد٬ هان؟»
فرح بلند شد:«بله فکر می کنم.» و به استقبال شوهرش رفت. فایز با دیدن مادرش که پشت فرح ایستاده بود٬ با چند قدم بلند خود را به او رساند و چنان گرم او را در آغوش گرفت. که اشکش را به شانه پدر گذاشت. راه مغازه تا خانه را نفهمیده بود چطور آمده. به نظرش پدر کوتاه تر از گذشته آمد:«یعنی نمردم و باز هم شما رو دیدم؟»
پدر صورت او را بین دو دست گرفت:«همیشه زنده باشی پسرم.»
فایز به خواهرش که چشم دوخت پیشانی او را بوسید و در گوشش گفت:«پس مردت کو؟»
حبیبه با خجالت سر به زیر انداخت. ابوفایز بازوی او را گرفت:«بیا تعریف کن٬ ببینم.» دور هم که جمع شدند لیلا و رائد از راه رسیدند. لیلا که تمام راه را دویده بود. کیفش را به گوشه ای انداخت و به آغوش

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده

ام فایز رفت و با شیرین زبانی به او گفت که چقدر دلش برای آنها تنگ شده است.حبیبه او را روی زانویش نشاند.موهای سیاهش را دست کشید:«تو اولین باره که عمه رو می بینی،درسته؟»
لیلا سرش را به علامت منفی تکان داد.حبیبه و دیگران با تعجب نگاهش کردند.لیلا از اتاق بیرون رفت و به سرعت بازگشت.عکس قدیمی در دستش بود.آن را نشان حبیبه داد:«این تویی.عکست همیشه روی دیوار بود.»
حبیبه او را بوسید:«ولی من اولین باره که تو رو می بینم.هیچ وقت عکسی از تو نداشتم.»فایز سر از پا نمی شناخت.هیجان زده به دهان پدر چشم داشت تا او برایش از این چند سال بگوید.لیلا که روی زانوی حبیبه بود هرازگاهی سر بلند می کرد و به دقت او را نگاه می کرد.حبیبه که متوجه کنجکاوی او شده بود گفت:«چیه عزیزم،چرا این قدر نگاهم می کنی؟»لیلا به صورت او دست کشید:«تو شبیه دایی لطیف هستی،نه،مثل داداش رائدی.«
مادرش خندید.ام فایز پرسید:«راستی دخترم،از برادرت چه خبر؟»
زیر چشمی به همسرش نگاه کرد.او حواسش به پدر بود،با دودلی گفت:«رفته توی ارتش،درسش توی دانشکده افسری تموم شده.حالا هم شده سروان.»حبیبه در خاطرش به دنبال مردی از لطیف جست وجو کرد.تا حدودی او را به خاطر داشت.لطیف نه شاید هم ده سال از او بزرگ تر بود.پیوستن به دانشکده افسری برایش چندان عجیب نبود.در بازی کودکانه شان،لطیف همیشه پلیس بود و به دنبال او و رائد انگشت بزرگش حکم تفنگ را داشت.ام فایز لبخند زد:«به سلامتی!زن و بچه چی؟»آه کوتاهی کشید:«هنوز نه!خودش تنها زندگی می کنه توی خونه های سازمانی دولت.از تکریت که اومد درس بخونه ماندگار شد.هر چی اصرار کردیم تا حالا توی گوشش نرفته.می گه وقتش خودم فکری می کنم،ولی من چشمم آب نمی خوره.می دونی،ام فایز،این قدر که دنبال کار و ترقی و این حرفاست به زندگی اش توجه نداره.»
فایز مادرش را که مخاطب ساخت به طرف او برگشت:«چی گفتی پسرم؟»فایز دور لبش را با زبان تر کرد:«می گم ایران چه خبر؟انقلاب و حکومت تازه ... رهبر جدید،حتما خیلی چیزها رو عوض کرده.»ام فایز موهای سفیدش را کنار زد و آه کوتاهی کشید:«آره مادر.نمی دونی.انقلاب که شد خیابون ها چه خبر بود.تازگی ها آروم شده.تا یکی دو سال پیش شهرها خون و خونریزی بود.مردم بیچاره رو می بستند به گلوله.نمی دونی چقدر خون که پایمال شد،ولی آخرش رو که می دونید.ساواکی ها کاری از پیش نبردند،خدا ازشون نگذره،اگه بدونی چه بلاهایی سر جوون های مردم می آورند.حسن،پسر حاج آقا،رو که گرفتند تمام تنش وقتی اومد جای زخم و ضربه بود.هنوز هم جاش هست.ولی حرف نمی زد.بیست روز توی جا افتاده بود.»
فرح گفت:«حاج آقا کیه؟»ابو فایز با یادآوری او گفت:«یک مرد خداشناس.ما که از اینجا رفتیم یک مدتی خونه اش مستاجر یودیم.بعد هم خدا خیرش بده،کمک کرد خونه بغلی اش رو از صاحب اون بخریم.برای فایز که هیچ چیز جز حضور پدر اهمیت نداشت،گفت:«خدا خیرش بده.»
فرح روی صندلی کمی جابه جا شد.عامر کوچک را که چهار دست و پا به طرفش امده بود،بغل گرفت:«ایران که انقلاب شد اینجا هم شلوغ شد.بزن و ببندی بود که نگو.»ابوفایز با حیرت گفت:«اینجا برای چی؟»
ـ از بصره شروع شد.توی دانشگاه اونجا بعضی ها که رادیو ایران رو می گرفتند بعد از اینکه جمهوری اسلامی شد حجاب می گذاشتند.اونها هم تحت تاثیر قرار گرفته بودند و با روسری،بعضی ها هم با چادر،می رفتند سر کلاس.اولش چیزی نمی گفتند.اینجا که می دونی چه وضعیه.خبر دهن به دهن شد.وقتی بعضی دانشجوهای بغداد هم حجاب گذاشتند،نیروهای دولتی صف کشیدند.می گفتند انقلاب مال یک کشور دیگه است،به شما ربطی نداره.هیچ کس حق نداره مثل اونها باشه.خیلی ها رو گرفتند.لطیف توی درگیری ها بود.می گفت یکی از دخترها گفته بود«خونه نشین می شم ولی حجاب برنمی دارم.»ابوفایز متفکر سرتکان داد:«بعد از انقلاب همه چیز عوض شد.»رائد که وارد اتاق شد یکباره همه ساکت شدند.فریاد زد:«ام رائد،فکر غذای شب باش،نشستی به تعریف؟»
فرح که گویا تازه به خاطر آورده بود باید برای غذا دست به کار شود.دستپاچه بلند شد:«حتما گرسنه اید.نشستم،حواسم به غذا نیست.الان ترتیب یک غذای خوب و اصیل رو می دهم.حتما خیلی وقته نخوردید.»ام فایز به دیوار تکیه کرد:«گاهی اونجا درست می کردیم.»
فرح لبخند زد و از اتاق بیرون رفت.نگران بود.اما نمی توانست به زبان بیاورد.می توانست حدس بزند،اگر خبر به گوش نیروهای دولتی برسد چه عواقبی در انتظار آنهاست.با این حال از فایز جرات نمی کرد،بیان.لیلا روی دفترهایش خم شده بود تا مشق هایش را بنویسد.رائد کنار حبیبه نشست:«عمه،می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.با این که اون موقع نه سالم بود ولی خیلی چیزها یادمه،تو گریه می کردی و می گفتی نمی خوام برم.من هم دنبالت گریه می کردم.»
حبیبه به موهای پرپشت او دست کشید:«این زلف های فرفری رو شونه نمی کنی؟»
رائد سرش را عقب کشید:«اصلا توی اینها شونه می ره؟من نمی دونم موهام به کی رفته،که این طوری شده،غیر از دایی غانم،هیچ کس دیگه موهاش فر نیست.اون هم این طوری!راستی تو از وقتی اومدی روسری ات را در نیاوردی.موهات صافه.دلم می خواد ببینم.یادته اون وقت ها دعوا که می کردیم من موهات رو می کشیدم؟همیشه دو طرف شونه هات بافته بودی خوش به حالت.من همیشه باید این موها رو کوتاه کنم.از حموم که می یام پف می کنه.همه می گن من و تو شبیه هم هستیم.ولی این موها...»
حبیبه خندید:«این قدر غرغر نکنفقشنگه که.»
رائد با یک حرکت روسری او را کشید.با دیدن موهای بلند و بافته او گفت:«هنوز مثل اون وقت ها قشنگه.راستی بیا تا یک چیزی نشونت بدم!»حبیبه به دنبال او برخاست و وارد اتاق دیگری شد که با یک در چوبی بسته می شد.رائد نگاهی به اطراف انداخت و به سوی کمد چوبی کنار دیوار رفت.در آن را که با کلید کوچکی باز کرد:«بیا نگاه کن.»حبیبه جلو رفت.بین کتاب های درسی او دوربینی سیاهرنگ را دید:«این رو از کجا آوردی؟عکس هم می اندازی؟»با خوشحالی کتاب هایش را زیر و رو کرد.کارت بزرگ و زیبایی را به او نشان داد:«جایزه است که گرفتم.این کارت رو با این دوربین.عکس گرفتن رو دوست دارم.»
حبیبه روی کارت را خواند که از رائد به خاطر عکس زیبایی که انداخته بود تشکر کرده بودند.لوح تقدیز به امضای رئیس آموزش و پرورش بود.در حالی که چشم روی آن لوح داشت پرسید:«حالا عکس چی رو گرفتی که جایزه ات دادند؟»
رائد لای یکی از کتاب ها را باز کرد.عکسی را با حترام بیرون آورد:«بیا نگاهش کن.»حبیبه با تعجب به عکس خیره شد.اشتباه نمی کرد.صدام حسین سر میزی که چندین مرد روبه رویش بودند،گیلاس مشروب به دست داشت.چهره در هم کشید:«این عکس!از کجا؟»رائد که متوجه ناراحتی او شد،با شوق گفت:«خودم انداختم.ما رو بردن جشن توی کاخ مرکزی.فکر کنم سالگرد تاسیس حزب بعث بود.هر سال برپا می شه.امسال ما رو هم از طرف مدرسه بردند.یک مسابقه شعر و قصه و عکس گذاشته بودند،که در مورد حماسه های رئیس جمهور و علاقه هاش کار هنری بکنیم.من هم یک دوربین کرایه کردم و این عکس رو توی سالن قصر انداختم.»
حبیبه با خودش فکر کرد:«چقدر همه چیز عوض شده.»عکس را برگرداند و گفت:«خیلی خوب گرفتی.»حرف دیگری نمی توانست بزند.رائد چنان با شوق از جایزه و عکس می گفت که نمی توانست هیجان او را زائل کند:«معلممون گفت خود صدام هم عکس رو دیده و خوشش اومده.به نظرت می تونم عکاس خوبی باشم؟»برای رضایت او گفت:«حتما می تونی!»
رائد برایش از مدرسه،معلم ها و حال و هوای بیرون از خانه گفت.حبیبه مشتاق بود سری به خیابان ها بزند،و خاطراتش را دوباره به یاد آورد.اما به این سرعت نمی توانست چنین درخواستی بکند.آن شب برای ام فایز شبی به یادماندنی بود.پسر کوچک فایز را در آغوش گرفته بود و برای فرح که فکرش مشغول بود از سال های دور می گفت.
ابوفایز برای رائد و پسرش از انقلاب ایران،مغازه نجاری اش،که تازه قرض های آن را پرداخته بود،از حاج آقا و خانواده اش حرف می زد.حبیبه نگاهش که به رائد می افتاد تصویر آن عکس مقابلش جان می گرفت.از رائد در مورد جشن پرسیده بود و او برایش با آب و تاب از جشنی گفته بود که هرساله برپا می شد و خیلی ها آرزو داشتند فقط یکبار در آن حضور پیدا کنند.آن شب رختخواب ها کنار هم پهن شد.مردها بیرون از اتاق پذیرایی و زن ها کنار هم دراز کشیدند.
حبیبه زودتر از آنها به خواب رفت.اما ام فایز و فرح تا نیمی از شب به گفت و گویشان ادامه دادند.
*
پا روی پا انداخت.دفتر را بست و به جلد آن که جدا شده بود خیره شد.هنوز هم تردید داشت که خواندن نوشته های سجاد درست باشد.با این حال نمی توانست قید خواندن آن را بزند.روزهایی که گمان می کرد سجاد هم به او علاقه دارد مقابلش بود.از اینکه می دید اشتباه نکرده خوشحال بود.با اینکه از آن روزها بیش از ده سال گذشته بود،اما دانستن احساس سجاد نسبت به خودش،به او جرات می داد و او را برای خواندن دفتر ترغیب می کرد.حالا که در خانه حاج آقا بود به خودش حق می داد پا به پای نوشته های سجاد پیش برود.دلش می خواست زمان زودتر بگذرد و بتواند به دیدن سجاد برود.حتما عوض شده بود.سمیه روی این موضوع تاکید کرده بود.سعی کرد سجاد را پس از یازده سال تصور کند.حتما لاغر شده بود؛شاید هم چاق تر.چشم هایش مثل همان وقت ها بود.
آرزو کرد او را همان طور که همیشه در ذهن داشته،ببیند.باورش سخت بود که سجاد هم به جبهه رفته باشد.شاید دولت به ایرانی ها هم سخت گرفته بود و سجاد با آن روحیه آرام،لباس خاکی پوشیده بود و به جنگ رفته بود.جای قلم و کتاب شعر،تفنگ دست گرفته بود.مشتاق بود نوشته ها را بخواند.دفتر را باز کرد و چشم به صفحه دوخت.

3

السلام علیک یا حبیبه
تو هم اگر آغاز این صفحه از دفترم را ببینی لبخند روی لبت خواهد نشست و به خاطر می آوری که از چه چیزی می نویسم.نزدیک به دو ماه است که رفته ای و من هرجا و هر وقت،از دلتنگی ام برات می نویسم.اما یاد گذشته که می افتم لای این دفتر را باز می کنم و برایت از خودم می نویسم.نه فقط از خودم،از تو هم برای تو می نویسم و به یادت می آورم که چه روزهایی ما را این چنین به یک علاقه پیوند زده است.انگشت خالی ام به من اطمینان می دهد که در خاطرت هستم،چون انگشترم در انگشت تو جا خوش کرده و هربار که نگاهت به آن بیفتد اینجا را و صمیمانه تر مرا به خاطر خواهی آورد.
روز اول در حیاط خانه مان یادت هست؟بگذار کمی به قبل برگردم.ابومسلم از پدرم خواست که خانه اش را اجاره بدهد.گفته بود طبقه دوم خانه ات بی مصرف است،این خانواده هم آواره شده اند.تازه آمده اند ایران و جایی برای زندگی ندارند.ابو مسلم خودش پناهنده بود.بعد از آزادی از زندان به ایران گریخته بود.چنان برایتان دلسوزی می کرد که پدرم کوتاه آمد.روز اول یک وانت بار مقابل خانه مان،نگاه داشت،و شما آمدید.مادرم را از پنجره دیدم که برای خوشامدگویی آمد.من کتابی را می خواندم که حسن نیمه شب ها آن را مطالعه می کرد و بعد هم زیر کمد چوبی حاج خانم پنهانش می کرد.نویسنده این کتاب ایرانی بود،اما من از نوشته هایش چیزی نمی فهمیدم.حسن حتی نمی گذاشت پدر کتاب را ببیند.خوب به خاطر دارم در مورد ایدئولوژی بحث مفصلی کرده بود؛آن هم ایدئولوژی اسلامی.آن وقت ها معنی آن را نمی دانستم.به سراغ کتاب می رفتم چون حسن پنهانی آن را می خواند.حرف هایش برایم سنگین بود.پدر همیشه نگران بود که حسن وقتی از خانه بیرون می رود گیر بیفتد.
کنجکاو شدم که مستاجرهای جدیدمان را ببینم.یک مرد قدبلند با موهای کم جوگندمی و شکمی پیش آمده؛پدرت بود.مادرت ریزنقش و آرام بود با پوستی نه چندان روشن.چند تکه اثاث را از وسط حیاط به داخل می برد.اولین بار تو را دیدم که لب حوض نشسته بودی سرت پایین بود و حتی به مادرت هم کمک نمی کردی.کتاب حسن را زیر کمد گذاشتم و کتاب زبان انگلیسی ام را برداشتم.سمیه وارد اتاق شد و گفت: «دیدی؟»چشم روی نوشته های لاتین دوختم :«اینها که هیچی ندارند تمام وسایل همینه؟» چادر سفیدش را به سر انداخت: «من می رم پایین،تو هم بیا.شاید کمک خواستند.» پدر در مورد اخراجتان حرفی نزده بود.بیش از هر چیز لباس های بلندی که به تن داشتید برایم جالب بود.پشت سر سمیه از اتاق خارج شدم و به طرف تو آمدیم.سرت را بلند کردی.پوستت تیره تیره بود.چشم هایت درشت و ابروهایت سیاه و کشیده.از نظر جثه مثل سمیه بودی،در حالی که چند سال از او کوچک تر می نمودی.نمی دانستیم چطور سر صحبت را باز کنیم.کتاب زبان هنوز دستم بود.سمیه به تو لبخند زد و پرسید:«خسته شدی؟»تو نگاهش کردی.باز پرسید:«چیزی می خوری؟»تو فقط با چشم های سیاهت به او خیره شدی.سمیه اخم کرد:«تو لالی؟»جوابی ندادی.بی اختیار گفتم:«سلام!»به طرفم برگشتی:«علیک سلام!»سمیه من را نگاه کرد و تو گفتی:«کیف حالک؟»تازه فهمیدیم نمی توانی فارسی صحبت کنی.نمی دانستم در جوابت چه بگویم.هرچه فکر کردم چیزی به خاطرم نرسید.چشمم به نوشته های کتاب زبان افتاد و گفتم: «Thank You»
سمیه با صدای بلند خندید.فکر کردم تو متوجه نشدی چقدر خودم را ضایع کرده ام،ولی لبخند که زدی،خجالت کشیدم و با ناراحتی آمدم توی اتاق.مادر سرش را از آشپزخانه بیرون کرد:«پس چرا برگشتی سجاد؟مگه نرفته بودی کمک؟»با حرص در را به هم کوبیدم .سمیه گویا همه چیز را برای آنها تعریف کرده بود.از آن وقت حالش را که می پرسم می گوید: «Thank You»
نمی دانم چرا هر وقت می خواهم بنویسم یاد آن روزها می افتم.امروز رفتم اداره آموزش و پرورش.بگذار خبر خوش بدهم.با کارم موافقت کردند.از اول سال جدید تدریس خواهم کرد.می دانم که خوشحال می شوی.در این مدت بارها به یادت افتادم و امروز گمان کردم اگر توی این دفتر برایت از کارم بنویسم خوشحال خواهی شد.حسن هم اینجا بود.با خانواده اش آمده بود.دو قلوها آن قدر سر و صدا کردند که نتوانستم همان وقت سری به دفترم بزنم.حسن از وقتی که به سپاه پیوسته حرف های تازه ای می زند.
از رییس جمهور وقت ناراضی است.خنده ام می گیرد،به خودش هم گفتم:«اون وقت می گفتی شاه،ظالم و مال مردم خوره.این یکی چه هیزم تری به تو فروخته که چشم نداری ببینیش؟مگه خودمون انتخابش نکردیم.تو مگه بهش رای ندادی؟»در جوابم گفت:«با آقا از هواپیما اومد پایین،همه جا دنبال اون بود،گفتیم حتما در مکتب امام درس خونده.چه می دونستیم این قدر از همه جا بی خبره؟لب مرز درگیری شدت گرفته.کومله و دموکرات مردم کرد و ساده دل رو علیه ما شوراندند.هر روز خبر می رسه پاسدارها و ارتشی ها رو توی شهرهای مرزی گم و گور می کنند.قصد جدایی و استقلال دارند و رییس جمهور سرجایش نشسته و با این سکوت داره راه را برای اونها هموار می کنه.فقط تیپ و قیافه داره وگرنه شعور سیاسی اش صفره.جناب اندیشه مهتاب.»
این حرف را که زد،پدرم ناراحت شد و گفت:«تو عاقبت سر خودت رو به باد می دی،اصلا معلومه چی می خواهی؟»حسن دو زانو که نشسته بود پیش آمد.به عکس امام که روی طاقچه بود اشاره کرد:«چیزی که اون می خواهد.»پدرم سکوت کرد.حسن چیزی می داند که من و حاج آقا نمی دانیم.به قول خودش من به درد کلاس درس می خورم،به درد تشریح اعضای بدن.
حرف تازه ای هم زد که دلم را به شور انداخت.گفته نباید صدایش رو درآوریم.هفته قبل،که از کردستان برگشت،می گفت لب مرز خبرهایی شده.بعد از انفجارهای آبادان،عراق داره اونجا تیپ زره ای و تانک جابه جا می کند،حتی خبر رسیده سنگربندی هم می کنند.به رییس جمهور گفتیم،ولی اون که گوشش بدهکار نیست.نگران شده ام ولی تو خیالت راحت باشد.حتما آنجا در کنار خانواده و در کشور خودت احساس بهتری

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
نداری ...
‏به صندلی تکیه کرد و با خود اندیشید: واقعا احساس بهتری داشتم؟ حتی مطمئن نبود آنجایی که چند سالی در آن رشد کرده به دنیا آمده و شوهر کرده بود کشورش باشد. جایی که حق نداشت از ترس پا بیرون بگذارد، به دیدن آشنایی برود، مبادا کسی متوجه شود که غیر قانونی وارد کشور شده اند. تمام روزهایشان در هراس و اضطراب می گذشت. هنوز حرف های فرح را به خاطر داشت: «ببین حبیبه ، این کار دردسر دنبالشه. شما حق ورود به کشور نداشتید. می دونی اگه بفهمند چه کارتون می کنند؟ من می ترسم بلایی سرت بیاد. خودم شب ها خواب راحت ندارم. مبادا امن الدولی ها بفهمند قاچاقی اومدید. باید قید زندگی رو بزنید. حتی ابو فایز دیدن برادر و خواهرش هم نرفته. من خودم هر کس در می زنه، می ترسم لطیف باشه. هر چی نباشد الان دیگه مأمور دولت شده. من خیر و صلاحت رو می خوام، دختر. می گم پارک برو. ولی مواظب حرف زدنت باش. سراغ آشناها نباید بری.کافیه یک نفر از قضیه بویی ببره و آمار به دولت بده. ببین دختر جان، این کار خطرناکه. برای همه دردسر درست می کنی. فکر ما باش، حداقل.»
‏ام فایز حرف های او را تأیید کرد: «ما اومدیم چند روزی پیش برادرهات باشیم. نمی تونیم حتی به آشناها سر بزنیم. خودمون رو توی خونه حبس کردیم که کسی نبیند و بشناسد. امن الدولی ها این چیزها سرشون نمی شه. دخترجان ، ما اگه خیلی دیگه اینجا باشیم یک ماه، نه دو ماهه. نباید به خاطر هیچ، جون خودمون رو به خطر بیندازیم. حوصله ات سر رفته ، آخر هفته می ریم اعظمیه دیدن فرید. فرح حق داره نگران باشه، ما رو که اینجا بگیرند سلامتی اینها هم به خطر می افته، که چرا حرف نزده اند و خبر ندادند که چند تا از اقوامشان از مرز رد شدند، اون هم قاچاقی!»
‏حبیبه سکوت کرد. چاره ای نداشت. فرح دست روی زانوی او گذاشت. «فردا به راشد می گم زودتر از مدرسه بیاد و با هم برید بگردید. هر چی هم سوغاتی خواستی بخر. حالا بخند که خیال نکنم از من ناراحت شدی.» حبیبه به زحمت لبخند زد و فرح به پسر کوچکش شیر داد.حس می کرد که زندانی شده است. روز بعد برای رفتن آماده شد. پدر دیگر حوصله درخانه ماندن را نداشت، با فایز به مغازه اش می رفت. هیچ کس او را در بازار نمی شناخت. با این حال در پستو می نشست و هنوز هم هراس داشت آشنایی او را ببیند. بازار محل خرید بود و هر کسی می توانست به آنجا بیاید. می دانست اگر اظهار پشیمانی کنند خودش و حبیبه احتمال بخشیده شدن داشتند و عفو دولتی شامل حال آنها می شد، ولی همراه بودن ام فایز و سفر بدون مجوز به کشور برایشان دردسر ساز بود. بهتر می دید احتیاط را از دست ندهد. حبیبه و راشد که راهی شدند فرح در گوش راشد گفت: «حواست باشد حرف زدن و همه چیز رو کنترل کن. می دونی که تمام شهر بغداد گوش دولتی هاست.»
‏راشد از همراهی با حبیبه خوشحال به نظر می رسید. آنها همسن و سال بودند، راشد فقط سه سالی شاید هم کمتر از او کوچک تر بود، او تمایلاتش شبیه پدر نبود، به دایی اش و عقاید او گرایش داشت، از پدر می ترسید چنین چیزی را بر زبان بیاورد. از خانواده مادر فقط دایی لطیف به دیدنشان می آمد، که پدرش حتی از حضور او هم راضی به نظر نمی رسید. پدرش یک شیعه متعصب بود و اغلب قریب به اتفاق بعثی ها سنی بودند و دولت درصدد بود تمام عراق اعم از شیعه و سنی را زیر لوای حزب درآورد. فرح با ابوراشد که ازدواج کرد شیعه شد، ولی دیگر اعضای خانواده همچنان سنی مذهب بودند.
‏حبیبه گردش را دوست داشت. با شوق به مغازه ها نگاه می کرد. رواشد هر چه او نسبت به آن تمایل نشان می داد، قیمت می کرد، اما حبیبه نمی توانست انتخاب کند. در مقابل مغازه ای ایستادند که نفس تازه کنند. راشد خسته بود و دیگر حوصله راهپیمایی نداشت. به آب میوه ها اشاره کرد: «چی می خوری؟» حبیبه متوجه نگاه مردی به صورتش شد، رو برگرداند: «فرق نمی کند.» راشد داخل مغازه رفت و حبیبه بیرون منتظر ایستاد. با دیدن دو مأمور دولتی که لباسی زیتونی به تن داشتند و به سوی او می آمدند، هراسان خود را به دیوار چسباند. نفس در سینه اش حبس شد. باید به راشد خبر می داد. او پشت به در داشت و نمی توانست ترس را در صورت حبیبه ببیند.
‏مردها نزدیک شدند. تمام تن حبیبه یخ کرد. زمانی که دو مرد از مقابلش بی تفاوت گذشتند، از خوشحالی راشد را صدا زد. مأمورها به مغازه بغلی رفتند و با بلند شدن صدایشان همه متوجه آنها شدند. راشد بازوی حبیبه را گرفت: «بیا بخور، تا برم ببینم چی شده.» ‏حبیبه با هراس لیوان را در دست فشرد: «نه راشد، بیا برگردیم.»
‏ـ به ما که کاری ندارند.
‏حبیبه که از تنها ماندن در آن جمع، که هر لحظه فزونی می یافت، می ترسید به دنبال او پشت در مغازه ایستاد. یکی از مأمورها دفتر حساب مغازه دار را با خشونت باز کرد: «اینها مگه قیمت نیست که از طرف صنف به شما داده شده؟» مرد که رنگ به صورت نداشت، گفت: «بله،ولی مگه خلافی شده که شما تشریف آوردید؟» ‏مرد میانسال دفتر را به صورت او پرتاب کرد: «گزارش گرانفروشی شده.»
‏مرد دستپاچه روی پیشانی اش دست کشید: «خلاف به عرض رسیده، قربان من حتی یک دینار روی جنس ها نکشیدم.» او را به طرف در مغازه هل دادند. مردم قدمی به عقب گذاشتند. مردی که جوان تر بود و تفنگ روی دوش داشت گفت: «حالا ثابت می شه. خیال کردی این نرخ ها رو برای بابات دادم؟ این نرخ ها ثابته، وای به حالت اگه ثابت بشه فقط یک دینار روی جنس ها خوردی.»
‏مرد که در مقابل همکاران شرمنده بود، سرش را زیر انداخت و از مغازه بیرون آمد. هیچ کس جرئت جلو رفتن نداشت. حبیبه با چشمانی متجب آنها را نگاه می کرد. بی آنکه به مغازه ‏دار اجازه بستن مغازه را بدهند، دو طرف بازوی او راگرفتند و راه افتادند. حبیبه صدای پیرمردی را که پشت گاری چوبی ایستاده ‏بود، شنید: «همه اینها تقصیر اون تکریتی بی پدر و مادره!» امیدوار بود که کسی صدای او را نشنیده باشد، اما یکی از مأمورها به طرف او برگشت و با چشم های پر خشم به او خیره ‏شد: «چه غلطی کردی؟ تو هم راه بیفت.» مردم با چشم و ابرو از او خواستند که بی صدا راه بیفتد. اما پیرمرد با جسارت گفت: «مگه دروغ می گم؟»
‏همهمه مردم بلند شد. مأمور دولت بی آنکه ملاحظه سن او را بکند، با قنداق تفنگ به صورت او کوبید. خون از گوشه لب پیرمرد جاری شد. دهان باز کرد و مقابل مردم تف کرد. خون دهانش را با یکی از دندان های جلوی دهانش روی زمین دید.
‏مأموری بی پروا اسلحه را به طرف او گرفت: «به خانواده اش بگید فاتحه اش رو بخونند.» پیرمرد به دنبال آنها راه افتاد. مردم با نگاه آنها را بدرقه کردند. حبیبه با ناراحتی گفت: «بیا برگردیم خونه.» راشد به دنبال او که آمد، گفت: «عمه، دیدی چه ابهتی داشتند؟» او که هنوز در فکر جمله آخر مأمور دولت بود گفت: «کی؟»
‏پشت سرش را نگاه کرد. مردم متفرق شده بودند: «همون مأمورها دیگه!» با ناراحتی چشم به او دوخت: «این چه حرفیه، راشد؟ دیدی چه بلایی سر اون پیرمرد آوردند. »
‏راشد به دفاع از آنها گفت: «می خواست حرف دهنش رو بفهمه.» حبیبه نمی خواست با او بحث کند. آنچه دیده بود ذهنش را درگیر کرده بود. برای لحظه ای اندیشید: «اگه من به دست اینها بیفتم...» حتی نمی توانست تصورش را بکند. بر سرعت قدم هایش افزود. دیگر در فکر خرید نبود.
‏نزدیک در خانه که رسیدند، با دیدن مرد جوانی که لباس نظامی به تن داشت، حبیبه جا خورد و با ترس گفت: «این دیگه کیه؟» راشد ذوق زده بر سرعت قدم هایش افزود: «دایی لطیف دیگه.» ‏حبیبه آب دهانش را فرو داد. بیش از هر چیز از لباس های او ترسید و با قدم هایی ناموزون به آنها نزدیک شد. راشد از آغوش دایی خود که جدا شد، مرد متوجه حبیبه گشت، با کنجکاوی و دقت به صورت او چشم دوخت: «‏راشد جان، نمی خواهی همراهت را معرفی کنی؟» راشد که تازه به خاطر آورده بود لطیف یک نظامی است و حبیبه و خانواده اش بدون مجوز وارد کشور شده اند دستپاچه گفت: «این... راستش حبیبه است.»
‏لطیف قدمی به سوی او برداشت: «چقدر قیافه ات آشناست.» حبیبه سرش را زیر انداخت و در خانه را زد. فرح با دیدن برادرش تکان سختی خورد: «تویی؟» لطیف شانه بالا انداخت: « چرا این طوری نگاهم می کنی؟ دعوتم نمی کنی بیام توی خونه؟»
‏فرح پشت سر او که حبیبه و راشد را دید، متوجه شد که دیگر قادر به پنهان کاری نیست. راه را بازکرد.
‏لطیف به حبیبه نگاه کرد. «مثل اینکه تو هم مهمون این خونه ای! بفرما.» حبیبه بی حرف وارد شد و لطیف پشت سرش داخل رفت. راشد که از نگاه نگران مادر هراسان بود، زمزمه کرد: «وقتی به خودم اومدم دیر شده بود.‏» فرح لبش را گزید: «دیگه چاره ای نیست. فقط مراقب حرف زدنت باش.»
‏لطیف که وسط حیاط ایستاد، ام فایز بیرون آمد و قبل از دیدن او گفت. «فرح جان، بچه ها اومدند؟»با دیدن لطیف که نگاهش به او دوخته شده بود، سر در گم شد. لطیف با تعجب گفت: «درست می بینم؟ شما هستی، ام فایز؟» بازوهایش را بغل و به در تکیه کرد: « ‏آره، پسرم. حالت خوبه؟» لطیف پشت سرش را نگاه کرد و با ملایمت گفت: «پس تو حبیبه ای، آره؟ چقدر بزرگ شدی؟»
‏حبیبه زمزمه کرد: « ‏بله!» لطیف به سوی او رفت و با دقت به او چشم دوخت: «پس چرا من رو که دید رنگت پرید؟ شاید این لباسها برات جالب بود، هان؟ مگه فرح بهت نگفته رفتم توی ارتش؟ چقدر عوض شدی!»
‏ام فایز که حال دگرگون حبیبه را از رویارویی با او می دید، پله های سنگی را پایین آمد و او را مخاطب ساخت: «از پدر و مادرت خبر داری؟»
‏لطیف به ناچار چشم از حبیبه گرفت: «خوب بودند. قبل از اینکه بیایم اینجا، رفتم دیدنشون.» لطیف که به سرعت نسبت به حصور آنها تردید کرده بود، سرانجام طاقت نیاورد و پرسید: «با مجوز اومدید؟» ام فایز حرفی نداشت که بزند، فرح به سرعت مداخله کرد: «بیا لطیف، حتمأ خیلی خسته هستی. بیا یک چیزی برات آماده کنم.» و او را به دنبال خود کشید. لطیف به حبیبه لبخند زد. شانه بالا انداخت و وارد آشپزخانه شد.
‏فرح به طور مختصر برای او همه چیز را توضیح داد. می دانست که نمی تواند موضوع را از او پنهان کند. لطیف که از ناراحتی گردنش سرخ شده بود، گفت: «چطور تونستی اونها رو این همه مدت نگه داری و خبری به نیرو های دولتی نرسه؟ می دونی اگر بفهمند، شوهرت هم پاش گیره؟ فایز چطور به خودش اجازه داده، اون که می دونه...»
‏فرح با ناراحتی به میان حرف او آمد: «طوری حرف می زنی که انگار غریبه هستند. لطیف، اون زن مادرشوهرمه، مادر فایز. چه کار می کردم، وقتی راشد از جلوی در کنار رفت و دیدم اومدند، راهشون نمی دادم؟ این همه راه برای خاطر ما اومدند.»
‏لطیف ابرو در هم کشید. نمی دانست چه باید بکند. هر اقدامی که می کرد پای خانواده خواهرش به میان کشیده می شد: «اگه یک نفر از موضوع چیزی بفهمه کار بیخ پیدا می کنه. می دونی الان وظیفه من چیه؟ همین حالا اونها رو تحویل بدهم و کاری کنم که گناه از گردن شما برداشته بشه، اون هم اگه قبول کنند. فرح، تو یک احمقی. اینها رو زنده نمی گذارند، اگه دست امن الدولی ما بیفتند!»
‏فرح با اندوه گفت: «تو که نمی خوای این کارو بکنی؟» با تردید سر تکان داد: ‏«تو بگو چه کار باید بکنم؟ خواهرجان، من حالا عضو حزب که هستم هیچ، جز نیرو های دولتی ارتش شدم. من یک افسرم. چقدر مگه می شه پنهان کاری کرد؟ اگه خودمون خبر بدیم بهتره، ولی اگه خودشون بفهمند برای ما بد می شه. می دونی مجرم شناخته می شیم.»
‏فرح درمانده بازوی او را گرفت: «تا حالا که نفهمیدند، بعد از این هم خدا بزرگه. اگه بخواهی این کار رو بکنی دیگه هیچ رابطه ای بین ما نیست. همه عواقبش، اگه فهمیدند گردن خود ما. تو حالا حرفی نزن، که خطری تهدیدشون کنه. لطیف جان، حرمت خون هامون،که یکی است را نگه دار. این دفعه به خاطر من چشم پوشی کن.»
‏لطیف به ناچار لبخند زد. نمی تواست آن همه درماندگی فرح را تحمل کند: «حالا چرا این قدر می ترسی؟ اگه سکوت من کار شما رو حل می کنه حرفی ندارم. فقط نباید به موقعیت من صدمه بخوره. اونها من رو به عنوان یک افسر فداکار و وفادار به دولت می شناسند. خودت می دونی برای من هیچ چیز به اندازه موقعیتم در حزب اهمیت نداره. اگه حضورشون برای من تهدید کننده نباشه حرفی نیست. با وجودی که وجدانم ناراحته و دارم به حزب خیانت می کنم.» همه حقیقت را به زبان نمی آورد. از در بیرون را نگاه کرد. حبیبه با نگرانی نگاهشان می کرد. آن دختر را یکباره در ذهش جای داد. نمی خواست او به دست نیرو های دولتی بیفتد. فکر کرد شاید بتواند او را به گونه ای به دست آورد. علاقه ای را که ناگهان در جانش ریشه دو انید، نمی توانست نادیده بگیرد. با خودش اندیشید: «با یک نگاه دل بستن یعنی این.» فرح که هنوز به او اطمینان نداشت، زیر گوشش گفت: «لطیف جان، من شب خوابم نمی بره.»
‏لطیف صورت به صورت او نزدیک کرد: «راحت باش. راستی یک چیز دیگه می خواستم بگم.» فرح با خیالی آسوده قهوه ها را در فنجان های کوچک که می ریخت گفت: «بگو.» دست هایش را زیر آب سرد گرفت: «حبیبه خیلی عوض شده.» فرح به طرف او برگشت و با نگاهی پرحرف به او چشم دوخت. لطیف لبخند کمرنگی زد. فرح سر تکان داد: «نه لطیف فکر بیخود نکن. اون موندنی نیست. ام فایز گفته تا قبل از تموم شدن تعطیلات برمی گردند. آخر هفته قصد دارند برن اعظمیه.»
‏لطیف چهره در هم کشید: «خطرناکه. اگه یک وقت شک کنند.» با خودش حساب کرده بود یک هفته مرخصی دارد و حالا با وجود حبیبه در آن خانه قصد داشت آن یک هفته را آنجا بگذراند. فرح که نمی توانست عمق احساسی را که یکباره در او پدید آمده بود، درک کند، گفت: «لطیف، حرف ها می زنی. اونها عرب هستند؛ مثل ما حرف می زنند؛ لباس می پوشند؛ ام فایز چهل و چند سال عمرش اینجا بوده! کسی نمی فهمه. من می دونم الان، حبیبه و مادوش چه حالی دارند؛ که تو اینجا هستی. اصلآ به روی خودت نیار. این چند وقته که اینجا هستند روز خوش نداشتند. همش ترس از گیر افتادن دارند. نمی خوام هراس داشته باشند که ممکنه برادر من اونها رو لو بده.»
‏لطیف سر تکان داد: «من شب می مونم. می خوام ابو فایز رو هم ببینم.» فرح نگاهش کرد و به خوبی دانست که ابو فایز بهانه ای بیش نیست. سینی را برداشت: «بیا بریم، خوب نیست تنهایی صحبت کنیم. مواظب حرف زدنت باش.» حبیبه درحیاط نبود، کنار مادر نشسته بود و لب باز نمی کرد. راشد همچنان حرف می زد: «به خدا دایی لطیف آدم خوبیه، حرفی نمی زنه.» با ورود فرح و لطیف او سکوت کرد. لطیف بی تعارف روبه روی ام فایز و حبیبه نشست: «تعریف کنید بدونم از ایران چه خبر؟ اوضاع آروم شده؟ این طور که شنیدم درگیری های کردستان هنوز شدیده. ما خیلی خوب در جریان درگیری ها هستیم.»
‏ام فایز لب بازکرد: «من چیز زیادی نمی دونم.گاهی حسن حرف هایی می زد. اون رفته توی سپاه!» لطیف با لحنی متغیر و ناآرام گفت: «سپاه!» حبیبه که از صمیمیت او احساس خوبی پیدا کرده بود، گفت: «مثل ارتش می مونه.»
‏لطیف زیر لب گفت: «سال 57 تاسیس شده، عضو گیری اش از بین نیرو های مردم بوده و...»
‏حبیبه با حیرت گفت: «اینها رو از کجا می دونی؟»
‏لطیف لبخند معناداری زد: «خیلی چیزهای دیگه هم می دونیم. به هرحال ایران همسایه ماست، آدم نباید از حال و روز همسایه اش بی خبر باشه. تا قبل از بهمن پنجاه و هفت مشکلات پایان گرفته بود. قرارداد 1957 جنگ و جدال ها رو پایان بخشید. شاه قدرتش توی منطقه، همین طور نفوذ اون در محافل بین الملل چشم گیرتر از ما بود. بعد از این اتقلاب مردمی که خمینی انجام داده، اطلاعات ما نسبت به ایران خیلی کم شده. روابط محدودیت پیدا کرده و این اصلا برای ما خوب نیست. منابع اطلاعاتی ارتش باید تغذیه بشه و خوشبختانه ما در صدد جمع آوری اطلاعات در مورد ایران هستیم.» ام فایز سر تکان داد و سکوت کود. دلشوره عجیبی به جانش افتاده بود. به آن مرد جوان جویای نام اطمینان نداشت. لطیف رو به حبیبه کرد: «اوضاع خیلی عوض شده؟»
‏فرح متوجه شد که منظورش پس از اتقلاب است. با شوق گفت: «ما هم می رفتیم تظاهرات. با خانواده حاج آقا راه می افتادیم طرف دانشگاه. حسن از برنامه های اتقلابی ها با خبر بود. خودش در رأس یک گروه مخالف رژیم کار می کرد. حتی شکنجه هم شده.»
‏لطیف به تمسخر گفت: «عوضش حاصل کار اون و امثالش این انقلاب سست و ضعیف بود که روی کار اومد و با هر ضربه ای ممکنه بشکنه و بریزه. دل به این حکومت نمی شه بست خانم. دوام نداره، مثل طبل توخالی می مونه.»
‏حبیبه با تندی رو به او کرد: «هیج هم طبل تو خالی نیست. خیلی هم پشتش گرمه. اگه بی صدا بود یک حکومت شاهنشاهی رو سرنگون نمی کرد.» لطیف متفکر سر تکان داد: «وقتی یک جریان به راه می افتد اگر پشتیبان داشته باشه و شانس بیاره به یک جایی می رسه که دیگه قابل توقف نیست، حرکتش اون قدر ادامه پیدا می کنه که به سرانجام تقریبا دلخواه می رسه، اما این شروع کاره. باید بعد از اون بتونه روی پای خودش بایسته. آیت الله خمینی خطیب خوبیه. این رو همه قبول دارند. نفوذش هم روی مردم قابل تحسین بوده ولی اون و اطرافیانش نمی دونند قراره چه روزهای سختی رو پشت سر بگذارند. قطع رابطه با آمریکا و گروگان گیری براشون سخت تموم می شه.این یعنی ادعای قدرت در مقابل ابر قدرت. تو از سیاست چیز زیادی نمی دونی. نرمش از ارکان مهم برای دیپلماسی به حساب می یاد. با ابر قدرت های بزرگ اول باید مدارا کرد بعد معامله، با یک ارتش از درون خالی و مردمی که تب اتقلابی اونها زود فروکش می کند نمی شه روی پا ایستاد. ما که پشت گرمی بزرگی داریم و قول های داده شده برای هر دولتی امیدوار کننده است. رییس جمهور عقیده داره ما قدرت برتر هستیم، ولی هر آدم عاقلی می فهمه که ادعای قدرت پشتوانه می خواد.»
‏حبیبه به دفاع از کشوری که خودش را متعلق و مدیون به آن می دانست در مقابل او موضع گرفت: «هیچ قدرتی نمی تونه با ایران مقابله کنه.» ‏لطیف با صدای بلند خندید و دهان کج کرد: «زن ها همیشه خوش بین و احساساتی هستند، چه در عراق چه ایران و چه هر کجای دیگه دنیا که باشند. این خیلی خوبه که ما اختیار دولت رو به دست زن ها نمی سپاریم. زن های شرقی حداقل به درد سیاست نمی خورند، یک روزه مملکت رو به باد می دهند.»
‏حبیبه ابرو در هم کشید. خودش هم نمی دانست چرا می خواهد با او مقابله کند. با قاطعیت گفت: «همین زن ها توی اتقلاب ایران پا به پای مردها اومدند و شعار دادند.» لطیف با تمسخر گفت: «حرف من هم

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
همينه اونها براي شعار دادن موجودات خارق العاده اي هستند."
حبيبه عصبي شد. دو زانو نشست. سينه صاف كرد: "هر كاري كه مردها براي انقلاب ايران كردند، زن ها هم انجام دادند. فكر كنم تظاهرات نگاه نمي كردي و خبرها رو نمي شنيدي."
لطيف با لحن جدي گفت: "اتفاقاً ما در جريان امور سياسي بوديم. اون وقت كه توي دانشكده سال آخر بودم، حركت هاي مخالفين ايران خيلي كم به گوش مي رسيد و حتي جدي گرفته نمي شد. ولي كم كم براي ما توجيه سياسي گذاشتند. فيلم هايي از تظاهرات رو به ما نشان مي دادند. عملكرد شاه و اطرافيانش خيلي مهم بود. صدام مي گفت خبرها را به طور كامل دنبال مي كرده. اونها با هيچ ترفندي موفق نشدند رژيم رو حفظ كنند. صدام حسين يك بار ابراز خشنودي كرد كه شيعه در عراق هنوز مثل ايران نيست. عقيده ي راسخ ايراني ها در به ثمر رسيدن انقلاب بر ما پوشيده نبود. رييس جمهور اظهار اميدواري كرد كه شيعه ي ما هيچوقت مثل ايراني ها نخواهد بود." حبيبه در مورد حكومت صدام كه تازه به رياست جمهوري رسيده بود چيز زيادي نمي دانست، با كنجكاوي پرسيد: "محبوبيت صدام بين عراقي ها مثل علاقه اي كه ايراني ها به آيت الله خميني دارند هست يا نه؟"
لطيف گويا از اين سوال عصبي شده بود. حبيبه خواسته يا ناخواسته شخصيت صدام حسين را زير سوال برده بود. با تأمل گفت: "رهبر كبير براي مردم خير و بركت داشته. اون مرد بزرگي در تاريخ حكومت عراق و حتي قوم عرب خواهد شد. تلاش صدام براي بعثت دوباره ي قدرت در سرزمين عراق كشوري كه مهد تمدن هاي بزرگ بوده ستودنيه. اون براي تمام دنياي اسلام يك قدرت برتر خواهد شد. قوميت عرب در آينده به داشتن چنين كسي افتخار خواهد كرد." حبيبه كه از اين دفاع سحت و تعصبي كه او در كلامش آشكار شد حيرت كرد، گفت: "حتي آيت الله خميني كه امام يك حركت بزرگ بوده، ادعاي برتري بر جهان اسلام رو نداره. اون وقت صدام حسين..."
لطيف با عصبانيت برخاست و قبل از تموم شدن سخن او بيرون رفت. مي دانست اگر بماند در مقابل او واكنش نشان خواهد داد. ام فايز با ناراحتي به بازوي او كوبيد: "به تو چه ربطي داره كه صدام و امام خميني چه كار مي كنند. اون عضو حزب بعث شده. حبيبه، اين موضوع رو مي فهمي؟ حتي يك كلمه ضدقائد مهيب حرف زدن دردسر درست مي كنه. اين رو فرح چند بار توضيح داده؟ اون حتي در مقابل برادر خودش مراعات حرف زدن رو مي كنه اون وقت تو... به خودت جرئت مي دي."
حبيبه بي اختيار به ياد صحنه هايي كه در بازار ديده بود افتاد نبايد كاري مي كرد كه به دست آنها مي افتاد. با هراس گفت: "من فقط نظر خودم رو گفتم." ام فايز كه نگران بود و آرام نمي گرفت، رو از او برگرداند: "كسي از تو نظر نخواست. اينجا نظر مردم براي اونها اهميت نداره. من و تو حرفي نداريم كه بزنيم. حبيبه، ما تا چند روز و چند هفته ي ديگه برمي گرديم. به خاطر من و پدرت بگذار اين چند وقت به خوبي بگذره. جهالت نكن دختر. بلند شو برو حرفت رو جمع و جور كن. آخرش مي ترسم همين تو با اين بي تجربگي هات سر ما رو به باد بدي. ابوفايز چند برابر سن تو رو داره جرئت نمي كنه از اين حرف ها بزنه. تازه اين همه بلا هم سرش آوردند، خونه و زندگيش رو يكبار غصب كردند و حالا اين طور كه فايز مي گفت اونجا رو به يك افسر بعثي دادند. دختر كه اين قدر زبون درازي نمي كنه. مثل اينكه چند سال دوري از اينجا از خاطرت برده دخترها، اون هم شوهر نكرده، حق دخالت ندارند."
به ناچار برخاست. نگراني مادر در گفتار و رفتارش مشهود بود. به او حق مي داد از لطيف كه از فريد هم كوچك تر بود بترسد.
لطيف روي پله ها كنار ليلا نشسته بود و با او حرف مي زد. با ديدن حبيبه نگاهش را از او گرفت و روي موهاي سياه ليلا دست كشيد.
رفتارش نشان مي داد كه هنوز عصباني است. با وجود احساسي كه نسبت به او پيدا كرده بود نمي توانست توهين او را نسبت به حكومت نديده بگيرد. از رفتار او حبيبه احساس خطر كرد و انديشيد اين مأمور دولت به سادگي مي تواند آنها را به دردسر بيندازد. بايد ملايمت به خرج مي داد كنار ليلا نشست.
لطيف با وجودي كه مشتاق ديدن صورت او بود، حتي سرش را هم بلند نكرد. حبيبه دست هايش را كه عرق كرده بود، در هم قفل كرد و دستپاچه گفت: "من حرف بدي نزدم. اصلاً به قول مادرم نبايد حرف مي زدم. ما هم رهبر بزرگ رو..." مردد ادامه داد: "به هر حال من كه يك عراقي هستم و اون رهبر زادگاه منه. نسبت به اون احساس علاقه دارم ولي حق بده، ما سال هاست از اينجا دوريم. فكر كردم شايد اون هم مثل حاكم هاي قبلي باشه ما رو به دستور يك حاكم بيرون كردند درسته؟" از حرف هايي كه زد احساس انزجار كرد. اگر صدام با بقيه فرق داشت اجازه مي داد آنها بي دردسر به كشور عراق رفت و آمد داشته باشند، لطيف روي سر ليلا، كه با دقت حرف هايش را مي شنيد و چيزي نمي فهميد، دست گذاشت: "تو به چي گوش مي كني؟" ليلا با خنده گفت: "به حرف هاي عمه!"
حبيبه را مخاطب ساخت: "از حرف هايي كه زدي، فهميدم چقدر به شخص رييس جمهور اردات داري. اما اگر ديدي حرفي مي زنم به خاطر اينكه اشتباه مي كني. تازه حرف زدن برخلاف دولت اعدام داره. ما مردم رو توي خلوت هم كنترل مي كنيم، و به راحتي مخالف ها رو مي شناسيم." حبيبه حرف او را جدي نگرفت و با ناراحتي گفت: "ما فقط يك ماه شايد هم كمتر، اينجا هستيم بعد برمي گرديم. اگر اومديم به خاطر دلتنگي مادرم بود وگرنه من خودم هيچ علاقه اي نداشتم به جايي برگردم كه ما رو بي هويت كردند و تمام دارايي هامون را بالا كشيدند."
لطيف از اين حرف احساس خرسندي نكرد. اين بار بي پروا به صورت او خيره شد: "تو چرا نمي موني؟ اگه بخواي بموني مي شه كاري كرد. مي تونيم با مقامات بالا حرف بزنيم. تو وقتي مي رفتي مجبور بودي، چون سن و سالت كم بود، ولي حالا اگه..."
حبيبه نگذاشت حرف او پايان بگيرد: "مادرم چي؟" لطيف شانه بالا انداخت: "اون در هيچ صورت نمي تونه بمونه. نگراني من از اينكه مبادا كسي بويي ببره. اون وقت فاتحه ي همه خونده است. اينجا همسايه به همسايه رحم نمي كنه. مي توني بفهمي؟" درنگ كوتاهي كرد و ادامه داد: "اگه بخواهي مي توني در مورد پيشنهادم فكر كني، از خودت بگو."
حبيبه دست زير چانه گذاشت: "چي بگم؟"
- ايران چه كار مي كرديد؟
حبيبه آه بلند كشيد: "زندگي؟"
- درس مي خوندي؟
حبيبه شانه بالا انداخت: "تازه ديپلم گرفتم. مي خواستم ادامه بدم كه اين سفر پيش اومد."
سرانجام لطيف طاقت نياورد با دودلي پرسيد: "شوهر كه نكردي؟"
بي اختيار ياد انگشتر افتاد. با نوعي محبت و احترام آن را نگاه كرد: "نه!"
چشم لطيف هم به انگشتري دوخته شد و ابرو در هم كشيد. حس كرد او حرفي را پنهان مي كرد كه به آن انگشتري مربوط بود. انگشتر مردانه بود. اين آيا دليل بر يك رقيب نبود؟ نمي توانست چيزي در مورد آن بپرسد. فرح سر از آشپزخانه بيرون كرد و با صدايي بلند گفت: "ام فايز رو تنها گذاشتيد و خودتون نشستيد به تعريف؟ حبيبه، بيا كمك كن غذا رو آماده كنيم. الان پدرت و فايز بر مي گردند، رائد هم رفته بيرون كسي نيست كمكم كنه." برخاست و به طرف او رفت. لطيف با نگاهش او را بدرقه كرد. با ديدن او احساس عجيبي پيدا كرده بود. كودكي اش را به خوبي به خاطر داشت. دور حياط مي دويد و براي عروسكش آواز مي خواند. با خود انديشيد: "اگه بمونه باهاش عروسي مي كنم."
مي دانست كه ماندن آنها دور از انتظار است. نمي خواست بگذارد او برود اما چاره اي نبود. آه كوتاهي كشيد. ليلا با تمنا مي خواست برايش املا بگويد. كتاب او را گرفت و مشغول تماشاي تصاوير كتاب شد.
ابوفايز با ديدن لطيف رنگ از صورتش پريد. هيچ كس مثل او از زندان نمي ترسيد. لطيف بي توجه به دستان سرد او به گرمي دست او را فشرد. ابوفايز به سرعت از او فاصله گرفت و در گوش همسرش گفت: "همين فردا بايد بريم اعظميه. بعيد نيست اين پسر همين حالا كه از اينجا رفت حرفي بزنه. اينها به هيچ كس رحم نمي كنند." ام فايز كه از اين هراس هر روزه خسته شده بود، گفت: "به خدا از اومدن نادم شدم. كاش اون همه اصرار نمي كردم. هر كس در مي زنه چهار ستون تنم مي لرزه. هر چه زودتر بايد فكر رفتن باشيم." لبش را گزيد: "توي بغداد كه باشيم خطر بيشتره. از اينجا فاصله بگيريم خيالمون راحت مي شه."
ابوفايز زير چشمي لطيف را كه گفته ي رائد مي خنديد نگاه كرد: "نه اتفاقا اينجا شلوغه و خطرش كمتره. آدم ها همديگر رو زياد نمي شناسند، ولي اعظميه كوچيكه، مردمش هم كم هستند. از اوضاع رفت و آمد هم با خبر هستند. پيش فرياد زياد نمي تونيم باشيم، مي فهمي كه؟" مادر نگاهش را به حبيبه دوخت: "نگران اين دخترم. كاش حرف حاج آقا رو گوش مي كرديم و اون رو نمي آورديم. از امروز ترسم دو برابر شد. اين پسر با اومدنش دلم رو به شور انداخت. خدا به ما رحم كنه."
سفره كه انداخته شد. ابوفايز ميلي به خوردن نداشت. تمام حركات لطيف را زير نظر داشت و آنچه مي ديد توجه بيش از حد لطيف به دخترش حبيبه بود. از اين تصور بر خودش لرزيد. ماندن ديگر جايز نبود. فايز كه بيش از پدر نگران به خطر افتادن جان خانواده بود برخلاف هر بار با لحني آميخته از ملايمت و نرمش گفت: "لطيف چه خبر؟ من چيزهايي شنيدم ولي باورم نشد."
لطيف عامر را كه از شانه اش بالا مي رفت بغل گرفت: "چي شنيدي، ابو رائد." فايز خلال دندان را گوشه لبش گذاشت: "از اين همه رفت و آمد نظامي! از مرزها كه دارند تيپ و گردان مي برند. نمي دونم همين خبرهايي كه توي شهرهاي نزديك مرز عراق پر شده. مثل اينكه حرف جنگ و ..." لطيف به ميان حرف او آمد: " هنوز هيچي معلوم نيست." چنان قاطع جمله اش را بر زبان آورد كه فايز نتوانست بحث را ادامه بدهد.
پس از رفتن او ابوفايز رو به پسرش كرد: "فردا مي خواهم برم اعظميه، مادرت عجله داره، هر چه زودتر فريد رو ببينيم و برگرديم. اينجا بودن ما براي شما بي خطر نيست." فرح كه علت نگراني او را مي دانست با صداي آرامي گفت: "هيچ جاي نگراني نيست. من با لطيف حرف زدم و قول گرفتم كه حضور شما رو نديده بگيره. اون به خاطر ما هم كه شده حرفي نمي زنه." آه كوتاهي كشيد: "دخترم چاره اي نيست. اول و آخر كه بايد بريم. خودمون دلواپس هستيم. خونه و زندگي مون رو رها كرديم و اومديم. من خودم كار دارم. فايز هم كه نمي تونه خرج ما رو بده، خودش زندگي داره، زن و بچه داره، بايد عجله كنيم."
فايز دست روي شانه پدر گذاشت: "تا هر وقت كه اينجا باشيد قدمتون سر چشم. تا چند سال اول، مگه ما پيش شما زندگي نمي كرديم؟ من و فرح خوشحال هستيم كه شما اينجاييد!" ابو فايز به همسرش چشم دوخت. فايز ادامه داد: "به خاطر اين وضع نمي دونم از كي بايد شكايت كرد. مثل اينكه اين ملت نفرين شده است. هر چند وقت يكبار اسير يكي مي شه و مثل موم هر حالتي كه اون بخواد بهش مي ده. خدا كنه اين حكومت هم زودتر يكسره بشه." رائد كه سرش روي دفترهايش خم بود نگاهش را به پدر دوخت: "اين حرف خوبيت نداره. محبوبيت صدام در بين مردم خيلي زياده. همه بچه هاي مدرسه مون طرفدارش هستند. مي دونيد بزرگ ترين آرزوي من چيه؟ امروز توي بازار دو تا مأمور امن الدولي رو ديدم من هم مي خوام..."
كمي تأمل كرد مي دانست كه با آن حرف بر نگراني پدر خواهد افزود. با اين حال نمي توانست حرفش را ناتمام بگذارد. همه منتظر شنيدن جمله ي او بودند. آب دهانش را فرو داد: "دلم مي خواهد مثل دايي لطيف برم توي ارتش و به صدام خدمت كنم." همه با دهاني باز نگاهش كردند. با چنان شوقي حرفش را زد كه فايز نيم خيز شد و به طرف او هجوم برد: "تو غلط كردي، مگه من مي گذارم خودت و ما رو بدبخت كني؟ تن من همين جوري مي لرزه."
رائد كه حالا حرفي براي پنهان كردن نداشت. قد راست كرد: "من ديگه بزرگ شدم. تازه اين افتخار نصيب هر كس نمي شه، به جايي برسي كه هر روز بتوني قائد مهيب رو ملاقات كني، و مواظب باشي مبادا كسي به جانش سوءقصد داشته باشه. اون بايد از تمام خطرها محافظت بشه. خيلي وقته دوست دارم مثل دايي لطيف در دانشكده افسري درس بخونم، و به حزب خدمت كنم."
حرف هايش را با شور و حرارت به زبان مي آورد. زماني لب فرو بست كه فايز به شدت به صورتش كوبيد. رائد كه انتظار چنين حركني را نداشت با خشم لحظه اي پدر را نگاه كرد. گويا از اينكه در مقابل ديگران تحقير شده بود، شرمنده شد. بغض گلويش را گرفت و به سرعت از اتاق بيرون رفت. در را كه به هو كوبيد، ابوفايز با ناراحتي گفت: "اين چه كاري بود كه كردي؟ اون هنوز بچه ست. بزرگ تر كه بشه خودش متوجه مي شه نبايد گرد اين آدم ها بگرده." فايز دو طرف پيشاني اش را گرفت: "تو كه نمي دوني چه علاقه اي داره، مثل لطيف وارد دستگاه دولت بشه. من خيلي وقته اين رو فهميدم. از همون وقت كه لطيف دانشكده مي رفت رائد خيلي مشتاق بود در مورد ارتش بدونه، حالا هم هر وقت لطيف مي ياد اينجا دوباره فيل اين پسر ياد هندوستان مي كنه. تقصير مادرشه. اگه فرح رابطه اش رو با لطيف قطع كنه اين بچه هوايي نمي شه. ما كم دردسر نداريم."
فرح با اندوه سرش را زير انداخت: "بردارمه، بهش بگم نياد ديدن خواهرش؟ اون هم رائد رو دوست داره. اينجا و از لطيف نپرسه، بيرون از خونه نمي تونه در اين مورد تحقيق كنه؟ خودت كه مي دوني الان معلم و مهندس و دكتر اگه عضو حزب نباشه سر كار راهش نمي دهند."
ابوفايز براي خاتمه دادن به بحث گفت: "ديگه تمومش كن. اين بچه هم اگه بخواد كاري كنه تو نمي توني مقابلش قد علم كني. خودت هم خوب مي دوني، دولت برخورد سختي مي كند، اگه بفهمه با پيوستن يك نفر به حزب مخالفت كردي، حبيبه بلند شو برو سراغ رائد. نگذار با دلخوري خوابش ببره."
حبيبه بي حرف برخاس. ليلا گوشه اتاق خوابش برده بود. رائد تمام مدت كه حبيبه صحبت مي كرد، سر به زير داشت و زانويش را بغل كرده بود. او در كاري كه مي خواست انجام بدهد مصمم بود. حرف هايي را كه در جامعه و مدرسه از اعضاي حزب، امكانات و هيبتي كه داشتند، مي ديد و مي شنيد، نمي توانست از خاطر ببرد. روز بعد راهي اعظميه شدند و ابوفايز دلش تنگ زيارت بود و قصد داشت چند روزي كه در خانه ي فريد مي ماند به مكان هاي مقدس سري بزند. سوار اتوبوس كه شدند، فايز بالا آمد، رو به روي او ايستاد: "زود برگرديد، ما منتظريم. اگر شد ما هم آخر هفته ي بعد مي آييم، ديدن فريد. سلام برسانيد. اونجا هم خيلي مراقب باشيد كه اگر زياد توي ديد قرار بگيريد و رفت و آمد كنيد. ممكنه كسي شك كنه."
ام فايز فورته را روي سرش مرتب كرد: "برو ديگه، الان ماشين راه مي افتد. از فرح و بچه ها باز تشكر كن. خيلي اين چند وقت عذاب كشيدند. فرح خسته شد." فايز ابرو در هم كشيد: "هر كاري كرديم وظيفه بود. چند روزي كه دور باشيد خيالم راحته. لطيف يا كس ديگري هم بيايد و نباشيد از تب و تاب مي افتد."
راننده كه اتوبوس را روشن كرد فايز براي آخرين بار خداحافظي كرد و پياده شد. حبيبه و مادرش كنار هم و ابوفايز روي صندلي رو به رو كنار مرد جواني نشسته بود. حركت اتوبوس خيال آنها را آسوده مي كرد. دور بودن از بغداد مي توانست ترديدها و ترس ها را كمتر كند. نگاه حبيبه به بيرون از جاده و زمين هاي خشك و نخل ها بود و هر جايي از تهران كه مي رفت اول به دنبال نخل ها، اطرافش را نگاه مي كرد.
اما كم كم به نبودن درخت هاي نخل عادت كرده بود و حالا كه بار ديگر اين همه نخل به بار نشسته را كنا هم مي ديد، احساس شوق مي كرد. چشم ها را روي هم گذاشت. مادر آرام و قرار نداشت. فريد پسر كوچكش را دوست داشت و براي ديدنش لحظه شماري مي كرد. هر از گاهي ساعتش و ابوفايز را، كه بي ميل به سؤالات جواني كه كنارش نشسته بود پاسخ مي داد، نگاه مي كرد. بعد از يك ساعت و نيم تابلوي اعظميه را ديد. به طرف پنجره خم شد و به بازوي حبيبه زد: "بلند شو نگاه كن. چقدر عوض شده!"
حبيبه چشم گشود و به خانه هايي كه كمي دورتر توسري خورده نامنظم به صف بودند نگاه كرد مادر بي قرار زمزمه كرد: "مي گفتند خونه اش رو عوض كرده. ديگه پيش خانواده ي سوسن زندگي نمي كند. آدرسش رو از فايز گرفتم. فرح مي گفت حال و روزش خيلي بهتر شده، از قبل، سوسن ناسازگاري مي كرده. من از فرح شنيدم كه گفته بود چرا دوباره از بغداد برگشتند. ولي اين طور كه شنيدم حالا سرش به زندگي گرمه. من از اول هم دلم رضا نبود كه برادرت با يك غريبه عروسي كنه. رسم نداشتيم تا دختر دم بخت توي فاميل هست سراغ كس ديگه اي بريم. اما فريد گوشش بدهكار نبود. به چشم و ابرو و قد و بالاش ناز مي كرد. نمي دونم اين دختره چه كارش كرد كه توي اعظميه ماندگار شد." حبيبه لبخند تلخي زد و انديشيد: "برادرم عاشق سوسن شد."
مادر را كه در انتظار سخني از او بود، مخاطب ساخت: "يادم نمي ياد چطور با هم آشنا شدند." به صندلي تكيه كرد. چادر مقابل صورتش را گرفت تا از تابيدن آفتاب كه مستقيم در چشمش بود جلوگيري كند: "اينجا شاگرد نانوايي بود. با برادر سوسن رفيق صميمي بود. دو سه بار كه براش نوش گذاشته بود. جاي اينكه خودش بياد بگيره اين خواهرش رو فرستاده بود. من كه مي گم از قصد بود، تا پسرم رو تور بزنه. ديدن بچه سر به راهه، ماشاءا... خوش صورت هم كه هست، نقشه كشيدند و اينجا بندش كردند. اهل درس و مشق نبود، اما خوب كار مي كرد. دلش هم مثل دريا بزرگ بود."
به پسر جواني كه كنار پدر بود و هر از گاهي نگاهش به جانب او برمي گشت، نيم نگاهي انداخت: "از اول هم، فريد رو بيشتر از ما دوست داشتي. اين چند سال من كه مي دونم، اين قدر كه بهونه ي فريد رو مي گرفتي دلت براي فايز تنگ نبود."
مادر سرش را به علامت منفي تكان داد: "نچ... تو نمي دوني من چي توي دلم هست، چون مادر نيستي. خيالم از بابت فايز راحت بود. از اول هم سرش به كار خودش بود، ولي فريد لجباز و يكدنده بود. نمي گم دوستش ندارم، خيلي هم خاطرش رو مي خوام؛ ولي بيشتر نگرانش بودم. اگر مي بيني طرفش رو مي گيرم واسه اينه كه فايز وضع و حالش خوبه؛ دستش به دهنش مي رسه؛ ولي فريد اون وقت ها راه به كارش نمي برد. مي گفتم درس بخون، از مدرسه فرار مي كرد. مي گفتم كار كن، بهونه مي آورد. پيش بابات توي نجاري كه بود خيالم تخت بود، اما دستش كج بود."
حبيبه مبهوت به مادر نگاه مي كرد. مادر به سرعت گفت: "نه خيال كني از مال مردم! نه! مي گفت بابام كم پول مي ده. اگه غريبه بودم بيشتر مي داد. ازم زياد كار مي كشه. خودش بر مي داشت، فرح فهميده است.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
زندگیش رو دیدی که چطور سر و سامان داده. به اون بابای پولدارش هم هیچ نیازی نداره خداروشکر!ولی زنی که فرید گفت با اینکه وقتی شوهر کرد سن و سالش از فرح بیشتر بود.عقلش به کارش نمی رسید و.."
اتوبوس مقابل در ورودی گاراژ توقف کرد و حرف او نیمه تمام ماند.با رضایت لبخند زد به خودش تکانی داد:"رسیدیم"روی شانه ی ابوفایز که چشم روی هم داشت،زد:"بلند شو،مرد!"مسافران یکی یکی پیاده شدند،ابوفایز با دیدن ماموران اندکی تامل کرد. و در گوش همسرش گفت:"زود برید پایین."
ام فایز که نرسیده توی ذوقش خورده بود،زیر لب چیزی گفت و پشت سر حبیبه پایین آمد.با قدم هایی ناموزون از آنجا فاصله گرفتند و منتظر ابو فایز شدند.خسته روی لبه ی جدول سیمانی نشست و گفت:"
"خدا به خیر کنه هر جا می ریم باید آب خوش از گلومون پایین نره،سر بکش ببین بابات نیومد."
حبیبه کلافه از هراس همیشگی کمی جلو رفت.با دیدن پدر که نزدیک می شد نفس بلندی کشید.سرش را به عقب برگرداند:"اومد."
ام فایز برخاست.اینجا مردم بیشتر شبیه هم بودند!از نظر قیافه و نوع لباس تفاوت چندانی نداشتند.بغداد همه نوع ادم از مقابل ادم می گذشت.در اعظمیه با مساحت کم و کارهایی ساده که بین اهالی رواج داشت زندگی در یک سطح قرار داشت.
ام فایز که برای دیدار پسرش بی قرار بود از هر رهگذری آدرس را می پرسید.فقط یک ساک و دو کیف دستی همراه آورده بودند.زمانی که از مرد میانسالی قد کوتاهی که دست فروشی می کرد آدرس را پرسید،او به دقت به صورت ام فایز چشم دوخت:"غریبی خواهر؟"ابوفایز دستپاچه گفت:
"قبلا اومدیم.پسرم خونه اش رو عوض کرده."
مرد نگاه مشکوکی به آنها انداخت و گفت:"این خیابون رو مستقیم برو بالا.می رسی به کوچه ی تصال.اونجا بازم آدرس رو بپرس."حبیبه که پشت سر پدر بود.زودتر به راه افتاد.خیابان باریک نبود.کنارش جوی آب روان بود و پسر بچه ای جلوتر پا در آب کثیف آن کرده بود و در میان زباله هایی که از آن می گذشت دنبال چیزی بود.زن جوانی انتهای خیابان با نگاهی طولانی بدرقه شان کرد.سرانجام وارد کوچه ای شدند. که پسر نوجوانی در سر آن ایستاده بود و سیگاری روی لبش بود.ابوفایز با تردید رو به او کرد:"تو می دونی خونه ی فرید اسحاق کدومه؟"
پسر خونسرد دود سیگارش را به هوا فرستاد.تک سرفه ای کرد:"همون که شاطر نانواییه؟"حبیبه به سرعت گفت:"خودشه."پسر به زنجیر کوتاهی که دور گردنش بود دست زد:"ته کوچه،همون در سبز سیر!از بغداد اومدی؟"ابوفایز دست عرق کرده اش را به دشداشه اش کشید.ساک را به دست دیگرش داد.آثار خستگی در چهره اش نمایان بود.نیم نگاهی به انتهای کوچه ی باریک انداخت:"آره.برای دیدن فرید و خانواده اش اومدیم"این بار با لحن ملایم تری گفت:"خدا صبرش بده.همین حالا با چند تا نون داغ و تازه رفت خونه."
ام فایز که متوجه حرف او نشده بود گفت:"خدا پیرت کنه پسرم."و به راه افتاد.پسر با نگاهش آنها را تا انتهای کوچه دنبال کرد و آنها به در سبز رنگ که رسیدند فریاد زد:"خونه اش همونه."
ابوفایز برایش دست تکاتن داد و در را کوبید.در با صدای خشن جیر جیر باز شد.فرید مقابلشان ایستاد و چشم به آنها دوخت.با ناباوری سر تکان داد:"بابا خودتی؟ابوفایز!"و در آغوش او فرو رفت.ام فایز قطره اشکی که روی گونه اش چکید پاک نکرد.فرید صورت او را بین دو دست گرفت:"چقدر عوض شدی،مادر!"دست مادر را کشید:"خوش اومدین،بفرما!"سرش را داخل کرد و با صدایی بلند گفت:"سوسن،مهمان داریم غریبه نیستند."تازه متوجه حبیبه شد.او را بوسید:"این هم خواهر کوچولوم بوده،که حالا بزرگ شده."حبیبه سر روی شانه ی او گذاشت.فرید

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
زمزمه کرد:«خانوم شدی!»
وارد حیاط شدند.سوسن را در چهارچوب در ورودی دیدند که با تعجب به آنها چشم دوخته بود.ام فایز به سوی او رفت.با محبت آغوش باز کرد:«عروس خوبم،حالت خوبه؟»او که تازه به خود آمده بود،قدمی به جلو گذاشت؛اما به جای خوشامد گویی به تندی گفت:«شما اینجا چه کار می کنید؟برای چی اومدید؟از دولت اجازه گرفتید؟»
ام فایز که انتظار چنین برخوردی را نداشت،عصبی به طرف شوهرش رفت:«بریم.»فرید جلوی مادر ایستاد:«کجا؟»به خدا منظوری نداشت.ببخشید شما.اون فقط شوکه شده و...»سوسن به میان حرف شوهرش آمد و دست به کمر زد:«حالم خیلی هم خوبه.نباید می اومدند.خیلی دلتون میخواد مارو بدبخت کنید.هان؟»
ابو فایز که دیگر طاقت نداشت به طرف در رفت حبیبه مبهوت راه افتاد فرید بی اختیار به طرف همسرش رفت،او را به طرف دیوار هل داد:«ساکت شو،سوسن.»سوسن دست به دیوار گرفت.چشمهای اشکبارش را به آنها دوخت و به داخل دوید.فرید زمزمه کرد:«نباید ازش ناراحت بشید.»حبیبه که گوشه ای ایستاده بود گفت:«چرا؟بچه ست یا عقلش کمه؟»فرید درمانده دو طرف سرش را گرفت:«اون حالش خوب نیست.شما هیچی نمی دونید که چه بلایی سرش اومده.»ام فایز که متوجه ناراحتی او شده بود،قدمی به سویش برداشت:«چی شده فرید؟زن تو از اول هم از ما خوشش نمی اومد.حالا هم ناراحتی نداره،اومده بودیم تو رو ببینیم،که دیدیم،فرح حق داشت که می گفت بمونید.»
ابو فایز سیگاری به لب گذاشت برخورد سوسن چنان او را به هم ریخت که دود آن را به حلق و بینی کشید.فرید سکوت را شکست:«اون تازه دوتا از برادرهاش رو از دست داده.»هر سه متعجب به دهان فرید چشم دوختند.بازوهایش را بغل کرد:«دوسه ماه دنبال پیدا کردن سرنخ بودیم.یک روز بی خبر هردوتا رو گرفتند و بردند.بعد از چند ماه اومدند و گفتند بریم شناسایی.به خاطر هیچ و پوچ دوتا برادر بزرگش رو کشته بودند.حتی اجازه عزاداری ندادند.سوسن حالش هیچ خوب نیست.»
رفتار او که ابتدا زشت و زننده به چشم می آمد،با توضیحات فرید رنگ منطقی به خود گرفت.ام فایز دست روی دست کوبید:«به چه جرمی؟دزدی کردند یا خدایی نکرده آدم کشتند.اینها که آدم های خوبی بودند.»
فرید شانه بالا انداخت:«هرچه پرسیدیم چیزی نگفتند.فقط گفتند دعا کنید که جنازه هاشون رو تحویل گرفتید.روی تن برادر بزرگش جای سوختگی بود.برادر کوچکش هم سیاه شده بود.فکر کنم خفه اش کرده بودند.می گفتند حرف سیاسی زده.»حبیبه زیر لب گفت:«بیچاره سوسن!»
فرید دست ها را به هم کوبید:«اگر دیدید اینطوری رفتار کرد به خاطر اینکه می ترسه بازم اتفاقی بیافته.این هم شده زندگی ما.چند روز حتی نمی گذاشت من از خونه برم بیرون.شب ها خواب راحت نداشت.حالا چرا این قدر حرف میزنم بفرمایید داخل بفرما.فقط به دل نگیرید.به خدا دست خودش نیست.»ابو فیز نیمی از سیگارش را داخل باغچه کوچک انداخت:«فرید بابا،بهتره ما بریم.»بازوی او را گرفت:«مگه من می گذارم.شاید اومدن شما برای سوسن هم خوب باشه،چند روزه نه با من حرف درست و حسابی زده،نه با بچه ها.»
ام فایز نگاهش به اطراف چرخید.خانه فرید کوچک و قدیمی بود.چندتا مرغ و خروس در حیاط می گشتند.حیاط بیست و چند متری آن سنگفرش شده بود.دیوار ها سیمان سفید بود.حوض کوچکی گوشه دیگر حیاط بود که دور آن چند گلدان پژمرده به چشم می خورد.دوچرخه ای کوچک که خراب بود و پنچری لاستیک هایش هویدا بود به دیوار تکیه کرده بود.فرید به اصرار آنها را به داخل برد و در اتاق دوازده

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده
متری را که انتهای سالن باریک قرار داشت، گشود. سوسن بالای سر کودکی که خوابیده بود، گریه می کرد. صورتش را بین دو دست پنهان کرده بود و شانه هایش تکان می خورد. فرید آنها را به اتاق تو در توی همان قسمت برد که تاریک تر و خورشید به درون نمی تابید.
آنها که نشستند خودش از اتاق بیرون رفت. حبیبه زمزمه:
- کاش نمی اومدیم
مادر با بغض گفت:
- بچه ام چقدر پیر شده. فایز که از این بزرگ تره. این قدر صورتش شکسته نیست.
ابوفایز برای تسلای او گفت:
- مگه ما شکسته نشدیم، بالاخره جوان ها پیر می شن تا بچه ها جوان بشن دیگه! دلم برای سوسن سوخت، خیلی سخته آدم داغ دوتا برادر را باهم ببینه.
مادر ابرو بالا انداخت:
- از اول هم حرمت نگه نمی داشت. نباید با ما این طوری حرف می زد.
حبیبه که کم کم با محیط حاکم بر آنجا آشنا می شد، به دفاع از او گفت:
- مامان باید شرایط اون رو درک کنی. فکرش رو بکن، اگر فایز و فرید به جای برادرهای اون بودند.
مادر به او تشر زد و غرید:
- زبونت رو گاز بگیر دختر. تو نمی تونی برای من دلیل و برهان نیاری؟
حبیبه سکوت کرد و فرید این بار که بازگشت دختر کوچکی را نیز در آغوش داشت. ام فایز ذوقزده گفت:
- بیا ببینم، عزیزم!
حبیبه برخاست دختر کوچک را که هنوز خواب در سرش بود و با پشت درست چشمهایش را می مالید، از او گرفت.
- فرید، اسمش چه؟
فرید کنار مادر نشست، دست روی زانوی خود کشید:
- رغد!
مادر به موهای درهم او دست کشید:
- چه اسم قشنگی. راحله کجاست؟ حتما خیلی بزرگ شده.
لبخند کمرنگی زد:
- خونه شوهرش.
مادر با چشم های متعجب نگاهش کرد. فریید شانه بالا انداخت:
- چیه؟ دیگه وقتش شده بود. تازه شوهر کرده خدا رحمت کنه. پدرشوهرش رو.
ام فایز آه کوتاهی کشید:
- تازه چهارده سالش باید باشه.
فرید صورت به صورت مادر نزدیک کرد و بامحبت گفت:
- رفتی ایران، مثل اینکه همه چیز از خاطرت رفته. باید تا کی صبر می کردیم. خود شما مگه همین سن و سال نبودی؟
مادر بالذت به صورت او نگاه کرد. چنان شوقی در دیدار او داشت که جرئت نمی کرد چشم از صورت او بردارد:
- من مال پنجاه سالی پیشم، پسر. نه مال این دوره!
فرید خواهرش را مخاطب ساخت:
- با حرف هایی که از مادر می شنوم، تو هم هنوز شوهر نکردی، درسته؟
سرش را زیر انداخت. فرید پیشانی اش چروک افتاد.
- اگه اینجا بودی چهار سال پیش باید می رفتی و الا خودت صاحب بچه بودی.
رغد که تازه به خود آمده بود، از دیدن چهره های غریبه خودش را جمع کرد. و بغض راه گلویش را گرفت. چانۀ کوچکش لرزید و شروع به گریه کرد. فرید او را از آغوش حبیبه گرفت
- چیه؟ عمه است عزیزم.
حبیبه به سرعت در ساک را باز کرد. عروسکی که مادر گرفته بود بیرون آورد و به طرف رغد گرفت. آرام شد و دستش را برای گرفتن عروسک چشم ابی دراز کرد. حبیبه گفت:
- بیا بغلم تا بهت بدم.
رغد آرام و با احتیاط قدمی به سوی او برداشت. حبیبه گفت:
- آفرین، بیا، بیا!
او را که نزدیک می شد به طرف خودش کشید. اشک هایش را پاک کرد و عروسک را به دستش داد. فرید خواست تشکر کند که سوسن به آرامی وارد اتاق شد. قدمی جلو گذاشت و زمزمه کرد:
- من... اومدم که... ببخشید اون حرف ها ر زدم.
ام فایز به صورت همسرش لبخند زد. باشادی بلند شد و به استقبال او رفت.
- عیبی نداره عزیزم، بیا پیش خودم.
دست او را گرفت. سوسن به سرعت خم شد و چند بار پی در پی دست او را یوسه زد و به پای ابو فایز که افتاد پیرمد زیر بغل او را گرفت.
- آرام باش، دختر جان. من می دونم تو خودت هم ناراحتی. حق داری، تقصیر ماست که توی این وضعیت اومدیم و باعث ناراحتی ات شدیم!
سوسن که نمی توانست از ریزش اشک ها خودداری کند با هق هق

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roham به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group