چت رومclose
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 610
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
رمان ایدا

خلاصه: لاموجود

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
فصل اول


مثل همیشه جمعه بود و ما خونه عزیز(مادر بزرگم)و آقاجون(پدر بزرگم)بودیم.وای نه!خاله اینا هم که اینجان.الان باز گیرای مامی جون شروع می شه و بنده باید جلوی این شوهر خاله کچل و محترم شالی چیزی سرم کنم.
-آیدا جان!مادر بیا این پیشدستی هارو ببر.
و طبق معمول جواب من:چشم مامان!اومدم.
همیشه از پذیرایی کردن بدم میومد.اونم چی؟خونه یکی دیگه.دِ آخه به من چه ربطی داره؟
و باز وقت شام:آیداجون قربونت برم بیا این ظرف سالاد رو ببر سر سفره عزیزم.
نگاشون کن توروخدا.همیشه وقتی قربون صدقه ام میرن باید یه کاری براشون بکنم.
وای چه قدر بی کاری بده.اصلاٌ اینجا منظورم خونه عزیزایناست هیچ وقت خوش نمی گذره البته وقتی همه بچه ها یعنی پسر دایی هام و دختر دایی ام میان خوفه ولی الان افتضاح!از بی کاری رفتم سراغ گوشی ام.خوب بذار ببینم کیو سرکار بذارم؟؟؟؟کیانا....نه امیر بهتره...نه سنا....یا سارا....گلاره چطوره؟نه نه نیما خوبه.نیما پسر داییمه راستش نمی دونم چه جوری توصیفش کنم.یه جوری مرموزه و همش سرش تو کار خودشه.بقیه رو ادم حساب نمی کنه و بچه درس خونم هست.بذار یه اس بهش بدم ببینم پا میده واسه دوستی یانه؟
البته با این شناختی که من ازش دارم بعیده که دوست بشه حالا امتحانش ضرر نداره که.
-چی چیو ضرر نداره بدبخت اگه ضایعت کنه چی پس فردا روت می شه تو روش نگاه کنی؟
-غلط کرده منو ضایع بکنه مگه کیه خوب فوقش منم یکم سرکارش می ذارم.
-فکر کردی مثل پسرای دیگه ست که سرکارش بذاری؟احمق پسر داییته.اگه لو بری چی؟
-نه بابا حواسم جَمعه اونم اینقدر نامرد نیست که منو لو بده.حالا وجدان جون بی خیال دیگه.یه شیطونیه کوچولو که به جایی بر نمی خوره.
یکی محکم زدم تو سر خودم تا این وجدان مزاحم که همیشه ساز مخالفت با منو می زنه رو خفه کنم.صدای آیدین داداش دوقولوم و مهدی پسر خاله ام که 7 سالش بود قشنگ رو مخم بود.اخه یکی نیست به این ایدین بگه پسر خرس گنده تو دیگه 17 سالته خجالت نمی کشی با یه بچه 7 ساله بازی می کنی؟واقعاٌ که!حالا به من چه؟من کار خودمو می کنم.حالا چی بهش اس بدم؟وجدان جونم کمک می خوام....
-وجدان جان نیستی عزیزم؟....قهری؟....به درک!....از مغز متفکرم کمک می گیرم...مغز جان چی بنویسم خوبه؟...اممممم....خوب بهتره یه جور وانمود کنم که انگاری اشتباه فرستادم بعد ببینم چی کار می کنه می گه بی خیال برو به درک یا نه کنجکاوی می کنه؟خوب دستت درد نکنه مغز جان همین کارو می کنم.حالا برو گمشو بذار بقیه کارمو بکنم عزیزم.اَی بابا.ایدا تو با خودتم درگیری داریا.خوب حالا چی بنویسم؟این مهمه.
-آره همین جوریه دیگه.نمی دونی دیروز چه قدر از دستش گریه کردم ولی بی خیال عزیزم درست می شه.((آیدا))
و !Send
اوه اوه.چه چرت و پرتی نوشتما.عجب خریَم من.اسممو دیگه واسه چی نوشتم؟ایدا خاک بر سرت.از بس که هولی!الان با خودش می گه دختره دیوونه شده! اِی خدا.20 تا صلوات نذر می کنم که گوشیش خاموش باشه و اصلا اس منو نبینه.نه 10 تا نذر می کنم اخه 20 تا زیاده من نماز نمی خونم چه برسه به 20 تا صلوات.اخه چه ربطی داره صلوات با نماز؟ خاک بر سر!نماز یه چی دیگه ست صلوات یه چی دیگه!یادم باشه حتما از معلم دینی مون بپرسم!
اِس اِم اِس اومده اس ام اس!
با این صدا 2 متر از جام پریدم خدا لعنتت کنه ایدین اخه این چه زنگیه که واسه گوشیم گذاشتی؟کل خونه فهمیدن واسه من اس ام اس اومده.اِاِاِ!من خرو نگاه کن به جای اینکه بخونمش دارم چه فکرایی میکنم.خاک بر سرم خودشه.نیمااااااا
خدایا خودمو به خودت سپردما.خوب ایدا جون ریلکس بازش کن ببین چی نوشته:
-آخی!چرا گریه کردی؟
2 3 تا شاخ گنده رو سرم سبز شد!اینو نگاه.اصلا به روی خودش نیاورده که شاید من اشتباه فرستادم.عجب!پس توهم اره اقا نیما؟سریع جواب دادم:
-ببخشید نیما اشتباه فرستادم.بای.
-حالا واسه چی گریه کردی؟
دِ اخه به تو چه پسره ....!حیف که پسرداییمه عجب روییَم داره.
-هیچی مهم نیست.بای بای اقا نیما.
-چرا بای بای؟اینا رو ولش کن خودت چه طوری عزیزم؟
هاااااااااااااااااااااااا اااااان؟عزیزم؟خدایا خودت بهم صبر بده اینجا سکته نکنم.نیما....عزیزم.....من؟اَاَ اَاَاَاَاَاَاَاَاَ!ایول بابا.پس این اب نداشته وگرنه شناگر ماهری بوده!واسه اینکه فکر نکنه هولم جواب دادم:
-خیلی زود خودمونی می شی اقا نیما.اصلا فکر نمی کردم اینجوری باشی.
-ببخشید نمی دونستم ناراحت می شی معذرت می خوام.
هه هه!معذرت می خوام!دلش خوشه ها!حالا بذار یکم اذیتش کنم.خدا جون فقط همین یه بار قول میدم.خداجونم تو که میدونی من اصلا و ابدا دختر بدی نیستم فقط یکمی اذیت کنم همین.تازه پسرداییمه دیگه.
-اشکالی نداره.فقط تعجب کردم.
-خوب این یعنی دوستی پنهانی؟
اِهه!دوستی پنهانی دیگه چه صیغه ایه؟ای بابا.من فقط خواستم اذیت کنم دوستی چیه...
-برو بابا.حالت خوبه؟دوستی چیه پسر دایی؟یه اس اشتباه بود و بس!
-جون من ایدا فقط یه دوستی ساده.
از اون اصرار و از من انکار.ته دلم یه جوری شد.حالا باهاش دوست می شم خلاف شرع که نکردم.باشه وجدان جون؟....اینم که با ما قهره.چی کار کنیم دیگه مهربونم دلم براش می سوزه باهاش دوست می شم.(اره جون خودم فقط خودم می دونم تو این دل صاب مرده چی می گذره!)
-یادت باشه گفتی یه دوستی ساده.
-مرسی عزیزم خیلی خوشحالم کردی.دووووستت دارم.
اینم از این.بالاخره این اقا نیما هم دستش رو شد.
آیدین-اوهوی!مگه یا تو نیستم؟میگم مامان می گه لباساتو بپوش می خوایم بریم خونه.
-خیله خوب چرا داد می زنی؟کر که نیستم.
-اره کر نیستی منتها تو هپروتی.
ادامه دارد...

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
فصل دوم


-آیداااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا.بچه جون دو ساعته دارم صدات می کنم دِ پاشو دیگه.سرویست می ره ها.ساعت یه ربع به هفته فقط تا هفت وقت داری دیگه خود دانی !
اَه.بازم شنبه.از شنبه ها متنفرم.اخه ما چرا باید اول هفته ورزش داشته باشیم؟اونم با یه معلم گند دماغ.به سختی از رختخواب گرم و نرمم جدا شدم و دست و صورت خوشگلمو شستم.
-مامی جون من صبونه نمی خورم می رم لباس بپوشم دیرم شده.
اِ گوشیم اینجا چی کار می کنه؟لهش کردم.گوشیمو برداشتم و یاد دیشب افتادم.نچ نچ.عجب کاری کردم من واقعا که ایدا خاک بر سرت.واسه چی خاک بر سر من؟خاک بر سر ....صدام!این بهتره.
-سلام دُری جون.
-زهرمار و سلام دُری جون.صد دفعه گفتم اسممو کامل بگو دُر....سا.تکرار کن عزیزم دُرسا!
-خیله خوب حالا چه خشنی اول صبح.
-مگه تو واسه ادم اعصاب می ذاری؟
-وا؟به من چه.لابد مانی جون یا احسان جون رو مخت راه رفتن دیگه.
-ایدا اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی همچین می زنمت که صدای چیز بدیا!
خندیدمو گفتم:
-صدای چیز بدم؟
با صدای جیغش خفه شدم.دُرسا همسرویسی ام بود.یه دختر تپل و دوست داشتنی.مانی پسرداییشه و احسان جون هم دوست مانی.هردو عاشقان سینه چاک درسا و اما درسا...یه روز عاشق مانی یه ساعت عاشق احسان!من که سر از کار این بشر در نیاوردم!
-ایدا چرا تو هپروتی؟بیا بالاخره زاهدی(راننده سرویسمون)اومد.
بالاخره رسیدیم مدرسه.حالا تو حیاط به این بزرگی چه جوری کیانا رو پیدا کنم؟کیانا یا به قول سنا کَیانا دوست صمیمی بنده ست و 2 ساله که ما باهم دوستیم.بقیه بچه ها هم مثل سنا،سارا،گلاره و بعضی موقع ها شیوا و هانیه در جریان موضوع های شخصی که تو خونه واسمون اتفاق می افته هستن.حالا فعلا کیانا مهمتره اون زودتر باید درجریان خرابکاری من قرار بگیره!
-اِ!سلام کیانا جونم.حال و احوالت چه طوره؟کوشا جون(داداشش)خوبن؟
کیانا-ایدا باز شروع نکن اول صبی.به تو چه کوشا خوبه یا نه؟دلتو واسه داداش من صابون نزنا.اون دیگه 22 سالشه...
حرفشو قطع کردمو گفتم:
-خیله خوب بابا.محض خنده بود.اصلا داداشت بره بمیره.
جیغ زد:
-ایداااااااااااااااااااااا !
-حرص نخور عزیزم جوش می زنیا.حالا گوش کن بیبین من چی کار کردم.
-باز چه دست گلی به اب دادی؟
-ها؟هیچی جان تو.فقط یه شیطونی کوچولو بود همین!
چشماشو گرد کردو گفت:
-نه مثل اینکه موضوع داره جدی می شه!تعریف کن بیبینم چه غلطی کردم.
-عرضم به حضور منورتون که....
از ب بسم الله تااااااااااااااااااااااا الی اخر همه چیو واسش تعریف کردم.واه واه قیافشو.الانه که چشماش از حدقه بزنه بیرون.
-تو چی کار کردی؟خیلی احمقی ایدا.می دونی پس فردا اگه لو برین همه فامیل بهم میریزه؟
-نه بابا هیچی نمی شه.یه دوستی ساده ست.به جان تو.
-به جان خودت!اگه مامانت بفهمه چی؟
با شنیدن اسم مامانم رنگم پرید.اگه مامی بفهمه دیگه جام تو خونه نیست که!
-اِ کیانا نگو میترسم!
-تو دیوونه ای!یه دیوونه ی به تمام معنا!دِ اخه دختر جون تو اسم مامانتو می شنوی از ترس رنگت می پره اگه بفهمه که دیگه کارت ساختس.فکر کنم از این به بعد هرشب کابوس مامانتو بینی!
اگه تو فکر نبودم حتما یه جوابی بهش می دادم ولی حیف.نیست از دیشب وجدانم باهام اشتی کرده بود دوباره باهاش درگیر شدم!
-می گم کیانا حالا چی کار کنم؟
-هیچی برو اپولو هوا کن.اخه خاک تو سرت کنن تو از دیشب باید فکر اینجاهاشو می کردی.نه حالا کاسه چه کنم چه کنم دستت بگیری.البته ماهی رو هروقت از اب بگیری تازه ست!دیگه ادامه اش نده.
با غیض نگاهش کردمو گفتم:
-دیگه ادامه اش ندم؟حالت خوبه؟اصلا کمک نخواستم.تو هم فقط ته دل منو خالی کن.کار دیگه ای که بلد نیستی.
-چشم قربان.خوب بذار ته دلتو خالی کنم دیگه.
کل حیاطو دنبالش دویدم.بازم صدای ناظممون خانم محمدیان یا به قول بچه ها:مارمولک!
-اَولا برن بالا.دوما برن بالا.خانم مقنعتو درست کن.این غده های سرطانی چیَن بالای سرتون درست کردین؟
صدای معلم ریاضی قشنگ روی مخم بود.اگه می تونستم داد می زدم:
-خفه شو!مگه نمی بینی دارم فکر میکنم؟

********
سارا-وای بچه ها.دیروز با دوستم رفته بودیم نت با یه پسره دوست شدم.اسمش سعیده.خودش بهم شماره داد.
سنا-توی خَرَم زنگ زدی؟!
سارا-اره دیگه پس چی کار باید می کردم؟
گلاره-مگه هرکی شماره می گیره زنگ می زنه احمق جون؟
سارا-این فرق می کنه اینقدر پاستو ریزه نباشین بی خیال بابا!
-راست می گه دیگه.اینهمه درس خوندیم.به خدا به هیچ جا بر نمی خوره ماهم یکم حال کنیم.
همه شون با تعجب نگاهم کردند.حتما شنیدن این حرفا از دهن من بعید بود.اخه من فقط پسرا رو سر کار می ذاشتم هیچوقت واسه دوستی با پسر از کسی دفاع نمی کردم.
سنا-ایدا توهم؟؟؟؟؟؟بابا ایول!
گلاره- حالا کی هست؟
خودمو به اون راه زدم:کی کیه؟
سارا-همون که تو رو از این رو به اون رو کرده و باعث شده از این حرفا بزنی!!!!
نگاهی بین منو کیانا رد و بدل شد و لبخند اون همه چیزو لو داد.خاک بر سرش من می خواستم با نگاه ازش بخوام چیزی نگه ولی اون واسه من لبخند ژکوند می زنه.
سنا-کیه شیطون؟
-به فوضولاش ربطی نداره.
سارا – دستت درد نکنه حالا دیگه ما فوضول شدیم؟
-خواهش می کنم!شما از اولش فوضول بودین!
صدای زنگ همه چیز رو خاتمه داد ولی مثل اینکه اینا ول کن نبودن!آخرشم کیانا همه چیزو تعریف کرد.البته زیاد خطری نبود اونا از خودمون بودن.

دل تو دلم نبود تا برسم خونه.نیما بهم گفته بود بعد از مدرسه بهم اس می ده.اِ وا!یعنی این منم که دارم واسه یه پسر این جوری می کنم؟
-ایدا اروم تر!چته دختر؟این همون نیمای درس خونه ها!همون که به هیچکس محل نمی داد.اونم یه پس مثل بقیه.
-نه خیر نیما با بقیه فرق داره.شاید چون تا دیروز به هیچکس محل نمی داد و حالا به من محل می ده اینجوری دل تو دلم نیست ها؟
-نه خیر.تو داری گول می خوری.گول می خوری....
ای بابا.باز به این وجدانه رو دادم پررو شد.گول می خوری چیه دیگه؟به قول ایدین بی خی!من که شروع کردم باید تا تهش برم و همه چیز رو بسپرم دست خدا....خدا؟اِ خدا رو فراموش کرده بودم.فراموش کرده بودم که یکی اون بالا هست و داره همه چیو می بینه.اوهوم!دلت بسوزه وجدان جان.خدا هوامو داره.
-هه!مگه کار خوبی می کنی که خدا هواتو داشته باشه؟
-خوب...نه.حالا لطفا خفه شو وجدان عزیز اصلا حوصله ندارم

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
فصل سوم


-سلام مامان!


-سلام دخترم خوبی؟چه خبر از مدرسه؟


-طبق معمول هیچی.


رفتم سمت اتاقم و شیرجه زدم رو گوشیم.واو!یه اس عشقولانه.اخِی!منم دوستت دارم.بنویسم؟نه اینجوری خودمو کوچیک می کنم.انگاری دارن تو دلم قند اب می کنن.


ایدین-ایدا!ناهار!


اَه!اگه گذاشتن یکم تو حال خودمون باشیم.سر ناهار استرس ولم نمی کرد.انگاری یه کار بدی کردم که هیچ کس نباید بفهمه.خوب اره دیگه یه کار بد کردم.اخه کی با پسر داییش دوست می شه که من دومیش باشم؟خاک بر سرت ایدا.نتونستم به ذره بیشتر غذا بخورم و در نهایت دل درد گرفتم.


خوووووووووووووووووب ایدا خانم حالا دیگه باید فکرت فقط به درست باشه اُکی؟نُکِی!نمی شه.منتظر یه اس ام اسم.


اِس اِم اِس اومده اس ام اس!


لعنتی!یادم رفت سایلنتش کنم.اینجوری پیش بره دو روزه لو رفتم!


-ساعت 8 برو وبم.خیلی مهمه یادت نره.


ایشششششششششششششش!پررو دستور میده.یه لطفنی،خواهشنی چیزی.هوم.بازم انتظار تا ساعت 8.یعنی چی می خواد بهم بگه؟اونم تو وب سایت؟تا جایی که یادم میاد همیشه از انتظار متنفر بودم ولی چاره چیه؟به قول قدیمیا انتظار سخته ولی...چیش شیرینه؟حالا هرچی مهم نیست.هر چی هست واسه من مثله زهرمار می مونه.


کتاب فیزیک رو باز کردم تا مثلا یکم درس بخونم.رأس ساعت 6:5 درسم تموم شد.حالا تا 8 چی کار کنم؟یکم مزاحمت بد نیست.مثلا مزاحم مهسا؟مجتبی؟بی خیال بذار برم سراغ نت.می دونم که تا 8 طاقت نمیارم.حالا لپ تاپ کجاست؟!!!


-ایدین!لپ تاپ منو ندیدی؟


مثل من از تو اتاقش داد زد:


-خوبه می گی لپ تاپ من!من چه می دونم کجاست؟


اوووه!حالا می میره مثه ادم جواب بده.


-مامان،لپ تاپ من کجاااااااست؟


مامان-من چه می دونم؟بگرد تا پیدا کنی.


-بله !خیلی ممنون از کمکتون اتفاقاًهمین قصد رو داشتم!


*******


ساعت از 2 نصف شب گذشته و من هنوز تو فکر چیزایی هستم که خونده بودم و بعد از خوندنشون مثله منگول ها به صفحه لپ تاپ زل زدم!اصلا تو باورم نمی گنجید که نیما...اون بچه درس خون که زبون زد کل فامیله حالا اینجوری دم از عشق و عاشقی بزنه.


-خودت می دونی که دوستت دارم.اینجا رو بخون فقط از دستم ناراحت نشو.((هیچ وقت تا حالا به یه نفر این همه فکر نکرده بودم.دو روزه یه کلمه هم درس نخوندم.حتماٌ واست عجیبه نه؟تو دانشگاه همه ازم می پرسن چت شده؟اصلا حواست نیست.برام سخته که بگم... نمی دونم چه جوری بگم...صد در صد خودت فهمیدی چی می خوام بگم(چه قدر بگم بگم می کنه!حرفتو بزن دیگه!)می خواستم بگم تو قبول می کنی دوست من بشی؟(زرشک!)


عاشقی یعنی چی؟یکی نمی خواد به من بگه؟خوب اگه یکی رو دوست داشته باشی و نتونی بهش بگی باید چی کار کنی؟اگه اینارو بخونه می فهمه که اره منم دوستش دارم.ولی اون قبول نمی کنه که حتی دوست من باشه....تو فقط قبول کن بقیه اش بامن...منتظرم!)


اووووووف!خداجون!من فقط می خواستم یه دوستی ساده باشه همین.پس چرا این حرف عشق و عاشق می زنه؟


-نه که تو خوشت نمیاد.تو که از خداته اون دوست داشته باشه.


-نه خیر کی گفته من از خدامه؟اصلا حالا که اینطوری شد بهش اس می زنم و همه چیو تموم می کنم.


-اخه چرا اینقدر بچه بازی در میاری؟دیگه 17 سالته.بزرگ شو یکم.مثلا بهش اس زدی و تمومش کردی.فکر اینو کردی که اگه یهویی تو رو لو بده چی؟


-مگه چی کار کردم که بخواد منو لوبده؟خودش پیشنهاد دوستی داد خوب.به من چه؟


-من نمی دونم هر کاری می خوای بکن.


برو بابا.کمک نخواستم.مردم وجدان دارن ما هم وجدان داریم!حالا من سعی خودمو می کنم که بهش حالی کنم حرفه عشق و عاشقی نزنه.


-با یه پسر حرف زدی جو گرفتت!


-وجدان جان تو باز بیدار شدی؟بخواب بابا.بخواب!


**********


-اقا نیما اینا چیه تو وبت نوشتی؟اگه کسی بخونه می دونی چی می شه؟


-می دونستم ناراحت می شی.ولی خوب منم دل دارم دیگه.باید یه جوری این حرفا رو می زدم بهت.بازم ببخشید.


-اخه نیما،مگه تو نمی دونی ایدین ادرس وب تو رو داره؟اگه بفهمه خیلی بد می شه.


-نمی فهمه.اصلا چه جوری می خواد بفهمه؟


-همه چیز که همی شه مخفی نمی مونه.اگه مامی بفهمه اونی که سرزنش می شه منم نه تو.


-اینم حرفیه.خداییش تو منو دوست نداری؟


اوه!چه پررو.حالا دوسش دارم یا نه؟دارم.نه ندارم.


-نمی دونم.نیما دیگه حرف عشق و عاشقی نزن.بای.


-باشه عزیزم هرجور تو بخوای.فقط یه چیزی بگم....دلم خیلی برات تنگ شده.بای.


ها؟؟؟؟؟خیر سرم گفتم از این حر فا نزن.هه!گفت عزیزم!


-کوفت!باز که رفتی تو هپروت.


-نه خیر من اصلا خوشم نیومد.اصلا ...


صدای ایدین رشته افکارم رو پاره کرد:


-ایدا کجایی؟بیا شااااااااااااااااااااااام .


-وا!به این زودی؟


-کجاش زوده.یه نگاه به ساعت بنداز.نه و نیمه.باباهم اومد.


-اووووووووووووومدم.


دل کندن از اتاق و گوشی سخت بود ولی چاره چیه؟


-سلام بابا.


-علیک سلام!کجایی تو؟یه وقت نیای استقبال ها!


ایدین-سایه اش سنگین شده.این روزا واسه دیدینش باید از قبل وقت بگیری.


کوسن رو پرت کردم به سمتش و گفتم:تو یکی خفه!


مامان-باز شما دو تا شروع کردین؟


تا شام بخوریم و ظرفا رو بشوریم واسم قد یه قرن گذشت.به سختی از زیر ظرف شستن در رفتم.البته یه جور رفتار می کردم که به قول معروف کسی شک نکنه!یکم پیش خوانواده محترمه نشستم و وقتی ایدین پاشد که بره تو اتاقش منم جیم شدم.البته کار خاصی جز فکر کردن و درگیر شدن با وجدانم نداشتم.اخر سرم با این تصمیم که زیاد به نیما رو ندم خوابیدم.


فصل چهارم


بیا عاشقم کن،عاشقم کن


بیا عاشقم کن،عاشقم کن


عاشقم کن ولی تو با دلم راه بیا


دیوونه ام کن ولی یکمی کوتاه بیا


بیا کوتاه بیا،با دلم راه بیا


حالا که ماه شدی دیگه مثله ماه بیا


کیانا-کوفت و زهرمارِ عاشقم کن!دختره پاک خل شده!


سنا-آه خدای من!یک عاشق دیوانه!خدایا به این دیوانه رحم کن!او عاشقی بیش نیست!او...


سارا-برین گمشین.عاشق نشدین که حال ما رو بفهمین.


گلاره-عشق؟برو بابا تو هم دلت خوشه ها.عشق کجا بود؟


کیانا-عشق اینجا...عشق انجا...عشق همه جا!


یه پس گردنی بهش زدم و گفتم:کوفت!می بینم اون روزی رو که شما ها عاشق شدین حالا مسخره کنین!اصلاٌ سما ها ادمین؟


سنا-ادم؟نه خیر ما فرشته ایم!یا به عبارت دیگه من نامبر وانم(1) کیانا نامبر تو(2) و تو هم(به من اشاره کرد) تک سلولییییییییییییییییییییی ی!


سارا-پس ما چی؟


سنا-شما ها که اصلا به حساب نمیاین!


سارا و گلاره افتادن دنبال سنا!


کیانا-پاشو بریم یه چیزی بخوریم.


-تو هم که!من هیچی از گلوم پایین نمی ره.


کیانا-نچ نچ!حالا پسره یه حرفایی زده تو چرا جدی می گیری؟واقعا عاشق شدیا!من تا حالا ندیدم کسی عاشق بشه و اعتصاب غذا کنه!


-اخه تو از عاشقی چی می دونی؟ها؟مگه تا حالا عاشق شدی؟


کیانا-راستشو بگم؟


-دیدی گفتم!دیدی گفتم تو هم عاشق می شی!اصلا مگه می شه کسی عاشق نشه؟


کیانا-اره عاشق شدم!


چشمکی زدم و پرسیدم:حالا کی هست؟


کیانا-به کسی نگیا!همسایه پایینیمون!


محکم زدم تو سرش:خاک تو سرت.عاشق شدنتم به ادما نرفته.این همه ادم چرا همسایه پایینی؟


کیانا-اخه خیلی خوشگله.یه صدای قشنگی داره!مثل این پسرایی که به سن...


-خیله خوب بابا!فهمیدم!حالا پاشو بریم یه چیزی کوفت کنیم!


کیانا-اِ!تو که هیچی از گلوت پایین نمی رفت!

-لوله کشی کردم گلوم باز شد الان از گلوم پایین می ره.چه قدر حرف می زنی.بیا بریم دیگه.

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
شیوا-وای بچه ها!دیروز رفته بودیم خونه مامان بزرگم فرزادم اونجا بود!


مهتاب-اَی بابا!توهم کشتی مارو با این فرزاد.


-حالا چه طوریه؟خوشگل مشکل هست یا نه؟


کیانا-خجالت بکش.به تو چه خوشگله یا نه؟


-تو یکی حرف نزن.انگار این من بودم که می گفتم اینقده خوشگله،اینقده صداش قشنگه!


بچه ها خندیدن و کیانا یکی زد تو سرم و گفت:باشه ایدا خانوم!بهم می رسیم!


سنا از پشت سرمون جواب داد:


-ایشالله!ایشالله که به همسایتون می رسی!


کیانا-اولا همسایه ما اسم داره!اقا پویا.دوماٌ تو از کجا فهمیدی من همسایمونو دوست دارم؟اصلا تو چرا به حرفای ما گوش می دی؟


سنا-اوه اوه!چه کلاسی می ذاره!اقا پویا!بعدشم من حرفاتونو گوش ندادم.صدای نکره ات به اندازه کافی بلند هست که لازم به استراق سمع نیست!


کیانا-حالا دیگه صدای من نکره ست تک سلولی؟


سنا-تک سلولی ایداست!من نامبر وانم(1)!


کیانا-حالا هرچی...


-بببینم حالا این اقا پویای شما چند سالشه؟


کیانا-اومممممممممممم...با اینکه به شما ربطی نداره ولی می گم.19،20 سالشه.


سوتی کشیدم و گفتم:


-بابا ایول!خوب شماره بگیر دیگه منگول!


کیانا-اولا منگول خودتی دوما به همین راحتی شماره بگیرم؟ببخشید همسایه ستا!


سنا-از اینم راحت تر؟بیا اینجا خودم یادت میدم.


کیانا-لازم نکرده.همینم مونده برم باهاش دوست بشم.اگه مامانم بفهمه...


-هرشب کابوس مامانتو می بینی نه؟!!!


من و سنا خندیدیم که کیانا گفت:


-ایدا خانوم حرفای خودمو به خودم برنگردون!


-خواستم یکم خیت شی!


بازم منو سنا خندیدیم و کیانا حرص خورد.ای خدا!چه قد مدرسه خوبه.ادم همه غصه هاشو پیش دوستاش فراموش می کنه.


-نه که تو خیلی غم و غصه داری!


-اَه!وجدان تو بازم پیدات شد؟برو رد کارت دیگه.


معلم-ایدا بیا پای تخته این مسئله رو حل کن.


سارا-اوه اوه!گاوت زایید.


کیانا-اونم دوقولو!


خدا جون غلط کردم.نظرم عوض شد مدرسه اونقدرا هم خوب نیست حالا که فکر می کنم!


-خانوم!حالا همیشه من باید بیام؟


معلم-حرف نباشه بیا پای تخته!


زیر لب هرچی فوش بلد بودم نثارش کردم.معلم عوضی.ولی مثله اینکه شانس با من یار بود چون تا گچ رو برداشتم زنگ خورد و زنگ نجاتم شد!


-خانوم قسمت نیست یکم علممو در اختیار بچه ها قرار بدم!


معلم-برو اینقدر بل بل زبونی نکن!


موردشورتو ببرن.بل بل هفت جد ابادته.


مهتاب-خرشانس!


-تا چشت درآد حسود!


تو حیاط با بچه ها دور هم نشستیم:


کیانا-حالا وقتی مامانت خونس چی جوری باهاش می حرفی؟


-منگول حرف نمی زنم!اس می دم.


کیانا-بی تربیت.منگول تویی و نیما جونت!


سارا-حالا شما هی دعوا کنین باشه؟


من و کیانا با هم گفتیم-چشم!


-سنا تو هنوز عاشق نشدی؟


سنا-وای خوب شد گفتی!تعریف کنم؟


-اِ!تو که مارو مسخره می کردی عاشق بودی و صدات در نمیومد؟عاشق؟!!!!!!


سنا-اِ توهم!نمی دونین بچه ها...


کیانا وسط حرفش پرید و گفت:


-معلومه که نمی دونیم!


سارا-خفه شو بذار تعریف کنه!


سنا-وسط حرفم نپرین دیگه.


-خیله خوب حالا تعریف کن!


سنا-می گفتم...چهارشنبه سوری من و سپهر(دادشش)رفتیم وسط دور اتیش کلی رقصیدیم!یه پسره رو دیدم که یه گوشه وایستاده بود و مارو نگاه می کرد!!اینقده خوشگل و جذاب بود که!با پریسا اینا اسمشو گذاشتیم چهارشنبه!چون اسمشو نمی دونیم!


من و کیانا زدیم زیر خنده:


-چهارشنبه اسم افغانیاس!


سنا-کوفت!حالا من چه می دونم اسمش چیه؟اینا رو ول کنین.یه روز پریسا داشته از خونه می رفته بیرون که چهارشنبه رو دم در می بینه و می بینه که به در خونه ما زل زده!


گلاره-لابد منتظر تو بوده؟!!


سنا-اره دیگه.


سارا-درکت می کنم عزیزم!از بس عاشق شدی توهم زده به سرت.بعدشم اووووووووووو!عید پارسال بوده تو اونو دیدی تازه یادت افتاده عاشق بشی؟


سنا-اره خوب.خیلی وقته بهش فکر می کنم ولی خوب....تازه فهمیدم عاشقم!


کلی خندیدم و گفتم:بعده یک سال تازه یادش افتاده عاشقه!


فصل پنجم


-ایدا!حاضر شو می خوایم بریم خونه عزیزاینا.


هول شدم و ته دلم لرزید.یعنی اونا هم هستن؟


-مامان کسی میاد؟


-نه.چه طور؟


اوف!چه ضدحال بزرگی.


-هیچی همینجوری.مامان دقت کردی ما همیشه جمعه ها می ریم خونه عزیز اینا؟


ایدین-هه!اینو!تازه فهمیدی؟تنهایی به این نتیجه رسیدی؟


-تو یکی ساکت کی با تو حرف زد؟


مامان-ایدین اذیت نکن!


ایدین-باشه!!!!!من کاریش ندارم که.


از اتاق رفت بیرون.بعد از اینکه لباس پوشیدم و کارم تموم شد رفتم پیش ایدین تو حال نشستم.تو خودش بود و عصبانی.اصلا متوجه اومدن من نشد.مامان و بابا هنوز توی اتاق بودن و اینجور که معلوم بود حالا حالا ها لباس پوشیدنشون طول می کشه!زدم به بازوی ایدین و گفتم:


-اوهوی!چته پسر؟تو فکری؟ نکنه عاشق شدی؟


از فکر بیرون اومد و در حالی که با عصبانیت بهم نگاه می کرد جواب داد:


-من نه.ولی فکر کنم تو حسابی عاشق شدی.


با بهت نگاهش می کردم.این چرا اینجوری شد؟تا دو دقیقه پیش که داشت باهام شوخی می کرد.یه لحظه مخم جرقه زد.نیما!نکنه ایدین همه چیو فهمیده؟رنگم پرید و با ترس نگاش کردم.پاشد منم پا شدم.اینقدر از نگاش ترسیدم که وجدان گفت الان خودمو خیس می کنم!(با عرض شرمندگی!)پوزخندی زد و بهم نگاه کرد:


-چیه؟ترسیدی؟دستت رو شد ترسیدی؟


با تته پته گفتم:


-من....من...توضیح می دم.


داد زد:


-خفه شو!(در حالی که صداشو پایین تر میاورد ادامه داد)هیچی نگو من هیچ توضیحی نمی خوام. الان هیچ توضیحی نمی خوام.بعدا به حسابت می رسم.فعلا فقط خفه شو.


با کلافگی راه می رفت و دستشو توی موهای فشن شدش می کشید.هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی ایدین رو اینجوری ببینم و ازش بترسم.اون همیشه لباش خندون بود و شوخی می کرد.دیدنش تو این حالت تو باورم نمی گنجید.خواستم حرفی بزنم که در باز شد و مامان بابا از توش حاضر و اماده اومدن بیرون.


مامان-باز چی شده؟دوباره دعوا کردین؟


ایدین بهم نگاه کرد با نگاه التماسش کردم که چیزی نگه اونم نامردی نکرد و گفت:


-هیچی.چیزی نشده.


توی حیاط دستشو گرفتم و مجبورش کردم بایسته.گفتم:


-از کجا فهمیدی؟


خاک بر سرم.اینم سوال بود اخه؟خدایا چرا یه جو عقل تو کله من نذاشتی که همین جوری دهنمو وا نکنم؟


ایدین-خیلی مشتاقی بدونی؟(موبایلم رو جلوم گرفت و گفت:)خیلی می خوادت.بخون.


خوندم.یه اس بود از طرف نیما:


-ناراحتم که این هفته هم نمی تونم ببینم عزیزم.ایشالله هفته بعد می بینمت گلم.دلم واست پر می کشه خانمی.دوستت دارم فعلا!


اوه اوه!تو روحت نیما.تا حالا از این حرفا نمی زد حالا از شانس گند من....!اَه!ایدین که دید هنوز دارم به گوشی نگاه می کنم گفت:


-چیه؟ذوق مرگ شدی؟الان داری تو اسمونا پرواز می کنی نه؟


-ایدین من....


-سیسسسسس.خفه!برو سوار شو.


ای بابا.این ایدینم پررو شده ها.یه ذره ازش ترسیدم هرچی دلش می خواد می گه.


-اره مرگ خودت.تو یه ذره ازش ترسیدی.بدبخت.همینو می خواستی نه؟دیدی از چشم ایدینم افتادی.حقته.چه قدر گفتم نکن تو گوشت نرفت که نرفت.


ایندفعه چیزی نداشتم که در جواب به وجدانم بدم.چون راست می گفت.همش زیر سر خودم بود.به ایدین که کنارم توی ماشین نشسته بود نگاه کردم.با عصبانیت به بیرون خیره شده بود.جو داخل ماشین برخلاف همیشه ساکت بود.اخه همیشه من و ایدین از بس با هم کل کل می کردیم که چند بار بابا به مرز جنون رسید و می خواست ما رو از ماشین پرت کنه بیرون!حتی مامان و بابا هم از سکوت ناگهانی من و ایدین تعجب کردند و فکر می کردند که با هم جر و بحث کردیم که الان ساکتیم و با هم نمی حرفیم.


*******************


-ایدا!ایدا!پاشو دیگه چه قدر می خوابی؟مدرست دیر شد مثل همیشه.


-پاشدم دیگه.


-ایدین!ایدین!پاشو.5 دقیقه پیش بیدارت کردم هنوز خوابی؟


وای که این مامان چه قدر سر و صدا می کنه.یاد دیشب افتادم و دمغ روی تختم نشستم.یادم اومد دیشب اخرشب که رسیدیم خونه ایدین گفت فردا درباره این غلطی که کردی حرف می زنیم.برو بخواب.گوشیتم بده به من.اگه ببینم یک بار دیگه داری بهش اس می دی من می دونم وتو.شیرفهم شد؟


منم با ترس سرمو تکون دادم و گوشیمو دادم بهش.همش دعا دعا می کردم نیما اس شب به خیری یا چه می دونم از این عشقولانه ها بهم نده.اصلا فکرشو نمی کردم ایدین اینجوری عصبانی و غیرتی بشه.اخه اصلا بهش نمیومد.اون که یه لحظه خنده از لباش محو نمی شد حالا سگرمه هاش تو همه.البته من همیشه ایدین عصبانی رو دوست داشتم و می خواستم یه بارم شده اون روی به قول خودش سگشو ببینم که بالاخره موفق شدم!اینجوری خوشگلتر و جذاب تر می شد.من و ایدین از نظر قیافه تقریبا شبیه هم بودیم و در نگاه اول هرکسی می تونست تشخیص بده ما باهم خواهر برادریم.موهای جفتمون خرمایی یود.مال اون کوتاه مال من بلند!چشما و ابروی جفتمونم درست رنگ موهامون بود و پوست سفیدی داشتیم.اون قد و هیکلش به بابا رفته بود و قد بلند بود ومن هم مثله مامان ریزه میزه و به قول ایدین کوشولو!


-ایدا!اِاِاِ!نگاش کن داره رو تخت فکر می کنه!پاشو بلند شو سرویست رفت.

سر میز صبحانه هم حرفی بینمون رد و بدل نشد و ایدین بدون خدافظی از من راهی مدرسه شد.

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
همه با هم پرسیدن: کی؟
-کی قرار بود بفهمه من با نیما دوستم؟
کیانا-مامانت.
-نچ.
سنا-بابات؟!!
-نچ.
گلاره و سارا با هم گفتند:ایدین!
-اوهوم.
دوباره باهم گفتند:نه!!!!!!!!!!!!!
با لحن خودشون جواب دادم:چرا نه؟!!!!
کیانا-خوب بعد چی شد؟
-ابشو کشیدن چلو شد!
سنا-ایدا می زنم تو سرتا.می گی چی شد یا نه؟
-هیچی مثله یه داداش مهربون گفت افرین خواهر گلم.با خوب کسی دوست شدی.اصلا چرا زودتر دوست نشدی؟حتما به دوستی ات ادامه بده!
و زدم زیر خنده.در عجبم که چطور توی این موقعیت دارم می خندم!!!بعد از کلی کتک خوردن از بچه ها و تهدید گلاره همه چیو براشون تعریف کردم.
سنا-الهی خدا ازت نگذره که اینطوری شوهر عزیزمو ناراحت و عصبانی کردی.
-هوووووووووو!بهت رو دادم پررو نشو.ایدین باید مغز خر خورده باشه که بیاد تو رو بگیره.
سنا-اوووو.نخواستیم بابا.قربون چهارشنبه خودم برم.
کیانا-خیلی عصبانی شد؟
-اره،اصلا فکرشو نمی کردم.حالا امروز چی جوابشو بدم؟
سارا-باید واقعیت رو بگی.حالا گوشیت دست داداشته؟
-اوهوم.چه طور؟
کیانا دو دستی زد تو سرش و گفت:
-خاک بر سرم.بدبخت شدم.
با تعجب بهش نگاه کردیم که رو به من گفت:
-دیروز یه اس اونجوری واست فرستادم.فکر کنم ساعت 1 اینطورا بود!
گلاره-یعنی چی اس اونجوری؟
کیانا-ای بابا.از اون اسا دیگه.از همون ناجورا.
سنا-چرا خودتو ازار می دی بگو س...
جلوی دهنشو گرفتیم که اون کلمه رو نگه.چون همه ما به استثنای سنا از این کلمه متنفر بودیم!اصلا این کلمه رو بکار نمی بردیم و جایگزینش کلمه هایی مثله:از اونا،اون جوری یا ناجور بود!حداقل تو این یکی مورد دخترای خوبی بودیم.رو به کیانا گفتم:
-حالا چه جوری بود اسش؟
وقتی بهمون گفت چشمامون داشت از حدقه می زد بیرون!واویلا!اگه ایدین اینو دیده باشه!
سارا-حالا خیلی اس قشنگیه که واسه این فرستادی؟
کیانا-من چه می دونستم گوشیش دست داداششه؟حالا چی کار کنم؟ابروم رفت.حالا پیش خودش چه فکری درباره من می کنه؟
همین جوری می گفت و خودشو لعنت می کرد و ما هم هیچ سعیی واسه دلداری دادن بهش نداشتیم!تا ظهر دل تو دلم نبود.همش فکر این بودم که چه جوری به ایدین توضیح بدم.اصلا چی بگم؟واسه این که با پسر داییم دوست شدم چه دلیلی جز هوس بچگانه می تونم بیارم؟درسته من عاشق نیما نبودم.از این که بهم ابراز محبت می کرد یا حرفای عاشقانه می زد خوشم میومد ولی عاشق نبودم.وای خدایا.من عجب ادم پستی شدم.چرا دارم با احساسات یکی دیگه بازی می کنم؟ من که اینجوری نبودم.اوووووووووف!خدایا خودت کمک کن.
دُرسا-چته چرا اینقدر داغونی؟
-هوم؟هیچی.اینهمه روز تو داغونی یه روزم من داغونم.اشکالی داره؟
درسا-نه خوب.اشکالی نداره.ولی دلیلش چیه؟
-هیچی.ایدین همه چیزو فهمید.
درسا-اووووووووووو.حالا گفتم چی شد.
-به نظرت هیچی نشده؟هرچند تو که داداش نداری درد منو بفهمی.می دونی اگه بره به مامانم بگه یا اصلا از این به بعد رابطه اش با نیما خراب بشه من چه خاکی باید تو سرم بریزم؟
درسا-یعنی اینقدر نامرده که بره به مامانت بگه؟
-نه.ولی مطمئنم دیگه اون رابطه ی دوستانش با نیما بهم می ریزه.
درسا-اوممممم!خوب این دیگه مشکل خودته!
-هه هه.خندیدم.اصلا کمک نخواستم.

*************
-بیا تو اتاقم.
یه نگاه به مامان انداختم که داشت از در خونه می رفت بیرون.مامان که داره می ره خوب من چرا باید برم تو اتاقش؟اووووووف!این ایدینم خطرناک شدا.ولی جدی جدی ترسیدم.دنبالش راه افتادم.در اتاقو بست و بهش تکیه داد و نگاهشو به من که داشتم به زمین نگاه می کردم دوخت.
-خوب.
بهش نگاه کردم منتظر بود شروع کنم.از عصبانیت دیروزش خبری نبود و این باعث ارامش من می شد.مونده بودم چی بگم که دوباره خودش گفت:
-می دونستم هیچ توضیحی نداری واسم.
با بی خیالی رو تخت نشستم و مثل بچه ها معصومانه به چشماش خیره شدم.اومد کنارم نشست و مثل من تو چشمام نگاه کرد.
ایدین-اووووووووف!چی بگم اخه بهت؟بچه جون تو یه لحظه فکر نکردی اگه یک نفر فقط یک نفر بفهمه شما با هم دوستین کل فامیل بهم می ریزه؟تو که می دونی دایی چه قدر حساس و متعصبه.کافی بود نیلوفر(خواهر نیما)خیلی اتفاقی همونطوری که من فهمیدم بفهمه.اونوقت کار جفتتون تموم بود.این وسط کی بیشتر از همه صدمه می دید؟خوب معلومه تو.چرا؟چون اون یه پسره.می تونه بگه: عمه به من ربطی نداره تو برو دخترتو جمع کن.خودش قبول کرد با من دوست بشه. مگه این طور نیست؟درسته که اون بهت پیشنهاد دوستی داد ولی تو باید ردش می کردی....فقط دعا کن باهات سر لج نیفته.اینطور که معلومه خیلی خاطرتو می خواد ولی فقط واسه دوستی.من نیما رو بهتر از تو می شناسم واسه همین بهت می گم دورشو خط بکش.نیما اون کسی نیست که تو فکر می کنی.از دیروز تا حالا خودشو کشته از بس اس داده و تو جواب ندادی.از این به بعدم نمی خواد جوابشو بدی تا از سرش بیفته.اُکی؟
همینجوری عین منگولا بهش ذل زده بودم انتظار رفتار بدتر از اینو داشتم. عجب!چه متحول شد تو این یه روز!
ایدین-اینجوری نگام نکن.دوستام متحولم کردن!
با بهت بهش نگاه کردم.یعنی همه چیو به دوستاش گفته؟جوری که انگار همه چیو از تو چشمام می خونه به همه سوالم جواب می داد!
ایدین-دیدن حوصله ندارم از زیر زبونم حرف کشیدن.صد دفعه گفتم اینجوری نگام نکن.شانس اوردی اونا متقاعدم کردن وگرنه الان زنده نبودی.باید به جونشون دعا کنی.حالا بگو ببینم این کیانا چرا اینقدر بی ادبه؟اسای س....چیز همون ناجور می فرسته؟
من که از بهت بیرون اومده بودم جواب دادم:
-اون چه می دونست گوشیم دست تواِ؟
ایدین-چه دست من باشه چه نباشه.چه معنی می ده از این اسا بهت بده؟
-نه که تو و دوستات واسه هم نمی فرستین.
ایدین-ما فرق داریم.
-آها.یادم رفته بود پسرا و دخترا همیشه باهم فرق دارن.
یهو یاد اون حرف ایدین افتادم:
((من نیما رو بهتر از تو می شناسم واسه همین می گم دورش خط بکش.))
-ایدین واسه چی می گی دور نیما رو خط بکشم؟
ایدین-نپرس فقط کاریو که می گم بکن.
تا خواستم چیزی بگم صدای گوشیش بلند شد.
-الو؟
-....
-سلام پسر.چه خبرا؟
-.....
-اره.حالا بعدا بهت می گم.
-.....
-خیله خوب.می گم.
-.....
-خفه می شی یانه؟
-.....
با خنده گفت:
-باشه.باشه.
-....
با صدای بلند خندید:
-اره.حالش خوبه.
-....
-نه بابا.من غلط بکنم صورت خوشگلشو داغون کنم.
-....
-خفه شو.
-.....
-خیله خوب.حالا ول کن.بعدا می گم بهت.
-....
بازم خندید و گفت:
-منحرف!برو گمشو.
-....
نمی دونم یارو جک می گفت یا هرچی که این همش می خندید!
-نه نه.اینارو به کسی نگی.
-.....
-اِ؟نه بابا.واسه چی؟
-....
-خیله خب.چرت و پرتات تموم شد؟
-....
-خوب بنال کار دارم.
-....
-باشه بابا.چند بار می گی.
-.....
-نه بای.
تا گوشی رو قطع کرد پرسیدم:
-کی بود؟
خندید و گفت:
-فضولی؟
صادقانه گفتم:
-اوهوم.
-دوستم بود.
-اونو که خودمم فهمیدم.کدومشون؟
-اِ!به تو چه بچه پررو.
-خوب اینو ول کن.صورت خوشگل کیو داغون کردی؟
بلند خندید و گفت:
-چرا برعکس می گی؟من گفتم کردم؟
-حالا هرچی.کیو گفتی؟
-تو!
-من؟
-نه من!
-تو؟
-نه تو!
-من؟
-زهرمار.تو دیگه.صورت خوشگل تو!فهمیدی؟
-تو واسه چی می خواستی صورت خوشگل منو داغون کنی؟
-چه پررو.حالا من یه چیزی گفتم تو به خودت نگیر!صورت خوشگل من!
-اِ!آها تو می خواستی منو بزنی؟
-من غلط بکنم تورو بزنم.چون عصبانی بودم اونا این فکرو کردن.
-اوهوم.پس...
با لرزش گوشی من بازم حرفم ناقص موند.نیما گوشیمو برداشت و بعد با عصبانیت گفت:
-پسره ی پررو.شیطونه می گه....الله اکبر!
با کنجکاوی نگاش می کردم.یعنی نیما چی گفته بود که اینجوری عصبی شده بود؟به من نگاه کرد و با دیدن صورت کنجکاوم خندش گرفت.
-چیه؟الان کنجکاوی مثلا؟نخونیش بهتره.به بچه ها می گم ردش کنن.
-هاااان؟بچه ها ردش کنن؟چه جوری؟
-اونش با من.فقط امیدوارم باهات لج نکنه.اگه لج کنه ممکنه یه بلایی سرت بیاره.
با ترس نگاش کردم که گفت:
-نترس کوچولو.تا منو داری غمت نباشه.
-حالا چی نوشته؟
-مهم نیست.گفتم که نخونی بهتره.
-اِ اِ اِ!می خوام بخونم.
-پررو نشو دیگه.وقتی می گم نه یعنی نه.اسش مورد داره. حالا پاشو برو بیرون من کار دارم.
-چی کار؟
-دِ به تو چه.برو بیرون تا نزدم صورت خوشگلتو بی ریخت کنم.
در حالی که هنوز دلم می خواست بدونم چی نوشته رفتم بیرون. اخیشششششششش!راحت شدم.اصلا فکر نمی کردم اینجوری رفتار کنه.ولی ابروم جلو دوستاش رفت.
-خوب معلومه.حقته.بایدم ابروت بره.
-بروبابا.باز این پیداش شد.وجدان جون تو خواب نداری اخه.
-به جای این حرفا برو به جون دوستاش دعا کن که تو رو نجات دادن!
-من که نمی دونم کدوم دوستاشن.به هر حال دستشون درد نکنه.


***********


فصل ششم


از خواب پاشدم و تا چشمم به بیرون افتاد با خوشحالی جیغ زدم.
ایدین-زهرمار!چه خبرته اول صبحی.
داد زدم:برف!
ایدین-اووووووووو!مگه ندیده ی برفی؟گفتم چی شده.
مامان-لباس گرم بپوشین یخ نکنین.
ایدین-قابل توجه ایدا خانوم.نیست که عین بچه کوچولو ها می مونه.می ترسم از ذوقش با تاپ و شلوارک بره بیرون!
خوشحال بودم که ایدین دوباره باهام شوخی می کنه و ناراحت نیست!
خواستم از در برم بیرون که ایدین اومد جلومو گفت:
-فسقلی بپا لیز نخوری.اینجاها یخ بسته.
وای نه.همیشه از یخ بندون متنفر بودم.حتی اگه مواظبم بودم از ترس اینکه نیوفتم یه وقت بالاخره میفتادم!دست ایدین رو گرفتم و گفتم:
-ایدین جونم.داداشی بیا باهم بریم.من می ترسم بیفتم.
-اولا تو چرا لباس گرم نپوشیدی؟
یه نگاه به لباسم کردم.فقط یه ژاکت مشکی نازک تنم بود.
-سردم نمی شه.زیر مانتوم استین بلند پوشیدم.حالا دومانش چیه؟
-دوما به من چه؟خودت برو بیفتی منم یکم بخندم!
-ایدین اذیت نکن الان سرویسم می ره ها.
یه نگاه به سر کوچه انداخت و گفت:
-آخی!الهی بمیرم برات!سرویست رفت.
فکر کردم دروغ می گه اما وقتی سر کوچه رونگاه کردم جیغم در اومد:
-نه!!!!!!!!!!!!!!!حالا چی کار کنم؟تقصیر تو بود!!
خندید و گفت:
-به من چه؟می خواستی زودتر بیای پایین.
وبی توجه به من رفت سرکوچه.می دونستم همیشه سر کوچه با دوستاش قرار داره که با هم برن مدرسه.همینجوری با حرص رفتنشو تماشا می کردم و با قیافه معصومی که پیدا کرده بودم مطمئن بودم که اگه برگرده و یه نگاه بهم بندازه صد در صد دلش نرم می شه.یه دیوار تکیه دادم و دست به سینه وایستادم و نگاهش کردم.اونم مثله من لباس گرمی نپوشیده بود.فقط یه ژاکت تنش بود.یه لحظه برگشت ونگاهم کرد.چون به دوستاش رسیده بود به اونا دست داد و بازم به من نگاه کرد.گردنشو کج کرد و همینجوری نگاهم کرد.می دونستم قیافم مثله بچه کوچولو ها شده و نوک دماغم قرمزه!واسه همین اینجوری نگاهم می کرد!!!!بقیه دوستاشم که اونو اینجوری دیدن برگشتن و نگاهم کردن.اعصابم خورد شده بود.خوب این یعنی چی؟بعد از چند ثانیه راهی رو که رفته بود برگشت و رسید بهم.لپمو کشید و گفت:
-قربون اون قیافت بری.اونجوری نگام نکن بیا با هم بریم.
-نمی خوام.من با تو و دوستات نمیام.
-اگه بیای برفای پیاده رو رو ببینی حتما میای.برفاش دست نخوردس!
با خوشحالی پریدمو گفتم:
-راست می گی؟
خندید و گفت:
-اره کوچولو!!!!حالا میای یا نه؟
-اگه کسی تو راه منو با این همه پسر ببینه کارم ساختس.
-تو که کار بدی نکردی.مگه من داداشت نیستم؟پس غمت نباشه.
مدرسه نیما چند کوچه بالاتر از مدرسه ما بود و راهمون یکی بود پس چاره ی دیگه ای جز قبول کردن پیشنهادش نداشتم.دستشو گرفتم و گفتم:بریم.
رسیدیم به دوستاش که با خنده به ما نگاه می کردن.اخه ایدین سعی داشت منو بندازه منم سعی داشتم ایدینو رو بندازم و هردومون دستای همو محکم گرفته بودیم!خواستم به دوستاش سلام کنم که ایدین با پاش زد به من و منو انداخت منم دستشو محکم کشیدیم و اونم افتاد!
-ای تو ورحت ایدین.مانتوم خیس شد!
-ای تو ورحت ایدا.شلوار منم خیس شد.
-تو منو انداختی.
-بعدشم تو منو انداختی.
-تو منو انداختی که من تو رو انداختم.
-نه.من تو رو انداختم که تو منو انداختی!
-خوب منم همینو گفتم که.
-نه تو گفتی تو منو انداختی که من تو ورانداختم.
یه لحظه مخم هنگ کرد.از بس تو و من گفت!با گیجی بهش نگاه کردم که خندید و گفت:
-هنگ کردی نه؟همینو می خواستم.
محکم زدم تو سرش و گفتم:
-مدرسه ام دیر شد.
-منم مدرسه ام دیر شد.
-خوب پاشو دیگه.
-تو پاشو.
-تو پاشو من پامی شم.
-نه. من اول پا می شم بعد تو پاشو.
-منم همینو...
دیدم بازم می خواد سرکارم بذاره داد زدم:ایدین.
خندید و گفت:
-خیله خوب بابا...
حرفشو قطع کردمو گفتم:
-من بابای تو نیستم.
-اصلا من بابای تو پاشو دیگه.
-اصلا باهم پا می شیم.
یکی از دوستاش در حالی که می خندید گفت:
-ای بابا.پاشین دیگه.
منو نیما با هم گفتیم:
-اگه باهم پاشیم این منو میندازه!
نیما زود موهای منو کشید و گفت:
-زن من خوشگل تره.
جیغ زدم و پاشدم و گفتم:
-من با تو نمیام.
نیما هم پاشد و گفت:
-خیله خوب غلط کرد!بریم.
دوستاش خندیدنو بالاخره راه افتادیم.


***********
عزیز:اره.بچم نیماکه همش سرش تو درس و کتابه.اصلا به هیچی دیگه فکر نمی کنه.تازه رویا(مامان نیما)می گفت هرکی به نیما زنگ می زنه یا نمی دونم چی می ده؟(یکم فکر کرد و گفت)اهان!اسووِس!(اس ام اس)می ده میاد به من می گه.
هم از اس ام اس گفتن عزیز خنده ام گرفته بود هم از تعریفی که از نیما کرده.واقعا که نیما عجب ادم موذییه!خوب خودشو تو دل بقیه جا کرده.واسه همین هیچکس بهش شک نداره.اوفففففففففف!الان نزدیک یه هفتس که اس هاشو جواب نمی دم.یعنی نمی بینم که بخوام جواب بدم چون گوشیم هنوز دست ایدینه.اونجوری که ایدین می گفت با کمک دوستاش یه چیزایی به نیما گفتند که نیما عصبانی شده و خبری ازش نیست با این حال ایدین می گه فعلا گوشی دست من نباشه بهتره اخه می ترسه جواب نیما رو بدم!هرچی هم ازش می پرسم چی به نیما گفتین جواب نمی ده حتی یه بار اینقدر اصرار کردم سرم داد کشید ولی بعدش با کلی بوس و بغل منت کشی کرد!با داد ایدین به خودم اومدم:
-ایدا.....هووووووووووووووو!کج ایی؟عزیز باتواِ!

با گیجی گفتم:چی؟چیزی شده؟
ایدین-آره فکر کنم زلزله اومده!
-بی مزه.شما چی گفتین عزیز جون؟
عزیز-هیچی مادر گفتم دَرسا خوب پیش میره؟
-اوهوم.همه چیز عالیه!!!!!!!!!!!!!
آره جون خودم.اون از امتحان علوم.اونم از ریاضی.اخه14 هم شد نمره؟هفته ی پیش اقاجون برادرش فوت می کنه و واسه همین مجبور می شه بره رشت.چون برادرش اونجا زندگی می کرده.واسه خاطر همین عزیز الان پیش ماست.عزیز رو خیلیییییییییییی دوست دارم.خیلی بیش تر از مامان جون(مامی بابام).خوب بالاخره هرچی باشه مامان جون مادر شوهره و خوب دیگه عین مادر شوهرا....!بهتره بیش تر ننویسم که اگه یه اشنا اینارو بخونه واسم بد تموم می شه!خوب می گفتم!توی فامیل فقط یه دختر داریم که همون نیلوفر خواهر نیماست.با نیلو صمیمی ام ولی نه تا اون حد که همه چیو واسش بگم.مثلا این که برم واسش بگم نیلوفر جونم من با داداشت دوستم! به نظرم خیلی مسخره س!


*************
دیگه نزدیکای عیده و امروز اخرین روزی که میایم مدرسه.هرچند خلاف قوانینه و مدیرمون خانوم .... گفته :غلط کرده هرکی نیاد! ولی ما که حالیمون نمی شه!
کیانا-اَ اَ اَ اَ اَ اَ!
-کوفت!چته؟
کیانا-دیگه همدیگرو نمی بینم.
سنا- اَ اَ اَ اَ اَ اَ!
سارا-زهرمار!هرکی ندونه فکر می کنه اخر ساله!دیوونه ها عیده.16،17 روز دیگه بازم قیافه نحستونو می بینم.
کیانا-شاید قیافه تو نحس باشه ولی ما که نیستیم.
سنا-راست می گه!ما بیوتیفولیم!(Beautiful)
-خوب بچه ها.خدافظ.من که رفتم.
کیانا-هوووووووووووووو!بی احساس.یه بغلی،یه بوسی،یه چیزی!
سنا-جان؟جان؟بوس؟ای هم....
گلاره-سنا!خفه.
خلاصه با خنده و شوخی از همه شون خدافظی کردمو اومدم خونه.


********
-چی گفتی مامان؟
-گفتم امروز قراره بریم خونه عزیزاینا.
-کسی....میاد؟
-آره نیلوفراینا میان.
با دلشوره رفتم تو اتاق.ایدین هم دنبالم اومد.نگاش به قیافم که افتاد گفت:
-چته؟چرا رنگت پریده؟
-ها؟هی....هیچی.
ایدین-هیچی؟من که می دونم چون اونا قراره بیان الان اینقدر هولی.
-نه خیر!
ایدین-حالا.خوب گوش کن ببین چی می گم.حواست به رفتارت باشه ها. اصلا بهش محل نذار.اُکی؟
سرمو تکون دادم داشت می رفت بیرون ولی دوباره برگشت و بهم گفت:
-لباس درست بپوشیا.
ورفت بیرون.چرا این حرفو زد؟من که همیشه درست لباس می پوشم.
-خوب شاید فکر کرده حالا که نیما هست بهت یه هشدار بده بهتره.
-هشدار واسه چی؟
-.....
-وجدان جان؟مردی؟اوممممم!فکر کنم در دسترس نیستی یا شایدم کم اوردی؟
مامان-ایدا اومدی؟
-چی چیو اومدی؟من هنوز لباس نپوشیدم.
با هزار بدبختی یه تونیک طوسی پوشیدم با شلوار جین مشکی.خوبه دیگه؟
ایدین-افرین!لباست خوبه.
-مگه من از تو نظر خواستم؟
-با داداشت درست بحرفا.
-حالا...!

**********
عرفان-کیه؟
ایدین-منم.
-منم کیه؟
ایدین-منم اشغالیه!دِ باز کن درو بچه پررو!
-سلااااااااااااااااااااام!
ایدین-به به!عجب استقبالی!احوال اقا نیما؟
نیما درحالی که نگاهش به من بود جواب ایدینو داد.یه نگاه به ایدین انداختم صورتش از عصبانیت قرمز شده بود.به نیما یه چشم غره رفتم که حساب کار بیاد دستش....

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
تو اتاق داشتم مو هامو شونه می کردم که یه تقه خورد به در و در باز شد.فکر کردم ایدینه ولی با دیدن نیما تو اینه شُکه شدم.برگشتم سمتش اومد جلوی من وایساد و بهم نگاه کرد.بعد از چند ثانیه که واسه من یکی دو قرن گذشت (چون از ترس داشتم سکته می کردم!)گفت:
-ببینم عشقم،تو دیگه از من خسته شدی؟
با تعجب بهش نگاه کردم.عشقم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-منظورت چیه؟
نیما-با بی افت حرف زدم.می گفت خیلی دوستش داری.می گفت دست از سرت بردارم.راست می گه؟
خواستم انکار کنم ولی یاد حرفای ایدین افتادم.حتما کار دوستاش بوده.پس من نباید انکارش کنم.
-اوهوم.راست می گه.دست از سرم بردار.
دستش رو تو موهاش کشید و بهم نز دیک تر شد و گفت:
-باشه جیگرم.دست از سرت برمی دارم ولی قبلش یه کار کوچولو باهات دارم.همین جوری الکی که نیست عزیزم.نارو زدن به نیما یه تاوان کوچولو داره که تو باید روی تخت اونو پس بدی.
خدایا.این چی داره می گه؟ایدین می گفتا.می گفت این خطریه.پس ایدین کجاست؟؟؟؟هیچی نمی گفتم.یعنی نمی تونستم بگم چون لباش رو لبام بود و من سعی داشتم خودمو ازش دور کنم اما اون دستامو گرفت و منو چسبوند به دیوار.وای خداجونم 50 تا صلوات نذر می کنم ایدین الان بیاد تو.اصلا 100 تا فقط ایدین بیاد تو.خدایا من از این به بعد غلط بکنم با کسی دوست دوست شم.ایدین جونم.داداشی کجایی اخه؟اینو اگه ولش کنی تا مرحله تخت هم پیش می ره.خونه دوبلکس بود و مطمئنن اگه داد می زدم کسی صدامو نمی شنید.تو همین افکار دست و پا میزدم که لبش رو لبم برداشت و دستشو برد سمت لباسم.3 تا دکمه اولو باز کرد که:رابین هود وارد می شود!قربون داداشی خودم برم که همیشه دقیقه 90 می رسه.تا ما رو دید اولش خشکش زد.نیما هم فقط بهش نگاه می کرد.ایدین در و بست و قفل کرد و با نیما درگیر شد.منم حالی به حولی بودم و از این که نیما اینجوری کتک می خورد لذت می بردم.پسره ی عوضی.ایدین واقعا دیوونه شده بود.هرچی می زد خالی نمی شد.دیدم اگه همینجوری ادامه پیدا کنه نیما از دست می ره!رفتم جلو دست ایدین رو گرفتم و گفتم:
-ایدین ولش کن.این که حرمت فامیلی رو نگه نداشت حداقل تو نگه دار.
ولش کرد و بهش گفت:
-برو.فقط دعا کن چشمم به چشمت نیفته.عوضی.
نیما به سرعت از اتاق بیرون رفت.ایدین رو زمین نشست و سرش رو بین دوتا دستاش گذاشت. یه لحظه دلم واسش سوخت و زدم زیر گریه.(البته با ولوم پایین!)اومد کنارم نشست و سرمو تو بغلش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن:
-گریه نکن ابجی کوچولو.گریه نکن عزیزم.دیگه نمی ذارم دستش بهت بخوره.مطمئن باش.هیس! مگه نمی گم گریه نکن.می خوای همه بفهمن؟پاشو برو دست و صورتتو بشور با هم بریم پایین. پاشو خواهری.
از طرز حرف زدنش خوشم اومد.خوش به حال زنش!!!!دیگه گریه نمی کردم.اومدم پاشم تا برم دستشویی که تو اتاق بود که دستمو گرفت و گفت:
-اون که اذیتت نکرد؟
روم نمی شد بگم بوسم کرد.سرمو انداختم پایین که خودش گفت:
-به جز لب؟
اولالا!این ایدین چه قدر تیزه و ما نمی دونستیم.سرمو تکون دادم و رفتم تو دستشویی.با دیدن قیافه ام گفتم:هر کس دیگه ای هم بود می فهمید!
دور لبمو پاک کردم و با شستن صورتم رفتم بیرون.با ایدین رفتیم پایین .از نیما خبری نبود.ولی چند تا پسر دیگه اونجا بودن که نمی شناختمشون ولی مثل اینکه ایدین خوب میشناختشون.رفت جلو و باهاشون دست داد و گفت:
-بَه!سلام اقا بهراد و دوستان!
پسری که حالا فهمیدم اسمش بهراده خندید و اروم گفت:
-زهرمار.چه بلایی سر نیما اوردی؟
با وحشت نگاهش کردم یعنی همه نیما رو دیده بودن؟؟؟؟
ایدین-همه دیدنش؟
بهراد- نه بابا.ما هم دم در دیدیمش.
نفس راحتی کشیدم و ایدین گفت:
-خدا رو شکر!
ایدین اروم پرسید:
-از امیر چه خبر؟
بهراد-هیچی.هرکاریش کردم راضی نشد بیاد.می گفت امادگی شو ندارم.
بهراد و دوستاش همشون پشتشون به من بود و من قیافه شونو نمی دیدم.صداهاشون واسم خیلی اشنا بود.ایدین نگاهش به من افتاد و با اشاره پرسید: چی شده؟
ازش خواستم بیاد پیشم.از دوستاش عذر خواهی کرد و به من رسید.پرسیدم:
-نیما رو دیدن؟
-دوستام اره ولی بقیه نه.
-اوفففففف!اینا کیَن؟
-نمی شناسی؟حقم داری.وقتی همیشه از اومدن به اینجا شونه خالی می کنی بایدم نشناسی.گفتم که دوستامن.تا حالا چند بار به عزیز و اقاجون تو کارا کمک کردن مامان و بابا هم خونواده ی اینارو می شناسن و خیلی صمیمی ان واسه همین هروقت عشقشون می کشه میان اینجا.تا حالا خونه ی خودمونم اومدن.واقعا تا حالا نفهمیدی؟
-اِ!چند بار می پرسی؟ندیدم دیگه.هم کلاسیین؟
-نه بابا.اینا دانشگاهیَن.ولی با هم می جوشیم.
-اوهوم پس....
بهراد-ایدین کوشی؟

برگشتن سمت ما و.....خدای من.این .... این که بهراد منه.اونام حامد و ارمین و سامان.امکان نداره.اینجا چی کار می کنن؟؟؟؟واااااای!برگشتم به یه سال پیش:


با هم دوست بودیم.مثله همیشه.با مهسا(دوست خانوادگیمون بودن و مهسا دخترشون) یه شماره از خودمون اختراع کردیم و مزاحمت شبانه رو شروع کردیم.شماره....شماره بهراد بود. درست یادمه.ساعت از 1 گذشته بود که بهش زنگ زدیم.گوشی رو جواب داد ولی مثل اینکه خواب نبود:
-بله؟
-سلام اقاهه!
-شما؟
-اومممممم.من....یه بنده خدا!
چند لحظه سکوت کرد و بعد گوشی رو به درخواست دوستاش(ارمین و سامان و داداشش حامد)گذاشت رو ایفون.
-گفتم شما؟
-منم گفتم یه بنده خدا!
-اوووووووووووف!کارتون؟
مهسا که داشت می خندید جواب داد:
-کار خاصی نداریم.یعنی هنوز بیکاریم.می دونین دنبال کار می گردیم.
در ادامه حرفش گفتم:
-اره اقا.ولی چون سِنمون کمه بهمون کار نمی دن.می گن شما ها بچه این. هیچ کاری از دستتون بر نمیاد ولی به جان خودم نباشه به مرگ شما....
حرفمو قطع کرد و گفت :
-اِ!مرگ خودت!
-بله بله ببخشید.حالا هرچی.مرگ مهسا کار بلدیم.
بهراد-چه کاری اونوقت.
-اوممم.عرضم به حضورتون کار مثلا....اهان!مثلا مزاحمت شبانه مثل الان یا سرکار گذاشتن مردم بازم مثل الان!
صدای خنده دوستاش میومد ولی خودش جدی بود.حداقل صداش که جدی بود.
-خوب الان مزاحم شدین، سرکار گذاشتین که چی؟
-که چیو کاچی!
خواست قطع کنه که گفتم:
-اِ اِ!اقا جون مامیت قطع نکن. کارت دارم بابا!
-خوب می شنوم.
-چیو می شنوین؟
-کارت؟
-اهان!اونو که گفتم خدمتتون بی کارم!
-برو بچه جون.برو مزاحم بی افت شو.بذار ما هم بخوابیم.
-پوووووووووف!باشه.مهسا جون هیچ جا بهمون کار نمی دن.بهتره بریم پیش همون زنیکه.همون ادم ناجوره. بالاخره کاچی به از هیچی!
خواستم قطع کنم که گفت:
-کدوم زنه؟
-همون زنه که اسمش زشته.
-چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
-ای بابا.داش من می گم اسمش زشته.نمی شه گفت.
مهسا-چرا نمی شه گفت؟بعدش شغل خودمون می شه دیگه.
-اوهوم به هرحال اسمش زشته.
بهراد-واقعا کار می خواین؟
-هه هه!اره داش من. ما می خوایم بریم سرکار.درست عین شما!
وگوشی رو قطع کردم.همین مزاحمت ساده ی شبونه ما باعث زنگ زدن های مکرر اون شد.چند هفته بعدش که داشتم از خواب می مردم دیدم گوشیم می لرزه.با صدای خواب الودی جواب دادم:
-هووووووووم؟؟؟؟؟؟
-سلام خانوم مزاحم!
-ای بابا!داش من.من تا حالا مزاحم خیلیا شدم.فکر کنم شمام یکی از اونا باشین. من غلط کردم مزاحم شدم حالا بی خیال شو بذار بخوابم اُکی؟
-خانوم کوچولو.می دونستی مزاحمت کار خیلی زشتیه؟
-اگه نمی دونستم حالا می دونم حالا دست از سرم من برمی دارین؟می خوام بخوابم.فردا باید برم مدرسه ها.
-اخی.کوچولو کلاس چندمی عمو؟
چون خواب بودم اصلا متوجه تیکه اش نشدم و گفتم:
-اول!
خندید و گفت:
-اخی!نوشتن بلدی؟
-هه هه.خندیدم.
-بی شوخی.راهنمایی؟دبیرستان؟کد� �م؟

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 14:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
-دبیرستان.


-اهان!واکسنتو زدی عمو جون؟


-مثلا تو خیلی بزرگی که اینجوری حرف می زنی؟


-اره عمو جون.من19 سالمه!!!!


-اوووو!واقعا چه قدر بزرگی.سن بابابزرگ منو داری!


-هه هه.برو عمه تو مسخره کن فسقلی.


-عمه ندارم بزررررررگ!


-چه بهتر!خوب عمو جون پس 16 سالته؟


-اره که چی؟


-هیچی عمو جون.الان چی کار می کنی؟


-دارم....(دیدم بی ادبیه ادامه ندادم!)الله اکبر!به تو چه اخه؟می خوام بخوابم ول می کنی؟


-نه عمو جون!


-عمو جونو زهرمار!


یه صدای دیگه گفت:


-بهراد اذیتش نکن!


اونموقع بود که فهمیدم اسمش بهراده.بهراد اروم طوری که می خواست من نشنوم ولی شنیدم گفت:


-باشه بابا!بذار یه خورده دیگه اطلاعات بگیرم ببینم همونه یا نه.اونی که تو گفتی اسمش چی بود؟


همون پسر جواب داد:-ایدا!


به روی خودم نیاوردم که حرفاشونو شنیدم.یعنی اینا کیَن؟؟؟؟


بهراد-ببینم کوچولو اسمت چیه؟


-کوچولو هفت جد ابادته!به تو چه من اسمم چیه.


بهراد-تو فقط به من بگو اسمت چیه قول می دم قطع کنم.


منم که اونموقع فقط به فکر یه خواب راحت بودم با ذوق گفتم:


-مرگ ایدا راست می گی؟


چند لحظه سکوت شد و بعد بهرادگفت:


-پس اسمت ایداست؟


-من گفتم؟


خندید:نه پس!من گفتم!خودت گفتی مرگ ایدا.


-مرگ خودت.اره اسمم ایداست حالا بای بای.


سریع گوشیمو قطع و خاموش کردم.
روز بعد دوباره بهم زنگ زد و هر دفعه یه عالمه حرف از زیر زبونم میکشید بیرون ;مثل چندسالمه ´خونمون کجاست وچندتا داداش دارم و......
چیزی که از خودش فهمیده بودم این بود که:وقتی 15 سالش بود مامان و باباش از هم طلاق گرفتند.یه داداش داره به اسم حامدکه 2 سال از خودش بزرگتره و یه خواهر داره به اسم ستاره که 12 سالشه.3 تا دوست خیلی صمیمی داره.ارمین هم دانشکده ای و هم سن خودشه و سامان هم سن حامد.یکی هم هست اسمش امیره.بهراد زیاد از امیر صحبت نکرد فقط گفت هم سن حامده.همین.با ارمین و سامان و حامد هم اشنا شدم.پسرای خوبی بودن.زندگی همه شونو می دونستم یعنی خودشون تعریف می کردن.هر روز هرشب و هرساعت که من زنگ می زدم اونا پیش بهراد بودن.واسَم عجیب بود.بهراد می گفت چون خونواده های هم دیگه رو می شناسن خیلی راحت رفت و امد می کنن.یه چیزی که واسَم عجیب بود این بود که هروقت از امیر می پرسیدم هول می شدن و جواب سر بالا می دادن.منم زیاد کنجکاوی نمی کردم تا این که یه روز به اصرار بهراد می رم بیرون تا ببینمش که....

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 14:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
به اصرار بهراد می رم ببینمش که از شانس گندم تا خواستم پامو از در بذارم بیرون ایدین و مامان که واسه کاری رفته بودن بیرون پیداشون می شه.مامان با لحن مشکوکی ازم پرسید:
-کجا؟
هول شده بودم.سابقه نداشت واسه دیدن پسری برم بیرون.اگه اینجوری پیش می رفت که همه همه چیو می فهمیدن.
-هی...هیچ جا.یعنی می خواستم برم کتاب بخرم.
ایدین-مامان می ری تو نه یا نه؟خسته شدم از بس وایستادم.
مامان که رفت ایدین اومد کنارمو گفت:
-جون من،این تن بمیره کجا می خواستی بری؟
-گفتم که می خوام برم کتاب..
حرفمو قطع کرد و گفت:
-کتاب بگیری.اره جون خودت!برو بچه برو خودتو سیاه کن.
-اِ!اصلا به تو چه؟برو کنار می خوام برم.
-به من چه؟؟خیله خوب.برو.
یه جوری نگاهم کرد.انگار همه چیزو می دونست.(حتی الان که می خواست بهراد اینا رو که مثلا من نمی شناختم بهم معرفی کنه بازم یه جوری رفتار می کرد که انگاری داره می گه:برو بچه.کور خوندی.من می دونم تو با این دوست بودی.نمی دونم شایدم من این حسو دارم؟) خلاصه رفتم بیرون و درست همون موقع گوشی ام زنگ خورد.بهراد بود.
-بله؟
-سلام خانومی.کجایی پس؟منتظرتما.
-میام ولی با تاخیر.
-چرا؟چیزی شده؟
-نه.میام.فقط یه کم صبر کن.
-باشه عزیزم.بای.
با هزار جور بدبختی و بعد از نیم ساعت تاخیر بهش رسیدم.الان حدود 3 ماهی می شد ما با هم دوست بودیم و بهم عادت کرده بودیم.نمی دونم می شد اسمشو عشق گذاشت یا نه؟ولی مطمئناً بعد از کاری که بهراد بعد اون اتفاق با من کرد مطمئن می شم که این عشق نبوده.مطمئن می شم.اون روز هم اتفاق خاصی نیفتاد.بیشتر از همه چیز مبحوت قیافه اش شده بودم:پسر قدبلند و خوش هیکلی بود و من با قد نسبتاً بلندم واقعا خودمو در مقابلش خاله ریزه تصور می کردم. موهاش رنگ موهای خودم بود ولی یه خورده تیره تر.چشم های طوسی و بینی و لب های خوش فرم.اون واقعا جذاب بود یا به قول کیانا افتضاح جذاب!اونو واسه خودم زیادی می دیدم. البته اونموقع.الان که فکر می کنم از سرش هم زیادی ام!من صورت قشنگی دارم ولی مثل بعضی از دخترا جذاب و خوشگل انچنانی نیستم.چون خیلی ساده لباس می پوشم و خیلی ساده ارایش می کنم.بیبی فیسم و به خاطر همین هرکسی منو ببینه چه بخواد چه نخواد منو خانوم کوچولو صدام می کنه.درست مثله بهراد.تا منو دید خودش اومد جلو.انگاری منو می شناخت:
-سلام خانوم کوچولو.
-خانوم کوچولو هفت...
حرفمو قطع کرد:
-باشه بابا.حالا هرچی!وای!قیافه شو.ادم دلش می خواد بخورتت!
-ادم دلش نخواد!
-ادمه دیگه.نمی شه جلو شو گرفت!
-چرا می شه.منتها اگه خودش بخواد.
-خوب ادم ما سعی می کنه دلش نخواد.
-ادم شما کار خیلی خوبی می کنه.
-بی تربیت هنوز سلام نکردی.مامان جونت بهت یاد نداده؟
-چرا یاد داده.منتها من به ادمای بی تربیت سلام نمی کنم.
-کی گفته من بی تربیتم.
-کی بود گفت خانوم کوچولو؟
-اووه!بی خی بابا.حالامن یه چی گفتم تو به دل نگیر.
حدود نیم ساعت تو پارک با هم قدم زدیم و صحبت کردیم.البته بیش تر کل کل کردیم تا صحبت. بین صحبتاش بازم سعی داشت از من حرف بکشه.دفعه ی قبلی بهش نگفته بودم خونمون کجاست ولی ایندفعه به زور از زیر زبونم کشید و وقتی اعتراض منو دید خودش گفت خونشون شهرک غربه.یادم میاد اونموقع بی هوا گفته بودم:
-بابا مایه دار!
و اون چه قدر به حرف من خندیده بود!اون روز با ارمین و سامان و حامد هم اشنا شدم. حامد و بهراد شباهت زیادی بهم داشتند.سامان و ارمین هم به قول سنا قیافه دختر کُشی داشتن ولی خوب بازم به پای بهراد و حامد نمی رسیدند.اووف.مثله اینکه زیادی ازشون تعریف کردم.
**********
روزها همینجوری می گذشت و می گذشت و من هنوز سر از کارای بهراد در نمیاوردم.هنوزم سعی داشت یه چیزایی از زیر زبونم بکشه.مخصوصاً درباره خانوادم و مخصوصاً خاله ام.بعضی وقتا باهام مهربون بود،بعضی وقتا شوخی می کرد و بعضی وقتا مغرور می شد ومنو به خاطر چیزای خیلی کوچیک سرزنش می کرد.تاحالا 3،4 بار باهم قهر کرده بودیم.پیش خودمون بمونه ولی خوب هر 4 بارش هم تقصیر خودم بود.البته اونم مقصر بودا ولی نه به اندازه ی من. یاد اخرین دعوامون افتادم که باعث شد بهراد نسبت به من بدبین بشه و بعدش هم ماجرای توی پارک که دوستی مارو واسه همیشه بهم زد و بهراد واسم فقط یه خاطره شد که گوشه قلبم نگهش داشتم: اقاجون حالش بد شده بود و بیمارستان بود مامان و ایدین مجبور شدن شب منو تنها بذارن.منم که ترسو.....!بهراد اون شب کلی باهام حرف زد و اذیتم کرد و منو ترسوند و باعث شد شب نتونم راحت بخوابم.پس پیشنهاد سامان رو عملی کردم:
-واسه اینکه نترسی تمام چراغای خونه رو با تلویزیون رو روشن و کن و بگیر بخواب.بهتر از اون سکوت لعنتیه نصف شبه.
ما کلی به این حرفش خندیدیم و مسخره اش کردیم ولی حالا خودم مجبور بودم امتحانش کنم. با اینکه همه چراغا روشن بود و تلوزیون صداش تا ته زیاد بود ولی به خاطر حرفایی که بهراد بهم زده بود ترسم نمی ریخت.از شانس گند من همون لحظه اهنگ ترسناک سریال((او یک فرشته بود))پخش شد و من گوشمو با دوتا دستم گرفتم و در حال غش کردن از ترس بودم!همون لحظه گوشی ام زنگ خورد و لرزید و باعث شد یه جیغ بنفش خوشگل بکشم!در حالی که دستمو گذاشته بودم رو دهنم تا خودمو خفه کنم گوشی رو برداشتم و همونجوری در حالی که دستم رو دهنم بود جواب دادم:
-بله؟
بهراد-الو، ایدا؟
بدون اینکه دستمو از روی دهنم بردارم سلام کردم.می ترسیدم اگه دستمو بردارم بازم یه جیغ خوشگل دیگه بکشم.فضا واقعاً واسم ترسناک شده بود مخصوصاً با اون اهنگ ترسناک که اهنگ تیتراژ بود.
بهراد-ایدا دستتو از جلوی دهنت بردار بفهمم چی می گی!
این از کجا فهمید؟دستمو به ارومی از روی دهنم برداشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
بهراد-چی شده؟؟خوبی؟؟
یه صدای وحشتناک از تلویزیون دراومد وباعث شد بیشتر بترسم.
بهراد داد زد:ایدا مگه با تو نیستم؟
صدام از ترس میلرزید:
-بهراد من می ترسم.
بهراد-چرا عزیزم؟ترس نداره که.
چشمم به تلویزیون افتاد و با دیدن این صحنه رنگم پرید:فرشته(همون شیطان)داشت با صدای مردونه حرف میزد!به گریه افتادم!نمی فهمیدم چی می گم فقط می خواستم یکی کنارم باشه.
-بهراد توروخدا بیا اینجا.
بهراد-اخه من کجا بیام عزیزم دلم؟تو به من بگو از چی می ترسی؟هوم؟
با دیدن اون صحنه های وحشتناک جیغم به هوا رفت و باعث شد بهراد بخنده:
-چته تو دختر؟چرا جیغ می کشی؟اون صدای تلوزیونه؟
-اوهوم.بهراد خیلی وحشتناکه.(بازم جیغ کشیدم و ادامه دادم)نیگا کن.مامان!دختره شد پیرمرد!وااای!
بهراد با صدای بلند خندید و گفت:
-دختره ی خنگ!تو که می ترسی واسه چی نگاه می کنی؟کدوم کاناله؟
-دو.دو.وااای بهراد ببین چه ترسناکه.
با صدای بلند زدم زیر گریه.
بهراد-اوه اوه.عزیزم این فیلم واسه بچه هایی مثل تو مناسب نیست!بزن یه کانال دیگه.
با گریه گفتم:
-می ترسم.نمی خوام.
بهراد-ایدا؟داری گریه می کنی؟
با این حرفش بلند تر گریه کردم.واقعا ترسیده بودم.به طرز وحشتناکی از این فیلم وحشت داشتم حتی وقتی با ایدین نگاه می کردم با ترس به ایدین می چسبیدم چه برسه به الان که تنهام. معلوم بود بهراد از گریه ی من عصبانی شده عصبانیت قشنگ تو صداش معلوم بود:
-مگه بهت نمی گم کانالو عوض کن؟وقتی از یه فیلمی می ترسی غلط می کنی نگاش می کنی.
بهراد همینطوری دعوام می کرد و می خواست کانالو عوض کنم ولی من پاهام از ترس خشک شده بود!تو همین گیر و دار خداوند لطفشو نازل کرد و برق رفت!واسه دقایقی ساکت شدم و با بهت به دورو برم نگاه می کردم.بهرادکه از اون سکوت ناگهانی متعجب شده بود گفت:
-چی شد؟
با گیجی گفتم:برق رفت.
بهراد-وای!از این بدتر نمی شد!الهی بمیرم برات عزیزم.ببین ارامش خودتو حفظ کن از هیچی نترس .دو سه تا نفس عمیق بکش و به خودت مسلط باش.
من که حالا به خودم اومده بودم بازم با گریه گفتم:
-نمی شه بهراد!یه حرفی میزنیا.دارم از ترس سکته می کنم.
بهراد-ای بابا.گریه نکن دیگه.اعصابمو خورد می کنی.ببینم به نظرت اگه من بیام پیشت مامانت عصبانی نمی شه؟
-چی می گی؟؟مامانم منو می کشه.
-ای بابا.خوب من چی کارت کنم؟زنگ بزن به ایدین بیاد پیشت.
-زنگ زدم.هم گوشی ایدین خاموشه هم مامانم.
-پوووووف!خوب ببین من میام پیشت صبح هم زودی می رم اُکی؟
-نه می ترسم یه وقت یکی بفهمه اونوقت کارم تمومه.
-نترس.کسینمی فهمه.(بعد از مکثی کوتاه ادامه داد)ببینم نکنه خودت می ترسی؟
حرف دلمو زده بود!می ترسیدم!انگار نه انگار که خودم بهش گفته بودم بیا پیشم!نمی دونم از سکوتم چه برداشتی کرد.
-دختره ی خُل!هنوز به من اعتماد نداری؟؟من واسه خاطر خودت می گم.اگه می تونی برو بخواب.من که حرفی ندارم.
-.....
-چی شد؟بیام یا می خوابی؟
دو راهی عجیبی بود.بهتر از این بود که توی این تاریکی تا صبح بیدار بمونم.
-بیا.
-تا نیم ساعت دیگه اونجام.
-بهراد؟
-جانم؟
-زود بیا.
-باشه عسلم.اومدم.
گوشی رو قطع کردم و طبق معمول با وجدانم در گیر شدم!
-دختره ی خنگ!می دونی اگه کسی بفهمه تو یه شب با یه پسر غریبه تو خونه بودی چی می شه؟
-خوب می ترسم.چی کار کنم.بعدشم بهراد پسر خوبیه.
-این که درست بهراد پسره خوبیه.ولی بالاخره پسره!یه پسر نمی تونه جلوی احساساتشو بگیره.
-بهراد اینجوری نیست.
-حداقل لباساتو عوض کن.
اوه!لباس خواب تنم بود.زیاد ناجور نبود ولی خوب بالاخره یقه اش باز بود.ول کن بابا.تاریکه چی می خواد ببینه.بعدشم من می ترسم تا طبقه بالا برم.اونم تو این تاریکی.تا اومدن بهراد هرچی دعا و سوره بلد بودم زیر لب خوندم.همین جوری با ترس روی مبل نشسته بودم و از ترسم هیچ جا رو نگاه نمی کردم.یهو گوشیم زنگ خورد و خواستم جیغ بزنم ولی جلوی دهنمو گرفتم.
بهراد-من دم درم.بیا پایین درو باز کن.
-ها؟
بهراد-چیه؟نکنه می ترسی بازم؟بیا دیگه دخترجون.من پشت درم نترس.
-مانتو از کجا بیارم؟
-ای بابا!مانتو نمی خواد.ساعت 1 نصف شبه.همین جوری بیا.
بعد از کلی کل کل رفتم دم در و تو تارکی به سمت در رفتم.چون تاریک بود با مخ رفتم تو در!درو باز کردم بهراد با خنده اومد تو و گفت:
-مگه کوری؟در به این گندگی!
درحالی که با دستم سرمو گرفته بودم گفتم:
-من کور نیستم اینجا تاریکه.
بهراد-خیله خوب بیا بریم تو.
رفتیم تو خونه و تا پامونو گذاشتیم تو خونه برق اومد و اهنگ پایانی فیلم شروع شد!با ترس خودمو انداختم تو بغل بهراد!بهراد خندید و در حالی که موهامو نوازش می کرد گفت:
-اخی!تو اینقدر ترسو بودی و من نمی دونستم؟
منو از خودش جدا کرد و رفت سمت تلویزیون و زد کانال 4.زرشک!فیلم منفی 18!ایندفعه بهراد با صدای بلند خندید و گفت:
-زیر 18 هه!به دردت نمی خوره.
تلوزیونو خاموش کرد و اومد سمتم.بی اختیار قدمی به عقب رفتم.سرجاش وایستاد و گفت:
-چرا از من می ترسی؟کاریت ندارم بابا.برو بخواب منم اینجام.
سرمو خاروندمو نگاهش کردم.
بهراد-اونجوری نگام نکن.وسوسه می شم بیام بخورمت.کوچولوی من برو بخواب از هیچی هم نترس.خودم صبح زود پا می شم می رم.شب به خیر خانومی.
چند قدم رفتم ولی بعد برگشتم و گفتم:
-مرسی بهراد تو خیلی خوبی.
درحالی که لپمو می کشید گفت:
-قربونت برم!تو خوبی که منم خوبم دیگه.
-کجا می خوابی؟
-همین جا رو کاناپه.
-اینجوری که کمر درد می گیری.برو تو اتاق ایدین بخواب.
-نه عزیزم همین جا خوبه.
-پس وایسا برات پتو بیارم.
.....
شب رو با راحتی خوابیدم و صبح با صدای گوشیم پاشدم.چشامو که باز کردم بهراد رو دیدم که بالا سرم نشسته بود و بهم خیره شده بود.به هوای اینکه مدرسه دارم از جام پریدم واین باعث خنده ی بهراد شد.
-چیه؟نترس بابا.امروز جمعه ست.
-اخیششششش!
گوشیمو از رو پاتختی برداشت و گفت:
-خودشو خفه کرد از بس زنگ زد!حالا کی هست؟
به صفحه گوشی خیره شد و بعد به من.با لحن مشکوکی پرسید:
-نیما کیه؟؟
یکمی هول شدم.اونموقع هنوز با نیما دوست نبودم ولی نمی دونم چرا ترسیدم.شاید چون بهراد روی این مسائل حساس بود؟
-هی....هیچکی.پسرداییمه .
بهراد-پسر داییته؟؟بردار ببین چی کار داره.
-الو؟
نیما-سلام ایدا خوبی؟
همون لحظه بهراد گذاشت رو ایفون تا صدای نیما رو بشنوه.
-خوب خوابیدی؟
شاخ در اوردم!اولین باری بود که نیما این جوری باهام حرف می زد.به اون چه من خوب خوابیدم یا نه؟
-اره چطور؟
-هیچی.اخه دیشب تنها بودی.گفتم شاید ترسیدی.
-اره خوب یه ذره ترسیدم ولی خوابیدم.
-زنگ می زدی بیام پیشت که نترسی.
بهرادو کارد می زدی خونش در نمیومد.نیما چرا اینجوری حرف میزد.
-نه....لارم نبود.خوب کاری نداری؟
-نه عزیزم مواظب خودت باش.خدافظ.
وقطع کرد.خودمم تعجب کرده بودم.بهراد با عصبانیت از جاش پاشد و گفت:
-که پسر داییته نه؟چه پسر داییه مهربونی.نه؟
از اتاق خارج شد منم دنبالش.
-بهراد.بهراد صبر کن.به خدا اون جوری که تو فکر می کنی نیست.بهراد صبر کن.
ولی اون بی توجه به من رفت.اون روز دلم خیلییی از دستش شکست.این بار سوم بود که به حرفام گوش نداده و رفته بود.فکر می کردم بعد یکی دو روز مثله همیشه به حرفام گوش می ده اما غافل از اینکه ایندفعه این موضوع خیلی جدیه.موردشورتو ببرن نیما که اونموقع هم نحس بودی.واقعاً من چه طور حاضر شدم باهاش دوست بشم؟از وقتی دوستیم با بهراد به خاطر اون بهم خورد ازش متنفر شده بودم.پس چرا باهاش دوست شدم؟چرا؟
*******

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 14:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
بعد از چند روز خود بهراد خواست تو همون پارک همیشگی همدیگرو ببینیم.اولا از اون پارک خیلی خوشم میومد ولی بعد از تموم شدن دوستیم با بهراد از اون پارک لعنتی متنفر شدم. اگه اون روز نیما رو نمی دیدم ما حالا حالا ها باهم دوست بودیم.اون روز بازم تاخیر داشتم.داشتم می رفتم سمت همون درختی که همیشه اونجا با هم قرار می ذاشتیم که یکی صدام کرد.
-آیدا!
با تردید برگشتم.نیما رو دیدم.ای کاش نمی دیدم.
نیما-این جا چی کار می کنی؟
-هان؟اومدم....اومدم دوستمو ببینم.
-دوستتو؟
-اره دیگه.چه خبر از اقاجون؟
-هنوز بیمارستانه.سکته رو رد کرده.راستی دیشب جدی جدی نترسیدی؟
-نه خیر.همه که مثله تو نیستن.پهلوون پنبه.
خندید و گفت:
-حالا دیگه من شدم پهلوون پنبه؟؟؟؟خیله خوب دارم واست.
دستشو دراز کرد و گفت:
-من برم دیگه.
واسه اولین بار بهش دست دادم و اون رفت.اگه می دونستم بهراد داره ما رو نگاه می کنه غلط می کردم دست بدم!اون روز روز خبی نبود.سعی کردم فراموشش کنم ولی هنوز یه چیزایی یادمه.یادمه که بهراد با بی رحمی زد تو صورتم و منو هرزه خطاب کرد و رفت.واسه همیشه رفت. حتی نخواست حرفای منو بشنوه.از اون روز به بعد به خودم قول دادم اگه یه روزی یه جایی دیدمش هیچوقت نبخشمش.
********
-ایدا کجایی؟؟؟
ایدین بود که درگوشم حرف می زد:
-از اول تا اخرش که تو فکر بودی دختر.پاشو می خوایم بریم خونه.
بدون اینکه به سمت بهراد نگاهی بندازم رفتم تو اتاق.نیلوفر هم پشت سرم اومد.نمی دونم چرا از نیلوفر هم بدم میومد.شاید به خاطر کار نیما بود؟نمی دونم.
نیلوفر-تو نمی دونی چرا نیما یهو غیبش زد؟
-نه.من از کجا بدونم؟
-نمی دونم همینجوری گفتم شاید تو بدونی.
-نه من نمی دونم.
بعد از پوشیدن مانتوی کوتاه و مشکی ام و شال مشکی از اتاق اومدم بیرون.نیلوفر هم انگار دم منه.البته از بودنش خوشحال بودم چون باهام حرف می زد و منو از دنیای اطرافم دور می کرد. ایدین کنار بهراد و بقیه بچه ها بود و داشت باهاشون حرف می زد.
زندایی-ایدا تو نمی دونی نیما کجاست؟
-من چه می دونم زندایی؟زنگ بزنین از خودش بپرسین.
ایدین اومد کنارم و رو به زندایی گفت:
-به من گفت یه کاری واسش پیش اومده واسه همین رفت.
-آهان.
وقتی زندایی رفت نیلوفر رو به من گفت:
-من دیدم نیما قبل از اینکه بره اومد تو اتاق پیش تو.
به ایدین نگاه کردم و چشمم به بهراد افتاد که داشت پوزخند می زد. اون درباره من چه فکری می کنه؟؟نفهمیدم ایدین چی به نیلوفر جواب داد چون رفتم تو حیاط. بغضی که تو گلوم بود نمیذاشت راحت نفس بکشم.باغ بزرگی بود.رفتم پشت باغ و کنار استخر نشستم.به اشکام اجازه باریدن دادم.
خدایا یعنی من هنوز دوستش دارم؟نه...مطمئنم که ندارم.اگه هم داشته باشم مهم نیست چون اون منو دوست نداره.اون فکر می کنه من از اون دخترای هرجایی ام.راستش وقتی دیگه رفت و ازش خبری نشد همش با خودم می گفتم به درک.رفت که رفت.اصلاً برام مهم نیست چه فکری درباره ام میکنه ولی واسَم مهم بود.خودمو گول می زدم.تا حالا از هیچ پسری خوشم نیومده بود جز بهراد.هِی!بی خیال.ما که دیگه نمی تونیم با هم باشیم پس مهم نیست.بذار هرچی می خواد فکر کنه.
-آیدا!
اشکامو پاک کردمو برگشتم.حامد بود.حامدو خیلی دوست داشتم.مثل ایدین.پسر شوخ مهربونی بود. هروقت با بهراد قهر بودم اون بود که ما رو اشتی می داد.لبخندی به روش زدم و گفتم:
-خوشحالم دوباره دیدمت.
اونم لبخند زد و گفت:
-باور نمی کنم.
-اوف!اشکال نداره.خیلی وقته که کسی حرفامو باور نمی کنه.تو هم روش.
-چرا؟
-چی چرا؟
-چرا اون کارو با بهراد کردی؟
-کدوم کار؟
-خودتو به اون راه نزن.تو بهش نارو زدی.تو که می دونستی اون خیلی حساسه چرا اون کارو کردی؟بهراد عاشقت بود.تو اولین دختری بودی که بهراد عاشقت شد.چرا ایدا؟
-من نمی دونم اون چی بهت گفته ولی من کاری نکردم.اون زیادی بدبین بود.اون حتی نخواست حرفامو بشنوه.به من گفت هیچوقت منو نمی بخشه.ولی حالا این منم که هیچوقت اونو نمی بخشمش.اون از منم نامرد تره.ادم اگه یه عاشق واقعی اول حرفای عشقشو می شنوه و بعد قضاوت می کنه.ولی اون....وای!بی خیال حامد.دیگه نمی خوام بهش فکرکنم.می خوام واسه همیشه یه گوشه قلبم نگهش دارم.فراموشش نمی کنم ولی بهش فکرم نمی کنم.
دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم:
-اینجا جاش بهتره.
اشکامو که روی گونه ام بودن پاک کردمو رفتم.
-ایدا؟؟
برگشتمو نگاهش کردم که گفت:
-بهراد .... بهرادو ببخش اون....خوب بالاخره اونم حق داره.
-نه حامد.اون هیچ حقی نداشت ولی من می بخشمش.واسه خاطر همه چیز.حداقل به خاطر اون شبی که اومد پیشم ونذاشت بترسم.می بخشمش.
برگشتم برم ولی صداشو شنیدم:
-تو خیلی خوبی.
صداش بغض داشت درست مثل صدای من.تو ماشین نشستم و هندزفری رو گذاشتم توی گوشم.به یه اهنگ غمگین احتیاج داشتم.
یکی هست تو قلبم
که هرشب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه
یه روز اون اینجا توی اتاقم
یه دفعه گفت داره می ره
چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه می کردم درو که می بست می دونستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم
می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا
سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمی خواد بشه باور من که نمیاد انگار

روی تختم دراز کشیدم و بازم به گذشته ها سفر کردم:

قرار بود بریم شمال(اون موقع هنوز با بهراد دوست بودم)یه تعطیلی 4 روزه بود.با مهسایینا و هانیه اینا.پدرای مهسا و هانیه با بابا دوس صمیمی بودن و ما هم هر سه تامون یه اپارتمان توی یه ساختمون 8 طبقه تو رشت خریده بودیم که هروقت می ریم اونجا راحت باشیم.خونه ی ما و مهسایینا کنار هم در طبقه ی سوم بود و خونه هانیه اینا طبقه اول.
پریدیم بغل همدیگه .
-وای دلم براتو تنگ شده بود.
مهسا-منم همین طور بیا بریم تو اتاق من.
با هانیه رفتیم تو اتاق مهسا.از ماجرای بهراد باخبر بودن.
مهسا-خرشانس.ببین الکی الکی با چه پسری دوست شد.
هانی-کی باورش می شه؟منم از این به بعد شماره الکی اختراع می کنم ببینم از این پسرا به پستم می خوره یا نه.
مهسا-حتماً این کارو بکن!ایدا بیا بهش زنگ بزن.
-الان؟ساعت دوازدهه.
هانی-مگه زود می خوابه؟
-نه ولی شاید خواب باشه.مثل ایدین و مجتبی(داداش مهسا که 20 سالش بود)اون دوتا هم همیشه تا دیروقت بیدارن ولی الان خوابن.
مهسا-خوب ما تمام شبو تو راه بودیم اونا خسته شدن.حالا بی خیال تو زنگ بزن.
هانی-ببینم دوستاشو تا حالا دیدی؟
-اره....منظور؟
هانی – هیچی.
مهسا-اگه خوشگلن مال ما.
-خجالت!خوشگل که هستن ولی شما ها باید حواستون باشه خودتونو جلوشون کوچیک نکنین. بذارین خودشون شماره بدن.
مهسا-حالا مگه اونا ما رو می شناسن که شماره بدن؟
-حالا!خدا رو چی دیدی؟اومدیم و اتفاقی همدیگرو دیدم!
هانی-ایشالله.
-از خدا خواسته ای هانی!
هانی-حالا!زنگ بزن دیگه.
-گوشیم شارژ نداره.نه پولی نه برقی!خاموشه.
مهسا-بیا با مال من بزن.نترس شمارشو برنمی دارم.
-اِ!مهسا!من کی همچین حرفی زدم؟
مهسا-حالا!
-کوفت حالا.
شماره شو گرفتم.بعد چند تا بوق با صدای خسته ای جواب داد:
-بله؟
مهسا اروم گفت:
-بمیرم!فکر کنم خواب بود.
هانی-عجب صدای قشنگی داره!
بهراد-بفرمایید؟
در حالی که از حرفای مهسا و هانی خنده ام گرفته بود جواب دادم:
-سلام بهراد.
مهسا-ایدا بذار رو ایفون.
گوشی رو گذاشتم رو ایفون.
بهراد-چرا گوشیت خاموشه؟
-سلام کردم!
-گیرم علیک جوابمو ندادی؟
-شارژ نداشت خاموش شد.
-مطمئنی؟
-منظورت چیه؟
از همون اولشم بدبین و شکاک بود!اَه!خودش همه چیز رو خراب می کرد.تقصیر من نبود.
بهراد-هیچی.منظوری نداشتم.خوب کِی رسیدین؟
-اوممl!یه ساعتی می شه.بهراد بچه ها کنارتن؟
-اوهوم.چطور؟
یه نگاه به مهسا و هانی که با التماس به من نگاه می کردن انداختم.اروم ازشون پرسیدم:
-چی کار کنم؟بگم شماره بدن یا نه؟
هانی هم مثله من اروم گفت:
-خودت دو دقیقه پیش می گفتی خودتونو کوچیک نکنین.ولی بی خی.بگیر!
مهسا بی خبر از همه جا بلند گفت:
-اِی بابا.چرا لفتش می دی؟شماره دوستاشو بگیر دیگه.
منم مثله خودش بی اختیار با صدای بلند گفتم:
-خاک بر سر جفتتون.برین گم شین بیرون.دخترای سبک جلف.
بی خبر از این که اونا اونور خط دارن به حرفای ما گوش می کنن به حرفامون ادامه دادیم.
هانی-ایدا جونم چرا عصبانی شدی؟خوب ما یه چی گفتیم.
مهسا-اِ!خوب شماره بگیره چی می شه؟
-واقعاً که.من که نمی گم خودت بگو.
هانی-بدجنس نشو.بگییییر!
-پووف!خیلی سه نقطه این.
مهسا-خجالت نکش عزیزم بگو خیلی چییم؟
-نچ نچ.واسه همینه که اون پسره ولت کرد دیگه.از بس پررو و نقطه چینی.اَه.
مهسا-کدوم پسره؟
-یادت نیست؟همونی که پشت خط داد می زد عاشقتم کره خر!
مهسا-خفه بابا.من خودم اونو ول کردم.
هانی-چرا؟
مهسا-چون پیشنهاد س...
بی اختیار داد زدم:نه!
مهسا با تعجب گفت:
-چی شد؟
-این کلمه رو نگو.می دونی که بدم میاد.
هانی-اِی بابا.بیچاره شوهرت.
با این حرفش یاد بهراد افتادم و داد زدم :خاک بر سرم.
-بهراد هنوز اونجایی؟
با خنده جواب داد:
-آره.می گم ایدا جان یکمی ولوم صداتونو بیارین پایین بد نیستا.
-خاک بر سرم.همه شو شنیدین؟
بازم خندید و گفت:
-هم من هم بچه ها.
-همه شو؟
-همه شو!
-زرشک.(رو به مهسا و هانی و گفتم)خاک رس تو کله تون که ابرو واسه ادم نمی ذارین.
مهسا-اِ.به ما چه خو؟
-کوفت!بهرادی کاری نداری من دیگه برم.
بهراد-ببین ایدا اینا خیلی بیش تر از دوستای تو پایه نا.
هانی و مهسا از خوشحالی غش کردن.
-نه بابا.آره؟
پسرا با هم گفتن:اره.
-جون به جونتون کنن همون پخی هستین که بودین.
بازم با هم گفتن:اِ اِ!
-زهرمار. خوب گوش کنین.ما اینجا دوتا دخمل بیشتر نداریم.حامد جون تو که نیستی؟
می دونستم حامد گلوش پیش یکی گیر کرده.
حامد-نه بابا.
-خوب پس حله.شما دوتا بزمجه هم گوش کنین.
ارمین و سامان-اِ!
-کوفت اِ!گوش کنین ببینین چی می گم.این شماره که رو گوشی بهراد افتاده مل مهساست.شماره هانی رو اس می کنم.حالا دیگه از هر کدومون خوشتون اومد نوش جان.
مهسا محکم زد تو سرم که تازه فهمیدم چی گفتم:
-ذوق نکنین.منظورم اون نبود.منحرفای بی کله.خوب دیگه بای!
پسرا با خنده خدافظی کردن و من فهمیدم که کلی سوتی دادیم اون شب!
همه چیز خوب بود.یه اتفاق باور نکردنی برام افتاد . خوش حالم کرد.خیلی خیلی.
چون اون هفته که شمال بودیم خیلی بهمون خوش گذشت و هروقت که می خواستیم بریم بیرون من و هانی ومهسا تو ماشین عمو استوار(بابای هانی)می نشستیم و از بس صدای زبتو زیاد می کردیم ماشین میلرزید تصمیم گرفتیم 2 هفته بعد که یه تعطیلی خوب دیگه بود بازم بریم شمال. این واسه ما دخترا خیلی خوب بود و بعد اون اتفاق بهترم شد.با همسا و هانی توی خونه ما نشسته بودیم.بزرگترا تو خونه مهسایینا بودن و ایدین و مجتبی هم خونه هانی اینا. چند روز قبلش با بهراد دعوام شده بود.سر یه چیز الکی.من با این عقیده اش که پسرا از دخترا بالاترن مخالف بودم و می گفتم که چه دختر چه پسر هردوشون با هم یکسانن. فقط یه کل کل ساده بود که بعد به توهین و داد و دعوا و قطع کردن گوشی منجر شد! واقعا که.خدایی بهراد خیلی توهین کرده بود ولی منم دست کمی از اون نداشتم. تو این 2 روزی که باهم قهر بودیم حامد سعی می کرد ما رو اشتی بده ولی باز بهراد تقصیر رو گردن من انداخت و من گردن اون. تا جایی که حامد و ارمین و سامان عصبانی شدن و گفتن هر غلطی دلتون می خواد بکنین! قرار بود اونا هم واسه این تعطیلات برن ویلای سامان اینا.البته فقط خودشون 4 تا! طبق معمول با مهسا و هانی تو اتاق نشسته بودیم درباره همه چیز حرف می زدیم(مخصوصا جنس مذکر!)که زنگ در خونه ما خورده شد.سه تایی به سمت در شیرجه زدیم. ایدین و مجتبی بودن.
مجتبی-بچه ها حدس بزنین چی شده؟
-چی شده؟
ایدین-اول مژدگونی.
مهسا-اِ.بگین دیگه.
هانی-مژدگونی محفوظه.
ایدین و مجتبی با هم گفتن:
-مامان اجازه داد بریم دریا.
ما هم با هم گفتیم:
-تنهایی؟
مجتبی-اره دیگه.
-چاخان می گین؟مامانا عمراً اجازه بدن ما ها تنها بریم تا دریا.
دریا از رشت دور بود.تا انزلی کمتر از یه ساعت راه بود.امکان نداشت مامانا اجازه بدن ماها تنهایی بریم.
ایدین-می خواین برین از خودشون بپرسین.منم اندازه شما تعجب کردم.
مجتبی-حالا زود حاضر شین.وقتو از دست ندین.عین بز هم منو نگاه نکنین.
بدون توجه به حرف مجتبی درو بستم و هرکدوم یه جوری خوشحالیمون رو نشون دادیم! هرسه تامون مانتو مشکی پوشیدیم با شال سفید و کفشای الا ستار.خیلی باحال شدیم.عین هم لباس پوشیدیم!در خونه رو باز کردم و داد زدم:
-بچه ها زود باشین دیگه.عروسم بود تا الان لباس پوشیده بود.اَه.
سرمو بالا اوردم و با دیدن چیزی که جلوم می دیدم خشکم زد.

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 14:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان ایدا نوشته *~aida bala~* کاربر نودهشتیا
اینا این جا چی کار می کنن؟با چشمای گشاد شده نگاشون می کردم اونا هم همینطور.یهویی مهسا و هانی از پشت محکم خوردن به من و 2 متر پرت شدم جلو.حامد و سامان و ارمین و یه پسر دیگه که همراهشون بود و احتمالاً یکی از دوستاشون خندیدن ولی بهراد...! L تو همین حال و هوا در خونه مهسایینا باز شد وایدین و مجتبی اومدن بیرون.دیدن این صحنه بیش تر باعث تعجبمون شد.اشنا دراومدن.همدیگرو می شناختن...این امکان نداشت.ایدین همشونو می شناخت.با هم دوست بودن.یعنی ایدین می دونست من با بهراد دوستم؟به پیشنهاد مجتبی قرار شد هممون با هم بریم.وقتی اسانسور اومد بالا پسرا رفتن کنار تا ما سوار بشیم ولی ما هم نه گذاشتیم نه برداشتیم از پله ها رفتیم.مجتبی داد زد:
-به هم می رسیم.
خندیدیم و به راهمون ادامه دادیم.وقتی رسیدیم تو پارکینگ داشتن درباره این که تو ماشین کی بشینیم حرف می زدن.تعدادمون زیاد بود و بچه ها اصرار داشتن با یه ماشین بریم.اخرش هم قرار شد با ماشین مدل بالای بهراداینا بریم.به هر سختی بود خودمونو جا کردیم.ما دخترا که به قول مجتبی نخودی بودیم و جای زیادی نمی گرفتیم.بهراد ناخواسته کنار من نشست و منم اصلا بهش توجه نکردم درحالی که داشتم با دمم گردو می شکوندم!خلاصه با کلی سختی و شوخی و خنده راهی شدیم.جای حامد که داشت رانندگی می کرد از همه راحت تر بود!حامد ظبط رو روشن کرد.اولین اهنگ غمگین بود.ما دخترا دلمون می خواست مثله اون هفته که تو ماشین هانی بودیم ماشینو منفجر کنیم و با اهنگ بخونم ولی حالا نمی شد!پس به ناچار به اهنگ گوش دادیم.
خودمم نمی دونم خواب بودم یا بیدار
توی انگشت چپ تو حلقه دیدم انگار
گفتی که باید بری پیش اون گیره دلت
اما من خوب می دونم خوشی زد زیر دلت
یه حلقه توی دست من یه حلقه توی دست تو
هرچی بخوای همون می شم فقط نرو......

همه تو حس بودن.تا 3 تا اهنگ بعدی غمگین بود و از چهارمی یهو شاد شد!
مجتبی-چه ضدحالی.
-خوبه که.
ایدین-تو یکی خفه!
-بی شعورِ کله خراب من که با تو نبودم.جارو.
ایدین-خاک انداز.
-پارو.
ایدین-چنگال.
-قاشق بی دسته.
مهسا-اِ !!!! باز شما دوتا شروع کردین؟
ایدین برگشت سمتم و دوتایی باهم بهم زبون درازی کردیم.که این باعث خنده بچه ها شد حتی بهراد هم لبخند کمرنگی زد.(یه روزنه امید واسه اشتی!)
مجتبی-آخی!الهی بمیرم واستون.دارین میمیرین چون می خواین با اهنگ بخونین نه؟
-نه!
مجتبی-لابد اون من و ایدین بودیم که اون هفته ماشینو منفجر کردیم.
هانی-به هرحال.امشب حسش نیست.
مجی-حسش هست خوبم هست!
صدای اهنگو تا ته زیاد کردو برگشت سمت ما.طبق معمول دستای ما باید می شد می کروفونش!تو این بین فقط منو بهراد ساکت بودیم.البته منم بعضی موقع ها همراهیشون می کردم که بهراد فکر نکنه ناراحتم.خیر سرم.این اهنگ محسن یگانه رو خیلی دوست داشتم.

بسه با چشمات تو به اتیش نکشون خونمو
من تو روکم دارمو تو دل دیوونمو

اگه یه روزی برسه منو تو قدر همو بدونیم
یا که تو لحظه های سخت کنار هم بمونیم
اگه ترکم می کنی نگو کار سرنوشته
یه روز اگه لج نکنیم دنیا مثله بهشته
تو که هرچی گفتی گفتم چشم باشه قبوله
توهم بزن غرورتو بشکن مگه شاخ غوله

به اینجاش که رسید یه دونه محکم زدم تو سر بهراد که بزن غرورتو بشکن مگه شاخ غوله!!!! ماشین ترکید از خنده بچه ها.بهراد بهم نگاه کرد ومنم رومو کردم اونور!از اون به بعد تا خود انزلی اهنگ خوندیمو تو سرو کله هم زدیم.دوست بهراد که اسمش امیر بود خیلی ساکت تو ماشین نشسته بود.بعضی وقتا با خنده ی ما می خندید.نزدیکای ساعت 6 بود که رسیدیم دریا. ما دخترا با شور و شوق از ماشین پریدیم بیرون و رفتیم سمت دریا.بعد از یه ذره اب بازی با صدای پسرا از اب اومدیم بیرون.طبق معمول مهسا گوشیشو دراورد و یه اهنگ غمگین گذاشت و هر سه تامون جلوتر از پسرا راه افتادیم.درحال گوش دادن به اهنگ و حرف زدن بودیم که یکی گفت:
-خوشگله شماره بدم؟
این حرف واسه ما عادی بود.چون اون هفته هم که اومده بودیم دوتا پسر افتاده بودن دنبالمون که یه موتوری از بین مون که فاصله خیلی کمی داشتیم رد شد و باعث شد که اون 2 تا پسر بیفتن. ولی ایندفعه از موتور خبری نبود.بهشون اهمیت ندادیم ولی با شنیدن داد و فریاد و دعوا بین بهراد و پسره برگشتیم.بقیه پسرا هم ریخته بودن سر اون پسره.ما دخترا که فقط نگاشون می کردیم.(با ترس!) بالاخره امیر پسره رو راهی کرد.بیچاره با تمام قوا شروع کرد به دویدن.بچه ها خیلی عادی حرکت کردن ولی من همونجوری وایساده بودم.بهراد اومد سمتم.بچه ها از ما دور شده بودن. به چشمای خوشگلش نگاه کردمو مثله همیشه توش غرق شدم.عاشق رنگ و مدل چشماش بودم.بی اختیار گفتم:
-موردشور چشاتو ببرن.
خندید و گفت:
-بی تربیت.چشمای تو که ناز تره.
-باور کردم.
به راه رفتنم ادامه دادم.دستامو گرفت و گفت:
-راست گفتم.من حاضرم چشامو بدم به تو و چشمای تو رو داشته باشم.
-اتفاقاً منم حاضرم این کارو بکنم.
بازم خندید:
-مطمئن باش یه روزی چشمامو بهت می دم.
-تو غلط کردی.اصلاً قربون چشمای خودم برم.
خندید و حرفی نزد.دستاش گرم گرم بود.برعکس دستای من.چون سردم بود.
بهراد-سردته؟
-نه.
بهراد-دروغگو.می دونستی من از ادمای درغگو متنفرم؟
-اوهوم.خودت بهم گفتی.
بهراد-پس چرا دروغ می گی؟معلومه سردته.
-خوب که چی؟
بهراد-که چیو زهر مار.
خندیدم و گفتم:
-چه ماری؟
بهراد-یعنی چی؟
-خودت گفتی زهرمار.منم می گم چه ماری.فکر کنم کبری بهتر باشه.چون به هرحال محرمه.
خندید و گفت:
-دیوونه.
انگار نه انگار که باهم قهر بودیم.یاد این موضوع افتادم به طرفش برگشتم اونم همزمان به طرفم برگشت.با هم گفتیم:
-تقصیر تو بود!
وایساد منم وایسادم.
بهراد-چی گفتی؟
-تو چی گفتی؟
-جواب منو بده.
-گفتم تقصیر تو بود.
-نه خیر تقصیر تو بود.
-اِ؟لابد اون من بودم که گفتم دخترا هنمشون لوس و از خودراضیَن.ضعیفن واسه همین بهشون می گن ضعیفه.واسه همین باید کارای خونه روانجام بدن.یا چه می دونم پسرا از دخترا قوی ترن. هرکاری عشقشون بکشه انجام می دن.می تونن از دخترا استفاده کنن و از این چرت و پرتا.
بهراد-اِ؟پس لابد اونم من بودم که می گفتم پسرا زور ندارن فقط توپوق می زنن.پاش برسه از دخترا هم ترسو ترن.دخترا هم می تونن از پول و احساسات پسرا سوءاستفاده کنن و....
حرفشو قطع کردمو گفتم:
-تو گفتی که منم گفتم.
بهراد-اِ؟؟ می خواستی جواب ندی که دعوامون نشه.
-اِ؟؟یعنی همینجوری به چرت و پرتات گوش می دادم و هیچی نمی گفتم؟
بهراد-حالا حرفای من شدن چرت و پرت؟نشونت می دم.
دنبالم کرد و منم دوییدم.ولی اون سرعتش از من زیادتر بود.منو گرفت و کشوند سمت دریا.
بهراد-یه درسی بهت بدم که یاد بگیری با بهراد درست صحبت کنی.
-برو بابا.حالا انگار چه تحفه ایه.
روم اب پاشد.چون دستامو گرفته بود کاری نمی تونستم بکنم و جیغ می زدم و اونم خیسم می کرد وقتی کاملاً خیسم کرد گفت:
-بگو غلط کردم.
داشتم از سرما یخ می کردم افتادم تو اب و گفتم:
-نمی گم.
بهراد-می خوای بیشتر خیس شی؟
-برو بابا.دیوونه.ولم کن.
بهراد-تا نگی ولت نمی کنم کوچولو.
-کوچولو هفت جد ابادته.
بهراد-اِ؟
-ارررره!
بلندم کرد . از تماس دستاش با بدنم حس خوبی بهم دست می داد.دستاش هنوزم گرم بود.می خواست دوباره خیسم کنه که دید دارم میلرزم.از اب اوردم بیرون وگفت:
-تقصیر خودت بود.
خواست رو ی شن بشینه که گفتم:
-مانتوم خیسه کثیف می شه.
بهراد-خوب بیا بریم توی اون الاچیقا بشینیم.
دستمو که از سرما میلرزید گرفت و رفت سمت الاچیقی که اون پشت و دورتر از همه بود.کُت مشکی و اسپرتشو دراورد و رو شونه ام انداخت.ولی من هنوزم می لرزیدم.یکم بدون حرف گذشت که گفت:
-گرم شدی؟
معصومانه گفتم:
-نچ.
منو به خودش چسبوند و گفت:
-حالا گرم می شی.
شالمو از رو سرم برداشت و گذاشت رو صدلی که خشک بشه.
بهراد-می دونستی من عاشق موهاتم؟هیچوقت کوتاهشون نکن.
-چون تو گفتی حتما کوتاهشون می کنم.
بهراد-دستت درد نکنه.تقصیر منه که این همه بهت لطف دارم.
-تو به من لطف داری؟نیگا کن چه جوری خیسم کردی.حالا چرا نیگام نمی کنی؟
بهراد-چون خیلی ناز شدی میترسم وسوسه شم.
-واسه چی؟
روشو برگردوند به سمتم و گفت:
-واسه این.
لباشو رو لبام گذاشت.چیزی نگفتم.کاری نکردم.چون دوستش داشتم.ولی اگه کس دیگه ای بود به قول ایدین دکوراسیونشو بهم میزدم!بعد از چند لحظه لباشو جدا کرد وگفت:
-تقصیر خودت بود.گفتم وسوسه می شم.
با حرص گفتم:
-می دونستی خیلی پررویی؟
خندید و گفت:
-ناراحت نشدی؟
سرمو انداختم پایینو چیزی نگفتم.بالاخره یه بار تو عمرم خجالت کشیدم.دوباره خندید:
-قربون اون خجالتت برم من.
-بریم دیگه.بچه ها نگران میشن.
-هنوز سردته؟
-مهم نیست.
-بمیرم برات.ولی خوب بازم تقصیر خودت بود.
ای خدا!رو که نبود!یعنی الانم اینقدر پررواِ ؟ به من چه؟شالمو سرم کرد و دستمو گرفت و رفتیم سمت ماشین.نزدیکای ماشین که شدیم کتشو دادم بهش و گفتم:
-مرسی.
-تنت کن.من نمی خوام.
-منم نمی خوام بچه ها تیکه بندازن.
خندید و گفت:
-لجباز!
رسیدیم به ماشین.از صحنه ای که دیدیم از خنده ترکیدیم.همه شون خواب بودن الی 2 نفر:ارمین و سامان.از فرصت استفاده کرده بودن و به صورت مهسا و هانی زل زده بودن. ارمین به هانی و سامان به مهسا.به بهراد نگاه کردم اونم به من نگاه کرد و با هم زدیم زیر خنده.رفتم سمت ماشین و با دستم چند تا ضربه ی محکم به شیشه ماشین زدم که باعث شد همشون از جا بپرن!از همه جالب تر قیافه ی سامان و ارمین بود!سوار ماشین شدیم.
ایدین-چرا خیس شدی؟
با دست به بهراد اشاره کردم و بهراد گفت:
-به من چه.تقصیر خودش بود.
-اِ؟تقصیر من بود؟
-پَ نه پَ!تقصیر من بود.
ایدین-اِی بابا.اصلاً من غلط کردم پرسیدم.شماها دعوا نکنین.
به ایدین نگاه کردم انگار همه چیزو می دونست.با چشمامی شیطنت بار بهم چشمک زد و منم خیالم راحت شد.یاد امشب افتادم وقتی ایدین بهم می گفت یعنی تو واقعاً دوستای منو نمیشناسی تو صداش یه چیزی بود که بهم می گفت:خر خودتی!اون شبم خیلی خوب تموم شد.سامان به مهسا شماره داد و ارمینم به هانی.اونا هم از خوشحالی روی پا بند نبودن.البته اون شب بعد از این که برگشتیم مامانا کلی غر زدن که چرا اینقدر دیر کردیم.که نفهمیدم ایدین و مجی چی بهش گفتن که کلی با بهراد و بچه ها گرم گرفتن و اونارو دعوت کردن خونه!!!با یاداوری اون روزا هم لبخند بر لبم می نشست و هم قطره اشک از گوشه ی چشمام پایین می ریخت.یعنی دیگه هیچوقت اون روزا بر نمی گرده؟؟بعد از کلی گریه کردن بالاخره خوابم برد و از فکر گذشته اومدم بیرون.
**********
-ایدا.وسایلتو جمع کردی؟زودباش دیگه.
امروز اول عیده و امسال با همه ی سال های دیگه فرق می کنه.چون از سفره ی هفت سین و عید دیدنی و چیزی که من عاشقشم یعنی عیدی خبری نیست!(بچه ها گیج که نشدین؟این مربوط به گذشته نیست.یعنی زمانی که با بهراد دوست بود.مال الانه)
-مامان شون بر داشتی؟
مامان-ای وای نه!ایدین شونه بیار.
بابا-ایدا اون گوشی و ساعت من جا مونده اونم بده دستت طلا.
ایدین-اِ اِ!صبرکنین.اسپری مو یادم رفت.
مامان-وا!اسپری مو می خوای چیکار؟
ایدین-خوب دیگه.
-می خواد با مجتبی دختر کشی کنه!
بابا-چی کار کنه؟
ایدین-هیچی.(اروم طوری که من بشنوم ادامه داد)ایدا خانوم ما حالا حالا ها با هم کار داریما. دارم برات.
-برو بابا.ای وای.mp3یادم رفت.
همیشه همین وضع تو خونه ما بود.هروقت می خواستیم بریم مسافرت همه چیز یادمون می رفت و کارا هول هولکی انجام می شد.قرار شده امسال از اول تا هفتم بریم شیراز از هفتم تا دوازدهمم اصفهان.با مهسایینا.برنامه هانی اینا جور نشد وگرنه میومدن.حییییف!
-وای مامان چه قدر راه طولانیه خسته شدم.
مامان-6 ساعت دیگه می رسیم.
ایدین-خیلی هم عالیه.بچه جون مثلاً می خوایم بریم شیراز.شمال که نیست 4،5 ساعته برسیم.تو هم دلت خوشه ها.عقل کل!
-تو چرا خودتو نخود هر اش می کنی؟اصلاً کی با تو حرف زد؟
ایدین-تو!
-من؟من که با مامان حرف زدم.
ایدین-نه خیر تو....
مامان-بسه دیگه.تو ماشینم همدیگرو ول نمی کنین؟
-تقصیر این بود.
تا ایدین اومد جواب بده مامان دوباره گفت:
-وااای!بسه دیگه سرم رفت؟
ایدین-کجا رفت؟
مامان-ایدین!!!!!!
هندزفری رو گذاشتم تو گوشمو اهنگ محسن یگانه.
نخواستم با غم بسازی نخواستم هیچی نگی
نخواستم درد دلتو دیگه با هیچکی نگی
اخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون
حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون
تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد
برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد
بدون من بعد من دلتو هرجا جا نذار
غم با من بودنو تو من بعد یادت نیار.....

-ایدا پاشو.رسیدیم.
تقریباً فریاد زدم:
-چی؟؟؟؟رسیدیم؟
ایدین بلند خندید و گفت:
-نه خیر.پاشو می خوایم صبحونه بخوریم!
-یه حالی از تو بگیرم من.
از ماشین پیاده شدم.واییی!چه جای خوشگلیه واسه صبونه خوردن.کویر خشک و خالی!
مهسا-همینم از سرت زیاده.
-چی؟؟؟
مهسا-طبق معمول اخر حرفتو بلند گفتی خانوم!!!!!!
-حالا!دیگه چه خبر؟
مهسا-هیچی.میگذرونیم البته با سامان.
یهو با دست جلوی دهنشو گرفت و گفت:
-ببخشید.
اخه بعد از اون جریان ازشون خواسته بودم چیزی از بهرادو بقیه اشون نگن.
-اشکالی نداره.اتفاقاً چندروز پیش دیدمشون.
مهسا-می دونم.سامان همه چیزو گفت.ببینم با نیما چی کردی؟
وقتی همه ی ماجرا رو فهمید با دهنی باز گفت:
-واقعاً نیما همچین کاری کرد؟عجب پسر پررویی.گفتم مریضه تو هم دلت سوخته می خوای کمکش کنی.نمی دونستم از کمکت سوءاستفاده می کنه.
-می دونی مهسا.من تو این مدت خودمو گول می زدم.اولش فقط واسه اذیت کردن باهاش دوست شدم ولی وقتی ماجرای بیماریشو فهمیدم واسه ترحم.
مهسا-راستش یه جورایی دلم واسش می سوزه.خیلی وضعش وخیمه؟
-نمی دونم.به هرحال سرطان خون بد چیزیه.مهسا من دوست داشتم کمکش کنم ولی اون همه چیزو خراب کرد.من می خواستم مثله یه دوست واقعی پیشش باشم نه به عنوان معشوقه و هر کوفت و زهرمار دیگه.اگه کسی این موضوع رو بفهمه من سرزنش می شم چون کسی درکم نمی کنه و من نمی تونم بگم که فقط از رو ترحم باهاش دوست شدم.من به نیما قول دادم نذارم کسی از بیماریش چیزی بدونه.با این که اون نامردی کرد ولی من بازم نمی تونم زیر قولم بزنم.می فهمی مهسا؟زندایی اگه بفهمه سکته می کنه.خیلی سخته.
چند وقتی می شد ماجرای بیماریشو بهم گفته بود.منم بهش گفتم می خوام کمکت کنم ولی اون نامردی کرد.تنها چیزی که ارزو دارم اینه که کسی چیزی نفهمه. ای کاش باهاش دوست نمی شدم.ای کاش....
*****
-ایدین ساعت چنده؟
ایدین-ساعت شش و پنج دقیقه و 27،8 ثانیه.اهان الان شد 30 ثانیه.
-مسخره!مامان پس کی می رسیم؟
مامان-نمی دونم!!!!
-خیلی ممنون از پاسخ دقیقتون واقعاً!
بابا-یه ربع بیست دقیقه دیگه میرسیم.
دادزدم:اخ جون!!!
ایدین-هووو!چته؟گوشه ها!
-کی تو گوش تو داد زد؟
ایدین-تو!!!
وطبق معمول صدای مامان دعوای مارو خاتمه داد.
....
-وااای مهسا.اینجا چه قدر پله داره؟
مهسا-فکر کنم هرروز که این پله هارو بالا پایین کنیم 3 کلو کم کنیم!
مجتبی-واسه تو که بد نمی شه.حداقل یه خورده لاغر می شی.حالا اگه ایدا نگران بود از لاغری بشکنه یه چیزی.
-من کجام اینقدر لاغره؟
مجی-مثلاً گفتم.اگه یکم دیگه اینجا هارو بالا پایین کنی می شکنی دیگه!
مهسا-نمک دون!
این خونه خونه ی یکی از همکارای باباست.البته خونه برادر دانشجوش و دوستش. خونه ی بزرگی بود و بی نهایت کثیف.بالاخره خونه دانشجوییه دیگه.خونش یه 90 متری می شد.وسطش یه پله 3 سانتی می خورد.نمی دونم کاربردش اون وسط چی بود.ولی هرچی بود منو مهسا واسه کلاس گذاشتن می گفتیم خونه دوبلکسه!!پایین پله یه فرش کثیف پهن بود .گوشه اتاق یه تلویزیون کوچیک و کنار تلویزیون یه میز چوبی بزرگ که روش پر بود از خودکارو کاغذ و دفتر! بالای پله یه قسمتش مبلای سبز خوشگلی چیده شده بود و یه میز کوچیک هم وسطش بود.کنار مبلا هم بخاری بود.توی این قسمت از خونه 2 تا اتاق داشت.که توی یکیشون یه تخت گوشه اتاق بود و یه عالمه رختخواب روش و یه قفسه که پر بود از کتاب.اتاق کناری هم درش قفل بود.این قسمت از خونه که گفتم به وسیله ی یه در شیشه ای از اشپز خونه و دستشویی و حمام جدا می شد.خارج از این در هوا کمی سرد می شد چون در ورودی دقیقاً پشت این در شیشه ای بود.اشپز خونه ی بزرگی بود شاید 10 متری می شد.در کل اگه کثیفی رو درنظر نگیریم خونه ی باحالی بود!
-می گم مهسا جابه جا که شدیم یکم فضولی کنیم ببینیم از اونایی که اینجا زندگی می کردن عکسی چیزی پیدا می کنیم یا نه!
مهسا چشمکی زد و گفت:
-راست می گی شاید از شانس ما پسراش....
صدای زنگ در اجازه ی بیشتر صحبت کردنو بهش نداد...

امضای کاربر :
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 14:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group