تبلیغات در اینترنتclose
رمان عشق من خداحافظ / مریم دولت آبادی
رمان عشق من خداحافظ / مریم دولت آبادی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 501
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان عشق من خداحافظ / مریم دولت آبادی
نام کتاب : عشق من خداحافظ
نویسنده : مریم دولت آبادی
مشخصات نشر : تهران: گوهرشاد، 1385
چاپ اول : 1386
صفحات : 336
فصل ها : 13

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
بخش اول
نیلرفرانی زیبا و پاک، آشنا و مأنوس با واژه ای به نام عشق،در حأل گذار از دوران کودکی بودند که چشم هایشان بر روی دنیا یی زیبا و پاک گشوده شد. سحر دخترک 9 ‏ساله ، با موهای طلائی که همچون خرمنی بر روی هم انباشه شده بود و چشمانی به رنگ آبی که خداوند هستی برهاله ای سپید آن را نقش زده بود، بر روی هم یک فرشته آسمانی را در مُخیله پسرک تداعی می کرد. پدرش شاهرخ در یک نمایشگاه اتومبیل مشغول به کار بود و نیلوفر مادرش زنی مهربان و خانه دار. اما ...
‏امید دوران راهنمائی را پشت سد می گذاشت. بلند تقامت بود و باریک اندام و با موهائی مشکی. پدر و مادرش قریب به سالی بود که با یکدیگر متارکه کرده بودند و او در دنیا یی از ابها مات رها شده بود آرزو نیز در آن هنگام که مادر را از دست داده شیرخواره بود.
‏پسرک وجود سحر را اینگونه برای خویش معنا می کرد.
‏او مانند آرزو ست. مانند خواهر کی برای من. من او را دوست دارم هماگونه که مادر را دوست داشتم و آرزو را دوست دا.م.
‏امید چهره ای سرد و افرده داشت و تنهائی و بی کسی از آن آشکار بود
‏نخستین جرقه در یک روز بارانی بود. سحر به هنگام بازگشت از مدرسه گرفتار باران شد. خود رابه جایی رساند تا از ریزش باران در امان باشد. امید که مانند همیشه از دور مراقب او بود، نزدیک دخترک آمدو گفت: می توانید بیائید زیر چتر من. سحر به راحتی پذیرفت و هر دو به راه افتا،ند. سحر با گامها یی کوتاه حرکت می کر‏د و امید غرق در افکار خویش بود.
‏سحر با لحنی آرام گفت: شما خیلی اندوهگین هستید چهره شما سرد ه بی روح است.
‏امید با صدائی گرفته گفت: واقعأ این چنین است که می گوئید؟ دخترک سری تکان داد که معلوم نبود از سر تاسف است و یا تایید گفته اش و ادامه داد: حزن و اندوه شما مرا می آزارد. باید بخندید. همیشه شاد باشید. پسرک با شنیدن حرفهای سحر انگار پروبال گرفت شادی اش فزونی یافت. به خصوص که مایل بود آن گونه باشد که سحر می خواهد.
‏سحر که با أن چهره ملیح و معصوم مانند ستاره ای شروع به درخثشر کرده بود.سن و سالش کم و سخنانش بزرگ بود. کودکی بیش نبود اما به انسا نهای با تجربه می ماند. انگار با آن سن کم می خواست برای کسی مادری کند که از او برزگتر است!
‏بعدها دید ارهای دیگری بین آنها صورت گرفت. برای امید انگار به تدریج شرایطی بیشر آمده بود که این دختر بی پروا یکی از محارم خانواده اش به حساب می آمد.
‏‏در یکی از ،روزهای بهار. سحر از خانه خارج شد تا به خانأ یکی از دوستانش برود. فاصله بین خانه آنها تا خانه دوستش چندان زیاد نبود. به همین دلیل او بدون حجاب بر سنگفرش کوچه قدم گذاشت تا فاصله را به سرعت بپیما ید. امید او را دید. حالش تغییر کرد خود را به او رساند و گفت: قصد رفتن ‏به جایی را دار ید؟ دخترک خندید، خنده ای شاد و زیبا.
‏بله،خانه دوستم. امید با او همراه شد. من شما را می رسانم.
‏دخترک با شیطنت پرسید: پای پیاده می روید؟ من خود این راه را به تنهایی خواهم رفت.
‏امید چشمان سیاه و مضطرب خود را به سوی او برگرداند و گفت: ملاحظه کار باشید تا من آسوده خاطر باشم. شما دیگر بزرگ شده اید. سحر به طرف او برگشت و گفت: من چه کاری باید انجام دهم؟
‏امید گفت: یک روسری سر کنید ممکنه؟
‏سحر اخم کرد اما نه از آن دسته اخمها یی که دختران اخمو ‏می کنند بلکه اخمی از روی تعجب. شما این طور دوست دار ید؟
پسرک پاسخ داد: بله. شما پاک و معصوم هستید مانند یک فرشته.
سحر با اشاره به امید فهماند که به منزل مورد نظر رسیده اند.
‏امید گفت: من منتظر می مانم پس زود بازگردید. سحر شانه هایش را بالا اند اخت و زنگ را فشرد. مدت داخل شدن به خانه و خارج شدن ازآن پنج دقیقه بیشتر به طول نیجامید. امید در کنار سحر قدم ‏بر می داشت و با او حرفی نمی زد. سحر خنده ای کوتاه کرد و گفت زود آمدم چون شما منتظر من بودید.
‏پسرک به خود بالید. احساس بزرگی می کرد. احساس مردی. دخترک حالا از او حرف شنوی داشت و این برای امید زیبا بود و دوست داشتنی.
‏آنها هر دو زبیا بودند. امید همیشه کت و شلواری یک دست مشکی و یا خاکستری به تن داشت و در خیابان آن چنان قدم بر می داشت که گوئی یکی از تک ستاره های شب آست.
‏پسرک گاهی به فکر فرو می رفت. حا لتهای متفکرانه به خود می کرفت و دخترک با شیطنت می پرسید شما به چه چین می اندیثشید؟ او هم سینه ای صاف می کرد و جوا بهایی می داد. مثلا: به آینده می اندیشم، باید برای آینده برنامه داشت، و... سحر می خندید و امید خشمگین می شد. بعد دخترک می گفت وای که شما خیلی عبوس هستید من چنین آقائی نمی خواهم.
‏سحر به ندرت با دیگران هم صحبت می شد و خیلی کم با جمع می جوشید امید نیز هرگاه دوستانش سحر را احاطه می کردند. ناراحت بود. این موضوع بر ایش آزاردهنده بود. یکبار زمانی که سحر به انتظار امید ایستاده بود، یکی از هم مدرسه ای های امید خطاب به او گفته بود. "شما زیبا هستید" و سحر بی درنگ بر گوش او کوبیده بود. وقتی امید رسید، متوجه ناراحتی سحر شد. با اصرار از سحر خواست که دلیل ناراحتی اش را بگوید. سحر ناچار موضوع را بیان کرد. امید به خاطرش آمد که روزی او نیز به سحر چنین جمله ای را گفته بود: "شما زیبا هستید"
اما سحر هیچ عکس والعملی نشان نداده بود و به همین دلیل از او پرسید:
‏چرا آن روز که من چنین حرفی گفتم تو نزدی توی گوشم.
‏سحر چشمانش را حلقه کرد و گفت: آه چه می گویی امید؟ تو محجوب بودی. آقا و باوقار. من تو را می ستودم حتی قبل از اینکه تو سخنی بگویی در مورد تو چنین تصوری داشتم - تنهایی و سکوت مطلق بر فضای خانه. أمید را افرده کسرده بود.بارقه شادی بخش اشنایی با سحر قدری از درد و رنج او می کاست. اما زیبائی سحر بیم از دست ،دادن او را به صورت کابوسی دائمی برای امید تقویت می کرد.از این رو او باید در همه حال مراقب سحر بود و این باعث ان بود که امید دخترک را در حصار خویش و محد ودیتهای بی اندازه اسیر می ساخت.
‏دخترک اما، هیچ شکوه ای نمی کود. او اینک به سن دوازده سالگی رسیده بود و زیبای اش صد چندان. این مسئله ای بود که امید را مشوش نگران می کرد. یکبار زمانی که از مدرسه به خانه بر می گشتند یگر از همکلاسی های امید به او گفته بود:
‏کسی که تو با او در خیابان قدم می زنی. خیلی زیباست درست مثل فرشته ها. امید با این جمله بر خود لرز یده بود. وحشت و بیم امید پایانی نداشت. بارها از خود می برسید: آیا او را از دست نخواهم داد؟ و در یکی از این روزها سحر پرسید:
اگر کسی مثل من به حقایق موجود در قلبش اعتراف کند تو چه خواهی کرد؟
سحر بأ سرگردانی جواب داد: منظورت را نمی فهم!
امید ادامه داد: منظورم این است تو او را می پذیری او را دوست خواهی داشت؟ سحر درمقابل او ایستاد چشمان آبی و زیبایش را بر چشمان أشفته امید گذاشت و با تبسم پاسخ داد. هیچکدام آنها مانند تو نمیشوند و اینن همانکلامی بود که امید خواهان شنیدنش بود.
‏رفته رفته هوا رو به سردی می رفت، پاییز بساطش را جمع کرد و زمستان از راه رسید.در یکی از روزهای زمستان سحر دچار سرماخوردگی شد و در بستر بیماری افتاد، امید برای دیدار او لحظه شماری می کرد عاقبت تصمیم گرفت هر طور شده بر ای دیدار سحر به خانه آنها برود.
‏شاهرخ و نیلوفر والدین سحر که او را جوانی برازنده می دانستند از حضور، او در خانه بسیار مسرور شدند. سحر با مشاهده امید بر لبه تخت نشست لباس بلند و سپید بر تن داشت امید در سایه خود فره رفته بود. انگار وحشتی عمیق تمام وجودش را در برگرفته باشد.
‏سحر رنج او را حس کرد و پرسید: محزون هستی امید؟
‏پسر جوان آهی کوتاه از سر درد کشید و گفت: دل نگران تو هستم می ترسم روزی تو را از من بگیرند و تو در افق ها محو و ناپیدا شوی
غم و غصه تو درد مرا می افزارد. چرا اندوهگینی؟ از چه چیز بیم داری؟ من نمیخواهم تو را با این همه اندوه و ماتم ببینم.
- تو محرم اسرار من خواهی بود؟
- آری امید. من خواهان این نیستم که محبوب نن در ، در د یا غم غوطه ور باشد. تو از چ چیزی بیم داری؟
- از اینکه روزی تو را از دست بدهم و باز هم زندگی را در تنهایی بگذارنم.
حرفهایت مرا آزار می دهد.
- امروز در مدرسه با یکی از بچه ها حرفم شد. او حرفهای ناروا میگفت.
- تو نباید با او بحث میکردی.
- او در مورد توسخن میگفت.مجبور بودم.
- خل بازیهای آنها را خودم دیده ام.همه آنها کثافت هستند.
- نه سحر، امیر با بقیه فرق می کند او از خانواده محترمی است.
- به چشم من همه آنها شبیه هم هستند.
- او زیباست...او...
نمیخواهم کلامی بشنوم وقتی که به مدرسه باز گردم یک سیلی به صورتش خواهم زد.
- تو چنین نمی کنی سحر چون من نمیخواهم.
سحر کلافه گفت: اما او تو را این چنین آشفته کرده . من نمیخواهم او حرفها ی ناروا بگوید و تو را آزار بدهد.
- او همیشه این جور نیست. و قصد نداشت مرا آزار بدهد.
ولی چنین کرده. تو امروز در مقابل من مدام سخن از رفتن و از دست دادن میگویی. اما امید ماهنوز در سنی نیستیم که نگران آینده باشیم.
روحشان مملو از خواستن و لبریز از نشاط بود. با تمام نگرانیهای پیرامونشان، آنچنان سخن می گفتند که گویی فرشتگان آسمانی در وجود و اعماق قلبهایشان رخنه کرده و هر دو را با جاذه ای سحر انگیز به یکدیگر پیوند داده اند.
یکی از روزها در کلاس درس، صحبت از تولد یکی از همکلاسی ها بود.شاگردان صحبت از جشن میکردند چه کسی می رود و چه کسی نمیرود. آنها عقیده داشتند که جشنی خاطره انیگز خواهد بود و به همه خوش خواهد گذشت. - اما سحر در مقابل دیدگان معلم خود که نظر این گفتگو ها بود گفت: من نمیتوانم به این جشن بیایم محبوب من چنین اجازه ای به من نمیدهد. - معلم متعجب از سخن او پرسید: محبوب تو؟ این نام اوست؟
سحر با افتخار به پا خاست و بی توجه به خنده بچه ها قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت: این تنها یکی از نام های اوست.
معلوم به فکر فرو رفته و پرسید: خُب...و نام های دیگر ش؟
سحر پاسخ داد - او سرور من نیز هست - متوجه می شوید چه میگویم؟
معلم سرش را به علامت فهم موضوع تکان داد و سحر افزود- من بدون اجازه او به جایی نمی روم. به عقیده معلم او جسورترین شاگرد کلاس بود که بدون پروا از محبوب قلبش سخن میگفت.
به هنگام تعطیل شدن، معلم پسری جوان و محجوب و سر به زیر را مشاهده که با سحر همراه شد.
معلم زیر لب زمزمه کرد: پس او محبوب قلب شاگرد من است
و در جواب یکی از شاگردان که پرسید: آیا او را دیدید؟ تنها به تکان دادن سر، بسنده کرد.
معلم روزی دیگر نیز آنها را همراه هم دید و بدون آنکه متوجه شوند، حرفهایش را شنید.
- سحر من دوست ندارم تو اینگونه بی پروا سخن بگویی.
سحر با شیطنت خاص
- من نظرم را گفتم. این یعنی بی پروایی؟
- پس حجب و حیا چه سحر؟ نجابت چه؟
- مگر من چنین نیستم امید؟ دیگر بیش از این که تو میگویی و خواهانش هستی نمیتوانم.
امید توضیح داد:
چگونه برایت بگویم سحر؟ تو زیبا هستی. یک زیبایی خاص داری.
گونه های دخترک گلگلون شد. و سر به زیر انداخت و امید افزود:
- تو نباید در نظرها باشی. چه لزومی دارد که با تندی جواب دوست مرا بدهی. و یا پاسخ معلمت را؟ من نمیخواهم تو را اینگونه ببینم.
سحر چشمی گفت و مقابل درب مدرسه از او جدا شد.معلم به فکر فرو رفت.
براستی او پسری با وقار و با حیا است.
بخش دوم
روزگار با تمام فراز و نشیب هایش گذشت. آن دو به عرصه جوانی گام گذاشتند امید تحصیلات متوسطه خود را به اتمام رساند، و در یک مغازه عکاسی شروع به کار کرد.
پاییز با تمام دل گرفتگی ها و یا گاه زیبائیهایش بر شهر سایه انداخت. پدیدار شدند برگهای زرد نشان از خزان طبیعت داشت.یکی از روزهای فصل پاییز بود خانه در سکوتی عمیق فرو رفته بود.
سحر بر روی صندلی چرخ دار سیاه رنگی برگهای به زردی نشسته درختان را نظاره گر بود، برگهایی که نمادی از زندگی به خزان نشسته سحر - و نه آن دخترک شاد و خندان دیروز - بود.
سجر با چهره ای مغموم و گرفته به تنهایی و غربت دل، و به جاری شدن بی کسی در لحظه هایش عادت کرده بود . دیگر بی تابی نمی کرد، و با سخنان آزار دهنده اش پدرش شاهرخ را نمی آزرد. با گذشت دوماه از اتفاق تکان دهنده ای که او را این چنین صندلی نشین کرده بود، هنوز از دیدار امید سرباز می زد.
ماه مهر بود یکی از روزهای پاییز، نیلوفر - مادر سحر - خبری دریافت کرد مبنی بر مساعد نبودن حال مادرش. او و سحر غروب روز پنج شنبه تهران را به قصد سمنان ترک کردند و بالافاصله پس از ورود

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
به شهر به بیمارستان رفتند. نیلوفر پس از دیدار مادر با پزشک مربوطه صحبت کرد. خطر رفع شده بود و این برای او کافی بود. زنده ماندن مادر برایش از هر چیزی با ارزش تر بود.
نیلوفر آن روز و فردایش را مدام با پدرش سخن گفت. سعی داشت آنها را راضی کند تا به تهران بیایند و در نزدیکی آنها خانه ای خریداری کنند. او مدام تاکید می کرد که این به نفع همه است. هم من دل نگران روز و شب شما نخواهم بود و هم شما تنها نخواهید ماند.
پدر از او زمان خواست تا بهتر بیاندیشد. غروب روز جمعه نیلوفر به سمت تهران حرکت کرد. هوا گرفته و ابری بود. سحر نگاهی به آسمان انداخت. ابری سیاه و بزرگ آسمان را پوشانده بود. به چهره ی مادر نگریست. او به آهستگی رانندگی می کرد. با اطمینان خاطر سر به شیشه ی اتومبیل گذاشت. باران کم کم شروع به باریدن کرد.
چشمانش رفته رفته گرم شد. ناگهان با صدای مهیب بوق اتومبیلی از خواب پرید. وحشت زده روی صندلی نیم خیز شد و فریاد زد. لیکن صدا در گلویش خفه شد و قبل از آنکه از هوش برود صدای خرد شدن شیشه ها را شنید.
***
سحر سرش را بالا گرفت. آسمان رنگ لاجوردی خویش را نداشت بلکه ابری تیره رنگ آسمان را در بر گرفته بود. اتاق او در طبقه دوم ساختمان قرار داشت.
او ارتباطش را با طبقه ی پایین قطع کرده بود و تنها در اتاقش می ماند در حالی که به روبرو می نگریست جوانی را مشاهده کرد که مقابل خانه آمد و در مقابل پنجره کمی توقف کرد. امید بود. بارانی بلند و سیاهش، قامت بلند و باریکش را پوشانده بود.
صدای غرش ابرو و پس از آن ریزش باران، سحر را بر آن داشت که از پنجره کناره بگیرد. پرده های آبی رنگ اتاق را با دست کشید و میان خود و پسر جوان فاصله انداخت. امید لبه ی بارانی اش را تا به انتها بالا آورد و گردنش را در میان آن پنهان ساخت و با سرعت به راه افتاد.
گام هایش را بلند بر می داشت تا هرچه زودتر خویش را به خانه برساند. دیگر مانند گذشته با خاطری جمع از منزل خارج نمی شد. دیگر در روزهای ابری و فصل ریزش باران، همراه خویش چتر نمی آورد.
***
سحر صندلیش را به کنار تختخوابش هدایت کرد چشم بر هم گذاشت. در آن تصادف روی داده نیلوفر جانش را از دست داد و سحر را به روزهای غم گرفته ی زندگی سوق داد.
سحر به خوبی شبی را که پدرش شاهرخ پشت به او مقابل پنجره ایستاده بود و گوش به آواز دلخراش جیرجیرک های سپرده بود به یاد داشت. وقتی او چشم گشود، قامت مردانه ی پدر را مشاهده کرد. این حس را داشت که پدر می گرید. از ان همه درد که اینک بر پیکرش نشسته بود، قامت استوار و چهارشانه اش می لرزید.
سحر با صدایی خفیف او را صدا کرده بود و شاهرخ به سمت او آمد. چطوری عزیزم؟ چشمانش متورم شده و لرزش خاصی در صدایش مشاهده می شد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
سحر ازاو پرسید:مادر...مادر کجاست؟شاهرخ دستان به سردی نشسته ی اورابه دست گرفته وفشرد وباصدای مرتعش جواب داد:اوخوب است. ان روز سپیده دم سحر در بیمارستان تقاضای قدم زدن در محوطه را کردبی انکه بداند دیگر امکانی برای قدم زدن ندارد شاهرخ مضطرب ونگران با مسئول بخش تماس گرفت وموضوع راباانها درمیان گذاشت.پزشک ومسئول بخش اوراتوجیه کردند که لازم است موضوع با سحر در میان گذاشته شود.اقای ناطق باید مسئله رابااو در میان بگذارید.پس از چند دقیقه پرستار همراه یک صندلی چرخ دار وارد وارد اتاق شد سحر متعجب محوطه تاق راازنظر گذراند وبه پدر نگریست که به سوی او می اید. اوتاب نیاورد وخودرادراغوش پدرانداخت-سحر حتی گریه پدر رانیز دران لحظه ی دردناک به خاطر داشت سحر نیلوفررامسبب این فاجعه می دانست اویی که حالا درزیر خروارها خاک ارمیده بود-وقتی این خبر به گوش امید رسید منقلب واشفته به بیمارستان امد او وقایع روی داده را می دانست-حضورش در ان محیط به این دلیل بود که مجددا باسحر پیمان وفاداری ببندد اما وضاع بروفق مراد نبود سحر اوراز خودراند ودیگر مانند گذشته امید را نپذیرفت.امیددرتمام مدت حضورش دراتاق کلامی برلب نیاورد سحر اشفته تر ازان بود که حقایق را به گونه ای واقع بینانه بنگرد- به هنگام ترک اتاق امید تنها این جمله را گفت:سحر تو هر چه باشی هرکه باش بازهم مورد پرستش من خواهی بود تو هنوز هم برای من حکم ان فرشته ی زیبا و پاک راداری. اما فشارهایعصبی که بر سحر وارد شده بود اورا به طور کامل منزوی و افسرده کرده بود او این تصور را داشت که حضور اکمید در کنارش تنها یک دلسوزی است نه وفاداری و پایبندی به یک عشق دیرینه.سحر وفاداری وعشق امید را زیر سوال برده بود حسی غریب دردرونش فریاد می زد.عشق نمی تواند من و این صندلی چرخداررا به او تحمیل کند.امید حق انتخاب دارد بامرگ نیلوفر خانه بیش از پیش درغربتی عمیق فرو رفته بود. شاهرخ برای جبران این خلاءسه نوبت اگهی به یکی از روزنامه های صبح داد.او تصمیم گرفته بود برای نظم بخشیدن وانجام کارهای منزل کسی را به استخدام در بیاورد.دوروز بعد هنگام ظهر صدای تلفن شاهرخ رااز اتاق مطالعه به سالن فراخواند.صدای زنی پشت تلفن شنیده شد:شما در روزنامه اگهی داده بودید؟ اه بله شما حاضرید برای ما کار کنید؟شرایط شما چیست؟تنها انجام وظایفتان. احتیاج به صحبت حضوری هست؟ اگر چنین کنید یک دنیا سپاسگزارم می توانید با صحبت حضوری واز نزدیک دیدن خانه با وظایفتان بیشتر اشنا بشوید.تا یک ساعت دیگر خواهم امد. شاهرخ ادرس دقیق منزل راداد وپس ازان درانتظار امدن ان زن نشست.ساعتی بعد ان زن که سارا نام داشت در خانه ی شاهرخ حضور یافت.اوبرای یک مصاحبه ی نه چندان طولانی بالباسی ساده اما مرتب حاضر شده بود قامتی کوتاه داشت وخوش سیما بود. حدودا چهل و پنج-شش ساله به نظر می رسید پس از تعارفات معمولی سارا پشت میز برروی یک صندلی راحتی در سالن نشست.شاهرخ برای اوردن دوقهوه به اشپزخانه رفت. زن نگاهی به سالن انداخت و در مراجعت شاهرخ از او پرسید:ساکنین این خانه چند نفر هستند؟دونفر من و دخترم. چند ساعت باید در روز مشغول کار باشم؟ صبح تا غروب. زن کمی از قهوه را سر کشید و فنجان را مجدد برروی میز قرارداد.هر دو طبقه این خانه متعلق به شماست؟شاهرخ جواب داد: بله مدت مدیدی است که ان را خریده ایم.سارا تبسمی کرد و گفت:منظورم را نفهمیدید منظورم این بود که دوطبقه ی این خانه در اختیار شماست؟شاهرخ با شرمندگی گفت:بله همینطور است. سارا قهوه رایر کشید ودر سکون وارامش فرو رفت.شاهرخ از پشت میز برخاست صندلی را به کناری گذاشت و گفت:همراه من بیایید .دیدار از کل ساختمان لازم است. ساراز همانجا برخاست ودرپی او به دیدار از اتاق ها پرداخت پس از مشاهده ی همه اتاقها به غیر از اتاق سحر قصد داشت به طبقه ی پایین برود که سحر از اتاقش بیرون امد.سارا بالحن ملایمیگفت:اه...پس این دختر شماست؟پدر تبسمی کرد و پاسخ داد:بله ولی ناسازگار است. زن سری تکان داد و گفت:فکر میکنم من واو بتوانیم باهم کنار بیاییم. شاهرخ در حالی که به سمت پایین میرفت زمزمه کرد:من و شما به راحتی به توافق رسیدیم بااوهم به راحتی کنار بیایید. زن تبسمی کرد وباشاهرخ همراه شد. دختر جوان بی توجه به او کنار پنجره رفت ونگاهی سطحی به کوچه انداخت-مدت کمی در همانجا ماند و سپس به انتظار شاهرخ نشست. سارا پرسید:مشکل او چیست منظورم دخترتان است؟ شاهرخ سر به زیر انداخت وباتاسف گفت:چند وقت پیش در یک تصادف مادرش را از دست داد و خود نیز به شدت صدمه دید و چرخ نشین شد. این اتفاق حسابی او را به هم ریخت- سارا با تاسف گفت:من واقعا متاسفم فکر نمیکردم قضیه به این منوال باشد. من گمان میکردم شما و همسرتان با یکدیگر متارکه کرده اید. شاهرخ لبخند محزونی برلب نشاند و گفت:او بی خبر مرارها کرد و رفت. از دنیای من پر کشید بی انکه من بخواهم. سارا برای عوض کردن بحث گفت:من همسرم را پنج سال پیش از دست دادم ما تنها بودیم و هیچ فرزندی هم نداشتیم. حدود ده دقیقه می شد که شاهرخ در طبقه ی پایین بود سخنان اه دو درباره حقوق ماهیانه و شرایط خاص کار در منزل شرو ع شد و به شرح رو حیات سحر توسط شاهرخ کشیده شد. از اینکه او زود رنج و حساس است و تاب و تحمل کسی یا چیزی را ندارد و از اینکه سارا می بایست با این وضعیت خو بگیرد.سارا خاطر نشان کرد:خوشحال خواهد شد اگر بتواند وظایفش را انگونه که شاهرخ مایل است بدهد . وقتی شاهرخ به طیقه بالا مراجعت کرد سحر به او نگریست و بالحنی طعنه امیز گفت:خیلی زود دست به کار شدید! می بایست چنین می کردم هم برای راحتی تو وهم برای راحتی خودم.راحتی من نه پدر. خواهش میکنم بگوئید برای راحتی خویش چنین کردید. شاهرخ متعجب به او نگریست و پرسید:راحتی من؟چرا فقط من؟ خودتان بهتر میدانید پدر. من نمیدانم منظورت چیست؟ سحر قدری سکوت کرد و بعد پرسید؟قرار است با ما زندگی کند؟ ای حرفت دیگر مسخره است. نمی خواهید برایش خانه ای مستقل بگیرید؟ شاهرخ متعجب از سخنان سحر پرسید:برای چه؟تو چه می گویی سحر؟ او به تنهایی اینجا خواهد امد؟ معلوم است که او به تنهایی خواهد امد. همسرش چند سال پیش فوت کرده. تنها یک مسئله باقی می ماند ان هم اینکه مسن تر از شما به نظر می اید. انسانها از لحاظ قیافه با هم تفاوت هایی دارند. او از لحاظ سن شاید از من کوچک تر باشد اما به خاطر تنهایی و مشکلات زندگیش زودتر از من شکسته خورده و از لحاظ چهره پیرتر به نظر می اید.سحر بالبخند ی معنادار گفت:ولی از این به بعد تنها نیست. تا تنهایی او راازار بدهد. شاهرخ سری تکان داد و حرف اورا تایید کرد بله دیگر تنها نیست. سحر پرسید:پس شما تمام فکرهایتان راکرده اید. شاهرخ گفت:بله او زنی خوب به نظر می اید. سحر در حالیکه به سمت اتاقشمی رفت گفت:پس مبارک است امیدوارم زوج خوشبختی شوید. شاهرخ مانند فنر از جا جهید و به سرعت به سمت سحر رفت. مزخرف نگو. پس منظورتو این بود که من...اه خدای من...او تنها به اینجا می اید؟...او پیرتربه نظر میرسد قرار است با ما زندگی

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
-کند... خدایا سحر تو چه فکر کرده ای... که من می خواهم با آن زن... آه خدای من... که می خواهم با آن زن ازدواج کنم؟ سحر تنها به او می نگریست و حرفی نمی زد. شاهرخ افزود: من بعد از مرگ نیلوفر به هیچ زنی فکر نکردم. او هنوز در خاطر من است.
سحر با لحنی محکم گفت: ولی او رفته. شاهرخ زمزمه کرد... نه... نه.
سحر این بار با صدایی بلند گفت: او مرده پدر... او دیگر زنده نیست... او مرده... مرده...
شاهرخ فریاد زد: نه برای من نه. دیگر نمی خواهم حرفی بشنوم.
سحر پرسید: پس آن زن برای چه آمده بود؟ شاهرخ در حالی که به سمت مبل می رفت با سستی گفت: او آمده بود تا شرایط کار در این خانه را بپرسد. یک ساعت پیش تلفنی از آمدنش مطلع شدم.

***

فردا صبح مقارن ساعت 6 صبح سارا برای انجام امور خانه در منزل شاهرخ حاضر و مشغول تهیه صبحانه شد. شاهرخ، سارا را در آشپزخانه دید. صبح بخیری گفت و پشت میز نشست. سار فنجانی چای برای او گذاشت: امروز شما را گرفته می بینم چیزی شده؟
شاهرخ پاسخ داد:
- چیز مهمی نیست. دیشب کمی با سحر حرفم شد.
سارا گفت: از آن بگومگوهایی که گاه بین پدر و دختر پیش می آید.
شاهرخ در حالی که فنجانش را بدست می گرفت گفت: برایت گفته بودم که او کمی ناسازگار است. روحیۀ پذیرفتن حقایق را ندارد. حساس شده. بهانه گیر شده. البته تقصیری ندارد. باید زمانی بگذرد تا دوباره مانند گذشته ها شود.
سارا، کره و مربا را درون ظرفی ریخت و گفت: باید به او هم حق بدهید، هم فرصت. اگر کمی به او فرصت بدهید همه چیز روبراه می شود. اتفاق کمی نبوده. آن هم برای دختری به سن و سال او. اگر این اتفاق برای یک فرد شصت و یا هفتاد ساله می افتاد می توانستیم بگوییم می شود با این اتفاق کنار آمد. اما برای او... آن هم در این سن، واقعا سخت است. او می توانست آیندۀ روشنی داشته باشد می توانست به هر آنچه می خواست برسد.
شاهرخ در حالی که لقمه ای برای خود درست می کرد گفت: سارا خواهش می کنم این حرفها را در برابر سحر نزن. این حرفها می تواند به کلی حس و حال او را به هم بریزد. او الان هم می تواند به هر آنچه می خواهد برسد، منتها به شرط آنکه کمی همت کند، کمی شهامت داشته باشد. او کافی است که بخواهد. البته مدت زمان زیادی از آن واقعه نمی گذرد. تو راست می گویی او فرصت می خواهد. تو می توانی به او بفهمانی که هیچ اتفاقی نیافتاده و هزاران نفر مثل او در این دنیا با شرایط سحر توانسته اند شرایط تلخ را پشت سر گذاشته و به آنچه می خواسته اند رسیده اند.
شاهرخ لقمه را به دهان گذاشت و سارا ادامۀ حرف او را گرفت: بله رسیده اند آقای ناطق. ولی باور کنید سخت است. برای دختری به سن سحر سخت است.
- بله من منکر آن نمی شوم. سخت است ولی سخت تر از کوه کندن نیست سارا!
شاهرخ از پشت میز بلند شد سارا گفت: شما که چیزی نخوردید.
- میل ندارم سارا! لطفا سحر را تنها نگذار با او باش.
- حتما آقای ناطق حتما.
- متشکرم سارا خدانگهدار.
شاهرخ کت شکلاتی رنگش را به تن کرد دستی به موهایش کشید و گفت: برای امروز لازم نیست خود را زیاد خسته کنی.
سارا چشمی گفت و صبحانۀ سحر را درون سینی چید و به اتاقش برد.
سینی را روی میز قرار داد و سپس نگاهی به عکس نیلوفر که بر روی میز بود انداخت. سحر به آرامی گفت: عکس مادرم است.
سارا سرش را تکان داد.
- پس تو شباهت زیادی به مادرت داری.
سپس دستی بر عکس کشید و غباری را که بر روی آن نشسته بود پاک کرد و گفت: هنوز در فکرش هستی؟
- او یک ماه پیش در تصادف مُرد.
سارا کمی در اتاق قدم زد و پاسخ داد: یادش هنوز برای تو عزیز است.
سحر شانه ای بالا انداخت.
- او دیگر زنده نیست مُرده.
- اما او مادرت بود. منکر این که نمی شوی.
- نه. نیلوفر مادرم بود. اما این را می دانم که رفته و دیگر بازنمی گردد.
- من قصد ناراخت کردن تو را نداشتم سحر!
- می دانم. متوجه هستم خانم...
- اسم من ساراست! خوشحال خواهم شد اگر نام کوچک مرا صدا کنی.
سحر نیم نگاهی به او انداخت و تشکر کرد.
سارا دستان سرد و بی روح سحر را به دست گرفت: من هیچگاه فرزندی نداشته ام.
- من نمی دانستم.
- مهم نیست. من می خواهم برای تو...
سحر شتابزده پرسید: مادری کنی؟ نه سارا نه. من...
- اوه نه سحر! من می خواهم برای تو... چگونه بگویم سحر می خواهم مونس تنهایی های تو باشم. متوجه می شوی چه می گویم؟
سحر با نگاهی تشکر آمیز سر فرود آورد و گفت: متشکرم سارا! اما نمی دانم من می توانم برای تو...
سارا با مهربانی گفت: مهم نیست. مهم این است که امروز من تو را یافته ام و در کنارت خواهم ماند.
سحر خیلی زود با سارا خو گرفت. دختری که از همه کس کناره گرفته بود و تنها متعلق به دنیای خود بود، و حتی شب قبل بر سر آمدن سارا به آن خانه با پدر به مجادله برخاسته بود، امروز با سارا به آرامی گفتگو می کرد. سارا با مهربانی ادامه داد: آن چیزی که من می دانم این است که هر انسانی ممکن است در طول زندگی خود کسی یا چیزی را از دست بدهد. اما نکتۀ مهم این است که ما بدانیم زندگی همچنان ادامه خواهد داشت. این قانون است سحر! ما چه بخواهیم و چه نخواهیم باید بدون عزیزانمان و چیزهای از دست رفته به زندگی ادامه بدهیم.
سحر هنگام ظهر با صدای گشوده شدن در سالن، متوجه آمدن پدر شد. صندلی را به جلو راند. پدر او را دید و به طبقۀ دوم آمد.
- اولین روز کار چگونه بود؟ با او کنار آمدی؟
- بله او فهمیده و عاقل است.
- یعنی من آسوده خاطر باشم.
- خیلی زیاد.
- اما هنوز نصف روز بیشتر نیست که تو با او هستی.
سحر با مهربانی به پدر نگریست.
- او خوب است پدر! شاید خیال باشد. اما من همین خیال خوب را هم دوست دارم.
شاهرخ با تبسم گفت: گذشت زمان بهترین دوای درد است سحر! تو به بهبودی کامل خواهی رسید. درست مثل گذشته همانی می شوی که من دوست دارم. آنگاه گونۀ دخترش را با مهربانی بوسید و ادامه داد: بوی خیلی خوبی به مشام می رسد و من بسیار گرسنه ام تا من لباسم را تعویض کنم، تو هم آماده شو. سحر سری تکان داد و صندلی را به سمت آشپزخانه هدایت کرد. طبقۀ دوم با سرویسی کاملا مجزا از طبقۀ نخست بود که برای راحتی سحر آماده شده بود.
وقتی هر دو پشت میز قرار گرفتند، شاهرخ صحبت را به تحصیل سحر کشاند و گفت: بهتر است او هر چه زودتر خود را آماده تحصیل کند، و ارتباط گسستۀ خود با دنیای بیرون از خانه را دوباره از سر بگیرد و به میان جمع برود.
سحر با کمک سارا می رفت تا گذشته های زیبا را مجددا احیاء کند و با شرایط جدید کنار بیاید.
فردای آن روز به هنگام غروب زمانی که خورشید آخرین پرتوهای خود را به اطراف پراکنده می کرد، شاهرخ به منزل برگشت و حامل خبری نه چندان مساعد بود.
- سحر تو مهندس سخنور را که می شناختی. پدر همان دوست دوران کودکی ات را می گویم. به خاطرت هست؟ اسمش چه بود؟... به گمانم امید. درست می گویم؟
سحر که با نام امید وحشتی بر دلش افتاده بود، با صدایی خفه گفت: بله امید حالا چه شده؟
شاهرخ در حالی که روزنامه ای را برای مطالعه می گشود، گفت: آنها از اینجا نقل مکان کردند. من وقتی این خبر را از آقای ریاضی شنیدم حسابی تعجب کردم. مهندس کسی نبود که بی خبر برود. او مردی مبادی آداب بود.
- شاید با مشکل مواجه شده بودند.
- بله آن طور که آقای ریاضی تعریف می کرد، مهندس با مشکل مالی مواجه شده و خواسته با فروش خانه و خریداری خانه ای کوچک مشکلاتش را تا حدودی حل کند. اما واقعا حیف شد. همسایه ای مثل او کمتر پیدا می شود.
در همان لحظه بود که حسی خفته در قلب سحر بیدار شد. امید به کجا رفته بود؟ به کدام دیار؟ او چیزی نمی دانست جز این که امید رفته بود. بدون شک سحر بی وجود او خود را در گذر ایام گم می کرد و زندگی را بی حضور او حتی برای لحظه ای نمی خواست. وقتی به اتاقش پناه برد، اشکهای گرم بر صورت و گونه های سرد او غلطیدند. به کنار پنجره رفت و به کوچه خیره شد. شاید عابر همیشگی کوچه در انتظار او باشد. شاید رهگذر عاشق هنوز بر جای خود باشد. اما چنین نبود. سحر در میان خاطرات خویش چهرۀ اندوهگین امید را تجسم کرد. چشمانش را به انتهای کوچه دوخت. شش سال پیش هر دو کودکانی بودند سرمست. دستانش را حصاری ساخت و سرش را میان این حصار پناه داد. با دردمندی نالید.
امید به کدام دیار رفته ای؟ زندگی بی تو قفسی بیش برایم نیست.
سحر خود را متقاعد ساخت که امید باید سعادت را بیابد او بی وجود من سعادت واقعی را خواهد یافت. سعادت او سعادت من است.
لیکن این افکار تنها برای لحظه ای او را متقاعد می ساخت و پس از آن اضطراب بر دلش خانه می کرد. او خسته از تمامی مسیر پیش رو روزها را می گذارند. وضعیت درسی او با تمام تلاش دبیران خصوصی که به منزل می آمدند و محبتهای سارا و شاهرخ رو به ضعف بود.
با گذشت روزها که کم کم به ماهها تبدیل شدند، او همچون ستاره ای کم سو با چشمانی بی رمق راه را می نگریست و شاهرخ خسته تر از همیشه به امور سحر رسیدگی می کرد.


بخش سوم

تابستان از راه رسید رنگ و روئی در چهره نداشت غروبها مقارن ساعت پنج بعد از ظهر کنار پنجره بر روی صندلی چرخ دار کوچه را به تماشا می نشست یکی از روزهای گرم تابستان که هنگام غروب به کوچه خیره شده بود پسر جوانی را مشاهده کرد که از انتهای کوچه با گامهای کوتاه به سمت خانۀ آنها می آمد.
جوان کت و شلواری خاکستری به تن داشت و بی شک سحر را به یاد امید انداخت. جوان قامتی بلند و کشیده داشت. نفس سحر در سینه اش حبس شده بود. روی صندلی نیم خیز شد با فریادی جگر خراش زمانی که جوان از کوچه عبور می کرد فریاد زد: امید! امید! و سپس ناله اش فزونی یافت: آه خدای من مگذار که او برود. خواهش می کنم خدای من... با فریادهای او سارا سراسیمه به اتاق آمد. دستهای سحر بر روی پنجره بود. برای لحظه ای دست راستش را بر روی قلبش نهاد. با دهانی نیمه باز جوان را می نگریست. سارا به سرعت پنجره را بست و صندلی را از پنجره دور کرد. او هنوز واگویه می کرد: مگر من با او چه کرده ام آه خدای من! این مجازات سزاوار من نیست. دستانش را بر روی شانه های سارا گذاشت.
- او را از رفتن منع کن سارا خواهش می کنم.
سارا وحشت زده به عقب گام برداشت و برای آوردن لیوانی آب اتاق را ترک کرد. صدای گریۀ سحر در داخل آشپزخانه به سهولت شنیده می شد. سارا لیوان آب را به دست او داد و نالید: گریه نکن. گریه نکن.
سحر بی وقفه می گریست. سارا لیوان را به لبهای سحر نزدیک کرد و بلندتر گفت: گریه نکن لعنتی گریه نکن.
سحر با دست لیوان را پس زد.
- چقدر فرسوده شده. این امید همیشگی نبود.
سارا او را به روی تختخواب راهنمایی کرد ملحفه ای بر روی او کشید و بعد از آرام کردن سحر اتاق را ترک کرد.
روزهای بعد پسر جوان آرامتر از همیشه گام برمی داشت و کوچه را طی طریق می کرد. او شکسته و فرسوده شده بود.
لاغر و نحیف به گونه ای که سحر گمان می برد که این امید نیست و تنها حرکاتش به مانند اوست. پسر جوان نگاهش به پنجره نبود اما این حس را داشت که دخترک لحظه ای چشم از او برنمی دارد.
دختر جوان وضعیت روحی مناسبی نداشت. حال او به گونه ای بود که سرانجام بستری شد و در این میان شاهرخ از هیچ کاری برای بهبود او روی گردان نبود. بهتری پزشکان بر بالین او حاضر شدند. تابستان غریبانه آمد و رفت و هیچ تغییری در حال دختر جوان نمایان نشد، جز افسردگی بیش از حد. شاهرخ برای مداوای او اقدام کرد. روانشناسی حاذق یافت و سحر را به طور مرتب نزد او می برد.
فصل خزان آمد. ماه مهر آغاز شده بود و سحر هنوز در بستر بیماری بود. خزان طبیعت به اتاق او نیز سرک کشیده بود. چهارم مهرماه بود آسمان گرفته تر از همیشه به چشم می آمد. سارا با تبسمی زیبا در آستانه اتاق سحر ایستاد و خطاب به او که بر روی صندلی با حالتی بی رمق نشسته بود، گفت:
- سحر! دختری خواهان دیدار توست. می خواهد به تو پیغامی برساند.
پس از چند ثانیه دخترکی ده-دوازده ساله وارد اتاق شد. سحر به او خیره شد. دختری باریک اندام با صورتی کشیده و قیافه ای جذاب در مقابل او بود.
سحر با صدایی گرفته که هنوز آثار بیماری در آن به خوبی مشهود بود پرسید: چرا می خواستی مرا ببینی؟ برای چه به اینجا آمده ای؟
دخترک دسته گلی را که با روبانی زیبا تزئین شده بود، در دست داشت و خطاب به سحر گفت: با این ها چه کنم؟
- اگر برای من آورده ای روی میز بگذار.
دخترک گل ها را روی میز گذاشت. سحر نگاهی به آنها انداخت و کارت رنگی کوچکی را مشاهده کرد. «تقدیم به تو ای بهترین»
- چرا این گلها را برای من آورده ای؟

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
-چون او خواسته بود و من نيز چنين كردم.
-او از كجا من را ميشناسد اصلاً او كيست؟!
-ميگويد هشت سال است كه شما را ميشناسد.
سحر به دخترك نگريست و سپس زمزمه كرد، اميد؟!
دختر شاد شد. خنده اش فزوني يافت. نزديك آمد بر پيشاني سحر بوسه اي زد مانند اينكه سالهاست او را ميشناسد. زير لب زمزمه كرد: دوستتان دارم.
-چرا؟ دخترك پاسخ داد چون اميد دوستتان دارد.
سحر تبسمي شيرين كرد. جان گرفت. آرامشي يافت غيرقابل توصيف. در سيماي دخترك، جسارت خويش را ميديد مانند همين دخترك روي پا بود. چابك و زيبا. سحر او را به آغوش كشيد و گفت: من هم دوستت دارم.
و بعد مانند اينكه چيزي يادش آمده باشد پرسيد اميد چگونه است؟
خنده بر لبان دختر خشكيد! بد است خيلي بد. لاغر شده و چند ماه است كه شبها خوابش نميبرد. مدام راه ميرود و سرفه امانش را بريده. وقتي برايش آب ميبرم به شوخي ميگويم امروز و فرداست كه شكمت از زور آب بتركد ولي او ميخندد و ميگويد: دختر بخواب سر به سرم نگذار.
سحر پرسيد: دكتر رفته؟ آرزو پاسخ داد: بله. تا وقتي دارو مصرف ميكند خوب است اما به محض تمام شدن داروها چند روز بعد دوباره شروع ميشود.
سحر پرسيد: پدر چه؟ او با شماست؟
آرزو با تلخي آهي كوتاه كشيد و گفت: حدود سه ماه است كه فوت كرده. يك روز مانند هميشه از ما خداحافظي كرد و به شركتش رفت، اما ديگر برنگشت. غروب همان روز خبر دادند كه در دفتر كارش سكته كرده. روزهاي آخر مدام در فكر بود. گرفتاريهاي مالي، تنهايي من و اميد، و ديگر مسائل او را از هر لحاظ ضعيف كرده بود. رفتنش خيلي سخت بود. من رفتن مادر را به ياد ندارم اما خاطرات مشترك من و پدر خيلي عذاب آور بود. هنوز هم باور ندارم كه ديگر بر نميگردد.
سحر با ناراحتي گفت: واقعاً متاسفم. من نميدانستم. گمان كردم هنوز هم جمع سه نفره تان را داريد. بعد از رفتن شما از اين كوچه، ما ديگر هيچ خبري از شما نداشتيم حتي رفتن شما خيلي ناگهاني بود.
-گرفتاري پدر روزهاي آخر خيلي زياد شده بود، ما فرصت هيچ كاري پيدا نكرديم.
آرزو دقايقي آرام گرفت. نگاهي به گلها انداخت و سپس به سحر گفت: اميد ميگويد همين روزها دست يك دختر خوشگل را ميگيرم و به اين خانه مي آورم.
مي گويم: اگر او نخواست چه اميد؟
ميگويد: به زور مي آورمش، بايد با من بيايد.
بعد ادامه داد:
و من اكنون ميدانم كه آن دختر زيبا شما هستيد.
دخترك سپس دست در جيب باراني اش برد و پاكتي درآورد. اين براي شماست.
-اين چيست؟
-نميدانم چيزي شبيه به نامه.
سحر از او تشكر كرد.
دخترك گونه سحر را بوسيد و با حجب و حيايي خاص پرسيد:
-وقتي اميد به شما پيشنهاد ازدواج بدهد به او پاسخ مثبت ميدهيد؟
سحر تنها به يك لبخند اكتفا كرد. آرزو گفت: من به اميد خواهم گفت كه پاسخ شما يك لبخند زيبا بود. او خودش معنايش را ميداند.
وقتي آرزو همراه سارا اتاق را ترك كرد، سحر با بي تابي نامه را گشود.
سلام بر تنها ستارهء روشن قلب تاريك من
سحر عزيزتر از جانم! اينك كه برايت مينويسم، ميدانم كه تو در آرامش و سكون چشم بر هم گذاشته اي.
آسمان چادري سياه بر سر كرده و مرواريدهايش را بر دامان پاشيده.
پاسي از شب گذشته است كه برايت مي نويسم. پس از سالي مجدداً تو را يافته ام و اين در حالي است كه هزاران زخم بر وجودم نشسته.
در ظلمت شبها و در سايه روشن سپيده هر جا و هر لحظه تنها تصوير زيباي تو در نظرم نقش مي بندد.
نديدن تو گرچه سخت بود و طاقت فرسا؛ اما تحمل را پيشه خويش كردم.
روزهاي ممتد براي تو و سلامتي ات به درگاه خداوند بزرگ دعا كردم. براي تو كه همچون ستاره سهيل در آسمان دل من ناپيدا شده بودي.
روزهاي بسيار به وقت نمازم، از خدا خواهان شدم تا هميشه و در همه حال حافظ مهربانيهايت باشد. حافظ تو، در هركجا و هر زمان باشد، تا زماني كه من و تو در كنار يكديگر زندگي پر از سعادت خويش را آغاز كنيم. زمان بسيار گذشت تا من خود را بيابم و اين فرصتي هم بود براي تو.
فكر ميكنم در اين زمان رفته به همه چيز انديشيده باشي و دانسته باشي كه چه چيز تو را به سعادت ميرساند.
اين كه آيا در كنار من به آن سعادتي كه خواهانش هستي خواهي رسيد يا نه.
خوبِ من!
ميخواهم بداني كه من راهي را برگزيده ام، كه فكر ميكنم براي من و تو بهترين است.
سحر خوبِ من!
اي زيبا روي من! اي ستاره روشن قلب تاريك من!
هميشه و در همه جا ستاره اي بودي در آسمان دل من!
به اميد وصال تو لحظه ها را در آغوش گرفتم، و روزها را طي كردم تا جايي مانند اينجا تو را بيابم.
میخواهم این را بدانی هنوز با گذشت سالیان سال برایم همانی هستی که در روز نخست یافتمت. همان دخترک ساده و بی آلایش که مرا از هرچه بدی بود رهانید و امروز چیزی از ارزش تو کم نشده.
دیگر نمیدانم برایت چه بگویم و چه بنویسم تنها این را بدان تو فرشته قلب من خواهی بود و من اسیر قلبِ تو. فرصتی میخواهم تا آینده را با حضور تو بسازم. این کار مستلزم کمی مهربانی توست.
با من باش سحر! مرا از خود مران
با من باش تا آسمانها، تا عرش
تا انتها
امید
قطرات گرم اشک بر گونه های سحر غلطید. او میگریست برای بازگشت امید. برای میلاد دوباره اش.
***

با بهبودی حال سحر، او خود را برای رفتن به دبیرستان آماده میکرد. یک ماه از زمان بازگشایی مدارس میگذشت که همراه با پدر برای نام نویسی به دبیرستان رفت. شاهرخ در ابتدای باغ در حال شستن اتومبیل بود و سحر آماده برای رفتن. سحر باید منتظر باشی تنها چند ثانیه دیگر.
-مهم نیست پدر به انتظار مینشینم.
-برنامه ی امروزت را آماده کرده ای؟
-برنامه ای نیست پدر.
-منظورم همه چیز است، همه چیز سحر! آمادگی همه چیز.
-من خوبم پدر. خیالتان آسوده باشد.
-مطمئن باشم؟
شاهرخ کارش را به اتمام رساند و مقابل سحر ایستاد.
-دل کوچکت را چطور؟ آماده کرده ای؟
-برای چه چیز؟
-برای دوست داشتن. محبت ورزیدن.
-مهم نیست پدر.
-چرا عزیزم مهم است.
سحر صندلی را به حرکت در آورد.
-سحر بایست.
-دیر میشود پدر! شاهرخ مجدداً کنار سحر روی زانو نشست و گفت:
-انسانها شاید بی قصد و غرض سخن بگویند.
-چه چیز را میخواهید به من بگوئید؟ اینکه اگر ناسزا هم گفتند من ساکت بمانم؟ اینکه پاسخ اهانتهای احتمالی آنها را ندهم؟
-نه اصلاً. منظور من این است که تو باید خود را برای هز چیزی آماده کنی، زود ناامید نشوی، زود خسته نشوی. تو باید در برابر هر چیزی مقاوم باشی. سحر کلافه گفت: باشد پدر حتماً. بهتر است برویم.
شاهرخ سری تکان داد و به راه افتاد.
خیابان ها کمی شلوغ تر از حد معمول بود. سحر دختران و پسران محصل را نظاره میکرد که به سوی مدارس روانند. سالهای پیش سحر نیز مانند آنها شاداب و سرزنده و سرشار از عشق و علاقه به درس و تحصیل مشغول بود.
اتومبیل مقابل دبیرستان متوقف شد. شاهرخ صندلی را نزدیک درب اتومبیل آورد سحر به آرامی روی آن نشست.
-کمی دیر آمدیم سحر!
سحر نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت از هشت گذشته بود.
-این هم از مرحمت سخنرانی شما بود.
پدر خندید و گفت: لازم بود عزیزم قبول کن.
پس از طی کردن حیاط طویل مدرسه هر دو وارد سالن شدند. مدیر مقابل دفتر ایستاده بود با مشاهده شاهرخ و سحر، پس از تعارفات خطاب به سحر گفت: خیلی تاخیر داشته اید امیدوارم از فردا به موقع در مدرسه حاضر شوی.
شاهرخ پرسید: شما به من قول همکاری داده بودید خانم شکیب!
-بله به خاطر دارم آقای ناطق! هیچ مشکلی در بین نیست. ما کلاس چهارم خود را از طبقه بالا به پایین انتقال دادیم. همه چیز روبراه است. بعد رو به سحر اضافه کرد، امیدوارم سال خوبی را در کنار هم داشته باشیم. در ضمن شما میتوانید به کلاستان بروید.
سحر تشکر کرد و به سمت کلاس اشاره شده صندلی را به حرکت در آورد.
شده
درب کلاس را به آرامی گشود و داخل شد. کلاس بیش از اندازه شلوغ بود، اما این همهمه خیلی زود خاموش شد و مدتی به طول انجامید تا دوباره کلاس حالت طبیعی به خود گرفت. سحر جرات نگریستن به بچه ها را نداشت ولی میدانست همه چشمها در این لحظه به او خیره شده است.
نماینده کلاس متعجب از این سکوت، ردیف نگاه بچه ها را دنبال کرد سحر در آستانه کلاس مشاهده میشد. شما شاگرد تازه هستید؟
نماینده کلاس که مژده نام داشت گفت: خوشحالم که به کلاس ما آمده اید. امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم. بعد دستش را برای دست دادن جلو آورد.
سحر به آرامی با او دست داد و گفت: من هم خوشحالم.
مژده خطاب به بچه ها گفت: یکی از نیمکتهای دو نفره به او جا بدهند.
سحر جرات کرد و به بچه ها نگریست. اما کسی حرکتی نکرد بعد با شرمندگی و با صدایی که همه بچه ها بشنوند گفت: مهم نیست روی صندلی خودم مینشینم. یکی از بچه ها با تمسخر گفت: راست میگوید خودش صندلی دارد آن هم چه صندلی شیک و مدرنی. نماینده کلاس بر سر دختر جوان فریاد کشید: ساکت شو سمیرا!
سمیرا در حالی که نگاهی به سحر می انداخت پاسخ داد: او ارزش این فریاد تو را ندارد، دارد مژده؟
مژده عصبانی و خروشان از صحبتهای سمیرا با صدای بلندتر گفت: ارزش او برای من، از تویی که خودخواه هستی بیشتر است.
سمیرا بر جای خود نشست. زیر لب مدام از حرکات و سخنان مژده شکوه میکرد. نماینده کلاس خطاب به سحر گفت: میتوانی اینجا بنشینی منظورم نیمکت من است. سحر از او تشکر کرد و صندلی را به سمت نیمکت به حرکت درآورد.
با اتمام ساعت درس و به صدا در آمدن زنگ تفریح هر کدام از بچه ها به سویی رفتند. اما جمعی چهارنفره- مژده، الهام، سحر و مژگان- در کلاس مانده بودند. سحر گرفته و مغموم از اتفاقاتی که افتاده بود، بی آنکه کلامی بگوید، نگاهش روی صفحه کتاب میچرخید. مژگان کنار پنجره ایستاد.
-سحر نگران و ناراحت این مسایل نباش آنقدرها هم که گمان میبری مشکل نیست هرچند متاسفانه در این کلاس اکثر بچه ها طرفدار سمیرا هستند، ولی میشود از این مجموعه، روی کمک ما سه نفر حساب کنی و ما را مانند دوستان صمیمی خود بدانی.
مژده آهی کوتاه کشید: او روی بچه ها نفوذ دارد. بعد از جدایی پدر و مادرم، پدر با زنی دیگر ازدواج کرد. زن خوبی است.
اما سمیرا...میدانی سحر! به گمانم او هیچ شباهت اخلاقی به مادرش ندارد. سحر با صدایی گرفته جواب داد: مژده من لایق این نبودم که تو به خاطر من با خواهرت برخورد کنی.
-او خواهر ناتنی من است.
-به هر صورت شما بیشتر وقت خود را در خانه، کنار هم میگذرانید. این برخورد ممکن است او را برنجاند و در خانه برایت دردسرساز شود.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
عشق من خداحافظ /مریم دولت آبادی
مژده به نزديك سحر آمد : مهم نيست تو نبايد خودت را ناراحت كني.
صداي زنگ مجدد بچه ها را به كلاس ها فراخواند و كلاس دوباره از هياهو پر شد . مژده كلافه از اين همه آشفتگي و سر و صدا به سمت درب كلاس رفت و خطاب به مژگان گفت: به دفتر مي روم ديگر خسته شده ام.
زودتر از آن چيزي كه تصورش را كنيم مدير در كلاس حاضر شد. بچه ها را از زير نظرش گذراند. سنگيني نگاهش بچه ها را وادار به سكوت كرد.
مدير خطاب به بچه ها گفت: نماينده كلاس از كل بچه ها شكايت دارد تصميم گرفته نمايندگي را به شخص ديگري واگذار كند هيچ اجباري نيست كه او باز هم نماينده باقي بماند. چه كسي حاضر است جاي او را بگيرد؟
همه دانش آموزان در سكوت به سخنان مدير گوش مي دادند. مدير مجدد شروع به سخن گفتن كرد: كلاسي از اين شلوغ تر و آشفته تر در دبيرستان وجود ندارد. مثلاً شما سال آخر هستيد و فهميده ترين بچه هاي دبيرستان و ليكن در مقايسه ، بچه هاي كلاس هاي پايين تر از شما منظم ترند. چرا بايد كلاس تا اين اندازه شلوغ باشد؟ سميرا با وقاحت پاسخ داد: اين از بي لياقتي نماينده كلاس است. مژده عصباني فرياد زد: مزخرف نگو سميرا ! تو خودت آتش بيار اين معركه هستي. سميرا آهسته برخاست و ادامه داد چرا بي عرضه گي خود را تقصير ديگران مي اندازي؟ و بعد مكثي كوتاه كرد و ادامه داد: چطور است شاگرد جديد را نماينده كلاس بكنيد؟
مدير نگاهي به سميرا انداخت و با لحني جدي گفت: خانم سميرا رزاق! از اين به بعد شما نماينده كلاس هستيد بعد لبخندي بر لب آورد و خطاب به بچه هاي كلاس ادامه داد: از اين لحظه كلاس در دست شخص با لياقتي مثل خانم رزاق است. سميرا متعجب به مدير نگاه مي كرد. نماينده گي بر عهده شماست خانم رزاق.
-من نمي توانم.....
-بايد بتواني.... چون من مي خواهم.
-اين مسؤوليت بزرگي است.
-شما مي توانيد... لياقتش را داريد.
-اين مسؤوليت مژده بود
-مي گوييد بود، از اين پس بر عهده شماست.
مدير به سمت درب رفت و ادامه داد، در ضمن مي توانيد از خانم مژده عرفان نيز كمك بگيريد. وقتي مدير از كلاس خارج شد ديگر از آن همهمه و آشوب خبري نبود حتي تا پانزده دقيقه بعد كه دبير وارد كلاس شد.
سميرا آرام و قرار نداشت مدام در پي فرصتي مي گشت تا خود را تخليه روحي كند. از همين رو در پي به صدا در آمدن زنگ تفريح بهانه اي يافت براي يك درگيري لفظي ديگر.
-بچه ها صندلي به اين قشنگي تا به حال ديده بوديد؟
مژده عاصي از اين سخن سميرا.
ساكت باش سميرا دوباره شروع نكن. سحر رو به مژده كرد، مهم نيست. خودت را ناراحت نكن.
سميرا بي توجه به حرف مژده با طنازي گفت، خب خانم ناطق! شما چرا به حياط نمي رويد و مانند ديگران از اين هواي فرح بخش پاييز استفاده نمي كنيد؟
سحر ماندن را جايز نمي ديد .خود را به حياط رساند در حاليكه صداي سميرا را مي شنيد كه با كنايه مي گفت:
-چقدر دوست داشتم او را در حال راه رفتن مي ديدم نه بر روي صندلي اين گونه ناتوان. كنار شيرهاي آبخوري از حركت باز ايستاد به فاصله كمي مژده آمد. سحر محيطي يافته بود براي گريستن. بغض بر گلويش فشار مي آورد. بي پروا گريست. مژده دستي بر شانه اش زد.
-سحر همراه من به كلاس بيا. سحر به سوي او برگشت و با عصبانيت فرياد زد :چه مي خواهي دست از سرم بردار. رهايم كن. مي فهمي چه مي گويم يا نه؟
مژده ديگر كلامي نگفت و به كلاس بازگشت. مژده درمانده از رفتار و گفتار سميرا به روي نيمكت نشست. او تمام قضايا را از نزديك مشاهده كرده بود. مي دانست چه كسي اين آتش را مي سوزاند . بي شك اين سميرا بود كه سحر را آشفته و دگرگون مي كرد.
از پنجره نگاهي به بيرون انداخت سحر هنوز بر جاي قبلي خود بود. سحر اما ، با خود زمزمه مي كرد: بايد گلويش را مي فشردم و راه نفس او را براي هميشه مي گرفتم. بعد خطاب به مادرش گفت: كجا هستي تا بدبختي مرا ببيني . مرا به فلاكت انداخته اي. تنهايي و غريبي در زندگي ام سايه افكنده . سرش را ميان حصار دستانش پنهان ساخت. آن روز براي او به بدترين شكل گذشت و تمام شد.

*****************
باران شروع به بارش كرد. دلگير از آن روز خسته كننده دفترچه اي سپيد رنگ را از كشوي ميزش بيرون آورد و آن را گشود و شروع به نوشتن كرد.
كاش مي شد ساده بود، ساده ديد
كاش مي شد در كنار بركه نقاشي كشيد
كاش مي شد. كاش مي شد
كاش مي شد آدمي اصلاً نبود
يا اگر بود اينچنين تنها نبود
كاش مي شد يك نفر از شهر دور
مي رسيد با كوله باري پر ز نور
كاش مي شد- كاش مي شد
كاش مي شد عشق را معنا كنيم
صادقانه عشق را باور كنيم.
كاش مي شد. كاش مي شد.
سحر قلم را بر روي زمين گذاشت و آرام بر صندلي اش تكيه زد و به آن روز فكر كرد. با نواخته شدن چند ضربه به درب اتاقش از فكرهاي عذاب آور جدا شد.
-بفرماييد.
در به آرامي باز شد. پدر بود. او با چشماني مهربان كه سرشار از لطف و دوست داشتن بود به سحر نگريست و خيلي آرام سؤال كرد چطوري سحر جان؟
-نمي دانم. كمي خسته ام.
-خسته از كارهاي روزمره امروز عزيزم؟
-نه پدر! خسته از اين اوضاع. از اين زندگي.
-خداي من... سحر اين چه حرفي است؟
-آه پدر نمي دانم چرا سعادت با من بيگانه شده است.
-سخنانت همه كودكانه است، چرا بدون فكر قضاوت مي كني؟
-من از روي منطق چنين مي گويم.
-منطق؟ چه منطقي سحر؟ منطق مي گويد سعادت را پيدا كن. نااميد نباش . به هيچ وجه هميشه اين اميد به آينده و تلاش بوده كه زندگي بهتر را ساخته.
-در آن تصادف لعنتي ، از همان روزي كه نيلوفر مادر من ،همسر شما اين صندلي سياه را تقديم من كرد...
شاهرخ اخمي در هم كشيد و گفت:
خواهش مي كنم دوباره شروع نكن سحر! آن تصادف اتفاقي بود. تو اراده كافي نداري هزاران نفر مانند تو، در اين دنيا وجود دارند اما گمان نمي كنم اينگونه مانند تو دل از همه چيز بريده باشند. خيلي از افراد مانند تو، حتي نان آور خانواده هم هستند.آن ها با اميدشان زنده هستند و سعي ندارند با نااميدي درهاي سعادت را به روي خود ببندند.
سحر به آرامي گفت:
من هم مي خواهم پدر، اما هميشه يك نفر پيدا مي شود كه مرا آزرده كند.
شاهرخ سر تكان داد و گفت:
شايد من هم آزرده شوم مني كه روي پا هستم، پس هيچ فرقي بين من و تو نيست. هميشه هستند افرادي كه ديگران را آزار بدهند.
سحر سر به زير انداخت.
من امروز با تمام آرامش سعي كردم چشمهايم را بر روي هر چه بدي است ببندم اما باز هم نتوانستم.
شاهرخ با ناراحتي پرسيد:
مشكل پيدا كردي؟
بله ولي نه با همه. يك نفر بيش از همه مرا با سخنانش آزار مي دهد.
اما سحر او يك نفر است. تو مي تواني با آن بيست و نه نفر ديگر باشي. او نمي تواند به تنهايي سحر مرا از هستي ساقط كند و يا اينكه برنجاند.
سحر تبسم كرد. شاهرخ در حالي كه از اتاق خارج مي شد ادامه داد: مي خواهم هميشه استوار باشي. تو خلق نشده اي تا ازديگران تنفر بر دل داشته باشي، در تنهايي به غصه هايت بيانديشي و ترك همه بكني.
سحر سر به زير انداخت و شاهرخ افزود:
مي خواهم سر ميز شام يك دختر شاد و خندان را ببينم نه يك دختر غمگين و افسرده ، متوجه هستي سحر؟ سپس بي آنكه منتظر پاسخي بماند از اتاق خارج شد.
صبح روز بعد حوالي ساعت شش صبح شاهرخ براي قدم زدن و هواخوري از خانه خارج شد. در تمام طول مسير به سحر مي انديشيد، به تنها بهانه زندگيش.
سارا در مسير خانه متوجه شاهرخ شد كه مسير پياده رو را طي مي كند با صدايي آرام گفت: آقاي ناطق؟
شاهرخ به سمت صدا برگشت . سارا را مشاهده كرد.
سلام صبح بخير.
سلامآقاي ناطق! صبح شما هم بخير.
-متشكرم. به منزل مي رويد سارا؟
-بله اين وقت صبح اينجا چه مي كنيد؟
-براي انديشيدن به تمام هستي زندگي ام الآن در اينجا هستم.
-سحر؟
-بله سحر ، در مدرسه دچار مشكل شده.
-بايد به او فرصت بدهيد. تا به مرور بر همه چيز تسلط پيدا كند.
-تو فكر مي كني او به همه چيز عادت كند؟
سارا قدمي با او برداشت و گفت:
-او براي زندگي كردن بايد با همه چيز كنار بيايد.
شاهرخ سري تكان داد.
-بله، براي يك زندگي بايد با غم ها كنار بيايد.
-تنها كافيست بداند. اينگونه كه او در پيش گرفته نمي تواند مدت زمان زيادي ادامه بدهد . سحر بايد دريابد كه با همين يك نقص عضو نبايد همه چيز را تمام شده بداند. نبايد قيد همه چيز را بزند ، او بايد بداند كه مي تواند همين گونه هم كه هست دوست دارد و دوست داشته شود. سحر بايد دريابد كه همه او را همين گونه كه هست پذيرفته اند و اين نقص نتوانسته حتي ذره اي از محبت و علاقه ديگران به او كم كند.
شاهرخ با صدايي گرفته گفت:
بايد دريابد. اما او خودش را باخته است. گمان مي كند همه چيز را از دست داده. مسئله حائز اهميت اين است كه او در مدرسه دچار مشكل شده.
-با شما صحبت كرد؟
-بله ديشب. سارا من نگران دخترم هستم.
-جاي نگراني نيست آقاي ناطق! گذشت زمان لازم است.
-او هنوز نيلوفر را مسبب فلج شدنش مي داند. نيلوفر مادرش را سارا! متوجه مي شوي؟
-بله متوجه هستم اما اين ايام مي گذرد.
-آه چگونه سارا! چگونه؟او تحمل كوچكترين سخني را ندارد. اين اتفاق روي او تأثير بدي گذاشته و با گذشت سالي او هنوز گرفتار اين افكار باطل است. من اميد داشتم با گذشت روزگار او آرام بگيرد و دردهايش التيام پيدا كند. اما نشد.من مي خواستم او گرفتار خيالات واهي نباشد. او نبايد نيلوفر را مسبب اين اتفاق بداند.
-نبايد آقاي ناطق. ولي او چنين فكري دارد.
-نيلوفر غريبه نبود سارا! مادرش بود، مادرش.
مقابل درب خانه رسيدند سارا پرسيد، مي خواهيد چه كنيد؟
امروز با دبيرستان تماس مي گيرم مي خواهم دورادور مراقب او باشم . تو چه مي گويي؟
موافقم.
شاهرخ سري تكان داد و در حالي به سمت پلكان مي رفت . بدون توجه به حضور سارا چيزهايي را با خود زمزمه مي كرد.
پس از رساندن سحر به مدرسه شماره دبيرستان را گرفت. لحظه اي بعد صداي زني را از آن طرف خط تلفن شنيد.
بله بفرماييد!
خانم شكيب!
بله شما؟
ناطق هستم پدر سحر ناطق.
بله همان شاگرد تازه ما. من در خدمتمآقاي ناطق!
-مي خواستم در صورت امكان به سحر كمك كنيد –يعني اگر امكان دارد كلاس او را تغيير بدهيد.
چه مي گوييد آقاي ناطق-اين غير ممكن است.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
- اما شما نمی توانید آن کلاس را به او تحمیل بنمائید
- -مسئله تحمیل کردن نمیست آقای ناطق!اما همه ی جوانب را درنظر گرفته ایم.در ثانی کلاس چهارم دیگر ما در طبقه ی بالاست که رفت و امدش برای دخترتان غیر ممکن است.
- -من خودم شخصا رفت و امد او را تقبل میکنم
- آقای ناطق شما مرد فهمیده ای هستید لطفا کمی عاقلانه بیاندیشید.
- -درکلاسی که سحر وجود دارد گویا مشکلی برایش به وجود آمدهو.
- -با مشکلات باید کنار امد شما هم حساسیت به خرج ندهید باید به او کمک کنید و باید ارامش خودتان را حفظ کنید.
- -چگونه؟حتما انتظار دارید بنشینم و شاهد پرپرشدن دختری باشم که گناهش داشتن یک صندلی چرخ دار است.بااو چنان رفتار میکنید که گو.یی لو یک شخص گناهکار است و هیچ حقی برای زندگی ندارد.
- آقای ناطق چه کسی چنین جسارتی کرده؟
- گوش کنید خانم شکیب سحر اگر برای شما حکم یک دختر فاقد پا و یاهرچیز دیگری رادارد اما برا یمن حکم زندگی را داراد.
- -اقای ناطق من به شما قول می دهم جلوی این بی نظمی را بگیرم.
- امیدوارم خانم شکیب.
- شما اسوده خاطر باشید می توانم حدذس بزنم این مسئله را چه کسی به وجودآورده.
- -امیدوارم این مسائل دیگر تکرارنشود.
- -حتمکا همین گونه خواهد بود.
- -خداحافظ
- -خداحافظ
- مدیر گوشی را گذاشت و بی درنگ خانم رضامنش ناظم مدرسه را درپی رزاقفرستاد.ناظم پس ازچند دقیقه بازگشت.
- -زراق به مدرسه نیامده.
- خانم شکیب کلافه گفت:بازهم یک مشکل دیگر بی شک این مشکل را هم او به وجود آورده بارها با او صحبت کردم بارها گوشزد کردم که نباید اینمسائل را بوجود بیاورد.
- آن روز با نبود سمیرا کلاس در سکوتی عمیق اما زیبا و ارامبخش.سحر ان روز مشکلی نداشت و بهترازدیروز به نظر می رسید.
- ***به هنگام ظهر شاهرخ پس از صرف غذذا قصد داشت به همراه سحر به بهشت زهرا برود.یک پنجشنبه ی دیگر برای شاهرخ و بستن پیمانی دیگر با نبلوفر.
سحر بعد ازمدت ها همراه پدر شد.این خواست شاهرخ بود و. گمان می کرد این امدنها سحر را به سکبالی برساند.
دیدن عزراداری انها گریستن انها شاید می توانست دخترش را ازاین خواب گران بیدار کند شاهرخ می اندیشید سحر باید مشاهده کند که تنها او نیتس که کس یا چیزی را ازدست داده.
یک هزار ان نفر در روز شاهد از دست دادن عزیزی یا چیزی هستند.
شاهرخ مقابل سحر نشسات و او درحال مطالعه بود.
-سحر امروز من میخوام برمزار مادرت حاظر شوم.
سحر بی انکه به شاهرخ بنگرد گفت:
-از طرف من هم فاتحه ای بخوانید.
شاهرخ با ملایمت گفت:
-نه عزیزم.من میخواهم تو هم همراهم باشی.
-من نکمی توانم پدر!
-چرا نمی توانی تو که کاری نداری؟
امروز پنج شنبه است باید به درس هایم رسیدگی کنم.
شاهرخ این بار به نزدیک سحر رفت
-می دانی چندوقت است برنزار مادرت نرفته ای؟
سحر به شاهرخ نگاه کرد.
-نمی دانم یادم نیست.
-یادت نیست؟اصلا تاحالا فکرکرده ای که چه زمانی گذشته؟
سحر با بی تفاوتی گفت:
-نمی دانم پدر!من به این فکر میکنم که اینده ی من دیگر تباه شد.
شاهرخ روی مبل نشست.
-اینده ی تو فقط به دست تو ساخته میشود.
-چگونه پدر؟دیگکرچه اینده ای؟مگر چیزیهم به جا مانده؟
-همه چیز به همت تو بر میگردد.اگر خوب بسازی خوب می شود و اگر بدبسازی بد.سحر کتاب را به گوشه ای نهاد صدای زنگ تلفن شاهرخ را به خود خواند.
شاهرخ.
-بله فرانک؟
-سلام چکوونه ای حالت خوب است؟
-خوبم تو چطور؟
-مثل همیشه سحر چطور است؟
-او هم خوب است.
-خوشحالم.راستی شاهرخ پدر و مادر اینجا هستند؟
شاهرخ پاسخ داد:
-خوشا به حال جمع خانوادتان.
-البته قصد امدن به انجا راداشتند.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
- و تو نگذاشتی؟
- معلوم است. می خواستم شما هم بیائید اینجا و همه دور هم باشیم.
- قول نمی دهم فرانک! کمی کار دارم.
- البته نمی دانم، چه کاری داری. ولی پدر و مادر منتظر دیدار شما هستند.
- برای امروز نمی توانم.
- بگو بهانه می آورم.
- باور کن این گونه نیست. امروز پنج شنبه است نمی توانم.
- فهمیدم. ولیکن تصورم این بود که دیگر سر خاکش نمی روی. خب مهم نیست، فردا ظهر منتظر شما هستیم.
- از دعوتت متشکرم.
- حتما بیائید منتظرتان هستیم به امید دیدار.
- به امید دیدار.
سحر به شاهرخ نگریست.
- عمه فرانک بود؟
- بله دعوت کرد که به آنجا برویم.
- امروز؟
- امروز نمی شود سحر، برای فردا.
- کاش می شد امروز برویم.
شاهرخ متعجب به او نگریست.
- ولی تو همیشه بهانه ای داشتی برای نرفتن به میهمانیها! و من همیشه به خاطر تو هر چه دعوت مهمانی بود، رد کرده ام.
سحر با تبسم گفت: می خواهم از این پس دیگر همانی باشم که شما می خواهید.
شاهرخ با شادمانی پرسید: چه می شنوم سحر؟ این حرفها حقیقت دارد؟!
سحر آهی کوتاه کشید و گفت: بله پدر، من از این همه تنهایی خسته شده ام می خواهم به درون جمع بروم.
- حتی اگر تو را آزار بدهند؟
سحر به رو به رو نگریست.
- حتی اگر مرا آزار بدهند. دیگر مهم نیست، فقط خوشحالی شما برای من مهم است.
شاهرخ دست او را در دست گرفت:
- دختر قشنگ من حالش رو به بهبودیست.
- باید کمکم کنید پدر، من به کمک شما احتیاج دارم.
شاهرخ خندید و گفت:
- حتما عزیزم، حتما این بهترین هدیه ای بود که تو به من اهدا کردی.
سحر چشم بر چشم شاهرخ گذاشت و گفت: مدتهاست که چنین تصمیمی گرفته ام. از این همه سکوت خسته هستم پدر!
- ار بخواهی مانند گذشته همان دختر شاد و خندان من باشی، می توانی. تنها کافیست که اراده کنی و این پیله بر دور خوئ پیچیده ای پاره کنی.
سحر به آرامی گفت: آن روزها اگر باز می گشت دیگر مشکلی نبود اینهمه غم از خانه ما پر می کشید.
شاهرخ پاسخ داد: باز می گردد سحر! تمام آن روزها. سپس کمی قامت خویش را راست کرد. گویی که روح تازه ای در جسم او دمیده باشند و بعد گفت: ما به آنجا می رویم من و تو، تماس می گیرم و می گویم که ما می آئیم.
شاهرخ مانند کودکان باشادمانی خندید.
- آری اینگونه بهتر است اول می رویم بر سر مزار مادرت، سحر ادامهٔ سخن شاهرخ را گرفت:
- بعد به سوی شمیران منزل عمه فرانک می رویم.
شاهرخ و سحر در اتومبیل جای گرفتند.
سحر آرام گفت:
باور کنید به ما خوش خواهد گذشت.
شاهرخ زمزمه کرد: صدالبته. من و تو همدیگر را داریم و نباید از غم های دنیا ناراحت باشیم.
***
به بهشت زهرا که رسیدند شاهرخ مقابل دکهٔ کوچک گل فروشی ایستاد.
دسته گل و یک شیشه گلاب خرید. به قطعه مورد نظر رسیدند. شاهرخ برای پیاده شدن به سحر کمک کرد. سپس هر دو کنار مزار نیلوفر قرار گرفتند و فاتحه ای خواندند. شاهرخ قرآن کوچکی را از جیبش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد.
دلش کمی آرام گرفت، اما دلتنگی اش فزونی و آرام دلتنگی هایش را زمزمه کرد.
پس از دقایقی هر دو اتومبیل نشستند تا به منزل فرانک بروند. سحر باکمی تردید گفت:
شاید در منزل نباشند.
شاهرخ بااطمینان گفت: عمه گفت ما در خانه هستیم. آنها ما را برای امشب دعوت کردند.
- وقتی مطمئن شدند ما نمی رویم شاید به میهمانی بروند.
- یاوجود پدربزرگ و مادربزرگ فکر نمی کنم.
سحر به شاهرخ نگاهی انداخت:
- یک دسته گل هم بگیریم و با خود ببریم.
شاهرخ سری تکان داد و گفت: در خاطرم می ماند اما تو هم یادآوری کن. سپس نواری داخل ضیط صوت گذاشت و خود نیز با آن شروع به زمزمه کرد.
او که در عشق دلش آنهمه رسوایی بود،
مست یک ناز من و آنهمه شیدایی بود،
و دلم دلخوش و بیمارش بود،
رام او، و نیز در دامش بود،
عاقبت رفت و ندید اشک مرا.
رفت و هیچ نکرد کمک مرا.
رفت و بر جان و دلم آتش زد.
آتشی که سوزاند همه جانم را.
او که در عشق دلش آنهمه رسوایی بود،
سر به سر دیوانی آنهمه شیدایی بود،
رفت و هیچ یادی نکرد گذشته را.
رفت و هیچ ندید قامت شکسته را.
رفت و هیچ ندید مرا.
آن همه درد و بی قراری مرا.
عاقبت رفت و ندید اشک مرا.
ناله و، وسعت آن رشک مرا.
عاقبت رفت و نخواست ماندن را.
و ندید آتش خرمن را.
ایرج همسر فرانک از مالکان بزرگ زمین بود. آنها زندکی نسبتا ایده آلی داشتند. نیما تنها فرزند آنها ده سال سن داشت. ویلای بزرگ و زیبای آنها جایی دنج بود برای استراحت و تمدد اعصاب.
شاهرخ اتومبیل را مقابل درب ویلا متوقف کرد. وقتی زنگ را فشرد ثانیه ای طول نکشید که فرانک پرسید: بله؟
- ما هستیم فرانک.
درب به سرعت شوده شد و فرانک با لباس بلند و زیبایش دوان دوان به سمت آنها آمد.
- خدای من شاهرخ تو گفتی نمی آیی؟! وبی آنکه منتظر پاسخ بماند رو به سحر گفت:
- ببین چه کسی آمده؟ سحر من! عزیزم خوش آمدی.
فرانک گونه سحر را بوسید. و گفت: خیلی وقت است که تو را ندیده ام سحر! بزرگ شده ای. خانوم شده ای.
سحر با بغض در گلو گفت: دلم برایتان تنگ شده بود عمه جان! از پدر خواستم همین امروز بیائیم.
- خوب کردی که آمدی. من هم دلتنگ دیدار شما بودم.
شاهرخ در حالی که آنها را نظاره می کرد، گفت: فرانک من هم راه زیادی آمده ام، من هم دلتنگ دیدارت بودم.
فرانک متوجه او شد.
- مسخره می کنی شاهرخ؟
شاهرخ لبخندی زد.
- نه به هیچ وجه.
پس فرانک دست او فشرد.
- چطوری؟ حال و روزت چگونه است؟
خوبم شاهرخ! خیلی خوشحالم کردی.
ایرج و نیما نیز به استقبال آنها آمدند. پدربزرگ و مادربزرگ از آمدن سحر شادمان بودند و بیشتر از اینکه او از پیلۀ تنهایی خود بیرون آمده بود.
ایرچ خطاب به شاهرخ گفت کار امروزت چه بود شاهرخ؟ این همه گرفتاری حتی روزهای پنج شنبه.
- به فرتنک گفته بودم باید بر سر مزار نیلور می رفتم.
فرانک درحالی که فنجانهای قهوه را روی میز گذاشت:
- تو هنوز دست از سر نیلوفر برنداشته ای؟
شاهرخ باخنده پاسخ داد: اگر او هم زنی مانند تو بود خیلی زودتر از این فراموشش می کردم.
فرانک مزاح شاهرخ را نشنیده گرفت.
مادربزرگ گفت: فرانک! شاهرخ و نیلوفر عاشق یکدیر بودند. این را همۀ ما می دانیم.
فرانک کنار ایرج نشست.
- ولی نیلوفر دیگر زنده نیست مادر! نزدیک به دوسال از فوت او می گذرد.
شاهرخ گفت: این چیزی را عوض نمی کند. من هنوز او را دوست دارم. خاطرات او هنوز در ذهن من جان دارند.
- باخاطره ها نمی توان زندگی کرد شاهرخ!
- هرکس عقیدۀ خاص خودش را دارد. شاید تو نتوانی ولی ایرج بتواند همه مثل هم نیستند.
- من کوتهی نکرده ام.
- درست است اما نمی شود اینگونه نمی شود شاهرخ!
- چه میخواهی بگویی فرانک؟ سحر هیچ گلایه ای ندارد.
- تو باید ازدواج کنی.
- حرفش را نزن.
- به خاطر سحر.
- او همین گونه راضی ست.
- تو از کجا می دانی – مطمئن که نیستی.
- دیگر نمی خواهم درباره اش حرفی زده شود. شاهرخ به سحر نگریست. تو از وضعیت موجود ناراحتی؟
سحر به فرانک نظر انداخت و بعد به پدر.
- من همین گونه راضی هستم. وجود سارا در آن خانه کمک بزرگی به ما بود. من هیچ گونه ناراحتی ندارم. وقتی پدر به این وضع راضی ست، گمان می کنم دیگر درباره اش صحبتی نشود بهتر است.
مادربزرگ با اشارۀ سر از فرانک خواست که مسئله را تمامش کند.
شاهرخ از جا برخاست و برای قدم زدن به باغ رفت.
- مرا ببخشید. می خواهم کمی پیاده روی کنم.
شاهرخ که سالن را ترک کرد، پدربزرگ بالحنی سرزنش آمیز به فرانک گفت: هنوز نیم ساعت نشده بود که بحث را به اینجا کشاندی.
- او باید متوجه اطرافش باشد. او تنها که نیست، سحر نیز با اوست.
- سحر صندلی را به سوی پنجره به حرکت درآورد.
- چرا؟ آخر چرا پدر؟دربزرگ صدایش را آرام تر کرد به ونه ی که سحر متوجه نشود.
- تو متوجه وضاع روحی این دختر نیستی؟ او نمی تواند با این اوضاع و احوال با زنی دیگر کنار بیاید. حال روحی این دختر اصلا مساعد نیست. از طرفی، او تنها نیست. سارا در کنار اوست. وقتی خود سحر می گوید با این اوضاع خو گرفته، تو دیگر دخالت نکن. دیگر نمی خواهم با شاهرخ حرفی از ازدواج بزنی. دقایقی بعد پدر نیز به باغ قدم گذاشت و در انتهای آن شاهرخ را یافت که بر روی صندلی سفید رن نشسته است.
روی صندلی روبرویش نشست.
- با کارت چه می کنی؟
شاهرخ به آرامی پاسخ داد: مانند همیشه خرید و فروشی انجام می شود. سرگرم هستیم.
- سحر چگونه است؟ چگونه روزگار می گذراند؟
- او به شدت تنهاست
- حتی با آمدن سارا؟
- او زن خوبی است، مهربان و فداکار. اما جای نیلوفر را نمی تواند پر کند.
پدربزرگ با ناراحتی گفت: سحر آن چنان هم شاداب و سرزنده نیست شاهرخ! او را دریاب. یا با او باش، وقت بیشتری را به او اختصاص بده.
- می فهمم چه می گوئید پدر.
پدربزرگ بالحنی آرام گفت: نیلوفر نمونۀ کامل یک زن ایده آل بود. من و مادرت او را به خوبی می شناختیم.
شاهرخ دستانش را به هم گره کرد.
- من هنوز فقدان او را باور ندارم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
- می دانم شاهرخ !همه ی انسان ها اسیر عشق هستیم هرکس به گونه ای
پدربزرگ آهی کوتاه کشید و پس از کمی تامل از خاطرات که یادآور تمام لحظات خوش آن دو بود.
شاهرخ در رویارویی شیرین رها شد-روزهای شیرین و زیبایی را به یادآورد که در کنار نیلوفر مسیر زندگی را آهسته می پیمودند.
سردی هوا مانع از ادامه ی نشستن پدربزرگ و شاهرخ شد. هردو بلند شدند.شاهرخ گامهایش را باپدربزرگ هماهنگ کرد و گفت: پدر می خواهم برای سحر کاری کنم.
-خوب است شاهرخ او هرچه بیشتر در جمع باشد روحیه ی شادتری پیدا می کند . در نتیجه بهتر می تواند با وضعیت کنونی اش کنار بیاید.
- از شما هم خواهشی داشتم.
-بگو شاهرخ!می پذیرم.
شاهرخ لبخندی زد. اما شما نمی دانید من چه می خواهم.
-هرچه باشد درباره ی سحر است.
-بله درست حدس زدید.
-برای بهبود او هر کاری لازم باشد انجام می دهم.
- متشکرم پدر!
شاهرخ به روبرو نگریست.
-می خواهم با او صحبت کنید.
پدر بزرگ با صدای بلند خندید. ما سحر را شاد نمی کنیم شاهرخ!اورا فرسوده می کنیم.
- شما و مادر می توانید من مطمئن هستم.
- از کجا این قدر مطمئن هستی؟ ما دیگر قوا و نیوری گذشته را نداریم.
- شاهرخ روبروی پدر ایستاد. او دچار یک مشکل دیگر غیر از فلج شدنش هم هست.
- آن چیست؟من فکر نمی کردم.....او بیمار که نیست شاهرخ؟
- آه نه پدر.او پس از مسئله تصادف کینه ی عمیق و عجیبی نسبت به نیلوفر پیدا کرده. من می خواهم شما این افکار را از او دور کنید.
- چرا ما؟ چرا تو نه؟ تو به او نزدیک تری. تو پدر او هستی.
- او گمان می کندمن کورکورانه به طرفداری نیلوفر بر می خیزم.
- و ما؟ما چطور شاهرخ؟
- شما کمی بی طرف هستید . شما در مقام پدر شوهر و مادر شوهر نیلوفر با من فرق دارید.
- اگر نتوانستیم چه؟اگر ما را هم محکوم کرد.
- این تصادف در روحیه ی او تاثیر عجیبی گذاشت. سحر تا قبل از این اتفاق دختری شاد صبور و امیدوار به زندگی بود . اوعاشقانه نیلو فر را دوست داشت . من امیدوارم دوباره مانند سابق بتوانم عشق و محبت و امید را در عمق چشمانش مشاهده کنم.
- پدر بزرگ تبسمی محزون گفت:
- امیدوارم پسرم من و مادرت چیزی جز سعادت او نمی خواهیم.
وقتی وارد سالن شدند، پدربزرگ در کنار ایرج قرار گرفت و شاهرخ که تا حدودی آرام شده بود برای سرکشی به آشپزخانه رفت.
فرانک دست تنها به امور رسیدگی میکرد.
-تنهایی چه میکنی فرانک؟
فرانک متعجب به پشت سر نگریست شاهرخ را خده برلب دیدحسی به او می گفت این شاهرخ گذشته نیست شاد بود.
-خوشحالم که تو را شاد میبینم .
-می خواهم از این پس اینگونه باشم فرانک!
- پدر خوب روحیه ساز شده.
شاهرخ بی اعتنا به حرف فرانک گفت:می دانی دلم چقدر هوای این دورهم جمع شدنهارا کرده بود؟
فرانک به او بسم کرد – فقط همین ؟ شاهر خ ادامه داد.
- می تونی ترتیبی بدهی فردا فریده هم اینجا بیایند؟
- فرانک با شادمانی پرسید:چه شده شاهرخ ؟ من چه می شنوم ؟
- شاهرخ رو ی صندلی نشست.
- می خواهم فریده را ببینم. می دانی فرانک من با دیدن ریده همیشه ....همیشه به یاد نیلوفر می افتم.
- فرانک گفت:می دانم آن دو هم دانشگاهی بودند. دو رفیق جدا نشدنی مرگ نیلوفر در او هم تاثیر بدی داشت و روزها و ماههای غم انگیزی را پشت سر گذاشت.
- اکنون چه میکند فرانک! حال و روزش چگونه است؟
- همچنان ممشغول تدریس. می گوید عاشق کارش است.
- بله درست است. او همیشه عاشق بچه ها بود. از همان کودکی. یادت می آید؟
- بله تا حدودی به خاطر می آورم.اما نه مانند تو.
- فرانک! تو کوچکترین فرزند خانواده بودی و همیشه در ی عروسکها و بازیهای کودکانه ات اما من همیشه هوایت را داشتم.
- به خاطر می آورم. تو مهربان بودی شاهرخ.
- همیشه، همه جا تو خواهر کوچولوی من بودی. تو خیلی کوچکتر از فریده بودی.
فرانک مقابل برادر رو ی صندلی نشست.
شاهرخ پرسید:خسته شدی؟
-نه خیلی زیاد.بودن شما این خستگی را رفع می کند.
-طلعت خانوم کجاست ؟! او همیشه اینجا حاضر بود.
-امروز می خواستم جمع خودمانی باشد. به او استراحت دادم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان دلباختگان .نويسنده بهارك باقي زاده
شاهرخسر به زیر انداخت کمی تامل کرد و گفت: فرانک کاری کن.
فرانک خرسند از خواهش برادر گفت: بگو هر چه باشد.
- با فریده تماس بگیر برای فردا به آنجا می رویم.
- با او تماس می گیرم اما به یک شرط.
- چیست؟ بگو؟
- میهمانی در اینجا باشد.
شاهرخ بدون تامل پاسخ داد – اگر تو و فریده راضی باشید، حرفی نیست. بگو به اینجا بیاید.
- تو نمی خواهی با او صحبت کنی؟ شاهرخ درمانده پاسخ داد:
- نمی دانم فرانک حال و روز درستی ندارم.
- از او قول فردا را بگیر.
فانک از جا برخاست و گفت: سعی می کنم. اگر برنامه ای برای فردا نداشته باشد، اما بگذار برای بعد از شام. شاهرخ موافقت خود را اعلام کرد.
پس از صرف شام فرانک با فریده تماس گرفت. فریده خواهان رفتن آنها به لواسانات بود، اما فرانک زیر بار حرف فریده نمی رفت.
- فرقی نداره فریده شما بیائید.
- شاهرخ دوست ندارد اینجا بیاید.
- اینگونه که تو می گویی نیست فریده؛
- پس چی؟ این همه اصرار بابت چیست؟ نکند اتفاقی افتاده فرانک؟
- گمان بد نکن. من اگر می خواهم تو به اینجا بیایی دلیلی دارم او دوست داشت به آنجا بیاید. اما با حالی که من از او دیدم صلاح ندانستم.
- پس تو مانعش شدی؟
- ناراحت نباش فریده.
- من باید دلیلت را بدانم. آیا این حق را دارم؟
- بله، البته که حق داری. فرانک صدای خویش را پائین آورد تا دیگران صدای او را در سالن متوجه نشوند.
- شاهرخ حال و روز مناسبی ندارد.
- چه شده فرانک؟ تو چیزی را از من پنهان می کنی؟
- فریده گوش کن چه می گویم. شاهرخ با آمدن به آنجا گذشته را زنده خواهد کرد و این خوب نیست. با زنده شدن گذشته و خاطرات مشترکش با نیلوفر در خانۀ تو دچار عذاب می شود. تو که خواهان آزار او نیستی.
فریده غمگین شد. آهی کشید و گفت: نه، خدا شاهد است نه. باشد ما به آنجا می آئیم.
فرانک با شادی گفت: به شاهرخ می گویم که می آیی او دلتنگ دیدارت است فریده.
- نمی دانم چند وقت است که او را ندیده ام. شاید از مراسم نیلوفر به این طرف. او در تمام این مدت نمی خواست مرا ببیند.
- به او حق بده. او شکسته و فرسوده شده. ازدست دادن نیلوفر از او آدمی دیگر ساخته.
- فردا می آیم فرانک! به او بگو.
- باشه پس تا فردا خدانگهدار.
- خدانگهدار و به امید دیدار.
در انتهای شب زمانی که شاهرخ برای استراحت به اتاق خواب می رفت فرانک نزدش رفت.
با فریده صحبت کردم. او می آید.
- قبول کرد؟
- بله البته دوست داشت تو به آنجا می رفتی.
- کاش قبول می کردی. او حساس است نمی خواهم ناراحت شود.
- او قبول کرد به اینجا بیاید.
- باناراحتی؟
- او قانع شد به اینجا بیاید برای راحتی تو.
- شاهرخ زمزمه کرد:
- پس فردا او م بینیم. بعد رو به فرانک پرسید: چند وقت است او را ندیده ام؟
فرانک پاسخ داد: تو گرفتار بودی. او هبچ شکایتی نداشت.
شاهرخ لبۀ تختخواب نشست.
- خیلی وقت است.
- خیلی زیاد.
- گرفتاری من زیاد بود. من...
به فرانک نگریست. به او گفتی دلتنگ ددارش هستم؟
- بله گفتم.
فرانک نمی خواست بیش از این شاهرخ را بیازارد. از همین رو شب بخیر گفت و او را تنها گذاشت.
شاهرخ آرام و قرار نداشت. به کنار پنجره رفت و باخود زمزمه کرد:
زمستان که رسید از راه
تو بر بال پرستو ها
نشستی رفتی از اینجا
و من گشتم چقدر تنها
و من یادم نبود با تو
بگویم قصۀ هجران
و اینکه آن پرستو
چه زخمی داشت بر جان
تو گفتی باز می گردم

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 23 مرداد 1391 - 12:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group