چت رومclose
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
شب های خاکستری | نسرین ثامنی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 549
نویسنده پیام
roham آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
مشخصات کتاب:
نام : شب های خاکستری
نویسنده: نسرین ثامنی
چاپ : 1374
تعداد صفحه:206

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی

بعضی ها به من می گویند که خاطرات یک زن 60 ساله که در زمان حیاتش منتشر گردد هیچ پیامی به همراه نخواهد داشت. خصوصاً که این گونه سرنوشتها در جامعه ی ما اگر فراوان نباشند نادر هم نیستند , اما من اهمیتی به سن و سال خودم نمی دهم و عقیده دارم که سرگذشتهای تکراری هم می تواند در نوع خود آموزنده و مفید باشد زیرا در هر نوشتاری می توان با هزاران نکته ی باریک تر از مو برخورد نمود که از ویژگی های خاصی برخوردار است و می تواند به نوعی راهگشای نسل آینده ای باشد که سالیان بعد جهت راهنمایی و آموزش , کتاب را مطالعه می نمایند. حال , اگر داستان زندگی من بتواند راهنمای نسلی دیگر گردد (هر چند که اندک و ناچیز باشد). وظیفه خود می دانم که آن را برای علاقمندان به یادگار بگذارم. من بعد از مدتها تفکر بر آن شدم تا خاطراتم را به طور مختصر به رشته تحریر در آورم.
هر کسی از نوشتن خاطرات خود هدفی دارد , عده ای برای سرگرمی و تفنن , و عده ای هم برای راه انداختن هیاهو و جنجال و کسب ثروت و شهرت از راه نوشتن و امتشار خاطرات خود , به چنین عملی اقدام می ورزند , و من بسیار خرسندم که مه از گروه اول هستم و نه جزو گروه دوم. دو هدف مرا به نوشتن داستان زندگیم وا داشت. هدف نخست اینکه , سرگذشتم درس عبرتی برای جوانان ساده دل و زود بار و خوش نظر باشد تا به سادگی فریب رنگ و ریای ظاهری زندگی را نخورند که حاصلی جز عمری ندامت و پشیمانی نخواهد داشت , هشداریست به پدران و مادران و والدین عزیز که سرنوشت فرزندان خود را از روی هوی و هوس و بدون در نظر گرفتن تعالیم اسلامی , به مخاطره نیندازند و عمر و زندگی آنها را به تباهی و نیستی نکشانند , زنگ خطریست برای جوانان که دل به فریب و ریا نسپارند و هر خدعه و نیرنگی را با قلبی صادقانه و بدون تفکر و تعمق پذیرا نباشند. پیامی است برای همه ی انسانهای طماع و پول پرست که دو روز زندگی را به خاطر بدست آوردن پول و رسیدن به ثروت بکام خود و خانواده خود تلخ نگردانند و انسانیت و شرافت را به پول نفروشند. و هدف دیگرم این بود که جهت یاد آوری گذشته های پرنشیب و فراز خود آن را بنگارم تا در دوران کهولت , شیرینی خاطرات دوران جوانی , تلخی و مرارت دوران مهجوری و گوشه نشینی را از کام خود بزدایم.
من اینک به سنی رسیده ام که خیلی زود از محیط اطرافم خسته و دلزده می شوم. هیچ چیزی نمی تواند برایم شادی افزا باشد جز نام خدا و یاد خدا. چون هم او بود که در بدترین و خطیر ترین شرایط زندگی , حافظ و نگهبان جان و ناموس و شرافتم بود. او بود که مرا به زندگی سراسر یأس و نا امیدی خود امیدوارم ساخت و راه را در برابرم گشود تا بتوانم سرافراز و پاینده باشم. او بود که مرا از سنگلاخ ها و کوره راههای صعب العبور گذراند و به جاده ی راستی و درستی رهنمون ساخت.
اینک من در گوشه ای تنها نشسته ام و زمانی که اوقات فراغتی دست بدهد , به نوشتن خاطرات خود می پردازم و هر صفحه ای را که ورق می زنم دست شکر و سپاس به سوی پروردگار عالم دراز می کنم و به خاطر نعمات بی شماری که ارزانیم داشته او را حمد و ستایش می نمایم , باشد که طنین آوای حزن انگیزی که از اعماق قلبم فوران می زند و خدای را می طلبد در ذات اقدسش مقبول افتد...
ادامه دارد......

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
بگذارید حدیث تلخ زندگیم را از آغاز کودکی برایتان باز گویم. از آن زمانی که خود را شناختم , من بودم و پدر و مادرم , در خانه ای مجلل و اشرافی. پدرم مردی بود خشن و بی عاطفه , اما برخلاف او مادرم زنی صبور و به غایت مهربان بود. بندرت خونسردی خود را از دست می داد و همیشه لبخند ملایمی لبانش را از هم می گشود. شخصی ساده و بی آلایش بود و وقار و متانت از سیمای جذابش می بارید. در مقابله با مشکلات زندگی که از عدم تفاهم اخلاقی با پدرم ناشی می شد بسیار متین و شکیبا بود و کمتر اتفاق می افتاد که از چیزی گله و شکایتی داشته باشد. مادرم صورتی زیبا و سیرتی بی پیرایه داشت. و کمتر کسی بود که در همان برخورد اول جذب رفتار موقر و مهربانش نگردد. این زن ساده دل و مهر پرور در همان سال های نخست زندگی به بیماری غاسم و تنگی نفس مبتلا بود و پزشکان چشم امیدی به طول عمر او نداشتند و مادر با وجود رنج بی شماری که از بابت بیماری بر وجودش تحمیل می شد. رنج بدخلقی و بدسرشتی پدرم را هم بر خود هموار می نمود. پدر من مردی بدنهاد و بد طینت بود. او که می دانست مادرم بدون عشق و علاقه با او ازدواج کرده است , عقده ای در وجودش جوشیدن گرفت و از آن پس با او همانند یک حیوان درنده خوی و وحشی رفتار می کرد. پدرم از حیث ظاهر مردی بود درشت و قوی هیکل , چهره اش چندان مطلوب و پسندیده نبود, خصوصاً که ابرو های کلفت و پرپشتش به او هیبت بسیار خشنی می بخشید. مردی بود که در نهایت سفاکی و بی رحمی , در خسیسی و لئامت , شهره شهر بود. در حالی که از ثروت سرشاری برخوردار بود. مادرم زنی نجیب و فوق العاده صبور و مقاوم و نگاهش سرشار از مهر و شفقت بود. حقیقت امر در این بود که مادرم هیچ گونه علاقه ای به پدرم نداشت و از روی جبر و تحکم با او ازدواج کرده بود. پدر بزرگم مرد ثروتمندی بود و دخترش ,یعنی مادرم در میان خانواده ای خشک و مقرراتی بدنیا آمده بود. خانواده ای که تنها به پول و ثروت می اندیشیدند. مادرم در دوران نوجوانی بنابه خواست و نظریه ی پدرش به نامزدی پسرعموی جوانش در آمده بود. آنها علاقه ی بی حد و حصری نسبت به یکدیگر داشتند و خود را همسران خوشبختی می پنداشتند. همه ی مقدمات ازدواج آن دو فراهم بود که ناگهان حادثه ای , مسیر سرنوشت مادرم را تغییر داد. عموی او نیز مرد مقتدر و ثروتمندی بود اما یک باره در اثر رکود کار در تجارت خانه , بطرز بسار رقت انگیزی ورشکست شده و دچار تنگدستی و مضیقه مالی گردید. او دست نیاز به هر سو که دراز کرد با ناکامی و نامردی مواجه می گردید به طوری که عرصه بر وی تنگ آمده و به ناچار دست به خودکشی زد. در حالی که مبالغ بسیار زیادی به طلبکاران مقروض بود. پسر و دیگر بازماندگانش مجبور بودند قروض او را بپردازند. اما چون همه ی پشتوانه و ثروت خود را از دست داده بودند , آنها نیز نتوانستند این مشکل عظیم مادی را برطرف سازند. پدر بزرگم که مرد طماعی بود چون ورشکستگی برادرش را دید دریافت که پسر برادرش نمی تواند خواسته های او را بر آورده سازد به همین جهت برای در هم شکستن غرور آن جوان , مبلغی پول به عنوان صدقه و اعانه در اختیار او نهاده و نامزدی دخترش را با او بهم زد و مادرم را با وجود علاقه ای که به پسرعمویش داشت به مرد سرمایه داری که از ملاکین معروف بود شوهر داد.
پدر من نیز همانند پدربزرگم مردی بود جاه طلب , طماع و پول دوست و برخلاف مادرم , بسیار متعصب و یک دنده و بد اخلاق بود. هر چه که می گذشت طمع او نسبت به افزایش پولهایش بیشتر می شد. مادرم از روزی که قدم به خانه او نهاد هرگز روی آسایش و آرامش را ندید. پدرم از مهربانی و شفقت بوئی نبرده بود و هیچگاه از سر لطف و مرحمت جمله محبت آمیزی به مادرم نگفته و به احساسات همسرش کوچکترین توجهی نداشت. مادرم از همان دوران کودکی به بیماری خطرناک قلبی مبتلا بود و پزشکان عقیده داشتند که این بیماری او مادرزادی است و مادرم مدام تحت مداوای پزشکان بود به طوری که به او دستور اکید داده بودند که نباید بچه دار شود. پدر از روی بدجنسی و لئامت حتی از پرداختن پول درمان مادرم نیز خودداری می کرد. در حالی که می توانست با پول هایش چندین کاخ و ویلا خریداری نماید. او نسبت به امورات زناشویی بی توجه بود و هرگز به زن جوانش که 16 ساله بود روی خوش نشان نمی داد. مادرم مثل یک کنیز زر خرید در خانه اش کار می کرد و چون دختر ناز پرورده ای بود برایش بسیار مشکل بود که از عهده ی نظافت و پخت و پز خانه ای به آن عظمت و بزرگی بر آید. او در خانه ی پدرش در ناز و نوازش زندگی کرده بود و حتی یک چوب کبریت را جا به جا نمی کرد , هم او , هم پدرش انتظار داشتند که در خانه ی شوهرش تا حدودی رنگ آسایش ببیند اما هیچ کس نمی دانست که پدرم تا چه حد خسیس و ممسک است به طوری که حتی از خریدن گوشت و مرغ و میوه هم ابا داشت و وقتی مادرم از او خواهش می کرد که مقداری آذوقه برای منزل بخرد. پدر نعره ای می کشید و می گفت:
_شماها می خواهید مرا بیچاره کنید. مگر این شکم کارد خورده شما چقدر جا دارد که این قدر برایم خرج می تراشید؟ اگر وضع بدین منوال پیش رود من تا چند سال دیگر همه یی ثروتم را از دست داده و ورشکسته خواهم شد...
مادر با همه ی این خصایص نیکو و ارزنده با پدرم می ساخت و دم بر نمی آورد. نا گفته نماند که در خانه ی پدری , مادرم تنها فردی نبود که آنجا زندگی می کرد بلکه مادربزرگ و عموی جوانم نیز با آنها بسر می بردند. مادربزرگ زنی تندخو و عصبی مزاج بود که چند سال بعد از تولد من از دنیا رفت. او به بیماری دیابت مبتلا بود و به همین دلیل هر دو پایش را به خاطر ابتلا به قانقاریا از ناحیه ی زانو بریده بودند و پیرزن اکثر اوقات , یا روی صندلی چرخدار می نشست یا اینکه در رختخوابش استراحت می کرد و مادر من می بایست از او پرستاری کند. پدرم حتی حاضر نبود برای مادرش پرستاری استخدام کند.
او اصولاً به مادرش علاقه ی چندانی نداشت و رفتارش با او مثل رفتار یک ارباب بود نسبت به نوکر و زیردستش. آن طور که من شنیده بودم گویا مادربزرگم در دوران جوانی زنی بسیار زیبا و خوش اندام بود. و از لحاظ روحی هم زنی بود هوسباز و خوش گذران. او در نخستین سالهای ازدواج ازپدربزرگم جدا شد و با مرد جذاب و زیبای ازدواج کرد و پدرم را که در آن زمان 4 ساله بود به نزد خود برده اما ناپدری که وجود بچه را در زندگی خود زائد می دانست , دست به آزار و اذیت او می زد. پدرم را به بدترین وجهی شکنجه می داد. پدر که تحکل این همه مرارتها را نداشت در سن 10 سالگی از خانه می گریزد و از آن پس دست به فعالیت زده و به مرور زمان چنان ثروتی بهم می زند که همگان انگشت تحیر به دندان گزیدند. هیچکس بدرستی نمی دانست پدرم این همه ثروت باد آورده را از چه منابعی بدست آورده و هرکس نزد خود تصورات و خیالاتی در سر می پروراند و شایعات بسیاری ورد زبان بود. پدرم همه چیز را می شنید اما اهمیتی برای گفته های دیگران قائل نبود. پول به جانش بستگی داشت و شب ها در اتاقش را به روی همه می بست و پول هایش را از صندوقچه خارج می کرد و تا حوالی صبح به شمارش آنها می پرداخت. مادربزرگم آن طور که سایرین تعریف می کردند چندین شوهر کرده و چون پیر و از کار افتاده شده بود به سوی پدرم روی آورد. او از همسران خود چندین فرزند داشت که آخرین پسرش همیشه در کنار او دیده می شد. پدرم با وجود نفرتی که از مادرش داشت او را پذیرفت اما طوری با او رفتار می نمود که احساس می کرد پسرش می خواهد انتقام آن سالهای سخت را از او بگیرد, حقیقت هم چنین بود زیرا پدرم از همه کس و همه چیز نفرت داشت و بیزاری و تنفر چنان وجودش را احاطه کرده بود که به کوچکترین موجودات زنده هم رحم نمی کرد. به همه بدبین بود و انسان احساس می کرد که رحم و مروت در وجود این مرد مرده است. عمویم که پسر جوانی بود , در هانه ی برادرش آسایش نداشت و مجبور بود کار کند و مخارج زندگی اش را فراهم آورد. پدرم اتاقی در منزل خود به او و مادرش داده بود و از این بابت از او اجاره ای دریافت می داشت و عمویم ناگزیر بود که نیمی از مخارج خانه را هم به عهده بگیرد. پدرم تا سن 37 سالگی ازدواج نکرد , تازه بعد از آن هم وقتی با مادر 16 ساله ی من عروسی کرد حتی نسبت به او هم بی توجه و بدبین بود. عمویم , بعد از ازدواج برادرش , حق نداشت با آنها بر سر یک سفره بنشیند و مادرم غذای آنها را تهیه می کرد و آن را درون سینی می نهاد و به قسمت دیگر ساختمان که آنها در آن زندگی می کردند می برد و فوراً باز می گشت. پدرم به شدت به برادرش ظنین بود و نمی خواست همسر جوانش با او معاشرتی داشته باشد. سه سال بعد علی رغم مخالفت پزشکان مادرم مرا باردار گردید. او همه ی مخاطرات را به جان خرید تا در سایه ی تولد فرزندش به نوعی دلحخوشی کاذب دست یابد. او زن جوانی بود که هزاران امید و آرزو در دل داشت , کار طاقت فرسای منزل به او مجال کمترین استراحت را نمی داد و وقتی هم که برای استراحت به رختخوابش پناه می برد , پدرم با شلاق از او پذیرایی می کرد. همه می گفتند که پدرم به نوعی جنون مبتلاست , من بعدها وقتی که بزرگ شدم دانستم که پدرم واقعاً از شکنجه دادن من و مادرم لذت می برد. او بی جهت و بدون کوچکترین دلیل قانع کننده ای مادر بیچاره مرا به باد کتک می گرفت و با شلاقی که از دم اسب بافته شده بود بدن او را کبود و متورم می ساخت و مادرم برای اینکه از رنج و درد زندگیش کاسته شود دست بدامان خدا زد و از او خواست که کودکی به او عنایت فرماید تا در کنار آن کودک آلام زندگیش را به فراموشی بسپارد. وقتی من پا به عرصه ی وجود نهادم , مادرم 19 سال داشت و

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
پدرم 40 ساله بود. مادر هنگام تولد نام مرا افسانه نهاد. چند روز بعد از تولد من , پدر یک روز عمویم را به کتک گرفت و او را متهم ساخت که به مادرم نظرهای بد دارد و حتی بی شرمی و وقاحت را به حدی رساند که به مادرم گفت که این بچه از آن من نیست و پدرش برادر او می باشد. عمویم که نمی توانست چنین تهمت بزرگ و ناحقی را بپذیرد از آن خانه رفت و مادربزرگ هم دو سال بعد از شدت اندوه و غم زندگی را بدرود گفت. مادرم که می پنداشت شاید تولد من بتواند آن فاصله ی ایجاد شده بین زن و شوهر را از میان بردارد , ناگه دریافت که دچار خطای عظیمی گشته است. پدرم علاوه بر اینکه کوچکترین محبتی نسبت به من در خود احساس نمی کرد, از من هم به شدت بیزار بود و اظهار می داشت که من فرزند او نیستم بلکه مادرم نسبت به او خیانت ورزیده است , در حالی که حقیقت جز این بود و مادرم حقیقتاً زنی عفیف و نجیب بود. زنی که تا به پایان عمر کوتاهش در کنار مردی دیو سیرت و شیطان صفت بسر برد و هرگز از جاده ی شرافت و پاکدامنی عدول نکرد.
اطرافیان وقتی که زجر و شکنجه ی جسمی و روحی او را مشاهده می کردند به او پیشنهاد می کردند که از شوهرش جدا شود اما مادر می گفت هرگز این مرد تنها , بدبخت و بیمار را رها نخواهد کرد و عقیده داشت که با لباس سپید عروسی بخانه اش آمده و با کفن نیز از آنجا خواهد رفت. پدربزرگم که به خیال دست یابی به ثروت پدرم , دخترش را به او داده بود و از او انتظار کمک مالی داشت , وقتی فهمید که از این طریق نمی تواند به آرزوها و مطامع خود جامه عمل بپوشاند از مادرم می خواست که از شوهرش طلاق بگیرد. و با مرد دیگری ازدواج کند. مادرم به او می خندید و می گفت:
_این شما بودید که زندگی مرا به خاطر مشتی زر و سیم تباه کرده و مرا به خاک سیاه نشانده اید , حالا دیگر کاری به کار من نداشته باشید. بگذارید در این سیاهچالی که زندگی نام دارد. روزهای عمر خود را سپری سازم.
تولد من , بر خساست پدرم افزود و او حتی از خریدن شیر خشک و لباس برایم سرباز می زد. زندگی دوران کودکیم به سختی گذشت. هرگز از پدر مهر و محبتی ندیدم و تنها سردی شلاقش بود که بر بدنم احساس می شد. مادر روزبروز رنجورتر و ضعیف تر می شد و بیماری قلبیش شدت می گرفت به همین دلیل , دیگر تا آخر عمر بچه دار نشد. همگان عقیده دارند وقتی دختری یکی یکدانه وقتی در خانواده پولداری چشم به جهان باز کند از تمام موهبت ها برخوردار خواهد بود. اما این در مورد من بیچاره صدق نمی کرد. من هرگز در خانه ی پدرم , بجز از جانب مادر محبتی احساس نکردم و از پدر هیچگونه عطوفت و ترحمی ندیدم. همه ی شب های زندگیم شب های تیره ی خاکستری بودند...بر اثر ضربات پیاپی شلاق پدر, همه جای بدن من و مادرم کبود و متورم بود و لباسهایمان پاره و وصله دار , به طوری که هر کس وضع ما را مشاهده می نمود می پنداشت که من و مادرم در خانه این مرد به عنوان خدمه استخدام شده ایم. هیچکس باور نمی کرد که من فرزند این مرد باشم خود او هم سر و وضع مرتبی نداشت و سال به سال لباسهایش را تغییر نمی داد. هفت ساله که شدم طبیعتاً مثل همه ی بچه ها مرا به مدرسه گذاشتند. محیط مدرسه در من یک تحول بزرگ بوجود آورد. در آنجا با تعدادی دختر به سن و سال خودم خو گرفتم و آنچنان به درس و مشق علاقمند شدم که در تمام دوران تحصیلی شاگرد ممتاز و نمونه به حساب می آمدم. احترام آموزگاران و شاگردان به غرورم می افزود و باعث دلگرمیم می شد. خانه برایم جهنم بود و مدرسه را بهشت برین می دانستم. علاقه ام به درس خواندن سبب شد که غم نداری و فقر را از یاد ببرم. دیگر از تمسخر دیگران برای لباسهای پاره و مندرسم واهمه ای نداشتم. و حتی کتک های بی رحمانه ی پدر هم برایم امری عادی و پیش پا افتاده تلقی می شد. دوازده سال تمام کوشش کردم و ناملایمات بی شماری را تحمل کردم تا اینکه سر انجام موفق شدم که دیپلم خود را بگیرم. با وجودی که از این موضوع احساس غرور احساس غرور می کردم اما یک دیپلم کم بهاء مرا اقنا نمی ساخت و در صدد بودم به طریقی بتوانم وارد دانشگاه بشوم و هم اینکه با یافتن کاری , مخارج سنگین دانشگاه را فراهم آورم. در طی سالهائی که دوران دبستان و دبیرستان را می گذراندم بارها به خاطر مخارج تحصیلی از پدر کتک خوردم. زیرا که او حاضر نبود بابت این گونه مسائل پولی بپردازد و عقیده داشت که درس خواندن برایم سودی ندارد و من باید شخصاً مخارج زندگیم را فراهم آورم ] و من نیز به او قول داده بودم که وقتی درسم به اتمام رسید حتماً به سراغ کار بروم تا هزینه زندگیم, از روی دوش پدر برداشته شود. عجیب تر اینکه او در تمام این سالها , هر قدر که برایم خرج کرده بود , خرجهائی از قبیل خرید لباس و روپوش و لوازم التحریر , همه را در دفترچه ای یادداشت کرده که روزی آنها را از من مطالبه کند و می گفت که من به او مدیون هستم و باید قروضم را به او بپردازم چونکه خود او هم هرگز در زندگی حامی و پشتیبانی نداشته و با زحمت فراوان این زندگی را به دست آورده است و می خواست که من هم انسان خودساخته ای باشم. بخصوص که اینک 18 سال از عمرم می گذشت و مدرکی به نام دیپلم داشتم که در اجتماع راه گشای آینده ام بود. او با ادامه ی تحصیل من در دانشگاه مخالفت ورزید و من ناگزیر شدم در صدد یافتن کار بر آیم. چند ماه بعد در شرکتی نیمه دولتی استخدام شدم. پدر از من انتظار داشت که از این پس مخارج او را بعهده بگیرم و من می بایست کار می کردم و حقوقم را در اختیار او می نهادم تا جبران 18 سال مخارجی را که به پای من ریخته بود بشود. در چنین روزهائی بود که از طریق دوست و آشنا , پای خواسگارانی به خانه ی ما گشوده شد. اما پدرم با لحن بسیار زننده ای آنها را از خانه می راند و هشدار می داد که هیچکس حق ندارد به خواستگاری من بیاید و من وظیفه دارم تا آخر عمرم , پدرم را زیر چتر حمایت خود گرفته و از فکر ازدواج منصرف شوم. بعد از آن , هر شخصی که علاقمند ازدواج با من بود وقتی از اخلاق و رفتار زننده و غیر اجتماعی پدرم با خبر می شد دور ازدواج با مرا قلم می گرفت و به تدریج خواستگاران از دور و بر منزل م پاکسازی شدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. دیگر حتی به مسئله ازدواج هم فکر نمی کرد و می پنداشتم که ممکن است مردی قسمت من بشود که از لحاظ اخلاقی از پدرم نیز بدتر باشد , چون در طول سالهای زندگیم دیده بودم که مادرم چه رنجهائی را تحمل کرده و چه مصائبی را بر دوش نحیف خود هموار نموده و منسبات نمونه , کلامی هم به جهت اعتراض به زبان نیاورده است و من نمی خواستم در زندگی زناشوئی هم ناکام گردم , اما گوئی سرنوشت , حکم دیگری برایم رقم زده بود زیرا پس از یک سال که از استخدامم می گذشت , یک روز با یکی از همکارانم آشنا شدم و خیلی دوستانه با هم درد دل کرده و هر دو از ناراحتی های زندگی گفتیم و گفتیم تا اینکه من احساس کردم سخت به او علاقمند شده ام و این علاقه تا بدان جا کشیده شد که من فکر کردم بدون وجود و حمایت او خواهم مرد. به آینده و زندگی مشترکمان هیچ امیدی نداشتم و می دانستم که پدرم هرگز با ازدواج ما موافقت نخواهد کرد زیرا اولاً که پدرم با خود عهد بسته بود که هرگز مرا شوهر ندهد و من یقین داشتم که او تا آخرین لحظه ی حیات هم دست از تصمیم عجیب خود بر نخواهد داشت , ثانیاً اینکه مرد مورد نظر من از لحاظ مادی در حد صفر بود و توان آن را نداشت که خواسته های پدرم را تأمین کند. تازه اگر هم مرد متمولی بود باز هم پدرم اجازه ی ازدواج را به ما نمی داد , گوئی که من کنیز زر خرید پدر بودم او به هیچ عنوان حاضر نبود حکم آزادی مرا صادر نماید هوشنگ همه چیز را می دانست اما با همه این احوالات قبول کرد که با پدرم به گفتگو بنشیند شاید بتواند به طریقی او را راضی کند. می دانستم که تلاش بیهوده ایست ولی چاره ای نبود. به هوشنگ سفارش کردم که در مقابل پدرم از خود خونسردی کامل نشان دهد و با متانت و بردباری حرفهای زننده او را تحمل کند. شاید به نتیجه برسد. و او قول داد که در مقابل خشونت پدرم از خود انعطاف و نرمی نشان دهد و دلش را بدست آورد. اما چنین نشد و پدرم بیش از حد تصور او پرخاش کرد. هوشنگ از پا ننشست و چند بار متوالیاً به پدرم مراجعه کرد و مرا رسماً از او خواستگاری نمود و حتی تعهد داد که من و او تا آخر عمر کار کرده و هر دو مخارجش را تأمین کنیم ولی پدر چنان رفتار دور از انتظار از خود نشان داد که هوشنگ جرأت ننمود پای بدان خانه بگذارد. پدرم با او گلاویز شده و با شلاق خود محکم به شانه اش کوفته و او را از خانه اش رانده بود و هوشنگ صرفاً به خاطر احترامی که نسبت به من داشت همه ی تحقیرها را به جان خرید و بدون کوچکترین اعتراضی از خانه ی ما رفت. بعد از آن واقعه , پدر که فهمیده بود من به او علاقه دارم سعی می کرد به طریقی ما را از هم دور کند. مصراً از من خواست که محل کارم را تغییر بدهم تا دیگر در کنار او نباشم و چون اذیت و آزار خود را به حد اعلی رسانده بود به ناچار از آن شرکت به اداره ی دیگری منتقل شدم. مدتی را در رنج و عذاب دوری از هوشنگ بودم و به تدریج سعی نمودم او را به فراموشی بسپارم که یک بار دیگر او در مسیرم قرار گرفت. این بار مصمم تر از پیش با من وارد مذاکره شده و به من پیشنهاد کرد که مخفیانه با او ازدواج کنم. بعد از عروسی با او , پدرم هیچ کاری نمی توانست انجام دهد. زیرا من قانوناً همسر او بودم و قانون هم به پدرم اجازه ی مداخله نمی داد. با وجودی که حرفهای هوشنگ منطقی و عاقلانه بود اما من از ترس پدرم جرأت این کار را نداشتم. وانگهی نمی توانستم از مادرم دور باشم. تنها دلخوشی مادر بیمارم به من بود و من نمی خواستم او را با چنین مرد گرگ صفتی تنها بگذارم. می دانستم که بعد از اقدام به چنین عملی او از مادرم به سختی انتقام خواهد گرفت و تلافی کار را سر او در خواهد آورد. از هوشنگ خواستم که مرا فراموش کرده و از خیر این ازدواج بگذرد اما او حاضر نبود مرا بدست پدر بی رحم و سفاکم بسپارد. ساعتها در کنارم می نشست و نصیحتم می کرد که نباید به پدرم اجازه دهم سرنوشت و آینده ی مرا به بازی بگیرد , او دیوانه است و احتیاج به مداوا دارد... سخنانش قابل قبول بود و لیکن نمی توانستم کاری انجام دهم. بین دو حالت متضاد ایستاده بودم و در واقع به بن بست زندگیم رسیده بودم. آیا باید طریقه ی

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
ازدواج را انتخاب می نمودم؟ یا آنکه در کنار مادرم می ماندم و شکنجه می دیدم؟
یک روز به ناچار با مادرم خلوت کردم و حقایق را با وی در میان نهادم. او با کمال متانت , پیشنهاد هوشنگ را پذیرفت و گفت که بهتر است من هر چه زودتر عروسی کرده و تشکیل خانواده بدهم تا آینده ام چون او تباه نشود. مادرم , مرا نصیحت کرد تا مادامی که در کنار پدر باشم نمی توانم به سعادت و خوشی دست یابم , ولی اگر با هوشنگ پیمان زناشوئی ببندم لا اقل امید آن را دارد که زندگی پر سعادتی داشته باشم.. به مادرم گفتم که در شرایط فعلی نمی توانم او را تنها بگذارم اما او با قاطعیت گفت که بهتر است به فکر آینده ی خودم باشم زیرا او دیگر آینده ای ندارد که بخواهد از چیزی واهمه داشته باشد. سالها با چنین وضعی ساخته و بعد ها هم می تواند بسازد و دیگر رفتار شوهرش برایش علی السویه شده است...
مدتی فکر کردم و سرانجام تصمیم خودم را گرفتم. خانواده ی هوشنگ در شهرستان دور افتاده ای زندگی می کردند و قرار بر این نهاده شد که ما مخفیانه به نزد آنها رفته و همانجا مراسم عروسی را برپا کنیم و ساکن همانجا گردیم. یک روز با کمک مادرم , چمدان لباسم را بستم و مادر شناسنامه و مقداری هم پول در اختیارم نهاد و با ترس و لرز فراوان در میان اشک و آه مادر , از او جدا شدم و با هوشنگ به کرمان رفتیم. پدر و مادرش در روستای بافت زندگی می کردند و از دیدن ما بسیار خوشحال شدند و استقبال گرمی از ما بعمل آوردند. هوشنگ جریان را با آنها در میان نهاد و پس از چند روز من و او در میان محبت های بی دریغ پدر و مادرش پای سفره ی عقد نشستیم و با هم زن و شوهر شدیم , هوشنگ و من هر دو کارمان را در تهران از دست داده بودیم و پس از مدتی به فکر افتادیم تا به جستجوی کار بر آئیم. من در روستای بافت ماندم و هوشنگ در کرمان کاری پیدا کرد و همانجا مشغول شد. در تمام این مدت , فقط نگران حال مادرم بود. دو ماه از فرار من می گذشت و نمی دانستم در خلال این مدت بر سر مادرم چه آمده است و پدرم با او چگونه رفتار می نماید. شوهرم مردی مهربان و خونگرم بود و خانواده اش خالصانه بما محبت می کردند. در زندگی هیچ کمبودی احساس نمی کردم و تنها ناراحتیم از بابت مادرم بود. من که بارها و بارها در طی 19 سال زندگی خود طعم تلخ و گزنده ی شلاق پدر را بر بدنم احساس کرده بودم از این می ترسیدم که مبادا مادرم را آنقدر شکنجه بدهد تا آن زن از پای در آید. پدرم با وجود 59 سال سن , مردی قوی و زورمند بود و قدرت یک فیل را داشت. یک سال , با دلهره و نگرانی سپری شد. تا اینکه شوهرم یک شب با من صحبت کرد و گفت که از طرف شرکت او را مأمور کرده اند که در تهران خدمت کند و اگر او بپذیرد آینده ی خوبی در انتظارمان خواهد بود. از شنیدن نام تهران ناگهان تمام وجودم لرزید. اگر ما بار دیگر به آنجا باز می گشتیم امکان داشت پدرم ما را پیدا کرده و در صدد آزار و اذیت ما برآید , از طرفی هم خوشحال بودم که بعد از یک سال دوری می توانم مجدداً مادرم را ذببینم. موضوع را با هوشنگ در میان نهادم. او دلداریم داد و گفت که جای هیچگونه نگرانی نیست , تهران شهر بزرگی است و پدرم نخواهد توانست مرا در میان آن همه جمعیت پیدا کند و تازه اگر هم به طریقی جا و مکان ما را بیاید نمی تواند آسیبی به ما برساند و ما می توانیم او را به جرم مزاحمت تحت پیگرد قانونی قرار دهیم. من همیشه مطیع شوهرم بودم. چون او مردی واقعاً دوست داشتنی بود. سعی کردم حرفهایش را بپذیرم و نگرانی را از خود دور کنم. بخصوص که می دیدم راه ترقی و پیشرفت در تهران بروی شوهرم گشوده خواهد شد و زندگیمان سر و سامانی خواهد گرفت. یک ماه بعد , ما وسایل بسیار مختصری را که مادر شوهرم برایمان فراهم کرده بود جمع آوری کرده و به تهران آمدیم. در منطقه بسیار دور و پرتی , اتاق اجاره کردیم و به زندگی خود ادامه دادیم. هوشنگ تمایلی به کار کردن من در اداره نداشت و می گفت که بهتر است او در بیرون از خانه کار کند و من هم به وضع داخلی خانه رسیدگی نمایم. مدتی گذشت و از ترفیع هوشنگ خبری نشد و آنها برخلاف وعده وعیدهائی که به او داده بودند رفتار کردند. حقوق هوشنگ با آمدن به تهران کاهش یافت زیرا در کرمان مبلغی بابت بدی آب و هوا و خارج از مرکز دریافت می داشت که پس از آمدن به مرکز آن را قطع کرده بودند. در خانه ی پدر هوشنگ مشکلی بنام مسکن نداشتیم و با آنها زیر یک سقف زندگی می کردیم اما اینجا هزینه اجاره خانه هم به هزینه های دیگر افزوده شده و وضع ما نه اینکه بهبود نیافت بلکه روزگارمان سخت تر گردید. تازه من دانستم که یکی از همکاران هوشنگ او را با وعده های خام و تو خالی خود فریفته است. موضوع از این قرار بود که در محل زادگاه خود خانه و خانواده دارد و در تهران با کمبود مسکن و مشکلات دیگری مواجه است و همسر و فرزندانش هم در کرمان زندگی می کنند و از مسئولین اداری خواسته بود که به طریقی او را به کرمان منتقل کنند.
در تهران می بایست یکی را جایگزین خود می نمود و چون در آنجا کسی را نیافتند , او به پارتی بازی متوسل شد و قرعه بنام هوشنگ اصابت کرد و به او گفتند که اگر به تهران رفته و جای آن شخص را اشغال کند صاحب پست و مقامی خواهد شد. هوشنگ ندانسته پذیرفته بود و بجای همکارش به تهران آمد و همکار او هم فوراً به کرمان بازگشت و جای او را اشغال نمود. هوشنگ دانست که ماهرانه فریب خورده است اما چاره ای نبود و ما می بایست وضع موجود را تحمل می کردیم. چند ماهی که گذشت هوای دیدن مادرم به سرم افتاد و به قدری بی تاب شده بودم که یک روز صبح خیلی زود , در تاریک و روشن هوا , پس از رفتن هوشنگ به سر کار از خانه خارج شدم و خود را به خانه ی پدر رساندم و تا خارج شدن پدر در آن حوالی قدم زدم. وقتی او از خانه بیرون آمد خود را در گوشه ای مخفی کردم تا او از نظر پنهان شد. آنگاه با ترس و لرز و احتیاط کامل داخل شدم. مادرم گوشه ای نشسته بود و زانوی غم در بغل گرفته بود. وقتی او را دیدم حسابی یکه خوردم زیرا در مقابل خود پیرزن رنجور و شکسته ای را دیدم که موهای سرش به سفیدی نشسته بود. و صورتش را چین و چروک فراوانی پوشانده بود و بدن نحیفش یارای حرکت نداشت. در طی دو سال با اندازه بیست سال پیر و شکسته شده بود. اشک در چشمانم حلقه زد و خودم را به طرفش انداختم و او را در آغوش گرفتم چشمان کم نور و بی فروغش را به من دوخت و گفت:
_خداوندا , افسانه! آیا این تو هستی؟!
گریه کنان کفتم:
_بله مادر من هستم , آه لعنت بر من , او چه به روزگار تو آورده؟
مادرم سرش را روی سینه ام نهاد و گفت:
_چشمانم بقدری ضعیف شده که نتوانستم تو را بشناسم و این بوی تن تو بود که مرا متوجه ساخت که دختر عزیز و دلبندم در کنار من است. من سالهاست که با این بوی تن عجین شده ام.
او را بوسیدم و گفتم:
_مادر , مادر , آن مرد پست با تو چه کرده است؟
باور کنید اگر شما هم مادرم را میدیدید ممکن نبود که بین او و یک حیوان به بند کشیده فرقی بگذارید. تمام دندان هایش ریخته شده و بدنش پاره پاره و گوشتهایش آویزان بود. پدر بیرحم من از مادرم یک حیوان بی جان ساخته بود. دندانهایش در اثر ضربات مشت و لگد پدر از جایشان در آمده و قیافه اش بقدری بیمار گونه بود که من پنداشتم او به زودی نفسهای آخرش را خواهد کشید. بدنش متورم و سیاه بود و آثار خون مردگی در همه جای تنش دیده می شد. چشمانش در میان حفره ی گودی جای داشت و پلک هایش بنفش و پف آلود بود. مادر بیچاره ام را آنقدر بوسیدم و آنقدر گریه سر دادیم تا اینکه متوجه شدم مدت زمان زیادی در کنار او مانده ام. او برایم حرف زد و حرف زد و آن قدر گفت و گفت که من از زندگیم بیزار شدم و نفرت در تمامی وجودم رخنه کرد. مادر برایم تعریف کرد که بعد از رفتن من , پدرم خیلی دنبالم گشته بود اما مرا نیافت و هر زمان که به خانه می آمد مادرم را به قصد کشت کتک میزد. او فهمیده بود که مادرم وسیله ی فرار مرا فراهم آورده است به همین دلیل می خواست از او انتقام سختی بگیرد تا به قول خودش مرغان هوا به حال او گریه کنند. پدرم مثل یک قصاب , گوشت و پوست بدنش را جلا دانه از هم جدا ساخته بود و هیچ قانونی نبود که از مادر بیچاره ام حمایت کند. هنگام آمدن پدرم در حال نزدبک شدن بود و من در حالی که به هیچ وجه حاضر نبودم در چنان لحظاتی از

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
ادرم جدا شوم ناچار به خداحافظی گردیدم. وقتی به خانه خودمان رسیدم حال و روزم رقت آور بود. شب وقتی هوشنگ به خانه بازگشت و حقایق را از زبانم شنید بسیار ناراحت و غمگین گردید و پیشنهاد کرد که من به کمک مادرم شتافته و از پدرم شکایت کرده تا قانون به وضع او رسیدگی کند. من می دانستم که شکایت بر علیه پدرم فایده ای نخواهد داشت زیرا ممکن بود که از او تعهد بگیرند که رفتارش را با مادرم تغییر دهد و او همین که تعهد را سپرد و به خانه بازگشت شکنجه های خود را افزون تر سازد و ممکن است حتی مادرم را به قتل برساند مخصوصاً اگر بداند که شکایت از ناحیه ی ما انجام گرفته احتمال دارد وسایل مزاحمت ما را فراهم آورد. هوشنگ از من خواست که دیگر به دیدن مادرم نروم چون ممکن است پدرم بی خبر وارد شده و فاجعه ای رخ دهد چون بی تابی و نگرانی بیش از حد مرا دید پیشنهاد کرد که مادرم را از خانه پدری فراری داده و او را نزد خود بیاورم تا با ما زندگی کند اما من مطمئن بودم که پدرم به جستجوی او خواهد پرداخت و بهر نحوی که شده او را به چنگ خواهد آورد, آن وقت اوضاع وخیم تر می گشت.
هیچ راهی وجود نداشت و مادر بیچاره من مجبور بود که همه چیز را تحمل کند و دم بر نیاورد. هیچکس بجز خدا نمی توانست به او کمک کند. چند روزی گذشت و من بار دیگر به دیدن مادرم رفتم. زن بیچاره از چند روز پیش انتظار مرا می کشید. ساعتها با هم حرف زدیم و گریستیم تا اینکه لحظه خداحافظی فرا رسید. قبل از اینکه او را ترک گویم از جا برخاست و کورمال کورمال گوشه ای را جستجو کرد و آنگاه بقچه ی کوچکی را بدستم داد و گفت که آن را همراه خود ببرم. وقتی به منزل رسیدم فوراً بقچه را گشودم و دیدم که در آن مقداری پارچه گرانقیمت قدیمی , چند اسکناس درشت و یک قاب عکس قرار دارد. مدتی به عکس خیره شدم و هزاران خاطره در ذهنم زنده گردید. آن عکس یادگار دوران نوجوانی مادرم بود. او روی صندلی عکاس خانه نشسته بود و مرا که دخترکی 4 ساله بودم در آغوش داشت. پدر هرگز نمی گذاشت ما به عکاسی برویم چون که از عکاسها خوشش نمی نمی آمد و حاضر نبود پولی بابت گرفتن عکس به عکاسی بپردازد. مادرم یک روز مخفیانه و دور از چشم پدر , دستم را گرفت و باتفاق به عکاسی رفتیم. او آنجا موهایم را به طرز جالبی آراست و هر دو , عکسی به یادگار انداختیم. آن عکس سالها در میان لوازمات بدون مصرف , در زیرزمین خانه مخفی شده بود و مادرم از ترس پدر , آن را به کسی نشان نمی داد و اینک , پس از گذشت 16 سال از آن تاریخ , مادرم آن را به من واگذار کرده بود تا این هدیه ی گرانبها را به یادگار روزهای شیرین کودکی همراه خود داشته باشم. پارچه ها از ابریشم خالص بودند که از مادربزرگم به او رسیده بود و پدرم از وجود آنها اطلاعی نداشت وگرنه تا بحال آنها را اجباراً از مادرم گرفته بود. همه ی آنها را با احتیاط در گوشه ای مخفی ساختم و همان شب مقداری از پولها را به هوشنگ دادم تا به وضع خانه برسد. دیدارهای پنهانی من و مادرم حدود 5 ماه تکرار شد تا اینکه یک روز یکی از همسایه ها جریان را به پدرم اطلاع داد و او دانست که من در تهران بسر می برم و مخفیانه به دیدن مادر می روم. او وحشیانه مادر را به کتک گرفت تا بداند من چه روزهائی به دیدنش می روم و چون از دهان مادرم کلامی نشنید , خط و نشان کشید که اگر مرا در خانه اش ببیند حتماً مرا به قتل خواهد رساند. مادرم در دیدار بعدی از من خواست که فعلاً چند مدت به دیدنش نروم تا عصبانیت پدر فروکش کند و ماجرا را به فراموشی بسپارد. بخاطر مادرم هم که شده تصمیم گرفتم مدتی او را به حال خود بگذارم. چند ماهی به هر سختی که بود طاقت آوردم و بالاخره دوباره به سراغ او رفتم. بیچاره وحشت زده مراقب اطراف بود که مبادا پدرم پیدایش بشود. او کفشم را به داخل اتاق آورد و در گوشه ای پنهان ساخت که اگر پدر سرزده وارد شود او بتواند مرا در گوشه ای مخفی سازد. چند دقیقه ای در کنار هم نشستیم و گرم گفتگو بودیم که ناگهان سر و کله پدر در وسط اتاق پیدا شد. او بقدری آهسته و آرام وارد شده بود که هیچ کدام ما متوجه ورود او نشدیم و من هنوز فرصت کوچکترین عکس العملی را نیافته بودم که او بناگاه به من حمله ور شد و با چشمانی از حدقه در آمده و قیافه ای خشمناک مرا به باد مشد و لگد گرفت. مادر بیچاره ام فریاد می زد و از در و همسایه طلب استمداد می نمود و پدر همچنان بی رحمانه کتکم می زد. او که گمان می کرد پدر به زودی مرا خواهد کشت , بدن ناتوانش را روی پدر انداخت و من از یک لحظه کوتاه استفاده کردم و کفش و چادرم را همانجا گذاشته و از خانه گریختم و به خانه ی همسایه ای پناه بردم. زن همسایه از ترس پدرم جرأت نداشت مرا به داخل خانه ببرد چادرش را به من عاریه داد و من چادر او را به سر کردم و دمپائیش را پوشیده و با ترس و لرز از آن حوالی دور شدم. در حالی که تمام بدنم زخمی و خونین بود خودم را به خانه رساندم و از ترس , دچار تب شدیدی گردیدم که چند روز مرا بیمار و بستری نمود. از مادرم هیچ اطلاعی نداشتم و نمی دانستم که بر سر او چه آمده است. پس از گذشت دو هفته طاقت نیاوردم و خودم را به خانه ی زن همسایه رساندم و ضمن دادن چادرش به او , جویای حال مادرم شدم. او با چهره ای افسرده و نگران به من گفت که مادرم همان روز دچار سکته ی قلبی گردیده و مرده است و با کمک همسایه ها او را به قبرستان برده و دفن کرده اند. پدرم اجازه نمی داد مادرم با همسایه ها معاشرت کند و یا آنها به خانه او رفت و آمد کنند , حتی اجازه نمی داد جنازه اش را به گورستان ببرند و می خواست او را با دست خود در باغچه ی منزل مدفون سازد. آن طور که آنها تعریف می کردند پدرم حتی برای مادرم مراسم ختم و شب هفت نیز نگرفته بود.. وقتی خبر مرگ مادرم را شنیدم دنیا روی سرم خراب شد و به کلی از پا در آمدم. تنها امید و آرزویم همین مادر بود که او را نیز از دست داده بودم , از طرفی هم خوشحال بودم که او از دست ظلم و ستم پدر بی رحم و خونخوارم خلاص شده است...
مدتی گذشت و من چون نمی توانستم مرگ مادر را فراموش کنم دچار جنون و دیوانگی گشته بودم. مدام با خود حرف می زدم و گریه می کردک و به پدرم دشنام و لعنت می فرستادم و از خداوند سبحان می خواستم به طریقی که خودش صلاح می داند انتقام مادرم را از او بستاند. در این میان هوشنگ هم , بیش از من رنج می کشید. او خودش را مسبب این جریانات می دانست و می گفت اگر دارائی و ثروتی داشت شاید هرگز پدر با ما چنین رفتار نمی کرد. من نمی دانستم که هوشنگ تا چه حد ناراحت است و چقدر عذاب می کشد. او مرد توداری بود و هرگز از ناراحتی هایش برایم نمی گفت. وضع مادی ما هم رو به وخامت می نهاد.
من مدتی تحت نظر پزشک بودم و هوشنگ هر چه درآمد داشت همه را خرج دوا و درمان من می نمود تا من بهبود یابم. هشت ماه بعد تا حدودی کسالتم برطرف شد اما وضع مالی ما روز به روز بدتر می شد. در همین اوان بود که من پس از سه سال زندگی زناشویی حامله شدم. فکر می کردم که حتماً هوشنگ هم به اندازه ی من از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد ولی رخلاف تصورم او ناراحت گردید و گفت که در چنین موقعیتی که ما نمی توانیم خرج خودمان را در بیاوریم بچه دار شدن من کار بیهوده ای بوده است و ما فرصت داشتیم که در آینده , زمانی که وضعمان بهتر شد بچه دار شویم. سخنان هوشنگ تا حدودی منطقی بود اما دیگر کاریش نمی شد کرد و من نا خواسته باردار شده بودم. این اواخر احساس می کردم که در اخلاق و رفتار هوشنگ تغییری بوجود آمده است. مرتباً از اوضاع زندگیش شکوه شکایت داشت و با کوچکترین مسئله ای ناراحت و عصبانی می شد و جار و جنجال به راه می انداخت. عدم رضایت او از زندگی با من , به خوبی مشهود بود و هرچه زمان می گذشت , اخلاق و کردارش تحمل ناپذیر تر می گردید به حدی که بعضی از مواقع علناً از زندگی اظهار نارضایتی می کرد و خودش را به خاطر نداشتن مال و اندوخته ای ملامت و سرزنش می نمود. سعی می کردم با رفتار سرد و گفتار های بی ملاحظه ی او کنار بیایم. او را نصیحت می کردم که در زندگی ما به زودی رونقی خواهد گرفت و در کارش ترقی و درخششی حاصل خواهد شد اما او توجه ای به سخنان من نداشت. بارها به او گفتم که من از رندگی فعلی خود کاملاً احساس رضایت می کنم و به همین حقوق بخور و نمیر او قانع هستم. اما او می پنداشت که من از روی جبر و ناچاری وضع او را پذیرفته ام به او پیشنهاد کردم که اگر موافق باشد اجازه دهد که من هم در اداره ای استخدام شوم تا با حقوق دریافتی خود کمک خرج به او باشم ,

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
ولیکن او باز هم نمی پذیرفت و این گفته ی مرا توهین بزرگی نسبت به خود تلقی نمود. این وضع همچنان ادامه داشت تا اینکه درست چند ماه مانده به زایمانم , او ناگهان ناپدید شد. شب اول وقتی به خانه نیامد تا صبح دلم شور می زد و مدام به ساعت نگاه می کردم و به کوچه می رفتم تا شاید او را ببینم. هزار فکر ناجور به سرم افتاد و چون جائی را سراغ نداشتم وکسی را نمی شناختم به ناچار تا طلوع آفتاب صبر کردم. هرگز سابقه نداشت که هوشنگ شب را به خانه نیاید و یا بدون اطلاع دادن به من جائی برود. صبح زود چادرم را به سر کردم و به خیابان رفتم تا به اداره اش تلفن بزنم. همکارانش گفتند که هنوز سر کارش نیامده است. با ناراحتی به خانه بازگشتم و انتظار کشیدم. حوالی ظهر بود که باز هم به اداره تلفن کردم آنها در جوابم گفتند که از صبح تا کنون هنوز از او خبری نشده است. هر لحظه که می گذشت بر نگرانی من افزوده می شد. با خود فکر کردم که شاید هوشنگ با زنی آشنا شده و شب را در منزل او به سر برده است. ولی چه علتی داشت که صبح سر کارش حاضر نشود؟ آن روز گذشت و وقتی که شب فرا رسید باز هم از او خبری نشد. آن شب سخت را هر جوری که بود به روز رساندم و صبح روز بعد پرسان پرسان مستقیماً به اداره اش مراجعه کردم. آنجا هم نبود و همکارانش می گفتند که دو روز است به اداره نیامده و حتی تلفنی هم اطلاع نداده که برایش مرخصی رد کنند.
سه روز را در وحشت و اضطراب گذراندم و روز چهارم با کمک صاحبخانه و شوهرش گم شدن هوشنگ را به کلانتری ها اطلاع دادیم و به بیمارستان ها و پزشک قانونی سر کشی کردیم ولی هیچ اثری از او بدست نیامد و هیچ کس رد پائی از او نیافت. به کرمان رفته و از خانواده ی شوهرم جویای حال او شدم ولی بی فایده بود و آنها هم هیچ گونه اطلاعی از او نداشتند. دو ماه گذشت و خبری از او نشد. روزهای سخت زندگیم آغاز شده بود , دو ماه بود که اجاره ی خانه را نپرداخته بودیم و زندگی روزمره ام به سختی تأمین می شد. صاحبخانه در این مدت از لحاظ آذوقه و خواربار به من کمک می کرد و از اجاره خانه اش هم تا مدتی چشم پوشی کرده بود. نمی خواستم سربار کسی گردم بنابراین به فکر چاره افتادم. می خواستم بروم به کرمان و در نزد خانواده ی همسرم زندگی کنم تا وضع حملم به پایان برسد ولی با خود فکر کردم که نباید سربار آنها باشم , پس تصمیم گرفتم از پدربزرگم (پدر مادرم) استمداد بگیرم. آن شب با این تصمیم به خواب رفتم که صبح زود به آنها مراجعه کنم , اما صبح روز بعد در اثر سر و صدای همسایه ها از خواب بیدار شدم. از روی کنجکاوی خودم را به دم در رساندم و از دیدن آنچه که پیش رویم بود دچار وحشت و هراس بی سابقه ای گشتم. در کنار در خانه , شوهرم روی زمین افتاده و در خون خود غلتان بود. صورتش به کلی له شده و قابل تشخیص و شناسائی نبود و من توانستم از روی لبانش او را بشناسم.
جمجمه اش متلاشی شده بود و خون خشک شده سراپای او را پوشانده بود. با دیدن چنین صحنه ای , بیهوش روی زمین افتادم و زمانی که چشم گشودم خودم را در اتاق صاحبخانه دیدم و عده ای از همسایگان دور من حلقه زده بودند. پس از اینکه توانستم به خود مسلط شوم آنها به من گفتند که آمبولانس آمده و شوهرم را به سردخانه مراجعه کردم به من گفتند که از سوی پلیس به آنها دستور داده شده که ورقه ی دفن جنازه را صادر کنند. وقتی چنین جوابی را شنیدم مأیوسانه به خانه برگشتم. بعد از ظهر روز بعد چند نفر پلیس به دیدنم آمدند و با من درباره ی چگونگی حادثه گفتگو کردند. یکی از آنها به من گفت.
_خانم, بعد از تحقیقاتب که به عمل آمد مرگ همسرتان مشکوک به نظر رسیده است. به این دلیل که او اولاً در نقطه ی دیگری مجروح شده و سپس جنازه اش , به وسیله ی شخص یا اشخاص ناشناسی به در خانه انتقال یافته است. چرا باید جنازه را به منزل او بیاورند و در محل حادثه باقی نگذارند؟ در ضمن هیچ گونه ثرقتی هم به عمل نیامده و انگشتری طلا و کیف پولش هم دست نخورده باقی مانده است. پس نمی توان مسئله را به ثرقت ربط داد , دوماً ممکن است فرض کنیم که او در حوالی خانه به وسیله ی تصادف با اتومبیل کشته شده باشد. (پزشکی قانونی علت مرگ شوهرم را تصادف شدید با یک وسیله ی نقلیه تشخیص داده بودند.) پس چرا در هیچ نقطه ای از کوچه و خیابان آن حوالی اثری از قطره ای خون دیده نشده است؟ خود مقتول که نمی توانسته به تنهایی و بدون کمک کسی به در خانه اش بیاید. و سوم اینکه بر روی لباس او تنها مقداری خون دیده شده است , اگر فرض کنیم که ایشان با ماشین تصادف کرده اند پس چرا اثری از سائیدگی و یا پارگی و یا اثری از خاک و گل و لای لاستیک ماشین بر روی لباسش نبوده است؟ و اگر فرض را بر این بگیریم که با کسی گلاویز شده است , هیچ نشانی از دعوا و کشمکش بر دست و لباس و صورتش دیده نشده؟ در هر صورت مرگ شوهرتان به نظر خیلی عجیب می آید و ما باید به تحقیقات خود پیرامون نحوه مرگ او ادامه دهیم...
وقتی از من سوالاتی کردند در جوابشان اظهار داشتم:
_ آقایان من از حرفهای شما سر در نمی آورم. آنچه که برایم بیش از همه اهمیت دارد این است که همسرم مرده است و من دیگر او را نخواهم دید. نه من و نه کودکی که در آینده ی بسیار نزدیکی به دنیا خواهد آمد...
پلیس ها با توجه به اینکه قبلاً غیبت طولانی و بدون دلیل او را اطلاع داده بودم , جریان تصادف شوهرم را یک قتل تلقی نمودند. باجوئی از من در مورد اینکه به چه کسی ظنین هستم آغاز گردید. در طی این بازجوئی ها من نمی دانستم که پلیس در جستجوی چیست؟ آنها حتی مرا به سردخانه بردند تا یک بار دیگر هویت شوهرم را شناسائی کنم. از قرار معلوم چندی پیش خانواده ای , به پلیس گزارش داده بودند که شوهرشان مفقود شده است. آنها هم پس از دیدن جنازه نتوانستند جسد را شناسائی کنند.
همان طور که گفتم صورت جسد به قدری متلاشی شده بود که اصلاً قابل تشخیص نبود و من هم قادر نبودم دقیقاً در چهره ی او بنگرم و چون از لحاظ روحی دچار شوک سختی گردیده بودم. دکتر مرا از دیدن جنازه منع نمود , اما از قرائن و شواهد موجود چنین بر می آمد که مقتول شوهر من است. در یکی از بازجوئی ها وقتی پلیس از من خواست که اگر به کسی مظنون هستم نامش را بگویم , من بی اختیار نام پدرم را بر زبان جاری ساختم. حقایق را به آنها گفته و اظهار داشتم که تنها دشمن دیرینه ای که با من و شوهرم کینه و نفاق داشته پدرم می باشد و بس. مدتی بعد پلیس به سراغ پدرم رفت اما خیلی زود به این موضوع پی بردند که پدرم ظاهراً در این جریان نقشی نداشته است , زیرا او از ماهها قبل برای مداوا به خارج از ایران رفته است. آن روزها من در شرایط سختی به سر می بردم. اجاره خانه ام همچنان به تأخیر افتاده بود و صاحبخانه هم پس از چندی عذرم را خواست. به ناچار خانه اش را تخلیه کردم و به دامان پدربزرگم پناهنده شدم. او مرا پذیرفت و من در کنارش زندگی خود را ادامه دادم. تحقیقات پلیس به جائی نرسیده و پرونده ی شوهرم مختومه اعلام شد و اجازه ی کفن و دفن صادر گردید. با کمک پدربزرگ او را به خاک سپردیم و در همین روزها بود که فرزندم به دنیا آمد. پسری بود بسیار زیبا و دوست داشتنی و به یادگار پدرش , نام او را هوشنگ نهادیم. پدربزرگم در طی سالها زندگی , مقدار عظیمی از ثروت خود را از دست داده بود و فعلاً با در آمد ناچیزی روزگار می گذرانده و من چون نمی خواستم بار منتی بر دوش بکشم و سربار او گردم. در بیمارستانی , شغل پرستاری را برگزیده و به کار مشغول گشتم. از حقوق دریافتی , زندگی خود و پسرم را می چرخاندم. دیگر ناچار نبودم برای سد جوع به کسی متوسل شوم. روزها پسر شیر خوارم را با خود به محل کار می بردم و نزد همکاران دیگر می نهادم و به اوضاع بیمارستان رسیدگی می کردم و شب ها هم به خانه ی پدربزرگ می رفتم. مدتی که گذشت من تصمیم گرفتم از خانواده ی شوهرم دیدن کنم. چند روزی مرخصی گرفتم و به اتفاق پسرم که اینک یکساله شده بود به کرمان رفتیم. پدر و مادر شوهرم هنوز داغدار و سیاهپوش بودند و دیدن من انگار داغ دلشان را تازه تر گردانیده بود , زیرا آنها به جانم افتادند و هم من و هم کودکم را به باد کتک و فحاشی گرفته و ما را با دشنام و ناسزا از آنجا راندند.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
مادر شوهرم عقیده داشت که پدرم باعث مرگ هوشنگ گردیده و به دستور او بوده که شوهرم را به قتل رسانده اند. برایشان توضیح دادم که حتی پلیس هم نتوانسته است این مطلب را کشف کند و پدرم هیچ گونه دخالتی در این ماجرا نداشته , اما آنها گوششان به این حرف ها بدهکار نبود و مرا عروس شوم و بد قدمی خواندند که باعث مرگ پسرشان شده بودم. من که گناهی در این ماجرا نداشتم دست پسرم را گرفتم و به تهران برگشتیم. پسرم به تدریج بزرگ می شد , پدربزرگم که در خانه اش تنها زندگی می کرد , تحمل کوچکترین سر و صدائی را نداشت و از آن جائی که پسرم شیطان و بازیگوش بود , پدربزرگ به او اجازه ی گردش در خانه را نمی داد. او به من اعتراض می کرد که پسرم لوس و شیطان است و مدام خانه را به هم می ریزد و تولید سر و صدای فراوان می کند. از من خواست که جلوی بچه ام را بگیرم و به او تذکر دهم که دست از شیطنت و بازیگوشی بردارد.
من در خانه ی پدربزرگ از بابت اجاره ی خانه مشکلی نداشتم. دو اتاق بزرگ در اختیارم بود , در عوض پخت و پز و نظافت منزل و پختن غذای مخصوص جهت پدربزرگ , به عهده ی من بود و می بایست پدربزرگ را چون بچه ای تر و خشک می کردم. دست پسرم را گرفتم و او را با ملایمت گوشه ای نشاندم و با او به گفتگو نشستم . به او فهماندم که اگر پدربزرگ ما را از خانه براند دیگر جائی برای زندگی نخواهیم داشت. پسرم به دقت به حرف هایم گوش می داد و سعی می کرد هر چه می گویم انجام دهد در حالی که بیش از سه سال نداشت. روزها گذشتند و ناسازگاری با بچه ام همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز وقتی به خانه آمدم پدربزرگ نامه ای را به دستم داد و گفت که صبح یک نفر آن را آورده است. پدربزرگ که سواد خواندن و نوشتن نداشت از من خواست که نامه را برایش بخوانم و من در حیرت بودم که چه کسی برایمان نامه داده است! وقتی پشت پاکت را دیدم , چشمم به آرم دادگستری افتاد. قلبم به یکباره فرو ریخت و شتاب زده نامه را گشودم و با صدای بلند آن را خواندم. نامه از طرف دادگاه خانواده بود. آنها نوشته بودند که پدر و مادر هوشنگ از من شکایت کرده اند که باید نوه شان را به آنها تحویل دهم و دادگاه روزی را تعیین کرده بود که ما در جلسه ای به مشاوره بنشینیم و تکلیف بچه را روشن کنیم. برایم تحمل ناپذیر بود که بچه را به خانواده ی شوهرم بسپارم. این بچه تنها یادگار زندگیم بود...
چند روزی را با دلهره و اضطراب گذراندم و روز مقرر همراه بچه در دادگاه حاضر شدیم. پدر و مادر هوشنگ به اتفاق برادر بزرگش آنجا حضور داشتند. در دادگاه از ما سوالاتی کردند و بعد رئیس دادگاه گفت که قانوناً بچه به والدین پدری سپرده خواهد شد و چون حضانت پسر تا دو سال به عهده ی مادر بود. آنها مجبورم کردند که بچه را به پدر و مادر همسرم بسپارم. نمی دانستم که آنها چگونه و از چه طریقی ما را یافته بودند. آدرس پدربزرگم را چه کسی به آنها داده بود و از چه راهی فهمیده بودند که من چگونه زندگی می نمایم. رأی دادگاه مبنی بر اینکه پسرم باید به آنها سپرده شود صادر گردید و هیچکس به گریه و زاری من و کودکم توجه ای ننمود. از آنها تعهد گرفتند که من حق دارم ماهی یک بار به دیدن پسرم بروم و بچه را از آغوش من بیرون کشیدند و به دست آنها دادند. وقتی از دادگاه بیرون آمدم مثل آدم های دیوانه به چپ و راست خم می شدم. سرم را روی نرده ها نهادم و تا مدتی گریستم.
آنها همراه من آمدند تا لباس و وسایل ضروری بچه را تحویل بگیرند. با اشک و آه و حسرت وسایل او را جمع کردم و در چمدانی نهادم و به دست آنها دادم. آنها هم با یک دنیا غرور و خودخواهی بچه را برداشتند و رفتند. در هنگام رفتن , نگاه پسرم! از چهره ام برداشته نمی شد! و نمی دانست که به کجا می رود و فکر می کرد لابد چند روزی به میهمانی و تفریح می رود و بار دیگر باز می گردد. من در خانه نشسته بودم و اشک میریختم و تنها به خدا پناه می بردم. قانون , تنها حامی من بود که فرزندم را بر خلاف میلم از آغوشم جدا کرد و تنها خدا برایم باقی مانده بود که با حمایت و پشتیبانی او می توانستم زندگی سیاه و تباه شده ام را ادامه دهم. تنها امید به آینده , مرا زنده نگه می داشت و اینکه روزی فرا خواهد رسید که پسرم به سن قانونی رسیده و به آغوش مادرش بازگردد...
پدربزرگ از رفتن آن بچه شادمان بود , دیگر کسی نبود که روزها , مخل آسایش و استراحتش گردد و من در غم جانسوزی که زندگیم را در بر گرفته بود می سوختم و چاره ای جز تحمل نداشتم. روزها به بیمارستان می رفتم و شب ها چون بومی آواره به خانه باز می گشتم و در فراق و جدائی کودکم اشک ها می ریختم و زاری می کردم. پر و بالم سوخته بود و جگرم به آتش کشیده شده بود... یک ماه بعد , وقتی به دیدن فرزندم رفتم دیدم که ناتوان و رنجور گشته است. او را در آغوش گرفتم و ساعتها گریه کردم و بعد چون هنگام خداحافظی فرا رسید. او دست در گردنم آویخت و گفت که باید او را همراه خود ببرم چون که حاضر نیست در کنار آنها باشد. پسرم نمی دانست که قانون چنین تصمیمی گرفته بود و ما باید مطیع آن باشم. بار دیگر کودکم را رها ساختم و به شهر و دیار خود بازگشتم. سه ماه گذشت و در طول این مدت سه بار پسرم را دیدم و بار چهارم که مراجعه کردم آنها مرا از خود راندند و گفتند که بعد از رفتن من بچه تا مدتها بی تابی می کند و گریه سر می دهد و مادرش را می خواهد , حتی چند بار هم از دوری من تب کرده و در بستر بیماری افتاده است و من اگر خواهان سلامتی او هستم بهتر است این دیدارها را متوقف سازم تا او بتواند به راحتی زندگی کند و وجود مرا به فراموشی بسپارد. با وجودی که تحملش برایم مشکل بود اما برای حفظ سلامتی پسرم از دیدارش چشم پوشیدم به خصوص که زن برادر هوشنگ مخفیانه به من گفت که وقتی من از نزد آنها می روم بچه ام لجاجت به خرج می دهد و مادرش را می خواهد و آنها برای اینکه او را ساکت کنند , به شدت کتکش می زنند. نمی خواستم کودکم به خاطر دیدن من مورد ضرب و شتم آن موجودات بی احساس و بی عاطفه قرار گیرد , , به همین سبب بود که رنج دوری او را به خود هموار ساختم و دیگر به دیدنش نرفتم. همکاران بیمارستان وقتی احوالم را شنیدند از من خواستند که از آنها شکایت کنم و اجازه ی دیدار پسرم را بگیرم اما من نمی خواستم به او آزاری برسد و ترجیح دادم که او مرا فراموش کند تا اینکه کتک بخورد و روحاً شکنجه بشود. من دیگر یک انسان نبودم بلکه مرده ی متحرکی بودم که بی اراده , به هر سو کشیده می شد. بار دیگر آلام و دردهای گذشته ام چون زخمی چرکین سرگشودند و همه ی وجودم از کینه و نفرت آدمها پر گردید. چهار ماه دیگر نیز گذشت. ماههای سختی که تحملش برای هر کسی آسان نیست. بعد از گذشت این مدت , یک روز آنها آمدند در حالی که کودکم را در آغوش داشتند. وقتی او را در بغل گرفتم نتوانستم بشناسمش. آیا او فرزند دلبند من بود؟ نمی دانستم چه به روز او آورده اند که اینچنین بیمار و نحیف گشته است؟ از او جز مشتی پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود. بی حال و مریض در آغوشم افتاده بود. پدر شوهرم که مأمور آوردن او بود به من گفت که بچه چندی است که از دوری مادرش بیمار شده و هر کاری کرده اند تا ساکت شود و مادرش را به فراموشی بسپارد میسر نشده , به ناچار او را آورده اند که به من بسپارند چون که دکتر ها گفته بودند اگر او به نزد مادرش باز نگردد به زودی خواهد مرد. آنها بچه را به من واگذار کردند و نامه ای بین ما رد و بدل گردید که او تعهد داده بود که با میل و رضای قلبی بچه را به مادرش سپرده و هیچ حقی در مورد نگهداری او ندارد. آنها رفتند و من ماندم و یک طفل بیمار و محزون.
آنها حتی وسایل بچه را هم با خود نیاورده بودند و من ابتدا مقداری لباس و وسایل برایش خریداری کردم و سپس او را فوراً او را به بیمارستانی که خودم در آنجا کار می کردم برده و شب و روز از او مراقبت کردم تا اینکه حالش بهتر شد و پس از بهبودی کامل هر دو خرم و خندان به خانه بازگشتیم. می پنداشتم که دیگر دوران مذلت و بدبختی به پایان رسیده و شب های خاکستری زندگیم را شمع وجود پسرم روشنی خواهد بخشید اما چنین نشد. با آمدن مجدد او به خانه ی پدربزرگ, بار دیگر ناسازگاری این پیرمرد از خود راضی آغاز گردید. او که برای مدتی از دست پسرم خلاص شده بود با آمدن او بنای لجبازی نهاد.
دیگر جرأت نداشتیم در خانه , کوچکترین حرکتی که تولید سر و صدای خفیفی بکند بنماییم. چون که اعصاب پدربزرگ را تحریک می کرد. برای چاره جوئی به این نتیجه رسیدم که بهتر است روزها پسرم را با خود به محل کارم برده و شب ها هم مراقب او باشم که بازی و شیطنت نکند و پدربزرگ را ناراحت و عصبی نسازد

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
, اما گاهی از روزها مجبور می شدم که او را در خانه بگذارم و شب وقتی باز می گشتم او می گفت که پدربزرگ کتکش می زند و او را در اتاقی زندانی می کند و موقع بازگشت من او را بیرون می آورد. مستاصل و پریشان بودم و نمی دانستم راه چاره چیست. مشکلم را با مسولین بیمارستان در میان نهادم و آنها با توجه به شرایط و قرائن به حقوق و دستمزدم مبلغی افزودند و من بعد از چند ماه , همراه پسرم از خانه پدربزرگ رفتیم و خانه کوچک دربستی را اجاره کردیم که دو اتاق کوچک بیشتر نداشت و اجاره اش هم مناسب بود. حالا دیگر زندگی مستقلی داشتیم و از دست غر و لند پدربزرگ خلاص شده بودیم. من طبق برنامه گذشته , روزها پسرم را با خود به بیمارستان می بردم و شب ها به خانه می آمدیم. برایش کتاب قصه می خواندم و او در کنارم به خواب می رفت. روزگار ما بدین ترتیب سپری شد. 6 سال گذشت , در این مدت خانواده ی شوهرم هرگز سراغی از ما نگرفتند.
حادثه ای در این سال ها اتفاق افتاد و آن مرگ پدربزرگ بود. او در حالی از دنیا رفت که هیچکس بر بالینش نبود تا که چشمان نیمه بازش را روی هم بگذارد. جنازه اش 5 روز بعد از فوتش گردید , آن هم به وسیله ی همسایه ای که از بوی تعفن خانه ی پدربزرگ مشکوک و مشئوم شده و به کلانتری اطلاع داده بود و پلیس هم جنازه را به پزشکی قانونی تحویل داد تا در قبرستان دفن گردد. پدربزرگ ثروت چندانی نداشت و چون من قانوناً تنها وارث او محسوب می شدم مایملکش به من رسید و من پس از طی مراحل قانونی به همراه پسرم به خانه ی منفور و نفرت انگیز قدیم پای نهادیم , در حالی که هنوز بوی کریه و عفن جنازه از در و دیوار خانه به مشام می رسید. از جریان مرگ پدربزرگ چیزی به پسرم نگفتم چون که نمی خواستم هراس و وحشتی در دل او ایجاد کنم. پسرم اینک 9 ساله بود و در کلاس سوم دبستان درس می خواند و وضع زندگیمان هم تا حدودی رو به راه گردیده بود. در این فاصله چند نفری به خواستگاریم آمدند اما من به واسطه ی خاطره ی تلخی که از گذشته داشتم از زیر بار ازدواج شانه خالی می کردم و تن به این کار نمی دادم. زندگی دیگر برایم مفهومی نداشت و اگر وجود پسرم نبود شاید هیچگاه زندگی را نمی پذیرفتم. شب و روز در کنار او به عبادت خدا می پرداختم و به پسرم آموخته بودم که چگونه نماز بخواند و دستورات الهی را به جا آورد. او هم کم کم با خدا آشنا گردید و چون من و او پناهی جز خدای یگانه و مهربان نداشتیم همه ی کوشش خود را به کار می بستیم تا خالق یکتا از ما راضی و خشنود گردد. هنوز برای او خواندن نماز زود بود اما من می خواستم ذهن و اندیشه اش را از همان دوران با خدا و مذهب آشنا گردانم. او هنگام خواندن نماز , دستهای کوچکش را به سوی آسمان بلند می کرد و من گاهی می شنیدم که از خدا سلامتی مادرش را می خواهد و آرزو می کند که خدا مادرش را در پناه خود قرار دهد... و من با لذت وافری این منظره ی زیبا را می نگریستم و سخت تحت تأثیر قلب پاک و نیت خالصانه اش قرار گرفته و قطرات داغ اشک از چشمانم جاری می شد. او می دانست که در این دنیای بزرگ , ما جز خدا هیچ حافظ و نگهبانی نداریم و چون شدیداً به من وابستگی داشت خواهان سلامتی و طول عمر من از درگاه ایزد منان بود و این باعث می گشت من توجه ی بیشتری به روح لطیف و مهربان و حساس او داشته باشم. من در این جهان فانی تنها یک پسر داشتم و می خواستم او را در نهایت , پسری با ایمان و با دیانت بار بیاورم که هرگز گرد آلودگی ها نگردد و از بدی ها دوری جوید , و پسرم نیز گوش به فرمانم می داد و امر مادر بیچاره و رنج دیده اش را اطاعت می نمود. خانواده ی شوهرم باز دست به اقدامات خصمانه زدند. هر کجا که می رفتم سایه ی شوم آنها بر سرم گسترده شده بود و من راه فراری از دست آنها نداشتم. یک بار دیگر همه چیز از نو شروع شد. شکایت از طرف آن ها , و تشکیل دادگاه مجد. با این تفاوت که 7 سال از آن زمان می گذشت. پسرم نوجوانی دانا و فهمیده بود و من یقین داشتم که قانون حق مرا به عنوان یک مادر درنظر خواهد گرفت. اما زهی تأسف که چنین نشد و همین قانون , حقوق حقه مرا پایمال نمود. در دادگاه از پسرم خواستند که به نزد خانواده پدریش بازگردد. پسرم از رفتن امتناع ورزید اما چون سن او قانونی نبود نمی توانست در مقابل این قانون نابرابر , ایستادگی کند. خانواده ی هوشنگ با توجه به این موضوع که من هیچ اقوام و بستگانی در تهران ندارم و سرپرست و شوهری هم بالای سرم نیست پس نمی توانم مسؤلیت بزرگ کردن پسرم را به عهده بگیرم و وظایف مادری خود را به نحو احسن انجام دهم ] و دادگاه هم نداشتن کس و کار مرا ملاک قرار داد و حکمی صادر نمود که پسرم به نزد خانواده ی پدریش برگردانده شود. در دادگاه نامه ای که پدر شوهرم با دست خود امضا کرده بود و همه ی اختیارات قانونی بچه را به من سپرده بود را ارائه دادم , اما قضاوت آن را مردود شناخته و اظهار داشتند که آن زمان پسرم کودکی خردسال بوده و تحت تأثیر عوامل عاطفی قرار داشته و اینک که پسر بزرگی شده است دیگر چنین امری اتفاق نمی افتد که از دوری مادر بیمار و بستری گردد...
تهدیدات پسرم مبنی بر نرفتن نزد پدربزرگ و اشک و آه و ناله هایم در دل سنگشان اثری به جا نگذاشت و باز لحظه ی وداع من و پسرم فرا رسید. اواسط سال تحصیلی بود و من با برنامه ای که از طرف دادگاه نوشته شده بود , پرونده اش را گرفتم و باز وسایلش را جمع آوری کردم و او را در میان ریزش شدید اشکم همراهشان روانه ساختم. نمی دانم آیا شمائی که قصه ی تلخ مرا می خوانید تا کنون به چنین مصیبت جانگدازی گرفتار آمده اید یا نه؟ مادرانی که سال ها فراق بچه ی خود را تحمل کرده اند بهتر می توانند درد مرا احساس کنند. فقط خدا می داند که چه کشیدم , چه شب و روزهای تلخی را گذراندم. یک روز که دیگر تحملم به انتها رسیده بود , مقداری قرص تهیه کردم و همه ی آنها را یکباره بلعیدم و در انتظار فرا رسیدن مرگ نشستم. به قدری مشکلات بر من فشار آورده بودند که حتی ایمانم را نیز از دست داده بودم. وقتی چشم گشودم , پنداشتم که مرده ام و در دنیای دیگری هستم ولی صد افسوس که من زنده بودم. نمی دانم چگونه و به وسیله ی چه کسانی به بیمارستان منتقل شده بودم و زمانی که اطرافم را تشخیص دادم دریافتم که از مرگ حتمی نجات یافته ام. از کسانی که مرا نجات داده بودند , به سر حد امکان متنفر بودم. من این زندگی تیره و شوم را نمی خواستم و مرگ هم رغبتی در پذیرفتن من از خود نشان نمی داد. با خود تصمیم گرفتم که بار دیگر خودکشی کنم و آنقدر دست به خودکشی بزنم تا اینکه توسن مرگ را به زانو در آورم , اما مدتی که گذشت به خود آمدم و از خواب جهالت و نادانی بیدار شدم. مگر نه اینکه من , خداوند رحیم و بخشنده ای داشتم که همه ی آرزویم بود؟
مگر نه اینکه پسرم معصوم در انتظار در آغوش کشیدن مادرش بود؟ آنگاه بود که دریافتم چه کار ابلهانه ای را مرتکب شده ام. به خود گفتم نباید از ناملایمات و شدائد زندگی نا امید و مأیوس گردم. من یک انسانم و باید با همه چیز مقابله نمایم... چند روزی بود که از بیمارستان مرخص شده بودم اما هنوز وجودم خسته و جسمم بی رمق بود. من موجود خودساخته ای بودم که سالیان متمادی روی پای خود ایستاده و تنها نقطه ی اتکایم خدای متعال بود , پس چه شده که اکنون اینچنین ضعیف و زبون گشته ام؟ با یاد خدا دوباره جانی گرفتم . نور امیدی در قلبم تابیدن گرفت. از جا برخاستم و فوراً وضو گرفتم و روی سجاده نشستم و خالصانه اشک ریختم. به خاطر اشتباه بزرگی که انجام داده بودم. به خاطر افکار سیاه و غم آلودی که برای مدتی شیطان در وجودم تزریق نموده بود , ساعتها گریستم. ای خدای مهربان ,جز تو یاور و پناهی ندارم. همه ی این مشکلات را به جان می خرم اما از تو می خواهم به من صبر و تحمل عطا بفرمایی که تو صابرین را دوست می داری. تو در قرآنت فرموده ای. هر که روی بتابد
از یاد خدای مهربان , بر می انگیزم برایش شیطانی. پس اوست وی را همنشین. ای خدای بزرگ مرا ببخش از یاد تو غافل ماندم. چه کنم , دل شکسته ام , آرزومندم , اگر روی به سوی تو نیاورم به چه کسی پناه خواهم برد؟ چه کسی قلب محزونم را شادی خواهد بخشید؟ خدایا , پسرم را در سایه ی الطاف خود پناه ده. او را رستگار بگردان و به من عمری عطا فرما تا شاهد سعادتش باشم...
پس از آن سعی کردم رنج و غم حاصله از دوری پسرم را فراموش کرده و خودم را بیشتر سرگرم عبادت با خدا گردانم. 5 ماه پس از رفتن پسرم یک روز وقتی از بیمارستان به خانه آمدم او را دیدم که پشت در خانه به انتظار ایستاده است. نزدیکش رفتم و گرم و مهربان او را به سینه فشردم.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
می پنداشتم به همراه پدر بزرگش به دیدن من آمده است , ولی او اظهار داشت که از کرمان گریخته و به خانه ی مادر پناه آورده است. با اینکه از عواقب وخیم این کار او اطلاع داشتم , لهذا او را به خانه بردم و ساعتی با هم به درد دل کردن و گفتن خاطرات تلخ و شیرین پرداختیم. آن شب نگران کننده گذشت و من هر لحظه در انتظار بودم که آنها بیایند و پسرم را با خود ببرند. روز بعد صبح خیلی زود به بیمارستان رفتم و مرخصی گرفته و به خانه آمدم تا در کنار پسرم باشم. حوالی ظهر بود که دیدم در خانه را به شدت می کوبند. با نگرانی در را گشودم و پدرشوهرم را دیدم که با دو پاسبان دم در ایستاده اند. پاسبان ها از من خواستند که لباس پوشیده و همراه بچه به دنبالشان بروم. فوراً اطاعت کردم و به راه افتادم.
وقتی به کلانتری رسیدیم , افسر نگهبان بعد از مدتی سرگردانی و اتلاف وقت مرا خواست و گفت که پدر شوهرم از دست من شکایت کرده که من نوه اش را ده روز پیش از کرمان دزدیده ام. دیگر طاقت نیاوردم و همانجا به گریه افتادم. نمی دانستن آنها با من چه خصومتی دارند که نمی گذارند یک لحظه آب خوش از گلویم پایین برود. آنها چند سؤال از پسرم کردند و بعد برای اینکه اثبات گفته هایم بر آنها روشن گردد و چون پدرشوهرم از شکایتش صرف نظر نمی کرد من طعم تلخ بازداشت را چشیدم و او همراه پسرم به مسافرخانه ای رفتند و اتاقی گرفتند تا روز بعد مراجعه کنند. روز بعد حوالی ظهر بود که مرا آزاد کردند. بر آنها محرز گردیده بود که پسرم شخصاً از کرمان گریخته و از همانجا سوار وسیله ای شده و به تهران آمده است. به آنها اثبات گردید که من در تمام این مدت در محل کارم حاضر بودم و در طی این چند روز پایم را به خارج از تهران ننهاده ام. آنها پسرم را برداشتند و رفتند و من روانه ی خانه شدم....
فرار پسرم دو بار دیگر تکرار شد و آنها هر بار به طریقی او را به کرمان بر می گرداندند تا اینکه در فرار چهارم , من بهدادگستری نامه ای نوشتم که اگر در حین فرار پسرم از شهرستان بلائی به سرش بیاید از همه شکایت خواهم کرد. دادگاه خیلی زود جوابم را داد و مرا احضار کردند. روز تعیین شده با پسرم به دادگستری رفتیم و آنجا پسرم را به محاکمه کشاندند. از او خواستند که به رأی دادگاه احترام بگذارد و به خانه ی پدربزرگش برود , ولی پسرم مصرانه از رفتن سر باز زد و تهدید کرد که اگر او را مجبور به رفتن نمایند. بار دیگر فرار کرده و یا دست به خود کشی خواهد زد. سخنان و تهدیداتش به قدری جدی و قاطعانه بود که لرزه بر اندام افراد دادگاه افتاد. آنها پس از چند ساعت بحث و مشاوره چنین حکم کردند که پسرم باید تا رسیدن به سن قانونی در نزد من و تحت تکفل شخص من باشد و پدربزرگ می تواند فقط ماهیانه به دیدار او بیاید و هیچگونه حقی در قبال این بچه نخواهد داشت. رأی که صادر گردید , آنها با قیافه ای درهم , و من و پسرم خندان و خوشحال به خانه بازگشتیم. خیلی زود پرونده ی تحصیلی او را گرفتم و اسمش را در دبستانی ثبت کردم و چون چند ماهی از درس هایش عقب افتاده بود , شب و روز تلاش کردم تا آن عقب ماندگی جبران شود. هوشنگ که به آرزویش رسیده و نزد من بازگشته بود با شدت هر چه تمام تر درس می خواند تا به سایر همکلاسی هایش برسد. توفان , همه ی رنجهای زندگیم را شسته و با خود برده بود و شکوفه ی امید بر قلب بیمار و مجروحم جوانه زده بود. اگر مصیبت دیگری به ما رو نمی کرد , شاید این پایان غم هایمان بود. زندگی را از سر گرفتیم و خانواده ی شوهرم نیز به طور کل با ما قطع مراوده نمودند و دیگر به سراغ پسرم نیامدند. یک روز در بیمارستان بودم که یکی از همکارانم روزنامه ی کیهان را به دستم داد و گفت:
_بهتر است که این مقاله را بخوانی زیرا ممکن است با تو ارتباطی داشته باشد.
من نگاهی به بالای صفحه انداختم و دانستم که صفحه ی حوادث را در دست دارم. زیر آن مطلبی به چشم می خورد. روزنامه نوشته بود.
صبح دیروز حادثه ی دلخراش و تکان دهنده ای در یکی از خانه های قدیمی تهران رخ داد. بنا به گزارش خبرنگار کیهان , مرد دیوانه ای صبح دیروز در حالی که قهقهه های وحشتناک و کر کننده ای سر می داد خانه اش را به آتش کشید و هم خود و هم خانه را طعمه حریق گردانید. با تلاشمردم , مأموران آتش نشانی در محل حاضر شدند اما به دلیل پیشرفت آتش , مهار آن میسر نگردید و مرد دیوانه در خانه اش زنده در آتش سوخت و خانه هم به کلی از بین رفت. در تحقیقاتی که به وسیله ی خبرنگاران و مأموران دولتی انجام گرفت , مشخص شد که این مرد از مدت ها قبل به بیماری روانی دچار بوده و صدای نعره و فریاد های شبانه اش باعث رنجش و آزار ساکنین محل را فراهم آورده بود. به گفته ی ناظران عینی , این شخص مرد متمولی بود که زن و فرزندی نداشت و به صورت انفرادی در خانه اش زندگی می کرد. آن طور که همسایگان می گفتند , او ساعتی قبل از حادثه به بانک مراجعه کرده و همه ی موجودی خود را یک جا دریافت داشته و تمامی ثروتش را در خانه به آتش کشیده است. آنها دیده بودند که وی بسته های اسکناس را به آتش کشید و با حرص و ولع زیاد به اشتعال آتش نگریسته و شادمانه به رقص و پایکوبی مشغول شده بود و خنده های جنون آمیزش تا فاصله ی دوری به گوش می رسید. این مرد عبدالله بابائی نام داشت و گویا تنها ورثه ی قانونیش دخترش بوده که سالها پیش از خانه ی پدر طرد گردیده بود و اینک کسی از سرنوشت دخترش اطلاعی ندارد.و...
نگاهی به همکارم انداختم و گفتم:
_حق با شماست , این شخص پدر من بود.
_من از این بابت متأسفم. خودم این مطلب را دریافته بودم ولی می خواستم تو را هم در جریان بگذارم. حتماً تو هم از این واقعه متأسفی؟
_نه به هیچ وجه. چون که او بالاخره تقاص گناهانش را پس داد. قاعدتاً من باید در مرگ پدرم گریه و شیون سر بدهم اما خوشحالم , و هیچ خجالت نمی کشم که خوشحالیم را از کسی پنهان کنم. پدر من واقعاً مستحق چنین عقوبت وحشتناکی بود. او سال ها من و مادرم را در آتش بخل و کینه و حسد خود سوزاند و سرانجام خود نیز روزی در دام همان آتش سوزنده افتاد.
همکارم لبخندی زد و گفت:
_این عاقبت همه ی بدکاران و بد دلان است و تأسف من بیشتر از این بابت است که او همه ی ثروتش را با خود به آتش کشید و عملاً نشان داد که حتی بعد از مرگش هم از شما انتقام گرفته است.
خندیدم و در جوابش با خونسردی گفتم:
_مطمئن باش که من به پول و ثروت او اهمیتی نمی دهم. من از مال دنیا بی نیازم و فقط به خدای خود اتکال می ورزم نه به غیر...
مرگ فجیع پدر تا حدودی تسکینم داد و من به یاد مادر بیچاره ام افتادم که چه مصیبتها از دست او کشیده و چه رنج ها برده بود و خوشحال شدم که او عاقبت تقاص جنایات خود را پس داده و به مکافات اعمال شنیع و ظالمانه ی خود رسیده است... من در مرگ پدر حتی قطره ای اشک نریختم. آیا باید برای چنان مرد بی رحم و سفاکی اشک ریخت و گریه کرد؟...
حقوق و مزایای من سال به سال بیشتر می شد و زندگی مان شکل بهتری به خود گرفته بود. پسرم پس از سال ها تلاش و کوشش سر انجام دیپلمش را گرفت و بلافاصله در کنکور شرکت کرد , و خوشبختانه قبول گردید و وارد دانشگاه شد. چهار سال بعد او جوانی بود که در رشته ی مهندی برق و الکترونیک فارغ التحصیل شده بود. سال ها گذشت تا اینکه پسرم یک روز با من در مورد ازدواج و تشکیل خانواده گفتگو نمود.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
شب های خاکستری | نسرین ثامنی
او اینک 32 ساله شده بود و تا آن زمان هر چه در باره ازدواج با او سخن می گفتم پیشنهادم را نمی پذیرفت و می گفت هنوز تصمیم به ازدواج ندارد و تا به سن 40 سالگی نرسیده خیال ازدواج را هم در سر نمی پروراند. وقتی دانستم به دختری علاقمند گردیده است پیشنهادش را پذیرفتم و از آن استقبال کردم. او گفت با دختر جوانی آشنا شده و قصد ازدواج با او را دارد و از من خواست که به خواستگاری آن دختر بروم. یک ماه بعد من به همراه او به خواستگاری دختر مورد نظرش که در شهرستان ورامین زندگی می کرد رفتیم و همان سال زندگی پسرم سر گرفت و من خانه ی پدربزرگم را به فروش رساندم و آپارتمانی در تهران اجاره کردیم و همگی به خانه ی جدید رفتیم. من هم به ناچار و بنا به درخواست عروس و پسرم همراهشان به آپارتمان آنها رفتم و مشترکاً آنجا زندگی کردیم. دو سال بعد پسرم صاحب فرزندی شد و زندگی شان شیرین تر گردید. در همین زمان بود که پیروزی پرشکوه و خجسته انقلاب اسلامی رخ داد. پسرم تصمیم داشت برای طی دوره ای , چند سالی به خارج از کشور سفر کند اما بعد از به ثمر رسیدن نهال انقلاب فکرش منصرف گردید و ترجیج داد که در همین کشور بماند و به آب و خاک خود خدمت کند. من پسرم را مذهبی و مؤمن به خدا بار آورده بودم و از او انتظار داشتم که خدمتگذار جامعهی اسلامیش باشد. او هم حقاً انتظار و خواسته های مرا تماماً بر آورد و هنگامی که جنگ تحمیلی آغاز گردید او دوشادوش سایر رزمندگان و دلاوران سلحشور و قهرمانان نام آور کشور به سوی جبهه های جنگ شتافت. با وجودی که شغل پردرآمدی داشت , اما هرگز به مال و منال دنیا وقعی نمی نهاد. او از طریق جهاد سازندگی به بیشتر روستاهای کشور سرکشی می کرد و در امر برق رسانی روستاها اقدامات مؤثر و مفیدی انجام داده و گامهای ارزنده ای برداشته بود. هرکجا که به وجودش نیاز داشتند فوراً حاضر می گشت و خدمات خود را به نحو احسن انجام می داد... من دیگر به سن بازنشستگی رسیده بودم و لیکن حاضر نشدم که خانه نشین شوم زیرا که می دانستم مملکت به وجود من و امثال من نیازمند است. در همان بیمارستان سابق به کار خود مشغول بودم و در آنجا به علت سابقه ی طولانی و خدمات شایسته مورد احترام همگان قرار گرفته و مسؤلان بیمارستان مرتباً برایم تقدیر نامه و تشویق نامه می نوشتند و مرا نسبت به کارم دلگرم می ساختند. سال 62 بود که حادثه ی عجیبی برایم رخ داد. حادثه ای که همه ی گذشته هایم را دربر داشت....
یک روز یکی از پزشکان بیمارستان که خانم مسنی بود و دوستی دیرینه ای هم بین ما وجود داشت , مرا برای صرف ناهار به خانه اشان دعوت کرد. با کمال خوشوقتی دعوتشان را پذیرفتم و به منزلشان رفتم. آن روز بر حسب تصادف خواهر خواهر میزبان به اتفاق نامزدش به آنجا آمدند و ساعتی در کنار ما به گفتگو نشستند.
خانم دکتر , خواهر کوچکش را که دختری 20 ساله بود به من معرفی کردند و در ضمن گفتند که او با جوانی که در کنارش نشسته بود نامزد شده است. این جوان در نظر اول توجه مرا به خود جلب کرد زیرا او شباهت عجیبی به شوهر مرحومم داشت و از لحاظ تیپ و قیافه اصلاً نمی شد بین آنها فرقی گذاشت. در همان لحظه خاطرات گذشته در ذهنم زنده گردید و به سبب شباهتی که این جوان به شوهرم داشت , مهر و علاقه ی او در دلم جای گرفت و در دل آرزو کردم که ای کاش او فرزند من بود تا همیشه او را در کنار خود می دیدم...
آن روز گذشت و مدتی بعد کارت دعوتی از جانب همان دکتر برایم ارسال گردید که در آن مرا به مراسم ازدواج خواهرش با همان مرد جوان دعوت نموده بودند. با خشنودی دعوتشان را اجابت کردم و در آن جشن عروسی شرکت جستم. در تمام طول جشن , خانم دکتر , لحظه ای از کنار من دور نمی شدند و هر کجا که می رفتند مرا نیز به دنبال خود می کشاندند و همه ی اقوام و بستگان و مدعوین را به من معرفی می نمودند , تا اینکه نوبت معرفی پدر داماد فرا رسید. در مقابل خود پیرمرد سفید موئی را دیدم که پا از سن 60 سالگی فراتر نهاده بود. قیافه ای بیمار گونه داشت و آنطوری که خانم دکتر برایم تعریف کرد گوئی تازه از بستر بیماری برخاسته و دوران نقاهت را می گذراند. در چشمان این پیرمرد بیمار , حاتی بود که مرا به خاطرات دوری می کشاند. نگاه یک آشنا نگاه مهربان همسرم هوشنگ , شگفت آور اینکه وقتی من به او معرفی شدم , احساس کردم لرزش خفیفی بدنش را فرا گرفته و رنگ چهره اش پریده است. از نگاه سوزان او سرم را به زیر انداختم و پس از مدتی از آنجا دور شدم. از خانم دکتر درباره ی او سوال کردم و ایشان گفتند که این مرد که پدر داماد است و (امیر شهابی) نام دارد یکی از کارخانه داران معروف تهران است , دو دختر و سه پسر دارد که داماد بزرگترین فرزند او محسوب می شود. او همسرش را سالها قبل از دست داده و خودش نیز به بیماری قلبی دچار است و آنطوری که پزشکان عقیده دارند مدت کوتاهی به پایان عمرش باقی نمانده است...
بدون اینکه علت قابل قبولی وجود داشته باشد دلم برای او می سوخت. حالت چشمانش , و طرز راه رفتنش مرا به یاد همسر عزیزم هوشنگ می انداخت و اگر تفاوت نام فامیل او با هوشنگ نبود من به جرأت می توانستم قسم بخورم که همسرم سر از گور در آورده و در برابرم نمایان گشته است. در طول آن شب , گاهی به پدر داماد نگاه می کردم و می دیدم که او هم لحظه ای نگاه از من بر نمی دارد , هر چند که من در پوشش کاملی از حجاب قرار داشتم اما او با حیرت و کنجکاوی دیده بر من دوخته بود...
به هر جهت آن شب گذشت و مدتی بعد من مسئله را به کلی به فراموشی سپردم تا اینکه یک روز خانم دکتر برای دیدنم به آپارتمان پسرم آمدند. من و عروسم از او به گرمی استقبال و پذیرایی کردیم. ایشان حدود دو ساعت در نزد ما ماندند و وقتی من و او تنها شدیم به من چنین گفتند:
_از همان شب عروسی , شما سخت مورد توجه آقای شهابی قرار گرفته اید و ایشان تمایل دارند جهت امر خیری با شما ملاقات نمایند.
وقتی این حرف را شنیدم خنده ام گرفت و به خانم دکتر گفتم:
_از لطف ایشان سپاسگذارم , مراتب تشکر و سپاس مرا به ایشان برسانید و بگوئید که متأسفانه نمی توانم پیشنهاد ملاقات ایشان را بپذیرم.
خانم دکتر گفتند:
_ولی به گمانم بهتر است این ملاقات صورت پذیرد زیرا ایشان حقیقتاً مشتاق چنین دیداری هستند و از قرار معلوم گویا تصمیم به ازدواج مجدد با شخص محترمی چون شما گرفته اند.
آن روز من به خانم دکتر گفتم که با خود عهد و پیمان بسته ام که بعد از مرگ همسر مرحومم هرگز دست به ازدواج مجدد نزنم و به همین سبب بود که دوران جوانی را بدون همسر و سرپرست گذرانده ام و حال که به سن و سال پیری و کهولت رسیده ام هیچ نیازی به همسر نداشته و اصولاً چنین کاری را در این سن و سال عمل قبیحی می دانم , لذا ناچارم که پیشنهاد ایشان را رد نمایم. خانم دکتر با تمام تلاشی که جهت این ملاقات به خرج دادند موفق نشدند که موافقت مرا جلب کنند و پس از اینکه نظریات و عقایدم را دانستند از من خداحافظی کرده و رفتند. باز هم مدتی گذشت و یک روز جمعه که پسر و عروسم به اتفاق سه فرزندشان به مهمانی رفته بودند و من در خانه تنها مانده بودم , ناگهان زنگ در آپارتمان به صدا در آمد و من وقتی در را گشودم خود را با آقای شهابی مواجه دیدم. از این دیدار غیر منتظره و ناگهانی یکه خوردم اما به رسم مهمان نوازی ایشان را به داخل آپارتمان دعوت کردم. او روی یکی از مبلها , مقابلم نشست و سرش را به زیر افکند. قیافه اش نسبت به چند هفته قبل رنجورتر و بیمارتر گشته و غم عظیمی در دیدگان مرطوبش نهفته بود. وقتی به من نگریست لرزش اندامش از چشمم پنهان نمی ماند. با یک فنجان چای و مقداری میوه و شیرینی از او پذیرایی کردم و انگیزه ی این دیدار بدون انتظار را از او سوال نمودم. هر چند که از بدو ورود او به منزل علت این دیدار را می دانستم ولی ترجیح دادم خود او در این مورد توضیح قانع کننده ای به من ارائه بدهد. او مدتی را در تفکر گذراند و من برای اینکه سکوت طولانی او را شکسته باشم به او گفتم:
_آقای شهابی , چهره و حرکات شما مرا به یاد یکی از عزیزانم می اندازد به طوری که احساس می کنم شوهر مرحومم کنارم نشسته است.
نمی دانم چرا بدون هیچ دلیلی چنین سخنی را به زبان آوردم ولی متوجه شدم که اشک در چشمان او حلقه زد و رعشه ای اندامش را فرا گرفت. سرش را بالا گرفت و نگاهش را بر دیدگانم دوخت و سپس با صدای لرزانی گفت:
_باید اعترافی در نزدتان بنمایم.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group