چت رومclose
از یاد رفته | نسرین ثامنی
از یاد رفته | نسرین ثامنی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 412
نویسنده پیام
roham آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
سفر زندگی

سلمان کنار تاقچه می ایستد و در اینه خود را می نگرد. سپس برس را برداشته و موهایش را مرتب می کند. مادرش کنار میز چوبی که در گوشه ای از اتاق قرار دارد و قوری و سماورش را روی ان نهاده نشسته است و به دو قاب عکس چوبی که در طرفین آینه روی تاقچه نهاده شده می نگرد. سپس نگاهش را به سلمان می دوزد و در حالی که سینی چای را از زمین برمی دارد می پرسد:
- یه چایی دیگه واست بریزم؟
سلمان از اینه مادر را می نگرد و سپس به جانب او برمی گردد.
- نه مادر دیگه باید برم. به چیزی احتیاج نداری؟
-نه دستت دردکنه.
- پس من رفتم.
- برو به امان خدا. مواظب خودت باش.
- چشم مادر. خداحافظ.
- به سلامت.
مادر چند قدم تا دم در دنبالش می رود. سلمان در را می گشاید و خارج می شود. مقابل در کفش هایش را به پا می ند و به طرف در حیاط حرکت می کند، آن را می گشاید و خارج می شود. در کوچه چند عابر در حال عبور هستند. پسر نوجوانی سوار بر دوچرخه اش از سمت مقابل می آید. به سلمان سلام می کند، سلمان پاسخش ر می دهد و رد می شود. در انتهای کوچه به سمت چپ می پیچد.
از پیاده رو عبور کرده و مقابل یک قنادی می ایستد. دستگیره را فشار می دهد که وارد شود. در همان لحظه زنی به همراه بچه اش با در دست داشتن دو چعبه شیرینی قصد خروج را دارند. سلمان کنار رفته تا زن خارج شود. ان گاه داخل می شود. قنادی خلوت است. یکسره به جانب شیرینی فروش که پشت یخچال ایستاده می رود.
- سلام عرض شد اقا.
- سلام به روی ماهت. حالت چطوره
- قربون شما. شما چطورین؟ خانواده خوبن؟
- به مرحمت شما. دعاگو هستن.
- کار و کاسبی چطوره رحیم اقا.
- بدک نیست. شکر. چیزی می خواستی؟
- بله با اجازه تون.
- خواهش می کنم. در خدمتم.
- دو کیلو از همونی که همیشه می برم.
- ای به چشم.
رحیم جعبه ای برداشته و شیرینی ها را درون ان می چیند. جعبه را در ترازو گذاشته و وزن می کند و جعبه را می بندد.
- اینم از این، خب دیگه امر دیگه ای نبود؟
- عرض دیگه ای ندارم.
- می خوای کادوش کنم؟
- اگه لطف کنین ممنون می شم.
- روی چشم.
رحیم جعبه را کادو کرده و ان را به دست سلمان می دهد.
- بفرما حاضر شد.
- دست شما درد نکنه. چقدر تقدیم کنم؟
- باشه قابلی نداره.
- نه ممنونم.
- تعارف نمی کنمن والله مهمون من باش.
سلمان اسکناسها را به دستش داد و می گوید:
- قربون شما، خجالتم ندید.
رحیم پولها را می شمارد و باقی ان را به وی برمی گرداند.
- بفرما اینم بقیه اش.
- قابلی نداره رحیم اقا.
- اختیار داری.
- ممنونم. سلام برسونید. خداحافظ شما.
- خیر پیش. به سلامت.
سلمان جعب را برداشته و خارج می شود. همان دم تاکسی گرفته کنار راننده می نشیند. تاکسی از چند خیابان شلوغ می گذرد و سلمان پس از رسیدن به مقصد به او دستور توقف می دهد. پیاده شده کرایه اش را پرداخت می کند و حرکت می کند. به طرف پیاده رو می رود چند قدم جلوتر، مقابل خانه ای می ایستد. دستش را بلند می کند و زنگ را می فشارد.
در داخل اشپزخانه منزل اقای امینی، فرناز نامزد سلمان روی صندلی پشت میز غذاخوری نشسته و مجله ای را ورق می زند. مادرش پشت به او و رو به کابینت ایستاده و با دستمالی قفسه ها را تمیز می کند. در همین هنگام صدای زنگ در شنیده می شود. فرناز سرش ا بلند کرده و با شادمانی از روی صندلی بلند می شود و خطاب به مادر می گوید:
- خودشه، می رم در رو باز کنم.
اما قبل از خروج از اشپزخانه به طرف پنجره رفته، پرده را کنار می زدند و به خیابان نگاه می کند. تبسم بر لبانش می نشیند. آنگاه از اشپزخانه بیرون می رود. وارد هال که می شود پدرش از اتاق مجاور بیرون می آید.
- زنگ زدن؟
- بله بابا.
- خودم باز می کنم.
فرناز از رفتن باز ماند. امینی به طرف آیفون می رود و گوشی اف اف را برمی دارد.
- کیه؟
صدای سلمان از اف اف شنیده می شود:
- سلام اقای امینی، سلمان هستم.
- سلام. بفرما داخل.
دکمه آیفون را می فشارد و نگاهی به دخترش می اندازد و فرناز سرش را پایین انداخته و به اشپزخانه می رود. امینی گامی به طرف در برمی دارد وقتی سایه سلمان را پشت در مشاهده می کند ان را می گشایدو چهره خندان سلمان در حالی که دستش را به طرف امینی دراز کرده بر استانه در ظاهر می شود.
- سلام. حال شما؟
امینی با خوش رویی دستش را می فشارد و می گوید:
- به به به! باد آمد و بوی عنبر آمد. حالت چطوره پسرم؟ چه عجب این طرفا؟
- قربون شما. ما که همیشه خدمت می رسیم. مزاحم که نیستم.
- این حرفا چیه، چرا دم در وایستادی. بیا ت. بفرما. خوش اومدی.
- یاالله.
سلمان همراه امینی به راه می افتد. هردو به طرف اتاق پذیرایی می روند. او کنار مبل می ایستد. امینی با دست دعوت به نشستن می کند.
- بفرما بشین. راحت باش.
سلمان قبل از نشستن جعبه شیرینی را رو میز می گذارد سپس می نشیند. امینی هم مقابلش قرار می گیرد و می پرسد:
- خب چه خبرا؟
سلمان سر به زیر می گیرد و ضمن بازی با انگشتانش جواب می دهد:
- سلامتی شما. خبر قابل عرضی ندارم.
- خانم والده چطوره؟
- دعاگوی شما هستند.
- چرا تشریف نیاوردن؟
- صاحب تشریف باشین، یه کمی گرفتاری داشتن.
- مدتهاست کم لطف شدین، از ما دوری می کنین!
- اختیار دارین هر جا هستیم زیر سایه شما هستیم. خب دیگه گرفتاری که تمومی نداره.
در این لحظه در باز شده و مادر فرناز همراه با سینی چای وارد می شود. سلمان به مجرد دیدن او از جا برمی خیزد. اندکی به احترام او خم می شود و لبخند زنان می گوید:
- سلام علیکم.
- سلام پسرم. حالت چطوره؟ خوبی؟ خوشی و سلامتی؟
- به لطف شما بد نیستم.
- بشین پسرم، راحت باش.
سلمان می نشیند. خانم امینی سینی را مقابلش می گیرد. سلمان ضمن تشکر فنجانی برمی دارد و روی میز می گذارد. خانم امینی سینی را به طرف شوهرش می برد. او نیز فنجان خود را برمی دارد. خانم امینی سینی را کناری نهاده و روی یکی از مبلها در کنار شوهرش می نشیند. سلمان خطاب به اقای امینی می پرسد»
- مغازه تشریف نبردین؟
امینی دستی به سبیلش می کشد و خنده کنان پاسخ می دهد:
- امروز بعدازظهر رو به خودم مرخصی دادم.
خانم امینی با دست به چای اشاره می کند و می گوید:
- بفرما پسرم چای سرد نشه.
- چشم.
امینی پاهایش را روی هم می اندازد و به سلمان می گوید:
- با اخوی قرار گذاشتم برم منزلش. واسه همین مغازه را تعطیل کردم.
- پس من بی موقع مزاحمتون شدم.
خانم امینی به جای شوهرش پاسخ داد:
- اختیار داری شما مراحم هستی. راستی چرا حاج خانم تشریف نیاوردن؟
سلمان چایش را سر کشیده و تبسم کنان جواب می دهد:
- والله ایشون کمی گرفتار بودند نخواستن مزاحم بشن.
- این حرفا چیه پسرم. اینجا منزل خودتونه. مدتهاست که ما دور هم جمع نشدیم. بهتره یه شب برنامه بگذاریم و همگی دور هم جمع بشیم و گپی بزنیم.
امینی فنجان چای را از دهن خود دور می کند و در تایید سخنان همسرش می افزاید:
- بله این کار حتما لازمه.
- چشم حتما خدمت می رسیم.
خانم امینی نگاهی به جعبه شیرینی می اندازد. از جا بلند می شود و با خوش رویی خطاب به سلمان می گوید:
- دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدی، والا راضی به زحمت شما نیستم.
- خواهش می کنم. قابل شما رو نداره.
- من الان برمی گردم. فعلا با اجازه.
سلمان در جا نیم خیز می شود. خانم امینی چادرش را مرتب کرده، جعبه شیرینی را برمی دارد و به اشپزخانه می رود.فرناز پشت میز نشسته و چای می نوشد. مادر وارد می شود و به دخترش لبخند می زند. جعبه شرینی را روی میز مقابل او می گذارد و می گوید:
- پاشو اینا رو تو دیس بچین.
فرناز لبخند زده و برمی خیزد. کاغذ دور جعبه را باز می کرده و جعبه را می گشاید. رو به مادر کرده و می پرسد:
- بابا هنوز نرفته؟
خانم امینی که پشت به او دارد در کابینت را باز کرده و دیس بلوری را خارج می کند و جواب می دهد:
- نه خوبیت نداره سلمان رو تنها بذاره.
- می ترسم دیرش بشه.
خانم امینی به طرف فرناز برمی گردد. به او خیره شده و با لحن مخصوصی می گوید:
- راستش رو بگو، نگران بابا هستی یا نگران خودت؟
فرناز با صدای بلند خنده ای سر می دهد.
- امان از دست شما مادر، خب چی می گفتن؟
خانم امینی شانه هایش را بالا می اندازد و با خونسردی جواب می دهد:
- هیچی، سلام و احوالپرسی.
فرناز شیرینی ها را درون دیس می چیند. مادرش در یخچال را می گشاید و ظرف میوه را بیرون اورده ان را روی میز می گذارد. سینی بزرگی را از پشت کابینت بیرون می کشد. ظرف میوه و کارد و چنگال و پیش دستی را درون سینی می گذارد. فرناز به یک تکه شیرینی گاز می زند.
- مادر؟
- بله؟
- بابا چیزی به سلمان نگفت؟
خانم امینی مکثی کرده و گره به ابرو می اندازد. منظور فرناز را درک کرده است لذا در جوابش می گوید:
- تا وقتی من اونجا بودم حرفی رد و بدل نشد. چطور مگه؟
- شاید الان دارن راجع به همون موضوع صحبت می کنن.
- فکر نمی کنم. بابات می گه بهتره یه شب شام دعوتشون کنیم بعد بشینیم و سر فرصت گپ بزنیم. تو این فرصت کم نمی شه راجع به اینده دو تا جوون و سرنوشتشون تصمیم گرفت.
- خدا کنه بابا الان سر صحبت را باز نکنه. نمی خوام سلمان را ناراحت و غمگین ببینم.
خانم امینی اخمی کرد و با اعتراض گفت:
- خب بالاخره که چی؟ دخترجون این جوری که نمی شه، ما هم باید تکلیف خودمون رو بفهمیم. می ترسم وقتی تو را با لباس عروسی می بینم که موهاتم مثل دندونات سفید شده باشه.
فرناز خنده ای سر می دهد و جواب می دهد.
- ولی من هیچ عجله ای ندارم. نمی خوام به خاطر ارزوهای یه مادر، شوهر اینده مو به زحمت بندازم.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 17:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
خانم امینی که سینی را در دست دارد اخم کرده و می گوید:
- خودت رو لوس نکن. زود باش دیس ها را وردار و راه بیفت.
فرناز دیس شیرینی را برمی دارد و به دنبال مادر از اشپزخانه خارج می شود. اقای امینی با سلمان در حال گفت و گو است.
- این روزا کار و کاسبی ما هم تعریفی نداره، اگه یه پول و پله ای از یه جایی برسه تصمیم دارم تغییر شغل بدم.
سلمان لبخند می زند و متعجبانه می پرسد:
- از جایی برسه؟ مثلا از کجا؟
- چه می دونم، مثلا سقف سوراخ بشه و یه گونی اسکناس از اسمون بیفته رو فرق سرم! اونم از اون اسکناسای درشت و تا نشده!
هر دو با صدای بلند می خندند و امینی ادامه می دهد:
- چه کنیم دیگه، وصف العیش!
- من همیشه فکر می کردم لوکس فروشی شغل پردرآمدیه. پس من باید چی بگم؟ راستی به نظر شما مردم به جوراب و روسری بیشتر احتیاج دارن یا به لوازم منزل؟
امینی به فکر فرو می رود. چانه اش را با انگشت می خاراند و در حالی که سر تکان می دهد می گوید:
- والله چی بگم؟ از قدیم و ندیم گفتن مرغ همسایه غازه! هر کی تو صنف خودش فکر می کنه کار و بار همسایه ها و همکارا سکه اس، ولی وقتی خودش وارد همون کار می شه می بینه همش کشکه.
- اگه جسارت نباشه می خواستم بپرسم قصد دارین شغل دیگه ای رو جایگزین کار فعلی بکنین؟
امینی اندکی روی مبل جابه جا می شود. با دست مگسی را که با سمات در اطراف صورتش پرواز می کند کنار می زند و می گوید:
- عرضم به حضورت، اگر خدا بخواهد می خوام یه فرش فروشی واکنم. البته اخوی سالهاست که تو این کار تجربه داره، به منم پیشنهاد شراکت داده، تا ببیتن خدا چی می خواد.
- ایشالا که موفق باشین.
فرناز و مادرش وارد اتاق پذیرایی شدند. فرناز نزدیک امده و سلام می کند. سلمان همان طور که سر به زیر دارد پاسخ سلامش را به اهستگی می دهد. فرناز دیس را جلوی پدر می گیرد. امینی دستش را به طرف دیس دراز کرده و تکه ای شیرینی برمی دارد.
- به به! چه به موقع رسید! دستت درد نکنه همین یکی کافیه. بگیر اونجا.
فرناز دیس را به طرف سلمان می گیرد. نگاه هر دو در هم تلافی می کند. سلمان تبسمی بر لب می آورد و تکه ای شیرینی برمی دارد.
- متشکرم.
- خواهش می کنم.
خانم امینی جلوتر امده و ظرف میوه را روی میز می گذارد. فرناز دیس شیرینی را در گوشه میز نهاده و کارد و چنگال و پیش دستی را مقابل هر یک از آنها می چیند. سپس فنجان های خالی را درون سینی قرار داده و قصد خروج از اتاق را دارد که تلفن زنگ می زند. او برمی گردد و به پدر نگاهی می اندازد. اقای امینی از جا برخاسته و ضمن عذرخواهی از سلمان، گوشی را برمی دارد. فرناز همان لحظه برای اوردن چای خارج می شود.
- الو بفرمایین.
صدای خان عمو از ان سوی تلفن شنیده می شود:
- ای بابا پدر امرزیده تو که هنوز اونجایی! مگه نمی خوای بیای؟
- سلام خان داداش. خوبی؟
- سلام. من خوبم. بالاخره نگفتی میای یا نه؟
- اره بابا جون می یام. یه کاری پیش اومده بود ولی تا چند دقیقه دیگه راه می افتم.
خانم امینی که شوهرش را سرگرم صحبت کردن دید مقداری میوه در پیش دستی سلمان می گذارد و می گوید:
- سلمان خان چرا میل نمی کنی؟ بفرما قابلی نداره.
- دست شما درد نکنه. خواهش می کنم زحمت نکشین.
- میوه وسه خوردن نه نیگا کردن. بفرما مشغول شو.
- چشم الان می خورم ممنون.
امینی با صدای بلند خطاب به برادرش می گوید:
- قربون خان داداش برم، منتظرم باش که رسیدم. خداحافظ.
- خداحافظ.
امینی گوشی را می گذارد وبه جانب سلمان می آید:
- خب سلمان خان با عرض معذرت من باید از حضورت مرخص بشم.
سلمان بلند شده و می ایستد و می گوید:
- تشریف می برین؟
- بله با اجازه تون. بنده رو احضار کردند.
- شرمنده که مزاحم کارتون شدم.
- این حرفا رو با هم نداشتیم. راستی تا یادم نرفته این مطلب رو خدمتت عرض کنم ما دوشنبه شب منتظر جناب عالی و خانم والده هستیم. ایشالا که ما رو سرافراز می کنین.
سلمان که دست راستش را در دست امینی قرار دارد، دست چپش را روی سینه اش می گذارد و تعظیم کوتاهی می کند.
- اختیار دارین. بنده نوازی می فرمایین. به خدا راضی به زحمت نیستم.
- هیچ زحمتی نیست. خوشحالمون می کنی. اگه تقویم رو دیده باشی سه شنبه به مناسبتی تعطیله بنابراین دوشنبه می تونیم تا دیر وقت بشینیم و با هم اختلاط کنیم.
- چشم حتما خدمت می رسیم.
- به خانم والده سلام برسونید.
- بزرگیتون رو می رسونم.
امینی دست سلمان را فشرده و تکان می دهد.
- پس یا الله.
- در پناه خدا.
امینی چند قدم که از انها فاصله می گیر در اتاق گشوده شده و فرناز با سینی چای وارد می شود.
- بابا دارین می رین؟ براتون چایی اوردم.
- چایی نمی خورم. خان عمو رو به انداهز کافی منتظر گذاشتم. می ترسم اول بسم الله شراکتمون بهم بخوره.
سپس با صدای بلند می خندد و به عقب می نگرد. دست راستش را بلند می کند.
- خداحافظ همگی
سلمان و خانم امینی پاسخ خداحافظی او را می دهند و امینی از در خارج می شود. فرناز تبسم کنان به طرف نامزد و مادرش می رود. نیم ساعت بعد سلمان از خانم امینی اجازه می گیرد تا با فرناز به گردش برود. خانم امینی می پذیرد. فرناز به سرعت لباس می پوشد، چادرش را به سر می کند و هر دو پس از خداحافظی از منزل بیرون می روند.
سلمان پیشنهاد می کند که به پارک بروند. سپس تاکسی گرفته و سوار می شوند. حوالی پارک پیاده شده و قدم زنان به داخل پارک می روند. سلمان مکان دنجی را انتخاب کرده و همراه فرناز روی چمن ها می نشیند. فرناز چادرش را مرتب کرده و روی پاهایش می کشد. سلمان سرش را به اسمان بلند کرده و نفس عمیقی می کشد.
- به به چه هوای خوبیه.
- اره مخصوصا واسه طبع لطیف تو.
- این جور جاها جون میده واسه نوشتن.
- کار جدید چی داری؟
سلمان مشتی از چمن ها را می کند و در حین بازی با ان می گوید:
- یه هفته اس شروعش کردم. حدود صد، صد و پنجاه صفحه اشو نوشتم.
- موضوعش چیه؟
- سرگذشت یه نقاش جوون و با استعداده که کسی از تابلوهاش استقبال نمی کنه.
- خب؟
سلمان حیرت زده نگاهش می کند و می پرسد:
- منظورت از خب چیه؟
- می خوام بدونم اخرش چی می شه؟
- هیچی، بعد از مرگش به شهرت می رسه.
فرناز اهی کشید و به سردی گفت:
- بعد از مردن سهراب نوش دارو. اخه فایده اش چیه؟ ادم نیازهاش رو در زمان حیاتش می خواد.
- خب لااقل واسه بازمانده هاش یه افتخار و اسمی به جا می ذاره.
فرناز پوزخندی می زند و با طعنه می گوید:
- بزک نمیر بهار میاد...پس خودش چی؟ خواسته هاش چی می شه؟ خودش زندگی نمی خواد؟
- خب اینو دیگه باید از خودش پرسید.
- از کی؟ از قهرمان داستانت؟
هر دو می خندند. دقایقی به سکوت می گذرد. چند رهگذر از کنارشان می گذرد. فرناز دور شدن انها را می نگرد. کودک خردسالی در حالی که بادکنکی در دست دارد با پدر و مادرش از کنارشان عبور می کند. فرناز به کودک می نگرد و با اشتیاق به سلمان می گوید:
- نگاه کن چقدر ناز و ملوسه.
- غصه نخور چند سال دیگه خودمون اونقدر بچه دار می شیم که وقت نکنی سرتو بخارونی! ولی یادت باشه باید بهشون تذکر بدی زیاد سر و صدا نکنن تا بابا بتونه به کاراش برسه. اخه تو سر و صدا که نمی شه چیز نوشت.
فرناز با صدای بلند می خندد و می پرسد:
- تا چه حد روش حساب می کنی؟
- رو چی؟
- کتاب جدید تو می گم.
- آها، خب مثل اونای دیگه.
- ولی در مورد اونای دیگه نتونستی کاری از پیش ببری.
- این دلیل نمی شه که از نوشتن دست بکشم. به اعتقاد من افراد را باید به دو دسته طبقه بندی کرد. بدبخت و خوشبخت. شق سوم وجود نداره. من حد وصط براش قائل نیستم. رکود و در جا زدن یه کار بی معنیه. من یا موفق می شم و یا شکست می خورم. اما تلاش خودمو می کنم.
- فکر می کنی موفق بشی؟
- باید بشم. تو قاموس من اصلا شکست را نداره.
- پس برای رسیدن به موفقیت باید همون طوری بنویسی که ناشر می خواد.
سلمان سر تکان می دهد و لجوجانه می گوید:
- من همون جور می نویسم که دلم بخواد. همان طور که از ذهنم تراوش کنه. تو نمی تونی درک کنی یعنی هیچ کس نمی تونه درک کنه. بین من و نوشته هام یه وابستگی وجود داره. من با قهرمانام زندگی می کنم. در واقع تو همه چیزشون سهیم هستم. اونا واقعی هستن، هویت دارن. اگه خدا بخواد و این یکی قبول بشه اونوقت حسابی پولدار می شیم. رو این سوژه خیلی کار کردم. تقریبا اطمینان دارم که ناشر اونو می پسنده.
فرناز در سکوت خیره خیره او را می نگرد. لب می گشاید تا چیزی بگوید اما دوباره لب فرو می بندد. سلمان دست هایش را به طرف اسمان بلند می کند.
- هدایا این دفعه دیگه ناامیدم نکن. نذار پیش دوست و دشمن کنف بشم.
سپس رو به فرناز کرد و ادامه داد:
- می دونی فرناز به دلم برات شده که این سری دیگه موفق می شم. مطمئن باش.
فرناز سرش را به علامت تایید تکان داد.
- امیدوارم. این به نفع هر دو تا مونه.
- یکی از همین ناشرهایی که کلر قبلی من رو دیده وعده داده که اگه یه رمان خوب و عامه پسند بنویسم اونوقت باهام قرارداد ببنده و یه حق تالیف خوب بهم پرداخت کنه.
- منظورش از یه رمان خوب و عامه پسند چیه؟
- منظورش اینه که داستانی جذابتر و پر کشش تر از اونای دیگه بنویسم. می دونی تصمیم دارم با پولی که می گیرم چیکار کنم؟
- نه نمی دونم!
سلمان کمی جا به جا می شود. کاملا به هیجان آمده است.
- اول باید عروسی آبرومندانه ای راه بیاندازیم. بعدش ترتیب ساختن یه خونه رو می دم. خونه فعلی مون گنجایش ما و بچه ها رو نداره. زمینش رو در نظر گرفتم ولی اول باید پولش جور بشه. شایدم خونه بابام رو کوبیدم و از اول ساختم.
سلمان قطعه چوبی از زمین برمی دارد و با ان نقشه یک خانه بزرگ را روی خاک ترسیم می کند.
- نگاه کن تقریبا چیزی شبیه به این. اینجا اتاق خوابشه. اینم اتاق بچه هاست. حموم و اشپزخانه و سرویس هم اینجاست. حالا می مونه اتاق پذیرایی. به نظر تو اینجا برای پذیرایی مناسبه؟
فرناز حیرت زده به او زل می زند و می خندد و می گوید:
- پس هالش کو؟
- بله حق با کدبانوی خونه اسو خب اینجا هم هالش. خوبه؟
فرناز سر تکان می دهد و با کنایه می گوید:
- واقعا عالیه. دست شما درد نکنه. خب باید کی اسباب کشی کنیم؟ همین فردا چطوره؟
سلمان از لحن مسخره او یکه می خورد. دقایقی به او خیره خیره می نگرد و با دلخوری از جابرمی خیزد. فرناز هم بلند می شود. چادرش را مرتب می کند و خاکش را می تکاند. هر دو در سکوت قدم می زنند. سلمان گرفته و ناراحت است. سیگاری اتش می زند و با ولع به ان یک پک می زند. پس از سکوتی طولانی و ملال اور فرناز با ملایمت می پرسد.
- از دست من ناراحتی؟
به هیچ وجه مایل نیست سلمان را مکدر و پریشان ببیند. از طرز بیان خود سخت پشیمان است. سلمان پاسخش را نمی دهد و همچنان گرفته است. فرناز اهی می کشد و میگوید:
- متاسفم سلمان. من برخلاف تو ادم خیال پردازی نیستم. نمی توانم رویایی و رمانتیک فکر کنم.
سلمان همچنان در سکوت همراه او قدم می زند. سر به زیر دارد و توجهی به اطراف نمی کند. فرناز می خواهد هر طوری شده از دلش دربیاوردلذا در مقام عذرخواهی برمی اید و می گوید:
- منو ببخش سلمان. باور کن قصد بدی نداشتم.
- مهم نیست من به دل نگرفتم.
- سلمان زندگی با خواب و خیال فرق داره باید واقعیت رو بپذیریم. همیشه نمی شه تو رویا زندگی کرد.
- تو به جای تشویق کردن می خوای مایوسم کنی. باید بهم پشت گرمی بدی. من همه چیز رو فقط به خاطر تو و اینده مون می خوام و گرنه شکم یه نفر با یه ساندویچ هم پر می شه و یه اتاق کوچیک هم واسش کافیه.
- تو ادم خوشبختی هستی و در عین حال پر تلاش. تو با این اعتماد به نفسی که داری حتما موفق می شی.
مکث کوتاهی می کند و در ذهنش به جستجوی کلمات و جملات دلگرم کننده می گردد.
- قصدم این نیست که مایوست کننم نه به خدا! اما معتقدم ادم باید قابلیت های خودش را در زمینه های دیگر هم محک بزنه. فقط نباید به یه حرفه و یه کار بسنده کنه.
- منظورت اینه که قلم رو ببوسم و بذارم کنار؟ خب بعدش چی؟ مگه من جز نوشتن هنر دیگه ای هم دارم؟ نوشتن هیچ لطمه ای به کار و زندگیم نمی زنه. خودت خوب می دونی که من فقط شبا موقع خواب می نویسم. روزا که تو مغازه مشغول چونه زنی با مشتری ها هستم.
- خب از تو مغازه چی گیرت میاد؟
- هیچی ولی چاره چیه؟ می گی چیکار کنم؟ تو خودت کار بهتری واسم سراغ داری؟

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 17:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
فرناز در سکوت سر به زیر می اندازد. هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارد. به نظر او حق با سلمان است. هر دو به کنار استخر وسط پارک می رسند. هوا رو به تاریکی است و فواره ها هر لحظه به رنگی درمی آیند سر به سوی اسمان گشوده اند. سلمان به نرده استخر تکیه می دهد. نگاهش را به فواره ها می دوزد و با لحن غمگین می گوید:
- خیلی دلم می خواد بیشتر از این تلاش کنم. کی از رفاه و اسایش بدش می یاد؟ ولی به خدا نمی شه، یعنی دست خالی نمی شه. تو می گی چیکار کنم؟ با یه دیپلم ردی که نمی تونم برم نخست وزیر بشم! تجارت هم پول می خواد که من ندارم.
- خودتو ناراحت نکن. بهتره فراموشش کنی.
- نه بذار حرف دلمو بریزم بیرون. بذار عقده هامو خالی کنم. هیچ ادمی بدون پشتوانه اقتصادی نمی تونه خودش رو نشون بده. کی تا حالا با دست خالی به جایی رسیده که من دومیش باشم؟ بابای خدا بیامرزم بعد از سالها سگ دو زدن فقط تونست یه خونه خرابه دو اتاقه برامون بذاره و بره. همین و بس. مغازه هم که اجاره ایه. من فقط یه فروشنده ساده هستم با یه سرمایه اندک که از فروش طلاهای ننه ام فراهم شده. بیچاره پیرزم چشماش کم سو شده و من اونقدر درامد ندارم که بتونم واسش یه عینک بگیرم.
- ببین سلمان تو منو خوب می شناسی. از بچگی با یه زندگی متوسط خو گرفتم و آدم جاه طلب و حریصی هم نیستم. حاضرم با نون و پنیرت بسازم. حاضرم لباسهای وصله شده تنم کنم. خلاصه عقیده ام درباره زندگی همونیه که روزای اول بهت گفتم ولی خب تو هم به هر حال باید کاری کنی.
با هم به راه افتاده و از استخر دور می شوند. سلمان می گوید:
- بله اصل قضیه هم اینجاست. در واقع من هم قصد دارم یه کاری بکنم. کاری که از همه مردم ساخته نیست. چرا نباید از استعدادهای خدا داده خودم استفاده کنم؟
- معذرت می خوام سلمان ولی به نظر من این کار وقت تلف کردنه. تو گفتی که نشوتن هیچ لطمه ای به زندگیت نمی زنه ولی عملا اینطور نیست. اغلب تا صبح مشغول نوشتنی. بعد روز خسته و داغون می ری مغازه. از شدت خستگی و بی خوابی نمی تونی بیشتر از چند ساعت کار کنی و برمی گردی خونه و بقیه روز رو استراحت می کنی که شب دوباره بتونی بنویسی. به نظر تو این بی توجهی به شغل و زندگیت نیست؟ با این وضع نباید انتظار یه درامد کافی رو داشته باشی. این جوری کسی تا حالا به رشد و ترقی نرسیده.
هر دو سکوت کردند. چهره سلمان پریده رنگ شده و افسرده به نظر می رسد. فرناز با مهربانی او را می نگرد و با لحن ملایمتری می گوید:
- منو ببخش سلمان. قصد ناراحت کردنت را ندارم فقط می خوام بگم...
سلمان به تندی کلام او را قطع کرد.
- می خوای بگی من تنبل و تن پرور هستم. این طور نیست؟
- نه به هیچ وجه. تو نباید این طور قضاوت کنی. منظورم اینه که یه مدت نوشتن رو کنار بذاری. اگر مرتب سر کارت حاضر بشی و بیشتر تلاش کنی مسلما سود بیشتری می بری اونوقت ممکنه وضع از اینی که هست بهتر شه.
آنها به طرف در خروجی پارک می روند. فرناز ادامه می دهد:
- اگر با این لحن باهات صحبت می کنم برای اینه که خودمو تو زندگیت سهیم می دونم. من شریک زندگیت هستم و نمی خوام روزی مورد ملامت و باخواست کسی قرار بگیری.
- منظورت از کسی چیه؟
- مثلا خانواده ام.
- مگه اونا چیزی گفتن؟
- هم بله و هم نه. یعنی قراره چیزی بگن.
سلمان می ایستد و به جانب او می نگرد. گره ای به ابرو می اندازه و با تردید می پرسد:
- مثلا چه چیزایی؟
- چند وقته که بابام صداش دراومده. واسه همینه که دوشنبه شب دعوتتون کرده، می خواد باهات حرف بزنه.
- راجع به چی؟ مگه من کوتاهی کردم؟
سپس بار دیگر به حرکت درمی اید. فرناز می گوید:
- اونا از اینکه تو برای بردن زنت هیچ اشتیاقی نشون نمی دی نگران و ناراضی هستن.
از در پارک خارج می شوند و در پیاده رو که تقریبا خلوت است قدم می زنند. سلمان می پرسد:
- خودت چی؟ تو هم نگرانی؟
- این نظر اوناست، من به خاطر تو حاضرم تا قیام قیامت هم صبر کنم. ولی...ولی باید یه جواب قانع کننده داشته باشم که مجابشون کنم. مگه می شه با وعده وعید و امروز و فردا کردن کاری از پیش برد؟ بهشون چی بگم؟ بگم صبر کنید تا کتاب همسرم مورد تایید ناشر قرار بگیره، بعد چاپ بشه و اون پولی بدست بیاره. و عقد و عروسی رو راه بندازه؟ به نظر تو این جواب برای اونا قانع کننده است؟
- اونا فکر می کنن من با این بهونه می خوام از زیر بار مسولیتهام شونه خالی کنم در حالی که اینطور نیست.من قصد ندارم طفره برم. خودت که می دونی چقدر بهت علاقه دارم و تا چه اندازه دلم می خواد هر چه زودتر زیر یه سقف زندگی جدیدی رو شروع کنیم.
- پس به خاطر منم که شده از همین فردا شروع کن. یه مدت دست از نوشتن بردار و بچسب به کار و کاسبی.
سلمان بدون اینکه پاسخی بدهد در سکوت به فکر فرو می رود. مدتی می گذرد و هیچ کدام چیزی نمی گوید. سپس سلمان نگاهی به ساعتش انداخته و سکوت را می شکند.
- داره دیر می شه بیا بریم برسونمت خونه.
با هم برای سوار شدن به تاکسی به ان سوی خیابان می روند. دقایقی انجا ایستاده سس سوار تاکسی می شوند. سلمان او را تا در خانه شان همراهی می کند و خود با وسیله دیگری به منزل برمی گردد. مادر با دیدن سفره را وسط اتاق می اندازد. شام را روی ان می چیند. سلمان پس از شستن دستهایش، کنار مادر می نشیند و مشغول خوردن می شود. چندان میلی به غذا ندارد و با ان بازی می کند. مادر متوجه می شود که پسرش متفکر و پریشان است. با ملایمت می پرسد:
- سلما جان چرا نمی خوری پسر جان؟
سلمان غفلتا به خود می آید. قاشق و چنگال را در بشقاب رها می کند.لبخند می زند و خود را بی تفاوت نشان می دهد.
- زیاد گرسنه نیستم.
- بیرون چیزی خوردی؟
سلمان به علامت تصدق سر تکان داده و خود را از پای سفره کنار می کشد. مادر لیوانی اب می نوشد و بشقابها را جمع می کند. سلمان به پشتی تکیه داده و سخت در فکر است. مادر از گوشه چشم او را زیر نظر دارد. می خواهد چیزی بگوید اما منصرف شده بشقابها را برمی دارد و به اشپزخانه می رود. سلمان سرش را به پشتی تکیه می دهد و سیگارش را دود می کند. مادر باز می گردد. سفره را تا زده و کناری می گذارد. از سماور دو استکان چای می ریزد و درون سینی می گذارد. ان را به طرف وی می کشد. کنجکاو است که بداند چه در دل پسرش می گذرد.
- به نظر خسته می یای؟
سلمان فقط تبسم می کند و به سیگارش پک می زند.
- چیه پسرم چرا حرف دلتو نمی زنی؟
- چیزی نیست مادر جون فقط کمی خسته هستم.
- بله خسته ای می دونم ولی علاوه بر خستگی یه چیز دیگه هست که ناراحتت کرده. همیشه وقتی از دیدن فرناز برمی گشتی سرحال و بانشاط بودی ولی این دفعه...ببینم نکنه با فرناز حرفت شده؟
سلمان یکه می خور اما لبخند می زدند.
- مادر نگران نباش از ما دیگه گذشته که با هم بگو مگو کنیم.
- پس تو چته؟ چرا تو فکری؟ شام که نخوردی. با منم که سرسنگینی. من تو رو خوب می شناسم. تا چیز مهمی نباشه این قدر تو خودت نمی ری. قیافه ات همه چیز رو نشون می ده.
سلمان حال و حوصله توضیح دادن ندارد. لبخند تصنعی می زند و می گوید:
- قربون ننه خوبم برم. که این قدر به فکر منه. ولی باور کن مساله مهمی نیست. راستش دارم به نوشته جدیدم فکر می کنم. فقط همین.
مادر طوری نگاهش می کند که انگار حرف هایش را باور نکرده است اما دیگر دنبال موضوع را نمی گیرد. سلمان همان لحظه برمی خیزد و به اتاق خود می رود. نگاهی به کتابهایی که روی تاقچه چیده می اندازد. سپس روی تخت یک نفره خود می نشیند و به عکس فرناز که درون قابی در کنار تخت خوابش روی یک پاتختی کوچک قرار دارد خیره می شود. ساعت شماطه دار تیک و تاک کنان سکوت اتاق را درهم می شکند.
برمی خیزد و پشت میز فلزی نسبتا بزرگی که ازان به عنوان میز تحریر استفاده می شود می نشیند و کاغذها و کتابهایی را که روی میز پراکنده شده است مرتب می کند. ان گاه قلم را به دست می گیرد و مشغول نوشتن می شود. صفحه نخستین را تا به انتها می نویسد. اما صفحه بعدی را بعد از چند سطر نوشتن مچاله می کند. یک ساعت بعد او در میان دود ناشی از سیگار احاطه شده است. روی میزش انبوهی کاغذ مچاله شده دیده می شود و زیر سیگاری مملو از ته سیگار است.
خمیازه ای می کشد و کش و قوسی به بدنش می دهد. گلویش خشک شده. فلاسک را از روی میز برمی دارد و استکانی چای برای خود می ریزد و ان را سر می کشد. قیافه اش خسته و موهایش آشفته است. قلم روی کاغذش ثابت مانده، گویی مغزش یارای نوشتن ندارد. سیگاری روشن می کند و چیزهایی می نویسد. صفحه ای که مشغول نوشتن است خط خطی می کند.
سعی می کند افکارش را روی موضوع داستان متمرکز سازد. کمرش در اثر نوشتن یکنواخت و مداوم درد گرفته است. برمی خیزد و مدتی در اتاق راه می رود سپس بار دیگر قلم را به دست گرفته و مشغول نوشتن می شود. کار نوشتن را تا ساعت پنج صبح ادامه می دهد اما یک باره قلم از دستش رها شده و روی میز تحریر خوابش می برد.
صدای اذان شهر از رادیوی قدیمی و بزرگی که روی تاقچه قرار دارد شنیده می شود. مادر سلمان به اشپزخانه می رود. در قابلمه غذا را که روی اجاق گاز است برمی دارد . با قاشق مقداری از غذا را می چشد. ان گاه در قابلمه را می گذارد و زیر گاز را خاموش می کند و از اشپزخانه بیرون می اید. به طرف اتاق سلمان می رود و در اتاق او را می گشاید و وارد می شود. سلمان هم چنان پشت میز خوابیده است. مادر به ارامی موهایش را نوازش می کند و عرق پیشانیش را با کف دست پاک کرده و شانه اش را با ملایمت تکان می دهد.
- سلمان، سلمان.
سلمان چشمان خواب الود و پف کرده اش را می گشاید.
- بلند شو پسرم ظهر شده.
مادر نگاه حیران خود را به او می دوزد و با دست کاغذهای مچاله شده را جمع می کند.
- پاشو می خوایم ناهار بخوریم. اخه این چه جور خوابیدنه. لااقل برو سر جات بخواب که گردنت درد نگیره.
مادر کاغذها را برمی دارد و از در اتاق خارج می شود. سلمان لحظاتی بعد با موهای ژولیده و خواب الوده از اتاقش بیرون می آید. دم در خمیازه کش داری می کشد سپس به طرف حیاط می رود تا دست و صورتش را بشوید. مادر از اشپزخانه بیرون می اید وسفره را کف اتاق می اندازد و ظرفها را روی ان می چیند . در همینهنگام سلمان به درون می آید.
- سلام مادر.
- سلام. بشین الان غذا رو می کشم.
سلمان کنار مادر می نشیند. مادر برای دوین بار به اشپزخانه می رود و همراه با دیس برنج باز می گردد. دیس را همراه با ظرف خورش وسط سفره می گذارد.
- بکش بخور، ناشتایی که نخوردی لابد حسابی گرسنه ای.
سلمان پنجه در موهایش فرو می برد و می گوید:
- دستت درد نکنه مادر، شما خیلی زحمت می کشی انشالا جبران می کنم.
مادر تبسم کنان مقابلش می نشیند و برای خود غذا می کشد. سلمان هم بشقابش را پر می کند چند لقمه ای که می خورد با اشتیاق می گوید:
- به به چقدر خوشمزه شده. اولش اصلا اشتها نداشتم. دهنم قفل شده بود.
مادر با خوشنودی لبخند می زند و یک کفگیر برنج برای او می کشد.
- نوش جونت. بور تا جون بگیری. کی بخوره از تو بهتر!
- کافیه مادر ممنون.
- این شب زنده داری ها حسابی خودتو از بین بردی، داری پوست و استخوان می شی.
- عوضش وقتی کتابم چاپ بشه پولدار می شیم. اونوقت همه چیز درست می شه.
- به امید خدا. من که سر نماز مرتب دعات می کنم.
سلمان لیوانی اب می نوشد و می گوید:
- آره مادر جان شما فقط دعام کن. راستی، اقای امینی ما رو دوشنبه شب واسه شام دعوت کرده خونه شون.
- دستش درد نکنه ما هم باید یه شب از خجالت شون دربیایم. خوبیت نداره، مدتهاست که یه شب دور هم جمع نشدیم.
سلمان در حال خوردن سری تکان می دهد:
- درسته. بذار چند روزی بگذره اونوقت یه شب حسابی تدارک می بینیم و دعوتشون می کنیم اینجا. فقط زحمت پخت و پز می افته گردن شما.
- مهم نیست مادر جون. خدا سلامتی بده ادم هر شب مهمون داشته باشه. فرناز چطور بود؟ دیشب اونموقع دمغ بودی که ترسیدم چیزی ازت بپرسم.
- همه شون خوب بودن. فرناز هم سلام براتون رسوند.
- سلامت باشه. فرناز دختر خوبیه. من قلبا دوستش دارم. ایشالا به پای هم پیر شین.
مادر که غذایش را تمام کرده است بعد از گفتن این جملات برمی خیزد و به اشپزخانه می رود. سلمان هم لقمه های اخر را به دهان می گذارد، بشقابها را جمع می کند و به طرف اشپزخانه می رود. قبل از اینکه وارد بشود، مادرش با سینی محتوی استکانها برمی گردد.
- سلمان جون تو چرا زحمت می کشی بذار خودم جمع می کنم.
- دلم می خواد کمکی کرده باشم.
این بار صدایش از اشپزخانه شنیده می شود:
- وقتی عروست بیاد دیگه دست تنها نیستی کارها رو با هم تقسیم می کنیم.
مادر کنار سماور می نشیند و چای می ریزد. سلمان باز برمیگردد و سفره را جمع می کند.
- از این به بعد شما باید بیشتر استراحت کنی. مادر شوهر وقتی عروس می یاره باید بازنشسته بشه!
- من کار کردنو دوست دارم. تا وقتی که چهار ستون بدنم سالمه دلم نمی خواد عاطل و باطل باشم.
سلمان دوباره به اشپزخانه رفته و زود برمی گردد و کنار مادر می نشیند. مادر استکان پر از چای را جلویش می گذارد و اهی می کشد. غمی گران بر قلبش سنگینی می کند.
- من تو این دنیای بزرگ اول خدا، بعدشم فقط تو رو دارم. تو نور چشم مادری.
نگاهش را به قاب عکسهای روی تاقچه می دوزد. در یک قاب، عکس شوهرش قرار دارد و در قاب دوم، دختر و داماد و نوه کوچکش که در حادثه تصادف جان باخته بودند. آن گاه در ادامه سخنانش می افزاید:

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 17:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
همه عزیزام پرپر شدن و از کنارم رفتن. حالا فقط تو برام موندی و فرناز. وقتی اون بیاد دوباره این خونه سوت و کور جون می گیره. شادی بازم به اینجا برمی گرده. وقتی تو می ری سرکار دیگه من مجبور نیستم فشار تنهایی و بی کسی رو تحمل کنم. انیسی دارم که حرفامو بهش بزنم. عرو س مثل دختر خود ادم می مونه. اون می تونه جای خالی خواهر بیچاره تو برام پر کنه.
چشمان مادر پر از اشک می شود. سلمان به ارامی چای خود را سر می کشد و در سکوت به گلهای قالی می نگرد.
- مادر گذشته ها را فراموش کن دیگه چیزی نگو.
مادر با گوشه دامنش اشکش را پاک می کند.
- یه مادر هرگز نمی تونه عزیزاش رو فراموش کنه، حتی اگه صد سال هم بگذره. اونا همیشه برام زنده هستن. انگار همین دیروز بود. امکان نداره هفته ای یکی دو شب خوابشون رو نبینم.
- خواهش می کنم مادر بس کنید. سالها طول کشید تا تونستم اون فاجعه رو فراموش کنم. دیگه نمی خوام حتی بهش فکر کنم. فایده اش چیه؟ مگه چیزی هم عوض می شه؟
سلمان بلند می شود و مقابل طاقچه کنار قاب عکس خواهر می ایستد. مدتها به عکس او خیره می ماند. اهی می کشد و از پشت اینه مقداری اسکناس برمی دارد و خطاب به مادر می گوید:
- می رم بیرون چند پاکت سیگار بخرم. می خوام دو سه روزی تو اتاقم بنشینم و فقط بنویسم.
- مگه فردا مغازه رو وا نمی کنی؟
- نه، باید هر جور شده کتابمو تمومش کنم.
مادر سر تکان می دهد. سلمان به طرف در رفته، ان را می گشاید و خارج می شود. لحظاتی بعد پس از خریدن سیگار باز می گردد و به اتاقش می رود. پشت میز می نشیند و با سرعت و جدیت شروع به نوشتن می کند.
عصر روز دوشنبه است. خانم امینی و فرناز در اشپزخانه مشغول گفت و گو هستند. خانم امینی ظرفهای شام را از کابینت خارج می کند. ان ها را تمیز کرده و روی میز می چیند. فرناز هم مشغول درست کردن سالاد است. خانم امینی با کنایه می گوید:
- یه عروس اوردم و دو تا داماد گرفتم اما این جوریشو دیگه ندیده بودم.
فرناز اعتراض کنان غر می زند:
- مامان شما هم که مثل بابا همیشه ایه یاس می خونی! اخه کمی هم خوشبین باشین.
- به چی خوش بین باشم؟ سالی که نکوست از بهارش پیداست. سلمان اگه بخواد اول زندگیش تن پرور و بی بته باشه خدا می دونه سر پیری که چه بلاها سرتون نیاد. سه روز تموم کار و کاسبی اش رو تعطیل کرده و تو خونه بست نشسته که چی؟ که می خوام بنویسم. پس کار و کاسبی چی؟ کاسب جماعت باید دنبال پول و پله باشه نه دنبال خیال بافی. اگه ثروت و دارایی داشت حرفی نبود ولی با این خرج و مخارج سنگین و درامد کم....
مکثی می کند و با بی حوصلگی دستش را در هوا تکان می دهد.
- ای مادر چی بگم. دلم واست می سوزه. نمیخوام دو روز دیگه کاسه چه کنم دستت بگیری.
فرناز برای قانع کردن مادر جواب داد:
- سلمان که بچه نیست. خودش خوب می دونه چیکار داره می کنه.
- د نه د، اگه می فهمید که غصه نداشتیم. درد سر اینه که نمی فهمه چیکار داره می کنه.
- یعنی نفهمه.
- نفهم نیست. جاهله...نادونه.
- شما همه تون براش جبهه گرفتین. آخه کمی هم به حال و روزش توجه داشته باشین و درکش کنید.
خانم امینی به او نزدیک شد و با اعتراض گفت:
- روتو برم دختر، یعنی می گی ما درکش نکردیم؟ دختر مثل دسته گلمون رو مفت و مسلم تقدیمش کردیم باز می گی درکش کنم؟ از روز اول خودش رو زد به مفلسی و ما هم به خاطر گل روی سرکار هی کوتاه اومدیم و گفتیم باشه جوونه، پشتکار داره، راه ترقی براش بازه ولی عاقبت چی شده؟ اقا بیکار و بی عار از اب دراومد. خوبه که ما مثل دیگرون توقع انچنانی نداشتیم. از دامادمون اارتمان و ویلا و ماشین اخرین سیستم و طلا و جواهر نخواستیم. اقا زیر بار یه عقد کنون ساده مونده.
فرناز ظرف سالاد را برداشته و در یخچال می گذارئ. اشغالهاه را در سطل زباله می ریزد.
- شماها هر چی دلتون می خواد بگید ولی من ازش حمایت می کنم. شوهر من یه هنرمنده، هنرمندی که هنوز کسی به استعداد نهفته اش پی نبرده، همین به قول شما اقای تن پرور و بی عرضه یه روز مایه سرافرازی همه مون می شه.اون در نظر داره خودش رو در جامعه ادبی ایران مطرح کنه. کجای این کار به نظر شما ناپسنده؟
مادر پوزخندی زد و با کنایه می گوید:
- مجبوری دلت رو با این حرفا خوش کنی. مایه سرافرازی. اونم سلمان ! چه عتیقه ای؟! من که یک قرون قبولش ندارم.
- بله مادر اینده همه چیز رو معلوم می کنه.
- اگه این حرفا رو نزنی که از غصه دیوونه می شی. یک سال ازگار پاش نشستی. چند سال دیگه هم بشین ببینیم چی می شه. می ترسم روزی پشیمون بشی ه دیگه سودی نداشته باشه.
- روزای اول در موردش این جور قضاوت نمی کردین.
- بله چون که خوب نمی شناختمش. فکر می کردم فعاله و پشتکار داره. نمی خواد حالا وکیل مدافع سلمان خان بشی، پاشو برو بابات رو از خواب بیدار کن ممکنه همین حالا سر و کله شون پیدا بشه.
فرناز برای بیدار کردن پدرش از اشپزخانه بیرون رفت. یک ساعت بعد سلمان و مادرش از راه می رسند و پس از سلام و احوال پرسی روی مبل می نشینند. خانم و اقای امینی هم کنارشان می نشینند. فرناز با چای و میوه مشغول پذیرایی از انهاست. خانم امینی برای حفظ ظاهر تبسم بر لب دارد اما شوهرش که چندان سرحال و بشاش نیست عاقبت سر صحبت را باز می کند.
- سلمان خان چند روزه که مغازه رو بسته بودی، خدا نکرده کسالتی پیش اومده بود یا گرفتاری دیگه ای داشتی؟
سلمان با لبخند فنجان خالی را روی میز می گذارد و سرش را پایین می اندازد.
- بله یه گرفتاری کوچیک پیش اومده بود که شکر خدا رفع شد.
- خب الحمدالله. راستش هر وقت می رفتم سرکار و چشمم به مغازه بسته و کرکره پایین کشیده اش می اتفاد دلم یه جوری می شد. چند بار واسه احوال پرسی می خواستم بیام در خونه تون اما خب گرفتاریه دیگه.
- لطف دارین اقای امینی. راستش اونقدرام مساله مهمی نبود که باعث نکرانی بشه.
- پس ایشالا از فردا کرکره می ره بالا و چشممون به جمال شریف روشن می شه! درسته؟
سلمان نگاهش می کند و تبسم کنان می گوید:
- از پس فردا، فردا که تعطیله.
- بله درسته، یادم نبود.
خانم امینی خطاب به مهمانان می گوید:
- بفرمایید میوه میل کنید. قابل تعارف نیست. بفرمایین خواهش می کنم.
اقای امینی با سر به فرناز که کنار مادر نشسته است اشاره می کند که انها را تنها بگذارد. فرناز بی درنگ از اتاق خارج می شود. امینی این بار لب به خنده می گشاید.
- بله داشتم عرض می کردم.
- می فرمودین.
- عرض کنم به حضور شریف، از هر چی بگذریم سخن دوست خوشتره.
همگی می خندند.خانم امینی سیب پوست کنده، ان را تکه تکه می کند و به سوی مادر سلمان می گیرد. مادر سلمان یک قاچ برمی دارد. سلمان هم قاچی دیگر برمی دارد. امینی ادامه می دهد:
- خب سلمان خان بالاخره به ما نگفتی کی شیرینی عروسی را پخش می کنی؟
امینی که متوجه می شود ناشیانه موضوع را مطرح کرده است، دستپاچه می شود چند سرفه می کند تا سینه اش صاف شود سپس به سلمان خیره می شود. مادر سلمان به جای پسرش پاسخ می دهد:
- ایشالا به زودی زود اقای امینی.
- این زودی زود چند وقت دیگه است؟
مادر سلمان می خواهد چیزی بگوید اما سلمان بی درنگ جواب می دهد:
- والله اقای امینی من و مادرم بیشتر از جناب عالی در این امر خیر تعجیل داریم ولی خب دیگه....
امینی که از این پاسخ قانع نشده با اندکی خشونت می گوید:
- خب دیگه که نشد جواب. یه چیزی بگو که همه حسابا روشن بشه.
خانم امینی رشته کلام را در دست می گیرد و ادامه می دهد:
- اگر خاطرتون باشه روز بله برون، قرارمون این بود که سر سال نشده عقد رو راه بندازین و قال قضیه رو بکنین، خب فکر می کنم کمی از یه سال گذشته.
امینی بی درنگ وسط حرف زدن زنش می پرد و می گوید:
- بله درست سیزده ماه و هفده روز! اخه ما هم واسه خودمون برنامه هایی داریم. جهاز این دختر تو زیرزمین پوسید.
باز هم خانم امینی می گوید:
- از اون گذشته، تکلیف این دختر هم باید روشن بشه. از بس به در و همسایه و دوست و فامیل جواب دادیم زبونمون مو دراورده. هر کی از راه می رسه می گه پس این عروسی چی شد؟ ما هم باید جوابی داشته باشیم که بهشون بدیم.
اامینی روی مبل جابه جا می شود. پاهایش را روی هم می اندازد و می گوید:
- راستش رو بخواید خود ما هم زیاد از این وضع راضی نیستیم. طول کشیدن دوران نامزدی از نظر مردم و از دید دوست و اشنا چندون خوشایند نیست. این اولین باره که ما سنت شکنی می کنیم و گرنه نه سر دخترای دیگه ام بعد از مراسم بله برون بلافاصله عقد و عروسی رو راه انداختیم و قال قضیه رو کندیم.
زن و شوهر به پسر و مادر مجال دفاع نمی دادند. این بار هم خانم امینی متکلم الوحده شده و ادامه می دهد:
- بله و به لطف خدا همه شون خوب و خوشبخت شدن و مشکلی هم پیش نیومده. هر دوتاشون سفید بخت شدن. فرناز کنیز خودتونه بنابراین هر گلی زدین سر خودتون زدین.
مادر سلمان که فرصتی جهت جوابگویی می یابد می گوید:
- فرناز جون نور چشم ماست، خدا از بزرگی کمتون نکنه تا حالاشم خیلی به ما لطف کردین. ما که هیچ وقت یادمون نمی ره.
سلمان که سر به زیر دارد تایید کنان می گوید:
- بله اقای امینی الحق و الانصاف همیشه خجالتمون دادین و اقایی کردین، من جدا شرمنده هستم. اگه خدا بخواد تا دو سه ماه دیگه خودم حلقه غلامی را به گوش می کنم و هر وری که شده یه عقدکنون ابرومندانه راه می اندازم و از خجالتتون در بیایم. همه کارها جور شده فقط مونده که پولی دستم بیاد.
امینی با تردید می پرسد:
- یعنی تا دو سه ماه دیگه این پول حتما به دست شما می رسه؟
- ایشالا.
- بسیار خوب . ما که حرفی نداریم. ادم باید دست زنش رو بگیره و هر چه زودتر زندگیشو تشکیل بده. ما که توقع انچنانی نداریم، مشکل ما در اصل مساله محرمیته که دهن مردم بسته شه و گرنه من به سلمان از تخم چشمام هم بیشتر اطمینان دارم.
مادر سلمان لبخند می زند و می گوید:
- خدا از بزرگی کمتون نکنه. ایشالا خیر ببینید.
خانم امینی با خوشحالی برخاسته و جعبه شرینی را به طرف انها می گیرد و می گوید:
- حالا بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید.
پس از تقسیم شیرینی به طرف اشپزخانه می رود.
- فرناز مادر چند تا چایی وردار بیار.
- چی شد مادر؟ حرفاتون رو زدین؟
- اره زدیم، قرار شد دو سه ماه دیگه ببرنت.
- دیدی مادر، نگفتم این قدر سخت نگیرین.
- من می رم. تو هم چایی بریز و بیار.
آن شب مذاکرات دو خانواده با خوبی و خوشی به پایان می رسد. دو روز بعد سلمان دست نوشته هایش را برمی دارد و به سراغ ناشری می رود.نوشته ها را مقابل او می گذارد و به انتظار می ایستد. قلبش تند تند می زد و بی صبرانه متتظر پاسخ است. ناشر دفترها را بدون خواندن ورق می زند، سپس یکی از صفحات توجه اش را جلب می کند. چند سطری می خواند و با تاسف سری تکان می دهد. دوباره چند صفحه را ورق می زند و چند سطری می خواند. این کار چند بار تکرار می شود. ان گاه دفتر را می بندد و ان ها را به طرف سلمان می گیرد و می گوید:
- پرداختش خیلی ضعیفه، اصلا کشش و جاذبه نداره، متاسفم اقا این مطالب قابل چاپ نیست.
- ولی شما که هنوز اینو کامل نخوندین.
- همین چند صفحه نشون میده که درباره چی نوشته شده.
- ازتون تمنا می کنم فقط یکی دو شب وقت صرف کنین و اینا رو تا اخر مطالعه بفرمایین بعد هم جواب بدین. من واقعا رو اینا کار کردم، قول می دم حتما سوژه اش مورد عنایت و پسند سرکار قرار می گیره.
- استدعا می کنم اقا! عرض کردم که قابل چاپ نیست.
سلمان که کلافه شده بود کنترل اعصاب خود را از دست می دهد و با اندکی خشم می پرسد:
- قابل چاپ بودن را شما تشخیص می دید یا وزارت خونه مربوطه؟
- اقای محترم فراموش نکنین که این ناشره که باید رو این جور کارا سرمایه گذاری کنه. اولین شرط چاپ شدن کتاب نظر مساعد ناشره، بقیه در اولویت نیست.
سلمان با لحن ملایمتری می پرسد:
- ممکنه بفرمایید اشکال کار این حقیر کجاست؟
- قبلا که عرض کردم، نگارشتون ضعیفه و احتیاج به تمرین و ممارست داره. از همه این ها گذشته اساس کار اشتباهه جانم اساس! این جور موضوعات دیگه خواننده نداره، نویسنده های پیشین کراراً درباره این موضوعات قلم فرسایی کردند. اگه جسارت نباشه باید عرض کنم خیلی بهتر از سرکار. برین دنبال یه سلسله مطالب جدید و بکرتر باشید. موضوعاتی که تکرار مکررات نباشه. این همه سوژه هست تو مملکت خوب بنویس جانم!
- ممکنه از حضورتون تقاضا کنم یه سوژه خوب و بدیع که مورد پسند ناشرین، من جمله خود سرکار باشه بهم پیشنهاد کنین تا با همکاری هم بتونیم گام مثبتی در این راه برداریم؟
- دوست عزیز، اگر من سوژه داشتم که خودم یه پا نویسنده می شدم. این مشکل شماست. شما می خواید که برای نسل جوان قلم بزنید پس پیدا کردن سوژه هم به عهده خودتونه. جدا متاسفم. کاش می تونستم خدمتی انجام بدم.
سلمان با ناراحتی و حالتی عصبی دفترهایش را جمع اوری می کند. ناشر می گوید:
- در این حوالی ناشرین دیگه ای هم هستند، شاید یکی از اونا حاضر باشه باهاتون همکاری کنه.
سلمان تبسمی تلخ بر لب اورد و بدون کلامی از انجا خارج می شود. پس از مدتی راه پیمایی به سراغ ناشر دیگه ای می رود. یک راست وارد انتشارات شده و یک راست به طرف مدیر انتشارات می رود.


امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 17:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
- سلام اقا، روزتون بخیر.
- روز به خیر.
- می بخشین عرضی داشتم.
- در خدمتم، بفرمایین.
- عرضم به حضورتون... بنده کتابی در دست نگارش داشتم که می خواستم سرکار درصورت امکان در زمینه چاپ و نشرش با حقیر همکاری بفرمایین.
ناشر نگاه کنجکاو خود را به سر تا پای او می دوزد و می گوید:
- بله خواهش می کنم. فرمودین موضوع کتاب سرکار در چه زمینه ایه؟
- رمانه قربان. رمان اجتماعی – خانوادگی.
ناشر محترمانه عذرخواهی کرده و می گوید:
- معذرت می خوام جناب. ولی همان طور که ملاحظه می فرمایین ما فقط کتابهای درسی و پیش دانشگاهی چاپ می کنیم و در زمینه رمان فعالیتی نداریم.
سلمان که باز هم مایوس گشته با ناراحتی سر تکان می دهد:
- متشکرم اقا خدا نگهدار.
- موفق باشین.
سلمان با سری افتاده و گردنی اویزان از انجا خارج می شود. تا شب به چند انتشارات مختلف سرکشی می کند و پس از ساعتی قدم زدن و مراجعه پی در پی، خسته و ناراحت، در حالی که دست نوشته هایش را بغل دارد پیاده به طرف منزل در حرکت است. هوا کاملا تاریک شده است. سعی می کند امید و اطمینان را در خود بارور سازد. هنوز قاسمی را از دست نداده و به او و همکاریش امیدوار است.
از انتهای کوچه قدم زنان پیش می اید. مقابل در خانه شان که می رسد توقف می کند، ته سیگارش را با حرص زیر پا له می کند، کلید را از جیب شلوارش خارج کرده، در را می گشاید و وارد منزل می شود. مادرش در اتاق نشسته و سرگرم دوختن دگمه لباس اوست که سلمان در را گشوده و وارد اتاق می شود.
- سلام.
مادر به او می نگرد و تبسم می کند.
- سلام، خسته نباشی.
سلمان کتش را روی چوب لباسی اویزان می کند. چهره اش بسیار خسته و گرفته است. مادر حیرت زده به او چشم می دوزد.
- چیه سلمان خیلی خسته به نظر میای؟
- اره حسابی خسته شدم. شما داری چیکار می کنی؟
- هیچی دارم دگمه پیراهنت رو می دوزم.
- مادرجون با اون چشمات اونم تو شب! اخه یه کمی بیشتر به خودت توجه کن. لباس بدون دگمه هم می تونم بپوشم.
- ناراحت نشو. الان تمومش می کنم. شام که نخوردی؟
- نه ولی گرسنه نیستم. بیشتر از هر چیزی به استراحت نیاز دارم. چند شبه که درست و حسابی نخوابدم. لمشب می خوام زود بخوابم.
- می خوای با شکم گرسنه بخوابی؟ زبونم لال اگه خدای نکرده زخم معده گرفتی چه خاکی سرم بریزم؟
- تو خواب که گرسنه ام نمی شه مادر. شما شامتو بخور من می رم که بخوابم. دیگه نا ندارم. چشمام از بی خوابی داره می سوزه.
سلمان به طرف اتاقش می رود. مادر با نگاه او را تعقیب می کند. سلمان داخل اتاق شده و در را می بندد. مادر همان طور که پیراهن او را در دست دارد اه می کشد و با خود می گوید:
- حتم دارم مشکلی براش پیش اومده اما برای این که منو ناراحت نکنه چیزی بروز نمی ده. خدایا خودت کمکش کن.
مادر لباس را گوشه ای نهاده، از جا برمی خیزد و به اشپزخانه می رود. سلمان لباس هایش را گوشه ای می اندازد و وارد بستر می شود. هنوز لحظاتی نگذشته که پلک هایش سنگین شده و به خواب عمیقی فرو می رود... روز بعد سلمان در مغازه مشغول کاراست. خانمی پس از خریدن جوراب و روسری به همراه دختر و پسر خردسالش خارج می شود. سلمان نگاهی به ساعتش می اندازد. ساعت 11 است. وسایل روی ویترین را درون قفسه ها می گذارد ، بسته دست نوشته هایش را برمی دارد و از مغازه بیرون می اید.در را قفل کرده، کرکره را می کشد و حرکت می کند.
در حاشیه خیابان سوار تاکسی می شود و ده دقیقه بعد مقابل انتشارات «مردم» از تاکسی پیاده می شود. قاسمی، مدیر انتشارات که همراه کارگرش در مغازه نشسته است از پشت شیشه چشمش به سلمان می افتد و با دستپاچگی غرولند می کند:
- وای بازم این یارو پیدایش شد.
در حال برخاستن رو به شاگردش می کند و می گوید:
- اگر سراغ منو گرفت بگو نیست، بگو یکی دو هفته رفته مسافرت. خلاصه یه جوری دست به سرش کن.
- اطاعت می شه بذارش به عهده خودم.
قاسمی شتاب زده به پستوی مغازه که در واقع انبار اوست می رود و مخفی می شود. در همین اثنا سلمان در را می گشاید و وارد می شود و نزد شاگرد می رود.
- سلام اقا.
شاگرد که سرش را پایین انداخته و خود را به مطالعه فاکتورها مشغول داشته، بون انکه به او بنگرد پاسخ سلامش را می دهد. سلمان بار دیگر به سخن می اید:
- حالتون خوبه؟
شاگرد سر بلند کرده و او را می نگرد، سپس لبخند می زند.
- شما هستین؟ حالتون چطوره؟
- تشکر می کنم. خسته نباشین. جناب قاسمی تشریف دارند؟
- نه خیر متاسفانه نیستن.
- کی تشریف می یارن؟
- والله برای دو سه هفته رفتن مسافرت.
سلمان نگاهی به اطراف می اندازد و ناامیدانه آه می کشد.
- که این طور! خیلی بد شد خودشون گفته بودن امروز خدمت برسم.
- امری باشه در خدمتتون هستم.
سلمان مستاصل و پریشان به قفسه ها می نگرد. سپس دستش را به طرف او دراز می کند و می گوید:
- متشکرم بعدا خدمت می رسم.
مرد دستش را می فشارد و می کوید:
- خواهش می کنم اینجا متعلق به خودتونه.
- خداحافظ.
- خداحافظ شما.
سلمان از در مغازه که بیرون می رود قاسمی لحظه ای درنگ کرده و وقتی اطمینان خاطر می یابد که دیگر سلمان باز نمی گردد از انبار خارج می شود.
- رفت؟
- اره دکش کردم.
قاسمی پشت میز می نشیند و با اوقات تلخی می گوید:
- جدا که موجود مزاحمیه. به اجبار می خواد خودشو تو نویسنده ها جا کنه.
- دست نوشته هاشو خوندی؟
- اره بابا، یه مشا خزعبل! فکر می کنه هر کی چهار سطر چیز نوشت می تونه نویسنده بشه. امثال اینا زیادن، اگه بهشون رو بدی و تحویل شون بگیری ادعای پروفسوری می کنن. از این به بعد هر وقت اومد اینجا یه جوری دست به سرش کن.
شاگرد قاسمی با صدای بلند می خندد.
- ای به چشم. بلدم چی کار کنم.
سلمان در حالی که دست نوشته هاش را زیر بغل دارد در پیاده رو قدم می زند. تا ساعتی بعد از این انتشارات به انتشارات دیگر رفته و با ناشران گفت و گویی انجام می دهد که مطلوب و رضایت بخش نیست. در اخرین مراجعه، شخص ناشر از وی می پرسد:
- موضوع نوشته هاتون چیه؟
- یه رمانه قربان، یه رمان اجتماعی خانوادگی.
- قبلا اثری از شما چاپ شده؟
- خیر، این اولین اثریه که می خوام چاپش کنم اما این اولین نوشته ام نیست. حدود دو ساله که به طور مستمر کار می کنم و تا به حال پنج اثر به رشته تحریر دراوردم.
- ببین جناب، از وجنانت معلومه که جوان فعالی هستی و پشتکار داری اما پدرانه از من به شما نصیحت، دور این حرفه رو قلم بگیر. تو مملکت به این بزرگی کار فراوونه، اخه نویسندگی که نشد شغل. خود من سالهاست که تو این کارم. همه موهام تو این راه سفید شده. نویسندگی واسه کسی نون و اب نمی شه. خلاصه عرض کنم به حضور انورت که چون اسم شما شناخته شده نیست و کسب شهرت نکردین هیچ حاضری راضی نمی شه رو نوشته شما ریسک کنه. اگر ناشری بیاد و کلی سرمایه رو یه کتاب بذاره و بعد کتاب فروش نره و ازش تو بازار استقبال نشه، ناشر فلک زده ورشکست می شه و باید فاتحه شو خوند.
سلمان با ناامیدی می پرسد:
- پس می فرمایید باید چیکار کرد؟ ما باید برای اغنای ادبیاتمون بکوشیم. باید به جوونا فرصت بدیم تا استعدادهاشون شکوفا بشه. نویسنده قدیمی و مشهور جاشو تو جامعه باز کرده و گفتنی ها را گفته. پس باید به جوون تر ها میدان داد تا طرحی نو دراندازن. مگه علمای ادبی ما چه جوری خودشونو مطرح کردند؟ اونام یه زمانی گمنام بودند ولی بالاخره کسی پیدا شده که به اثرشون بها بده. این خیانته به جامعه ادبی که نذاریم نسل جوون رشد کنه و بخوایم استعدادها رو در نطفه خفه کنیم. چه بسا از بین همین افردا به قول فرمایش شما گمنام، نخبه هایی شکوفا بشن که ادبیات راکد ما رو متحول کنن.
- فرمایش شما متین، ولی مشکل اساسی اقتصاده. من براتون پیشنهادی دارم. حاضرم در صورتی نوشته شما را چاپ کنم که سرمایه اش از خودتون باشه و الباقی کارش با بنده.
- متوجه منظورتون نمی شم.
- خیلی ساده است شما سرمایه ای که برای چاپ کتاب مورد نیازه در اختیار من قرار بدین منم قول می دم در ظرف سه ماه کتاب منتشر شده رو به بازار عرضه کنم. همه دوندگی هاشم خودم شخصا به عهده می گیرم.
- متاسفانه من چنین سرمایه ای در اختیار ندارم.
- من از این بابت جدا متاسفم. البته بعضی ها به کارشون عشق می ورزند برای پیدا کردن سرمایه به هر دری می زنن و حتی از فروش فرش زیر پاشونم دریغ ندارن. علی ای حال شما هر کجا برید و به هر ناشری که مراجعه کنید جز اینهایی که عرض کردم چیز دیگر به شما نمی گن.
سلمان مایوس و ناامید به کفش های پاره و مندرسش چشم می دوزد. قیافه اش چنان غمگین و ماتم زده است که گویی مصیبت بزرگی به او روی اورده است. از ناشر خداحافظی کرده و از انجا خارج می شود. از فرط خستگی دیگر نای راه رفتن ندارد. سوار تاکسی شده و به منزل باز می گردد. در اتاق را می گشاید و داخل می شود. مادرش همان لحظه از اتاق او بیرون می اید. سلمان خسته و بی رمق با لباس روی زمین می نشیند و نوشته ها را کنار خود می اندازد.
- اومدی پسرم؟
- سلام مادر.
- سلام. خسته نباشی. خیلی دیر کردی.. سه ساعت از ظهر گذشته.
سلمان پاسخی نمی دهد. مادر نگاهش می کند و لبخند می زند.
- داشتم اتاقت رو تمیز می کردم. خیلی ریخت و پاش بود.
سلمان سیگاری اتش می زند.
- چرا زحمت کشیدی مادر . می ذاشتی خودم تمیز می کردم.
- ناهار که نخوردی؟
- نه از ساعت یازده تا حالا همین جور سگ دو دارم می زنم.
- موفق شدی؟
- نه مادر، هرجا می رم بهم جواب سربالا می دن. تف به این شانس. اخه اینم شد زندگی؟
مادر کنارش می نشیند. با لحن دلسوزانه ای می گوید:
- ناشکری نکن، الحمدالله چهار ستون بدنت سالمه، این خودش یه نعمته.
سلمان که عصبی به نظر می رسد صدایش را بلند می کند.
- پس این همه ادم که نویسنده شدن چطور تونستن؟ چیکار کردن که من نمی تونم بکنم؟ ناشرا حتی حاضر نیستن زحمت خوندن به خودشون بدن. می گن تو گمنامی، اسم و رسم نداری. شناخته شده نیستی وگرنه چشم بسته قرارداد می بستیم. می گن اگه سرمایه داشته باشی می شه کاریش کرد. می گم چقدر؟ می گن خدا تومن. می گم ندارم، می گن فرشت رو بفروش. خونه زندگیتو حراج کن. می گم نمی شه، می گه پس سرتو بذار و بمیر. خفه شو و دیگه از نویسندگی دم نزن. آخ خدا... آخه یه نفر تو این مملکت نیست که دستمو بگیره و منو به جلو سوق بده؟!
مادر که تحت تاثیر قرار گرفته و اشک در دیدگانش حلقه بسته، نگاه پر از شفقت خود را به او می دوزد و می گوید:
- حالا اینقدر خودت رو ناراحت نکن. ادم نباید هیچ وقت مایوس بشه. خدا رو چه دیدی شاید یه روز تو هم نویسنده موفقی شدی.
- بله ولی چه جوری؟ نه پول دارم نه پارتی. وقتی این دو تا را نداشته باشی ول معطلی!
- توکل به خدا. ایشالا که درست می شه. حالا پاشو برو لباسات رو درار، دست و روتو بشور تا منم سفره رو اماده کنم. تو اصلا به سلامتی خودت توجه نداری. داری از بین می ری. پای چشمات گود افتاده. اخه چرا اینقدر به خودت فشار می یاری؟
مادر دستهایش را روی زانو نهاده و برمی خیزد و به اشپزخانه می رود. سلمان هم چنان با مشت های گره کرده نشسته و لبهایش را با خشم می جود. مادر با سفره و ظرفی غذا باز می گردد.
- باز که نشستی و فکر می کنی. پاشو برو، با خودخوری کردن چیزی درست نیم شه. اگه روحیه ات قوی نباشه تو هیچ کاری موفق نمی شه.
مادر سفره را پهن کرده بشقاب غذا را روی ان می گذارد. سلما بلند می شود و مادر می گوید:
- وقتی غذاتو خوردی باید یه زحمتی واسم بکشی.
- چه زحمتی مادر؟
- چهارپایه رو بذار و این پاره ها رو دربیار تا بشور. خیلی چرک شده. پاهام درد می کنه نمی تونم از چهارپایه برم بالا و گرنه به تو زحمت نمی دادم.
- این حرفا چیه مادر، چشم خودم ترتیبش رو می دم.
سلمان به طرف در می رود و از اتاق خارج می شود. پس از شستن دست و صورتش برمی گردد. کنار مادر می نشیند و در سکوت و ارامش غذایی را که مادر در بشقابش کشیده صرف می کند. بعد از خوردن نهار، مادر سفره را جمع می کند و سلمان چهارپایه را می اورد. روی ان می ایستد و گیره ها را دانه دانه از چوب پرده رد می کند. مادر کنار او به نظاره ایستاده است. سلمان می گوید:
- پرده به این سنگینی رو چطوری می خوای بشوری؟ از کت و کول می افتی مادر.
- می شورم پسرم این که کاری نداره. دستام به کارای سخت عادت کرده.
- نمی خواد بشوری. عصر می برم می دم اتوشویی.
- نه مادر جان چرا اتوشویی؟ خودم می تونم بشورم. هنوز اونقدرا از کار افتاده نشدم. کلی پول واسه یه پرده درب و داغون باید بدیم.
سلمان تمام پرده ها رو جدا کرد و روی زمین می اندازد. مادر خم می شود و پرده را جمع می کند. سلمان چهارپایه رو از اتاق بیرون می برد و فوری باز می گردد. مادر که در حال باز کردن گیره پرده هاست می گوید:
- می تونی یه مقدار پول جمع کنی؟
- پول؟
- راستش رو بخوای باید قسط علی اقا بقال رو بدم.
سلمان سکوت کرده و روی زمین می نشیند. سیگاری اتش می زند و می پرسد:


امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 17:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
- خودش چیزی گفت؟
- تقریبا، وقتی رفتم ازش خرید کنم دفترشو باز کرد و گفت که حساب قبلی ما بالا زده. گفت اگه یه مقدارش رو بدیم کافیه.
- چقدر پول تو خونه داریم؟
- زیادی نیست. پشت ایینه ست وردار بشمار. ضمنا قبض برق هم امروز اومد.
سلمان به طرف تاقچه می رود. پولها را برمی دارد و می شمارد. قبض برق را هم برداشته و رقم بدهی آن را می خواند و می گوید:
- این هنوز دوازده روزی وقت داره، مال مغازه ام اوومده، باشه دوتاشو با هم میدم.
- پول کم داریم نه؟
سلمان به طرف کتش که ری چوب لباس اویزان است می رود و قبض برق را در جیب می گذارد و پاسخ می دهد:
- غصه نخور مادر درست می شه.
پولها را در جیبش جای می دهد و می افزاید.
- امروز باید برم قسط کتابامو بدم. فردا سعی می کنم پولی جوری کنم تا از خجالت علی اقا بقال دربیایم.
- باشه مادر جون. هر جور خودت صلاح می دونی. چای می خوری؟
- شما زحمت نکش خودم می ریزم.
مادر به پرده ای که در دست دارد اشاره می کند و می گوید:
- پس من برم این تو تشت خیس کنم.
پس از خروج مادر سلمان چای برای خود می ریزد و ان را سر می کشد. لباس می پوشد و در حیاط خانه از مادر خداحافظی می کند و از منزل بیرون می رود. با تاکسی خود را به کتاب فروشی می رساند. وادر کتاب فروشی که می شود، اقا نعمت را می بیند که لیستی در دست دارد و یک مشتری هم کنار او ایستاده است. سلمان جلوتر رفته و مقابلش می ایستد.
- سلام اقا نعمت.
- سلام سلمان جون. چطوری پسر؟ ستاره سهیل شدی!
- گرفتارم اقا نعمت، گرفتار.
- خدا نکنه. برو بشین الان می یام خدمتت.
سلمان چند قدم جلوتر روی صندلی می نشیند و قفسه کتاب ها را با نگاه جست و جو می کند. کتابی بیرون کشیده و ورق می زند. لحظاتی بعد نعمت که مشتری خود را راه انداخته نزد او م اید و کنارش روی صندلی دوم می نشیند.
- خب رفیق باوفا تعریف کن ببینم چطوری؟
سلمان کتاب را سر جایش می گذارد:
- اصلا خوب نیستم.
- خدا بد نده چی شده؟
- خدا بد نمی ده اما بنده هاش چرا؟
نعمت با صدای بلند می خندد و دستی به شانه سلمان می زند.
- خب بگو ببینم این بنده های خدا چه هیزم تری بهت فروختن که دادت دراومده؟
- چه می دونم! هر طرف می چرخم بدبیاری می یارم. از زمین و اسمون برام می باره.
- موضوع کتابته؟
- بله دیگه.
- مگه چاپش نکردی؟
- ای بابا کجای کاری. هنوز ناشرش پیدا نشده اونوقت تو می گی چاپ نشده!
- تو که گفته بودی یکی رو پیدا کردی. اون بابا اسمش چی بود؟
سلمان سیگاری روشن می کند و می گوید:
- قاسمی.
- خب پس اون چی شد؟
- اونم تو زرد از اب دراومد.
- چطور؟
- اولش یه نگاه سرسری بهش انداخت، بعد قول داد اگه دستی توش ببرم چاپ کنه. منم هر سازی که اون زد رقصیدم. با هم قرار گذاشتیم در فلان روز برم دیدنش. فکر می کردم کار تمومه،خیلی بهش امید بسته بودم ولی وقتی رفتم اونجا گفتن رفته مسافرت اما من فهمیدم که داره مووش می دوونه و ما رو گذاشته سرکار.
- خب می بردیش پیش کس دیگه. مگه ناشر قحطه.
- قبلش این کار رو کرده بودم اما همه بهم جواب رد دادن. اولش زیاد ناامید نبودم چون یقین داشتم که قاسمی رو دارم. با خودم فکر می کردم مرده و قولش. ولی نمی دونستم این یارو هم ما رو دست انداخته. به پدر نامزدم قول داده بودم ظرف سه ماه عروسی رو راه بندازم. سه ماه هم گذشت و من نتونستم کاری از پیش ببرم. دیگه حتی روم نشد تو صورت نامزدم نگاه کنم. اون طفلک هم روزای سختی رو می گذرونه. تو خونه هی بهش فشار می یارن و ملامتش می کنن. خلاصه اون از داخل در فشاره و من از بیرون.
- غصه نخور سلمان جان. درست می شه. واسه امر خیر هیچ وقت ادم در نمی مونه. نمی تونی از کسی قرض کنی؟
سلمان خاکستر سیگارش را در زیر سیگاری می تکاند. با تاسف سر تکان می دهد و می گوید:
- نه بابا کسی رو ندارم.
- وام چی؟ نمی تونی از بانک واسه تعمیر خونه وام بگیری؟
- اون خونه فکستنی اونقدر نمی ارزه که با وامش بشه یه عقد کنون راه انداخت.
سلمان سیگارش را خاموش می کند. دست در جیب کرده و اسکناسها را روی میز زیر یک کتاب می گذارد که فقط گوشه پولها پیداست. سپس بلند می شود.
- قربونت برم اقا نعمت با حرفام سرت رو درد اوردم.
- داری می ری؟
- اره باید برم. یکی دو ساعتمبرم تو مغازه بشینم شاید یکی در رو باز کنه و بگه خرت به چند!
- صبر کن یه چایی واست بیارم.
- ممنونم باشه یه وقت دیگه. خب کاری با ما نداری؟
- مخلصتم. برو به سلامت.
- خداحافظ.
- خداحافظ.
سلمان از در کتاب فروشی خارج می شود. نعمت هم چنان دور شدن او را می نگرد. اهی می کشد و با صدای بلند می گوید:
- ای روزگار.
سپس به جانب میز می رود و پولها را برداشته و می شمارد. پشیمان است که چرا در چنان شرایطی پول را از سلمان پذیرفته و حتی به او تعارف هم نکرده است...
چند روزی می گذرد. یک شب امینی و برادرش سوار بر اتومبیل هستند و از خیابان ها می گذرند. خان عمو پشت فرمان نشسته و امینی در کنار او. باران نم نم می بارد و برف پاک کم روشن است. خان عمو با اوقات تلخی می گوید:
- من که هیچ از کارای این پسر سر در نمی یارم. اخه چه مرگشه؟ حرف حسابش چیه؟
- چی بگم داداش؟ خودمم نفهمیدم چی می خواد. چند بار تا حالا بهش گفتم بابا بیا تکلیف این دخترمو روشن کن ولی یه مشت چرت و پرت تحویلم می ده. می گه فعلا دستم خالیه بذار کتابم چاپ بشه...خلاصه از این جور چیزا
- ای بابا تو چقدر ساده ای. من که چشمم اب نمی خوره. این پسره خیالباف قصد سو استفاده داره، اگه پول نداشت غلط کرد رو دختر مردم اسم گذاشت. تو چرا قبول کردی؟
- چه می دونم خر شدم. یکی دو سال بود که تو محل کار می شناختمش. پسر خوب و معقولی به نظر می اومد. بعدشم مادر فرناز گفت که دختره هم راضیه. به خاطر فرناز و اصرار مادرش بود که سر بله برون خیلی کوتاه اومدم. دخترمو مفت مفت پیشکششون کردم تازه طلبکار هم هستن.
خان عمو پوزخندی می زند و با طعنه می گوید:
- لابد انتظار دارن خرج عروسی رو هم تو بدی. اخه مرد حسابی چرا با کسی مشورت نکردی، اگه به خودم گفته بودی اصلا نمی ذاشتم کار به اینجا بکشه. ادم که به هر بی سروپایی دختر نمی ده.
خان عمو سیگاری اتش می زند و در حال رانندگی نگاهی به چپ و راست می اندازد و از خیابانی عبور می کند.امینی متفکر روی زانوی خود می کوبد. خان عمو اضافه می کند:
- حالا هم دیر نشده. ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه است. راستش من یکی رو سراغ دارم که حرف نداره، قول می دم فرناز رو خوشبخت کنه.
اقای امینی چشم به دهان برادر می دوزد و می گوید:
- کی هست؟
خان عمو می خندد و در پاسخش می گوید:
- غریبه نیست از بستگان عیاله. وضعش توپه توپ. درسته که سنش کمی بالاست ولی مرد زندگیه.
- مگه چند سالشه؟
- هیچی بابا فقط چهل سالشه. یه مرد باتجربه و پخته که چیزی کم و کسری نداره.
- چطور شد با این سن و سال هنوز عزب مونده؟
- چون دنبال همون چیزیه که ما هستیم.
- هان؟
- پول جونم پول.
- شغلش چیه؟
- بساز بفروش. ادم لارژ و دست و دل بازیه. ادم اگه می خواد دوماد دار بشه باید چنین شخصی رو انتخاب کنه نه یه جوون اس و پاس رو. اخلاق و رفتارش رو خودم ضمانت می متنو به خدا پاک پاکه! از بس دنبال پول دویده اصلا یادش رفته که مرد خلق شده. به هر حال من خوشبختی فرناز رو می خوام. دختر برادر عین دختر خود ادم می مونه. اگه خودم دختر مجرد داشتم حتی یه لحظه هم وقت تلف نمی کردم.
امینی با دست پیشانی اش را لمس می کندن و متفکرانه می گوید:
- نمی دونم چی بگم. سلمان رو چه جوری دست به سرش کنم؟
- این که کاری نداره. نه عقدی صورت گرفته و نه چیزی. یه انگشتر ناقابل رد و بدل شده خوب پسش بده.
- این درست ولی به در و همسایه جی بگیم؟
خان عمو شانه هایش را بالا می اندازد و با خونسردی می گوید:
- هیچی بگو پسره معتاد بود و تو نمی دونستی. می تونی هزار تا عیب و ایراد روش بذاری کسی چه می فهمه.
- اخه نمی شه. مردم که احمق نیستن. از ظاهر سلمان معلومه که این کاره نیست. سلمان فقط سیگار می کشه و اهل هیچ فرقه ای نیست. یه کمی تندخو و عجول هست اما در مجموع عیب و ایرادی نداره. می دونی داداش، وجدانم اجازه نمی ده بهش بهتون بزنم.
- وجدان کیلویی چند؟ این حرفا چیه داداش؟ این قدر ساده نباش. ادم خوبیه؟ خوب باشه. پیشکش ننه اس. تو به فکر خودت باش. از اولش نباید زیر بار می رفتی. فرناز مگه از دخترای دیگه چی کم داره؟ این پسرا قری فری زن نگه دار نیستن. خب پس من برم با طرف صحبت کنم؟
اقای امینی پس از مکث کوتاهی گفت:
- حبت کن.
- خوبه. خبرش رو بهت می گم.
اتومبیل مقابل منزل امینی متوقف شد. امینی در را می گشاید و خارج می شود. هنگام بستن در، خان عمو تکرار می کند:
- حرفام یادت نره. مبادا تحت تاثیر زنت قرار بگیری و پشیمون بشی.
- پشیمون نمی شم. حرف مرد یکیه.
- ما رو سنگ رو یخ نکنی ها.
- نه بابا خیالت راحت باشه. خب دیگه خداحافظ.
- به سلامت.
امینی حرکت می کند. در خانه را می گشاید و داخل می شود. خان عمو هم به راه می افتد. همان شب پس از رف شام، فرناز در اشپزخانه غذا را جمع کرده و ظرف ها را در ظرفشویی می ریزد. پدر و مادرس در اتاق نشیمن نشسته اند. خانم امینی فنجان چای را مقابل شوهرش می گذارد. امینی چایش را سر می کشد. اوقاتش تلخ است. اخم بر چهره دارد.
- این پسره این طرفا پیداش نشده؟
- پسره! کدوم پسره؟
امینی با بی حولگی دستش را در هوا تکان می دهد:
- آهه... سلمانو می گم دیگه.
- نه! چطور مگه؟
امینی پس از مکثی طولانی می گوید:
- این پسره دیگه شورش رو دراورده. باید به فکری به حالش کرد.
- چرا مگه چی شده؟
- دیگه می خواستی چی بشه. کم ما رو مضحکه خودش کرده، اخه این که نشد وضع خانم! چند ماه دیگه باید صبر کنیم؟
خانم امینی سرش را به چپ و راست تکان می دهد:
- اره راست می گی. چیبگم والله من که از این کار این پسره سردرنمی ارم.
- معلومه خانم، هیچ کس از کار این پسره اب زیر کاه سردر نمیاره. اصلا می دونی چیه؟ ما دختر بهشون نمی دیم. والسلام.
خانم امینی حیرت زده می پرسد:
- یعنی می خوای بگی...
- فردا بح می ری خونه شون، انگشتر فرناز و هم می بری پسشون می دی. می گی نامزدی بی نامزدی. بگو دور دختر ما رو قلم بکشن. خوش ندارم دیگه این طرفا پیداشون بشه.
خانم امینی با تردید می گوید:
- ولی....
اقای امینی با خشونت و تندی می پرسد:
- ولی چی خانم؟
- اخه جواب مردم رو چی بدیم؟ دوست و اشنا می دونن که سلمان دختر ما رو نامزد کرده، مردم هزار جور حرف و حدیث در می یارن.
فرناز در اشپزخانه صدای مکالمه ان دو را می شنود و گوشهایش را تیز می کند. از ظرف شستن دست می کشد، کنار در اشپزخانه سرش را تکیه می دهد و گریه می کند. امینی با لحن ملایمتری می گوید:
- همین روزا قراره خان داداش یه خواستگار خوب و پولدار بفرسته در خونه مون.
خانم امینی با شکفتی زائدالوفی می پرسد:
- راست می گی؟ باید حدس می زدم کی رای تو رو زده. خب طرف کی هست؟ چیکاره است؟
- کسی رو که خان داداشم انتخاب کنه بد نمی شه.
- نگفتم بد یا خوب، پرسیدم کی و چیکاره است.
- از فامیلای دور زن داداشه. خان داداش می گفت پولش از پارو بالا می ره. اونوقت ادم همچین دامادی رو می ذاره و دختر به یه ادم آس و پاس بده.
- امینی این حرفای تو نیست. اینا رو خان داداش تو دهنت گذاشته؟

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 17:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
- واسه تو چه فرقی می کنه، مگه خوشبختی دخترتو نمی خوای؟
- کی قراره بیان؟
- بذارش به عهده خان داداش، خودش همه چیز رو راست و ریس می کنه.
خانم امینی از جا بلند می شود.
- چه می دونم. هر چی قسمت باشه. چایی می خوری؟
- اره یه دونه بریز. پررنگ باشه.
خانم امینی استکان او را برمی دارد و به اشپزخانه می رود. فرناز در حال اشک ریختن است.
- چیه دختر چرا آبغوره می گیری؟
فرناز دیدگانش را به مادر می دوزد و ملتمسانه می گوید:
- بابا که اون حرفا رو جدی نگفت، مگه نه؟
- تو که پدرتو می شناسی. تو این جور کارا هیچ وقت با کسی شوخی نمی کنه.
- ولی مادر اخه مگه می شه؟ من نمی خوام نازدیمو بهم بزنم.
- اختیار دار ما پدرته، خودت که می دونی کسی نمی تونه رو حرفش حرف بزنه. به خصوص که پای خان عمو در میان باشه.
- شما چرا این حرف رو می زنی مادر، پس من چی؟ احساسم چی می شه؟ شما می دونی که من سلمان رو دوست دارم.
خانم امینی به جانب او برمی گردد و به چشمانش زل می زند:
- اون چی؟ اونم تو رو دوست داره؟
- بله اونم دوستم داره.
- مطمئنی؟
- من کوچکترین تردیدی ندارم.
خانم امینی به او پشت کرده و رو به سماور می ایستد.
- اگه دوستت داشت این همه مدت بلاتکلیف نمی گذاشتت. ما به اندازه کافی بهش مهلت دادیم حالا اگه اون عرضه نداره تقصیر ما چیه؟ تو هم بهتره اشکاتو پاک کنی و اروم بگیری. ما خیر و صلاح تو رو می خوایم.
فرناز گریه کنان به دامان مادر می آویزد:
- شما باید با پدر حرف بزنی. بهش بگو من نامزدم رو دوست دارم و حاضر به جدایی نیستم.
- امکان نداره پدرت تصمیمشو عوض کنه.
- پس با خان بابا صحبت کن.
- این یکی از باباتم بدتره.
- من دختر شما هستم نه خان عمو.
خانم امینی دقایقی خیره خیره نگاهش می کند سپس سرش را پایین می اندازد.
- بی فایده است فرناز. تو باید حرف ما رو گوش کنی. اگر می خوای عاقبت به خیر شی باید حرف ما رو گوش کنی.
خانم امینی استکان پر از چایی را برمی دارد و نزد شوهرش برمی گردد. فرناز گوشه اشپزخانه چمپاته زده و همچنان گریان است. می داند که پدرش ادم یکدنده ایست و مقاومت و مخالفت در برابر خواسته ها و تمایلات پدر بی فایده و بیهوده است.
بح روز بعد خانم امینی لباسها و لوازمی را که هدایای سلمان به فرناز است درون ساکش قرار می دهد، فرناز در گوشه ای نشسته و به ارامی اشک می ریزد. مادر می گوید:
- بهت قول می دم یه هفته نشده فراموشش کنی. ادم باید اینده نگر باشه. اون جوری که بابات تعریف می کنه خواستگار جدید پولاش از حد و حساب خارجه. خدا کنه عمو بتونه کاری بکنه.
فرناز سرش را میان دستهایش پنهان کرده و با دای بلند گریه می کند. مادر می افزاید:
- وقتی زنش بشی چشم دوست و دشمن از حسادت چهارتا می شه. همه دخترای فامیل بهت غبطه می خورن. من وقتی زن بابات شدم خیلی سختی کشیدم. از اولش که این جوری نبودیم. نمی خوام دختر منم اول زندگیش سختی بکشه و با نون بخور و نمیر زندگی کنه. ادم تا وقتی که جوونه باید خوش بگذرونه و راحت زندگی کنه. .قتی پا به سن گذاشتی دیگه همه چیز برات بی اهمیت می شه.
فرناز با حالت عبی از جا بلند شده و اتاق را ترک می کند. خانم امینی پس از پایان کار، چادرش را به سر می کشد. از اتاق بیرون می اید . وارد اتاق نشیمن شده و از انجا به طرف اتاق فرناز حرکت می کند. پشت در می ایستد و دستگیره در را می چرخاند اما در قفل است. دای هق هق فرناز شنیده می شود. مادر ضربه ای به در می زند.
- فرناز در رو باز کن کارت دارم.
به جز صدای هق هق گریه پاسخی نمی اید. خانم امینی دقایقی مکث می کند و عاقبت دستگیره را به شدت تکان می دهد.
- باز که تو داری گریه می کنی! باز کن باهات کار دارم.
خانم امینی باز هم بر کرده و سپس با خشم می گوید:
- اخ که چقدر تو لجباز و یکدنده ای! من دارم می رم، غذا رو گازه مواظب باش نسوزه، فهمیدی؟ خداحافظ.
خانم امینی چادرش را روی سر مرتب کرده و از خانه بیرون می اید. سوار تاکسی می شود و یکسره به جانب منزل سلمان حرکت می کند. مادر سلمان در حالی که دستمال در دست دارد، مشغول گردگیری لوازم اتاق است. در همین لحظه دای زنگ در شنیده می شود.
او دست از کار کشیده و با حیرت نگاهی به ساعت دیواری می اندازد. ساعت ده صبح را نشان می دهد. دستمال را گوشه ای می گذارد. چادرش را از روی چوب لباسی برمی دارد و روی سر می اندازد و از در اتاق بیرون می رود. به وسط حیاط نرسیده صدای دومین زنگ بلند می شود.
- کیه؟ اومدم.
در را که می گشاید چهره خانم امینی را در استانه ان ظاهر می شود. مادر سلمان با حیرت و خوشحالی می گوید:
- اوا شمائین؟ سلام.
- سلام. حالتون چطوره؟
هر دو روبسی کردند. مادر سلمان جواب می دهد:
- قربون شما. چه عجب از این طرفا. چی شد که به کلبه خرابه ما تشریف اوردید؟ بفرمایین تو خواهش می کنم.
خانم امینی وارد می شود و مادر سلمان در را می بندد. هر دو از حیاط عبور می کنند.
- خیلی خوش امدید. سرافرازمون کردید.
- از این طرفا رد می شدم گفتم سلامی عرض کنم.
- لطف کردین. قربون قدمتون. خانواده چطوره؟ اقای امینی فرناز جون.
- به لطف شما بد نیستن. سلام دارن.
- سلامت باشین. بفرمایین.
هر دو وارد اتاق می شوند. مادر سلمان او را با دست به طرف پشتی هدایت می کند. خانم امینی می نشیند و ساکی را که به همراه دراد کنار خود می گذارد. نگاهی به اطراف می اندازد و می پرسد:
- مزاحم که نشدم؟
- اختیار دارید. این حرفا چیه؟ منزل خودته. ببخشین الان برمی گردم.
همان دم از ااف خارج می شود. خانم امینی انگتانش را درهم فرو می برد و با انگشتر بازی می کند. اندکی نگران است. بی اختیار ساکی که در کنارش قرار دارد لمس می کند. اضطراب از چهره اش خوانده می شود. مادر سلمان با سینی استکانها برمی گردد. کنار سماور می نشیند و چای می ریزد. مادر فرناز می گوید:
- زحمت کشین دست شما درد نکنه.
- قابلی نداره، نمک گیر نمی شین.
مادر سلمان بلند می شود و سینی را مقابل او را می گیرد. خانم امینی استکان را از درون سینی برداشته و کنار خود روی زمین می گذارد. مادر سلمان به طرف کمد رفته و در ان را می گشاید، چادر نماز گلداری را از ان بیرون اورده و ان را به طرف خانم امینی می گیرد.
- بفرمایین چادرتونو عوض کنید. تو رو خدا راحت باشید.
خانم امینی از گرفتن چادر امتناع می کند.
- قربون شما. این جوری راحت ترم. می خوام رفع زحمت کنم.
- اوا چرا؟ مگه من می ذارم. خیلی حرفا داریم که با هم بزنیم.
- باید زود برگردم خونه، کلی کار دارم که باید انجام بدم.
مادر سلمان کنارش می نشیند. چادر را مقابل خانم امینی می گذارد و با خنده می گوید:
- خدا نگه داره فرناز جونو، وقتی ادم یه دختر جوون تو خونه داشته باشه هیچ وقت کاراش رو زمین نمی مونه.
- فرناز امروز رفته خونه خانه عموش، قراره چند روزی اونجا بمونه.
- خب به سلامتی. انشالا که خیره.
- والله چه عرض کنم!
- چرا میل نمی کمیم. بفرمایین چاییتون سرد شد.
خانم امینی چای را جرعه جرعه سر می کشد . مادر سلمان برمی خیزد. خانم امینی استکان را زمین می گذارد و می گوید:
- خواهش می کنم دیگه زحمت نکشید.
- چه زحمتی، می رم میوه بیارم.
- نه تو رو خدا، باور کنین عجله دارم باید برم. اومدم چند دقیقه ای شما رو ببینم و رفع زحمت کنم.
- اخه این جوری که نمی شه، بعد از مدتها تشریف اوردید اونم این جوری؟
- ما ها که با هم تعارف نداریم. راستی سلمان خان چطوره؟
مادر سلمان لبخند می زند و می نشیند.
- سلامت باشین. بد نیست، رفته سرِ کار.
- مدتیه که کم لطف شدین و به ما سر نمی زنین.
- اختیار دارین. باور کنین گرفتاری مجال نمی ده. اگه کوتاهی شده شما به بزرگی خودتون ببخشید.
- خواهش می کنم. والله...نمی دونم چه جوری بگم.
مادر سلمان با نگارنی چشم به دهانش می دوزد و می پرسد:
- طوری شده؟
- طوری که نه، راستش هیچ وقت دلم نمی خواست این جوری و با این شرایط خدمت برسم ولی خب دیگه....
- موضوع چیه؟ حس می کنم شما چیزی می خواین بگین؟
خانم امینی از نگا مستقیم در چهره او اجتناب کرده، سرش را به زیر می اندازد و در حالی که با گوشه چادرش بازی می کند و می گوید:
- چیزی رو که می خوام مطمئنا خوشایند نیست ولی خب چاره چیه. حقیقتش اینه که بابای فرناز ازم خواسته خدمت برسم تا به عرضتون برسونم که... راستش چه جوری بگم... روم سیاه، بابای فراز نظرش اینه که...بهتره این ولت سر نگیره...
مادر سلمان با هراس و شگفتی تکرار می کند:
- سر نگیره؟ منم نمی فهمم!
چهره اش درهم می رود و با ناراحتی به خانم امینی که همچنان نگاهش را از وی مخفی می دارد چشم می دوزد. خانم امینی جابه جا می شود و ادامه می دهد:
- ببین، بذار خیلی ساده، خلاصه عرض کن. ما به این نتیجه رسیدیم که این دو تا جوون برای هم ساخته نشدن. این چند ماه رو هم که بهتون فرت دادیم در اثر خواهش های من بود ولی اقای امینی دیگه بیشتر از این صبر رو جایز نمی دونه. پای ابروی یه خانواده در میونه. اخه مردم چی می گن؟ ما پیش دوست و دشمن زیر سوال رفتیم. هر کی به ما می رسه یه چیزی می گه. خوبیت نداره دختر مردم سر زبونا بیفته.
- ولی...
- شما گفتین سه ماه دیگه فرصت بدین ما هم دادیم. پاییزم تموم شده و داره زمستون می رسه، پس ملاحظه می کنین که کوتاهی از جانب خودتون بود. سلمان خان جوون خوبیه، من هم همیشه دلم می خواست دامادی با این فات داشته باشم ولی هر چیزی حساب کتاب داره.
- بله حق با شماست ولی....
مادر سلمان هر زمان خواست سخنی بگوید خانم امینی مجالی به او نمی داد.
- دیگه به صلاح ما نیست بیشتر از این صبر کنیم. فکر نمی کنم با امروز و فردا کردن چیزی عوض بشه.
- خانم امینی سلمان بی تقصیره. اون مرد و مردونه تلاش می کنه حالا اگه بد شانسی میاره این دیگه دست کسی نیست.
- بله در گفته های شما شکی نیست ولی خودتون رو بذارید جای ما، اگه خودتون بودید حاضر بودید دخترتون ماهها بلاتکلیف بمونه؟
مادر سلمان تضرع کنان می گوید:
- خانم امینی تو رو خدا. دستم به دامنتون، شما هم مثل من یه مادر هستین و احساس منو درک می کنید. نذارین قضیه یان جوری تموم شه. به خدا سلمان از غصه دق می کنه. اون خیلی به فرناز علاقه داره. خودتون که بهتر از من می دونین.
- بله می دونم. ولی علاقه به تنهایی شرط نیست.
- شما می تونین یه کاری بکنین. با شوهرتون حرف بزنید. بگین به خاطر دل این د. تا جوون بازم بهمون فرصت بده. قول میدم خودم هر جوری که شده تمومش کنم.
- ما از روز اول به خاطر دل این دو جوون از بیشتر خواسته هامون گذشتیم. ولی بیشتر از این لاح نیست.
خانم امینی مکثی کرده و سپس می افزاید:
- راستش قرار شد فرناز و به فامیل خودمون شوهرش بدیم. حرفامونو زدیم و به توافق رسیدیم. جدا متاسفم حاجیه خانم ولی دیگه فایده ای نداره.
دستش را به طرف ساکش دراز کرده و بسته را از درون ان بیرون می اورد.
- بفرمایین اینم وسایلی که واسه فرناز گرفته بودین. اینم انگشتر نامزدی.
مادر سلمان دستش را برای گرفتن دراز نمی کند و هیچ واکنشی نشان نمی دهد. خانم امینی جعبه انگشتر را روی بقیه لوازم می گذارد. مادر سلمان که به شدت پریشان است با تردید می پرسد:
- خود فرناز خانم چی؟
- والله ما دخترمون رو طوری تربیت کردیم که محاله جلوی بزرگترش حرفی بزنه. خب من دیگه باید برم. تو این مدت هر بدی که از ما دیدین حلال کنین.
خانم امینی برپا می خیزد. چادرش را مرتب کرده و به جانب در می رود. مادر سلمان هم بلند شده و می گوید:
- حالا نهار تشریف داشتین، یه روزم با فقرا سر کنین.
- زنده باشین. اونجام به شما تعلق داره.
هر دو از اتاق خارج می شوند. مادر سلمان تا دم در او را بدرقه می کند و مکدر و نگران به اتاق برمی گردد. کنار بسته ای که مادر فرناز پس اورده می نشیند و با اندوه به ان چشم می دوزد. اشک در چشمانش حلقه می زند. نمی داند چگونه موضوع را با سلمان در میان بگذارد. تحمل دیدن قیافه اندوهگین او را ندارد.
ظهر که سلمان به منزل برمی گردد، مادر بلافاصله سفره را پهن می کند و هر دو مشغول ناهار می شوند. سلمان احساس می کند حال مادرش خوب نیست.
- مادر؟
- چیه پسرم؟
- چته مادرجون کسالت داری؟
پیرزن لبخند کمرنگی می زند و می گوید:
- نه مادر جون. حالم خوبه. چطور مگه؟
- اخه خیلی توهمی. گفتم شاید خدای نکرده کسالتی داشته باشی.
- نه حالم خوبه چیزی نیست.
سلمان با دقت به چشمان مادر می نگرد. می گوید:
- چشمان پف کرده، لابد سرما خوردی. عصر با هم می ریم دکتر.
مادر دست از خوردن می کشد و بلند می شود. به گوشه اتاق می رود و برای خود چای می ریزد.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 17:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
- پس چرا غذاتو تمم نکردی؟ بازم بگو مریض نیستی.
- گرسنه نیستم پیش از ظهر یه تیکه نون خوردم همون اشتهامو کور کرد.
مادر با استکان چای بازی می کند سلمان غذایش را تمام می کند و به جمع کردن ظروف می پردازد. مادر برایش چای می ریزد. سلمان ظرفها را به اشپزخانه برده و باز می گردد. کنار مادر می نشیند و قند را به دهان می اندازد و با دقت به مادر می نگرد.
- حتم دارم یه چیزیت هست، زیاد سرحال نیستی.
- فعلا چایی تو بخور بعد باهات حرف می زنم.
سلمان استکان را درون نعلبکی می گذارد و می پرسد:
- چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
- گفتم که، بعدا می گم.
- چرا همین الان نمی گی.
- تو چه قدر کم طاقتی بچه.
- باز قسط بقال و قاب عقب افتاده؟ باز کسی چیزی گفته؟
- نه موضوع این نیست.
- خب پس چی؟
مادر سعی دارد ناراحتی خود را پنهان کند.
- پدر فرناز....
- پدر فرناز چی؟ مادر تو که جون به سرم کردی. یه کلمه بگو چی شده و خلاصم کن.
- پدر فرناز انگشتر دخترش رو پس فرستاده.
سلمان یکه خورد. دقایقی خیره خیره مادر را می نگرد. نمی تواند موضوع را هضم کند. باورش نمی شود که درست شنیده است. با ناراحتی می پرسد:
- چی گفتی مادر؟
- اره پسرم. همه چیز رو پس اوردن.
- کجا؟ چه وقت؟
- بح مادر فرناز اینجا بود. پیغوم اورد که نامزدی رو به اختیار خودشون به هم زدن و دیگه هم اون طرفا پیدامون نشه.
سلمان کنار دیوار می نشیند و پشتش را به ان تکیه می دهد.
- فرنازم باهاش بود؟
- ن هخانم امینی تنها بود. می گفت دخترشونو به فامیل خودشون شوهر می دن. خیلی سعی کردم، حتی بهش التماس کردم یه فرصت کوتاه بهمون بدن ولی مادره راضی نشد. می گفت دیگه راه ندناره، می گفت ما تصمیم خودمونو گرفتیم و دیگه حرفمونو پس نمی گیریم.
سلمان عصبی و ناراحت شد. سرش را به دیوار تکیه داده و فکر می کند. مادر به ارامی و بی دا اشک می ریزد. سلمان دقایقی متفکرانه می نشیند و سپس بلند می شود و اعتراض کنان می گوید:
- نه اونا نمی تونن این کار رو باهام بکنن. نمی تونن این قدر بی رحم باشن.
اورکتش رو از چوب لباسی برمی دارد و همان دم از اتاق بیرون می رود. از در خانه بیرون می اید و در را پشت سر خود می بندد. با قدم های تند از کوچه عبور می کند. حتی پاسخ سلام یکی از جوان های همسایه را نمی دهد. چهره اش نشان گر ناراحتی و عبانیت اوست. سر حیابان در برابر باجه تلفن همگانی توقف می کند. مردی در حال گفت و گو با تلفن است. سلمان در انتظار می ایستد و با سکه ای بازی می کند. لحظاتی بعد مرد خارج می شود و او به داخل کیوسک می رود و شماره اش را می گیرد.
تلفن منزل امینی زنگ می زند. فرناز و مادرش در هال نشسته اند. به محض شنیدن دای زنگ، فرناز به طرف تلفن هجوم می برد. گوشی را برمی دارد اما قبل از این که ان را به گوش خود بچسباند مادرش از راه می رسد و گوشی را از دست او می کشد و با خشونت خطاب به دخترش می گوید:
- خودم جواب می دم. الو بفرمایید.
- سلام خانم امینی.
مادر فرناز گره ای به ابرو می اندازد و به سردی می گوید:
- شمایی؟ علیک السلام.
- می بخشین خانم امینی، می خواستم با فرناز صحبت کنم.
- فرناز خونه نیست. چند روزی رفته خونه عموش.
- مادرم می گفت امروز تشریف اورده بودین اونجا. می گفت شما حرفایی زدین. می خواستم بپرسم موضوع چیه؟
- سلمان خان لطفا به حرفام توجه کن. هر چیزی رو که مادرت گفته عین حقیقته. بین تو و فرناز همه چی تموم شده. بهتره دیگه اینجا تماس نگیری.
- ولی اون نامزد منه. شما به دلخواه خودتون نمی تونید نامزدی ما رو به هم بزنید.
- اختیار دار فرناز ما هستیم. این ماییم که در مورد اینده اش تصمیم می گیریم. تازه اون خودش دیگه مایل نیست باهات حبت کنه. قراره تا چند روزه دیگه با یکی دیگه نامزد کنه. پس صلاح نیست شما دیگه اینجا زنگ بزنید. خداحافظ.
خانم امینی گوشی را می گذارد. فرناز تمام مدت کنار نلفن ایستاده و شاهد و ناظر گفته های اوست . صورتش را لای دستهایش پنهان می سازد و هق هق کنان به سمت اتاق خود می دود. با قطع تلفن از سوی خانم امینی، سلمان با ناراحتی و اندوه از خیابان می گذرد. به تدریج از منزل فاصله می گیرد و دور می شود. در مسیرش پارکی قرار دارد. وارد شده و کمی راه می رود. پارک کاملا خلوت است و هوا به شدت سرد. روی نیمکتی می نشیند و سیگاری اتش می زند.
دو ساعت تمام بی توجه به سرمای استخوان سوز با افکار خود کلنجار می رود، عاقبت هنگامی که سرما تا مغز استخوانش نفوذ می یابد، برمی خیزد و حرکت می کند. بیست دقیقه بعد به مغازه امینی می رسد. ابتدا مقابل در مغازه مکثی کرده سپس دستگیره را می چرخاند و وارد می شود.
امینی پشت میزش نشسته و تلفنی با مخاطب خود گفت و گو می کند. با ورود تازه وارد سرش را بالا می گیرد و نگاهش به چهره افسرده سلمان می افتد اما اهمیتی به او نداده و هیچ عکس العملی در قبال ورود او نشان نمی دهد. سلمان چند دقیقه در همان نقطه سرپا می ایستد تا مکالمه به پایان برسد . سپس جلوتر می رود.
- سلام اقای امینی.
امینی سرسنگین نگاهش می کند و به سردی می گوید:
- سلام. خوبی؟
- به مرحمت شما. بد نیستم.
- امری بود؟
- اقای امینی من اومدم که...
امینی بی درنگ کف دستش را به علامت سکوت مقابل او می گیرد و می گوید:
- ببین سلمان خان در مورد ره مطلبی اجازه داری حرف بزنی اله مساله خودت و دخترم.
- ولی اقای امینی...
- گوش کن جانم. ت. ب اندازه کافی فرت داشتی فکر کنی و حرف بزنی. پس بی خودی نه وقت من رو بگیر و نه وقت خودت رو. من امروز اصلا حال و حوصله بحث کردن ندارم. تا دیروز دختر من نامزدت بود، ولی از حالا به بعد دیگه نیست. من پدرشم و شرعت و قانونا این حق رو دارم که در مورد اینده ش تصمیم بگیرم. حالا اگه غیر از این موضوع حرف دیگه ای داری بفرما من گوشم به شماست.
سلمان سکوت می کند. حرفی برای گفتن ندارد، اقای امینی اب پاکی را روی دستش ریخته و راه گریزی برایش نمانده است. امینی به ندلی تکیه داده و یه دستش را از پشت آن اویزان می کند. این بار لحنش ارومتر است.
- ببین پسرم. تو و فرناز واسه هم ساخته نشدین. چه جوری می خوای با دست خالی دخترمو خوشبخت کنی؟ دلت که نمی خواد اون تو خونت سختی بکشه و حسرت یه زندگی خوب تو دلش بمونه؟ اون تو ناز و نعمت بزرگی شده و طاقت سختی کشیدن نداره، اگه زن تو بشه مجبوره بی پولی و نداری رو تحمل کنه. کمی منطقی فکر کن و احساسات رو بذار کنار. فرناز یه خواستگار خوب و واجد شرایط داره که می تونه خوشبختش کنه. اگه واقعا سعادت اونو می خوای، اگه واقعا دوستش داری خودت رو بکش کنار. دختر خوب فراوونه برو سراغ یکی دیگه....اصلا...اصلا خودم استین بالا می زنم و هر کسی رو که تو بگی می رم برات خواستگاری می کنم ولی اونو فراموشش کن.
سلمان در سکوت سر به زیر می اندازد. با وجود سرمای گزنده، عرق روی پیشانیش می جوشد. حرفی برای گفتن ندارد. سرش را پایین انداخته و با ناراحتی و یاس از مغازه بیرون می رود. امینی لبخندی می زند، شانه هایش را با بی تفاوتی بالا می اندازد و گوشی را برداشته شماره ای را می گیرد.
سلمان که حال و حوصله هیچ کاری را ندارد بدون این که مغازه اش را بگشاید و مشغول به کار شود تا شب در خیابانها قدم می زند و اواخر شب خسته و گرسنه به منزل برمی گردد. مادرش روی زمین کنار بخاری دراز کشیده و خوابش برده است. سفره شام هم چنان روی زمین پهن است و ظرف مخصوص شام هم چنان روی ان قرار دارد. بدون اینکه مادر را بیدار کند به اتاقش می رود.
روز بعد سلمان کنار پنجره بسته ایستاده است. داخل حیاط را می نگرد و سیگار دود می کند. باران شدیدی می بارد و قطرات ان از شیشه فرو می ریزد. مادر از اشپزخانه بیرون می اید و دم در به سلمان متفکر و غمگین می نگرد. دل مادر برای او می سوزد. سلمان غرق در رویاهای خود است و حضور مادر را احساس نمی کند. مادر به اشپزخانه می رود و دور از چشم پسر برایش اشک می ریزد.
در همان لحظه فرناز هم پشت پنجره اتاق خود ایستاده و ورت غرق در اشک خود را به شیشه چسبانده و به سلمان می اندیشد. دلش در هوای دیدن او پر می کشد اما می داند که این کار میسر نیست. تمام سعی خود را به کار برده تا شاید مادرش را متقاعد گرداند ولی موفق نشد. پدر از حرف و تصمیم خود برنمی گردد.
سلمان تمام روز را در اتاقش به سر می برد و حتی با مادرش هم سخن نمی گوید. پیرزن سعی دارد مزاحمش نشود، غذایش را در سینی نهاده و به اتاقش می برد و بدون حرفی و سخنی از نزدش می رود. نیمه شب که می شود چراغ اتاق سلمان هم چنان روشن است. او روی تخت دراز کشیده و طبق معمول سیگار می کشد. تصویر فرناز در میان قاب، مقابلش قرار دارد و نگاه سلمان به عکس خیره است. ساعت شماطه دار دو و سی دقیقه بامداد را نشان می دهد.
ان شب فرناز هم در اتاق خود درون بستر دراز کشیده و به ارامی اشک می ریزد. از لحظه ای که نامزدی اش به هم خورده تاکنون اشک دیدگانش خشک نشده و سوزش دل تنها و محزونش التیلم نیافته است. زنجیر مدالیومی را که هدیه سلمان است به دور مچ خود می پیچد و مدالیوم را می گشاید. در یک طرف عکس سلمان و در سوی دیگر عکس او قرار دارد. با دیدگانی اشک بار به عکس سلمان چشم می دوزد.
یک هفته از این واقعه می گذرد. یک روز بح افتابی اقای امینی در حال خروج از مننزل است. بارانیش را پوشیده و چترش را برمی دارد و نگاهی به ساعت می اندازد. ساعت هشت و سی دقیقه است. ساعت مچی خود را با ساعت دیواری میزان کرده و قد خروج دارد که تلفن زنگ می زند. کفش های را دراورده و گوشی را برمی دارد. چند بار الو الو می گوید و چون جوابی نمی شنود با شنیدن صدای بوق، سرجایش نهاده و به طرف در می رود. کفش هایش را به پا کرده و خارج می شود.
دقایقی بعد فرناز ظروف شسته شده را با حوله خشک کرده و در قفسه می چیند. مادرش زنبیل خرید را برمی دارد و بدون هیچ حرفی چادرش را سر کرده و از اتاق بیرون می رود. فرناز دستهایش را خشک کرده و از اشپزخانه وارد هال می شود. روی زمین می نشینند و به فکر فرو می رود. به یاد روزی می افتد که با سلمان در پارک قدم می زدند و با هم بستنی می خوردند. سپس سوار چرخ و فلک شدند و از ان بالا به ادمها نگاه می کردند. در خارج از پارک کنار پیرمردی ایستاده بودند. پیرمرد پرنده ای داشت که ان پرنده از داخل قفس با نوک خود پاکتهای فال حافظ را بیرون می کشید. سلمان پول را پرداخت کرده همراه فرناز در حال حرکت فال را می خواند و هر دو می خندیدند....
با دای زنگ تلفن فرناز به خود می اید. اهی می کشد و از جا برمی خیزد. به اتاق پذیرایی می رود روی مبل می نشیند و گوشی را برمی دارد.
- الو؟
- فرناز خودتی؟ سلام.
فرناز هیجان زده روی مبل جابه جا می شود.
- سلمان تویی؟ حالت چطوره؟
- حوبم تو چطوری؟
فرناز با بغض پاسخ می دهد:
- بد نیستم.
- تنهایی؟
- اره بابارته سرکار. مامانم رفته خرید. تو الان کجایی؟
- تو خیابون.
هر دو لحظه ای سکوت می کنند. فرناز احساس می کند صدای ضربان قلب خود را به وضوح می شنود.
- فرناز؟
- بله.
- فکر کردم قطع شد.
- منم همین طور.
- بهت خوش می گذره؟
- داری طعنه می زنی؟ چه خوشی. دارم از ناراحتی دیوانه می شم. این در و دیوارای سیاه دارن مثل یه زندون به قلبم فشار می یارن. تو این مدت خیلی عذاب کشیدم. باور کن دیگه چرخش زمان برام متوقف شده. اخه چرا یه دفعه این جوری شد؟ ما خوشبخت بودیم. با اینده فاصله زیادی نداشتیم. چرا باید یه دفعه همه چیز بهم بخوره؟
سلمان اهی کشید و با ناراحتی می گوید:
- این که تازگی نداره. همیشه و همه جا پول حرف اول رو می زه.
- من و تو قربانی ذهن های علیل و افکار پوچ هستیم. تو این مدت خیلی سعی کردم مادرم رو متقاعد کنم که من یه کالای تجاری نیستم و باید خودم در مورد اینده ام تصمیم بگیرم ولی افسوس، بی فایده است. متاسفانه من نمی تونم با تصمیمشون مخالفت کنم. قادر نیستم رو حرفشون حرف بزنم. بدبختانه خان عمو پشت این قضیه است و کاریش نمی شه کرد. اون خیلی رو بابام تسلط داره.
- فرناز من تو این مدت خیلی فکر کردم. کم کم دارم متقاعد می شم که وجودم سد راه خوشبختی توئه...فقط...فقط می خوام یک کلمه از دهنت بشنوم. بهم بگو هنوزم دوستم داری یا نه؟
- من همیشه دوستت دارم و خواهم داشت. همیشه حضورت رو در کنارم احساس می کنم. تو تنها مرد زندگیم هستی.
- متشکرم فرناز. خوشحالم کردی.
- سلمان کارت چی شد؟ هنوزم مشغول نوشتن هستی؟
سلمان سکوت می کند. ان گاه با بغض جواب می دهد:
- اخه چطوری می تونم به کارم ادامه بدم؟ بعد از این قضیه دچار نوعی انجماد فکری شدم. دیگه کار نمی کنه. قلم دیگه به فرمون من نیست. همه انرژی هام هدر رفته. شدم یه مرده متحرک. تو تنها بهانه من برای زندگی کردن بودی.
- نه سلمان نه. بهم قول بده نوشتن رو رها نکنی. به کارت ادامه بده تو حتما موفق می شی. این تنها خواهش من از توئه. دلم می خواد روزی کتاباتو پشت ویترین کتاب فروشیها ببینم. اون روز زیاد دور نیست
سلمان با شعف می پرسد:
- جدی می گی یا داری منو دست می اندازی؟
- بله جدی می گم. هیچ وقت تا این حد جدی نبودم. من به او ایمان دارم. تو حتما موفق می شی. باید به همه اونایی که بهت پشت کردن و تو رو جدی نگرفتن ثابت کنی که مرد نیرومند و بااراده ای هستی.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
- متشکرم فرناز.. تو خیلی خوبی. تو همیشه منو خوب درک کردی. هر جا که باشی برات ارزوی خوشبختی می کنم.
- منم همین طور. دلم می خواد ساعتها باهات حرف بزنم ولی می ترسم مادر سر برسه. نمی خوام حرمت مادر و فرزندی ر زیر پا بذارم و تو روش وایستم.
- من دیگه مزاحمت نمی شم.
- به مادرت سلام برسون. بهش بگو من همیشه به یادتون هستم.
- متشکرم فرناز. من شایسته تو نبودم. منو ببخش.
- خداحافظ سلمان. موفق باشی.
- تو هم همین طور. خدانگهدارت.
هر دو گوشی را می گذارند. فرناز روی مبل نشسته سرش را به عقب تکیه می دهد و قطره اشکی ارام از گونه اش فرو می چکئ... عر همان روز فرناز در اتاقش روی تخت نشسته و زانوهایش را در بغل دارد. افسرده و مکدر است و بغض گلویش را می فشارد. از اتاق پذیرایی دای گفتگو شنیده می شود. در همین لحظه مادرش در را گشوده و وارد اتاق می شود. به کنار فرناز می اید و با قیافه اخم الود می گوید:
- دختر پاشو بیا بیرون. همه منتظر تو هستن. پاشو اخماتو وا کن.
فرناز رویش را برمی گرداند. مادر کنارش روی تخت می نشیند و با لحن ارومتری می گوید:
- پاشو بیا، ابرو ریزی نکن دخترم، خودت که اخلاق بابات رو می دونی. نذار کار به جاهای باریک بکشه. پاشو بیا اقا دوماد رو ببین، واقعا به این میگن مرد! یه پارچه اقا! چیزی کم و کسری نداره.
فرناز دیده اشک الودش را به مادرش می دوزد. نگاهش شماتت بار است. مادر با پشت دست قطره های اشک را از روی صورتش پاک می کند و می گوید:
- اشکاتو پاک کن، خوب نیست تو رو این ریختی ببینن. دنیا که به اخر نرسیده. شوهری گیرت اومده که یه ناخنش به دتا از این جوونا می ارزه. پاشو مادرجون، پاشو چند تا چایی وردارد بیار و بیشتر از این ابروریزی نکن.
خانم امینی وقتی سکوت او را می بیند دستش را می گیرد و وی را از تخت پایین می کشد. فرناز همانند مسخ شده ها به دنبال مادر راه افتاده و از اتاق خارج می شود. مادر او را به طرف اشپزخانه می برد. خودش فنجانهای چای را پر کرده و سینی را به دست فرناز می دهد.
در اتاق پذیرایی مبل ها به وسیله خان عمو اقای امینی، داماد و مادر و خواهرش اشغال شده است. همگی در حال گفتگو هستند که فرناز با سینی چای وارد می شود و به اهستگی سلام می کند. خانم امینی هم با چهره ای بشاش خود را به کنار شوهرش می رساند و می نشیند. سرها به طرف فرناز برمی گردد.
فرناز با حالتی بی روح و سرد به طرف میهمانان رفته و سینی چای را به انها تعارف می کند.خانواده خواستگار، من جمله خود او با تحسین فرناز را می نگرد. فرناز وقتی مقابل خواستگار می ایستد حتی نگاهش هم نمی کند. پس از پخش کردن چای بی درنگ اتاق را ترک می کند. با پخش شیرینی مشخص می شود که توافق حاصل شده است.
چند شب بعد سلمان در سوز و سرما و بارش برف در کوچه ها قدم می زند. پس از مدتی وارد خیابانی می شود که منزل فرناز در ان قرار دارد. اتوبوس عروس و داماد که مزین به گل است مقابل در پارک شده است. از داخل حیاط منزل صدای هلهلهه شنیده می شود. نور چراغهای تزئینی چشم را خیره می کند.
سلمان در پناه نور چراغ برق می ایستد و یقه اورکتش را بالا می اورد که چهره اش شناخته نشود. دقایقی بعد عروس و داماد همراه مدعوین و پدر و مادر عروس از منزل خارج می شوند. فرناز و همسرش سوار بر اتومبیل شده و در صندلی عقب جای می گیرند. سایر مهمانان هم سوار اتومبیل های خود می شوند. پسر جوانی پشت رل اتومبیل داماد می نشیند و اتومبیل لحظاتی بعد از کنار سلمان عبور می کند. او برای لحظه ای کوتاه چهره محزون عروس را مشاهده می کند. اتومبیل ها دور می شوند و سلمان پشت سر انان قدم زنان به راه خود می رود.
برف هم چنان ارام ارام می بارد. سلمان از خیابانها می گذرد، سیگار می کشد و راه می رود. هنگام عبور از خیابانی، اتومبیل با سرعت از کنارش می گذرد و ابهای جمع شده در کنار خیابان را روی او می ریزد. سر تا پای سلمان خیس می شود و لباسش گل الود می گردد.
اتومبیل چند متری که دور می شود توقف می کند. سپس دنده عقب می گیرد و به کنار سلمان می رسد و می ایستد. مردی که کنار راننده نشسته، شیشه را پایین می کشد و با لحنی پوزش خواهانه خطاب به سلمان می گوید:
- اقا جدا ازتون معذرت می خوام مثل این که بدجوری خیس شدین.
سلمان در سکوت نگاهش می کند و هیچ واکنشی نشان نمی دهد. مرد می افزاید:
- اگه جایی می رین شما رو برسونیم.
سلمان هم چنان سکوت می کند. صورتش بی روحش که اب از ان می چکد هیچ عکس العملی ندارد. دو مرد نگاه حیرت زده و پرسشگر به هم رد و بدل می کنند و با اشاره مرد سخنگو، راننده حرکت کرده و از سلمان دور می شود. راننده شانه هایش را بالا می اندازد و حیرت زده می گوید:
- این دیگه کی بود؟
- خیلی عجیبه، انگار تو این دنیا نبود.
- شایدم دیوونه بود. نگاهشو دیدی؟
- بریم بابا گور پدرش به ما چه...
سلمان هم چنان راه می رود. روی پلی می ایستد که زیرش رودخانه ای خروشان با ابی کثیف و گل الود در حال گذر است. به نرده ها پل تکیه می دهد و به سطح اب چشم می دوزد و به یاد گذشته های می افتد. به یاد نخستین برخوردش با فرناز.....
در مغازه اش نشسته بود و کتاب می خواند که در باز شد و اقای امینی همراه با همسر و دخترش وارد شدند. سلمان با دیدن مرد همسایه برخاست، کتاب را کنار گذاشت و به طرف انها رفت و با امینی سلام و احوالپرسی کرد. امینی چیزهایی گفت و سلمان تعدادی روسری روی پیشخوان گذاشت. امینی با او دست داد و به مغازه اش اشاره کرد و خارج شد.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
مادر و دختر روسری ها را زیر و رو می کردند. سلمان زیر چشمی دختر جوان را می نگریست. چشمان دختر او را مسحور کرده بود. حالش دگرگون شد و رفتار ناشیانه ای از او سر زد که موجب خنده دختر گشت. ان ها روسری مورد نظر را انتخاب کرده و پس از دادن پول خارج شدند. سلمان که هم چنان با نگاه حسرت بار و مشتاق خود انها را بدرقه می کرد، با خروج انها دستش را روی قلبش گذاشت، چشمانش را فرو بست و اه کشید.
چند روز بعد سلمان همراه مادرش به خانه امینی رفتند. مادر سلمان یک قواره پارچه و یک جعبه شیرینی و یک انگشتر طلا به طرف مادر فرناز گرفت. خانم و اقای امینی خیلی زودتر از ان چه انتظار می رفت به خواتسگاری سلمان پاسخ مثبت دادند. خانم امینی جعبه شیرینی را گشود و به انها شیرینی تعارف کرد. سپس مادر سلمان انگشتر را به انگشت فرناز کرد و همگی کف زدند و مبارک باد گفتند....
سلمان به خود می اید و از پل عبور می کند و به طرف خانه به راه می افتد. مادر سلمان کنار بخاری دراز کشیده و چشمانش را بسته که سلمان وارد اتاق می شود. موهایش خیس و اشفته است. بدون اینکه مادر را بیدار کند یکسره به اتاقش می رود. هم چنان که دست در جیب دارد روی لبه تخت می نشیند و به نقطه ای خیره می ماند.
دلش می خواهد با صدای بلند گریه کند اما این کار را نمی کند. چهره فرناز از پشت شیشه اتومبیل داماد در مقابل دیدگانش جان می گیرد. اورکتش را می کند و روی تخت می اندازد . بی اندازه اندوهگین است. صورتش را لای دستهایش پنهان می سازد و دقایقی در همان حال می ماند. ناگهان با عکس العمل سریع از جا برمی خیزد و مشتی به دیوار می کوبد. به کتابهایش که روی تاقچه چیده شده هجوم می اورد و همه انها را روی زمین می ریزد. به طرف میز کار می رود. پوشه ها را می گشاید و تمام صفحات نوشته ها را پاره می کند و با خشم به طاراف پرتاب می کند. میز تحریرش را به هم می زند و فریاد زنان با خود حرف می زند:
- لعنتی ها برید گم شین، نمی خوام بنویسم، نمی خوام نویسنده بشم. شماها دیگه برام مردین. دیگه این زندگی رو نمی خوام، نمی خوام....
روی زمین زانو می زند و هق هق کنان همان جا ولو می شود. مادرش که در اثر سر و صداها از خواب بیدار شده سراسیمه در را می گشاید و در استانه ان چشمش به سلمان و اتاق درهم ریخته می افتد. در همان نقطه ایستاده و در سکوت به سلمان نگاه می کند و به ارامی اشک می ریزد. سلمان حتی وجود او را هم احساس نمی کند. چشمش به یکی از صفحات دفتر می افتد که سالم و دست نخورده کنارش افتاده است. ان را برمی دارد و مچاله می کند و به گوشه ای می اندازد. زانوهایش را در بغل گرفته، سرش را روی ان می گذارد و به تلخی می گرید. مادر که دیگر قادر به دیدن چنین صحنه ای نیست در را می بندد و او را تنها می گذارد.
مادر پس از ترک سلمان کنجی می نشیند و برای اندوه بی پایان پسرش اشک می ریزد. از روزی که فرناز را از سلمان گرفته بودند او حنی یک لبخند هم بر لبان سلمان ندیده بود. این جدایی حسرت بار بزرگترین ضربه را به جسم و جان او وارد اورده بود و مادر نمی دانست که چه تدبیری بیندیشد تا پسرش را از غم و اندوه برهاند.
مادر تا پاسی از شب گذشته بیدار می ماند و نیمه شب ارام و پاورچین به سمت اتاق سلمان می رود و در را می گشاید و وارد می شود. چراغ اتاق هنوز روشن است و سلمان روی زمین کنار کاغذ پاره هاه به خواب رفته است. مادر به وی نزدیک می شود پتو را از روی تخت برمی دارد و روی او می اندازد. دقایقی به چهره محزونش خیره می ماند سپس نگاهی به اطراف می اندازد. در حالی که روی نوک پنچه پا راه می رود به سوی تاقچه رفته و کتابها را مرتب می کند. کاغذ ها را از وسط اتاق جمع کرده و انها را در گوشه ای روی هم انباشته می سازد. تمام این کارها را با دقت وبدون تولید سر و دا انجام می دهد. گاه گاهی به طرف سلمان برمی کردد تا از خواب بودن او مطمئن شود. وقتی اندکی کار تمیز و مرتب کردن تمام می شود قاب عکس فرناز را که روی زمین افتاده برمی دارد. چراغ را خاموش کرده و از اتاق خارج می شود و به اتاق دیگری می رود.
چند روز بعد سلمان وقتی مغازه را قفل می کند و کرکره اش را می کشد، امینی و خان عمو را می بیند که مقابل مغازه خود ایستاده اند. وانت باری جلوی مغازه توقف کرده و چند کارگر مشغول تخلیه قالبها از درون ان و حمل ان به مغازه امینی هستند. سلمان از کنار امینی می گذرد. به او سلام کرده و به سرعت رد می شود. امینی در حالی که پاسخ سلامش را می دهد به خان عمو نشان می دهد. خان عمو با حالت مخصوصی سلمان را که در حال دور شدن است نگاه می کند. سلمان در مسیر حرکتش از یک نوشت افزار فروشی مقداری کاغذ و دفتر می خرد تا نوشتن را از سر بگیرد. او از همان شب اغاز به نوشتن می کند.
در یک روز بهاری که هوا خوب و افتابی است، مادر سلمان در حیاط کنار حوض، لباسها را ابکشی کرده و انها را روی بند می اندازد. پس از اتمام کار به سوی اتاق می رود. پس از ورود، زنبیلش را برمی دارد. چادرش را سر می کند و از اتاق خارج می شود. وارد حیاط شده و از ان می گذرد. در کوچه را می گشاید و بیرون می اید و در را پشت سر خود می بندد. در کوچه به حرکت خود ادامه می دهد. با یکی دو زن همسایه سلام و احوالپرسی کرده و رد می شود.
ساعتی بعد مادر با زنبیلی پر از میوه و سبزی در راه بازگشت به منزل است. در مسیر به یکی از همسایه ها برخورد کرده و گفت و گو کنان به جانب خانه حرکت می کند. در مقابل خانه مادر سلمان از زن جدا می شود. با کلیدی که همراه دارد در را می گشاید. از حیاط گذشته و به درون اتاق می اید. چادرش را به چوب لباسی اویزان می کند و زنبیل را به اشپزخانه می برد. سینی را کف اشپزخانه می گذارد و سبزیها را درون ان می نهد. مشغول پاک کردن سبزی است که سلمان وارد می شود.
- سلام مادر.
- سلام. خسته نباشی.
- رفته بودی خرید؟
- اره یه مقدار میوه و سبزی گرفتم.
- چرا صدام نکردی خودم برم واست خرید کنم؟
- دیدم مشغول نوشتن هستی نخواستم مزاحمت بشم.
سلمان لیوانی از روی کابینت برداشت. ان را زیر شیر گرفته و دو لیوان پیاپی اب می نوشد. سپس کنار مادرش می نشیند.
- شما گاهی وقتا باهام تعارف می کنی. ادم که نباید با پسرش رو درواسی داشته باشه. از این به بعد هر کاری داشتی فورا بهم بگو، حتی اگه مشغول نوشتن باشم.
مادر تبسم کنان می گوید:
- باشه چشم.
سلمان خمیازه پر سر و دایی می کشد. مادر نگاهش می کند و می خندد.
- حسابی خسته هستی.
- اره ولی مهم نیست.
- تو حسابی خودت رو درگیر کار کردی. من هیچ وقت ندیدم به خودت برسی. سابق بر این ورزش می کردی با برو بچه های محل فوتبال بازی می کردی. عضو باشگاه بودی. واسه خودت یکی دو تا دوست صمیمی داشتی. اما حالا با همه دوست و رفیقات بهم زدی و با هیچ کس معاشرت نمی کنی.
- مادرجون اگه بخوام دنبال این چیزا برم پس کی می تونم بنویسم؟ دوستام نوشته هام هستن. گردش و تفریح منو از هدفم دور می کنه.
- خب بالاخره تو هم باید یه مهمونی بری یه هوایی بخوری، اینجوری که نمی شه در ضمن باید سر سامان هم بگیری.
مادر مکثی کرده و سپس می افزاید:
- الان که داشتم برمی گشتم خونه شهلا خانم رو دیدم. می دونی که کی رو می گم؟
سلمان با خون سردی سری تکان می دهد:
- بله.
- کلی با هم حرف زدیم. بیشترش راجع به تو بود. می گفت یه دختر خوب و نجیب تو فامیلاش سراغ داره. می گم بد نیست یه روز بریم دختره رو ببینیم. شاید خدا بخواد و ....
سلمان با بی حوصلگی دستش را در هوا تکان می دهد.
- ول کن مادر، زن چیه! عروس کدومه! شما که شرایط منو خوب می دونی.
- خب بالاخره که چی؟ مگه می خوای تا اخر عمر زن نگیری؟ من که عمر نوح ندارم. بالاخره یکی رو می خوای که تر و خشکت کنه
- دیگه نمی خوام به موجودی به نام زن فکر کنم. خودم به اندازه کافی بدبختی دارم.
- نمی دونم چی بگم مادر. تو انقدر خودت رو تو کارت غرق کردی که دیگه هیچ چیزی برات مهم نیست.
سلمان بلند می شود و می گوید:
- غصه نخور مادر بالاخره همه چی درست می شه. من هرگز مایوس نمی شم. ادم باید همیشه امیدوار باشه. خوب من می رم که به کارم برسم.
- برو پسرم برو.
سلمان خارج می شود. مادر به پاک کردن سبزی ادامه می دهد. یک روز سلمان عصر پشت پیشخوان کتاب فروشی روی صندلی کنار نعمت نشسته است. سیگاری گوشه لب نهاده و اتش می زند. نعمت استکان چای را به اطراف او می کشد.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
از یاد رفته | نسرین ثامنی
- چایی تو بخور اینقدر سیگار نکش.
سلمان لبخند می زند و می گوید:
- قربونت برم اقا نعمت. ما که داریم از دنیا می کشیم این سیگار که قابل نیست.
نعمت به قفسه های کتاب می نگرد و جواب می دهد:
- این روزا همه گرفتارن. این که ناراحتی نداره.
- همه گرفتارن و من از همه گرفتارتر. هیچ وقت تو زندگیم شانس نیاوردم. از هیچ چیز و هیچ کس خیری ندیدم.
- حالا مگه چی شده؟ امروز خیلی ایه یاس می خونی؟
سلمان به تلخی هنی می کند و زهر خندی می زند:
- هر کی جای من بود تا حالا هفت دفعه جون کنده بود. ما از پوست کلفتی روی کرگدن رو سفید کردیم.
در همین لحظه دختر جوانی وارد کتاب فروشی می شود. ابتدا نگاهی به قفسه ها می اندازد و سپس به جانب نعمت پیش می اید.
- سلام اقا.
- سلام خانم بفرمایین.
- ببخشید. دوزخ اثر دانته رو دارین؟
نعمت مدتی فکر کرده و به ذهن خود فشار می اورد و می گوید:
- اهان منظورتون کتاب کمدی الهیه؟ نه خیر این کتاب مدتهاست که تجدید چاپ نشده. یعنی گیر نمی یاد.
- پس نایابه. خیلی جاها دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم.
- کتابای دیگه ام هست. بدم خدمتتون؟
- نه اقا متشکرم. خداحافظ.
دختر بدون اینکه نگاهی به سایر کتابها بیندازد خارج می شود. سلمان ناخود آگاه می خندد. نعمت متعجبانه می پرسد:
- چی شد یه دفعه گل از گلت شکفت؟
سلمان خنده کنان ادامه می دهد:
- دارم به کار این بنده خدا می خندم. دوزخ همین جاست اونوقت مردم دارن تو کتابای دانته دنبالش می گردن. جدا مسخره است.
- تو زیادی سخت می گیری جوون.
- داری مثل پیرمردای جهان دیده موعظه می کنی؟ مگه دروغ می گم؟ جهنم رو می خوای ببینی؟ خب بفرما، این بنده حقیر شب و روز با تموم گوشت و پوستم دارم جهنم رو لمس می کنم. دیگه بدتر از این چی می خوای؟ حتما باید اتیشو با چشمات ببینی؟
سلمان چایش را هورتی سر کشید و نعمت پرسید:
- خنک بود؟
- اره خنکِ خنک. گاهی وقتا ادم توش می سوزه و جزغاله می شه گاهی هم از خنکی و بی مزگیش حالش به هم می خوره.
نعمت حیرت زده براندازش می کند و می گوید:
- چایی رو گفتم پسر. حواست کجاست؟
سلمان لبخندی می زند و سیگار دیگری روشن می کند. نعمت با تاسف سر تکان می دهد و می گوید:
- از بس شبا نشستی تو اون اتاق دود زده و هی خوندی و نوشتی حسابی زده به کله ات. راستی کار کتابت به کجا کشید؟
سلمان نفس عمیقی می کشد.
- دِ لامب درد منم همینه دیگه. در جامعه مترقی و ادب شناس ایران زمین کسی این بنده حقیر سراپا تقصیر رو به بازی نمی گیره. همه می گن برو عمو کشکت رو بساب. نویسندگی به تو نیومده. انگار نویسنده ها باید علاوه بر هیبت ادمی یه چیز مافوق بشری تو ظاهرشون داشته باشن که به وسیله اون به اشتهار برسن.
نعمت با دست دودها را که به طرف صورتش امده کنار می زند و با لحنی امیخته به شوخی می گوید:
- خیلی کنجکاو شدم نوشته هاتو بخونم ببینم اخه تو چی می نویسی که مورد پسند هیچ تنابنده ای نیست!
سلمان با صدای بلند اه می کشد و جواب می دهد:
- بدبختی اینجاست که این بندگان ادب دوست و داعیه داران بیرق به دست! حتی حاضر نیستن نوشته هام رو بخونن بعد بگن مزخرفه. ندیده و نچشیده می گن نمکش کمه.
- پس ناموفق ناموفقی.
- بع...له! چه جورم.
سلمان با قوطی کبریتش بازی می کند و نعمت به فکر فرو می رود. سپس گویی چیزی به ذهنش رسیده است می گوید:
- یه نفر هست که برام کتاب می یاره، در ال ویزیتوره. تو تمامی مراکز پخش همکاری داره. می گم بد نیست این دفعه دیدمش مشکلت رو باهاش درمیون بذارم شاید بتونه گره از کارت باز کنه.
- ای بابا دلت خوشه! تمام ناشرین کوچک و بزرگ اب پاکی رو ریختن دستم . اونوقت می خوای از یه ویزیتور انتظار مساعدت داشته باشی؟
- امتحانش که ضرر نداره. اگرم بگه نه که چیزی ازت کم نمی شه.
- نه پسر خوب بهتره فراموشش کنی. از حالا می دونم جوابش چیه. از بس نه شنیدم شبا تو خواب هم دچار کابوس می شم. این نه ها مثل عقرب جراره بهم حمله ور می شن و نیشم می زنن.
- من نمی دونم فکر نویسنده شدن از کی در مغزت جرقه زد. سالهاست که می شناسمت. از اون موقعی که دبیرستان می رفتی و ازم نوشت افزار می خریدی. اگه از اون وقتا دنبال یه کار بهتر راه می افتادی حالا واسه خودت سری تو سرا دراورده بودی. اخه اینم شد کار؟ کاری که توش سود نباشه به چه دردی می خوره؟
سلمان تبسم می کند و در جوابش می گوید:
- شاعر می گه هر کسی را بهر کاری ساختن. منم هیچ هنری به جز نوشتن ندارم. نویسندگی همه عشق منه، همه زندگیمه. گاهی وقتا یه چیزایی تو گلوم سنگ می شه و اون تو گیر می کنه، اون وقته که حس می کنم به جای حرف زدن نیاز به نوشتن دارم. به خاطر اینکه یه روز نویسنده موفقی بشم خیلی چیزهامو از دست دادم. این عشق چنان در من قوت داشت که حتی به خاطرش همسر اینده ام رو از دست دادم. احساس می کنم اگه ننویسم می میرم. نوشتن برام حکم اکسیژن رو داره که اگه نباشه خفه می شم.
نعمت دستی به شانه سلمان می زند و به شوخی می گوید:
- اگر بنویسی خواننده ها رو خفه می کنی!
سلمان برمی خیزد و دست در جیبش می کند.
- ازم می پرسن اگه ننویسی چطور می شه؟ مثل اینه که از ادم بپرسن اگه نفس نکشی چی می شه؟ من می نویسم تا تو نوشته هام گم بشم. غرق بشم و از دنیا برم. اونوقت شاید بعد از مرگم به استعدادم پی ببرند. یه دسته گل به احترام رو گورم بذارن.
از جیب اسکناسها را بیرون می اورد و انها را به طرف نعمت می گیرد.
- خب رفیق شفیق وقت حساب کتاب رسیده. شرمندتم ولی علی الحساب این پیشت باشه تا بعد.
نعمت به سرم تعارف دست او را پس می زند.
- بذار جیبت، فعلا تو بیشتر از من بهش نیاز داری.
- نه جون تو نمی شه. می ترسم اینم خرج بشه و بیشتر شرمنده ات بشم.
- گفتم که بذار جیبت. من که باهات تعارف ندارم باشه هر وقت روبراه شدی با هم حساب می کنیم.
- بگیر بذار تو دخلت تا پشیمون نشدم. اگه تعارف کنی دیگه پیشت نمی یام.
نعمت پولها را گرفته و روی میز می گذارد.
- حالا که اصرار می کنی باشه. ولی از من به نیحت، برو دو دستی بچسب به کار و کاسبیت که خدا روزی رسونه.
سلمان لبخند زنان به ان سوی پیشخوان می رود.
- خب ما دیگه رفتیم.
نعمت برمی خیزد و با او همراه می شود. دم در که می رسند نعمت می گوید:
- کتابی چیزی لاز نداری؟ اگه می خوای ب یتعارف ور دار و ببر و به فکر پولشم نباش ما قبولت داریم.
- یه مدتیه مطالعه رو گذاشتم کنار. نوشتن بهم مجال هیچ کاری رو نمی ده. در هر حال ازت ممنونم که به فکرم هستی. یه روزی جبران می کنم.
- خواهش می کنم. این حرفا چیه.
- راستی گفتی اون یارو رو کی می بینی؟
- کدوم یارو؟
- همون ویزیتوره.
نعمت لبخندی می زند.
- اهان یعقوبی رو می گی؟ خب.... وقت معینی نداره. ممکنه فردا بیاد ممکنه یه هفته دیگه. ولی بالاخره پیدایش می شه چون که باید بیاد و پولش رو وصول کنه.
- راجع به من باهاش حرف می زنی؟
- تغییر عقیده دادی؟
- می گم شاید بشه بهش امیدوار بود. از این ستون به اون سون فرجه.
- باشه من هر کاری از دستم بربیاد کوتاهی نمی کنم.
سلمان دستم را به گرمی می فشارد و با خوشحالی می گوید:
- قربون تو برم خیلی اقایی.
- خدا کنه بتونم برات کاری کنم. چند روز دیگه یه سری بهم بزن تا بهت بگم نتیجه چی شد. اصلا چطوره زنگ بزنی، شماره مو داری؟
- اره دارم.
- پس بهم تلفن کن.
- فدات بشم. دربست نوکرتم به خداو خب خداحافظ
- خداحافظ.
سلمان خارج می شود و نعمت با نگاه از پشت شیشه دور شدنش را می نگرد. همان شب سلمان دست نوشته هایش را مرتب کرده و لای روزنامه می پیچد و ان را کنار می گذارد. مقداری از کاغذ باطله هایش را دور می ریزد و بعضی از نوشته های به درد نخورش را پاره می کند. سپس ساعتی را به طمالعه می گذراند و وقتی خواب بر وی غلبه می یابد چراغ را خاموش کرده و به بستر می رود.
چند روز بعد سلمان از تلفن عمومی شماره کتاب فروشی رو می گیرد تا با نعمت صحبت کند.
- الو؟
- سلام نعمت جون.
- سلمان تویی؟ سلام پسر، چطوری؟
- قروبن تو. چه خبرا؟
- خبرای خوب!
- چطور؟
- اول بگو ببینم کجا هستی؟
- نزدیک خونه هستم دارم می رم ناهار.
- وقت داری یه سر بیای اینجا؟
- همین حالا.
- اگه حالا بیای خیلی بهتره.
- چه خبر شده نعمت جون؟
- فعلا چیزی نپرس. وقتی اومدی مفصلا باهات گپ می زنم.
- از اون بابا خبری شده؟
- اره خودشون الان اینجا هستند.
- جدا؟ چه حسن تصادفی؟ خب چه کردی؟
- باید بیای حضوری صحبت کنیم. زود راه بیفت.
- چشم با کله می یام.
- بهتره نوشته هات رو هم با خودت بیاری.
- به روی چشم.
- فقط عجله کن.
- بازم چشم. خداحافظ.
سلمان گوشی را می گذارد. با عجله خارج شده و به جانب خانه حرکت می کند. گاهی می دود و گاه از سرعت خود می کاهد. به خانه که می رسد شتابان وارد اتاق می شود. مادرش کنار میز سماور دراز کشیده و متکایی زیر سر دارد. به مجرد وارد شدن سلمان بلند شده و به حالت نشسته قرار می گیرد.
- اومدی پسرم؟
- سلام مادر.
- سلام. خسته نباشی.
سلمان به طرف اتاقش می رود. مادر لباس خود را مرتب کرده و می ایستد. می خواهد به اشپزخانه برود که سلمان با تعجیل از اتاقش بیرون می اید.
- چی شده سلمان داری می ری بیرون؟
- اره مادر جون.
- کی برمی گردی.
- با خداست.
- ولی نهار چی؟ غذا نمی خوری؟
- وقتی برگشتم یه چیزی می خورم. می بخشی مادر عجله دارم. خداحافظ.
با همان شتاب از در خارج می شود و مادر را در بهت و حیرت به جا می گذارد. سلمان در خیابان برای یک اتومبیل مسافرکش دست بلند کرده و پس از گفتن مسیر سوار می شود. در تمام طول راه هیجان زده است و اضطراب دارد. وقتی از اتومبیل پیاده می شود حالت پرواز دارد. داخل کتاب فروشی شده و به طرف نعمت و مرد جوانی که کنار او نشسته می رود.
نعمت با دیدن او خوشحال و مسرور برمی خیزد و می گوید:
- به به سلمان خان هم تشریف می اورد.
- سلام اقا نعمت.
سلمان خطاب به شخ ثالث می گوید:
- سلام جناب.
مرد با متانت پاسخ می دهد:
- سلام. روزتون بخیر.
سلمان دستی را که به طرفش دراز شده را می فشارد.
- روز شما هم بخیر.
نعمت خطاب به مرد جوان می گوید:
- معرفی می کنم ایشون اقای بشارتی هستن، ایشون هم اقای یعقوبی.
یعقوبی دست سلمان را تکان می دهد و می گوید:
- حال سرکار چطوره؟ از اشنایی تون خوشوقتم.
- متشکرم بنده هم همین طور.
سلمان کنار یعقوبی روی صندلی می نشیند . نعمت هم چهارپایه ای برداشته و کنار انها می نشیند. سلمان از یعقوبی می پرسد:
- مصدع اوقات شریف که نشدم؟
- اختیار دارید بنده در خدمت شما هستم. از دو ساعت پیش تا حالا ذکر خیر شما بود.
نعمت رشته کلام را در دست می گیرد و می گوید:
- داشتم خدمت اقای یعقوبی عرض می کردم که شما چه قدر مشتاق هنر و هنر دوست هستین.
سلمان با فروتنی پاسخ می دهد:
- این نظر لطف شماست بنده که قابل نیستم.
نعمت گره ای به ابرو می اندازد و می گوید:
- اختیار داری سلمان خان داری شکسته نفسی می کنی. خلاصه من مساله شما رو با اقای یعقوبی مطرح کردم و ایشون هم لطف کردن و وقتشونو در اختیار ما گذاشتن که حضوری مذاکراتی با هم داشته باشین.
سلمان به یعقوبی لبخند می زند و می گوید:
- ایشون بزرگواری فرمودن.
یعقوبی خطاب به سلمان می گوید:
- جناب بشارتی من ذاتاً اهل حاشیه روی نیستم و دلم می خواد زود برم...

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
سه شنبه 24 مرداد 1391 - 18:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group