چت رومclose
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر انجمن
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 377
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر انجمن
خلاصه داستان:

مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند. صاحب این شرکت امیر پسر جذابی است که از روز اول مستانه سوتی های زیادی جلوی او داده است. تا اینکه شیرین به دلیل حاملگی دیگر به شرکت نمی آید و مستانه به تنهایی باید در این شرکت کار کند. او می فهمد که شیوا دوستش و دختر خاله امیر عاشق دوست امیر،نیما که او هم در این شرکت کار میکند است و شیوا را هم به شرکت می آورد…….
نوشته:مهرنوش کاربر نودهشتیا

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: mitra72 &
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
هیچ وقت اون روزی رو که اسمم رو تو روزنامه جزء قبول شدگان کنکور دیدم یادم نمیره .چنان جیغی زدم که بغل دستی هام کپ کردن. ولی خوب من اصلا به روی مبارکم هم نیاوردم .تازه وقتی اسم شیرین رو هم پیدا کردم که دیگه نگو .
دوتایی پریدیم همدیگرو بغل کردیم و هی جیغ زدیم و بالا پایین پریدیم.(جای مادرم خالی بود که بهم چشم غره بره )
از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم .بلاخره بعد از اون همه خر خونی قبول شده بودم .اون هم رشته دل خوام.یک نفس تا خونه دویدم تا این خبر رو به خانوادم بدم .
کلید رو انداختم و قفل در رو باز کردم.مادرم طبق معمول تو آشپزخونه بود .هستی هم داشت کارتون میدید .تا من رو دید گفت :مستانه چی شد؟ قبول شدی؟
خواستم کمی سر به سرش بزارم .قیافه ناراحت بخودم گرفتم گفتم:دیدی چی شد؟تمام شب بیداریهام،کلاس رفتنهام همه به هدر رفت.
هستی سرش رو با تاسف تکون داد گفت :از اولش هم معلوم بود .آقا جون الکی هی میگفت قبول میشی غصه نخور ....آخه کی با شب بیداری فیلسوف شده که تو دومیش باشی .حالا غصه نخور انشالا سال دیگه قبول میشی .البته اگه از حالا پای درست بشینی.
خندم گرفته بود این آبجی کوچولو ما هم مادر بزرگی بود برای خودش .
مادرم قاشق بدست از آشپزخونه سرک کشید گفت ::چی شد مادر جان قبول شدی؟
هستی نگران نگاهم کرد میخواستم نخندم نمیشد از بس این هستی چشماش و بین من و مادرم بحرکت در میاورد .آخر سر هم اون چشمهای گرد که درشتشون کرده بود من رو به قهقهه وا داشت. مادرم و هستی که مونده بودن من چرا اینجوری میکنم .
به سختی خودم رو کنترل کردم و گفتم قبول شدم هم من هم شیرین.
هستی از این که دستش انداخته بودم عصبانی شد و با کنترل tv بلند شد و دنبالم کرد بلکه حسابم رو برسه.
اون شب آقام یک لپ تاب apple بمن هدیه کرد البته گفت که قبلا برام خریده بوده چون میدونسته قبول میشم .اون کامپیوتر قدیمیم هم شد برای هستی.
چه روزهایی بود ..... اون روز که با شیرین برای اولین بار به دانشگاه رفتیم رو اصلا یادم نمیره .مثل گیج ها بودیم .دقیقا مثل کلاس اولیها.همه چیز برامون جالب بود .همون روز اول به همه جا سرک کشیدیم.برامون جالب بود با پسرها یک کلاس مشترک داشته باشیم .هرچند برام پر اهمیت نبود اما بلاخره یه دنیای دیگه بود.
واقعا چقدر زود میگذره .حالا که ترم آخر هستم و امسال لیسانس میگیرم ، میبینم چقدر دلم برای روزهای اول تنگ شده.
اون شیطنتها و بچه بازیها .چقدر با این شیرین پسرها رو سر کار گذاشتیم.البته بیشتر شیرین چون من که به بداخلاق معروف بودم کسی جرات نمیکرد به پرو پام بپیچه.
یکیشون از اون خواستگارهای دلخسته من بود.هر دفعه خانوادش رو میفرستاد جواب من نه بود .نه تنها اون جواب بقیه خواستگارهام هم منفی بود .هم به دلم نمی نشستن،هم قصد ازدواج نداشتم.
بعضیهاشون انقدر خوب بودن چه از نظر مالی چه از نظر ظاهری که دیگه نمیدونستم چه بهانه ای بیارم .آقام سخت نمیگرفت .آقام تاجر فرش بود تو بازار تهران نمایشگاه فرش داشت.میگفت هر وقت خودت آمادگی داشتی ازدواج کن ،بقول آقام دختر زیبایی چون من همیشه خواستگار داره ،اما مادرم مخالف آقام بود و میگفت :معلوم نیست این مستانه به کی رفته که اینقدر یکدنده و لجبازه .حالا فکر کرده چنتا خواستگار پیدا شده همیشه همینطوره .خبر نداره اگه بدون ملاحظه این خواستگار ها رو رد میکنه لگد به بخت خودش میزنه .از کجا معلوم یه روزی دوباره خواستگار خوب پیدا بشه.
منظور مادرم رو خوب میفهمیدم .منظورش به پسر خالم کیوان بود.از وقتی دیپلم گرفتم خالم موضوع خاستگاری رو پیش میکشد .اما هر دفعه من نه میگفتم .بالاخره هم خالم برای کیوان ،صنم دختر همسایه خودشون رو خواستگاری کرد.کیوان وقتی فهمید علم شنگه ای بپا کرد که نگو.حتی تا روز بله برون حاضر نشد،با صنم حرف بزنه .
اما خوب وقتی مخالفت سخت من رو دید مجبور شد با این ازدواج کنار بیاد .
هیچ وقت روز عروسیش رو یادم نمیره همچین با حسرت من رو نگاه میکرد که حتی صنم هم متوجه شد.اما از این که صنم دختر فهمیده ای بود به روی خودش نیاورد.من هم برای این که خیال هر دوتاشون راحت بشه برای تبریک پیششون رفتم و رو به صنم گفتم :
صنم جان،جون من و جون این داداشمون .من فقط همین یه داداش رو دارم که میسپرمش به تو .میدونم هم که هیچ کس مثل تو نمیتونه زن داداش خوبی برام باشه.
بعد هم رو به کیوان گفتم:
انشاالهو مبارکتون باشه ،خیلی بهم میاین.
کیوان لبخند تلخی زد و گفت:
امیدوارم کسی که واقعا لیاقت تو رو داره دلت رو بدست بیاره
- از حالا نگران خواهرت هستی.حالا حالا ها خیلی مونده کسی بتونه جایی تو قلب من پیدا کنه .
- پوزخندی زد و گفت :میدونم تو قلب تو رخنه کردن کار مشکلیه.
دیگه جایز ندیدم بیشتر از این آنجا بمونم .دوباره دست صنم رو فشردم و از اونها جدا شدم.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:35
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
هستی همچین در اتاقم رو باز کرد که از جا پریدم .بهش توپیدم :تو نمیتونی مثل آدم بیائی تو .
دستش رو به کمرش زد و گفت:دیگه چه خبره .ناسلامتی که این ترم هم تموم شد و تو تعطیل هستی دیگه بهونه درس خوندن رو هم که نداری بگی کسی تو اتاقم نیاد .
گفتم:لااقل میخواهی بیائی دو ضربه به در بزن .والا به جائی بر نمیخوره .
-اومده بودم بگم موبایلت یکریز داره زنگ میزنه لااقل تو اتاقت بذار که مزاحم بقیه نشه .
به دستهاش نگاه کردم گفتم:
-خب کو؟
-چی کو؟
-موبایلم دیگه؟
-مگه من نوکرتم .رو میز نهارخوریه.برو خودت برش دار.
با حرص گفتم:ایندفه لازم نکرده بیائی بگی موبایلت داره زنگ میخوره .خودم بعدا چک میکنم
هستی همانطور که از در خارج میشد گفت :
اصلا به من چه ......من رو بگو که خواستم بگم شماره شیرین افتاده رو موبایلت.
با شنیدن اسم شیرین مثل برق از جام پریدم و خودم رو رسوندم طبقه پایین .تقریبا ۳ هفته میشد که ندیده بودمش. آخه اون بالاخره به پسر عمه پولدارش جواب مثبت داده بود.حالا هم ۳ هفته بود که عروسی کرده بود و برای ماه عسل دوبی رفته بودن.
گوشی رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم
شیرین:سلام خانوم خوشگله
-سلام بی معرفت ؛خوبی عروس خانوم؟
-خوب خوب ،تو چطوری؟
-پکر پکر
-پس هنوز برای ترم جدید آماده نیستی؟....فقط چند روز دیگه مونده ها .
-ولش کن بابا .من و تو فقط بلدیم از درس و دانشگاه بگیم ؟ حرف دیگه ای نداری ؟
-خب ،پس میخواهی از چی حرف بزنم
اروم طوری که کسی صدام رو نشنوه گفتم :خوب معلوم دیگه عروس خانوم .....
صدای خنده شیرین بلند شد و گفت :میترسم چشم و گوشت باز بشه از درس عقب بمونی
-شیرین کی میای دلم برات یک ذره شده
-فردا بر میگردیم قول میدم فردا یه سر بهت بزنم ....فعلا باید برم شارژ ندارم .
-بابا خسیس تو که شوهر پولدار کردی تو رو خدا دست از خساست دیگه بردار
-گمشو ..من کی خسیس بودم
-خیلی خوب ترش نکن.شوخی کردم ....به آقا فرید هم سلام برسون
-عمرا،از موقعی که تو رو دیده همش میگه اون دوست خوشگلت قصد ازدواج نداره ...
_چیه میترسی هووت بشم .
-پس چی که میترسم اون هم یه هوو خوشگل .
خندیدم و گفتم :نترس من فعلا قصد ازدواج ندارم.
-خوب شد گفتی وگرنه خواب و خوراک نداشتم
-دیوونه ...برو انشااله فردا میبینمت
-میبوسمت .خداحافظ
-خداحافظ
وقتی گوشی رو گذاشتم بیشتر دلتنگش شدم .آخه ما از دبیرستان با هم بودیم .همیشه تو یه کلاس بودیم .تو دانشگاه هم باهم بودیم حتی رشتمون که راه و ساختمان بود هم یکی بود .هر چند که اون علاقه ای به این رشته نداشت ،اما بخاطر من اون هم این رشته رو زد .اما وسط راه هر ترم همش نق میزد . اونقدر که دیگه کلافم کرده بود.
همش میگفت :آخه این هم رشته بود که ما انتخاب کردیم .آخه دختر و چه به آجر و سیمان هر دفعه که مجبور میشم برم سر ساختمون حرصم میگیره .و یاد عمله ها میوفتم .
من همیشه از دستش میخندیدم میگفتم حالا این رو میگی اما وقتی تا چند وقت دیگه بهت گفتن خانوم مهندس ازم ممنون هم میشی .
اون هم میگفت :البته اگر تا اون موقع یه آجر تو سرمون نیوفته و ما زنده بمونیم .
-نترس حالا مگه تا حالا چند بار برای نظارت رفتیم؟
-ترم آخر بهت میگم
من هم همیشه میخندیدم و صورت گرد و توپلش رو میبوسیدم
قسمت 3
بلاخره بعد از چند روز تعطیلی سر کلاسها حاضر شدیم من که خیلی ذوق داشتم .آخه این ترم نیمچه مهندس میشدم .
اما این ذوق با وارد شدن مهندس صدیق و شرایط کلاسش پرید .استاد همینطور که تو چهره تک تکمون دقیق میشد.گفت :باید بگم این ترم آخرین مرحله از هفت خان هستش.متاسفانه قیافه های آشنا خیلی میبینم .....این ترم قرار نیست تو کلاس بشینید .(البته اینجاش رو حال کردم ) هر دانشجو موظف هستش تا ۲ هفته دیگه برای خودش تو یکی از شرکتهای مهندسی ساختمانی جائی رو پیدا کنه برای پایان کار از امروز تا ۲ هفته دیگه وقت دارید به دنبال شرکت مهندسی ساختمونی باشید و اونجا هفته ای ۴ روز باید مشغول باشید.
صدای اعتراض از هر گوشه بلند شد .اما استاد با دست همه رو مجبور به سکوت کرد و گفت :این هم به عنوان پایان کار محسوب میشه و هم این که سابقه کار براتون میشه .وقتی هم میگم ۲ هفته یعنی ۲ هفته نه بیشتر پس شما رو جلوی دفترم نبینم برای وقت بیشترو یا اعتراض ......
چی ؟ این دیگه کیه ؟مهندسه هاش همه بیکارن ،چه برسه به ما که هنوز دانشجو هستیم .؟؟؟؟
وقتی استاد کلاس رو ترک کرد ،شیرین یکی کوبوند تو پهلوم و گفت:بفرما خانوم مهندس حالا حالش رو ببر.با این چه کار کنیم؟
-خب ،معلومه از همین امروز میریم دنبالش .
ا،خودت گفتی .بابای توشرکت داره یا بابای من .مثل اینکه توخوابی ،نمیبینی نصف کلاس ترم قبلی هستن.همشون هم برای این اینجا هستن چون اون ترم جایی رو پیدا نکرده بودن. .... هر چند من اگر هم جایی رو پیدا نکنم زیاد توفیری هم نمیکنه .
باتعجب نگاهش کردم:یعنی چی !!!
-یعنی من که شوهرم رو کردم .حالا چه با لیسانس چه بی لیسانس .قرار هم نبود که بعد از دانشگاه کار کنم .پس چه این ترم مدرک بگیرم چه نگیرم توفیری نکرده .
-واقا،دیدگاهت اینه ؟
باخنده گفت هی همچی .
با کلافگی سرم رو برگردوندم و گفتم :شوخیت گرفته تو هم .به جای این چرت وپرتها یه فکری بکن .
-میگی چه کار کنم .من از حالا مطمئن هستم این ترم افتادیم .پس این ترم بخیال لیسانس.
-وای نه نگو......
-حالا غصه نخور ،(در حالی که اشاره به رحیمی ،یکی از پسر های کلاس میکرد )بی لیسانس هم شوهر گیرت میاد .
-شیرین ،کم ادا بیا .
-وا ،مگه دروغ میگم .رحیمی بدون لیسانس هم میگیرتت.کم موس موس کرده برات تاحالا .
با عصبانیت بلند شدم و شیرین رو که از حرف خودش خندش گرفته بود ترک کردم.هرچی هم صدام کرد محل ندادم.

موقع برگشت به خونه با همسر شیرین کلی شرکت رفتیم .اما همه بی نتیجه .هروقت چهره بیخیال شیرین رو میدیدم حرصم میگرفت .واقا میدونستم اگر هم این ترم بیوفتیم بیخیاله .اما من نه ،من خیلی نگران بودم .آخه حقش نبود بعد از این همه سختی که کشیده بودم مشروط بشم .اون هم الکی .من تمام درس ها رو بخاطر این ترم پاس کرده بودم چون میخواستم این کلاس رو بدون دردسر قبول بشم تموم بشه بره پی کارش . نمیخواستم تو همین یه روز جا بزنم .اون هم بعد از این همه درد سر که برای انتخاب این رشته کشیده بودم و با مخالفت مادرم مواجه بودم. هر جور که بود باید جائی رو پیدا میکردم .
خسته و کوفته به اتاقم رفتم .کسی خونه نبود .یه دوش گرفتم و خوابیدم .
با تکونهای که هستی بهم میداد چشمام رو باز کردم ._چیه باز؟
-دستش رو به کمرش زد و گفت: میدونی ساعت چنده؟
-نه ،.مگه چنده ؟
-ساعت ۷ شب .
_چی؟یعنی من اینقدر خوابیدم. پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟
-بابا رورو برم .مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم .
دستی به موهای بلندم کشیدم و گفتم :آقاجون اومده .
-بله .تا حالا هم چند دفعه سراغت رو گرفته .
از رو تخت بلند شدم . موهام رو شونه کردم و با هستی به طبقه پایین رفتم .
آقام نگاهش به tv بود و اخبار گوش میکرد .سلام کردم وکنارمادرم که مشغول پوست کندن میوه برای آقام بود ،نشستم .آقام نگاهه مهربونی بهم کرد و گفت :سلام بابا .خواب بودی؟
لبخند زدم و گفتم اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم رفت .
مادرم زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:امروز که روز اول کلاستون بود .چطور اینقدر خسته شدی ؟!
سیبی برداشتم و گفتم این ترم کارمون ساخته است.باید هر دانشجو بگرده یه شرکت مهندسی پیدا کنه این ترم اونجا مشغول بشه،وگرنه فارغ و التحصیل نمیشه .من و شیرین هم بعد از کلاس همراه همسرش دنبال جایی بودیم .اما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم .
مادرم که همش مخالف این رشته تحصیل برای من بود گفت :تقصیر خودته آخه این هم رشته بود تو انتخاب کردی !این کار مخصوص مردهاست .اصلا ببینم به جز تو شیرین دختر دیگه ای هم تو کلاستون هست.
نفس بلندی کشیدم و گفتم مامان جون باز شروع کردی شما؟!
آقام صدای tv رو کم کرد و گفت :خوب حالا اگه جایی رو پیدا نکنین فارغ و التحصل نمیشید .
- درسته .
-اما این بی انصافیه.
-خدا از دهنتون بشنوه.تازه فقط ۲ هفته وقت داریم نه بیشتر .خیلی ها از ترم پیش بخاطر همین موضوع مشروط شدن .
قسمت 4
مادرم گفت :بی خود غصه نخور .از اول هم این رشته تحصیلی مناسب نبود برای تو .
مادرم زن متدین و معتقدی بود با افکار قدیمی که زن باید از هر نظر همسر نمونه و کدبانو باشه برای شوهرش .همیشه هم تو گوش من میخوند تو باید رشته انتخاب میکردی که بدرد فردات بخوره .نه این که وقتی فامیلای شوهرت اومدن خونتون ،به جون شوهرت غربزنن که زن گرفتی یا عروسک.
در جواب مادرم گفتم:مامان من این همه درس نخوندم که حالا بیخیالش بشم .
-این همه رشته تحصیلی اد تو رفتی این رو انتخاب کردی که مال مردهاس و .......
تو حرفش پریدم و گفتم :بله بله میدونم اما حالا که من این رشته رو انتخاب کردم و خیال دارم این ترم هم فارغ التحصیل بشم .تو رو به پیغمبر بیخیال این رشته ما شو .
مادرم نگاهه تندی به من کرد و رو به آقام گفت :بفرما آقا رضا تحویل بگیر .این همه زحمت بکش آخرش این طوری جوابتون رو بدن همش تقصیر شماست.
آقام لبخند زد و گفت :باز همه کاسه و کوزه ها سر من شکست .
-بله دیگه ،شما اینطور بارش آوردی .همیشه کوتاه اومدید .هر وقت حرفی زدم بلکه این دختر سر عقل بیاد با یه لبخند سروته قضیه رو هم آوردید حرفی نزدید
دوباره آقام لبخندی زد و گفت:مگه من جرات دارم رو حرف شما حرفی بزنم
مادرم به اون چهره زیباش اخمی اومد وگفت :خوبه حالا شماهم .
دستم رو در گردنش انداختم و گفتم :الهی من قربون شما بشم مامان جان ،چرا بیخودی اعصاب خودتون رو خورد میکنید من غلط بکنم جواب شما رو بدم و تو روتون وایسم .آخه مگه دوست نداری همه به دخترت بگن خانوم مهندس .هان دوست نداری؟
مادرم روشو اون طرف کرد و گفت :بیشتر دوست داشتم الان خونه شوهرت بودی و نوه ام رو بغل میکردم
د بیا باز مادر ما زد جاده خاکی
آقام گفت:ای خانوم چقدر عجله داری .مستانه تازه ۲۲ سالشه .نترس این خانوم خوشگل رو دستت نمی مونه .
مادرم بلند شد و گفت :انشاالهق که این طور باشه .مگه یه دختر چقدر میتونه خواستگار داشته باشه .از وقتش که بگذره دیگه هیچ کس نگاهش هم نمیکنه .
فهمیدم که دوباره خبریه .گفتم
خب مامان جان بجای این همه طفره رفتن برید سر اصل مطلب .موضوع از چه قراره ؟
مادرم دوباره کنارم نشست و گفت :
امروز که جلسه بودم حاج خانوم عباسی سراغت رو میگرفت .میخواد واسه پسرش بیاد خواستگاری ..
به مغزم فشار آوردم تا حاج خانوم عباسی رو به خاطر بیارم .از اون خانواده های متدین و متعصب بودن.
مادرم گفت: پسرش رو چند بار دیدم .آقای به تمام معناست .دکترای مغز و اعصاب. اروپا تحصیل کرده .
گفتم :خب !حالا من باید چه کار کنم
مادرم دستم رو گرفت و گفت .:بیا و این دفعه رو بیخودی تصمیم نگیر, درست فکر کن
از جام بلند شدم و گفتم :من هنوز درسم تموم نشده
-من هم به حاج خانوم گفتم.گفت هیچ ایرادی نداره .منتظر میمونن تا درست تموم بشه .
پوزخندی زدم و گفتم :اصلا این آقا ی دکتر من رو دیدن؟
-دیده ،عروسی سلیمه دختر عشرت خانوم دیده .وقتی تو سوار ماشین میشدی دیدتت .
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم :پس من خیلی هالو هستم .چون از اون شب چیز بخصوصی یادم نمیاد .
آقام بلند خندید و گفت :خوب حالا میخواهی چکار کنی؟
دوباره به طرف آقام برگشتم و گفتم :نمیدونم آقا جون ،اگه جایی رو پیدا نکنم این ترم مشروط میشم .
دوباره بلند خندید و گفت:این رو نمیگم که .پسر حاج خانوم رو میگم .
لبهام رو مثل بچه لوس ها غنچه کردم وگفتم :آقا جون ،شما هم .
هستی که تا اون موقع ساکت بود گفت:آقا جون ،این اصلا قرار نیست حالا حالا ها شوهر کنه
فقط گفته باشم من رو پاسوز این نکنید .
مادرم چشم قره ای بهش رفت و گفت :
این حرفا به تو نیومده پاشو برو بالا تو اتاقت.
آقام در حال خندیدن گفت:ولش کن خانوم چه کارش داری.
مادرم عصبانی به طرف آشپز خونه رفت و گفت:ببینید کی گفتم این دخترهات با این تربیت شما رو دستتون میمونن.
قسمت 5
همونطور که پیش دستی ها رو جمع میکردم رو به آقام گفتم :آقا جون حالا نمی شه شما یه فکری برام بکنید .شاید بین دوستاتون کسی باشه که جایی رو سراغ داشته باشه .
-والا بعید میدونم .آخه همه دوست وآشناهای من یک جوری همکار خودم هستن وهمشون بازاری هستن.
اما فردا تو بازار یه پرس و جو میکنم ببینم چی میشه ؟.
******
فردا صبح حسابی کسل بودم .دیروز چون تا ساعت ۷ خوابیده بودم شبش تا نیمه شب اصلآ خوابم نبرد .شیرین قبل از من رسیده بود .به محض این که من رودید جلو اومد و گفت :
سلام ،چیه سر حال نیستی؟
در حالی که خمیازه میکشیدم گفتم:موضوع این ترم زده تو پرم .
-از بس خولی .ول کن بابا .
-بله اگه من هم جای تو بودم همین رو میگفتم .یک شوهر عاشق ،پولدار کردی که نمیزاره آب تو دلت تکون بخوره .
- دیدی حق با من بود .من که میدونستم سنگ این لیسانس رو به سینه میزنی محض خاطر شوهر .....بعد هم به طرف دیگه ای نگاه کرد و گفت : چه حلال زاده هم هست.
با تعجب پرسیدم :کی ؟
-آقا داماد دیگه .
نگاهم رو به طرفی که شیرین نگاه میکرد کردم .اه باز این رحیمی کنه بود .داشت میومد به سمت ما.نیششو نگاه تا بنا گوشش بازه .
رو به شیرین گفتم:بهتره تحویلش نگیری .حوصله این یکی رو ندارم اول صبحی .
رحیمی خودش رو به ما رسوند و با لبخند سلام کرد .بی اعتنا سلام کردم .اما شیرین ماشالهن روی من رو زمین نگذاشت و حسابیی احوال پرسی گرم باهاش کرد .خودم رو مشغول بازرسی کیفم کردم .اما دیدم صدایی نمیاد .سرم رو بلند کردم دیدم هر دوشون زل زدن به من .
رحیمی دوباره سر تکون داد .بابا این دیگه کی بود .اینطوری نمیشد باید امروز تکلیفش رو با خودم روشن میکردم . هر چی ما خودمون رو به کوچه علی چپ میزنیم این حالیش نیست .
گفتم:کاری داشتید آقای رحیمی ؟
لبخند زد و گفت :این ترم آخر هم شروع شد و شما آرزوی اینکه یبار من رو به اسمه کوچیک صدا کنید بدلم موند مستانه خانوم ؟
اینو باش ما کجا و این کجا .....!
با جدیت گفتم :من دلیلی برای این کار نمیبینم .در ضمن اصلا دوست ندارم کسی من رو به اسم کوچیک صدا کنه .
از قیافش معلوم بود حسابی جا خورده گفت:معذرت میخوام اصلا قصد جسارت نداشتم .
رویم رو برگردوندم و گفتم مهم نیست .بلکه روش کم شه بره .اما دیدم هنوز وایساده .سیریش .دوباره گفتم:اگه امری هست بفرمائید .
مثل اینکه تازه یادش اومده باشه گفت .خواهش میکنم . عرضم به حضورتون که میخواستم بدونم شما جایی رو پیدا کردین؟
شیرین جای من جواب داد:شما چطور ؟
-راستش من قرار پیش داییم مشغول بشم .داییم مهندسه و یه شرکت خصوصی داره .
شیرین :خب پس بسلامتی .
رحیمی رو به من گفت:اگر شما جائی رو پیدا نکردین میتونید بیاید آنجا ،همینطور خانوم شجاعی(شیرین) .
_نه خیلی ممنون ما خودمون چند جا رو دیدیم .شما هم میتونید این لطف رو در حق دیگران بکنید .
رحیمی قیافش در هم رفت و گفت :اما اگر بیاید آنجا مشکلی از لحاظ کار کردن ندارد .در ضمن داییم رضایت کامل خودش رو به استاد اعلام میکنه .هر چند شما از هر نظر نمونه اید ...
من که حسابی کلافه شده بودم گفتم:میشه یه خواهشی بکنم ؟
-تمنا میکنم شما امر بفرمائید...
میخواستم بگم شرت رو کم کن .اما خب گفتم :لطف کنید و از این به بعد کمتر با کارهاتون توجه دیگران رو جلب کنید . دلم نمیخواد
انگشت نما بشم.
رحیمی با تعجب نگاهم کرد و گفت :من واقعا متاسفم .هرگز فکر نمیکردم که موجب آزارشما بشم .......البته که شما همیشه به بنده کم لطفی داشتید .اما این رفتار من فقط بخاطر علاقه هست و بس .
-امیدوار بودم با رفتارم متوجه میشدید که نظرم چیه .
-خواهش میکنم دلسردم نکنید
-متاسفم ،اما شما باید خوب بدونید ما اصلا به درد هم نمیخوریم .
-آخه چرا ؟
میخواستم بگم اولین کسی که با تو بعد از من مخالفه مادرم هستش .با اون قیافه ای که برای خودت درست کردی .
گفتم :عقاید من و خانوادم با شما زمین تا آسمون با هم فرق داره .این رو از ظاهر هم میشه تشخیص داد .
_شما دیگه چرا؟!این حرف از شما که تحصیل کرده هستید بعید هستش .این چیزا که ملاک زندگی نیست .
-اتفاقا این چیزی نیست که بخواهی براحتی ازش بگذری.الان اینطور میگید اما بعد از یک مدت متوجه این موضوع میشید .اون وقت هستش که اختلافها شروع میشه .ما از نظر سطح فرهنگ خانواده امون با هم فرق داریم .
-خواهش میکنم مستا .... خانوم صداقت .لطفا این قدر سریع تصمیم نگیرید.
واقعا داشتم عصبانی میشدم .اینقدر آدم سمج !
سعی کردم صدام بالا نره :آقای رحیمی با عرض معذرت باید بگم جواب من منفی هستش .امیدوارم این اولین و آخرین بار درخواست شما باشه .
بعد هم رحیمی و با اون قیافه دمق و شیرین و با دهان باز ترک کردم و به طرف کلاس رفتم و رو یک صندلی نشستم .لحظه ی بعد شیرین اومد کنار دستم نشست و گفت : تو که از دیروز از نگرانی این ترم قیافت اینطوری شده می مردی برای ظاهر هم که شده مثل آدم رفتار کنی بلکه اگر جائی رو پیدا نکردی بری تو شرکت داییش مشغول شی.هان می مردی ؟
-شیرین من اگه ۲ تا ترم دیگه هم بخاطر این موضوع مشروط بشم محاله برم با رحیمی تو شرکت داییش مشغول شم.
-دیوانه ای دیگه ،دیوانه .دیوانه که شاخ و دم نداره .حداقل کاری میکردی من این ترم رو پاس کنم .

-خیلی رو داری بخدا...تازه حالا هم دیر نشده .میتونی به رحیمی بگی تو حاضری اونجا مشغول بشی .
-اره ،چون میدونی این کار رو نمیکنم میگی .
با اومدن استاد ساکت شدیم .اما از رحیمی خبری نشد.آخه یک ذره دلم به حالش سوخت ....
کلاس که تموم شد دوباره بدنبال چند شرکت رفتیم .اما باز هم بی نتیجه بود.تازه داشتم به این نتیجه میرسیدم که شاید نباید با رحیمی این طور حرف میزدم ...
********
تو اتاقم نشسته بودم و به صفه مانیتورم خیره شده بودم .همین که صدای آقام رو شنیدم مثل فشنگ پایین رفتم .
-سلام آقا جون ؟چی شد ؟تونستید به نتیجه ای برسید؟
-سلام بابا جان .بگذار یه نفسی تازه کنم چشم به اون هم میرسیم.
با خجالت به طرف آشپز خونه رفتم .هستی در حال چایی ریختن بود .وقتی کارش تموم شد گفتم تو برو من میارم .
نگاهی به من کرد و گفت :خیلی زرنگی .میخوای نشون بدی خودت چایی ریختی .
-آخه تو چقدر بچه ای .این موضوع چه اهمیتی داره .
-اگه اهمیتی نداره برو بشین خودم میارم .
سرم رو با تاسف تکون دادم و رفتم سالن روبرو آقام نشستم .مادرم گفت :چه عجب ما شما رو دیدیم؟
-سر به سرم نزارید مامان .بخاطر این ترم حوصله هیچ چیز ندارم .
تا خواست حرفی بزنه گفتم :بله میدونم .میخواهید بگید این هم رشته بود که تو رفتی.
مادرم چشماش رو با حالت ناز چرخوند و به آقام نگاه کرد .
آقام گفت:غصه نخور مستانه ،خبر خوش برات دارم .
با خوشحالی بلند شدم و رفتم پایین پاش نشستم گفتم :چه خبری؟نکنه جایی رو برام پیدا کردید هان آقا جون؟
آقام دستی به صورتش کشید و گفت :هم آره ،هم نه .
هستی که یک چایی دست آقام میداد گفت:یعنی چی آقا جون ؟!
آقام قندی رو تو دهانش گذشت و گفت :آره یعنی ،آقای سمائی رو دیدم موضوع رو بهش گفتم گفت با جناقش تو کار بساز بفروش و این کاراست .از قراره معلوم یه شرکت ساختمانی مهندسی هم داره قرار شد امشب با باجناقش آقای راد منش صحبت کنه ،فردا نتیجه رو بهم بگه .نه هم این که جواب قطعی معلوم نیست .
خانواده آقای سمائی رو میشناختم .با هم رفت وآمد داشتیم .دو دختر به سن من و هستی داشت . من با شیوا ،هستی هم با لیدا که همسن خودش بود صمیمی بودیم .چندین بار هم قرار شد با هم بریم ویلاشون شمال که هر دفعه جور نمیشد.
بلاخره چاره نبود باید تا فردا شب صبر میکردم .
شب رو با هزار فکر و خیال به صبح رسوندم .
صبح با صدای موبایلم بیدار شدم .شیرین بود .-چیه اول صبحی ول نمیکنی ؟
-اول از همه که سلام .دوما تقصیر منه که با فرید میخواهیم بیایم دنبالت تا پیاده نری .
-سلام .به دل نگیر....حرص هم نخور گوشتت آب میشه ..تا یه ربع دیگه دم درم .
-رو که رو نیست .بجای تشکرت.
-خیلی خب ممنون که لطف میکنی و من هم میرسونی .
دکمه رو زدم و تماس رو قطع کردم .آبی به صورتم زدم .مسواک هم زدم و حاضر شدم .رفتم پایین .مادرم تو آشپزخونه بود سلام کردم گفتم :مامان من رفتم .
-کجا بشین صبحانه بخور .
در حالی که یک لقمه برای خودم میگرفتم گفتم .اینو تو ماشین .میخورم .شیرین با فرید میان دنبالم .
به طرف در رفتم و کفشهام رو پوشیدم وبا خداحافظی رفتم بیرون از اونجا که همیشه این حیاط باصفا حواسم رو بخودش جلب میکرد متوجه گذرزمان نشدم و مشغول بو کردن و نوازش گلها شدم .دوباره صدای موبایلم بلند شد شیرین بود فهمیدم خیلی وقت منتظرم هستن .در رو باز کردم و در حال سلام و احوالپرسی سوار شدم .
فرید مثل همیشه صمیمی احوال پرسی کرد اما شیرین تا من رو دید گفت :خدا بگم چیکارت کنه این دفعه دیگه حواست به چی بود اینقدر دیر کردی .
با شرمندگی گفتم :ببخشید .این دفعه هم حق با شماست .
شیرین کمی به عقب برگشت و گفت :اگه تو به یکی از این خواستگارات جواب مثبت بدی ما مجبور نیستیم جور آنها رو بکشیم.
لبم رو گاز گرفتم و به فرید اشاره کردم.
شیرین لبخندی زد و گفت : بی خود شکلک در نیار یکی از همین خواستگارات همین پسر عموی فریده .تو عروسی ما که تو رو دیده ول کن فرید نشده .
چشمم رو درشت کردم بلکه ساکت بشه .
من نمیدونم چرا این خواستگارا یک دفعه سر و کلشون با هم پیدا شده بود !
شیرین اصلا انگار نه انگار باز ادامه داد :
مستانه من اصلا حواسم نبود .اما دوباره دیشب زنگ زد از تو پرسید به خدا اگه زنش نشی خیلی خری .
فرید از آینه نگاهی کرد و گفت :البته ببخشید شیرین اینطوری حرف میزنه .
-خواهش میکنم من همیشه مستفیض حرفهای ایشون میشم .
شیرین دوباره به جلو برگشت و گفت:من برای خودت میگم .جایه برداری ،خیلی آقاست .خوشتیپ ،تحصیلکرده .از همه مهمتر پولدار .دیگه هم احتیاج نیست در به در از این شرکت به اون شرکت بری ....اگه زنش بشی میری امریکا ای خدا شانس رو میبینی.
در اصل برای عروسی ما اومده اینجا ......من هم دیدم طرف کیس خوبیه جواب بله رو از طرف تو دادم .
_تو چکار کردی؟
قسمت 6
فرید قهقهه ای زد و گفت :شوخی میکنه مستانه خانوم ؟
شیرین دوباره طرفم برگشت و گفت :شوخی ندارم .امروز ساعت 2 همدیگر رو توی کافی شاپ ...میبینید .
از صندلیم جدا شدم و به طرفه جلو خم شدم طوری که فرید صدام رو نشنوه به شیرین گفتم :
بی خود قرارگذاشتی ...
- حالا .... ،شما هم باید بری .یعنی گفتم حتمی میای.
بلند گفتم : من رو که میشناسی .نباید این کار رو میکردی .
فرید رو به شیرن گفت :بفرما ،من که گفتم الان نگو شیرین جان .خوب معلومه اول صبحی هنوز هیچی نشده مخالفت میکنه .
اینو باش صبح و شب نداره .بیخودی قرار گذاشتید .اون هم از طرف من .خوبه والا .....
شیرین گفت: شما نگران نباش اون با من .
همون موقع به مقصد رسیدیم .یه خداحافظی کردم واز ماشین زدم بیرون .نمیخواستم جلوی فرید با شیرین بحث کنم .شیرین به دو اومد دنبالم .در حالیکه نفس نفس میزد گفت :چیه ...حالا ...اخمهات تو ..همه ؟
-بابا تو دیگه کی هستی !یه کاره از طرف من با یارو قرار گذاشتی ،تازه میگی چیه حالا ...!

-اوه.....از خدات هم باشه .با اون روسری که تو، تو عروسی ما سر کرده بودی
هیچ کس نباید نگاهت میکرد .من موندم این اشکان از چیه تو خوشش اومده با این امل بازیهات .....
نفسی با حرص بیرون دادم و گفتم .:به خدا که .....
-آره ،میدانم .اما حالا که مجبوری بیائی .
-عمرا .خودت قول دادی خودت هم میری .
شیرین جلوم واستاد و گفت :مستانه اگر نیایی نه من نه تو .
بدون این که به حرفش اهمیت بدم .به طرف کلاس رفتم .تا وارد شدم .استاد هم وارد شد .برای همین شیرین نتونست حرفی بزنه .چند ساعت بعدی رو هم یه جوری از سر خودم باز کردم .
اما ساعت آخر شیرین اول با التماس نگاهم کرد و بعد گفت :مستانه بیا و از خر شیطون بیا پایین.لولو خورخوره که نیست .میشینید باهم حرفهاتون رو میزنید اگر ....
توی حرفش پریدم و گفتم : از تو متعجب هستم !!!!آخه تومگه اخلاق من رو نمیشناسی که سر خود قرار گذاشتی.؟!
شیرین دستم رو گرفت و گفت:بخدا من با اینا رودرواسی دارم.یک دفعه اون گفت من هم مجبور شدم قبول کنم بخدا قول میدم دیگه از این کارها نکنم .همین یه دفعه .
خندم گرفت .مثل بچه ها شده بود .لبخندم رو که دید گفت :این یعنی قبول ؟
-فقط همین یه دفعه .پرید بغلم کرد و گفت: میدونستم .
*****
با شیرین به کافی شاپ مربوطه رفتیم .وقتی رسیدیم فرید وبا یه مرد جوان سر یه میز دیدیم نشستن .
به طرف اونها رفتیم .هردو به احترام بلند شدن .کنار شیرین روبروی پسر عموی فرید نشستم .فرید چند بستنی سفارش داد .از اول تا آخر سرم پایین بود .

نمیخواستم با طرف چشم تو چشم شم .من خجالتی نبودم اما هیچ وقت با خواستگارم بیرون نیومده بودم اونم با دو نفر دیگه .که یکیش هم شیرین باشه هی با پاش بزنه به پات که ،بابا تو هم یه حرفی بزن .بدتر معزب میشدم .
خیلی دوست داشتم هر چی زودتر از این مهلکه خلاص شم .شیرین که دید من خیال حرف زدن ندارم رو به فرید گفت :فرید جان من خیلی دلم از اون کیکا میخواد .
ای کوفت خوبه نیم ساعت پیش یه ساندویچ خوردی .حالم که بستنی خوردی ....بی خود نیست گامبوئی .
فرید گفت؛ عزیزم من که نمیدونم تو از کدوم کیکها میخواهی .بلند شو با هم بریم سفارش بدیم ....شما چیزی نمیخواین .؟
چرا من هم با خودتون ببرید......
فقط سر تکون دادم یعنی نه .پسرعموش هم گفت:نه ممنون .
با هم رفتن مثلا کیک سفارش بدن .
همینطور به رفتن آنها خیره شده بودم .که اشکان (پسر عمو ی فرید ) گفت:
شما بستنیتون رو نخوردید .میخواین نوع دیگش رو سفارش بدم .
برگشتم به صورتش نگاه کردم .چشماش قهوه ای روشن بود .پوستی گندم گون با موهای روشن خرمایی .در کل جذاب بود . از اون تیپهای دختر کش داشت.
.با لبخندش من رو غافلگیر کرد .نگاهم رو پایین انداختم و گفتم: ممنون میل ندارم .
دوباره سکوت .زیر چشمی نگاهش کردم .هنوز داشت من رو نگاه میکرد .ای کاش یه حرفی بزنه .دوست ندارم این طوری بهم خیره بشه .
کمی دست دست کردم اما خیال حرف زدن نداشت .سرم رو بالا کردم و گفتم : من باید برم .دیرم میشه .
با تعجب گفت : به همین زودی .ما که هنوز حرفی نزدیم .
مقنعه ام رو جلوتر کشیدم و گفتم:من که حرفی نداشتم ....شما هم اگه حرفی دارید لطفا کمی زودتر .من باید برم.
دوباره سرم رو انداختم پایین .دستهاش رو بهم قلاب کردو گفت : بخدا که شرم و حیا دختر ایرونی هیجا پیدا نمیشه .
از حرفش چیزی دستگیرم نشد .گفتم :بله؟!
لبخندی زد و گفت :همون دفعه اول که شما رو تو عروسی فرید دیدم شیفتتون شدم ،اول شیفته زیبایی شما و بعد نجابتی که در شما دیدم .بین اون همه دختر با این که لباس ساده و پوشیده ای با روسری پوشیده بودید اما مثل خورشید میدرخشیدید..... نمیدونم میدونید یا نه ،من در امریکا زندگی میکنم .همه جور دختری پیدا میشه .(بهتره بگی با همه جور دختری بودم،ای کاش میتونستم بگم ) ..اما من همیشه آرزوی داشتن همسری مثل شما رو داشتم.
چه کم اشتها ،رودل نکنی یه وقت .مردتیکه حالش رو کرده حالا دنباله یه دختر آفتاب مهتاب ندیده میگرده .
گفتم :اما من اصلا قصد ازدواج ندارم ،مخصوصا که هیچ وجه تشابهی بین من و شما وجود نداره .من در خانواده متدین و معتقد بزرگ شدم و به اعتقاداتم پایبندم .تصور نمیکنم این برای شما خوشایند باشه .( خدا کنه این دیگه مثل رحیمی کنه نباشه )
-شما از کجا میدونید اعتقادات شما برای من خوشایند نیست؟.....مطمئن باشید من برای ازدواج با شما هر کاری میکنم .حتی میشم همونی که شما میخواین .
-اما من نمیخوام شما رو تغییر بدم .چون مسلما بی فایده س .
-چرا اینطور فکر میکنید ؟فکر نمیکنید اشتباه میکنید ؟
-شما چرا میخواین غیر از اونی که هستید عمل کنید .
-من اینطور نمیخوام .
-اما شما خودتون گفتید تغییر میکنید !
مثل این که جا خورد .به صندلیش تکیه داد و گفت:هرگز فکر نمیکردم اینطور قدرت بیان داشته باشد .
فکر کنم میخواست بگه :فکر نمیکردم اینقدر زبون دراز باشی .
لبخند زدم و گفتم:آیا این از نجابتم کم میکنه ؟
سرش رو تکون داد و گفت:هرگز .اما من فکر میکردم شما ...
وسط حرفش گفتم : بی زبون باشم .
به لبخندی اکتفا کرد .گفتم :به هر صورت ما نمیتونیم زوج خوشبختی باشیم .امیدوارم همسر دلخواهتون رو پیدا کنید و خوشبخت بشید .
-اما من شما رو انتخاب کردم مطمئنم در انتخابم اشتباه نکردم .
سرم رو تکون دادم و گفتم : متاسفم .من قصد ازدواج ندارم .نظرم رو هم گفتم الان هم فقط برای این اینجام که شیرین بد قولی نکرده باشه .
-اگه با پیشنهادم موافقت کنید کاری میکنم که هیچ وقت پشیمون نشد .یه زندگی ایدال براتون میسازم که همه حسرت ببرن.میشم همونی که میخواین ....من تک فرزند هستم که تمام ثروت هنگفت پدرم متعلق به منه پس از اون نظر هم خیالتون راحت باشه .
دیگه کلافم کرده بود .این از رحیمی هم سیریش تر بود .با اون فرضیه های مسخرش .کمی فکر کردم وگفتم :گفتید کجا سکونت دارید ؟
طفلک ذوق کرد گفت :امریکا ،نیویورک سیتی .
-خیلی راجع به نیویورک شنیدم .باید جای جالبی باشه .
-خیلی زیاد .میدونم شیفته اونجا میشید .کل ایران در مقایسه با اونجا هیچه .مطمئنم از اونجا خوشتون میاد .
از رو صندلی بلند شدم و گفتم :اما من حاضرنیستم نصفه خاک ایران رو با کل نیویورک و یا هیچ جای دیگه عوض کنم .
بعد هم اون رو با نگاهی بهت زده ترک کردم و بطرف شیرین و فرید که دور یه میز دونفره نشسته بودن رفتم .هر دو بلند شدن .شیرین گفت چی شد ؟به نتیجه ای هم رسیدید ؟
-بله ،به نتیجه رسیدیم که اصلا برای زندگی مشترک بدرد هم نمیخوریم .حالا هم با اجازه شما من باید برم .دیرم شده .فرید گفت:اجازه بدید شما رو هم میرسونم.
- ممنون شما مهمون دارید خودم میرم .خداحافظ
سریع زدم بیرون .نگاه آخر شیرین منو یاد حرفش که همیشه میگفت:خیلی دوستدارم بدونم این شازده تو کی میتونه باشه .حتما خیلی دیدنیه .
طفلک بدجور زدم تو برجش .بچه پولدار سوسول .حالا اه اینو رحیمی نگیره ...نه بابا ..خوب قصد ازدواج ندارم دیگه.زور که نیست
فکر کنم من با این کارام آخر رو دست مامانم بمونم .
یه دربست تا خونه گرفتم .تا در حال رو باز کردم مامانم جلوم سبز شد .
-تا حالا کجا بودی مستانه جان؟موبایلت رو چرا جواب نمیدادی ؟
دستم رو تو جیبم کردم و موبایلم رو نگاه کردم .
-ببخشید مامان شارژش تموم شده بود .حواسم نبوده جائی معطل شدم.برایی همین دیر شد .
-دلم هزار راه رفت .تو که کاری داشتی نباید از یه جایی تماس بگیری بگی دیر میای .اون هم ۲ ساعت .
مقنعه ام رو از سرم درآوردم گفتم : حق با شماست .ولی باور کنید حواسم نبود . از ترافیک این موقع روز هم که خبر دارید .
همونطور که از پله ها میرفتم بالا گفتم :من میرم بخوابم ۱ ساعت دیگه بیدارم کنید.
****
قبل از این که مادرم بیدارم کنه بلند شدم .دستی به صورتم کشیدم و پایین رفتم .هستی و مادرم پا tv بودن .
_آقا جون نیومده .
صدای آقام از پشت سرم اومد .:بنده پشت سر مبارک هستم .
-سلام آقا جون
-سلام بابا
با چشمم راه رفتن آقام رو دنبال کردم .رو یه مبل نشست .با لبخند بهم گفت میدونم منتظر چی هستی؟
جلو رفتم .گفتم: خوب چی شد ؟
-آقای سمائی گفت باید با خودت صحبت کنه .
با تعجب گفتم :آقای سمائی میخواد با من صحبت کنه !
-نه جانم ،آقای رادمنش میخواد با تو صحبت کنه .
-همون باجناقش .
-آره فکر کنم .
کی؟
-همین امشب
بعد تکه کاغذی رو که تو جیب پیراهنش بود بدستم داد .
-بفرما .بهتره هر چی زودتر زنگ بزنی.فکر کنم شماره شرکت باشه .
به ساعت دیواری نگاه کردم و گفتم :اما فکر نمیکنم کسی دیگه تو شرکت باشه .ساعت ۶ .معمولا شرکتها این موقع تعطیل هستن .
_امیدوارم که این طورنباشه چون به آقای سمائی گفتم .تو حتما امروزبا آقای رادمنش تماس میگیری .
به شماره نگاه کردم و گفتم :حالا شانسم رو امتحان میکنم.
بطرف تلفن رفتم و شمارو رو گرفتم .چند بوق پیاپی خورد .به محض این که میخواستم تلفن رو قطع کنم تلفن پاسخ داده شد .
-بله بفرماید
عجب صدای گرم و گیرایی.
-سلام ببخشید با آقای رادمنش کار داشتم .
-خودم هستم .
صداش به نظرم جوون اومد .فکر نمیکردم باجناق آقای سمائی به این جوونی باشه .
-بنده صداقت هستم .
-صداقت ؟
-بله ،همونی که آقای سمائی در موردش باهاتون صحبت کرده ....همون دانشجوی ترم آخرمهندسی ساختمان ....
وقتی سکوتش رو شنیدم ادامه دادم :راستش همونطور که واقف هستید این ترم رو باید تو یکی از شرکتهای مهندسی ساختمانی مشغول باشم تا با پایان کارم موافقت بشه .الان هم کاملا به لطف شما بستگی داره که موفق به این کار بشم یا نه .
دیدم حرفی نمیزنه گفتم :آقای سمائی به پدرم گفته بودن شما منتظر تلفن بنده هستید .
گفت:من تنها بخاطر کاری مجبور شدم شرکت بمونم .و گرنه این موقع شرکت تعطیله .
مرض.....اصلا توقع نداشتم این حرف رو بزنه .به روی خودم نیوردم.گفتم:بله متوجه قصورخودم هستم.
کمی مکث کرد و گفت :تا حدودی در مورد شما شنیدم .
چه عجب .....
-فردا میتونید بیاید شرکت .
-بله میتونم
-خیلی خب .از نظر من مشکلی نیست .اتفاقا ما روی پروژه مهمی داریم کار میکنیم که کار گروهی هستش برای پایان کار شما خوب میتونه باشه .
آخ که من قربونه ..... نه نه .آخ که من نمیدونم از خوشحالی چکار کنم
یکدفعه یاد شیرین افتادم .گناه داشت ....نمیدونستم در خواستم درسته یا نه اما دل به دریا زدم گفتم :ببخشید آقای راد منش یه درخواست دیگه .
-بفرمایید
-یکی از دوستان من هم همین مشکل رو داره .اگر امکان داره ایشون رو هم بپذیرد واقا لطف بزرگی کردید ...آخه اون .....
میون حرفم اومد و گفت:مطمئنید همین یه نفره ؟
باتعجب پرسیدم :بله ?!
-اگر مطمئن هستید همین یه نفره نه بیشتر موردی نداره .اما من فقط شما و دوستتون رو برای همکاری میپذیرم و بس .چون دانشجو بکار ما نمیاد .اون هم فقط بخاطر آقای سمائی .
مردک بساز بفروش چه کلاسی هم میاد برای من.حیف که بهت محتاجم وگرنه .....
-الو ......
-بله .....مطمئن باشد پشیمون نمیشد .
-پس فردا شما خانوم ......
-صداقت هستم و دوستم شجاعی .
-بله .فردا راس ساعت ۱۱ اینجا باشد .
-میشه آدرس رو لطف کنید .
-یاداشت کنید .تجریش .......
تا گوشی رو گذاشتم از خوشحالی یه جیغ کشیدم.
-هم من هم شیرین از فردا مشغول میشیم .آقا جون دست درد نکنه .
-از من نباید تشکر کنی از آقای سمائی و باجناقش باید ممنون باشی.
مادرم گفت : بهتره همین شب جمعه خانواده آقای سمائی و خانواده آقای راد منش رو دعوت کنیم .یه تشکر هم ازشون بکنیم .
گفتم :عالیه .هرچند از آقای رادمنش زیاد خوشم نیومد .
مادرم:این چه حرفیه مستانه !
-آخه به نظرم یه جوری بود .از خود راضی و از خود متشکر .
-آقام :این درست نیست نسبت به کسی قضاوت کنیم و پشت سرش بدگویی کنیم .
هستی :حالا خوبه همین آقا تو رو قبول کرد .
شکلکی براش در آوردم و رفتم تا این خبر رو به شیرین هم بدم
******
فردای اون روز سرساعت ۹:۳۰ جلو خونه منتظر شیرین بودم که با ماشین بیاد .قرار بود تنها بیاد .بالاخره خانوم بعد از ۱۵ دقیقه تشریف آوردن .
-سلام چرا اینقدردیر کردی ؟خوبه میدونی این ساعت ترافیکه .
-سلام ....خوب چه کار کنم .حالا نگران نباش به موقع میرسیم .
بعد از کلی عقب و جلو کردن خانوم موفق به دور زدن شد .خلاصه با دست فرمون شیرین و معطلی برای آدرس پیدا کردن ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه جلوی شرکت رسیدیم.
قبل از این که شیرین پارک کنه گفتم:من میرم تو بعدا بیا
پریدم پایین .ساختمون شیکی بود .با نمای مدرن و امروزی .
رفتم تو .دکمه آسانسور رو زدم .شانسم همون موقع درش باز شد .زو دی سوار شدم و شماره ۵ رو زدم .حالا مگه میرفت .فکر کنم با پله میرفتم سریع تر بود .بلاخره به طبقه ۵ رسید .تا در باز شد مثل فشنگ پریدم بیرون .اما بشدت با شخصی بر خورد کردم.
تمام وسایل اون شخص رو زمین پخش شد .خیلی زود رسیده بودم این هم شد قوز بالا قوز .
اصلا سرم رو بلند نکردم چون کاملا میتونستم حدس بزنم تا چه حد عصبانیه .
همونطور که سرم پایین بود گفتم :ببخشید آقا
طرف خیلی قاطی بود .سنگینی نگاهش رو که زل زده بود به من رو میتونستم احساس کنم .یه نگاه به ساعتم کردم .نمیرفتم سنگینتر بودم .
نشستم تا وسایل طرف رو از زمین جمع کنم .برگه ای رو که دستم بود رو ازم گرفت وبا صدایی عصبی گفت:لازم نیست شما زحمت بکشید .من خودم جمع میکنم .
به درک .خوب حواسم نبود .از قصد که اینا رونریختم .
شانه ام رو بالا انداختم و بدون این که نگاش کنم یا حرفی بزنم بلند شدم .
حرکت کردم به جلو اما بوی عطری که با هوا آمیخته شده بود کنجکاوم کرد یه نگاهی بهش بندازم ..از پشت سر که هنوز مشغول جمع آوری وسایلش بود .نگاهش کردم .
موهای سیاهش خیلی مرتب کوتاه و آراسته شده بود .پوستش کمی برنزه بود.هیکلش ورزیده و خوش فرم بود .نه
می ارزید بهش بخورم .
با باز شدن در آسانسور به خودم اومدم .شیرین اومد بیرون و به مرد جوان که در حال بلند شدن بود نگاهی کرد .بعد متوجه من شد .
-مستانه تو هنوز نرفتی .چرا اینجا واستادی .دیر شده ها.
با حرص نفسم روبیرون دادم :دیگه چه فرقی میکنه .این چند دقیقه هم روش .
-وا ..تو که میگفتی باید به موقع برسیم .
-حالا هم میگم .ولی این آقای رادمنش اونقدر بد اخلاق و قاطی بود که میترسم سر این تاخیر دیگه ما رو قبول نکنه .......
شیرین دستم رو گرفت و گفت:امتحانش که ضرری نداره .
دوباره به مرد جوان که در حال سوار شدن آسانسور بود نگاهی کردم .کاش صورتش رو میدیدم چه شکلی بود .
توسط شیرین کشیده شدم و من بیخیال طرف .

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:35
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
منشی که بنظر میومد همسن و سال ما باشه گفت :میتونم کمکتون کنم ؟

-سلام با آقای رادمنش قرار داشتیم
با حالت خیلی لوسی گفت: منظورتون آقای مهندس رادمنش دیگه؟
(نمیدونستم بساز بفروش ها م مهندس محسوب میشن )
- حالا ......هستن.
اخمهاش رو تو هم کرد
-نخیر .تشریف بردن
-یعنی چی؟ما ۱۱ باهاشون قرار ملاقات داشتیم !
-به ساعت دیواری نگاه کرد و با تمسخر گفت :
فکر کنم ۴۰ دقیقه دیر آمدید .... رفتن.
-حالا ما چیکارکنیم
شونه هاش رو بالا انداخت .شیرین هم اومد حرفی بزنه گفت:خب آخه ترافیک بود
یه چشم قره بهش رفتم(با این حرف زدنت)
-به هر صورت من نمیتونم براتون کاری کنم
با حرص به شیرن نگاه کردم.خودش فهمید گفت:خب فردا میایم ...هان
نگاه منشی بهمون فهموند ،بیخودی زحمت نکشید .
همون لحظه یه مرد جوون از اتاقی اومد بیرون و رو به منشی گفت:
خانوم سرحدی لطف کنید قرار فردا رو کنسل کنید
خواست به اتاقش برگرده که با دیدن ما که اون وسط بیتکلف وایساده بودیم مکث کرد و گفت :خانوم سرجدی این خانومهای محترم ......
ورپریده نگذاشت طرف حرفش رو بزنه زودی گفت:این خانومها با آقای مهندس رادمنش قرار ملاقات داشتن ،نه این که خیلی دیر اومدن ایشون رفتن .خودتون میدونید که ایشون چقدر به این مسائل حساسن.
اه اه اه ،حالم به هم خورد از بس این ها رو با ادا گفت...
مرد جوان گفت:شما خانوم .....
شیرین :شجاعی هستم.ایشون هم صداقت.
(یه خانوم به دمش میبستی.ازت کم میشد )
مرد جوان:بله بله .بنده در جریان هستم .از اینطرف لطفآ .
یه نگاه معنی دار به منشی کردم و با شیرین همراه اون به یه اتاق بزرگ که مبلمان و دکورش از آبی فیروزه ای و سفید بود ،رفتیم.
-بنده نیما وحیدی هستم همکارو دوست امیر ...
-منظورتون از امیر همون آقای رادمنش هستش ؟
-بله .ببخشید من نه این که همیشه امیر رو به اسم کوچیک صدا میزنم اینه که حواسم نبود .ایشون درباره شما با من حرف زدن .
قرار بود با خود شما صحبت کنن اما یه کاری پیش اومد نتونستن بیشتر منتظر بمونن . گفتن اگه برای شما مشکلی نیست .میتونید همین
امروز مشغول بشید.
کمی جابجا شدم گفتم :راستش ما فکر نمیکردیم از امروز مشغول بشیم اینه که مدارک لازم رو از دانشگاه نگرفتیم.اگر لطف کنید امروز رو
معاف کنید ما امروز دانشگاه میریم مدارکی که ایشون باید امضا کند رو میگیریم تا فردا خدمت برسیم .
-خواهش میکنم .مشکلی نیست .شما میتوند فردا ساعت ۹ برای شروع اینجا باشد ....فقط...اگه ممکنه راس ساعت اینجا باشید .امیر نسبت به این مسائل خیلی جدیه.
(ای خدا شیرین خدا بگم چکارت کنه با این دست فرمونت )
-بله متوجه هستم از بابت امروز هم خیلی متاسفیم.....انشااله فردا راس ساعت ۹ اینجاییم
همگی باهم بلند شدیم و از در بیرون اومدیم
*******

یکراست به دانشگاه رفتیم .خوشبختانه استاد بود و کارمون زود راه افتاد .من ترم های دیگه سعی کرده بودم هرچی واحد هست رو بگیرم تا این ترم آخر الاف آنها نشم .شیرین رو هم مجبور کرده بودم همین کار رو بکنه
پس خوشبختانه مشکل دیگه ای نبود ما میتونستیم هر ۴ روز در هفته رو شرکت باشیم.
صدای موبایلم در اومد
-سلام مامان جان
-سلام مادر کارت چی شد ؟
-از فردا شرکت مشغول میشیم
-به سلامتی .پس من الان به خانوم سمائی زنگ میزنم ،شماره خواهرش رو هم میگیرم برای فردا شب دعوتشون میکنم .تو هم به شیرین بگو فردا شب بیان
-زود نیست مامان .میخوای یه موقع دیگه بگین
-چه فرقی میکنه مادر .بالاخره که باید دعوتشون کنیم هر چی زودتر بهتر .
-باشه هر جور صلاح میدونید .فعلا کاری ندارد
-نه مادر به امان خدا
شیرین:مامانت بود
-آره ،راستی فردا خونه ما دعوتید .
-چه خبره
-مامانم میخواد خانواده آقای رادمنش با آقای سمائی ،همون که گفتم باجناقه رادمنشه ،همون که من و هستی با دختراش جوریم....
-خب بقیش رو بگو
-هیچی دیگه میخواد دعوتشون کنه
-ما که فردا نمیتونیم بیایم جایی پاگشا شدیم ....میگم به مامانت بگو جای ما این وحیدی رو دعوت کنه .پسر خوبی بنظر میرسید .نه؟
-آره خیلی محترم بود
-خوب دیگه تا نترشیدی ،بیا و اینو تور کن .قیافش که بد نبود .اخلاقش هم که مورد پسند واقع شد
-ترمز کن
دیوونه سریع زد تو ترمز .نزدیک بود سرم بره تو شیشه
-چرا ترمز کردی
-خب تو گفتی
-ای خدا ...این فرید با تو چه کار میکنه آیکیو راه بیوفت تا کسی از پشت بهمون نزده .

*********
فردا یه ربع به ۹ شرکت بودیم .نگاه من و شیرین و منشی مثل فیلم های وسترن بود که میخوان دوئل کنن .همون موقع هم یه آهنگ وسترن اومد تو ذهنم .خندم گرفته بود اما با بیرون اومدن وحیدی از یه در که فکر کنم دستشویی بود .خودم رو جمع و جور کردم .
نیما :سلام ...بفرماید از این طرف .امیر منتظر شماست .
با اشاره او به طرف یکی از دو اتاقی که طرف چپ میز منشی بود رفتیم. وحیدی در زد و به ما تعارف کرد .اول شیرین بعد من ،بعد وحیدی
وارد شدیم .
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد.یه میز نقشه کشی سمت راست اتاق بود .(چه خودش هم تحویل گرفته )
یه ست مبل سفید چرم سمت راست اتاق بود .روبرومون یه پنجره بزرگ بود که جلوش یه میز تحریر بزرگ بود با یه کامپوتراز اون مدل جدیدا که یه
گوشه اش بود .سرک کشیدم ببینم آقا زیر میز تشریف ندارن.اما به نتیجه ی
نرسیدم .
نیما:شما اینجا تشریف داشته باشید.فکر میکنم امیر ......
با باز شدن در کمی مکث کرد
-امیر کجائی تو ؟
چرخیدم وبه پشتم نگاه کردم

عجب چهره جذابی داشت.چشمای زیبای سیاهش انقدر جذاب و نافذ بودن که به سختی میتونستی نگاهت رو ازشون برداری .
قد و قامتش رو که دیگه نگو . من با این قد بلندم فکر کنم تا گردنش بودم .یه لحظه به خاله ندیده شیوا حسودیم شد . ......
شیرین بلافاصله سلام کرد و خودش رو معرفی کرد
اما من نمیدونم چرا هنوز همونطوری وایساده بودم نگاهش میکردم .انگاری تا حالا آدم ندیده بودم .
با ضربه آرومی که شیرین به پهلوم زد به خودم اومدم .
-سلام .صداقت هستم.
نگاه جدی کرد و با طعنه گفت :بله قبلا همدیگر رو زیارت کردیم .
بعد از جلو ما رد شد با دست اشاره کرد بنشینیم.
من در حال نشستن گفتم:ببخشید من به جا نیا وردم .
روبرو ما نشست و گفت:دیروز خاطرتون نیست !
-دیروز؟
-بله تو راهرو .جلوی آسانسور .
پس اونی که من بهش خوردم این بوده ...ای داد .یه دفه یادم اومد در موردش به شیرین جلو خودش چی که نگفتم .
بد اخلاق گفتم ...نکنه گفتم گند دماغ .....یادم نیست
امیر :حالا بجا آوردین ؟
طبق عادتم که همیشه وقتی خیلی خجالت میکشیدم ،لب پایینم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم .
بلند شد و از رو میز نقشه کشی چندتا نقشه آورد جلو ما گذاشت
-این پروژه ای هست که باید به اتفاق چند مهندس طراحی بشه .شما هم میتونید در این پروژه همکاری کنید .....
نگاه گنگ من و شیرین رو که دیدرو به من گفت: امیدوارم از این دانشجوهای نباشید که شانسی تا اینجا اومده باشن .
چی؟! ....من که میدونستم این آدم نیست .....اصلا هرچی گفتم حقش بود .....این یه توهین بود ......
سعی کردم نشون ندم از حرفش عصبی شدم .گفتم:نه ،ما از اون بچه پولدارا نیستیم که بعدا بخاطر پول بابامون اسم مهندس رو یدک بکشیم.
امیدوارم فهمیده باشه منظورم خود بساز بفروششه ....اگر هم همین الان بگه از قبول ما صرف نظر کرده هم برام مهم نیست.....
اما گفت:خوبه .پس مشکلی نیست.
به شیرین نگاه کردم .نگاهش با سرزنش همراه بود .از رو منل بلند شد و گفت:آقای راد منش این برگه ای هست که شما باید امضا کنید .ما باید اون رو به استادمون آقای مهندس صدیق نشون بدیم .
امیر:استادتون مهندس صدیق ؟مهندس شاکرصدیق؟
سیرین:بله.چه طور؟
-ایشون استاد من و نیما هم بودن ؟
شیرین نه برداشت نه گذاشت گفت :ا ا ا ...مگه شما هم دانشگاه رفتید ؟!
نگاه امیرمتعجب شد .
-بله .من و نیما در دانشگاه .....فارغ التحصل شدیم
نیما گفت:البته اون موقع به تشویق استاد قرار بود به کانادا هم بریم برای تکمیل مدرکمون،اما خب،من نتونستم برم .برای همین فقط امیر به مدت ۳ سال رفت اونجا و درسش رو تموم کرد .من فقط فارغ التحصل دانشگاه ......هستم.
خرابکاری پشت خرابکاری ....اصلا فکرش رو نمیکردم طرف مهندس واقعی باشه .اونهم چه مهندسی .....
حالا امیدوار بودم منظورم رو از اون حرفی که زدم رو ،نگرفته باشه
امیر رو به من گفت:شما نمیخواین برگهتون رو بدید تا امضا کنم.
از جام بلند شدم و بدون این که نگاهش کنم برگه رو به دستش دادم .شیرین گفت :واقعا نمیدونیم با چه زبونی از شما تشکر
کنیم .شما لطف بزرگی در حق ما کردید .
امیر:خواهش میکنم .امیدوارم در این مدتی که مهمان ما هستید تجربه های خوبی رو کسب کنید . بعد رو به نیما گفت:شما به خانوم سرحدی بگید.از حالا به بعد این خانوم ها هم با ما همکاری میکنن .
شیرین دوباره تشکر کرد .اما من که اصلا یادم نمی یاد خداحافظی هم کرده باشم
قسمت 8
اونروز صرف آشنایی و معارفه با مهندسین دیگه شد . همکاری جدید ما بجز امیر و نیما تشکیل میشد از مهندسین :خانومها نیکویی و رستگار و آقایان رضایی و وحدت که همشون به نظر میومد باتجربه باشن ،چون از نظر سنی حداقل ۲ برابر سن ما بودن .و البته این سرحدی که چشم نداشتم ببینمش .فکر کنم از مستخدم و این چیزا هم خبری نبود .


شیرین:مستانه میگم قضیه راهرو و آسانسور چیه ؟
-اخ ...تازه داشت یادم میرفت .....هیچی بابا دیروز وقتی از آسانسور بیرون می اومدم خوردم به این یاروهمه وسایلش پخش و پلا شد .
-مهندس رادمنش رو میگی؟
-اره دیگه
زد زیر خنده :نه بابا ....
-تازه تو راهرو که داشتم در موردش نطق میکردم ،هنوز اونجا بود فکر کنم شنید
با خنده گفت:گفتم چه بد جور نگات میکرد .
-این هم از شانس من دیگه .اد یارو باید همون رادمنش باشه
شیرین با لودگی گفت :مهندس رادمنش
-اخ اخ اخ ...دیدی ،طرف واقعا مهندس بود .
-تو رو بگو ..عجب حرفی زدی .من اگه بودما همون موقع مینداختمت بیرون
-خودت که بدتر سوتی دادی....بعد با ادا گفتم:مگه شما هم دانشگاه رفتید .
-به هر صورت حرفم از حرف تو بدتر نبود.
-خوب اون حقش بود نباید اون حرف رو میزد .
-تو هم نباید اون موقع این حرف رو میزدی .اون که محتاج ما نبود .والا آقایی کرد همون موقع با اردنگی بیرونمون نکرد
-خیل خب بابا اگه بگم غلط کردم ولمون میکنی
یه شکلک برام در اورد وبه راننده تاکسی گفت جلو در دانشگاه پیادمون کنه .


استاد صدیق به برگه هایی که توسط امیر مهر و امضا شده بود نگاهی انداخت وگفت:
عجب شانسی شامل حالتون شده .مهندس رادمنش یکی از بهترین دانشجو های من بود .تا اونجایی که میتونید کمال بهره رو بگیرید .چون مطمئنا تجربه های خوبی رو کسب میکنید .مخسوسا شما خانوم صداقت . اونطور که از استادهای دیگه در رابطه با شما شنیدم وبا روحیه کاری و ایده های خوبی که از شما دیدم میتونه فرصت خوبی برای موفقت شما باشه

******.

رو به شیرن گفتم :شیرین قرص داری؟سرم داره میترکه .از بس که این استاد معطلمون کرد و حرف مفت زد
-نکنه از رادمنش تعریف کرد اینطوری شدی ؟
-چی میگی تو برای خودت ....این استاد هم معلوم از اونهای که تعویص جنسی میکنن .
- اون وقت این حرف رو از کجات درآوردی ؟
-خیلی بی تربیتی شیرین .
-نه جون من ......؟
-خوب راست میگم دیگه .فقط یه کاره میگه شما هم از این فرست طلایی استفاده کنید . اونقدر بدم اومد که نگو .بیخود نیست بچه ها به این استاد صدیقی میگن کلاغ پیر .از بس غار غار میکنه
با چشم و آبرویی که شیرین اومد فهمیدم استاد پشت سرم وایساده
.نه...مثل این که امروز حسابی باید جلو همه خیط بشیم .
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم .اما هیچ کس پشت سرم نبود .با عصبانیت به طرف شیرین برگشتم و گفتم :این دفه چندومته که این کار رو میکنی ؟.....من خل هم هر دفه گولت رو میخورم ......
با خنده بلندی که میکرد گفت :این کار و میکنم بلکه ادب شی پشت کسی حرف نزنی
-لوس ...به جون خودم اگه یک بار دیگه این کارو کنی .......
نذاشت حرفم تموم شه .دستش رو دور گردنم انداخت و گفت :خیل خوب بابا ..ببخشید ...حالا بیا بریم یه چایی بخوریم که تو این هوا میچسبه .
دستش رو از در گردنم برداشتم و گفتم :
صد دفه گفتم بیرون این کار و نکن زشته .در ضمن من باید برم سرم خیلی درد میکنه .امشب هم که مهمون داریم
شیرین دوباره خندید و گفت :اوه اوه اوه ...امشب مهدس رادمنش میاد خونتون ...چه شود.
-دوباره شروع کردی تو .
-میگم مستانه ،از من میشنوی یه دسته گل بزرگ بخر بده بهش ،بلکه از سر تقصیراتت بگذره .
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :فکر کردی خیلی بامزه ای .
-به جون خودم راست میگم .با این حرفی که تو دیروز و امروز بش زدی این کمترین کاری که برای عذر خواهی میتونی بکنی ....البته اگه افتخار بدن و منزلتون تشریف بیان .
با حرص سرم رو برگردوندم و با قدمهای سریع از شیرین دور شدم .صدای شیرین رو میشنیدم که میگفت :امشب جلو زبونت رو نگهدار .من خیال دارم این ترم رو هم پاس کنم


وقتی رسیدم خونه سریع به آشپز خونه رفتم و یه مسکن از کابینت برداشتم و خوردم .مادرم در حال شستن ظرف بود .
-سلام مامان خسته نباشی
-سلام .زود اومدی. هروز این موقع کارت تموم میشه
-نه امروز فقط با همه آشنا شدیم و بعدش هم با کارهایی که قراره انجام بدیم اشنامون کردن وگرنه چهار روز از هفته از ۹ تا ۵ بعد از ظهر اونجاییم .از شنبه هم کارمون شروع میشه .
به قابلمه های که رو گاز بود نگاه کردم و گفتم :مامان امروز مهمونا میان دیگه
-اره تا یکی دو ساعت دیگه میرسن.تو هم بهتره یه حمامی بری و آماده بشی

-من یه کم سرم درد میکنه میرم حمام بعد میخوابم .
-باشه عزیزم برو
به طبقه بالا رفتم به هستی یه سر زدم و رفتم حمام .وقتی اومدم بیرون موهام رو خشک کردم .یه لباس آماده کردم و ولو شدم رو تخت

با صدا ی هستی چشمام رو باز کردم
-بلند شو دیگه مستانه .الان زنگ زدن .فکر کنم مهمونان
-زود تر بلندم میکردی
-من رفتم ...تو هم زود حاظر شو بیا
صداهایی که از پایین میومد خبر از اومدن مهمون ها میداد .
سریع بلند شدم و لباسم رو پوشیدم .موهام رو بالای سرم جمع کردم و شال آبیم رو سر کردم.
خیلی دوست داشتم ببینم زن امیر چه شکلیه.(حتما باید خیلی خوشگل باشه ....شوهرش که خیلی ....)
با ضربه ای که بدر خورد به خودم اومدم .به طرف در رفتم و در رو باز کردم با دیدن شیوا چنان ذوقی کردم که نگو
-شیوا جون چه عجب بیمعرفت ،میدونی چند وقت ندیدمت
-من بی معرفتم یا تو .میدونی آخرین بار من دوبار بت زنگ زدم تو دیگه زنگ نزدی
-قبول .من بی معرفتم ,اما این دیگه دلیل نمیشه تو هم بی معرفت باشی و زنگ نزنی .
لبخند زد و گفت :خواب بودی.چشمات پف کرده
دستش رو کشیدم و تو اتاقم بردم گفتم :آره ....بیا تو تا من حاظر شم بریم پایین .
در و بستم و همونطور که آرایش میکردم گفتم :خوب چه خبر ؟
-خبرا پیشه توئه .انشالا تا سال دیگه خانوم مهندس میشی هان ؟
- کو تا مهندسی .بعد از این باید برم ارشد بخونم تازه این هم بعد از این که شوهر خاله شما کارم رو تایید کنه
-چرا اون ؟
-خوب اون اگه کارم روتصدیق نکنه که پایان کار نمیگیرم که ؟
-اما من تا اونجایی که میدونم ایشون تو کارای شرکت دخالتی نمیکنه .
-نمیدونم والا ..امروز که با هاش صحبت میکردم همه کاره به نظر میومد .
-پس اگه به نظر ایشونه که مطمئنم مورد قبول واقع میشی .
-من که بعید میدونم .بین خودمون باشه .اما یه جوریه.خیلی بداخلاقه
-عمو هوشنگ رو میگی!؟
-تو بهش میگی عمو ،جالب .....راستی شیوا هیچ وقت از خالت برام نگفته بودی .
-آخه دلیلی نداشت
-آره .اما فکر میکردم باید خیلی با هم صمیمی باشید
به آینه نگاه کردم وگفتم :بریم ...حالا خالت و آقای رادمنش هم با شما اومدن
-آره ،با هم اومدیم
-راستی یادم باشه به خالت تبریک بگم
-برای چی؟!
-با حالت شیطنت آمیزی گفتم :بخاطر همسرشون .برعکس اخلاقش از چهره خوب و زیبایی برخورداره
شیوا ارم به پشتم زد و گفت :مثل این که تو امشب یه چیزیت شده !
در اتاق رو باز کردم گفتم:مگه غیر از اینه
-چی بگم والا از دست شیطنتهای تو

با هم به طبقه پایین رفتم با خانواده آقای سمائی و همینطور خانوم و آقایی که همراهشون بود و مسن تر از پدر و مادر شیوا بودن ،سلام و احوال پرسی کردم
بعد به سمتی که هستی و لیدا نشسته بودن رفتیم و کمی سر به سرشون گذاشتیم و کنار انها نشستیم .مونده بودم امیر و همسرش کجان؟!رو به شیوا گفتم پس تو که گفتی با خالت و آقای رادمنش اومدین پس کوشن.
شیوا با تعجب نگاهم کرد و گفت :ببینم تو امروز حالت خوبه ؟
-چه طور؟
خوب چون اونا روبروی تو نشستن و تو باز سوال میکنی؟
دوباره به روبرو نگاه کردم و رو به شیوا گفتم :این خانوم خاله توئه اون آقا هم آقای رادمنشه ؟!
-آره دیگه اون خاله مریمه ،اون هم عمو هوشنگ ،یا به قول تو آقای رادمنش
-ولی این آقا که مهندس رادمنش نیست .اون خیلی جوونتر بود .شاید یه چند سالی از ما بزرگتر .
با این حرفم شیوا چنان خنده ی کرد که همه به سمت ما نگاه کردن .شیوا به زور خودش رو کنترل کرد و طوری که هنوز ته خنده تو صداش بود گفت:
حالا فهمیدم تو چرا امروز منگ میزنی .....تو امیر رو میگی ،پسر خالم ...هی گفتم تو چرا هذیون میگی...
دوباره خندید
_پسر خالت؟
-آره گفتم تو چرا هی از قیافه عموهوشنگ تعریف میکنی ....
از این حرفش من هم خندیدم و گفتم :اما از حق نگذریم عمو هوشنگ هم بد تیکه ی نیست
دوباره خندیدیم


نمیدونم چرا از شیوا پرسیدم :پسر خالت با خانومش بعدا میان .
-امیر که ازدواج نکرده .اون ته تغاری خاله مریمه .بعد از دوتا دختر که هردوشون ازدواج کردن ،خاله مریم میگه امیر رو حالاحالا ها زن نمیده .البته این تا وقتی صحت داره که خاله یه دختر دم بخت نبینه .چون بلا فاصله اون رو به امیر برای ازدواج معرفی میکنه .امیر هم که خدا میدونه چه دختری رو میپسنده از همه یه ایرادی میگیره و میگه تا خودم کسی رو انتخاب نکردم و معرفی نکردم تلاش بیهوده نکنین .
باز نمیدونم چرا اما وقتی فهمیدم امیر ازدواج نکرده ته دلم یه جوری شد .
بی اختیار آروم گفتم:پس مهندس ازدواج نکرده ؟....
-چه بامزه امیر هم همین امروزهمین سوال رو از من کرد؟
-چه سوالی ؟
-این که تو ازدواج کردی یا نه دیگه ؟
ته دلم هری ریخت (ممکنه امیر هم به منظوری این سوال رو کرده باشه،اما نه شاید مثل من از رو کنجکاوی این رو پرسیده .به هر صورت اگه من براش مهم بودم .میومد ...راستی چرا نیومده ....؟...همون بهتر که نیومد حوصله قیافه اخموش رو نداشتم .....
قسمت 9
از روی مبل بلند شدم و یه لیوان آب برای خودم ریختم و سعی کردم از این فکرهای بیخود بیام بیرون .اما باز نمیدونم چرا از این که خبری از اومدن امیر نشد،دلخور شدم ،یه کمی هم بهم برخورد!.....
انگار میخواستم با اومدن یا نیومدنش به خودم ثابت کنم که براش اهمیتی دارم .......
(پسره بیشعور،با نیومدنت شخصیت خودت رو نشون دادی )
خانوم رادمنش انگار فکر من رو خونده باشه روبه مادرم گفت:
خانوم صداقت ،امیرازاینکه نتونست بیاد معزرت خواهی کرد ...راستش مادر شوهرم حال ندار بود ،اینه که خونه موند .
چه بهانه ای ،اگه خوب نبود شما چرا اومدین .
مادرم هم که از همجا بیخبر گفت :امیر ؟!
-پسرم رو میگم ،آخه ی چند وقتیه مادر شوهرم حال نداره ....
دیگه صبر نکردم ادامه حرفش رو بشنوم دست شیوا رو کشیدم و به اتاقم رفتیم
شیوا دانشجو رشته ادبیات بود و عاشق شعر و شاعری .رو تختم نشستم و رو به شیوا که رو صندلی جلوی اینه نشسته بود گفتم :
راستی شیوا این رشته تو فقط به درد عاشق پیشه ها میخوره .
-این طورفکر میکنی ؟
-اره دیگه ...فکرش رو بکن تو اگه عاشق بشی با این شعرها میتونی یه جوری دل طرف رو بدست بیاری .چون میتونی با این شعر ها ابراز عشق کنی .اما من چی اگه یه روزی عاشق بشم با خط کش T و بیل و کلنگ باید ابراز علاقه کنم .
زدیم زیر خنده .
-دختر تو خیلی باحالی هر وقت تو رو میبینم کلی میخندم
-خب ،راست میگم دیگه .
-این طور هم که تو فکر میکنی نیست
-از کجا اینقدر مطمئنی .مگه تا حالا عاشق شدی که اینطور میگی ....
-شاید هم شده باشم .
با این حرفش از جا پریدم و گفتم :راست میگی شیوا
-نه بابا شوخی کردم
-دروغ نگو.زود باش بگو ببینم این پسر خوشبخت کیه ؟
-شوخی کردم مستانه

-مگه من با تو شوخی دارم .زود باش ..لوس نشو بگو ..
شیوا که از خجالت صورتش سرخ شده بود سرش رو پایین انداخت .
-دیدی گفتم ،رنگ رخساره خبر...چی بود یادم رفته بقیش رو .
-همون بهتر که تو مهندسی ساختمون رو انتخاب کردی
رفتم جلو پاش نشستم و گفتم حالا بگو اون کیه؟
-بی خیال شو مستانه
-فکر کردی تا نگی کیه ول کنت نیستم
-.......
یه دفه چیزی به ذهنم خطور کرد چشمهام رو ریز کردم و گفتم :ببینم نکنه طرف امیر ، پسر خالته ...هان ؟
سرش رو تکون داد و گفت :نه بابا امیر مثل برادرم میمونه ،من و اون به هم احساس خواهر برداری داریم
هر چند که به من ربطی نداشت اما پرسیدم :تو از کجا میدونی اون هم همین احساس رو به تو داره ؟
-از انجائی که خودش برام تعریف کرده ،خاله مریم یه روز من رو برا ی ازدواج به اون پیشنهاد میکنه ،اما امیرهم همین احساس رو نسبت به من میگه .میگه من رو به عنوان خواهر کوچکترش میدونه نه همسر آینده اش .
اخمهام رو تو هم کردم و گفتم :خیلی هم دلش بخواد ...... عجب آدمیه !یه راست اومده اینها رو به تو گفته ؟بین خودمون باشه اما این پسر خالت خیلی از خود راضی و گند اخلاقه .
شیوه لبخند زد و گفت :نه به خدا ،امیر اصلا اینطوری نیست .اتفاقا نسبت به بقیه پسر خالهام و پسر داییهام ، با محبت تره،من که باهاش خیلی راحتم .اتفاقا وقتی این حرف رو زد خیالم راحت شد .آخه دوست نداشتم احساسش با احساس من فرق کنه
لبخند زدم و گفتم :خوب تیر اولم به هدف نخورد .......خوب یه راهنمایی بکن ....ببینم طرف رو من میشناسم یا نه ؟
-باز شروع کردی مستانه
بخدا اگه نگی ...در عوض من هم قول میدم وقتی عاشق شدم اول از همه به تو بگم
خندید .
دوباره گفتم:نگفتی من میشناسمش
-شاید
-شاید؟!!این که نشد جواب !
-خب من هنوز مطمئن نیستم تو اون رو دیدی یا نه
کمی فکر کردم و مثل جرقه پریدم هوا :نکنه نیما رو میگی هان؟طرف مهندش وحیدیه ؟
مثل لبو قرمز شد و گفت :یواش ممکنه کسی صدات رو بشنوه
خودم نمیدونم چرا اینقدر ذوق کرده بودم .یه ماچ آبدار از لپش کردم و گفتم:اون هم چیزی میدونه
-معلومه که نه ،آخه زیاد باهاش برخورد نداشتم
-اه ،برو بابا تو هم ،خب یه جوری بهش حالی کن
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:مثلا چه جوری؟
-چه میدونم چشمکی چیزی .
به این حرفام آرم زد تو سرم :مستانه واقعا که ...
خندیدم:شوخی کردم بابا.
-گفتم! .......آخه از تو بعیده این حرفا ....
-ولی واقعا ما دختر ها چه بدبختیم .اگر به کسی علاقمند بشیم باید تو دلمون نگه داریم .یا منتظر باشیم خود طرف حرفی بزنه ....
آهی کشید وگفت :آره ،تو راست میگی ...خیلی وقتها میخواستم به امیر بگم اما خوب هم خجالت میکشیدم ،هم با خودم میگفتم اگه نیما به من علاقه ای داشت حتما به امیر میگفت .آخه با هم خیلی دوستن.
دست به سینه نشستم و گفتم :من که چشمم از این پسر خاله تو آب نمیخوره ....اصلا خودم برات یه کاری میکنم نگران نباش ..اصلا همین فردا ،نه فردا که تعطیله ،پس فردا جریان رو یه طوری به مهندس وحیدی میگم ؟
شیوا با نگرانی گفت :مستانه چی میگی؟یه وقت حرفی نزنی ها !
-شوخی کردم ...قیافشو
شیوا دستش رو سینه اش گذاشت نفسی بیرون داد و گفت:خدا بگم چکارت کنه ...
رو تختم دراز کشیدم و گفتم :خیلی دلم میخواد بدونم عاشق شدن چه حال و هوایی داره ....واقعا حسش مثل همون تو رومانهاست .....
شیوا کنارم رو تخت نشست و گفت:انشاءالله که یه روزی خودت عاشق شدی ،اونوقت میفهمی
-من که مثل تو نیستم .اگه بفهمم عاشق شدم ،بی معطلی خودم بهش میگم .مگه خلم که در آتش هجرتش بسوزم .
-نه بابا تو هم که شاعر شدی
رو تختم نشستم و گفتم :شیوا تعریف کن ببینم چطوری عاشق شدی ؟
شیوا اول امتناع میکرد ولی با اصرار من همه چیز رو تعریف کرد .نیما رو برای اولین بار تو عروسی دختر خاله اش ،یعنی خواهر امیر دیده بود .اونهم ۳ سال پیش .با خودم فکر کردم ،یعنی عشق میتونه اینقدر آدم رو تسخیر کنه که چند سال بدون این که احساس طرف رو نسبت به خودت بدونی ،عشقش رو مثل مروارید تو صدف قلبت پنهان کنی .........راستی راستی مثل این که منم امشب شاعر شد ما .

اون شب خیلی به شیوا فکر کردم .یه جورایی دلم براش سوخت اونطور که از نیما حرف میزد معلوم بودد خیلی دلبسته اش شده .خوب عاشق بود دیگه .
به خودم قول دادم حتما یه کاری براش بکنم

*******
روز شنبه زودتر از همیشه از خواب بلند شدم.عجیب سر حال بودم .بعد از این که صبحانه ام رو خوردم به شیرین زنگ زدم قرار شد هر کس خودش بره .موقع رفتن به برگهای که تو حیاط زمین ریخته شده بود خیره شدم .انگار نه انگار که دیروز حیاط رو تمیز کردم.

چون وقت زیادی داشتم با اتوبوس رفتم شرکت .بعد از کلی معطلی به مقصد رسیدم .یه نفس بلند کشیدم وبا یه بسم الله وارد ساختمون شدم .به ساعتم نگاه کردم یه ربع به ۹ بود .با موبایل شیرین تماس گرفتم اما جواب نداد .بنابر این دگمه آسانسور رو زدم ومنتظر شدم .لحظه ای بعد در آسانسور باز شد و من داخل شدم .قبل از این که در آسانسور بسته بشه شیرین پرید تو
شیرین :-سلام صبح روز شنبتون بخیر
سلام ،چرا موبایلت رو جواب نمیدادی
-تو خونه جا گذاشتم
-سر به هوا شدی ؟!
-اتفاقا فرید ها همین رو میگفت ...این روزا اصلا حال خوشی ندارم .بخدا اگه به خاطر تو نبود این ترم رو مرخصی میگرفتم .هر شب یه جا دعوتی یه مهمون دری ،اه دیگه خسته شدم
-فکر کنم از خوشی زیادیه
همون موقع در آسانسور باز شد و ما خارج شدیم ....پشت در شرکت وایسادیم و با یه نگاه به هم وارد شدیم

سرحدی که کاملا معلوم بود از دیدن ما عصبانی شده ،یه نفس بلندی کشید بلکه اعصابش سر جاش بیاد بعد سعی کرد با خونسردی بگه :
آقای مهندس رادمنش دستور دادن همینجا بشینید تا صداتون کنن .
بی خیال نشستیم .یهو شیرین بلند گفت:
مستانه جون ،قضیه خواستگاری دیشب چی شد
(کدوم خواستگاری؟!) با چشمکی که اومد فهمیدم میخواد فیلم بیاد
تابی به گردنم دادم واز قیافه و خوانواده و فک وفامیل خواستگار پولدار و عاشق پیشه خیالیم گفتم. بعضی موقع ها از خنده شیرین خندم میگرفت ویه کوچولو میخندیدم .
گهگداری که به سرحدی نگاه میکردم خندم بیشتر می شد. بیچاره با حسرت و عصبانیت به حرفا من گوش میداد .البته می خواست نشون بده که اصلا گوشش با ما نیست اما از چشماش که همون طور به صحفه کامپیوتر زل زده بود فهمیدم تمام بدنش گوش شده .

من هم برای این که حسابی حالش رو بگیرم گفتم :
خلاصه شیرین جون ،مادرش اونقدر قربون صدقه من رفت که نگو .گفت هرچه قدر سکه طلا بخوای مهرت میکنم .من هم گفتم :
به اندازه تولد میلادیم باید مهرم کنید
شیرین :حالا چرا میلادی؟
-به دودلیل .یک چون کلاسش بیشتره ،دو چون سال تولد میلادیم خیلی رغم بالا تر از ,تاریخ تولد شمسی و هجریم هست دیگه .......وقتی گفتن باشه گفتم پسر شما رو نمیخوام آخه دماغ عملی شدش من رو یاده یکی میندازه ؟
شیرین با تعجب گفت کی ؟!!
با گوشه چشمم به سرحدی اشاره کردم .آخه اون هم دماغش عملی بود .
شیرین بلند زد زیر خنده .من وکه دیگه نگو داشتم اون وسط ولو میشدم از خنده .اشک چشمم همینطور از خنده پایین میومد .

برگشتم و خواستم یه دستمال کاغذی از رو میز بردارم ،که متوجه امیر شدم که صاف جلومون وایستاده .این از ساعت شروع کار !.........
حالا درسته من جلو دوستهام یه نمه خل میشدم و اد و ادوار در میاوردم ،اما کلا سعی میکردم دختر سنگینی باشم .یعنی به کل از این دختر جلفها که برای جلب توجه هر هر کر کر میخندیدن و بلند بلند حرف میزدن بدم میومد. با اون نگاهی که امیر به من انداخت میتونستم حدس بزنم که من رو چطور دختر سبک و بی عاری فرض میکنه .
با انگشتم گوشه چشمم رو پاک کردم و بدون که دستمالی بردارم ،با خجالت بلند شدم و سلام کردم .
امیر:سلام وقت شما بخیر .....اگه مزاحم اوقات شریفتون نشدم ،با من تشریف بیارید تا کار گروهی رو شروع کنیم .
با این طرز حرف زدنش خیلی حالم گرفته شد .نگاهی به سرحدی کردم .کلی از این طرز برخورد امیر حال کرده بود .شیرین اشاره کرد ،یعنی سخت نگیرم .
بدون هیچ حرفی کیفم رو برداشتم و به دنبال امیر که جلو تر از ما داشت میرفت راه افتادم .نیما و مهندس وحدت و مهندس رضایی دور یه میز گرد ایستاده بودن و مشغول صحبت بودن .بعد از سلام و احوالپرسی کیفمون رو یه جایی گذاشتیم و به اونها پیوستیم .
نیما توضیحاتی در مورد پروژه یه ساختمان بزرگ تجاری در منطقه شمیرانات داد .کم کم شیرین هم وارد بحث شد اما من حرفی نمیزدم و چشم دوخته بودم به نقشه جلوم .به نظرم یه جای این نقشه میلنگید .!
کمی بیشتر فکر کردم 10 طبقه تجاری بود با ۳۸ فروشگاه در هر طبقه ...بدون این که حواسم باشه امیر داره حرف میزنه گفتم :پارکینگ همین یذره جاست ؟!
همه نگاهها به طرف من برگشت .ادامه دادم :فکر نمیکنید این محوطه ،که بغل مجتمع هست به اندازه کافی ظرفیت نداره .
امیر:قرار نیست که فروشگاه بین المللی بشه که جا برا پارکینگ کم بیاره .
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:به هر صورت این یذره جا برای10 طبقه ساختمون تجاری با ۳۸ فروشگاه در هر طبقه برای پارکیگ کافی نیست.
نیما:اما شهرداری مجوز ۲ طبقه پارکینگ رو داده .ما هم مجبوریم همین ۲ طبقه رو به پارکینگ اختصاص بدیم.
-اما ۲ طبقه خیلی کمه .مخسوسا که محوطه پارکینگ اصلا بزرگ نیست .
-راه دیگه ای نیست
-مطمئن اید؟
امیر کلافه گفت:شما راه حل دیگه ای دارید؟!
-بله
-خب سرا پا گوشیم
ای خدا.....اگه من حالت رو نگیرم که پشمم. اونوقت اسمم رو میذارم پشمک

رو به باقی گفتم :میتونیم بجای ۱۰ طبقه که فروشگاهه ،8 طبقه اش تجاری باشه اون ۲ طبقه هم پارکینگ بشه .
با این حرفم بقیه بجز امیر زدن زیر خنده حتی شیرین .
امیر اخم هاش رو تو هم کرد و گفت:خودتون به تنهایی به این نتیجه رسیدید ؟!
مثل گنگها گفتم:بله !
امیر :این فروشگاه باید ۱۰ طبقه داشته باشه .چون از قبل همه فروشگاهها پیش خرید شده .همینطوری که نمیشه ۲ طبقه رو سر خود پارکینگ کرد
نیما با لبخند گفت:البته ایشون در جریان نبودن ولی ایده جالبی بود

خیط شدم ....اما ولکن نبودم .کمی دیگه فکر کردم......
دوباره گفتم:اما میتونیم .....
امیر میون حرفم اومد و گفت:اگر میخواین بگید ۲ طبقه دیگه روی این 10طبقه بسازم باید بگم ،سخت در اشتباهید چون شهرداری اجازه همین 10 طبقه هم بزور داده ،چون ارتفاع این ساختمون نسبت به ارتفاع ساختمون های اطرافش بلندتره ،پس اجازه حتی یه طبقه دیگه هم رو نمیده ،خانوم صداقت ..
از این که اصلا حاضر نبود حرفم رو گوش بده عصبانی شدم .سعی کردم خونسرد باشم گفتم:اما من نمیخواستم این رو بگم
امیر با بی صبری گفت:خانوم صداقت ،اجازه میدید به کارمون برسیم یا نه .
جواب دادم:شما فقط می خواین این کار رو از سرتون باز کنید .چرا به عواقب اون فکر نمیکنید ؟!ساختمون تجاری که به اندازه کافی جا نداره برای پارکینگ ,به درد نمیخوره .چون وقتی مردم جا برای پارک نداشته باشن به اون فروشگاه ها نمیان یا خیلی کمتر میان .
-این مشگل رو من بوجود نیاوردم .در ضمن شما غصه مردم رو نخورید.مردم برای خرید بدون وسیله ,از اینور شهر به اونور شهر میرن .
-پس شما خیال ندارید،فکری برای این پارکینگها بکنید
-من نمیتونم سر خود ۲ طبقه اضافه کنم ،نه رو ساختمان تجاری و نه رو پارکینگ .
-اما ۲ طبقه به زیر اون که میتونید اضافه کنید .
امیر و بقیه با تعجب به من خیره شدن
ادامه دادم :میتونیم ۲ طبقه به زیر پارکینگ اضافه کنیم ،در اصل زیرزمین ۲ طبقه خواهیم داشت که به پارکینگ اختصاص داده میشه
نیما بلند شد و گفت:راست میگه امیر چرا به فکر خودمون نرسید .؟!
امیر نگاهی به بقیه کرد.مهندس رضایی گفت:میتونیم به شهرداری توضیح بدیم
شیرین گفت:آره ،همین حرفهای مستانه رو هم برای اونها بگید مسلما قانع خواهند شد .
امیر نقشه ها رو از رو میز برداشت و گفت:تا من برمیگردم این طرح رو نقشه کنید .
(ای خدا ممنون که نذاشتی اسمم رو عوض کنم .)
من و شیرین به راهنمائی نیما به اتاق دیگه رفتیم تا طرحمون رو پیاده کنیم . من سریع مشغول شدم .اما شیرین حال مساعدی نداشت .پشت میزش نشست و گفت :
مستی جان ,من اصلا حالم خوب نیست ،سرم گیج میره میشه بگی ما دوتایی رو این نقشه کار کردیم .
بدون این که سرم رو بلند کنم گفتم :باشه
بعد از چند ساعت بلاخره تموم شد .چشمهام رو مالیدم و از پشت میز بلند شدم و روبروی میز شیرین واستادم .
شیرین سرش رو بلند کرد و گفت :تموم شد
-اره ،نمیخوای یه نگاه بش بندازی
-نه دیگه مطمئنم کارت عالیه.
-یه وقت خسته نشی تو
شیرین دستش رو زیر چونه اش زد و گفت :ولی مستی ،عجب طرحی دادی ها .مهندس رادمنش حسابی کنف شد .
خندیدم و گفتم :میدونی چیه شیرین .من اصلا ندیدم مهندس رادمنش بخنده .فکر کنم دندونهاش و موش خورده ،میترسه اگه بخنده معلوم بشه .

شیرین چشماش رو درشت کرد و با چشم و ابرو به پشت سر اشاره کرد .

خندیدم و گفتم:دیگه گولت رو نمیخورم ،این دفه رو باختی.
بعد ادامه دادم :ولی شیرین به جون خودم شرط میبندم با همون دندونهای موش خورده هم خوشگل باشه .بر عکس اخلاقش خیلی نانازه ...نه
شیرین یه خودکار که دستش بود و رو زمین انداخت و در حالیکه برای برداشتنش خم میشد لبهاش رو گاز گرفت و دوباره به عقب اشاره کرد .
نچی گفتم و ادامه دادم :خودتی خانوم .
بعد چرخیدم تا برم سر میزم .که ای کاش هیچوقت بر نگشته بودم ..........
بر گشتم وبه شیرین نگاه کردم .اونقدر سرش رو پایین گرفته بود که صورتش معلوم نبود .
امیر بلافاصله گفت:کاری که ازتون خواسته بودم رو انجام دادید ؟
همونطور که سرم پایین بود ،سرم رو تکون دادم یعنی .بله
شیرین با یه عذر خواهی رفت بیرون .امیر به طرف میزم رفت و گفت:
شما همیشه عادت دارید قبل از کشف حقیقت زود احضار نظر کنید ؟
سرم رو بلند کردم و با نگاه گنگ نگاهش کردم .همونطور که به نقشه نگاه میکرد گفت:منظورم احضار نظر در مورد دندونهای موش خورده من و اشتباه گرفتن من با شوهر خاله بسیار جوان ،شیوا بود .
من با شرم نگاهش کردم و اون در حالیکه لبخند زیبایی به لب داشت، که دندونهای ردیف و سفیدش رو به نمایش میگذاشت از کنارم رد شد و بیرون رفت .
ای خدا ،چی میشد اون موقع که پشت سرم بود یه لال مونی موقتی به من عطا میکردی که اون حرفا رو نتونم بزنم .........این شیوا ذلیل مرده رو بگو ,صاف رفته قضیه رو براش تعریف کرده!.....ا
اونقدر خجالت زده بودم که دلم میخواست بزنم زیر گریه.
قسمت 10
شیرین وارد شد و در رو بست :قیافش رو !چیه کتکت زده ؟
در حالی که از عصبانیت داشتم منفجر میشدم گفتم:همش تقصیر تو بود .چرا نگفتی پشت سرم ؟
-ا ا ا ....بابا روتو برم .مگه با هزار ادا و اصول بهت حالی نکردم پوشتته .
-از بس این مسخره بازی رو در آوردی که باورم نشد
خندید و گفت :وای مستانه خوب شد من جای تو نبودم .وقتی داشتی اون حرفها رو میزدی ،قیافش خیلی دیدنی بود .....بخدا خیلی خری مستانه .
پشت میزم نشستم و گفتم :من نمیدونم این چطوری اومد تو که من نفهمیدم ....من دیگه روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم .الان هم میرم و دیگه این طرفها پیدام نمیشه .
-مگه خل شدی دختر !اگه این کار و کنی ممکنه دیگه جایی رو پیدا نکنی .
-من دیگه روم نمیشه اینجا بمونم .
-چقدر سخت میگیری ....تازه فکرش رو کردی , از اینجا بری ،جواب مامان و بابات رو چی میدی ؟فکر نمیکنی بیخودی اونها رو تو شک بندازی .
-خوب میگی چکار کنم شیرین ؟
-هیچی ،جلو اون دهنت رو بگیر ..... حالا هم بهتره این قیافه رو به خودت نگیری ،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .
-مگه میشه
شیرین بسمت در رفت:اون نقشه رو بردار بیا تو همون اتاقی که صبح بودیم .مهندس وحیدی گفت ،تا یه ربع دیگه انجا باشیم .
نقشه رو لوله کردم و به شیرین دادم و گفتم بیا بگیرش .اگه پرسیدن خودت توضیح بده .
-من که اصلا تو جریان نبودم .جور این هم خودت بکش .
بعد در رو باز کرد و خارج شد .
گلویم اونقدر خشک شده بود که نگو.
بیرون اومدم وبه طرف آشپز خونه رفتم .یه لیوان برداشتم و از شیر آب پر کردم و یه نفس خوردم .بعد دستهام رو کمی خیس کردم و روی صورتم کشیدم تا سر حال بیام .
روسریم رو کمی جلو کشیدم و به طرف اتاق مربوط راه افتادم .این سرحدی هم که پشت میزش نبود ....
(حتما رفته خودش رو تخلیه کنه ...راستی چرا هیچ کس به ما نگفت میتونیم بریم ناهار ...هر چند دیگه اشتهایی نمونده ؟)
در بسته بود با این که روی رویارویی با امیر رو نداشتم ،اما دلم رو به دریا زدم و وارد شدم .با ورود من همه به سمتم برگشت الا امیر ....(تحفه )
ارم در رو بستم و به اونها ملحق شدم .
نیما:تبریک میگم خانوم صداقت .طرح شما مورد تائید شهرداری قرار گرفت .
لبخند زدم و نه خودآگاه به امیر نگاه کردم .اما حتی سرش رو هم بلند نکرد .
مهندس وحدت نقشه خودش رو رو میز گذاشت و مشغول توضیح شد .اما من اصلا حواسم نبود اصلا هیچی نمیشنیدم !نمیدونم چرا هی به امیر نگاه میکردم .حالا خوبه روم نمیشد نگاهش کنم .
امیر هم از اول همینطور سرش رو نقشه ها بود و گهگاهی سرش رو تکون میداد .اما یه لحظه سرش رو بالا آورد و با نگاهش غافلگیرم کرد .
نگاهی که فقط یه نگاه بود .نگاهی که زود گرفته شد .اما چنان قلب من رو به تپش در آورد که فکر کردم الان همه صدای قلبم رو میشنوم .صورتم حسابی گر گرفته بود .دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم دیگه سرم رو بالا نگیرم و حواسم رو جمع کنم .اما دوباره نمیتونستم تمرکز کنم .
(خدایا ،چرا اینطوری شدم ؟!) چشمهام رو محکم بستم وباز کردم
بلکه حواسم سر جاش بیاد .اما با نیشگون نرمی که از پشتم گرفته شد سرم رو بالا کردم .
ا ...چرا همه به من خیره شدن؟!
ناخودآگاه دستم رفت به روسریم و جلو کشیدم .نگاهم به شیرین افتاد .شیرین چشمهاش رو کمی درشت کرد و گفت:ما منتظر توضیح شما هستیم.
منظورش رو گرفتم .یه نفس کشیدم و در حالی که نقشه و رو میز میگذاشتم گفتم :بله .....راستش من فکر کردم این پارکینگ رو به صورت دایره طراحی کنم .به نظرم اتومبیل بیشتری برای پارکینگ جا میگیره .
مهندس وحدت که به نظر میومد از همه ما با تجربه تر باشه گفت:احسند..باید اعتراف کنم که شما یه روزی مهندس قابلی خواهید شد ...کاردان با ایده های تازه و جالب .


یک ذوقی کردم با این حرفش .مهندس رضای هم حرفش رو تایید کرد .نیما رو به امیر گفت:امیر فکر کنم همین خوب باشه ..هان؟
امیر یه نگاه به نقشه کرد و گفت:رو همین کار میکنیم .
فکر کنم خیلی زورش اومده بود .چون بدون هیچ حرف دیگه ای انجا رو ترک کرد .بقیه هم بعد از اندکی از اون تبعیت کردن.
شیرین در حالی که نقشه رو از روی میز جمع میکرد گفت:امروز معلوم هست تو چت شده ؟!
چطور مگه ؟
-اصلا
حواست به جمع نبود
-نمیدونم،اصلا حوصله ندارم....ساعت چنده .
شیرین نگاهی به ساعتش کرد وگفت:ساعت ۲....ببینم تو گرسنه ات نیست.
-نه
-عجیبه !مستی ،دارم مشکوک میشم.
-به چی؟
-به این که عاشق شدی.
نقشه رو از دستش گرفتم و گفتم:دوباره این مسخره بازیهات رو شروع کردی ؟
-جون مستی ،راست میگم
-میشه شما اظهار نظر نکنی .
شانه هایش رو بالا انداخت و گفت :حالا بعدا معلوم میشه .
به اتاق خودمون رفتیم .شیرین :من دارم از گشنگی هلاک میشم .به نظر تو مهندس اجازه میده بیرون بریم
-چرا نده ؟
-برم یه سوالی بکنم .
لحظه ی بعدبرگشت وگفت :مهندس وحیدی گفت میتونید برید.
-من نمیام ،گرسنم نیست
-باشه پس من رفتم .خیلی گشنمه .
کفیش رو برداشت و از در خارج شد .پشت میزم نشستم و به نقشه خیره شدم .صدای سرحدی میومد که با امیر حرف میزد .یه نیرویی وادارم کرد از اتاق خارج بشم .به بهانه دستشویی اومدم بیرون .سرحدی متوجه من شد .امیر هم برگشت و به من نگاه کرد .بی اختیار لبخند زدم .اما امیر بدون هیچ واکنشی سرش رو برگردند و مشغول صحبت با سرحدی شد .
ای دردت بگیره مستانه .آخه تو این لبخند ژوگون رو از کجا آوردی که به این مردک زدی ؟!حالا فکر میکنه عاشق چشم و ابرو ش شدی .پسره خودخواه

سریع خودم رو به دستشویی رسوندم .سخت از کارم پشیمون بودم .تو آینه نگاه کردم:تو چت شده مستانه ؟!تو همون مستانه قبلی نیستی ؟داری قاط میزنی ...بهتره رو رفتارت بیشتر کنترل داشته باشی؟
از دستشویی بیرون امدم .امیر و نیما روبروی هم ایستاده بودن وحرف میزدن .تصمیم گرفتم بدون این که نگاهی به اونها بندازم به اتاقم برم .به روبرو نگاه کردم و از کنارشون رد شدم .اما خدا میدونه چه حالی داشتم .مخسوسا وقتی که از کنار امیر رد میشدم.
هنوز به اتاقم نرسیده بودم که نیما گفت:خانوم صداقت ، شما برای ناهاربا خانوم شجاعی نرفتید .
مگه فضولی تو بچه !
برگشتم و فقط به صورت نیما نگاه کردم :نه
نیما به ساعتش نگاه کرد و گفت:مطمئن هستید چیزی نمیخواین ؟اگر دوست داشته باشید من و امیر داریم میریم بیرون .میتونیم برای شما هم غزا سفارش بدیم و براتون بیاریم
آخه چه پسر خوبیه ،بی خود نیست شیوا عاشقش شده .
-این لطف شما رو میرسونه .ممنون ،اگه لازم بود با خانوم شجاعی میرفتم .

و بعد بدون ین که به امیر نگاهی کنم برگشتم و داخل اتاقم شدم .در اتاق رو بستم و چند بار نفس بلند کشیدم ..اون موقع که با نیما حرف میزدم نگاه مستقیم امیر،موجب شده بود هوا کم بیارم برای نفس .
دستم رو رو قلبم گذاشتم .(چرا اینقدر تند میزنه .مستانه فکر کنم باید یه چک اپ بری .فکر کنم تو هم فشارخونت بالا رفته،فکر کنم این تپش قلبت برای اینه )
با صدای موبایلم از جا پریدم .دست تو جیبم کردم و جواب دادم
-سلام شیوا ،خوبی عزیزم
سلام .من خوبم .مرسی ،بد موقع که مزاحم نشدم
-اختیار داری
-مستانه جان مزاحمت شدم بگم ،اگه دوست داری امروز با هم بریم بیرون ،من یکم خرید دارم ،دوست دارم تو هم باشی نظر بدی ؟
با این که اصلا حوصله نداشتم گفتم :باشه بدم نمیاد بیام
-مرسی ،کارت کی تموم میشه
-ساعت 5
-کجا همدیگر رو ببینیم
-بیا اینجا از ایجا با هم میریم
-اونجا ....میخوای من سر میدون تجریش منتظرت میمونم .
چرا اونجا ..بیا شرکت
-شرکت برای چی
صدام رو ارم کردم و گفتم :برای این که یار و ببینی
-مستانه داشتیم
-شوخی نکردم به خدا بیا اینجا .با یه تیر ۲ تا نشون میزنی
-ا ا ...روم نمیشه بیام اونجا
-روم نمیشه یعنی چی؟من یه ربع به ۵ منتظرتم .خداحافظ .
گوشی رو قطع کردم و پشت میز نشستم و خودم رو مشغول کردم تا شیرین برگرده
وقتی شیرین برگشت یه جعبه پیتزا هم دستش بود .جلوم گذاشت و گفت:بیا بخور تا از گشنگی تلف نشدی .
-من که گفتم گرسنه نیستم چرا خریدی .؟
-بخاطر این که یه وقت پس نیوفتی .
در جعبه رو باز کرد و گفت ببین چه رنگ و بویی داره
اما خودش سرش رو عقب کشید
گفتم :چیه تو که داشتی از رنگ وبوش میگفتی ،چی شد عقب کشیدی؟!
کمی عقب تر رفت و گفت:نمیدونم .شاید الان غذا خوردم بو پیتزا اذیتم میکنه ....به هر حال یه گاز هم که شده باید بزنی ...من میرم دستشویی چند روز حالم خوب نیست
یه تیکه از پیتزا برداشتم و ....چقدر گرسنه ام بود خودم نمیدونستم ..خدا خیرت بده شیرین .

شیرین اومد تو و گفت:خوبه گرسنه ات نبود وگرنه من و هم میخوردی
همونطور که لقمه دهانم بود گفتم:چرا دیر کردی؟!
رو صندلی نشست وگفت :فکر کنم از دیشب مسموم شدم این غزا رو هم که خوردم حالم بدتر شده .تو دستشویی چنتا اوق زدم
-اه ه ه ...حالم رو بد کردی شیرین
-ای کاش میشد زودتر میرفتم .حالم اصلا خوب نیست
-نه انگار راست میگی ..رنگت پریده ..برو به این رادمنش بگو .
-روم نمیشه روز اول کاری ...دلم نمیخواد فکر کنه از زیر کار در میرم
-بی خود کرده ..رنگت حسابی پریده
-میگم ،مستانه تو میری بگی
-من؟!
-اره دیگه اگه تو بگی ،میفهمه حالم خیلی بده.
دلم نمیخواست این کار رو بکنم اما وقتی رنگ و روی شیرین رو دیدم دلم سوخت
دو ر دهنم رو پاک کردم و در حالی که به طرف در میرفتم گفتم :پس تا من میرم بر میگردم وسایلت رو جمع کن

نمیدونم این سرحدی چرا این قدر به رفت و آمد های من حساس شده بود .با نگاهش میخواست آدم و بخوره .
میخواستم محلش ندم نمیشد .کرم داشتم دیگه....
با ادا گفتم:خانوم سرحدی ،لطف کنید وقتی من تو اتاق مهندس رادمنش هستم کسی مزاحم نشه .
بعد ارم گفتم :یه کار خیلی خوسوسی باهاش دارم
قیافش خیلی دیدنی بود .پیش خودش چه فکرا که نکرده بود .
یه ضربه به در زدم و وارد شدم .امیر پشت کامپیوتر نشسته بود
(ناکس خودش game بازی میکنه اون وقت از ما بیگاری میکشه )
خیلی دلم میخواست کمی طولش بدم تا حرص این سرحدی بیشتر در بیاد .....
امیر همینطور خیره به من نگاه میکرد .آخه من همینطور بدون هیچ حرفی دم در وایساده بودم .نگاهش که افتاد تو نگاهم ،همه چی از یادم رفت ....
امیر:با من کاری دارید خانوم صداقت ؟
(واسه چی امدم اینجا ؟) سرم رو انداختم پایین و سعی کردم تمرکز کنم .انگاری خنگ شده بودم .چشم هام رو بستم و دوباره فکر کردم .حتما امیر با خودش میگفت این دیوونه کیه گیر ما افتاده؟!یه دفه بدون این که متوجه صدای بلندم بشم گفتم:آهان...
بیچاره خیلی جا خورد .فهمیدم صدام خیلی بلند بوده .کمی خودم و جمع و جور کردم گفتم :ببخشید آقای مهندس ،شیرین ....یعنی خانوم شجاعی میتونه بره .
یه کم نگاهم کرد و دوباره به مانیتور چشم دوخت و گفت:چرا خودش نیومد بگه
-خوب بجاش من امدم بگم .
امیر سرش رو بالا کرد و با یه حالت عصبانی سر تا پام رو سریع از نظر گذارند و گفت:فکر نمیکردم شما وکالت خونده باشید .!
-نخو

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
صورتم از اشک خیس شده بود و هوای سرد مثل یه تازیانه به صورتم میخورد .نمیدونم چقدر دویدم .فقط یادمه که از دویدن خسته شدم و یه جا وایسادم .به دیواری تکه دادم و سر خوردم رو زمین .هنوز هم خالی نشده بودم .روسریم رو روی صورتم کشیدم و بلند بلند گریه کردم .موبایلم مدام زنگ میزد .اما توجهی بهش نداشتم .
کمی که آرم تر شدم ،ایستادم با آستینم صورتم رو که از اشک خیس شده بود پاک کردم .به اطراف نگاه کردم.(اینجا کجاست)به ساعتم نگاه کردم .کیفم رو که پایین پام افتاده بود برداشتم و به سمت خیابون رفتم .برای اولین ماشینی که میومد دست بلند کردم و سوار شدم .
راننده که مرد جوونی بود با اون حالم یکه خورد و گفت:اتفاقی افتاده خانوم.
فقط سر تکون دادم .بعد آدرس خونمون رو بهش دادم.دوباره موبایلم زنگ زد .این دفه به صحفه موبایلم نگاه کردم .شیوا بود .خاموشش کردم و تو جیبم گذاشتم و تا وقتی به مقصد برسیم چشمهام رو بستم .
باصدای راننده چشمهام روبازکردم :خانوم رسیدیم .ببینیدهمینجاست.... ....میخواهید تا توی این کوچه هم برم.
دست کردم تو کیفم و در حالی که مبلغی دستم بود تا کرایه رو حساب کنم گفتم:همیجا خوبه .....همینجا پیاده میشم

پیاده شدم .وقتی اتومبیل دور شد راه افتادم.سرم پایین بود و به قضایای امشب فکر میکردم .دوباره اشکم سرازیر شد ...آش نخورده و دهن سوخته که میگن همینه ......اما من دلم سوخته بود, دلم......

با انگشتم گوشه چشمم رو پاک کردم .دیگه بس بود هرچی گریه کرده بودم .

با صدای آشنایی که اسمم رو صدا میکرد سرم رو بلند کردم.شیو اجلوم وایساده بود .امیر و نیما هم کمی عقبتر ایستاده بودن .

شیوا: ما اومدیم اینجا از تو معزرت بخوایم ......هر چند که من یه لحظه هم به تو شک نکردم .
لبخند بی جونی زدم و گفتم:میدونم

امیر و نیما کمی جلوتر امدن.دلم نمی خواست یه لحظه هم به صورت امیر نگاه کنم .نیما گفت:خانوم صداقت ،بابت امشب متاسفیم .

بعد سرش رو انداخت پایین.دوباره بدون این که دلم بخواد به امیر نگاه کردم .تو نگاهش یه چیزی بود،که خیلی معصومش کرده بود ،دیگه از اون همه غرور خبری نبود .
(ای لعنت به من که با دیدن این چشمها همه چی از یادم رفت )
امیر:من رو ببخشید ،نباید راجع به شما اونطور قضاوت میکردم .....واقعا متاسفم .امیدوارم این اشتباه من رو ببخشید
نگاهم رو ازش گرفتم:از این که متوجه این موضوع شدید خوشحالم ،هرچند که رحیمی هم همون اشتباه رو کرد و....
-من با ایشون حرف زدم و گفتم اون هم همین اشتباه احمقانه رو کرده .ایشون هم مثل من از حرفهاش پشیمونه .
شیوا بغلم کرد وگفت:حالا همه ما رو میبخشی ؟
انقدر معصومانه این رو گفت که ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم:بخشیدم

با نور اتومبیلی که پشت سرمون ایستاد به عقب برگشتم .آقام بود .از اتومبیلش پیاده شد اول با شیوا احوال پرسی کرد . در حال احوالپرسی با امیر و نیما نگاه کنجکاوی به من انداخت .

گفتم :آقا جون ،ایشون مهندس رادمنش ،پسر خاله شیوا جون هستن .ایشون هم مهندس وحیدی هستن .....
دوباره با اونها احوال پرسی کرد اما این دفه گرمتر از دفه قبل.

-آقای مهندس زحمت کشیدن ،برای خرید ما رو همراهی کردن.البته ما مزاحم مهندس وحیدی هم شدیم .
(جون خودم )
امیر با تواضع گفت:اختیار دارید ...
لبخند الکی تحویلش دادم (پرو اصلا به روی خودش هم نیاورد .....ولی دلم سوخت همون قیافه مغرور بیشتر بهش میاد )
آقام گفت:خوشحالم که شما رو از نزدیک میبینم .مستانه جان خیلی از شما تعریف کرده و البته این دیدار ،تصدیق حرفهای ایشون شد .

(جانم!!!!!!من اصلا کی در مورد این مارمولک تو خونه حرف زدم که ,تعریف کرده باشم !!!!!!)

امیر:تمنا میکنم ،خوبی از خودشونه .شما لطف دارید ....امیدوارم این مدتی که ایشون اونجا همکاری دارن،موجب رضایتشون قرار بگیره .

(اوه،چه جورم .روز اول که خیلی مورد رضایت من قرار گرفته)

آقام گفت:حتما همینطور خواهد بود

امیر رو به من گفت:فردا که تشریف میارید؟

آقام نگاهی به من کرد و گفت:مگه فردا قراره نری بابا؟!

مونده بودم چی بگم .همچین دلم هم نبود که برم .اما چه بهانه ای برای مامان ،بابام بیارم ،برای نرفتنم .
این امیر هم بد مارملکی بودا .

گفتم :اگه خانوم شجاعی حالشون بهتر نبود ،نمیام .
آقام گفت:مگه شیرین طوریش شده ؟!
-فکر کنم مسموم شده
-خوب انشااله تا فردا خوب میشه .در ضمن مطمئنا همسر ایشون خیلی بهتر از شما از ایشون مراقبت میکنه .پس شما هم بهتره به شرکت بری وکارهای رو که به شما مربوط میشه انجام بدی .

این بابا ما هم خوب حال آدم رو میگرفت ،جلوی بقیه.

با دلخوری به آقام نگاه کردم.

امیر گفت:پس فردا میبینمتون

قبل از این که حرفی بزنم ،شیوا بغلم کرد و گفت:بعدا میبینمت .....

و بعد همه خداحافظی کردن و رفتن .


رو به آقام گفتم :آقا جون من کی از مهندس رادمنش تعریف کردم که اینطوری گفتید ؟!
آقام لبخندی زد و گفت:همین که چیزی نگفتی معلوم میشه پسر خوبیه ،وگرنه تا حالا سر ما رو خورده بودی که طرف اینطوریه و اونطوریه.
-آقا جون داشتیم !....

آقام در حالی که سوار اتومبیلش می شد بلند خنددید و گفت:لطف کن اون در رو باز کن که الان مادرت پوست از سر من و تو میکنه و دادش هوا میره که تاحالا کجا بودیم .

همین هم شد .تا رفتم تو مادرم گفت:کجا بودی تا حالا دختر ؟
-مامان من که گفتم با شیوا میرم بیرون .
-تو گفتی زود بر میگردی .یه نگاه به ساعت بنداز ،ساعت ۹:۳۰
آقام داخل شد و گفت:چیه اینقدر شلوغش کردید ؟
مادرم رو به آقام گفت:آقا رضا من دیگه از پس این دخترای شما بر نمیام

هستی در حال پایین از پله ها گفت:ا...مامان ،من که کاری نکردم
-تو از این هم بدتری
آقام لبخندی زد وگفت:مهتاب خانوم اینقدر حرص نخور ،والا ،هیچکی مثل دخترای ما نداره

-مگه اینکه فقط شما ازشون تعریف کنی


هستی گفت:مگه ما چمونه ؟آقا جون راست میگه دیگه .شما که از اون بیرون خبری ندارید ،اگه داشتید حق رو به اقا جون میدادید .

مادرم که عصبانی بود یه چشم قره به هستی رفت وگفت:هستی برو تو اتاقت اصلا حوصلت رو ندارم
هستی اخمهاش رو تو هم کرد و غر غر کنان به طبقه بالا رفت.

روسریم رو از سرم برداشتم و گفتم :مامان جان تورو خدا اینقدر اعصاب خودتون رو ناراحت نکنید ....خب دیر شد دیگه ...ببخشید
-همین ببخشید .این موبایلت هم که هیچ وقت جواب نمیدی .این موقع شب ۲ تا دختر جوون ....نمیگی من دلم هزار راه میره
آقام گفت :تنها نبودن خانوم ،مهندس رادمنش و اون یکی کی بود بابا؟

به به ،حالا یکی جواب این مامان و بده

-مهندس وحیدی آقا جون
-اره اونها هم با اینها بودن
مامانم چشمهاش و ریز کرد و گفت :اینها کین.
گفتم :مهندس رادمنش که پسر خاله شیوا س،اون یکی هم یکی از همکاری شرکت .پسر خاله شیوا دید شیوا تنهاست اینه که گفت ...
مادرم ارم زد رو دستش و گفت:خدا مرگم بده با دوتا مرد غریبه رفته بودی بیرون
-مادر جان غریبه کیه.مهندس رادمنش مثل برادر میمونه برای شیوا .وقتی فهمید تنهایی میخوایم بریم خرید و ماشین نداریم .گفت ما رو میرسونه .مهندس وحیدی هم که دوست چندین و چند ساله مهندس رادمنشه.

-تو نگفتی اگه کسی شما رو ببینه چه حرفها که پشت سرت نمیزنن

به ،مامانم خبر نداشته چه خبر بوده

گفتم :فعلا که کسی مارو ندیده
-دفه آخرت باشه با اونها میری بیرون ،اصلا چه معنی میده با اونها بری بیرون

آقام، مامانم من رو انداخته بود به جونم ،حالا خودش رفته بود ،دستشویی ،صفا ......

مثل همیشه با یه چشم گفتن سرو ته قضیه رو هم آوردم و رفتم طرف پله ها

-حالا چرا چشمات قرمزه
-نمیدونم حتما دارم سرما میخورم
-خوب چنتا مسکن بخور
-چشم قبل خواب میخورم

*****************


صبح وقتی بلند شدم تصمیم خودم رو گرفته بودم که دیگه کاری نکنم دیگران راجع به من برداشت بد بکنن .چون مسلما رفتار من بی تاثیر در این قضیه نبوده .هرچند که این امیر فلان فلان شده و اون رحیمی گور به گور شده اعصاب برای من نگذاشته بودن .

با شیرین هم تماس گرفتم ،چون حالش خوب نبود قرار بود با مادرش بره دکتر .
امروز رو باید تنها سر میکردم .از آقام خواستم من رو تا یه مسیری برسونه .وارد حیاط که شدم یه لرزش خاصی تو جونم افتاد .هوا کاملا خنک شده بود .به نظرم امسال هوا زودتر سرد شده بود ..در حیاط رو بستم و سوار ماشین شدم.
آقام گفت:دیگه باید یه ژاکت همراه خودت داشته باشی .هوا خیلی خنک شده
-حق با شماست ....اما ای کاش من هم یه ماشین برای خودم داشتم.
-امسال که لیسانست رو گرفتی یه ماشین برات میخورم .
-آقا جون حالا نمیشه ۶ ماه زودتر این زحمت رو بکشید ،،،،آخه ممکنه تا اونوقت اصلا احتیاجی نداشته باشم .
-یعنی میخواهی بگی به محض این که لیسانس گرفتی ،خونه نشین میشی ...یا نه شوهر میکنی؟
-من کی همچین حرفی زدم
-به نظر که اینطور به نظر می اومد.
-اصلا بیخیال آقا جون ،من ماشین نخواستم
آقام قهقه ای زد.در کل آقام در هر شرایطی میخندید ....چقدر دوستش داشتم .



دم ساختمون شرکت که پیاده شدم قلبم دوباره به تپش افتاد .انگار یه چیزی موجب بیقراری اون میشد.هرچند از شب گذشته دل خوشی نداشتم اما یکباره همه چیز رو فراموش کردم .کیفم رو روی دوشم جابجا کردم و وارد ساختمون شدم.قبل از این که دگمه آسانسور رو بزنم .متوجه حضور شخصی پشت سرم شدم،برگشتم .
رحیمی !این اینجا چکار میکنه ؟!!!!
رحیمی:سلام
-سلام
-من....من بابت دیشب ......راستش ..راستش نمیدونم چی بگم .....فقط میدونم که خیلی شرمندم......بابت اون حرفا معذرت میخوام.
-خوشحالم که زود به این نتیجه رسیدید
دگمه آسانسور رو زدم :شما از کجا فهمیدین من اینجا مشغولم
-دیشب همون دوستتون بهم گفت.همون مهندس رادمنش .خودش گفت که مثل من زود و اشتباه قضاوت کرده .آدرس رو گرفتم تا برای معذرت خواهی خدمت برسم .
-من با مهندس رابطه دوستی ندارم .ایشون فقط ریس شرکت و البته از اقوام دوست بنده هستن ،همون خانومی که دیشب همراه ما بودن .
-بنده قصد جسارت نداشتم.
در آسانسور باز شد و من داخل شدم و گفتم من باید برم ،دیرم میشه
-بله متوجه هستم .به امید دیدار .


دم در یه نفس بلند کشیدم و وارد شدم .بر عکس انتظارم سرحدی پشت میز نبود .با بقیه سلام و احوال پرسی کردم.امیر و نیما رو ندیدم .داخل اتاق خودمون شدم .جای شیرین خالی بود .به طرف پنجره رفتم و پرده کرکره رو کنار کشیدم.
با ضربه ای که به در خورد برگشتم .
(چه عجب این اول در زد)
امیر: سلام
-سلام .
-امروز خانوم سرحدی نیومدن ،ممکنه یه خواهشی ازتون بکنم؟

(بابا،این دیگه کیه .نه حالی ،نه احوالی ....اصلا جریان دیشب هم به کل فراموش کرده ،گفتم حتما با دسته گل میاد استقبالم ,برای عذر خواهی )
جواب دادم :بفرمایید
-ممکن امروز شما پاسخگو تلفنها باشید.

(بله!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از این همه درس خوندن ,بیام جوابگو تلفنها ی شرکت بشم.)

اما وقتی امیر با یه لحنی گفت:.فقط همین چند روز

به کل یادم رفت داشتم با خودم غر غر میکردم.اما یدفه یاد حرفش افتادم

-چند روز!!! یعنی خانوم سرحدی چند روز نمیاد ؟
-متاسفانه ،بله.
چشمهام رو کمی ریز کردم و گفتم :فقط چند روز دیگه .
-فقط چند روز .
-باشه .اما من زیاد با کارهای اینطوری آشنا نیستما ...یعنی اصلا آشنا نیستم.قول میدید اگر اشتباه کردم عصبانی نشید
لبخند زیبایی زد و گفت:من که الکی عصبانی نمیشم.
-از رفتارهای این چند روز و دیشبتون مشخصه .
لبخند روی لبهاش محو شد و گفت:میشه قضیه دیشب رو فراموش کنید
-باید فراموش کنم!!!
-اما شما دیشب گفتید ,بخشیدید
-گفتم بخشیدم ،نگفتم فراموش میکنم
بعد هم کیفم رو از رو صندلی برداشتم و از جلوی امیر که همچنان من رو نگاه میکرد ،رد شدم و به طرف میز منشی رفتم.


امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
نگاهی به میز انداختم .(اینجا میز کاره یا سمساری) .
امیر در حالی که اخمهاش تو هم بود گفت :به هر حال ممنونم که قبول کردید
آره جون خودت از اخمهات معلومه که چقدر ممنونی ...

امیر:در ضمن این چند روز رو که زحمت منشی بودن رو میکشد،حقوق دریافت میکنید

(بابا،دست و دلباز )

-پس لطف کنید و حقوق دیگری رو که مربوط به تمیز کاری اینجا میشه رو هم در نظر بگیرید.

و با دست به میز اشاره کردم .

امیر نگاهی به میز کرد و گفت :شما لازم نیست به چیزی دست بزنید .همین که پاسخ تلفنها رو بدید کافیه ......
-پس یادتون باشه ،شما گفتید فقط به تلفنها پاسخ میدم و بس .
-لطف میکنید

(اون که خودم میدونم لطف میکنم .تو خواب هم نمیدیدی یه لیسانسه جواب تلفن های شرکتت رو بده)

با حرص رو صندلی نشستم .امیر هم بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت .
دست به سینه به صفحه مانیتور چشم دوخته بودم که در شرکت باز شد و نیما اومد تو.
باتعجب یه نگاه به من کرد و گفت:سلام خانوم صداقت ،انجا چکار میکنید
-سلام یه چند روزی قرار جور منشی شرکت رو بکشم .
-مگه خانوم سرحدی تشریف نمیارن.
-اینطور به بنده گفتن
نیما لبخندی زد و گفت :حالا چه جوری میخواین با این همه شلوغ،پلوغیه رو میز به کارتون برسید
دستم رو زیر چونه ام زدم و گفتم :من هم همین اشاره رو به مهندس کردم .اما ایشون گفتن فقط جواب تلفنها رو بدید .من هم قراره همین کار رو بکنم
با حالت بامزه ای گفت:پس موفق باشید

همون لحظه امیر از اتاقش اومد بیرون ورو به نیما گفت:چرا دیر کردی؟
-میام برات تعریف میکنم
وبعد با هم داخل اتاق امیر شدن

واقعا که این سرحدی چقدر شلخته بود .آدم رغبت نمیکرد به میز نگاه کنه .اگه من جای اون بودم کاری میکردم کارستون .این شاهکار تاریخی به کل دکور شرکت رو ریخته به هم .موندم چطور امیر تا حالا حرفی بهش نزده .....فقط برای من ادا میاد ،نکبت.


با صدای بلند تلفن یه متر از جا پریدم .اینجا رو با کارخونه اشتباه گرفته ؟مثل این که این سرحدی کر هم هست .

صدام رو صاف کردم و جواب دادم:شرکت مهندسی ساختمانی افق بفرمائید
-سلام خانوم ،بنده شهسواری هستم .ممکنه با مهندس رادمنش صحبت کنم
-یه لحظه لطفا

تلفن رو گذاشتم و سریع از جام بلند شدم .۲ تا ضربه زدم و در رو باز کردم .هر دو مشغول صحبت بودن.


هردو برگشتن طرف من .گفتم :مهندس رادمنش تلفن با شما کار داره .

برگشتم سر میزم .دلم بد جور هوس چایی کرده بود . رفتم آشپز خونه .یه قوری، کتری پیدا کردم .اما هرچی گشتم از چایی خبری نبود .(اه،اه،اه،....اینها دیگه کین.این رادمنش رو بگو دلش نیومده یه چایی بخره بگذاره اینجا )
همونطور که غر میزدم دوباره تلفن زنگ زد .بیخیال چایی شدم وگوشی رو برداشتم .یه خانوم بود از یه شرکت دیگه که یه سری ارقام رو میخواست بنویسم. هرچی رو میز گشتم از یه خودکار و ورق سفید خبری نبود .در کیفم رو باز کردم و مداد چشمم رو در آوردم و شروع کردم به نوشتن کف دستم .اما جا کم آوردم .ماشالا اون خانومم که انگار کسی دنبالش کرده بود .

آستینم رو زدم بالا و بقیه ش رو رو دستم نوشتم .هنوز کارم با این تلفن تموم نشده بود که اون خط روشن شد .خدا رو شکر اون خانوم رضایت داد و قطع کرد.گوشی رو برداشتم باز با امیر کار داشتن .(نه ،آقا کلی مهمه واسه خودش )
بلند شدم و رفتم طرف اتاق امیر ،اما هنوز پام نرسیده بود به دم اتاقش که دوباره تلفن زنگ زد
یعنی قاطی کرده بوداما ...من نمیدونم حالا چرا این همه این تلفنها زنگ میزد .بی خود نبود این سرحدی اعصاب نداشت....این تلفن هم که همینطور رو سر خودش میکوبید .
سریع در رو باز کردم و گفتم:تلفن ،تلفن ..

بعد دویدم طرف میزم و تلفن رو پاسخ دادم .دوباره احتیاج به نوشتن بود .دیگه واقعا کلافه شده بودم .
حالا چکار کنم ،با بی ورقی .؟
یهو چشمم به کف زمین خورد .سرامیک سفید.جان ،جون میده واسه نوشتن .

صندلیم رو عقب کشیدم و ولو شدم رو زمین و با مداد چشمم تمامی موارد رو نوشتم .یه چند باری هم مجبور شدم مدادم رو تراش کنم .خلاصه بعد از کلی نوشتن .طرف رضایت داد.


الحمد الله ،تلفن تا ظهر ،یکی دوبار بیشتر زنگ نخورد.



این شکمم هم که کنسرت گذاشته بود واسه خودش .به ساعت نگاه کردم ۱:۳۰ بود .
همه هم جز امیر و نیما رفته بودن برای ناهار .صبر کرده بودم که امیر خودش بگه برم.دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و منتظر شدم.


بلاخره سر و کله آقا با نیما پیداش شد و با هم از اتاقش امدن بیرون.بلند شدم و ایستادم بلکه نشون بدم هنوز اونجام چون آقا مشغول صحبت بود .


امیر با دیدن من حرفش نیمه موند. یه لبخند خیلی کوچولو اومد رو لبش و گفت:زغال بازی میکردین؟


نیما آرام دستش رو گذاشت رو دهنش بلکه من نفهمم می خنده .خیلی جدی گفتم:ببخشید چیز خنده داری دیدید؟!

بعد هم رو به امیر گفتم :
مگه من با شما شوخی دارم .
امیر هم خیلی جدی گفت:بنده هم با شما شوخی ندارم
-پس منظورتون از این حرف چیه ؟!
-یه نگاه به صورتتون انداختید؟
دستم رو به صورتم کشیدم (مگه صورتم چشه ).

با این کارم امیر لبخندش پررنگ تر شد اما سرش رو انداخت پایین که من متوجه خندش نشم.

یه دفه فهمیدم چه خبره به کف دستم نگاه کردم و گفتم:وای ...همش پاک شد

امیر و نیما با تعجب بهم نگاه کردن.گفتم:از شرکت معراج زنگ زدن و گفتن اون محاسبات شما درست بوده .بعد هم یه سری ارقام دادن گفتن باید به اون پرونده ای که اینجا هست ،مطابقت کنید.
امیر گفت:پس بالاخره تماس گرفتن.خب کجاست؟
-چی کجاست؟
-همون ارقام دیگه .
سرم رو پایین انداختم و گفتم :کف دستم نوشته بودم اما پاک شده .
-خانوم صداقت شوخیتون گرفته؟
سرم رو بلند کردم و گفتم:به هیچ عنوان
بعد کف دستم رو نشون دادم و گفتم :بفرمایید .هرچی نوشتم پاک شده .یعنی سیاه شده
نیما بلند زد زیر خنده .
امیر دست تو موهاش کشید و در حالی که سعی میکرد به خودش مسلط باشه گفت:
مگه نمیتونستید رو یه کاغذ بنویسید ؟
-خواستم این کار رو بکنم اما(اشاره به میز کردم)اینجا شتر با بارش گم میشه .چه برسه به قلم ،کاغذ .
بعد قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:

البته نمیتونید هیچ ایرادی از کارم بگیرید .چون طبق خواسته خودتون من باید فقط جواب تلفن ها رو میدادم .قرار نبود من چیزی یاداشت کنم و به شما تحویل بدم.
امیر یه نگاه به نیما که هنوز داشت میخندید کرد و پوفی کرد .بعد دوباره به طرف من برگشت و گفت:
یعنی شما از صبح تاحالا یه تیکه کاغذ سفید پیدا نکردین......حتما هم هیچی رو که باید مینوشتید ننوشتید؟
-اتفاقا چون میدونستم قرار از کارم ایراد بگیرید همه رو یاداشت کردم ،اما نه تو کاغذ .
-حتما میخواهید بگید همه رو رو دستتون نوشتید .
وبعد به مداد چشمم که رو میز بود اشاره کرد و ادامه داد :و حتما هم با این


مداد چشمم رو برداشتم و تو جیبم گذاشتم و گفتم:تقریبا .

-میشه لطف کنید و توضیح بدید منظورتون از تقریبا چیه ؟


کمی از میزم فاصله گرفتم و عقب رفتم :اگر بیایید این طرف متوجه میشید .


بعد به زمین اشاره کردم.امیر کمی سرش رو کج کرد تا بتونه جایی رو که من اشاره میکردم رو ببینه .

با دیدن نوشته چنان چشمهاش گرد شد و به اون سمت اومد که گفتم الان یکی میزنه تو گوشم .
تقریبا فریاد زد:اینها چیه ؟؟!
نیما که هنوز همونجا وایساده بود سریع خودش رو به امیر رسوند .کمی به زمین و بعد به من نگاه کرد .یکدفه چنان زد زیر خنده که من ترسیدم (چته بابا توهم ،یه دفه رم میکنه)


امیر خشمگین به نیما نگاه کرد .نیما هم که آنچنان میخندید دستش رو بالا برد و قبل این که امیر حرفی بهش بزنه رفت بیرون.
امیر برگشت و به صورت من خیره شد و گفت:من رو دست انداختید؟

از بس عصبانی بود که داشتم کوپ میکردم .آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نه.
-پس این بازیها چیه در آوردید ؟
-بازی نیست
-خانوم صداقت ،شما اسم این رو چی میزارید ؟
-انجام وظیفه
امیر کمی صداش رو بلند تر کرد و گفت:این وظیفه شماست که با مداد چشمتون روی زمین خط خطی کنید

کمی خودم رو جم و جور کردم خدایی ترسیده بودم .داشت گریم میگرفت .

گفتم :خط خطی نکردم ..تازه من صبح به شما گفتم که اینجا نا مرتبه .من سعی کردم یه خودکار با یه کاغذ پیدا کنم ،اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم .اون خانومم هی پشت سر هم رغم ها رو میخوند .پشت سر اون خانوم هم هی تلفن میشد و احتیاج به نوشتن بود .من هم مجبور شدم رو زمین بنویسم .....حالا هم بجای این که من رو به خاطر کاری که کردم سرزنش کنید ،بهتره منشی خودتون رو تنبه کنید که اینطوری اینجا بهم ریخته و نا مرتب نباشه ......

بعد هم طوری که سعی میکردم پام رو نوشته ها نره ،از پشت میز کنار امدم و گفتم :حالا هم با اجازتون میرم برای نهار .

کیفم رو برداشتم و به طرف در رفتم .فکر کنم امیر بدش نمیومد یه کتک درست حسابی من رو بزنه .این رو از مشتهای گره کردش فهمیدم.


تا در و باز کردم نیما رو دیدم که به دیوار تکه داده بود و با دیدن من لبخندش پررنگ تر شد.

به طرف آسانسور رفتم و سوار شدم.از قیافه خودم تو آینه آسانسور خندم گرفت .یکی زدم تو سرم و گفتم :با این قیافه چه نطقی هم میکردم ...

یه دستمال از تو جیبم در آوردم و توفی کردم و مشغول پاک کردن صورتم شدم.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
ساعتی بعد که به که به شرکت برگشتم کف زمین پاک شده بود و میز هم کمی جم و جور شده بو د یا بهتر بگم یه گوشه میز کوپه شده بود .یه خودکار و دفتر هم رو میز بود .یه لبخند اومد گوشه لبم .

به سمت دستشویی رفتم .آستینم رو بالا زدم تا دست و صورتم رو بشورم که نگاهم افتاد به نوشته ها .خیلی آروم آستینم رو کشیدم پایین .بیخیال صورت شستن شدم .با صدای تلفن امدم بیرون .

اینجام ولکنمون نیستن

بعد از این که به تلفن پاسخ دادم.آستینم رو زدم بالا شروع کردم به انتقال اونها به دفتر مورد نظر .
یکدفه در اتاق امیر باز شد .زودی آستینم رو کشیدم پایین.امیر بدون اینکه به من نگاه کنه رفت طرف اتاق مشترک مهندسین

(حالا چه قیافه ای هم گرفته واسه من )


دوباره آستینم رو بالا دادم تا بقیه نوشته ها رو بنویسم اما چون سریع آستینم رو داده بودم پایین نصفش پاک شده بود .از حرص خودکار و پرت کردم رو میز و به صندلیم تکیه دادم.

نیما هم از اتاقش اومد بیرون و به احترام سری تکون داد .من هم همینطور


(.این پسر چه با ادبه ...بر عکس اون رفیق بی تربیت از خود راضیش )


نیما هم رفت تو همون اتاق مهندسین.


هی ی ی ی ،من هم الان باید انجا باشم ،نه اینجا پشت این میز


چشمم افتاد به یه دفتر تلفن .برش داشتم و دنبال شماره تلفن شرکت معراج گشتم

وای ،این سرحدی چقدر بد خطه.....خودمونیم ها من اصلا چشم دیدن این سرحدی رو نداشتم .

با هزار بالا و پایین کردن دفتر شماره رو پیدا کردم و بلاخره یه جوری تونستم اون ارقام رو از اون شرکت بگیرم و تو دفتر بنویسم .

انقدر دلم میخواست میرفتم تو کامپیوتر و gaime بازی میکردم اما از خشم اژدها میترسیدم ....این تلفون هام زنگ نمیزدن زنگ نمیزدن ،یهو همشون با هم به صدا در میومدن .خلاصه تا آخر وقت یه جوری سر کردم .


برای روز دوم وقتی جلو در شرکت رسیدم برای اولین بار آرزو کردم سرحدی پشت میزش نشسته باشه .ولی زهی خیال باطل .
این شیرین این دوروز هم نیومد .میگفت مریض و حال خوشی نداره.از اول هم من همش دنبال خودم میکشوندمش وگرنه اون اصلا اهل دانشگاه نبود .

به جون خودم فردا من دیگه نیستم .اصلا قرار هم هست نباشم .ناسلامتی قرار ۴ روز در هفته اینجا باشم .اون هم برای پایان کار نه منشی این آقای بد اخلاق .خدایی این ۲ روز که منشی بودم بد جور رفته رو اعصابم.جواب سلامم هم به زور میده .حالا خوبه همه کارام و دقیق انجام میدم .میز هم که تمیز کردم .

همونطور داشتم غر میزدم که امیر و نیما از اتاق با هم اومدن بیرون .
-سلام
امیر که مثل همیشه زورش اومد جواب هم بده .اما این نیما جای اون هم احوالپرسی کرد چقدر این پسر خوب و باادبه.انشاءالله خوشبخت بشه ..البته با شیوا ...

با هم رفتن تو اتاق مهندسین .باز یه آه کشیدم .....


یه یک ساعتی گذشته بود که چنتا مرد که خیلی هم متشخص بودن ،وارد شدن .سلام کردم یکی از اونها جلوتر اومد و بعد از این که سلامم رو پاسخ داد گفت که قرار ملاقات دارن .من هم مثل گیجها پرسیدم :با کی ؟
- با مدیریت این شرکت
متعجب شدم چرا امیر حرفی نزده .به هر صورت گفتم که منتظر اونها بودن و به اتاقی که مخصوص این ملاقاتها بود راهنماییشون کردم .در رو بستم و به طرف اتاق مهندسین رفتم

ضربه ای به در زدم و در رو باز کردم .سرم رو داخل کردم و گفتم: ببخشید مهندس رادمنش، اون افرادی رو که منتظر شون بودید ،تشریف آوردن .
امیر هم گیج تر از من پرسید:کدوم افراد؟
گفتن از شرکت.....تشریف آوردن و با شما قرار ملاقات دارن.
امیر یه نگاه به بقیه کرد و از من پرسید:امروز؟
-اینطور گفتن
از جمع معذرت خواهی کرد و اومد بیرون و در رو بست.

تا به حال اینقدر نزدیک به من نایستاده بود .یه حسی درونم موج میزد.نا خودآگاه یه قدم رفتم عقب.

امیر آرم گفت:حالا کجا هستن؟

نمیدونم چرا صدام در نمی اومد.فقط با انگشت دستم به اتاق اشاره کردم .

امیر نگاهی به در اتاق کرد و دوباره پرسید :شما مطمئنید ؟
-اینکه انجا هستن یا نه ؟
-نه ...از این که گفتن امروز قرار ملاقات دارن.
-بله مطمعنم
سرش رو انداخت پایین .در باز شد و نیما هم اومد بیرون
نیما: امیر چه خبره ؟
امیر با کلافگی سرش رو تکون داد و گفت:نمی دونم چرا این خانوم سرحدی در مورد این ملاقات حرفی نزده .اون هم ملاقات به این مهمی !

نیما اخمهاش رو کرد تو هم و گفت: این دفعه اولش نیست که چیزی یادش میره. یادته اون دفعه نگفته بود شرکت ....تماس گرفتن و برای افتتاحیه دعوتمون کردن .یادته همین نرفتنمون، چقدر گرون برامون تموم شد.

امیر یه دستش به دیوار تکیه داد و سرش رو انداخت پایین و گفت:
میدونی چقدر منتظر این موقعیت بودم .اینها به هرکس وقت ملاقات نمیدن .
-پس چرا اینقدر معطل میکنی و نمیری تو؟

امیر صاف ایستاد و با اشاره به لباسش گفت:با این سر و وضع.

یه نگاه بهش انداختم. یه شلوار جین از اون مدل جدیدا پوشیده بود با یه تی شرت مشکی تقریبا چسبون که عظلاتش رو به خوبی به نمایش گذشته بود.
من هم مثل این ندید بدیدا گفتم: به نظر من که عالیه.

یه دفعه هردوشون چرخیدن طرف من. تازه متوجه حرفام شدم. سریع گفتم: منظورم اینه که انقدر هم مهم نیست رسمی باشید. مهم اینه که اونها منتظر شما هستن و شما هم منتظر این فرصت بودید پس بهتره زیاد معطلشون نکنید.

آخه دختر به تو چه؟ اصلا مگه تو خودت کار نداری که آنجا وایسادی؟


امیر رو به نیما گفت: تو هم میایی
-نه اگه لازم شد خبرم کن

من هم که هنوز همونجا وایساده بودم با نگاه امیر مثل لبو سرخ شدم و رفتم سرجام نشستم و الکی خودم و مشغول نوشتن کردم.

لحظه ای که امیر میخواست داخل اتاق بشه یه لحظه نگاهمون با هم تلاقی کرد و باز دل من هری ریخت پایین. اما باز هم مثل هر دفعه نگاه امیر فقط یه نگاه ساده بود.

نیما روی یکی از صندلیها نزدیک میز نشست و گفت: این خانوم سرحدی دیگه شورش رو در آورده.
به خودم آمدم و گفتم: با من بودید؟

نیما به صندلیش تکیه داد و گفت: خانوم سرحدی رو میگم این دفعه اولش نیست که اینچنین چیزی رو از قلم میاندازه.

تازه یادم اومد صبح اول وقت یکی از این شرکتها زنگ زده بود و از این که هنوز سفارششون که طراحی یه برج مسکونی بود به دستشون نرسیده، شکایت کرده بود. کاغذی رو که این مورد رو روش نوشته بودم به نیما نشون دادم و گفتم:
راستی این شرکت هم زنگ زد گفت، نقشه های برج هنوز به دستشون نرسیده، حالا اینو باید به شما نشون بدم یا به مهندس راد منش.
نیما روی صندلی صاف نشست و کاغذ رو از دستم گرفت و گفت: این چیه؟
-عرض کردم که صبح.....
میون حرفام اومد و گفت: اصلا ما در این رابطه چیزی نمیدونستیم !

-نمیدونستید! اما این شرکت خیلی شاکی بود گفت از زمان مهلتی که بهتون دادیم گذشته !
از جاش بلند شد و گفت: غیر ممکنه این هنوز باید تو نوبت باشه. ما در مورد این نقشه برای ۳ ماه دیگه قرارداد بسته بودیم
-شاید مهندس رادمنش در جریان باشه
هر چی باشه من هم در جریان قرار میگیرم. محاله که در این مورد چیزی ندونم.
-پرونده های شرکتهایی که قرارداد دارید دست کیه؟
-معمولا اینجور چیزها دست خانوم سرحدیه.

به صندلیم تکیه دادم و گفتم :یعنی میشه خانوم سرحدی شما رو در جریان نگذاشته باشه !

نیما به طرفم برگشت و دوتا دستش رو روی میزم قرار داد و گفت: امیدوارم که اینطور نباشه چون در این صورت امیر دیگه باید یه تصمیم حسابی در مورد این خانوم بگیره. همون چیزی که خیلی وقت پیش باید میگرفت و به حرفام توجهی نکرد
(یعنی امیر از این سرحدی خوشش میاد ....اه اه اه ،چه بد سلیقه )

گفتم: برای چی به حرفتون توجهی نکرد

نیما کاغذ رو روی میز گذشت و گفت: بخاطر این که ممکن بود کسی مورد اطمینان رو پیدا نکنیم .این خانوم سرحدی هم مهندس وحدت معرفی کرد .قبلا یه خانوم دیگه بود که اون هم از آشناهای یکی از بچه های دانشگاه بود .اما ۵ ماه پیش ازدواج کرد و دیگه نتونست بیاد شرکت .اون خانوم قبلی خیلی دقیق بود اما متاسفانه این خانوم سرحدی زیادی سر به هواست .از اول هم امیر متوجه این موضوع شد اما فکر نمیکرد اینطوری به کارهای ما لطمه بخوره ...هنوز هم نمیخواد باور کنه که این خانوم به درد این کار نمیخوره .

-خوب شما چرا اصرار نکردین در این مورد یه تصمیم درست و قاطع بگیرن.

-بخاطر این که کسی مورد اعتماد رو برای اینکار در نظر ندارم که بجای ایشون پیشنهاد کنم.در ضمن اینقدر کار سرمون ریخته که دیگه به فکر عوض کردن منشی نبودیم.

یه کم فکر کردم و گفتم .من یه پیشنهاد دارم .....اگه قول بدید مهندس رو راضی کنید تا عذر خانوم سرحدی رو بخواد ،من هم قول میدم یه منشی مورد اعتماد پیدا کنم

یه ذره نگاهم کرد .حتما پیش خودش میگفت این چه دلسوز شده .خبر نداشت چشم نداشتم این سرحدی رو ببینم .

نیما: و اگه پیدا نکردین چی ؟
-در حقیقت پیدا کردم .اما مطمئن نیستم بتونه کار کنه . یعنی از خودش مطمئنم که دوست داره اینجا کار کنه اما در مورد خانوادش مطمئن نیستم اجازه بدن کار کنه؟
-حالا کی هاست؟

یه ذره نگاهش کردم و گفتم :....شیوا .

یه برقی تو چشمهاش درخشید .

آی آی آی آی ....چشمهات لوت دادن.

اما یه لحظه بعد پرسید: چرا فکر میکنید خانواده اش مانع کار کردن اون در اینجا بشن ....فکر میکنید .......بخاطر امیر باشه

-نه اصلا.....اتفاقا مطمئنم اگه قرار بود شیوا کار کنه خانواده اش فقط با اینجا موافقت میکردن.اون هم فقط بخاطر مهندس .

وای ،مثل اینکه خراب کاری کردم .

به چهرش که حالا گرفته بود چشم دوختم .باید درستش کنم .

-حتما تا به حال به این موضوع پی بردید که بین مهندس رادمنش و شیوا یه صمیمیت خاصی هست .شیوا به من گفته این صمیمیت بخاطر اینه که آنها همدیگر رو مثل خواهر ،برادر میدونن.برای همین میگم اگه شیوا قرار بود کار کنه خانواده اش فقط با اینجا موافقت میکردن .

نه ،مثل این که خوب امدم ،آخه ،بچه اخمهاش باز شد.

باید کاری میکردم که حتما شیوا اینجا کار کنه چون در این صورت اونها همدیگر رو بیشتر میتونستن ببینن .حالا دیگه مطمئن بودم نیما هم به شیوا علاقه داره .

نیما: پس دلیل مخالفت خانواده اش برای کار کردن چی میتونه باشه؟
-خوب پدر شیوا خیلی ثروتمنده و در اصل دلیلی برای کار کردن شیوا وجود نداره.
نیما روی صندلی نشست و گفت:آره ،میدونم .....پدرش خیلی ثروتمنده

این جمله آخرش رو یه جوری گفت.یه چیزی مثل حسرت.!خیلی دوست داشتم به راحتی باهاش حرف میزدم اما نمیشد.
لبخند زدم و گفتم:شما کمکم میکنید؟
سرش رو بلند کرد و گفت:در چه مورد؟
-اینکه کمک کنید شیوا اینجا مشغول بشه دیگه .
-چه کمکی از من ساختس!من کاری نمیتونم در این باره بکنم .
-اگه بخواین میتونید.....اصلا موافقید ایشون اینجا مشغول بشه
حرفی نزد اما با نگاهش بهم فهمند .

لبخندم پررنگ تر شد و گفتم :خوب حالا که موافقین مهندس رو راضی کنید ، عذر خانوم سرحدی بخواد.
-اما شما از کجا مطمئن هستید شیوا خانوم بخواد کار کنه
-میخواد اما نه بخاطر برادرش
(امیدوارم انقدرها کارت خورت کج نباشه که متوجه حرفم نشده باشی.)

مهندس وحدت از اتاق مهندسین بیرون اومد و گفت :کار مهندس رادمنش هنوز تموم نشده ؟
- نه هنوز
نیما بلند شد و گفت:فکر میکنم فعلا خودمون ۳ تا باید رو پروژه کار کنیم .

و همراه مهندس به اتاق مهندسین رفت.با صدای موبایل گوشیم رو برداشتم و جواب دادم

-به ،چه عجب شیرین خانوم .میذاشتی حالا هم زنگ نمیزدی .بعد از ۲ روز تازه یادت افتاد جواب تلفنم رو بدی
-مستانه هیچی نگو که اصلا حوصله ندارم
-چیه ....دوباره با فرید دعوات شده
-گمشو من کی با فرید دعوام شده که این دفعه دعوام بشه
-آخ ببخشید ...زوج خوشبخت ...من پوزش میخوام
-ا ا ا ا ...مستی میگم حوصله ندارم .کم مسخره بازی در بیار
- نه مثل این که خبریه ،خب بنال .
-مستی من حامله ام .
-چی! آخر خودت و لو دادی
-ا ا ا ..میگم ادا نیا بدتر میکنی
-خیله خب بابا .........مبارکه ,حالا چند ماهت هست .
-ای مرض...مگه من چند وقته عروسی کردم
-در ظاهر که ۴.۳ هفته
- مستانه بخدا اگه بخوای مسخره بازی در بیاری قطع میکنم .
-خیله خب بابا ....دیگه حرف نمیزنم
-مستی چیکار کنم
-اینو به من میگی .اونوقت که تو بغل .....
داد زد: مستانه قطع میکنما
خندیدم و گفتم :خب حالا چرا اینقدر قاطی هستی تو
-............
-الو شیرین اونجایی
-اره دیگه پس میخواستی کجا باشم
-حالا جدی جدی حامله ای
-مگه شوخی هم دارم
-وای یعنی من دارم خاله میشم
-معلوم که نه ،هروقت هستی زایید میشی خاله
-برو گمشو با این بچه دماغوت
زد زیر خنده: مستانه خیلی دلقکی
-چاکریم
-مستانه خیلی دلم میخواست این ترم هم میومدم
-مگه میخوای نیای
-آره دیگه .حالم که اصلا خوش نیست این فرید هم که مثل این ندید بدیدا میگه باید خونه باشی .هم برای خودت خوبه هم برا بچه
-این رو که راست گفته ....حالا میخوای این واحد رو بندازی
-اره فردا میرم دانشگاه ....قسمت نبود این ترم باهم باشیم
-تو هم که از خدات بود
-نه مستانه ....من نمیخواستم به این زودی حامله بشم .هنوز خیلی زود بود
- از بس این شوهرت هول بود
خندید
-آی بی حیا ،یه وقت خجالت نکشی ...راستی اینجا رو چکار میکنی
-میام انجا به مهندس رادمنش میگم
-روت میشه
-وا مگه خلاف کردم!
-ولی خیلی حیف شد .جات خیلی خالیه
-تو دیگه دست رو دلم نزار که خونه .
-غصه نخور ، آخرش که باید حامله میشدی ....تازه اینطوری همه هوات رو دارن

-اینو خوب اومدی.هنوز هیچی نشده فرید نمیزاره دست به سور و سیاه بزنم

در اتاق میهمانان باز شد به شیرین گفتم :شیرین بعدا باهات حرف میزنم باید برم
-باشه .....فعلا


امیر همراه مهمانها اومد بیرون. یه لبخند که نشونه رضایتش بود ،رو لبش بود

(اگه میدونست وقتی میخنده چه خوشگلتر میشه همیشه میخندید)

آی آی ...مستانه حواست به کار خودت باشه ....چه معنی داره دختر این چرت وپرت ها رو بگه ...

وقتی که مهمانها رفتن امیر یه نفس بلندی بیرون داد و به طرف من برگشت . زود سرم رو انداختم پایین و دوباره الکی مشغول نوشتن شدم .نگاهم افتاد به نوشته شکایت اون شرکت .در اتاق مهندسین رو باز کرده بود که بره تو گفتم:آقای مهندس
-بله
-این مربوط به شماس
-خیلی مهمه
-اگه مهم نبود که نمیگفتم
امد طرفم و برگه رو از دستم گرفت .همون موقع نیما اومد بیرون
-امیر چی شد
-هیچی حل شد .....
رو به من گفت:این یعنی چی؟
-این یعنی شما باید به انها زنگ بزنید و علت بد قولیتون رو براشون توضیح بدید
-بد قولی؟!!!
شونه ام رو انداختم بالا .یعنی به من چه.
نیما امد طرف امیر و گفت:این هم یکی دیگه از کارخرابیهای خانوم سرحدی
امیر متعجب گفت:حتما اشتباه شده
گفتم :فکر نکنم .....خیلی عصبانی بودن
نیما :بهتره یه زنگی بزنی
امیر رفت به اتاقش .من هم به نیما گفتم :الان بهترین موقع است که نقشمون رو عملی کنیم
نیما متعجب گفت:نقشه ؟
-آره دیگه ،الان بهترین موقع است که تلاش کنید شیوا اینجا مشغول بشه .
-من که نمیتونم در مورد ایشون به امیر حرفی بزنم
-شما فقط کافیه الان در مورد خانوم سرحدی حرفی بزنید
خندید و رفت به طرف اتاق امیر .
(نکرد فیلم بیاد جلو من .آی بسوزه پدرت عاشقی ....ببین چه کردی با بچه مردم )


امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
-الو،سلام شیوا جان خوبی
-سلام مستانه جان مرسی من خوبم تو چطوری
-خوبم مرسی .ببین من نمیتونم زیاد حرف بزنم .الان دارم از شرکت زنگ میزنم فقط یه کاری دارم که بی برو برگرد باید قبول کنی
-اگه اینطوره پس چرا زنگ زدی
-به نفعته خانوم
-خوب اگه اینطوره زود بگو
-شیوا، این منشی شرکت چند روزیه نمیاد، منم موقتا منشی شدم
شیوا خندید و گفت: تبریک میگم، شغل جدید رو میگم
-حالا بخند تا بعد .شیوا امروز فهمیدم این منشی شرکت خیلی شوته.خیلی هم کار خرابی کرده .اینکه این فامیلت میخواد ردش کنه بره ...یعنی امیدوارم
-خب حتما هم تو میخوای بشی منشی ،درسته
-نخیر شما قرار بشی منشی
-چی؟
-همین که شنیدی
-من که دنبال کار نبودم .تازه اگر هم دنبال کار بودم مطمئنا منشی نمیشدم
-دلتم بخواد ....شیوا من برای دل خودت میگم
-چی میگی تو
-بابا چرا حالیت نمیشه .اگه منشی اینجا بشی ،با نیما همکار میشی
-.............
-چیه صدات نمیاد .......شیوا این بهترین فرصته
-اما من نمیتونم
-بابا منشی بودن که بد نیست
-موضوع این نیست .من بابام اجازه نمیده کار کنم
-فکرش رو کردم .تو به بابات بگو امیر کارش گیره .یه چند وقتی میخوای کمکش کنی .
-گیریم که بابام قبول کرد .دانشگاه رو چکار کنم .من این ترم ۱ روزش از صبح تا شب کلاسم ۱ روزش هم تا ساعت ۲ دانشگاهم
-ببین تو اول نظر بابات رو جلب کن ،بعدا در این مورد یه کاری میکنیم ...ببین من باید برم.قراره نیما با امیر صحبت کنه تا این منشیه رو رد کنن تو بجاش بیای
-نیما خودش گفت
-هی همچین .ببین فقط اگر امیر حرفی زد سوتی ندی ها ...فقط بگو دنبال یه کار نیمه وقت میگردی ...من باید برم ...فقط مخ بابات رو بزن.فعلاخداحافظ



همینطور به در بسته اتاق امیر خیره بودم .چقدر طولش میدن.بلاخره در اتاق باز شد و نیما اومد بیرون .

-آقای مهندس چی شد
-فعلا که گفت روش فکر میکنه
-یعنی چی اونوقت .
نیما اومد جلوی میزم ایستاد و گفت:یعنی همین دیگه
سرم رو جلو بردم و گفتم :امیدی هست ؟
همون موقع امیر هم اومد بیرون .یه نگاه به ما کرد .خودم رو کشیدم عقب.

نیما:امیر الان بگم همه برن ناهار ؟

امیر بدون توجه به ما رفت به اتاق مهندسین .

(این با خودش هم قهر)

نیما هم بدون حرفی رفت به همون اتاق .


.................................................. .................................................. ........


تو آشپز خونه شرکت مشغول چایی دم کردن بودم .آخه دیروز سر راه رفتم دو دست فنجان شیک ،با یه سینی خوشگل که با قندونش set بود ،با یه بسته چایی اعلا و یه بسته قند شکسته خریدم .آخه این چند روز بد جور هوس چایی کرده بودم .

امروز دیگه باید بفهمم این آقا بد اخلاقه چه تصمیمی گرفته .من که فردا نمیتونم بیام .یعنی میتونم اما نمیام .من فقط باید ۴ روز در هفته بیگاری کنم .حالا میخواد این سرحدی بیاد میخواد نیاد ،به من چه ؟

چایی ها رو ریختم تو فنجانهای که به اندازه تو سینی گذشته بودم .

(خدایی سلیقم حرف نداره)

سینی به دست امدم بیرون .معلومه هنوز حرف نیما با امیر تموم نشده که در اتاق بسته اس .آخه دوباره شیرش کرده بودم, بره با امیر حرف بزنه .
اول چایی ها رو برای بقیه بردم .کلی ذوق کرده بودن .

به ۳ تا چایی که تو سینی بود نگاه کردم .نمیدونم برم تو یا نه .....اما دلم طاقت نیاورد . ۲ تا ضربه با پام به در زدم و در و باز کردم .قیافشون دیدنی بود .

نیما بلند شد و گفت:بابا شما دیگه کی هستین ....امیر منشی خوب به خانوم صداقت میگن ها .

بعد هم اومد سینی چایی رو از دستم گرفت و گذاشت رو میز .امیر رفت پشت میزش نشست و مشغول تایپ چیزی شد .

(به این ادب یاد ندادن.نکنه فکر کرده من راستی راستی ابدارچیشم )

با هورتی که نیما از چاییش کشید نگاهم رفت طرفش .

نیما :به به ...چه خوش طعم.

با اشاره پرسیدم :چی شد .

آروم سرش رو تکون داد یعنی حله.

یه لبخند زدم و چاییم رو از رو میز برداشتم .نمیدونم چرا این دهن من بعضی وقتها بی موقع کار میکنه .رو به امیر گفتم چایتون رو بیارم انجا
بدون اینکه سرش رو بالا کنه گفت:نمیخورم

به جهنم که نمیخوری ....تا من باشم طرفم رو بشناسم حرف بزنم

در و بستم و امدم بیرون که دیدم خانوم نیکویی و رستگار فنجان به دست میرن آشپز خونه .پشت میزم نشستمو مشغول خوردن چاییم شدم .
خانوم ها هم بعد از تشکر دوباره رفتن به کارشون برسن.

کمی بعد نیما اومد بیرون .گفتم:بالاخره چی شد؟
-قرار شد عذر خانوم سرحدی رو بخواد .البته تا وقتی که کسی رو پیدا نکنه ,اینکار رو نمیکنه
-من امروز در مورد شیوا به ایشون میگم.
-حالا شما مطمئنید ،شیوا خانوم ...

میون حرفش امدم و گفتم :از اون مطمعنم ....فقط شیوا همه روزها رو نمیتونه کار کنه .اون بعضی روزها رو دانشگاه میره .
-اونطوری ممکنه امیر قبول نکنه .

حالا که تا اینجا اومده بودم باید تمومش میکردم

-راستش من میتونم روزهای که شیوا نمیتونه بیاد ، بجاش کار کنم ،البته اگر مهندس قبول کنه
نیما گفت :اون با من .......

تلفن به صدا در اومد و حرف نیما نیمه موند.گوشی رو برداشتم .با امیر کار داشتن .

یعنی این ۳ روز من شده بودم پادوی این آقا .از جام بلند شدم به طرف اتاق امیر رفتم .دستم به دستگیره بود که نیما گفت:خانوم صداقت ....
برگشتم به طرفش
گفت: ممنون
لبخند زدم و گفتم:خوشحالم که احساسم بهم دروغ نگفت

دستگیره در رو پایین دادم و در رو باز کردم .اما متوجه نشدم که امیر سینی بدست پشت در هستش .باز شدن در همانا و واژگون شدن سینی فنجانها هم همان.

شرمنده از اتفاقی که افتاده گفتم:ببخشید مهندس،نمیدونستم پشت در هستید .

چهره اش انقدر عصبانی بود که نگو .سرم رو پایین انداختم و به دست گلی که آب داده بودم نگاه کردم و گفتم:
اومده بودم بگم تلفن با شما کار داره .

یدفعه صدای امیر رفت بالا:خانوم صداقت لازم نیست که برای هر تلفنی که به من میشه در این اتاق رو باز کنید و من رو صدا کنید.

بعد رفت به طرف تلفن و کمی آرومتر اما هنوز عصبانی گفت: فقط کافیه این دکمه رو فشار بدید ،من از اتاقم گوشی رو بر میدارم

بعد خودش دکمه قرمز رو فشار داد و گوشی رو گذاشت.

من اصلا انتظار همچین برخوردی رو نداشتم .از این که چنین برخورد کرده بود احساس حقارت میکردم .
هنوز جلوی در ایستاده بودم و به خورده های شکسته فنجانها چشم دوخته بودم .
امیر امد جلوی در ایستاد و گفت:اجازه میدید برم داخل یا میخواین تا شب همینجا به اینها زل بزنید
نیما معترض گفت:امیر تو چته؟
-من چیزم نیست .اما مثل اینکه .............

دستش رو تو موهاش کشید و بدون اینکه حرفش رو کامل کنه ،سریع از جلوی من رد شد و در رو محکم بست.
از بسته شدن در چشمهام بسته شد.

(معلوم نیست چه مرگشه.حالا خوبه من خودم پول فنجونها رو دادم.بمیرم هم دیگه دفترش نمیرم .فکر کرده محتاج دیدنشم )

نیما :شما به دل نگیرید .از دست خانوم سرحدی عصبانیه این کار ها رو میکنه.

گلوم رو صاف کردم و طوری که نشون بدم ناراحت نیستم گفتم:از اون عصبانیه چرا دق دلیش رو سر من خالی میکنه ....

بعد هم رفتم سر جام نشستم .اون هم یه نفس داد بیرون و رفت به اتاق کارش .

لحضه ای بعد امیر از اتاقش اومد بیرون .بدون این که سرم رو بلند کنم خودم رو مشغول نشون دادم.رفت به آشپزخانه و با یه جارو و خاک انداز اومد بیرون و مشغول جمع کردن خورده شکسته ها شد

پرو انگار از آدم طلبکاره .اگه کارم گیر نبود که یک دقیقه هم اینجا نمیموندم.

.................................................. .................................................. .................................................. ....................

ساعت حدود ۵ بود که آقا از اتاقشون تشریف آوردن بیرون.نیما هم که دستش پر از ورق و وسایل بود امد بیرون .برگه ای یاداشهای امروز رو روی میز گذاشتم و در حالی که اخمهام تو هم بود مشغول جم کردن وسایلم شدم و در همون حال رو به امیر گفتم:این خدمت شما مهندس ..در ضمن من فردا اینجا کاری ندارم .

نیما گفت:یعنی دیگه نمیاین ؟!
برگشتم طرفش و گفتم :میام اما هفته دیگه .یادتون نرفته که من فقط باید ۴ روز اینجا باشم .اون هم فقط برای کار دانشگاهم.
دوباره مشغول کارم شدم
نیما:امیر این خانوم سرحدی فردا میاد

زیر چشمی نگاهش کردم .شونه هاش رو به علامت ندونستن بالا انداخت.به نیما اشاره کردم .منظورم فهمید.
-امیر کی میخوای این خانوم سرحدی رد کنی ؟
-هروقت یه منشی خوب پیدا کردم

اوهو...حالا نه این که این سرحدی خیلی خوب و نمونه اس .

نیما یه نگاه به من انداخت با این که خیلی از امیر دلگیر بودم اما بخاطر شیوا گفتم:من یه نفر مطمئن میشناسم که به دنبال یه کار نیمه وقت میگرده

امیر در حالی که یاداشت رو از رو میز برمیداشت گفت:به درد من نمیخوره .من کسی رو میخوام که تمام وقت کار کنه

بخدا اگه بخاطر شیوا نبود که حالت رو میگرفتم

گفتم: فعلا شیوا میتونه بیاد تا شما یه نفر تمام وقت پیدا کنید
سرش رو بلند کرد و گفت:شیوا؟
-بله شیوا ....دنبال یه کار نیمه وقته .
-چیزی به من نگفته بود
-مگه میدونه شما دنبال منشی میگردید ؟

به یاداشت تو دستش خیره شد .با ابرو به نیما اشاره کردم

-امیر این که خیلی خوبه .مورد اطمینان هم هست.
-اما اون به دنبال کار نیمه وقت میگرده .به کار ما نمیاد
گفتم:من میتونم تا یه مدتی به طور نیمه وقت منشی باشم

امیر یه نگاه به من کرد .اخمهام رو تو هم کردم و گفتم:فقط بخاطر شیوا

نیما :خوب این که خیلی عالی شد .مگه تو خودت نگفتی خانوم صداقت ،خوب از پس این کار بر اومده

امیر یه چشم قره به نیما رفت و گفت:حالا من یه حرفی زدم

بابا روتو برم....یعنی این بشر آخرش ها

نیما :من که فکر میکنم در حال حاضر راه دیگه ای نداریم .


امیر همون طور که به طرف در میرفت گفت:باید فکرهام رو بکنم

من و نیما به هم یه لبخند زدیم .کیفم رو برداشتم و رفتم به طرف در .


**********************************************

رو تختم دراز کشیده بودم و به قضایای امروز فکر میکردم . مطمئنم هر کسی جای امیر اون رفتار رو با من میکرد به این راحتی ازش نمیگذشتم .اما در جواب حرکت امیر هیچ کاری نکردم .چرا؟

چشمهام رو بستم .صورتش اومد جلو چشمم .ولی خدایی نسبت به پسرهای که دیده بودم خیلی خوش قیافه بود,تحفه .

با بصدا در امدن زنگ موبایلم تصویر امیر هم محو شد

-جانم شیوا جان
-سلام خوبی
-سلام ،من خوبم مرسی
-مستانه الان امیر اینجاست .
با شنیدن اسم امیر قلبم تند زد.
-ازم خواست فردا بیام شرکت .
-راست میگی شیوا ..عالی شد .بابات چه جوری راضی شد .
-بابام رو امیر خیلی حساب میکنه .بدون هیچ حرفی قبول کرد .
-این خیلی خوبه
-راستی فردا هستی
-نه قرار نیست باشم
-اما من فردا باید برم دانشگاه .میخوام با استادم صحبت کنم اگه بشه اون کلاسی رو که شب هستم روز بیام .اینطوری فقط ۲ روز کلاس میرم اون هم تا ساعت ۲ .میشه تو فردا بیایی اگه من تا ساعت ۹ نیومدم تو باشی.
-آخه ..........باشه من فردا میام
-مرسی ....راستی من هیچوقت این کارت رو فراموش نمیکنم ....من باید برم .امیر صدام میزنه
-باشه فقط تو به امیر بگو من میام .نمیخوام فکر کنه سر خود پاشدم امدم .
-مطمئن باش این فکر رو نمیکنه .اما من باز هم بهش میگم.


صبح که شرکت رفتم شیوا انجا بود .با دیدنش رفتم طرفش و بغلش کردم
-سلام .دانشگاه رفتی
-سلام .اره رفتم کارم درست شد
-با کی اومدی
-با نیما
چشمهام رو از تعجب گشاد کردم و گفتم :با کی؟!
-با نیما دیگه
-شوخی میکنی ؟
-نه ....نیما امروز با امیر امد ، .من هم با امیر امدم که نیما هم همراهش بود .
یکی زدم رو شونه اش :حالا من رو دست میندازی شیطون ....یکی طلبت

شیوا خندید .دیگه دیگه

-پس با کی رفتی دانشگاه .
-صبح ساعت ۷ با امیر رفتم سر راه نیما رو سوار کردیم .مثل اینکه مسیر خونشون همون طرفاس....راستی امیرهمیشه برگشتنه نیما رو هم میرسونه ،من هم که قراره همیشه با امیر برم و بیام
-بابا لا مذهب شانس که شانس نیست
-ما اینیم دیگه
-حالا این ۲ تا کجا هستن.
به اتاق امیر اشاره کرد: انجا
-پس تو چرا وایسادی .برو پشت میزت دیگه
امیر که حرفی نزده
-خب پس فکر کردی تو واسه چی اومدی ؟

خندید و رفت پشت میز

یه ربع بعد امیر و نیما اومدن بیرون .با هم سلام و احوال پرسی کردیم .البته امیر مثل همیشه بود اما نیما خیلی جو زده شده بود .

خندم گرفته بود ،طفلک نمیدونست از خوشحالی چکار کنه


رو به شیوا گفتم خب حالا که دیگه به من احتیاجی نیست من میرم

نیما گفت:امیر فکر نمیکنی خانوم صداقت بتونه در مورد اون موضوع کمکمون کنه .
امیر :نمیدونم ...در ضمن شاید ایشون امروز کار داشته باشن
-من کار مهمی ندارم .اگه موندنم لازمه میمونم
-پس اگه اینطوریه بمونید ،امروز کار زیاد داریم

شیوا ذوق زده گفت:عالی شد من دیگه تنها نیستم

امیر خیلی جدی رو به شیوا گفت:اینجا فقط حواستون باید به کار باشه .دوست و دوست بازی تعطیل .

خیلی دلم میخواد بد جور حالت رو بگیرم ..ولی حیف که از دیشب به خودم قول دادم آدم باشم .

بعد رو به نیما گفت:نیما تو برو ببین هر کس کارش کمتره بیاد تو اتاق مهندسین برای همون موضوع .


نیما که رفت .امیر رو به شیوا گفت: قبل از این که کار رو شروع کنی یه چیزهای رو باید بهت بگم که خیلی مهمه .

بعد به دفترچه یاداشتی که رو میز بود اشاره کرد و گفت:
هرچی که باید بنویسی تو این مینویسی .ملاقاتها و قرار داد ها رو تو کامپیوتر ثبت میکنی ،که بعدا بهت نشون میدم .فقط تو این دفتر و تو این کامپیوتر مینویسی .نبینم رو در و دیوار یا رو زمین نوشتیها .

شیوا خندید و گفت:من کی روی در و دیوار چیزی نوشتم که اینطوری میگی ..
-آخه نه این که ،این زمین و دیوار، زیادی سفیدن, آدم هوس میکنه روش چیزی بنویسه

ای خدا خودت شاهد باش که من نمیخوام زیر قولم بزنم ،اما این نمیذاره

-در ضمن این دکمه قرمز رو که میبینی
-آره ،این برای این نیست که اگه با تو کار داشتن ،باید اینو فشار بدم
-قربون آدم چیز فهم .پس این حله دیگه
-آره بابا اینو دیگه هرکسی میدونه

شیطونه میگه بزنم این پسر رو ناکار کنما .دیگه داره خیلی رو عصابم میره

بعد به هیکل امیر که پشتش به من بود نگاه کردم . زر مفت نزن مستانه

بعد هم فقط حرصم رو روی کیف بیچارم خالی کردم و محکم فشارش دادم و رفتم به سمت اتاقی که برای من و شیرین در نظر گرفته شده بود .اما با صدای امیر سر جام وایسادم .
-کجا میرید خانوم صداقت ؟
بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم:میرم به کارهام برسم
-پس چرا میرید اونجا


با حرص برگشتم و گفتم:پس باید کجا برم .

به انگشت به اتاق مهندسین اشاره کرد و گفت:اونجا

دندونهام رو فشار دادم و رفتم طرف اتاق مهندسین که گفت:فعلا نه .

با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفتم:میشه تکلیف من رو روشن کنید آقای مهندس .
خیلی خونسرد گفت:تکلیف شما روشنه .این جا منتظر بمونید تا صداتون کنم .

بعد هم خیلی آهسته به طرف اتاق مهندسین رفت و در و بست

-شیوا آخرش من از دست این پسر خاله تو دیوونه میشم
با خنده گفت :چرا
اداش رو در آوردم:چرا ...چشم کورت نمیبینه چطوری رفته رو اعصاب من .

خندید .

-باید هم بخندی .من هم جای تو بودم میخندیدم .

بعد در حالی که مشتم رو به سینه ام میزدم ادامه دادم

فقط از خدا میخوام ،خودش حقم رو از این پسره بگیره .الهی که کارش یه جا لنگ بشه وبه التماس افتادن بیوفته ،الهی که ...

-اه بس کن دیگه مستانه مثل این پیرزنها غر میزنی
خواستم یه جواب آبدار بهش بدم که در شرکت باز شد و شیرین خانوم با شوهرشون وارد شدن.
قسمت 15
پریدم بغلش .
شیرین:آی یواشتر بچم افتاد
زدیم زیر خنده .رو به فرید گفتم :آقا فرید بابا شدنتون رو تبریک میگم
-ممنون مستانه خانوم
شیرین گفت:مهندس هست
-آره ،یه لحظه بشین به شیو ا بگم خبرش کنه ....راستی ،این شیوا هستش ،همون که تعریفش رو کردم .

خیلی صمیمی با هم دست دادن.رو به شیوا گفتم :میری به مهندس بگی خانوم شجاعی اینجاست و باهاش کار داره

شیوا سری تکون داد و به طرف اتاق مهندسین رفت.

شیرین:چه ملوسه .به نظر دختر خوبی میاد
-آره ،خیلی دختر خوبیه

دستم رو رو شکمش گذاشتم و گفتم :حال جوجوی من چطوره ؟
-اون که خوبه ،اما من حالم تعریفی نداره ،هر چی میخورم عق میزنم ،دکتر میگفت شاید تا ۴ ماه آینده همینطوری باشم

با صدای امیر که با فرید احوالپرسی میکرد برگشتم .شیرین هم با انها احوالپرسی کرد و با هم به اتاق کار امیر رفتن.

روی یکی از صندلیها نزدیک میز نشستم .ناکس نیما از فرصت استفاده کرد و اومد بیرون .رو به شیوا گفت:با کار چطورید ؟

شیوا که لپش از خجالت سرخ شده بود گفت:زیاد سخت نیست اما خب دقت زیادی میخواد
-نگران نباشید،خانوم صداقت که خب از پس کارها برامدن ،مطمئنم شما هم میتونید

بعد رو به من گفت:جریان سرامیک ها رو گفتید
شیوا:سرامیک ،جریان چیه؟
گفتم :آخه تعریف کردنی ،نیست
نیما:اختیار دارید من که هروقت یادم میوفته کلی میخندم

بعد هم خودش جریان رو تعریف کرد

اونقدر بامزه میگفت که خود من هم خندم گرفته بود .شیوا هم با خنده هی سر برای من تکون میداد. یه لحظه تلفن زنگ خورد و شیوا مجبور شد گوشی رو برداره ،البته برای اینکه خنده اش نگیره کج نشست که به خودش مسلط باشه و با دیدن خنده من خنده اش نگیره .

این نیما هم که ول کن نبود.آروم گفت:اونجاش خنده دار بود که امیر رو زمین افتاده بود و با حرص نوشته ها رو یکی یکی پاک میکرد

از تجسم امیر تو اون وضعیت خندم بیشتر شد طوری که شیوا به من و نیما اشاره کرد ساکت باشیم .اما خندمون بند نمی اومد .در کل همیشه همینطوریه.وقتی میخوای نخندی بدتر خنده ات میگیره .

از شانس من هم همون موقع در اتاق امیر باز شد و همشون اومدن بیرون.

اخلاق امیر که معلوم بود بدون اخم و تخم روزگارش نمی چرخید .اما نگاه شیرین و فرید هم یه جوری بود .خنده ام خود به خود قطع شد .صدام رو صاف کردم و رو به شیرین گفتم :چی شد ؟

شیرین یه نگاه به نیما انداخت و امد کنارم ایستاد .از رو صندلی بلند شدم.شیرین یه نگاه معنی دار بهم انداخت و گفت:
هیچوقت ندیده بودم اینطوری از ته دل بخندی .اون هم با جنس مذکر

منظورش رو فهمیدم گفتم:خفه بابا ،طرف خودش نامزد داره .نامزدش هم همین شیوا خانومه

-ا..راست میگی
-هی ،تقریبا
-تقریبا یعنی چی ؟
-یعنی اینکه قرار نامزد بشن
-پس واجب شد حتما بهشون تبریک بگم
دستش رو کشیدم و گفتم :دیوونه حرفی نزنی هنوز هیچ کس نمیدونه ......

با سر به شیوا و نیما اشاره کردم و گفتم:اینها همدیگر رو دوست دارن

شیرین به طرف انها نگاه کرد و گفت:آخه نازی ....چه خجالتی هم هستن .هر دو سرشون رو انداختن پایین .

خندیدم و گفتم:همه که مثل تو نیستن چشم طرف رو در بیارن.

یه نیشگون از دستم گرفت.دستم و مالیدم و گفتم :خدا رو شکر من از نیشگون های تو خلاص میشم .

-مستانه حالا که این وحیدی پرید .تو بیا رادمنش رو واسه خودت تور کن.خداییش خیلی به هم میاید .از نظر اخلاق هم که مثل هم میمونید .هر دوتون پاچه میگیرد.

با صدا کردن شیرین توسط فرید ،نتونستم یه فحش درست و حسابی تحویل شیرین بدم



وقتی شیرین و فرید رفتن ،خیلی دلم گرفت .آخ که اگه شیرین هم اینجا بود چه اکیپی میشدیم.

رو صندلی نشستم که امیر گفت:خانوم صداقت ،شما هم تشریف بیارید

چه عجب آقا یادشون افتاد ما حضور داریم .

کیفم رو برداشتم و بعد از انها وارد اتاق شدم .مثل اینکه بیکارتر از مهندس رضایی کسی نبود با اینها همکاری کنه

رفتم طرف میزی که دورش وایساده بودن و به کاغذ روی اون خیره شده بودن.

امیر گفت:این نقشه ها باید طی یک روز تموم بشه .مربوط به همون شرکتی که شکایت داشتن.دیروز تا شنبه ازشون وقت خواستم .

یه نگاه به کاغذ روی میز انداختم و گفتم :نقشه مربوط به چی هست؟

مهندس رضایی گفت:یه برج مسکونیه .که البته هر ۲ طبقه ،نقشه هاش باید متفاوت باشه .هر طبقه هم ۴ واحد داره که باز هر واحد نقشه و اندازه های متفاوتی داره .
من که گیج شده بودم گفتم:حالا چند طبقه هست؟
امیر :۱۲ طبقه
-۱۲ طبقه ؟!اونوقت میخواین ۳ روزه نقشه ها رو تحویل بدید
-۳ روزه نه ،این نقشها باید تا فردا تموم بشه .چون من فردا با هزار مکافات از شهرداری وقت گرفتم تا ساعت ۱۲ برای تایید اون رو به شهرداری بدم.
-فردا !شوخی میکنید .

یه طوری نگاهم کرد که یعنی ,بچه من با تو شوخی ندارم .

-اگه نمیتونید همکاری کنید از همین الان بگید .چون دوست ندارم بعدا بهانه ای بیارید

ابرویم رو بالا انداختم وگفتم

اگه شما میتونید یکروزه اینکاررو بکنید مطمئن باشد که من هم میتونم .

این رو گفتم و کیفم رو روی میز کناری گذاشتم و برگشتم سر جام .


یعنی اون موقع دلم میخواست با یه چیزی بزنم تو سراین جوجه مهندس .


امیر یه طرحی رو با خودکار رو کاغذی کشید و گرفت طرف من

-این طرحی که میخوام روی نقشه پیاده کنید.البته اندازه و محاسباتش هم با شما .
-کی باید شروع کنم
-از همین حالا
کاغذ رو گرفتم و به طرف کیفم رفتم تا بیرون برم که گفت:کجا خانوم صداقت؟

میرم سر قبرم .لبم رو محکم گاز گرفتم تا حرصم خالی بشه

-میرم کارم رو شروع کنم

-همه ما همینجا کار میکنیم.

بعد به یک میز از ۴ تا میز نقشه کشی اشاره کرد و گفت :شما میتونید اینجا مشغول بشید .
-چرا نمیتونم تو همون اتاق قبلی کار کنم؟
-بخاطر اینکه من گهگاهی باید ناظر کارتون باشم .من که نمیتونم هر چند دقیقه یکبار دست از کارم بکشم و برای نظارت اون نقشه ها به اون اتاق بیام .

بعد هم رو به بقیه گفت:از همین الان باید کار رو شروع کنیم...نیما تو به اضافه اون نقشه یکی دیگه هم داری.مهندس رضایی طراحی نمای ساختمون با شما ، بعلاوه طراحی پارکینگ .

مهندس رضایی گفت:با این حساب دو تا نقشه دیگه میمونه .اون رو کی طراحی میکنه
امیر :من خودم سعی میکنم امشب روش کار کنم .

مهندس رضایی گفت:با مهارتی که خانوم صداقت دفعه پیش از خودشون نشون دادن ،فکر نمیکنید طراحی پارکینگ رو به ایشون واگذار کنیم.بنده هم به طراحی اون نقشه به شما کمک میکنم.

امیر:همونطور که میدونید این نقشه ها هنوز محاسبه و اندازه گیری نشده و این وقت زیادی میبره .برای همین خانوم صداقت همون یه نقشه رو طراحی کنن کافیه .فردا باید همه نقشه ها آماده باشن .نمیخوام بخاطر یه نقشه نیمه کاره ،زحمات همه به هدر بره .

بعد هم رفت طرف میزی که کمی اونطرف تر از میز من ،که سمت راست بود ,نشست و مشغول شد

ای خدا جون ،صد تا صلوات نذر میکنم ،کاری کن این چلقوز نتونه اون نقشه رو تموم کنه ...


همگی مشغول شدیم .بعضی وقتها امیر از همون سر جاش یه نگاه به کارم میانداخت..منم خودم رو مینداختم رو نقشه که هیچی معلوم نباشه .اون هم مجبور میشد بیاد بالای سرم تا بهتر ببینه .اما من همونطور از جام تکون نمی خوردم .چند بار هم مجبور شد ازم بخواد که برم کنار تا کارم رو ببینه .


.................................................. .................................................. .......................................


داشتم زیر چشمی دید میزدمش .کمی رو میز خم شده بود و دسته ای از موهای پر پشت و مشکیش رو پیشونیش ریخته شده بود و اون رو جذابتر کرده بود هر دفعه انگار بیشتر دوست داشتم نگاهش کنم .تماشایی بود
مثل یه تابلو نقاشی .اما واقعا به همون درد نقاشی میخورد .چون اینطوری دهنش بسته بود .

یه دفعه سرش رو برگردند طرفم .دستپاچه شدم و گفتم :
چیزه ... میشه بیاین کارم رو ببینید

بدون این که تکونی بخوره گفت:بعدا میبینم .

این دفعه دیگه به خودم فحش دادم و مشغول کارم شدم و تا وقت نهار سرم رو هم بلند نکردم.


موقع ناهارداشتم وسایلم رو جمع میکردم برم بیرون که شیوا اومد پیشم و گفت:مستانه من امروز نهار اوردم نمیخواد بری بیرون

امیر امد کنار شیوا وایساد و گفت :پس من چی ؟
-به اندازه تو هم هست .ماما ن به اندازه ۴ نفرغذا گذشته
گفتم :و نفر چهارم کیه؟
یه چشم غره بهم رفت و گفت:مامان میدونه امیر و آقا نیما همیشه با هم هستن اینه که برای ایشون هم غذا گذاشتن .حالا هم بهتره بیایی تو آشپز خونه بهم کمک کنی .

با یه لبخند بلند شدم و همراهش رفتم .تنها ما چهار نفر برای ناهار تو شرکت مونده بودیم .بشقابهایی رو که شیوا اورده بود با قاشق و چنگال بردم به اتاق جلسات و مهمانها.همونجا که مبلمانش ابی فیروزه ای با سفید بود.اونها رو گذاشتم رو میزی که وسط مبلها بود .شیوا هم با یه پارچ آب و چنتا لیوان اومد تو.بعد هم رفت غذا رو تو یه دیس کشید و آورد

به شیوا گفتم خوب حالا برو صداشون کن
قبل از این که شیوا بره ،امیر جلوی در ظاهر شد

امیر :به به به ...ببین چه بویی میاد نیما .بیا تو که لوبیا پلو های خاله من خوردن داره .
نیما همراه امیر امد داخل و گفت:شیوا خانوم من به امیر گفتم که غذا میرم بیرون ،ولی اصرار کرد بمونم

جون خودت، تو هم چقدر بدت امد

شیوا :خواهش میکنم آقا نیما,مامان برای شما هم غذا گذاشته، بفرمایید خواهش میکنم.
امیر گفت: تا من میرم دستهام رو میشورم کسی ناخنک به غذا نزنه که اصلا خوشم نمیاد .

حتما منظورش به من بود چون وقتی این رو میگفت نگاهش به من بود و هم اینکه من از همه نزدیکتر به غذا بودم .

منم گفتم: معمولا این عادت آقایونه
امیر :خدا رو شکر من از این عادتها ندارم.

بعد هم رفت بیرون .نفسم رو با صدا دادم بیرون .چون خیلی گرسنه بودم حال نداشتم تو دلم فحشش بدم .
بی خیال شدم و منتظر نشستم آقا تشریف بیارن.

نیما و شیوا داشتن زیر چشمی همدیگر رو دید میزدن که امد.دستهاش رو به هم مالید و گفت:خب بسم الله

بعد هم کفگیر رو برداشت و اول برای خودش کشید و بعد برای نیما ،بعد کفگیر رو داد دست شیوا .شیوا کفگیر رو به سمت من گرفت و گفت:بکش مستانه جان
گفتم:اول تو بکش .فرق نداره کی اول باشه کی آخر ..به اندازه کافی برای همه هست

تیرم خورد به هدف .امیر سرش رو بالا آورد و گفت:گفتن خانومها مقدمترن ،اما احتمالا کسی که این رو گفته حتما خیلی زن ذلیل بوده .

بعد همراه با نیما زد زیر خنده .اما نیما زود خودش رو جمع و جور کرد و مشغول خوردن شد .


شیوا یه کفگیر غذا برام کشید .کفگیر دوم رو رد کردم و گفتم:همین کافیه .

امیر یه پوزخند زد و گفت:اشتهاتون کور شد

نمیدونم من و اون چرا چشم نداشتیم همدیگر رو ببینیم .

گفتم:برای چی باید اشتهام کور بشه .من همینقدر غذا میخورم.
شیوا:امیر میشه دست از این شوخی هات برداری .
-تو که من رو میشناسی من اخلاقم اینه .با همه شوخی میکنم .
شیوا:میدونم اما ممکنه مستانه ناراحت بشه
-دلیلی نداره ناراحت بشه...موقع کار جدی ام اما خارج از اون میشم خودم .

رو به شیوا گفتم:شیوا جون من اصلا ناراحت نشدم .حالا هم بهتره غذا ت رو بخوری .حیف این غذای خوشمزه نیست که بخاطر حرفهای بیخودی یخ کنه و از دهن بیوفته.
بعد هم با اعصاب داغون مشغول خوردن شدم.
شیوا گفت:کی میشه تو زن بگیری ،بلکه همه یه نفس راحت از دست تو بکشن.
امیر گفت:من و نیما از اون دستهایی هستیم که حالا حالا ها نمیتونیم زن بگیریم .میدونی چرا؟
شیوا :چرا؟
-چون نیما که باباش پول نداره براش زن بگیره ،من هم که یه پاپاسی از بابام نگرفتم .این شرکت رو هم که میبینی یک سال راه انداختم با اون ماشین که تو پارکینگ پارکه،همه با قرض و قوله اس .پس نتیجه میگیریم که چی؟حالا حالاها وقت زن گرفتنمون نیست .

با این حرفش میخواست جواب روز اولم رو بده که با ثروت باباش مهندس نشده و این دفتر دستک رو با پول باباش راه نیانداخته .

حالا کی به تو زن میده با این اخلاق گندت .

نگاهم به نیما افتاد که تو خودش بود .ببین چطوری زد تو ذوق پسر مردم .خدا ازت نگذره مرد ...........


شیوا هم تو خودش بود .به زور اون چنتا قاشق رو هم خوردم.



داشتم چند تا چایی میریختم که نیما با ظرفش اومد تو آشپزخونه .هنوز تو خودش بود .پرسیدم چه خبرا.
-از چی ؟
لبخند زدم و شونه هام رو بالا انداختم.منظورم رو فهمید .لبخندی زد و یه دستش رو پشت سرش کشید و گفت:روم نمیشه حرفی بهش بزنم .
-چرا؟
اگه جوابش منفی باشه چی؟
-میدونی که نیست
-خودش شاید ،اما خانواده اش چی ؟
-من خانواده انها رو میشناسم .شما آدم خوبی هستید .چرا باید به شما جواب منفی بدن.
یه نفس بلند کشید .
با صدای قدمهای شخصی که وارد آشپز خونه میشد برگشتم .امیر با ظرف غذاش جلوی در وایستاد .سینی چایی رو برداشتم و جلو در وایسادم تا امیر کنار بره .نگاهم به چایی ها بود ،اما معطلی امیر موجب شد تا سرم رو بالا کنم .تا نگاهم به نگاهش افتاد از جلوم رد شد و رفت طرف ظرفشویی .

این هم با خودش درگیری داره .

چایی رو جلو شیوا گذاشتم و گفتم : من میرم به کارم برسم .


.................................................. .................................................

نگاهی به نیما انداختم ، بازهم تو فکر بود.چرا فکر میکرد خانواده شیوا باهاش مخالفت کنن.؟چرا اینقدر دودل بود!نمیدونم حرفی از علاقه ش به شیوا چیزی به امیر گفته بود.فکر نکنم ،مگه از جونش سیر شده .

صورتم رو برگردوندم و به امیر نگاه کردم.بدون انتظارم داشت به من نگاه میکرد .

چیه تو هم امروز zoom کردی رو من .

با وارد شدن شیوا نگاهمون به طرفش کشیده شد .رفت طرف امیر و آروم یه چیزی بهش گفت که امیر با سرعت بلند شد و از اتاق بیرون رفت.با اشاره گفتم،چی شده
شیوا گفت:مامانم زنگ زد و گفت به امیر بگم ،مادر عمو هوشنگ حالش بد شده بردنش بیمارستان.

نیما اومد طرف ما و گفت:بی بی جون .

شیوا با سر حرفش رو تصدیق کرد .

نیما :امیدوارم به خیر بگذره
شیوا :خدا کنه
مهندس رضایی گفت:یعنی رفتن
نیما:فکر میکنم
-پس تکلیف نقشه ها چی میشه
-میدونم ۲ تا از نقشه هارو صبح تموم کرد .
بعد رفت طرف میز امیر و با نگاهی به نقشه گفت:این هم تقریبا تمومه ...من امروز کمی بیشتر میمونم این رو تموم میکنم.
-پس اون ۲ تا نقشه دیگه چی میشه؟
-کدوم ۲ تا ؟!
-صبح خود مهندس گفت ،۲ تا ی دیگه میمونه که خودش تموم میکنه .
-تا شب بهش زنگ میزنم و میپرسم .

در همین لحظه موبایل نیما به صدا در امد .

نیما:امیر چی شده ......باشه خیالت راحت باشه من تمومش میکنم .اون ۲ تا نقشه دیگه چی......
.........مطمئنی ....باشه ...رسیدی یه خبر بده

گوشی رو قطع کرد و گفت امیر بود .



خدا جون ،حالا من یه چیزی گفتم اون نتونه نقشه ها رو تموم کنه ،اما نه دیگه به قیمت جون مادر بزرگش .عجب کاری کردما......حالا خدا جون یه چیز دیگه من ۵۰۰ تا ،نه نه ۴۵۰ تا صلوات نذر میکنم در عوض حال مادر بزرگش خوب بشه .اون وقت قول میدم امشب جور اون ۲ تا نقشه رو هم خودم بکشم .جهنم و ضرر ....دل رحمم دیگه ....باشه خدا جون ......خیله خوب بابا همون ۵۰۰ تا صلوات .

شیوا: حواست کجاس ،مستانه ؟
-هان چیه ؟
-میگم من بابام میاد دنبالم صبر کن تو هم میرسونیم.
-مزاحم میشم .خودم میرم
-مزاحم چیه .خود بابام گفت میرسونیمت
-باشه پس ......ممنون. .

.................................................. ......................


از خستگی نا نداشتم از پله ها برم بالا .یه دوش گرفتم و ساعتم رو کوک کردم رو ۷ .باید به قولم عمل میکردم و هرطوری که شده اون ۲ تا نقشه رو برای فردا آماده میکردم.
با صدای خش خش چشمهام رو باز کردم .خوب آلود گفتم:هستی دنبال چی میگردی تو کیفم.
-آدامس
-ندارم
طلبکار نگاهم کرد ورفت بیرون.

به ساعت نگاه کردم .یک ربع به ۷ بود .یه خمیازه کشیدم و برای اینکه خواب از سرم بپره رفتم و با آب سرد صورتم رو شستم.

سرم رو نقشه بود که مادرم اومد تو اتاق .

-دختر مگه تو شام نمیخوای .
-الان میام مامان.

یه نگاه به نقشه کرد و گفت :مگه نگفتی این ترم ،درس و مشق نداری ؟
-مامان درس و مشق چیه .مگه من کلاس اولیم
-فرقی هم با کلاس اولیه نداری

دلخور نگاهش کردم.

-از شیرین چه خبر ،کم پیدا شده .
-راستی یادم رفت بگم .شیرین حامله اس .

هستی اومد تو اتاقم و گفت:کی حامله اس

مادرم یه چپ نگاهش کرد

هستی:خب صداتون تا بیرون میومد

مادرم با اخم رو از هستی گرفت و گفت:مبارکش باشه ....اما چند ماه دیگه که شکمش بالا اومد چطور میخواد کار کنه ؟
-این ترم رو دیگه نمیاد .این واحد رو انداخت
-حیف شد .
خواست از اتاق بره بیرون که گفت:راستش رو بخوای تو هم باید این ترم رو بندازی .
-آخه چرا؟
-تو دختر تنها ،توی اون شرکت که همشون مرد هستن ،مخصوصا با ۲ تا مرد مجرد ،شاید هم بیشتر ،بمونی که چی بشه .فردا پشت سرت هزار جور حرف نا رابطه .

-مامان ،من تنها نیستم .بجز من ۲ تا خانوم مهندس هم هستن.بعلاوه شیوا هم منشی شرکت شده
-شیوا؟!
-اره از امروز کارش رو شروع کرد.
هستی گفت:مامان خانوم حالا که خیالتون راحت شد بفرمایید شام یخ کرد.

.................................................. .................................

دیشب تا ساعت ۴ بیدار موندم و کار نقشه ها رو تموم کردم .خدا میدونه چقدر به خودم ،تف و لعنت فرستادم با این قولی که به خودم داده بودم .

صبح در حالیکه چشمهام هنوز بسته بود کورمال کورمال خودم رو به دستشویی رسوندم .هستی هم که هروقت میرفت دستشویی یادش میومد ،کم خوابیهاش رو اونجا جبران کنه .

صبحانه ام رو که خوردم رفتم بالا حاضر شدم و نقشه ها رو هم برداشتم و زدم بیرون .


آخ که من عاشق این هوای سرد پاییزی بودم .به ساعتم نگاه کردم هنوز وقت داشتم .تصمیم گرفتم یه کم
پیاده روی کنم.صدای خش خش برگها رو که از له شدن زیر پام بوجود میومد دوست داشتم .مثل بچه ها شده بودم از روی این برگ میپریدم روی اون یکی .با پاهام برگ های کوپه شده رو پخش میکردم به این طرف و اونطرف ...نمیدونم تا کی تو این حال و هوا بودم که با خنده یه خانوم مسن به خودم اومدم .خجالت زده از کارم سرم رو پایین انداختم و رفتم به طرف ایستگاه اتوبوس.


تا وارد شرکت شدم شیوا از جاش بلند شد و گفت: سلام ،چرا اینقدر دیر کردی ؟
-سلام .
به ساعت نگاه کردم :وای این ساعت درسته

-بله خانوم .ساعت ۹:۳۰ .چرا گوشیت رو جواب نمیدادی؟
-اخ ،یادم رفت بیارم.
-امیر خیلی قاطیه ؟
-خب چه کار کنم .از قصد که دیر نیومدم.....راستی حال مادر بزرگش چطوره؟
-هنوز تو اتاق c .c .u .اما میگن خطر رفع شده .امیر از دیشب تا حالا اونجا بوده ....خیلی پکره. مثل این که نتونسته کار نیمه کارش رو هم تموم کنه

مثل tom تو کارتون tom و jerry یه خنده بدجنس اومد گوشه لبم

-میدونستم.....


با خارج شدن امیر از اتاقش حرفم و خوردم.چهره اش در عین حالی که عصبانی بود ،خسته هم به نظر میامد.رنگ پوستش کمی کدر شده بود و همون لباسهای دیروز تنش بود.

نه طفلک مثل اینکه اصلا وقت نکرده بره خونه.....هی یه همچین دلم براش سوخت.

با نزدیک شدن امیر ، به خودم امدم و سلام کردم

زیر لب پاسخم رو داد و خیره نگاهم کرد.

سرم رو پایین انداختم و گفتم:ببخشید سعی میکنم دیگه تکرار نشه

بعد یه کم سرم رو بالا گرفتم .اما هنوز همونجوری نگاهم میکرد.یه نگاه به طرف شیوا کردم. شیوا دستش رو به طرف گردنش برد و مثل کسانی که به دار آویخته میشن ،ادا در آورد،یعنی کارت تمومه.

از این کارش خندم گرفت . نمیخواستم بخندم ،اما این شیوا بلا گرفته ،هی پشت کامپوتر شکلک در میاورد.با زوری که به خودم آورده بودم ،باز نتونستم خودم رو نگه دارم و یه لبخند خیلی کوچیک اومد رو لبم.

امیر جدی گفت:کجاش خنده داره؟

زود لبخندم و خوردم و مثل این بچه کلاس اولیها گفتم:ببخشید آقا ،من به این موضوع نخندیدم.

یه نگاه به شیوا کرد .شیوا ناکس خودش رو زد به اون راه و مثل این منشی های وظیفه شناس ،مشغول کار شد .

امیر نگاهش رو از شیوا گرفت و رو به من گفت: تو اتاق مهندسین میبینمتون.

بعد خودش رو کشید کنار که من رد بشم .
همون موقع موبایل آقا زنگ خورد و گوشیش رو از تو جیبش برداشت که جواب بده .من هم موقعیت رو مناسب دیدم و خواستم شیوا بی نصیب نمونه .

همونطور که به طرف اتاق میرفتم ، برگشتم و برای شیوا زبونم رو تا اونجا که جا داشت در آوردم و همین باعث شد که متوجه جلوم نشم و محکم شونه ام با شونه امیر که جلوی در وایساده بود بر خورد کنه و صدای اخ من به هوا بره .

برگشتم و فقط نگاهش کردم

امیر هم تلفن رو قطع کرد و با عصبانیت گفت:حواست کجاست،خانوم

به جای اینکه معذرت بخوام گفتم: مثل این که شما جلوی در بودید ها.

اخمهاش و بیشتر کرد توهم و لبش رو گاز گرفت .فکر کنم میخواست فحش ناموسی بده که دید اینجا جلوی ۲ تا ضعیفه،جاش نیست .اینکه در و باز کرد و بدون هیچ حرفی رفت تو.

با صدای خنده شیوا بطرفش برگشتم

-زهرمار ، همش تقصیر توئه .

دستم و بردم طرف شونه ای که درد گرفته بود و زیر لب چند تا فحش جانانه نثارش کردم.
شیوا که هنوز میخندید گفت:
حالا چرا اینقدر اخم کردی
-حتما این پسر خاله ات فکر میکنه از قصد خودم رو بهش زدم که اونطوری نگاهم میکرد .خوب یه اتفاق بود دیگه ,این که دیگه رم کردن نداره .

خنده اش بلند تر شد و گفت: حالا واقعا اتفاقی بود.

گفتم:نه از قصد خوردم بهش .آخه نه اینکه خیلی بچسبه .

بعد هم با شدت در و باز کردم که همه نگاهشون کشیده شد طرف من.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
سلام کردم و در و پشت سرم بستم.مهندس رضایی و نیما فقط جواب سلامم رو دادن و دوباره ساکت شدن.قدم برداشتم و به طرف اونها رفتم . صدای پاشنه های کفشم چنان توی اتاق پیچید که همه سر بلند کردن و به طرف من نگاه کردن .

ای خدا بگم چکارت کنه مستانه .این همه کفش اسپرت داری تو ،اد باید همین کفش پاشنه بلندها رو بپوشی .


انقدر معذب بودم که برای خفه کردن صدای کفشهام سریع روی اولین مبل کنار نیما نشستم که نگاهم افتاد به امیر که روبروی ما نشسته بود.سریع از من رو برگردوند و رو به مهندس رضایی گفت:
به هر صورت من شرمندم.من تا همین ساعت پیش بخاطر مادر بزرگم بیمارستان بودم .فکر میکردم شب قبل میرم خونه و میتونم رو اون ۲ تا نقشه کار کنم اما متاسفانه نشد......خیلی شرمندم .

بعد به مبلش تکیه داد و به من و نیما نگاه کرد .
نیما گفت:حالا چی میشه ؟
-امروز باید قبل از ۱۲ نقشه ها رو به شهرداری میبردم .کلی با مهندس رفعتی حرف زدم که اینبار هم خودش کار نظارت نقشه رو داشته باشه و تا شنبه صبح تحویلم بده .با این که خیلی کار داشت اما با هزار منت قبول کرد ...اما حالا ...نمیدونم...فکر میکنم یه معذرت خواهی هم به اون بدهکار شدم....

بلند شد و گفت: میرم به مهندس رفعتی بگم قرار رو کنسل کنه .


خداجون دمت گرم......شرمنده ببخشید ،منظورم اینه که خیلی در درگاه عنایاتات مخلصیم....


قبل از این که امیر به در برسه گفتم:لازم به کنسل کردن قرارتون نیست.

برگشت سر جاش نشست و گفت:خانوم صداقت ،من امروز اصلا حوصله ندارم .توروخدا سر به سرم نگذارید .
نیما:امیر ،چته تو؟
امیر با یه دستش رو صورتش کشید و به مبل تکیه داد و گفت: معذرت میخوام .

اما نگاهش به میز بود .انگار از میز معذرت میخواست.


نقشه ها رو روی میز گذاشتم و گفتم: من اون نقشه ها رو هم تموم کردم .

سرش رو بلند کرد .هر ۳ تاشون با هم گفتن :کدوم نقشه ها
-همون نقشه های که مهندس راد منش نتونستن انجام بدن.

بعد رو به امیر گفتم :البته طرحش ،با اون طرحی که شما در نظر داشتید فرق میکنه .اماخب حداقل بد قول نمیشید و میتونید به قرارتون با مهندس رفعتی برسید.

یعنی این ۳ تا با دیدن نقشه ها انگار یکی از عجایب هفتگانه رو دیدن ها.


بلند شدم و به طرف در رفتم.اما این دفعه از صدای پاشنه کفشم که تو اتاق میپیچید چنان لذت بردم که طعم پیروزی رو دو چندان کرد.


شیوا:چیه کبکت خروس میخونه
-خروس نه بلبل میخونه

بعد دستهام رو روی میزش گذاشتم و گفتم :باز من به این پسر خالت پیروز شدم.
-دوباره چی شده

دستم رو به تو هم قفل کردم و گفتم:دیروز .جناب آقای مهندس راد منش طوری جلوی دیگران حرف زد که انگار من یه دست و پاچلفتی هستم
-مگه غیر از اینه
-شیوا خانوم جهت اطلاع شما باید بگم که همین دست و پا چلفتی،کاری کرد آقای از خود راضی قرارش رو کنسل نکنه و بخاطر اون دوتا نقشه که انجام نداده بود خسارت نپردازه.
-یعنی چی؟
-یعنی این که بنده تا ساعت ۴ صبح جور آقا رو میکشیدم .
-جون من .یعنی تو کار اون هم انجام دادی
-بله دیگه .اما تو هم چشم و رو نداری .جون به جونت کنن فامیل همونی دیگه


شیوا بلند شد و اومد طرف من .در حالی که بالا پایین میپرد ،هی میگفت عاشقتم بخدا ,عاشقتم


با صدای خنده ای که از پشت سرمون میومد از بغلم اومد بیرون .هر دومون به عقب چرخیدیم .امیر و نیما ،مهندس رضایی هنوز هم میخندیدن .شیوا خجالت زده سرش رو انداخت پایین.

مهندس رضایی گفت :آفرین .کارتون مثل دفعه قبل هیچ نقصی نداشت

شیوا رو به امیر گفت:امیر خیلی خوشحالم .باید جشن بگیریم
با تعجب گفتم:جشن برای چی؟
جا ی اون امیر با یه لبخند جواب داد:برای این که این کار شما ،موجب شد آبروی شرکت خریده بشه .

نه بابا ،این خودشه .چه خوشگل مهربون میشه .............


گفتم: من وظیفه ام رو انجام دادم .کار مهمی نکردم


حالا وظیفه ام نبودا ،اما کلاس امدم براشون


نیما :شما شکسته نفسی میکنید .خودتون میدونید ،اگه این کار رو نمیکردید ما بد قول میشدیم و ممکن بود خیلی از شرکتهای دیگه هم متوجه این موضوع بشن و به ما دیگه سفارشی ندن
شیوا گفت: این درسی میشه که دیگه حواستون به قولهای که میدین باشه .
امیر گفت: ما به این شرکت برای ۳ ماه پیش قرار داد داشتیم ،اما وقتی من تماس گرفتم ،گفتن که یه نفر از شرکت زنگ زده و قرار داد رو جلو تر انداخته .اما کی این کار رو کرده بوده ما خودمون هم موندیم
گفتم: یعنی خانوم سرحدی این کار رو کرده
-نه ،ایشون نمیتونستن این کار رو بکنن ،اما اونطور که اونها گفتن ،یکی از مهندسین همین شرکت که به پرونده ها هم دسترسی داشته این کار رو کرده .
گفتم :موضوع داره پلیسی میشه


یه لبخند زد که نزدیک بود پس بیوفتم .خب شد مهندس رضایی ادامه حرف رو گرفت وگرنه من اون و سط غش کرده بودم . باز رفتم تو عالم هپروت .باز هرچی انها حرف میزدن من نمیشنیدم .


خاک بر اون فرق سرت مستانه که اینقدر بی جنبه ای .جمع کن خودتو .مگه تاحالا کسی بهت لبخند نزده که که اینجوری وا رفتی .


از جمع کناره گرفتم و رفتم آشپز خونه .انقدر اونجا وایسادم تا مطمئن شدم همه رفتن سر کارشون.


.................................................. ................................................


خسته و کوفته به صندلیم تکیه دادم.خانوم نیکویی گفت:عزیزم ممنون که بهم کمک کردی .دیگه بقیه اش رو فردا تموم میکنم .
-پس اگه کاری ندارید من برم .
-نه عزیزم میتونی بری .من هم الان دیگه جمع میکنم میرم

از اتاق خانوم نیکویی امدم بیرون و رفتم روی یه صندلی کنار میز شیوا نشستم.به ساعت نگاه کردم ساعت ۴ بود
گفتم:امیر هنوز از شهرداری نیومده
-همین یه ساعت پیش اومد .تاییدیه نقشه رو هم گرفت
- پس موضوع حل شد .نیما کجاس؟
-تو اتاق مهندس وحدت .رفت ازش بپرسه در رابطه به موضوع اون شرکت چیزی میدونه یا نه .
-کدوم شرکت
-همین شرکتی که نقشه هاش رو تا شنبه میخواد دیگه.
-آهان...
با بسته شدن در اتاق مهندس وحدت نگاهمون به اون سمت کشیده شد
نیما با لبخند کنارمون اومد و گفت:خسته نباشد
-شما هم همینطور
-ممنون ...هر چند امروز اصلا خسته نیستم .به جاش امیر حسابی خسته شده
-خب چرا ایشون منزل نمیرن
سرش رو تکون داد و گفت:همیشه همینطوریه لجباز و یه دنده .از موقعی که از شهرداری برگشته مدام بهش گفتم بره خونه اما گوشش بدهکار نیست .میگه وقتی امدم تا آخرش هستم .حتی اگه از خستگی بیهوش بشم بیوفتم روی میز کار
-چه بامزه
هردوشون یه نگاه بهم انداختن و زدن زیر خنده

آخه دختر خل و چل .این کجاش بامزه اس که این حرف رو زدی


امیر لبخند به لب اومد و گفت:چی این قدر بامزه بوده ،که شما رو اینطوری به خنده انداخته .
شیوا و نیما که هنوز میخندیدن با هم گفتن:همین کلمه بامزه


حالا این اینقدر هم بامزه نبودا ،حالا اینها به چی میخندیدن ،خدا عالمه .


من هم دیدم اینها ول کن نیستن ،برای عوض بحث کردن رو با امیر گفتم:راستی حال مادربزرگتون چطوره؟
-امروز ظهر از اتاق c .c .u اوردنش بیرون .ظاهرا خطر رفع شده .
-خب خدا رو شکر
شیوا:امیر حالا که همه کارها درست شده خب برو خونه دیگه .خستگی از چهرت میباره.
-تا حالا که وایسادم ،یه ساعت دیگه هم صبر میکنم همه با هم بریم...در ضمن من اصلا نمیتونم رانندگی کنم ....نیما تو باید زحمتش رو بکشی ،چون ممکنه وسط راه خوابم ببره
نیما:غیر از این بود سوار ماشینت نمیشدم ،هنوز خیلی آرزو دارم که براورده نشده.زدیم زیر خنده .


موقع رفتن شیوا خواست همراه انها برم قبول نکردم .همون یه دفعه برای هفت پشتم بس بود.

نیما گفت:بخدا رانندگی من اینقدر ها هم بد نیست
-خواهش میکنم.قصد جسارت نداشتم .ترجیح میدم مثل همیشه مزاحم نشم
امیر گفت:مزاحم نیستید.بخاطر قدردانی هم که شده قبول کنید

احتمالا این از کم خوابی اینطوری شده.....ای کاش همیشه کم خواب بشه نفهمه چه مهربون شده .


همینطور که توسط شیوا کشیده میشدم ،گفتم :شیوا روسریم افتاد .صبر کن اونها که در نمیرن.
-بدو مستانه ،نیما میخواد رانندگی کنه
-ندید بدید ،آپولو که نمیخواد هوا کنه
-بدومستانه اینقدر حرف نزن .
نیما و امیر جلوی ماشین ایستاده بودن و حرف میزدن.
شیوا :ما امدیم
امیر در عقب رو باز کرد .اول شیوا سوار شد و بعد من .نیما هم پشت فرمون نشست .امیر به محض این که سوار شد سرش رو به ماشین تکیه داد و چشمهاش رو بست.از آینه بغل ماشین اون رو به خوبی میدیدم .از اینکه چشمهاش بسته بود و من میتونستم بدون هیچ دغدغه ای نگاهش کنم ،لبخند رضایت رو لبهام نقش بست .
با صدای نیما نگاهم رو به آینه جلو انداختم
نیما: خانوم صداقت ،اول شیوا خانوم رو باید برسونم ،چون منزل ایشون سرراهه ،اشکالی که نداره


اشکال که خیلی داره ،فقط کافیه مادرم من رو تو ماشین با ۲ تا پسر ببینه ،اونوقت خانوم صداقت بی خانوم صداقت .


گفتم:راستش من همون نزدیکیها کار دارم همونجا پیاده میشم
-هر طور راحتید .


ناخودآگاه نگاهم دوباره به اینه بغل افتاد .بدون انتظارم امیر داشت نگاهم میکرد ،که دوباره آروم چشمهاش رو بست


خون به صورتم هجوم آورد .داغ شده بودم ،از این که امیر رو متوجه خودم دیدم یه حالتی به من دست داد.یه حال خوب .


انگار نه انگار همین صبحی از حرصم بد و بیراه بهش گفته بودم .

تا لحظه آخر جرات نکردم به آینه نگاه کنم ،هر چند فکر کنم اون هم ،به خواب رفته بود
قسمت 17
روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم .
نگاه کردنش ،حرف زدنش ،کنایه هاش ،اخم کردنش ،همه و همه از نظرم میگذشت .به پهلو خوابیدم .چرا باید همش اون در نظرم باشه ؟

اه ه ه ،این شب جمعه هم ول کن ما نیست .....میگم مستانه ،نکنه عاشق شدی !. ......هیچ کس هم نه اون . خوش اخلاق تر از اون نبود ...بگیر بخواب بابا ،عاشقی چه کشکیه .

پتو رو کشیدم رو خودم سعی کردم بخوابم

فردا جمعه باید یه سر به شیرین بزنم



صبح که پا شدم هستی گفت:آجی،میشه من امروز بیام دنبالت با هم بریم خرید
-خرید چی ؟
-میخوام یه لباس بخرم .مامان گفت با تو برم .
-باشه ،
آدرس رو میدی
-بنویس


اوه،اوه اوه اوه،چه هوا سرد شده


ژاکتم رو پیچیدم دور خودم و به راهم ادامه دادم.دیگه کمتر برگی تو خیابون بود .چشمهام رو بستم و به صدای باد گوش دادم .اما مگه این صدای بوق ماشینها میذاشتن.این هم از آلودگی صوتی.

وقتی به شرکت رسیدم .هنوز کسی نیومده بود و در بسته بود .آخه از دیشب صد بار از خواب پاشدم و از دم سحری دیگه خوابم نبرد من هم نمازم و با ۱۰۰ تا صلوات خوندم و دیگه نخوابیدم و زود زدم بیرون.

به طرف پنجره بزرگی که توی راهرو بود رفتم و از اون بالا به پایین نگاه کردم.از اون بالا همه چی کوچولو بود .ماشین ها مثل ماشینک های پسر بچه ها بودن .
مثل بچه ها به خودم گفتم :یعنی خدا هم مارو اینقدر کوچیک میبینه ،یعنی حوصلش سر نمیره

زبونم و گاز گرفتم و بلند گفتم:استغفرا لله .

صدای آشنایی گفت:کفر شنیدید یا کفر دیدید ؟

برگشتم.امیر جلوی در شرکت ایستاده بود .سلام کردم

آروم سرش رو تکون داد و گفت:سلام.......نگفتید ؟
-چیو ؟
-این که چرا اونطور بلند طلب مغفرت میکردید .
-بعضی وقتها این کار لازمه .مگه شما هیچ وقت طلب مغفرت نکردید .
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:چرا.اما نه همچین بلند

باز این دیشب خوب خوابیده .نیومده ایراد گرفتنش شروع شد .

برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم:آقا نیما کجاس ؟
در حالیکه در شرکت رو باز میکرد با کنایه گفت:نگرانش شدید ؟

این حرف مثل یه آب یخ بود که رو سرم بریزه.آخه خودم هم یه طوریم میشد ...نمیدونم چرا از شیوا ازش نپرسیدم .

برای این که حرفم رو ماست مالی کنم گفتم :آخه نه این که همیشه با شما میومد برای همین پرسیدم.

امیر در رو باز کرد و وارد شد و در حالی که یکی یکی چراغ ها رو روشن میکرد گفت:شیوا گفت ، تا ساعت ۲ خودش رو میرسونه

بعد هم رفت تو اتاقش .

شونه هم رو بالا انداختم و پشت میزم نشستم .

نمیدونم چرا از این مهندس وحدت زیاد خوشم نمیومد .سنا حدود پنجاه ،پنجاه و پنج میخورد ،اما بر عکس مهندس رضایی نگاهش پدرانه نبود .هر دفعه هم با یه بهانه ای میومد و سر صحبت رو باز میکرد .من هم دیدم این ولکن نیست ،بلند شدم رفتم آشپزخونه .کتری رو پر از آب کردم وهمونجا وایسادم .

داشتم تو فنجان های که توی سینی گذاشته بودم چایی میریختم که متوجه شخصی شدم .برگشتم دیدم امیر تو چارچوب در ایستاده .با اون حالتی که اون نگاه میکرد فهمیدم ،باید خودم و برای یه کل کل حسابی آماده کنم .

برگشتم و با یه حالت بی تفاوتی گفتم :چایی میخورد براتون بریزم مهندس
و مشغول چایی ریختن شدم .جوابی نشنیدم .فکر کردم رفته .برگشتم دیدم هنوز انجا وایساده .

خدا رو شکر کر هم شده

قوری رو روی کتری گذاشتم و سینی رو برداشتم .در حالی که دستش رو توی جیبش میکرد گفت:امروز قرار شده شما منشی باشید یا آبدارچی؟


خیلی بهم برخورد .با صدای عصبانی گفتم:بله؟
-میشه امروز فقط نقش یه منشی رو داشته باشید

اونقدر عصبانی بودم که دلم میخواست اون سینی رو پرت کنم به طرفش ،تا اونجاش هم بسوزه.....

از عصبانیت دستهام میلرزید و این کاملا از برخورد فنجانها که به هم میخورد مشخص بود .سینی رو محکم روی کابینت کوبیدم.طوریکه چند تا از فنجانها برگشت توی سینی.

نمیدونم چرا دهنم قفل شده بود و هیچ جوابی نمیتونستم بدم.

امیر با همون لحن گفت:ناراحت شدید ؟قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم .

با غیظ به طرفش نگاه کردم و گفتم :اما این کار رو کردید.اگه یه نفر به خودتون این حرف رو میزد ناراحت نمیشدید.

-نه چرا باید ناراحت بشم .

میدونستم هر حرفی بزنم یه جوابی تو آستینش داره .تقصیر خودم بود .


قصد خارج شدن از آشپزخونه رو کردم اما اون هنوز همونجا وایساده بود .

با حرص بدون اینکه نگاهش کنم،گفتم: اجازه میدید؟

با کمی مکث گفت:از این که باعث ناراحتیتون شدم معذرت میخوام


من که این سینی رو کوبیدم به کابینت پس چرا این گیج میزنه .

شونه اش رو انداخت بالا و گفت:فکر نمیکردم تا این حد ناراحت بشید ....فقط یه شوخی بود.

نگاهش انقدر آرومم کرد که انگار هیچ وقت عصبانی نبودم.
گفت: بخشیدید؟
گفتم :اگه اجازه بدید رد بشم ،بله .

از جلوی در کنار رفت و گفت:بفرمایید

رفتم پشت میزم نشستم و سعی کردم اون لبخندی رو که رو لبم جا خوش کرده بود رو جمع کنم .اون هم رفت تو آشپز خونه .

دوباره بد جنس شدم.

حالا خودت اونها رو بشور تا جونت در بیاد .پسره مزخرف .....

داشتم با خودکار روی میزم بازی میکردم و اون رو هی توی دستم تکون میدادم .
حالا کو تا ساعت ۲.میگم نکنه این شیوا ی مارمولک با نیما قرار داشته که از دو تاشون خبری نیست؟!.....مستانه منحرف شدی....شیوا اهل این برنامه ها نیست ....بچسب به کارت.


یه دفه خودکار از دستم افتاد زیر میز .هر چی با پاهام سعی کردم اون رو به طرف خودم بکشم نتونستم .خم شدم و خودکار رو از روی زمین برداشتم ،اما وقتی خواستم بلند بشم سرم محکم به میز خورد .در حالی که سرم رو میمالیدم از زیر میز امدم بیرون که دیدم امیر سینی به دست جلوی میزم ایستاده .یه چایی گذاشت رو میزم .
با تعجب گفتم :این چیه ؟!
-چایی .مگه معلوم نیست .
-چرا .اما شما چرا چایی آوردید ؟!
-ایرادی داره
لبخند زدم و گفتم :ایرادی که نداره .اما شما اگر من رو اونطور ناراحت نمیکردید ،حالا مجبور نبودید خودتون چایی بریزید .
در حالیکه قندون رو جلوم میگرفت گفت:مثل این که شما وقتی میبخشد فراموش نمیکنید.

در حالیکه قند بر میداشتم گفتم:منظورم این نبود .

قندون رو توی سینی گذاشت و در حالیکه به سمت اتاق بقیه میرفت گفت:اما اینطور به نظر میرسید.


بعد از چند لحظه با سینی و یه فنجان چایی به اتاق خودش رفت.

فنجان چایی رو به طرف صورتم نزدیک کردم و اون رو استشمام کردم.

عجب بوی داره .چه رنگی.معلومه کار بلده .اگه دختر میشد و من پسر, شاید به خواستگاریش میرفتم.


در باز شد و نیما اومد تو

-سلام
-سلام ،عجب هوای سردی شده .یه چایی تو این هوا میچسبه

از جام بلند شدم و گفتم :من براتون میارم
-اصلا منظورم به شما نبود
لبخند زدم و گفتم میدونم.

نیما به سمت اتاق امیر رفت و گفت:راستی شما امروز بجای شیوا خانوم کار میکنید
همونطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم:فقط تا ساعت ۲.


با فنجان چایی به اتاق امیر رفتم .نیما روی یکی از مبلها نشسته بود و امیر هم کنار پنجره ایستاده بود .چای فنجان رو به نیما دادم و گفتم:بفرمایید
نیما:ممنون .این چایی خیلی میچسبه
امیر :حتما همینطوره
و بعد به سمت پنجره چرخید
نیما:امیر هوا خیلی سرد شده ،این دفعه من رو بدون ماشین جایی نفرست

به فنجان خالی امیر نگاه کردم و گفتم:شما باز هم چایی میخورید براتون بیارم

بدون اینکه برگرده فقط سرش رو تکون داد.

فنجان امیر رو که خالی شده بود از رومیز برداشتم و به آشپز خونه بردم .

آقا زورش میاد یه تشکر کنه .تا همین چند دقیقه پیش مهربون شده بود .فکر کنم این هم یه قرصی چیزی میخوره که بعد از هر چند دقیقه اثرش از بین میره .طفلک جوون به این خوش قد و بالایی ،حیف نیست......


به فنجان امیر که توی دستم بود نگاه کردم .انگشتم رو روی لبه فنجان کشیدم .انگار فنجان جادو کرد ,آروم شدم ،حالا خب شد یه قول چراغ ازش نیومد بیرون.
با تبسم زمزمه کردم :بد اخلاق


شیوا با چهره خسته وارد شرکت شد .
-سلام ببخشید دیر شد ترافیک بود
-سلام عیب نداره ...خسته ای ؟
-دارم هلاک میشم .هم از خستگی هم از گرسنگی
-چرا ناهار نخوردی
-گفتم زود بیام ،به کارم برسم
-به کارت یا به یارت
خندید
شیوا: تو ناهار چی خوردی
-هنوز نرفتم
-ساعت ۲:۳۰ تو هنوز نرفتی برای نهار
-اشتها نداشتم .حالا چی میخوری برم بگیرم
-یه همبرگر.
-باشه ،من برم خبر بدم میرم بیرون .بعدا حوصله اخم و تخم ندارم.
-پس بذار من هم بیام یه احوال پرسی کنم
-باشه ،فکر کنم هردوشون تو اتاق نیما باشن

با هم به اونجا رفتیم .شیوا یه سلام گفت ،آقا نیما شروع کرد از حال خودش و خانواده اش و خاله و عمو گرفته تا بقال سر محل داشت میپرسید . دیدم ول کن نیست رو به امیر گفتم :من میتونم برای یه لحظه برم بیرون ؟
الحمد الله نیما ساکت شد .
امیر :خواهش میکنم ،بفرمایید ....اتفاقی که نیوفتاده ؟
شیوا گفت :نه میخواد بره برای من و خودش نهار بگیره
نیما گفت:اجازه بدید من میرم
میدونستم میخواد برای شیوا خوش دستی کنه .عاشق بود دیگه ..........

یه لبخند زدم و گفتم ممنون میشیم

سریع کتش رو برداشت ورفت .امیر یه نگاه به شیوا انداخت وگفت:کاش میشد یکی هم برای ما خوش دستی کنه

شیوا هم فکر کرد امیر منظورش به اونه دستپاچه شد .برای اینکه شیوا رو از تو اون وضعیت نجات بدم گفتم:آقا نیما خیلی با محبته .حتما این به شما هم ثابت شده

یه ابروش رو داد بالا و گفت :از اینکه اون با محبته شکی نیست .اما موندم چرا موقع ناهار بخاطر سرما بیرون نرفت ،اما حالا با کله قبول زحمت کرد .

حرفش با گوشه و کنایه بود .نمیدونم چرا به این بدبخت حساس شده بود ؟نکنه از احساس اون به شیوا بو یی برده باشه .آخه نیما خیلی تابلو رفتار میکرد .

در جواب کنایه اش گفتم:خب شاید چون کس دیگه ای جز ایشون داوطلب نبودن .

نیشخندی زد و گفت:شاید هم اگر کس دیگه ای این کار رو میکرد مورد قبول شما قرار نمیگرفت.

بعد هم از اتاق نیما رفت بیرون.

رو به شیوا گفتم:منظورش چی بود ؟این به من چه ربطی داشت ؟
-نمیدونم به نظرم خیلی عصبانی شد .وای نکنه به نیما حرفی بزنه میونشون شکر آب شه .
-برای چی اینطور بشه ؟ تو و نیما که کاری نکردید.
-وای مستانه دلم شور میزنه

-اه ،شیوا تو هم با این فامیلت . اگه این بین همه پسر خاله هات و پسر دایی هات خوش اخلاقه ،اونها دیگه چی هستن.

شیوا به طرف در رفت و گفت:وقت آوردی واسه شوخی کردن.
-حالا کجا میری؟
-برم باهاش حرف بزنم ببینم چی شده ؟
-مواظب باش کتکت نزنه
-مستانه به جای این که دلداریم بدی ،داری تو دلم و خالی میکنی ؟!

چشمام رو درشت کردم و گفتم :پس معلوم شد دست بزن هم داره .

یه فحش ترکی داد که معنیش رو نفهمیدم .در حالیکه با اون از اتاق میومدم بیرون گفتم:خودتی ،با اون شوهر درازت.

دید حریف نمیشه بی خیال من شد ،رفت به اتاق امیر .

هی بگی نگی من هم بخاطر شیوا دلشوره داشتم .روی صندلی نشستم ،دستم رو به پاهام تکیه دادم و سرم رو روی دستم گذاشتم .نمیدونم چه وقت گذاشته بود که صدای پای شخصی رو شنیدم

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
فکر کردم نیما س.

کی دیگه اشتها داره چیزی بخوره ؟



سرم رو بلندکردم .با دیدن استاد تعجب کردم و گفتم

-سلام استاد .اینجا چکار میکنید؟
-سلام. امروز امدم اینجا هم به کار شما سرکشی کنم و هم اینکه راد منش رو ببینم


نیما در حالیکه کیسه ساندویچ دستش بود وارد شد .لحظه ای هر دو بهم نگاه کردند و بعد نیما به طرف استاد اومد و گفت:استادصدیق !


استاد در حالی که با لبخند دست اون رو میفشرد گفت:وحیدی تو هم اینجا مشغولی ؟
-بله استاد .من و امیر رادمنش یک سالی هست که با هم کاری رو شروع کردیم .البته سرمایه اصلی رو رادمنش گذاشته ،من فقط با اون همکارم.

-خیلی خوبه .با پشتکاری که از شما دوتا جوون سراغ دارم مطمئنم موفق خواهید شد ....راستی رادمنش امروز هست .میخوام ببینمش .


گفتم:هستند استاد .شما تشریف داشته باشید،من میرم خبرشون کنم .



خوب شد استاد وقتی نیومد که من پشت میز منشی بودم .وگرنه گوشم و میگرفت و میفرستادم خونه و میگفت برو با اولیات بیا......

چند ضربه زدم و وارد شدم .قبل از هرچیز به قیافه شیوا خیره شدم .

پای چشمش که سیاه نیست .موهای جلوی سرش هم که کنده نشده .دست و پاش هم که سالمه .


امیر : کاری داشتید ؟
به طرفش نگاه کردم .هنوز اخمهاش تو هم بود .به خودم جرات دادم و گفتم:یکنفر اومده میخواد شما رو ببینه .

بی اعتنا به حرفم خودش را مشغول کرد و گفت:بگید یه روز دیگه بیاد


چرا این اینجوری میکرد ....مثلا میخواست ثابت کنه رییس اینجاست...


گفتم :پس میگم رییس خیلی سرش شلوغه و با خودش جلسه داره ؟


شیوا یه خنده کرد که با چشم غره امیر ،ساکت شد .در حالیکه از اتاق خارج میشدم گفتم : بدون شک اگر استاد صدیق از این که بشنوه شاگرد قدیمیش اینقدر موفق و مهم شده ،خوشحال میشه


بعد زود زدم بیرون که احیانا چیزی نخوره تو سرم .

هنوز در رو کاملا نبسته بودم که امیر بیرون اومد و با اشتیاق بطرف استاد رفت .
شیواکنارم اومد و گفت این کیه؟
-استاد فعلی من و استاد قبلی نیما و جناب رییس
یه نگاه بهم انداخت .گفتم : حالا چش شده بود ...رییس رو میگم

-چرا اینطوری میگی
-چجوری گفتم .میگم این جناب رییس چش بود .

قری به گردنش اومد و به سمت اونها نگاه کرد و گفت: خودش که گفت،فقط شوخی بود
-اا ا ...پس ایشون عادت دارن از این شوخی های مسخره و ناراحت کننده ،داشته باشن

قبل از این که شیوا حرفی بزنه استاد گفت:صداقت ،الان از رادمنش شنیدم که تو این مدت کوتاه خیلی موثر بودید


لبخند زدم .


نه بابا این امیر انقدرها که من فکر میکردم بی چشم رو نیست .....شاید هم این نیما حرفی زده اون هم نتونسته منکر بشه .

استاد:خوشحالم از این که ۳ تا از دانشجوهای موفقم رو اینجا در کنار هم میبینم.مطمئنم با همکاری هم میتونید خیلی پیشرفت کنید .

گفتم:البته من که اینجا موقت هستم


یعنی اگر روم میشد میگفتم ، استاد محترم ،حیف که با این شرطی که معلوم نیست از کجای تونبونت در آوردی مجبورم این چند ماه رو بیگاری بکشم،وگرنه حاضر نبودم یه دقیقه هم قیافه این کوه غرور روتحمل کنم چه برسه باهاش همکار هم بشم .


استاد با لحن خاصی گفت :نکنه خبراایه؟

فقط همین و کم داشتم که استاد هم طالب شوهر دادن ما باشه

-خبر که خبر سلامتی .اما منظورم این بود همونطور که مستحضرید من بخاطر این ترم اینجا مشغول هستم.
استاد گفت:خوب بعد از این ۶ ماه هم میتونید اینجا مشغول باشید .
بعد رو به امیر گفت:مطمئن باش کسی مثل ایشون پیدا نخواهید کرد

مرسی استاد .خدایی حال کردم .یادم باشه وقتی خواستم شوهر کنم استاد رو با خودم ببرم .با این تعریف هایی که این میکنه ،مهریه ام رو برابر میکنن با فرزندهای حضرت آدم همینطور برو بالا تا ائمه اطهار .

امیر گفت:البته استاد .اما اگه ما تا ۶ ماه دیگه استخدام داشته باشیم .

یه چپ نگاهش کردم و گفتم :استاد من تصمیم دارم بعد از این ۶ ماه تا یه مدتی کار نکنم .
استاد :چرا؟
امیر به حالت تمسخر گفت:حتما به خاطر همون خبرا.

با عصبانیت برگشتم طرفش و گفتم:کدوم خبرا .چرا حرف بی خود میزنید.

امیر دستش رو با حالت تسلیم بالا برد .خواستم یه چیزدیگه بگم که استاد خیلی جدی گفت:بسه دیگه .من اینجا نیومدم که به جر و بحث های شما گوش بدم .

سرم رو پایین انداختم و همزمان با امیر گفتم :ببخشید استاد

اما در آخر سرم رو بالا کردم و به امیر یه اخم کردم و روم و به طرف استاد کردم.

استاد در حالی که یه ورق از تو کیفش در میاورد گفت:من باید برم.رادمنش این رو امضا کن بده من .
امیر اون رو از دستش گرفت و گفت:چقدر زود میخواین تشریف ببرید .حداقل یه پذیرای بشید بعد .

خب شد من اون چایی رو خریدم .وگرنه با چی میخواستی پذیرایی کنی آقای خود شیرین.

-باشه برای یدفع دیگه .من امروز فرصت ندارم .
امیر :پس لطفا این دعوت رو قبول کنید .۵ شنبه همین هفته بخاطر موفقیت درمورد همون پروژه که چند لحظه پیش خدمتتون گفتم ،با همکارها یه جشن کوچیک گرفتیم .خوشحال میشیم شما هم افتخار بدید و تشریف بیارید .
-اگر تونستم حتما میام .
-پس من تا قبل از ۵ شنبه جاش رو مشخص میکنم و به شما اطلاع میدم.فقط لطف کنید شماره تماستون رو بدید.

استاد از توی جیب کتش کارتی رو در آورد و به امیر داد وبعد از این که استاد برگه مربوط رو از امیر گرفت خداحافظی کرد ورفت.


به طرف میز رفتم تا کیفم رو بردارم که نیما گفت:بفرمایید این هم ناهار .فقط یادم رفت بپرسم چی میخورید اینه که همبرگر گرفتم .

شیوا نیم نگاهی به امیر کرد ،دیدم قصد نداره حرفی بزنه ،حالا یا از خجالت یا بخاطر قیافه اخمالو امیر .برای همین رو به نیما گفتم:اتفاقا قرار بود همبرگر سفارش بدیم .از لطفتون هم ممنون.

بعد کیفم رو برداشتم و مبلغی رو از توش در آوردم و به طرف نیما گرفتم :بفرمایید .
نیما اخمی کرد وگفت:اصلا قبول نمیکنم
خواستم حرفی بزنم که نیما سرش رو تکون داد و گفت:لطفا دیگه اصرار نکنید.
دستم رو عقب کشیدم و گفتم:به هر صورت ممنون .

یه چشم غره به شیوا رفتم تا یه حرفی بزنه .اما حرفی نزد فقط چشمش متوجه امیر بود.
امیر رو به نیما گفت:بهتر نیست به کارمون برسیم نیما.

و خودش زودتر به اتاق نیما رفت .من هم رفتم به اتاق های خانوم رستگار و نیکویی سر زدم تا اگه کاری داشتن بهشون کمک کنم.


کارمون تموم شده بود و مشغول صحبت با خانوم رستگار بودم که شیوا خبر داد ،هستی اومده و توی سالن منتظرمه .با هم به سراغ هستی رفتیم .آبجی کوچولو ما هم مشغول فضولی بود و همه جا رو داشت سرک میکشد .یه تک سرفه کردم
هستی :وای آبجی عجب جای شیکی کار میکنی....سلام
-میذاشتی یه دو ساعت دیگه سلام میکردی .
متوجه کنایه ام نشد و گفت:اینجا خیلی باحاله
-خیل خب ....نیم ساعت زود امدی ،باید صبر کنی تا ساعت ۵ بعدا میریم
-ا.. مستانه معلوم نیست خرید من چقدر طول بکشه .همین نیم ساعت هم غنیمته . دیر بریم خونه مامان غر میزنه ها.

-میگی چکار کنم .تو که میدونستی من ساعت ۵ تعطیل میشم .
-خب به رئیستون بگو نیم ساعت زودتر بریم
-اصلا حرفش رو هم نزن
شیوا گفت:میخوای من به امیر بگم
هستی :آره ،تو رو خدا میشه تو بهش بگی
گفتم:شیوا جون ،من مطمئنم ایشون این اجازه رو نمیدن .تو که خوب میشناسیش

هستی روی یکی از صندلی ها نشست و مثل بچه ها گفت:حالا باید نیم ساعت الکی اینجا بشینیم
-تا چشم به هم بزاری این نیمساعت تموم شده

خدایی این نیم ساعت هستی یک دقیقه هم نشست از بس مثل مرغ راه رفت دیگه داشتم سر گیجه میگرفتم.

سر ساعت ۵ گفت:بریم دیگه ساعت ۵ شد.
خیل خوب مثل این بچه ها نباش .اینجا باش برم کیفم رو بیارم .
-از اون موقع تا حالا نمیتونستی این کار رو بکنی

بی اعتنا به حرفش به اتاق خانوم رستگار رفتم و کیفم رو برداشتم و ازشون خداحافظی کردم.
همزمان با من امیر و نیما هم بیرون امدن .هستی اومد طرفم و گفت:بریم؟
دیگه کلافه ام کرده بود .آروم گفتم :خیله خب ،بریم
نیما گفت:خانوم صداقت معرفی نمیکنید
گفتم :خواهر کوچکترم ....
هستی نگذاشت ادامه بدم و گفت:سلام .هستی هستم .هستی صداقت .از ملاقات شما خوشوقتم

از این طرز حرف زدنش خندم گرفت .آبجی کوچولوی شیطون من ،چه لفظ قلم حرف میزد .انگار با ریس جمهور داره حرف میزنه

نیما :من هم نیما وحیدی هستم
امیر:بنده هم امیر رادمنش هستم ،پسر خاله شیوا .ما هم از ملاقات شما خیلی خوشوقتیم


رو به هستی گفتم:بریم
هستی تازه یادش افتاد دیر شده گفت:اخ ،اصلا حواسم نبود .با اجازه همگی خداحافظ
و بدون هیچ معطلی رفت بیرون .در حالی که به سمت در میرفتم خداحافظی کردم و خودم رو به هستی که دم در آسانسور بود رسوندم
-نمیتونی مثل یه خانوم رفتار کنی ؟
-مگه چکار کردم !
-یه ثانیه صبر میکردی جواب خداحافظیت رو میدادن بعد مثل این بچه ها میومدی بیرون .

روش رو برگردند وزیر لب غر زد

به محض این که وارد خیابون شدیم هستی گفت:راستی آبجی ،پسر خاله شیوا همون رئیس شرکته دیگه

همه زورش همین بود که به تو حالی کنه رئیس اونه

جواب دادم :آره
-اصلا فکر نمیکردم این شکلی باشه
-مگه چه شکلی بود
-اونطور که تو میگفتی ،یه نفر اخمالو ی سیبیل کلفت در نظرم بود
-اخمالو که هست البته بی سبیلش .
-کجا اخمالو بود . خیلی هم جنتلمن بود .جای برداری خوب چیزی بود

با تشر بهش نگاه کردم و گفتم:این چه طرز حرف زدنه
-گفتم جای برداری
-خوب چیزی بود یعنی چی ؟
-تو چرا این روزا اینقدر گیر میدی .خب یه حرفی زدم .غلط کردم خب شد

راست میگفت تازگیها خیلی سگ شده بودم

-هستی ببخشید خسته ام ،اعصابم به هم ریخته

اصلا تو دل آبجی ما چیزی نمیموند .سریع گفت:اون یکی هم خوب بود .اما پسر خاله شیوا یه چیز دیگه بود ،نه ..

لبخند زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم .چند لحظه بعد گفت:میگم تاحالا ازت خواستگاری نکرده
باتعجب پرسیدم :کی؟!
-این رئیستون دیگه ،یا اون یکی .چی بود اسمش ...آهان ،نیما

آروم زدم پشتش و گفتم:این چه حرفیه تو میزنی؟
-خوب دیدم تو هر جا میری همه خاطرخوات میشن، میان خواستگاریت ،اینه که در مورد اینها هم کنجکاو شدم

از این حرفش با این برداشت بچگانه اش خندم گرفت .

-نخیر .محض اطلاع جنابعالی باید بگم نیما که خودش کسی رو دوست داره ،پسر خاله شیوا هم حرفی نزده

در حالی که یه آدامس میگذاشت دهنش گفت:پس حتما اون هم یکی رو دوست داره .وگرنه کور نیست این آبجی خانوم ما رو ببینه و دم نزنه .

نمیدونم چرا از این که گفت شاید اون هم کسی رو دوست داره، عصبانی شدم و گفتم:به جای این چرت و پرتها تند تر راه برو. اون لنگه کفش هم از اون دهنت بنداز بیرون .

آدامس رو در آورد و زیر لب چیزی گفت.گفتم:چی گفتی؟
-هیچی بابا.تو چرا اینطوری میکنی
-حرف نزن زود خریدت رو بکن حوصله ندارم ،خسته ام .



از موقعی که هستی این حرف رو زد الکی الکی اعصابم به هم ریخت .اصلا یادم نمیاد هستی چی خرید

شب هم از بس دنده به دنده شدم که کلافه شدم و رو تختم نشتم .دستهام رو قالب سرم کردم و چشمم رو بستم .اما قیافه امیر میومد جلو ی چشمم ..چراغ خواب رو روشن کردم و به ساعت نگاه کردم .ساعت ۱۰ اومده بودم تو تختم ،اما حالا نزدیک به یک بود و من هنوز خوابم نبرده بود .

بد جور احساس گرما و خفگی میکردم .دست رو پیشونیم گذاشتم تب نداشتم .اما داشتم ازگرما میسوختم .

لباسهام رو در آوردم و رفتم به حمامی که داخل اتاقم بود.شیر آب سرد رو باز کردم و رفتم زیر دوش .اونقدر اون زیر موندم تا یه کم احساس گرما از بین رفت .لباس حوله ایم رو پوشیدم و بدون این که موهام رو خشک کنم همونجور خودم رو تخت انداختم

با این که صدای باد لابلای درختها میپیچید و خبر از سوز سرما ی بیرون میداد و بخاری اتاقم از موقعی که اومده بودم خاموش بود ،اما هنوز گرمم بود .
یه نفس بلند کشیدم و به سقف خیره شدم .صدای هستی تو گوشم میپیچید :حتما اون هم کسی رو دوست داره ......

دیگه از دست خودم هم کلافه شده بودم .

دوست داره که داره ...بجهنم ....مستانه قاط زدی ...نه اینکه هرکس از قیافه و شکل و شمایلت تعریف کرده ،اینه که توقعت زیاد شده...آخه اون چرا باید فکر تو رو مشغول کنه ....مگه جز اعصاب خورد کردن تو ,کاری هم بلده .با اون شوخی های بیمزه و مسخرش ....به خودت بیا ....آفرین دختر خوب .


دوباره چشمم رو بستم .دوباره تصویر امیر جلوی چشمم نمایان شد .چشمم رو باز کردم

ای تو روحت امیر

چراغ خواب رو خاموش کردم و چشمم رو بستم و انقدر شعر ( خوشا به حالت ای روستایی) رو برای خودم تکرار کردم تا خوابم برد

قسمت 19
صبح از صدای زنگ ساعت بیدار شدم .چشمم رو به زور باز کردم .اما قادر به حرکت نبودم .انگار یه وزنه سنگین بهم وصل شده بود .این ساعت هم که همینجور تو سر خودش میزد .

یادم باشه ایندفه یه چکشی ،چیزی برای خفه کردن این ساعت بالای سرم بزارم .

بلاخره به خودم یه تکونی دادم و از رو تخت بلند شدم .سرم سنگین بود و کمی گلوم میسوخت .لباس حوله ایم رو از تنم در آوردم و موهام روکه هنوز کمی نم داشت،شونه کردم و با کش بستم .

از اتاقم امدم بیرون .اما پاهام کمی ضعف میرفت .دستم رو به نرده ها گرفتم و رفتم پایین .

آقام و مادر و هستی سر میز صبحانه مشغول صحبت بودن .سلام کردم و نشستم
مادرم نگاهی به صورتم کرد و گفت:چرا اینقدر رنگت پریده مادر؟

یه چایی برای خودم ریختم و سر میز نشستم . آقام گفت :چرا زود بلند شدی بابا .ساعت ۶:۳۰ .مگه نباید ۹ شرکت باشی
با سر حرفش رو تایید کردم و یه جرعه از چایی رو سر کشیدم .اما از گلوم پایین نرفت .
چاییم رو همونطور رو میز گذاشتم و گفتم:آقا جون میشه امروز من رو برسونی
هستی با دهن پر گفت:نخیر, آقا جون قرار من رو برسونه .

از رو صندلی بلند شدم و گفتم:تو که مدرست همین بغله.
-خوب باشه .امروز نوبت منه ،مگه نه آقا جون
آقاجون رو به هستی گفت :خیل خوب اول تو رو میرسونم بعد مستانه رو
گفتم:پس من میرم حاضر شم .
مادرم اخمهاش رو توهم کرد و گفت:تو که هنوز چیزی نخوردی
-اشتها ندارم ،مامان
-اشتها ندارم یعنی چی.رنگ به صورت نداری .بیا یه لقمه بخور .دیشب هم که فقط با غذات بازی کردی
-میرم تو شرکت یه چیزی میخورم
بعد از آشپزخونه امدم بیرون .اما هنوز غرغر های مامانم رو میشنیدم.


سرم رو که کمی گیج میرفت به صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم آقاجون گفت:مستانه جان حالت خوب نیست بابا
-یه کم احساس ضعف دارم و کمی سرم گیج میره
-خب اگه اینطوریه نرو شرکت
-نه آقا جون انقدر ها هم حالم بد نیست .میرم شرکت یه چیزی میخورم حالم جا میاد... آقا جون همینجا پیاده میشم


شیوا مشغول صحبت با امیر بود که من وارد شرکت شدم .سلام کردم .هر دو به طرف من برگشتن و سلامم رو جواب گفتن.یه لحظه احساس کردم الانه که کله پا شم .بنابرین سریع خودم رو به اتاقم رسوندم و رو یه صندلی نشستم .

لحظه ای بعد شیو ا اومد تو و گفت:مستانه حالت خوبه
-اره فقط یه دفعه سرم گیج رفت
-رنگت پریده ...ماهانه شدی
-نه ...اما فکر کنم سرما خوردم .دیشب اصلا خوابم نمیبرد یه ساعت رفتم زیر آب سرد دوش گرفتم.
-زیر آب سرد ؟! زده بود به سرت تو این هوا ....اونجوری که بدتر خواب هم از سرت میپره
-آخه دیشب داشتم از گرما خفه میشدم
-خب سرما خوردی دیگه .بدنت هم درد میکنه ؟
-نه فقط یه کم ضعف دارم .صبحانه هم نخوردم فکر کنم برای همینه

سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:میخوای یه چیزی برم برات بخرم
-نه تا نهار صبر میکنم ،الان اصلا اشتها ندارم ..برو به کارت برس ،تلفن داره زنگ میزنه این رییس دوباره قاطی میکنه ها
-تو ,تو این موقعیت هم ول کن اون نیستی

این رو گفت و رفت بیرون
میخواستم سرم رو روی میز بزارم که ضربی به در خورد و در اتاقم باز شد

امیر:خانوم صداقت امروز میتونید با مهندس رضایی همکاری کنید

اصلا حوصلش رو نداشتم .

از جام بلند شدم و گفتم:بله میتونم
سرش رو تکون داد و آروم گفت:ممنون

مهندس رضایی خیلی متین و باوقار بود .اصلا احساس ناراحتی نمیکردم که تنها با اون تو یه اتاق مشغول کار باشم .یک ساعتی توی محاسبات و کار نقشه مورد نظرش کمکش کردم . هر چند که حالم تعریفی نداشت اما سعی میکردم تمام حواسم رو به کار بدم .

مهندس رضایی پشت میز کارش نشسته بود .برای پرسیدن سوالی به سمتش رفتم و گفتم:مهندس رضایی ببینید این قسمت رو درست انجام دادم یا باید مثل همون یکی باشه .
نقشه رو از دستم گرفت وروی میز گذاشت .چشمم افتاد به یه قاب عکس روی میزش .عکس یه زن زیبا بود که لبخند ملایمی به لب داشت .محو تماشای زن بودم که با صدای مهندس رضایی به خودم امدم .
سر بلند کردم .چشمهاش غمگین بود .گفت:تو هم جذب ملاحت و زیبایی اون شدی
گفتم :همسرتون هستن
نفسی بیرون داد که بی شباهت با آه نبود .با سر حرفم رو تایید کرد
گفتم :خیلی زیبا هستن
-آره.اما حیف که اون همه زیبایی زیر خروارها خاک دفن شده

تمام موهای تنم سیخ شد ...به چشمهای مهندس رضایی نگاه کردم .پر از اشک بود .آهسته گفتم :
معذرت میخوام قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم .

لبخند تلخی زد و گفت:تقصیر تو نبود دخترم .هر وقت به اون فکر میکنم یا عکسش رو میبینم همینطوری میشم ....ترانه دخترم همیشه ازم گله داره .اما دست خودم نیست ،من عاشق کیانا بودم .اون همه زندگی من بود ...انصاف نبود به این زودیها بره.اما اون سرطان لعنتی خیلی ریشه دونده بود ....وقتی اون رفت حس و روح من هم با خودش برد .اگه بخاطر ترانه نبود یه لحظه هم طاقت نمیآوردم .حالا هم منتظرم ترانه به سر و سامون برسه و بره دنبال زندگی خودش .اونوقت من هم میرم یه جایی که بتونم هر وقت دلم خواست با کیانا راحت حرف بزنم و عقده این چند سال رو خالی کنم .جایی که هر وقت خواستم گریه کنم ,نگن مرد که گریه نمیکنه .صبور باش .صبور
......
قطره اشکی که از گوشه چشمش قصد فرو ریختن داشت و با دستش پاک کرد و گفت :
ببخشید دخترم .نمی دونم چرا یه دفه این حرفها رو به تو زدم .حتما تو هم میگی مرد به این گندگی چرا مثل بچه ها میمونه .

سرم رو تکون دادم و گفتم:نه اینطور نیست .با حرفاتون به من ثابت کردید که عاشق واقعی فقط تو قصه ها نیست ،وجود داره ....متاسفم که همسرتون رو از دست دادید .اما مطمئن باشید یه روزی تا ابد در کنارش خواهید بود ...به این که اعتقاد دارید
حرفام رو با سر تایید کرد و گفت:حرفهات خیلی به دل میشینه دخترم....
ممنون که اجازه دادی حرفهام رو بهت بزنم .انگار یه عمر بود این حرفها رو دلم سنگینی میکرد .
-من هم خوشحالم که بهم اعتماد کردید .
لبخند زد و نقشه رو از روی میز برداشت و گفت :همین خوبه .

نقسه رو گرفتم و رفتم تا تکمیلش کنم .اما دیگه واقعا حالم داشت بدتر میشد.اگه شیوا نیومده بود و خبر نداده بود که همگی توی اتاق جلسات باید جمع بشیم ،حتما اون و سط ولو میشدم.

قبل از این که به بقیه بپیوندم ،رفتم دستشویی و ابی به صورتم زدم تا شاید حالم جا بیاد .همراه شیوا به اتاق جلسات رفتم .اولین باری بود که به انجا میرفتم.یه میز بزرگ مستطیل شکل بود با تعداد زیادی صندلی که دورش بود .روی اولین صندلی نشستم .امیر اون بالای منبر نشسته بود و شروع به صحبت کرد .
از چی حرف میزد یادم نیست .انقدر حالت ضعف به من دست داده بود که حال نداشتم رو همون صندلی بنشینم .احساس میکردم خیلی سردمه و میلرزم .فقط خدا خدا میکردم این جلسه که معلوم نبود برای چی هست زودتر تموم بشه .اما سعی میکردم کسی به حالتم پی نبره .دوست نداشتم دورم جمع بشن و سوال پیچم کنن.
دائم به امیر تو دلم بد و بیراه میگفتم .هم بخاطر این جلسه مسخره ,که جو گرفته بودش و هم بخاطر این که دیشب مزاحم افکارم شد ه بود و این بلا رو سرم آورده بود.
با کاغذ و خودکاری که جلوم بود بازی میکردم که دستی رو روی شونه ام احساس کردم.شیوا یه فنجان چایی جلوم گرفته بود .

شیوا : بیا بخور .... حالت خوب نیست ؟

به اطرافم نگاه کردم .اصلا متوجه نشدم کی حرفهای این ناطق پر حرف تموم شده بود .
گفتم : تو چایی آوردی ؟
-آره من و مهندس نیکویی چایی آوردیم ....یعنی تو نفهمیدی ؟...مستانه حواست با منه ...میگم حالت خوبه ؟
-آره .حالا چرا اینقدر شلوغش میکنی ؟
-اصلا تقصیر منه که اینقدر حواسم با تو هستش


بعد هم چایی رو جلوم گذا شت و کنارم نشست .به طرفش نگاه کردم .میخواستم بگم قند بده که با حالت قهر رویش رو اون طرف کرد و مشغول صحبت با خانوم نیکویی شد .

چاییم رو دست گرفتم و بدون قند خوردم.خانوم رستگار بالای سرم اومد و آهسته پرسید :خانوم صداقت حالت خوبه ؟
-خوبم
-ظاهرت که اینطور نشون نمیده
-صبحانه نخوردم اینه که یه کم ضعف دارم
به صورتم دقیق شد و گفت :چرا عرق کردی ؟
به پیشونیم دست زدم .نمناک بود .اصلا متوجه نشده بودم .
گفتم:هوای اینجا یه کم گرمه .برای اونه
-بیا این آبنبات رو بگیر .کمی فشارت رو بالا میاره

گرفتم و تشکر کردم.با صدای مهندس رضایی از من جدا شد .آبنبات رو توی دهنم گذاشتم .با این که عرق کرده بوم اما سردم بود و میلرزیدم .دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا کسی متوجه لرزش لبهام نشه .سرم رو بلند کردم تا ببینم کسی متوجه من هست یا نه .روبروم مهندس وحدت و نیما بهمراه امیر مشغول صحبت بودن .خانوم رستگار و مهندس رضایی هم حواسشون با من نبود .شیوا هم مشغول صحبت با خانوم نیکویی بود.

باز دم خانوم رستگار گرم ،حواسش از همه جمع تر بود .حالا خوبه رنگ و روم نشون میده بی حالم ....
هذیون میگی مستانه .تو که میگفتی خوش نداری کسی بفهمه حالت خوش نیست پس چرا اینقدر غر میزنی ...


نگاهم سمت امیر رفت .داشت به حرفهای نیما و مهندس وحدت گوش میداد .

الهی وقتی برای سرکشی از ساختمونها میری ,از اون کارگر خارجیها آنفولانزای افغانی بگیری که با عث و بانی این حالم تویی .

فقط یه لحظه ،یه لحظه به طرفم برگشت و دوباره رویش رو برگردند.

یه دستم رو تکیه گاه پیشونیم کردم و خودکار رو برداشتم و روی کاغذ الکی عدد مینوشتم .

حالا داشتم میمردما ،اما انقدر روم زیاد بود که همونجا نشسته بودم و ادای آدمهای سالم رو در میاوردم .

خدایا اینها چرا نمیرن سر کار و زندگیشون.حالا خوبه همیشه از کار زیاد کسی از اتاقش بیرون نمیومد رفع حاجت کنه ... .انگار امدن کمسیون بین و الملل ....

-نمیخوای پاشی
دستم رو از روی پیشونیم برداشتم و به شیوا که مشغول جمع کردن فنجانها بود نگاه کردم
گفتم:پس بقیه کجا رفتن ؟
-چه عجب !من موندم این یه ساعت چطوری طاقت آوردی حرف نزدی ...انقدر اون ورق جلوی دستت رو خط خطی کردی به کجا رسیدی ؟

از رو صندلی بلند شدم و گفتم :جلسه تموم شد ؟
-با اجازه شما .الان هم همه رفتن برای نهار ....ببینم نمیخوای بگی که ایندفه هم متوجه اطرافت نشدی؟

دستم رو به پیشونیم گذاشتم و گفتم:شیوا اصلا حالم خوب نیست .

یه فنجان توی سینی گذاشت و گفت:نمیگفتی هم فهمیده بودم .....ولی خدایی الان رنگت خیلی سفید شده .نکنه مردی ؟
-ای اون زبونت و مار نیش بزنه .یه دور از جون بگو .
-خیله خوب بابا،دور از جون ...حالا مردی یا زنده ای

اومد کنارم و گفت:ولی مستانه بی شوخی مثل اینکه حالت خیلی بده

دستم رو روی میز گذاشتم و سنگینی بدنم رو روی دستم انداختم
-شیوا خیلی سردمه
-سردته؟!اما صورتت که خیس عرقه ....فکر کنم فشارت خیلی اومده پایین .ببینم از صبح چیزی خوردی
-فقط یه آب نبات که مهندس رستگار داد.
-میخوای آب قند بیارم
-نه ...فکر کنم سرما خوردم .بدنم مور مور میشه ...مسکنی چیزی همراهت داری ؟
-من که ندارم .بگذار از امیر بپرسم .حتما یه چیزهایی توی شرکت دارن
-مگه تو نگفتی همه رفتن برای نهار ؟
-آره .اما امیر و نیما میخواستن توی شرکت غذا بخورن برای همین نیما رفت غذا بگیره
-امیدوارم برای ما چیزی نگیره چون حوصله شوخی های مسخره فامیلتون رو ندارم.

خندید و گفت:نه ...البته پرسید ،اما من گفتم با تو میرم بیرون ...اینجا بشین من برم از امیر بپرسم ببینم چیزی میتونه پیدا کنه
-شیوا فقط بگو برای خودت میخوای خب
-برای چی؟
-خب بگو برای خودت میخوای دیگه ,خب

لبهاش رو کج کرد و از اتاق خارج شد


به فنجانهای توی سینی نگاه کردم و فنجان خودم رو توی سینی گذاشتم . یه کم منتظر موندم دیدم خبری از شیوا نشد. فوضولیم گل کرد ببینم چرا دیر کرده ؟

حتما این شمر ذی جوشن فهمیده برای من مسکن میخواد اینه که شیوا رو دست به سرش کرده .ای من یه روزی بد جور حالت و میگیرم .
سینی رو برداشتم تا به آشپزخونه ببرم .اما همین که چند قدم برداشتم سرم گیج رفت و اتاق دور سرم چرخ و فلک رفت .قدمهام رو تند کردم بلکه به دیوار برسم و به اون تکیه بدم که زمین رو با دیوار اشتباه گرفتم .دست و پام کج و کوله شد و اول سینی از دستم افتاد و بعد هم خودم پخش زمین شدم.
قسمت 20
صدای وحشتناک سینی و شکستن فنجانها اونقدر بلند بود که شیوا و امیر سراسیمه خودشون به اونجا رسوندن .سعی کردم نیروی خودم رو جمع کنم و بنشینم اما قادر نبودم.شیوا در حالیکه به طرفم میومد گفت:وای،خدا مرگم بده مستانه جونم چی شد ؟

دستهاش رو زیر بازوم گذاشت و کمک کرد که بنشینم

-چرا اینطوری شدی تو ؟
روسریم رو که روی شونم افتاده بود روی سرم کشیدم و گفتم:طوری نیست .الان حالم جا میاد

امیر که هنوز تو قالب در ایستاده بود گفت:شیوا ،به خانوم صداقت کمک کن بلند شه ،باید بریم درمونگاه

گفتم:احتیاجی نیست .یه کم بنشینم حالم بهتر میشه
-اگه قرار بود که بهتر بشید ،از اول جلسه که نشسته بودید حالتون بهتر میشد.....شیوا من میرم پایین ماشین رو از تو پارکینگ بیارم بیرون .جلوی ساختمون میبینمتون.


پس قیافه ام این همه تابلو بوده که این مجسمه ابوالهول هم فهمیده حالم خوش نیست .


با کمک شیوا بلند شدم .انقدر حالم بد بود که تمام سنگینی بدنم رو روی شیوا انداخته بودم .طفلک حرفی هم نمیزد.تا موقعی هم که به درمانگاه برسیم سرم روی شونه اش بود .


دکتر بعد از این که فشار خونم و تبم رو چک کرد ،یه سرم نوشت که گفت همین الان باید بزنم .من هم که از هرچی سرم و آمپول و سوزن بود فراری بودم .همینطور که از اتاق میومدم بیرون به شیوا گفتم:من سرم نمیزنم گفته باشم .
-بابا روت و برم .اگه من نگرفته باشمت که این وسط ولویی .


داشتم همینطور غر میزدم که پرستار اومد و ما رو به اتاق تزریقات هدایت کرد .حرف ما هم که کشک .این پرستار هم که تا میتونست دست ما رو سوراخ کرد تا بلاخره رگم رو پیدا کرد .


چاره ای نبود ،باید تحمل میکردم .یه ۴۵ دقیقه ای همونجا دراز کشیدم تا سرمم تموم شد .شیوا هم که از اول همونطور ساکت نشسته بود و به محض این که سرمم تموم شد رفت بیرون و به پرستار خبر داد.


با کمک شیوا نشستم و گفتم:ببخشید شیوا تو هم به زحمت افتادی
-هیچ هم زحمت نبود .ببینم حالا چطوری
-توپ توپ ..خوب شد این سرم رو زدم
-دیدی ...مثل این بچه ها گریه میکردی که من سرم نمیزنم .....حالا اینجا بشین من امیر رو صدا بزنم
آستینم رو پایین دادم و گفتم : مگه هنوز اینجاست .
-پس میخواستی ما رو بذاره بره ....


بعد هم رفت بیرون .روسریم رو درست کردم و رفتم بیرون که دیدم امیر و شیوا به طرفم میان .این دفه واقعا خجالت کشیدم .
-ببخشید مهندس مزاحم شما هم شدم .با عث شدم شما هم از کارتون بیفتید .

مثل همیشه خشک و جدی گفت:هر کس دیگه هم بود همین کار رو میکردم .حالا حالتون چطوره ؟
زیر لب گفتم :خوبم ،ممنون

نمیدونم چرا دلم میخواست بگه ،به خاطر تو از کارم زدم .نه این که بگه هر کس دیگه ای هم بود این کار رو میکردم .

مستانه خل شدی ...خوب معلومه هر کس دیگه ای هم بود این کار رو میکرد ....تو هم چه توقعهایی داری ها .اونم از کی ,فرعون مصر ...

امیر :خوب اگه آماده اید بریم
رو به شیوا گفتم:راستی کیفم رو آوردی ؟
-میخوای چکار ؟
-خب باید تسویه حساب بکنم
امیر گفت:من حساب کردم.
-شرمنده لطف کنید بگید چقدر شد ،وقتی رسیدیم حساب کنم
-احتیاجی نیست
چه سخاوتمند ...بابا این که خیلی خاضع هستش ..خدایا من رو ببخش که این همه بد راجع به این گفتم و این همه صفت بی ربط بهش نسبت دادم

داشتم به نتیجه مطلوبی میرسیدم که گفت :بعدا از حقوقتون کم میکنم .

ای حناق ،مردک شکم گنده پول پرست ...

به شکمش نگاه کردم
مستانه بمیر تو هم با این حرفهات .یه چیزی بگو حداقل جلوی خودت ضایع نشی.

امیر در حالیکه لبخبد موذیانه ای روی لبش بود گفت:جلوی در میبینمتون


رو به شیوا گفتم:حالا فکر کرده من قبول میکردم اون پول کلینینگ رو بده
-باز تو حالت خوب شد و این زبونت راه افتاد.

عقب ماشین سمت شیوا که جلو نشسته بود نشستم .امیر ماشین رو به حرکت آورد و گفت:منزل تشریف میبرد دیگه

نخواستم نشون بدم حالم رو با اون حرفش گرفته به آیینه جلو نگاه کردم و گفتم:خیلی لطف میکنید .باز هم بابت امروز ممنونم .خیلی زحمت کشیدید .
یه نگاه به شیوا کرد و گفت:شیوا به این دوستت بگو اینقدر تعارف نکنه .من از این همه تعارف خوشم نمیاد .گفتم که فقط وظیفه انسانی بود

شیوا به ۱۸۰ درجه چرخید و بهم لبخند زد .
با این که از حرف امیر فشار خونم رفته بود بالا حرفی نزدم و به بیرون نگاه کردم.
امیر:نگفتید ،خانوم صداقت ؟
بدون اینکه به جلو نگاه کنم گفتم :چی رو ؟
-اینکه کجا برم
حتما انتظار داشت با این حالم برگردم سر کار

گفتم:خونه

تا موقعی هم که به خونمون برسیم حرفی نزدم و به جلو هم نگاه نکردم .هر چند فکر کنم گردنم از بس کج بود آرتروز گرفت .

کمی اونطرف تر از در حیاط پارک کرد .شیوا گفت:صبر کن الان میام کمکت پیاده بشی .
گفتم:احتیاج نیست ،شیوا جان حالم بهتره
-پس تا تو پیاده شی ،میرم زنگ بزنم

کیفم رو از روی صندلی برداشتم و به محض این که شیوا پیاده شد رو به امیر گفتم:
به هر صورت ادب حکم میکنه تعارف کنم منزل تشریف بیارید .اما خوب چون شما اهل تعارف نیستید اصلا این کار رو نمیکنم مهندس .به خاطر وظیفه انسانیتون هم ممنون .
بعد هم از ماشین پیاده شدم . با این که نمیخواستم اما در رو محکم به هم زدم که فکر کنم چنتا فحش آبدار برای خودم خریدم .

رفتم کنار شیوا وایسادم .شیوا گفت:حالا مامانت پس نره
-برای چی ؟
-همین که گفتم مستانه حالش بد شده از درمونگاه میایم یه ،یا ابوالفضل گفت و اف اف رو گذاشت

سرم رو تکون دادم و گفتم :حالا تو حتما باید پشت اف اف خبرها رو میدادی .
-خب چکار کنم .تا زنگ زدم گفتم شیوا هستم ،پرسید اتفاقی برای مستانه افتاده ؟من هم فقط گفتم که یه کم حالت تو شرکت بد شد بردیمش......

حرف شیوا با باز شدن در حیاط توسط مادرم قطع شد .سلام کردیم
مادرم سلاممون رو پاسخ داد و با تشر به سمت من نگاه کرد و گفت:از بس که یه دنده و لجبازی این بلا سرت اومد .مگه صبح نگفتم یه چیزی بخور برو ...

با چشم و ابرو اشاره ای به امیر که از ماشینش بیرون اومده بود و به طرف ما میومد کردم و گفتم:مهندس رادمنشه .

مادرم تازه متوجه اون شد .چادرش رو سفت کرد و بیرون اومد .به کل تغییر چهره داد و با خوشرویی با امیر سلام و احوالپرسی کرد.



شیوا گفت:خب خاله جون ما دیگه با اجازتون مرخص میشیم.

مادرم رو به شیوا و امیر گفت:حالا بفرمایید تو ،یه چایی چیزی میل کنید بعد تشریف ببرید
شیوا گفت:مرسی خاله ،مستانه هم باید استراحت کنه ،انشاالهت یه دفعه دیگه
مادرم رو به امیر گفت:آخه اینطوری درست نیست .شما و شیوا جون زحمت کشیدید اگه عجله ای ندارید بفرمایید یه چایی میل کنید .
امیر نگاهی به شیوا کرد و گفت:بنده حرفی ندارم ،شما چی شیوا جان؟

یعنی چشمم اونقدر گشاد شده بود که نزدیک بود بزنه بیرون .اصلا تصورش رو هم نمیکردم امیر دعوت مادرم رو قبول کنه .یعنی هر کس بود رعایت حالم رو میکرد .این رو دیگه شیوا با اون عقلش فهمیده بود.

شیوا هم که تو عمل انجام شده قرار گرفته بود گفت:هر جور مایلی
مادرم بین حرف تعارف کرد و گفت:بفرمایید خواهش میکنم
شیوا :شما بفرمایید خاله جون ما پشت سرتون میاییم .



با صدای امیر چشم از شیوا و مادرم که کنار هم به طرف در ورودی میرفتن گرفتم و به سمتش چرخیدم
-نمی خواین برید تو ؟
از حرص داندونهام رو به هم فشار دادم و گفتم:شما که میگفتید از تعارف و اینطور چیزها بیزارید .چی شد حرفتون یادتون رفت.
با شیطنت گفت:نه یادم نرفت .اما یادم هم نمیاد گفته باشم از این که تعارف کنید بیام منزلتون ،بدم بیاد .

با حرص نفسم رو بیرون دادم و قبل از اون رفتم داخل.

پسره پرو ،خجالت هم نمیکشه با این هیکلش ...حالا فهمیدم چرا بی جهت فکرم مشغول این میشه .چون هر دفعه حرصم رو در میاره و عصبانیم میکنه ....حالا نشونش میدم .فکر کرده محتاجش هستم؟حالا درسته که یه جورایی محتاجشم اما این دلیل نمیشه هی بره رو اعصابم .برای من حاضر جواب شده ،کاری میکنم که خودت بهم بگی دوست دارم ....
از این حرف خودم تعجب کردم !!!!!

فکر کنم وقتی افتادم سرم به یه جایی خورده باشه و محتویات توش تکون خورده باشه ...آخه این چه ربطی داشت .اصلا از کجا اومد تو ذهنم ...

یه تکون به سرم دادم بلکه مغزم برگرده سر جاش.

دم در که رسیدم مادرم گفت:مستانه جان حالت دوباره بد شده ؟رنگت پریده .
داخل شدم و گفتم :نه مامان جان حالم خوبه .نگران نباشید

صبر کردم تا اونها بشینن بعد کنار شیوا روی مبل نشستم .مادرم و امیر هم روبروی ما مشغول صحبت بودن.

دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم .رفتارهای امیر و حرف زدنهاش انقدر متواضع بود که میتونستم قسم بخورم مادرم شیفته مرامش شده .



آروم در گوش شیوا گفتم:ببینم این پسر خاله تو زیر شلواری با خودش آورده ؟!
به صورتم نگاه کرد و با تعجب گفت:زیر شلواری ؟
-هیس،یواشتر ...آره ،زیر شلواری
-برای چی؟!
-آخه نه اینکه تعارف ساده مامانم رو بدون چون و چرا قبول کرد ,اینه که میگم یه وقت مامانم دوباره تعارف کرد برای شب زیر شلواری داشته باشه معذب نباشه

چنان با صدای بلند خندید که مادرم و امیر به طرف ما نگاه کردن.من هم که دیدم اونها دارن به ما نگاه میکنن الکی زدم زیر خنده که البته با چشم قره مامانم سنگ کوب کردم و با یه معذرت خواهی به آشپز خونه پناه بردم .

مادرم هم سریع اومد تو آشپز خونه و گفت:چه خبرته ؟حالا خوبه ناسلامتی مریضی
-مامان آدم مریض نباید بخنده

چشمهاش رو درشت کرد و گفت:بجای این که خجالت بکشی جواب میدی
-خب یه چیزی شد خندیدیم .تازه مگه من اونجور بلند خندیدم .
-شیوا اگه اونجوری خندید عیب نداره ،چون اون پسر خالشه.اما تو که نباید جلف بازی در بیاری .

دستم رو روی دهانم گذاشتم و گفتم:چشم مامان خفه میشم خوب شد

بعد قصد داشتم از آشپز خونه بیرون برم که گفت:برو یه آبی به صورتت بزن ..اینطوری آدم رغبت نمیکنه به قیافت نگاه کنه
-مگه آمدن خواستگاری ...مثل این که الان زیر سرم بودما .
-یواشتر ....

رو صندلی آشپزخونه نشستم که گفت:چرا اونجا نشستی ؟برو پیششون بشین تا من چایی بیارم ...

چشم کش داری گفتم و وارد پذیرای شدم.



امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تمنای وجودم نوشته کاربر نودهشتیا
چشمم به شیوا افتاد دیدم که هنوز داشت میخندید .امیر هم دست کمی از اون نداشت .


رو آب بخندی ،خوش خنده


نگاهش که به من افتاد خنده اش رو کنترل کرد .در حالیکه لبخند به لبش بود بلند شد .

یه پوزخند زدم و گفتم:کجا مهندس هنوز چایی نخوردید .

بدون اینکه لبخندش رو محو کنه گفت:
-جایی نمیرم .میخوام دستم رو بشورم


از کنارم رد شد اما دوباره برگشت و گفت:ببخشید ،نگفتید دستشویی کجاست ؟

صورتم رو برگردوندم و با دستم اشاره به دستشویی کردم .

وقتی رفت کنار شیوا نشستم و گفتم :به چی میخندیدی

-به حرف تو
-اون به چی میخندید
-به حرف تو
-هه هه هه ...خندیدم .فکر کنم انقدر صدام یواش بود که تو هم به زور فهمیدی من چی گفتم چه برسه به اون .
شیوا دوباره خنده و گفت:نشنید تو چی گفتی ،من بهش گفتم


مثل فنر از جام پریدم و گفتم :چرا گفتی دیوونه .یه حرف تو دهن تو نمیمونه
-آخه خیلی بامزه بود .بعدش هم که تو رفتی اون پرسید به چی میخندیدید .
-تو هم گفتی...حتما هم الان رفته دستشویی ببینه زیر شلواری پاش هست یا نه

-سخت نگیرید خانوم صداقت .مطمئن باشید امشب رو نمیمونم آخه دیدم زیر شلواری پام نبود


خدایا چندتا صلوات نذر کنم من رو الان غیب میکنی


از خجالت جرات نکردم به عقب برگردم .دلم نمیخواست چشمم به چشمهای پراز شیطنتش بیوفته .سرم رو پایین انداختم و طبق عادت لبم رو محکم گاز گرفتم .

صدای مادرم رو شنیدم که گفت:بفرمایید بنشینید

امیر از کنارم رد شد و روی مبل درست روبروی من نشست .بدون اینکه سرم رو بلند کنم به طرف مادرم برگشتم .مادرم سینی به دست جلوم اومد و گفت:تب کردی مادر ،رنگت سرخ شده ؟
دستم رو به صورتم کشیدم و گفتم :آره فکر کنم .میرم آبی به صورتم بزنم .

به طرف پلها رفتم و سریع به اتاقم پناه بردم

شیوا برو خدا رو شکر کن جلوی چشمم نیستی .یعنی اگه بودی شیوا بی شیوا ...

بعد هم دهنم رو کج کردم و با ادا گفتم:امشب رو نمیمونم چون دیدم زیر شلواری پام نیست

خاک بر اون سرت مستانه اونهم خاک باغچه عمه خانوم با همه مخلفا تش ....الان این پسره چی راجع به تو فکر میکنه ....

حتی از تصور دوباره اون لحظه هم خجالت میکشیدم .سرم رو محکم روی بالشت فشار دادم .
مطمئنم اگه مادرم نیومده بود بگه برای خداحافظی برم پایین رنگم از سرخی به سیاهی تبدیل میشد





به خاطر کار احمقانه دیشبم چند روز تو خونه موندگار شدم .روز ۵ شنبه هم نتونستم به اون جشن برم.هر چند که اون امیر فلان فلان شده میتونست روز جشن رو تغییر بده .

روز شنبه دیگه به شرکت رفتم.شیوا تا من رو دید از پشت میز بلند شد و به قصد بغل کردنم جلو اومد.با دستم مانعش شدم .با دلخوری نگاهم کرد و گفت:یعنی تو هنوز به خاطر اون موضوع ازم دلخوری؟

آروم زدم تو سرش و گفتم:نه خل چل .فقط میخوام تو مریض نشی و مثل من به سرفه نیوفتی .

یه لبخند که همه دندونهاش پیدا شد و گفت:بی خیال مریضی

دوتا از این طرف صورتم دوتا از اونطرف صورتم ماچ کرد.به سرفه که افتادم ولم کرد .
-شیوا از ۵ شنبه چه خبر
-جات خالی بود .استادتون هم اومده بود

یه آه کشیدم و روی صندلی نشستم .با به صدا در امدن تلفن شیوا به اون سمت رفت و پاسخگوی تلفن شد.

همون موقع مهندس وحدت از اتاقش بیرون اومد و با دیدن من گفت:سلام خانوم صداقت .کجا بودید دلمون براتون تنگ شده بود
از روی صندلی بلند شدم و سلام کردم .لبخند ی که روی لبش بود آدم رو معذب میکرد .روسریم رو جلو کشیدم و گفتم :کمی مریض احوال بودم
-خدا بد نده ...چرا
-سرما خوردگی
-عجب ...خیلی باید تو این هوا مراقب خودتون باشید .


خدا رو شکر که مهندس نیکویی از اتاقش بیرون اومد وگرنه نمیدونستم چطور باید از نگاههای حریصش در برم .
برای سلام و احوالپرسی به اتاق مهندس رستگار و رضایی رفتم و دوباره پیش شیوا برگشتم .منتظر شدم نیما و امیر از اتاقشون بیرون بیان اما وقتی یک ساعت گذشت و خبری از اونها نشد رو به شیوا گفتم
پسر خالت نگفت من باید چکار کنم
-نمیدونه که اومدی .آخه از صبح با نیما برای کاری رفتن بیرون

-خوب این رو زودتر میگفتی

بعد هم دستم رو پشت سرم قالب کردم و گفتم:آخیش مثل اینکه امروز یه نفس راحت میکشیم
-حالا نه اینکه اینجا به سلابه کشیده میشی .
-کمتر از اون هم نیست .حیف حیف که مجبورم این ترم رو پاس کنم وگرنه با وجود این فامیلتون یه لحظه هم اینجا نمیموندم.
-من نمیدونم تو چرا با این امیر اینقدر لجی.

صاف نشستم و گفتم :من لجم یا اون .از دو فرسخی سایه ام روبا تیر میزنه
-امیر؟!
-نه بابای امیر .
-مستانه تو هم حرفا میزنی .تو اگه حاضر جوابی نکنی که اون حرفی نمیزنه

چشمم رو درشت کردم و گفتم :نه پیشرفت کردی ...ببینم اون من بودم چند روز پیش بجای تشکری که ازم شد اونجوری زد حال زدم .

خندید و گفت:خدایی امیر خوب زد حالی بهت زد ...
-بخند ،موقع گریه ات هم میرسه .البته تقصیر تو نیست ها ،من هم بودم فکر میکردم یه فامیل تحفه دارم ,اینطوری ذوق میکردم
-خدا وکیلی ،این امیر چی کم داره ؟خوب معلومه که باید به داشتن همچین پسر خاله ای ذوق کنم

از روی صندلیم بلند شدم و گفتم :حالا مواظب باش ذوق مرگ نشی حوصله جنازه کشی ندارم .

لبخندش کمرنگ شد و گفت:این امیر راست میگفت این دوستت خیلی زبون درازه
- ا...پس بنده مورد لطف ایشون قرار گرفتم و خودم خبر ندارم .

دوباره لبخندش پررنگ شد .
گفتم :به چی میخندی ؟
-به این که وقتی میام پیش تو ،از اون گله میکنی .وقتی هم که میرم پیش اون ،از تو گله میکنه.

خواستم جوابش رو بدم که در باز شد .نگاه هر دومون به اون سمت کشیده شد .
نیما :سلام خانوم صداقت ،حالتون چطوره ؟


این برعکس اون دوست پر افاده اش خیلی آقا بود


لبخندی زدم و گفتم:سلام بهترم ممنون

امیر هم با لبخند سلام کرد

.تا دیدمش آمپرم رفت بالا .یعنی من توی این مدت فشار خونم با عمه جون مادرم یکی شده بود .


به من میگی زبون دراز ...حیف که جواب سلام واجبه ...


یه سلام از روی اجبار گفتم که لبخند رو لبش ماسید



شیوا هم دید پسر خالش ضایع شد رو به امیر گفت:
امیر جان از شرکت ...زنگ زدن گفتن حتما باهاشون تماس بگیری .


امیر هم سرش رو تکون داد و به طرف اتاقش رفت .نیما هم که محو تماشای لیلی شده بود .یه سرفه کردم که به خودش اومد.گفتم:من میرم اتاقم اگه کاری بود خبرم کنید .
-حتما
.................................................. .................................................. .....................................



داشتم نقشه فنداسیون یه ساختمونی رو تکمیل میکردم که امیر اومد تو اتاقم

باز این گودزیلا در نزده اومد تو


بدون اینکه سرم رو از روی نقشه بردارم گفتم:کاری داشتید آقای مهندس

-پاکت حقوقتون رو از شیوا دریافت کردید .


فقط سر تکون دادم یعنی آره. دوباره مشغول کارم شدم .دیدم صدایی ازش نمیاد ،فکر کردم رفته .زیر چشمی نگاهش کردم هنوز اونجا وایساده بود

سرم رو بلند کردم و گفتم :امر دیگه ای بود ؟

انگار فقط منتظر بود من دست از کار بکشم و به اون نگاه کنم تا بره .همونطور که خارج میشد گفت:پول فنجان و مخلفات و هر چیز دیگه ای هم که خریده بودید حساب کردم...
بعد به طرفم برگشت و گفت:اگه اخمهاتون برای این توی هم هستش که اشتباه حساب کردم و کم دادم بگید تا رفع بشه



-تا حالا کسی بهت گفته که چقدر مزخرفی ؟

این رو وقتی گفتم که دیگه در بسته بود .هر چند اگه در هم باز بود به اون آهستگی که من گفتم شنیده نمیشد .

دیوونه از خود راضی....فقط هیکل گنده کرده برای من ....

-چیه باز اخمات تو همه

این دیگه کی اومد تو

-مثل اینکه شما خانوادگی مثل جن میمونید .یهو ظاهر میشید !

-دوباره چی شده که باز مثل این پیرزنها غر غر میکنی؟
-اول از اینکه پیرزن خودتی ،دوم اینکه مگه این پسر خالت اعصاب برای آدم میزاره .من نمیدونم چه پدر کشتگی با من داره ؟بخدا اگه پسر خاله تو نبود و کارم اینجا گیر نبود ،کاری میکردم که ندونه از کجا خورده
-خیلی بیتربیتی مستانه
-قابلی نداشت ...حالا باز نری بذاری کف دستش

در کیفم رو باز کردم و پاکت حقوقم رو در آوردم .روی کاغذ مبلغ پولی رو که مربوط به خرید اجناس بود نوشته بود .بیشتر از اونی بود که فکرش رو میکردم .حتی حقوقم هم برای ۲ روز کار اون هم نیمه وقت زیاد بود .
اضافه پول رو که بابت اجناس بود رو جدا کردم و رو به شیوا گرفتم :به این فامیلت بگو زیاد ولخرجی نکنه ورشکست میشه .

اخمهاش رو توی هم کرد و گفت:این چیه ؟
-بده به اون ؟منظورم امیر السلطنه اس .
-بگم چی ؟
-خودش میفهمه
-چرا خودت نمیدی
-چون باز هم دعوامون میشه

شونه هاش رو بالا انداخت و گفت :خودت بده .امیر بهش بر میخوره

یه نگاه بهش انداختم و پاکت و پرت کردم تو کیفم .

-حالا چی شده این موقع روز اومدی اینجا؟
-آخ داشت یادم میرفت
نشست رو صندلی و گفته :مستانه ،بی بی جون از بیمارستان مرخص شده ؟
-بی بی جون ؟
-مادر بزرگ امیر رو میگم .ما همه بی بی جون صداش میکنیم.انقده ماهه .من که هیچکدوم مادر بزرگم و ندیدم ،اما بی بی جون جای انها رو برا م پر کرده
-به سلامتی ،پس خطر رفع شد
-آره .همین ۵ شنبه عمو هوشنگ به مناسبت روز مادر و سلامتی بی بی جون همه رو خونشون دعوت کرده .یعنی همین پس فردا .میخواستم ببینم میایی بریم من یه لباس بخرم .آخه هیچی مناسب پس فردا ندارم .
-باشه .فقط اول به مامانم خبر بدم جواب قطعی رو بهت میگم .
-باشه .پس تو زنگت رو بزن بهم بگو

از اتاق که رفت بیرون ،موبایلم رو در آوردم و با خونه تماس گرفتم و خبرش رو دادم .
داشتم برای نهار آماده میشدم برم بیرون که شیوا اومد دنبالم
-بریم
-بریم من آماده ام
-راستی امروز میایی
-آره


گوشیم زنگ خورد .
-الو ،سلام مستانه جان
-سلام مامان طوری شده
-مگه باید طوری شده باشه که با تو تماس بگیرم ....فقط زنگ زدم بگم چند لحظه پیش خانوم رادمنش ,خاله شیوا زنگ زد ،ما رو برای پس فردا خونشون دعوت کرد .زنگ زدم بگم حالا که تو داری با شیوا میری خرید اگه به چیزی احتیاج داشتی بخر.مثل اینکه مادر آقای راد منش چند روزه از بیمارستان مرخص شده به مناسبت روز مادر جشنی گرفتن .
-چرا دیگه ما رو دعوت کردن ؟!
-خب شاید برای اینکه ما یه بار اونها رو دعوت کردیم ،حالا به این مناسبت ما رو هم دعوت کردن.
-باشه مامان جان ....شما چیزی لازم ندارید
-نه ،فقط دیر نکنی باز من دلواپس بشم
-خیالتون راحت اگه کارمون طول کشید خبرتون میکنم
-باشه خداحافظ


شیوا :مامانت بود
-آخه جز مامانم کسی دیگه هم با من تماس میگیره
خندید :نگفت زود بیا خونه
-تو که میدونی چرا میپرسی ...خب حقم داره ,دختر به این نازی و مامانی داره ،هر کس باشه دل نگران میشه
زد روشونم :نچایی یه وقت

قری به گردنم امدم و با افاده گفتم :اوا خواهر ,مگه دروغ میگم

-حالا چی میگفت اونطور سرا پا گوش بودی
-داشت یادم میرفت .ما هم ۵ شنبه شب منزل خالت دعوت شدیم

دستهاش رو محکم به هم کوبید و گفت:.آخ جون .

-شاید من هم لباس بخرم ....راستی مهمونیشون سواست دیگه
-نه بابا مهمونی های ما همیشه قاطیه .

یه نگاه معنی دار بهم انداخت و ادامه داد:
در ضمن هیچ کدوم از فامیل های ما روسری سرشون نمیکنن .هی تک و تکی روسری سرشون میکنن که همه پیر زن هستن .

محکم زدم به بازوش و گفتم:حالا من دیگه پیر زن شدم هان؟
دستش رو مالید و گفت:چقدر تو زور داری دختر ،دستم درد گرفت.
-حقته.
-راستی مستانه بابات سختگیری میکنه که روسری سرت میکنی؟
-نه بابا ،آقام براش فرقی نمیکنه .در اصل خانواده پدریم مثل شما میمونن.در اصل مامانم سخت میگیره .تازه وقتی دبیرستانی شدم ،میخواست چادریم کنه مثل خودش ،اما آقام اجازه داد بعهده خودم باشه
-من از چادر سر کردن مامانت خیلی خوشم میاد .مخصوصا که چادرش زمین کشیده نمیشه .یه جورایی با کلاسه .همیشه بوی عطر خوب میده .،،،تو هم اگه چادر سر میکردی بهت میومد .اصلا تو هر کاری کنی خوشگلی

-چادر سر کردن آداب خودش رو داره .من ۱۰ قدم که میرم ۱۵ بار چادرم و باز و بسته میکنم.
-میگم حالا اگه مامانت نباشه روسری بی روسری ،نه .
-نه ،راستش خودم هم با روسری راحت ترم .هرچند که به قول شیرین نصف موهام از جلوی روسری بیرونه ،اما باز اینطوری بیشتر میپسندم تا بدون روسری .

-البته حق هم داری روسری سر کنی .تو هر جا میری با روسری دل میبری ،چه برسه اون موهای خوشگل و بلند رو هم دورت بریزی .....من اگه پسر بودم حتما عاشقت میشدم
زدم رو بینیش و گفتم:بلا من دل میبرم یا تو که دل آقا نیما رو بردی


دستش رو بلند کرد که بزنه پشت کمرم که از دستش فرار کردم و رفتم به سالن .همینطور که میخندیدم گفتم:چیه مگه دروغ میگم خانوم عاشق پیشه

همونطور که انگشتش رو به نشانه تهدید به سمتم میگرفت گفت:اگه من دیگه به تو حرفی زدم .حالا نوبت تو هم میشه .حالا هی از این مسئله سو استفاده کن.


-مگه من مثل تو خلم ، دنیای آرامشم رو بهم بزنم و ....

با صدای نیما به عقب چرخیدم .داشت با امیر خداحافظی میکرد .به شیوا نگاه کردم .شیوا کنارم اومد و گفت:داره کجا میره
-نمیدونم
-یه سوال میکنی

رو به نیما گفتم :دارید به این زودی تشریف میبرید آقا نیما ؟

به طرفمون اومد و گفت:یه سفر کاری پیش اومده باید ۲ هفته برم اصفهان

بیچاره شیوا وا رفت.من هم تحت تاثیرقرار گرفتم و گفتم:۲ هفته .
-با اجازتون
به شیوا نگاه کردم .سرش پایین بود .
گفتم:به سلامت
-ممنون ...
شیوا هم آروم گفت:خداحافظ

با این قیافه ای که اینها گرفته بودن دیگه اشک من هم در اومده بود .
امیر گفت:
نیما آژانس خیلی وقته منتظره ها

نیما یه لبخند زد و دوباره با امیر دست داد و برای ما هم دستش رو تکون داد و رفت

شیوا هم که آنچنان با نگاهش بدرقه اش میکرد که انگار قراره ۲ سال دیگه بر گرده ....آخه دلم جزغاله شد .


.................................................. .................................................. ....................................



رو به شیوا گفتم :شیوا زود باش دیگه ساعت پنج و نیم شد
-خب بابا ،بذار امیر تلفنش تموم بشه ،میریم

رو صندلی نشستم .خواستم چند تا فحش نصیب آقا کنم که بیخودی معطلش شدیم که اومد بیرون.بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:شیوا جان ببخشید معطل شدی .
شیوا کیفش رو برداشت و گفت:عیب نداره


به شیوا اشاره کردم که بگه میخوایم خودمون بریم


سرش رو تکون داد اما قبل از این که حرفی بزنه امیر گفت:راستی شیوا امروز یا فردا ،هروقت تونستی با هم یه قراری بزاریم میخوام برای بی بی جون و مامان کادو بخرم .ترجیح میدم امسال هم تو نظر بدی

شیوا گفت:اتفاقا من و مستانه الان میخواستیم بریم خرید ،اگه دوست داری تو هم بیا


خدا چرا این شیوا رو اینقدر نخود مغز آفریدی ....پسر به این گنده بکی با ما بیاد چکار ....


امیر کمی مکث کرد و گفت:اگه مزاحم نیستم ،باشه میام

مزاحمی آقا جون ،به جون اجدادم مزاحمی. یعنی این رو نمیفهمی آویزون

شیوا:چه خوب .دیگه هم مجبور نیستیم بخاطر ماشین معطلی بکشیم ....نه مستانه

گفتم:خوب حالا که تنها نیستی من دیگه نمیام
-ا...باز تو لوس شدی مستانه .مگه قرار نبود تو با من بیایی .تازه مگه قرار نیست خودت هم لباس بخری

امیر گفت:شاید ایشون به خاطر حضور من معذب هستن؟

زدی به هدف ...حالا که فهمیدی بزن به چاک..البته اگه این شیوا دهن لق بذاره
-نه امیر جان....
بعد رو به من گفت:مستانه اومدی که اومدی ،اگه نیومدی به خدا ۵ شنبه خونه خالم محلت نمیزارم مهمونی بهت کوفت شه

بعد هم کیفش رو شونه اش انداخت و به طرف در رفت .

امیر خیلی آهسته طوری که فقط خودم متوجه بشم گفت:هر چند که شما از این تعارفها بلد نیستید .اما من هم از جانب خودم , شما رو برای ۵ شنبه دعوت میکنم .امیدوارم اون شب شما رو مثل همیشه با ابروهای گره خورده نبینم .فکر نمیکنید یه لبخند چاشنی صورتتون کنید ،بهتر باشه

بعد هم بلا فاصله خودش رو به شیوا رسوند .اونقدر عصبانی شدم که دلم میخواست یه پس گردنی حواله اش کنم .عجب بشری بود این پسر .البته بلا نسبت بشر .


شیوا از این مغازه به اون مغازه سرک میکشد .من مونده بودم این چی میخواد که پیدا نمیکنه .جلوی ویترین یه مغازه وایساد من سمت چپ شیوا کنارش وایسادم .امیر هم یه کم عقب تر از ما پشت سرمون ایستاده بود با موبایلش حرف میزد.


شیوا انگشتش رو به طرف یه بلوز صورتی گرفت و گفت :مستانه به نظرت اون چطوره ؟
-قشنگه ....فقط یه کم باید چسبون باشه .آستینش هم خیلی کوتاهه .مثل آستین حلقه ای میمونه .نمیدونم ...به نظرخودت توش راحتی؟
-بخدا دیگه خسته شدم اینقدر گشتم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم .تو هم الکی ایراد نگیر دیگه .

شونه ام رو بالا انداختم و گفتم :خودت میدونی تو از من نظر خواستی من هم نظرم رو گفتم .اگه ازش خوشت اومده همین رو بخر.
-ازش که خوشم اومده
بعد به لباس بغلش اشاره کرد و گفت:اون بلوز بغل دستش چطوره؟
-تقریبا مثل هم میمونن.فقط این آستین بلنده اما یقه اش خیلی بازه .

سرش رو تکون داد و گفته:به نظرم یقه اش اصلا باز نیست .بریم تو من این رو بر میدارم تو هم این آستین بلنده رو بخر
-فقط قربونت یه شلوار چسبون هم براش بپسند با روسری خیلی خوب میشه
خندید و گفت::از دست تو مستانه

امیر :شما الان یک ربع جلو این مغازه وایسادید.تصمیمتون رو گرفتید یا هنوز میخواین فکر کنید

شیوا با دست اون بلوز مورد نظرش رو نشون داد و گفت:امیر نظرت راجع به اون چیه ؟

امیر جلو تر اومد و طرف راست شیوا قرار گرفت و گفت:تو که نمیخوای این رو بپوشی ؟
شیوا با تعجب گفت:چطور؟
-شیوا این خیلی .....
حرفش رو خورد .اما دوباره گفت:
به نظر من هیچ کدوم از این لباسها خوب نیستن
شیوا با اخم گفت:چرا؟

-تو که خودت میدونی چرا, پس برای چی میپرسی ؟
-ا ...امیر .من که همیشه توی مهمونیها همینها رو میپوشم ..تو رو خدا کاری نکن بهم ثابت بشه حق با نیکو بوده
-مگه نیکو چی گفته؟
-اینکه از تعصبهای بی جای تو شوهر کرده

امیر اخمهاش رو تو هم کرد و گفت: تعصب نه و غیرت .متاسفانه شما خانومها اینها رو باهم اشتباه میگیرد .
-حالا هر چی ؟

بعد رو به من کرد و گفت: ببین حالا ما دو تا یه چیزی پسندیدیم با مخالفت آقا رو برو شدیم .
آروم گفتم:من کی پسندیدم !

عصبانی بلند گفت:آره راست میگی .تو که فکر کنم اصلا با چادر نماز بیایی .

بعد هم با قدمهای تند انجا رو ترک کرد .از این حرف شیوا خندم گرفت .چشم از ویترین گرفتم و خواستم به دنبال شیوا برم که چشم تو چشم امیر شدم که یه لبخند گوشه لبش جا خوش کرده بود.

اخمهام رو تو هم کردم و به دنبال شیوا رفتم

این نیکو کیه ؟...نکنه امیر .....اه ،به تو چه مستانه .میخواد هرکی باشه مگه فضولی تو ....
یه خورده که رفتم به خودم گفتم :یادم باشه حتما از شیوا بپرسم ...نه برای اینکه اعصابم رو بهم ریخته باشه ها ،نه .اصلا برام مهم نیست ،فقط و فقط از روی کنجکاوی ........




بلاخره شیوا یه پیراهن ساده خرید و من یه قواره چادری برای مادرم .اما برای خودم هیچی نپسندیدم .امیر هم که نمیدونم چی برای مادر بزرگش و مادرش خرید .

داشتیم به طرف ماشین امیر میرفتیم که یکی صدام کرد برگشتم دیدم پروانه و صدف از بچه های دانشگاه هستن .یه معذرت خواهی کردم و رفتم باهاشون احوالپرسی کردم .

پروانه : ببینم شیطون ،خبریه ؟
بعد با ابرو به امیر اشاره کرد .
گفتم:نه .اون دختره که دوستمه ،اون پسره هم پسر خالشه

صدف که همیشه نیشش تا بنا گوشش باز بود گفت:پسر خاله اونه،با تو چه نسبتی داره ؟
-یواشتر دیوونه ممکنه بشنوه.

صدف یه نگاه به امیر انداخت و گفت:لامذهب عجب چیزی هم هست

دستش رو کشیدم و گفتم:تا آبروی من رو بیشتر از این نبردید بهتره برید

پروانه خندید و گفت:خیل خوب بابا ما رفتیم .اما یادت باشه خودت رو زدی به اون راه.
-چی میگی تو برای خودت . طرف اومده با دختر خالش ,برای روز مادر خرید کنه من هم همراهشون امدم همین
-همین!
-میزنم تو سرتون ها.
صدف دست هاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:خیل خب بابا جوش نیار .فقط از من به تو نصیحت ,حیفه بچه مردم از دست بره ،طرف رو دریاب

آروم زدم به دستش و گفتم:تو نمیخواد غصه بچه مردم رو بخوری

بعد هم باهاشون دست دادم و به طرف شیوا و امیر رفتم .

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group