چت رومclose
عشق ممنوعه | افشان قائدی
عشق ممنوعه | افشان قائدی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 891
نویسنده پیام
roham آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی

تو سالن انتظار فرودگاه مهر آباد، عين آدم هاي گيج و مسخ شده چمدان به دست ايستاده بودم و به مردمي كه همه با شور و شوق به كارهايشان براي پرواز رسيدگي مي كردند نگاه مي كردم كه مامان گل پري با دست به شانه ام نواخت و مرا از عالم هپروت بيرون كشيد. با نگاهي گيج نگاهش كردم كه گفت: چيه ژينا؟ تا كي مي خواي اين جا وايستي زود باش دير مي شه.
مامان بهنوش به جاي جواب داد: كه اي بابا مامان گل پري بچه ام، طفلكي هنوزم گيجه، نمي دونه چي به سرش اومده، حق داره ، تو پاريس هم دست شما سپرده، جون جون ژينا. تورو به خدا نذاريد بهش سخت بگذره. بچه ام تا حالا از ما جدا نبوده. اين مسئله هم شوك بزرگي بهش وارد كرده. شما را به خدا مواظبش باشيد. دچار افسرگي نشه.
بابا وسط حرف مامان پريد و گفت: بهنوش. ما كه تمام اين سفارش ها را تو خونه به مامان كرديم ديگه نگران نباش. ژينا هم براي خودش بزرگ شده. توي ذهن من مشغولم پيدايش كردم. درست بود. من دچار شوك بودم. نمي دونستم دارم چي كار مي كنم و كجا مي رم. دلم مي خواست داد بزنم و بگم: من اينجا چي كار مي كنم و كجا مي رم. اين اون چيزي نبود كه من مي خواستم.
كه مامان گل پري متوجه حال خرابم بود دستم را مخكم فشار داد و گفت: بسه ديگه. حالا ببينم مي توانيد اين دم آخري اشك و آه همه را در بياوريد يا نه. سفر قندهار كه نمي ريم. يك سال مي ريم پاريس. آرزوي همه است مگه نه ژينا؟
دلم مي خواست مي توانستم جوابي بدم ولي وقتي چشمم به اشك هاي روي صورت مامان و حلقه ي اشك توي چشم بابا افتاد بغض بسته شده ي گلويم تركيد و خودم را در آغوششان انداختم و هاي هاي گريه كردم. مامانبهنوش منو به خودش فشرد و گفت: ژينا جان مامان هنوزم اگه راضي نيستي به اين سفر نرو. تو مجبور نيستي به خاطر بقيه قرباني بشي. همين فردا بابات ترتيب همه چيز را ميده مگه نه پرويز؟ بابا سختر از مامان بغلم كرد و گفت: بابا قربون چشم هاي آبي ات بره. گريه نكن. تو اگه قبول نمي كردي هيچ كس تو را مجبور نمي كرد حالا هم دير نشده است. من يك تار موهاي زيتوني ات را با دنيا عوض نمي كنم. هرچي بخواد پيش بياد من فقط پشت توام. بغضم را فرو دادم و توي چشم هاي سياهش تگاه كردم و گفتم: نه بابا، گريه من از دلتنگي شماهاست ولي حرف هاي شما و مامان آرام شدم و حالا فكر كردم هر جاي دنيا هم كه باشم شما مثل شير پشتم هستيد.
مامان گل پري گفت: پس اين پير زن بادي گارد به چه دردي مي خوره؟
اشك هايم را پاك و گفتم : شما همه دلخوشي من هستيد ماماني.
مامان دوباره بغلم كرد و بوسيد و سفارش هاي لازم را دوباره چند باره تكراار كرد و گفت: هر وقت احساس كردي كه با ما نياز داري فورأ تلفت كن تا ما پيش تو بيائيم يا تو به ايران برگردي.
گفتم چشم و دوباره هر دويشان را بوسيدم و خداحافظي كردم و چمدان را برداشتم و به سمت در شيشه اي حركت كردم.
از لحظه ي تحويل بليط و پاسپورت تا سوار شدن به پله برقي تمام مدت نگاهم به پشت سر بود و به مامان و بابا كه از پشت شيشه دست تكان مي دادند نگاه كرد و آخر سر بالاي پله برق نگاهم را با تمام وجود بهشان دوختم و دستم را تكان دادم و دست مامان گل پري را گرفتم و به سمت سرنوشت نامعلوم حركت كردم. داخل هواپيما وقتي كمربند ها را بستيم و با اعلام مهماندار مبني بر شروع پرواز پس از تكان هاي بسته شدن چرخ هاي هواپيما و بلند شدنش از زمين از پنجره به پايين نگاه كردم و تهران را با چراغ هاي خامووش و روشنش در اين شب تابستاني نظاره گر شدم. مامان گل پري به بازويم زد و گفت: ژينا جان ، نوشيدني چي م يخوري دست خانوم مهماندار خسته شد.
با شرمندگيبه مهماندار نگاه كردم و گفتم : ببخشيد من فقط شير كاكائو مي خورم.
وقتي ليوان شير را نوشيدم به مامان گل پري گفتم: دلم مي خواد تا پاريس بخوابم.
مامان گل پري هم روي دستم زد و گفت: بخواب عزيزم كه روزهاي سختي در پيش داريم.
چشم هايم را رئ=وي هم گزاشتم تا مامان گل پري فكر كند كه خوابيده ام ولي در اصل فقط مي خواستم قبل از رسيدن به پاريس حوادث اين جند وقت را از روزهاي آخر خرداد مرور كنم كه و ببينم كجاي كارم.

همه چي از آن روزي شروع شد كه كامران پس از پنج سال كهاز آخرين سفرش به ايران مي گذشت از پاريس به ايران برگشت. آن روز خانه ي ويلايي ما تو فرمانيه پر از جنب و جوش بود. مشت رجب تمام حياط رو كه به نوعي باغچه محسوب مي شد تميز و مرتب كرده بود و فوارهاي استخر و حوضچه ها را باز كرده بود.
تو خونه كه برئ بيايي بود. هر يك از خدمتكار ها كاري م يكردند. خاتون، زن مشت رجبكه به نوعي، از بچگي وردست مامان گل پري بود به همه دستور مي داد و به ميز سلف سرويس شام سرك مي كشيد كه همه ي وسايل آن مرتب باشد.
مامان گل پري كه لباس آبي زيبايي پوشيده بود با صلابت هميشگي اش از پله هاي سمت راست طبقه بالا پائين مي آمد كه چشمش به من افتاد كه پشت پيانو نشسته بودم و با نت هاي پائيز طلايي، فريبرز لاچيني، درگير بودم و يادش آمد كه من مثل هميشه، براي مهماني آماده نيستم و مرا صدا زد و گفت: ژينا، دختر مگر تو نمي خواهي حاضر شوي، الان است كه عمو پدرام و كامران سر برسند.
بابات زنگ زد و گفت: كه نزديك خانه هستند. آن وقت تو اين جا نشستي و تمرين پيانو مي كني؟
من كه مي دانستم همه ي اين مهماني و سر صداها و مهماني هاي امشب به خاطر ورود عمو به خصوص كامران است و مامان گل پري دل تو دلش نيست قيافه ام را مظلومانه كردم و سرم رو به سمت راست كج كردم و گفتم: آخه ماماني، خودت كه مي دوني، امسال سال آخر مدرسه است و من با اين همه نقاشي و درس و كتاب، به تمرين پيانو نمي رسم. خب الان حاضر مي شم ديگه.
خاتون كه نظاره گر ما بود، گفت: عوضش بيا ببين تينا و مريم و مهوش كه دارند وارد خانه مي شوند چه جوري به خودشان رسيدند كه قاپ كامران خان را بدرزند مطمئنم كه امشب از دوروبر كامران خان تكان نمي خورند.
مامان گل پري اخمي به خاتون كردو گفت:خب، آن ها مي خواهد شانسشان را امتحان كنند ولي ژينا مطمئن است كه هيچ وقت با كامران عروسي نمي كند برايش مهم نيست ولي اين دليل نمي شه كه براي مهماني مرتب نباشه. زود باش دختر كه دير شد. چشم بلندي گفتم و دست ها را به علامت تسليم بالا بردم و از پله ها بالا رفتم. وارد اتاقم شدم. نگاهي به خودم در آيينه انداختم و با خود فكر كردم كه موهايم را پشت سرم جمع كنم يا روي شانه هايم بريزم كه صداي خنده ي عده اي از مهمان ها را كه بعد از خانواده ي عمه پريوش و عمه پرستو وارد شده بودند را شنيدم وبا خودم فكر كردم كه از دو سال پيش كه پدر بزرگ فوت كرده بود، مهماني با اين بزرگي تو ويلا برگزار نشده بود.
مامان كه هميشه سرش به دانشگاه و دانشجوهاي تاريخش بود و سمينارهايتاريخ گرم بوده و بابا هم كه يا مرتب تو مطب چشم پزشكي اش و يا در بيمارستان و در حال جراحي بوده است.
اين وسط ها هر فرصت خالي اي هم كه پيدا مي شده، ازش براي با هم بودن استفاده مي شده است. تا اين خانواده ي سه نفري ما به اضافه ي مامان گل پري ساعت ها يي را با هم به سر ببرند و مهماني هاي خانوادگي هم در اين بين گنجانده مي شد.
در حين فكر كردن، كمد لباس هايم را باز كردم و لباس هايم را بررسي كردم. اول لباس زيتوني ام را در آوردم و جلوام نگه داشتم و تو آيينه خودم را نگاه كردم. نه، اين لباس بالايش خيلي باز بود و من راحت نبودم.
رفتم سراغ لباس آبي هندي ام كه بازار وكيل شيراز خريده بودم و سر بند حرير آبي پولك دوزي شده اش را برداشتم. با اين لباس هم راحت بودم و هم مي توانستم موهايم را بدون درست كردن روي شانه هايم بريزم و با سربند حرير تزئينش كنم. وقتي كه لباس را پوشيدم و حرير را به سرم بستم به خودم توي آيينه نگاه كردم و به خالق خوشگلي ام احسنت گفتم و خدا را به خاطر تك تك زيبايي و سلامتي ام شكر كردم.
خودم مي دانستم كه چشمان آبي ام امشب با اين لباس بيشتر از هميشه جلوه گر خواهد شد. آرايش ملايمي كردم و روي تختم نشستم و با خودم گفتم ، اگه پايين بروم دوباره مهوش و مريم شروع به زدن حرف هاي تكراري مي كنند كه اره، ژينا درست عين مامان گل پري است.
چشماشو ببين، بيني اش را موهايش را مهوش طبق عادت هميشگي اش نيشخندي هم اضافه خواهد كرد و خواهد گفت: حالا چون شبيه مامان گل پري است مثل او هم لباي مي پوشد و مي خواد مثل مامان گل پري هم رفتار كند.
بابا بسه اين كارها، با اين چيزها ديگه مي خواهي چه قدر عزيز شوي. همه كه مي دونند تو و كامران نور چشمي هستيد احتياجي به اين كارها نداري. و من هم طبق معمول شانه اي بالا مي اندازم و بايد با تينا سر به سرشان بگذارم.
صداي خاتون مرا از افكار بيرون آورد كه با صداي بلند مي گفت كه اسپند را حاضر كنيد كه الان مي رسند. نگاهي به اينه انداختم و بعد از اتاق خاج شدم.
نمي خواستم دوباره به بي توجهي متهمم كنند. وارد سالن كه شدم ديدم همه براي استقبال به حياط رفتنه اند. با مالش رفتن دلم يادم افتاد كه خيلي وقته چيزي نخوردم. با خودم گفتم بهتره تا قبل از ورود بقيه سري به آشپز خانه بزنم و ناخنكي به سالاد الويه بزنم. وقتي وارد آشپزخانه شدم چشمم به ليلا خواهر زاده ي مشت رجب كه براي كمك به خاتون و كار آمده بود افتاد كه بي حال روي زمين افتاده بود رنگ به چهره نداشت. با ديدن او فريادي كشيدم و خاتون را صدا زدم و بالاي سرش نشستم و به صورتش زدم و صدايش كردم ناله ي ضعيفي كرد و خواست كه چشم هايش را باز كند ولي نتوانست. بلند شدم و سريع ليواني پر از قند كردمو هم زدم و سرم را از پنجره بيرون كردم و داد زدم خاتون تو را خدا كمك كنيد. ليلا بيهوش شده و سريع برگشتم و ليوان آب قند را به دهان ليلا نزديك كردم.
قلبم تو سينه مي تپيد و دست و پايم مي لرزيد. وقتي كه چند بار ليلا را صدا زدم و جواب نداد اشكم بي اختيار سرازير شد. صداي خاتون و بعد بابا رو شنيدم كه مي پرسيدند چي شده و من در جواب با بغضي كه از ترس مردن ليلا بود با لكنت گفتم كه... ليلا... داره... مي ميره.
كه بابا من را كناري هل داد و خاتون به سرش كوبيد و داد زد اي خدا بدبخت شديم. مشت رجب بدو بيا كه بيچاره شديم.
بابا كه نبض ليلا را گرفته بود گفت: فشارش احتمالأ خيلي پايين است و نبضش كند مي زند. سريع بايد به بيمارستان برسانيمش عجله كنيد. من كه دست و پايم را گم كرده بودم با بغض گفتم: بابايي منم بيام.
بابا با كمك خاتون ليلارو از زمين بلند كردند و منهم جلو راه افتادم كه ناگهان سينه به سينه كامران شدم.
برايلحظه اي بوي ادكلن پورانوم فرانسوي اش كه با بوي سيگار مخلوط شده بود گيجم كرد و براي ثانيه اي در جا خشكم زد و تازه يادم افتاد كه عمو و كامران آمده اند.
با صداي كامران كه پرسيد: عمو چي شده.
سرم را بالا كردم و به او كه يك سر و گردن از من بلندتر بود چشم هاي اشكي ام را دوختم. نمي دانم ثانيه ها تبديل به دقيقه شد يا زمان براي من ايستاده بود. تپش قلبم تند شده بود. براي لحظه اي گيج نگاه سوزانش را كه به روي صورتم خيره مانده بود تحمل كردم و بعد سعي كردم با نهيبي خودم را جمع و جور كنم. نمي دانم چند ثانيه بود ولي هر چه بود كم بود چون بابا فقط با اعتراض به من و كامران گفت: بچه ها چرا خشكتان زده؟ مگه دفعه اول است كه همديگر را مي بينيد زود باشيد بريد كنار مگه نمي بينيد حال ليلا خوب نيست؟ با صداي بابا تازه به خودم آمدم و با صداي كه انگار از ته چاه در مي آمد سلامي كردم و خواستم به سرعت از كنارش رد شوم كه گفت : عليك سلام. عمو چي شده؟ بابا گفت: نمي دانم بريد كنار كه حال اين دختر خوب نيست.
منمانتو روسري ام را برداشتم و سريع به حياط رفتم و در برابر سوءال اطرافيان و مهمان ها كه مي پرسيدند چي شده، مي گفتم كه حال خواهر زاده مشت رجب بهم خورده.
نمي دانم چه طور از ان همه هياهو خارج شد و سوار ماشين شدم. پدر پشت فرمان نشست مشت رجب هم جلو در كنار او و من خاتون هم ليلا را در وسطمان قرار داديم و سعي كرديم با ماليدن شانه هايش او را به حال بياوريم
ليلا براي لحظه اي چشمش را باز كرد و ناله كرد: بچم و دوباره از حال رفت من كه شوكه شده بودم به خاتون نگاه كردم و گفتم: خاتون مگه ليلا حانله است؟
خاتون گفت: بايد سه يا چهار ماهش باشه.
گفتم: پس با اين وضع چرا آمده كار كنه؟ كه خاتون گفت: دست رو دلم نزار مادر.
بابا با شنيدن حرف هاي ما گفت: پس با اين حساب اوضاعش حسابي خراب است. هر چه سريع تر بايد بستري شود تا علت ازحال رفتنشمعلوم شود.
مدام دلم شور مي زد و بابا از كوچه پس كوچه ها هر چه سريع تر خودش را به بيمارستان رساند و چون خودش در آن جا كار مي كرد سريع پذيرش گرفت و ليلا رو بستري كرد. سرمي به دستش وصل كردند و آزمايش هاي مربوطه را دكتر امنيتي دوست بابا نوشت و پرسيد: كه همسرش كجاست؟ كه با نگاه پرسشگر بابا به مشت رجب و خاتون، خاتون با بغض گفت: دست رو دلم نزار پسرم. همسر كجا بود. بدبخت دو ماه و نيم پيش شب

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:42
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
که از سر کارش توی ساختمانی که کار می کرده ، می خواسته برگرده خانه، یک راننده ی از همه جا بی خبر ، با ماشینش بهش می زنه و فرار می کند. اون بدبخت هم از سر خون ریزی تلف می شود و این دختر بیچاره بیوه و بچه ی تو شکمش هم یتیم می شود »
با شنیدن این حرف ها و دیدن حال و روز لیلا ، من که همیشه فشارم پایین بود . پایین تر افتاد و چشم هایم سیاهی رفت. دستم را به تخت گرفتم که نیفتم که بابا متوجه حالم شد و سریع زیر بغلم را گرفت و من را روی صندلی نشاند و لیوان آب قندی برایم تهیه کرد .
بعد از خوردن آب قند کمی حالم بهتر شد و بابا رو به خاتون و مشت رجب کرد و گفت : « من تمام سفارشات را کردم خاتون شما بهتر است همین جا بالای سرش مراقب باشید و مشت رجب هم پایین در سالن انتظار بنشیند که اگر احیانا کاری بود با ما تملاس بگیرید.
من و ژینا هم بهتر است هر چه سریع تر به ویلا برگردیم که همه منتظرند . مهمانی با این مسئله تقریبا بهم ریخت . ژینا هنوز نتوانسته عمویش و کامران را ببیند .»
مشت رجب با ناراحتی گفت : « آقا ، تو رو خدا ببخشید به خانم بزرگ هم بگید ما را ببخشد که باعث بهم خوردن مراسمشان شدیم »
بابا گفت: « این حرفا چیه ؟ بیماری که خبر نمی کنه . خوبه ما پزشکیم و با این چیزها زیاد سر و کار داریم.»
فصل 3
همراه بابا به سمت خانه به راه افتادیم . توی ماشین از بابا سؤال کردم که بابا چرا لیلا این طوری شده؟
بابا گفت :« به خاطر حاملگی ضعف کرده و فشارش خیلی پایین آمده، احتیاج به مراقبت و استراحت بیشتری دارد. راستی تو عمو را ندیدی، نه؟»
گفتم :« نه بابا با این وضعی که پیش آمده فرصت نکردم »
بابا گفت :« ولی کامران را که دم در آشپزخانه دیدی. خیلی عوض شده . صورتش مردانه تر شده و کمی هم چاق تر از چند سال قبل شده . فکر کنم از دیدن تو و بزرگ شدنت تعجب کرده بود آخه اون وقتی که دفعه ی پیش رفت تو تازه سیزده سالت بود و هنوز قدت بلند نشده بود ، احتمالا فکر می کرده تو هنوز یک دختر کوچولویی»
با شنیدن حرف های بابا و با یادآوری اون لحظه ی برخوردمان دوباره حسی داغ تو رگ های بدنم ریخت و گر گرفتم.
حس کردم با یادآوری اش صورتم گل انداخته . شیشه ماشین را پایین دادم تا بابا متوجه سرخی اش نشود و رویم را به طرف خیابان کردم . با رسیدن به ویلا ، مورد هجوم سؤال های مختلف قرار گرفتیم .
تینا دختر عمه پرستو تنها دوست صمیمی من در فامیل ، راه خودش رو از میان مهمان ها باز کرد و خودش رو به من رساند و پرسید:« ژینا چی شده ؟»
همان طور که مانتو و روسری ام را به جالباسی آویزان می کردم گفتم:« فعلا همین قدر می دانم که لیلا حامله است و شوهرش هم دو ماه پیش مرده است .»
تینا با وحشت پرسید:« راست می گی؟» گفتم:« دروغم چیه؟»
تینا:« بیچاره، مگه چند سالشه؟» گفتم:« فکر کنم دو سالی از من کوچکتر است .» تینا:« یعنی فقط شانزده سال؟» گفتم :« خب آره.»
تینا سرش را با افسوس تکان داد و گفت :« حالا فعلا از این بحث بیرون بیاییم که باید بهت بگم وقتی روسری ات را روی سربندت بستی و دویدی قیافه ات با این پولک ها و روسری رویش خیلی جالب شده بود .
کامران که همین طور با تعجب تو رو نگاه می کرد . راستی راستی که امشب خیلی خوشگل شدی.
مهوش و مریم مطمئنا از حسادت می ترکند . چه برسه به دخترهای دیگر . نمی دانی ژینا چه خبر است . تو این فاصله ای که شما نبودید هر کدام از دخترها سعی می کنند یک جوری خودشان را به کامران برسانند و خوش نماگیری کنند.»
یکهو دستی روی چشمانم قرار گرفت و با خنده گفت :« این دو تا دختر خوشگل ، پشت سر کی حرف می زنند؟»
با شندین صدای عمو پدارم دست هایش را از روی چشم هایم برداشتم و به طرفش برگشتم و خودم را در آغوشش انداختم و گفتم :« سلام عمو جون دلم براتون خیلی تنگ شده بود .»
عمو صورتم را بوسید و گفت :« معلومه ، الان نزدیک دو ساعت است که ما رسیدیم و خانوم خوشگله را ندیدیم.»
خودم را لوس کردم و گفتم :« عمو جون ، شما که می دونید من چه قدر دوستتان دارم . خب یکدفعه پیش آمد . منم دست و پایم را گم کرده بودم.»
عمو خندید و گفت :« باز جای شکرش باقی است که مثل پدرت رشته ی پزشکی را انتخاب نکردی و رفتی سراغ هنر وگرنه معلوم نبود هر مریضی را که می دیدی چند وقت خانواده ی بیچاره ات را فراموش می کردی؟»
با حالت قهر سرم را برگرداندم و گفتم :« بازم شروع کردید عمو جون.»
خنده ای کرد و با دستش بر بازویم زد و گفت :؟« شوخی کردم عمو ، راستی تینا تو چرا از کامران دوری می کنی؟ ژینا که محلش نگذاشت و رفت تو هم که خودت رو قایم می کنی؟» تینا گفت :« دایی جان مگه لولو است که خودم را قایم کنم . راستش آن قدر دخترهای بزرگتر از من دورش رو گرفتند و سؤال پیچش کردند که نوبت به من و ژینا نمی رسد.»
عمو خندید و گفت :« خب این رسمه که مهمون از راه رسیده را که چند سالی هم نبوده دور و برش را بگیرند . شماها کمرویی می کنید ، البته تقصیر هم ندارید ، سالی که کامران رفت شما هنوز خیلی کم سن و سال بودید و مثل حالا خانمی نشده بودید.» کامران با دیدن هردوتایتان تعجب کرده بود و گفت:« من اصلا فکر نمی کردم ژینا و تینا این قدر بزرگ شده باشند ، فکر کنم براتون سوغاتی عروسک آورده .» و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد من هم خندیدم و گفتم :« خیلی خب پس من هم بهش تفنگ زوروام را هدیه می دهم که فکر نکنه خیلی بزرگ شده و ما رو بچه ببینه .» چشمم به ابروهای تینا افتاد که بالا می انداخت به این معنا که حرف نزن . تا آمدم دلیل کار تینا را بفهمم صدای کامران را از پشت سرم شنیدم که گفت :« کی شما را بچه دیده خانم بزرگ ها؟»
سریع به طرفش برگشتم و از دیدنش سرخ شدم و گفتم :« هیچی » خندید و گفت :« هیچی یا هیچ کس دختر عموی قشنگم .»
عمو که دید من بدجوری ضایع شده ام وسط حرف را گرفت و گرفت :« داشتم به بچه ها می گفتم ، که تو از بزرگ شدنشان تعجب کردی ، همین.»
در همین حین مامان گل پری عمو را صدا کرد و عمو ما را تنها گذاشت و رفت . با تمام این که تینا در کنارم بود از نگاه کردن دوباره به چشم های کامران وحشت داشتم . می ترسیدم دوباره اون داغی رو تو بدنم حس کنم .
که کامران با خنده گفت :« تو که خجالتی نبودی وقتی من می رفتم حالا چی شده سرت را پائین انداختی ؟» با ناراحتی رو به تینا کردم و گفتم :« بیا بریم تینا . یک خورده دیگه وایستیم معلوم نیست دیگه چه نسبتی به ما می دهد.»
کامران گفت :« من که نگفتم شما گفتم تو . چون تینا که سرش را پائین نینداخته . در هر صورت ادب حکم می کند اگر من باعث ناراحتی ام ، رفع زحمت کنم . ولی قبل از رفتن منو نگاه کن.»
نگاهش کردم و او با لبخندی گفت :« خواستم بهت بگم که تو با این لباس زیبای آبی و چشم های آبی تر از آن خوشگل ترین دختر این مهمانی هستی.»
وقتی این حرف را می زد آن چنان به صورتم خیره شده بود که احساس کردم الان است که زیر این نگاه چشم های وحشی اش ذوب شم.
به خاطر همین برای اینکه پی به احساسم نبرد با سرتقی تمام سرم را بالا گرفتم و گفتم :« اگه تو هم نمی گفتی ، خودم می دونستم که تو این جمع فقط خوشگل تر از من ، مامان گل پریست.»
تینا که از جوابم حسابی کیف کرده بود بلافاصله رو به کامران گفت :« چیه ، کامران خان از خودت پرروتر ، ندیه بودی؟»
کامران دستی به موهای پر پشت مشکی اش کشید و گفت :« والله چه عرض کنم ، بچه که بودید که خیلی پرروتر بودید ولی گفتم شاید بزرگتر که شدید خانم تر شده باشید .»
با حالت تدافعی دستم را به کمر زدم و گفتم :« منظورت چی بود؟ نه به تعریف دو ثانیه قبلت نه ، به متلک حالات!»
با لبخند قشنگی سرش را پائین تر آورد و دم گوشم زمزمه کرد شوخی کردم خانوم خوشگله ، عصبانی نشو ، که خواستنی تر می شی و با نگاهی که برق شیطنت ازش می بارید ، گفت:« حالا با اجازتون من به بقیه هم سری بزنم .» و روی یک پا گردش کرد و با لبخند از ما دور شد .
تینا که حال و روزم را دیده بود پرسید :« مگه چی بهت گفت که این طوری شدی ؟هان ؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :« هیچی »
و هر دو خندیدم و به سمت بقیه مهمان ها رفتیم و سلام و احوالپرسی و خوش و بش کردیم .
مانی پسر بزرگ عمه پریوش به سمت ما آمد و گفت :« دو قلوها ، شما خسته نمی شید که این قدر به هم می چسبید؟»
تینا زبانش را درآورد و شکلکی هم نثارش کرد و گفت :« شما هم خسته نمی شید از بس فضولی می کنید؟»
مانی خندید و دستم را کشید به طرف خودش و گفت :« خب من چند دقیقه با این دختر دائی ام کار دارم ولی تو دختر خاله ی فضول همیشه عینه کنه بهش چسبیدی.»
تینا هم دست دیگرم را کشید و گفت :« یک کنه ای نشانت دهم که حظ کنی آقا پسر.»
با خنده گفتم :« شماها که منو شقه کردید ولم کنید دیگه .»
که هر دو یک دفعه با هم دستانم را ول کردند و من که یکهو تعادلم را از دست داده بودم به عقب رفتم و از سه پله ی کناری سالن پایم لیز خورد و پیچید و با تمام هیکل نقش زمین شدم .
درد شدیدی در مچ پایم احساس کردم و با ناله گفتم :«آخ پام »
تینا و مانی خواستند کمک کنند تا از جایم بلند شم که با تیر شدید پایم ناله ام به هوا رفت بابا و مامان خودشان را سریع بالای سرم رساندند و با اضطراب دوتایی با هم پرسیدند که:« باز چی شده ژینا؟ چی کار کردی؟»
که تینا با لحن حق به جانبی گفت :« هیچی نشده فقط مانی ، ژینا را هل داده و پای ژینا هم فکر کنم شکسته .»
مامان ای وای کنان روی زمین نشست و پایم را که مالش می دادم توی دستش گرفت و گفت :« دست نزن دختر ، صبر کن ببینم چی شده.»
اومدم بگم که چیزی نیست و پیچ خورده که کامران که پشت بابا ایستاده بود با خنده گفت :« هیچی زن عمو ، مطمئن باش سالمه سالمه ، فقط امشب با این کارها می خواد که بهانه ای داشته باشد و امشب رقص هنرمندانه ای به افتخار پسر عموی از راه رسیده اش نکنه.»
حرصم گرفته بود و از درد هم به خودم می پیچیدم ولی اگر جوابش را نمی دادم خفه می شدم.
برای همین سرم را بالا گرفتم و در حالی که از درد اشک توی چشمام جمع شده بود ، گفتم :« کی گفته که من به افتخار شما قراره برقصم ، فکر کردی منم از اون شازده های دوروبریت هستم که به افتخارت برقصم.»
مامان با گفتن بسه ژینا خجالت بکش . این چه طرز حرف زدنه مرا به سکوت دعوت کرد و تا من خواستم اعتراضی کنم گفت:« کافیه، من نمی دونم تو امشب چته ؟ پرویز بهتر است به ژینا کمک کنی تا به اتاقش برود و پایش را پماد بزن و ببند که فکر کنم فقط پیچ خوردگی است . منم بهتر است که بگم شام را آماده کنند.»
مانی سرش را پائین آورد و پرسید :« خیلی درد می کنه ؟» گفتم :« ای همچین.» مانی:« متأسفم نمی خواستم این طوری بشه . » گفتم :« می دونم تقصیر شماها که نیست یکهو تعادلم را از دست دادم . حالا هم برو به مهمان ها برس و یک موزیک شاد بگذار . که حادثه برای امشب دیگه بسه.»
بابا زیر بغلم را گرفت و کمک کرد که از پله ها بالا بروم . وقتی داخل اتاق شدیم بابا پایم را کمی با آب گرم ماساژ داد و پماد مالید و پایم را با باند بست صدای موزیک از طبقه ی پائین می آمد و فهمیدم که مانی همه را سرگرم کرده . با حسرت به پایم نگاه کردم که بابا گفت :« بهتره از این به بعد بیشتر مواظب خودت باشی ...» دستی به پایم کشیدم و گفتم :« بابایی خیلی درد می کنه ، نکنه شکسته باشه .»
بابا خندید و گفت :« دختر لوس من ، خودتم خوب می دونی که فقط یک ضربدیدگی ساده است که با استراحت خوب می شه . حالا هم بهتره که زودتر بریم پائین تا به شام برسیم .»
در همین حین در اتاقم زده شد و با گفتن بفرمایید بابا عمو و کامران داخل شدند و پشت سرشان هم تینا و مانی.
عمو پرسید :« بهتر شدی عمو جان؟»
گفتم :« نه عمو جان ، پایم ذق ذق می کنه .»
کامران دست در جیبش کرد و بسته ای قرص درآورد و به طرفم گرفت و گفت :« بخور این مسکن فرانسویست سریع دردت را خوب می کند. »
مخصوصا دستش را پس زدم و گفتم :« نمی خورم من از کجا بدانم که قرص اکس یا چیز دیگه ای نیست.»
که صورتش ناگهان قرمز شد و گفت :« دستت درد نکنه حالا ما دیگه اکسی شدیم.»
بابا قرص را باز کرد و به دستم داد و گفت :« ژینا این قدر اذیت نکن . تو دیگه بزرگ شدی، بچه نیستی که مثل گذشته ها با کامران جر و بحث کنی.»
با گفتن حرف بابا قرص را خوردم و به یاد بچگی ام و یکی به دوهایم با کامران و بقیه افتادم و لبخند زدم . کامران هم خندید و گفت :« چیه قرص به همین زودی اثر کرد»
خندید و گفتم :« نه یاد بلاهایی که به سر بقیه آوردم افتادم » و بعد با کمک تینا و بابا برای شام به پائین رفتیم .
مهمانی آن شب بدون حادثه ی خاص دیگری رو به اتمام بود که من رو به تینا گفتم :« که می خوام برم بخوابم ، فکر کنم این قرصه خواب آور است .»
تینا گفت :« شاید ولی تو از عصری تا حالا همش درگیر بودی و درد پایت هم که اضافه شده بهتر است بری استراحت کنی . منم تمام اتفاقات را برایت فردا تعریف می کنم.»
گفتم :« راستی فردا باید یک سری به لیلا هم بزنم .» تینا:« باشه برو بخواب.» آروم بدون اینکه از کسی خداحافظی کنم از پله ها بالا رفتم و بعد از تعویض لباسم روی تخت ولو شدم . از زور خستکی با تمام سر و صدایی که از پائین می آمد خوابم برد . نزدیکی های صبح بود که احساس کردم کسی پتو را روی شانه هایم می کشد . چشم هایم را باز کردم ومامان را دیدیم که پتو را

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
... به رویم کشیده بود. با خستگی گفتم: " مامان گرمه، پتو نمی خوام." مامان گفت:" داره باد می یاد. پنجره هم باز بود. سرما می خوری." دوباره چشمم را بستم و خوابیدم.

فصل چهارم

صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم و خواستم مثل همیشه با سرعت از جایم بلند شوم و به مدرسه بروم که درد پایم یاد آور وقایع شب قبل شد و یادم آمد که امروز جمعه است و به احتمال قوی مهمان هایی که مانده اند و اهالی خانه همه خوابند.
آروم پا شدم و به حمام داخل اتاقم رفتم و با آب گرم بدنم را نیرویی تازه دادم و بعد از ماساژ پایام، دوباره بستمش. بلوز زیتونی و شلوار جین آبی ام را پوشیدم و موهایم را بدون این که خشک کنم وری شانه هایم ریختم و آروم و بی صدا به پایین و بعد به حیاط رفتم. درد پایم کمتر شده بود ولی همچنان آزار خودش را می رساند. خودم را به تاب رساندم و رویش نشستم و شروع به تاب خوردن کردم.
هوای خرداد ماه لطیف و دل انگیز بود. با یک نفس عمیق هوا را بلعیدم و توی ریه هایم حبس کردم. با تکان خوردن آرام تاب یواش یواش غرق رویا شدم و به یاد حرف های دیشب کامران افتادم.
از یادآوری نفس هایش دوباره تنم داغ شد و با خودم گفتم: " هی دختر چرا این طوری شدی؟ مگه تا حالا پسر دوروبرت کم بوده که با یک نگاه و حرف این طوری بهم ریختی. خوبه که تو نه جواب مانی، نه آرش (پسر خاله بهناز) نه جواب کیارش پسر عمو حمید دوست بابا را نمی دی.
همه می دونند که این ها خاطر خواهتند ولی تو برای هیچ کدامشان اهمیتی قائل نیستی، حالا با حرف ها و نگاه کسی که می دانی هیچ وقت نمی توانی عاشقش باشی این طور بهم ریختی وقلبت مثل قلب گنجشک داخل سینه ات با یاد آوری حرف و نگاهش می تپید. خجالت بکش دختر. تو باز عین ماهی آزاد شروع به سربالایی رفتن داخل رودخانه کردی.
مواظب باش اگه تا حالا عاشق نشدی تا حالا ولی تو کتاب ها زیاد خوندی که همه ی عشق ها با همین تپش های قلب ها شروع شد. پس بهتره تا اتفاق دیگه ای برای قلبت نیفتاده درش را محکم قفل کنی و فقط به فکر امتحانات و کنکور باشی."
همه ی این حرف ها را عقلم می زد ولی دلم در جوابش می گفت: " خب پس من با این حال خوبی که تو روحم ایجاد شده چه کنم."
عقلم می گفت: "هیچی همین جا همه چیز را زیر پای درخت نارون چال کن و برو مثل بچه آدم به زندگیت برس. این کار مثل بازی کردن بچه ی نادان با کبریت است.
آخرش تمام وجودت را به آتش می کشد عشق و عاشقی یعنی همین چه برسد به عشقی که تو می خواهی تو قلبت بگذاری جوانه بزنه یک عشق ممنوعه."
با یادآوری این حرف عقل، به یاد مامان گل پری افتادم که بارها گفته بود به دلیل عقاید بابا و عمو که به خاطر مخالفت با حرف های پدر بزرگ بوده، ازدواج دختر عمو و پسر عمو یک اشتباه بزرگ است و به همین خاطر با دختر عموهایشان ازدواج نکرده اند و همیشه حتی دیشب هم یادآوری کرد که من هیچ وقت نمی توانم با کامران عروسی کنم، پس چرا خودم را در گیر عشقی کنم که سر انجام ندارد."
نمی دانم کی خوابم برده بود که با تکان شدید تاب، یکهو از خواب پریدم و بابک برادر بزرگ تینا را دیدم که به قیافه ی وحشت زده ی من می خندید.
با عصبانیت گفتم: " هی، آقای دکتر بعد از این، مگه مرض داری."
خندید و گفت: " نمی دونستی دکترا مرض تمام مریض هایشان را می گیرند."
پایم را به زمین کشیدم تا تاب را نگه دارم که یکهو درد پایم بر اثر برخورد با زمین زیاد شد و ناله ام به هوا رفت.
بابک سریع تاب را نگه داشت و پرسید: " چی شد دختر؟"
با ناله گفتم:" هیچی دیشب پایم پیچ خورد و درد می کنه."
بابک: " چرا؟"
گفتم: " مانی و تینا دستم را کشیدند و بعد هم تعادلم را از دست دادم و به زمین خوردم."
بابک: " این مانی هم فکر می کنه هنوز بچه است. خب راستی، دیشب چه خبر بود؟ این پسر دایی تازه رسیده ی ما چند تا کشته و مرده به جا گذاشت؟"
گفتم: " مگه تحفه است که کسی برایش بمیره."
بابک: " تحفه که نه، یک چیزی تو همین مایه ها."
خندیدم و گفتم: " تو چرا دیشب نیامده بودی؟"
بابک: " کشیک داشتم. مگه تینا نگفت؟"
گفتم: " والله دیشب این قدر اتفاقات پشت سرهم پیش آمد که نشد در این باره صحبت کنیم. تازه غیبتت همچین محسوس نبود."
خودش را روی تاپ ولو کرد و گفت: " دست شما درد نکنه از اظهار لطفتان ممنون. حالا تعریف کن ببینم چه خبر بوده؟" اتفاقات دیشب را برایش به استثناء اتفاقات دلم برایش تعریف کردم که با آمدن تینا به حیاط جمع سه نفرمان برای غیبت کردن کامل شد.
تینا با خنده گفت:" به به. بابک خان، صبح به این زودی تشریف آوردید."
بابک هم گفت: " کلید خانه را همراهم نبرده بودم. مجبور شدم بیایم این جا. آخه می دونی که، ما مثل ژینا خانوم اینا، پول دار نیستیم که خدمتگار داشته باشیم و پشت در نمانیم."
گفتم:" دوباره شروع کردی بابک؟"
بابک: " مگه دروغ می گم. خانه چند هزار متری تو فرمانیه، ویلای شخصی، ماشین های رنگ و وارنگ، کارخانه نساجی تو پاریس ... ."
با ناراحتی از جایم بلند شدم و گفتم: " بسه دیگه، هر کی ندونه فکر می کنه بابای من اوناسیس است و شما هم گدا. خوبه این ثروت همش مال بابا بزرگه و مامان گل پری. چیزهای دیگه هم دست رنج کار پزشکی بابا و زحمت های مامان تو دانشگاه است.خوبه که شماها از عمه ی تنی من هستید. حالا عمه پریوش اینا هرچی بگن آدم می گه بالاخره ناتنی اند و احساس می کند که در حقشان ظلم شده. اون هم خودت می دونی که این طوری نیست و بابابزرگ تو زنده داریش تا می تونسته به دخترهایش کمک کرده و سهمشان را داده. حالا بابای تو، یا بابای مانی پول ها را حیف و میل کردند که نباید متلکش را من بشنوم."
تینا دستش را دور گردنم حلقه کرد و صورتم را بوسید و گفت: " ژینا ناراحت نشو، بابک شوخی می کرد. مگه نه بابک؟"
بابک سرش را تکان داد و گفت: " آره بابا، تو جرا جوش میاری دختر؟ من خواستم ادای بابا و عمو مسعود (شوهر عمه پریوش)، را در آورم."
بادلخوری گفتم: " تو که می دونی من، تو و تینا را مثل خواهر و برادرم دوست دارم ولی طاقت این شوخی ها را ندارم. خسته شدم از بس هی مهوش و مریم بهم می گن که خودمرا لوس می کنم تا مامان گل پری هوایم را داشته باشد یا همین چند روز پیش عمو مسعود می گفت: تو نمی خوای هجده ساله شوی تا وصیت شاهرخ خان، خوانده شود و ما از این بلاتکلیفی در بیائیم."
بابک دستی به شانه ام زد وگفت: " خودت را ناراحت نکن. این چیزها توی فامیل طبیعی است. منتها من هم نمی دانم چرا بابا بزرگ، خواندن وصیتش را موکول به بعد از هجده سالگی تو کرده. حکمت این کارها را فقط مامان گل پری می دونه که او هم چیزی به کسی نمی گوید."
تینا گفت: " شاید هم به خاطر این که ژینا تو همه نوه ها حتی از من هم چند ماهی کوچک تر است و خواسته همه به سن قانونی رسیده باشیم."
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: " مگه قراره ارث و میراث به ما نوه ها برسد نه این طوری هم نباید باشد."
بابک گفت: " راستی خاله پریوش هم بعد از شکست تو ازدواج اولش، به این عمو مسعود خیلی پر و بال داده، برای همین این جور ولخرچی می کنه و هر کاری دلش می خواهد با اموال خاله پریوش می کند."
تینا گفت: " برای همینه که دائی پرویز و دایی پدرام با ازدواج دختر عمو و پسر عمو مخالفند دیگه، مامان می گه بعد از این که خاله پریوش با پسر عمویش ازدواج می کنه او هم با نامردی تمام یواشکی با یک دختر رقاصه ازدواج می کنه، خاله پریوش هم دست به خودکشی می زنه و بعد از این که نجاتش می دهند بابابزرگ به برادر زاده اش می گوید که طلاق خاله پریوش را بدهد او هم در ازای گرفتن پول زیادی حاضر به طلاق می شود. برای همین وقتی عمو مسعود که خواهر زاده اش بوده را برای همسری خاله، انتخاب می کند، بهش می گوید هر کاری می کنی بکن، ولی به دخترم بی توجهی و خیانت نکن. عمو مسعود هم برای بچه هایش و زنش مرد خوبی بوده ولی پول نگهدار نیست."
بابک با خنده گفت: " نه که حالا بابا فوق لیسانس ریاضی ما، پول جمع کن است، اونم سرش همیشه فقط تو فرمول های ریاضی است و اگه مامان نبود که معلوم نبود زندگی ما چی می شد؟"
دست هایم را در هم قلاب کردم و کشاله ای آمدم و گفتم:" ولی من از این موضوع زندگی عمه پریوش خبر نداشتم. هر وقت هم از مامان گل پری پرسیدم که چرا بابا و عمو این قدر به ازدواج دختر عمو و پسر عمو حساسند منو از سرش وا می کرد و جوابم را نمی داد."
تینا خندید و گفت:" خب اگر می پرسیدی من برایت می گفتم ولی چیزی را که هیچ کدام نمی دانیم جریان ازدواج گل پری و بابابزرگ با بیست سال اختلاف سنی است و این که بابا بزرگی که همه از غدُی و یکدنگی اش صحبت می کنند چطور بره ی مطیع همسر دوم بیست سال از خودش کوچکتر شده بود."
خواستم جوابی بدهم که یکهو دست مامان گل پری روی شانه ی من و تینا فرود آمد و با خنده گفت: " باید برای دانستن هر چیزی صبر داشت. این جریان را هم یک روزی می فهمید."
با شرمندگی سرهایمان را پائین انداختیم و گفتیم: " ببخشید مامان گل پری ..."
مامان گل پری: "چیزی نشده که بخوام شما را ببخشم عزیزان دلم این که شما بخواهید گذشته ی خونوادتون را بدانید هیچ عیبی نداره ولی یک روزی به وقتش برایتان تعریف می کنم."
سه تایی همزمان گفتیم:" راست می گید؟"
مامان گل پری: " چرا باید دروغ بگم. حالا هم بهتره برید تو تا صبحانتان را بخورید که همه بیدار شده اند."
چهارتایی با هم به داخل سالن رفتیم و به همگی سلام و صبح بخیر گفتیم.
بابک هم به سمت کامران رفت و همدیگر را در آغوش گرفتند و روبوسی کردند.
سر میز صبحانه فقط ما سه تا بودیم و بقیه قبلا صبحانه خورده بودند.
بعد از صبحانه به داخل آشپزخانه رفتم و یک فنجان بزرگ چای برای خودم ریختم.
که صدای کامران پشت سرم آمد که: " مگه خدمتکارها نیستند که تو با پای لنگت چایی می ریزی؟"
به طرفش برگشتم و گفتم:" اولا لنگ خودتی، ثانیا من عادت دارم بیشتر کارهای شخصی ام را خودم بکنم."
با تعجب ابروهایش را بالا داد و پرسید: " چرا؟"
گفتم: " برای این که مامانم می گه آدم باید رو پاهای خودش وایسته تا اگر روزی کسی دور و برش نبود لنگ نماند."
خندید و گفت: " آهان از این جهت! حالا می شه لطف کنی یک کبریت به من بدهی چون فندکم را نمی دونم دیشب کجا گذاشته ام."
کبریت را به طرفش گرفتم که دستش را جلو آورد و همزمان با گرفتن کبریت دستم را فشار داد.
یکهو حالم بد شد و حس کردم رنگ از رویم رفته است.
با نگرانی چشمش را به صورتم و گفت: " چرا رنگت پریده؟ حالت خوب نیست؟"
احساس کردم دستانم یخ زده و قادر به کنترل فنجان چای نیستم. خدایا این چه حال بدی است که من در هر موقع حساسی فشارم پائین می آید.
صندلی میز ناهار خوری را سریع عقب کشید و کمک کرد که روی آن بنشینم و پرسید: " تو حالت خوبه؟ چرا یکدفعه این طوری شدی؟ نکنه از مسکن ها زیادی استفاده کردی؟"
با سر به علامت نه اشاره کردم و گفتم: " فشارم پائین اومده."
دستی داخل موهایش کشید و گفت: " الان برایت قند می آورم داخل چایی بریز و بخور."
وقتی قندها را داخل چایی ریختم لیوان را از دستم گرفت و با قاشق شروع به هم زدن کرد و در همین حین به صورتم زل زده بود و با لبخند نگاهم می کرد.
دلم می خواست سریع خودم را از دست نگاه هایش خلاص کنم و فرار کنم ولی قدرت راه رفتن نداشتم. لیوان را به طرفم گرفت و گفت: " بخور، حالت بهتر می شه."
زیر نگاه نافذش لیوان را تا ته سرکشیدم که با آمدن مهوش به آشپزخانه و گفتن شماها این جائید نگاهش را از من گرفت و به مهوش چرخید و گفت: " آره بابا، آمدم آشپزخانه چایی بخورم که دیدم رنگ از روی ژینا رفته و فشارش افتاده."
مهوش گفت: " دیشب تا حالا چه قدر بلا به سر تو میاد ژینا."

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
گفتم: «از قدم کامران خان است دیگه. »کامران خواست چیزی بگه که مهوش گفت:« خوبه حالا نگفتی به خاطر روی ماه کامران است که حالم بد شده.»
چای شیرین به گلویم پرید و به سرفه افتادم و با سرفه گفتم: «به هم می رسیم حالا.»
کامران هم با شیطنت خندید و گفت: «حالام از کجا معلومه که حرف مهوش درست نباشه.»
آمدم جوابش را بدهم که مهوش قری به سر و گردنش داد و گفت: «نه بابا، شوخی کردم. همه می دونند که ژینا مثل برادرش می تونه تو رو دوست داشته باشه.»
کامران چینی به پیشانی اش انداخت و پرسید: «چرا؟»
مهوش هم با قیافه ی حق به جانبی گفت: «به خاطره اون عهدنامه ی امضا نشده ی بین دایی پرویز و پدرام. »نگاه پرسش گرش را به من کرد و من در جواب گفتم: منظورش ممنوع بودن ازدواج دختر عمو، پسر عمو از نظر بابا اینهاست و به سرعت از سر جایم بلند شدم و لنگان به سمت سالن به راه افتادم نمی خواستم بیشتر از این ، انجا بمانم و در این باره بحث کنم.با گیر کردن گوشه ی لباسم به صندلی، مهوش گفت:« چه خبره بابا ، یواش تر.»
لباسم را از صندلی جدا کردم و با عجله به سمت پله ها رفتم و تینا هم که داخل سالن بود با عجله به دنبالم آمد. به اتاقم که رسیدم در را محکم به هم کوبیدم و تمام حرصم را برسر دربیچاره خالی کردم.
تینا پشت سرم در را باز کرد و گفت:« چیه ژینا چرا این طوری از آشپزخانه آمدی؟ چیزی شده؟» با حرص روی تخت ولو شدم و حرف های مهوش را برایش تعریف کردم.
تینا گفت: «چرا ناراحت می شی خب درسته که مهوش اخلاق های بدی داره ولی در این مورد حرف بدی نزده. حالا نمی دانم چطور کامران خودش را به آن راه زده و اظهار بی اطلاعی کرده. ولی همه نظر دایی ها را درمورد این مسئله می دانند.»
با ناراحتی سر جایم نشستم و گفتم:« چرا؟»
تینا گفت: «چی رو چرا؟»
بدون این که فکر کنم چی دارم می گم با حرص گفتم: «این که من باید چه کسی رو دوست داشته باشم یا نداشته باشم. این که به دیگران چه مربوطه؟»
با دیدن قیافه ی تعجب کرده ی تینا ، فهمیدم که حرفی را که نباید می زدم زدم .ولی دیگر برای درست کردن خراب کاری ام کمی دیر شده بود. تینا کنارم نشست و موهایم را نوازش کرد و گفت: «بگذار ببینمت نکنه، ژینای مغرور و لجباز ما، در دام این سیاه چشم گرفتار شده؟ هان راستشو بگو.»
دستش را پس زدم و گفتم:« نه بابا توهم، فقط از این که این مسئله را هی مثل درس برایم تکرار کنند عصبانی شدم.
یک بار گفتند من هم شنیدم.چشم من تمام در های قلبم رو به روی جناب اقای کامران کیانی بسته ام و تمام کلید هایش را هم محض احتیاط برداشته ام.»
تینا بغلم کرد و گفت:«به خواهرت که نمی تونی دروغ بگی. من تو را می شناسم. تویی که برای هیچ پسری هم تره خرد نمی کنی. دیشب با حرف های کامران حالت عوض شده بود؟ دروغ می گم ژینا.»
بی اختیار بغض گلویم شکست با گریه گفتم:«خودم هم نمی دونم چم شده تینا. یک حال عجیبی دارم. یه حال بد. نمی دونم. چرا این طوری شدم.»
تینا با خنده گفت:«بازم که می گی حال بدی شدم.نه دختر خوب. این حال بد نیست. یه حاله خوبه که اسمش هم عشقه.»
دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:«نگو، که من از همینش می ترسم».
دستم را برداشت و گفت:« آخه چرا؟ همه دوست دارند عاشق بشوند.»
گفتم: «شاید ولی از کجا معلوم که این حالت اسمش عشق باشه. منو تو که قبلا عاشق نشدیم. تازه من وقتی که کامران از ایران می رفت هیچ وقت همچین حسی بهش نداشتم.فقط مثل یک برادر بزرگ تر برایم بود که تمام خواسته های من و تو را براورده می کرد وما هم دوستش داشتیم.»
تینا نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: «خوبه خودت می گی وقتی که رفت یک نگاه تو اینه به خودت بکن. قد وقواره ات راببین. با پنج سال پیش چقدر فرق کردی.
اون زمان کامران هم مثل بچه ها به ما نگاه می کرد.تازه خودش هم بیست و سه سال داشت. ولی حالا اون یک مرده بیست و هشت ساله جا افتاده شده که تو این پنج سال با خانم های پاریسی حشر و نشر داشته و من و توهم خانم های هجده ساله ای شدیم که خواستگار هم برایمان می اید.»
با یادآوری ده سال بزرگ تر بودن کامران آه از نهادم در امد و گفتم:«بیا، همین یک مشکل دیگر.اولا: من یک بچه ام در برابرش و او مثل دختر بچه ها به من نگاه می کند.
ثانیا: خودت خوب می دونی که ازدواج ما تقریبا غیرممکنه. چون بابا و عمو پدرام به این مسئله راضی نمی شن چه برسد با این تفاوت سنی بین ما.
ثالثا: از کجا معلوم که اون هم از من خوشش آمده باشد؟ من که می دونم این عشق اخدر و عاقبت نداره باید همین جا پیش پای خودم و خودت خاکش کنم.»
تینا خندید و گفت:« من که اینجا خاکی نمی بینم که تو بخوای این نهال تازه روییده ی عشق را در اون مدفون کنی. بعدش یواش برو با هم بریم اون از خداشه که دختری به قشنگی و ملاحت تو را به دست بیاره.اگه ایین طور نبود دیشب آن حرف ها را بهت نمی زد.»
وسط حرفش پریدم و گفتم:«این که چیز تازه ای نیست. همه ی پسرها حتی دخترها به خاطر زیبایی خدادادی ام از من تعریف می کنند.»
تینا گفت: «پسرهایی که تو ازشون حرف می زنی نهایتا 22 سال دارند نه یک مرد بیست و هشت ساله که حداقل پنج سال است که یکی از بزرگترین کارخانجات فرانسه را می چرخاند ودم دستش صد تا دختر اروپایی ریخته است. در ضمن دیشب تو، توی تمام مهمانی نبودی وسطش آمدی و رفتی. ولی من از اول مهمانی بر حسب کنجکاوی که می خواستم بدانم تور کدام یک از دختران مهمانی کامران را به دام می اندازد مرتب حواسم بهش بود.»
تمام دختر ها همه ی قر وقمیش هایی را که می توانستند آمدند و حتی موقع رقص سعی کردند هر کدام به نحوی خودشان را بهش نزدیک کنند ولی او با همه یک برخورد معمولی داشت. فقط به تو یک نگاه دیگه داشت و در مورد رقص هم آن حرف ها را بهت زد.
تو که از پله بالا رفتی، بخوابی، به ستون تکیه داده بودو سیگارمی کشید و تمام حواسش به تو بود. طوری که وقتی مامانم صدایش کرد نشنید و مامان با زدن به شانه اش گفت:«حواست کجاست پسر؟»
و او هم گفت:« هیج جا ،داشتم فکر می کردم الان تو کارخانه چه خبر است.» ولی من نگاهش را دیده بودم فهمیدم منظورش کارخانه ی قلبش است.
صبح هم آمدم حیاط که همین چیزها را بهت بگویم وبگم خدا آخر و عاقبت این عشق را به خیر کنه که حالا فهمیدم انگار تو هم گرفتاری.»
موهایش را کشیدم و گفتم: «خوب واسه خودت می بری و می دوزی ها»
جندید و گفت:«حالا خیاط خوبی بودم؟»
با ناراحتی گفتم: «ولی من می ترسم تینا. هم از شروع این احساس هم ازاخرش. باید سعی کنم این حس را از خودم دور کنم.»
تینا گفت:«اگه تو نستی این کارو بکن. ولی در ضمن مواظب مهوش هم باش که بدجوری تو نخ کامرانه.»
خندیدم و گفتم:«اتفاقا خوب به هم می آیند.»
تینا شکلکی در آورد و گفت:« خدا از دلت بشنوه. راستی کی می ری پیش لیلا.»
گفتم:« آخ دیدی یادم رفت. پاشو زود حاضر شیم و بریم که برایش ناهار هم بگیریم.»
تینا:« آخه ، اجازه می دهند ما پیشش برویم و بمانیم؟»
گفتم:« باید با بابا برویم. شاید هم مرخصش کردند وآمدیم خانه. نمی دونی دیشب تا حالا دل تو دلم نیست که بدونم چی به سر لیلا اومده.»
تینا:« من هم همین طور. زود باش دیگه.»
حاضر شدیم و به سراغ بابا رفتیم و گفتیم:« که می خواهیم پیش لیلا برویم.» بابا هم مارا به بیمارستان رساند و پیش دکتر امینی رفت و حالش را جویا شد.
دکتر گفت:« که به خاطر کم غذایی و کار زیاد و استرس دچار کم خونی شده.»و بهش خون تزریق کرده اند.
وحالا هم باید تحت مراقبت قرار بگیرد و تقویت شود. بعد از آن که سراغ لیلا و خاتون رفتیم و بهش گفتیم که مرخص شده است . با شرمندگی گفت:«چقدر توی دردسر افتادید. تورو به خدا ببخشید.»
صورتش را بوسیدم و گفتم:«این چه حرفیه. آخه چرا ناراحتی تو از ما پنهان کردی؟ حالاهم پاشو که باید بریم خانه و با هم صحبت کنیم تا ببینیم این چند وقته چی به سر تو آمده.»
با کمک خاتون لباس هایش را پوشید و بعد از گرفتن دستورهای لازم از پرستار راهی خانه شدیم. مشت رجب مرتب از بابا تشکر می کرد و خاتون می پرسید که آیا واقعا اشکالی نداره که تو این مدت لیلا پیش آنها بماند و بابا هم مطمئنشان کرد که هیچ موردی ندارد.
وقتی به ویلا رسیدیم با لیلا به خانه ی کوچک مشت رجب که گوشه ی حیاط قرار داشت رفتیم. خاتون رختخوابی پهن کردو به لیلا گفت:« که اینجا استراحت کند.»
لیلا هم گفت:« که احتیاجی به استراحت ندارد و حالش خوب است.»
من و تینا وادارش کردیم که بخوابد او هم گفت:« که ای وای خانوم جان من خجالت می کشم که بخوابم شما ها نشسته باشید.»
خندیدم و گفتم:« خب ما که حامله نیستیم. در ضمن هی به ما نگو خانوم جان. می توتنی اسم مارا صدا کنی. من و تینا 2 سال از تو بزرگتیرم. ولی تو انگار تو زندگی از ما عجول تر بودی.»
اشک توی چشمهای قهوه ایش جمع شد و گفت:«شما ها خیلی مهربونید ژینا خانم، من هیچ وقت فکر نمی کردم آدمهای پولداری مثل شما اهمیتی به آدم های زیر دستشان بدهند. حتی آن روز که دایی رجب و زن دایی گفتند چند روزی را اینجا بمانم و به عنوان کمک زندایی کار کنم فکر می کردم اگر خانوم بزرگ بفهمند حامله هستم مرا بیرون می کنند.
دستش را توی دستم گرفتم و گفتم:«اولا آدم خوب و بد توی هر قشری پیدا می شه. ثانیا مگه حاملگی جرمه. برعکس یک نعمت الهی است که با ورود هر بچه ای به آن خانه روشنی و برکت میاره. بچه ی تو حتما صدای شادی را با خودش به این خانه میاره. حالا بگو برای ناهار چی دوست داری تا بگم برایت بیاورند که بعد از ناهار می خواهیم بدانیم چرا زندگیت به اینجا کشیده.
البته خاتون یک چیزهایی گفته ولی دلم می خواهد که خودت برامون بگی.»
صورت گندمی اش سرخ شد و گفت:« خانم منو چه به این حرفا. من اگه یک نون پنیر هم گیرم بیاد که سیر شم و مجبور نباشم توی خیابان ها بمانم خدا را شکر میکنم.»
تینا گفت:« این چه حرفیه. مگه می شه ما بگذاریم تو توی خیابان بمانی.»
صورتش را بوسیدم و گفتم:« دیگه دوست ندارم این حرف ها را بزنی. تو هم مثل دوست و خواهر من می مانی. این کوچولو هم که توی شکمت داره رشد می کنه، من می خوام که خاله اش باشم. پس هر چی که من می گم باید گوش کنی و بخوری. ولی چون می گن زن حامله یک چیزهایی رو دوست نداره خودت باید بگی که چی می خوری.»
صورتش گل انداخت و گفت:«خدا هر چی که می خواهید انشاالله بهتان بدهد.»
تینا گفت:« بگو دیگه دختر چی می خوری که ما هم گشنه ایم.» با خنده گفت:« راستش خیلی وقته دلم قرمه سبزی می خواهد.» گوشی ام را برداشتم و اول به مامان زنگ زدم و پرسیدم که ناهار چی دارند؟ که با جواب مامان مطمئن شدم که ناهار را از خانه نمی توانیم تهیه کنیم. به مامانم گفتم: « که ما پیش لیلا هستیم و نگران ما نباشید.»
مامان گفت: « باشد فقط به خاتون بگو استراحت که کرد بیاید که کارها را نظم وترتیبی بدهند.»
پیغام مامان را رساندم وبعد به رستوران سر کوچه زنگ زدم چند پرس قرمه سبزی سفارش دادم.
خاتون برایمان چای ریخت و تینا یواشکی به من گفت:« خانشان همین یک اتاق و حمام دستشوئی است. پس آشپزخانه شان چی؟ فقط همین یک گاز و کابینت و سماور است.»
گفتم:« آره ولی خب اونا فقط شب ها اینجا هستند. از صبح تا شب برای غذا و همه چی توی ساختمان با ما هستند. ولی با بودن لیلا و بچه اش این جا برایشان سخت می شود. باید فکر یک جایی برایشان باشم.»
5
بعد از خوردن غذا که فکر می کنم به لیل اخیلی چسبید چون با اشتها می خورد به خاتون گفتم:«اگه می شه به آشپزخانه بروید و برایمان میوه و شیرینی بیاورید.»
بعد از امدن خاتون رو به لیلا کردم وگفتم:« اگه خسته نیستی و خوابت نمیاد دلمون می خواد که سرگذشتت را بشنویم. از بچگی ات خیلی دوست دارم بدانم کجا بودی و چه کارها می ردی.»
با یاد آوری گذشته هاله ای اندوه برصورتش نشست وآهی کشید و گفت:« نمیدونم می دونید که من بچه ی زلزله زده هستم یا نه؟ سرمان را به علامت تایید تکان دادیم چون از خاتون شنیده بودیم.»
لیلا چینی به پیشانی اش انداخت و با حسرت گفت:« اگه اون زلزله ی لعنتی نمی امد منم الان سرنوشتم این نبود. درسته که ما توی ده کوچکی در رودبار زندگی می کردیم ولی پدر و مادرم با همان در امد کم کشاورزی سعی می کردند که زندگی خوبی را برای من و برادرم درست کنند.حامد برادرم سه سال از من بزرگتره والان هم سربازه. چه روزگار خوب داشتیم آن روزها از صبح تا شب توی حیاط سر سبزمان دنبال همدیگر می ردیم و پشت پرچین های حیاط قایم موشک بازی می کردیم.
هر وقتم که گرسنه مان می شد به سراغ مادرم می رفتیم و او هم نان های خوشمزه ای را که درست کرده بود با پنیر و خیار و گوجه بهمان می داد. سر سفره ی غذا مادرم همیشه اول برای ما غذا می کشید و بعد برای پدرم و خودش.»
پدرم می گفت:« هر چی امروز سختی می کشم به خاطر این است که یک روزی شماها برای خودتان کسی شوید.» وحامد می گفت:« بابا من اگه چه کاره شوم شما خوشحال می شوید.»
پدرم هم لبخندی میزد و دستی به سر هردویمان می کشید و می گفت:« فرقی نمی کنه . فقط دلم می خواهد برای خودتان سری توی سرها درآرورید.»
شب های زمستان زیر کرسی می نشستیم و مادر برایمان قصه هایی را که از مادربزرگش شنیده بود برایمان تعریف می کرد. مادر فقط یک برادر داشت که همین دایی رجب است و سالیان سال است که با خانواده ی شما زندگی می کند.
آن روزها شاید دو دفعه به دیدن ما امده بود وکلی هم از تهران برای ما سوغاتی آورده بود. زن دایی هم با تمام این که خودشان بچه دار نمی شدند ما را خیلی دوست داشت. هر وقت یاد ان روزها می افتم غم روی دلم سنگینی می کنه و به خدا می گم خب تو که آن روز پدر و مادر ما را از ما گرفتی چرا مارا زنده گذاشتی که این همه در به در شدیم.
با یاد آوری مرگ پدر و مادرش اشک هایش روی صورتش سرازیر شدند. سریع از جایم بلند شدم و لیوانی اب برایش آوردم و گفتم:«لیلا ما نمی خواستیم ناراحتت کنیم. اصلا دیگه نمی خواد چیزی برای ما بگی...»

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
کمی آب خورد و اشک هایش را پاک کرد و گفت:«من خودم دلم میخواد حرف بزنم و بایکی درد و دل کنم تا کمی سبک شوم.تمام این سال ها مثل کوه غمی توی دلم مونده حالا که این زخم چرکی سرباز کرده بگذار بیرون بریزه.»
گفتم:«اگه ناراحت نمیشی ما میشنویم»
آهی کشید و گفت:«وقتی که من و حامد را از زیر آوار ها بیرون کشیدند حسابی زخمی شده بودیم ولی پدر و مادرم هردو مرده بودند.ما که با واژه غم بیگانه بودیم.چه شیون و زاری هی که نکردیم ،از طرف هلال احمر مارو به تهران منتقل کردند و ما حتی نفهمیدیم که پدر و مادرمان راکجا به خاک سپردند.
یک پسر هفت ساله و یک دختر چهار ساله.برای چند ماهی در شیرخوارگاه آمنه زندگی کردیم آن جا غیر از ما کلی بچه ی زلزله زده ی دیگر هم بود که به بچه های خود شیرخوارگاه اضافه شده بودیم.ولی با تمام این ها تنها روزهای خوب بعد از مرگ عزیزمان همان چند ماه بود.
دایی رجب که به دنبال ما میگشت مارو پیدا کرده بود و ما هم از خوشحالی پردرآورده بودیم.اگر یادتان باشد برای مدت کمی ما به این جا آمدیم اون موقعشما تازه به مدرسه میرفتید و بعضی روز ها برای بازی کردن به پیش من می آمدید.
خاتون میگفت:«این دختر مثل بچه های هم طبقه ی خودش نیست و دل خیلی مهربونی داره.بچه های پریوش خانوم آن چنان دستور میدهند که انگار شاهزاده اند.ولی ژینا با تمام این که یکی یدونست و عزیز دردونه ی شاهرخ خان و خانم بزرگه،هرچیزی که میخواد اول خواهش میکنه و هیچ وقت مثل بچه های لوس نمیمونه.
یادمه یک روز که من و حامد تو انتهای حیاط برای خودمان با توپی که شما به ما داده بودید بازی میکردیم که یمهو سرو کله ی بچه های پریوش خانوم پیدا شد و به بهانه ی این که ما توپ را دزدیده ایم سه تایی شروع به کتک زدن ما کردند.
همان موقع شما و شاهرخ خان که از بیرون آمده بودید و سر و صدای مارا شنیده بودید به سمت ما دویدید.با تمام این که حامد سعی کرده بود خودش را سپر من کند یکی از دختر ها که نمیدونم اسمش چیه صورتم را خراشیده بود و خون می آمد.
با صدای شاهرخ خان که سر بچه ها داد میکشید و میگ گفت:«معلومه شما این جا چه غلطی می کنید.»
خودشان را جمع و جور کردند و هر سه باهم گفتند که:«بابابزرگ این بچه گداها توپ ژینا را دزدیدند.ما هم زدیمشان و شما هم به سمت آن ها حمله کردید و موهای دخترارو کشیدید و با مشت توی دماغ پسره زدید.»
و گفتید:«بدجنس های بی شعور . من خودم توپ را بهشان دادم و وقتی صورت خونی مرا دیدید دستمالی از جیبتان درآوردید و صورتم را پاک کردید و با بغض گفتید غصه نخور خوب میشی.الان برات عروسک میارم تا این فضول های بدجنس از غصه بترکند.»
و بعد با گریه به سمت شاهرخ خان دویدید و گفتید:«بابا بزرگ، میبینی این ها چه بچه های بدی اند و دوست های منو اذیت کردند .منم میخوام عروسک و ماشین به دوستام بدم تا غصه نخورند.»
شاهرخ خان هم شمارا بغل کرد و بوسید و گفت:«خوب کاری میکنی دخترم ف برای همین دل مهربونته که من تورو این همه دوست دارم.بعد از اون هم،آن هارا دعوا کرد و به همراه خودش برد و تاکید کرد که حق ندارند به این قسمت حیاط بیایند.»
وقتی زن دایی صورت مرا دید زیر لب بر بخت آدم های فقیر لعنت می فرستاد و صورتم را چرب می کرد .وقتی شما در را باز کردید و با یک عروسک موطلایی چشم آبی و یک ماشین قرمز وارد شدید خاتون گفت:«ژینا جان برای چی این جا آمدی؟»
و شما جواب دادید:«آمدم عروسک و ماشینم را به لیلا و حامد کادو بدهم تا کمتر غصه بخورند.»
ما که از خوشحالی پر درآورده بودیم و به سمت شما دویدیم که خاتون مانع شد و گفت:«این کار درستی نیست اگه خانوم بفهمند دعوایتان می کنند.میدونید چه قدر پول بابت این وسایل دادند؟»
و شما با خوشحالی گفتید:«نه دعوایم نمی کنند خود بابا بزرگ میدونه و گفته اشکال نداره به دوستات کادو بدهی .گفته آدم باید به دوست های مهربونش کمک کنه ولی با دوست های بدش بازی نکند و دوستشو نداشته باشه.»
آخ که نمیتونید ژینا خانوم حال اون روز من و حامد را بفهمید .بعد از رفتن شما عروسک را در بغلم فشار میدادم و حامد روی زمین ماشینش را می چرخاند و هردو از خوشحالی بال درآورده بودیم و دایی رجب با دیدن حال ما میگفت:«خدایا بنازم حکمتت رو .یکی با این همه دل مهربون و یکی هم اینقدر سنگدل.»
خلاصه روزهای قشنگ ما اینجا ادامه داشت تا این که ابر سیاه غم دوباره روی دل ما نشست.
اون روز داشتیم نهار میخوردیم که آقام یعنی پدر پدرم همراه دایی وارد شد شدند.آقام اخلاق خوبی نداشت برای همین هم وقتی پدر و مادرم زنده بودند سعی می کردند کمتر به خانشان که در بندر انزلی بود بروند در عرض چند ساعت دوباره زندگی ما زیر و رو شده بود .دایی که میخواست آقام را از حال و احوال ما با خبر سازد و اورا از نگرانی دربیاورد با او تماس گرفته بود و گفته بود که ما زنده ایم و پیش او زندگی میکنیم.
حالا بعد از چند وقت تصمیم گرفته بود که به تهران بیاید و مارو به همراه خودش ببرد.
دایی رجب هرچه قدر التماسش کرد فایده ای نداشت و گفت:«طبق قانون سرپرستی بچه های پسرش به او که پدرش است میرسد.» و بعد از کلی مشاجره در میان اشک و آه ما را از دایی و زن دایی جدا کرد و به همراه خودش به بندر انزلی برد.
خاتون چند دست لباس های شمارا که مال سال ها قبل بود و خانوم بهش داده بود همراه من کرده بود و برای حامد هم دو سه دست لباسی که خریده بودند را گذاشته بود.
توی راه خیلی گریه کردم ولی حامد گفت:«اشکالی ندارد.عوضش پیش مادربزرگ و عمو و عمه ها میرویم.حتما آن جا هم خوش میگذرد.»
و چه خوشی گذشت این سال ها به ما،از لحظه ای که وارو شدیم انگار آدم های طاعون زده بودیم و همه از ما دوری میکردند وقتی به سمت مادربزرگ رفتیم تا از طرف او محبتی ببینیم همین طور که دستان بزرگش را با پیش بندش خشک میکرد.
در جواب ما که با ذوق و شوق به سمتش دویده بودیم و مادربزرگ صدایش کرده بودیم با تندی گفت:«همهن جا سر جایتان بایستید.اولا من مادربزرگ شمانیستم چون پدرتان پسر من نبود .دوما بهتره با اکرم به اتاقتان بروید و خودتان را آماده کنید که فردا خیلی کار داریم.»
ما که خشکمان زده بود به سمت آقام نگاه کردیم که در جواب گفت:«مگه پدرتون نگفته بود که فتنه خانم ،مادرش نیست و همسر دوم من است؟»
سرمان را به علامت نه تکان دادیم.اقام خیلی جدی و با لحن خشکی گفتک«حمید و اکرم بچه های زن اول من بودند و بعد از مادرشان من با فتنه ازدواج کردم .آرزو و امید و سعید هم بچه های فتنه هستند.
پس فتنه مادربزرگ شما نیست و باید از این به بعد او را فتنه خانم صدا کنید و هرچی گفت و هر دستری داد میگید چشم و اطاعت میکنید.دوست ندارم آسایش زندگیم را بهم بزنید.»
حالا هم زود همراه اکرم بالا بروید و وسایلتان را توی اتاق اکرم بگذارید ما که با همه بچگی فهمیده بودیم که کسی در این خانه مارو دوست نداره با یه دنیا غم در زیر نگاه عمه و عموها به همراه عمه اکرم به بالا رفتیم.خانه ی آقام وسط حیاط بزرگی بود و خانه ای قدیمی محسوب میشد با آجر های قرمز و شیروانی.سالن و آشپزخانه و دو اتاق در طبقه ی اول و دو اتاق و حمام و راهرو در طبقه دوم بود.ولی ما به همراه عمه اکرم به طبقه سوم که یک اتاق زیر شیروانی بود و در اکثر این جور خانه ها به عنوان انباری استفاده میشد رفتیم.
عمه مارو به داخل اتاق برد و بعد از بستن در ناگهان هردوی مار رو در آغوش گرفت و شروع به گریه کرد و مرتب صورتمان را می بوسید ما که از برخورد اولیه و حالا این رفتار مهربان هاج و واج مونده بودیم همین طور فقط نگاه میکیردیم.
بعد از چند لحظه روی زمین ولو شد و ما رو هم کنارش نشاند و گفتک«نمیدونید از فکر این که شماهارو از دست دادم چقدر ناراحت بودم و غصه خوردم.تا اینکه مشت رجب با آقام تماس گرفت و گفت که شماها رو پیدا کرده .از خوشحالی گریه میکردم ولی بعد از این که اقام گفت:«می خواد شماهارو به اینجا بیاره ، تا مردم پشت سرش حرف نزنند. که بچه های پسرش توی خانه ی مردم زندگی می کنند.انگار آواری روی سرم خراب شد.»
حامد پرسید:«آخه چرا؟مگه شماهم مارو دوست ندارید؟»
عمه گفت:«چرا عزیز دلم.ولی تو این خونه هیچ وقت منو حمید رو دوست نداشتند و با ما مثل دشمن رفتار میکردند چه برسد به شماها . چه روز هاییکه من از دست فتنه کتک نخوردم و آقام به روی خودش که نیاورد هیچ اگر هم من شکایت میکردم خودش هم با من دعوا میکرد که از بس که سر به هوایی و دست و پا چلفتی هستی.»
زمانی که حمید با مادرتان ازدواج کرد و از این جا رفت خیلی سعی کرد که مرا هم همراه خودش ببرد و به آقام گفت:«شما که علاقه به ما ندارید پس بگذارید من اکرم را با خودم ببرم.ولی فتنه که میدونست اگر من بروم دیگه کسی نیست که کارهای خانه اش را انجام دهد و تازه دق و دلی هایش را هم سرش در بیاره نگذاشت که من همراه حمید و مادرتان زندگی کنم.»
روزی هم که اقام گفت میخواد شما رو به این جا بیاره،فتنه غوغایی به پا کرد و گفت:«ای کاش اون وروجک ها همراه پدر و مادرشان مرده بودند.مگر من یتیم خونه دارم که اول بابا و عمشون رو بزرگ کنم و حالا این دوتا بچه ی مزاحم رو.»
ولی اقام میگفت:«اگه یه روزی مردم بفهمند که بچه های حمید زنده و تو خونه ی مردم زندگی میکنند دیگه ابرویی برای من نمیمونه و میگن جمال صیاد نتونست نون دوتا بچه یتیتم رو بده.»
فتنه هم با اقام شرط کرد که من فقط سر صدقه بچه هام اونا رو نگه می دارم و هرجور دلم بخواد باهاشون رفتار می کنم و تو هم حق هیچ اعتراضی رو نداری و آقام هم قبول کرد.
حالا میفهمید برای چی وقتی فهمیدم شماهاهم قراره توی این خونه که نه توی این زندون زندگی کنید آواری روی سرم خراب شد.حامد سرش رو با ناراحتی تکان دادو من هم با همه ی بچگی ام فهمیدم که روزهای سخت زندگی تازه شروع شده است.
خلاصه دردسرتان ندهم که اگر بخوام از غم و غصه های زندگی ما تواون خونه حرف بزنم مثنوی هفتاد من میشه.فقط همینو بگم که تو اون خونه فتنه با ما عین دوتا برده ی زرخرید رفتار میکرد و ساعت ها مارو مجبور میکرد که لب دریا منتظر آقام و عموهام بمونیم و وقتی از ماهیگیری بر میگشتند باید ماهی هارو تمیز میکردیم و از هم سوا میکردیم و داخل زنبیل ها میریختیم.
تو زمانی که همه ی بچه ها به مدرسه میرفتند و درس میخواندند ما یا لب دریا مشغول کار بودیم و یا در خانه و حیاط و کارخانه و سبزی خرد کردن بودیم.عمه اکرم که بنده ی خدا تمام مدت توی آشپزخانه میپخت و می شست و و به کار های خانه رسیدگی میکرد و فتنه هم با آرزو مرتب به نیش زدن به ما و عمه مشغول بودند و در مواقع دیگر هم یا خواب بودند و یا به مهمانی میرفتنئ و مهمانی میدادند.
عمو امید و سعید هم سرشان به کار خودشان گرم بود انگار نه انگار ما بچه ب برادرشان هستیم.آقام که ماهی یکبار یادش می آمد و حال مارو میپرسید.
موقع صبحانه که میشد بعد از خوردن صبحانه بقیه،من و حامد به آشپزخانه میرفتیم و عمه یواشکی کمی از مربا و کره ای که از صبحانه ی آن ها قایم کرده بود به ما میداد چون فتنه یکدفعه که دیده بود عمه صبحانه ای را که آنها هیخوردن به ما داده آن چنان بلوایی به پا کرده بود و چند تا سیلی به صورت عمه زده بو که مگه من این جا پول مفت دارم که به این وروجک ها کره مربا میدهی و از آن به بعدعمه را هم از خوردن غذا همراه خودشان منع کرده بود و میگفت:«وقتی شما هارو میبینم اشتهایم کور میشود.»
حساب و کتاب همه چیز را داشت تا مبادا عمه غذای زیادی برای ما و خودش کنار بگذارد ولی خب عمه هم در زمان نبودش هر طوری میتونست یه چیزی زیر پیشبندش قایم میکرد و برای ما می آورد تنها دلخوشی ما شب ها بود که سه تایی تو اتاق زیر شیروانی که تابستان ها گرم بود و زمستان ها از سرما توش میلرزیدیم باهم جمع شویم و ما سرمان را روی پاهای خسته عمه بگذاریم و او موهایمان را نوازش کند و به ما بگوید غصه نخوریم که دنیا همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد و ما هم روزی بزرگ میشویم و برای خوددمان کسی میشویم.
یک شب بعد از حرف های عمه حامد گفت:«آخه عمه وقتی ما حتی مدرسه نمیریم و سواد نداریم چطور می تونیم که روزی به جایی برسیم؟»
عمه که خودش هم زیر ستم ها ی فتنه بود و حتی فتنه تمام خواستگار هایش را رد میکرد تا در ان خانه برایش کار کند به خاطر ما دلش را به دریا زد و باعمو سعید که دل رحم تر بود صحبت کرده بود و ازش خواسته بود که حالا کهآقام مارو به مدرسه نمیفرستاد حداقل او برای ما دفتر و مداد تهیه کند تا عمه شب ها خودش به ما خواندن و نوشتن را یاد دهد و او هم به شرط این که فتنه چیزی نفهمد قبول کرده بود.
عمه خودش تا سوم راهنمایی درس خوانده بودو بعد از آن دیگر نگذاشته بودند به مدرسه برود ولی حالا یک معلم خوب برای ما بود روزهای سخت رو به امید شبها سر میکردیم و وقتی با تن خسته از کار به اتاقمان میرفتیم تازه شروع به یادگیری میکردیم.
عمو سعید ماهی یکبار یواشکی برایمان دفتر و مداد میآورد وعمه شب ها دفتر های نوشته را یواشکی با زباله ها خارج میکرد که مبادا چشم فتنه بهشان بیفتد و شر به پا شود.
من تقریبا ده ساله لودم که یه روز فتنه مارو صدا کرد و گفت:«که یه خانواده تهرانی که به خاطر کار شوهر خانواده که مهندس شیلات بود به محلشان آمدند و خانم خانه هم که معلم است و غیر از دختر و پسر دبستانیش صاحب دو پسر دوقلو شده احتیاج به یک خدمتکار برای خانه شان دارد و حقوق خوبی هم میدهند و تو از فردا باید به آن جا بروی و کار کنی.حامد هم از این به بعد باید همراه عمو ها به دریا برود و ماهی بگیرد و این را اضافه کرد که من دیگه نون مفت ندارم که به شما مفت خور ها بدهم.»
اقام که اصلا به روی خودش نیاورد و عمه هم که تا خواست اعتراضی کند و بگوید من سنمبرای این کاررکم است فتنه محکم با پشت دست تو دهنش زد و گفت:«خفه شو دختره ی پررو.همین تو یکی نون خور اضافه بسی دیگه نمیخواد سنگ این ورپریده ها رو به سینه بزنی.»
شب عمه که لبش ورم کرده بود با خنده به من گفت:لاقل آنجا گرسنگی نمیکشی و فقط شب ها مجبوریگرسنه بمونی.»
حامد هم میگفت:مگه حالا هم این جا با خدمتکار فرقی داریم؟!»
فردای آن روز به خانه ی آقای مجد رفتم و عمه مرا به خانم مجد سپرد و جریان زندگی ما رو براش تعریف کرد و خانم مجد با مهربانی گفت:«من خدمتکار نمی خوام فقط میخوام بچه هام رو به دست آدم مطمئنی بسپرم.ولی این دختر هنوز خودش یه بچه است.چطور میخواد از بچه های من نگهداری کنه؟»عمه گفت:«منم میدونم این کار سختی است ولی نامادریم این طور گفته که با شما صحبت کرده.»
خانم مجد گفت:«درسته به من گفتند که لیلا میتونه از بچه ها نگه داری کند ولی این دختر با این سن کم چطور میخواد از پس دوقلو ها بربیاد؟»
بعد از کمی صحبت به خانه برگشتیم و عمه گفت که خانم مجد گفته که به دردشان نمیخورم.
چشمان فتنه را انگار خون گرفته بود و به خاطر پولی که قرار بود به دستش بیاد و از دست داده بود مثل ببر خشمگین به طرف ما حمله کرد وبه عمه گفت:«آخر کار خودتو کردی و رفتی گفتی این بچه بدرد نمیخوره تا این تن پرور مبادا کار کند؟آره حالا یه درسی به هردوتان بدهم که حظ کنید.»
و بعد با یک چوب بزرک که مال دسته ی طی آشپزخانه بود به جون من و عمه افتاد و تا میتوانست مارو کتک زد.
وقتی ضربات چوب به سر و بدنم فرود می آمد در حل گریه میگفتمک«فتنه خانم به خدا این جوری نبود»
و اوهم میگفت:«پس چطوری بود؟حالا که خدا شماهارو نکشته خودم مشکشمتان تا راحت شوم»
دیگه جون و رمقی برایم نمانده بود و به عمه نگاه میکردم که خون نمام صورتش را پوشانده به روی زمین افتاده بود و ناله می زد و گفت:«بی رحم ولش کن کشتیش»
با صدای جیغ و داد ما آرزو که از اتاقش بیرون آمده بود و این صحنه را دیده بود به زور چوب را از دست فتنه بیرون کشید و گفت:«چی کار میکنی مامان؟تو که اینارو کشتی» و وقتی آقام و عمو ها و حامد به خانه آمدند ما رو به درمانگاه بردند

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
دست عمه اكرم شكسته بود و دوتا از دنده هاي من و تمام سر و بدنمان كبود بود.يك ماهي با وساطت آرزو و عموسعيد كاري به كارمان نداشتند تا اين كه بعد از آن فتنه دوباره هر روز مرا براي كار به خانه آدم هاي پولدار مي فرستاد تا سبزي پاك كنم و فرش بشورم و هركاري داشتند انجام دهم.

فصل 6
يازده سالم تمام شده بود و وارد دوازده سالگي شده بودم و جون قد و هيكلم درشت بود مثل دخترهاي چهارده ساله مي ماندم كه همين باعث شد يك روز كه در خانه اي كار مي كردم كه داخل آن را تعميرات انجام مي دادند يكي از كارگرها كه كاشي كار بوبد از من خوشش بيايد و دنبالم راه بيفتد.
وقتي كه من وارد خانه شده بودم خانه را يادگرفته بود و بعد از چند روز به در خانه آمده بود و با فتنه درباره من صحبت كرده بود و گفته بود كارگر ساختماني است و با خانواده اش زندگي مي كند و بيست سال دارد و اگر اجازه بدهند به خواستگاري ام بيايد.فتنه اول قبول نكرده بود بخاطر اينكه باعث مي شد اون پولي رو كه من ماهيانه برايش كار مي كردم از دست بدهد.ولي بهد از اينكه محسن يعني همان كارگر با آقام صحبت مي كند آقام هم به عمه اكرم مي گه، فكر مي كنم اين روزها حالم زياد خوب نيست و منم ديگه آفتاب لب بومم بايد هرچه زودتر هم تو و هم اين ليلا رو شوهر بدم تا بعد از مرگم اين فتنه شماها رو نكشه.
اين اولين باري بود كه به قول عمه مي ديديم كه سرنوشت ما براي آقام مهم سده.مثل اينكه بهش الهام شده بود كه زياد زنده نمي مونه.چون بعد از يك هفته يك روز با يكي از ماهيگيرها به خانه آمد.
مردي تقريباً سي و پنج ساله و گفت كه قراره اين علي آقا،همسر عمه ليلا شود.هرچي فتنه مخالفت كرد فايده اي نداشت و بعد از آن هم به سراغ محسن رفته بود و گفته بود كه اگه منو مي خواد بايد خيلي سريع با خانواده اش در همين هفته كار رو تمام كند و او هم از خدا خواسته با پدر و مادرش به خانه ي آقام آمدند.آقام گفت:«كه من دوازده سال بيشتر ندارم و فقط به خاطر اينكه احساس مي كند حالش خوب نيست و ممكن است من بعد از مرگش آوراه شوم مرا شوهر مي دهد تا خيالش راحت باشد و از محسن قول گرفت كه مراقب باشد و گفت كه اين بچه كه پدر و مادر به خودش نديده در خانه من هم جز سختي چيزي نكشيده.خودم مي دونم كه مقصرش هم من بودم و حالا هم مي خوام كه منو ببخشد ولي من حريف فتنه نبودم خودم هم يك عمر عذاب كشيدم ولي از تو مي خوام كه ازش خوب نگهداري كني.»او هم قول داد.
همان روز بين ما صيغه محرميت خواندند و قرار شد همزمان با روز جمعه كه مراسم عروسي عمه اكرم بود ماهم عروسي كنيم.حامد به دست و پاي آقام افتاد كه ليلا بچه است.ولي آقام گفت:«من تو چشم هاي محسن عشق رو ديدم.او خوشبختش مي كند ولي بعد از من تو اين خونه بدبخت تر از ايني كه هست ميشه.بگذار راحت بميرم.»
خريد عروسي ما يك حلقه و چادر سفيد و يك جفت النگو بود.وقتي كه محسن نگاهم مي كرد و دستم را مي گرفت،غرق شادي مي شدم و مي گفتم:«خدايا شكرت كه باز در خوشبختي را به رويم باز كردي.»محسن پسر خيلي خوبيبود فقط روز عروسي كه شد محضردار گفت:«به خاطر سن كم من قانونً نمي توانند در شناسنامه ام عقد را ثبت كنند و بايد تا پانزده سالگي ام صبر كنند.»
آقام گفت:«اشكالي نداره فقط شما يك صيغه محضري برايشان بنويسيد تا اون موقع خودشان سند رسمي بگيرند.»اون روز اين كار موكول به پانزده سالگي ام شد و امروز باعث آوارگي ام.
از جايم بلند شد و چايي براي هر سه نفرمان ريختم و گفنم:«ليلا اگه خسته شدي بگذار براي يه روز ديگه!»چايي اش را سركشيد و گفت:« اين منم كه شما را خسته كردم.» تينا گفت:« نه بابا تازه داشتي به جاهاي خوب خوبش مي رسيدي.پس اين آقا محسن مرد خوبي بود؟راستي حامد چي شد؟»گفتم:«تينا بگذار بنده خدا يه نفسي تازه كنه.»تينا سرش را نزديك گوشم آورد و گفت:«عجله دارم زودتر داستان رو بدونم چ.ن مي خوام برم تو ويلا تا ببينم دلسپرده ي شما چي برامون سوغاتي آورده.از صبح تا حالا خبري ازش نداريم.» موهايش را كشيدم و گفتم:«بسه ديگه تو هم.مگه قرار نشد بهش فكر نكنم پس منو هوايي نكن وگرنه...» شكلكي درآورد و گفت:«وگرنه چي؟منو مي خوري؟» ليلا ببخشيدي گفت و كمي دراز كشيد و گفت:«مثل اينكه كار داريد و من مزاحمتان هستم.» گفتم:«نه ليلا من مي خوام تا آخر ماجرا رو بدونم وگرنه امشب خوابم نمي بره.پس زودباش بقيه اش رو بگو.»
براي اولين بار برق شادي در نگاهش نشست و گفت:«بعد از عروسي به اتاق محسن كه داخل خانه پدرش بود رفتم و با وسائل كمي كه داشتيم زندگيمان را شروع كرديم.من سعي مي كردم كه خانواده محسن ازم راضي باشند.تمام كارهاي خانه را مي كردم و آشپزي هم مي كردم.يك خواهر محسن ازدواج كرده بود و يك خواهر و برادر ديگرش هم درس مي خواندند.من هم شده بودم كمك دست مادرشوهرم. پدرشوهرم كه در اثر كار زياد كمرش ناراحت بود و خانه نشين تمام خرج خانه به دوش محسن بود ولي او هم پسر زرنگي بود و با كار زيادي مي توانست شكم همه را سير كند. شب ها وقتي خسته پاهايش را دراز مي كرد پاهايش را مي ماليدم ومي گفتم:خسته نمي شي از اين همه كار.صورتم را مي بوسيد و موهايم را نوازش مي كرد و مي گفت:«نه، عشق تو به من قدرت كاركردن بيشتر رو داده.همين كه تو رو دارم خيلي خوشبختم.
وقتي سرم را روي شانه اش مي گذاشتم تمام سختي هايي رو كه كشيده بودم از ياد مي بردم و فقط مي دونستم كه محسن باعث شد من از اون زندگي لعنتي بيرو بيام. حامد بعضي شب ها به ما سر مي زد و از اينكه از زندگيم راضي بودم خوشحال بود و مي گفت كه حال آقام روز به روز بدتر مي شه و فتنه هم تمام وقتش صرف پرستاري از آقام مي شه و ديگه فرصتي براي اذيت و آزار من ندارد.
يه روز صبح زود حامد به در خانمان آمد و گفت كه سريع همراهش برم چون آقام مي خواد من و عمه اكرم را ببيند.سريع حاضر شدم و همراهش رفتم.وقتي به بالاي سر آقام رسيدم ديدم كه تمام صورتش زرد شده و چشمانش به گودي نشسته.گفتم:آخه ، آقا چرا اين جوري شديد؟ دستم را در دستش گرفت و گفت: هركسي يه روزي بايد از اين دنيا بره و من هم ديگه رفتني هستم.خواستم اينجا بياي تا ازت حلاليت بخوام.من به شماها بد كردم.هم به حميد و اكرم،هم يه تو و حامد.خدا از سر تقصيراتم بگذره.ولي مي دونم تا شماها منو نبخشيد خدا هم منو نمي بخشه.من نبايد شماها رو از خونه دائي تون به اينجا مي آوردم.حالا تو ديگه شوهر داري و شكر خدا محسن هم پسر خوبي است ولي با همه اينها من آدرس دائي ات را به حامد داده ام كه اگر روري خواستيد پيشش بريد سرگردان نباشيد.اين برگه محضري را هم بگيريد كه صيغه نامه تو و محسن است.پيش خودت باشه بهتره.حالا فقط مي خوام كه منو ببخشي و حلالم كني.
خم شدم و صورت زرد و نحيفش را بوسيدم و گفتم:من از شما ناراحت نيستم و دلخوري هم ندارم.حالا مه با محسن زندگي مي كنم خوشبختم و باعث آن هم شما شديد.دستم را فشار داد و گفت:حلالم كردي. گفتم:حلال كردم آقاجون. گفت:منم دعاي خيرم را بدرقه راهتان مي كنم.حامد بهتره زودتر خواهرت را ببري و عمه ات را بياوري.
با تمام اينكه در اين سالها محبتي از آقام نديده بودم ولي با فكر اينكه قرار به زودي از اين دنيا بره اشك هايم سرازير شد و در ميان اشك و آه،از اينكه دنيا بار ديگر يكي از نزديكانم را از من جدا خواهد كرد از اتاق بيرون آمدم.
فتنه دم در ايستاده بود و با خشم به ما نگاه مي كرد.بدون اين كه نگاهش كنم به همراه حامد بيرون آمدم.چند روز بعد آقام هم راهي دنياي ديگر شد و حامد هم براي هميشه از آن خانه بيرون آمد.محسن، حامد را همراه خودش به سركار مي برد.كاشي كاري مي كردند و اتاقي هم اجاره كرده بود و در آن زندگي مي كرد.بعضي شب ها هم به خانه ما مي آمد و گاهي هم هرسه پيش عمه اكرم مي رفتيم.عمه تازه صاحب پسري شده بود و اسمش را حميد گذاشته بود.توي يكي از همين شبها عمه گفت كه به خاطر كاري كه دوست علي آقا برايش در بوشهر پيدا كرده قراره كه به زودي از پيش ما بروند.زير پايم انگار خالي شد.انگارداشتم يكي يكي، اطرافيانم را به نوعي از دست مي دادم.عمه دستي به سرم كشيد و گفت:ناراحت نباش.ما براي هميشه كه نمي رويم.هروقت هم كه علي آقا مرخصي داشت به ديدنتان مي آئيم.شماها هم هروقت توانستيد با حامد پيش ما مي آئيد.
چند وقت عمه هم رفت و من و حامد تنها شديم.سال پيش بود كه حامد گفت مي خواد به سربازي بره و بعد هم اگه بشه شبانه درس بخواند تا بعد از آن دنبال كار بگردد. محسن هم موافق بود و مي گفت:من به خاطر اينكه زود به سربازي رفتم توانستم با ليلا ازدواج كنم و حالا صاحب زندگي باشم.
حامد هم بعد از گذراندن دوره آموزشي در موقع تقسيم شدم نيروها به پادگان نيروي هوايي تهران منتقل شد.
يه شب محسن بعد از شام موهايم را نوازش كرد و گفت:ليلا تا حالا سنت خيلي كم بود ولي فكر كنم حالا ديگه ميشه كه ما هم بچه دار بشيم و يه كوچولوي خوشگل تپل مپل داشته باشيم.
من كه عاشق بچه بودم گفتم:راست مي گي.خودم هم تو اين فكر بودم كه دكتر برم و ببينم داررئي لازم دارم يا نه؟
فرداي آن روز به دكتر رفتيم و چند ويتامين به من داد و گفت: تو اين سن ، ما باروري را تجويز نمي كنيم.بايد خيلي مراقب باشيد.
توي دلم خنديدم و گفتم: من چه كارم شبيه ديگران بوده ، كه اين يكي باشه.
دوماه بعد بود كه حس كردم حال و روزم فرق كرده و صبح كه از خواب پا شدم با حال تهوع به دستشويي دويدم.وقتي بي حال به اتاق برگشتم محسن پرسيد: چي شده؟ گفتم:نمي دونم.شايد غذاي ديشب بهم نساخته. ولي ته دلم احساس مي كردم كه مسافري دارم .بعد از رفتم محسن به آزمايشگاه رفتم و همان جا ماندم تا بعدازظهر جواب مثبت حاملگي ام را گرفتم. سر راه شيريني خريدم و به خانه رفتم.محسن زودتر از من آمده بود و با ديدن من پرسيد: كه كجا بود؟ شيريني را جلويش گذاشتم و جواب آزمايش را به دستش دادم و با خوشحالي گفتم:نوش جان كنيد پدرجان. نگاهي به آزمايش كرد و پريد و صورتم را بوسيد و خواست كه بغلم كند و فشارم دهد كه گفتم:آهاي مواظب كوچولوم باش. كه خودش را عقب كشيد و بوسه اي به شكمم زد و گفت:من فداي اين كوچولو و مادرش بشم.بعد با خوشحالي به پيش خانواده اش رفت و خبر حاملگي ام را جار زد.
روزهاي خوب زندگي ابخند مي زد و يك روز محسن با خوشحالي به خانه آمد و گفت:باورت نميشه ليلا از پاقدم اين بچه، توي قرعه كشي بانك صاحب يك پرايد شده ايم.
از خوشحالي پر درآوردم و گفنم:راست ميگي.حالا مي خواي چكار كني تو كه گواهينامه نداري. گفت:مي خوام تحويل دادند بفروشمش و يك خانه ي سوا براي خودمان بگيرم تا هم تو راحت باشي و هم اين كوچولو اتاق سوا داشته باشد.
آن شب هزار تا رويا براي خودمان بافتيم.محسن مي گفت:بچمون اگه دختر بود اسمش را هستي و اگه پسر بود سينا مي گذاريم.و گفت: ترجيح مي دهم بچمون دختر باشه و شيرين زبان.
پدر و مادرش از تصميم محسن براي جدايي ما راضي نبودند و مي گفتند بهتره ماشين را به مرتضي برادر كوچكتر محسن بدهد تا هم پولي به محسن بدهد و هم كمك خرج خانه باشد. مجسن هم مي گفت: الان چندسال است كه من زندگيم را وقف اينا كردم.حالا مي خوام كمي هم به زن و بچه ام برسم.جدا شدن ما دليل اين نيست كه ديگر خرجشان را نمي دهم.
من هم دخالتي نمي كردم.دو روز مانده به تحويل ماشين بود كه شب،ساعت از 9 شب گذشت و محسن نيامد. وقتي مرتضي به دنبالش مي رود نزديك ساختماني كه كار مي كرده جسد محسن را مي بيند كه ماشيني بهش زده و فرار كرده بود و مردمي هم كه درآنجا بودند به پليس زنگ زده بودند و منتظر آمبولانس بودند.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
چه شبی بود آن شب . وقتی این خبر رو به من دادند از حال رفتم و باور کردنش غیر ممکن بود . ما تا رسیدن به آرزوهایمان دو روز فاصله داشتیم و حالابه من می گفتند محسن مرده و دیگه بر نمی گرده . کسی که تو این سه سال روح وجان من شده بود .
همش به خودم می گفتم این یه کابوسه ، صبح که از خواب پاشی همه چی تموم می شه . ولی متأسفانه این هم مثل اون زلزله لعنتی و مرگ پدرو مادرم کابوس نبود . بلکه یه روز زلزله همه چیزم را گرفته بود و حالا یه ماشین که معلوم نیود راننده اش زن بوده یا مرد .
وقتی محسن را به خاک سپردند از خانواده ی من هیچ کس نبود و من و طفل تو شکمم به تنهایی سوگواری کردیم .
خانواده ی شوهرم یکهو اخلاقشان زیر و رو شده بود و به من اهمیتی نمی دادند . انگار نه انگار که اون کسی که مرده شوهر من و پدر بچه ام بوده . حتی از یه دلداری دادن خشک و خالی هم دریغ کردند . من که تو غم و غصه ی خودم غرق شده بودم ولی دلیل رفتار آن ها را نمی فهمیدم .
تا این که بعد از روز سوم پدر شوهر و مادر شوهرم به اتاقم آمدند و خیلی صریح به من گفتند که باید از آن خانه بروم .
اول شوکه نگاهشان کردم و بعد از آن پرسیدم : « چرا ؟ مگه من عروسشان نیستم و این بچه نوه شان نیست . چرا باید بروم . کجا برم . » خیلی خونسرد جواب دادند : « که من قانوناً همسر پسرشان نیستم و هیچ مدرکی ندارم . بچه ی صیغه ای هم هیچ چیزی بهش تعلق نداره که تو این جا باشی . »
آه از نهادم در آمد . نازه فهمیدم علت رفتار سه روزشان چی بود . آن ها به خاطر ماشینی که محسن برده بود و می خواستند برای خودشان بردارند و مقدار کمی که پس انداز کرده بودیم منکر وجود من وبچه ام شده بودند . چون اگر قبول می کردند که من همسر محسن هستم پول زیادی گیرشان نمی آمد . با یاد آوری کمک هایی که تو این سال ها محسن به خانواده اش کرده بود و دیدن نگاه های سنگ دلانه ی آن ها از تو شکستم و به آن ها گفتم : « ولی شما خودتان می دانید که امسال قرار بود سند ازدواج ما رسمی شود . آخه من با این بچه ی بی پدر بدون شناسنامه و سند ازدواج کجا برم . به خاطر محسن هم که شده رحم داشته باشید . من که جایی را ندارم برم . »
پدر شوهرم گفت : « این ها که می گی به ما ربطی نداره . فقط فردا صبح نمی خوام دیگه تو این خانه باشی . فقط می تونی بلاسها وطلاهایت را ببری » و از در خارج شدند . دنیا رو سرم خراب شده بود . از این همه ظلم حالم بهم می خورد ولی چاره ای نداشتم . این هم قسمت من از زندگی بود که همیشه در به در باشم و کسی هم منو نخواد . حالا به من این طفل معصوم هم اضافه شده بود .
یک لحظه تصمیم گرفتم به خیابان برم و خودم را جلوی یک کامیون بیاندازم و خودم را بکشم تا راحت بشم . ولی با نگاه کردن به عکس محسن که رو به رویم لبخندی می زد و یادآوری حرف هایش که چه قدر دلش می خواست بچه اش را ببیند و بزرگ کند با خودم گفتم : « به خاطر محسن هم که شده باید بچه ام را به دنیا بیاورم و بزرگ کنم . »
فردا صبح عکس محسن و خودم و یکی از لباسهای محسن را که هنوز بوی تنش را می داد برداشتم و نگاهم به خرس پشمالویی که محسن برای بچه خریده بود افتاد و آن را هم در ساک قرار دادم . مقدار کمی پول توی کیفم بود به دستانم نگاه کردم و حلقه و دو تا النگو و یک گردنبند یادگاری محسن بود . شناسنامه وصیغه نامه ام را با خودم برداشتم شناسنامه محسن هم که دست پدر ومادرش بود و مطمئن بودم که به من نمی دهند . وقتی از در خانه بیرون آمدم هیچ سری حتی از داخل اتاق ها بیرون نیامد . تا شاهد رفتن من وبچه ام باشند .
هر چی فکر کردم دیدم با این حالم پیش عمه که نمی تونم برم . راه دوری بود . گفتم به تهران می آیم و بالاخره پادگان حامد را پیدا می کنم و با آدرسی که دارم خودم را به دائی می رسانم .
بلیط اتوبوسی تهیه کردم وبعد از ظهر به تهران رسیدم . با دیدن میدان آزادی و تاریک شدن هوا نمی دانستم کجا برم . هاج و واج نگاه می کردم که یه مردی بهم نزدیک شد و گفت : « کجا می ری خانم و به ماشین اشاره کرد که مسافرکش است . »
من ساده هم گفتم : « می خوام به یه مسافرخانه برم . این جا غریبم . »
دستی به سبیلش کشید وگفت : « بفرما خودم می رسونمت . » من هم ساکم را داخل ماشین گذاشتم ونشستم .
وقتی شروع به حرکت کرد هوا تاریک بود . من که جایی رو بلد نبودم ولی کم کم احساس می کردم که مسیرها خلوت تر می شه .
یکهو ترس برم داشت و گفتم : « آقا پس چرا نمی رسیم . خیلی دوره . »
خنده ی چندش آوری کرد و گفت : « عجله نکن دختر . فراری هستی یا تازه کاری . »
با عصبانیت گفتم : « این حرف ها چیه آقا . همین جا نگه دار من پیاده می شم . »
قهقه ای سر داد و گفت : « نترس دختر . ما هم این کاره ایم . الان می برمت جایی که دست مأمورها بهت نرسه . خیالت جمع . »
گفتم : « بتو گفتم نگه دار » و خواستم در را باز کنم دیدم که باز نمی شه . شروع به جیغ زدن کردم که ناگهان با دیدن یک ماشین گشت پلیس ، فکری در ذهنم جرقه زد .
بلا فاصله روسری ام را در آوردم و شروع به کوبیدن به شیشه در کردم که دستگیره نداشت و جیغ می کشیدم . راننده هم سعی می کرد یک جوری مرا نگه دارد با یک دست رانندگی می کرد که مأمورها چشمشان به ما افتاد و ماشین را متوقف کردند .
یکی از مأمورها سریع در را باز کرد و به من گفت : « این چه وضعیه . چرا روسری نداری » که خودم را از ماشین به پائین پرت کردم و چکمه هایش را گرفتم و گفتم : « سرکار تو رو خدا کمکم کنید . این مرد می خواست منو بدزده . منم روسریم را در آوردم تا شما ببینید . » بلندم کرد و روسری ام را از تو ماشین به دستم داد .
وقتی دستبند به دست راننده می زدند مرتب می گفت : « جناب سروان دروغ می گه . این زن دیوانه است . به من گفته مستقیم و من سوارش کردم و یکهو توی ماشین دیوونه شد و روسری اش را در آورد . » هر دویمان را به کلانتری بردند و بعد از صحبت با من و علت آن جا بودنم یک خانم که در کلانتری مشاور بود پیشم آمد و بعد از کمی صحبت به من گفت : « که بهتره شب را در بهزیستی به سر ببرم تا فردا با مددکاران آن جا به دنبال برادرم بگردم . چ.ن در این شهر غریب نمی توانم به تنهایی با وضعیتی که دارم به سر کنم . »
با کمک اون خانم به بهزیستی رفتم و با کمک مددکار توانستم پادگان حامد را پیدا کنم . وبعد به اتفاق حامد که یکبار قبلاً به دائی سر زده بود به این جا آمدیم و دائی و خاتون با روی باز از ما استقبال کردند و از خانم بزرگ اجازه گرفتند که من این جا بمانم .
این چند روزه را برای مهمانی به خاتون کمک می کردم که دیروز یکهو حالم بد شد و بقیه اتفاقات رو هم که خودتان می دانید . نفس عمیقی کشید و گفت : « می بخشید که ناراحتتان کردم . »
یه نگاهی به تینا که غنبرک زده بود انداختم و سعی کردم غمی رو که از سرگذشت لیلا تو دلم نشسته بود دور کنم و محیط را کمی شاد کنم .
برای همین رو به تینا کردم وگفتم : « خب ، حالا شما بگید خانم مارپل ؟ چه خبر از سیستم جاسوسی شما ؟ » تینا با اخم رو به من کرد و گفت : « تو هم حوصله داری ها . یه موقع به خاطر خون روی صورت لیلا کتک کاری راه می اندازی و گریه می کنی و حالا با این همه قصه ی غم ناراحت نشدی . »
از جایم بلند شدم و کنار لیلا نشستم و دستی به شکمش کشیدم و گفتم : « می دونی منم خیلی ناراحت شدم ولی به قول بابابزرگ آدم باید به دوست هایش کمک کند . تو این شرایط هم برای روزهایی که گذشته کاری نمی شه کرد ولی برای آینده چرا. حالا هم ما باید به فکر این کوچولو باشیم که سختی هائی رو که لیلا کشیده اون نکشه . باید خوب فکر کنیم و ببینیم چه کاری می شه کرد . تو هم لیلا سعی کن بهتر غذا بخوری و استراحت کنی و به چیزهای خوب فکر کنی . حالا تو دیگه یه مادری . مطمئن باش همیشه می تونی روی دوستی من حساب کنی . در ضمن ، من می خوام خاله ی این کوچولو باشم . »
لیلا خندید وگفت : « پس حتماً بچه ی خوشبختی است که خاله ای مثل شما داره . » شیرینی رو جلوی لیلا گرفتم و گفتم : « بردار و بخور . ما هم باید بریم تو ویلا تا ببینیم چه خبره . تو هم خوب استراحت کن . می گم خاتون شامت رو بیاره این جا . »
لیلا گفت : « نمی دونم چه جوری از شما ها تشکر کنم . » گفتم : « حرفش را هم نزن . فعلاً خدا حافظ »

7

به همراه تینا از اتاق مش رجب بیرون آمدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم . وقتی به کنار استخر رسیدیم ، روی سنگ کنار استخر نشستم و شلوارم را کمی بالا زدم و پایم را در آب استخر فرو بردم . خنکی آب حس خوبی بهم داد ولی با تمام این ها از داغی مغزم چیزی کم نکرد و تازه بغضی که در گلویم لانه کرده بود سرباز کرد و با صدای بلند شروع به هق هق کردم .
تینا که از کار من سر در نمی آورد و شانه هایم را تکان داد و گفت : « معلومه چته ؟ چرا گریه می کنی ؟ »
گفتم : « آخه تمام مدت تو اون اتاق خودم را کنترل می کردم که مبادا با گریه ام این زن حامله حالش بدتر بشه ولی دلم از این همه بدبختی و ظلم داره می ترکه . »
تینا گفت : « ولی به قول خودت ما که نمی تونستیم کاری بکنیم و... »
حرف تینا تموم نشده بود که یکهو فریادش بلند شد و تعادلش را از دست داد و با سر به داخل استخر پرتاب شد . با دهان باز و چشمان اشکی به پشت سرم نگاه کردم دیددم کامران و بابک و مانی در حال خندیدن هستند و تینا در حال داد زدن و فحش دادن بود که با عصبانیت از جایم بلند شدم و چون مانی نزدیک تر ایستاده بود فکر کردم مانی تینا را هل داده ، برای همین با یک هل محکم مانی را داخل آب پرت کردم و گفتم : « پسره ی بی شعور ، شورش رو در آورده . »
تینا که داشت از آب خودش را بالا می کشید گفت : « مانی نبود ، که ، بابک بود . »
با خشم گفتم : « سگ زرد برادر شغاله . »
با این حرف بابک و کامران با خنده به عقب می رفتند که دست تینا را گرفتم و گفتم : « بیا بریم »
وقتی وارد خانه شدیم مامان با دیدن تینا که آب از لباس هایش می چکیذ گفت : « ای وای تینا تو خیسی ؟ مگه پیش لیلا نبودید ؟ » با حرص به جای تینا که به سمت اتاق من می رفت گفتم : « چرا بودیم ولی وقتی کنار استخر بودیم سه کله پوک احمق ، هوس خندیدن کردند و تینا را داخل آب انداختند . »
همان موقع مانی هم که خیس آب بود با کامران و بابک وارد شدند و کامران هم خندید و گفت : « و بگو که شما هم یکی را در آب انداختید و یکی را سگ زرد برادر شغاله خطاب کردید فقط معلوم نشد من چی بودم . »
با حرص به قیافه خندانش نگاه کردم و گفتم : « تو یکی هم لابد روباه مکاری شایدم گرگ باشی در لباس بره » مامان با عصبانیت گفت : « این چه طرز حرف زدنه با بزرگتر ، ژینا اصلاً معلوم هست تو چرا این قدر عوض شدی ؟ تو که بی ادب نبودی ؟ »
رو به مامان گفتم : « حالا هم بی ادب نیستم . فقط دوست ندارم وقتی آدم تو غم کس دیگه ای ناراحت است دیگران هر کاری دلشان می خواد بکنند و به آأم هم بخندند. »
دیدم که مامان رو به بابا کرده و بابا هم شانه هایش را بالا انداخت یعنی که من هم نمی دونم چی می گه .
نمی دونم احساسی که به کامران پیدا کرده بودم یا حس غم زندگی لیلا اعصابم را تحریک کرده بود که این طور شده بودم .
در هر صورت به اتاقم رفتم و به تینا از لباس هایم دادم تا بپوشد و بعد روی تخت خوابیدم . تینا هم کنارم دراز کشید و هر دو در سکوت به فکر فرو رفتیم .
با ضربه ای که به در خورد هر دو نیم خیز شدیم گفتم : « بفرمایید. » عمو پدرام بود که سرش را از لای در تو آورد و گفت : « انگار شام حاضر است . خاتون صداتون می کنه ولی شما ها حواستون نیست . » گفتم : « آره ، نشنیدیم . الان می آئیم . » یه نگاهی تو آئینه به خودم انداختم و دیدم رنگ ورویم پریده . توی سرم هم احساس سنگینی داشتم که شروع یک سردرد میگرنی بود هر وقت ناراحت یا عصبی می شدم این سردرد لعنتی به سراغم می آمد . با این حال به سراغ کمد لباس ها رفتم و شلوار جین آبی با تی شرت زرشکی یقه هفت پوشیدم و سریع آرایش کمی کردم و به همراه تینا که جلوی آئینه موهایش را می بست به پائین رفتیم .
بزرگترها سر یک میز و جوان ها هم سر میز دیگه نشسته بودند و مشغول شده بودند .
نگاهی به غذاها کردم و به خاتون گفتم : « خاتون از همه ی غذاها برای لیلا ببر ، تا از هر کدام که دلش خواست بخورد » و سر میز نشستم .
تو افکار خودم غرق بودم که با صدای دعوای مهوش و بابک که طبق معمول به جون هم افتاده بودند سرم را بالا گرفتم که یکهو چشمم به کامران افتاد که دستش را زیر چانه در هم قلاب کرده بود و با لبخند و نگاهی شوخ به من زل زده بود .
قاشق وچنگالم را روی میز گذاشتم و گفتم : « میشه بگی من شاخ دارم یا دم که این طوری به من نگاه می کنی .»
با این حرف من بابک ومهوش ساکت شدند و به ما نگاه کردند .
خیلی خونسرد وبا لبخند جواب داد : « نه شاخ ، نه دم ، فقط اگه بتونی افکار در هم اون مغز کوچولویت را جمع وجور کنی و در حین فکر کردن این قدر ابروهایت در هم نرود و باز شود و رنگ صورتت تغییر نکند برای منم جالب نمیشه که بدونم تو چه مشکلی داری که این طوری بهم ریختی . »
از اینکه افکارم روی صورتم منعکس شده بود خجالت کشیدم و برای این که کم نیاورم با عصبانیت از جایم بلند شدم و بشقابم را روی میز کوبیدم و گفتم : « مگه جنابعالی فضول تشریف دارید . جناب پوآرو؟ »
با عصبانیت صندلی را کنار زدم و خواستم به اتاقم پناه ببرم که دیدم تمام اهل خانه ساکت شدند و به من نگاه می کنند.
خواستم چیز دیگری بگویم که بابا به طرفم آمد و با انگشت اشاره اش رو روی لبم گذاشت وگفت : « هیچی نگو بابا . می دونم دیشب تا حالا ، به خاطر لیلا ، فشار روحی زیادی رو تحمل کردی . »
خودم را در بغل بابا انداختم و با گریه گفتم : « آخه بابایی ، شما نمی دونید که لیلا چه بدبختی هایی که کشیده . همش تقصیر شماهاست. نباید اجازه می دادید پدر بزرگش اون ها رو با خودش ببره . » بابا محکم فشارم داد و گفت : « دخترک نازک دل من . قانون به ما اجازه ای همچنین کاری رو نمی داد . در ضمن امثال لیلا تو این جامعه کم نیستند . بالاخره هر کسی زندگی خاص خودش رو داره و کس دیگری مقصر نیست . حالا تو هم به جای پریدن به این وآن بهتره کمکش کنی و هر چی هم که خواستی به من بگو . باشه بابا؟... »
گفتم : « باشه . »
مانی با خنده گفت : « حالا اگه این فیلم هندی پدر و دختر تموم شده . اجازه بدید ما هم سوغاتی هایمان را از دائی جان و پسر دائی جانمان بگیریم و رفع زحمت کنیم که فردا کلی کار داریم . »
با این حرف در حالی که از خجالت قرمز شده بودم از بغل بابا بیرون آمدم و اشک هایم را پاک کردم و دیدم عمو با سه تا چمدان جلوی رویش روی مبل نشسته و منتظر ماست و گفت : « خب ، حالا بهتره اون چمدان مرا باز کنیم . »
عمو برای هر کدام از اعضای خانواده ، به اقتضای سن وسالشان لباس یا کیف وکفش آورده بود . برای من و تینا هم دو تا لباس شب مشکی حریر ، و کیف های مشکی یک شکل آورده بود .
نو بت به سوغاتی های کامران که رسید تینا گفت : « سوغاتی من و ژینا که عروسک است . »
کامران پرسید : « کی گفته ؟ »
تینا گفت : « دائی جون »
کامران سری تکان داد وبابک گفت : « زود باش دیگه پسر . » کامران هم کادوی همه را داد و گفت : « حالا می رسیم به کوچولوهای خانواده و از داخل جمدان دو تا عطر کریستند یور یاس در آورد و رو به ما گرفت و گفت این هم عطر مورد علاقه خانم های پاریسی برای شماها. »
از دیدن عطر از خوشحالی قند ، توی دلم آب شد ولی برای این که متوجه نشود گفتم : « لازم نبود برای این که بگی یادت بوده ما بزرگ شدیم

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
عطرهایی رو که برای دوست دخترهات گرفتی به ما بدی. ما به همان عروسک ها قانع بودیم.»
به طرف جلو خم شد و با نگاه سرزنش باری گفت: « الحق، که پررویی»
و بعد دو تا جعبه ی بزرگ به دست تینا داد و گفت: « این هم مال شماهاست. برای این که بدونید من حتی رشته درسی شما دوتا فسقلی رو می دونم. خانم های گرافیک دان تینا در جعبه رو باز کرد و با دیدن ست کامل رنگ روغن های وینزور و قلموهایش و پاستل و مداد رنگی های رامبراند، هر دو از خوشحالی بالا پریدیم»
و عمه پرستو با دیدن این کار ما گفت: « همچین ذوق می کنید که انگار شالی چند تا از این ها رو نمی خرید و ما رو خونه خراب نکردید.»
خندیدم و گفتم: «نه عمه جون ، به خاطر این ذوق کردیم که یک نفر بالاخره تو این خانواده به رشته ی ما علاقه نشان داده و بدون این که ازش چیزی خواسته باشیم وسائل مورد علاقه ی ما رو گرفته وگرنه از نظر شماها، رشته فقط، دکتری و مهندسی است و نقاشی و گرافیک بچه بازیست.»
عمه با اخم سر تکون داد و گفت: «مگه نیست. ببینم کامران تو دیگه چرا قاطی بچه بازی این ها شدی. والله یه دختر داشتیم دلمون خوش بود واسه خودش خانم دکتری می شه مثل بابک، اما چی بگم، اونم دنبال ژینا راه افتاده و رفته گرافیک می خونه.»
کامران گفت: «عمه جون اینا که شکر خدا نیاز مالی هم ندارند. پس بگذارید هر کاری دوست دارند بکنند.»
از طرفداری اش این قدر خوشحال شدم که دلم می خواست بپرم و صورتش را ببوسم ولی جلوی خودم را گرفتم و فقط گفتم: «خیلی ممنون که طرفداری ما رو کردی.»
ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «خواهش می کنم. اگه شما همیشه خوش اخلاق باشید ما همیشه طرفداریتان رو می کنیم.»
به تینا نگاه کردم و از نگاه معنی دار تینا که سرش رو تکان می داد هر دو خندیدیم. شب بدون حادثه ی خاص دیگری با حرف ها و تعریف ها گذشت.
صبح که با صدای زنگ ساعت از خواب پا شدم، سرم رو از شدت درد نمی تونستم بلند کنم. نگاهی به ساعت کردم شش صبح بود. آن روز امتحان طراحی داشتیم و فردایش هم کامپیوتر و دیگه خلاص و خداحافظ مدرسه.
ولی مسئله این بود که با این سردرد چطور می خواستم به مدرسه بروم و امتحان دهم. با زور ار جایم بلند شدم و دوش گرفتم و مانتو و مقنعه مدرسه ام را که سرمه ای بود پوشیدم و وسائل نقاشی ام را برداشتم و به پایین رفتم.
خانه ساکت و آروم بود فقط صدای جیرجیرکها و گنجشک ها از حیاط می آمد. بابا که دیشب گفته بود صبح با عمو می روند دنبال یه سری از کارهایشان. مامان هم که ساعت ده کلاس داشت و حتماً خوابیده بود. ای کاش بابا یه راننده استخدام می کرد و در این مواقع که خودشان نمی توانستند مرا ببرند، مرا می رساند.
با یادآوری زندگی لیلا و بقیه آدم ها، از فکرم خنده ام گرفت و به خودم گفتم تنبل خانم چند ماه دیگر گواهینامه ات را می گیری و راحت می شی. حالا هم بهتره یک قهوه برای خودت دم کنی و یک صبحانه مشتی بخوری تا سرحال بیایی و امتحانت را خوب بدی.
با این فکر به آشپزخانه رفتم و قهوه را دم کردم و برای خودم میز صبحانه مفصلی چیدم و خواستم شروع به خوردن کنم که چشمم به کامران افتاد که آرنج هایش را روی سنگ اُپن آشپزخانه قرار داده و به جلو خم شده و مرا نگاه می کند.
وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم گفت: «علیک سلام. این همه صبحانه را تنهایی می خواهی بخوری؟»
گفتم: «سلام. می شه بگی صبح به این زودی حاضر و آماده این جا چه کار می کنی؟»
سنگ را دور زد و وارد آشپزخانه شد و گفت: «اگه یه قهوه به منم بدی بهت می گم.»
از جایم بلند شدم تا برایش قهوه بریزم که رفت روی صندلی من نشست قهوه را جلویش گذاشتم و صندلی دیگری را عقب کشیدم و گفتم: «قهوه می خواستی یا جای منو؟»
در حالی که کره و مربا را روی نان می مالید با خنده گفت: «هر دو رو، آخه نمی دونی چه کیفی داره آدم جای یه دختر خوشگل و سرتق بشینه...»
خیلی پررو بود. باید خیلی تمرین می کردن تا ازش کم نیارم. بچه که بودم همیشه لوسم می کرد و هرچی که می خواستم انجام می داد. ولی حالا نمی دونستم چطوری باید باهاش برخورد کنم.
کامران گفت: «هی حواست کجاست؟ مگه تا حالا کسی از خوشگلیت تعریف نکرده بود که ماتت برده؟»
واقعاً دیگه نمی دونستم چی بگم برای همین با عصبانیت گفتم: «گمشو، پسره ی پررو. صبح اول صبح پا شدی منو اذیت کنی. اصلاً کی گفته که تو این جا بیایی و آرامش منو بهم بزنی؟»
خنده ی بلندی کرد و گفت: «اگه منظورت از این جا، این خانه است که باید به عرضتون برسونم که این جا خونه مادربزرگ من است و برای آمدن احتیاجی به اجازه ی یه دختر کوچولو ندارم و اگه منظورت توی آشپزخانه و حالا است باید بگم که دیشب، وقتی رفتی بخوابی عمو گفت، که صبح امتحان داری و حالت هم انگار خوب و نیست و چون قرار بود که با، بابا صبح بیرون بروند سوئیچ ماشین را به من داد و گفت، که صبح ساعت 7 تو رو به مدرسه ات برسونم و برگردونم.»
با یادآوری این که بابا حواسش به همه چیز هست لبخندی روی لبم نقش بست که کامران قهوه ام را جلوی صورتم گرفت و گفت: «بخور سرد شد.»
قهوه را یک جا سر کشیدم و دیدم لقمه ای برایم گرفت و به طرفم دراز کرده.
خواستم دستش را پس بزنم که با خنده گفت: « بخور دیگه، الان دیرت می شه.» بعد از خوردن صبحانه، به حیاط رفتیم و سوار ماشین شدیم و به سمت مدرسه راه افتادیم.
در حال تنظیم آئینه گفت: «کجا باید بریم؟»
- می رو خیابان مژده.
- تا اون جایی که من خبر دارم آن جا هنرستانی نبود درسته؟
- درسته فقط می خواستم از نانوایی تافتونی نون بگیرم و همان نزدیکی هم حلیم فروشی خوبی داره بگیرم و ببرم مدرسه به تینا و چند تا از بچه ها قول دادم.
همین طور که دنده را عوض می کرد، خندید و گفت: «من نمی دونم شما با این پرخوری هایتان چطور چاق نمی شید؟»
گفتم: « برای این که مرتب ورزش می کنیم.»
-هنوزم شنا می ری؟
- نه، دیگه چون تو تابستان ها از استخر خودمون استفاده می کنم، بیشتر مواقع هم اسکیت و دوچرخه سواری می کنم.
- خوبه. همه ی این ها در حیاط خانه قابل انجامه و خرجی هم نداره.
- شیاد ولی بیشتر به خاطر اینه که به کارهای مدرسه ام باید برسم و پیانو و نقاشی هم وقت زیادی ازم می گیره. ترجیحاً بقیه وقتم رو هم یا با مامان اینا یا با دوستام می گذرونم.
وقتی به نانوایی رسیدیم کامران نان رو گرفت و بعد هم حلیم رو حساب کرد و بعد مرا به مدرسه رساند. سارا و مهتاب و گیتا و مژده دو در ایستاده بودند.
از ماشین که پیاده شدم کامران هم پیاده شد و کمک کرد تا وسایل و نون و حلیم رو به دم در ببرم. بچه ها که با نگاه های تحسین آمیز به کامران نگاه می کردند با خنده گفتند: «دیر کردی گفتیم یادت رفته صبحانه بگیری.»
گفتم: «نه، یک کمی طول کشید.» و در حالی که بچه ها وسائل را برمی داشتند پرسیدم: «تینا هنوز نیومده.»
سارا: «نه. اونم دیر کرده.»
سرم را تکان دادم و همین طور وارد مدرسه شدم که با صدای کامران که می گفت: «ژینا»، یادم افتاد که با کامران خداحافظی نکردم و برگشتم و گفتم: «ببخشید یادم رفت خداحافظی کنم. در ضمن ممنونم.» سرش را تکان داد و گفت: «خوبه چه راحت آدمو یادت می ره؟ خواستم ببینم کی باید دنبالت بیام.»
اول می خواستم بگم خودم با تینا می آئیم که بعد با یاد درد پام که هنوز کامل خوب نشده بود گفتم: «معلوم نیست شاید، نه و نیم، شایدم ده. بستگی به طرحم داره که چه قدر کار داشته باشد.»
گفت: «پس تا ساعت ده و رفت.»
تا از جلوی در دور شد بچه ها روی سرم ریختند و گفتند: «ژینا، تو هم باه؟ داشتیم از ما قایمش کنی؟»
خودم را از وسطشان نجات دادم و گفتم: «کی رو قایم کنم؟»
مژده گفت: «همون آقا، خوشتیپ رو، داشتیم؟»
مقنعه ام رو درست کردم و گفتم: «چیه، فکر کردید روزهای آخر این قدر پررو شدم که با دوست پسرم بیام مدرسه و از خانم ناظم هم نترسم. ایشون رو که دیدید پسر عموی بنده هستند که گفته بودم فرانسه است و کارخانه ی بابابزرگم رو اداره می کنه. پریشب برگشته.»
گیتا گفت: «آخ که من قربونش برم. چه پسرعموی نازی.»
گفتم: «حلیم سرد شد. تینا هم که نیامد. الان امتحان شروع می شه.» که سروکله ی تینا از دور پیدا شد. گفتم: «بدو بیا که تموم شد.»
با عجله حلیم رو خوردیم و به سر جلسه امتحان رفتیم. موقع طراحی کردن تمام مدت حواسم یا پیش لیلا بود یا کامران ولی خب بازم طراحی خوب شد.
وقتی از سر جلسه بیرون آمدم تینا را دیدم که داشت با آب و تاب جریان های مهمانی و لیلا را تعریف می کرد.
با دیدن من گفتند: «باز که شاگرد اول بازی درآوردی و تا آخر جلسه نشستی.»
مقنعه تینا رو کشیدم و گفتم: «تو حرف توی دلت نمی مونه باید همه چی رو، همه جا، جار بزنی.»
چشمکی زد و گفت: «چیزهای خوب خوبشه نگفتم. تو ناراحت نباش راستی چرا نگفتی صبح با کامران اومدی.»
گفتم: «فرصت نشد. فکر کنم الان دو در ایستاده است. بیا بریم.»
مهتاب گفت: «شما هم این روزهای آخری، زود میرین که چی بشه.»
تینا گفت: «مگه قراره دیگه همدیگر رو نبینیم. آخه می دونید الان آژانس دو در منتظرمونه. کرایه اش زیاد می شه.» سارا گفت: «مگه چه قدر می شه. صبر کنید دیگه.»
تینا گفت: «بگذار حساب کنم. چون اتومرسی ، حساب می شه، فکر کنم ژینا به ازای هر دقیقه تأخیر باید دو بوسه به طرف بده.»
گفتم: «تینا خفه می شی یا خفه ات کنم. الان اینا چی فکر می کنند.»
شانه اش را بالا انداخت و در حالی که به سمت در مدرسه می رفت گفت: «مهم نیست اینا چی فکر می کنند. مهم اینه که اونی که بیرونه چی فکر می کند.» و برگشت و گفت: «بای بای بچه ها. تا فردا» و از در بیرون رفت.
رو به بچه ها کردم و گفتم: «می دونید که تینا چرت و پرت زیادی می گه. فعلاً خداحافظ» و از بچه ها جدا شدم و بیرون آمدم. تینا را دیدم که در عقب ماشین رو باز کرد و نشست. منمدر جلو را باز کردم و نشستم و گفتم: «سلام.»
کامران گفت: «سلام خسته نباشید. امتحان خوب برگزار شد.»
گفتم: «آره خوب بود.» تینا هم گفت: «ای بد نبود.»
کامران پرسید: «حالا کجا بریم.»
تینا گفت: «من که مامانم گفته برم خونه ی خاله پریوش، بابک که بیمارستان است و مامان هم از امروز رفته خونه ی خاله تا با هم ترتیب مهمانی فردا شب را بدهند. منم کتابم رو آوردم تا برم همانجا درس بخونم.»
کامران گفت: «مگه قرار مامانت آشپزی کنه؟»
تینا: «نه، ولی با خاله پریوش می خواستند بروند خرید لباس و شاید تا دیروقت طول بکشد. برای همین گفته منم برم آن جا.»
گفتم: «خب چرا نمیای بریم خونه ی ما.» گفت: «برای این که خاله می گه تو همیشه با ژینایی و پیش ما نمیای.»
وقتی تینا رو در خونه ی عمه پریوش پیاده کردیم
کامران گفت: «کجا بریم؟»
گفتم: «خونه سرم درد می کنه» و چشمهایم را بستم و سرم را به عقب تکیه دادم به خانه که رسیدیم خاتون گفت: «که بابا و عمو ناهار نمی آیند و مامان گل پری هم به خانه عمه پریوش رفته است.»
مامان هم که دانشگاه بود و می موندیم من و کامران.
خاتون گفت: «غذا از شب قبل توی یخچال است، همان را می خورید یا درست کنم؟» گفتم: «نه، هرچی باشه می خوریم.»
گفت: «اگهکاری ندارید، من برم پیش لیلا.»
گفتم: «پس غذا هم ببرید که احتمالاً لیلا کم کم گرسنه اش می شه و به ساعت اشاره کردم که یازده و ربع بود.»
خاتون به آشپزخانه رفت و من هم به اتاقم رفتم. لباسم رو عوض کردم و شلوار کرم و بلوز زیتونی پوشیدم و موهایم رو پشت سرم جمع کردم و با گل سر بستم.
وقتی به پائین رفتم دیدم کامران تی شرت سرمه ای چسبانی پوشیده، که بازو و سر و سینه اش را کاملاً برجسته نشان می دهد و در آشپزخانه به دنبال چیزی می گردد.
بابا راست می گفت که کامران از زمان رفتنش چاق تر شده بود ولی این جوری خوش هیکل تر شده بود. وارد آشپزخانه شدم و پرسیدم: «چیزی می خواستی؟»
- دنبال قهوه می گشتم. می دونی بدجوری بهش عادت کردم.
- دیگه به چی عادت کردی؟ مشروب، حشیش یا....
دستش را تکان داد و گفت: «به هیچ کدام. نمی گم لب به مشروب نزدم ولی شاید چند باری تو مهمانی های خاص، می دونم که می خوای بگی همین هم خیلی بد، قبول دارم و معذرت می خوام. حالا می شه ازت خواهش کنم یه فنجان قهوه مهمانم کنی؟»
- آره که می شه. چیز دیگه ای نمی خوای؟
با نگاهی خندان گفت: «نمی دونم؟!»
از نگاهش و حرفش خجالت کشیدم و پشتم رو بهش کردم وشروع کردم به درست کردن قهوه و این طور وانمود کردم که منظورش رو نفهمیدم.
در یخچال رو باز کرد و نگاهی کرد و گفت: «چرا گفتی خاتون غذا درست نکنه، من عادت به غذای مونده ندارم.»
در حالی که فنجان را روی میز می گذاشتم گفتم: «خب چی دوست داری برایت درست کنم؟»
پشت میز نشست و گفت: «تو می خوای درست کنی؟ مگه بلدی؟»
گفتم: «هرچی که دلت بخواد.»
همین طور که با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود گفت: «من فسنجون دوست دارم. این یکی دیگه کار هر آشپز تازه کاری نیست.»
گفتم: «جلوی خودت درست می کنم تا دیگه حرف بی خود نزنی»
- و اگه خوب نشد؟
- ناهار بیرون مهمون من و اگه خوب شد چی؟
- خب شام هرجا که تو بگی مهمون من.
- باشه قبوله.
شریع گردو و مرغ و رب انار را حاضر کردم و زیر ذره بین نگاهش شروع به کار کردم برای این که کمتر نگاهم کنه گفتم: «می شه بری یک اهنگی بگذاری گوش کنیم. من به شکوت عادت ندارم.»
چَشمس گفت و رفت. وقتی دای موزیک بلند شد به آشپزخانه برگشت و گفت: «برنج نمی گذاری.»
گفتم: «چرا اول خورشت رو می گذارم چون باید جا بیفته. بعد برنج هم دم می کنم.»
پاهایش را روی صندلی جلویی گذاشت و پرسید: «می شه بگی جریان لیلا چی بود که این طور دیروز بهم ریخته بودی؟»
پرسیدم: «می خوای بدونی؟»
سرش را تکان داد. گفتم: «ناراحت نمی شی.» گفت: «اگه چیز ناراحت کننده ای باشد، که حتماً هست چون تورو ناراحت کرده ، منم می شم ولی می خوام بدونم.»
در حالی که غذا رو درست می کردم جزیان زندگی لیلا رو اون طور که خودش تعریف کرده بود، برایش گفتم.
در موقع تعریف بعضی از قسمت ها، اشکم سرازیر شدند که کامران لیوان آبی برایم ریخت و به دستم داد. تمام مدتی که من حرف می زدم ساکت و با چهره ای ناراحت نگاهم می کرد وقتی از مرگ محسن و بلای که به سر لیلا آمد گفتم، دیدم که چشم های سیاهش پر از اشک شده وقتی همه ی ماجرا رو گفتم آه عمیقی از سینه کشید و گفت: «پس حق داشتی که این طور ناراحت بشی. حالا می خواهی چکار برایش بکنی.»
گفتم: «هنوز نمی دونم. ولی اولین کاری که باید بکنم اینه که به بابا بگم کنار اتاق مشت رجب یک سوئیت کامل برای لیلا و بچه اش بسازد که به اتاق خاتون اینا هم راه داشته باشد.»
- خب بعدش چی؟ حتماً همین جا کار کنه؟
- این جا که می تونه کار کنه، کارم نکنه مطمئنم بابا خرجشان را می دهد ولی دلم می خواهد کمکش کنم به مدرسه ی شبانه بره و درسش رو

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
ادامه بده. اگه بشه حامد هم بعد از سربازی اش همین جا بیاید و کنار لیلا و بچه اش باشد . در ضمن اگه بتونه یک حرفه ای هم یاد بگیره خیلی خوبه .یادمه چند سله پیش همراه بابابزرگ تو ماه رمضان به کمیته امداد رفتیم و بابابزرگ که سالانه مبلغی رو برای بچه های یتیم به ان جا می برد به من گفت یادت باشه ، که این ثروت و دارایی موقعی خوشبختی میاره که در کنارش به فکر مستمندان هم باشی.
تو رو من امروز با خودم این جا اوردم تا ببینی و یاد بگیری تا بعد از من و مامان گل پری هم کسی تو این خونواده به فکر بچه های یتیم باشه . تو رو اوردم چون تو از همه ی نوه های من دلرحم تر هستی . من شاید تو جوانی ام خطاهایی کردم که پیش خدا توبه کردم ولی مامان گل پری ات با مهربونی اش به من خیلی چیز ها یاد داد . تو هم اخلاقت بیشتر شبیه اونه .
دلم میخواد وقتی به اون دنیا میریم تو روح ما رو شاد کنی . ولی یادت باشه که همیشه ماهی دادن و سیر کردن شکم ها ، کمک نیست بلکه اگه بتونی ماهیگیری یاد کسی بدی برای همیشه از گرسنگی نجاتش دادی . برای همینه که این جا بعد از یه سنی به بچه های تحت پوشش حرفه ای یاد می دهند تا دیگر محتاج نباشند . بعد از ان روز همیشه سعی کردم تا جایی که میشه به دیگران کمک کنم .
نمی دونی وقتی بابابزرگ فوت کرد چه قدر بچه از بهزیستی به ختمش امدند که بابابزرگ حامی شان بود . حالا هم این کارو مامان گل پری می کند . منم اگه بشه همین طوری به لیلا کمک می کنم.
خنده ای کرد و گفت : (( نه بابا ، پس تو این چند سالی که ندیدمت حسابی بزرگ شدی و دیگه اون دختر کوچولوی ناز نازی نیستی .)) در حالی که به غذا سرک می کشیدم تا ببینم حاضر است یا نه ، گفتم :((چرا هنوزم نازنازی هستم . ولی به قول مامان خوبه ادم در عین نازنازی بودن ، واقع گرا هم باشد که اگه زندگی رو یک پاشنه نچرخید بتونه گلیم خودش رو از اب بیرون بکشد . برای همینم منو مرتب به کلاس های زبان انگلیسی و فرانسه و المانی فرستاده و حالا دیپلم هر سه شان را گرفتم .))
_ خوبه خیلی خوبه دیگه چه کارهایی یادت دادند ؟
_ تابلو فرش هم بلدم ببافم .اون تابلویی هم که به دیوار پذیرلیی پشتی است و عکس یک دختر محلی است هم طرحش مال خودمه هم کار بافتش .
سوتی کشید و گفت : (( باورم نمیشه . اصلا بهت نمیاد اهل این کار ها باشی .))
گفتم :(( من کارهای هنری رو خیلی دوست دارم .))
مامان همیشه میگه من عاشق درس دادن بودم و به کارهای هنری جز اشپزی علاقه ای نداشتم حالا که تو روح هنری داری هر کاری که دلت میخواد انجام بده به شرطی که تا اخرش بروی . راستی تو از زندگی تو فرانسه راضی هستی؟
چانه ای بالا انداخت و گفت :(( نه زیاد . ولی به خاطر کارخانه مجبور شدم بمونم . این جا که مهندسی نساجی ام را گرفتم و راهی شدم توی کارخانه احساس کردم به غیر از اون باید مدیریت بهتری هم داشته باشم برای همین رشته ی مدیریت رو شروغ به خواندن کردم و حالا هم احساس می کنم با این مدرکم بهتر از پس اداره ی کارخانه بر می ایم اخه نحوه ی مدیریت بابابزرگ و بابا یواش یواش قدیمی شدند و جوابدهی لازم را برای سود بیشتر نداشتند. بابا میگه با تغییراتی که من به وجود اوردم اوضاع خیلی بهتر شده ولی از سودی که به این جا می رسه خبری ندارم .))
در حالیکه غذا را توی ظرف ها می کشیدم و روی میز می گذاشتم گفتم :((اقای کریمی وکیل بابابزرگ با مامان گل پری همه ی سود ها را صرف خرید زمبن و ساختمان می کنند . این طور که من شنیدم مامان گل پری به سهم دختر و پسری این کارو می کنه ولی دقیق اش نمی دونم .))
پشت میز نشستم و گفتم :(( اگه نمی ترسی مسموم بشی بهتره تا غذا سرد نشده و از دهن نیفتاده بخوری .))
نگاهی به غذا کرد و گفت :((ظاهرش که خیلی خوبه و بشقابش رو پر از غذا کرد .))
قبل از این که قاشق ام رو به دهان ببرم منتظر شدم تا عکس العملش رو ببینم . خیلی جدی شروع به خوردن کرد و بعد از چند قاشق نگاهی به من که منتظر ، نگاهش می کردم کرد و گفت :(( پس چرا نمی خوری ؟))
گفتم :(( می خواستم ببینم خوشت امده یا نه ؟))
قاشق اش را روی میز گذاشت و گفت :(( خوشم اومده ؟ این چه حرفیه . این عالیه حرف نداره .))
پرسیدم :(( پس چرا خوردی و هیچی نگفتی .))
با خنده گفت :(( برای اینکه ترسیدم اگه زود تعریفت رو بکنم زود تر از من خودت غذاهارو بخوری و من کرسنه بمونم . مگه ندیدی بشقابم رو از ترس گشنگی پر کردم ؟)) نمکدون رو به طرفش پرت کردم که جا خالی داذد و به دیوار خورد و گفتم :(( خیلی بی مزه ای . یعنی من اینقدر شکمو ام.))
خندید و گفت :(( من تا یه دل سیر از این غذا نخوردم وارد هیچ بحث دیگری نمی شم . بخور که منم خیلی گرسنه ام.))
بعد از تمام شدن غذا گفت :(( می شه بگی این غذا رو از کی یاد گرفتی ؟))
گفتم :((مامان گل پری . در ضمن رب انارش هم مخصوص است و برایمان خاله بهناز هر وقت که به شیراز می رود می اورد و طعمش فرق می کند .))
_ بقیه غذا ها رو هم این جوری درست می کنی یا نه ؟
_ چه جوری ؟
_ این طور خوشمزه .
_ نمی دونم . ولی مامان گل پری می گه شاگرد خوبی برای مامان گل پری بوده ام .
_ راستی ، بقیه دختر های فامیل هم ، مثل تو اشپزی می کنند ؟
_ اگه منظورت تینا است کمی تا قسمتی بله ولی مهوش و مریم در حدنیمرو و املت .
_ چرا؟
_ برای این که می گویند تا ادم اشپز داره نباید به خودش زحمت بده .
_ و تو چرا این طوری فکر نمی کنی ؟
به خاطر این که مامانم می گه شاید یه روزی بیاد که ادم اشپز نداشته باشه و خدمتکاری در کاری نباشه . مثل همین حوادث طبیعی ، زلزله ، سیل ، یا هر چیزی که حساب و کتابش دست ما نیست وقتی که رفاه نبود ادم هایی توان زندگی کردن رو دارند که بتوانند روی پاهای خودشان بایستند با این حرف محکم پاهایم را روی زمین کوبیدم .
کامران از جایش بلند شد و گفت :(( اجازه می دی ظرف ها رو من بشورم .))
گفتم :(( نه ، احتیاجی نیست . تو بهتره چایی بریزی و من هم ظرف ها رو در ماشین ظرف شویی می گذارم .))
_ راستی دو تا خدمتکارا کجا هستند ؟
_ مامان گل پری فرستادشان خونه ی عمه پریوش برای کمک . _ چه قدر خوبه که امروز من و تو تنهاییم.
_ چرا ؟
_ برای این که این طوری می تونیم بهتر و راحت تر صحبت کنیم . اخه می دونی وقتی من رفتم تو یه دختر کوچولوی سیزده ساله بودی و من فقط بچگی ها و شیطنت هایت را می دیدم ولی حالا می تونم روی تو به عنوان یک دختر عموی بزرگ و خانم حساب کنم . دلم میخواد بهتر بشناسمت .
_ تو بزرگ بودی که رفتی ولی برای من خیلی فرق کردی . اون موقع برام خیلی مهربون بودی و هر کاری می خواستم برام می کردی ولی حالا عوض شدی .
_ چطور ، بد شدم ؟
_ دنه ، ولی نمی دونم چرا دیگه خوب نمی شناسمت .
_ خب طبیعیه . وقتی چند وقت بمونم با هم اشنا تر میشیم و راحت تر مثل گذشته ها .
_ شاید.
_ چایی رو کجا بخوریم .
نگاهی به ساعت کردم که سه بعد از ظهر را نشان می داد و گفتم :(( تو حیاط احتمالا روی صندلی ها سایه افتاده بریم ان جا.))
از قهوه جوش ، دو تا قهوه هم ریخت و به دنبال من به حیاط امد وققتی قهوه را روی میز گذاشت گفت :(( بخور ، این قدر حواست پرت شد که یادت رفت سرت درد می کنه اینو بخور بعد نیت کن برایت فال بگیرم .))
خندیدم و گفتم :(( سرم بهتر شده . تو از کی فالگیر شدی ؟))
گفت :(( نمی دونم می دونی یا نه ؟ فرانسوی ها ادم های خرافاتی زیاد دارند و به این چیز ها هم زیاد اعتقاد دارند . منم در کنار دوست هایم یه چیز هایی یاد گرفتم .))
در حالی که ته دلم احساس حسادت می کردم پرسیدم :(( دوست های دخترت یا پسرت ؟))
خنده ی معنی داری کرد و گفت : ((چیه حسود خانم . ان جا روابط دوستی بین دختر و پسر ها عادی است ولی برای این که خیالت را راحت کنم می گم که این دوست من پسر است و معاون کارخانه هم هست.))
با قیافه ی درهمی گفتم : (( به من چه که حسودی کنم . مگه من دوست دخترتم یا نامزدت فقط از روی کنجکاوی پرسیدم .))
دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت : (( می دونی بینی ات عین پینوکیو داره دراز می شه .))
نفسم از این همه اعتماد به نفسش تو سینه حبس شده بود و خواستم هر چی دلم می خواد بهش بگم که خندید و گفت : (( اگه باور نمی کنی ائینه بهت بدم .))
گفتم : (( خیلی بی شعوری کامی . ))
بلند شدم و با با عصبانیت خواستم برم که گفت : (( از پریشب تا حالا که برگشتم دیگه منو مثل قدیم ها کامی صدا نکرده بودی .))
خیلی پر رو بود . پوزخندی زدم و گفتم : (( خب که چی ؟ کامی دوست بچگی های من بود ولی حالا کامران انگار پدر کستگی با من داره .))
از جایش بلند شد و با فشار دستهایش وادارم کرد که روی صندلی بنشینم و گفت : (( دختر جون ، جنایی اش دیگه نکن و با قهرم روز خو.بی رو که دو تایی شروع کردیم خراب نکن . من اگه چیزی می گم فقط قصدم شوخی است و میخوام مثل قدیم ها دوباره با هم صمیمی بشیم . از پریشب تا حالا همش احساس می کنم با من راحت نیستی و دیگه ژینا کوچولوی من نیستی .
همش سعی می کنی خودتو از من دور کنی . انگار که من غریبه ام و دیگه برایت کامی نیستم .))
اخمی کردم و گفتم : (( خب معلومه که نیستی .))
پرسید : (( چرا ؟ ))
گفتم : (( برای این که بدی.))
با خنده گفت : (( چرا بدم ؟))
گفتم : (( برای این که حالا هم داری زورت رو به رخم می کشی ؟))
خندید و سر جایش نشست و گفت : (( زور همه ی مرد ها زیاده . تا حالا باهاشون در نیفتادی . حالا هم اگه لطف کنی و یه چایی بریزی ممنون می شم .))
گفتم : (( باشه . تو هم تا من چایی می ریزم و قهوه ام را برمی گردونم از تو یخچال کیک شکلاتی بیار تا بخوریم که فکر کنم دوباره داره قند خونم پائین میاد .))
وقتی به داخل خونه رفت خواستم از حس دوست داشتنش فرار کنم که ته قلبم یه کسی گفت : (( خودت رو گول نزن تو داری قلبت رو از دست می دی . اگه یه کم دیگه کوتاه بیایی ، صدای شکستن قلبت رو می شنوی و باید با جارو و خاک انداز جمعش کنی . تو که می دونی بابا هیچ وقت اجازه نمی ده تو با کامران ازدواج کنی برای چی خودت رو می خوای پای بندش کنی .))
تو همین افکار بودم که کامران گفت : (( تو که هنوز نه چایی ریختی ، نه قهوه ات رو خوردی !))
به دروغ گفتم : (( حواسم پیش لیلا بود . کیک اوردی .))
گفت : (( اره )) و تکه ای از کیک را که به سر چنگال زده بود به طرفم گرفت و گفت : (( بخور تا حالت بد نشه . ))
از دستش گرفتم و قهوه را هم خوردم و روی نعلبکی برگرداندم و جلویش گذاشتم و شروع به خوردن کیک و چایی کردم .
در حالی که کیک را می خورد داخل فنجانم را نگاه کرد و گفت : (( لباس عروسی برایت افتاده .))
با تعجب نگاهش کردم که گفت : (( این می گه صاحب فال به زودی ، سفر خارج از کشور میره . دختر دل نازکیه و دوست داره به دیگران کمک کنه . خاطر خاهم زیاد داره ولی به تازگی دل یه پسری رو تو راه دور برده که خیلی زمین خورده اش شده . قراره به زودی هم یه کادوی خوب بگیره و پول زیادی هم به دستش می رسه . می گه اگه قلب اون پسری رو که دوسش داره قبول کنه ، حتما خوشبخت میشه . صاحب دو تا دختر و یک پسر قشنگ و ناز هم می شه ...
فنجان رو از دستش گرفتم و گفتم : (( بسه کامران . این قدر چرت و پرت نگو منم باید برم یه نگاهی به کتابم بیندازم که فردا امتحان دارم و از جایم بلند شدم .))
بلافاصله از صندلی اش بلند شد و گفت : (( پس قرار شام امشب چی می شه ؟ ))
گفتم : (( حالا کی شکمو است من یا تو . که هنوز چیزی از وقت ناهار نگذشته فکر شامی . در ضمن شام مامان و بابااینا می ایند . ))
شانه اش را بالا انداخت و گفت : (( خب بیایند من به دختر عمویم یه شام باختم باختم و باید بدهی ام را بدهم . فکر نکنم از نظر کسی ایرادی داشته باشه .))
گفتم : (( این پسر عمو باید صبر کند تا من اول سری به لیلا بزنم و بعد هم کمی کتابم را دوره کنم و بعد برای ساعت هفت و نیم شاید وقتم ازاد باشه . ))
گفت : (( پس من منتظرم و به داخل رفت .))
منم پیش لیلا رفتم و حالش را پرسیدم و چیزهایی را که توی فکرم بود رو بهش گفتم خیلی خوشحال شد و گفت اگه اشکالی نداشته باشه دلش میخواد خیاطی یاد بگیره و کار کند . چون با این کار می تونه همیشه کنار بچه اش باشد.
گفتم : (( فکر خوبیه می تونی همین جا کار کنی و دوست ها و اشنایان ما هم مشتری ات می شوند .)) از خوشحالی لیلا شاد شدم و به خانه برگشتم و با خودم گفتم : (( در اولین فرصت با مامان اینا در این باره صحبت می کنم . ))
وارد سالن که شدم تلفن زنگ زد و گوشی را برداشتم . مامان گل پری بود پرسید : (( که کامران خانه است یا نه ؟ )) و من گفتم : (( که بله .))
گفت : (( بهش بگو اگه می تونه سری به خونه ی عمه پریوش بزنه .))
گفتم : (( چرا به موبایلش زنگ نمی زنید .)) که گفت خاموش کرده .
گفتم : (( بهش می گم که باهاتون تماس بگیره و خداحافظی کردم .))
به در اتاقش رفتم و در زدم گفت : (( بفرمایید .))
وارد شدم و دیدم کنار تخت با یک بلوز چسبان مشکی نشسته و سیگار می کشد . بوی اتکلن و سیگارش اتاق را پر کرده بود . از جایش بلند شد و به سمتم امد و گفت : (( چیزی شده ؟ ))
من که حواسم پرت شده بود که چی می خواستم بگم ، گفتم : (( نه ))
گفت : (( پس چرا این طوری منو نگاه می کنی ؟ ))
_ اخه نمی دونستم زیبایی اندام کار می کنی و بدنت رو ورزشکاری کردی . و بعد پیغام مامان گل پری را بهش رساندم و خواستم از در بیرون برم که دستش را روی در گذاشت و گفت : (( یه دقیقه صبر کن . ))
و به سمت کمدش رفت و جعبه ی کوچکی را در اورد و به سمتم گرفت و گفت : (( این یه هدیه مخصوصه وقتی به ایتالیا رفته بودم برایت گرفتم . نمی خواستم جلوی بقیه بچه ها بهت بدم گفتم شاید حسودی کنند.))
در جعبه را باز کردم و از دیدن سرویس جواهر زمرد نشان داخلش که کار ظریف و زیبای جواهر سازان ایتالیا بود چشم هایم برقی زد و بلافاصله به طرفش گرفتم و گفتم : (( من اینو نمی تونم قبول کنم .))
در حالی که گردنبند رو در می اورد گفت : (( اینو از طرف مامان گل پری برایت گرفتم . ))
همان روزهایی که عکس و فیلم هایت زا برایم می فرستاد گفت : ((که عاشق زمردی و اگه به ایتالیا رفتم برایت سرویس قشنگی بگیرم . ))
با تعجب گفتم : (( برای چی مامان گل پری عکس هایم را می فرستاد ؟ ))
گردنبند را نزدیک گردنم را گرفت و در حالی که چفت ان را پشت گردنم محکم می کرد با لحن خاصی گفت : ((نمی دونم شاید برای این که دل و دین منو ببره ))
نگاه تحسین بر انگیزی بهم کرد و گفت : (( واقعا که دختر های فامیل حق دارن بهت حسادت کنند ، تو روز به روز بیشتر شبیه مامان گل پری میشی و خوشگل تر ، حتی رنگ و مدل موهایت . ))
سریع از اتاق بیرون رفتم . مرتب به خودم فحش دادم تا به اتاقم رسیدم ، نمی دونم چرا عین عروسک وایستاده بودم و گذاشته بودم هر جور که دلش می خواست منو نگاه کنه و بهم بگه که موهایم چه جوری بهتره . چرا بهش بهش همچین اجازه ای رو می دادم .
دوباره قلبم گفت : (( برای این که خودت دوست داری که این نگاه ها رو ببینی و نظرش رو جلب کنی . ))
بعد از کمی که سعی کردم افکارم را متمرکز کنم کتابم را برداشتم و شروع به مرور کردن کردم . خوشبختانه چون همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و درس هایم را حفظ بودم زود تمام شد و با امتحان عملی هم که مشکلی نداشتم .
بعد از بستن کتاب به ساعت نگاهی کردم و دیدم از هفت و نیم هم گذشته.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی
تو آينه نگاهي به خودم کردم و ديدم صورتم حسابي خسته نشان مي دهد.از اتاق که بيرون آمدم صداي عمو و مامان بابا رو شنيدم که مشغول صحبت و خنديدن بودند.
از پله ها آروم پايين رفتم ومي خواستم که نفهمه من پائين اومدم و بترسونمش که سريع برگشت و گفت:
«اومدي ژينا؟»
نقشم نگرفته بود و با ناراحتي گفتم:«اِ خيلي بدي!»
سرش رو به عقب برگردوند و با نگاه قشنگي گفت:«چرا؟چون چند ساعته اين جا منتظرم تا سرکار خانم تشريف بياريد و اين غم تنهايي رو از بين ببريد.»
با خونسردي بهش نگاه کردم و پرسيدم:«مگه بيرون نرفته بودي؟»
پوزخندي زد و گفت:«اگه رفته بودم که الان اينجا نبودم.يعني نمي گذاشتند که برگردم.»
نگاهي به مامان اينا کردم که مشغول خوردن ميوه بودند و جلو رفتم و گفتم:«سلام بر ماماني و بابايي و عمويي،که يادي از ما نمي کنند.»
جواب سلامم را دادند و مامان گفت:«چرا اين قدر صورتت درهم و خسته است .»با خنده گفتم:«براي اينکه امروز اين پسرعموي بد ما از من بيگاري کشيده و مجبورم کرده تا کلي از ظهر رفته برايش غذا بپزم و چايي و قهوه دم کنم.بعد هم که درس خواندم خب از خستگي مُردم.»
عمو رو به کامران گفت:«آره بابا. نگفتي ژينا امتحان داره؟»
کامران که از جايش بلند شده و از روي ميز سيبي برداشته و در حال گاز زدن بود .گفت:«مگه عيبي داره،خواستم بدونم دخترعمو کوچولوم،چه قدر مهمانداري اش خوب است و آشپزي اش چطوره.از قراره معلوم بقيه دختراي خانواده ي کياني رو که بايد ترشي بيندازيد چون از هنر خانه داري چيزي بلد نيستند ولي حالا شايد بشه براي اين يکي يه شوهري ،نوکري،چيزي ،
پيدا کنيم و رو دستمون نمونه و قاه قاه شروع به خنديدن کرد.»
جيغم به آسمون رفت و گفتم:«خيلي مزخرفي.کوفتت بشه فسنجوني که خوردي.»
خنديد و گفت:«بابا تو چه قدر کم ظرفيتي دختر.شوخي کردم .آخه بابا نمي دوني که ظهر چه قدر هوس فسنجون کرده بودم وقتي ژينا گفت هر چي بخوام درست مي کنه منم تعارف نکردم ديگه.جاتون خالي که چه قدر هم چسبيد.باورم نمي شد که بتونه همچين غذايي رو درست کنه.»
مامانم خنديد و گفت:«دختر مارو دست کم گرفتي کامران ،دختر من با نازک نارنجي هاي ديگه،فرق هايي هم داره.يه پا هنرمنده.تو هر کاري که بگي.»
بابا و عمو گفتند:«پس شام هم که داريم.»
کامران گفت:«شما بله.چون ظهر کلي اضافه آمده ولي من چون با ژينا شرط بسته بوديم که اگه غذا خوب بشه من شام مهمون کنم و اگه بد بشه برعکس.حالا بايد در خدمت خانم خانوما باشم و هر کجا که دستور دادند مهمانش کنم.»که عمو خنديد و گفت:«که اين طور.پس براي
خودتان برنامه چيديد و لابد ما پير و پاتال ها هم مزاحميم.»
سريع گفتم:«اين چه حرفيه عمو جون .خب با هم مي ريم .»که بابا گفت:«نه بابا جان،ما هم حسابي خسته ايم.شماها بريد و خوش باشيد.راستي تو فردا امتحانات تمام مي شه.»
گفتم:«آره.ديگه از دست مدرسه خلاص مي شم.»
مامان گفت:«همچين حرف مي زنه ،انگار شاگرد تنبلي بوده که حالا داره راحت مي شه.»
گفتم:«حالا ديگه همين که آدم از مدرسه بيرون مياد حس مي کنه قاطي بزرگترها شده و خودش کيفي داره.راستي مامان يادم رفت بگم کامران از طرف مامان گل پري برايم سرويس زمرد آورده که معرکه است.»
مامان:«راستي؟خب کو؟»
_بالاست.ميارم ببينيش.
کامران گفت:«ژينا من که حاضرم تو نمي خواي حاضر بشي بريم.»
_چرا الان حاضر مي شم.
و به اتاقم رفتم کمي آرايش کردم و مانتوي سفيد و شال زيتوني پوشيدم و سرويس جواهر را هم با خودم پائين بردم و به مامان اينا نشان دادم که کلي تعريف کردند و بعد کيف زيتوني ام را برداشتم و کتاني سفيد پوشيدم و گفتم:«من حاضرم و از بقيه خداحافظي کردم و همراه کامران سوار ماشين شدم و به راه افتاديم.»
***
کامران پرسيد:«کجا بريم؟»
_دربند
_چشم.
و به سمت دربند بالا رفتيم.هواي مطبوع و خنک را در ريه هايم فرو دادم و گفتم:«نمي دونم چرا اين قدر اينجا رو دوست دارم.»نگاهي به صورتم کرد و گفت:«شايد
خاطره ي خوشي از کسي اينجا داري.»
_خاطره که اين جا زياد دارم.چه با مامان چه با دوستانم.ولي بيشتر به خاطر صداي رودخانه و آب است که لذت مي برم.
در حالي که ماشين رو سربند پارک مي کرد گفت:«خوبه شنبه بود و شلوغ نبود وگرنه مجبور بودي کلي پياده بيايي.»
اشاره به کتاني هايم کردم و گفتم:«من مجهز آمده ام و ترسي از راه رفتن هم ندارم،از دختر هايي هم که اين جور جاها با کفش هاي هفت سانتي می آیند و آخ و واخ می کنند بدم میاد.چون هر چیزی جایی داره.کوه هم کفش ورزشی می خواد.
خندید و گفت:خوبه،فکر همه جاش رو کردی.پس بزن بریم.
وقتی به رستوران همیشگی رسیدیم روی تختی که نزدیک آب بود نشستیم و کامران گفت:خب چی سفارش بدیم؟
-من که کباب می خورم.
-خب منم جوجه می خورم و با هم شریک میشیم چطوره؟
-موافقم.غذا را سفارش دادیم که خیلی زود اوردند و مشغول خوردن شدیم که تلفنش زنگ زد و نگاهی کرد و جواب نداد.
پرسیدم:کی بود؟
-عمه پریوش
-چرا جواب ندادی؟
-برای اینکه دلم نمی خواد اون لحظات خوب رو با سوال و جوابهاش خراب کنه وتکه ای از جوجه را به طرفم گرفت که گفتم:من با استخوانش رو می خورم.
و از توی بشقابش برداشتم و به دندان کشیدم و گفتم:این جوری بهتره
خنده ی بلندی کرد و گفت:خیلی باحالی دختر.خوشم میاد که با تمام باکلاسی بی خیال هر چی کلاس گذاشتنی.
-هر کاری در حد خودش خوبه.
راستی اگه تینا فردا بفهمه که ما امشب بدون اون اومدیم اینجا ناراحت میشه
-تقصیر خودشه می خواست نره تو لونه زنبور تا بتونیم خبرش کنیم.
از مثالی که درباره ی خانه ی عمه زد خنده ام گرفت و به تلفنش اشاره کردم که زنگ میزد.
خاموشش کرد و گفت:«امشب مي خوام براي همه به جز تو ،در دسترس نباشم.»از اين حرفش حس خوبي بهم دست داد و بعد از خوردن شام گفتم:«خب ،حالا که شام خورديم بهتره برگرديم خونه.»
سرش رو تکان داد و گفت:«مگه ديوونه ام که بعد از کلي انتظار کشيدن ،حالا که يه خانوم خوشگله تو اين هوا و شب خوب کنارمه ،برگردم خونه.»
خودم رو لوس کردم و گفتم:«آخه فردا امتحان دارم.»
پوزخندي زد و گفت:«داشته باش،منو نمي توني با اين بهونه ها از سرت وا کني تازه مي خوام سفارش چاي و قليان بدهم .همين جا باش تا برگردم.»
به پشتي تکيه دادم و آهي کشيدم و با خودم گفتم:«اي خداي مهربون،يا اين عشق رو از دلم بيرون کن ،يا خودت کاري کن که اون مال من باشه.»
بعد به خودم نهيب زدم و گفتم:«بدبخت مگه پسرنديده اي که اين طور دلتو باختي؟»
وقتي نگاهم بهش افتاد که با يک ظرف پر از آلو جنگلي به سمتم مي آمد با خودم گفتم:«آخه اون مهربوني هايش مردونه است .نه مثل اين جوون ژيگولوها که فقط فکر مد و اين
جور چيزها هستند.وقتي موقع اومدن ديد که به آلو جنگلي ها نگاه ميکنم رفته برام گرفته مثل باباهاي مهربون.»
وقتي نشست و ظرف آلود رو جلوم گذاشت و گفت:«بخور.تا چاي و قليان را هم بيارند.»گفتم:«چطور يکهو رفتي آلو گرفتي؟»در حالي که يکي در دهانش مي گذاشت
گفت:«براي اين که موقع اومدن ديدم چشمت دنبالش بود.»خنديدم و گفتم:«شايد من چشمم دنبال خيلي چيزها باشه.»
سرش رو جلو آورد و گفت:«هر چي باشه برات جور ميکنم.»براي اينکه حس واقعي اش رو بدونم گفتم:«حتي اگه ازت بخوام که واسطه بشي تا من با يکي از اون پسرهاي خوش تيپ که روي تخت اولي نشستند دوست بشم.»
اخم شيريني کرد و آروم پشت دستم زد و گفت:«ميشه خواهش کنم ازت که محبتم رو پاي حماقتم نگذاري؟»پشت چشمي نازک کردم و گفتم:«همين طوري مي خواستي برام شوهر
جور کني که ترشيده نشم.»
قليان و چايي رو آورده بودند که پک محکمي زد و گفت:«هنوزم رو حرفم هستم شوهري برات جور ميکنم که دهن تمام فاميل وا بمونه.حالا تو يه چايي بريز و کمي قليان بکش.فقط
کم بکش که فشارت نيفته و خرما هم بخور.»
چند تا پک که به قليان زدم گفت:«راستي ،مي خواستم بپرسم که واقعا توي زندگيت پاي پسري در ميون نيست؟»
خنديدم و گفتم:«چيه،فکر کردي با يه قليان مي توني حواسم رو پرت کني و زير زبانم رو بکشي.»
با چشمان سياهش عميق نگاهم کرد و گفت:«نه ،مي پرسم چون مي خوام تکليف خودم رو بدونم.»_که چی بشه؟_این که بدونم کارم آسونه یا سخت و باید کسی رو هم از قلبت بیرون کنم.
خودم رو به نفهمی زدم و گفتم:«برای چی باید کسی رو از قلبم بیرون کنی.»
نگاهی بهم کرد که تا ته قلبم را آتش زد و آهی کشید و گفت:«یعنی می خوای بگی نمی دونی که چطوری دل و دینم رو بردی؟با این که چه طوری بی قرارت شدم و جلوی خودم رو می گیرم
که داد نزنم و از این عشق با همه وجودم فریاد نکشم.نگو که نمی دونی که باور نمی کنم .شما دخترها تیزتر از اونی هستید که نفهمید با دل بیچاره ی پسرها چه کردید.»
و با این حرف دست هایش رو در موهایش فرو برد و گفت:«ژینا ،نگو که نمی دونی دیوونه ام کردی.»
از این اعتراف صریح قلبم توی گلویم شروع به تپیدن کرد و فشارم سقوط آزاد.زبانم سنگین شده بود و نمی دونستم چی باید بگم.فکر نمی کردم با توجه به مسئله ی مخالفت پدرهایمان با ازدواج دختر عمو و پسرعمو با این صراحت و به این زودی بخواد سدی بین خودش و من درست کنه.چون اگر چیزی نمی گفت شاید می تونستیم علاقمون رو توی دل هامون مخفی کنیم ولی نمی دونستم با این اعتراف چرا می خواست همه چیز رو خراب کنه؟
وقتی سکوتم را دید پرسید:«تو حالت خوبه؟»با سر اشاره کردم که نه.
با اخم شیرینی گفت :«گفتم که زیاد نکش ،زود باش این قند و خرما را بخور وگرنه یه میت روی دستم می مونه.»
به زور قند و خرما رو خوردم و گفتم:«فعلا یخچال فریزرم.اگه افتادم میت می شم.»
خنده ای کرد و گفت:« خیلی پررویی.»
نگاه سرزنش باری بهش کردم و گفتم:«من پررویم یا تو که یه شام بهم دادی و این چرت و پرت ها رو می گی .فکر کردی من بچه ام و میخوای با این حرف ها تو بغلت غش کنم.نه پسرعمو جان من از این دخترها نیستم که به خاطر پول و تیپ و یک کمی حرف های عاشقانه،گول کسی رو بخورم و دلم رو از دست بدم .تازه ،انگار یادت رفته که حتی اگه به قول قدیمی ها عقد پسرعمو ،دخترعمو تو آسمون ها بسته شده باشه،ولی برای من و تو این مسئله صدق نمی کنه و همیشه گفتند که ازدواج ما هیچ وقت امکان پذیر نیست .یادت رفته همین دیروز مهوش بهت گوشزد کرد.»
مشتش رو محکم روی تخت کوبید و گفت:«گور بابای مهوش و هر کسی رو که بخواد این حرف رو بزنه کرده.
مهم اینه که من دوستت دارم ژینا ،می فهمی.
توی همه ی این سالها که توی ایران بودم و بدش تو فرانسه با این همه دخترای جورواجور که هر کدام می خواستند یه جوری خودشان رو تو دلم جا کنند هیچ وقت دلم به تپش نیفتاد و لرزشی تو قلبم حس نکردم .
ولی پریشب تو دختر کوچولوی چشم آبی وقتی دم آشپزخونه سینه و سینه ام شدی و چشم های آبی ات رو که اشک آلود بود به صورتم دوختی قلبم داشت تو سینه ام از کار می افتاد.
هر چی خواستم خودمو کنترل کنم و حرفی نزنم نشد .من آدمی نبودم که دلم رو به این راحتی ها از دست بدم.
حتی وقتی مامان گل پری عکس های تو و بقیه رو می فرستاد این حال رو نداشتم ولی نمی دونم چی به سرم اومد.فقط می دونم که با داشتن تو آروم می گیرم.حالا اگه قرار باشه بخاطرش با هر کس هم بجنگم برام مهم نیست فهمیدی؟»
در حالی که از حرف هایش پر در آورده بودم و می خواستم داد بزنم و بگم که به خدا حال منم از تو بدتر است و همان موقع تا حالا رنگ چشم هاو بوی تنت نفس های گرمت منو دیوونه کرده و منم تو رو دوست دارم،ولی با فکر این که من بابا و عمو رو خیلی دوست دارم و نمی خوام با این اعتراف رو در روی اونا قرار بگیرم و اونا رو از خودم ناامید کنم و شاید هم واقعا دلیل اونا برای این مخالفت منطقی باشه سعی کردم تلاطم درونم رو پنهان کنم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«حتی اگه اون شخص من باشم و باهات مخالفت کنم؟»
سرش رو با ناباوری تکان داد و گفت:«نه ،این غیر ممکنه .نگو که چشمات به من دروغ گفته و من اشتباه کردم که تو هم به درد من مبتلا شدی.»
در حالی که از ناراحتی بغض کرده بودم و مثل یه غده توی گلویم گیر کرده بود به خدا می گفتم:«خدایا عشق نشدیم ،نشدیم،حالا هم که شدیم و طرف مقابل هم همه جور،خوبه و عاشق،ولی باید به خاطر خانواده ام پا روی دلم بگذارم.آخه این دیگه چه جورشه .همه ی خانواده ها از خداشونه که بچه هاشون با فامیل و آدم شناخته شده ازدواج کنند اون وقت به ما که می رسه ،دنیا چپکی می شه .ولی با همه ی این ها نباید آتش به این خرمن بزنم که
دودش تو چشم جفتمون می ره.»
وقتی که با دست هایش شانه ام را تکان داد و گفت:«ژینا ،با توام،به من دروغ نگو.من پسر هیجده ساله نیستم که بتوانی رنگم کنی تو چشم های من نگاه کن و بگو که دوستم نداری.»نگاهم رو ازش دزدیدم که مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت:«منو نگاه کن.»
وقتی به چشم هایش نگاه کردم اشک هایی که حاصل شکستن بغض گلویم بود سرازیر شدند و گفتم:«اروپا رفتن بهت یاد داده که به این سرعت عاشق بشی و به همین سرعت هم اعتراف کنی و انتظار جواب مثبت هم داشته باشی .من هیچ شناختی از تو ندارم .نمی خوام که رو در روی خانواده ام قرار بگیرم به خاطر تویی که حتی نمی دونم چند تا زن توی زندگی ات بوده.»
انگشتش را با تهدید تکان داد و گفت:«هیچی نگو ،من نمی گم که با هیچ دختری دوست نبودم ولی فقط دوستی عادی که بین دختر پسرهای آنجا وجود داره و هیچ رابطه ی عاشقانه ای با هیچ کدامشان نداشتم.

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
roham آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 4105
عضویت: 18 /5 /1391
سن: 17
تشکرها : 1866
تشکر شده : 810
عشق ممنوعه | افشان قائدی

به خاطره اینکه همیشه با یاد آوری دعواهای مامان و بابام قبل از مردن مامان و دادهایی که سر هم میکشیدند و همدیگرو متهم میکردند، با یاد لحظههایی که مامان پای میز قمار با دوستهایش مینشست و مواد مصرف میکرد و یادش میرفت که پسر بچهای هم وجود داره که که اون مامان میگه و ازش طلب محبت میکنه، با یاد لحظههایی که با بابا دنبالش میگشتیم و مستو خراب، تو گوشهٔ سالنهای قمار پیدایش میکردیم، و یا شبهایی که مادر داشتم و بابا منو در آغوش میگرفت و برام لالایی میخند تا خوابم ببره و یا روزهای آخری که با، بابا دعوا میکرد و میگفت، اگه اون پیر ساگ، یعنی بابا بزرگ خدا بیامرز، خسیس بعضی در نیاره و پول مهرش را یک جا بهش بدهد میره و برای همیشه از زندگی ما خارج میشه.
چون از اولش هم بخاطر پول بابا بزرگ، زن بابام شده و هیچکس برایش مهم نیست و فقط پولش را میخواد و منو بابا هم بریم به جهنم. چه اشکها اون روزها نریختیم.
بچه بودم و هر چه که بود مادرم بود و دوستش داشتم. بابا هم دوستش داشت ولی دیگه شکسته بود. روزی که خبر تصادفش رو بهم دادند و گفتند حتا جسدش هم پیدا نشد ساعتها ساکت نشستم و با خودم گفتم، اگه نمیمرد هم، باز هم از پیش ما میرفت و میگفت که ما هم به جهنم بریم. برای همین اگر در تنهایی هم گریه کردم ولی به خاطره این که بابا بیشتر ناراحت نشه سعی کردم برای همیشه فراموشش کنم.
برای همین هم تا حالا به هیچ دختری دل نبستم و خواستم با کسی ازدواج کنم که مثل مادرم غریبه نباشه و بخاطر پول باهم ازدواج نکنه ولی هیچ وقت هم فکر نمیکردم که عاشق بشم اونم عاشق تو وروجک. ولی انگار اختیار دل آدم دست خودش نیست.


حالا هم هرچی دلت میخواد بگو ولی من باز هم میگم دوستت دارم، دیوونتم، عاشقتم و پای همه چی هم ایستادم.
اگه هم فکر میکنی با این حرفها و چرندیات هم میتونی منو از سر خودت واا کنی کور خندی.
تمام عمرم دنبال یه حس قشنگ توی وجودم بودم که خلع، زندگیم رو پر کنه حالا با درس منطق تو فسقلی از میدون به در نمیرم.
حالم بد بود و کامران پرسید:((میخوای یه چای دیگه سفارش بدم؟))
که گفتم:((نه کامی، حالم خوب نیست و فردا هم امتحان دارم، خواهش میکنم زودتر بریم.))با فشار پایین و استرس زیادی که که به خاطره اعترافات بهم دست داده بود به سمت ماشین رفتم.
وقتی به ماشین رسیدیم در رو برام باز کرد تا سوار شوم. بعد خودش هم سوار شد و روی به من گفت:((خوبی؟))
نگاهش کردم چه قدر داغون بود.
با لبخند زورکی گفتم: ((هیچ میدونستی شب قشنگی رو که میتونستیم داشته باشیم با گفتن این چرندیات خرابش کردی و نگذاشتی از شام و صدای آب لذت ببرم. اگه میدونستم این کار رو میکنی نه بهت ناهار میدادم نه باهات بیرون میومدم.))صورتش را نزدیک صورتم آورد و نفس داغش به صورتم خورد. فکر کردم که صورتم را میخواد ببوسه و از ترس سرم رو عقب کشیدم که محکم به شیشهٔ پنجره خوردم و اخم در اومد.
در حالی که قاه قاه میخندید گفت:((چیه کوچولو ترسیدی. نترس کاریت ندارم. فقط میخواستم وقتی دروغ میگی خوب چشمهاتو نگاه کنم تا ببینم چه شکلی میشه و بعدها بتونم مچت رو بگیرم.
چشمهایم را روی هم گذشتم تا حرکت کند. ماشین رو روشن کرد و سرازیر شدیم. وقتی به میدان ماشینو نگاه داشت و پیاده شد چشمهایم را باز کردم و دیدم بستنی گرفته و داره میاد.
دوباره چشمهایم را بستم وقتی سوار ماشین شد آرام صدایم زد و گفت:((خواهش میکنم چشمهایت رو باز کن. با من قهر نکندیگ. نمیخواستام ناراحتت کنم. حالا این بستنی رو بخور تا حالت بهتر بش که با این رنگ و رو بریم خونه فکر میکنند چه اتفاقی افتاده.))
نگاهش کردم و گفتم:((مگه نیفتاده؟فقط به شرطی این بستنی رو میخورم که بهم اطمینان بدی تمام حرف هایو که زادی روی شوخی بود یا من فرض میکم شاید ماست بودی حالت عادی نداشتی و منم نشنیدم و هیچ اتفاقی امشب اینجا نیفتاده.
بستنی رو به طرفم گرفت و گفت:((خیلی سنگ دلی، با من اینجوری یا با همه؟))در حالی که بستنی میخوردم گفتم:((با همه، چون شما پسرا وقتی که موقعش برسه از سنگ هم سنگ ترید. جوابم رو ندادی.))
سرش رو روی فرمان گذشت و بعد از چند لحظه به طرفم برگشت و گفت:((اگه تو اینطوری راحت تاری باشه. ولی با این کارت نمیتونی حتا ذرهای از عشقم نسبت به خودت کم کنی. تو خانم کوچولی خونه خودم میسهای آخرش.بیبین اینو چه شب و کجا بهت گفتم.))
سرم رو خام کردم:((کامی، خواهش میکنم بس کن. با این حرفها اگه من فردا سر امتحان حواسم پرت بش و امتحانم رو خراب کنم باور کن نمیبخشمت. بریم خونه.))
چشم بلندی گفت و حرکت کرد نزدیک خونه که شدیم گفت:((حالت بهتر شد؟)) سرم رو تکان دادم.گفت:((هنوز، قهری؟نمیخوای باهم حرف بزنی؟))گفتم:((فقط خواستم و خوابم میاد.))
وقتی وارد خانه شدیم ساعت از ۱۲ گذشته بود و مامان مشغول تصیح ورقه بود و بابا و عمو هم تخت بازی میکردند و برای هم رجز میخوندند.
مامان بدون اینکه سرش رو از روی ورقه بلند کنه پرسید:((خوش گذشت؟))
گفتم:((بله خیلی خوب بود جای شما خالی.))
بابا هم گفت:((بابا بیا اینجا ببین چطور عموت رو میبرم.))
بدون اینکه به سمتشان برم گفتم:((خیلی خواستم بابایی، فردا هم باید زود بلند بشم برای امتحان برم. شب همگی بخیر.))
و به اوتقم رفتم. حتا برنگشتم به کامران نگاه کنم چون این همه اتفاق برای این چند روز خیلی زیاد بود و از پا دارم آورده بود. وقتی روی تخت خوابیدم بعد از چند ثانیه از خستگی خوابم برد.
صبح وقتی با تکان دستی نه آشنا چشمانم را از کردم و حیران، کامران را که بالای سرم بود و میگفت:((زود اش دختر، که دیرت شد.))را دیدم یک لحظه به قول بچهها مغزم هنگ کرده بود و نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده که کامران تو اتاق من است و میگه زود باش.
یک هوو گفت:((ژینا، امتحانت دیر شد خواب موندی))با این حرفش تازه یادم افتاد که دیشب از زور خستری و پریشانی افکارم یادم رفته که ساعت را کوک کنم و خواب موندم. وقتی نگاهم به ساعت افتاد که ۷:۳۰ را نشان میدهد مثل فنر از جا پریدم و گفتم:((وای خدا من دیرم شد چیکار کنم.))
-هیچی زود باش حاضر شو و لباسهات رو بپوش و وسایلت رو باردار تا من ماشین رو روشن کنم.
با عجله حاضر شدم و پلها رو دو تا یکی پائین رفتم که منجرب شد دوباره درد پیام شروع شود. وقتی سوار ماشین شدم با عجله حرکت کردو بعد ساندیس و نون و پنیری که روی دشبرت قرار داشت اشاره کرد و گفت:((بخر با عجله درست کردم که گرسن سر جلسه امتحان نری.))
در حالی که ساندیس را باز میکردم گفتم:((نمیدونم چی شد یادم رفت ساعت رو کوک کنم. اگه بیدارم نکرده بودی بد بخت میشودم ولی تو چطوری فهمیدی که من خواب موندم؟))
خندهای کرد و گفت:((از اثرات بی خوابی دیشب بود که هر کاری کدام خوابم نرفت و توی سالن روی مبل دراز کشیده بودم که یک هوو با دیدن ساعت متوجه شدم که تو از خواب بلند نشدی، یک هوو با یاد حال دیشبت گفتم نکنه حالت بد شده و از امتحان جا بمونی. برای همین به اتاقت آمدم و دیدم که خوابی.))گفتم:((ممنون که به موقع بدارم کردی اگه تو نبودی بختر این سهل انگاریام بیچاره میشودم.))
گفت:((تقصیر من بود که دیشب با حرفم منجرب ناراحتیت شدم. ولی حالا فقط به امتحانت فکر کن.))
به مدرسه که رسیدیم خداحافظی کردم و سریع وارد مدرسه شدم که با دیدن تینا که منتظرم بود و گفت:((چقدر دیر کردی بدو.))دستش را کشیدم و همراه هم وارد سالن شدیم. وقتی که از سر جلسه بیرون آمدم دیدم تینا زودتر بیرون ایستاده و منتظر من و بقیه است. دتسش را کشیدم و گفتم:((بیا بریم.))
تینا گفت:((یعنی چی بریم؟.))گفتم:((بیا تا برات تعریف کنم که دیروز چه اتفاقهایی افتاده زود باش.))
و در همین موقع گیتا از سالن بیرون آمد و بعد مهتاب و سارا، کمی خوش و بش کردیم و برای چند روز بعد قرار شد با هم قرار بذاریم که همدیگر رو ببینیم.
وقتی از مدرسه بیرون آمدیم با دیدن کامران که به ستون برق تکی داده بود و دست به سینه ایستاده بود تعجب کردیم و گفتم:((تو خونه نرفتی؟))
با سر علامت نه اشاره کرد و گفت:(( سوار شوید تا بریم خونه.))
هر سه سوار شدیم و کامران رو به تینا گفت:((کجا میری؟))
بجای تینا گفتم:((خونه خودمون.))تینا هم حرفی نزد هر سه در راه ساکت بودیم. وقتی رسیدیم ازش تشکر کردیم و همراه تینا بالا رفتم.
بعد از تعویض لباس به آشپزخانه رفتیم و صبحانه خوردیم و بعد به لبه استخر رفتیم تا دور از چشم بقیه صحبت کنیم. در حالی که پهیمن را در آب کرده بودیم تمام اتفاقات دیروز را برای تینا تعریف کردم و منتظر مندم تا حرفی بزند که خیر خیر نگهم کرد و گفت:((من هیچ دختر خری مثل تو رو توی عمرم ندیدم. آخه آدم ابله، پسر به این قشنگی و راحتی به عشقش اعتراف میکنه اون وقت تو با حرفهای فلسفی و منطقی به قول خودت، بهش میگی فرض میکنی تو مستی حرف زده.آخه من به تو چی بگم، تمام دخترهای فامیل و آشنا تو حسرت یه نگاه کامران دارند میسوزند و هزار تا آرزو و فکر رو خیال برای خودشان توی ذهنشان درست کردند ولی اون بخت برگشت، زده و دلش پیش تو دختر بی فکر، بخت. اصلا تو چی فکر کردی، فکر کردی دختر چشم آبی مو طلایی تو فرانسه کم دورو برش ریخته، که تو بخوای براش ناز کن. تو که خودت دلت رو بختی، واسه چی این حرفهای احمقانه رو میزانی؟))
یک مشت آب برداشتم و به صورتش پاشیدم و گفتم:((تو انگار خوابی، هر کس، حتا خودتو، به جز من، میتونه با کامران فکر کنه و ازدواج کنه ولی من که مرتب میشنوم بابا و عمو با این کار مخالفند چطور میتونم خودم رو بیشتر از این اسیر این احساس کنم. به خدا اگه بدونی وقتی اون حرف هارو بهم زد چه حالی بودم.
دلم میخواست توی جواب دوستت دارم هاش منم بگم بخدا منم عاشقتم ولی با این موقیتی که خانواده هامون دارند جز این که مساله منجرب دلخوری بابا و عمو بشه و دستاویزی برای خندیه عمه پریوش و دختراش بشیم هیچ چیز دیگیی نداره. من باید این عشقم، نمیگم باید فراموشش کنم، چون اگه بگم هم دروغ گفتم و نمیتونم، فقط آید تو دلم پنهانش کنم و از این عشق فقط من و تو با خبر باشیم. قول میدی که در این بار هیچ حرفی با کامران نزنی. نمیخوام وقتی که با مخالفت بزرگترها روبرو شویم خورد شدن خودم و کامی رو ببینم.))
سرش رو تکان داد و گفت:((چون تو میخوای باشه. ولی این کار درستی نیست. از من گفتن بود و از تو نشنیدن.))
گفتم:((امروز قرار لیلا رو ببرم سونگرافی،تو هم میای؟))
خندید و گفت:((چیه؟قراره خودمونو بزنیم به کوچهٔ علی چپ؟))
خندیدم و گفتم:((نه بابا، از قبل دکتر امینی گفت بود باید بره تا دقیقا معلوم بش که چند ماهشه آخه، خودش میگه ۴ یا ۵ ماه ولی دکتر میگه باید دقیقا معلوم بش.))
گفت:((پس منم میام.))وقتی داخل ساختمان شدیم پیش مامان رفتم و کم و بیش فکرهایی رو که برای لیلا کرده بودم گفتم. مامان هم موافق بود و گفت:((فقط برای ساخت سویت باید اجازش رو از مامان گول پری بگیری، چون هرچی باشه ملک واقعیی ویلا اون.))
گفتم:((مامان گول پری ۱۰۰% اجازه میدهد. حالا هم باید بریم سونگرافی.))
تینا هم رو به مامان گفت:((وای زن دایی مدونی چه قدر خوب میشه یه بچه کوچولو، اینجا دنیا بیاد و همهٔ ماها خوشحال میشیم.))
مامان دستی به سر هر دوی ما کشی و گفت:((مخصوصاً شوما دوتا. حالا باشید بروید که برای شب باید بریم خونه پریوش منم میخوام برم آرایشگاه سر راهم شوماها رو میرسونم و خودتون با آژانس برگردید.))
تینا گفت راستی گفت:((راستی کامران کجاست؟))
مامان گفت:((همین نیم ساعت پیش ماشین رو برداشت و رفت.))
خندیدم و گفتم:(( خوب نیومده صاحب ماشین شده، بذار گواهینامهٔام را بگیرم میگم بابا یک ماشین توپ برام بخره.))
مامان گفت:((انگار یادت رفته، بیشتر سرمایهی که به این فامیل میرسه بخاطر کامران و عموت که تو غربت مواظب کارخانه هستند و همهٔ کارها رو انجام میدهند وگرنه بابت که اینجا فرصت سر خاراندن هم ندارد چه برسه به سر کشی به کارخانه، عمه هیات هم که هیچ کدام به هیچ کاری کار ندارند و فقط سهمشن را از مامان گول پری میگیرند. پس انصافا اون هستند که دارند همهٔ زحمتها رو میکشند و تو هم بهتره، بیشتر احترام کامران رو داشته باشی. حالا زود حاضر بشید که بریم.))
مامان منو تینا و لیلا رو دم بیمارستان پیاده کرد و بعد از سفارشات لازم رفت. لیلا که دل تو دلش نبود و مدام میپرسید:((یعنی سالم؟))
تینا هم میگفت:((هم سالم، هم یه پسر تپل مپل.)) منم میگفتم:((نه دختر.))
وقتی دکتر میخواست سونوگرافی رو انجام بده از دکتر امینی اجازه گرفتیم و ما هم کنار لیلا موندیم. وقتی دکتر با خوشحالی گفت که بچه سالم است و یه دختر کوچولو، ولی لیلا ماه حاملگی اش رو اشتباه کرده است، و حدود ۶ ماه و نیم است، کلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم و بعد برای دکتر جریان لیلا و این که پدر شوهرش گفت برای بچه شناسنامه نمیگیرند رو تعریف کردم که دکتر گفت بعد از به دنیا آمدن بچه و آزمایش ژنتیک قانون مجبورشان میکنه که به نامه پدرش براش شناسنامه بگیرند، دکتر سفارشات لازم رو به لیلا کرد و خداحافظی کردیم و از بیمارستان بیرون آمدیم. حس خیلی قشنگی داشتیم انگار که واقعا خودم میخواستم خاله بشم. با آژانس به خانه برگشتیم و به خاتون حسابی سفارش لیلا رو کردم و گفتم که دکتر گفت وزنش به اندازهٔ کافی نیست و باید تغذیه بهتری داشته باشد و از شیر و لبنیات هم بیشتر مصرف کند تا بًچش ا وزن طبیعی به دنیا بیاد.
خاتون صورتم را بوسید و گفت:((شاهرخ کهن، خدا بیامرز همیشه میگفت:((این بچه با بقیه نوع هم تومانی صنار فرق میکنه و دلش از شیشست. خدا هرچی میخوای بهت بده که دل این دختر بیچار رو شاد میکنی. ما که خودمون بچه نداشتیم حالا انشالله با آمدن بچه لیلا ما هم طعم پدر بزرگ مادر بزرگ شدن رو بچشیم.))گفتم:((من که خیلی عجله دارم که زودتر این کوچولو رو که اصلا تا چند روز پیش تو زندگی ما وجود نداشت رو ببینم.))
وقتی به ساختمان برگشتیم موقع ناهار بود. فقط من و تینا بودیم عمو هم ناهار خورده بود. تینا بعد از ناهار به خانه یشان برگشت تا برای مهمانی شب آماده شود. من هم که حسابی خسته بودم، خوابیدم. اولین خواب بعد از ظهری که دیگه هیچ وقت فردایش مدرسه وجود نداشت. همیشه فکر میکردم اگه مدرسه تمام بش و قاطیه بزرگها بشم خوب ولی با این اتفاقت انگار اصلا بزرگ شدن چیز خوبی نبود. وقتی از خواب بیدار شدم دوش گرفتم و موهام رو خشک کردم. دامن سفید و بلوز سفید مشکی پوشیدم و به پایین رفتم.
مامان با دیدن من گفت:((خوب خوابیدی؟اومدم اوتقت دیدم، خواب عمیقی رفتی.))
گفتم:((آره، این چند وقت، خیلی خسته شدم.))
-مگه تو نمیخوای حاضر بشی؟
-اگه اجازه بدید امشب من این مهمونی نیام اصلا حال و حوصلش رو ندارم.
مامان گفت:((مگه میشه؟اون وقت عمّت فکر میکنه خواستی بهشون بی احترامی کنی.))
سرم را خام کردم و گفتم:((خوب مامانی، من دلم نمیخواد بیام.))مامان که حاضر شده عود با جدیت گفت:((بابات ناراحت میشه، عمو و کامران رفته اند منم منتظر تو هستم.))چارهای نبود باید میرفتم.
وقتی در کمد لباسیهایم را از کردم اول خواستم لباس سادیی بپوشم ولی بعد با فکر این که امشب مهوش و بقیه همه لباسهای آنچنانی تنشان میکنند، از این که جلوی کامران به چشم نیام لجم گرفت، و خواستم یه لباس شب باز بپوشم.
بعد دوباره با فکر این که خودم با این لباسها راحت نیستم، کت و شلوار یشمیم را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و موهایم را با گول سر تور در پشت سرم جمع کردم.
خواستم به پایین برم که به یاد سرویس جواهری که کامران آورده افتادم و سریع به گردنم بستم و گوشور و دستبند را هم بستم و خودم رو

امضای کاربر :


شب خوابيـــــدم تو تختـــــــم هي قلت ميــــــــخورم...

بعد گوشيـــــــمو بر ميــــــــدارم مينويســــــــم

"خوابــــــــم نميبــــــــــره..." سرد ميشـــــــم... بغض ميکنـــــــــم...

ميبينــــــــــــم هيچکســـــــو ندارم که واسش اينو بفرستـــــــــــم...

تــــــــنهايي سختــــــــه...خيــــــــلي
یکشنبه 22 مرداد 1391 - 01:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group