چت رومclose
رمان دره های عشق / مینا بهادر
رمان دره های عشق / مینا بهادر

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1140
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(1)
فصل اول

- « پرستو جان ! مادر امشب این لباس سفید را نپوش . »
پرستو در حالی که بر افروخته شده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود ، با ناراحتی پرسید :
- « چرا مادر ؟ »
- « چون امشب همه جمع هستند و ارس هم در این ضیافت شرکت دارد ، می خواهد نامزد خود را به همه معرفی کند . »
- « آه ! چه خبر خوبی . . . اما چه اشکالی دارد که من این لباس را بپوشم ؟ ! »
- « آخر . . . مادر تو باید آن لباس ساتن صورتی را که یراق نقره ای دارد ، بپوشی . چون صحیح نیست ، وقتی لباس عروس خانم آن قدر ساده است ، تو با چنین لباسی در جمع ، ظاهر شوی . »
گویی دنیا را بر سر او خراب کرده باشند ، سرش به دوران افتاد . با صدایی که شبیه فریاد بود ، گفت :
- « مگر عروس چه کسی است ؟ ! »
- « آه عزیز من ! تو باید خوشحال باشی . . . عروس مانداناست ؛ دختر خاله خوب و مهربانت ! »
- « باور نمی کنم ! . . . چطور ارس این دختر دست و پا چلفتی را برای خود انتخاب کرده است ؟ ! آنها اصلاً نمی توانند با هم زندگی کنند . اصلاً ماندانا آنقدر ظریف است که موقع راه رفتن می شکند . »
- « دخترم تو چه فکر هایی می کنی ! ارس پسر بسیار موقر و متین و سر به راهی ست . . . خیلی هم ساکت است او پنج سال در رؤیای این نامزدی بوده است ! »
- « ولی اصلاً به روی خودش نمی آورد . چقدر تو دار و موذی ست ! »
- « نه عزیزم ! تو نباید در مورد او این طور قضاوت کنی ! او دیگر تنها دوست ما نیست ، بلکه فامیل نزدیک و عزیز است . من او را مثل پدرام دوست دارم . »
مادر پیشانی پرستو را بوسید و به او گفت که برود و لباس خود را عوض کند . پرستو نمی توانست باور کند ارس که از آسمان با اسب بالدارش به زمین نازل شده بود ، به جای اینکه درب خانه قلب او را بکوبد ، به قصر خیالی ماندانا کشیده شده است .
- « پس چطور او از عشق و از آینده صحبت کرده بود . . . از مهر و وفا گفته بود و شعر نگاهش را به من ارزانی می داشت ؟ ! پس معنای آن نگاه های طولانی و عمیق چه بود ؟ . . . حتماً مرا دست انداخته و خواسته است که مرا به بازی بگیرد . اگر این طور باشد ، در آینده از او انتقام خواهم گرفت و سخت به زمینش می زنم . کسی نمی تواند با من بازی کند و روح و قلب مرا در هم بشکند . » خشم و کینه ، وجود وی را فرا گرفته بود . چشمان قشنگ او تبدیل به دو حلقه آتشین شد و از همه بیزار گشت .
خود را روی تخت انداخت و شروع به گریه کرد . پس از دقایقی اشک ریختن و سبک شدن ، با خود گفت :
« نه ! . . . نباید قافیه را ببازم . باید که خونسرد باشم . انگار نه انگار که این موضوع پیش آمده است . »
سپس در آینه ، خود را نگریست . نمی توانست به خودش دروغ بگوید ! در برزخی از غم و نا امیدی گرفتار شده بود . با آن لباس سفید بلند ، خود را در هیبت یک عروس خوشبخت می انگاشت . با خود گفت :
- « چقدر او این قدر بد سلیقه است ؟ ! . . . نمی توانم او را فراموش کنم و از او بگذرم ! من دنیایی در رؤیا هایم با او ساخته بودم . با وجود این که از نظر طبقاتی ، یک پله از او بالا تر بودم ، مرا به دیگری فروخت . چه بی لیاقت است ! چطور توانست روی دل بیچاره و پر امید من پای بگذارد و همه احساسات مرا لگد مال کند ؟ ! . . . لعنت به تو ارس ! »
و در حالی که دستها را به حفاظ پله ها گرفته بود ، آرام آرام پایین آمد و به طرف سالن پذیرایی رفت . بیشتر مهمانان ، بیرون از سالن و در محوطه باز بودند . حیاط چراغانی شده بود و حال و هوای محیط ، حکایت از شبی به یاد ماندنی داشت و میهمانی دلچسبی برگزار شده بود . در حین رد شدن از سالن ، چشمش به ارس افتاد . قیافه متین و جذاب او و لبخند رضایتی که بر لبانش نقش بسته بود ، و آن نگاه مهربانش ، که با نگاه پرستو تلاقی کرد ، دل وی را بیشتر لرزاند . پرستو در یک نگاه ، متوجه ظاهر او شد و از طرز لباس پوشیدن او ، متعجب گشت . امشب شب نامزدی وی بود و طبق قاعده باد بسیار شاد می بود .
پرستو در حالی که سعی می کرد لبخند بی رنگی تحویل او بدهد ، راه خود را به سوی باغ کج کرد . در همین لحظه ، ارس وی را به نام خواند .
- « پرستو ؟ می خواستم که در مورد لباسم ، از تو نظر بخواهم . . . و همچنین ، حلقه ای که گرفته ام . به نظرت زیباست ؟ »
- « چرا از من می پرسی ؟ مگر ماندانا این دور و بر ها نیست ؟ مگر نظر من برای تو اهمیتی دارد ؟ »
ارس از رفتار او یکه خورد . با چشمانی گشاد شده ، به وی نگریست و گفت :
- « پرستو چه شده ؟ مگر من چه گفتم ؟ ! این رفتار تو دور از انتظار و ادب است ! »
پرستو شانه بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت :
- « من که چیزی نگفتم ! فقط گفتم که از این به بعد از کس دیگری نظر بخواه و سعی نکن که خود را به آن راه بزنی ! از این که تا حالا هنرپیشه خوبی بوده ای ، به تو تبریک می گویم . »
ارس همچنان با حیرت به او نگاه می کرد . امشب به راستی ، از بهترین شب های زندگی او بود . انتظار نداشت که پرستو ، این چنین به وی پرخاش کند و بسیار سر در گم بود .
- « پرستو واقعاً از انصاف به دور است . این طرز تبریک گفتن نبود . اصلاً از تو توقع نداشتم . »
پرستو مثل بمبی منفجر شد . دلش می خواست به وی حمله کند و دق دلش را خالی نماید .
- « از من می خواهی که با دادن یک دسته گل ، از تو برای کار های خوبت تشکر کنم ؟ ! . . . مگر تو مرا دوست نداشتی ؟ ! عاشق من نبودی ؟ . . . خیلی راحت از همه چیز گذشتی ! تو مرا به بازی گرفتی و همه رؤیا هایم را در هم ریختی . از تو متنفرم ! »
- « من هرگز به تو قول ازدواج ندادم . تو برای من به منزله یک خواهر خوب و مهربان بودی . من هنوز هم تو را دوست درم ، ولی ماندانا چیز دیگریست . او می تواند همسر خوبی برایم باشد . با تو خیلی فرق دارد . روحیه و رفتار دیگری دارد . من با او خوشبخت می شوم و تو هم با کسی که لیاقت تو را دارد ، ازدواج می کنی . ما با هم خاطرات خوشی داشتیم ، ولی هرگز نمی توانستیم همدیگر را خوشبخت کنیم . »
- « چرا ؟ . . . ما همدیگر را دوست داریم ! تو نمی توانی با این بی رحمی ، مرا از خود برانی . هنوز هم فرصت هست و تو می توانی در انتخابت ، تجدید نظر کنی . با زندگی ات بازی نکن و نگذار که پشیمان شوی . »
- « نه ! باور کن که انتخابم درست است . پنج سال است که به انتظار این لحظه بوده ام . او رؤیا های تمام عمر من است . من با او خوشبخت می شوم . »
- « پس برو به جهنم ! . . . به من چه مربوط است که برای تو دل بسوزانم ؟ ! خودت می دانی ! »
پرستو با ناراحتی زیاد ، ارس را تنها گذاشت و رفت .

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 21 مرداد 1391 - 20:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(2)
فصل دوم

جشن با سرور خاصی برگزار شد . شبی زیبا و مهتابی بود و گویی در آسمان هم عروسی ماه بود . ستارگان ، درخشنده تر از همیشه چشمک می زدند و آسمان پیراهن مخمل سورمه ای رنگی به تن داشت . اما در این همه شادی و سرور ، دل پرستو از لباس آسمان هم تیره تر گشته بود . دلش شکسته و غرورش لگد مال شده بود . هرگز خود را این چنین ، بدبخت احساس نکرده بود .
سرانجام در جمع میهمانان ، نامزدی ارس و ماندانا اعلام شد . در در میان ولوله شادی همگان ، حلقه های نامزدی هم بین آن دو رد و بدل شد و با یک دنیا عشق و علاقه به هم تبریک گفتند . میهمانان ، یکی پس از دیگری به این زوج خوشبخت تبریک گفتند .
پرستو که دیگر تحمل این وضع را نداشت ، خود را به اتاقش رسانده بود و در حالی که اشک می ریخت ، به سرنوشت خود می اندیشید . به گذشته ها و گردش های دسته جمعی و به این که چقدر ارس با احساس و رؤیایی بود و چقدر با او همدل و هم رأی بود .
- « پس چگونه گفت " ما با یکدیگر خوشبخت نخواهیم شد . " چطور ماندانا را به من ترجیح داد ؟ . . . یک دختر خجالتی ، کم رو و ظریف ! »
در جمع همه به دنبال پرستو می گشتند که بیاید و به ارس و ماندانا تبریک بگوید و چون کسی او را در جمع پیدا نکرد ، پدر پرستو ، خود را به اتاق او رسانید و بی سر و صدا وارد شد . پرستو روی تختش افتاده بود و از ته دل اشک می ریخت و اصلاً متوجه ورود پدر نشده بود .
پدر با دست های گرم خود سر دختر را نوازش کرد و موج مو هایش را به بازی گرفت . مو هایی که بار ها گفته بود که هم رنگ شب است و بسیار زیبا و دوست داشتنی ست .
- « دخترم چرا پایین نمی آیی ؟ از چی ناراحتی عزیز بابا ؟ »
- « از چیزی ناراحت نیستم . فقط کمی سرم درد می کند . حوصله شلوغی و سر و صدا را ندارم . »
- « دختر گلم بهانه نیاور ! می دانی که من گول نمی خورم . . . راستش را بگو ! »
- « باور کن پدر اصلاً حوصله ندارم . می خواهم تنها باشم . »
- « تا با خودت جنگ و جدل کنی ؟ تو که این قدر سست نبودی ! »
- « در مورد چه چیزی . . . پدر ؟ »
- « در مورد همه چیز ! در مورد سختی ها ، غمها ، نگرانی ها ، و حتی از دست دادن ها ! »
- « شما فکر می کنید چه چیزی را از دست داده ام ؟ من که این طور فکر نمی کنم ! »
- « چرا دخترم ! من می دانم که تو چه علاقه ای به ارس داری . ولی باید می دانستی که شما هرگز با هم ازدواج نمی کنید . چون شما از هر نظر با هم فرق دارید . او نمی توانست تو را خوشبخت کند . »
- « چرا پدر ؟ ! چرا شما هم این طور فکر می کنید ؟ من دیگر به خودم اطمینان ندارم ! مگر خوشبختی بستگی به خود آدم ها ندارد ؟ ! »
- « چرا دخترم ! ولی باید بدانی که هر کس بهتر می داند که خودش چه چیزی می خواهد و هر کس از درون خود بهتر آگاه است . وقتی که کسی کاری را دوست ندارد ، چطور می تواند که آن را به نحو احسن پیش ببرد ! »
- « آخر پدر چگونه می شود که آدم همه چیز را از یاد ببرد ؟ مگر آدم دل ندارد ؟ »
- « چرا عزیزم ! ولی این تو هستی که برای آینده ، یک طرفه نقشه کشیده بودی ! آیا او هرگز چیزی در مورد آینده و ازدواج به تو گفته بود ؟ »
- « خیر ! در این مورد که نه ! . . . اما من احساس می کردم که او هم مثل من فکر می کند . »
- « تو با حدس و گمان و احساس ، جلو رفتی . در حالی که اصلاً درست فکر نکرده ای و درست نسنجیده ای ! من از تو بیشتر از اینها ، انتظار داشتم . دخترم ! همیشه درست فکر کن . سعی کن که در همه امور زندگی ات ، از عقل خود استفاده کنی . چون اگر از روی احساست جلو بروی ، موفق نمی شوی . . . حالا هم مثل یک خانم ، خودت را مرتب کن و پایین بیا . همه منتظرت هستند . . .نمی خواهم که دختر زیبای مرا این طور آشفته ببینند . »
پرستو با وضع و ظاهری آراسته ، در صف مدعوین قرار گرفت و مثل همیشه با تواضع ، لبخند نمکینی بر لب داشت . مادرش با یک لبخند از او استقبال کرد و او هم با گام های محکم ، در حالی که دو طرف دامن لباس خود را گرفته بود ، به سوی عروس و داماد رفت ، تا به هر دو تبریک بگوید . ولی خود او می دانست که این شاد باش که نثار عروس و داماد می نماید ، از ته دل و واقعی نیست .
جشن تا نیمه های شب ادامه داشت . پدرام مشغول پذیرایی از میهمانان و دوستان خود بود و به خواهر زیبای خود چندان توجهی نداشت . ولی از بدو ورود ، یکی از هم کلاسی های پدرام ، با دو چشم سیاه و درشت خود ، در همه جا در جستجوی پرستو بود . از همان وهله اول که وارد شده بود ، همواره دلش در تپش دیدن دختر جوان و زیبای خانواده بود . عشق دیگری پا می گرفت و پرستو بی خبر بود . این سو کسی در تب و تاب عشق می سوخت و آن سو کسی در آتش انتقام و شکست .
سرانجام شام در محیطی آرام و خنک ، همراه با عطر گل ها صرف شد و در پایان همه مسرور و شاد ، به همراه آن دو جوان عاشق به داخل ساختمان رفتند . هر کس به محل مخصوص خود رفت ، تا با استراحت ، پایان یک شب خوش را در دفتر خاطرات ذهن خود ثبت کند .

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 21 مرداد 1391 - 20:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(3)
فصل سوم

مادر گفت :
- « پرستو ؟ . . . پرستو ! . . . بیا دخترم . . . بیا ! »
- « بله مادر ؟ »
- « بیا مادر ! ماندانا ضعف کرده است . مثل این که فشارش پایین آمده است . »
- « من چه کاری می توانم بکنم مادر ؟ »
- « برو عزیزم به خانه عمه ات . الان پدر و عمو و خاله ات ، همه در ویلای آنها هستند . بگو هر چه زود تر بیایند . »
پرستو در عمق قلبش از ماندانا نفرت داشت و همواره به این فکر می کرد که چه چیزی در این دختر ، برای ارس جذاب بوده است ؟ !
ماندانا را به سرعت به بیمارستان شهر بردند . دکتر برایش بیست و چهار ساعت استراحت مطلق ، همراه با سرم تجویز کرد . در طول استراحت ماندانا ، ارس یک دم از کنارش بلند نشد و به پرستاری وی مشغول بود .
نیمی از میهمانان بعد از گذراندن تعطیلات هفت روزه ، به خانه های خود باز گشتند . ولی خانواده آقای شریعت ، هنوز تصمیمی برای بازگشت و ترک کردن ویلا نداشتند . آخرین میهمان آنها ، آقای صمیمی و ارس و خانواده خاله پرستو بودند که در ک صبح تابستانی ، از میزبان خود تشکر کردند و خداحافظی نمودند و به تهران رفتند . ویلا خالی ماند و پدرام و دوستانش .
پرستو صبح ها با بازیگوشی در باغ می دوید و به اصطلاح ورزش می کرد . سعی می کرد که ارس را فراموش کند ، ولی فکر انتقام لحظه ای او را به خود وا نمی گذاشت .
آقای شریعت کارخانه دار معروفی بود و ملک و املاک بی شماری داشت ، ولی آقای صمیمی در حال باز نشسته شدن بود . او یک کارمند دلسوز و صادق و ساده بود . از مال دنیا فقط خانه ای در اهواز داشت ، که آن را هم با وام خریده بود . با وجود این مردی با سخاوت و خونگرم بود که چون برادری در کنار آقای شریعت بود ، آنها به سبب فاصله طبقاتی ، هرگز به خود اجازه نمی دادند که درباره پرستو سخنی به میان آورند . زیرا وی ناز پرورده و تنها دختر خانواده بود و هر گونه وسیله آسایش برای وی فراهم بود . تابستان ها پرستو به همراه خانواده به خارج از کشور می رفت و تا میل به داشتن چیزی می کرد ، برایش مهیا بود لذا خانواده صمیمی می دانستند که چنین دختری ، نمی تواند با هر کسی زندگی کند .
شور و احساس ، تمام وجود ارس را فرا گرفته بود و مدام در شعر و کتاب غوطه ور بود و دنیای دیگری داشت . ولی پرستو ، غرق در لباس و جواهرات و خوش گذرانی و میهمانی بود . حقوق و در آمد ارس ، نمی توانست ضامن راحتی او باشد . این جور عشق ها برای جوانان پیش می آید ، ولی گذراست و این بزرگ تر ها هستند که با راهنمایی خویش ، می توانند آنها را به راه درست ، سوق دهند .
این مضمون گفتگویی بود که آقای شریعت با همسر خود می کرد . همسری که دختر خان بود ، ولی به لحاظ عشق ، تن به ازدواج با یک کارمند ساده شرکت نفت داده بود و از خانواده اش طرد شده بود . اینک که آنها ، برای خود کسی شده بودند ، هنوز هم زخم های کهنه التیام نیافته بود و مهین بانو ، هنوز اجازه رفتن به خانه پدری را نداشت . مهین بانو دو خواهر داشت که همراه پدر و شوهر و فرزندان ، در انگلیس زندگی می کردند . مادر مهین بانو ، خیلی زود از دنیا رفته بود و در موقع احتضار هم این پدر سنگدل ، اجازه دیدار مادر و فرزند را نداده بود و مادر ، در لحظه مرگ ، از دیدن فرزند محروم مانده بود . مهین بانو در کنار همسر وفا دارش ، در زندگی به همه آن چیزی که در خانه پدری داشت ، رسیده بود . آقای شریعت ، کوچک ترین کوتاهی در زندگی اش در خصوص زن و فرزند خود نکرده بود و همه ثروت و مال خود را برای آسایش آنها ، وقف نموده بود . آرزو های زیادی برای آتیه فرزندان خود – پدرام ، پرهام و پرستو – داشت .
همه این گفتگو ها را زن و شوهر در ویلا و در سکوت باغ با هم نجوا می کردند .
یک ماه از اقامت آقای شریعت و فرزندانش در شمال می گذشت . در این مدت ، دو تن از دوستان پدرام ، با آنها به سر می بردند . البته آنها در آپارتمانی که در همین ویلا بود ، میهمان بودند و دوست پدرام که سعید نام داشت ، همواره در کنارش بود . او شیفته پرستو شده بود ، ولی در این مدت ، کوچک ترین فرصتی برای صحبت با وی پیدا نکرده بود . وقت به سرعت می گذشت و روز ها سپری می شد . با خود فکر می کرد که اگر کس دیگری بود ، او آسان تر می توانست که سفره دل را پیش پایش بگشاید . . . ولی با او چگونه ؟ ! تصور می کرد که مطرح کردن این موضوع یک گستاخی و اهانت بزرگ به پرستو است .
پرستو در حالی که به گل های باغ آب می داد ، در فکر نامزدی احمقانه ارس بود . دلش از او و اعمالش اندوهناک بود و به اطراف خود بی توجه بود .
سعید با گام های شمرده به جانب او رفت .
- « سلام ! . . . چقدر امروز هوا گرم است ! به یاد خوزستان افتادم . واقعاً شمال هم گرمای عجیبی دارد . »
- « بله . البته هر شهری خصوصیات خود را دارد و هر فصلی برای خودش حکایتی است . »
سعید مجذوب لبخند و حالت وی شده بود . پرستو مانند غزال زیبایی بود ، که در این باغ سر سبز به گردش پرداخته است . در این مدت که سعید میهمان آنان بود ، از شر و شور پرستو لذت می برد . او که خود بسیار سرکش بود ، تا کنون کسی را ندیده بود که از خودش پر شورتر باشد .
- « بله . . . البته ! و شمال هم واقعاً زیباست . راستی پرستو خانم ؟ شما شمال را دوست دارید یا تهران را ؟ »
- « من همه جای ایران را دوست دارم ، ولی اینجا . . . چیز دیگری است . راستی چرا شما تنها مانده اید ؟ پس دوستانتان کجا هستند ؟ »
- « من خواب بودم . . . گویا بیرون رفته اند . . . اگر من مزاحم شما هستم ، فوری مرخص می شوم . »
- « آه نه ! . . . البته که نه ! اتفاقاً موقع چای و عصرانه است . اگر میل داری ، شما هم بفرمایید . در سالن همه چیز آماده است . پدر و مادر هم هستند . »
- « خیلی متشکرم ! اگر مزاحمتی نیست ، بدم نمی آید که از این تنهایی بیرون بیایم . »
آقای شریعت ، با گرمی از وی استقبال کرد و گفت :
- « راستی آقا سعید ! شما چرا غریبی می کنید ؟ مگر مسافر هستید ؟ چرا به این طرف باغ نمی آیید ؟ من واقعاً خوشحال می شوم . شما از دوستان خوب پدرام هستید . در نظر ما هیچ فرقی با او ندارید . »
- « خیلی ممنونم ! نمی خواهم مزاحم شما بشوم . بیش از حد زحمت داده ایم . »
- « خواهش می کنم پسرم ! . . . چای میل دارید یا قهوه ؟ »
- « چای ! . . . خیلی متشکرم ! »
- « آه اصلاً حواسم نبود . . . مثل این که شما هنوز ، دانشجویی زندگی می کنید ؟ ! »
- « درست است . ما هنوز حال و هوای دانشگاه و زندگی مجردی ، از سرمان بیرون نرفته است . »
- « خوب پسرم ! . . . شما هم در تهران زندگی می کنید ؟ »
- « بله . الیته پدر و مادرم در کویت هستند . ولی من می خواهم در تهران بمانم . من دو خواهر و یک برادر دارم . یکی از خواهر هایم ، در حال تحصیل است و برادرم و یک خواهر دیگرم ، ازدواج کرده اند و آنها هم در کویت هستند . من در تعطیلات ، بیشتر به بوشهر منزل دایی و خاله هایم می رفتم . پدر و اجداد ما بوشهری بوده اند ، ولی ما در کویت بزرگ شده ایم . »
- « واقعاً جالب است . پدر شما آنجا چه کاره است ؟ »
- « او سه کارگاه بزرگ نجاری و یک کارخانه بزرگ لوستر سازی دارد . مشتریانش با استفاده از مدل های ژورنال ، به کارگاه سفارش می دهند . در یک کارخانه مواد شوینده در سوئد هم با پسر عمو هایم شریک است و بیشتر سهام کارخانه ، متعلق به پدرم است . »
- « که اینطور ! . . . پس الان که به لطف خدا درس شما تمام شده است و مهندس عمران شده اید ، نمی توانید از رشته و حرفه تان در کویت استفاده کنید ؟ »
- « البته که می توانم . ولی فعلاً می خواهم در تهران کار کنم . به نظر شما اشکالی دارد ؟ »
- « آه نه ! این که مشکلی نیست . ولی گمان می کنم که پدرام می خواهد به خارج از کشور برود . هنوز به ما چیزی نگفته است ، چون از طریقی می خواهد برود که خوشایند من نیست . البته شاید پدرام بتواند یک پل ارتباطی بین ما و فامیل مادری اش باشد ، به همین جهت ناراحت نیستم و به او سخت نمی گیرم . »
- « اما پدرام تا کنون در این مورد صحبتی نکرده است . البته من می توانم به سوئد هم بروم . چون بیشتر فامیل پدری ام در آنجا هستند . اگر او واقعاً می خواهد برود ، بهتر است که با هم طرحی برای رفتن داشته باشیم . می توانیم اول به کویت و بعد به سوئد برویم . »
- « هنوز پدرام در این مورد با م صحبتی نکرده است . بگذار اول ببینم که چه تصمیمی دارد ، تا بعد برایش فکری بکنم . او چند سفر همراه ما ، به خارج از کشور رفته است . اما الان . . . نمی دانم . . . می تواند در چنین جایی به تنهایی به سر برد یا نه ؟ ! »
- « خوب او باید عادت کند . برای خودش مردی شده ! باید بتواند روی پای خودش بایستد و با سختی ها بجنگد . من از سال اول دبیرستان ، از خانواده ام دور بوده ام . شاید باور نکنید . . . ولی با وجود ثروتی که پدرم دارد ، خودم کار می کردم و تمام پولی را که پدرم برایم می فرستاد ، پس انداز کرده ام و دلم می خواهد که سال اول کار ، بتوانم برای خود شرکتی باز کنم ، تا بتوانم در کار و آینده ام پیشرفتی داشته باشم . بدون سرمایه ، نمی شود کاری انجام داد و باید برده دیگران بود . »
« آفرین بر شما ! با این همتی که در شما می بینم ، گمان می کنم که آینده درخشانی در انتظارتان است . واقعاً باعث افتخار است که متکی به دیگران نیستید . پسرم ! زندگی را از اول باید جدی بگیری و هرگز به خود سستی راه ندهی . من ابتدا که وارد شرکت نفت شدم ، یک لا قبا بودم ؛ خودم بودم و لباس تنم . البته پدرم مالک بزرگی بود و در شمال صاحب مال و منالی قابل توجه بود . . . »

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 21 مرداد 1391 - 20:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(4)
فصل چهارم

« در تمام فامیل ، تنها من درس خوانده بودم و دیگران تا مقطع کوتاهی درس خواندند و روی زمین هایشان کار می کردند . ولی من سر پر شوری داشتم و این طور زندگی یک نواخت را نمی پسندیدم . به همین خاطر در تهران درس خواندم و بعد از اتمام فوق دیپلم ، وارد شرکت نفت شدم . از آنجا به خوزستان منتقل شدم و به شهر آبادان رفتم . واقعاً یاد آن زندگی شیرین در جنوب و در آن خانه سازمانی به خیر ! عصر ها که به خانه بر می گشتیم ، خود را با کبوتر ها و قناری و مرغ عشق سرگرم می کردیم .
یک روز رئیس قسمت ما را به جشن عقد دعوت کرد . همین آقای صمیمی ، دوست عزیزمان هم در این جشن شرکت داشتند . در همان مجلس بود که من مهین بانو را دیدم و بسیار بر دلم نشست . با این که در آن مجلس ، همه گونه وسایل خوش گذرانی فراهم بود ، ولی مهین بانو بسیار موقر و متین در جمع دختران و زنان بود و با دیگران اختلاط نمی کرد .
در آن زمان قرار بود که من با دختر عمه ام ازدواج کنم . آخر در طایفه ما ، رسم بر ناف بریدن بود . همان زمانی که به دنیا آمده بود ، پدر بزرگم ناف او را به ناف من بریده بود . ولی من اصلاً خیال ازدواج با او را نداشتم . دلم نمی خواست که با او ازدواج کنم . در چنین موقعیتی مهین بانو در نظرم نقش بست و احساس کردم که گم شده ام را پیدا کرده ام . ولی این مسئله ، درست عمس خواسته من شد . بعد از رفت و آمدهای زیاد ، پدرش که یک سرهنگ خان زاده بود ، به من جواب رد داد . حرفش این بود که دختر به مرد یک لا قبا نمی دهم . به من گفت که دیگر پی گیر این موضوع نباشم ، و اگر نه همان یک لقمه نانم را سنگ می کند .
البته گفتم که پدرم وضع خوبی داشت ، ولی من قسم خورده بودم که هرگز دست به سوی پدرم دراز نکنم . چون او منتظر همین فرصت بود ، تا دستم را بند کند و من را با قول و قرار بیست و شش سال پیش ، که بدون رضایت من بود ، پا بند کند . علی رغم این مسائل ، به واسطه عشقی که به مهین بانو داشتم ، تمام غرورم را زیر پا گذاشتم و دست نیاز به سوی پدرم دراز کردم ، ولی وقتی که پدر از واقعیت مطلع شد ، به شدت عصبانی شد و مرا از خانه بیرون کرد و از ارث و میراثش محروم کرد . به این ترتیب من را که باعث شر افکندگی اش بودم ، برای همیشه از خانه طرد نمود . مادرم با چشمانی گریان ، مرا بدرقه کرد و از من خواست که حتماً پنهانی به دیدارش بروم . به من گفت که تو اولین پسر من هستی و من هرگز نمی توانم از تو چشم بپوشم . برادران دیگرت هستند ، ولی کسی نمی تواند جای تو را در دل من پر کند . با اشک وی را در آغوش گرفتم و برای مدتی مدید ، از زادگاهم که عاشق بوی خاک حاصل خیزش بودم ، بار سفر بستم . به آبادان برگشتم و بعد از چند روز که ناراحتی و غم و اندوه شدیدی مرا در بر گرفته بود ، همین آقای صمیمی از طرف آقای سرهنگ برای من پیغام آورد که باید بار و بنه خود را ببندم و از این شهر کوچ کنم . دیگر درمانده شده بودم . به قول معروف ؛ نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن داشتم .
من از این موضوع بی خبر بودم که در خانه سرهنگ هم هیاهویی بر پاست و همه از هر طرف ، بر سر مهین بانو هجوم برده بودند و او هم در خواسته اش اصرار می ورزید . متوجه شدم – شکر خدا – عشق ما هم دو طرفه است . باید کاری می کردم !
در خانه آنها زنی عرب زبان کار می کرد ، یک کلمه فارسی نمی دانست . نامه ای برای مهین بانو نوشتم و به دست وی سپردم . اول می ترسید و با خوف و وحشت ، به حرکات دست و سر من نگاه می کرد . سر انجام از نامی که می بردم ، پی به قضیه برده بود و از اجرای این مأموریت ، سر باز زد . ولی با اصرار و خواهش من پذیرفت و کارش را خوب انجام داد . زیرا دو روز بعد ، جواب نامه ام را آورد . مهین بانو از من خواسته بود که به تهران برویم و در آنجا به عقد یکدیگر در آییم . چون در آنجا تا حدودی از دست خانواده اش ایمن بود . به او جواب دادم که بگذار اول به تهران بروم و جا و مکانی پیدا کنم ، تا بتوانم تو را راحت تر به این جا بیاورم و بتوانیم به راحتی به خواسته خود برسیم .
خواهر آقای صمیمی در تهران بود و چون خود من هم قبلاً در این شهر بودم ، برایم مشکل چندانی پیش نیامد . به کمک خواهر دوستم ، یک زیر زمین اجاره کردم و وسایل زندگی مختصری هم تهیه کردم و به صاحب خانه هم گفتم که به زودی ازدواج خواهم کرد . خلاصه بعد از بیست روز باز گشتم و قبل از آمدن به تهران ، استعفا نمودم ، تا جناب سرهنگ از هر حیث ، خیالش آسوده باشد . از مهین بانو هم خواستم تا آرامش خود را حفظ کند .
قرار بود که مهین بانورا به منزل اقوامش در اهواز بفرستند . ما با هم قرار گذاشتیم که از اهواز ، شبانه به طرف تهران حرکت کنیم . صبح همان روز هم به اتفاق دوستان ، به محضری رفتیم و عقد کردیم . دیگر از چیزی ترس نداشتم و بزرگ ترین مشکل ما ، بی کاری من بود . دراین شهر بی در و پیکر به هر دری می زدم ، متأسفانه دستم به جایی بند نمی شد . تا این که پایم به بازار باز شد .
القصه . . . در آنجا با حاج آقا طیرانی ، آشنا شدم و با هم وارد عرصه کار شدیم . حاج آقا مرد بسیار متدین و مؤمنی بود و در حساب و کتاب خود بسیار دقیق بود . من حسابدار حجره اغش شدم . بعد از مدتی در یک کارخانه لوستر سازی ، سرمایه گذاری کرد و یک سهم کوچک هم برای من اختصاص داد . او پسر معتاد و ولگردی داشت و به هر حال نمی توانست اموراتش را به این پسر نا خلف بسپارد . از این رو مرا سهیم کرد ، تا دلسوزانه تر به کار ها برسم .
همین موقع بود که پدرم پای به عرصه وجود نهاد . از این موضوع ، بسیار شاد شدم و با همت بیشتری مشغول کار شدم . نامه ای به جناب سرهنگ نوشتم و به او مژده دادم که اولین نوه پسر در خانواده اش به دنیا آمده است . ولی آن چنان واکنش خشم آلودی از خود نشان داد که صد بار از کرده خود پشیمان گشتم .
رفته رفته اوضاع مالی ام رو به راه شد و از زیر زمین به طبقه هم کف اثاث کشی نمودیم و تا اندازه ای ، زندگی ام سر و سامان گرفت . غم دوری خانواده و دلتنگی مهین بانو را حس می کردم ، اما نمی توانستم برایش کاری انجام بدهم .
کارم بالا گرفت و کم کم همه سهم کارخانه را خریدم . آقای طیرانی از این موضوع ، بسیار خرسند بود و به سبب تلاش فراوانی که داشتم ، مرا مستحق این پیشرفت می دانست .
همان آقای شریعت یک لا قبا ، ترقی کرد و کارخانه دار معروفی شد . همه فامیل مهین بانو پنهانی با او دیدار می کردند و هر گاه که از خوزستان به تهران می آمدند ، به دیدار ما هم می آمدند و از جناب سرهنگ می گفتند ، که وی هنوز همان طور سر سخت و یک دنده است و هرگز ، مایل به دیدار دختر و داماد و نوه اش نیست و به همه خانواده هم سفارش کرده است که مبادا با آنها ، مراوده داشته باشند .
از آن طرف هم خانواده خودم با من هنوز بر سر لج بودند . بعد از سه سال که از ازدواج من می گذشت ، دختر عمه ام ازدواج کرد و من از این گرفتاری نجات پیدا کردم . ولی پدرم ، دل خوشی از من نداشت و مهین بانو را به چشم عروس خود نگاه نمی کرد . اما عاشق پدرام بود و همیشه به هر بهانه ای به تهران می آمد ، تا پدرام را ببیند .
با آن که پدرم مال و ثروت زیادی داشت ، اما من هرگز از او چیزی نگرفتم و درست در کنار زمین های او برای خودم ، باغ خریدم . البته . . . زمینی که من خریدم ، در ابتدا زمین بایری بود و خودم آن را به این صورت در آوردم . تا آنجا که توانستم زندگی را شیرین و شیرین تر ساختم و از تمام خوشی های زندگی برخوردار گشتم . سعی کردم که رفاه کاملی ، برای خانواده ام فراهم کنم و امیدوار بودم که مهین بانو ، غم دوری از پدر و مادر را فراموش کند . او همیشه حفظ ظاهر می کرد ، اما من می دانستم که در دلش چه می گذرد ؟ ! پدرش آن چنان سنگدل بود که حتی در هنگام مرگ مادر ، اجازه دیدار آخر را به مادر و فرزند نداد . »
در این هنگام ، مهین بانو نتوانست جلوی خود را بگیرد و بی اختیار شروع به گریستن کرد . پرستو مادر را با محبت در آغوش گرفت و گفت :
- « مادر بس کنید ! تمام شده است . خدا می داند که شما به والدین خود ، چقدر احترام می گذارید و هنوز ، حتی یک بار هم از پدرتان شکوه نکرده اید . شما بهترین دختر خانواده بوده اید و همیشه برای پدر و مادرتان ، احترام قائل هستید . شما از گذشته خودم نادم نیستید . شکر خدا که سه فرزند سالم و خوب دارید که قدر شما را می دانند و بالا تر از همه ، پدرم با مهربانی و صبر ، تمامی مشکلات هر دو خانواده را به جان خریده است و یار با وفایی برای شما بوده است . »
هنگام شام فرا رسید و با اصرار آقای شریعت ، سعید هم بر سر میز حاضر گشت .
سعید ، متفکرانه به سرنوشت و سختی ها و خوشی های زندگی می اندیشید . فکر کرد که آیا اول باید مسئله ازدواج و علاقه خود را نسبت به پرستو ، ابتدا با خود او در میان گذارد و یا با خانواده اش صحبت کند ؟ ! البته پدرش مرد با شخصیت و مهربان و رنج کشیده ای بود و با مسائل به درستی برخورد می کرد .
- « چگونه با او رو در رو شوم و پرده دل را کنار زنم و سفره عشقم را باز کنم ؟ ! »
شام را در سکوت صرف کردند و ساعت دوازده و نیم شب بود که سعید از آنان خداحافظی و تشکر نمود و به سوی آپارتمان مجردی خودشان به راه افتاد .
بعد از رفتن او آقای شریعت گفت :
- « چقدر از این جوان خوشم آمد . او یک مرد ، به معنای واقعی کلمه است . معلوم است که بسیار با تجربه است . از این جوان های علاف نیست ، که دنبال خوشی الکی باشد و وقت و ساعت خود را بیهوده هدر دهد . »
چهره پرستو در هم شد و از این همه تمجید پدر خوشش نیامد و گفت :
- « به نظر من اصلاً این طور نیست ! . . . قیافه اش مثل اسب سیاه است . خیلی به خودش می نازد . من نمی دانم که پدرام چطور با او می گردد و او را تحمل می کند ؟ ! خشونت محسوسی دارد . »
مهین بانو معترضانه گفت :
- « معلوم است مادر ! . . . مرد باید خشونت داشته باشد . ظرافت مال زن است . او یک مرد واقعی است . پدرام هرگز با آدم بد ، دوستی نمی کند . او صمیمی ترین دوست وی در دوران تحصیلاتش است ! پسری خونگرم و مؤدب و با اصالت است . جنوبی ها را من می شناسم . آنها ویژگی خاص خود را دارند و من بهتر از شما ، آنها را می شناسم . نمی دانم چه شد که با ما همنشین شد ؟ ! چون آنها با هر کسی رفت و آمد نمی کنند . با وجود این که خونگرم و میهمان نواز هستند ، اما هرگز بی گدار به آب نمی زنند . دخترم ! به هر چیزی سطحی نگاه نکن و همیشه به عمق مسئله فکر کن . »
- « مگر من چه گفتم مادر ؟ . . . من عقیده ام را ابراز نمودم . دلیلی نمی بینم که شما این گونه از او طرف داری کنید . اصلاً من نمی دانم که در این ویلا چه خبر شده است ؟ ! . . . »

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(5)
فصل پنجم

سعید با خود کلنجار می رفت و آن قدر هم مغرور بود که می ترسید ، پیشنهاد ازدواج ، به پرستو بدهد و از او جواب منفی بگیرد .
او پسری نجیب و با سواد و از خانواده اصیلی بود . بسیاری از دختران ، آرزوی ازدواج با وی را داشتند ؛ چه در کویت و چه در بین فامیل و چه از طرف دختران دیگر ! اما یک لحظه هم نمی توانست یاد چشم ها و حرکات شیطنت آمیز پرستو را از جلوی چشم دور کند . چند بار تصمیم گرفت که این موضوع را با پدرام در میان بگذارد ، ولی نتوانست و مصلحت را در این دید که با خود او صحبت کند .
سفری کوتاه تا لاهیجان ، برای آقای شریعت در پیش بود و پرستو مردد مانده بود که آیا با پدر همراه شود ، یا نه ؟ ! او ملک و باغ پدر را بسیار دوست می داشت و ترجیح می داد که تا آنجا که فرصت دارد ، در این ویلا بماند .
دورادور خبر از دلدادگی ماندانا و ارس به گوش او می رسید و باعث آزار او می شد . ارس آن قدر متین بود که درباره برخورد پرستو در روز جشن ، به ماندانا چیزی نگوید و این از رفتار و برخورد دوستانه ماندانا مشخص بود . ذره ای از علاقه اش به پرستو کم نشده بود و در هیچ برخوردی نسبت به او بی ادب و بی اعتنا نبود و با او به مهربانی رفتار می کرد .
پدرام به همراه دوستانش به رشت و استان مازندران رفت و این سفر هشت روز طول کشید . برگشتن آنها به ویلا ، هم زمان با رفتن آقای شریعت و همسرش به لاهیجان بود . پدرام از این موضوع بسیار خوشحال شد . زیرا این فرصتی بود که با خواهرش تنها باشد . سنگ صبور وی ، خواهرش بود و خیلی از مواقع ، چیز هایی که را که نمی توانست با پدر و مادرش در میان گذارد ، به پرستو می گفت و همیشه از پیشنهاد های او سود می برد .
یک روز هنگام عصر ، پدرام موقع صرف چای و عصرانه به پرستو ملحق گشت . چند بار به وی خیره شد ، ولی هیچ نگفت . پرستو که متوجه این رفتار وی بود ، به زبان آمد و گفت :
- « خوب داداش ! . . . این قدر مسئله را کش نده . هر چه که می خواهی بگو . »
- « ای شیطان ! تو از کجا فهمیدی که من می خواهم حرفی بزنم ؟ ! »
- « از نگاه های طولانی تو ! . . . مثل این که من خودم تو را بزرگ کرده ام . »
هر دو با هم خندیدند .
- « خوب حالا که فهمیدی ، به تو می گویم . می دانی که از مدت ها پیش من به فکر رفتن به انگلیس بوده ام . در این خصوص با خاله هم صحبت کرده ام . »
- « بله و می دانم که این بر خلاف میل پدر است . درست است که او چیزی نمی گوید ، اما می دانم که از ته قلب ، از این موضوع ناراحت است . »
- « بله درست است . اما می خواهم ، وقتی که این تصمیم قطعی شد ، وی را در جریان این موضوع قرار دهم . می دانم که آن موقع دیگر مشکلی پیش نخواهد آمد . باور کن پرستوی من ! من بیشتر ، به خاطر مادر می خواهم این کار را بکنم . شاید بتوانم از این طریق ، مادر را با پدرش آشتی دهم . »
و در حالی که اشک در حلقه چشمش نشسته و بغض گلویش را گرفته بود ، ادامه داد :
- « می دانی پرستو ؟ من در کودکی ، تمام لالایی گفتن های مادر را به خاطر سپرده ام . همیشه آوازش حزن انگیز بود و غم دوری ، او را رنج می داد . باور کن که هنوز حرفهایش را در ذهن خود دارم . نمی دانی که او از این دوری چه زجری می کشد ! »
هر دو برای دل شکسته مادر اشک ریختند . پدرام با آن نگاه مردانه و چشمان درشت عسلی اش ، شبیه پدر بزرگ مادری اش بود . با آن قد بلند و شانه های پهن ، به هنگام راه رفتن ، به این می مانست که رهبری گروهی را بر عهده دارد . نگاهش حکایت از جستجوی آدمیانی داشت که از وی دور بودند .
- « می دانی پرستو ؟ می خواهم وارد فصل دیگری از زندگی ام بشوم و خود را آماده ماجرا های شیرین و تلخی بکنم که بر سر راهم قرار دارد . من برای انجام این کار آمادگی دارم . تو هنوز جوان تر از آنی که پی به معنای حرف های من ببری . ولی باور کن پرستو من تصمیم خود را گرفته ام . وقتی زندگی سعید را مرور می کنم ، می بینم او ده سال پیش تر از من حرکت می کند . او همت والایی دارد . من هم باید شروع کنم . باید روی پای خودم بایستم . »
- « اصلاً پدرام جان ! این حرف ها را نزن ! این دوست تو ، موذی است . گمان نمی کنم که به تنهایی و از راه درست این ثروت را اندوخته باشد . »
- « آه پرستو ! تو خیلی بد قضاوت می کنی . خانم جوان ! تو از درد بی کسی و تنهایی چیزی نمی دانی . هنگامی که شب می شود و نمی دانی به کجا پناه ببری . دیوانه می شوی . او یک پسر جوان و تنها بوده است ؛ در میان اجتماعی که اگر کمی غفلت کنی ، در منجلاب فساد و تباهی ، غرق می شوی . ولی او بسیار نیک نفس بوده است ؛ یک مرد به معنای واقعی ! باور کن که میان آن همه دانشجو ، سعید سر مد همه بود . نمی دانی که چقدر آدم ، دور و بر او جمع بود ! . . . ولی هرگز خود را بالا تر از دیگران نمی دید و دست دوستی به کسی نمی داد . الان به هوای من در این آپارتمان مانده است . و اگر نه هزار بار به کویت ، یا سوئد رفته بود . از من در خواست کرده است که با هم به کویت و از آنجا به سوئد برویم ، ولی من دلم می خواهد که یک پل ارتباطی بین پدر و مادر و افراد خانواده باشم . برای همین می خواهم به انگلیس بروم . »
و با خنده از پرستو پرسید :
- « راستی پرستو ! برای دیدن داداشت به آنجا خواهی آمد ؟ آیا مرا فراموش نخواهی کرد ؟ »
- « البته ، البته اگر تو بخواهی ، چرا نیایم ؟ من که تا به حال به انگلیس نرفته ام و خاله فرنگیس و خاله شهلا را ندیده ام . نمی دانی که چقدر دلم می خواهد که آن پیر مرد لجباز و یک دنده را از نزدیک ببینم ! می دانی چرا ؟ چون پدر همیشه می گوید که من هم مانند پدر بزرگ ، یک دنده و لجباز هستم . »
در این هنگام سعید هم از راه رسید و به جمع شاد و یکرنگ آنها پیوست و با اجازه ، یکی از صندلی های دور میز را اشغال کرد . با جذبه یک مرد جنوبی روبروی پرستو نشست و هنگامی که پرستو برای وی ، چای می ریخت ، او را نظاره می کرد . پرستو که متوجه نگاه های سعید شد و دید که چگونه او را بر انداز می کند .
خدا نکند که دختری بفهمد کسی او را دوست می دارد !
- « بفرمایید ! چای حاضر است . »
- « متشکرم ! چه چای خوشرنگ و لب سوزی ست . » و این کلمه آخر را با تأنی بیان کرد . پدرام گفت :
- « بله . . . البته ! اما مثل چای جنوب نیست . آنها همیشه از بهترین نوع چای استفاده می کنند و سلیقه بسیار خوبی در دم کردن چای و ریختن در استکان های کمر باریک و کوچک دارند . » پرستو با تعجب پرسید :
- « مگر دم کردن چای و ریختن آن ، مراسم مخصوصی دارد که من نمی دانم ؟ ! « سعید رو به او گفت :
- « البته ! منتها شما هم خیلی با سلیقه هستید و حتماً این ویژگی را از مادر خود به ارث برده اید . »
پدرام با لبخندی از تعریف های سعید درباره خانواده خود ، تشکر کرد و با هم به صرف عصرانه مشغول شدند و ساعاتی در کنار یکدیگر نشستند . در این نشست ، نقشه هایی برای آینده کشیدند . در این بین ، پدرام از نگاه ها و رفتار ها و توجه های سعید به پرستو ة، متوجه شد که وی به پرستو علاقمند گشته است . از این موضوع خوشحال بود ، ولی نظر پرستو را نمی دانست . پدرام به خوبی می دانست که خواهر جوانش اگر چیزی را بخواهد ، برای به دست آوردن آن ، دنیا را زیر و رو می کند و اگر نخواهد ، به هیچ ترفندی به آن امر رضایت نمی دهد و این مسئله ، آزارش می داد . می دنست که سعید ، در زندگی اش عشقی نداشته و همواره به دنبال درس و کار بوده است . او جوانی با اراده و جدی بود که مشکل می شد از درون او آگاهی یافت .
پدرام پس از سال ها دوستی با سعید ، هنوز وی را نشناخته بود و گمان نمی کرد که او این قدر احساساتی باشد . تپش قلب او را که با هر نگاهی به پرستو تند تر می شد ، احساس می کرد . تحمل و درک همین مسئله ، کار را برایش سخت می کرد ؛ زیرا هم خواهرش را دوست می داشت و هم دوستش ، برای او بسیار عزیز بود . اینک نقش بسیار سختی را باید بازی می کرد .
پرستو با برادرش و سعید خداحافظی کرد و به اتاقش رفت ، تا با خواندن کتاب های تازه ای که به تازگی شروع به خواندن آن کرده بود ، در غیاب پدر و مادر خود را سرگرم کند . اما در بین کتاب خواندن ، دائم فکرش به طبقه پایین کشیده می شد . نمی دانست چه حسی در مورد سعید دارد ! ؟ . . . عشق را تجربه کرده بود و به تازگی شکست سختی از حریف قَدَر خورده بود . از همه مرد ها بدش می آمد . ولی ته دلش از این وضع راضی بود . به هر حال هر دختر جوانی از این که مورد پسند واقع شود و نگاهی همواره او را عاشقانه و ملتمسانه دنبال کند ، خوشحال می شود . گر چه پرستو به این موضوع فکر نمی کرد . فکر های بهتری در سر داشت ! ! . . .

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(6)
فصل ششم

پایان تعطیلات فرا رسید . قرار بود که ابتدا ، پدرام و دوستانش و بعد آقای شریعت و مادر و پرهام و پرستو ، به تهران بازگردند . پرستو در آخرین روز اقامت ، در باغ قدم می زد و احساس می کرد که این ویلای زیبا را دیگر هرگز نخواهد دید ؛ لااقل برای مدتی طولانی ! خودش هم نمی دانست که علت این نگرانی چیست ؟ بغضی به شدت گلویش را می فشرد و اشک هایی چون مروارید غلطان ، بر روی گونه هایش می غلطید . از دنیا و عشق نا فرجامش ، بسیار دلتنگ بود و تنها راه چاره اش را اشک ریختن در سکوت باغ می دید . از سوی ساختمان ، سر و صدای زیادی می آمد . آقای شریعت در جمع کردن وسایل به خانم و سه نفر مستخدم ، کمک می کرد و می گفت :
« همیشه همه چیز به سرعت تمام می شود ؛ گویی از ابتدا ، هیچ چیز وجود نداشته است . ما هم به پیری و باز نشستگی ، نزدیک می گردیم . »
به تهران باز گشتند و به روال معمول به کار ها ، سامان دادند . کارخانه رونق بیشتری گرفته بود و این باعث شادی کارفرما و کارگران شده بود . آقای شریعت همیشه مردی با سخاوت و مهربان بود . او هرگز روز های سخت زندگی در آن زیر زمین پایین شهر را فراموش نمی کرد و به همین علت همیشه با زیر دستان خود به نرمی برخورد می کرد و هرگز قیافه کارخانه دار ها و کارفرما ها را به خود نمی گرفت . به علت همین رفتار های خوب کارگرانش ، همیشه با نهایت دقت و وظیفه شناسی کار می کردند و از هیچ خدمتی کوتاهی نمی کردند . همه کارگران به او احترام می گذاشتند . دوستش می داشتند و از وی به بزرگی یاد می کردند . مهین بانو هم به نوبه خود به آنها کمک می کرد . به خانه هایشان می رفت و در روزگار سختی ، آنها را یاری می نمود . چه در بیماری و چه در عروسی واقعاً یک بانوی خوب و مهربان و با وقار بود . هنوز اصالت خویش را حفظ کرده بود و همیشه فروتن و متواضع بود . زن های کارگران به او خانم بزرگ می گفتند و پرستو را با همه شیطنتش ، خانم کوچک خطاب می کردند .
بعد از شش ماه ، پدرام بار سفر بست و رهسپار انگلستان شد و سعید ماند و درد درونش . با وجود این ، هنوز چیزی به پدرام نگفته بود و خواسته بود که سنگ سنگینی را که بر سر راهش بود ، خودش بردارد . آقای شریعت به سبب علاقه ای که او داشت ، او را هفته ای یک شب به منزل خودشان دعوت می کرد ، تا در جمع خانواده حضور داشته باشد و به این وسیله جای خالی پدرام را هم پر کند . این موضوع باعث خرسندی سعید شده بود ؛ زیرا از علاقه آقا و خانم شریعت به خودش مطمئن شده بود و می دانست که او را به عنوان داماد خواهند پذیرفت ولی هنوز از پرستو مطمئن نبود .
از این رو ، یک روز بدون برنامه ، به منزل آقای شریعت که در فرمانیه بود ، رفت . اوایل زمستان بود و هوا سوز و سرمای عجیبی داشت . کوچه های بالای شهر ، حال و هوای دیگری داشت . سعید زنگ در را فشرد و پرستو گوشی را برداشت و پرسید :
- « کیه ؟ » سعید پاسخ داد :
- « من هستم پرستو خانم ! . . . سعید ! » پرستو گفت :
- « بفرمایید ، خواهش می کنم . » و در را گشود . مستخدم در ورودی سالن را باز کرد و او را به داخل هدایت نمود .
سعید به درون خانه آمد و برای اولین بار ، خانه را بسیار با روح و با صفا دید . پرستو لباس سراسر مشکی پوشیده بود و با جذابیت خاصی از وی دعوت به نشستن کرد و چون کبکی خرامان ، به سوی آشپزخانه رفت و دستور چای داد و در مورد شام هم سفارشاتی کرد .
- « از وقتی که پدرام رفته است ، این خانه خالی و بی روح شده . . . حقیقتاً دلم برای او تنگ شده است . یک ماه از رفتن او می گذرد و ما هنوز نمی دانیم که او موفق به دیدار پدر بزرگ شده است ، یا نه ؟ ! »
- « ببخشید ؟ پدر بزرگ شما در کجای انگلستان اقامت دارد ؟ آخر پسر خاله های من هم آنجا هستند . به علاوه چند تن از فامیل دور دیگر هم در آنجا هستند . من به همراه پدر و مادر دو بار به آنجا رفته ام . آخر یکی از خواهر هایم که ازدواج کرده است ، عروس همان خاله ام می باشد که در انگلیس است . ولی او پنج سال است که در کویت زندگی می کند . »
- « خیلی جالب است ! شما در هر گوشه ای از دنیا ، فامیلی دارید . . . پدر بزرگم تا آنجا که من می دانم ، در اطراف لندن زندگی می کند . در املاک تایلری ، درست روبروی املاک ماندرلی و قصر ماندرلی . پدر بزرگ ، به خاطر آب و هوای خوش و سر سبز بودن ، آنجا را انتخاب کرده است و ملکی هم خریداری کرده است . می دانید ؟ . . . هوای لندن همیشه ابری و بارانی است . به علاوه مکان پر جمعیتی است ، ولی آرام است . سنی از او گذشته و الان باید بین هفتاد و پنج تا هشتاد سال عمر داشته باشد ، لذا احتیاج به جای آرام دارد . ولی او بسیار سر سخت و لجوج است . . . هنوز گمان می کند که خانه و افراد آن ، پادگان و سربازان هستند . باور کنید ، خاله فرنگیسم صبر ایوب دارد که هنوز با وی زندگی می کند ! آخرین باری که خاله با پدرام صحبت کرده بود ، از دست کار های او بسیار خسته شده بود و گفته بود که دائم غر می زند و بهانه جویی می کند . مستخدم او چند بار رفته و دوباره او را برگردانده اند . ولی جرأت نمی کنند که درباره اخلاق تندش به خود او چیزی بگویند . خاله از رفتن پدرام ، نزد آنها بسیار شاد هستند . آخر مادر من ، خواهر بزرگ آنهاست و الان سی سال است که همدیگر را ندیده اند . به نظر شما پدرام می تواند کاری برای این قهر طولانی ، انجام دهد ؟ »
- « بله البته ! پدرام پسر مهربان و خوبی است . دلش یک دنیا وسعت دارد . همه سختی ها را به جان می خرد . امیدوارم که هر چه زود تر مادرتان هم موفق به دیدار آنها شود . »
- « آخر می دانید ؟ ! . . . دو برادر مادرم فرزندان نا خلفی برای پدر و مادر خود شدند و دست آخر ، تمام مایملک پدرشان را به تاراج بردند و به آمریکا رفتند . خاله ام می گفت که هجده سال است که به دیدار پدرشان نرفته اند . او بیش از حد از فرزندان خود دل شکسته است . باید به او حق بدهیم که بهانه جویی کند . »
- « بله . با این تفاسیر ، پیر مرد بیچاره ، همیشه ناراحتی کشیده است و هرگز زندگی ، روی خوش به او نشان نداده است . »
- « خوب دیگر ! . . . دنیا همین است . برای همه انسان ها پیش می آید ؛ حالا هر کسی به یک نحو . »
بعد از صرف چای ، سعید بسیار هیجان زده بود و نتوانسته بود اعصاب خود را آرام سازد . با خود فکر می کرد که این بهترین موقعیت است که سفره دل ، پیش روی پرستو بگشاید .
- « پرستو خانم ؟ »
- « بله ؟ ! »
- « می خواستم که با شما صحبتی بکنم و الان بعد از مدت های طولانی ، این فرصت برایم پیش می آید . »
- « بفرمایید ! من سرا پا گوش هستم . »
« می خواهم نظر شما را در مورد ازدواج بدانم . »
- « سؤال مشکلی کردید . چون من اصلاً آمادگی ازدواج ندارم و در ضمن منتظرم که پدرام سرانجام بگیرد و من هم برای ادامه تحصیل به او ملحق شوم . . . خوب چه کسی خواستگار من است ؟ چه آدم بد شانسی است ! »
- « اتفاقاً سؤال به جایی است . این داوطلب کسی جز خود من نیست و شاید تا به حال هم به این موضوع پی برده باشید . »
- « آه شما ؟ بله ! باید می دانستم . ولی در خواست شما را رد می کنم . »
- « چرا ؟ علتش چیست ؟ »
- « علت ؟ خیلی چیز ها می تواند علت باشد و یکی همین ادامه تحصیل و رفتن به انگلیس است . »
- « خوب این که چیزی نیست ! می توانیم به همراه هم برویم و آنجا بهترین زندگی را برایتان درست می کنم . شما هم می توانید در کمال آرامش به درس خواندن بپردازید و با فامیل خود رفت و آمد داشته باشید . »
- « نه ! نمی توانم . من می خواهم آزاد باشم ؛ بی دغدغه به آینده ام برسم ، به همین دلیل به این زودی نمی توانم ازدواج کنم . »
پرستو با سعید برخورد خیلی بد و سردی داشت و او در خود احساس شکست و تحقیر می کرد . با این حال گفت :
- « هنوز فرصت فکر کردن دارید . من عجله ای ندارم . »
- « جواب من همیشه همین است و بدانید که در دل من کوچک ترین جایی ندارید . خدا نگهدار ! »

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(7)
فصل هفتم

پدرام در انگلیس ، موفق به دیدار خاله های مهربانش شد . آنها از روز ورود وی ، مطلع بودند و با اتومبیل خود به استقبال وی رفتند . در فرودگاه لندن وی را در آغوش کشیدند .
پدرام جوانی بلند بالا با صورتی گندمی و چشمانی عسلی بود . ابرو های به هم پیوسته و مو های پر پشت قهوه ای سیر داشت . نگاه جذاب ، به همراه خشونت زیبای مردانه وی ، انسان را به یاد عکس جوانی پدر بزرگ می انداخت .
خاله فرنگیس گفت :
« مادرت چطور است ؟ از خانه و از ایران و از جنوب بگو . بیا . . . بیا . . . حرفهای زیادی برای گفتن داریم . فعلاً در آپارتمان ته باغ به سر می بری ، تا کم کم تو را به پدربزرگ معرفی کنم . »
پدرام زندگی جدیدش را در سویت خود شروع کرد و همان شب ، خاله شهلا و همسر و فرزندانش به دیدن او آمدند .
فرنگیس سه سال پیش ، همسرش را در یک تصادف از دست داده بود و با دو فرزند خود نادر و نیلوفر ، در همان باغ بزرگ ، به همراه پدربزرگ زندگی می کرد و در یک کارخانه اتومبیل سازی ، سرمایه گذاری کرده بود . زندگی نسبتاً خوبی داشت . فرزندش نادر در حال اتمام دانشگاه بود و دخترش هم سال دوم دانشگاه ، در رشته پزشکی تحصیل می کرد .
خاله شهلا با سه فرزند و شوهر انگلیسی اش از آمدن پدرام ، ابراز خوشحالی نمودند و با در آغوش گرفتن وی به او خوش آمد گفتند . از کار و بار خودشان گفتند و از زندگی در انگلستان و رفتار های خشک پدر بزرگ ، و از این که او دو سال است که در تنهایی و در اتاق خودش غذا می خورد . در جمع خانواده ها حاضر نمی شود و نسبت به همه بی اعتنا شده است .
خلاصه تا دیر وقت دور هم بودند و شام را در باغ صرف کردند . ساعت یک نیمه شب بود که خاله و شوهر و فرزندانش ، خداحافظی کردند و پدرام به آپارتمان خویش باز گشت . با دنیایی از خاطرات خوش و امید برای آینده ، به خواب شیرینی فرو رفت .
سه ماه از رفتن وی می گذشت که پدرام ، خبر یافتن یک کار خوب در یک شرکت عمرانی را به خانواده اش داد و گفت که مرهون محبت های شوهر خاله عزیزش ، آقای راگلند است . او مردی مهربان و موقر است و از یک خانواده سر شناس و اصیل انگلیسی می باشد . با خانواده اش مهربان است و میهمانی بزرگی به افتخار او در خانه اش به راه انداخت و در پایان در وصف شوهر خاله ، نوشته بود که « نمی دانید ! او مثل یک فرشته است . »
از نامه بلند بالای پدرام ، پدر و مادر بسیار خوشحال شدند و همان شب پرستو نامه ای پر از مهر و محبت به برادرش نوشت و به او گفت که درسش رو به اتمام است و باید برای رفتن وی فکری بکند . در نامه ای دیگر نیز جریان خواستگاری سعید را نوشت و به او گوشزد کرد که هیچ گونه پا در میانی در این امر نکند . چون اصلاً از او خوشش نمی آید !
پدرام بعد از خواندن نامه خواهرش ، برای دوست با وفای خود و خامی خواهر ، تأسف خورد .
آقای شریعت از غیبت سعید می پرسید و علت نیامدن وی را جویا می شد . بعد از تماس با وی ، فهمید که وی به بوشهر رفته است و خیال سفر به کویت را دارد . آقای شریعت از او پرسید :
- « مگر خیال نداشتی که در تهران بمانی ؟ چطور پشیمان شدی ؟ »
و سعید به وی پاسخ داده بود که بعد از رفتن پدرام ، حوصله تنهایی را ندارد و می خواهد نزد خانواده اش باز گردد و شاید از آنجا هم به سوئد برود . چون موقعیت کاری خوبی در آنجا دارد .
و آقای شریعت برای وی ، آرزوی موفقیت کرده بود و از او خواسته بود که قبل از رفتن به کویت ، حتماً به تهران بیاید تا با هم ملاقاتی داشته باشد . سعید هم قول داده بود . زیرا برای پاره ای از کار هایش مجبور بود که به تهران بیاید . آقای شریعت می گفت :
- « از کار این جوانان سر در نمی آورم . الان اینجا هستند و فردا در آن سر دنیا ! خودشان هم سرگردانند و نمی دانند از زندگی چه چیزی می خواهند . »
اما پرستو خیلی خوب می دانست که سعید احساس کرده است ، در دل خانواده آنها جایی ندارد و بهتر است از خانواده آنها دور بماند . اما اصلاً از کرده خود پشیمان نبود و به خود می گفت :
- « چطور دیگران به قلب و احساسات آدم ، اهمیتی نمی دهند ؟ ! . . . باید همه دل را خرد کنم ! کسی نمی تواند در دل من جای باز کند . چون هنوز هم قلبم به یاد ارس می تپد . درست است که از او بدم آمده است ، ولی هنوز نتوانسته ام یاد او را از خانه دلم بیرون برانم . چطور می توانم رؤیا های شبانه ام را برای همیشه از خود دور کنم ؟ در عمرم کسی را مثل او دوست نداشته ام و فکر نمی کنم که بتوانم به کسی از ته دل علاقمند باشم . »
به ه حال بسیار دشوار است ، خود را در میان دو جریان قوی باز شناختن و از حال با زبان گذشته و از گذشته با تفکری نو سخن گفتن .
انسان گاهی کسی را بی هیچ دلیل دوست دارد و طالب سعادت اوست .
- « من با ارس بهترین لحظات عمر خود را گذراندم . او هم می گفت که مرا دوست دارد و خواهان خوشبختی من است . اما چه شد ! همه اش خیال ! راستی خیال انسان چه خوب می آفریند و ما وقتی به خود می آییم که می بینیم آن سعادت ، خواب و خیالی بیش نبوده است و به سرعت از بام دلمان پریده و برای همیشه ما را تنها گذاشته است . به راستی که زندگی هم تلخ است و هم شیرین و اتفاقاً همین آمیختگی تلخ و شیرین است که به زندگی معنا می بخشد و ما را سر مست می سازد . و اگر نه اگر زندگی یکنواخت بود ، شاید شوری نداشت و شوری به جان عاشق و معشوق نمی زد و معنا و مفهومی نمی یافت . . . »

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(8)
فصل هشتم

آقای شریعت با روی باز از سعید استقبال کرد و او را در آغوش گرم خود جای داد . سعید هم مانند همیشه با نگاهی پر از محبت و عشق ، پرستو را نگریست . پرستو احساس کرد که او در دلش هیچ تأثیری ندارد . او مانند گذشته با گرمی از او احوال پرسی کرد و هر دو سعی کردند که رفتاری عادی در قبال یکدیگر داشته باشند .
سعید دو روز در خانه آنها بود و در این مدت ، پرستو از او دوری می کرد . سعید پس از انجام و اتمام کار هایش با آقا و خانم شریعت و پرستو پرهام خداحافظی نمود و رهسپار کویت گردید .
آقای شریعت در فرودگاه ، با اشک و غم از او خداحافظی نمود . چون سعید را مانند پسرش دوست می داشت و حالا هر دو عزیزش از کنارش رفتند . با حالتی خسته و غمگین به خانه باز گشت و حوصله رفتن به کارخانه را هم نداشت .
خانه در سکوت غم انگیزی فرو رفته بود .پرستو مثل همیشه در اتاقش خود را محبوس کرده بود و درس هایش را مرور می کرد . بی اعتنا به آنچه که دور و برش اتفاق می افتاد ، لحظه ها را شمارش می کرد تا زمانی که پدرام کار هایش را روبراه کند و وی به برادر ملحق گردد . اما این دور از انصاف بود . پس پدر و مادر چه ؟ آنها با غم دوری او چه می کردند ؟ . . . ولی او در هدف خود مصر بود و فقط به آینده خود فکر می کرد و این که با موفقیت دانشگاهش را تمام کند و با ازدواجی موفق ، مشت محکمی بر دهان ارس و ماندانا بکوبد . سراسر وجود لطیفش را حس انتقام فرا گرفته بود . دیگر ، پرستو آن دختر سر تا پا شور و هیجان نبود . حالا به چیزی فرا تر از این مسائل می اندیشید . شنیده بود که ارس وارد جرگه نویسندگی شده است و به زودی به تهران می آید و برای همیشه در این شهر می ماند . ماندانای نحیف و ظریف در انتظار آمدن وی بود . طبقه بالای خانه شان را آماده عروسی و شروع یک زندگی ساده کرده بودند . ماندانا در انتظار آمدن ارس لحظه شماری می کرد . پرستو مثل روز های گذشته ، با وی همدم نبود و گاهی با حرف هایش دل کوچک ماندانا را می آزرد و این دور از انصاف بود . ماندانا به همدمی و مؤانست با وی نیازمند بود . بر خلاف گفته های دختران فامیل ، پرستو را همیشه و در همه جا شماره یک می دانست و کمتر پیش می آمد که با وی مخالفت کند و یا از دست او دلتنگ شود . با مهربانی خاصی با او برخورد می کرد و گاه در میهمانی دوره ای که داشتند ، در کنارش می نشست و با او مشغول صحبت می شد . از این همه بی وفایی او ، کوچک ترین ناراحتی به دل راه نمی داد و هنوز هم با پرستو ، با صداقت و مهر برخورد می کرد . ماندانا دو سال از پرستو بزرگ تر بود و این خود بهانه ای برای بخشش گناهان کودکانه او بود . خاله اش با نگرانی برخورد های پرستو را می دید و گاهی علت را از ماندانا جویا می شد ، ولی خود او هم در این مورد سرگردان بود .
روز ها سپری می شد و پرستو در روند کار هایش عجولانه تصمیم می گرفت . حالا وی به هجده سالگی رسیده بود و این سن ، سن قانونی او بود که باید در مورد کار های اداری خود ، تصمیم بگیرد . پدرام به او خبر داده بود .که مقدمات کار هایش آماده شده و چیزی نمانده است که به پایان کار های اداری اش برسد و او تحت حمایت خاله اش است و کار های قانونی اش به دست شوهر خاله اش ، راگلند ، است . راگلند می توانست کار های مربوط به دانشگاه او را درست کند . زیرا وی استاد دانشگاه کمبریج بود و از این لحاظ مشکلی نداشت .
پرستو با شادی نامه را برای پدر و مادرش می خواند و آنها از شنیدن این اخبار هم خوشحال شدند و هم ناراحت !
پدر با مهربانی بسیاری پرستو را بوسید و گفت :
- « پرستوی من ! کوچ تو نزدیک است . . . به کشوری دیگر و دنیایی دیگر ! من از غم دوری تو چه کنم ؟ تو قناری خانه ما هستی و ما عادت به آواز تو داریم . چگونه جای خالی تو را پر کنیم ؟ »
پرستو با حزن و نگرانی به پدر خیره شد . یک آن خواست پا روی خواسته هایش بگذارد ، ولی وقتی که به یاد ارس افتاد ، خود را مثل سنگ محکم کرد و با قیافه خاصی روبروی پدر ایستاد و گفت :
- « شما که نمی خواهید آینده و رؤیا های من نقش بر آب شود ؟ من که نمی خواهم برای همیشه از این جا بروم ! پرستو ها بعد از کوچ دوباره بر می گردند . »

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(9)
فصل نهم

آخرین روز اقامت پرستو در ایران ، همه در خانه آقای شریعت جمع شده بودند و جشن خداحافظی بر پا بود . هم خوشحال بودند و هم غمگین . دوست پرستو از مجلس فیلم برداری می کرد و در این فیلم ، آقای شریعت و مهین بانو و پرهام ، با خاله شهلا و خاله فرنگیس و پدرام سلام و احوال پرسی کردند . حال پدر بزرگ را جویا شدند و به او سلام رساندند . از زحمات همه ایشان در مورد کار های فرزندانشان تشکر نمودند .
محفل گرمی بود و ارس و ماندانا هم حضور داشتند . آنها در این شب آخر ، به گرمی با پرستو مشغول صحبت بودند . ارس سعی می کرد که نگاهش را از نگاه های تیز پرستو بدزدد و کمتر پیش می آمد که با هم تنها بمانند . در پایان ارس برای وی آرزوی موفقیت و پیروزی کرد و گفت :
- « من برایت ازدواج و آینده ای روشن از خدا می خواهم و امیدوارم که هر کجا هستی ، خوشبخت باشی . »
پرستو بار دیگر با دل شکستگی سنگینی وی را نگریست و در دل گفت :
- « خدا را شکر که من موقع عروسی تان اینجا نیستم . از ماندانا بی نهایت متنفرم و تا آخر عمر از او متنفر خواهم بود . »
همه در فرودگاه جمع شدند . مهین بانو دائم اشک می ریخت ، ولی باز خود را قانع کرد که خیال او راحت است ، زیرا او در کنار برادر عزیز و خاله های مهربانش خواهد بود .
در فرودگاه ، در قسمت سالن انتظار اعلام شد که پرواز هواپیما های ارباس ، پرواز دو نیمه شب ، آماده سوار کردن مسافرین می باشد . همه به سوی درب خروجی روی آوردند . مسافرین به سوی اتوبوس حامل مسافران روانه گشتند . مهین بانو صورت خود را به شیشه سالن چسبانده بود تا برای آخرین بار دختر محبوبش را که در حال کوچیدن به دیار غربت بود ، با نگاه بدرقه کند . دل مادر بی نهایت غمگین بود و آقای شریعت هم دست کمی از همسرش نداشت .
تمام بدرقه کنندگان ایستادند ، تا اتوبوس رفت و از نظر ها پنهان گشت . بعد از گذشت نیم ساعت ، صدای اوج گرفتن هواپیما را در دل شب شنیدند و با خستگی و غم نهانی به سوی درب خروج از سالن فرودگاه رهسپار گشتند . هیچ کس صحبتی نمی کرد . چشم ها اشک آلود و نگاه هم غمگین بود . همه با هم خداحافظی کردند و هر کس به طرف خانه اش رفت .
هنگامی که مهین بانو به خانه رسید ، آنجا را در سکوتی سخت و دلگیر یافت . به اتاق پرستو رفت و قاب عکس او را در سینه گرفت و شروع به گریستن نمود . آقای شریعت با بر هم نزدن خلوت او ، اجازه داد تا مهین بانو اشک بریزد و بنالد ؛ بلکه از ناراحتی او کم شود و بار سنگین غمش سبک شود .

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(10)
فصل دهم

پرستو با استقبال گرم پدرام و خاله هایش روبرو گشت . از این مسئله بسیار خوشحال بود که می دید انتظارش به سر آمده و کم کم داشت به آرزو هایش می رسید .
از پدرام در مورد پدر بزرگ پرسید و از این که آیا پدرام توانسته است در قلب سنگی او نفوذ کند و یا نه جویا شد . پدرام به او جواب داد :
- « هنوز نتوانسته ام . . . ولی پدر بزرگ از حضور من در انگلستان ، آگاه شده است . البته هنوز مرا نپذیرفته ! . . . شاید تو بتوانی کاری کنی . »
- « امیدوارم که بتوانم این مسئولیت خطیر را به گردن بگیرم و در مقابل همه خوبی های مادر ، کار کوچکی انجام دهم . »
همه شاد و خندان به سوی ویلای بزرگ پدر بزرگ رفتند .
- « آه ! اینجا چقدر زیباست ! آدم به یاد شمال می افتد . به یاد ویلای خودمان افتادم . گویا اینجا هم حال و هوای شمال را دارد . »
- « بله پرستو ! خود لندن هم با باران های کوتاه و آفتاب گرما بخشش ، مانند شهر های شمال است . فکر نمی کنم که در اینجا احساس دلتنگی کنی ، چون با روحیه تو بسیار سازگار است . . . راستی ! یک خبر دیگر ؛ قرار است که تا سه ماه دیگر سعید به دیدن ما بیاید . آخر او عاقبت به سوئد رفته است . هنوز هم ازدواج نکرده است . فکر می کنم که ما را باید ترشی بیاندازند ! »
پرستو با اخم جواب داد :
- « مگر چند سالتان شده است که این قدر عجله دارید ؟ » پدرام پاسخ داد :
- « من دارم وارد بیست و هفتمین سال زندگی ام می شوم و سعید دارد وارد بیست و نهمین سال زندگی اش می شود . »
- « آه ! پس او دو سال هم از تو بزرگ تر است . پس چطور جرأت کرده که با این سن و سال از من خواستگاری کند ؟ »
- « آرام ! آرام ! . . . او که نظر بدی نداشته است . تو نباید این قدر بی رحم باشی . او پسری کاملاً خوب و جذاب و تحصیل کرده و اصیل و ثروتمند است . تو می دانی که موجودی بانکی اش در این سن و سال بیشتر از موجودی های پدر می باشد ؟ ! او تمام ملک و کارخانه را با نیمی از ثروتش می تواند بخرد . »
- « باشد . . . من یک لحظه نگاه پدرم را با میلیون ها ثروت دیگران عوض نمی کنم . »
- « پرستو واقعاً که لجبازی ! . . . کله شقی ات را از پدر بزرگ به ارث برده ای . تو چرا این قدر مغروری ؟ خوب پدر و مادر ما ، مثل همه پدر و مادر دیگران هستند . »
- « تو چطور جرأت می کنی که پدر و مادر را مثل دیگران بدانی ؟ نمی دانی چقدر آنها سختی کشیده اند ؟ ! از دوری خانواده خود ، همه عمر در حسرت بوده اند . پدر با پشتکار و زحمت ، خود را به این روز رسانده است و مادرم که دختر اول خانواده بوده است ، در زیر زمین نمور و تاریکی زندگی کرده است . این خود خفت و خواری نیست ؟ »
- « نه عزیزم ! این عشق و دوست داشتن و از همه خوشی ها گذشتن و به مراد و معنا رسیدن است . این ، خودش یک رؤیای حقیقی است ؛ به دور از رؤیا های رمانتیک و بی اساس ! پس چرا خوشی و راحتی و زندگی خوب را با یک زندگی پوچ و رؤیایی عوض می کنی و به سعید ، جواب رد می دهی ؟ »
- « نه ! نه ! . . . من برای خودم ایده هایی دارم . آرزو هایی دارم و تا وقتی که به آن نرسم ، از پای نمی نشینم . می دانی این هدف برای من چقدر گران تمام شد ؟ دل پدر و مادر شکست . درست است که مرا همراهی کردند ، ولی نمی دانی در دلشان چه آشوب و غوغایی بود ! »
- « می دانی کله شق کوچولو اینها برای چیست و یا خودت را داری گول می زنی ؟ ! تمام این گسستن ها برای یک عشق پوچ و بی مایه بود . می دانم که هنوز با وجود این که در دلت از هر دوی آنها ، یعنی ارس و ماندانا نفرت داری ، باز درِ دلت را به روی ارس نبسته ای و به افکار پوچ مشغولی ! اما نمی دانی که محبت کردن به ماندانا و مهربان بودن با او ، چه خیر بزرگی است ؟ ! اصلاً تا به حال فکر کرده ای که چرا ماندانا تنها فرزند خاله فریده است ؟ . . . نه ! نمی دانی . چون فریده خانم که از کودکی به او خاله گفته ایم ، یک زن نازا بوده است . ماندانا پدر و مادر اصلی خود را در یک تصادف ، در جاده شیراز از دست داده است و خاله فریده مهربان ، او را به فرزندی قبول کرد و بزرگ نمود . حالا که قرار است یک آب خوش از گلویشان پایین برود ، تو مخالفی ! ؟ . . . خواهش می کنم از احساسات بچه گانه ات دست بردار . تو باید باعث سر افرازی پدر و مادر باشی . »
باز حقیقتی پیش چشمان پرستو بال گشود :
- « پس چرا تا کنون به این مسئله فکر نکرده بودم ؟ چرخ بازیگر عجب بازیچه ها دارد ؟ ! »
- « بله . . . پرستو خواهش می کنم به خودت بیا و نسبت به ماندانای بیچاره ، مهربان باش و قبول کن که لازم نیست برای رد کردن پیشنهاد ازدواج سعید ، از همه جزئیات شخصیت و زندگی او ایراد بگیری . »
پرستو با شیطنت خندید و بحث را عوض کرد .
به همراه خاله ها و بچه هایشان ، غذا را در ساختمان بزرگ ویلا صرف کردند . پس از شام ، پرستو در ساختمان چرخی زد و به عکس های پدر بزرگ ، که همه با اسب و شمشیر و یا اسلحه روی زانو در قاب های زیبا به دیوار ها نصب بودند ، نگاه کرد . مبلمان شیک و گران قیمت چوب آبنوس و پرده های مخملی دوخت فرانسه به ابهت و چشم گیر بودن سالن ، کمک شایانی می کردند . فرش های گران قیمت ایرانی ، با طرح های ترنج و گاهی زمینه های لاکی در دل پرستو ، ایجاد نوعی آرامش و اندکی دلتنگی می نمودند و سرویس های کریستال گران قیمت و مجسمه هایی از لرد های انگلیسی و فرانسوی ، بر زیبایی سالن افزوده بودند .
خدمتکار قد بلندی که دستکش های سفیدی در دست داشت ، به همراه دو زن مستخدم ، با میز چرخ دار وارد گردیدند و دسر را روی میز گذاشتند . آقایی که ابتدا وارد گشت ، با بهت و حیرت به پرستو نگریست و پرستو از او اصلاً خوشش نیامد . به نظرش رسید که آدم فضولی باشد . در همین حین ، نادر به جمع پیوست . قد بلند و مو های بور و چشمان آبی روشن او ، حکایت از دو رگه بودن وی داشت . خاله فرنگیس با لبخندی ، پسرش نادر را به پرستو معرفی کرد . در نگاه اول ، نادر به نظر پرستو یک پسر بچه شانزده ساله و شیطان آمد ، ولی در نشستی که داشتند و صحبت هایی که از هر دری با هم داشتند ، برای وی مشخص شد که نادر در سال آخر دانشگاه تحصیل می کند . حالت معصومیت و ملایمت رفتار وی ، پرستو را به یاد ارس می انداخت و نادر در وهله اول دیدار ها ، بر دل وی بسیار نشست .
بیشتر مواقع ، پرستو در کنار خاله فرنگیس بود و اوقات خود را با نیلوفر و نادر می گذراند و همه فامیل با نگاه تحسین و تشویق او را می نگریستند . آقای راگلند ، پرستو را در امور دانشگاهی یاری می نمود و راهنمایی می کرد . بعد از آمدن وی به باغ سرهنگ ، حال و هوای یک نواخت آنجا عوض شده بود و پرستو در کل کار ها به جای خاله فرنگیس نظارت می کرد و این بر خلاف میل خدمتکاران بود ، ولی او راه خود را می رفت .
روزی زنگ اتاق پدر بزرگ به صدا در آمد . خاله در خانه نبود . همان خدمتکاری که پرستو از او خوشش نمی آمد ، به وی تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
- « آقا می خواهند که با شما دیدار و صحبت کنند . »
پرستو با تعجب پرسید :
- « اما ایشان که مرا نمی شناسند . »
- « باشد ! فرنگیس خانم که در خانه نیستند و شما که نقش ایشان را بر عهده گرفته اید ، باید این کار را هم انجام دهید و فراموش نکنید که شما در املاک ایشان زندگی می کنید ، پس باید کاملاً ادب را رعایت کنید و به خدمت ایشان برسید ! »
پرستو تا خواست دهان باز کند و بپرسد که " چطور می توانم نزد ایشان بروم ؟ ! " او رفته بود . دستی به لباس ساتن آبی خود کشید و مو ها را مرتب کرد . با گردنی افراشته به سوی سویت پدر بزرگ ، گام برداشت . هنگامی که پشت در رسید ، چند ضربه ای به در نواخت و صدایی نحیف گفت :
- « بیا تو ! » و همان طور که سر به زیر داشت ، ادامه داد : « من امروز وقت دکتر دارم . . . آیا برنامه ام به قوت خود باقی است ؟ »
پرستو که در دلش غوغایی بود ، از دیدن چهره خشک و استخوانی او یکه خورد . صدایش را صاف کرد و خیلی جدی گفت :
- « من نمی دانم و خاله فرنگیس هم در خانه نیست ! »
پیر مرد متفکرانه ، سرش را بالا گرفت و قد و بالای پرستو را نگریست و پرسید :
- « تو دیگر کی هستی ؟ . . . در خانه من به روی همه باز شده است و بدون اجازه من چه کار هایی انجام می دهند ! چه کسی به تو اجازه داده است که وارد اتاق من بشوی ؟ »
پرستو که احساس می کرد تحقیر شده است ، با لحنی تند گفت :
- « هرگز نمی خواستم که اولین ملاقاتم با شما پس از سال ها ، این گونه شروع شود و به پایان برسد ! . . . پیر مرد خود خواه ! می دانی که من که هستم ؟ من نوه تو ، دختر مهین بانو هستم . همانی که سی و چند سال است که برایت مرده است ! . . . اینک می بینی که زنده است و در مقابلت ایستاده است . سعی نکن مرا با حرف هایت از آمدن ، پشیمان کنی . اگر تو لجباز هستی ، من از تو بد ترم و می دانم که خدمتکار خارجی ات جاسوسی تو را می کند . اگر بردارم یک سال است که به انتظار اجازه ملاقات شما نشسته است ، من این طور نیستم ! پس با من این طور صحبت نکن و مثل جغد ها ، خودت را در کنج خانه محبوس نکن . . . دنیا که به آخر نرسیده است ! اگر مادر بزرگم از دیدار من محروم شد ، به خاطر لجبازی های تو بود و حالا در عذاب وجدان ، غوطه وری ! »
- « دهانت را ببند ! هر چه اراجیف با خودت بار کرده ای و آورده ای ، ارزانی همان پدر روستایی ات ! چه دختر گستاخی ! زود اتاق مرا ترک کن و دیگر به اینجا نیا ! همان قدر که به تو اجازه دادم که در ملک من بمانی ، از سرت هم زیاد است . »
پرستو با غیظ در را به هم کوبید و به سالن باز گشت . در راه باز گشت به اتاقش با همان خدمتکار روبرو گشت و لبخند موذیانه ای روی لبان وی مشاهده نمود .
پدر بزرگ در دل به جسارت دختر آفرین گفت :
- « چقدر جذاب و زیبا و جسور است ! . . . حقا که خون من در رگ هایش جاری است . همان طور که گمان می کردم ، او توانایی عهده دار شدن کار های مرا دارد . برادرش مانند پدرش بی زبان و دست و پا چلفتی است .
باید درباره امورات خود با وی صحبت کنم . فرنگیس که فقط به فکر پول ها و فرزندانش است و خیال هم ندارد که برای همیشه در اینجا بماند . شهلا هم که به آن شوهر چشم آبی اش مشغول است . پسر هایم هم که دیگر سراغی از من نمی گیرند . واقعاً درمانده و تنها شده ام ! . . . مثل این که از خدا می خواستند که من مانند جغدی در این خانه خود را اسیر کنم . آخر عمری من مانده ام و این سویت کوچک . . . با قاب عکس مهر بانو ، همسر با وفایم ، که سال هاست رفته و مرا تنها ترک کرده است . . . ولی به همه شان نشان می دهم ! . . . »
شب همه دور هم جمع بودند و پرستو بی نهایت غمگین بود . رفتار سرد و توهین آمیز پدر بزرگ به وی که میهمانش بود ، او را در سرگردانی عجیبی قرار داده بود .
فرنگیس به شوخی به پرستو گفت :
- « ای بچه ننه ! نکند دلت هوای وطنت و مامان جانت را کرده است ؟ پا شو . . . این قدر قنبرک نزن و برو فیلم مادرت را بیاور که امشب خاله شهلا می آید و می خواهیم فیلم را به اتفاق نگاه کنیم . »
پرستو با تأنی به آپارتمان خویش رفت و فیلم را آورد . همه ساعت یازده شب دور هم جمع شدند و در محیط ساکت و آرام اتاق پذیرایی ، فیلم را در ویدیو گذاشتند . از اول فیلم ، پرستو در تاریکی اتاق اشک می ریخت و در انتهای فیلم ، جایی که مهین بانو و آقای شریعت ، سلام و احوال پرسی می کردند و به طور مخصوص به پدر بزرگ سلام می رساندند ، پرستو با صدای بلند گریست . فرنگیس او را در آغوش خود فشرد و با نوازش به او گفت :
- « دختر بیچاره ! غم غربت افسرده ات کرده است . »
ولی پدرام می دانست که این گریه ها به خاطر دوری از خانواده نیست . او خواهرش را خوب می شناخت .
همه دور او را گرفته بودند و از او علت ناراحتی اش را می پرسیدند . سرانجام ، او آنچه را که در ملاقات با پدر بزرگ برایش پیش آمده بود ، بازگو نمود .
چشمان هر دو خاله ، با شنیدن حرف های او از تعجب گرد شده بود و با بهت به حرف های او گوش می دادند . از این که وی در مقابل پدر بزرگ چنین جسارتی کرده بود ، در شگفت بودند . فرنگیس پرسید :
- « عکس العمل پدر بزرگ در مقابل این گستاخی تو چه بود ؟ »
- « هیچ ! فقط گفت که برو بیرون و هرگز به این اتاق نیا . گمان می کنم که این خدمتکار مخصوص پدر بزرگ ، آب زیر کاه است . طوری رفتار می کند که گویی در قابلمه غذایش شریک شده ایم . »
فرنگیس خندید و گفت :
- « به او مربوط نیست ! . . . خرج خانه از جیب پدر بزرگ است و او کوچک ترین دخالتی ندارد . »
- « اما او از من متنفر است ! این موضوع را از همان ابتدای ورودم به این خانه فهمیدم . »
- « نه عزیزم ! این قدر بد بین و دل نازک نباش . . . همه چیز درست می شود . او بر خلاف ظاهرش مهربان است و با تو آشتی می کند . . . ولی تا حالا هیچ کس در مقابل او نایستاده بود . یعنی کسی چنین جرأتی نکرده بود . تعجب می کنم که تو چطور جرأت کردی و جلوی سرهنگ ایستادی ؟ ! باید قبول کنی که کمی جوانی کرده ای پرستو ! »
- « آخر باید کسی در مقابل او می ایستاد . او پیر مرد کله شق و لجبازی است . از این کار خود پشیمان نیستم . یک عمر خون به دل پدر و مادرم و شما ها کرده است . باید او را سر جای خود بنشانم . من مثل مادرم سر به زیر و خجالتی و یا مثل پدرم با گذشت نیستم و زیر بار حرف زور هم نمی روم . خاله جان گمان می کنی که او مرا نشناخت و از حضور من در این خانه بی خبر بود ؟ او می دانست که تو امروز خانه نیستی و دکترش هم فردا به ملاقاتش خواهد آمد ! برای رویارویی با من ، آن ساعت را انتخاب کرد و با من مثل یک خدمتکار رفتار نمود . خوشحالم که رفتارش را بی جواب نگذاشتم . از این پس هم هر وقت او را دیدم ، هر طور با من رفتار کرد ، من هم با او همان رفتار را خواهم داشت . »
شهلا با خنده گفت :
- « عاقبت یکی از نسل خودش ، مثل او بار آمده است ! چیزی که عوض دارد ، گله ندارد . » خاله فرنگیس گفت :
- « ولی پرستو جان ! صبور باش ! . . . پدر بزرگ آن قدر ها هم که تو گمان می کنی ، بد نیست . تو می توانی با او همدل باشی و عزیز دردانه اش باشی . » پرستو گفت :
- « آخر با این رفتاری که او با من دارد ، چگونه می توانم با او همدلی کنم ؟ »
دو روز بعد دوباره پدر بزرگ او را احضار کرد . با وجود این که فرنگیس در خانه بود ، وی به خدمتکار گفته بود که " به آن خانم جوان بگویید ، بیاید . " پرستو دو دل بود و با تردید به خاله اش نگریست و وی گفت :
- « زود برو ! پدر بزرگ می خواهد تو را ببیند . پس معطل نکن و بگو چشم ! »
پرستو از سرسرای بزرگ گذشت و درب سویت پدر بزرگ را به صدا در آورد . پیر مرد با صدای محکمی گفت :
- « بفرمایید ! » و پرستو وارد شد .
- « سلام پدر بزرگ ! »
- « سلام خانم جوان ! عصبانی که نیستید ؟ . . . در ضمن ، هنگامی که در مقابل مرد محترم و پیری می ایستید ، دست هایتان را بیندازید و سرتان را بالا بگیرید . »
پرستو همین طور ، خیره به او می نگریست . سرهنگ پیر کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید به تن داشت . یک کراوات مشکی با رگه های قرمز به گردن بسته بود . دست هایش را پشت کمر قلاب کرده بود و کفش های نوک تیز مشکی به پا داشت . گاهی موقع حرف زدن قدم می زد و مکثی کوتاه می کرد و دوباره با اخم و تأنی به صحبت های خود ادامه می داد . پرستو محکم بر جایی ایستاده بود ، ولی نمی توانست جلوی زبان خود را بگیرد و گفت :
- « پدر بزرگ شما مافوق من نیستید و من هم یک سرباز در سرباز خانه نیستم . »
- « مگر ادب داشتن فقط مربوط به ارتشی ها و سربازان است ؟ . . . این بی ادبی تو را نشان می دهد ! ] پرستو به ناچار محکم ایستاد و دست هایش را در دو طرف آویزان کرد . [ خوب حالا مثل یک خانم متواضع به حرف هایم گوش کن ! . . . به طوری که من متوجه شده ام تو به برادرت ملحق شده ای ، تا در اینجا بمانی و درس بخوانی و شاید بتوانی که قلب این پیر مرد تنها را به دست آوری . . . ؟ ! »
- « نه خیر ! برای ادامه تحصیل آمده ام ، ولی خیلی زود خودم و برادرم ، زحمت شما را کم می کنیم و در جایی دیگر زندگی خواهیم کرد . در خصوص مادرم هم باید بگویم ، او هنوز زنده است و نیازی به وکیل و وصی ندارد . شما سی سال او را در انتظار گذاشته اید ! من چطور می توانم در عرض یک سال ، باعث آشتی شما بشوم ؟ »
- « اولاً کسی از شما نخواست که به جای دیگری بروید و هرگز منتی بر سرتان نمی گذارم . همه اموال من را فرزندانم بر باد داده اند . این ثروت جزئی هم سهم مادرت است . پس بدون ناراحتی خاطر در اینجا می مانید . ثانیاً هنوز مادرت نخواسته است که به دیدار من بیاید که من نپذیرفته باشم . »
- « یعنی شما واقعاً می خواهید او را ببینید ؟ یعنی دلتان برای او تنگ شده است ؟ »
- « من نگفتم که می خواهم او را ببینم و یا دلم برای او تنگ شده است . اما همان گونه که شما آمدید ، او هم می توانست که بیاید . در خانه ام به روی هیچ کس بسته نیست . »
- « ولی شما یک سال است که برادرم را نپذیرفته اید و میلی به دیدن او ندارید . چطور خود را تبئه می کنید ؟ می دانید مادرم چگونه زندگی می کرده است ؟ همان زمان که ده خدمتکار زن و مرد در خانه تان کار می کردند ، وضع مهین بانو از یک خدمتکار بد تر بوده است ! در حالی که شما در خانه هزار و پانصد متری زندگی می کردید ، مادر ما در پایین شهر در یک زیر زمین نمور و تاریک زندگی می کرد و خون دل می خورد . برای دوری شما ، پدرم مجبور شد از حقوق بخور و نمیر خود در شرکت نفت صرف نظر کند و روی تمام آرزو های خود پای بگذارد و از صفر شروع نماید . همین پدرام بیچاره در بد ترین وضع به دنیا آمد و خود را تنهای تنها دید . »
- « خوب خانم جوان ! . . . سخنرانی ات تمام شد ؟ چرا یک طرفه قضاوت می کنی و حکم صادر می کنی ؟ اولاً پدرت از خانواده اصیل و با نژاد نبود ، بلکه یک روستا زاده بود . ثانیاً وضع مالی خوبی نداشت . »
- « پدر بزرگ خواهش می کنم در مورد پدر و خانواده اش بی انصافی نکنید . »
- « لطفاً ساکت باشید ! . . . هنوز حرفم تمام نشده . . . ثانیاً مادرت سر خود و بی اجازه به دنبال آن پدر یک لا قبای تو به راه افتاد و حرمت پدر و مادر را از یاد برد . عمری برای او زحمت کشیده بودم و خون دل خورده بودم . او فقط هفده سال داشت و عقلش نمی رسید . پس مستحق این رنج و عذاب بود . دورا دور از وضع او مطلع بودم و آقای طیرانی از دوستان صمیمی من بود . برای پولی که من به او پرداختم ، او شریک پدرت شد . کدام آدمی است که مفت و مجانی کسی را شریک مال خود کند ؟ پنهان از پدرت کسی را مأمور کردم و سهم شراکتش را حساب کردیم و به آقای طیرانی گفتم که " پشتکارش را ببین ! اگر دیدی خوب است ، با او کنار بیا ، تا خودش بتواند صاحب کارخانه شود . " و زمانی که آقای طیرانی از شراکت کنار کشید ، باز این من بودم که بهای گزافی دادم ، تا او بتواند بقیه کارخانه را صاحب شود . چقدر در اطراف خانه اش پرسه می زدم ، تا مادرت و بچه اش را ببینم و وقتی از هر جهت خیالم آسوده و راحت شد ، آنان را به حال خود گذاشتم و با خیال راحت به این طرف دنیا آمدم . . . و شما هنوز مرا یک پیر مرد بازنشسته ارتش ، با قلبی از سنگ می دانید ! این است جواب خوبی ؟ »
- « . . . آه پدر بزرگ مرا ببخشید ! من اصلاً از این مسائل خبر نداشتم . »
- « البته که نباید خبر داشته باشید ! چون پدر و مادرت و حتی تمام کسانم ، از این مسئله بی خبر بودند . پدرِ پدرت ، آن روستایی گدا زاده ، هیچ کمکی به پسرش نکرد و او را از خانه طرد کرد . حتی دختر نازنین مرا به عنوان عروس خود نپذیرفت . ] پرستو با شرمندگی سرش را پایین افکند و نتوانست کوچک ترین حرفی بزند . [ خوب خانم جوان ! حالا برویم سراغ برادرت ! او هم مثل پدرت ، بی جر بزه است . نتوانست در مدت یک سال با من روبرو گردد . پس آن هم گناه من نیست . او به منزل من وارد گشته است ! آیا به عنوان صاحب خانه نباید لااقل یک بار از من تشکر کند ؟ من هرگز به دنبالش نمی فرستادم که پیغام بدهم ، مایل به دیدارش هستم ! تو اگر به جای من بودی ، این کار را می کردی ؟ . . . حالا حق با من است ، نه ؟ »
- « بله پدر بزرگ حق با شماست . .. البته تا حدودی ! »
پدر بزرگ با چشمان درشت و روشن ، سراپای دختر را بر انداز کرد و همان گوشه که ایستاده بود و دست ها را پشت کمر قلاب کرده بود ، مانند یک نظامی تمام عیار به پرستو نگاه می کرد ، با خود گفت :
- « عجب دختر با صلابتی ! با وجود این همه صحبت ، هنوز بر سر حرف خود هست . واقعاً که او نوه من است ! چقدر محکم و استوار ایستاده است ! مثل یک کوه است . » و سپس رو به پرستو گفت :
- « خوب خانم جوان ! حالا می توانی بنشینی و با هم یک چای بنوشیم . »
سپس زنگ را به صدا در آورد و به خدمتکار پای و عصرانه سفارش داد و خدمتکار بسیار تعجب کرده بود . زیرا اولین بار بود که آقا به او سفارش عصرانه می دادند .
در دو طرف میز کوچکی که همیشه انباشته از دارو بود ، عصرانه مفصلی چیده شد و پرستو یک طرف میز و پدر بزرگ ، روبروی او جای گرفتند و با اشتهای کامل ، عصرانه را صرف نمودند . پرستو به خود جرأت داد و گفت :
- « پدر بزرگ مایلید که شام را با هم بخوریم ؟ یعنی مرا به آپارتمان خود دعوت می کنید ؟ »
برای اولین بار پرستو لبخند وی را مشاهده نمود .
- « نه دختر خانم ! من شب ها به غیر از سوپ و آش چیزی نمی خورم و این غذا خوشایند طبع شما نیست . »
- « اوه پدر بزرگ ! شما با این همه ثروت ، سوپ و آش می خورید ؟ »
- « دستور پزشک است و باید مراعات شود . »
- « خدای من ! مگر آدم چقدر می تواند به جای غذا ، آب بخورد ؟ در خلال این برنامه ، شما باید غذای مقوی هم بخورید ، و اگر نه از پای می افتید . »
- « اولین بار است که کسی در حق من دلسوزی می کند و برای شکم من نگران می شود . باشد خانم ! شما می توانید امشب غذای خودتان را سفارش دهید و مرا شریک غذای خود نمایید . »
- « متشکرم پدر بزرگ ! واقعاً متشکرم . »
همه در سالن گرد آمده بودند و منتظر پایین آمدن وی بودند ، تا ببینند که دوباره آن کهنه سرهنگ ، چه برخوردی با پرستو داشته است ؟ به محض این که او از پله ها نمایان شد ، همه از جای برخاستند . ولی او یک راست به آشپزخانه رفت و دستور غذای مفصلی به سر آشپز داد و بعد با شادمانی برگشت و به همه لبخند زد . فرنگیس پرسید :
- « معلوم هست در این خانه چه خبر است ؟ ! الان دو ساعت و نیم است که شما آن بالایید . »
- « آه بله ! من با پدر بزرگ بودم . »
- « خوب همه این را می دانیم . »
- « بله . . . او یک مرد مهربان ، کله شق و لجباز است و این را شما هم تا این لحظه نمی دانستید ! بسیار خیّر است و هرگز به کسی باج نمی دهد . راه خودش را می رود . »
- « تو چه ات شده ؟ همین امروز از او و از دست کار هایش عصبانی بودی . مگر به تو توهین نکرده بود ؟ تو گریه می کردی و این من بودم که تو را نزد او فرستادم . »
- « درست است خاله مهربانم ! من برداشت بدی از او کرده بودم . ولی با صحبت هایی که کرد ، نظرم درباره او عوض شد . ما او را یک غول بی شاخ و دم می پنداشتیم و هرگز دلمان نمی خواست که ده دقیقه از وقتمان را با او بگذرانیم . از روزی که به آپارتمان خود پناه برد ، آیا یک بار از او خواستید که با شما شام بخورد ؟ »
- « اما این خواسته خودش بود . ما نخواستیم که به حریم خواسته هایش تجاوز کنیم . »
- « نه ! او دلش شکسته بود و شما نخواستید که زخم های او را التیام ببخشید . »
- « آخر ما که به او صدمه نرسانده ایم . »
- « شما اکنون در ویلای او و با خرج او زندگی می کنید و همه در آمد خود را پس انداز می کنید . آیا این کمک بزرگی نیست که در حق شما می کند ؟ و تو پدرام ! یک سال از آمدن تو به اینجا می گذرد . می دانی که در این یک سال ، اگر پدر بزرگ نبود ، چقدر باید خرج مسکن و غذا می دادی ؟ اما علی رغم این لطفی که در حق تو کرد ، حاضر نشدی یک بار به حضور او بروی و از او تشکر کنی . این طوری می خواستی پل ارتباط او با مادرمان باشی ؟ مرد که این قدر بی عرضه نمی شود . » پدرام سر به زیر انداخت و فقط گفت :
- « از روبرو شدن با او می ترسیدم . »
- « چرا ؟ مگر خطایی کرده بودی ؟ مثل یک مرد به دیدنش می رفتی و از او دلجویی می کردی ! البته بزرگ تر ها هم کمی مقصر هستند که در این مورد کوتاهی کرده اند . »
خاله فرنگیس با دلخوری گفت :
- « اگر منظورت به ماست . . . همین قدر که به خود جرأت دادیم و او را زیر بال و پر خود گرفتیم ، بس است . »
- « پدر بزرگ کسی را گناهکار نمی شمارد و از کسی توضیحی نخواسته است . فقط محبت شما را می خواهد . چرا هر شب غذای ما این قدر مفصل است ، اما او باید هر شب آش یا سوپ بخورد ؟ او این همه هزینه را از جیب خود می پردازد . درست است ؟ »
- « بله ! ولی پزشک دستور این غذا را داده است . ما که در این خصوص مقصر نیستیم . »
- « درست است ! اما نه هر شب ، چون از پای می افتد . چطور امروز عصرانه مفصلی خورد ، در حالی که همیشه به یک چای اکتفا می نمود ؟ حالا امشب برای او شام خوبی تدارک دیدم و خودم هم در کنارش شام می خورم . »
- « یعنی او می خواهد غذایی به غیر از آش و سوپ بخورد ؟ باور نمی کنم ! الان دو سال است که غذای هر شب او یک سوپ آبکی یا آش ، آن هم بدون نان بوده است . »
- « درست است و من می خواهم این قانون پوچ را بشکنم . او فقط باید ، چربی کمتری بخورد . خوب غذا های خوب هم هست که سرخ کرده نیست و چربی هم ندارد . در ضمن خبر ندارید ! کم کم می خواهم او را برای صرف شام به سالن پایین بیاورم ، تا در کنار ما شام بخورد و خودم به او برسم . او در حق پدر و مادرم خوبی های زیادی کرده است . »
- « این باور کردنی نیست . او سایه هر دوی آنها را با تیر می زد . »
- « بله ! ظاهراً این طور بوده است . ولی در واقع شراکت با دست خالی پدرم در کارخانه و بعد خرید کارخانه ، همه از پول وی بوده و هیچ کس متوجه این امر نشده است . پدرم همیشه دعای خیرش را نثار آقای طیرانی می کرد ، در حالی که پدر بزرگم این لطف را به وسیله آقای طیرانی به مادر و پدرم کرده است . »
همه حیرت زده به صحبت های او گوش می کردند و با خود می گفتند :
- « عجب ! او بر خلاف ظاهرش چه قلب رئوف و مهربانی دارد . »
پرستو افزود :
- « او فقط خواسته که غرورش را حفظ کند و قسمی را که یاد کرده است ، نشکند . ولی در واقع او یک پدر بود و فرزندش را دوست می داشت . آن هم دختر اولش را که چه آرزو هایی برای او داشته است . »
همه در حالی که سرشان پایین بود ، گاهی قطره اشکی نیز می ریختند و از رفتار خویش در مورد آن پیر مرد که اکنون بزرگ خانواده بود ، شرمنده بودند .
درست رأس ساعت هفت شب ، میز غذای جناب سرهنگ چیده شد و پرستو لباسش را عوض نمود و یک لباس شب بسیار شیک که با سنگ های برجسته مزین شده بود ، پوشید . گلی کوچک به یک طرف مو هایش زد و سپس میهمان پدر بزرگ شد .
در ابتدا پرستو سلام کرد و پدر بزرگ همان طور که پشت میز نشسته بود ، سرش را بلند کرد و جواب سلام وی را داد . در دل او را تحسین می کرد ، زیرا پرستو به راستی با شکوه و زیبا گشته بود .

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1389
رمان دره های عشق / مینا بهادر
(11)
فصل یازدهم

در ایران پدر و مادر پرستو ، با فرزندشان پرهام زندگی عادی خود را سپری می کردند . درست سه سال از رفتن پدرام می گذشت و در این مدت ، وی با اجازه پدر و مادر و در حضور پدر بزرگ ، نیلوفر را به عقد و ازدواج خود در آورد و برای خود خانه ای مستقل تهیه کرد .
در این دو سالی که پرتو در جوار خاله و پدر بزرگش می زیست ، سعید دو بار دیگر از وی تقاضای ازدواج کرد ، ولی هر دو بار با جواب رد پرستو مواجه گشت . اما سعید هم چنان برای این ازدواج مصر بود . پرستو پیوسته به درس و دانشگاه مشغول بود و هنوز تصمیمی برای ازدواج نگرفته بود . ماندانا در ایران با ارس زندگی می کرد و به تازگی باردار گشته بود . این مسئله باعث شادی هر دو خانواده گشته بود . اتفاق دیگری که رخ داده بود ، این بود که خاله فرنگیس از خانه پدربزرگ رفت و در خانه ای مستقل به زندگی ادامه داد . وی برای نادر ، نقشه ازدواج با پرستو را در سر داشت . در بهار سال جدید همه کدورت ها بر چیده شد و قرار بود که پدر و مادر پرستو به انگلستان بیایند و دیداری با پدر بزرگ داشته باشند . پرستو به رتق و فتق امور می پرداخت . وی توانسته بود که خانه را از آن حالت آشفتگی و بی نظمی بیرون آورد .
قرار بود که ویلا با آن عزیزانی که اکنون دو سال به انتظارشان نشسته بود ، روشن گردد . همه به اتفاق به فرودگاه رفتند و استقبال گرمی از میهمانان به عمل آوردند . مهین بانو عروس خود را در آغوش گرفت و بوسید . فرنگیس و شهلا حریصانه به خواهر بزرگشان می نگریستند و می بوسیدند . هیچ کدام این دیدار را باور نداشتند .
پدر بزرگ در سالن بزرگ خانه با لباس رسمی در انتظار آمدن دختر عزیزش بود . با غرور خاصی بر بالای میز ، تکیه بر صندلی آبنوسی داده بود . دور هم جمع گشتند و مهین بانو پس از سال ها دوری و حسرت ، پدر را در آغوش گرفت . دو قطره اشک ، چون مروارید غلطان بر گونه های پیر مرد غلطید . همه از دیدن این صحنه به گریه افتادند و صبر کردند که پدر و فرزند ، بعد از سی و اندی سال با هم خوب دیدار کنند .
آن شب خانه پدر بزرگ حال و هوای دیگری داشت. لبخند های محبت آمیز ، حرف های دلنشین و نگاه هایی پر از عاطفه و دوستی بین همه رد و بدل می شد .
بعد از آمدن پدر و مادر پرستو ، روزی مهین بانو در باغ نشسته بود و با پرستو صحبت می کرد . پدر در این خلوت شریک گشت و با اجازه آنها بر سر میزشان نشست . مهین بانو بی اختیار به گریه افتاد . پرستو ناراحت شد و گفت :
- « مادر . . . چه شده است ؟ حالا که همه چیز بر وقف مراد است و ما همه واقعاً در کنار هم خوش بختیم . »
- « بله دخترم ! ولی نمی دانی که چقدر پرهام باعث ناراحتی من و پدرت شده است ! با دوستان بدی می گردد و بی نهایت بی ادب و بی نظم شده است . سه ماه پیش او رابا یکی از دوستانش که دست به سرقت زده بود ، بازداشت نمودند . نمی دانی که چقدر برای ما غم انگیز بود . جایی که ما در عمرمان نرفته بودیم ، برای پیدا کردن او سر زدیم ! به کلانتری و پاسگاه رفتیم و چه کار ها که نکردیم ! . . . او را دو ماه بازداشت کردند . نمی دانی که در این دو ماه چه کشیدیم ! بیشتر از بابت آبرو ریزی ناراحت بودیم . در فامیل هیچ یک از ما ، این مسائل وجود نداشته است . این مسئله برایمان خیلی گران تمام شد . من در عمرم ، تصور این گونه مشکلات را نمی کردم . اورا مانند پدرام آزاد گذاشته بودم ، ولی او آزادی را در لا ابالی گری می داند . حتی به مدت پنج ماه هم به کلاس های مدرسه اش نرفته بود و من و پدرت ، این موضوع را نمی دانستیم . هیچ وقت به چنین روزی نیندیشیده بودم . او باعث سر افکندگی همه ما شده است . باور کن که اگر می توانستم ، اصلاً خود را از بین می بردم . » و شروع به گریستن کرد و به شدت اشک ریخت . گویی می خواست که عقده یک ساله خود را در این یک ساعت ، خالی کند .
- « آه مادر جان ! چقدر سختی کشیده ای ! خواهش می کنم آرام باشید . شما خیلی درد کشیده اید . در این مدت ، تنهایی و بی کسی هم داشته اید . پدر چقدر رنج برده است ! باز شما می توانید به جایی پناه ببرید و اشک بریزید ، ولی پدر چه کار می تواند بکند ؟ او در مرگ برادر عزیزش داغدار است . از هر طرف غم و غصه دارد . شما باید یار او باشید و او را دلداری دهید . مبادا جلوی او گریه کنید . شما تنها پشت و پناه او هستید . او هرگز نمی تواند ، اشکهای شما را ببیند . همیشه شادی شما باعث مسرت و دل زنده بودن پدر است . او بدون وجود شما هیچ است . تمام اقتدارش بسته به شما است . تمام عمرش را وقف شادی شما نموده است . یک پدر نمونه و زحمت کش است و او هرگز برای خودش راحتی نطلبیده است . همیشه به ما فکر کرده است . چون وقتی که فامیل با ما قطع رابطه کرده بودند ، او این خلأ را پر می کرد . . . » سپس برای این که ذهن آنها را از موضوع پرهام منحرف کند ، پرسید :
- « راستی مادر جان ! علت مرگ عمویم چه بود ؟ چطور کشته شد ؟ »
- « دعوای قدیمی ده بالا و ده پایین ، مثل همیشه بر سر استفاده ار آب چشمه ! سال های سال است که بین این دو ده درگیری است . تمام آباء و اجدادشان ، بر سر این موضوع بحث و جدل داشته اند . »
- « حالا حق با کدام ده بوده است ؟ »
- « ده بالایی ها خودشان چشمه بزرگی دارند ، ولی همواره می خواهند که از آب چشمه ده پایین هم استفاده کنند و در حق آنها اجحاف می کنند . بر سر این مسئله ، عمری است که دست به گریبان بوده اند . حالا هم که دوران زور گویی تمام شده است ، باز گروهی از فرصت و موقعیت استفاده می کنند و همیشه باعث آزار و اذیت می شوند . ده بالایی ها ، آب چشمه را مسموم کردند . خیلی ها مسموم و روانه بیمارستان شدند . از بخت ، عمویت از سر چشمه آب می خورد . وقتی که مسموم می شود و به زمین می افتد ، کسی همراهش نبوده است . بعد از چند ساعت بی هوشی خون بالا می آورد و می میرد . زمانی که او را پیدا می کنند دو ساعتی از مرگ وی گذشته بوده است . تشخیص پزشکی قانونی مسمومیت از طریق آب بوده است . الان این مسئله پی گیری شده است و کار به دادگاه کشیده شده ، تا ببینند که چه کسی مسبب این کار بوده است ؟ ! خلاصه . . . خیلی ها مردند و به همین آسانی عمویت از دنیا رفت و خانواده هفت نفری اش بی سرپرست ماندند . پدرت با وجود این که سال ها بود که آنها را ندیده بود و نمی خواستند برای آشتی نزد پدرت بیایند ، دلش بی قرار شد و عزا داری مفصلی برایش بر پا نمود و از نظر مالی ، خانواده اش الان تحت حمایت پدرت هستند . ان شاءا... روح آن مرحوم در آرامش باشد و خدا به پدرت ، خیر دهد . »
- « عجب مصیبتی برای خانواده اش پیش آمده است . من که عمویم را ندیده بودم ، ولی واقعاً دلم برای خانواده اش می سوزد . امیدوارم که خدا همه آنها را در پناه خودش قرار دهد . »
پدر که تا آن لحظه سکوت نموده بود و فقط شنونده بود ، سری به تأسف تکان داد و گفت :
- « مشیت خدا بر هر چه قرار بگیرد ، همان می شود . ماهم راضی به رضای او هستیم . »
پرستو در کنار خانواده اش ، شاد و سر حال بود و اینک وارد بیست و سه سالگی می گشت . مادرش از این موضوع نگران بود . او دلش می خواست که پرستو هر چه زود تر سرو سامانی بگیرد . اکنون نادر پسر خاله فرنگیس ، خواستگار پر و پا قرصی برای وی بود . هر دو خواهر ، دلشان می خواست که این وصلت سر بگیرد و پدر بزرگ هم در مورد این موضوع ، پا فشاری می کرد . زیرا به این ترتیب پرستو در خانه پدر بزرگ می ماند . او برای پدر بزرگ ، حکم مدیر کار آمدی را داشت و پدر بزرگ متوجه بود که تا کنون زندگی اش با این نظم و دیسیپلین پیش نرفته است . او از خود راضی و مغرور بود و هر چه دلش می خواست ، باید همان می شد . از همان ابتدا ، توانست دست پرستو را در آن خانه بند کند . اینک که فرنگیس هم به خانه ای دیگر نقل مکان نموده بود ، او از خدا می خواست که پرستو برای همیشه در آنجا بماند . از طریق خدمتکار جاسوسش ، تمام کار های پرستو ، حتی نامه ها و تلفن هایش را کنترل می کرد . هم چنین با نفوذی که روی مهین بانو داشت ، دل و زبان وی را با خود هم نوا کرده بود . هر چه می گفت ، مهین بانو به سبب علاقه و محبتی که به وی داشت ، بی چون و چرا انجام می داد و تا آنجا که می توانست سعی می کرد که رضایت او را به دست آورد . پس از سال ها دوری و هجران ، می خواست که همواره پدر از وی راضی باشد .
از این رو مادر به اتاق پرستو رفت و بعد از کمی مقدمه چینی به او گفت :
- « پرستو جان ! مادر تو دیگر برای خودت خانمی شده ای و دانشگاهت هم رو به اتمام است . به امید خدا یک سال دیگر فارغ التحصیل می شوی . »
- « منظورت چیست مادر ؟ چرا این قدر تعریف و تمجید می کنید ؟ می خواهید سر من کلاه بگذارید ؟ » مادر خنده ملیحی کرد و گفت :
- « نه دخترم ! من که قصد گول زدن تو را ندارم ، بلکه برایت آرزو ها دارم . دلم می خواهد در مدتی که من در اینجا هستم ، در همین خانه عروسی ات را برگزار کنیم و من با خیال راحت از اینجا بروم . این خواهش بزرگ مرا بر آورده می کنی . . . عزیز مادر ؟ »
- « خوب حالا چه کسی انتخاب شده است ؟ »
- « یعنی تو نمی دانی ؟ »
- « خیر مادر ! چون دو سه نفر از من خواستگاری کرده اند ، ولی هیچ یک باب دل من نبوده اند . »
- « یعنی نادر به دل تو ننشسته است ؟ »
- « آه فهمیدم ! . . . پس شما سنگ پسر خواهر خودت را به سینه می زنی . ولی به نظر من نادر مردانگی ندارد و بسیار دست و پا چلفتی است . »
- « نه مادر ! اگر این جور بود که نمی توانست درسش را تمام کند . پسری صادق ، پاک و بی ریا . . . و در عین حال ، کمی ساده است . هر چه باشد او پسر خاله ات است و می دانی که خاله چقدر مهربان و بزرگوار است . »
- « من به خاله و بزرگواری او کاری ندارم و واقعاً او را دوست دارم . از ته دل از او رضایت دارم ، ولی نمی دانم که چرا نادر برای زندگی آینده به دل من ننشسته است . »
- « خوب مادر ! زمانی که ازدواج کنید ، خدا مهر شما را به دل همدیگر می اندازد . تازه تو می توانی او را آن گونه که می خواهی ، تربیت کنی و او را دلخواهت کنی . او قابل انعطاف است و برای وجود تو و رضایتت ، هر کاری که لازم است ، انجام می دهد . کمی فکر کن ! در میان خواستگارانت بهتر از نادر نیست . دلم می خواهد که درست تصمیم بگیری . می توانی از تجارب ما هم استفاده کنی ، تا باعث پشیمانی ات نشود . »
- « چشم مادر ! من به شما جواب خواهم داد . امیدوارم بتوانم که رضایت شما را فراهم کنم . »
- « آفرین دخترم ! تو در این مملکت ، با وجود فامیل زیاد باز هم تنها هستی و اگر یار و یاوری داشته باشی ، من دیگر نگرانت نیستم . عزیز من ! می دانی که فقط تو یک دختر را دارم . برایت آرزو های فراوانی دارم . تو زنده کننده نام من و خانواده ات هستی . چون در وجود تو اقتداری پنهان است ، که بیشتر از دیگران قدرت تفکر و اجرای کار های بزرگ را داری و از این لحاظ ، خیالم راحت است . »

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 22 مرداد 1391 - 11:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group