چت رومclose
دختر فوتبالیست
دختر فوتبالیست

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 489
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
رمان دختر فوتبالیست

خلاصه داستان:
شیرین همیشه عشق فوتبال بوده و ارزوش بوده با پسرا رقابت کنه.بنابراین تصمیم میگیره دست به کار بشه.که دراین راه با یه پسر اشنا میشه و ....
نوشته :دختر کولی کاربر نودهشتیا


امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
هلک و هلک داشتم از پله ها میومدم بالا...خدا خفه کنه این اقای رحیمی رو که یه فکری واسه این اسانسور وامونده نمیکنه.کیفم رو روی زمین داشتم میکشیدم که یهو صدای پای یه نفر رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.اه بخشکی شانس.هم هر وقت من داشتم این پله های ترقی رو طی میکردم این سعید هم باید یه عرض اندامی میکرد.با اینکه فهمید دیدمش اما بازم خودم رو به نفهمیدن زدم و رومو بر گردوندم و به جون کندن و بالا رفتنم ادامه دادم.
سعید-سلام خانوم کیهانی
یه پوفی کردم و زیر لب گفتم بر پدرت صلوات رحیمی که یه اسانسور رو درست نمیکنی.برگشتم به سمتش و خودمو کاملا متعجب نشون دادم....
من-اااا...شمایید سعید اقا؟؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم.(اره جونه خودم)
سعید-ایرادی نداره.خسته نباشید از دانشگاه برگشتید؟
در کمال پرویی نشوندمش سر جاش
من-باید براتون توضیح بدم؟
بنده خدا یکه خورد.به روی خودش نیورد و سریع گفت مثل اینکه شما خیلی خسته ایید.اگه اجازه بدید من کیفتون رو براتون میارم.طفلی وقتی چشماش به نگاه وحشت ناک من افتاد سریع گفت:البته اگه دوست دارید.
من-نخیر اقا.برید زنبیله ننه بزرگتون رو براش ببرید.با اجازه
با حرص ادامه ی پله ها رو تا دم در خونه رفتم.خونه ی دانشجویی من و بهترین دوستام نسیم و بهنوش.چون دانشگاهمون تو تهرانه اما خونه ی سه تامون تو کرجه اینجا رو مشترکی خریدیم.روز ثبت نام دانشگاه هم با هم اشنا شده بودیم.
در رو باز کردم و کیف رو پرت کردم وسط حال.بوی خوب غذا رفت تو کلم.نسیم از تو اتاق اومد بیرون و کیفم رو پرت کرد جلوم و گفت:اولا سلام دوما اینجا خونه ی ننه بابات نیست که کیفت رو پرت میکنی.
من-سلام نسیم.جونه من یه امروز رو بیخیال شو.استاد نمره نداد.ماشینم پنچر شد.اتوبوس که دیر اومد.اسانسور که خراب بود.شاخ به شاخ این سعید قراضه هم شدم دیگه حوصله ی تو رو ندارم.
نسیم خنده ی بلندی کرد و به سمته اشپزخونه رفت و گفت:پس امروز حسابی خر کیفی.پاشو لباسات رو عوض کن و بیا برات شامی کباب درست کردم.
مقنه ام رو از سرم کشیدم بیرون و رفتم پشت میز نشستم.چه غذایه توپی درست کرده بود.برعکس منه بی عرضه که حتی نیمرو هام رو هم میسوزونم این نسیم همه جور غذایی یاد داره.هر دو تامون بچه ی اخریم وخل و چل ولی اون خیلی خانوم تر از منه.
غذا که تموم شد به هزار بدبختی ظرفا رو شستم و بعدش رفتم یک دل سیر خوابیدم.وای که خواب چه چیز خوبیه.
وقتی بیدار شدم نسیم نبود.پیام که به گوشیش زدم گفت رفته خرید.حوصلم سر رفت.رفتم پای ماهواره شانس خیلی خوبه من همه ی کانالا قطع بود.
رفتم تلوزیون خودمون و دیدم فوتبال داره.چه عجب امروز یه چیزه خوب به پست ما خورد.تخمه ها رو از تو کابینت اوردم بیرون و رو کاناپه دراز کشیدم و شروع کردم به تخمه خوردم و فوتبال نگاه کردن.همیشه عشق فوتبال بودم.
طرفدار پیروزی ام.نمیگم استقلال بده ها ولی پیروزی یه چیزه دیگس.اخرای نیمه ی دوم بودم که در باز شد و نسیم اومد تو.ای خدا باز الان داد و قال میکنه.سریع رو مبل سیخ شدم.نسیم تا چشمش به من افتاد صورت سفیدش قرمز شد.
اومد طرفم و یه نگاه به من و یه نگاه به پوستای تخمه ی روی زمین کرد و سرم داد کشید:شیرین به مرگ مادرم اگه امشب اینا رو جارو نکنی نمیذارم کله ی بی مغزت به بالش برسه.
مثل دخترهای کوچولو لبام رو غنچه کردم و گفتم چشم مامانی.
نسیم خریداش رو برداشت و رفت اشپزخونه.چقدر نگران تمیزی خونه بود.نمیدونم چرا.هیچوقتم بهش فکر نکردم.
فوتبالم که تموم شد مثل بدبخت بیچاره ها افتادم به جونه پوست تخمه ها و جاروشون کردم.وای که جارو کردن چه کار سختیه....
ساعت 8 بود که دیدم نه دیگه کلا خوده قابلمه ی حوصلم هم داره از سر رفتن کلافه میشه.رفتم تو اتاق و دیدم نسیم پای لپ تابشه.
من-نسیم من حوصلم سر رفته
نسیم-خب زیرشو خاموش کن
من-یه راه حل بهتر نداری؟
نسیم لپ تابشو خاموش کرد با یه لخند کج و کوله بهم خیره شد.
نسیم-چرا...میتونیم بریم شام بیرون
من-اخ جون بپر بریم
نسیم-کی حساب کنه؟
من-به حسابه من از جیبه تو
نسیم-خاک بر سر بی ابروت کنن بابایه تو مایه داره
من-یعنی شما دستتون به دهنتون نمیرسه؟
نسیم-تو چیکار به ما داری؟
من-اه اه اه.کنس خسیس.پاشو دنگی دونگی حساب میکنیم.
با نسیم حاضر شدیم و با ماشین نسیم رفتیم یه پیتزا فروشی که همیشه همه جفت جفت میرفتن اونجا.حالا منو نسیم رو نگاه کن .
پشت میز که نشستیم به نسیم گفتم:
خاک بر سر بی عرضه ی منو تو بکنن که نمیتونیم یه جفت واسه خودمون تور کنیم که حداقل این جور جاها دست تو جیبمون نکینم.
نسیم-میخوای زنگ بزنم بهنوش هم با فرهاد بیان اینجا که ما پول پیتزا رو ندیم؟
من-اره زنگ بزن.اصلا بذار ببینم چه معنی میده این بهنوش هر روز با عره و عوره پا میشه میره وسط کافی شاپ ها جفتک پرونی؟
نسیم در حالی که با گوشیش درگیر بود گفت:چون مثه من و تو بی عرضه نیست.
بعد از اینکه نسیم به بهنوش زنگ زد گفت که بهنوش با اقا فرهادشون کافی شاپ نزدیکه ما بودن قبول کردن بیان.
این بهنوش هر روز با یکی بود.اما خداییش دختر خیلی خوبی بود.
بهنوش و فرهاد که اومدن سفارش پیتزا رو دادیم.نفری یه پیتزا مخصوص.چون میدونستیم تا وقتی فرهاد هست لازم نیست ما دست تو جیب های مبارکمون بکنیم.
به صورت بهنوش نگاه کردم.چشم و ابروی مشکی و صورت سبزه.کاملا معمولی بود.اما وقتی یه رژ صورتی با یه مداد چشم کم رنگ میکشید خیلی ناز میشد.امروز هم با اون مانتوی یشمیش واقعا خوشگل شده بود.
مخصوصا هیکل رو فرمش واقعا به چشم میخورد.فرهاد هم خیلی دوس داشتنی بود.از خوده بهنوش شنیدم که گفت فرهاد با دوست پسرای قبلیش فرق داره و اون کم کم داره عاشقش میشه.حق داشت.فرهاد خیلی قیافه ی با نمکی داشت.
نسیم اروم داشت پیتزاش رو میخورد.چشمای قهوه ای درشت با صورت سفید.بینیش رو هم عمل کرده بود که باعث شده بود خیلی خوشگل تر بشه.قد بلند و هیکل خوبی داشت.چقدر من بهنوش و نسیم رو دوست داشتم.
بهنوش-پسندیدین اقدس خانوم؟
من-اره دیگه اعظم خانوم نسیم جون دیگه شدن یه میوه ی رسیده و وقتشه براش جواد اقا بنا رو بفرستم.
بهنوش-خدا خیرتون بده اینطوری این دختر فکرای ناجور مثل دانشگاه هم نمیکنه
فرهاد قهقه ای زد و گفت:بچه ها من دیرم شده دیگه باید برم.
من-باشه برو ما هم میخوایم حرفای زنونه بزنیم.
فرهاد-خیلی رو داری به خدا
من-ایییش.با یه خانوم درست رفتارکن.
بعد از رفتن فرهاد ماهم 5 دقیقه ای نشستیم و بلند شدیم بریم که یک دفعه فروشنده گفت:خانوما حسابتون
با تعجب برگشتم ودیدم همه دارن به ما نگاه میکنن.گفتم:مگه اون اقایی که تی شرت سورمه ای تنش بود حساب نکرد؟
فروشنده-نخیر خانوم
رفتم نزدیکش و گفتم:اما اون که اومد جای صندوق
فروشنده:اره اومد و فقط پیتزای دو نفر رو حساب کرد
برگشتم با حرص به بهنوش نگاه کردم و گفتم: اینقدر خسیسه؟
بهنوش خندید و گفت:با اقای من درست صحبت کنید اقدس خانوم.
یه نگاه به نسیم کردم و گفتم:بیا بالا اون چرکای کف دستتو
پولا رو گذاشتم رو جلوی فروشنده و گفتم:بفرمایید
فروشنده:حالا خوشگله میتونی از راه دیگه ای هم حساب کنی
کیفم رو اوردم بالا و محکم کوبوندم تو سرش و بلند داد زدم:سگ خور
و با بچه ها بدو بدو اومدیم بیرون و سوار ماشین نسیم شدیم و بعد از1 ساعت دور زدن تو خیابونا برگشتیم خونه.
صبح جمعه بود برای همین میخواستم تا جایی که جا داشت بخوابم.البته این فقط تصور خودم بود.چون دقیقا داشتم به قسمت های هیجانی خوابم میرسیدم که یهو صدای دلنگ و دولونگ اومد.
یک آن فکر کردم زلزله شده.اخه کله ی صبح که ادم مغزش نمیرسه زلزله دلنگ و دولونگ نداره.واسه همین فکر مسخرم سریع نشستم سر جام و دستام رو گذاشتم روی سرم.که یک دفعه صدا قطه شد. تعجب کردم.سرم رو بالا اوردم که تو اون تاریکی ببینم چه خبره....
خدایا به همین لحظه ی مقدس مرگ این دو تا جونور رو بده تا منم بتونم راحت بخوابم.
همونطور که داشتم میگفتم تا سرم رو اوردم بالا یهو یه نور نارنجی اوفتاد تو جفت چشمام و مردمکای چشمام رو از ریشه سوزوند.بیا کور شدم رفت.
وقتی حالم اومد سر جاش چشمم به اون دوتا مارمولک افتاد که وسط زمین پخش شده بودند و میخندیدن.
تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که دهن مبارک رو باز کنم و اونا رو به باد فحش بگیرم چون چشمام هنوز داشت میسوخت.
بعد از اینکه جو اروم شد و منم یه نقشه ی درست و حسابی واسه جفتشون کشیدم از نسیم ساعت رو پرسیدم
نسیم-پنج و نیمه
من-خب خدا خفتون کنه حداقل این عملیات کنسرت و نور افشانی تون رو میذاشتین برای نیم ساعت دیگه اونطوری دلم خوش بود روزه جمعه ای تا 6 خوابیدم.
بهنوش درحالی که داشت میخندید گفت:
به خدا همش زیره سر همین نسیمه.دیشب گفت فردا زود بیدار بشیم بریم کوه.منم قبول کردم.اما تنها مشکلی که داشتیم بیدار کردن جناب عالی بود که پیشنهادش رو نسیم داد.
من-پیشنهاداتون بخوره تو سرتون.خب حالا بلند شین حاضر شین تا یه تپه ای دامنه ای چیزی رو بریم فتح کنیم.
نسیم رفت توالت و بهنوش هم گفت میره صبحانه رو اماده کنه تا بالایه کوه بخوریم.منم دست به کار شدم.وقت تلافی بود.رفتم سوسک خوشگلم رو که دیروز پیداش کردم و کردمش تو یه شیشه رو از زیر تختم اوردمش بیرون.چون شیشه سوراخ داشت زنده بود.
خیلی نازبود.از اون شاخ دار گنده ها.مارمولک خشک شدم رو هم که به بدبختی گیرش اوردم و کشدمش و خشکش کردم رو کردم تو جیب شلوارم.رفتم دم در توالت و از شانس خوبه من در رو قفل نکرده بود.یهو در رو باز کردم.اون بدبخت هم قافل گیر شد و سریع از جاش بلند شد.منم سوسک رو انداختم روش و اومدم بیرون و در رو قفل کردم.
وای جاتون خالی صحنه ای بود واسه خودش.جیغ و دادی بود که نسیم میکرد.بهنوش هم اومد که ببینه چه خبر شده.منم پریدم تو اشپزخونه و مارمولک رو کردم تو ظرف صبحانه ی بهنوش.
نسیم اومد بیرون و کلی موهام رو کشید اما من فقط میخندیدم.فقط مونده بود عکس العمل بهنوش.
رفتیم دربند.دو ساعت تمام داشتیم راه میرفتیم.کولم رو از رو دوشم برداشتم و دستم گرفتم و لخ و لخ رو زمین کشیدمش.شر وشر عرق داشت ازم میریخت.سه تا پسر که از اول راه پشت سر ما بودن قدم هاشون رو با ما میزون کردن واونی که از همه به من نزدیک تر بود گفت:
خوشگله اگه خیلی خسته شدی بده کولت رو برات بیارم
نمیدونم تو این دنیا چرا همه دوست دارن کوله ی من رو برام بیارن
رومو بر گردوندم بهش و گفتم:تو عرضه نداری شلوارت رو بکشی بالا اونوقت میخوای کوله ی من رو برام بیاری؟؟
پسره-میخوای امتحان کن
من-چی رو؟
پسره-اینکه میتونم شلوارم رو بکشم بالا یا نه
اول یکم تعجب کردم.بهنوش هم گفت که جوابشو نده اما مگه اون وجدان دخترانم میذاشت که روشو کم نکنم؟
من-امتحان میکنم
پسره کپ کرد.موند چیکار کنه.بهش نمیخورد تو این همه شلوغی شلوارشو بکشه پایین.
پسره-تو بیا امتحان کن
اولش گفتم ولش کن ارزشش رو نداره....اما بعدش رفتم جلوش واستادم ونگاهم رو انداختم تو چشمای گرد شدش گفتم:خودت خواستی
ولی نمیدونین وقتی این حرف رو زدم چقدر پشیمون شدم.پاهام داشت عین بید میلرزید.
همه ایستاده بودن ما رو نگاه میکردن.هول شده بودم.
گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که اخر تصمیم گرفتم انجامش بدم.نشستم و شلوارشو با تمام قدرت کشیدم پایین.وسریع چند قدم اومدم عقب.یه نفس راحت کشیدم و به پسره گفتم:من از تو پروو ترم.خودمم میتونم کیفم رو بیارم.
پسره شلوارک پاش بود.اما نمیدونین چقدر مردم بهش خندیدن چون شلوارکش قرمز بود.
بعد از اینکه به راهمون ادامه دادیم نسیم گفت:اخه دختره ی بی عقل این چه کاری بود؟اگه شلوارک پاش نبود میخواستی چه غلطی بکنی؟
شونه هامو انداختم بالا
من-به من چه خودش خواست.
بهنوش-ایول به جراتت.ابرومونو خریدی
بعد از نیم ساعت راه رفتن رفتیم تو یه کافی شاپ و مثل این دهاتیا هیچی سفارش ندادیم و صبحانه ی خودمون رو در اوردیم.هممون ظرفامون رو باز کردیم و شروع کردیم به خوردن.
بعد از چند دقیقیه بهنوش از جاش بلند شد و به سمت دستشویی دوید و منم زدم زیر خنده.حالا نخند کی بخند.چون مارمولک خدا بیامرزم رو زیر نونش گذاشته بودم باید یکم میخورد بعد میدیدش.
چیزی که عوض داره گله نداره.بهنوش با یه صورت بنفش اومد سر میز نشست و ظرف غذاش رو هول داد طرف من.
بهنوش-خاک بر سر.تو بدت نمیاد از اینا
من-چی شده خانوم داد و قال نمیکنن؟؟
بهنوش-نکنه میخوای جلوی این همه ادم هر چی که لایقشی بهت بگم؟
من-نه پس بذار وقتی تنها شدیم.
و دوباره شروع کردم به خنده.همه میدونن که اگه با من شوخی میکنن باید منتظر تلافی هم باشن.اما مثه اینکه این دو تا یادشون رفته بود.
ساعت دو بود که از دربند دل کندیم و رفتیم باشگاه بدن سازی.
یک ساعت تمرینمون رو هم کردیم.همیشه یه جوری تمرین میکردیم که هیکلامون مثل این زنای کشتی کج نشه که حالت بهم میخوره بهشون نگاه کنی.ساعت سه بود.سه تایی سر ظهر تو جز گرما داشتیم خیابونا رو با ماشین متر میکردیم.کلا جمعه ها ما تو خونه طاقت نمیاوردیم.
من-دقت کردین ما نهار نخوردیم؟
نسیم-تنهایی فکر کردی؟
من-نه با شهاب پیامکی به این نتیجه رسیدیم.
نسیم-دلم واسه شهابتون تنگ شده
من-دل تو بی جا کرده مگه از خودت داداش نداری که دلت برای داداش من تنگ میشه
نسیم-اخه خیلی خوش تیپه
من-خب به خواهرش رفته
بهنوش-اه اه اه.باز این خودشو انداخت وسط
من-بچه ها بریم یه ساندویچی چیزی بخوریم
نسیم-منم موافقم
بهنوش-اره بریم
به پیشنهاد من یه ساندویچ فروشی کثیف رفتیم و ساندویچ کالباس خوردیم.
برگشتیم خونه.ساعت نزدیکای چهار بود.
رفتم پای لپ تاپم و یه گشتی تو اینترنت زدم.بچه ها هم پای تلوزیون بودن.ساعت هشت هم باز مثل این دیوونه ها از خونه رفتیم بیرون و قرار شد بریم سینما.یه فیلم عاشقانه بود که داشت خوابم میگرفت.
خونه که اومدیم مثل جنازه افتادیم رو تخت.قبل از اینکه بخوابم به پس فردا که اولین امتحانم بود فکر کردم.اینکه چقدر دلم واسه داداشم شهاب تنگ شده.اینکه فرهاد و بهنوش چقدر بهم میان.و نمیدونم دیگه داشتم به چه چرندیاتی فکر میکردم که خوابم برد.
واسه ذوق مرگ شدن من تشکر و +
من معماری میخونم و نسیم و بهنوش برق.اون دو تا درساشون خیلی از من بهتره.اما خب من کلا از همون اول به معماری علاقه داشتم.اول میخواستم برم تربیت بدنی اما منصرف شدم و رفتم معماری.
نسیم یه داداش داشت به اسم میلاد که 16 سالش بود.با یه مامان و بابای ماه که من همیشه عاشقشون بودم.سطح خانوادگیشون خوب بود.یعنی میتونستن خرجایی مثه خریدن یه ماشین زانتیا واسه دخترشون بکنن.
حالا من رو نگا.با اینکه بابام مهندس عمران و مامانم یه ماما اما بازم باید یه پی کی زیر پای من باشه.ای خدا از همون بچگی شانس با من قهر بود.
و بهنوش که تک بچس.وضع خونوادش هم از من و نسیم بهتره اما اون از من بدبخت تره و با اتوبوس باید اینور و اونور بره.
امروز یکشنبس و منه بدبخت تو اتوبوس نشستم و دارم سعی میکنم یه سری فرموله اجق وجق رو تو مخم فرو کنم.
دیگه خسته شدم از درس.کم اوردم.به خدا نمیکشم.مگه ادم چقدر ظرفیت داره؟؟این همه درس خوندیم اخرش نمیتونیم با یه خط از همون کتابا کوچیکترین مشکل زندگیمون رو حل کنیم.ای بابا چقدر من امروز غر زدم.
سرمو بالا کردم و به خانوم بغلیم که داشت خودشو بهم میچسبوند نگاه کردم.خوابش برده بود.سرشو گذاشت رو شونم.اتوبوس وایستاد و یه خانوم دیگه ای سوار شد و بغل من وایستاد.یه دبه گذاشت جلوی پای من گفت:اشکال نداره این اینجا باشه؟
من-نه خانوم راحت باشین
یهو یه بویه تند و تیزی زد تو کلم.وای خدا نه تو دبش سرکه بود.صدای گریه یه نوزاد تو اتوبوس پیچیده بود و چون پنجره ها بسته بود ها خیلی گرم بود.راننده صدای رادیوش رو جوری تنظیم کرد که بقیه هم اخبار کله ی صبح رو گوش کنن.
داشتم به روزه خوبی که شروع کرده بودم فکر میکردم.شونم درد گرفته بود و دلم نمیومد کله ی خانومه رو پرت کنم اون ور.از شدت بوی سرکه سردرد گرفته بودم و گرما حالمو داشت بهم میزد.
هر کار کردم نتونستم فرمول ها رو حفظ کنم چون صدای ونگ ونگ بچه و مجری رادیو نمیذاشتن تمرکز کنم.کتاب رو با حرص بستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.اگه پنچری ماشینم رو میگرفتم الان اینجوری نمیشد.چراغ قرمز بود.
یه بی ام او مشکی کنار اتوبوس واستاد.توش رو نگاه کردم.یه دختر و یه پسر جوون توش نشسته بودن و داشتن میخندیدن.ای خدا یکی از اینا هم پرت کن تو تور من.مردم چه شانسایی دارن.
یه ایستگاه قبل از دانشگاه پیاده شدم.چون ایستگاه بعدی اتوبوس دقیقا روبروی دانشگاه بود.خب میدونین یکم ضایع بود با اون همه افه ای که میذارم از اتوبوس پیاده شم.تا دانشگاه رو پیاده رفتم.رو یه نیمکت نشستم و منتظر سحر شدم.اخه تا شروع امتحان یه رب دیگه مونده بود.
داشتم دور و ورم رو دید میزدم که چشمم به محسن افتاد.چه ناز شده بود.داشت با چند تا از دوستاش صحبت میکرد.خدا جونم این محسن هم وعضش خوبه خوشتیپ هم که هس.همین رو بنداز تو تور من که منم به یه نوایی برسم.
سحر-خاک تو سرت کنن نشستی اینجا داری دولوپی پسر مردم رو قورت میدی.
من-ااااا.....سحر اومدی؟؟
سحر-په نه په هنوز تو راهم
من-بی مزه باز تو یه چیزی یاد گرفتی
سحر کنارم نشست و گفت:راستی سلام
-علیک
سحر-داشتی چه نقشه ی شومی واسه محسن ناناز میکشیدی؟
من-محسن ناناز؟؟
سحر-راه خب.خیلی خوشگله
من-تو که وضعت از من بدتره.داشتم به این فکر میکردم اگه خودم رو به محسن قالب کنم دیگه لازم نیس این همه راه رو با اتوبوس بیام.دیگه نمیخواد پوله ناهار و شامم رو خودم حساب کنم.هر وقت اراده کنم منو میبره بیرون.بعدش نازمم میکشه.فقط کافیه یکم عشوه خرکی بیام.
سحر-فقط همین؟
من-اره دیگه.به نظره تو پسرا به درده دیگه ای هم میخورن(اهم اهم...به کسی بر نخوره.حقیقت تلخه)
سحر-راس میگی اما من اگه جای تو بودم کلی خودم رو قالب میکردم
من-من دنباله اقا بالا نیستم.فقط دنبال یه راننده تاکسی بودم که پیداش کردم
سحر-مطمئن باش اون کرایشم باهات حساب میکنه
من-غلت کرده پسره ی چلغوز.
سحر-خره به جاش بعدش کلی پول بهت میده
من-سحر یا خودت ساکت شو یا بیام ساکتت کنم
سحر-جوش نزن الان هرچی خوندی از مخت میپره
دوباره به محسن نگاه کردم.اوف چه جیگری بود.امتحان رو گند زدم.چون دقیقا از همونایی امتحان گرفته بود که من یه کلمش رو هم نخونده بودم.
***
در خونه رو باز کردم و تا خواستم ببندم در اپارتمان روبرویی باز شد و سعید اومد بیرون.با سرعت برق در رو بستم.زنگ در زده شد.خدا لعنتت کنه سعید.
در رو باز کردم و بی حوصله گفتم:
سلام امرتون
سعید-سلام.ببخشید باز من مزاحمتون شدم
من-خواهش میکنم این حرفا چیه من عادت کردم
نسیم اومد دم در و به من و سعید سلام کرد و رو به سعید گفت:
کاری داشتید؟
سعید یه نگاه به من کرد و گفت:
ام...بله...مادرم خونه نیستن منم میخوام غذا درس کنم اما بلد نیستم گفتم بیام مشکلام رو از شیری...نه از شما بپرسم.
بعدش نگاهش رو به من دوخت.انگاری منتظر بود الان دستم رو بندازم دور گردنش و بگم بیا بریم خودم برات درس میکنم
نسیم-شیرین جان تو خسته ای برو من مشکلشون رو حل میکنم
بعدش یه چشمک به من زد.قربونت برم نسیم که نجاتم دادی.
من-باشه خدافظ سعید اقا
سعید ناراحت نگام کرد و اروم گفت خدافظ
رفتم تو اتاق و ریز خندیدم.اومده از کی بپرسه!!!یکی مثه من!!!
وقتی صدای در رو شنیدم رفتم پیش نسیم
من-فدای جیگر خودم بشم که همش به داد من میرسه
نسیم-فدا شدن تو چه به دردم میخوره.واسه تشکر برو لباسام رو اتو کن
من-باز به روت خندیدم
رفتم تو اشپزخونه.نسیم ترکونده بود.واسم سوپ درس کرده بود.میدونس من عاشقشم(منم خیلی دو دارم)سوپ رو که خوردم از نسیم سراغ بهنوش رو گرفتم
نسیم-با اقاشون رفتن دَدَر...گفت تا 10-11 هم بر نمیگرده
من-غلت کرده مگه اون بزرگتر نداره؟زنگ میزنی بهش میگی تا 6 خونس.حالا کجا رفتن؟
نسیم-چیه ؟داری حسودی میکنی؟نمیدونم به من چیزی نگفت
من-امروز محسن رو دیدم.ووووی نمیدونی چه تیکه ای شده بود.
نسیم-اه اه بدم میاد ازش.پسره فکر کرده پسر اوباماس
من-حالا هر چی اما خوش به حاله زنش...پولدار و خوشتیپ
نسیم-شیرین خودم میرم واست ماشین میخرم تا اینقدر زجه نزنی
من-خب چیکار کنم منم ماشین میخوام.ارزو بر جوانان عیب نیست.
ساعت 12 شب بود.اما هنوز بهنوش نیومده بود.نگرانش بودم چون گوشیش هم خاموش بود.زیاد به فرهاد اعتماد نداشتمو این دیر کردن بهنوش هم تشدیدش کرد.
یه کم از لیوان شیرم رو خوردم و دوباره از پنجره به چراغ های روشن خیابون خیره شدم.خونه ی ما سه تا تویه اپارتمان 7 طبقه بود.و ما هم دقیقا طبقه ی 7 بودیم.یه خونه ی نقلی اما باصفا.
از در ورودی که وارد میشدی مستقیما تویه حال بودی و سمت چپ اشپزخونه ی اپن و سمت راست یه راهروبود که شامل توالت و حمام و اون اخرش یه دونه اتاق بزرگ میشد.خونه رو با سلیقه ی خودمون چیدیم.تو همون یه دونه اتاق سه تا تخت رو جا کردیم.یه تخت وسط اتاق و دوتا تخت دیگه که ماله من و نسیم بود کنار دیوار.یعنی بهنوش وسط بود.یه کتابخونه که روبه روی تخت بهنوش بود.به لطف نسیم همیشه مرتب بود.اکه به من و بهنوش بود توش گم میشدی.و کمد لباسمون که لباسایه سه تامون توش به زور چپونده شده بودن!!و یه اینه ی قدی.اتاق ما فقط همینا رو داشت.البته عروسکای پشمالوی بهنوش رو یادم رفت.
سالن هم که یه کاناپه و تلوزیون ال سی دی که من خودم نصف پولش رو دادم تا بتونم مسابقه های فوتبالم رو توش بهتر ببینم. خونه ی ما بیشتر شبیه مسجد بود تا خونه.
به دیروز فکر کردم.به وقتی که نسیم جریان خواستگاری بهروز پسر داییش رو برام تعریف کرد.چقدر از خوشگلیش برام گفت.میگفت قدش یه کم از نسیم بلند تره و هیکلش ورزشکاری.چشمای قهوه ای تیره و بینی خوش فرم.و در اخرم از لباش گفت که چقدر وسوسه انگیزه.مهندسه عمرانه و 26 سالشه و تو شرکت باباش کار میکنه.با تعریفایی که از بهروز شنیدم به نظرم واقعا لیاقته نسیم رو داشت.چقدر خوش حال شدم.چون نسیم گفت دوسش داره و میخواد جواب مثبت بده چون خانوادش هم تاییدش کردن.تابستون هم رسما میان خاستگاریش.
بهنوش هم که اعتراف کرد واقعا عاشق فرهاد شده و اگه ازش خاستگاری کنه قبول میکنه.فرهاد هم برق میخونه و 23 سالشه .وضع مالیشون در حد بهنوشه.هردوشون اخلاقاشون عین همه.خون گرم و مهربون
چه راحت دوتاشون دارن سر و سامون میگیرن.اما من تمام زندگیم شده فوتبال و فوتبال.تمام در و دیواره اتاقم پره از فوتبالیستای مطرح دنیا.چقدر مامانه عزیزم تو این راه حمایتم میکنه.یه مدت هم باشگاه فوتبال میرفتم و وقتی تمام تکنیک هاش رو یاد گرفتم و بعدش واسه خودم کار کردم.تابسونا که خونه ام هر روز راس ساعت 2 ظهر شهاب رو به زور میکشونم تو حیات خونه تا تو جز گرماها باهام فوتبال بازی کنه.البته یه جوری وانمود میکنم که انگاری من هیچی حالیم نیس.
چون فقط منو مامانم از تمرینای فوتبالم خبر داریم.برعکس بابام مخالفه.همبشه میگه نمیدونم تو دختری یا شعبه ی دو شهاب؟
نسیم پای تلوزیون بود و من تو اتاق غرق فکر..صدای کلید و پشت سرش باز شدن در ورودی باعث شد برم تو سالن.
بهنوش با اون لپای گل افتادش منو از نگرانی در اورد.
من-کجا بودی تا الان؟
بهنوش پرید بالا و بلند داد زد:ازم خواستگاری کرد.فرهاد ازم خواستگاری کرد
چشمام چهارتا شد.دقیقا همین الان تو همین فکر بودم.چه جالب دیروز نسیم و امروز بهنوش.نکنه فردا هم من؟
نسیم از اومد نزدیک من و بهنوش و گفت:پس بالاخره خودتو بهش قالب کردی؟
بهنوش-غلت کن.اون از اول دنبال من بود.
من-وای بهنوش جونم خیلی واست خوشحالم عزیزم. و پریدم بغلش کردم.
سه تایی رو مبل نشستیم.
من-بهنوش میشه راز موفقیتت رو هم به من بگی؟
بهنوش-اگه بگم که دیگه راز نیس
من-همین لوس بازیا رو در میاری من الان ترشیدم
نسیم هم موضوعه خاستگاریه بهروز رو برایه بهنوش تعریف کرد چون اون نمیدونس
من-اعظم خانوم این دخترتون هم که پرید به سلامتی
بهنوش-اره والا اقدس جون.خدا رو شکر این یکی هم تموم شد.دیگه از شر فکرای فاسد مثه دانشگاه و موبایل از این جور چیزا هم راحت شدم.حالا باید بریم سراغ اون 7-8 بعدی که اونا هم دارن به فساد کشیده میشن
تا ساعت 2 داشتیم چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم.به چه چیزای مزخرفی هم میخندیدیم.
بچه ها رفتن خابیدن و من هم رفتم مسواک بزنم.تو اینه به خودم خیره شدم.
چشم و ابروی مشکی داشتم.چشمام نه به ریزی بهنوش بود و نه به درشتی نسیم.سر بینیم رو با دست دادم بالا.خدا جون اگه فقط یه کوچولو اینو میدادی بالا الان مثه این عملیا بود.لبام با نمک ترین عضو صورتم بود.کوچولو و صورتی.شاید تمام جذابیت صورتم تو لبام خلاصه میشد.نسیم میگفت خیلی نازم و بهنوش میگفت با نمکم.اما خودم هم میدونستم اونقدری نبودم که به خودم بگم وای تو باید ملکه ی زیبایی میشدی دختر.موهام تا سر شونه هام میومد.رنگشون خیلی خاص بود.خرمایی تیره بود.
باز ذهنم رفت پیش فوتبال و تابستون.چقدر داشتم به تابستون نزدیک میشدم.فقط 25-26 روز دیگه مونده بود.اما تا اون روزه موعود من 30 روز.دلم واسه شهاب تنگ شده بود.2هفته ای میشد که ندیده بودمش.اون هم دانشگاهش تو تهران بود.اما اون تو خوابگاه زندگی میکرد.باید فردا میرفتم میدیدمش.
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.کوک کرده بودم تا هم برم پیشه شهاب و هم به امتحان فردام برسم.
بهنوش و نسیم خواب بودن.مانتو خاکستریم رو با شال ذغال سنگیم سرم کردم و هول هولکی چند تا لقمه نون و پنیر خوردم و زدم بیرون.چون شهاب ساعت 11 کلاس داشت باید زود خودم رو بهش میرسوندم.انگاری ایه نازل شده بود من همین امروز باید شهاب رو ببینم!!
دم در خوابگاه بهش زنگ زدم که بیاد پایین من منتظرشم.شهاب با یکی از دوستاش خوش تیپ کرده بودن و داشتن به سمت من که رویه یه پله نشسته بودم میومدن.شهاب تی شرت قرمز با شلوار مشکی پاش بود.الهی قربونش برم که اینقدر خوش تیپه.دوستش رو نمشیناختم.تا حالا ندیده بودمش.یه تی شرت مشکی با شلوار مشکی پوشیده بود.اوف چقدر باز این نازه.
شهاب-به به خواهر کوچولویه من چیه باز پولات تموم شده اومدی اینجا؟
من-اگرم تموم بشه دستم رو پیشه تو دراز نمیکنم
دوستش-اما شهاب چیزه دیگه ای میگه
شهاب-سابقت خرابه شیرین خانوم
من-دیگ به دیگ میگه روت سیا
شهاب-سهیل بیا جلو با این خاهر دوقولویه من اشنا شو
من و شهاب واقعا دوقلو نبودیم اما به خاطر شباهت زیادی که داشتیم همه فکر میکردن دوقولوییم.
سهیل-خوشوقتم شیرین خانوم.من سهیلم
به خاطر تلافیه حرفی که بهم زد خاستم روشو کم کنم
من-اسمتون رو که شنیدم.خوشوقتم هم که یه جمله ی تکراریه چیزه جدیدی واسه گفتن ندارین؟
سهیل-شاید اگه شهاب جان اینجا نبود جمله های جدید زیادی بلد بودم
من-من فکر نمیکنم شهاب غریبه باشه
سهیل-منم فکر نمیکنم تو کارای دو نفره لازم باشه
به شهاب نگاه کردم.داشت میخندید.فکر نمیکردم اینقدر بی غیرت باشه
من-داری بهم پیشنهاد میدی
سهیل-چرا اینقدر سریع به خودت میگیری؟
من-چون تو بهم پیشنهاد دادی
سهیل-فعلا که تو داری خودتو بهم بند میکنی
میتونم اعتراف کنم کم اورده بودم.چقدر حاضر جواب بود.قربون سیب زمینی بی رگ خودم هم بشم که فقط داشت به مشاجره ی ما میخندید
من-من نیومدم اینجا وقتمو واسه تو بذارم
سهیل-یعنی کم اوردی؟
من-من همچین حرفی نزدم
سهیل-اما بحث رو عوض کردی
من-چون ارزش بحث رو نداری
و برای اینکه دوباره یه چیزی بگه تا من کم بیارم رومو کردم به شهاب و گفتم امسال تو چطوری میری کرج؟
شهاب-با ماشینم دیگه
من-منم با بچه ها میام.ماشینم رو همینجا میذارم
شهاب-حالا چیکارم داشتی اومدی اینجا؟
اعصابم خورد شد.چه بی احساس بود
من-اومدم دوست پسرم رو ببینم گفتم یه سری هم به تو بزنم
شهاب که میدونست من اهل این حرفا نبودم گفت: باشه بفرمایید
ودستش رو به سمت در خوابگاه دراز کرد.کیفم رو محکم کوبوندم تو سینش و با دستم محکم دوستش رو پس زدم و به سمته ماشینم به راه افتادم.منو بگو اومده بودم این چلغوز رو ببینم.از تو اینه به شهاب خیری شدم.تنها تفاوت ما دوتا لبامون بود و بینیمون.از هر نظر دیگه مثه هم بودیم.اون 23 سالش بود و من 22.شاید به خاطر اینکه شهاب تو بچگیمون همیشه با من فوتبال بازی میکرد منو از عروسکای صورتیم متنفر کرد و به جاش منو به سمت یه توپ گرد قلنبه کشوند.به توریکه شبا با توپم درد و دل میکردم!!
با عصبانیت گاز دادم و به سمت خیابون اصلی حرکت کردم.
یک پیام به گوشم اومد.شهاب بود.نوشته بود:"نی نی کوچولو امروز چت بود که اینقدر زود قهر کردی؟منم دلم واست تنگ شده بود.راستی سهیل گفت چه خاهر جسوری داری.من به تو افتخار میکنم"
این حقه شهاب نبود که تمام زحمتاش بر باد بره.اما خب چیکار میتونستم بکنم؟عشقم به فوتبال چشمام رو کور کرده بود.

20روز مثه برق و باد گذشت و من امتحانام رو تند تند گند میزدم
بچه ها میگفتن با این روش این ترم افتادنم 100 درصده.من میمیرم واسه این روحیه دادناشون.هر روز که میگذشت قلبه منم ضعیف تر میشد.فقط 5 روز دیگه مونده بود.
رو کاناپه نشسته بودم داشتم خیار واسه خودم پوست میکندم.نسیم از اتاق اومد بیرون و رفت تو اشپزخونه و و تو کابینتا دنبال یه چیزی گشت و دورباره رفت تو اتاق.بعد از 5 دقیقه بهنوش هم از اتاق اومد بیرون و یه لبخند پخش و پلا بهم زد و رفت تو کابینتا یه چیزی برداشت و رفت تو اتاق.5 دقیقه ی بعد دوباره نسیم اومد.بعدش باز بهنوش اومد.کلا امروز خیلی بیرون میرفتن و با هم پچ پچ میکردن.
از کارای مشکوکشون عصبی شدم و رفتم تو اتاق که ببینم چه خبره........گوشم رو گذاشتم رو در که ببینم چه خبره اما صدایی نمیومد.دستم رو گذاشتم رو دستگیره و به سمت پایین کشیدمش.ولی هر کار کردم باز نشد
من-شما دو تا اونجا دارین چه غلطی میکنین؟
نسیم-زیاد مهم نیست تو برو تام و جریتو نگاه کن
من-باز کنین این در وامونده رو
بهنوش-الان ساعت چنده؟؟......اها 6.....ما 7 میایم بیرون
من-اگه 7 این در باز بود که هیچی اگه نبود در رو خورد میکنم
نسیم-باز که گاز گرفتی.باشه بابا 7 بیا باز میکنیم
یه ساعت تو یک وجب جا دور خودم دور زدم تا اینکه ساعت 7 شد.رفتم پشت در و در رو ناگهان باز کردم که در باز شد و منم پرت شدم تو اتاق.
از صحنه ای که میدیدم تعجب کرده بود.تمام گوشه و کنار اتاق پر بود از بادکنک های رنگی و شر شره.
من-اینجا چه خبره؟
وبه چهره ی شنگوله بچه ها نگاه کردم.دو تاشون در حال ذوق مرگ شدن بودن.دلم واسه شوهراشون میسوخت.طفلیا این رویه این دو تا رو ندیده بودن.دو تاشون یهو به سمتم اومدن و با هم گفتن:تولدت مبارک
و شیپور رو تو صورتم به صدا در اوردن.وووی چه ناز.خدای من
من-مگه امروز تولدمه؟
بهنوش-په نه په یه ماهه دیگس ما گفتیم بریم پیشواز تا تو امادگیشو کسب کنی
و منو به سمت کیک رو میز بردن و اهنگ گذاشتن.کیک نقلی و خوشملی بود.تمام کاکائو که روش با سفید نوشته بود:"تقدیم به بزغاله ی خودمون" اه اه اه سلیقشون همنقدره دیگه منو به بزغاله تشبیه کردن.
من-بزغاله؟؟؟؟
نسیم-گفتیم یه چیزی بنویسه که در شرح کامل تو باشه
من-بهتر از این بلد نیستین ابراز احساسات کنین؟
بهنوش-اونا رو نگه داشتیم واسه اقاهامون
بعد از کلی رقصیدن و شوخی و خنده دور کیک نشستیم و من بعد از اینکه ارزویه چندین سالم رو کردم شمع ها رو فوت کردم.
نسیم به عنوان کادو یه گرمکن ورزشی خردیده بود و بهنوش خل و چل هم یه گاو پشمالویه گنده.نمیدونم اینو کجا گذاشته بود که من تا حالا ندیده بودمش.
اون شب خیلی بهم خوش گذشت.چون بهم ثابت شد واقعا نسیم و بهنوش دو تا از بهترین دوستای تموم عمرمن.
امتحانا رو با هزار و یک بدبختی تموم کردم.قرار شد یه روز بیشتر تو تهران بمونیم تا با بچه ها یه ولگردی بکنیم بدش برگردیم.
از ساعت 6 بعد از ظهر تا 2 شب با بچه ها بیرون بودیم و خوش میگذروندیم.چقدر لذت بردن از لحظه ها کیف میده.
شهاب بهم زنگ زد و گفت رسیده کرج.منم بهش گفتم که فردا ظهر راه میفتیم.شب با بچه ها تو سالن و رو زمین خوابیدیم.اینقدر جا تنگ بود که صبح که بیدار شدم دیدم شست بهنوش نزدیک دهنمه و پای نسیم رو شکم.خاک بر سر منه بی فکر بکنن که دیشب واسه وسط خوابیدن داوطلب شدم.
با ارامش و التماس و فحش و داد بیداد و مشت و لگد و پارچ اب و هرچی که به مغزم خطور میکرد رو اوردم تا این دو تا تن لش رو بیدار کنم.دیشب که میخواستیم بخوابیم به هم میگن وای فردا این شیرین رو چطوری بیدار کنیم؟؟حالا خودشون رو نگاه....
ساعت حدودا 10 صبح بود.بالاخره بیدارشون کردم.بعد از خوردن صبحونه چمدونا رو بستیم.اینقدر با خودشون لباس اورده بودن که دو ساعت داشتیم لباسایه خانوما رو تا میکردیم.البته تا که چه عرض کنم میچپوندیم تو چمدون.
از خونه اومدیم بیرون و خیلی خوشحال جلوی اسانسور وایستادیم.بعد از دو سه دقیقه متوجه شدیم که 7 طبقه رو باید بارکشی کنیم.منه بدبخت خاک بر سرم اخر از همه از پله داشتم میومدم پایین.
سعید-شیرین خانوم
وااااااای...خداجون وقتی داشتی شانس رو تقسیم میکردی من کدوم قبرستونی بودم؟؟حتما داشتم فوتبال نگا میکردم.
برگشت به سمته سعید-اه سلام سعید اقا
به بچه ها هم سلام کرد و به من گفت
سعید-دارین میرین خونه؟
معلوم نبود امار ما رو از کجا در اورده بود که حتی میدونست سایز کفش مامان بزرگمم چنده!!
من-بله...
سعید اول یه نگاه عاشق و معشوقی به من انداخت و بعدش که دید من کم کم دارم سگی میشم خودشو جمع کرد و مثلا تعارف زد:
اگه چمدونا سنگینه من میتونم براتون بیارم
یه نگاه به هیکل نی قلیون سعید انداختم...اول دلم واسش سوخ اما بعدشم متوجه شدم انقدر چمدونم سنگینه که بچه ی نداشتم داره سقط میشه.
من-باشه حالا که خودتون این همه اصرار دارید حرفی نیست...
چمدونم رو گذاشتم زمین و چمدونای بچه ها رو هم گرفتم و گذاشتم چفت چمدونه خودم و به چشمای متعجب سعید خیره شدم
من-ببخیشد دیگه راضی به زحمت شما نبودیم...اما خب خودتون خیلی اصرار کردید
رو به بچه ها گفتم بریم پایین...دسته اون دوتا رو کشوندم و اوردم پایین
نسیم-گناه داشت بنده خدا
بهنوش-حالا یه تعارف زد ها
من-به من چه وقتی خودش میدونه عرضش رو نداره بی جا میکنه تعارف بزنه
10 دقیقه ای میشد که کلافه کنار زانتیای نسیم وایستاده بودیم تا سعید بیاد.همیشه پی کی من تهران میموند و با زانتیای نسیم میرفتیم و میومدیم.
سعید عرق ریزون چمدونا رو اورد و جلوی پای من گذاشت و مشتاق به من نگاه کرد.
:بفرمایید
نسیم و بهنوش تشکر کردن.منم رفتم چمدونا رو تو صندوق ماشین گذاشتم و برگشتم پیش بچه ها و رو به سعید گفتم:
دستتون درد نکنه چمدونا رو اوردید اما فکر نکنید با این کارا و حرفا و تعارف ها جواب خواستگاریتون مثبت میشه...من نظرم رو همون اول دادم.
و رفتم سوار ماشین شدم.رسما دلم براش سوخت.اما خب به من چه میخواس اینقدر سیریش نباشه.بچه ها هم سوار ماشین شدن و هیچکی هیچ حرفی نزد.
اگار اونا هم از رفتار من ناراضی بودن.
دراز کشیدم و به اهنگ گوش دادم.چیکار باید میکردم...فقط 5 روز دیگه مونده بود.
هیچوقت بچه ها تو جاده ماشین رو به من نمیدادن چون یه بار که دادن با یه سوزوکی که 4 تا پسر کله خراب توش بودن کل انداختم و نزدیک بود با یه اتوبوس تصادف کنیم اما من جاخالی دادم و اون سوزوکیه باهاش تصادف کرد.اینقدر که ترسیده بودیم که حتی وای نستادیم ببینیم چیکارشون شده!!!
چشمام گرم شد خوابم برد.وقتی بیدار شدم تو کرج بودیم.واای خدای من باورم نمیشه رسیدیم کرج....دلم واسش تنگ شده بود.
من-اخ جونم
نسیم-باز تو کلت رو برداشتی.نمیدونی وقتی تو خواب بودی تو ماشین چه ارامشی بود.
من-اره کاملا از صداهای نحس شما دوتا معلوم بود چقدر ارامش تو ماشین بوده!!
بعد از یه ربع رسیدیم درخونه ی ما.هر سه تایی از ماشین پیاده شدیم و یه بغله لوسه سه نفره کردیم.اه اه اه چقدر بدم میاد از این رمانتیک بازیا
من-خیل خب دیگه بسه
بهنوش-خاک بر سر بی احساست
خنده ی مستانه ای کردم وگفتم:دو روزه دیگه زنگ میزنم نقشم رو بهتون میگم بعدش باید بکوب کار کنیم.اوکی؟
بهنوش-باشه.حتما رو ما حساب کن
من-نمیگفت هم باز میکردم
چمدونم رو برداشتم و از بچه ها خدافظی کردم.تتا ته کوچه به زانتیای سفید نسیم خیری شدم.بعدش کلم رو بالا گرفتم و به نمای سنگ خونمون خیری شدم.خونه ی گنده ی خودمون که یه حیاط گنده داش.اما در برابر خونه ی بقلیمون خونه ی ما یه الونک به حساب میومد.وای اخ جون پسر همسایمون چقدر دلم واسش تنگ شده بود.فکرای خفن نکنین ها.همش 17 سالشه.اما خب خیلی با من جوره
زنگ در خونه رو زدم و دستم رو گذاشتم رو ایفون.
شهاب-کیه؟
صدام رو کلفت کردم و گفتم:
من-اقا جان بیا همین عیدی ما رو بده که سر ماهه
شهاب-مگه سر ماه عیده؟
من-نه حاج اقا اما خب مِدانی این کلک ماهیانه دیگه از مد رفته همه ی همکارام رو اوردن به عیدی گرفتن.حالا شما هم بیا همین عیدی ما رو بده که کار داریم
شهاب-باشه عمو جان صبر کن اومدم.
بعد از چند دقیقه شهاب در رو باز کرد و یه 2 تومنی گرف جلوم.منم سریع پول رو گرفتم و گفتم:اخ جون پوله شارژم در اومد
شهاب-ااااا....سلام کله پوک تویی؟
من-سلام...فعلا که تو کله پوکی چون گول خوردی
شهاب که قصد داشت خودشو نبازه گفت:کی؟من؟من از اولشم فهمیدم تویی اما به روی خودم نیوردم تا تو سر خورده نشی.بعدشم عقده ای میشی و میری معتاد میشی و باید از تو جوبا جمعت کنیم
من-من اگه عقده ای میشدم که نمیرفتم معتاد شم...این همه راهه عاقلانه مگه خرم برم معتاد شم.حالا هم بکش کنار دلم واسه مامان و بابا جونم تنگولیده
شهاب-ادبیات جدیده؟
من-تو از دنیا عقبی مشکل من چیه؟
مسیر حیاط تا خونه رو با شهاب کل کل کردم و تا رسیدم جلو در دستم رو گذاشتم رو دهنه شهاب که داشت حرف میزد و گفتم:هیس...چقد حرف زدی
شهاب همیشه از این کار بدش میومدواسه همین منم اذیتش میکردم.چه حالی داره نقطه ضعف یه نفر دستت باشه!!
قبل از اینکه شهاب چیزی بگه در رو باز کردم و داد زدم:مامان جونم...بابای گلم کجایین که دختر ته تغاری اومده خونه.....
مامان از تو اشپزخونه در اومد و با لبخند اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:سلام دختر عزیزم.
من-سلام عزیزم.دلم واست تنگ شده بود.
و به چهره ی جذاب مامانم چشم دوختم.اگه به جز لبام اجزای دیگه ی صورتم به مامانم میرف الان دافی بودم واسه خودم.خدا جونم بازم ممنونتم.چون من از خیلیا بازم خوشگل ترم.
چشمای قهوه ای با بینی کوچولو و لبای عین خودم.فقط چین و چروک ناشی از 45 سال سن صورتش اون زیبایی اولیه رو ازش گرفته بود.اما بازم معلومه که سال ها پیش چیز نازی بوده واسه خودش.تنها عیبش قد مامانمه که نزدیکای 55/1.اگه یکم بلند تر بود یه زن بی عیب میشد.
بابا-وای این نی قلیون کیه اومده خونه ی ما؟؟
من-این نی قلیون ته تغاری خونس
بابا دستاش رو باز کرد و منو تو بغلش گرفت.تو دستای بابام احساس امنیت میکردم.سرم رو اوردم بالا و اروم گفتم عطر جدید خریدی؟
بابا-ای وای خاک بر سرم اصلا از تو یادم نبود
من-دستت درد نکنه بابا مگه قرار نبود تمام عطر و ادکلنات رو من بخرم؟؟
بابا-ببخش همین یه دفعه رو دیگه
من-دیگه تکرار نشه
سر میز نهار نشسته بودم و به شهاب زل زده بودم.چیکارش میکردم؟؟فقط 5 روز دیگه مونده بود.ای خدا جونم خودت یه راهی جلوم بذار که حسابی گیر کردم.
شهاب-چیه باز اینجوری زل زدی
من-حالا کی به تو نگاه میکرد من دارم به رنگ چشمات نگاه میکنم
شهاب-باز تو کم اوردی چرت و پرت گفتی؟؟
بابا-بچه ها امروز رو شروع نکنین
من-فقط به خاطر بابای گلم
شهاب-اه اه اه خود شیرین
بعد از غذا رفتم تو اتاقم.چقدر دلم واسش تنگولیده بود.اتاق مشکی قرمز خودم.
دیوار اتاقم مشکی بود و روش تیکه های رنگ قرمز پاشیده شده بود.تختم مشکی قرمز بود و کنار پنجره ی گنده ی اتاقم بود.میز کامپیوترم مشکی بود و روی مانیتورم یه سگ قرمز بود.کمد لیاسم مشکی بود. عروسکای سفید و قرمز هم اطاف اتاقم بود.و پوسترای فوتبال عزیزم هم که تمام اتاقم رو پر کرده بودن.من عاشقه اتاقمم.خیلی نازه.شهاب هیچوقت از اتاق من خوشش نمیومد.میگفت خیلی خوفه.اصن مثه اتاق دخترا نیست.
رو تختم دراز کشیدم.تو فکر پیچوندن شهاب بودم.باید یه راهی پیدا میکردم تا شهاب رو دک میکردم و خودم به جاش میرفتم به اون باشگاه و تمرینای فوتبال رو میکردم.و اون مسابقه ی نهایی که 3 ساله منتظرشم.چشمام داشت گرم میشد که یهو صدای داد یه نفر رو از طبقه ی پایین شنیدم.دوییدم رفتم پایین.شهاب پایینه پله ها نشسته بود و مچ پاش رو گرفته بود.مامان و بابام پیشش نشسته بودن و مامانم میگف شاید پاش در رفته باشه.ته دلم داشتم ذوق میکردم.اما خب کلی به این ذوق کردنام لعنت فرستادم.خاک بر سرت شیرین اون داداشته.مامان و بابام شهاب رو بردن دکتر و بعد از 4 ساعت شهاب رو با پای گچی اورده بودن.پقی زدم زیر خنده.
من-هوووو....اقای فوتبالیست رو نگاه....
شهاب-شیرین دهنتو ببند حوصله ندارم.....از باشگاه عقب موندم.
دلم براش سوخت...اون چه گناهی داره.رو مبل دراز کشید و من از فرصت استفاده کردم و رفتم تو اتاقش و تمام مدارکی که برای ورود به باشگاه لازم بود رو برداشتم و رفتم تو اتاقه خودم.به نسیم و بهنوش زنگ زدم و بهشون خبرا رو دادم و ازشون خواستم فردا بیان خونمون.
صبح رفتم تو اتاقه شهاب.خواب بود.ساعتای 9 نسیم و بهنوش اومدن خونمون.تو اتاقم رفتیم و دور هم نشستیم تا نقشه بکشیم.
بهنوش-دختر تو که نمیتونی با این قیافت بری تو باشگاه .همه میفهمن
نسیم-خب باید قیافت رو عوض کنی
من-خب باید یه ارایشگاه اشنا داشته باشیم
همه داشتیم فکر میکردیم که نسیم با شک و ترردید گفت:پسر خالم گریمور فیلماس.اما خب اول باید ببینم تو مشکلی نداری با این قضیه که اون پسره.
با خودم فکر کردم.خدا جونم من که قصد و قرضی ندارم که.حالا یه بار اشکال نداره.
من-نه اشکالی نداره.
بهنوش دستاش رو بهم کوبید و گفت:اخجون پس پاشو بریم پیشش
من-راست میگه الان وقت ازاد داره؟؟
نسیم-اره بابا اما باید بریم خونش
من-اشکال نداره
با بچه ها حاضر شدیم و رفتیم پایین.موضوع رو به مامان گفتم و خیلی خوشحال شد.
ماشین رو جلوی یک اپارتمان نگه داشت
زنگ در خونه رو زدیم و رفتیم بالا.اسمش حمید و 26 سالشه.نسیم میگه خیلی تو کارش خبرس
در رو باز کرد و با نسیم خوش و بش کرد و به ما سلام کرد.قد متوسطی داشت و دماغش عملی بود.ابرو هاش پهن بود اما زیرش تمیز بود.لبای باریکی داشت و ته ریشش جذاب ترش میکرد.چشماش عین نسیم بود.خدایا این پسرای جذابت رو کجا قایم کرده بودی که ما پیداشون نمیکردیم.
بعد از سلام و احوال پرسی دعوتمون کرد تو خونش.وارد خونش شدیم.چه خونه ی لوکسی داشت.اصلا بهش نمیخورد ماله یه پسر مجرد باشه.سه تایی رو مبل نشستیم.
من-نسیم خاک بر سر بی عرضت کنن.من دارم میترشم اونوقت تو این پسرخالت رو تو فریزر نگه داشتی خراب نشه؟؟
نسیم-لیاقتت همینقدره دیگه.پسره هفته ای 6 تا دختر میاره خونش
من-خب بیاره.مهم بعد از ازدواجه
نسیم-اگه تو عقل داشتی الان ما اینجا نشسته بودیم
پسر خالش با یه سینی شربت اومد تو سالن و رو میز گذاشت.مبل روبروی من نشس و به من خیری شد و گفت:
میخوای بری باشگاه پسرا؟
من-درسته
اون-نسیم پیامکی بهم گفت
من-میخوام یه شکلی بشم که هیچکس نفهمه دخترم
از جاش بلند شد و ازمون خواست بریم اتاق کارش.اتاق کارش دقیقا مثه یه ارایشگاه کاملا مجهز بود.ازم خواست بشینم و بچه ها هم بالای سرم ایستادن و از تو اینه خیره شدن به من.
پسرخالش اومد روبروم ایستاد و به تک تک اجزای صورتم نگاهی انداخت.
اون-موهات رو پسرانه میزنم.یه ریش مصنوعی هم لازم داری....و....لبات خیلی ضایس....با رژ حل میشه.
من-کی بیام؟
اون-یه روز قبل از اینکه میخوای بری بیا تا امادت کنم
با بچه ها رفتیم لباس فروشی و دنبال لباس هایی میگشتیم که برجستگی هام تو چشم نباشه.
چشمم افتاد به لباس صورمه ای که روش نوشته های انگلیسی سفید داشت.واقعا مناسب بود.به غیر از اون چند دست لباس دیگه هم خریدیم که خیلی ضایع نباشه.با 3 تا کفش فوتبالی.ساعت 1 شده بود واسه همین رفتیم یه پیتزا فروشی.
من-منکه حساب نمیکنم.همین الان 200 هزار تومن سرفیدم
بهنوش-باشه من حساب میکن
نسیم-اگه حتی اون لباس ها رو هم بپوشی اون بالاتنه ی گنده ی تو بازم میزنه بیرون
من-خب چیکار کنم
نسیم-زن داییم همیشه یه نوار هایی دور باسنش میپیچه که کوچیک به نظر برسه.باید از همونا هم برای تو بخریم
بعد از خوردن پیتزا به هر بدبختی که بود اون نوار هایی رو که نسیم میگفت پیدا کردیم.وسایل رو بهنوش برد خونشون و قرار شد 3 روز دیگه هم ارایشگاه بریم و هم من تیپم رو عوض کنم....
تو این سه روزیی که خونه بودم شهاب خیلی افسرده و ناراحت بود.حقم داشت.تمرینای این فصل خیلی براش مهم بود.به بابا و شهاب گفتم که میخوام تا اخرای تابستون برم خونه ی مامان بزرگم که تو تهران زندگی میکنه.
مامانه مامانمه که مریضه و هر تابستون یکی خونش میمونه.من هیچوقت نرفتم برای همین بابام مخالفتی نکرد.مامانمم هم همش داش بهم سفارش میکرد که چیکار کنم.
یه روز مونده به ر

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
واسه نهار رفتیم سالن غذاخوری و من از عمد امروز زفتم سر میزه کوهیار و دوتا از دوستاش.
دوستاش خیلی باهام گرم گرفتن اما کوهیار هیچی نمیگفت فقط بهم خیره شده بود و منتظر بود یه آتو ازم بگیره.
اما کور خونده پسره ی چلغوز.ساندویچی که خواسته بودم اماده شد.رفتم گرفتمش و نشستم یر میز.دوستاش داشتم با ترحم نگام میکردم.معلوم نیس باز این کوهیار چی در گوش این دو تا ساده وز وز کرده که اینا اینجوری نگام میکنن.
سس رو از روی میز برداشتم و ریختم رو ساندویچم و شروع کردم به خوردن.
کوهی-شهاب جون چنو وقته ساندویچ نخوردی؟
به دوستاش نگا کردم که بازم داشتن مثه احمقا نگام میکردن
من-خیلی وقت نیس...اما تو چند وقته ادم ندیدی؟
کوهیار با نفرت به پوزخندم نگاه کرد و گفت:از وقتی نسلش منقرض شده
من-واسه همینه داری اینجوری منو نگا میکنی؟بهت حق میدم.چون تو روستاتون همش باید گاو و گوسفند ببینی.
حالا دوستاش به جای من به کوهیار خیره شده بودن.
کوهی-چند وقت اونجا زندگی کردی که از اهالیش هم خبر داری؟
من-منکه زندگی نکردم تو برام تعریف کردی.
حالا بهنرین موقع برای انجام نقشم بود.سس سس رو به سمته کوهیارگرفتم و با تمام زورم فشارش دادم.سس های قرمز تو صورت کوهیار پاشیده میشد و من ذوق میکردم
اما نمیدونم یهو چی تو صورتم ریخته شد که حتی نمیتونستم نفس بکشم.چشمام رو باز کردم و قوطی سس سفید رو دست کوهیار دیدم که به سمتم نشونه گرفته.اما من بازم سسم رو ول نکردم.داشتم از سس هایی که تو دهنم میومد خفه میشدم.سس هام تموم شد.ماله کوهیار هم تموم شد.اون از کجا اون قوطی سس رو اورده بود؟
رویه میز افتضاحی به بار اومده بود که حد نداشت.یه ترکیبه رنگ صورتی بوجود اومده بود که تمام میز رو پر کرده بود.لباسای من و کوهیار پر شده بود.دو تا دوستاش هم از روی صندلیاشون پاشده بودن و ایستاده بودن.همه زل زده بودن به ما.به کوهیار نگاه کردم.اونم داشت به من نگا میکرد.میخواست دهنش رو باز کنه که چیزی بگه اما صدای عصبانی محبی بهش اجازه نداد.
محبی-شما دوتا همین الان میرین تو دفتر من.
پشت سر محبی وارد دفترش شدیم.یهویی محبی زد زیر خنده و به ما نگا کرد.
نگاهی به کوهیار انداختم و اونم به من.هر دو با هم زدیم زیر خندهواینقدر که صورتامون داغون شده بود.
محبی-شما دوتا چه قدر بامزه اید.تا به خال همچین چیزی تو عمرم ندیده بودم
محبی بی وقفه میخندید.حالا ما فقط داشتیم بهش نگاه میکردیم.
در گوش کوهیار اروم گفتم:طفلی خیلی وقته نخندیده
کوهی-نزن تو ذوقه بچه بذار راحت بخنده
بعد از چند دقیقه بهمون گفت که ناراحت از دفتر بریم بیرون و به همه بگین که اون مارو کلی دعوا کرده.با کوهیار اومدیم از دفترش بیرون و به سمته اتاقای خودمون به راه افتادیم.
لباسام رو عوض کردم.و نشستم رو تخت.تو اینه ی روبروم خیره شدم به خودم.رژ لبام پاک شده بود.دوباره شده بودن همون لبای صورتی خودم.مردمک های مشکی چشمام برق میزد.چشمایی که نه ریز بودن نه خیلی درشت.اما به خاطر کشیده بودنشون خیلی خوشگل به نظر میومدن.به موهام نگاه کردم.وای تا اینا بلند بشن من پیر شدم.اگه برام خواستگار بیاد و من جواب بدم اونوقت روز عروسیم مجبور میشم کلاه گیس بذارم بعد همه به هم میگن عروس کچل بوده کلاه گیس گذاشت براش
محکم زدن تو گوش خودم و به خودم بد وبیراه گفتم.خاک بر سرت شیرین مثه این عقب مونده ها داری به ملاه گیس فکر میکنی.
از وقتی با این کوهی سر و کله میزنم پاک عقلم رو از دست دادم.یه زنگ به بهنوش زدم و ازش خواستم بیاد دنبالم.از ورزشگاه اومدم بیرون و منتظر بچه ها شدم
اما یه سری صداهایی میشنیدم واسه همین خیلی کنجکاو شدن ببینم کیه.کله ی گندم رو تکون میدادم تا ببینم گیرنده هام صدا رو از کجا دارن دریافت میکنن.
یکم اونور تر کوهیار رو دیدم که داره با گوشیش صحبت میکنه.
کوهیار-خواهش میکنم فقط یه روز با من بیا بیرون
-........
کوهیار-اما اخه منکه همیشه اونجوری نیستم
-.......
کوهیار-دیوونه من دوست دارم
با خودم فکر میکردم این کیه که کوهیار داره بهش میگه دوست دارم؟؟اما صدای بوق اهن قراضه ی نسیم باعث شد کوهیار هیکل ناقص منو ببینه که دارم با تمام وجود فضولی میکنم.....
رنگ صورت کوهیار هی عوض میشد.باز این خاصیت افتاب پرستیش گل کرد.قدم به قدم عقب میرفتم و اونم قدم به قدم جلو میومد.
کوهی-داشتی به حرفای من گوش میکردی؟
من-نه کی گفته؟
کوهی-پس اینجا چه غلتی میکردی؟
در حالی که برگشتم و شروع کردم به دویدن داد زدم:به حرفای تو گوش میکردم
پریدم تو ماشین و در رو قفل کردم و بلند گفتم:برو نسیم...برو که وضعیت رنگین کمونه
نسیم گاز داد و جیغ چرخا بلند شد .کوهیار برام داشت خط و نشون میکشید....فکر نمیکردم از فال گوش واستادن بدش بیاد....نکه خودم خیلی خوشم میومد
نسیم-این کی بود ورپریده
من-کوهیار
بهنوش-دروغ میگی
من-اره شوخیم گل کرده
بهنوش-خفه شو این که خیلی جیگر بود
نسیم-نه بابا شکل بچه غرتی ها بود
من-حالا کی از شماها نظر خواست....برو یه جایی که فاز بده بهم.تا6 هم باید ورزشگاه باشم
نسیم ما رو به یه پارکی برد که توش پرنده پر نمیزد.خاک بر سرش با این سلیقش
من-اینجا که بیشتر دلم میگیره
نسیم-خب حوصله ی شولوغی ندارم
من-با اون پیرزن طفلکه من چیکار کردین؟
نسیم-ما که با اون کاری نداریم اون کله ی مارو میخوره
من-اره جونه خودت...اون نصفه شماس بعد بیاد کله ی خربزه ای شمادوتا رو بخوره؟
بچه ها ساعت 5 منو گذاشتن دم ورزشگاه و خودشون رفتن.تو سالن بدنسازی کوهیار رو ندیدم.بهتر شرش کم.
تو تخت خواب دراز کشیده بودم و به فردا فکر میکردم.قرار بود فردا همه ببرن یه اردویه دسته جمعی.باید کلی نقشه برای کوهیار میکشیدم.جونش رو باید میگرفتم پسره ی غول بیابونی رو.
صبح کسری بیدارم کرد و گفت بچه ها دارن میرن.منم مثه فرفره وسایلام رو جمع کردم و رفتم پایین پیششون.همه سوار اتوبوس شدیم.چقدر بیرون رفتن با پسرا مزخرفه.شایدم اینا اینقدر بی بخارن.همه داشتن یا باهم حرف میزدن یا خواب بودن یا اهنگ گوش میدادن.حالا اگه نصفه همینا دختر بودن اینجا رو سرشون میذاشتن.
کوهیار داشت با تلفنش میحرفید.صندلی جلویی من نشسته بود وصحبتاش رو واضح میشنیدم.
کوهیار-مگه من چمه؟
-.................
کوهیار-بابات قبول میکنه تو باهاش صحبت کن
-.................
کوهیار-خیلی بی معرفتی
وگوشی رو قطع کرد.این کی بود که کوهیار اینقدر دوسش داشت.ای بابا مردم چه شانسایی دارن تو رو خدا نگا پسره داره التماسش رو میکنه اونوقت طرف ناز میاره.خدا شانس بده
یه ساعت تو راه بودیم تا اینکه به اون کوهی که میخواستیم رسیدیم.اطراف همه کوه بود و ما تو دامنه ی یکی از کوه ها که نسبت به جاهای دیگه سرسبز تر بود نشستیم.بچه ها کمک کردن و وسایل رو گذاشتن پایین.
منو کوهیار و یکی دیگه از بچه ها مسول نصب چادرا بودیم.12 چادر بود.
11 تاش رو با موفقیت نصب کردیم اما واسه اخریش یه چیزی قلقکم میداد که یه بلایی سر کوهیار بیارم......
از کوهیار خواستم بره تویه چادر و چادر رو از داخل نگه داره.اما اون میگفت نیازی برای این کار نیست
من-من یه عمر تو کوه زندگی کردم.من میگم باید چیکار کنیم
کیارش-کوهیار برو تو چادر دیگه حتما یه چیزی میدونه که میگه
کوهیار کلافه دستش رو پشت گردنش کشید و رفت تویه چادر ایستاد.از کیارش خواستم برام چوب بیاره.اونم به این هوا دک کردم.چون دور و برم خلوت بود کسی چیزی نمیفهمید
چوبی که نزدیکم بود رو برداشتم و اروم چادر رو جمع کردم.با یه حرکت خیلی ساده کوهیار تو چادر گیر افتاد.شروع کرد به داد وبیداد.چوب رو به بدنش کشیدم تا پشت پاهاش پاهاش روپیدا کنم.چوب رو بردم عقب و با سرعت زدم به پشت زانوهاش.این ته بی رحمی بود.مطمئنن اگه بیرون از چادر بود من اینجوری وای نمیستادم بهش بخندم.ناله ی ارومش رو شنیدم.اما توجه نکردم و چوب رو انداختم و از اونجا دور شدم.کیارش رو از دور دیدم که داره به سمته کوهیار میره.چوب هایه اطرافم رو برداشتم و خودم رو کیارش رسوندم
کیارش کوهیار رو از چادر بیرون کشید.دوباره افتاب پرست شده بود.صورتش بنفش شده بود و پشت پاهاش رو جوری گرفته بود که انگاره پاهاش میخوان در برن.خندم رو طوری قورت دادم که به سرفه افتادم
من-کیارش این چرا اینجوری شده؟
کیارش-والا نمیدونم تو پیشش بودی
من-منم رفته بودم چوب جمع کنم
کوهیار ناله ای کرد و به من زل زد و گفت:من این چادر رو به اتیش میکشم که منو اینجوری کرد
کیارش-مگه چی شدی؟
کوهیار-مهم نیست....مهم چادره
کیارش سر از حرفای کوهیار در نیاورد و دیگه پاپیچش نشد.اما من خوب میدونستم چادر کیه.حالا این کج سلیقه نمیتونست منو به یه چیزه دیگه ای غیر از چادر تشبیه کنه؟به چادر نگاه کردم.مچاله شده بود رو زمین.مگه من این شکلیم؟
کار چادر اخری رو هم تموم کردیم و کیارش گفت که ما سه تا تو همین چادر بخوابیم....وقتی چشمم به نیشه باز کوهیار خورد اشهدم رو خوندم و به اسمون نگاه کردم.
با بچه ها والیبال بازی کردیم.اخرایه بازی کوهیار توپ رو از عمد کوبوند تو سر من.چون هم تیمیم بود فکر نمیکردم قراره توپ فورود بیاد تو سر من.چون بازیش خوب بود.
همه ی بچه ها دورم جمع شده بودن و کوهیار مسخره هم هی میگفت:حالا که کاری نشده
فکر میکردم با اون ضربه ای که من به پاش زدم تا چند روز نتونه از جاش جم بخوره.ولی ککش هم نگزدید.اینقدر که سگ جونه.
تا نهار نزدیک اتیش نشسته بودم و والیبال بچه ها رو نگا میکردم.چون سرم خیلی درد میکرد.چقدر اونجا به خودم فشار اوردم تا گریه نکنم.
همه ی اون فشارا باعث شد یه ربع دنبال دسشویی بگردم.محبی کنارم نشست و درباره ی مسابقات و امتیازات و از این جور چیزا باهام حرفید.چه مرد خوش صحبتیه.واسه نهار بچه ها کباب درست کردن.گندشون بزنه با اون کباب درست کردنشون.
اینقدر مثافت کاری کردن که دلم نمیومد حتی بهش ناخونک بزنم.اما از اونجایی که در نقش شهاب پلشت بودم مجبور بودم یه کباب رو به زور نوشابه بخورم.
اما بعدش همش هوق میزدم.عجب ضایع بازی در اوردم چون همه به من نگاه میکردن.
بعد از نهار همه رو زمین نشستیم و گول یا پوچ بازی کردیم.از اونجایی که من دکترای این بازی رو از خارج گرفته بودم همش تیم ما برنده میشد.همه ی بچه ها روهم شاید 25 نفر میشدیم.تعدادمون اونقدری بود که تو بازی خر تو خر بشه و همه تقلب کنن.
بازی که تموم شد هرکی یه کاری کرد.منم رفتم تو چادر خوئمون تا کپم رو بذارم.
بیدار که شدم هوا تاریک شده بود.ساعت 10 شود.اینقدر خوابیدم؟
از تو چادر اومدم بیرون و بچه ها رو دیدم که دور اتیش جمع شدن.هر چی نزدیک تر میشدم صدای قشنگتری میشنیدم.یکی از بچه ها ساز دهنی تو دستش بود و اهنگ خیلی قشنگی رو میزد.
کیارش بهم اشاره کرد که کنارش بشینم.پیشش نشستم و کیارش یکم از پنوش رو به من داد و دنه داغش رو چسبوند به من.به یاشار که ساز دهنی رو با مهارت خاصی میزد خیره شدم.
با چشم دنباله کوهیار گشتم که نگام تو نگاش گره خورد و اون دهنش رو برام کج کرد.منم چشمام رو لوچ کردم و صورتم رو واسش تکون دادم.طرف راستم کنار دوستش نشسته بود.اهنگ یاشار خیلی سوزناک بود.خمیازه ای کشیدم.کاشکی به جای ساز دهنی تنبک میزد!!

اینجوری بچه ها هم به یاد دوست دخترایه رنگ و وارنگشون از خود بی خود نمیشدن.اهنگ که تموم شد همه واسش دست زدن.میخواست یه اهنگ دیگه بزنه که من برای دفاع از جونه خودمم که شده گفتم:بیاین یه بازی بکنیم....موافقید؟
همه گفتن اره بگو ببینیم چیه
من-یه بطری رو میذارم وسط و یه نفر میچرخونش.سر بطری به طرفه هر کی که افتاد اون میشه نوکر و تهش میشه شاه.شاه باید به نوکرش یه دستور بده.و نوکرش هم باید هر چی که ازش خواسته شده انجام بده
همه ی بچه ها خوششون اومد.بطری نوشابه رو برداشتم و چرخوندمش.من شدم شاه و یکی از بچه ها شد نوکرم.
یکم فکر کردم وبه لباسش نگاه خمصانه ای انداختم.همین دیروز لباسش رو خریده بود و داشت به دوستاش میگفت مه خیلی از لباسه خوشش اومد.کلی هم بولف واسه قیمته بالاش اومد.البته فکر کنم فقط خودش باورش شده بود. گفتم:یقه ی لباست رو جر بده
محسن با تعجب بهم خیره شد و گفت:چی؟
من-نوکر جان اگه انجام ندی مجبور میشم بگم شلوارت رو هم جر بده
محسن با تردید به لباسش خیره شد و گفت:نمیشه یه چیزه دیگه بگی؟
من-گفتم که شلوارت رو جر بده
شلوارش از لباسش خوشگل تر بود.واسه همین لباسش رو انتخاب کرد
یقه ی لباسش رو گرفت و از وسط با تمام زورش جرش داد.صدای جر خوردن لباسش باعث شد همه بهش بخندن.چقدر ناراحت شده بود.به درک.این محسن خالی بند هرچی بکشه حقشه
5 دور گذشت .همه ی بچه ها عقده هاشون رو روی هم خالی میکردن.دورششم بود.همه به بطری چشم دوخته بودیم.
که یهویی اسمون پاره شد و شانس قلنبه ی من افتاد رو فرق سرم
کوهیار شاه شد و بنده ی حقیر هم نوکرش.کوهیار با غرور به من نگاه کرد و خنده ی بلندی کرد.همه چشم به دهنش دوخته بودیم که ببینیم عالی جناب چی امر میفرمایند
کوهیار-اممممم.....خب بذار ببینم.....
نگاه وحشتناکش رو به چشمای پر اضطراب من دوخت و گفت:شورت و شلوارت رو در بیار
اب چشمام خشک شد و مردمکام موند روی دهن کوهیار.الهی خودم با همین دستای خوش ترکیبم کفنت کنم.حالا چه گلی به سره کچلم بگیرم؟شیرین مغز اکبندت رو بکار بگیر.یه کاری بکون.
باید برای اولین بار تو زندگیم یه کار + انجام میدادم.شیرین بجنب دیگه.مغزم از شدت هیجان نمیتونس کار کنه.بیا اینم از مغز بی خاصیت من.
از جام بلند شدم و یه جیغ نمیدونم ابی یا قرمز شایدم سبز کشیدم و بلند داد میزدم:عقرب....عقرب.....فرار کنید
همه از جاشون بلند شده بودن الا کوهیار.برگشتم و بهش نگاه کردم.چقدر عوضیه.با یه لبخند مسخره داشت بهم نگاه میکرد.فقط اون میدونست چه چرتی گفتم!!!!
فکر نمیکردن اینقدر پسرا ترسو باشن.یه جیغایی میکشیدن که بیا و ببین.همه رفتن تو چادراشون و دیگه هم بر نگشتن.رفتم تو چادر خودمون و پیشه کیارش نشستم.کیارش داشت از دوس دختر جدیدش تعریف میکرد که خانمی از سر و روش میریزه.
یا خودم فکر کردم که اون اگه خانم بود نمیومد با تو یا هر کس دیگه ای دوس بشه.کوهیار هم وارد چادر شد و باز از اون لبخندای کج و کولش رو تحویله من داد.
سه تایی نشسته بودیم و به در دیوار نه نه چادر که در ودیوار نداره....به پارچه های چادر نگاه میکردیم.
من-بچه ها میاین زنگ بزنیم دخترا رو سر کار بذاریم؟
کیارش یا به حالت لوسی گفت:نکن این کار رو باهاشون گناه دارن
منو کوهیار بهم نگاهی انداختیم و دوتایی زدیم زیر خنده.تو لیسته شماره هام گشتم دنبال پایه ترین دختری که سراغ داشتم.اهان خودشه.فریبا.کی از اون بهتر
من-کوهیار یادداشت کن....اسمه دختره نازنینه
کوهیار شماره ی فریبا یا همون نازنین رو وارد گوشیش کرد و زنگ زد بهش.زد رو ایفون.بعد از چند دقیقه فریبا گوشی رو برداشت.کوهیار تا جایی که جا داشت با فریبا لاس زد.دیگه حالم داشت بهم میخورد.
با اشاره ازش خواستم تمومش کنه.کوهیار هم با چند تا فحش اب دار به فریبای بدبخت تلفن رو قطع کرد.بعدش به دو نفر دیگه هم زنگیدیم و ایندفعه سرکارشون میذاشتیم.
وای که چقدر سرکار گذاشتن دخترا اونم از نوعه لوسشون حال میده.
ساعت 12 بود و همون خسته بودیم.با اینکه عین خرس خوابیده بودم اما بازم میخواستم بخوابم.من وسط کیارش و کوهیار گیر کرده بودم.کیارش که داش به دوس دختر مونگولش اس میزد.کوهیار هم دستش رو گذاشته بود زیر سرش و به بالای چادر خیره شده بود.(منظور همون سقفه)
خیلی دوس داشتم بدونم اون کسی که کوهیار بهش میگفت دوسش داره کیه؟چرا دختره اینقدر عشوه شتری واسش میاد؟
صبح با صدای چه چه بلبل از خواب بیدار شدم.میگم چه چه بلبل فکر نکنین بالای چادرمون بلبل نشسته مجانی واسمون کنسرت گذاشته ها....نه....
با دست دنبال عامل صدا میگشتم که دستم محکم خورد رو صورت کوهیار و اونم بیدار شد.تو جام نیم خیز شدم و گوشی وامونده ی کیارش رو دیدم که داره زنگ میخوره.
من-الووووو
یه دختره بیکار و علاف با صدای مزخرف و لوسی گفت:کیارش جوووونم خودتی؟
من-اره بنال
دختره-جاااان؟چیزی گفتی؟
من-اره گفتم نفله بنال
دختره-با من درست صحبت کن
من-ساعت 8 صبح زنگیدی و ناز و عشوه میای و منو از کار وزندگی انداختی اونوقت میخوای قربون و صدقت برم؟
دختره مثلن داشت گریه میکرد...خر خودتی...من این ترفندا رو کهنه کردم...الان تو داری با یه ریش سفید میحرفی....
من-زر زر نکن واسه من
دختره-همه چی بین ما تموم شد کیارش
من-قربون دهنت....حرفه دلم رو گفتی....عزت زیاد
تماس رو قطع کردم و شماره ی دختره رو پاک کردم و دوباره سر جام دراز کشیدم
کله ی کوهیار روی صورتم ظاهر شد که باعث شد از جام بپرم و محکم بخورم به صورتش...اخی گفتم و که اون سرش ناپیدا
من-چه خبرته؟
کوهیار-خودت چه خبرته.مگه نفهمیدی من بیدارم؟
من-اگرم فهمیده باشم تو غلت کردی کلتو کشیدی رو صورتم
کوهیار-دهن منو باز نکن
من-خوب شد گفتی.نکنه تازه از خواب بیدار شدی ممکنه اینجا رو بو برداره
کیارش داری کشید و گفت-خفه شید دیگه.نمیذارن دو دقیقه ادم بخوابه
سر جام دراز کشیدم و پشتم رو کردم به کوهیار.
پسره ی احمق
کوهیار-حالا کی بود؟
من-منت کشی ممنوع
کوهیا-چی به خودت میگیری سریع...گفتم کی بود؟
من-دوس دختر ننرش بود که دیگه با هم بهم زدن به سلامتی
کوهیار-امیدورام کیارش چیزی نفهمه
برگشتم طزفش و گفتم:برا چی؟
کوهیار-منت کشی ممنوع
من-گمشو جواب منو بده
کوهیار-چون دختره هرزه بوده.کیارشم کلی بهش پول داده تا یه هفته باهاش باشه.اونوقت تو با اون بهم میزنی؟
با تعجب به چهره ی مظلوم کیارش تو خواب نگاه کردم.عجب کثافتیه.به قیافش نمیخوره.
من-به درک.حالا مگه چی شده؟
از سره جام بلند شدم و رفتم بیرون.بیشتریا بیدار بودن.همه دور هم نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن.فردا صبح راه میوفتادیم.این اردو هم فقط واسه یه ان تراک بود.
تا باشه از این ان تراک ها که من هی توش گند بالا بیارم.
از چادر تا جای بچه ها صلوات میفرستادم تا کیارش چیزی نفهمه.یا حداقل اون چلغوز گالنش رو باز نکنه چیزی بهش بگه.
بچه ها منو که دیدن سلاماشون رو به سمتم شلیک کردن.یا باید جاخالی میدادم یا اینکه جوابشونرو بلدتر از خودشون بدم.از اونجایی مه روحیم خیلی لطیفه راه دوم رو انتخاب کردم.
برام جا باز کردن و من نشستم به صبحونه خوردن.صبحونه که تموم شد قرار شد یه دست فوتبال بزنیم تو رگ.
بازم من گند زدم به تیم.ای بخشکی شانس.باز من اومدم خوب بازی کنم تر زدم تو بازی
تا شب هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد
البته اگه ریختن یه لیوان اب بالایه سر من و نرسیدن نهار فقط به من و دوبار افتادن به خاطر زیر لنگی بچه هارو اتفاق خاصی ندونیم....اره هیچ اتفاقی نیوفتاد
شب شده بودو من به خاطر اینکه ظهر خیلی خوابیدم دیگه خوابم نمیبرد.کوهیار هنوز برنگشته بود تو چادر و من کنجکاو شده بودم که بدونم کجاس
هیکل ناقصم رو از تو چادر کشیدم بیرون و گیرنده هام رو بکار انداختم.مردمکام به سمته اتیش زوم شدن و مغز اک بندم چلغوز رو تشخیص داد.
تنها نشسته بود و داشت با گوشیش صحبت میکرد.خسته شدم از بس مچ اینو موقع صحبت با گوشیش گرفتم.نمیشد صحنه های هیجانی تری میبودن؟مثه....یا وقتی داره با دوس دخترش.....استغفرلا(شیرین چشم و گوش بچه ها رو وا نکن)
کوهیار-خسته شدم دیگه
-............
کوهیار-اخه چرا مشکلت رو بهم نمیگی
-............
کوهیار-باشه خدافظ
گوشیش رو قطع کرد و نفسش رو با حرص داد بیرون.تی شرت راه راه قرمز و خاکستریم باعث شد سردم بشه.دستام رو دور خودم حلقه کردم و نزدیک کوهیار شدم.
دستم رو گذاشتم رو شونش.برگشت به سمتم نگاه کرد و لبخند خسته ای زد
من-هی اینجا چیکار میکنی پسر؟
کوهیار-خوابم نمیبورد
من-منم همینطور
کنارش رو کنده چوب روبروی اتیش نشستم و به کوه های اطرافم نگاه کردم.
کوهیار-چرا اینجایی؟
من-چون خوابم نمیبورد
کوهیار-اونو که میدونم میگم چرا اینجایی
من-چون خوابم نمیبورد
کوهیار- خر نشو دیگه میگم چرا اینجایی؟
زیر چشمی بهش نگاه کردم و جملمو تند گفتم
چون خوابم نمیبورد
کوهیار حرصش در اومده بود.اما معلوم بود حوصله ی کل کل نداره.به من چه که اون تو اتش بسه.من باید کرم خودمو بریزم
کوهیار-چرا بین این پسرایی؟
من-چون خوابم....
کوهیار-جونه من
خنده ای کردم و لهاف رو از روی شونه ی کوهیار به سمته خودم کشیدم و نصفش رو دور خودم کشیدم.چون لهاف کوچیک بود مجبور بودم خودم رو به کوهیار بچسبونم.اونم حرفی نزد پس منم به روی خودم نیوردم
من-چون رقابت با جنس تو رو دوس دارم
کوهیار-اسمت چیه؟
من-خانوم خوشگله
کوهیار-نمیخوای بگی؟
من-اسمم زیاد مهم نیس.یه روز بت میگم
کوهیار-هرجور راحتی
چند دقیقه ساکت شدیم و دیگه طاقت نیوردم واسه همین گفتم:تا حالا تو زندگیت عاشق شدی؟
کوهیار نگاهی بهم انداخت و دوباره به بازی با دستاش مشغول شد.بعد چند ثانیه گفت:
چرا این سوال رو ازم میپرسی؟
من-دلیلی نداره.فقط میخوام بدونم
کوهیار-دلیلش اون تلفنا که نیس
من-امممم....نه...حالا چراطفره میری؟جواب منو بده
کوهیار-شاید
من-اونم دوست داره؟
کوهیار-نمیدونم
نمیخواستم بیشتر از این ازش سوال کنم.شاید دوس نداشته باشه جواب بده.
نمیدونم چند دقیقه شده بود.اما هیچکدوممون حرف نمیزدیم و تو دنیای خودمون بودیم.کم کم خمیازه هام شروع شد.از جام بلند شدم و شبخیر ارومی به کوهیار گفتم و به سمته چادر رفتم.حالا دیگه کاملا مطمئن شدم که یه نفر رو دوس داره.اما چرا دختره دوسش نداره؟خل دیوونه.
خودم رو گذاشتم جای اون دختره.کوهیار همه چیش خوب بود.فقط مشکلش این بود که تیپش داغون بود.از داغونم اون ور تر.
از این شانه به اون شانه شدم.اما بازم خوابم نمیبرد.اینقدر به فوتبال فکر کرده بودم خوابم پریده بود.محبی بهم گفت اگه همینجوری پیش برم منو تو تیم رام نمیده.شایدم ذخیره بذارتم.اون لحظه خیلی بهم ریختم.این همه سعی و تلاش همش باد هوا؟؟!!
کیارش صبح بیدارم کرد و گفت که میخوایم حرکت کنیم.بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم.وسایل که چه عرض کنم....گوشیم بود و اِم پی تِریم.
چادر ها رو با کمک بچه ها جمع کردیم و منتظر اتوبوس شدیم.وقتی اتوبوس اومد توقع داشتم همه هجوم بیارن به سمته در تا برن اون ته جا بگیرن.اما همه در کمال ارامش سوار میشدن.نه هول دادنی بود نه فحشی و نه افتادنی.تو راه بچه ها اهنگ گذاشتن و من رفتم وسط رقصیدم.
چون میدونستم الان همه با خودشون میگن با اینکه پسره ولی چقدر قشنگ میرقصه!!
وقتی رسیدیم ساعت 10 شده بود.خسته و کوفته رفتم تو اتاقم.باید یه فکری واسه این فوتبال میکردم.اگه منو به مسابقه نبرن من داغون میشم.
چند روز همینطور میگذشت و من هیچ پیشرفتی تو کارم نداشتم.منو کوهیار از هر فرصتی واسه ضایع کردن هم استفاده میکردیم.
چند بار دیگه هم میدیدم که با اون دختره میحرفه اما اون دختره بازم واسش ناز میکرد.
قبل شروع مسابقه ی بین دو تیم دور از چشم مربی دو تیم با هم مسابقه گذاشتیم اون تیمی که باخت باید تیم برنده رو شام مهمون کنه.همه این پیشنهاد رو قبول کردن.
لحظه ی مسابقه همه استرس داشتن.تا نیمه ی اول تیم اونا خوب پیشرفت اما نیمه ی دوم گلی که من زدم باعث شد باهاشون 1-1 مساوی بشیم.دقیقه های اخرم که یکی دیگه از بچه ها گل زد و بازی به نفع ما تموم شد.همه ی بچه ها خوش حال بودن.یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوین.بچه ها واقعا خوشحال بودن.چون این اولین برد ما بود.چه برد خوشمزه ای چون جایزش شام بود
خوشحال و خندون برگشتیم به اتاقامون.بچه های اون تیم خیلی دمغ بدن.حقد دارن چون تعدادمون کم نبود.
ساعتای 8 شب بود که دیگه میخواستیم جیم کنیم از ورزشگاه.هر 2 دقیقه یه نفر از ورزشگاه خارج میشد.یه جوری میرفتیم که کسی شک نکنه!(چقدر این جمله اشناس)
وقتی همه با هم جمع شدیم دور ماشینا هر کسی سوار یه ماشین شد.6 تا ماشین بود و تو هر ماشین 4 نفر نشست.
فکر میکنم از اول رمان کاملا شیرفهم شدین که من خیلی خر شانسم.
بله همونجور که داشتم میگفتم به خاطر اینکه من مثه بز وایستاده بودم و بچه ها رونگا میکردم که یکی یکی دارن میرن سوار ماشینا میشن فقط من موندم.حالا حدس بزنین ماشین کی خالی بود؟
افرین ماشین گودزیلا یا همون چلغوز خودمون خالی بود.
یه نگا به پرشیای سفیدش کردم.باید میرفتم سوار میشدم؟به گورم و گورش بهتر از اینه که دنبال ماشینا بدوم.

رفتم در ماشینش رو وا کردم و عقب نشستم......
از اینه بهم نگاهی کرد و گفت:هوی من رانندت نیستم رفتی عقب نشستی.
من-مطمئنی؟
کوهیار-یا میای جلو میشینی یا میپری پایین
من-ترجیح میدم پیاده شم
در ماشین رو با شدت بهم زدم و به ماشینه بچه ها که داشت میرفتن نگاه کردم.گندت بزنن کوهیار.
جلو نشستم و رومو کردم اونور
کوهیار خنده ی بلندی کرد و گفت:با من در نیفت خانم خانما
من-اتیشش بزن بریم و اینقدر زر زر اضافی نکن
کوهیار-حواست باشه سواره ماشینه منی ها.درست صحبت کن
حوصلش رو نداشتم واسه همین چیزی بهش نگفتم.اهنگش رو تا جایی که جا داشت زیاد کرد.اگه بشه این بشز اینقدر رو مخ نباشه چقدر خوب میشه.
رسیدیم رستوران.ساکت و اورم از ماشین پیاده شدمونمیدونم باز چه مرگم شده بود؟مثه یک هیئت وارد رستوران شدیم.همه داشتن به ما نگا میکردن.
شام اون شب رو تا جایی که تونستم گرون سفارش دادم.حقشونه بذار یکم اب ازشون بچکه.
شب خیلی خسته بودم.شام خوش مزه ای بود.البته یه مو تو غذای من بود.رستوران خیلی معروف و شیکی بود.اما میدونین که من خیلی خوش شانسم.مشکل از رستوران نبود.
هر کار کردم خوابم نمیبورد واسه همین رفتم ساختمون پشت خوابگاه.ماه امشب باریک بود و نور خیلی کم بود.واسه همین هیجا رو نمیتونستم ببینم.نشستم رو زمین و پشتم رو به دیوار ساختمون تکیه دادم.زانوهام رو بغل کردم.سرم رو تو زانوهام فرو کردم.
صدای نفس عمیقی که شنیدم باعث شد یه متر از جام بپرم.با وحشت به اطرافم نگاه کردم.

یه نفر اروم گفت:نترس منم.....


امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
گیرنده هام صدای کوهیار رو تشخیص دادن.نور گوشیش باعث شد بفهمم من دقیقا کنارش نشسته بودم.از وقتی با این نسیم و بهنوش هم نشین شدم تمام قوای حسیم رو از دست دادم.
من-دیوونه نمیتونی اعلام موجودیت بکنی؟
کوهیار-به من چه تو مستی
نشستم پیشش و به دور دست ها خیره شدم.
من-فکر میکردم فقط خودم اینجا رو بلدم
کوهیار-منم همین فکر میکردم اما دو باره که تویه ناقص رو اینجا میبینم
من-تو غلت میکنی میشینی منو دید میزنی
کوهیار-چه اعتماد به نفسی داری تو دختر
من-حالا هر چی....اینجا چیکار میکنی؟
کوهیار-همون کاری که تو میکنی؟
من-شاید تو داشتی دسشویی میکردی یا شایدم کارای 18+...یعنی منم همون کارا رو میکردم؟
کوهیار-چرا فکر کردی همه مثه خودت بی شخصیتن.من اگرم بخوام کارای 18+ بکنم نمیام این پشت مثه این بچه لاتا
من-ازتو بعید نیس
دیگه کوهیار جوابم رو نداد.فهمیدم الان حالش رو نداره.اخجون شام امشبم جور شد.من عاشق این بی حوصلگی هاشم
من-نگفتی چرا اینجایی
کوهیار-دوس ندارم بهت بگم
من-پس داشتی یه کاری میکردی
کوهیار-چقدر تو فوضولی ولم کن دیگه حوصله ندارم
من-منکه نگرفتمت.بیخودی همش میخوای خودتو به من بند کنی
کوهیاذ-پاشو برو تا لهت نکردم
من-مگه اینچا ماله توه؟نمیرم میخوام ببینم چیکار میکنی؟
کوهیار هولم داد به عقب و باعث شد پخش زمین بشم.از جام بلند شدم و لباسام رو تکوندم و یه لگد محکم به پاش زدم.قبل از اینکه پام رو بکشم مچ پام رو گرفت.که باعث شد دوباره بیفتم.وقتی افتادم با اون پای دیگم محکم کوبوندم به پاش.نیم خیز شدم و مچ دستشو گاز کرفتم.
دستشو گذاشت رو صورتم و صورتم رو به عقب هول داد.اینقدر همو کتک زدیم که دوتامون از حال رفتیم و کنار هم دراز به دراز افتادیم
کوهیار-خوب شد گفتم حوصله ندارم
من-بده از اون حال و هوا درت اوردم
نشستم رو زمین و دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم:حالا قبل از اینکه برم ازت به خاطر تجاوز شکایت کنم خودت دستمو ببوس و معذرت خواهی کن.
کوهیار نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:تو که پسری
خیلی خورد تو پرم.راست میگفت.اینجا کسی حرفم رو باور نمیکرد.بعدشم نمیتوستم که به خاطر کل کل با این فوتبال رو از دست بدم
دستمو کشیدم و رسما ضایع شدم.دوباره دراز کشیدم.چند دقیقه بعدش پاشدم رفتم.بدون اینکه نیم نگاهی به کوهیار بندازم.
دیگه دلم نمیخاس برم پشت ساختمون چون کوهیار هم اونجا رو بلد بود.برو بابا من بیام به خاطر اون از چیزی که خیلی دوسش دارم بگذرم؟عمرا....
صبح جمعه بود و من تصمیم گرفتم برم یه سر به بچه ها بزنم.به یه دربست خودم رو رسوندم خونه ی مامان بزرگ.بعد از چاخان مامان بزرگ پریدم رفتم تو اتاق پیشه بچه ها.در رو با شد باز کرد و داد کشیدم:
خاک بر سرتون که اون پیرزن رو پایین تنها گذاشتین اونوقت خودتون اومدین اینجا جوراب میدوزین؟
بهنوش و نسیم داشتن جوراباشون رو میدوختن و وقتی منو دیدن با دهن باز داشتن نگام میکردن.
نسیم-تو چجوری اومدی تو؟
من-هیچی مانتوم رو تو حیاط تنم کردم کلید هم که داشتم
نسیم پاشد بغلم کرد و بهنوش هم حالم رو پرسید.پیششون نشستم و درباره ی وضعیت کسل کنندم تو باشگاه واسشون تعریف کردم.
بهنوش با اشتیاق دهن مبارک رو باز کرد و گفت:از کوهیار چه خبر؟
من-اروم اروم بذار منم سوار شم.چه سریع پسر خاله شدی.خبر مرگش بیا راحت شم.دیشب حالش رو جا اوردم.
شزوع کردم به تعریف ماجرای زد و خورد دیشب.فقط یکم پیاز داغش رو زیاد کردم.منظور از یکم اینه که درباره ی اینکه چقدر مشت و لگد نوش جان کردم هیچی نگفتم....
نسیم-پسر به اون خوشگلی تورش کن احمق
من-بره گمشه.اه اه اه با اون تیپ داغونش
بهنوش-گند دماغی دیگه.کیس به اون مناسبی
من-منکه ازش خوشم نمیاد
باز به فکر اون دوس دخترش افتادم.بعدشم به نسیم و بهنوش فکر کردم.نه ولش کت دنبال دردسر نیستم.ولی بازم اون فکر لعنتیم ولم نمیکرد
نسیم-تو عرضه نداری پسرا رو تور کنی و الا که تا الان ده تا توله هم دورت رو گرفته بودن
من-لقب بچه های خودتو به من نسبت نده
بهنوش-خاک تو گورت شیرین اگه یکم عرضه داشتی تا الان شوت بود
من-من ازش خوشم نمومد
نسیم-الان اون ضرب و المثل گوشت و گربه به درد میخورد
بهنوش-ولش کن بابا.چرا وقتمون رو بذاریم پای این
با این حرفای بچه ها بیشتر به فکر فرو رفتم.باید حالشون رو میگرفتم
من-باشه
نسیم و بهنوش-چی باشه؟
من-من تورش میکنم.اما باهاش ازدواج نمیکنم
نسیم و بهنوش با تعجب به هم نگاه کردن و به من گفتن:تو عدد این حرفا نیستی
من-اگه این کار رو بکنم چی بهم میدین؟
نسیم-ماشینم رو میدم بهت
با تعجب بهش نگاه کردم.کم چیزی نبود.
من-اما بابات چی؟
نسیم-ماششین ماله من توچیکار داری؟
دستام رو کوبوندم بهم و گفتم:قبوله
با خودم فکر کردم یه زانتیا در برابر کوهیار....ارزشش رو داشت
چه عجب این بی خاصیت به دردم خورد...اخجون یه زانتیا...میفروشمش و با پولای خودم یه ماشین بهترش رو میخرم.اخجون
بعد از ظهر از خونه ی مامان بزرگ اومدم بیرون و رفتم باشگاه.
فردا نقشه ی شیطانیم رو انجام میدادم.بدبخت بیچاره کوهیار که این وسط قربانیه.حقشه فدای یه تار موم
شب رفتم دم در اتاق کوهیار.وقتی اومد بیرون از دیدن من خیلی تعجب کرد.ازش خواستم با هم بریم تو محوطه.اونم که هنوز تو بهت اومدن من بود باهام اومد.
رفتیم پشت خوابگاه و نشستیم رو زمین.سعی کردم کاملا طبیعی باشم.
من-ببین کوهیار تو اون دختره رو خیلی دوس داری درسته؟
کوهیار اروم جواب داد-اره
من-خب اگه شماره تلفنش و عکسش و ادرس خونشون رو بهم بدی کاری میکنم سه سوته عاشقت بشه
کوهیار نگاه نامطمئنش رو زوم کرد بالا
کوهیار-من از کجا مطمئن باشم؟
یکم ادای کسایی رو که دارن فکر میکنن رو در اوردم و بعدش گفتم:خب اگه نشد تو دختر بودن منو لو بده
کوهیار خنده ی شیطانی کرد و گفت قبوله
دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم قبوله
وقتی دستشو گذاشت تو دستام لبخند دوستانه ای کرد....از اونایی که زیرش هزار تا حیلس
قرار شد کوهیار فردا با دختره که اسمشم نیاز بود قرار بذاره تا منم بشناسمش
شمارشم بهم داد.حتی ادرس خونشون رو.چجوری به ادم مکاری مثه من اعتماد کرده بود(شکست نفسی میفرمایید)
با خیال راحت گرفتم خوابیدم.فردا اون دختره رو میدیدم.اما بدجور اسمش به دلم نشسته بود
نیاز.....
صبح با صدای گوشیم بیدار شدم.تو یه چشم به هم زدن صبح شد بعد از ظهر.از محبی کلاس های بدنسازی رو مرخصی گرفتیم و دِ برو که رفتی...
سوار ماشین کوهیار شدم.هیچی بهم نمیگفتیم.من تو فکر نقشه های شیطانیم بودم.نکنه اونم مثه من فکر میکرد
بیا الان میپیچه تو کوچه ی بن بستی تاریکی خرابه ای چیزی و همین چندرغاز ابرویی که واسم مونده بود رو میبره
اخه نکه شانس من از اول رمان به همه ثابت شده....واسه همین میگم
ساعت 7 بود که رسیدیم به هی پارک دنج.از اون پارکایی که جون میده واسه عاشقا.اه اه اه بدم میاد از این رمانتیک بازیا
گندشون بزنن.چشمم به یه زوج عاشق افتاد که اینقدر بهم چسبیده بودن که در حال ترکیب با هم بودن.
حالا میمیرین یکم دور تر از هم راه برین.نه به اون دعواهاشون و نه به این ترکیب شدناشون
رومو کردم اونور و عق زدم.همراه کوهیار وارد پارک شدیم.از دور یه دختری رو که تنها روی نیمکت نشسته بود رو نشونم داد و گفت خودشه
از هم جدا شدیم اون اول رفت و پیشش نشست
دختره خیلی خوشحال نشد.فقط یه لبخند درب و داغون زد.پس لبخند داغون تر از لبخند منم وجود داره
ایول چه کشف مهمی به خودم امیدوار شدم
قربون خودم بشم که اصن ضایع بازی در نمیارم و جوری نگاه نمیکنم که طرف برگرده به سر و وضع خودش یه نگاه بندازه
واسه همین تصمیم گرفتم از یه راه دیگه وارد عمل بشم
اهان خودشه.رفتم یکم رفتگره رو چاخان و پاخان کردم و جاروشو کش رفتم و گفتم میخوام کمک دستت باشم حاج اقا.اون بنده خدا هم که ساده تر از من جارو شو دودستی داد.
از پشت صندلیشون جارو به دست شبیه احمقا دوییدم و یهو از پشت صندلیشون در اومدم و شروع کردم به جارو کردن.به به چه جارویی هم زدم.جوری تو زاویه واستاده بودم که نصفه خاکا بره به جسمه شلوار کوهیارو بقیش هم بره تو حلق نیاز و خفه شه و از دستش راحت بشم.اخه یه شبه مغزم خیلی خسته شد.طفلی همش در حال طرح نقشه بود. اونم تا حدی میتونه کار کنه.طفلی
دوتاشون شروع کردن به سرفه کردن.منم سواستفاده گر زوم کردم تو نیاز
هی روزگار....
نگاش کن خانومی داره ازش شر و شر میریزه.این کوهیار بد ترکیب حق داره ها.اما خب به من چه من زانتیامو میخوام.
عاشقی به چه دردم میخوره.
نیاز دماغش استخونی بود و از نیم رخ خوب بود.یعنی استخونی قلنبه بالا نزده بود.
سطح دماغش از نیم رخ صاف بود.بر عکس دماغ من که داشت میوفتاد.حالا از دماغ بیایم بیرون بریم تو لباش
لباش هم کوچیک بود و باریک.لباش بد نبود.صورت کشیده ای داشت.چشمای سبزی که خیلی کشیده و قشنگ بود.فقط چشماش قشنگ بود.نمیگم بقیش زشت بود ها نه...فقط چشماش واقعا قشنگ بودن
فقط یه رژ صورتی زده بود.هیچی همین
چقدر ساده و خانوم بود.ای بابا حالا منو نگا مثه این غربتیا یه لحظه هم سر جام نمیشینم
کوهیار-هی اقا چیکار میکنی؟خفه شدیم
من-ای وای خاک تو گورم و گورت خب زود تر بگو.من اصلا نفهمیدم شمادوتا اینجا نشستین
اره ارواح عمم.زل زدم تو صورت دختره بعدش میگم ندیدمتون.سوتی از این داغون تر؟
کوهیار-حالا اگه میشه برید اونور تر
من-چاکر حاج خانوم و حاج اقا هم هستیم.شما به ترکوندن قلبای بالا سرتون مشغول باشین
نیاز خندید.وقتی خندید دندوناش ردیف شد.خیلی خوشگل نبود.اما اینقدر ساده و خواستنی بود که دوس داشتی کنارش بشینی و نگاش کنی
تو رو خدا نگا خل شدم رفت.با جارو واستادم درباره ی دختر مردم نظر میدم
ازشون دور شدم و جارو رو به رفتگره برگردوندم و تو ماشین منتظر کوهیار شدم.
یه ربع شد نیومد.نیم ساعت شد نیومد.یه ساعت و نیم گذشته مجنون تشریف نیورده.اخه مگه چقدر حرف دارن بهم بگن؟
وولا همسایه های بیکارمون هم اینقدر با هم حرف نمیزنن.
یعنی حرف کم نیوردن؟
شکمم اعلام موجودیت کرد.ساعت 8:30 بود.طفلی خقم داشت.
نازی مامانی اروم باش الان یه چیزی میکنم توت.مشت زدم به شکمم تا خفه خون بگیره
الان کنسرت شکم اون دو تا هم بلند میشه.بعدشم میخوان برن باهم شام کوفت کنن.منم مشیم سر خر.
میشم اضافی.باید دنبال ماشین بودم.
کم کم داشتم خل و چل تر از اینی که بودم میشدم که کوهیار با اون قد درازش خبر مرگش اورد.
گور به گور بشی که باسنم رو این صندلیا کپک زد
سوار ماشین شد و خیره شد به من
من-ها چیه؟
کوهیار زد زیر خنده و گفت:اون چه کاری بود که کردی احمق
خم شدم و یکی زدم پس گردنش که سریع دستم رو گرفت و پیچوندش
دادم به هوا رفت و گفتم:اااای وحشی چه مرگته؟ولم کن
دستم رو ول کرد و خندید و فگت:کارای اضافی نکن دیگه
من-به تو چه مگه تو وکیل وصی منی.من هر کار دوس دارم میکنم
کوهیار دوباره خندید.هر چی منتظر شدم خندش بند نیومد.با حرص بهش گفتم:
چته؟
کوهیار اشک چشماش رو پاک کرد و گفت:
چرا دستت زیرته
متوجه موقعیتم شدم.چون خیلی وقت بود نشسته بودم رو صندلی باسنم خسته شده بود واسه همین دستم رو گذاشتم زیرم.دستم رو برداشتم و عصبانی گفتم:حالا که چی؟اتیشش کن بریم یه جا گشنمه
کوهیار-پس خودت پوله خودت رو حساب کن
من-اصن نخواستم.برو ورزشگاه.نیاز هم با خودت
کوهیار-باشه بابا.اما یه جای ارزون میریم
من-ایششش
کوهیار-ایششش یعنی چی؟
من-یعنی اه چه خسیس
کوهیار-خب از تو انتظار بیشتر از اینم نمیره
جلوی یه رستوران شیک پارک کرد.شام بدون هیچ اتفاق جالبی گذشت و رفت پی کارش
تو تختم جابجا شدم.فردا وقتش بود.باید نقشم رو عملی میکردم.
اما نیاز خیلی خانوم بود.شاید کوهیار رو دوس داشته باشه.اما من نمیتونم بر اساس احساساتم از زانتیا بگذرم....خاک تو سرت شیرین
صبح رفتم سر تمرین.نیدونم چرا کوهیار خیلی کمکم میکرد.شاید به خاطر اینکه داشتم مثلا بهش کمک میکردم.
اون روز سر مسابقه خیلی بهتر از روزای دیگه بازی کردم.محبی هم اینو بهم گفت.اخجون این عالیه
از پس فردا باید کارم رو شروع میکرد.اینجوری کسی هم شک نمیکنه(ای بابا باز این جمله ی اشنا)
روز موعود من رسید.اول باید از خود دراکولاش شروع میکردم.
جمعه بود.واسه همین واسه بیرون رفتن مشکلی نداشتیم.رفتم از دم در دسشویی دستش رو کشیدم و بهش گفتم:میری همین الان حاضر میشی با هم میریم بیرون
کوهیار-صبح تو هم بخیر؟تو چطوری یا نه؟من بهترم
من-هه هه نمکدون خندیدم.میری حاضر میشی.تا 30/9 اینجایی
کوهیار-باشه بابا رفتم.حالا واجبه؟
من-کوهیار برووووو
کوهیار اماده شد و اومد پیشم.یه سویی شرت سورمه ای پوشیده بود.زیرشم یه بلوز سفید.شلوار ابی تیره هم پاش بود.خوشگل شده بود.رومو اونور کردم و گفتم مبارک صاحبش
***
من-بپیچ سمته راست
کوهیار-باشه چرا مثه موجیا میجرفی
من-چی؟میجرفی؟
کوهیار دستش رو گذاشت رو دهنش و حندید
کوهیار-اینقدر که با تویه ناقص العقل صحبت کردی
من-کی به کی میگه ناقص العقل
روبروی ارایسگاه ایستاد.با هم پیاده شدیم.نشوندمش رو یکی از صندلیا.
صاحب ارایشگاه دوست شهاب بود.رفتم سمتش.باهام دست داد
اون-به به شهاب گل.چه عجب
حوصلش رو نداشتم واسه همین گفتم:
سلام.منم خوبم.تو هم خوبی.دیگه کار داشتم نشد بیام.همه ی جد و ابادمم خوبن
دستش رو کشیدم و بردمش پیشه کوهیار
من-اینم خوراک امروزت
پسره-حالت خوبه شهاب جان؟
من-اره فقط یکم عجله دارم
پسره-ok....سریع واست درستش میکنم.به مدله موهای خودش نگاه کردم.جلوی موهاش فقط یکم اینور و اونور بود.فهمیدین که چی میگم؟مثه خوان میگل(کوهیار کجا خوان کجا!!!)
من-مثه موهای خودت واسش درس کن
نیم ساعتی نشسته بودم.مگه وامونده داشت چیکار میکرد؟مجله رو بستم و نفصم رو دادم بیرون
پسره-بیا اینجا شهاب جان....بیا ببین واست چیکار کردم
رفتم نزدیک تر.کوهیار رو تو اینه دیدم.خیلی خوشگل شده بود.موهای قهوه ای تیرش حالا دیگه سیخ سیخ نبود.
تمام موهاش شانه شده بود به غیر از جلوی موهاش که یکم بالا رفته بودن.(به خدا نمیدونم چجوری توضیح بدم.خودتون مدل خوان رو در نظر بگیرین!!)
کوهیار بلند شد و دقیق به خودش خیره شد.بعدش هم نگاهی به من انداخت
کوهیار-چی میتونم بگم؟
سرم رو با غرور گرفتم بالا و گفتم:فقط تشکر
کوهیار-خوبه
بازم ضایع شدم.یعنی یه تشکر تو دهن بو گندوش نمیچرخید؟
از اون پسره هم که اسمشم بلد نبودم خدافظی کرم.پولم گفتم بذار به حسابم.جون شهاب در بیاد حساب کنه.به من چه!!
با هم رفتیم به یه مرکز خرید.تمام لباس ها رو از نظر میگذروندم اما هیچکدوم اونی نبودن که من خوشم بیاد.
اما یه لباس بدجور نظرم رو جلب کرد.
یه بولیز سفید بود.شاید یه چیز معمولی باشه.اما کت کرمی که تویه مغازه ی دیگه دیده بود میتونست چیزه خوبی از اب دربیاد.
فرستادمش تو اتاق پرو.از اقاهه لباس و کت رو گرفتم و دادمبهش تا تنش کنه.نگار داشت پیرهن تنش میکرد.خیلی طولش داد.
من-چیکار میکنی اون تو؟
کوهیار در رو باز کرد.واااای یا حسین.این بی شرف اینقدر خوش تیپ بوده و من خبر نداشتم.
هم کت و هم لباس فیت تنش بودن.سعی کردم عادی باشم.
من-خوبه درش بیار
کوهیار نگاهی به خودش انداخت و گفت:همین؟؟
یه دور زد و گفت:خیلی خوب شدم ها
من-مگر خودت از خودت تعریف کنی.بیا بیرون دیگه
ته دلم داشتم ذوق مرگ میشدم.چون خیلی بهش میومد.دمغ اومد بیرون و لباس رو رو میز گذاشت.
من-همینو میبریم اقا
کوهیار خوشحال بهم نگاه کرد.سریع زدم تو برجکش:چون خودت خوشت اومده اینو میخریم
اما کوهیار بازم داشت میخندید.ای بابا....
از مغازه اومدیم بیرون.یه شلوار قهوه ای تیره هم براش خریدم.کثافت وقتی همه رو با هم تنش کرد یه تیکه ای شده بود که اون سرش ناپیدا.
سر ظهر شده بود.داشتیم همینجوری تو خیابونا قدم میزدیم.شکمم بی قراری میکرد
دستم رو گذاشتم رو شکمم و اروم بهش گفتم:هیییس مامانی الان یه چیزی واست جور میکنم
من-ننه ننه من گشنمه
کوهیار-برو فردا بیا
من-نمک نشناس
کوهیار خندید و گفت:واسه دستمزد
منو برد تو یه سانویچ فروشی و دوتا ساندویچ مغز گرفتیم.ای که چه حالی داد
کوهیار-خب الان این کارا واسه چی بود؟
من-چون تیپت خیلی در و پپیت بود.لازم بود
کوهیار-ای ای حرف دهنتو بفهم
من-اختیارش دست خودمه.حقیقت تلخه
کوهیار-من اون زبونت رو کوتاه میکنم
من-شتر در خواب بیند پنه دانه
اولین گامم رو برداشتم حالا بقیش مونده بود.فردا هم گام دومم رو برمیدارم.
زانتیای خوشگلم منتظرم باش که دارم میام پیشت.........
روزی که میخواستم رسید.از کوهیار خواستم یه قرار دیگه با نیاز بذاره.وقتی از پیش نیاز برگشت کلی ذوق زده بود
میگفت نیاز از تیپ جدیدش خیلی خوشش اومده.میگفت امروز باهام سرد نبود
خب اینا یکم داره واسه من بد میشه.اما خب من شیرین کیهانی ام مثلا...
همون شب از کوهیار خواستم بازم منو یه رستوران ببره.شیرینی این کار خوبی که کردم.اونم قبول کرد.
دم در رستوران زنگ ساعت گوشیم بلند شد و از کوهی خواستم بره تو تا من مثلا تلفنم رو جواب بدم.
سریع شماره ی نیاز رو گرفتم.یعد از چند بوق جواب داد
بله؟؟
صدام رو عوض کردم و با لحن مردانه ای گفتم:
شما کوهیار رو میشناسین؟
نیاز با شک جواب داد:چطور مگه
من-بیاین به این ادرسی که بهتون میگم
نیاز-چرا باید بیام
من-وقتی اومدید متوجه میشید
ادرس رو بهش دادم و خطمو در اوردم انداختم تو جوب.خط دیگمو گذاشتم تو گوشیم و وارد رستوران شدم.قبلش تو ماشین مانتوم رو تنم کرده بودم.
رفتم روبروی کوهیار نشستم و کلی باهاش مهربون شدم.
من-چیه امروز چشمات قورباغه ای شده؟
کوهیار-چیزی نیس....چرا تو اینقدر با من مهربون شدی؟
بی قرار به بیرون نگاه کردم که دیدم نیاز داره میاد سمته رستوران.
خودشه الان وقتشه.خودم رو روی میز خم کردم و دستای کوهیار رو تو دستام گرفتم و گونش رو طولانی بوس کردم.
چشمم به نیاز افتاد که با تعجب به ما خیره شده بود.بعدش هم دستش رو گرفت جلوی دهنش و دویید رفت.اوخی گناه داشت.
کوهیار چشماش داشت از حدقه میومد بیرون.دستش رو گذاشت رو گونش و گفت:حالت خوبه؟
من-معلومه که نه.چی سریعم به خودش گرفته
کوهیار-اما تو.....
من-من چی؟
کوهیار-بوسم کردی
من-همچین میگه بوس انگاره لبام تا حلقومش رفته بیرون و در اومده.
کوهیار-اما بوسم کردی
من-درباره ی چی داری حرف میزنی؟منکه چیزی یادم نمیاد
کوهیار-همین الان بوسم کردی
من-زیادی تو کف من موندی توهم زدی.چرا هی سعی داری خودتو به من بند کنی
کوهیار سرش رو با عصبانیت انداخت پایین و گفت:نشونت میدم
من-چیزی گفتی؟
کوهیار-غذاتو بخور بریم
خنده ی بلندی کردم.از اون خنده ها که همه بر میگردن نگات میکنن
من-کو غذا؟
کوهیار هم خندش گرفته بود اما خودش رو نگه داشت
اها اها بیا وسط.اینم قدم دومم.شیرین دستت طلا.گل کاشتی.بریم تا قدم سومم
واسه اینکه مطمئن بشم رابطشون شکر و اب شده باید ترتیبه یک قرار رو میذاشتم واسه همین تو محوطه ی ورزشگاه جلوی کوهیار رو گرفتم
من-زنگ بزن بهش قرار بذار
کوهیار-سلام
من-زنگتو بزن
کوهیار-تو چرا با سلام کردن مشکل داری
من-من با سلام مشکلی ندارم با تو مشکل دارم
کوهیار-فکرک ردم با هم دوستیم
من-غلطای اضافی
کوهیار-دلتم بخواد.اصن اگه خودتم بخوای من باهات دوس نمیشم
من-ارزو بر جوانان عیب نیس
کوهیار ازم فاصله گرفت و گفت:خودتو به من نچسبون...اه اه اه ازت خوشم نمیاد
من-وقت با ارزشم رو بیشتر از این نگیر.قرارتو بذار که کار دارم
کوهیار-فقط به خاطر نیاز جونم باهات صحبت میکنم ها
من-مجبورم نیستی
کوهیار گوشیش رو در اورد و شماره ی نیاز رو گرفت.اما نیاز جواب نمیاد
کوهیار-خاموشش کرد
من-اخه واسه چی؟
کوهیار دمغ شد و گفت:نمیدونم
من-ای بابا دختره مشکل داره ها
کوهیار-ای ای با نیاز من درست صحبت کن
اداشو در اوردم و گفتم نیاز من
من-فعلا که گوشیش رو خاموش کرده
کوهیار پنچر شد و گفت:خب حالا چیکار کنم
من-منکه مشاور شخصیت نیستم.هر کار دلت میخواد بکن
راهمو گرفتم که برم که کوهیار بازوم رو گرفت.برگشتم به سمتش
من-چیه؟
کوهیار-میدونی که به خاطر من محبی قراره تو رو تو مسابقه بذاره....تو که نمیخوای خرابش کنی
با تعجب بهش نگاه کردم
من-چی؟به خاطر تو؟
کوهیار-درسته....من بهش گفتم
یکم با خودم فکر کردم....شانس خوبی بود.
من-باشه.میریم در خونشون تا ببینیم مشکل چیه
کوهیار-همین یه راهه؟
من-اره
ماشنو جلوی یه در قهوه ای نگه داشت.خونه ی معمولی بود.تو یه اب و هوای معمولی.
زدم به دستش و گفتم:همینجاس؟
کوهیار-اره
من-خب بی بخار پاشو هیکلت رو تکون بده برو ببین چه مرگشه
کوهیار-هی با من درست صحبت کن ها.من از تو بزرگترم
من-خب باشی
کوهیار زیر لب فحشی بهم داد و من تاخواستم حرکتی از خودم در کنم از ماشین پیاده شد و رفت
بعد از چند دقیقه با یه اعصاب له شده برگشت تو ماشین.اینقدر چهرش بنفش شده بود که میترسیدم بهش نگا کنم
کوهیار-اه لعنتی
و ضربه ای که به فرمون زد باعث شد عمق فاجعه رو متوجه بشم.
من-هی چه خبرته؟چی شد میگه؟
کوهیار-لعنتی....لعنتی....لعنتی...
من-بگو دیگه خفم کردی
کوهیار-از پشت ایفون تند تند بهم گفت دیگه نمیخواد ببینتم
نفس راحتی کشیدم
من-خب واسه چی؟
کوهیار-میگفت برم با همون دختره خوش باشم
من-کدوم دختره
کوهیار یکم فکر کرد و یهو گفت:
نکنه اون روز منو و تو رو توی رستوران دیده باشه
من-نه بابا فکر نکنم
کوهیار-توچرا یهویی بوسم کردی؟
من-منکه چیزی یادم نیس
کوهیار با شک بهم نگاه کرد و گفت:قصدت از اون کار چی بوده؟
من-نکنه فکر کردی من دارم واسه دور کردن شما دوتا از هم تلاش میکنم؟
وقتی دیدم تنور داغه منم چسبوندم
من-اره بگو بگو....منو بگو که داشتم تمام تلاشم رو میکردم خانم از تیپه جدید اقا خوشش بیاد.قرار میذاشتم واسشون....من چقدر ساده بودم
بعدشم واسه اینکه پیاز داغشم بیشتر کنم از ماشین پیاده شدم و به راه افتادم
کوهیار دستم رو گرفت و باعث شد با شدت برگردم
کوهیار-من همچین حرفی نزدم....حالا چرا ناراحت شدی؟
من--چون داری بهم تهمت میزنی
کوهیار-من چیزی نگفتم....اما بازم ببخشید
میدونستم چون بهم نیاز داره مجبوره.وای که زیر پا گذاشتن غرورش چه حالی میده
من-ایندفعه میبخشمت.
.......
من-بیا بریم باشگاه فردا دوباره باهاش قرار بذار بشینین سنگاتون رو با هم وا بکنین
کوهیار قبول کرد.بی هیچ حرفی رسوندتم باشگاه و خودش گازش رو گرفت و رفت.هنوز دارم به ماشینش نگاه میکنم.باید دید دختره رو کاملا نسبت بهش منفی کنم.زانتیا عزیزم
شاید اگه از اول بابام بین منو شهاب فرق نمیذاشت منم الان اینقدر عقده ای نبودم.وولا
تو این چند روز همش فکرم شده این دو تا چقندر...یکمم باید به فکر خودم باشم
فردا باید برم از بچه ها یه خبر بگیرم
اون دوتا که یه درخواست تماس مجانی هم واسه ادم نمیفرستن

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:42
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
از حیاط نسبتا بزرگ مادر جون رد شدم.بهش میگفتم مادر جون
از پله ها بالا رفتم و در زدم.یه نگاه دیگه به حیاط سرسبزش کردم.یه باغچه ی مربع شکل دقیقا وسط حیاط بود که همیشه ی خدا سرسبز بود.چون هر روز باغبون مادرجون بهش میرسید.
وضع مالی مادر جون خیلی خوب بود.به خاطر ارثی که از اقاجون بهش رسیده بود.هیچوقت عشق بین این پیر مرد وپیرزن رو یادم نمیره.چقدر همو دوس داشتن.اما اقاجون با یه ماشین تصادف کرد و درجا مرد.ای بابا.....
بهنوش در باز کرد با دیدن من جیغی کشید و پرید بغلم:خاک بر سر تو کجا بودی؟
از بغلم پرتش کردم اونور و گفتم:خاک بر سر خودتی و اون اقای سادت.من نمیدونم چی به خوردش دادی که اونجوری شیفتت شده.بکش کنار میخوام برم مادر جووونم رو ببینم
بهنوش-اره جونه بی ارزش خودت
و رفت کنار.لپش رو کشیدم و بعد از یه ساعتی که کنار مادر جون نشستم با هم رفتیم طبقه ی بالا
نشستم رو تخت و گفتم:پس کو نسیم؟
بهنوش یهو شروع کردد به بشکن زدن و غر دادن و با خوشحالی گفت:امشب قرار اقاشون بیان خواستگاریش
من-وای ایول.....حالا خوبه خواستگاری تو نیومده که اینقدر غر میدی
بهنوش-فکر کردی همه مثه خودت بی بخار و بی ذوقن؟نخیر.....
من-چه خبر از فرهاد؟
بهنوش-هنوز نفس میکشه
من-خب ایشالا همونم به لطف خدا به زودی بر طرف میشه
بهنوش پرید به سمتم و داد زد:هوی درست صحبت کن
بعد از اینکه یه سری توضیحات درباره ی باشگاه بهش دادم زنگ زدم به نسیم
نسیم-بله بفرمایید
من-اون لحن رسمیت تو حلقم.مگه تو اون اسم خوشگل منو رو اون صفحه ی وامونده نمیبینی؟
نسیم-وای شیرین تویی؟
من-په نه په از سفارت انگلیس مزاحمتون میشم
نسیم-بی مزه
من-یه وقت خبر خواستگاریت رو بهم ندی ها...اگه میدادی میومدم قمه کشی که نسیمم رو هیجا نمیبرین...نفس کش
نسیم-به جون تو یهویی شد
من-تو گفتی و منم باور کردم
بعد از کلی چرت و پرت گفتن با نسیم قطع کردم.بعد از ظهر از خونه ی مادر جون اومدم بیرون و رفتم باشگاه.ماشین دراکولا رو تو پارکینگ تشخیص دادم.پس برگشته بود.
باید میرفتم یکم سیخش میکردم.مگه این کرمای من اروم میگیرن یه دقه....
در اتاقش رو زدم.خودش در رو باز کرد.
یه زیرپوش مشکی تنش کرده بود که عضله هاش رو میتونستم ببینم.
منم عین این ندید بدیدا زل زده بودم به بدنش
کوهیار دستش رو جلوی صورتم تکون داد
کوهیار-هووووی کجایی
من-همینجا
کوهیار-داشتی با اون چشات قورتم میدادی ها
من-ارزو بر جوانان عیب نیست
کوهیار-کاری رو که کردی گردن بگیر
من-وقتی نکردم مگه مرض دارم؟؟
کوهیار-بیشتر از این وقن با ارزش منو نگیر بگو چیکار داشتی
من-وای مدیر کل....به اون دختره زنگ نزدی؟
کوهیار-اون دختره اسم داره ها
من-حالا هر چی.به نیاز زنگ نزدی؟
کوهیار-نه
من-پس زنگ بزن بگو شام میریم بیرون
کوهیار-خب خره جوابم رو نمیده
من-خره نیازته....احمق اینقدر بهش زنگ بزن تا برداره
کوهیار-احمق داداشته....کثافت اگه بر میداشت که من ایتجا نبودم
من-کثافت خالته....بی شرف برو دنبالش
کوهیار-بی شرف داییته....عوضی به باباش بگم من کیم؟
من-عوضی عمته....غول بیابونی بگو هم کلاسیشی کارای دانشگاهی با هم دارین
کوهیار-غول بیابونی عموته....خنگول کدوم هم کلاسی هایی 9 شب تو رستوران کارای دانشگاهی دارن
من-بابت تمام فحش هایی که بهم دادی معذرت خواهی کن تا راه حلم رو بهت بگم
کوهیار کپ کرد.میدونستم به معنای واقعی کلمه هنگ کرده
کوهیار-عمراً
من-پس منم عمرا
داشتم میرفتم که دستم رو کشید که باعث شد محکم پرت شم تو بغلش.دوتا دستام رو گذاشتم رو سینش و هولش دادم عقب
من-هوی چه خبرته
کوهیار-شرمنده
من-خب عذر خواهی تو هم که کردی
کوهیار-نه من به خاطر اون عذر خوهی نکردم
من-چرا منکه میدونم.باشه ایندفعه رو در نظر نمیگیرم
کوهیار دندوناش رو بهم سایید.
کوهیار-راه حلت رو بگو
من-هیچی من از خونه میکشمش بیرون بعد تو سوارش کن ببر
کوهیار یکم با خودش فکر کرد و گفت: این کار رو برام میکنی؟
با حالت خسته ای گفتم:مجبورم
کوهیار پرید و لپم رو بوس کرد هولش دادم کنار و گفتم:اه اه برو اون ور دهنت بو میده
کوهیار-بی لیاقت
چشمکی بهش زدم و رفتم تو اتاق خودم.کسری مثه همیشه داشت مجله مد میخوند.ایییییش چقدر خاله زنکه
منکه دخترم یه بارم تو عمرا از این مجله ها دستم نگرفتم.حالا این رو نگا.
به جز یه بار که میخواستم رویه یکی از بچه های پر فیس و افاده ی مدرسمون رو کم کنم.
بعدشم چه افتضاحی شد چون ناظممون مجله رو دید و ازم گرفت.صفحه ی اولشم عکس یه دختری که لخت بود و پشتش به دوربین بود رو دید.
چقدر به اون دختره و عکاسش فحش دادم.چون باعث شدن 3 روز اخراج موقت بخورم
ساعت 5 بودو من و کوهیار میخواستیم کلاس بدن سازی رو دو در کنیم
چون اگه یه بار دیگه به محبی میگفتیم که :اقا اجازه میشه ما امروز نیایم سالن.....مطمئنا جرمون میداد
کولم رو روی دوشم جابجا کردم و دنبال کوهیار که داشت از گوشه ی دیوار ساختمون خوابگاه راه میرفت میرفتم.
کوهیار هر چند دقیقه یک بار واس میستاد و به دور و ورش نگا میکرد و دوباره راه میرفت.یکی دوبار که محکم خوردم بهش.
من-کوهیار حالت خوبه؟
کوهیار اروم گفت:اره چرا نباشم؟
من-چون داری مثه احمقا راه میری
کوهیار-درست صحبت کن...نخیرم اگه محبی بیاد ما رو ببینه میخوای چه گوهی بخوری؟
من-اولا من غذای تو رو نمیخورم دوما نشم که درست صحبت کن سوما نشم که ما چه وسط حیاط باشیم چه این گوشه اون مارو میبینه
کوهیار-غلط کردی
من-خودت غلط کردی.اون مثل عقاب میمونه
کوهیار دستم رو کشید و گفت:زر زر اضافی موقوف
تا خواستم جوابش رو بدن دستش رو گذاشت رو دهنم و منو به دنبال خودش کشید
سوار ماشینش شدیم
من-اووووف چه کار سختی
کوهیار-عملیات با موفقیت انجام شد البته که همش رو مدیون ذهن باهوش منی
من-اوه اوه همچین میگه باهوش هرکی ندونه فکر میکنه اقا المپیاد ریاضی رو اول شده.اتیشش کن ببینم
در خونشون ترمز زد و هر دو مثل بز بهم نگاه میکردیم
کوهیار-خب یه کاری بکن دیگه
من-من؟
کوهیار-په نه په
من-به من چه دوس دختر توئه
کوهیار-با من یکی به دو نکن برو به یه بهانه ای بکشش بیرون
من-اول بگو ببینم باباش سیبیلم داره؟
کوهیار-اره
اب دهنم رو قورت دادم و دو باره گفتم:قدش بلنده
کوهیار-اره
من-هیکلش گندس؟
کوهیار-مگه میخوای باباش رو بیاری بیرون
من-خب خنگول اومدیم و باباش صداش رو نازک کرد و از پشت ایفون گفت اومدم پایین...اون وقت من و تو رو میبینه.من باید یه پیش زمینه ای از باباش و خرج بیمارستانم داشته باشم
کوهیار-برو دیگه
من-خب ادم باید احتمالات رو هم در نظر بگیره
کوهیار-بهت میگم برم
از ماشین پیاده شدم و رفتم جلوی در خونشون واستادم.با ترس و لرز به زنگشون خیره شدم.زنگشون رو زدم و منتظر شدم.صدای کلفتی پیچید تو گوشم که میگفت:با کسی کار داشتید؟
دهنم رو به ایفون نزدیک کردم و گفتم:بل...بله...با نیاز خانم
صداهه گفت:باشه خب برو کنار تا برم صداش کنم
من-خب برو صداش کن منکه جلوت رو نگرفتم
دستی اومد رو شونم و گفت:خانم
مثه جنیا پریدم از جام.اب دهنم رو قورت دادم و شالم رو شل تر کردم.برگشتم سمته صدا
یا قاضی الحاجات این دیگه کیه؟
اول از همه چشمم خورد به سیبیلای کلفتش که داشت به سمت بالا میرفت.تیریپ قرن بوق.
بعدش به دماغ گندش.از همه ی اونا بدتر چشمم به چشاش افتاد
نه بابا اینکه باباش بود.
مثه اینایی که از ارتکاب جرم برگشتن نگام میکردم
اونم مشکوک نگام کرد و گفت:چیزی شده؟
من-....نه.....
چشمم خورد به کوهیار که توی ماشین نشسته بود و از خنده این ور و اونور میرفت.ای خدا لعنتت کنه
من-شما بابای نیازید؟
اون-بله.کاری داشتید؟
حالا من چی جوابش رو بدم؟بگم ارخ عزیزم اومدم دنبال دختر گلتون که ببرمش تحویل دوس پسر بی عرضش بدم؟
باز این شانس عالی من یهویی قلنبه شد.
خداجون همین یه ذره شانس رو هم از من بگیر و منو راحت کن.
که هر چی بدبختی تو زندگیم کشیدم از دست همین چندرقارز شانسیه که داشتم
کف دستام رو به مانتوم کشیدم و با من من گفتم:
چیزه....یعنی....بله....نیاز جون هستش؟
باباش لبخندی زد و گفت:
مگه اومدی بدزدیش که اینقدر هل کردی؟
وای نه یعنی اینقدر ضایع میزدم؟
من-نه بابا....فقط...هیچی
باباش خندید و گفت:
امان از دست شما جوونا
کلید رو انداخت تو در و در رو باز کرد.تو خونشو سرک کشیدم.
حیاط با صفایی که جلوم بود باعث فکم بیفته پایین.باباش که منو تو اون وضعیت دید بهم گفت:
بیا دخترم بیا تو.اونجوری کمرت اذیت میشه بخوای همش خم باشی
وای خدا من چقدر جلوی این دارم سوتی میدم
رفتم تو خونشون و اون در روبست.
بیا بدبخت شدم رفت.الان میگیرتم به باد کتک که تو میخوای دختر منو کدوم گورستونی ببری؟
حالا من خرج بیمارستان رو از کجا بیارم.
نکنه سرم رو به یه جایی بزنه فراموشی بگیرم.
نه کوهیار ارزشش رو نداره.برگشتم که برم از خونه بیرون اما تا اینکه دستم رو خواستم دراز کنم تا اون در رحمت رو باز کنم یه در رحمت دیگه به روم باز شد.
خدا جون من اگه از این درای رحمت نخوام کی رو باید ببینم؟
باباش-دخترم کجا داری میری؟
برگشتم به سمتش و گفتم:دارم میرم یکم هوا بخورم
باباش خندید و گفت:بیا بریم تو.بیا بریم اینقدر منو اذیت نکن
ای بابا.از کنار باغچه ی بزرگشون که پر بود از انواع گل ها رد شدم
بوی خاک خیس که تو تمام سرم پیچیده بود داشت دیوونم میکرد.
از وقتی اقاجون فوت کرده بود دیگه این بوی اشنا رو تجربه نکرده بودم.کجایی اقا جونم که دلم برات تنگ شده()
به ساختمون خونشون نگاه کردم.
یه ساختمون یه طبقه بود.با ساخت قدیم.شاید در حد 250 متر بود.
وارد خونه شدیم و اولین چیزی که به صورتم برخورد کرد بوی خوش غذای خونگی بود.
بوی فسنجون.چقدر دلم واسه مامانم و فسنجوناش تنگ شده.....
باباش-سلام خانومم من اومدم
نیاز از توی اشپزخونه اومد بیرون.و با تعجب به من نگاه کرد اما بعدش به سمته باباش رفت و بوسش کرد
نیاز-سلام بابا جونم
باباش-مامانت کجاست؟
نیاز همونجور که داشت به من نگاه میکرد گفت:رفت خونه ی شمسی خانوم
باباش به من نگاه کرد و گفت:بیا اینم نیاز
وخودش رفت به سمته اشپزخونه.باباش خیلی خوش اخلاق بود.چقدر به دلم نشست
نیاز-من میشناسمت؟
من-وا چه سوالا من چه میدونم
نیاز-خب تو کی هستی؟
من-من از طرف کوهیار اومدم.اگه دختر خوبی باشی و کولی () بازی در نیاری میخوام باهات صحبت کنم
نیاز اروم شد.دست منو گرفت و به سمته اتاقش برد
به خاطر اینکه چادر سرم کرده بودم با شال یشمی نیاز نمیتونست منو تشخیص بده.
چون اون تو اون رستوران ارایش غلیظی کرده بودم.
چهرم اصلا با الان قابل قیاس نبود.
میدونستم که نیاز متوجه نمیشه که من همون دختره ی تو رستورانم.
وارد اتاقش شدیم.
یه اتاق که پنجرش رو به حیاط بود.اتاقش ابی بود.
بر خلاف اتاق وحشتناک من تو اتاق نیاز ادم ارامش میگرفت.یه تخت با روتختی ابی کنار پنجره بود.میز کامپیوتر و کمد لباساش.اما قشنگ ترین چیزی که تو اتاقش نظرم رو جلب کرد تابلوهای نستعلیق ای بود که تمام دیوار های اتاق رو پر کرده بود.
واقعا اتاقش جلوه ی خاصی داشت.
من-این تابلو ها کار کیه؟
نیاز با بی حالی گفت:خودم
نقاشی دختری که در حال راه رفتن تویه مزرعه بود کنجکاویم رو تحریک کردم
من:اون نقاشی چی؟
نیاز-اونم کار خودمه
چقدر روحیه ی نیاز لطیف بود.بر خلاف من که هیچیم به دخترا نرفته بود.خاک تو سرت شیرین.یکم از این یاد بگیر
روی تختش نشست.منم رفتم روی صندلی چرخدار میزش نشستم.و رومو کردم بهش
نیاز-خب
من-خب که خب
نیاز کلافه گفت:چیکارم داری؟
من-اهان از اون لحاظ گفتی خب.....
بعد از لختی سکوت گفتم:تو درباره ی کوهیار اشتباه میکنی
نیاز-تو رو خدا بس کن...من خودم اون روز دیدمش
من-اما اون دختره....اون دختره.....
خب الان بگن اون دختره خره کی بوده؟
نیاز-خب؟
من-اون دختره....دختر یکی از شریکای باباشه.کوهیار هم از اون قرار خبر نداشته که تو رستوران غافلگیر میشه
بعد از اینکه اون دختره اویزونش میشه و بوسش میکنه کوهیار رستوران رو ترک میکنه.یه جورایی شریک باباش میخواسته دخترش رو به کوهیار بند کنه.اما کوهیار هنوزم تو رو دوس داره.
نفسم رو دادم بیرون.یه بند داشتم دروغ میگفتم.
نیاز نگاهی به چشمای مثلا مطمئن من انداخت.باید خیلی خر باشه که حرفای منو باور کنه.
نیاز-راس میگی؟
بیا خره دیگه.وگرنه کدوم کودنی اینا رو باور میکرد
من-اره دروغم چیه
نیاز-الان کوهیار کجاست؟
من-دم در منتظر توئه
نیاز-تو کی هستی؟
من-یه بنده ی خدا.بدو برو حاضر شو که کوهیار منتظرته
نیاز لبخندی زد و بلند شد که حاضر بشه.چقدر این دختر گاگوله
با باباش خافظی کردیم و گفتیم داریم با بچه ها میریم بیرون.باباش هم که چشمش به چادر من افتاده بود قبول کرد.
این چادر رو از خونه ی مادرجون کش رفته بودم.ایول به مادر جون
با نیاز از خونه اومدیم بیرون.جشمم به کوهیار افتاد که به کاپوت ماشین تکیه داده بود.با بی قراری داشت به اطرافش نگاه میکرد.تا روش رو کرد به سمته ما گل از گلش شکفت نکبت.
اومد جلو و به نیاز گفت:سلام
نیاز لبخندی زد و گفت:سلام کوهیار
وای خدا یکی این دوتا رو جمع کنه.حالم رو بهم زدن.منم مثه این اویزونا بهشون زل زده بودم.تا نگاهشون به من افتاد زدن زیر خنده.منم لبخنده اجباری زدم و کلافه گفتم:بیرم پارک بعدشم به من شام بدین
کوهیار چشمکی بهم زد و گفت باشه
سوار ماشین شدیم.جرات نداشتم چادر رو در بیارم.شاید نیاز میشناختتم
اما داشتم تو اون پارچه ی سیاه دو متری خفه میشدم.
هندزفری رو بیشتر تو گوشم فشار دادم تا صدای خنده های اون دوتا کوسه ی عاشق اذیتم نکنه.
تا الان که تمام نقشه هام گرفته.
قدم بعدیم رو چه غلطی بکنم؟دیگه ترفند رستوران و پارک و این جور چیزا به دردم نمیخوره.
جلوی یه پارک واستادیم.از ماشین پیاده شدیم.اون دو تا جلو جلو راه میرفتن و منم مثه جوجه اردک زشت پشتشون.حداقل بادکنکی بستنی کوفنی مرگی بهم میدادن که سرگرم باشم.
رو یه نیمکت نشستن.هنوزم داشتن زر زر میکردن.اما من به راهم ادامه دادم.
پاهام داشتن جز جز میکردن.4 دوره که دارم دوره پارک رو متر میکنم اما صحبتای این دو تا تموم نمیشه.
جلوی نیمکتشون واستادم و گفتم:بچه ها ببخشید ها اما ساعت 8 شده و من خسته ام.
نیاز-الهی بگردم.ببخشید عزیزم
کوهیار-خب با یه شام چطوری؟
من-ایول بزن بریم
جلوی یه رستوران شیک نگه داشت.پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران.سر میز اینقدر بهم نگاه کردن که غذام کوفتم شد.با این قرار و مدارا کار منو سخت تر میکنن.باید کمتر ترتیبه قراراشون رو بدم
اه سرتو بنداز پایین شامتو بخور دیگه
کله ی صبح رفتم سر زمین تا تمرین کنیم.تو این چند وقته دیگه جونی واسم نمونده بود.
یا باید مانتو تنم میکردم یا موهام رو سیخ میکردم.
یا باید به فکر کوهیار میبودم یا نقشه هام با نیاز.
یا به فکر عادت های ماهانم یا به فکر حمام رفتنای شبانم
دیگه داشتم کم میوردم.هیچوقت فکر نمیکردم ایقندر مشکل باشه.
واسه بازس بین دو تیم هم که دیگه نفسی واسم نمونده بود.دنبال به گردالی باید 90 دقیقه میدوییدم.
باز حداقل کوهیار یکم هوام رو داشت.وگرنه وسط زمین تلف میشدم.
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.این دقیقا 23 باری بود که از وقتی که اومده بودم اینجا مامانم بهم زنگ میزد.
من-جونم؟
مامان-الهی قربونت برم اونجا بهت سخت نمیگذره؟
من-سلام.منم خوبم.خودت چطوری؟
مامان-دختره ی بی لیاقت خب نگرانتم
من-بی لیاقتت رو باور کنم یا نگرانیتو؟
مامان-قطع میکنم ها
من-باشه باشه....نه بابا سخت نمیگذره(اره جونه خودم)
مامان-الهی شکر.....واسه عروسی نسیم نمیای لباس بخری
من-چرا میام.......چی ؟ عروسی شبنم؟
مامان-وا اره دیگه میگه به تو نگفته
من-چرا چرا گفته
مامان-حالا میای یا نه؟
من-ببینم چی میشه
بعد از کلی سفارش شنیدن قطع کردم.ای نسیم من یه پوستی از تو بکنم.
نه خواستگاریش رو خبر میده نه بله گفتنش رو.
مانتوم و شالم رو برداشتم تو کولم کردم و به سمته خونه ی مادر جون به راه افتادم.خاک بر سرت کنن نسیم
به نام خدا
نسیم-به جونه تو اصلا حواسم نبود
من-چطور حواست به مامانم بود اما به من نبود
نسیم-شرمندتم به خدا
بعد از کلی سر و کله زدن اعتراف کرد و گفت عروسی تا یه هفته ی دیگس
من-یه هفته؟
نسیم-اره چون ما هیچ کاری واسه انجام دادن نداریم
من-وای چقدر هولین
نسیم-عشق زیاده دیگه چه میشه کرد
هر کار کردن نتونستن درباره ی وضعیتم با کوهیار چیزی از زبونم بکشن بیرون.درباره ی مراسم هم کلی بهم توضیح داد و من خوشحال از اینکه داره سرو سامون مگیره.
روی تختم جابجا شدم.خداجون گیج شدم.مسابقه تا 50 روز دیگه شروع میشه و من فقط ذره ای پیشرفت داشتم.واقعا دوییدن اونم 90 دقیقه خیلی سخته.
عصر جمعه بود و کوهیارخیلی دمغ پیشم اومد و بهم گفت که با هم بریم بیرون.
از پیشنهادش تعجب کردم.اما واسه اینکه خیلی ناراحت بود دوس نداشتم پیشنهادش رو رد کنم.
من-چی شده اقا مهربون شدن؟
کوهیار-پشیمونم نکن
من-حالا انگار داره چیکار میکنه
جلویه شهر بازی نگه داشت و من جیغ بلندی کشیدم
من-واااای شهر بازی اخجون
کوهیار لبخندی زد و از ماشین پیاده شد.تو شهر بازی خودمون رو خفه کردیم.تقریبا بیشتر بازی ها رو سوار شدیم.ساعت 9 اومدیم بیرون.
پاهام رو کوبیدم به زمین
من-من بستنی میخوام
کوهیار-هی هی ترش میکنی
من-منو بگو این همه کار خوب واسه تو انجام میدم
کوهیار-باشه بابا قهر نکن بیا بریم
بستنی قیفی رو داد دستم و من با خوشحالی لیسش میزدم.خیلی وقت بود که بستنی قیفی نخورده بودم.
دور دهنم رو پاک کردم.کوهیار داشت خیره خیره نگام میکرد.
من-چیه؟
کوهیار-چی چیه؟
من-چرا اینجوری نگام میکنی؟
کوهیار-چیزی نیست.بریم شام بخوریم؟
من-چه مهربون شدی
کوهیار-تشکر از کارای خوبته
من-باشه بریم
تو رستوران کلی سر به سرش گذاشتم اما اون مثل همیشه جوابم رو نمیداد
نمیدونم چه مرگش شده بود
تو ماشین سر صحبت رو باز کرد و گفت:دارم کم کم نیاز رو میشناسم
با تعجب بهش نگاه کرد م وگفتم:منظورت چیه؟
کوهیار نفس عمیقی کشید و گفت:با نیاز تودانشگاه اشنا شدم .....دختر ساکت و ارومی بود.
کم کم باهاش دوست شدم.قرارامون خیلی زیاد شد.اما اون هیچوقت درباره ی خودش به من چیزی نمیگفت.
هرچی هم میپرسیدم طفره میرفت.رابطمون خوب پیش یرفت اما
بعد از یه مدت ازم دوری میکرد.چون بهش پیشنهاد ازدواج دادم.خیلی بهش وابسته شده بودم
علت دوریش رو نمیدونستم.وقتی ازش پرسیدم گفت که بابام از تیپت ممکنه خوشش نیاد.
هرچی بهش گفتم حالا تو بهشون بگو اما اون مخالفت میکرد.
تیپ من همون جوری بود.به قوله اون بچه سوسولی.اما یه چیزی این وسط برام مبهم بود.رفتارای نیاز
تا اینکه تو اومدی و همه چی رو عوض کردی.
حتی رابطمون رو....چون....اون موقع بود که فهمیدم نیاز منو به خاطر خودم نمیخواد.بلکه به خاطر تیپ و قیافه و مدل مو
اما بازم به خودم امیدواری دادم که نه پسر این فکرا چیه اون اهل این حرفا نیست.
تو صحبتاش هم متوجه صحت این موضوع شدم.حتی چند بار هم درباره ی پول حرف زد.
واونجا بود که فهمیدم چقدر پول دوسته.
اما بازم خودم رو نباختم.
اون روز
تو پارک بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اونم گفت که باید با خانوادش صحبت کنه.
دیشب که دیدی یهو غیبم زد رفتم تا با خانوادش صحبت کنم.چون نیاز گفت خانوادم میخوان ببیننت.
تو اون شب لعنتی بود که نیاز واقعی رو شناختم.بر خلاف چهرش اون واقعا پول دوست و ظاهر دوسته
باباش زیاد حرف نمیزد.بیشتر خودش و مامانش حرف میزدن.
مامانش از مهریه و شیر بهای سنگینی صحبت میکرد
حتی حق طلاق که باید با نیاز باشه.جهیزیه هم نمیتونن بدن.خونه هم نصفش باید به نام نیاز باشه
ماشین هم باید براش بخرم
وکلی شرط دیگه هم گذاشتن.
نیاز گفت اگه اینا رو قبول کنی میتونی با خانوادت بیای
اما من نمیتونستم اینا رو قبول کنم.چون همه ی اینا یعنی اینکه نیاز از اول منو به خاطر پولام دوست داشته
دیشب خیلی راجعش فکر کردم و اخرم به این نتیجه رسیدم نیاز اونی نیست که من میخوام
حرفاش که تموم شد ماشین رو یه گوشه پارک کرد و از پنجره به بیرون زل زد
نمیدونم چرا همه ی این حرفا رو به من زده.
اما این مهم نبود.مهم اینه که کوهیار الان ضربه ی بزرگی خورده و من باید کمکش کنم.از رفتاراش با نیاز متوجه این موضوع شده بودم که خیلی دوسش داره.برای همین الان درکش میکردم
اینکه بفهمی یه نفر تو رو به خاطر امکاناتت دوست داره خیلی سخته.مخصوصا اگه طرف رو خیلی دوس داشته باشی
دستم رو گذاشتم رو شانش و اروم گفتم:فکر نمیکردم نیاز همچین ادمی باشه.خیلی دختر خوبی به نظر میرسید.خیلی متاسفم.حالا میخوای پیکار کنی باهاش؟
کوهیار-فراموشش میکنم.اما نمیدونم چجوری باهاش بهم بزنم
فکری کردم و گفتم:من تمام سعیم رو میکنم تا کمکت بکنم......
کوهیار برگت و بهم نگاه کرد و گفت:چجوری؟
من-باید دربارش فکر کنم
کوهیار-یه هفته ی دیگه دامادی همکلاسیش بهروزه
چشمام چهار تا شد
یه بار دیگه حرفش رو با خودم مرور کردم
یه هفته.....بهروز.....دوستش.....دام� �دی
با شک پرسیدم اسمه عروس چیه؟
کوهیار بی حوصله جواب داد-:چه اهمیتی داره....نسیم
قلبم واستاد
این امکان نداره.نیاز همکلاسیه بهروز باشه....
شمرده شمرده به کوهیار گفتم:نسیم که دوسته منه....اسم نامزدش هم بهروزه....تا یه هفته ی دیگه هم عروسیشه
کوهیار با تعجب بهم خیره شد و گفت:شاید اشتباه میکنی
من-نه به جونه تو که میخوام سر به تنت نباشه....میخوای از نسیم بپرسم
کوهیار-اره نفله بپرس
زنگ زدم به نسیم اونم از بهروز که پیشش بود پرسید.
تلفن رو قطع کردم و اروم گفتم:بهروز دوستی به نام نیاز داره
بعد از چند لحظه سکوت گفتم:مگه تو هم قراره بیای؟
کوهیار-اره نیاز خواسته همراهیش کنم
دوباره سکوت
من-خب خره این موقعیت عالیه
کوهیار-نذار باز دهنم رو باز کنم.یه ذره عفت کلام نداری
من-باشه بابا
کوهیار-حالا این موقعیت عالی یعنی چی؟
من-خب میتونیم یه برنامه ای ترتیب بدیم تا نیاز کاملا از تو متنفر بشه....میتونه یه خیانت باشه
کوهیار-خیل خب حالا یه جوری صحبت میکنه انگاری داریم نقشه ی قتل رئیس جمهور فرانسه رو میکشیم
من-ای بابا تا من میرم تو حس هی تو بزن تو پرم
کوهیار-خودت یه کاریش میکنی؟
بعدش چشمای منتظرش رو به من دوخت
یکم با خودم فکر کردم و گفتم:باشه
کوهیار خندید و گفت قربونت
5 دقیقه بعد کوهیار دوباره گفت:جونه من بگو چرا اونروز تو رستوران بوسم کردی؟
من-حالا حتما باید بگم؟
کوهیار-اره
من-خب راستش میخواستم رابطتون رو بهم بزنم.چون نیاز پشت شیشه واستاده بود.میخواستم یه قهر صورت بگیره بعدش اشتی.دوباره یه قهر دوباره اشتی.میخواستم اینقدر این کارو تکرار کنم که نیاز کاملا به تو بدبین بشه
کوهیار بلند خندید و گفت:اگه یه روز پیش این حرفا رو بهم میزدی خرخرتو میجوییدم
چون حوصله ی کل کل رو نداشتم اروم گفتم:
من-ماله این حرفا نیستی
کوهیار-چیزی گفتی
من-نه
باز چند دقیقه بعد کوهیار پرسید:حالا چرا میخواستی رابطمون رو بهم بزنی؟
اگه میگفتم به خاطر زانتیا خیلی ضایع بود.نباید خودم رو لو میدادم واسه همین به یه خنده اکتفا کردم
کوهیار هم خندید و گفت:اشکال نداره نگو
اما خدا میدونه تو تختم چقدر خودم رو لعنت کردم چون حتما کوهیار با خودش میگه این دوسم داره که داره این کارا رو انجام میده.خاک بر سر مغر فندقیت کنن شیرین
کوهیار برگشت و بهم نگاه کرد و گفت:چجوری؟
من-باید دربارش فکر کنم
کوهیار-یه هفته ی دیگه دامادی همکلاسیش بهروزه
چشمام چهار تا شد
یه بار دیگه حرفش رو با خودم مرور کردم
یه هفته.....بهروز.....دوستش.....
با شک پرسیدم اسمه عروس چیه؟
کوهیار بی حوصله جواب داد-:چه اهمیتی داره....نسیم
قلبم واستاد
این امکان نداره.نیاز همکلاسیه بهروز باشه....
شمرده شمرده به کوهیار گفتم:نسیم که دوسته منه....اسم نامزدش هم بهروزه....تا یه هفته ی دیگه هم عروسیشه
کوهیار با تعجب بهم خیره شد و گفت:شاید اشتباه میکنی
من-نه به جونه تو که میخوام سر به تنت نباشه....میخوای از نسیم بپرسم
کوهیار-اره نفله بپرس
زنگ زدم به نسیم اونم از بهروز که پیشش بود پرسید.
تلفن رو قطع کردم و اروم گفتم:بهروز دوستی به نام نیاز داره
بعد از چند لحظه سکوت گفتم:مگه تو هم قراره بیای؟
کوهیار-اره نیاز خواسته همراهیش کنم
دوباره سکوت
با خودم گفتم چطور این قوزبالاقوز رو تحمل کنم؟
من-خب خره این موقعیت عالیه
کوهیار-نذار باز دهنم رو باز کنم.یه ذره عفت کلام نداری
من-باشه بابا
کوهیار-حالا این موقعیت عالی یعنی چی؟
من-خب میتونیم یه برنامه ای ترتیب بدیم تا نیاز کاملا از تو متنفر بشه....میتونه یه خیانت باشه
کوهیار-خیل خب حالا یه جوری صحبت میکنه انگاری داریم نقشه ی قتل رئیس جمهور امریکا رو میکشیم
من-ای بابا تا من میرم تو حس هی تو بزن تو پرم
کوهیار-خودت یه کاریش میکنی؟
بعدش چشمای منتظرش رو به من دوخت
یکم با خودم فکر کردم و گفتم:حالا ببینم چی میشه
ولی هم خودم و هم خودش فهمیدم تیرپم الان عشوه شتریه
کوهیار خندید و گفت قربونت
من-باز پسر خاله شدی ها
5 دقیقه بعد کوهیار دوباره گفت:جونه من بگو چرا اونروز تو رستوران بوسم کردی؟
من-حالا حتما باید بگم؟
کوهیار-اره
من-خب راستش میخواستم رابطتون رو بهم بزنم.چون نیاز پشت شیشه واستاده بود.میخواستم یه قهر صورت بگیره بعدش اشتی.دوباره یه قهر دوباره اشتی.دوباره یه قهر دوباره اشتی.دوباره یه قهر دوباره اشتی.دوباره یه ق....
کوهیار-جونه من بس کن
خندیدم و ادامه دادم:
میخواستم اینقدر این کارو تکرار کنم که نیاز کاملا به تو بدبین بشه
کوهیار بلند خندید و گفت:اگه یه روز پیش این حرفا رو بهم میزدی خرخرتو میجوییدم
چون حوصله ی کل کل رو نداشتم اروم گفتم:
من-ماله این حرفا نیستی
کوهیار-چیزی گفتی
من-نه
باز چند دقیقه بعد کوهیار پرسید:حالا چرا میخواستی رابطمون رو بهم بزنی؟
اگه میگفتم به خاطر زانتیا خیلی ضایع بود.نباید خودم رو لو میدادم واسه همین به یه خنده اکتفا کردم
کوهیار هم خندید و گفت:اشکال نداره نگو
اما خدا میدونه تو تختم چقدر خودم رو لعنت کردم چون حتما کوهیار با خودش میگه این دوسم داره که داره این کارا رو انجام میده.خاک بر سر مغر فندقیت کنن شیرین
یه هفته همچین گذشت که اصن هیچی نفهمیدم....ادم همینجوری پیر میشه دیگه
از همین فکر مسخرم تو اینه داشتم دنبال تار موی سفید میگشتم.
سنم داره بالا مبره.باید به فکر دندون مصنوعی هم باشم.یه بچه هم ندارم عصای دستم باشه.نکنه برم تو اسایشگاه....وای خدا.....
شیرین باز خل شدی
وسایلم رو چپوندم تو ساکم و مثه برق گرفته ها از اتاق زدم بیرون.
بیرون رفتن من همانا دیدار اورست هم همانا.
معرفی میکنم اورست همون کوهیار خودمونه.اخه اسمش رو که میشنوم یاد قله ی کوه میفتم.وای اگه بفهمه چی دربارش گفتم!!
کوهیار سرش رو بالا گرفت و گفت:صبح بخیر
من-سلام کله کدو
کوهیار-چطوری خاله سوسکه
من-قربونت فِردی
کوهیار- کجا با این عجله حنا؟
من-خیک اقا شجاع
کوهیار-خوش بگذره
من-بدونه تو جهنمم برم بهم خوش میگذره
کوهیار-از دل من گفتی...حالا جدی کجا میری؟
من-اگه فکر کردی من امارم رو دسته یه پسره غریبه میدم کور خوندی
کوهیار-اوه اوه....همچین میگه پسر غریبه انگاری از این لاتای سرکوچم
من-کم نمیاری ازشون
کوهیار-تو هم مثه این دخترای پر فیس و افتاده ای
نوک دماغش رو بادستش گرفت بالا و گفت:از اینایی که تمام بدنشون تزریقیه
راهش رو گرفت و رفت.دستم رو زدم به کمرک و داد زدم:اگه مردی وایسا جوابت رو بدم
انگاری به من نیومده روزم رو با قیافه ی نحس این کله کدو شروع نکنم.خب دختره ی احمق.نونت کم بود.ابت کم بود
دیگه باشگاه اومدنت چی بود.
اگه مثه خانما تو خونتون میشستی زندگیتو میکردی یه ملتم علافه خوندن اراجیفت نمیشدن.والا به خدا
تمام طول راه محوطه رو دوییدم.به تاکسی که رسیدم خودم رو با کله پرت کردم توش.
من-سلام حاجی
در رو بستم.وامونده بسته نشد.بازش کردم و با تمام توانم بستمش.یه صدای بدی داد که خدا میدونه
این درای تاکسی بسته نمیشه وقتیم بسته میشن یه جوری صدا میکنه که راننده با عمت یه ماه عسل بره و برگرده
از تو اینه راننده رو دید زدم.ای بخشکی شانس این که پسر جوونه.منو بگو گفتم سلام حاجی
من-بزن بریم حاجی که دیرم شده
پسره-امروز توپ تو سرت نخورده؟
منم مثه این ندید بدیدای احمق زرتی گفتم:تو از کجا فهمیدی فوتبالیستم؟
پسره پوزخندی زد و ماشین رو روشن کرد.از تهران تا کرج رو خوابیدم.کلا من دست به خوابم خوبه.
این ور میرم میخوابم اونور میرم میخوابم.جدیدا مفتخر شدم لقب شِلمان رو یدک بکشم.خوشا به این سعادتم.
بدنم کرخت شده بود ....عرق کرده بودم.....دستی رو روی بازوم احساس میکردم.
صداهای خفیفی میشنیدم.
وای شیرین این ته بدبختیه پسره فهمیده دختری میخواد بهت تجاوز کنه.
از این فکرم یهو چشمام رو باز کردم.توخوابم مغزم رو به کار نمیندازم.
جفت چشمای سبزی که جلوم بود باعث شد یه جیغ هفت رنگ بکشم
من-هووووووی مرتیکه برو گمشو اونور
پسره یکم ازم دور شد و یهو زد زیر خنده.
من-رو یخ بخندی.که چی مثلا اینجوری میخندی؟
پسره-چه صدای ضایعی داری
اوه اوه خیط کردم.از ماشین پیاده شدم و ساکم رو کوبوندم تو سینش و پولا رو گذاشتم کفه دستش
من-پس به صدای خودت گوش نکردی
به سمته خونه رفتم.زنگ رو زدم.
در که باز شد بدو بدو وارد خونه شدم.مامان رو پله ها ایستاده بود داشت با بهت بهم نگاه میکرد.
نزدیکش که شدم پریدم بغلش اما مامانم با دستاش پسم زد.
من-چی شده؟
مامان با جیغ گفت:مرتیکه ی نره غول گمشو از خونه ی من بیرون.به چه جرعتی اومدی اینجا
با چشمای قورباغه اییم بهش زل زده بودم.یهو زدم زیر خنده.اما ضربه هایی که مامان بهم میزد باعث شد خندم یادم بره.
چه دستای سنگینی داره.
من-مامان گلم.اخ....توروخدا....اخ....نزن... ..اخ......
مامانم بیشتر مشت و لگد بهم زد.
من-مامان من شیرینم
مامانی یهو اروم شد و بهم خیره شد.
گل از گلش شکفته شد و بغلم کرد.
مامان-خب یه دقه نمیذاری اون چشاتو رد یابی کنم دختر شیطون.
با تعجب به مامان نگاه کردم.
من-یعنی همیشه منو رد یابی میکردی؟
مامان دستم رو گرفت و کشون کشون بردتم تو خونه.میدونستم چون تیپم پسرونس نشناختتم.
تو خونه فقط منوو مامان بودیم.اینو از قبل با مامان برنامه ریزی کرده بودیم.
برای خرید عروسی نسیم من باید موقعی به خونه برمیگشتم که کسی تو خونه نباشه
چون نه تو باشگاه میتونستم لباسام رو عوض کنم....نه تو خونه....تو تاکسی هم که اصلا فکرشو نکن
بعد دوشی که گرفتم رو مبل نشستم و یه دونه سیب گنده رو برداشتم.
مامان-بعد از ظهر بیا بریم یه چیزی بخر
من-باشه مادر من....میخوام با بهنوش برم
مامان-با هر خری که خواستی برو...فقط یه کیسه گونی داشته باشی بپوشی
من-وا مامان یه مدت تنهات گذاشتم خوب راه افتادی ها
هیچ خبر تازه ای برای گفتن به مامانم نداشتم چون تلفنی تمام امار رو گرفته بود.اما برای اینکه یه چیزی گفته باشم از اول ورودم به باشگاه با سانسور همه چیز رو براش دوباره تعریف کردم.البته از خمیازه های مامانم فهمیدم خفه شم سنگین ترم
مانتوی بهنوش رو از پشت کشیدم و تو صورتش نگاه کردم
من-گاگول دو ساعته دارم صدات میکنم
بهنوش-گاگول جد و ابادته....با این پسرا میپلکی دهنت پاره شده
من-بهنوش زر زر اضافی نکن حقیقت تلخه.تو واقعا گاگولی.الکی نچسبونش به باشگاه
بهنوش-شیرین میرم ها
وسط خیابون رفتم جلو و لباش رو بوس کردم.با استینش سریع لباش رو پاک کرد
بهنوش-خیلی کثیفی
من-چاکر شما.ناراحت نباش دیگه نوش نوشی من
بهنوش-ایش
من-فدای ایش گفتنت.دارم با باهات شوخی میکنم.خب دو ساعته دارم بال بال میزنم روتو کردی اونور داری دور و ورت رو نگا میکنی
بهنوش-بیا بریم یه چیزی بخریم اینقدر مثه مگس وز وز نکن
من-بابا سلیمان....با حیوانات در ارتباطی که زبونشون رو فهمیدی
بهنوش دستم رو کشید و با عصبانیت گفت:شیرین خفه شو
دستام رو بهم کوبوندم و از صداش که تو پاساژ پیچید ذوق مرگ شدم.با چشمای مشتاقم به بهنوش خیره شدم
بهنوش-چه مرگته؟
دوباره با نیشه تا بناگوشم بهش خیره شدم و گفتم:همین خوبه؟
بهنوش دوباره نگاهی به لباس انداخت و گفت:شیرین به خدا اگه باز پرو کنیم و هی ناز و نوز بیای میرم خونه
برگشتم به لباس خیره شدم.لباس دکولته بود.بالاتنش و کمرش تنگ بود.و از کمر به پایین دامنش گشادمیشد.
رنگ مشکیش بدجور جذبم کرده بود.مخصوصا سنگای سفیدی که روی بالاتنش کار شده بود چشم هر کور و شل و پلی رو جذب خودش میکرد.
بد مصب خیلی خوش دوخت بود.دوباره به بهنوش نگاه کردم و با اطمینان گفتم:
اینو دیگه میخوام به خدا.
بهنوش نفسش رو حرص داد بیرون رفت تو مغازه.منم مثه جوجه اردک زشت دنبالش پریدم تو مغازه.
زیر دست ارایشگر داشتم تلف میشدم.
اینم به زوره مامان اومده بودم.وگرنه برو بابا کی به من نگا میکنه؟داف تر از منم هستن
من-....اااااخ.....
ارایشگر نگاه وحشتناکی بهم انداخت و گفت:میخواست یکم تمیز باشی این پشماتو زودتر میزدی
من-حالا نمیخواد شما با چشات منو بخوری.یه جوری بزن پوسته صورتم تا ده متر بالا نیاد
ارایشگر دوباره نگاهی بهم کرد.بند رو از تو گردنش در اورد و با عصبانیت به صاحب ارایشگاه گفت:
شهناز جون بیا این توئه و اینم مشتری ویژت.من رو صورت این کار نمیکنم
خنده ی بلندی کردم و گفتم:باشه اشکالی نداره منم به مامان میگم که چه رفتار نادرستی با من داشتید.
با یه لبخند موزیانه داشتم بلند میشدم که شهناز ارایشگر مامان پرید سمتم و گفت:نه شیرین جون.این چه کاریه.شما بشین.حالا اون یه چیزی گفت.شما ببخش
ریز خندیدم و دوباره نشستم.از اونجایی که مامان خوب به این شهاز چشم قشنگه پول میداد.این زنیکه جونش واسه مامان در میرفت.وگرنه عمرا واسه من طره هم خورد میکرد.
خوده شهناز پدر صورتم رو دراورد.بعدشم با کلی مویه مصنوعی سرم رو درست کرد.
کارش که تموم شد پاشدم به خودم نگاه کردم.
رو به شهناز که یک بند داشت قربون صدقم میرفت گفتم:شهناز جون فهمیدم خوب شدم.باشه بابا چقدر تکرار میکنی
شهناز که وا مونده بود دیگه هیچی نگفت.بنده خدا حتما با خودش میگه دختره کم داره.
خب راستم میگه.
لباس مشکی باعث شده بود پوست سفیدم بیشتر به چشم بیاد.اوف چه سفید برفی بودم و خودم خبر نداشتم
این اولین لباس شبی بود که اینقدر به سلیقه ی دخترونم نزدیک بود.هرچی باشه عروسی عشقم خل و چلم نسیمه
موهام رو نمیدونم چیکار کرده بود.اما به هر ضرب و ضوربی که بوده کاری کرده بود که موهای کوتاهم خوشگل بشن.موهای مصنوعی فری که از لای موهام ریخته بود بیرون باعث شده بود یه چهره ی جدید پیدا کنم.
قستمی از موهای خودم رو بالاس سرم به زور تافت پف کرده درست کرده بود و موهای بافت ازش اویز بودن.
خدا خیرش بده.اینقدر بدم میاد از این مدلایی که یه گنبد و چهارتا گل پشت سرت درست میکنن.
به شهناز نگاه کردم و گفتم:قربون پنجت....
مانتوم رو پوشیدم و از ارایشگاه زدم بیرون.بازم گذاشتم به حسابه مامان.
سواره ماشینم شدم و گازش رو گرفتم به سمته باغ.
الان میگم گازش رو گرفتم فکر نکنین صحنه اهسته میشه و دود از چرخام میزنه بیرون و صدای جیغ لاستیکام بلند میشه و من خوش خوشک پرواز میکنم....نه بابا اینا که تو رویامن
ماشین درب و داغون من یه صدایی داد و خیلی اروم حرکت کرد.طوری که حتی گنجشکی که پهلوی ماشینم بود هم نپرید.بعله مگه چیه؟من از این جور ماشینا سوار میشم...خیلی هم خوبه....
ماشین جمع و جورم رو بین یه سوزوکی و یه پاترول پارک کردم
خیلی مایه ابرو ریزی بود.با اون تیپه و پزم از این ماشین پیدا بشم.
ماشینم رو بهنوش اورده بود کرج.خدا لعنتش کنه اگه اینو نمیورد الان منم اس دی سوار بود.اه اخه کی به تو گفت اینو بیاری کرج
پریدم تو باغ.بعله اینم از اوله خوشی من
تا پام رو گذاشتم داخل پام گیر کرد به دامن بلندم و با مغر خوردم به این پارتیشن لعتنی.
خدا لعنت کنه کسی که اینو اینجا گذاشته.وای یه وقت زنا دیده نشن.افتادن من به گور سیاه.زنا دیده نشن.اخه کدوم ادم بیکاری میاد قسمته زنانه رو نگاه کنه.اینقدر لخت و پاتیل ریخته تو اینترنت که دیگه اینا رو کسی دید نمیزنه.
ای خدا من چقدر بدبختم.
پاشدم وو سرم رو گرفتم.چه دردی میکرد.
اما ته خوشنانسیم دقیقا وقتی بود که دیدم پارتیشن افتاده و همه دارن به من نگاه میکنن.
حالا کی اهنگ رو قطع کرده بود؟
به به میبینم که مختلط هم هست.از این بهتر نمیشه.پس دیگه کاملا ضایع شدم.
ولی خب منکه از رو نمیرم.واسه همین سرم رو بالاتر گرفتم وارد باغ شدم.
اما یهو همه زدن زیر خنده.دیگه چه مرگشون بود.
به سر و وضع خودم نگاه کردم دیدم مانتوم جر خورده و دامن مبارک هم تا رون پام کاملا پاره شده.اخه ضایع شدن از این بدتر؟
وقتی هم داشتم قدم های بلند بر میداشتم تمام هستیم در دید کامل قرار داشته.
خدایا شکرت از این بدتر هم ممکن بود اتفاق بیفته.اما دقیقا یه حسی بهم میگفت زر اضافی نزن.از این بدتر دیگه نمیشه

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
مغنه ی بهنوش رو محکم از پشت کشیدم که باعث شد مغنه اش در بیاد.ایقدر با شدت کشیده بودم که پرت شد تو بغلم و یه جیغ بنفش کشید.دستم رو که اّلفش هم بود گذاشتم رو دهنش.بهنوش چشمش که به من افتاد سریع دستم رو برداشتو مغنه اش رو درست کرد.
بهنوش-خاک بر سرت این چه کاری بود که کردی؟
من-خب گاگول دو ساعته دارم اونور خیابون پرپر میزنم که منو ببینی.ولی تو خیلی قشنگ چشمت که به من افتاد روتو کردی اونر
بهنوش-خب فکر کردم از این دختر سّبکان.
K قیافه ی من دقیقا شده بود این
من-خاک تو سرت کنن.من سبکم؟
بهنوش-کم نه....حالا اینا رو ول کن....چندش چرا دستت چسبناکه
من-بستنی خوردم دستمال نداشتم دهنمو با دستم تمیز کردم
بهنوش-شیرین امیدورام زود تر از اون باشگاه لعنتی بیای بیرون چون کم کم دارن تاثیرشون رو میذارن....البته که تو از اول همینقدر کثافت بودی
من-هوی هوی به بچه های باشگاه توهین نکن که من روشون غیرت دارم
******
کیف بهنوش رو کشیدم واوردمش روبروی ویترین مغازه.
بهنوش-باز چی میخوای؟
من-همینو میخوام همینو میخوام
بهنوش-کدومو
دستم رو به سمته لباس مشکی که دکلته بود و دامن خیلی بلندی داشت گرفتم.سنگ هایی که روی بالا تنش کار شده بود باعث شده بود لباس با تمام قدرتش بدرخشه....(به به ادبیات)
بهنوش-اگه باز رفتیم پوشیدیش گفتی خانم این نخه اینجا چیه....اقا این پارچه اضافس من میدونم با تو
من-باشه باشه هیچی نمیگم بیا بریم دیگه
*******
زیر دسته زنه داشتم تلف میشدم.دیگه صبرم تموم شده بود.زل زدم به صورت 23 سالش.اینقدر ارایش کرده بود که داشت توش گم مشید.همسن من بود.میشناختمش.خیلی وقته اینجا کار میکنه.اصلا خوشگل نبود.خیلی هم از من بدش میومد
دختره-میشه به من زل نزنی دارم کلافه میشم
من-حالا نکه خیلی دافی دوس دارم ساعتها بهت نگاه کنم.مخصوصا وقتی اون لبخند ژکوند رو میزنی خواستنی تر میشی
دختره-مشکلت با من چیه
من-کارت رو بکن حوصله ندارم
دختره با حرص صورتم رو بند انداخت.دیگه کم کم داشتم احساس میکردم پوستم داره کنده میشه
من-....ااااااخ.....
دختره با عصبانیت دست از کارش کشید
دختره-چیه؟مگه داری زایمان میکنی اینجوری داد و قال راه انداختی
من-حالا خوبه یه اخ کوچولو بود
دختره-همون یه دونه اخ
من-داری پوستم رو میکنی میخوای زیر دستای گندت بخوابم؟
دختره با تعجب بهم نگاه کرد.بند رو پرت کرد اونور و با عصبانیت رو به شهناز صاحب ارایشگاه گفت:شهناز جون بیا این تو اینم این مشتری ویژت من روی صورته این کار نمیکنم
منم واسه اینکه یکم پیاز داغ موضوع رو زیاد کنم جوگیر شدم و سریع از جام بلند شدم و به شهناز گفتم:میدونی چیه شهناز خانم من اصلا نباید میومدم اینجا....من باید به مامان بگم ارایشگراش چه خانمای با فرهنگی هستن
شهاز رنگش پرید....اگه مامان مشتری ثابتش رو از دست میداد خیلی واسش بد میشد.البته درامدش خیلی خوب بود.چون واقعا کارش خوب بود اما بازم مامان من براش فرق داشت
شهناز-نه شیرین جون این چه حرفیه.شما بشین سر جات من خودم میام به تو میرسم
رو کرد به اون دختره و گفت:طاهره از شیرین معذرت خواهی کن
طاهره-عمرا
من-باشه پس من میرم
شهاز سریع گفت:طاهره
طاهره هم که دید شغلش تو خطره گفت:ببخشید
و سریع رفت پایین....اخیش راحت شدم.بالاخره این دختره رو نشوندم سر جاش
شهناز یکی دیگه از دستیاراش رو فرستاد سر همون خانمی که داشت موهاش رو درست میکرد.همه داشتن به مشاجره ی ما نگاه میکردن.
نشستم سر جام و شهناز خودش صورتم رو بند انداخت.کلی هم معذرت خواهی میکرد
با ضرب و ضورب مو مصنوعی موهای کوتاهم رو درست کرد.
موهای فر مصنوعی از سرم اویزون شده بودن.اینقدر طبیعی موهام رو درست کرده بود که خودم هم نفهیمدم اینا مصنوعیه
لباسم رو تنم کردم و جلوی اینه واستادم.شهناز کلی قربون صدقم میرفت.
نمیخواستم بزنم تو پرش ولی اعصابم خورد شده بود
من-شهناز جون متوجه شدم دیگه
شهناز خیلی بهش بر خورد.اووووف ولش کن حوصله ندارم غصه ی اونم بخورم
خیلی لباسم بهم میومد.همون لباس دکلته مشکیه رو خریدم.
از ارایشگاه که اومدم بیرون نزدیک بود بخورم زمین چون دامن لباس میومد زیر پام.به پی کی قراضم نگاه کردم.خدا لعنتت کنه بهنوش کی به تو گفت اینو بیاری کرج.این همه تاکسی و ماشین و اتوبوس تو باید با این بیای؟؟
چون نسیم زود تر برگشته بهنوش مجبور شده تنها بیاد.وای از اون پیرزن طفلی خبر نگرفتم.معلوم نیست اینا چه بلایی سرش اوردن.
سوار ماشین شدم.ضبط رو روشن کردم و گازش رو گرفتم و رفتم.
حالا میگم گازش رو گرفتم فکر نکنین صحنه اهسته میشه و صدای جیغ لاستیکام بلند میشه و دود میاد ازشون بیرون.از اونور برگا از رو زمین بلند میشن و من میگم میگ میگ و مثه برق میرم.
نه زهی خیال باطل

خیلی معمولی ماشینم رو روشن کردم و پام رو تا ته گذاشتم رو گاز ولی ماشین خیلی عادی و با سرعتی معمولی به راه افتاد......
وای خدا چه ماشینای توپیه اینجا.همه مدل بالا.کاشکی بابا ماشینش رو بهم میداد.هرچی گفتم ماشین برام بخر قبول نکرد و گفت :باید خودت پولات رو جمع کنی و بخری.از همین الان میخوام رو پای خودت واستی

من نمیدونم پس چرا واسه اون تن لش خریدن.یعنی اون قراره دو روز دیگه رویه پایه زنش واسته؟
ماشینم رو بین یه سوزوکی و یه ال 90 پارک کردم.ماشینه من تویه اون دوتا اصلا به چشم نمیومد.از ماشین پیاده شدم و به شاهکار خودم نگاه کردم.ماشین من بین اون دوتا خیلی ضایع میزد.
دامنم رو گرفتم بالا و رفتم به سمته در باغ.دم در ولش کردم تا روسریم رو درست کنم.
خداجون یعنی نمیشه من یه جو شانس بیشتر میداشتم.باور کن به جایی بر نمخورد
بعله داشتم میگفتم.دامن رو ول کردم و وارد شدم.یهو پام گیر کرد به در وا با صورت تو اون اهن قراضه ی جلوی در فرود اومدم.در همین هین صدای جر خوردن یه چیزی رو هم شنیدم.امیدورام چیزه خاصی نبوده باشه.از شدت درد نمیتونستم تکون بخورم.دستم رو کشیدم رو پیشانیم اما خونی نبود.
اهنگ قطع شد.نمیدونم کی اینو قطع کرد.یکم پیشانیم رو مالیدم و از جام بلند شدم.تا سر مبارک رو بلند کردم دیدم همه زل زدن به من.
اول یکم هول کردم اما بعدش به خودم مسلط شدم و سرم رو با غرور گرفتم بالا.اروم باش شیرین چیزی نشده....
داشتم از راه رویه نسبتا پهنی که دوطرفش رو درخت و سبزه بود رد میشدم.اما یهو همه زدن زیر خنده.
احساس کردم باد خنکی داره به پاهام میخوره.تا به دامنم نگاه کردم دیدم به به.از این بهتر نمیشه.دامن جر خورده بود.کاشکی تا یه حدی میبود.تا بالای رونم کاملا جر خورده بود.چون مانتوم هم کوتاه بود تمام هستیم تو دید بود.
از خجالت قرمز شدم.ملت هم همینجور داشتن میخندیدن.سریع راهم رو کج کردم و رفتم به سمته اتاقی که گوشه ی باغ بود.به دامن نگاه کردم.هیچکارش نمیشد کرد.
بهنوش سراسیمه وارد شد.
بهنوش-چی شدی دختر؟
من-خدا لعنت کنه کسی که این لعنتی رو گذاشته دم در.اخه یکی نیست بگه مردم بیکارن بیان تو باغ رو نگا کنن.
بهنوش خندید و گفت:بیا بهت لباس بدم که ابروت رفت
من-فدات بشم با اون روحیه دادنت
دلم واسه لباسم سوخت.اخه خیلی خوشگل بود.اما اینی هم که بهنوش بهم داد بد نبود.
وقتی پوشیدمش خیلی ازش خوشم اومد.اینم بهم میومد.
دکلته و مشکی بود.کمرش تنگ بود و دامنش گشاد میشد.همین....خیلی ساده بود.
با رژ قرمزی که بهنوش برام زد خیلی خوشگل تر شدم.
بهوش دستم رو گرفت و گفت:بیا بریم دیگه
باهم رفتیم تویه باغ.اکثرا داشتن نگام میکردن.بذار اونقدر نگام کنن تا چشاشون دراد.
سرمیز بهنوش و فرهاد نشستم.کلی تو سر و کله ی دوتاشون زدم و باهاشون شوخی کردم.پاشدم رفتم پیشه نسیم.
تو اون لباس مثه ماه شده بود.بهروز هم خوب شده بود.بهم میومدن.
نسیم-مامانت اینا کجان؟
من-شهاب که چلاق شده.باباهم که دوسته فرنگ رفتش اوده دیدنش.مامان هم گفت پسر بی دست و پا بیفته رو تخت اونوقت من بیام قر بدم؟
نسیم خندید و گفت:چه خوشگل شدی
من-خوشگلی از خودتونه
چشم چرخوندم تا کوهیار رو پیدا کنم.سرمیز با نیاز نشسته بود.نیاز یه کت و دامن سرمه ای تنش کرده بود.کوهیار اووووف دافی شده بود.
لباس سفید با شلوار مشکی.با اون کروات قرمزی که زده بود جیگری شده بود واسه خودش.
زدم پس کله ی خودم....خاک تو گورت شیرین
رفتم سرمیزشون با نیاز سلام و احوال پرسی کردم.
کوهیار با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:ببخشید به جا نیاوردمتون
من-پشت ساختمون خوابگاه
کوهیار سرخ شد....شاید باورش نمیشد این منم.نیاز با شک بهمون نگاه کرد.منم اون دوتا رو تو همون بهت ول کردم و پیشه بهنوش و فرهاد رفتم..........
5مین شیرینی بود که برمیداشتم.فرهاد با خنده نگاهی بهم اندخت و به یک طرف دیگه نگاه کرد.بهنوش هم که دید حسابی ابروش داره جلوی فرهاد جونش میره دست به کار شد.

بهنوش-شیرین جون واسه شام هم جا بذار

بعدش با چشم و ابرو فحشم داد.منم به سرم زد یکم اذیتش کنم.
من-خب گشنمه.مال شما دوتا رو که نمیخورم .حالا چرا داری حرص میزنی؟واسه شما دوتا هم هست.وردار بخور.
یکدونه شیرینی خامه ای بزرگ برداشتم و خم شدم رو میز و شیرینی رو چپوندم تو دهن بهنوش.فرهاد تا این صحنه رو دید زد زیر خنده.خامه ها از دهن بهنوش ریختن رو لباسش.اخه شیرینی خیلی بزرگ بود.
من-هان...چیه؟حقته....تا تو باشی اونجوری با من حرف بزنی
بهنوش میخواست جوابم رو بده که افتاد به سرفه.وای نمیدونین چه صحنه ی خفنی بود.وقتی به سرفه افتاد تمام خامه ها از دهنش پرت شدن بیرون.نصفش رو میز و نصفه ی دیگش رو لباس فرهاد ریخت.خنده رو لبای فرهاد ماسید.بهنوش و فرهاد اول یه نگاهی به هم بعدش هم زل زدن به من.
اوضاع بد جور قرمز بود.فهمیدم اگه الان فلنگو نبندم کارم ساختس.
اروم دست بردم زیر میز و کفشهای پاشنه بلندم رو از پام در اوردم . انداختم زیر میز.تا فرهاد خواست نگاهی به لباسش بندازه از جام بلند شدم و از بین کسایی که داشتن میرقصیدن شروع به دوییدن کردم.باغ بزرگی بود.برگشتم دیدم فرهاد شیرینی به دست داره دنبالم میاد.اخه بدبخت همین نیم ساعت پیش داشت میگفت لباسش مارکه و خدا تومن پولش روداده.حالا من گند زده بودم توش.خدا لعنتت کنه شیرین.
تمام دور باغ رو دور زده بودم.چند باری هم نزدیک بود گیر بیفتم اما سریع جاخالی دادم.رسیده بودم دم در.میخواستم از باغ بزنم بیرون.برگشتم فرهاد رو یه چک بکنم ببینم هنوز زندس یا نه که به یه صخره خوردم.تا سرم رو بلند کردم ببینم چیه.یهو یه دستی از بالای سرم رد شد.برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم فرهاد با چشمای گرد شده داره بالای سرم رو نگاه میکنه.
یا ابوالفضل الان سرم رو بلند میکنم یه دیو دو سر میبینم.من میدونم دیگه.اگه به شانسه منه به یه دیو خوردم.یه قدم اومدم عقب و به دیو دو سر خیره شدم.
نفس عمیقی کشیدم و عرق رو پیشونیم رو پاک کردم.یه مرد بود.البته با دیو فرقی نداشت چون قدش خیلی بلند بود.بنده خدا صورتش پراز خامه شده بود.
اروم به فرهاد گفتم:بیا گند زدی رفت.حالا خودت یه کاریش میکنی
اروم قدم قدم رفتم عقب و خودم رو رسوندم به اولین میزی که خالی بود.بعد از چند دقیقه بعد فرهاد با یه مرد تقریبا 60 ساله اومد.صورته مرده تمیز بود.سرم رو انداختم پایین که منونبینن.از کنارم رد شدن و من شروع کردم اروم به خندیدن.
به قوله مامانم امکان نداره من یه جایی برم و گند نزنم......
داشتم اطراف رو نگاه میکردم که چشمم به نیاز و کوهیار افتاد.وای از اون دوتا کلا یادم رفته بود.اخه مگه این بهنوش و فرهاد خل و چل واسه ادم حواس میذارن.گوشیم رو برداشتم و به فریبا زنگ زدم.فریبا رو که میشناسینش ایشالا....ولش کن حالا یه اشناییت میدم اخه اینقدر مشغله ها زیاده میدونم که یادتون نمیاد.
فریبا همون دختریه که اون شبی که رفته بودیم اردو با کوهیار زنگ زدیم بهش و سرکارش گذاشتیم.گفتم که دختره پایه ایه.امشب هم اون قراره مهره ی اصلی نقشم باشه.
فریبا-بعلــــــــه
من-ناز و عشوت تو حلقم فریبا
فریبا-شیرین تویی دختر؟
من-پ نه پ....باباتم میخوام بدونم کدوم گوری رفتی بیام پدر پدر سوختت رو در بیارم
فریبا-هنوزم همونجور بی نمکی؟
واقعا خدا از این دوستا نصیبه همه کنه....K
من-تو هم هنوز همونقدر لوسی؟
فریبا-شوخی کردم دختر جون
من-اما من جدی گفتم
فریبا زد زیر خنده و گفت:حالا کدوم گوری هستی؟منو کاشتی اینجا
من-طفلی بگردمت....تو هم که یه گوشه غریبانه نشستی منتظر منی
فریبا دوباره خندید و گفت:من کنار نسیمم
به نسیم که سر جاش نشسته بود نگاه کردم.فریبا رو هم از روی لباس کوتاش تشخیص دادم.یه لباس بادمجونی کوتاه پوشیده بود که اگه خیلی پایین میکشیدیش یه قسمت از رون پاش رو میپوشوند.اخه دختر خوب اینم لباسه تو تنت کردی؟اخه بدمصب خیلی هم تنگ بود.
من-چقدر جلفی تو دختر
فریبا-تازه فهمیدی؟
من-اخه اونم لباسه تو تنت کردی؟
فریبا-گشو بیا دیگه.تو اینجایی و من دارم دنبالت میگردم
من-کاملا معلومه داری دنباله من میگردی
تلفن رو قطع کردم و رفتم پیششون.به فریبا سلام کردم.یکمم با نسیم و بهروز شوخیهای ناجور وخفن خفن کردم.بدبخت بهروز که پاشد رفت.
دست فریبا رو گرفتم و بردمش یه گوشه ی خلوت.
من-خب....خودت که میدونی باید چیکار کنی
فریبا-اره بابا
من-تک که زدی من راه میفتم
فریبا-باشه....حالا کدوم هست؟
با دست بهش نشونشون دادم و فریبا رفت.از همون گوشه زیر نظر داشتمش.
فریبا رفت پیشه کوهیار و نیاز.یکم خودشو به کوهیار اویزون کرد بعدشم دستش رو کشید و با هم شروع کردن به رقصیدن.اووووف چه خوب هم کارش رو بلد بود.کوهیار هم بد نقش بازی نمیکرد.به نیاز نگاه کردم.خیلی مظلومانه بهشون زل زده بود.چه چشمای قشنگی داشت.حتی از این دور هم برق چشاش ادم رو جذب میکرد.اهنگ که تموم شد فریبا دست کوهیار رو کشید و بردش گوشه ترین ضلع باغ.بهم علامت داد و تک زنگ زد.
حالا نوبت من بود.رفتم پیشه نیاز که حالا بی قرار شده بود.
من-نیاز جون چرا تنهایی؟
نیاز-امممممم....کوهیار رفته اب بخوره
من-خب حالا که هردوی ما تنهاییم میای بریم یه قدمی بزنیم؟
نیاز-نه الان کوهیار میاد
من-ناز نکن دیگه عزیزم
نیاز-اخه من که شمارو نمیشناسم
من-تو راه میگم
دستش رو کشیدم و اونم پاشد.یواشکی یه تک به فریبا زدم.با نیاز شروع به قدم زدن کردیم.شکل مرغابی راه میرفت.از فکر خودم خندم گرفته بود.نیاز نگاهی بهم کرد و لبخند ملیحی زد.وقتی به فریبا نزدیک شدیم.خودم رو متعجب نشون دادم و به نیاز گفتم:به نظرت اونا کین؟
نیاز دقیق شد و گفت:نمیدونم
با شیطنت گفتم:بیا بریم قافل گیرشون کنیم

فریبا به دیوار تکیه داده بود و کوهیار روبروش بود.یه جایه خفنی هم واستاده بودن......
با شیطنت گفتم:بیا بریم قافل گیرشون کنیم
فریبا به دیوار تکیه داده بود و کوهیار روبروش بود.یه جایه خفنی هم واستاده بودن که منم بهشون شک کردم.این نیاز هم که از همه جا بیخبر گفت:اره بیا بریم ببینیم کین
هرچی جلوتر میرفتیم احساس کردم دستای نیاز که تو دستمه داره سرد تر میشه.نگاهی بهش انداختم و تو همون نور کم هم متوجه رنگ پریدگیش شدم.
من-نیاز چیزی شده؟
نیاز-نه
کاملا نزدیکشون بودیم.شاید تو 3-4 قدمیشون.اون دوتا هم که مثلا مارونمیدین.معلوم بود خیلی دارن از موقعیت بوجود اومده حال میکنن.لب و لوچشون تو هم بود.اه اه حالم رو بهم زدن.من گفتم فقط کنار هم واستن.تو رو خدا نگاشون کن سریع لباشون رو کردن تو هم....اه اه اه
دست نیاز تو دستام شل شد....از موقیعت استفاده کردم و سریع گفتم:هی شمادوتا
کوهیار و فریبا هم مثلا قافل گیر شدن و برگشتن به سمته ما.
نگاه سرد کوهیار اروم اروم تو چشمای بهت زده ی نیاز لغزید.کوهیار سرش رو پایین انداخت و گفت:تواینجا چیکار میکنی؟
به فریبا اشاره کردم.اونم سریع از گردن کوهیار اویز شد و دم گوشش طوری زمزمه کرد که من و نیاز هم بفهمیم:عزیزم تو که گفتی اون نمیفهمه
به نیاز نگاه کردم.اشکاش اروم اروم پایین میریختن و صورت سفیدش رو پر کرده بودن.
کوهیار دوباره به نیاز خیره شد.
اوووووووف دوباره صحنه هندیش کردن.جمع کنین خودتون رو بابا.ای بابا
کلافه از این پا به اون پا شدم و منتظر بودم ببینم میخوان چیکار کنن.بدمصبا همینجور فقط داشتن بهم نگاه میکردن.دستم رو بینشوت تکون دادم و گفتم:غرق نشین
نیاز به خودش اومد و به هق هق افتاد.دستش رو رگفت جلوی دهنش و بدو بدو رفت.
من-فریبا بزن قدش
فریبا-فدای تو
صدای شرق دستای من و فریبا باعث شد کوهیار به خودش بیاد و بره به سمته نیاز.
داد زدم:هوووی اقا پسر این جزو برنامه نبود ها.اگه برگشت خوددانی
کوهیار سرجاش ایستاد.اما دوباره به سمته نیاز رفت.نگهش داشت و شروع کرد باهاش به صحبت کردن
من-فریبا بهت قول میدم دختره خر شه
فریبا-نه بابا دیگه بر نمیگرده
من-حالا فریبا خودمونیم بدجور از موقعیت داشتی استفاده میکردی
فریبا خندیدو گفت:اخ نمیدونی چه حالی داد....بابا بی عرضه بچسب همین کوهیار رو بدبخت.داری میترشی
من-بدبخت خودتی و جد و ابادت.باز به تو رو دادم.حالا نکه خودت خیلی تر و تازه ای
فریبا-من با تو فرق میکنم
من-اره جونه خودت.....بهونس
نیاز اروم شد.از همین دور هم معلوم بود گوشاش دراز شده و دوباره خر شده.
خاک تو گورت کوهیار که داری دیوونم میکنی.دیگه حوصلت رو ندارم.این همه بشین فکر کن و این مخ بدبخت رو خسته بکن اخرم اقا رفته نازش رو میکشه.حالا اون نیاز دیگه چقدر گاگوله.....
از دسته کدومتون بکشم؟؟
کوهیار و نیاز بغل در بغل رفتن با هم رقصیدن.
منو فریبا فقط بهشون زل زده بودیم.
یه نگاهی به فریبا انداختم.
فریبا-واقعا این کوهیار هدفش از زندگی چیه؟
من-پوووووف.دیگه بریدم از دستش.نمیدونم به کدوم سازش برقصم.
فریبا دستش رو انداخت دور شونم و گفت:بیا بریم بیا بریم که این دوتا تکلیفشون با خودشون هم معلوم نیس.منو بگو اون همه به پسره ی الدنگ حال دادم
من-اره راس میگی فریبا جون تو هم که اصلا اهل این کارا نیستی
فریبا-اره به جونه تو
من-از خودت مایه بذار
رقص عاشقانشون که تموم شد کوهیار رو تنها گیر اوردم و محکم زدم تو گوشش.دستش رو بالا اورد که جوابمو محکم تر بده اما دستش رو مشت کرد و انداخت پایین.
عصبی پرسید-این چه کاری بود دختره ی احمق
من-حقته.منو مسخره کردی؟این همه فکر کردم اخرشم بغل تو بغل دارن با هم نجوای عاشقونه میکنن....اه اه چندش
کوهیار-دست خودم نبود.خیلی معصومیت تو چشاش بود
من-یعنی اگه تو چشمای منم معصومیت بود باهام میرقصیدی
کوهیار بهم خیره شد و گفت:داری درخواست میدی؟
من-ارزو بر جوانان عیب نیست.....کوهیار به من دیگه ربطی نداره.دیگه هر کاری خواستی بکن.من دیگه نیستم.مگه من مسخرتم؟تو که تا دیروز داشتی میگفتی فلان پشملان حالا یهو.....
دستمرو کلافه جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:به چی خیره شدی؟من اینجام
کوهیار نگاهش رو از باغ گرفت و به من نگاه کرد
کوهیار-هان؟؟چیه؟؟
من-اوووووف
بعد از کمی سکوت کوهیار اروم گفت:شاید تو هم شانسی برای رقصیدن با من داشته باشی
اروم نگاش کردم و گفتم:منظورت چیه؟
کوهیار لبخندی زد و سرش رو اورد کنار گوشم و گفت:من و تو
هولش دادم عقب و گفتم:دیوونه
کوهیار با همون لبخند ازم دور شد.هنوز به رفتنش خیره شده بودم.خودش هم نمیدونه چی میخواد.
کش و قوسی به بدنم دادم از پنجره به بیرون خیره شدم.
از جام بلند شدم.یه هفته از اون عروسی میگذره.لباسام رو تنم کردم و رفتم که برم سر تمرین.تو راه رو با کوهیار برخورد کردم.خیلی اشفته بود.
یقش رو گرفتم و کشیدمش سمته خودم.
من-باز چه مرگته
کوهیار-ولم کن حوصله ندارم
من-بگو ببینم
کوهیار اروم گفت:شب بیا ساختمون پشت خوابگاه.1 اونجا باش
وای خدا حتما باز هوای عاشقی به سرش زده.وگرنه ادم نرمال که یهو موجی نمیشه.
ساعت1 پاورچین پاورچین خودم رو رسوندم به ساختمون پشت خوابگاه.کوهیار رو تو همون نور مهتاب پیدا کردم.پیشش نشستم و زدم به بازوش.
من-چطوری رفیق
کوهیار-حوصله داری برات بگم؟
من-فقط داستان عاشقانه نباشه که تهش به لب تو لب کنار دریا تو غروب خورشید ختم شه.
کوهیار خندید و گفت:نه
من-پس هندی هم نباشه که گریم بگیره
کوهیار-چرا هست
با اشتیاق گقتم:بنال ببینم چیه
کوهیار-درس صحبت کن
من-ااااه....بگو دیگه
کوهیار-خب راستش....چیزه....میدونی....
من-کووووووووهیار جون بکن دیگه
کوهیار-......خب.....واسه نیاز.....نیاز.....واسه نیاز خواستگار اومده
نفس راحتی کشیدم و گفتم:چه بهتر از دستش راحت شدیم
کوهیار-ام اهنوز دوسش دارم
زدم پس کلش و گفتم:ادم نمیشی...بگو ببینم چی شده
کوهیار-خواستگارش هم کلاسیشه....تو عروسی نسیم همرو دیدن
من-حالا جوابش چیه؟
کوهیار-اون نصفه شرایطشون رو قبول کرده.
من-یعنی چی؟
چشمام مثه غورباقه شده بود.واااای یعنی نیاز داره ازدواج میکنه....اااااا.....
من-کوهیار....من هنوز باورم نمیشه
کوهیار-حوصله ندارم....توروخدا اذیتم نکن
من-اخه من الان دارم اذیتت میکنم؟اییییییییش
کوهیار-من.....من هنوز.....دوسش دارم
لحن ناراحت کوهیار بدجور روم تاثیر گذاشت.چند لحظه به فکر فرو رفتم.لعنتی پس حرفای اون شبت چی بود؟
من-خب حالا میخوای چیکار کنی؟
کوهیار کلافه گفت:نمیدونم....نمیدونم....
من-نمیدونم که نشد حرف.خب یا فراموشش کن.....یا باهاش ازدواج کن
کوهیار اروم گفت:اما....چرا نمیفهمی دختر شرایط ازدواجشون خیلی سنگینه
نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم:یعنی نیاز ارزشش رو نداره؟
کوهیار-داره....اما بابام اجازه نمیده.وقتی بهش گفتم گفت خریت محضه.گفت اگه اون تو رو واسه خودت میخواست با یه دونه سکه هم زنت میشد
من-خب اره بابات هم راست میگه.راستش رو بخوای به نظر من هم نیاز رو بیخیال شو.
کوهیار-اما نمیتونم
من-تو که گفتی ازش متنفر شدی.
کوهیار-اره اما....ته ته ته قلبم هنوزم دوسش دارم
من-واااای کوهیار خیلی مسخره ای.
کوهیار-عاشق نشدی که بفهمی چی میگم
اهی کشیدم و به اسمون خیره شدم.
من-اگه نیاز با پوول خوشبخت میشه پس با اون همکلاسیش هم میتونه خوشبخت بشه
کوهیار-پس دل من چی؟
من-کمکت میکنم فراموشش کنی
کوهیار-یعنی به همین سادگی همه چی رو فراموش کنم
من-نه خره.کی گفت همین الان نیاز رو فوتش کنی بره؟من میگم گاماس گاماس
کوهیار دیگه جوابی نداد.
دهنم رو به اندازه ی غارعلی صدر باز کردم.دیگه چشمام داشت هیری ویری میرفت.
من-کوهیار امشب به اندازه ی کافی باهات حرفیدم و کمکن کردم دیگه برم بخوابم؟
کوهیار-من نمیدونم اگه امشب تو این حرفا رو نمیزدی من باید چیکار میکردم.حتما دق مرگ میشدم
زدم پس کلش و گفتم:دت بخواد منو بگو تا این موقع شب کنارش نشستم
کوهیار-خب برو منکه مجبورت نکردم
من-تف به این روزگار....همین الان شلنگ دلت رو به مخ بدبخت من وصل کرده بودی.ای قدر نشناس
کوهیار-شوخی کردم دختر جون.برو کپه ی مرگت رو بذار
من-مطمئن باش تا حلوای تو رو نخورم جایی نمیرم
کوهیار-برو...برو که از وقت خوابت گذشته.
در حالی که از جام بلند میشدم گفتم:ایشالا خوابای +18 ببینی
کوهیار-دمت گرم ارزو از این بهتر کسی برام نکرده بود
من-خاک تو سرت کنن منحرف.فکر بعد از خواب هم باش
کوهیار خنده ای کرد و گفت:وای نگو که دلم اب شد
من-ایییییش چندش
کوهیار-فردا میای بریم پارک
من-نه بابا پارک محفل عشاقه.بی خیال بابا.شکم بهتره
کوهیار-پس شام؟
من-میام
کوهیار-ساعت 8 روبروی دسشویی
*******
از این پا به اون پا شدم.با دستم دماغم رو گرفتم.خدا لعنتت کنه کوهیار.ساعت 15/8 بود و این تن لش هنوز نیومده بود.از بوی دسشویی داشتم خفه میشدم.یه جایی هم قرار گذاشته بود که قبل از شام حسابی اشتهات وا بشه.
دوباره به راهرو نگاه کردم.اقا لنگون لنگون داشت میومد.داشت دکمه های پیرهن مشکیش رو میبست.یه شلوارجین مشکی با لباس مشکی تنش کرده بود.بند کتونی های مشکیش هم باز بود.چقدر شلخته و خوش تیپه!!
از همون دور داد زدم:عزای کی رو گرفتی سرتا پا مشکی پوشیدی؟
نمیدونم بدبخت از حرفم ذوق مرگ شد یا فکر کرده بهش توجه کردم یا زیادی ناراحت شد....نمیدونم دقیقا چی شد ولی کله پا شد و با مخ خورد زمین.
زدم زیر خنده.سرش رو بلند کرد غضبناک بهم نگاه کرد.
بوی تیز دسشویی زد تو مخم.یعنی یه دقیقه هم نمیتونی بخندی.همش یه چیزی باید بزنه تو برجکت.دوباره دماغم رو گرفتم.
کوهیار از جاش بلند شد و خودش رو تکوند.داشت به سمتم میومد که ایندفعه بلند تر زدم زیر خنده.
کوهیار-چته تو؟
من-سیندرلا کفشت رو جا گذاشتی
کوهیار نگاهی به پاهاش و نگاهی به پشت سرش انداخت.خم شد و کفشش رو پاش کرد.
یعنی ادم تا چقدر باید پرت باشه که نفهمه کفشش از پاش در اومده.
کوهیار-خب بریم
من-ااااا زرنگی...بیا اینجا یکم اشتهات وا بشه بعدش بریم
کوهیار گیج از حرف من اومد کنارایستاد.اما سریع جلوی دماغش رو گرفت و دستم رو کشید و منو از اونجا برد.تو محوطه که رسیدیم گفت:تو یه ربع همونجا واستادی و یکم اینور تر و اونور تر نرفتی؟
من-خب چیکار کنم تو گفتی دسشویی.منم عقلم نرسید دیگه
کوهیار با تاسف و خنده سرش رو تکون داد
با کلافگی گفتم:حالا تو که خیلی عقلت میکشه کجای دنیا رو گرفتی....
******
شام خوبی بود.در کل شب خوبی بود.بودن در کنار کوهیار خیلی فاز میده.چون همش تو سر و کله ی هم میزنیم.باید کمکش کنم که نیاز رو فراموش کنه.اصلا از مارای نیاز سر در نمیارم.
نه به اون گریه کردن اون شبش و نه به این جواب + دادنش.
اصلا واقعا کوهیار رو دوس داره؟
پس اون شرایط ازدواج چی بوده؟
وای حوصله ی فکر کردن به این دوتا خل و چل رو ندارم.بذار هر غلطی میخوان بکنن.اما خب این وسط.....ولش کن بابا خواب مهم تره.
یه هفته از اون ماجرا گذشت....وضعیت کوهیار رو درک نمیکردم.
پیش من خوشحال بود.اما وقتی مچشو پشت ساختمون میگرفتم یه جور دیگه بود.تو خودش بود.
دیگه پسر اینقدر اویزون؟
سرتمرین داشتم شر و شر عرق میریختم.هوای گرم مرداد باعث شده بود لبام از خشکی پوست پوست بشه.وای الان خوراک من بود.واست تمرین پوست لبام رو میکندم.اما اینقدر زیاده روی کردم شوری خون رو احساس کردم.
تمرین که تموم شد تز بوی عرق داشتم خفه میشدم.دلم تنگ شده واسه یه حمومی که بدون ترس از باز شدن در باشه.ای بابا....
داشتم به بچه ها خسته نباشید میگفتم.به کوهیار که رسیدم رو لبام دقیق شد و گفت:چیکار کردی با اینا؟
من-خب حال میداد
کوهیارمشکوک نگام کرد و گفت:چی حال میداد؟
من-کندن پوست لبم دیگه....الان تو دقیقا به چی مشکوک شدی؟
کوهیار خودشو جمع و جور کرد و گفت:هیچی
از حالتش سر در نیاوردم.
کوهیار دستم رو کشید و برد کنار شیر اب.دستش رو خیس کرد و گفت:بیا جلو ببینم
با تعجب بهش نگاه کردم.دستم رو کج کردم و گفتم:مگه خودم شل و پلم که نتونم؟
کوهیار کلافه دستش رو گذاشت پشت گردنم و صورتم رو به خودش نزدیک کرد.انگشت خیسش رو اروم روی لبای خونیم کشید.
از گرما حالم بد شده بود.
دست کوهیار رو لبام ثابت مونده بود.به چشاش خیره شدم دیدم نه بابا اقا رفته اون دنیا
من-هوووی هوا برت نداره
کوهیار به خودش اومد دستش رو برداشت.
اروم سرش رو انداخت پایین و گفت:ببخشید.یه لحظه....یه لحظه.....هیچی
بعدش از کنارم رد شد.برگشتم و رفتنش رو نگاه کردم.پسره خود درگیری داره.خدایا شفاش رو بده.باور کن پسر به این خوش تیپی حیفه اینقدر خل وضع باشه.
لبام رو کاملا شستم تا باز خونش باعث نشه یه نفر دیگه روش زوم کنه.
داشتم از پله های خوابگاه بالا میرفتم که دیدم کوهیار رو زمین تو سایه نشسته.تصمیم کبریای خودم رو گرفتم تا برم پیشش.
لگد زدم به پاش و گفتم:ایمجا چیکار میکنی؟
کوهیار سرش رو بلند کرد و گفت:تو جوره دیگه ای نمیتونی ابراز وجود کنی؟
کنارش نشستم و گفتم:شرمنده همین یه مورد رو بلدم.حالا چرا تو این گرما ها اینجا نشستی؟
کوهیار-امارگیر فوضولام
با خوشحالی گفتم:وای جدی یعنی اسمه منم تولیستت مینویسی؟
کوهیار-دختر خل تر از تو ندیدم
من-ولی من دیدم....نیاز
کوهیار روش رو اونور کرد و چیزی نگفت
من-حالا چه خبر ازش؟
کوهیار-کی نیاز؟
من-پ نه پ ملکه ی انگلیس که اومده بود خواستگاریت
کوهیار لبخندی زد و اروم زیر لب گفت:تو بدترین شرایط روحی هم ادمو سرحال میاری
من-هی هی فکر نکنی نشنیدم.تو یه قدمیت نشستم
کوهیار-خب که چی؟بشنوی
من-حالا بگو چه خبر از اون دختره
کوهیار-یه ماه دیگه عروسیشه
من-اووووه چه عجله ایه حالا.مگخ داشته میترشیده که دو دستی پسره رو چسبیده؟
کوهیار-چمیدونم.بیا امشب یه جایی بریم.
من-خیلی دّله شدی ها.همش داری اینور و اونور میری.....
کوهیار-اخه بیرون رفتن با تو خیلی حال میده
من-ذاتیه دیگه چیکارش میشه کرد
کویهار-حالا به خودت نگیر.میای یا نه؟
من-به شرطی هرجا من گفتم بریم.اوکی؟
کوهیار-با اینکه شرط بسیار مشکلیه اما بازم باشه....
من-ایییییش از خداتم باشه
بهت میگم بپیچ لعنتی
کوهیار در حالی که داخل کوچه میپیچید گفت:مثه اینکه تو اصلا نمیتویی مثل ادم حرف بزنی؟
من-همینیه که هست
کوهیار-ای بابا
من-برو دست راست حرف اضافی نزن
کوهیار زد رو ترمز و گفت:معذرت خواهی کن تا برم
دست به سینه خودم رو محکم به صندلی تکیه دادم و عینه بچه های تخس گفتم:میخوام صد سال نری
کوهیار خندید و گفت:بهترمن
با شک بهش نگاه کردم و گفتم:چطور مگه؟
کوهیار با شیطنت خندید و گفت:خب یه کوچه ی خلوت...ساعت 11 شب....من....تو....تنها
دادم تمام ماشین رو پر کرد:کوهیار عوضی هوا برت نداره ها
کوهیار دوباره خندید و گفت:زوره من از تو بیشتره خانوم خانوما
من-چقدر مطمئن حرف میزنی....از کجا معلوم؟
کوهیار-از هیکلم میشه فهمید
من-اووووه برو بابا همش باده
کوهیار-حاضرم باهات مسابقه بدم
من-بیا مچ بندازیم
کوهیار-قبوله
من-هر کی باخت چیکار کنه؟
کوهیار-سرشو جلویه اون یکی خم میکنه و معذرت خواهی میکنه
دستام رو بهم کوفتم و گفتم:از الان دارم برای معذرت خواهیت لحظه شماری میکنم
کوهیار-تو خواب ببین
با کوهیار از ماشین پیاده شدیم و رویه یه صندلی درب و داغونی که گوشه ی خیابون افتاده بود دستامون رو بهم قلاب کردیم.
دستای کوهیار یخ بود.رنگش هم پریده بود.
اینو حتی میتونستم تو نور کم مهتاب ببینم.نمیدونم چه مرگش بود.
برام جالب بود که به خاطر یه معذرت خواهی داریم مچ میندازیم.چقدر ما ادما مغروریم.وبه خاطر حفظ غرورمون چه کارهایی که نمیکنیم.
من-1....2....3
هر دومون در حال زور زدن بودیم...زورامون تقریبا برابر بود.ایول خودم.اما بازم اون یکم بیشتر از من جلو بود.
تو چشمای وحشیش زل زده بودم.چه چشمای خوش رنگی داشت.
یه لحظه فکرم رفت به اینکه بدبخت داره اینقدر زور میزنه بمب اتمی هوا نکنه.....
همچین خندم گرفت که دستام شل شد.کوهیار از فرصت استفاده کرد و دستم رو زد رو صندلی.
من-هووووی وحشی دستم
کوهیار با غرور بهم نگاه کرد:پاشو معذرت خواهی کن...بدوبدو
دستم رو مالوندم:عمرا
کوهیار-خودت شرط رو گذاشتی
با بیخیالی گفتم:منکه چیزی یادم نمیاد
کوهیار اومد سمتم و دستم رو کشید و با ضرب از جام بلند شدم.اینقدر شدت بلند کردنش زیاد بود که با سر رفتم تو صورتش.
(چیه الان فکر کردین میگم رفتم تو بغلش؟؟!!:))) )
پیشانیم رو مالیدم.خیلی درد گرفته بود.یهو یه فکری به سرم زد.خودم رو به ننه من غریبم بازی در اوردم.کلی اه و ناله کردم.
کوهیار نگران گفت:چی شدی دختر؟
من-اییییی....ولم کن....وحشی سرم شکست
کوهیار-سرتو بالا کن ببینم
من-ولم کن....وحشی امازونی
کوهیار-خب الان من چیکار کنم؟
من-یه معذرت خواهی.....اااااای
کوهیار دستپاچه گفت:ببخشید ببخشید
اااااخ جون پیروز شدم.لبخند پهنی زدم و دستم رو از روی سرم برداشتم و بهش نگاه کردم..
من-حالا کی برنده شد؟؟؟
کوهیار با چشمای گرد شدش بهم خیره شد.خیز برداشت تا بگیرتم اما سریع دوییدم.بعد از کلی دوییدن سوار ماشین شدیم و رفتیم به جایی که من عاشقش بودم.
من-نگه دار نگه دار
کوهیار زد رو ترمز و گفت:اینجا که چیزی نیس
من-همینجاس دیگه
با هم پیاده شدیم.
کوهیار دوباره به کوهی که روبرومون بود خیره شد و گفت:این همه راه رو از تهرون کوبیدیم اومدیم که کوه تماشا کنیم؟
به اطرافم که کاملا تاریک بود نگاهی انداختم.
کلافه دسته کوهیار رو گرفتم و کشیدم به سمته کوه:بیا بچه اینقدر قر نزن
راه اصلی رو پیدا کردم.به کوهیار گفتم:بیا از اینجا میتونیم از کوه بالا بریم.
کوهیار-مگه میخوای بریم بالا؟
من-پ نه پ اومدیم اینجا با تیشه کوه رو بکنیم مگر تو به نیاز برسی
کوهیار-پ نه پ و کوفت
خندیدم دوباره دستای سردش رو گرفتم:بیا بریم دیگه
کوه خیلی بلند بود.خارج از تهرون بودیم.همه جا تاریک بود.حتی نور ماه هم تاثیر زیادی نداشت.چراغ قوم رو روشن کردم تا نیفتیم.
دست هم رو گرفته بودیم که نیفتیم.
نصف راه رو رفته بودیم که پرسید:تو این کوه رو از کجا پیدا کردی؟
اروم گفتم:بذار برسیم بالا بهت میگم
وقتی رسیدیم بالا سه ربع ساعتی گذشته بود.خیلی راه بود.خسته شده بودیم.
سریع جلوی چشمای کوهیار رو گرفتم و گفتم:باز نکن تا بگم.
کوهیار-حالا این کارا لازم بود؟
من-منم اولین بار اینجا رو همینجوری دیدم که عاشقش شدم
کوهیار-باشه
*****
دستم رو از رویه چشماش برداشتم و گفتم:اینجا اخرین نقطه تویه دنیایه منه.....به دنیای من خوش اومدی
کوهیار خیره به منظره ی روبروش بود.یه نمای کامل از تهرون.
جایی که بدون هیچ دغدغه ای میتونستی شهرت رو تماشا کنی.
رفتم رویه سنگی نشستم و گفتم:نفله ی ندید پدید بیا بتمرگ
کوهیار اومد پیشم نشست و گفت:تو اینجا رو از کجا پیدا کردی؟
(این جملات تقدیم به اقاجون عزیزم....خدابیامرزت عشقم)
من-قبل از رفتنش یه یادگاری برام گذاشت...چیزی که هیچوقت تموم نمیشه....هیچوقت از بین نمیره....همیشه دارمش....اینجا اخرین نقطه تویه دنیاش بود....با من تقسیمش کرد....حالا منم با تو تقسیمش میکنم....
کوهیار-چرا با من تقسیمش کردی؟
وقتی دید هیچ جوابی نمیدم گفت:نمیترسی میای اینجا؟
من-چرا باید بترسم؟چیزی برای ترسیدن وجودنداره
کوهیار خیره به تهرون گفت:میدونی تو دختر خیلی شجاعی هستی.تو نمیترسی الان با من تنهایی؟
نفسم رو دادم بیرون و گفتم:کوهیار فضا داره رمانتیک میشه
کوهیار خندید و گفت:بگو دیگه
من-میدونی من یاد گرفتم اهل ریسک باشم.یاد گرفتم قوی باشم.اگه بخوام دربرابر هرچیزی بترسم که دیگه نمیتونم از زندگیم لذت ببرم.
کوهیار-تو خیلی دختر شجاعی هستی....من از این اخلاقت خیلی خوشم میاد
هوا سرد شده بود.خودم رو به کوهیار نزدیک تر کردم و سرم رو گذاشتم رو شونش.چیزی نگفت.
من-کوهیار تو باید بتونی نیاز رو فراموش کنی
کوهیار-سعی میکنم سعی میکنم
من-کار ساده ایه
کوهیار-نه اشتباه نکن.عشق اول عشق اخر.دیگه نمیتونی فراموشش کنی.
من-اما جایگزین که میتونی
کوهیار-اره...اما....راست میگی جایگزینش خیلی بهتره
زدم به شونش و گفتم:کلک جایگزینش کیه
کوهیار خندید و گفت:به وقتش بهت میگم که واسم استین بالا بزنی
دلم گرفت....پسرا چه سریع عاشق میشن و فراموش میکنن.بهش چیزی نگفتم.
از دور به تهرون زل زده بودم.معلوم نیس بین این کوچه ها و خیابون ها چه خبره.
چشام رو باز کردم.نور چشام رو زد و سریع بستمشون.به اطرافم یه نگاه کج و کوله انداختم فهمیدم تو خوابگاه رو تخت خودمم.پس دیشب چی شد؟
سریع از جام بلند شدم.یکم به مغط اکبندم فشار فشور اوردم فهمیدم دیشب مثه منگولا خوابم برده بود.اگه شد من یه جا برم و نخوابم.کلا کارای من مثه ادمیزاد نیست.
رفتم صورتم رو شستم.تو اینه به خودم نگاه کردم.وای چشمام چه پفی کرده بودن.از خودم وحشت کردم.
برگشتم تو اتاق.چشمم افتاد به ساعت دیدم هیوای بر من از تمرین جاموندم.ای خدا حالا جواب محبی رو چی بدم؟بلند بلند شروع کردم به حرف زدن.
این کوهیار بی خیر بدرد نخور هم که نیومده صدام کنه.خدا لعنتش کنه.چقدر بی فکره.ایشالا بره زیر تریلی.ایشالا به عذاش بشینم.خودم میرم با همین دستام خفش میکنم.ادم تا چه حد عوضی و نامرد.منو بگو بهشتم رو بهش نشون دادم.قدرنشـــ.....
-تو داری چی میگی؟
دهنم درجا بسته شد.این کوهیار از کجا پیداش شده بود.اروم اروم رومو کردم بهش.چشماش قرمز شده بود.ای خدا نکنه شنیده باشه.کی درو باز کرده بود که من نفهمیدم.یه لبخند تصادف کرده تحویلش دادم.
کوهیار تا خواست چیزی بگه واسه اینکه شر به پا نشه شروع کردم به خوندن.
من-همه چی ارومه من چقدر بدبختم....پیشم هستی حالا به خودم میشاشم
تو به من چشم داری از چشات معلومه....همه چی ارومه همه چی ارومه
داشتم دستام رو رو هوا تکون میدادم.شعر که تموم شد بدوبدو رفتم سمته در.تا خواستم بپرم بیرون دستای کوهیار مانعم شد.
اومدن کوهیار جلوی در همانا و خوردن کله ی من بدبختم به سرش همانا.
من-....اااای....حیف نون خب میذاشتی برم بیرون دیگه
کوهیار هم سرش رو گرفته بود وناله میکرد:اون حرفا چی بود بهم زدی
تو همون اه و ناله گفتم:خب نیومدی منو بیدار کنی واسه تمرین خواب موندم
کوهیار بهم نزدیک شد و گفت:نفله خانوم امروز جمعس
با خنده بهش نگاه کردم و گفتم:پس یه معدرت خواهی بهم بهکار شدی دیگه
کوهیار-باز واسه چی؟
من-واسه اینکه سرم رو ناکار کردی
کوهیار-وووووای ول کن جونه مادرت
*****
اونروز زنگ زدم به فریبا که برم خونشون چندتا فیلم ازش بگیرم.پوسیدم تو این چاردیواری.فقطم فریبا واسه فیلم مناسب بود.چون هرچی دلت بخواد فیلم داشت.وقتی بهش زنگ زدم گفت میریزم تو فلش بیا بگیر.
یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه ی فریبا.خونشون تو تهرون بود.به تاکسی گفتم و استا تا من بیام.تک زدم تا فریبا بیاد.لامصب وعضشون خیلی توپ بود.در باز شد.فریبا انتیک مانتیک اومد بیرون.به دور و ورم نگاه کردم و دیدم کسی نیست.پس این دختر واسه کی اینقدر به خودش رسیده بود.به سر و وضع خودم یه نگا انداختم و با خودم گفتم:نکنه واسه من؟؟؟
نه بابا شیرین توهمی شدی....
فریبا اومد جلو و بغلم کرد.پشت سرش عق زدم.ایییییش....بدم میاد از این لوس بازیا
فریبا-سلام عزیزم بیا اینم فیلما
من-سلام فری.بده بیاد که پوکیدم از بیکاری
فریبا فلش رو بهم داد اخرش گفت:فقط عزیزم اینا رو تنهایی نگاه کنی ها
من-مگه چین؟
فریبا-هیچی فقط با کسی نگاه نکن.
من-باشه...دستت نقره فعلا خدافظ
فریبا-بای عزیزم
برگشتم تو تاکسی.واه واه واه بدم میاد ازینایی که میگن بای...یا مثلا داری مثه ادم باهاشون حرف میزنی تند تند میگن اوکی اوکی....خب مگه زبون مادریتون نیشتون میزنه.والا به خدا
******
تو اتاق مثه منگولا رو تخت نشسته بودم و به فلش زل زده بودم.اخه یعنی من به خودم چی بگم.یه درصد هم درباره ی اینکه حالا من این فیلما رو چیجوری نگا کنم فکر نکرده بودم.منکه لپتاپم رو با خودم نیورده بودم.ای خدا یه جو عقل بهم بده.
******
رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم به بدبختیای خودم فکر میکردم.کسری اومدتو اتاق و مثه گاو یه سلام هم نکرد.منم محلش نذاشتم.رو تختش نشست و یه صداهایی در اورد.
لبم رو گاز گرفتم و با خودم گفتم مردم چقدر بی ادبن.دوباره صدا اومد.ایندفعه خندم گرفته بود از رو هم نمیرفت.دفعه ی سوم دماغم رو گرفتم با خودم گفتم حداقل حالم بد نشه.
دفعه ی چهارم دیگه برگشتم سمتش.واااای خدا عجب نعمتی.کسری لپتاپش رو پاش بود و داشت با خودش میخندیدوحدس زدم شاید داره یه کلیپ میبینه.من چقدر منحرف شدم جدیدا.با حسرت بهش زل زده بودم.به خودم اومدم و سرم رو کردم زیر پتو.اصلا به فکرم نرسیده بود.کسری خیلی وقته که لپتاپ داره پس چرا من دقت نکرده بودم.
اره خودشه.نقشه ی خوبی میشه.فقط باید مثه جغد بشم.از اون نقشه ی شیطانی که کشیدم خندم گرفت و خوابیدم.
********
سرموفع بیدار شده بودم.هه هه هه اقا کسری منتظر باش.
کسری خواب خواب بود.پاورچین پاورچین رفتم سمتش.دستم رو جلوی چشماش تکون دادم.مطمئن شدم که خوابه.رفتم زیر تختش و لپتاپ رو در اوردم.اخه چندفعه دیده بودم که لپتاپ رو این زیر میذاره.از خوشحالی بالا و پایین پریدم.با قدم های بلند داشتم خودم رو به تختم میرسوندم که یهو پام رفتم تو پاچه ی اون یکی پام و با کله افتاده زمین.اما لپتاپ رو بالا گرفتم واسه همین باعث شد با دوتا ارنجام فرود بیام.مبتونم صد درصد بهتون اطمینان بدم که استخونام خورد شد.از درد هیچی حالیم نمیشد.فقط به خاطر خر شانس بودن خودم لبم رو محکم گاز گرفتم که صدام در نیاد.یه نگا به کسری انداختم فقط یه تکون کوچیک خورد و دوباره خندید.تصمیم گرفتم برم زیر تخت خودم و فیلمارو نگاه کنم.
صداش رو قطع کردم و دست به کار شدم.6 تا فیلم برام ریخته بود.اولی رو باز کردم که نگاه کنم.
Change upبود.ولی تو روح کسی که این فیلم رو درست کرده.نفس کم اوردم سرم رو کردم بیرون تا یکم نفس بکشم.دوباره برگشتم.دیدم هیچی از فیلم حالیم نیس یکم واسه همین یکم صداش رو زیاد کردم.
دوباره نفس گرفتم برگشتم زیر تخت.واااای خدای من چه فیلم خفنی بود.با خودم فکر میکردم اخه اونا چجوری روشون میشه لخت بیان جلوی دوربین.
نصف فیلم رو دیده بودم که احساس خفگی کردم.(شیرین به جونه خودت اون فیلم ارزش خفگی نداره)
چشام رو بستم و روتختی رو دادم بالا و سرم رو بردم بیرون.چشام رو باز کردم که یه نفس عمیق بکشم.
من-...وااااااااااااااااای.....
یه جیغ هفت رنگی کشیدم که نگو.تا چشام رو باز کردم یه دماغ گنده دیدم.سریع از جام بلند شدم ولی سرم همچین خورد به تخت که چشام سیاهی رفت.دستی اومد جلوی دهنم.با خودم گفتم شیرین کارت ساختس.
اشهدان لا الله الاهو هوهی لی غیوم
وای خل شدم رفت چی دارم واسه خودم بلغور میکنم.کسری اون کله ی خربزه ای شو اورد زیر تخت و گفت:پسر خفه خون بگیر
یه مدت که اروم شدیم از زیر تخت اومدم بیرون.نادم و پشیمون سرم رو انداختم پایین.کسری روبروم واستاد و بهم نگاه کرد.
کسری-خب چرا به خودم نگفتی بهت بده
سرم رو بیشتر بردم پایین.کسری خندید و گفت:بیار باهم نگاه کنیم
من-وای نه رفیق فیلم خانوادگیه
کسری مشکوک بهم نگاه کرد و گفت:باشه هرجور خودت دوس داری
رفتم فلش رو کشیدم و لپتاپش رو بهش دادم.
من-بیا فیلمم رو دیدم
کسری-دزدی نکن بچه به خودم بگو
نگاه وحشتناکی بهش انداختم که یعنی دزد جد و ابادته
کسری خوابید.منم رفتم رو تخت دراز کشیدم.ای بابا تازه تیکه ی خفن فیلمم رسیده بود.ای بابا.از دست دادمش.
*****
محبی-2 هفته وقت دارین خودتون رو نشون بدین.اگرعرضشو نداشتین حذفین
به کوهیار نگاهی انداختم.سرش رو پایین انداخته بود.اما یهو سرش رو اورد بالا و به من نگاه کرد.چشام رو براش لوچ کردم و رومو اونور کردم.چقدر این چند روز بی قراره.
زیر لب داشتم با خودم میخوندم:بی قرار بی قرار بی قرارتم....تا زنده ام همیشه در کنارتم....بی قرار بی قرا......
محبی چشای تیزش رو بهم دوخت و گفت:شهاب فهمیدی
سریع به خودم اومدم و گفتم:حله فهمیدم
مثه برده ها داشت ازمون کار میکشید.عرق کرده بودم و دیگه نفسم بالا نمیومد.چقدر این تمرینا مزخرف بودن.وای مسابقه ی بعدش رو بگو.محبی واسه مسابقه تیم هارو عوض کردو منو کوهیار تو تیم هم افتادیم.بعد از مسابقه تیم ما برد و محبی گفت:تو و کوهیار زوج خوبی میشین
منه احمقم فکر کردم اون یکی زوج رو میگه واسه همین سریع گالم رو باز کردم و گفتم:من قصد ازدواج ندارم
کوهیار سرش رو انداخت پایین و خندید.محبی هم زد به شونم و گفت:سوتی میدی جوون
سرخ شدم.بدجورم سرخ شدم.
*****
این دو هفته مثه برق و باد گذشت.پیرشدم رفت پی کارش.
تو این دو هفته همش با کوهیار این و اونور میرفتیم.تقریبا روحیه ی کوهیار رو برگردونده بودم.ایولا به خودم.خیلی بهم عادت کرده بودیم.هرجا میرفتیم با هم بودیم.تو مسابقه ها هم پل میکاشتیم.
روزی که محبی میخواست اعضای تیم مسابقه ی اصلی رو انتخاب کنه رسید.از صبحش دلشوره داشتم.خیلی وحشتناک بود.اگه ردم میکرد چی.پدرم در میومد.سه هفته ی دیگه هم به مسابقه داشتیم.نباید ردم میکرد.من واسه این مسابقه خیلی زحمت کشیده بودم.از خیلی چیزا گذشتم.نباید ردم میکرد.
اگه ردم میکرد خودم پدرپدرپدر سوختش رو در میوردم.نه بابا شیرین عرضشو نداری.
لباسام رو عوض کردم و رفتم سر زمین.استراب از صورت همه معلوم بود.اوناها هم حالشون از من بهتر نبود.کوهیار رو دیدم که بیخیال داشت با یکی از بچه ها صحبت میکرد.معلوم بود که اون حذف نمیشه.محبی که اومد همه ی بچه ها میخکوب شدن.لیست حضور غیاب دستش بود.نگاهی به همه انداخت و خواست دایره ببندیم.
محبی-تو تمام این مدت وقت داشتین خودتون رو ثابت کنین.حالا وقتش رسیده نتیجه ی زحمتاتون رو ببینین.از اول لیست شروع میکنم.
محمدرضا:رفت روبروش واستاد و بلند گفت:ردی
محمد رضا خیلی داغون شد.فقط به التماس افتاد اما محبی رفت سراغ بدی.
به کوهیار نگاه کردم با چشاش بهم اطمینان میداد.انگاری میگفت تو میمونی.اما خیلی دلشوره داشتم.
نوبت به کوهیار رسید.محبی از همون دور بلند گفت:میمونی
کوهیار خندید و گفت:خیلی ممنون
من جزو نفرای اخر بودم.وقتی نوبت به من رسید کف دستام عرق کرده بود.پاهام یخ کردخ بود.کف دستام رو به شلوارم کشیدم و نفس عمیق کشیدم.محبی نزدیکم شد و زیر چشمی بهم نگاه کرد.
شهاب جان و اما تو:......ردی
باورم نمیشد.چشام چار تا شد.
من-اما چرا مربی
محبی-اونش به خودم مربوطه ردی
سرجام نشستمو سرم رو تو دستام گرفتم.اشک چشام رو محار کردم.نباید ضعف نشون میدادم.اشکالی نداره حالا که شده....اما نه من....من....اخه چرا
وقتی به خود

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
کوهیار خندید و گفت:یه نمونش رو بگوببینم
یکم با خودم فکر کردم.وای فکر کن ارزوهام رو به این چلغوز خودمون میگفتم.نه بابا بیخیال.واسه همین گفتم:سر به سرم نذارم هنوز ناراحتم
کوهیار-عیبی نداره اینم قسمت تو بوده دیگه
چیزی نگفتم.خدایی ناراحت شدم.تازه یادم رفته بود.از تو کیفم شالمو مانتوم در اوردم و پوشیدم.حالا احساس بهتری داشتم.چشمام رو گذاشتم رو هم تا برسیم.اما تا خواستم بخوابم کوهیار بیدارم کرد.
کوهیار-هوووی پاشو ببینم کجا باید برم؟
من-برو کرج تا بهت بگم
بعدشم دیگه هیچی نفهمیدم.وقتی بیدار شدم 5 کیلومتری کرج بودیم.کوهیار اروم بود.یعنی مثل اون اول عصبی و وحشی نبود.دستاشم تیریپ رقص بندری رو فرمون برنداشته بودن.ای خدا باید این تیریپ رو از تو فرهنگ لغتم پاک کنم خیلی کلمه ی ضایعیه.
*****
من-همین کوچس
کوهیار پیچید تو کوچمون و من دوباره رنگ اشنای خونمون رو دیدم.سرم رو از شیشه بردم بیرون و داد زدم:من اومدم
کوهیار خندید.
من-همینجا نگه دار.همین دره.
کوهیار نگه داشت و به خونمون نگاهی کرد.و بعدش نگاهش رو بهم دوخت.
به دستام نگاهی کردم و بعدش به کوهیار.
من-ها چیه؟
کوهیار-این مدت خیلی روحیم عوض شد....مرسی
من-اقای تحصیل کرده مرسی نه ممنون یا متشکرم
کوهیار لبخندی زد و گفت:من....من....میتونم شمارت رو داشته باشم تا دلم که برات تنگ شد بهت زنگ بزنم؟
نگاهی شیطنت بار بهش نگاه کردم و گفتم:نه چه معنی میده
کوهیار-مزاحم نمیشم فقط میخوام یه نشونی ازت داشته باشم
من-باشه اما فقط ساعت 8 تا 9 شب زنگ میزنی
کوهیار-اخه چرا؟
من-چون میواخم بهت خبر بدم دقیقا کی بیای اشغالامون رو ببری
کوهیار-باشه میام اما به بابات بگم من کیم؟
من-اشغالی محلمون دیگه.....من برم دیگه دستت کیلو کیلو طلا
کوهیار-خب شمارت چی؟
خودکارم رو در اوردم و رو دفترچه یادداشتی که رو داشتبورد بود شمارم رو نوشتم.پایینشم نوشتم.خانم طلا
کوهیار نگاهی به کاغذ انداختو گفت:مرسی
من-مرسی نه ممنون
کوهیار لبخند زد.داشتم از ماشین پیاده میشدم که کوهیار سریع دستم رو گرفت و گفت:من هنوز اسمت رو نمیدونم
من-هنوز دیر نمیشه
دستم رو از دستاش کشیدم بیرون و رفتم سمت در.کلید انداختم و وارد شدم.در رو که بستم از سوراخ گوشه ی در رفتم به کوهیار زل زدم.به روبرو خیره شده بود.اما یهو گاز رو گرفت و رفت.
نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم:دوباره همون زندگی سگی خودم....

به سمته خونه به راه افتادم.کلی تو راه با خودم غرغر میکردم.اخه مگه کجای کارم اشتباه بوده؟در رو باز کردم.موجی از سرما زد تو صورتم و احساس خوبی بهم دست داد.ماشین بابا تو خونه نبود واسه همین حدس زدم خونه نیست دیگه.صدای تلق و تولوق مامان از تو اشپزخونه میومد.اروم اروم رفتم به سمته اشپزخونه.میخواستم بنرسونمش ولی احتمال 90% دادم که رو دستم پس بیفته واسه همین برگشتم سمته در و درو با با شدت باز کردم و بستم و بلند داد زدم:مامان...مامانم کجایی من اومدم
مامان سراسیمه اومد از اشپزخونه بیرون و دستش رو گذاشت رو قلبش و گفت:خدا لعنتت کنه ترسیدم
با خودم گفتم حالا فکر کن قافل گیرش میکردم...
من-دستت درد نکنه دیگه حالا اگه شازده پسرت بود سریع میپردی بغلش و قربون صدقش میرفتی
مامان اومد جلوتر و گفت:شیرین نیومده شروع نکن دیگه دختر.بیا بشین واست شربت بیارم.
نشستم و مبل و مانتوم رو در اوردم.مامان از تو اشپزخونه داد زد:مگه تمرین نداشتین امروز؟
وقتی مامان اینو گفت یه چیزی تو قلبم تکون خورد.اروم گفتم:نه دیگه تمومید
مامان با شربت اومد پیشم رو مبل نشست و گفت:مرگ تمومید کوفت تمومید تو اصلا نمیتونی مثل ادم حرف بزنی؟حالا واسه چی؟
شربت رو مزه مزه کردم و گفتم:چون منو رد کرد
مامان اومد نزدیک ترم و دستش رو گذاشت رو شونم و گفت:قسمت تو هم همین بوده دیگه
من-حالا شهاب کجاست؟چطوره بهتر شده پاش؟
مامان-با بابات رفته شرکت.اره بابا بهتر شده
بعد کلی امارگیری از مامانم رفتم تو اتاقم.گوشیم رو یه چک کردم.یه شماره نااشنا بهم زنگ زده بود.حتما کوهیار بود.زیرلب گفتم:پسره ی قالتاق چه زود دلش واسم تنگ شده بود
گوشیم رو پرت کردم اونور و خودم رو پرت کردم رو تختم.چقدر دلم واسه تختم تنگ شده بود.
چشام رو که باز کردم هوا تاریک شده بود.باز من خوابیدم که.از جام بلند شدم.وسط اتاق مونده بودم خب حالا چیکار کنم؟چشمم به کامپیوترم افتاد.وای چندوقتی میشه که نرفتم تو نت.وقتی از پای نت پاشدم دوساعتی گذشته بود.اخه این اینترنت چی داره که ادم اینقدر جذبش میشه؟
رفتم پایین سر و صدای بابام و شهاب میومد.شهاب پاهاش رو روی مبل دراز کرده بود به دسته های مبل تکیه داده بود.بابام هم رو مبل روبروییش نشسته بود و داشت باهاش صحبت میکرد.مامان هم سرگرم بافتن کلاهش بود.
از صحبتاشون فهمیدم دارن درباره ی بورس میحرفن.اه اه اه این همه مبحث چرا بورس؟
بابام چشمش به من افتاد و با خنده بلند شد.شهاب هم برگشت و بهم نگاه کرد.بابام اومد سمتم و گفت:به به دختر شاه پریون
با خنده بابام رو بغل کردم و گفتم:مگه تو شاه پریونی؟
بابام-باز گیر دادی ها
رفتم سمته شهاب و بغلش کردم.تا اخرای شب کلی سربه سر شهاب و بابام گذاشتم.اخرشم اونا کم اوردن.
شب با بدنی خسته برگشتم تو اتاقم.بازم چند تا تماس از کوهیار تو گوشیم بود.همون شماره بود.گوشیم رو پرت کردم کف اتاق و نشستم و تخت.از پنجره به بیرون زل زدم.نباید اینجوری میشد....نباید.
بابا و شهاب درباره ی حالت های جدیدم چیزی نفهمیدن.اینکه بیشتر موقع ها تو اتاقم بودم.چون من اونقدر ادم سرحالی بودم که حتی تو بدترین حالت ها ی روحی بازم میتونستم نقش یه ادم شاد و بی غم رو بازی کنم.اینکه ردم کرده بودن ضربه ی بدی به روحم وارد کرده بود.اما باید باهاش کنار میومدم....باید....
یه هفته از اون ماجرا میگذشت و من روز به روز راحت تر با قضیه کنار اومدم.حالا فکر کردن به روزای بامزه ای که تو اون باشگاه داشتم برام اسون تر شده بود.ولی هنوزم یه گوشه از قلبم درد میکرد.
مامان هم فهمیده بود حالم زیاد خوب نیست برای همین خیلی تو این یه هفته باهام صحبت کرد.چقدر خانوادت تو این حالت های روحی میتونن برات مرحم باشن....حتی با یه نگاه.....
خبرا رو به نسیم و بهنوش دادم و اونا هم کلی ناراحت شدن.نسیم هم گفت از زندگی با بهروز خیلی راضیه و اون پسر خیلی عاقلیه.خدا رو شکر....
بهنوش هم خبر خواستگاری فرهاد رو بهم داد.خانوادش راضی بودن.پس اون هم داره سر و سامون میگیره.وقتی درباره ی شرطمون پرسیدن چیزه زیادی برای گفتن نداشتم.فقط پشت تلفن به هردوشون یه خنده پس دادم.
*********
تابش مستقیم نور توی چشمام باعث شد سرم رو بکنم زیر پتو.وای خدا باز الان باید بیدار بشم و فکر و خیال بکنم.دیگه خسته شدم....
قبل از هر کاری سریع پریدم سر کشوم تا برم حموم.از تمام حموم فقط دو قسمتش رو خیلی دوس داشتم.یکی اینکه میتونستی با صدای نحست بلند بلند واسه خودت اهنگای خز بخونی....یکی دیگه همین قسمتش باید لباس انتخاب میکردی.
لباسام رو با ذوق و شوق کنار میزدم.تی شرت لیموییم چشم رو گرفت.با یه شلوارک نارنجی پریدم تو حموم.
وقتی برگشتم احساس خیلی بهتری داشتم.حوله رو کشیدم و موهام تا خشکشون کنم.حوله به دست رفتم پایین.صدای اخبار تمام خونه رو برداشته بود.رفتم تو اشپزخونه و به مامان صبح بخیر گفتم.
من-پس بابا و شازده کجان؟
مامان همونجور که داشت برنج ها رو پاک میکردبا خنده گفت:رفتن استادیوم
با عصبانیت دستم و کبوندم رو میز.برنجا یکم پرت شدن بالا.مامان که به این کارای من عادت داشت با خنده بهم نگاه کرد.
بلند بلند گفتم:اگه منم پسر بودم چی میشد؟منم دوس دارم برم فوتبال نگاه کنم.....چرا من نمیتونم برم؟....میدونی چرا؟چون اونا بهم زل میزنن باعث گناه اونا میشم....چرا رفتن اونا رو ممنوع نمیکنن تا ما بریم؟...اهان میدونی چرا؟چون اونا مردن....چون اونا همه کاره ی جامعن....اصلا من چه حقی دارم اعتراض کنم؟برن...به درک برن....

حرفایی که خیلی وقت بود تو دلم جمع شده بودن رو سر مامانم خاللی میکردم.ایندفعه با شدت بیشتری داد زدم:رفتن مانتو بخرم پسره زل زده به هیکلم میگه فدات بشم هر سایزی بهت بدم بهت میخوره....منتظر تاکسی واستادم چون اون قراضه خراب شده بود....پسره واستاده جلو پام میگه کجا میخوره مسیرت در خدمتت باشم....امنیت ندارم میخوام از خونه برم بیرون.هر چند دقیقه یه بار برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم.نمیتونم بیشتر از 9 شب تنها بیرون از خونه بمونم.چرا چون ممکنه فکر کنن فاحشم....ممکنه دنبالم کنن....چرا چون مردن....نیاز جسمی دارن....به هرکی میگم میگه سنشون ایجاد میکنه....راست میگن ما به درک سن اوناها مهمه....نیازهای اونا مهمه....ماچه کاره ایم....گشاد ترین مانتوم رو پوشیدم پسره زل زده بهم....حتما باید پوشیه بزنم تا تو اون مغز کوچیکت بگنجه من فاحشه نیستم...از اونور خیابون برام سوت میزنه....نگاش کردم با خودم میگم که چی....خب که چی شد الان سوت زدی.....فهمیدم هستی.....منم دلم میخواد موتور سوار بشم ولی نمیتونم چرا چون بهم نگاه میکنن....نگاهاشون به درک...اصلا مردم به درک....بذار انقدر نگاه کنن تا چشاشون در بیاد...ولی خودم رو چیکار کنم که معذب میشم....بابا منم ادمم.....
مامانم اومد بدن لرزونم رو تو بغلش گرفت...هیچوقت فکرنمیکرد دختر شاد و شنگولش اینقدر شاکی باشه....
ادامه دادم:همش که نمیشه چشات رو ببندی....میخوای زنذدگی کنی....نمیتونی که خفه بشی....میگن نه تو بدبینی....بعضی وقتا از دختر بودن خودم متنفر میشم....از دخترا متنفر میشم.چرا چون جامعه اینجوریم کرده.پسره هر غلطی میخواد میکنه اخرم میگن پسره...میخوام با پسره صحبت کنم همچین بهم نگاه میکنن انگاری لخت واستادم جلوش دام بهش چراغ سبز میدم....منم دوست دارم با جنس مخالفم دوست بشم....ولی مگه میذارن....مگه لعنتیا میذارن....میگن نه نباید این کارو بکنی درست نیست....میگن باید پاک بمونی....اقاجون منم ادمم میخوام با جنس مخالفم ارتباط برقرار کنم....بخدا خسته شدم ازبس همه اومدن درباره ی دوس پسراشون باهام حرف زدن...مگه من دل ندارم مگه من کشش ندارم...خب منم دوس دارم....ولی میگن تو اجازه نداری....باید بشینی کنار خانوادت تو خونه بپوسی تا اخرش یکی بیاد ببرت....حق عاشق شدن نداری...چون ما از اون دخترا نیستیم....مامان بعضی وقتا میخوام به خاطر این موضوعای به ظاهر پیش پا افتاده خودم رو بشکم....این موضوعای ساده شدن تمام دغدغه فکریم....ولی کیه که بفهمه....
مامانم اروم اروم نازم میکرد و سعی میکرد ارومم کنه....وقتی این حرفا رو بهش زدم خیلی اروم تر شدم....حالا احساس بهتری داشتم
حدودا یه ساعت بعد رفتم تو اتاقم....اما تمام مدت به این حرف مامانم که میگفت خب تو هم برو با پسرا دوست شو میخندیدم.با زنگ گوشیم یه جهش گنده زدم و خودم رو پرت کردم رو گوشی.شماره ی محبی بود.تعجب کردم اخه اون چیکار باهام داشت.معلوم نبود.خوب شد بهش گفتم خطم رو عوض کردم وگرنه الان به شهاب زنگ میزد.
من-بله
محبی-سلام پسرم منم محبی
من-سلام اقای محبی.بله شناختم.خوبید شما؟
از تغییر صدام خندم گرفته بود.دقیقا جایی که باید خفه بشم کر کر میزنم زیر خنده.
محبی-اره پسرم خوبم.کارت داشتم
من-امرتون...بفرمایید
محبی-راستش مزاحمت شدم بگم بابای یکی از بچه ها فوت کرده.
-......
محبی-خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه
گوشی رو از گوشم دور کردم و زدم زیر خنده.اصن یادم رفته بود بگم خدا بیامرزش
محبی-داشتم میگفتم.برای همین نمیتونه بیاد تمرین
جرقه ای تو مخ نداشتم زده شد.اینا چه معنی میده
محبی-واسه همین میخواستم ازت درخواست کنم اگه میتونی تو بجاش بیای سر تمرینا و اخرم بری مسابقه
از جام بلند شدم و به گوشی زل زدم.این ته ته ته ته ته حضور خدا بود.
محبی که سکوت منو دید گفت:البته اگه دوست داری
بلند تو گوشی داد زدم:معلومه که دوست دارم این چه سوالیه من کی باید بیام؟
محبی خنده ای کرد و گفت:چه هیجان زده اروم باش پسر....فردا صبح بیا
داد زدم:باشهههه حتمن فردا میام
محبی-پسرم برو یه لیوان اب بخور هیجان زیاد واسه سنت خوب نیست
به شوخی محبی خندیدم و گفتم:محبی جون عاشقتم
ولی سریع دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و سریع خدافظی کردم.
هنوز صدای محبی تو گوشم پیچیده بود.میتونی بیای...میتونی بیای....
کلی پایین و بالا پریدم و سریع رفتم خبر رو به مامان دادم.مامان هم کلی ذوق کرد.
تمام روز خونه رو پر از انرژی کردم.حتی بابا و شهاب هم تعجب کرده بودن.به بابا گفتم دوباره میخوام برم پیشه مادرجون.اونم قبول کرد و گفت تعطیلات توئه هر کار دوس داری باهاش بکن.
شب قایمکی ساکم رو بستم.موقع خواب رفتم پیشه شهاب خوابیدم.
صبح شهاب بیدارم کرد و گفت سریع تر راه بیفتم برم تهران.اونم فکر میکرد دارم میرم پیشه مادرجون.توهم زده بودش پسره رو.نمیدونست بهنوش بدبخت یه پاش کرج بود و یه پاش خونه ی مادر جون.
تاکسی رو ترجیح دادم واسه ی همین زنگ زدم به تاکسی بانوان.سوار تاکسی که شدم چشمم به یه پیرزن 50 ساله افتاد.نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم تا تهرون باید تحملش کنم.
هنوز راه نیفتاده بودیم زنه شروع کرد به حرف زدن.کلی سوال پیچم کردم.یا حضرت فیل چقدرم که پر چونس.....
وسطای راه وقتی داشت از پسرش که تو تصادف مرده بود حرف میزد خوابم برد.دیگه نمیتونستم خودم رو نگه دارم.چشام رفت و بیهوش شدم.وقتی بیدار شدم اول چشمم به اخمای گره خرده ی زنه افتاد.طفلی داشت حرف میزد و من رفتم اون دنیا.به این میگن گوش شنوا.با خودم داشتم میخندیدم که زنه گفت:دخترم دخترای قدیم حداقل واسه حرف بزرگترشون تره خورد میکردن.
با خنده گفتم:ای خانوم جان دیگه حسرت خوردن روزای گذشته سودی نداره....
زنه چپ چپ بهم نگاه کرد.یکم باخودم فکر کردم و گفتم:راستی پس بگو چرا تو رِنج سنای شما همش از دختر پسرای قدیم تعریف میکنن....چون خودشون بودن....اگه از خودتون تعریف نکینین پس میخواسته از ما دسته بیلا تعریف کنین؟
ریز ریز داشتم میخندیدم که چشمای به خون نشسته ی زنه باعث شد رسما خفه بشم.ولی از رو نرفتم و دوباره گفتم:20 سال دیگه هم ما از دختر پسرای زمان خودمون تعریف میکنیم....
دوباره خندیدم.تا راه دیگه زنه چیزی نگفت.منم همش یاد حرفام میفتادم و میخندیدم.
جلوی باشگاه که واستد با ه ذوق گنده از ماشین پیاده شدم.زنه گازش رو گرفت و رفت.منم رفتم گوشه ی دیوار و لباسام رو عوض کردم.وارد باشگاه شدم.دیدن پسرا دوباره باعث شد احساس خوبی بهم دست بده.احساس اینکه این موقعیت ماله منه و هیچکس نمیتونه ازم بگیرش.
تا دفتر محبی خیلی راه بود.واسه همین یه فاتحه واسه بابای طرف خوندم.کلی هم دعا به جونش کردم که چقدر به موقع رفته.چون باعث شده بود یه جون دوباره بهم داده بشه.فدا مداش.
وقتی رفتم پیشه محبی بهم گفت میتونم دوباره برم همون اتاقه خودم.همون ساعت ها هم برم سر تمرین.امروز فقط میرفتم باشگاه بدن سازی.بقیه ی تمرینا از فردا بود.چون تازه اومده بودم و مثلا خسته بودم.نمیدونست تو تموم راه خوابیده بودم.وارد اتاق خودم که شدم چشمم به کسری افتاد که داشت مثله خاله زنکا با گوشیش میحرفید و میخندید.نگاهی بهم انداخت و یهو از روی تختش بلند شد.گوشیش رو قطع کردو اومد سمتم و بغلم کرد.
کسری-چطوری رفیق؟
من-خوبم
کسری-برگشتی؟
من-پ نه پ جا خواب نداشتم گذاشتن دوباره همینجا استقرار داشته باشم
کسری خندید.منم خندیدم.سرخوش شده بودم.از برگشتنم....
دوساعتی از برگشتنم میگذشت.دوسداشتم برم پیشه کوهیار.واسه همین از اتاق زدم بیرون.خودم رو مرتب کردم و در اتاقش رو زدم.
بعد از چند دقیقه کوهیار با چشمای خواب الود و نیمه باز اومد بیرون.سریع پریدم بغلش و از گردنش اویز شدم.کوهیار اول چند دقیقه هیچی نفهمید.اما بعدش به خودش اومد و بلند بلند خندید.دستش رو خلقه کرد دور کمرم و وسط سالن چرخوندم.وقتی گذاشتم پایین زل زد بهم و گفت:عروسک تو اینجا چیکار میکنی؟
خنده ای از سر سرخوشی کردم و گفتم:دلم واسه هم اتاقیت تنگ شده بود.
کوهیاری نگاهی شیطنت بار بهم کردو گفت:هم اتاقی ندارم ...اون حذف شد
سرم رو پایین انداختم و دوباره خندیدم.خفن ضایع شده بودم.
کوهیار-یعنی ادم پنچری قطار بگیره ولی ضایع نشه
سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشاش:منکه ضایع نشدم
کوهیار-نه جدی واسه چی اومدی؟
من-میخوای برم؟
کوهیار-شوخی نکن دیگه بگو
من-خب....راستش من به خواست خودم رفتم....واسه اینکه ریا نشه و از این حرفا
کوهیار به حالت مسخره ای سرش رو تکون داد و لباش رو کج کرد.
من-دارم جدی میگم ها....ولی محبی بهم زنگید و گفت نه تو حیفی باید بمونی.بعدشم از اون اصرار از من انکار از اون اصرار از من انکار....اخرشم قبولیدم و اومدم
کوهیار خندید و گفت:دختر تو چقدر بولف میزنی
دستم رو گرفتم رو دهنش و گفتم:خفه شو من پسرم
کوهیار خندید و دستمال سفیدی از تو جیبش در اورد و رو هوا تکون داد.
اونروز فهمیدم عروسی نیازه اما کوهیار عکس العمل خاصی نشون نمیداد.بیشتر دنبال من راه میفتاد و به مسخره بازیام میخندید.
بچه ها هم از دیدنم خیلی خوشحال شدن و گفتن تو این یه هفته دلمون یه دلقک میخواست که خودت رسیدی..|:
ابراز علاقه هاشون کلا تو حلقم.میگم دیگه بچه ها ارادت خاصی بهم دارن اینم میتونین از تو صحبتاشون بفهمین.
تمرینا جدی تر شده بود.هر چی جدی تر میشد بدبختیا ی منم بیشتر میشد.سر هر تمرین جونم در میومد.محبی خیلی هوام رو داشت.شاید به خاطر این بود که میوخاست ضعفام رو برطرف کنه.من چمیدونم اصلا؟؟.....
دیگه کمتر با کوهیار میرفتیم بیرون اینقدر بدبخیاتمون زیاد بود که دیگه به تفریح نمیرسیدیم....مخصوصا کوهیار که مجبور بود با منم سر و کله بزنه تا خیلی از تکنیکا رو یاد بگیرم.
شب قبل از مسابقه خیلی استرس داشتم.واسه اینکه اروم بشم باید یه کاری میکردم.تصمیم کبری ی خودم رو گرفتم که برم ساختمون پشت خوابگاه.
به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.به ماه که با غرور تمام داشت زیبایی خودش رو به رخ اسمون میشکید نگاه کردم....غرور رو دوست داشتم.اینکه یه نیرویی از داخل باعث بشه خیلی از کارا رو نکنی....قابل احترامه.به ستاره ها نگا کردم.صدایی از بغلم گفت:کدوم ستاره ماله توئه؟
10متر از جام پریدم.سیخ واستادم سر جام و به صدا نگاه کردم.نه نه نه به صدا که نگاه نکردم به به طرفی که صدا اومد نگاه کردم.من که شانس ندارم حتمن جنی آلی بختکی چیزیه.وگرنه کدوم بی مغزی این موقع شب میاد اینجا مثل عاشقا به اسمون زل بزنه.البته بلانسبت خودم ها....
صدا گفت:خره منم کوهیار...بتمرگ سر جات
نشستم سر جام و بهش توپیدم:بتمرگ همون بفرماییده دیگه
کوهیار خنده ای کرد و گفت:از بس که خری...اخه غیر از منو خودت کی از اینجا خبر داره مگه؟
با خودم فکر کردم و گفتم:بابا خب مغزم نرسید
کوهیار زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم بعدش دوباره پرسید:کدوم ستاره ماله توئه؟
به اسمون نگاه کردم.ستاره ی خودم رو پیدا کردم.با دست گوشه ترین ضلع اسمون رو بهش نشون دادم و گفتم:همونی که قرمزه و داره میسوزه
کوهیار نگاهی به ستاره کرد و گفت:حالا چرا داره میسوزه
چیزی نگفتم....فقط به ستاره زل زدم....نفس عمیقی کشیدم و گفتم:کدوم ماله توئه؟
کوهیار کم نور ترین ستاره رو نشون داد و گفت اون ماله منه؟
با خودم گفتم حالا چرا اینقدر کم نور....
ازش پرسیدم حالا چرا اون؟
کوهیار-چون اون کم نور تره و کمتر کسی بهش نگاه میکنه...من میخوام ستارم فقط ماله خودم باشه
به عقیده ی جالبش لبخندی زدم.
کوهیار-واسه فردا استرس داری؟
من-اره...واسه همینم اینجام
کوهیار فاصله ی بینمون رو کوتاه کرد و اومد نزدیکم نشست.دستم رو گرفت و گفت:هیچ اتفاقی نمیفته....اگر منو تو اتحادمون رو حفظ کنیم هیچی نمیشه.
لبخندی زدم.از لبخند مطمئنش و گرمای دستش اروم تر شدم.....
به قیافه ی شر و شیطونش و حرفای بامزش و شوخیای ناجورش نمیخوره اینقدر مرد باشه.....اونقدری که حتی وجودش باعث میشه ادم احساس خوبی بهش دست بده....
صبح زود بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم.لباسام رو تنم کردم و مرتب و منظم روبروی اینه به خودم زل زدم.
- شیرین این همون موقیعتی که همیشه میخواستیش.حالاروبروت واستاده و صدات میکنه.بستگی به خودت داره.اگه بخوایش تلاشت رو میکنی.اگرم نخوایش خیلی ساده باهاش برخورد میکنی....فقط اروم باش وبه خودت ایمان داشته باش....
دامس رو گذاشتم تو دهنم و از پنجره به اسمون خیره شدم.خودت کمکم کن....از همون پایین به بابابزرگ عزیزم هم سلام کردم و عزمی راخس رفتم پایین.ولی وقتی به پله ها ی اخر رسیدم و بچه ها رو دیدم که کنار اتوبوس واستاده بودن دست و پام شروع کردن به بندری رفتن....
وارد اتوبوس شدم.بیشتریا اومده بودن.روی اولین صندلی خالی نشستم.وقتی همه سوار شدن اتوبوس راه افتاد.همه ی بچه ها صلوات فرستادن و دیگه صدایی از کسی در نمیومد.خب یکی نیست بگه احمقا اینجوری که جو تشنجی تر میشه.واسه همین از جام بلند شدم و چون صندلی اول نشسته بودم به همه دید داشتم.صدام رو صاف کردم و گفتم:همه توجه کنن
همه ی پسرا به سمتم برگشتن....رد استرس رو تو چشمای همه میدم.اینقدر که خرن همه رفتن تو فکر.
ادامه دادم:مثه احمقا نشینین منو نگا کنین.یه اهنگ میخونم هر کی عرضشو داره بیاد وسط.
همه موافق بودن.به مغز کوچیکم فشار اوردم.فسفر بسوزون دیگه لعنتی چی بخونم.....همیشه از این لحظه ها متنفر بودم چون میموندم چی بخونم.چند نفری از جاشون پاشده بودن و منتظر بودن من بخونم.عرق رو پیشونیم رو پاک کردم.شیرین کنسرت که نمیخوای اجرا کنی یه چیزی بخون دیگه.....
صدام رو صاف کردم و زدم کانال صدای دخترونم و با صدای بلند گفتم:
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
بلند بلند میخوندم و بچه ها دست میزدن و چند نفری وسط اتوبوس میرقصیدن.یکی از بچه ها هم رو شیشه ضرب گرفت.با ترس به شیشه نگا میکردم و هر لحظه منتظر بودم بریزه پایین.جو اتوبوس به کلی تغییر کرده بود.معلوم بود همه روحیه گرفتن.چون داشتن میخندیدن و دست میزدن.اتوبوس جلوی ورزشگاه نگه داشت و همه ی بچه ها دست زدن.یکی یکی همه پیاده شدیم.واستاده بودم عین بز به ورزشگاه نگه میکردم که گرمی دستی رو احساس کردم.
به کوهیار که حالا با لبخند ارومی کنارم واستاده بود زل زدم.همینجوری بهم زل زده بودیم که یهو به خودم اومدم و بلند گفتم:بخدا اگه ببازیم همین جفت چشات رو از حدقه در میارم.
کوهیار خندید و گفت:اگه بردیم چیکار میکنی؟
با خودم فکر کردم و گفتم:همین جفت چشات رو بوس میکنم
کوهیار لبخندی زد و گفت:من حاضرم ببازم ولی اون لبای شتری تو چشمای ظریفم رو بوس نکنن
پس گردنش زدم و گفتم:خیلیم دلت بخواد
سلانه سلانه وارد ورزشگاه شدم.وااای یا مامان.....چقدر اینجا گندس
یکی از بچه ها پشتم زد و گفت:برو دیگه
پشت سر بقیه وارد رخت کن شدم.مربی شیشه اب رو به سمتم پرت کرد.رو هوا گرفتمش و لاجرعه سر کشیدمش.
با سر استینم دور دهنم رو خشک کردم...همه ی بچه ها داشتن یه کاری انحام میدادن.بدنم رو گرم کردم.تقریبا 45 دقیقه بعد همه اماده بودیم.رفتیم وارد زمین شدیم.تیم حریف رو که دیدم بدنم شل شد....
ماشالا همه قولی بودن واسه خودشون.مامانشون به اینا چی میدن میخورن که اینجورین؟
به اندام ظریف خودم که تو لباسا گم شده بود نگاه کردم.عرق سرد رو از پیشونیم پاک کردم و دیگه بهشون نگا نکردم.
تماشاچیا زیاد بودن.اما نه خیلی....
همه مثه ماست نشسته بودن....نه دستی نه تشویقی.....
خیرسرشون اومده بودن اینجا روحیه بدن....تو ور خدا نگا مثه مونگولا واستادم به تماشاچیا گیر دادم.
محبی چند نفر رو صدا کرد و گفت:شماها ذخیره
با قیافه ی وارفته ای به محبی نگا کردم.اونم یه ابروش رو داد بالا.
عجب بدبختی....منم ذخیره بودم.کلا این تابستون شانس با من زیادی یاره.
محبی اومد سمتمون و کلی روحیه داد....طفلی چه جوشی داشت میزد.بعدشم همرو جمع کرد و یه عکس دسته جمعی گرفت ازمون.
همینجور داشتم اطراف رو دید میزدم.که یهو یکی از بچه ها دستمو کشید و با خودش به سمت بقیه ی ذخیره ها برد.
چقدر گیج شده بودم.البته که من همیشه ی خدا گیج بودم.الانم بخاطر استرس بدتر شده بودم.وقتی نشستم یکم حالم بهتر شد.کوهیار رو وسط زمین دیدم که با اقتدار واستاده و به کاپیتان تیم مقابل زل زده.
فداش...زدم تو سر خودم و گفتم ادم باش دختر
اصلا به من چه اون زیادی خوشگل و خوش تیپه به من چه.حالا که خدا همچین هنر دستی نشون داده چرا من نباید نگاش کنم؟
با سوت داور بازی شروع شد.
یکم به بچه ها که داشتن با اخرین توانشون تکنیکا رو روی زمین پیاده میکردن نگا کردم.طفلیا چه زوریم میزدن.نیم ساعتی از بازی میگذشت که دیدم یکم خستم واسه همین سرم رو گذاشتم رو شونه ی بغلیم.داشتم به کوهیار که همه جوره هوای بچه ها رو داشت نگاه میکردم.ولی دیگه بعدش چیزی نفهمیدم و چشام گرم شد....
با تکونا ی بغلیم از خواب بیدار شدم.یکی از پسرا که اسمش باربد بود بالای سرم واستاده بود.
من-اااا....چند وقته من خوابیدم؟
باربد-نیمه اول تموم شد
چشام رو با دست مالیدم و گفتم:وای خدارو شکرنصفش رد شد
باربد با یه خنده ی ناز گفت:بمیرم واست شهاب جان چقدر استرس داری
منم کم نیوردم و گفتم:اره والا از استرس زیاد نتونستم به بازی نگاه کنم
همه با هم رفتیم رخت کن.محبی یکم دیگه حرف زد.منم تند تند خمیازه میکشیدم.یه بارم که وسط خمیازم مچم رو گرفت.دهنم رو تا اخرین حدش باز کرده بودم اما یهو نگاه تیز محبی روم ثابت موند.خیلی صحنه ی بدی بود خدا برای هیچکس نیاره....
******
دوباره رو صندلیم نشستم.اما محبی بدو بدو اومد سمتم و گفت این نیمه تو باید وارد زمین بشی.
قلبم به تاپ تاپ افتاد.خب که چی یکی دیگه رو میفرستاد.حالا چرا من بدبخت کچل رو صدا کرد؟از رو صندلیم بلند شدم و رفتم وارد زمین شدم.یکم در جا زدم تا بدنم اماده باشه واسه 45 دقیقه دوییدن.با سوت داور بازی شروع شد.
از این ور بدو به اونور بدو.هر چی دنبال این توپ شیطون میدویدی ازت دور تر میشد.یه بار توپ دست من افتاد.منم هول کردم.کوهیار با اخرین سرعتش اومد سمتم.
با چشماش به دروازه اشاره کرد....نــــه....نکنه منظورش اینه که برم گل بزنم؟شایدم من اشتباهی دیدم.با دروازه فاصله ی زیادی نداشتم.باید این کارو انجا میدادم.به سمته دروازه دوییدم.
اگه کوهیار نبود من واقعا نمیتونستم خودم رو به اونجا برسونم.....فاصله ی زیادی با دروازه نداشتم.تمام حواسم رو به زوایای دروازه دادم.به توپ نگا کردم.اطرافمم یه چک کردم.کوهیار هوام رو داشت.
دوباره به دروازه نگاه کردم.....الان وقتش بود
بله دوستان...میشه یکی به من توضیح بده داور رو کی کار گذاشته وسط زمین؟شایدم قبل از مسابقه داشته گریه میکرده...مسئولا دلشون واسش سوخته گفتن حالا تو هم بیا برو تو مسابقه....ای خدا
پام رو با شدت تمام بردم عقب و میخواستم محکم بکوبونمش توی توپ که یهو این داور اضافه سوت زد.سوت زدنش همانا لج من در اومدن هم همانا.
سوتش مثل اب سردی بود که میریختن رو سرم.....
داور بدو بدو اومد سمته کوهیار و بهش گفت پیرهن یکی از بازی کنای حریف رو کشیده اونم پخش زمین شده.به اون بازیکنه نگا کردم.زانوش رو گرفته بود و ننه من غریبم بازی در میاورد.شرط میبندم هیچ کارش نشده.
این بچه های زحمت کش هم بدو بدو با برانکارد اومدم پیشش و یکم معاینه و قرتی بازی بعدشم گذاشتنش رو برانکارد و بردنش.
به کوهیار نگاه کردم.داشت با داور بحث میکرد.اما داور بی توجه به اون کارت قرمز رو از جیبش در اورد و نشون داد.
کارت قرمزش هم مثل سوت زدنش بیخود بود.اخه من چطور بدونه حمایت اون بازی میکردم؟
کوهیار تند تند داشت حرف میزد اما داور توجهی به حرفاش نکرد و دور شد.کوهیار نگاه نگرانی به من انداخت بعدشم یه پوزخند زد....معنی پوزخندش رو خوب درک کردم.....یعنی تو بدونه من نمیتونی بازی کنی.
همه ی بچه ها دمغ از بیرون رفتن کوهیار پراکنده شدن.منم به رفتن کوهیار زل زده بودم و به این فکر میکردم که چطوری بازی رو ادامه بدم.راستش تمام دلخوشیم به اون بود.چون هوام رو داشت.بچه ها ی دیگه هم مطمئنا هوام رو داشتن.اما نگاه های کوهیار وسط بازی هدایتم میکردن که چکاری انجام بدم.
فکر کنم ده دقیقه ی اخر بازی بود.خیلی خسته شده بودم.دیگه جونی تو پاهام نمونده بود.بیشتر بچه ها هم همینجوری بودن.اما مطمئنا من به خاطر دختر بودنم توان کمتری داشتم نسبت به اونا.
توپ دست یکی از بچه ها که اسمشم کامران بود افتاده بود.کامران دنبال یکی میگشت که بهش پاس بده.چون کم کم داشت گیر میفتاد.خودم رو بهش رسوندم.کامران وقتی متوجه من شد توپ رو بهم پاس داد.
بسم الله گویان توپ رو به سمته دروازه ی حریف هدایت میکردم.تعداد حریفایی که داشتن دورم رو احاطه میکردن هر لحظه داشت بیشتر میشد.اما من سرسختانه داشتم جلو میرفتم.
چشمم به سعید افتاد.بازی خیلی خوبی داشت.میشد بهش اعتماد کرد.توپ رو گوشه زمین بردم.حالا دیگه بیشتر بازی کنای حریف دور من بودن.جلوی دروازه نسبتا خالی بود.سعید روبروی دروازه ایستاده بود.
تمرکز کردم.باید این کار رو انجام میدادم.این فرصت خیلی خوبی بود.ایستادنم رو جوری تنظیم کردم که بتونم از کنار دو نفر که روبروم بودن توپ رو شوت کنم.
چشمای درشتتون روز بد نبینه یهو چشم افتاد به دوتا مارمولک.بله مارمولک.خاک تو سرا یه جوریم نشسته بودن که من از همین زاویه چشم تو چشمشون میشدم.نسیم و بهنوش منظورمه.اعصابم رو خورد کرده بودن.وقتی متوجه شدن نگاهم به سمتشونه.از جاشون بلند شدن و شروع کردن و دست و سوت زدن.اینقدر جلف بازی در اوردن که پسرای اطرافشون زل زده بودن بهشون.خب مغر فندقیا اون کارا رو نکنین من بازم میبینمتون.همچین تو جاشون داشتن له له میزدن که انگاری مسی رو دیدن.البته سریع نگاهم رو از اون دوتا پت و مت گرفتم و به توپ نگا کردم.یهو تو ذهنم یه زانتیا ی سفید نقش بست.اگه مخ این کوهیار رو میزدم صاحبش میشدم.هــــی خــــدا.....
تویه حرکت غافلگیر کننده توپ رو شوت کردم.همه تو بهت مونده بودن.اخه نزدیک 5-6 نفر اطرافم رو گرفته بودن.شوتم رو شانسی کرده بودم.اما همین شانسی باعث شد توپ دقیقا روبروی سعید قرار بگیره.سعید هم سریع توپ رو به سمت دروازه شوت کرد و دروازه بان که غافلگیر شده بود نتونست توپ رو محار کنه برای همین گـل شد.
همه ی تماشاچیا از جاشون بلند شدن و دست و سوت زدن.سعید با اخرین سرعت به سمتم اومد.
یا خدا داره کجا میاد.از ترسم شروع کردم به دوییدن.سعید هم همینجور داشت به سمتم میومد.یهو یه گروه دیگه از بازیکنای خودمون هم از جلو به سمتم اومدن.در جا واستادم.اخه این کارا چیه اینا چرا اینجوری میکنن.دوگروه بچه هامون داشتن به سمتم میدوییدن و تا بهم رسیدن نشستم سر جام.نشستن من همانا و برخورد کله هاشون با هم همانا.شروع کردم به خندیدن.همه سراشون رو گرفته بودن و اه و ناله میکردن ام اتا چششون به من خورد پریدن رو و بغلم کردن.از اون زیر که خلاص شدم یکی از پشت پرید روم و باعث شد بیفتم زمین.محبی بود که اویزونم شده بود.
کوهیار هم اومد نزدیکم و با یه پوزخند نگاهم کرد.منم یه پوزخند بهش زدم.بلند بهش گفتم:دیدی بدون تو هم تونستم گل بزنم.
کوهیار پوزخندش تبدیل به یه لبخند شد و با سر حرفم رو تایید کرد.وقتی همه رفتن دوباره بازی شروع شد.حریف دیگه نتونست گل بزنه.تقریبا روحیشون رو باخته بودن.منم مسرور از این پاس دادنم همش به اینور و انور میرفتم.بازی که تموم شد دوباره همه اومدن بغلم کردن.
برای یه لحظه سرم رو کردم بالا و زیر لب گفتم:خـــــدایا شکـــــرت
با بچه ها رفتیم رخت کن.....باز اونجا هم پریدن بغلم
محبی هم خیلی خوشحال بود.وقتی بچه ها دورم رو خالی کردن اومد پیشم و گفت:شهاب من اصلا فکر نمیکردم تو همچین پاس معرکه ای بدی....میدونی که تو فوتبال اول اون کسی که تو یه موقعیت پیچیده پاس میده مهمه بعدش کسی که تو یه موقعیت راحت گل میزنه.پاس تو ارزش خیلی زیادی داشت
منم که در حال ذوق مرگ بودم.همونجور که اب از لب و لوچم اویز بود محبی لباش رو به لپم چسبوند و دوباره گفت:من بهت افتخار میکنم جوون
وقتی ازم دور شد دستم رو با اکراه به لپم کشیدم و تفای رو پوستم رو پاک کردم.اخه یکی نیس بگه بنده های خدا بوس کنین ولی خواهشا قبلش اب دهنتون رو قورت بدین.....بخدا لازم نیس قبلش لباتون رو خیس کنین تا اینجوری دهن ماها سرویس بشه
خوش خوشک رفتم اب خوردم.وقتی قوطی رو از لبام جدا کردم با چهره ی خندون کوهیار روبرو شدم.لبخندی بهش زدم.اومد نزدیکم و دستم رو کشید و با خودش برد.
لخ و لخ داشت منو دنبال خودش میکشید.منو برد بیرون از رخت کن تو محوطه.جلوش واستادم و با غرور بهش نگاه کردم.
کوهیار-افرین
من-همین؟
کوهیار-میخوای بوست کنم؟
یاده بوس پر ملات محبی افتادم واسه همین گفتم:نه نه همین افرین بسمه
کوهیار دوباره لبخندی زد و بهم نگاه خیره ای انداخت.سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم.....
کوهیار بی مقدمه گفت:با من دوست میشی؟
سرم رو با شدت بالا گرفتم.باورم نمیشد همچین حرفی بزنه.اصلا انتظارش رو نداشتم.
چشام رو دوختم به چشاش.
لبام رو با یه لبخند از هم باز کردم.
یه قدم بهش نزدیک تر شدم.
دستام رو بردم بالا و دور گردنش اویز شدم.
تو یه حرکت سریع لپش رو بوسیدم .
صورتم رو ازش دور کردم تا به چشاش دید داشته باشم.
همونجور که لبخندم رو حفظ کرده بودم گفتم:نه عزیزم
چشای خندون کوهیار حالت متعجب به خودش گرفت.لبخندش رو لباش ماسید و با بهت بهم خیره شد.گره ی دستام رو باز کردم و با فاصله ازش واستادم.
دوباره لبخندی به روش پاشیدم و با قدمای بلند ازش دور شدم.جرات نداشتم برگردم عقب رو نگاه کنم.فقط رفتم....
*****
از این پهلو به اون پهلو شدم.کوهیار داره با این رفتاراش گیجم میکنه.یعنی نیاز رو فراموش کرده که به من پیشنهاد دوستی داده؟اصلا چرا باید بهم پیشنهاد بده؟
دستم رو گذاشتم زیر سرم.اون پسر دختر بازی نیست که به هر کسی که از راه رسید پیشنهاد بده.....یعنی.....یعنی دوسم داشته که یه همچین چیزی گفته؟
سرم رو محکم تکون دادم.یک ساعتی میشه که دارم بهش فکر میکنم.اخرشم خل شدم.اخه با چه اعتماد به نفسی دارم با خودم میگم اون منو دوست داره؟
کلافه دو زانو روی تخت نشستم و خودم رو به پنجره رسوندم.تختم دقیقا زیر پنجره بود.پرده ها رو اروم زدم کنار تا صدای جیغشون بلند نشه.....در نتیجش هم کسرایه غرغرو بگه بخواب دیگه.
چه هم اتاقی عزیزی داشتم من.باید قابش میگرفتم.نگاهم رو از ستاره های چشمک زن گرفتم و به محوطه دوختم.سفیدی لباسی توجهم رو جلب کرد.دقیق شدم.حتی از همون فاصله هم هیکل مردانه ی کوهیار رو تشخیص دادم که داشت اروم اروم قدم میزد.اهی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.پرده رو با شدت کشیدم که صدای وحشتناکی ازش بلند شد.البته تو اون سکوت عمیق حتی نفس های اروم من هم صدای بلندی به حساب میومد.نگاهی به کسری انداختم.خواب خواب بود.
دراز کشیدم سر جام.محکم زدم تو گوش خودم و با خودم گفتم:شیرین خودتو جمع کن
*****
کت کتون مشکیم رو تنم کردم.کم کم داشتیم به پاییز نزدیک میشدیم و شبا هوا خنک تر میشد.منم دنبال یه بهونه بودم تا این کتی که جدید واسه خودم خریده بودم رو بپوشم.چه شبی بهتر از امشب؟؟!!!!
پولام رو شمردم.تو رو خدا نگاه کن یه پاس دادم به جایه اینکه اینا بهم شام بدن منه بدبخت بی پول باید مهمونشون کنم.اخه اون محبی شکم گنده رو دیگه واسه چی سرخود دعوت کردن؟یه نفرم هم یه نفره.....اصلا مگه شکمش گندس؟
گوشیم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.پام رو که رو اخرین پله ی ساختمون برداشتم چشم تو چشم کوهیار که پهلوی بچه ها واستاده بود شدم.
یه جین مشکی با یه تی شرت خاکستری پوشیده بود.حتی تو شب هم برق چشمای قهوه ایش معلوم بود.زیرنور مهتاب صورتش برق میزد.چشم رو ازش گرفتم سرم رو انداختم پایین.لبم رو گاز گرفتم و با خودم فکر کردم اخه دختره ی کودن چرا درخواستش رو رد کردی؟تو این بی شوهری تو واسه چی ناز کردی؟
یه مدت واسش عشوه خرکی میومدی بعدش هم خودت رو رسما قالبش میکردی.خوشتیپ که هست خوشگلم که هست پولم که ماشالا.....از بس که خری
با تک تک بچه ها دست دادم....حتی با دستای سرد کوهیار.
وقتی محبی اومد همه به سمت ماشینا رفتیم.زود خودم رو تو ال 90 محبی جا کردم تا مجبور نباشم برم تو ماشین کوهیار.محبی به سمت بهترین رستوران تهرون روند.یه بار دیگه پولام رو شمردم.فکر کنم فقط شکم یه نفر رو بتونم سیر کنم.
وقتی از ماشین پیاده شدیم عرق سرد روی پیشونیم رو پاک کردم.خدایا فقط یه امشب قیمت غذاهای اینجا رو به حد غیر قابل باوری بیار پایین تا من این خپلا رو شام بدم برن پی کارشون.
وارد رستوران که شدیم یه جای دنج واسه خودمون پیدا کردیم.منم که شده بودم دست راست محبی!!!مثل خودشیرینای دوره ی دبستان همش بهش چسبیده بودم.وقتی سر میز نشستیم با نگاهم دنبال کوهیار گشتم.اما پیداش نکردم.یه بار دیگه با دقت نگاه کردم اما واقعا نبود.به سیامک که پهلوم نشسته بود گفتم:این کوهیار کچل پس کجاست؟
سیامک-مگه نفهمیدی گفت که امشب نمیاد.مثل اینکه با یکی قرار داشته.اومد با بچه ها خدافظی کرد و رفت
اهی حسرت بار کشیدم.ای بخشکی شانس شکار امشبم رو از دست دادم.چقدر موقعیت جور کرده بودم تا ضایعش کنم.
موقع سفارش دادن بچه ها حسابی مراعات جیب مبارکم رو کردن و از گرون ترین غذاها سفارش دادن.منم تند تند عرقام رو پاک میکردم و حسابی تو دلم از خجالت عمه های تک تکشون در میومدم.
حالا کوهیار واسه چی نیومده بود؟معلومه دیگه میخواسته بگه من قهرم باهات.بره گمشه.قهر باشه حالا انگار چقدر واسه من مهمه.
سرگرم شام خوردن بودیم.کلی چرت و پرت با بچه ها گفتیم.کلا با بچه ها که هستم از همه چیز یادم میره.حتی از گوشیم!
شب که برگشتیم یه نگاهی به گوشی یتیمم انداختمو دیدم 12 تا میس کال دارم.همش هم از مامانم و خونه بود.وقتی بهشون زنگ زدم مامانم گفت که حسابی نگرانم شده و از این حرفا.
اخرشم گفت:شیرین خدا نکشت این بابات و شهاب کلی مشکوک شده بودن که این دختر چرا هی میره و میاد مگه چی میشه که میره و میاد منم کلی باهاشون حرف میزدم که دخترم دل نازکه دلش تنگ میشه و از این دروغا
موقعی که مامانم داشت دل نازک رو با خنده میگفت با خودم گفتم مگه نیستم که مامانم داره غش میکنه از خنده؟اینم از مامان ما....ای بابا....بعد هی میگن واسه چی میری معتاد میشی؟واسه چی میری تو اغوش غریبه؟
واسه همین چیزاس دیگه......
سه – چهار روزی ازاین ماجراها گذشت.....تو اتاقم نشسته بودم داشتم ترکای دیوار رو میشماردم....شغل شریفی بود.از اونجایی که من زیاد اهل ریا نبودم از شغل بیکاری استفا دادم و وارد این کار نسبتا سنگین شدم.دیگه شکمم خرج داره چاره ای نیست.
در اتاق با تقه ای باز شد و قامت رعنای چغند خودمون تو در هویدا شد....به به بنازم خلقتت رو خداجونم.چی جیگیری افریدی.....
ادم دلش غش میره....
مگه این کوهیار باقالی میذاره ادم دو دقیقه ازش تعریف کنه؟سریع فکش رو روشن میکنه و میذاره رو دور تند...جوری که ادم نگاه کردن یادش میره.
چغندر-سلام
دست از ترکای دیوار برداشتم و به حرفاش گوش دادم.
من-سلام بله؟
برعکس من که رفتارم عادی بود اون با داشت(.....یکی یه سوزن بده....یه سوزن.....یه سوزن....نبود؟....واقعا که.....یه سوزنم نمیتونین بدین دست ادم؟....خدا کسی رو به کسی نیازمند نکنه....ایــــــش)
کوهیار-اومدم کارت دعوت رو بدم
واااای مامان جون....قلبم....بیا شیرین خانم هی قوپی بیا....اینم ازدواج کرد رفت پی کارش.....حالا تو هم برو تو باتلاق بی شوهری دست و پا بزن.(خدایا یه جین پسر خوشگل پست کن پایین.....شدیدا نیازمندیم)
کوهیار کارت رو داد دستم و گفت:حتما بیا....همه ی بچه ها هستن.البته اگه کار نداشتی
زیر لب گفت:اییییییش
کوهیار-این اییش یعنی چی دقیقا؟
سرم رو گرفتم بالا و گفتم:لجت گرفته پیشنهادت رو رد کردم؟
کوهیار اومد جوابم رو بده که مستخدم ساختمون با حالت حق به جانبی جلوی در اومد و گفت:اقا شما چرا رخت چرکاتون رو قاطی لباسای مربی ها میذارین؟فکر کیردین ما گاگولیم؟دوسه بار مچتون رو گرفتم ولی بازم از رو نرفتین.....یه لباس شستن اینقدر کار داره؟
لباسام رو پرت کرد رو تخت کسری و رفت.اگه این کوهیار پشت سرش در رو میبست الان با این مرتیکه هم روبرو نمیشدم.یاد گرفته بودم لباسام رو بذارم تو سبد رخت چرک مربی ها تا مستخدما قاطی لباسای مربی ها بشورشون.اخه تو عمرم لباس نشسته بودم.همیشه ماشین لباس شویی بود.بعدشم قبل از روز تحویل لباسا میرفتم از تو سبد شسته شده ها بر میداشتمشون.خدایی که لباسا تمیزم میشد.ولی مثل اینکه این بنده ی خدا زرنگ تر از این حرفا بود.
زیر لب گفتم:اییش
مستخدمه رفت ولی با قیافه ی خندون کوهیار روبرو شدم که بهم گفت:حتما این اییش هم یعنی لجت گرفته پیشنهادت رو رد کردم؟
خندم رو پنهون کردم.بالشت رو پرت کردم به طرفش که رو هوا گرفتش.
کوهیار-اگه خواستی بیا....خونه ی خودمونه.مامان و بابام ترتیبش رو دادن
کوهیار که رفت بیرون کارت رو باز کردم.تاریخش ماله همین پنج شنبه شب بود.یعنی دقیقا 2 روز دیگه.وااااای لباس چی بپوشم؟(سوال دختر خانما که هیچ نسلی نتونسته هنوز به اون جواب بده!)
ساعت کارت هم 6 تا 11 به صرف شام رو نشون میداد.پایینش هم ادرس اون بالابالا های تهرون.....اووووف....چقدر خر پولن.....لعنتیا....
از اونجایی که گفت مامان و باباش اینو ترتیب دادن دیگه هر گاگولی هم بود میفهمید خونه ی خودشونه.گفتش همه ی بچه ها هم هستن.پس مهمونی ماله بردمونه.
یوووهوووو مهمونی.....!!
از اونجایی که دیشب محبی به هممون گفت جمعه ی همین هفته همه باید خوابگاه رو ترک کنن تا مسابقه ی بعدی منم داشتم سواستفاده هام رو میکردم.البته منظورم از منظره ی پشت خوابگاه بود.
****
دستم رو پرت کردم رو گوشیم تا خفش کنم.اینقدر خوابم میومد که حتی نمیتونستم دستم رو درست و حسابی بلند کنم.به زور چشام رو باز کردم.باید میرفتم خرید.بالاخره مهمونی مهمی بود.البته فقط برای من....شایدم.....نه....اصلا بیخیال.....
همه ی پاساژ ها رو متر کرده بودم اما لباسی که به دردم بخوره رو پیدا نکرده بودم.تصمیم گرفته بودم پیرهن بپوشم.اخه پیرهن همیشه خیلی بهم میومد.مخصوصا به خاطر قده بلندم پیرهنای بلند خوشگل ترم میکردن.
دیگه پدرم در اومده بود از بس راه رفته بودم.خیلی من بد پسندم.اما وقتی چیزی هم پسند میکنم معرکس....دیگه ما ایینیم.....
پشت ویترین یه مغازه لباس مشکی نظرم رو جلب کرد.به نظر من لباس شب اول مشکی بعدش رنگای تیره ی دیگه.اینقدر بدم از اینایی که واسه مهمونی رنگای روشن تنشون میکنن.البته نه رنگایی مثل قرمز و نارنجی و زرد ها....نه اینا قشنگه....مثلا سبز روشن یا ابی روشن.....واه واه واه
پیرهن بندی بود که تا سر زانو میومد....حدودا....
رویه بالاتنش تور بود و رویه دامنش ساده....اما نگین هایه فوق العاده ریزی که رویه دامنش کار شده بود باعث میشد لباس برق بزنه.یه کت کوتاه مشکی با استین های کوتاه هم روش میخورد.
کاملا دخترونه و باب میل من.رفتم تو مغازه و پروش کردم.تو تنم خیلی قشنگ بود.واقعا به دلم نشست.همون رو خردیم و رفتم خوابگاه.اینکه یه گوشه خلوت گیر بیارم و لباسام رو عوض کنم واسم عادت شده بود.....
رفتم تو اتاقم....لباس رو یه گوشه ی ساکم قایم کردم.....اگرم کسی میدید میگفتم ماله دوست دختر عزیزم شیرینه!!
با نسیم صحبت کردم تا از ارایشگاه وقت بگیره.ایندفعه هم باید مثل همون عروسی نسیم موهام رو درست میکردم.مگر میشد جور دیگه ای م درست کرد؟
یکم موهام بلند میشد سریع میرفتم میزدمشون....البته یه جوری روشون دست بلند میکردم که زیاد کبود نشن!!
مادرم دیگه دل رحمم.....!
تو این مدت زیاد کوهیار رو میدیدم....حسابی از جواب منفیم ترش کرده بود.واسه همینم سر سنگین بود باهام.ول کن بابا اصلا مهم نیست....
یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه ی کوهیار....یا همون چغندر خودمون.....
از تاکسی که پیاده شدم فک سرویس شدم رو از روی زمین برداشتم و تو بغلم گرفتم.
یکمم به چشام قوت قلب دادام که اروم باشن.....
لعنتیا خونشوووون زیادی بزرگ بوووووود.....
بعله منم یکم به خودم مسلط شدم و رفتم زنگ قصرشون رو زدم.در با صدای تیکی باز شد....در که چه عرض کنم.....!!
پامو گذاشتم رو سنگ فرشا....حیاط خیلی بزرگی روبروم قرار داشت.همه جا سرسبزی داشتن....البته باغ سرسبزی داشتن.محو تماشا بودم که کوهیار با لبخندی بهم نزدیک شد.شلوار جین مشکی با تی شرت بنفش....وای جیگرم من عاشق بنفشم.....
خیلی ناناز شده بود.بازوهاش از زیر استین تنگ لباسش زده بود بیرون و جذاب تر نشونش میداد.....واااای مامانی.....
کوهیار-سلام
من-سلام
کوهیار-خیلی خوش اومدی
من-میدونم
کوهیار خنده ای سرخوش کرد که معلوم بود خیلی خوشحاله....واه واه واه رو اب بخندی بچه جون
کوهیار-از صبح داشتم با خودم فکر میکردم با کدوم جنسیتت میای....که دیدم دختری...حالا چرا دختر؟
من-یخچال....یخ نکنی یه وقت.....به خودم مربوطه
کوهیار که حسابی کنف شده بود دیگه چیزی نگفت.دم در که رسیدیم یه خانوم تقریبا 50 ساله با یه مرد 60 ساله و یه پسر 20 و خورده ای اومدن از خونه بیرون.مثلا استقبال من.....چه ادم مهمی شدم ها....
کوهیار اروم گفت:خانوادمن
من-نفهم

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
کسی که دم در ایستاده بود در رستوران رو باز کرد و من و بهنوش وارد شدیم.نور لوستر های بزرگی که تو رستوران بود جلا و شکوه خاصی به رستوران داده بود.با چشم به دنبال خانواده ی کوهیار گشتم.بهنوش دستم رو کشید و به سمت گوشه ای رستوران اشاره کرد.
وقتی رد نگاهش رو دنبال کردم از چیزی که میدیدم خیلی جا خوردم......
ای خاک بر سر ادم فروشت کنن کوهیار.اقا بغل تو بغل یه دختر ایکبیری نشسته بود.دختره هم مثل طناب دار اویزون بود.از همون فاصله ی دور باز هم چشمای کوهیار منو تشخیص دادن.
تا چشماش بهم افتاد دستش رو دور شونه ی اون دختره حلقه کرد و صندلیش رو بهش نزدیک تر کرد.
بهنوش بی حرکت داشت نگاهشون میکرد.اخه قضیه ی بوسمون رو واسش گفته بودم.فکر کنم بهنوش هم از کارای کوهیار گیج شده طفلی.....
سریع به خودم اومدم.جمع کن خودتو شیرین.دست بهنوش رو گرفتم و تقریبا پاهای ثابتش رو داشتم رویه زمین میکشیدم.وقتی به میز رسیدیم.باباش تا چشمش به من افتاد از سر میز بلند شد و به خانمش هم اشاره کرد و اومدن سمتمون.وقتی به بهنوش نگاه کردم هنوز هم میخ کوهیار بود.شاید داشت با خودش فکر میکرد یه پسر تا چه حد میتونه عوضی باشه(لطفا به کسی بر نخوره)
با ارنج کوبوندم تو پهلوش تا به خودش بیاد.اما با صدای ارومی گفت خاک تو سر اشغالش کنن.مامان و بابای کوهیار بهمون نزدیک شدن.برای حفظ ادب اول مادوتا سلام کردیم.بعدش هم با تک تک مهمونا که تقریبا 15 تا میشدن سلام کردیم.اما کوهیار اصلا از جاش بلند نشد و فقط سرش رو تکون داد.
برو بابا میمون افریقایی فکر کرده چقدر مهمه حالا.
کوروس ازم خواست تا با بهنوش بریم پیش اون بشینیم.منم برای رو کم کنی کوهیار رفتم پیشش نشستم.بهنوش هم سمت دیگم نشست.
از عمد صندلیم رو به کوروس نزدیک تر کردم و وقتی کوروس با تعجب نگاهی بهم انداخت چشمک ریزی بهش زدم که از چشمای به خون نشسته ی کوهیار دور نموند.
بعله اقا کوهیار ماهم بلدیم.لجم واقعا داشت در میومد.اخه پسره داشت یه جوری برخورد میکرد که انگاری من به زور کردمش تو اتاقش و بهش تجاوز کردم.
همه داشتن با هم میگفتن و میخندیدن.منم سرگرم صحبت با بهنوش شدم.
بهنوش-پسره ی خاک تو سر چرا اینجوری میکنه؟
من-اوووه ول کن بابا تو هنوز داری به این فکر میکنی
بهنوش-یعنی تو برات مهم نیست؟
اروم با دستمال گوشه ی لبم که داشت خون میومد رو پاک کردم و گفتم:نه بابا کوهیار خر کی باشه
کوهیار جایی نشسته بود که وقتی برگشتم تا از کوروس سوالی بپرسم چشم تو چشمش شدم.
بی توجه به کوهیار به کوروس گفتم:ببخشید اقا کوروس جشن چند سالگی باباتونه؟
کوروس لبخندی زد و گفت:63 سالگی
ناخوداگاه سوتی کشیدم.ولی سریع دستم رو گذاشتم جلوی دهنم تا خفه بشم.
من-اوووه چه عالی
کوروس-این کجاش عالیه؟به نظرتون اینکه پدرم داره پیر میشه عالیه؟
ای خدا خراب کاری پشت خراب کاری
من-نه من منظورم که این نیست.شما بد برداشت کردید.منظورم اینه که چقدر خوبه پدرتون تو این سن دل به این شادی دارن
کوروس-مگه پدر شما افسردگی دارن؟
خب اگرم داشته باشه تو باید بدونی؟
من-نخیر اقا کوروس.من فقط یه حرفی زدم ها.شما همش دارین از گوشه و کنارش سوال میکشین بیرون.
کوروس خنده ی بلندی کرد که باعث شد کوهیار با تعجب به ما نگاه کنه.ایول کوروس بخند مامانی بخند.اقا کوهیار شماهم نوش جانت بخور !!
کوروس-وای شما چقدر بامزه ایید.فکر نمیکردم اینطوری واکنش نشون بدید
من-راست میگم دیگه
از بحث کردن با اون کوروس سمج دست برداشتم و به بهنوش که داشت با گوشیش ور میرفت نگاه کردم.
من-حوصلم سر رفت
بهنوش-خب به من چه
من-شام رو چرا نمیارن
بهنوش-وااای شیرین تو رو خدا اینجا دیگه ابرومون رو حفظ کن حوصله ندارم دیگه شاهد پرخوریت باشم
من-نه بابا نگران نباش
بهنوش-بفرما شام رو اوردن شکم شل خانوم
بهنوش راست میگفت شام رو اوردن.منم با چشمای حریصم بهشون زل زدم.هیچوقت یادم نمیاد درباره ی شکم تونسته باشم خودم رو کنترل کنم.همونجور که به غذاها نگاه میکردم چشمم به کوهیار افتاد که خیره خیره داشت نگاهم میکرد.اما تا متوجه نگاهم شد یه پوزخند زد و دست اون دختره رو گرفت.
حس کنجکاوی داشت قلقلکم میداد برای همین از کوروس پرسیدم:اقا کوروس اون دختره که پیش برادرتون نشستن کین؟
کوروس نگاهی به اونا و بعدش نگاهی به من انداخت و گفت:چطور مگه؟
من-هیچی فقط میخوام بدونم
کوروس-دختر داییمه
من-مثل اینکه خیلی همدیگرو دوست دارن؟اینطور نیست؟
کوروس-نه بابا کوهیار از اون دختر متنفره.اخه خیلی به ادم میچسبه.اما یلدا خیلی از کوهیار خوشش میاد
دماغ سوخته خریداریم اقا کوهیار ضایع
من-اخه اونطور که کوهیار رفتار میکنه به نظر میرسه خیلی دوسش داشته باشه
کوروس-اشتباه فکر کردید چون کوهیار اصلا به یلدا محل نمیذاشت اما وقتی شما اومدید نمیدونم یکدفعه چی شد که دستش رو انداخت دور شونه ی یلدا
خیلی دوست داشتم حرص کوهیار رو در بیارم.چون تقریبا منو سر کار گذاشته بود.برای همین به کوروس گفتم:اقا کوروس تا میز رو کامل نچیدن میشه با هم بریم توالت تا من دستم رو بشورم؟
کوروس متعجب گفت:دوستتون تنها نمیمونن؟
من-بهنوش؟نه....البته اگه دوست ندارید من تنها میرم
کوروس –نه این چه حرفیه بفرمایید
کوروس سریع از جاش بلند شد و صندلی منم که بلند شده بودم رو کشید عقب و دستم رو گرفت و کمکم کرد تا از پشت صندلی بیام بیرون.بهنوش متعجب به حرکات ما نگاه میکرد.دور از چشم بقیه چشمکی بهش زدم.
وقتی کوروس دستم رو گرفت کلی دعاش کردم.چون اگه نمیگرفت من میموندم از بین صندلیا چحوری بیام بیرون !!
کوروس منو تا دم در توالت همراهی کرد.طفلی رو الکی کشیده بودم اینجا.ببخشیدی گفتم و رفتم تو توالت.تصمیم گرفتم به خورده معطل کنم تا کوهیار فکر بد بکنه.کلا کرم داشتم.
رفتم جلوی اینه و رژم رو پرنگ تر کردم.بعد از چند دقیقه که برای من ساعتها گذشت اومدم بیرون.با چشم دنبال کوروس گشتم.
اما چشمام تو چشمای قهوه ای کوهیار گره خورد.کوهیار تا نگاهم رو دید جلوتر اومد.با هر قدم اون من یک قدم عقب میرفتم.سرم رو به اطراف گردوندم تا کوروس رو پیدا کنم اما اثری ازش نبود نکبت.
ای بابا از اونم که بخاری بلند نشد.تا اومدم به کوهیار نگاه کنم که ببینم چیه چی شده....به شدت به در توالت خوردم.کوهیار با دستش در رو باز کرد و منو هول داد تو.و پشت سرش در رو بست.
از شدت هل دادنش نزدیک بود که از پشت پرت بشم رو زمین.دستام رو بردم بالا تا پیرهن کوهیار رو چنگ بزنم که نیفتم اما نتونستم....
در حال خوندن اشهدم بودم که هیچوقتم یاد نمیگیرفتمش....اما بین اسمون و زمین معلق موندم.کوهیار دوتا دستام رو گرفت و منو با شدت به سمت خودش کشید.
در عرض صدم ثانیه خودم رو بین بازوهای کوهیار پیدا کردم.
این پسرم که از هر فرصتی واسه ساختن فیلم سوپر استفاده میکنه.
کوهیار دستای مردانش رو دور کمر باریکم حلقه کرد.بازم سواستفاده.همون یه دفعه بسم بود.
فکر نمیکنم کسی تو توالت این کارا رو کرده باشه.تو رو خدا نگاه کن تو همین یه سال زندگیم دارم طلسم چه کارایی رو میشکنم.اخه توالت هم شد جا؟
برای اینکه بیشتر از ضربان نامنظم قلب کوهیار رو نشنوم جفت دستام رو گذاشتم رو سینش و با شدت هولش دادم عقب.به خاطر عکس العمل ناگهانی من حلقه ی بین دستاش شکسته شد و من ازش جدا شدم.
کوهیار اول یکم نگام کرد اما کم کم چشماش به خون نشست و نطق اقا باز شد.
با صدایی که به فریاد شبیه بود گفت:که چی نشستی با کوروس لاس میزنی؟
به خطر صدای بلندش صدای منم بالا گرفت:اولا تو حق نداری سر من داد بزنی....دوما اختیار دار من بابامه نه تو که داری برام تعیین تکلیف میکنی شازده
کوهیار عصبی تر از قبل گفت:کوروس خودش دوست دختر داره لازم نیست تو خودت رو بهش بند کنی
بخاطر تهمت احمقانه ای که بهم زده بود یک قدم بهش نزدیک تر شدم و دستم رو بردم و بالا و خوابوندم تو گوشش
با صدایی که سعی میکردم ارامش رو توش حفظ کنم گفتم:جوابی واضح تر از این برات ندارم
سعی داشتم با قدمهایی بلند از جلوش رد بشم اما کوهیار دستم رو گرفت و کشید و منو محکم تو بغل خودش پرت کرد.
از چشمای قهوه ایش شر و شر داشت پشیمونی میریخت پایین.
چشاش رو دوخت تو چشماش و گفت:ببخشید اخه عصبی بودم نفهمیدم چی گفتم.شرمندتم خانمی.بخشیدی؟
اروم گفتم:خفه شو
اروم انگشت اشارش رو کشید رو لبم و گفت:چرا این طفلی رو تیکه پاره کردی که ازش خون بیاد؟
میخواستم دستش رو پس بزنم که در توالت باز شد.کوهیار سریع سرش رو بلند کرد و به پشت سر من زل زد.
سریع از بغلش اومدم بیرون و به در توالت زل زدم.چشمای متعجب مامانش رو مادوتا ثابت مونده بود.
کوهیار تک سرفه ای کرد و مادرش رو از بهت خارج کرد.
مامانش گفت:شامتون سرد شد
احساس کردم اوضاع داره قمر تو مارمولک میشه برای همین سریع گفتم:میخواستیم بیایم شرمنده شمارو هم به زحمت انداختیم
مادرش لبخند گرمی زد و گفت:نه بابا چه زحمتی
سریع از کنارشون رد شدم و رفتم بیرون.دست به صورت داغم کشیدم.الان چه فکرا که با خودش نکرده.پسره ی کله شق ابرو واسم نذاشت
خودم رو به میز رسوندم و نشستم.اینقدر همه سرگرم صحبت بودن که کسی توجهی بهم نکرد.چون بیشتریا فامیلشون بودن کسی منو نمیشناخت که بخواد توجهی هم بهم بکنه
بهنوش با خنده ازم پرسید:چه غلطی میکردی کلک که صورتت گل انداخته
من-وای بهنوش از غلط هم گذشته بذار بعدا برات تعریف میکنم
چلغوز و مامانش هم اومدن سر میز.دیگه نه من نگاهی به چلغوز انداختم و نه اون به من.باباش کیکش رو هم فوت کرد.اون لحظه فقط داشتم به این فکر میکردم که یه کلاه هفت رنگ کم داره !!
کادو ها رو هم باز کردن.باباش از کادوم خیلی خوشش اومد.
موقع رفتن هم میخواستم اخرین تیرم رو خلاص کنم.همونجور که کوهیار بهم گفته بود مثلا بود مارو برسونه.از همه خدافظی کردیم و رفتیم از رستوران بیرون.به بهنوش اروم اشاره کردم که بره.سوییچ رو هم بهش دادم و بهنوش رفت.چون کوهیار جلو جلو راه میرفت متوجه نشد.پشت سر کوهیار راه میرفتم.
وقتی رسیدیم جای ماشینش کوهیار برگشت و نگاهی بهم انداخت.وقتی بهنوش رو ندید با تعجب پرسید:پس دوستت کجاست؟
با قیافه ی خونسردی گفتم:رفت دستشویی گفت سریع میاد
کوهیار در ماشینش رو باز کرد و نشست پشت رل.منم رفتم جای شیشه ی ماشینش ایستادم.کوهیار شیشه رو داد پایین و گفت:سوار نمیشی؟
برگشتم و به بهنوش که اماده بود نگاه کرد.وقتی منو دید پاش رو گذاشت رو گاز و به سمت ما اومد
رومو کردم به کوهیار.پوزخندی زدم.
تف کردم رو زمین و پام رو کشیدم روش.به چشمای بهت زده ی کوهیار نگاه کردم و گفتم:ببین شازده کوچولو فکر اینو از سرت بیرون کن که بذارم بدن نازنینم به روکش های صدنلی ماشینی بخوره که دستای تو بهش خورده...
وقتی حرفم تموم شد صدای ترمز ماشینم که بهنوش سوارش بود رو شنیدم.
اینقدر حرفه ای ترمز کرد که خودمم تعجب کردم.
برگشتم و سوار ماشین شدم و برای اینکه حرصم رو کامل خالی کرده باشم بوسی براش فرستادم و برای اینکه مطمئن بشم میشنوه بلند داد زدم:این بوس رو هم از طرف من بده به کوروس جوووونم
بشکنی زدم تا بهنوش حرکت کنه.صدای جیغ لاستیکا باعث شد تا متوجه شدت عصبانیت کوهیار بشم.
چون تا اون لحظه اینقدر غرق لذت بودم که نفهمیده بودم......
برگشتم و سوار ماشین شدم و برای اینکه حرصم رو کامل خالی کرده باشم بوسی براش فرستادم و برای اینکه مطمئن بشم میشنوه بلند داد زدم:این بوس رو هم از طرف من بده به کوروس جوووونم
بشکنی زدم تا بهنوش حرکت کنه.صدای جیغ لاستیکا باعث شد تا متوجه شدت عصبانیت کوهیار بشم.
چون تا اون لحظه اینقدر غرق لذت بودم که نفهمیده بودم.......
صدای خنده های بلند منو بهنوش تو صدای بلند ضبط گم شده بود.حالا احساس بهتری دارم.تمام داستان توالت رو برای بهنوش تعریف کردم.خدایی خیلی شب خوبی بود.اما یه چیزی رو قلبم سنگینی میکرد.انگاری عذاب وجدان داشتم از اینکه اونطوری خوردش کردم بچه رو.....
شب رفتیم خونه دانشجویی مون.به یاد خاطراتمون.بهنوش میگفت اخرین باری که بانسیم صحبت کرده گفته شاید دیگه نره دانشگاه و درسش رو ول کنه.چون گفته با تمام اینکه درسش براش اهمیت داشته اما بازم نمیتونه زندگیش رو ول کنه.
نسیم واقعا ارزش بهترین ها رو داشت.و من خوشحالم از اینکه زندگیش حتی از دور هم سرشار از ارامش به نظر میرسید.
صبح که از خواب بیدار شدم چندتا میس کال از کوهیار داشتم.گوشیم رو پرت کردم رو زمین و گفتم:برو بابا حوصلت رو ندارم
کارامون رو با بهنوش انجام دادیم و یه دستی هم به خونه کشیدیم و راه افتادیم کرج.
کویهار هم دیگه زنگ نزد.مثل اینکه حسابی بهش بر خورده بود.یکم تنبیه لازمه.اخه همیشه این دختران که اویزونن.حالا من دوس دارم یکمم پسرا حس اویزونی بهشون دست بده.
اصلا تا التماسم نکنه کاری به کارش ندارم.
بهنوش رو رسوندم و خسته و کوفته رفتم خونه.طبق معمول بابا و مامان سر کار بودن.شهاب هم چمدونم رو تا اتاقم برد و بعدش هم چسبید بهم که تعریف کن چیکار کردی
ای که این بشر چقدر سیریش شده
وقتی مامان و بابا هم رسیدن خونه همه با هم تو سالن نشستیم و من با سانسور قضیه ی تولد باباش رو تعریف کردم.و کلی هم از خانوادشون و اینکه چقدر منو تحویل گرفتن روش گذاشتم.
بعد از کلی سوال و جواب و مراسم 20 سوالی مامانم برگشتم به اتاقم.دوباره ذهنم رفت پیش کوهیار و اینکه چقدر بد ضایش کردم.البته میدونم که کارم رو بدون تلافی نمیذاره.نمیدونم کاری که کردم به چه قیمتی قراره برام تموم بشه اما فقط این مهمه که کوهیار تاوان بوسش رو پس داد.
شاید من نمیخواستم اولین بوسه ی زندگیم اینجوری باشه.....شایدم نمیخواستم طرف مقابلم کوهیار باشه....اصلا ولش کن
یه هفته از اون شب میگذشت و من خبری از کوهیار نداشتم.دیروز محبی بهم زنگ زد و گفت برای فردا باهم یه قراری بگذاریم.گفت درباره ی اون دوست مربیش میخواد باهام صحبت کنه.
با مامان و بابا صحبت کردم و اونا هم گفتن میتونم برم تهران اما به شرطی که شهاب هم همراهم بیاد.
نمیدونستم چطوری شهاب و محبی رو باهم روبرو کنم.اصلا باید به محبی میگفتم که من دخترم؟
تا کی میخواستم این راز رو پنهون کنم؟شاید بهتره من نرم و شهاب رو بفرستم.یعنی محبی باهام چیکار داره که مجبورم کرده تا تهران برم؟یعنی اینقدر مهم بوده؟
رفتم پیش شهاب که رو کاناپه لم داده بود و فیلم تماشا میکرد نشستم.نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به تلوزیون خیره شد.
سیب رو از توی مشقاب رویه میز برداشتم و پرت کردم به شهاب.سیب محکم به پای شهاب خورد.دادی کشید و به سمتم برگشت
شهاب-هوووی خواهر محترم چته؟
من-خب کارت دارم
شهاب-خدا زبون رو ازت گرفته؟
من-با تو باید عملی صحبت کرد
شهاب-حرفتو بزن پاشو برو کار دارم
من-از خداتم باشه من دارم باهات صحبت میکنم.حالا شهاب خارج از شوخی میخواستم درباره ی این قراربا محبی باهات صحبت کنم
شهاب-گفتی کجا قرار گذاشته؟
من-شام تویه رستوران.گفت خیلی هم مهمه و حتما باید برم
شهاب-خب برو دیگه
من-خله مشکل من اینه که اون نمیدونه من دخترم
شهاب-اهان....اینجاست که میگن هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه
من-شهاب اذیت نکن دیگه بگو چیکار کنم؟
شهاب-به من چه وقتی جعل هویت کردی باید فکر این روزا رو هم میکردی
من-شهاب یه راهی جلو پام بذار دیگه
شهاب تلوزیون رو خاموش کرد و صاف رو مبل نشست و بهم زل زد
شهاب-خواهر من....منکه نمیدونم رفتارای محبی با تو چطوری بوده؟اگه باهات میگفته و میخندیده که یعنی هیچی فقط تو رو به شوخی میگرفته.اما اگه همش ضایعت میکرده و از تیم شوتت میکرده بیرون که یعنی ازت خوشش اومده
من-فکر کنم من یه چیزی بین این دوتام
شهاب-به نظر من که محبی اگر بفهمه تو دختر بودی فقط یکم تعجب میکنه و بعدش هوات رو حسابی داره.چون محبی از این کارای پر از ریسک خوشش میاد
من-یعنی خیلی ریلکس باهام برخورد میکنه؟
شهاب-نمیدونم....اما من پشتتم برو خودمم میام.
از اینکه شهاب اینطوری باهام صحبت میکرد حس خوبی پیدا کردم.اینکه اطرافیانم دوستم داشتن و من براشون اهمیت داشتم احساس غرور میکردم.
من-شهاب پس کم کم کارات رو بکن راه بیفتیم دیگه
شهاب-هنوز ساعت 2 ظهره.من یه دوش میگیرم بعدش راه بیفتیم
من-باشه
رفتم تو اتاقم.یعنی ممکنه محبی با دختر بودنم به راحتی کنار بیاد؟اصلا چیکار باهام داره.....
****
رستوران شیکی بود....معلوم بود قیمتای نجومی هم داره.
شهاب در رستوران رو برام باز کرد و من داخل شدم.شونه به شونه ی شهاب به سمت میزی رفتیم که محبی روش نشسته بود.شهاب دستم رو گرفت و بهم قوت قلب داد.چقدر خوب شد که این چلغوز هم همراهیم کرد وگرنه فکر کنم همین وسط پس میفتادم.
وقتی به میز محبی رسیدیم هردو باهم بهش سلام کردیم.سرش رو از مجله ای که روبروش بود برداشت و به ما نگاه کرد.
اول تعجب تو چشماش موج میزد اما بعدش بلند شد و با گرمی شا شهاب دست داد.اول مکسی کرد ولی بعدش با من هم احوال پرسی کرد.
وقتی نشستیم ومنو رو اوردن و سفارش غذا دادیم محبی سر صحبت رو باز کرد.وقتی از حاشیه ها رد شدیم محبی پرسید:
شهاب جان ایشون خواهرتونن؟
شهاب نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشد و گفت:بله
محبی نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:چقدر به نظرم اشنا میاید
لبخندی به محبی زدم و اروم به شهاب اشاره کردم که بگه.
شهاب هم دستاش رو تو هم قلاب کرد و گذاشت رویه میز.سرم رو انداختم پایین تا عکس العمل محبی رو نبینم.نمیدونم چرا اینقدر برام مهم بود که بدونم محبی چیکار میکنه.
شهاب-اقای محبی واقعیتی وجود داره که شما ازش بی خبرید
محبی-بگو پسرم چیزی شده؟
شهاب دوباره نفس عمیقی کشید.
این داداش ما به درد جرز لای در و دیوار هم نمیخوره.اخه پسر خوب مگه داری ازش خواستگاری میکنی که هی اکسیژن دریافت میکنی؟
شهاب-راستش این خواهر من همونیه که شما باهاش تو ورزشگاه تمرین میکردید و همونیه که اون پاس بی نظیر رو داد که باعث یه گل غیر منتظره شد و اخرش هم تیم شما برنده شد
محبی یه لحظه کپ کرد.نیم نگاهی بهم انداخت و به شهاب گفت:داری شوخی میکنی؟
این شهاب در به در دوباره یه نفس عمیق کشید.میخواستم بهش بگم نترس خفه نمیشی همینجا.....حالا نکنه هوای رستوران سرشار از اکسیژن تازه بود واسه همین داداش بی مغز ما هی دوست داشت یه نفسی تازه کنه....
شهاب با صبر و حوصله تمام قضیه رو برای محبی تعریف کرد و محبی هر لحظه بیشتر تعجب میکرد.وقتی حرفای شهاب تموم شد محبی یه لحظه سکوت کرد.بعدش هم به من و هم به شهاب نگاه کرد.بعد از چند ثانیه سکوت محبی با عصبانیت از جاش بلند شد و رو به من گفت:تو فکر نکردی که ممکن بود کسی میفهمید یا اینکه به خاطر تو من میباختم
از جان بلند شدم و گفتم:اما حالا دیدید که به خاطر من برنده شدید
محبی کتش رو برداشت و از رستوران زد بیرون.سرجام ولو شدم و با ناامیدی به شهاب خیره شدم.
شهاب لبخند گرمی بهم زد و گفت:اشکال نداره مهم این بود که باید میفهمید
من-اخه حتی نفهمیدم باهام چیکار داشت...اصلا اون به درک موقعیت ورزشی تو رو هم خراب کردم
شهاب-فدای سر کچلت بچه جون.
هنوز شام رو نیورده بودن.به شهاب نگاهی انداختم و گفتم:شام بخوریم؟
شهاب-کی بهتر از منو تو
با اینکه از برخورد محبی هنوز هم دلخور بودم ولی بازم با کلی شوخی و خنده و تو سرو کله زدن با شهاب غذامون رو خوردیم.
بعد از اینکه صورت حساب رو گرفتیم فقط به هم نگاه کردیم و خندیدیم.اخه نه من اونقدر پول همرام بود و نه شهاب.
هردومون مونده بودیم که چیکار کنیم.
من-شهاب یه غلطی بکن من که این همه پول ندارم الان تو چی؟
شهاب لبخند ژکوندی زد و گفت:کیف پولم خونه جا مونده
من-ای تو روحت
شهاب-کارت اعتباریت هم همرات نیست؟
من-نه بابا
شهاب-خب غلط کردی گفتی بشین شام بخوریم
من-یعنی تو نباید اول به جیبت نگاه میکردی؟
شهاب-حالا ول کن این حرفا رو یه کاری بکن که از اینجا در بریم
یکم با خودم فکر کردم.اول چشمم افتاد به توالت ها که تقریبا نزدیک در بودن.فکری تو مغزم جرقه زد.
کیفم رو از روی میز برداشتم و اروم به شهاب گفتم:من میرم توالت بعدش هم از در میرم بیرون.وقتی من رفتم تو هم بیا توالت و بعدش سریع بیا بیرون تا کسی شک نکنه
شهاب-خره اگه بفهمن چی
نگاهی به اطرافم کردم.همه سرشون شلوغ بود و رستوران تقریبا غلغله بود.
من-با بچه ها زیاد از این کارا کردم.کاری نمیشه اگه میترسی تو اول برو.
شهاب- باشه
شهاب بلند شد رفت توالت.خودم رو با سالاد مشغول کردم.شهاب یعد از چند دقیقه از توالت اومد بیرون و خیلی طبیعی از در رستوران رفت بیرون.
حالا نوبت من بود.باید کاری میکردم که کسی شک نکنه.برای همین موبایل و کیف پولم و رژلبم رو از تو کیفم در اوردم و گذاشتم تو جیب مانتوم.تو کیفم رو گشتم دیگه چیزی نداشتم غیر از چندتا دستمال کاغذی.
کیف رو گذاشتم وسط میز و دستمال کاغذیی برداشتم و رفتم تو توالت.اگه کیفم همونجا میموند طبیعی تر میشدم.
کمتر از یک ثانیه از توالت اومدم بیرون.یه پیشخدمت بالای میزم ایستاده بود و داشت با چشاش اطراف رو از نظر میگذروند.
فهمیدم اگه همین الان نرم گیر میفتم.برای همین سریع از در رستوران زدم بیرون.شهاب تو ماشینش نشسته بود.بدو بدو رفتم سمت ماشین و در رو هنوز باز نکرده بودم گفتم برو
تا اومدم پام رو بذارم تو ماشین شهاب جو گیر شد و گاز رو گرفت و رفت.منم که قافلگیر شده بودم پرت شدم اونور.نکه داداش من خیلی عاقله برای همین ماشین رو لب به لب جدول پارک کرده بود.برای همین هم من پرت شدم تو جوب اب که پر از لجن و اب کثیف بود.
چند تا پسر جوون هم که داشتن از همونجا رد میشدن تا منو دیدن زدن زیر خنده.شهاب بی عرضه هم نه تنها پیاده نشد تا کمکم کنه بلکه پا به پای اون چندتا پسر هم داشت میخندید.شیشه ی ماشین رو هم داده بود پایین تا خنده هاش واضح تر پخش بشه.
وقتی از جوب اب خودم رو کشوندم بیرون اول رو کردم به اون چندتا جوون و گفتم:وای وای وای چقدر خنده دار بود.یخ نکنین یه وقت
یکی از پسرا که از بقیه پرو تر بود گفت:جووونم عزیزم عصبی نشو
یکی از لجنا رو که از جیب مانتوم اویز شده بود رو در اوردم و با شدت تمام پرت کردم طرفش.تا اومد به خودش بیاد لجنه پخش صورتش شد.دوستاش حالا به اون میخندیدن.بعدش هم برای من دست زدن
رفتم به سمت ماشین شهاب که از شدت خنده قرمز شده بود و لگدی به لاستیک ماشینش زدم و بلند گفتم:بهم میرسیم اقا شهاب
از جلوی همشون رد شدم و با عصبانیت پیاده رو زیر پام متر کردم.
****
شهاب سرعتش رو با قدمهام کی کرد و پشت سر هم بوق میزد.
شهاب-شیرین ببخشید دیگه یا سوار شو
شهاب-شیرین خواهش میکنم زشته بخدا
روم رو کردم بهش و گفتم:برو گمشو
شهاب در حالی که بوق میزد گفت:کوچولویه من ناراحت نشو دیگه
من-شهاب گمشو
تو اولین کوچه ای که سر راهم بود وارد شدم.وقتی وارد کوچه شدم ضربان قلبم بالا گرفت.چقدر اینجا به نظرم اشنا میومد
شهاب هنوزم داشت با ماشینش دنبالم میومد تا سوارم کنه.اما من خیلی از دستش ناراحت بودم.حداقل اگه چشای کورش رو باز نکرده بود و گاز داده بود کم کم باید میومد دستم رو میگرفت و از جوب میکشیدم بیرون.وااای گوشیم فکر کنم فاتحش خونده شده
شهاب هنوزم داشت بوق میزد.تا خواستم برگردم و یه چیزی بهش بگم که یهو دیدم یه تویوتای مشکی پیچید جلوی ماشین شهاب.
اینقدر اونجا تاریک بود که تشخیص نمیدادم کی به کیه.اما فقط فهمیدم سرف شهاب رو از ماشین پیاده کرده و داره هی میزنتش.
پسره میگفت:مگه نمیبینی نمیخواد سوار بشه ولش کنه دیگه بی خواهر و مادر
با تعجب به زد و خوردشون نگاه میکردم.این دیگه کیه؟چقدرم غیرتیه بنده خدا
هردوشون زوراشون یکی بود.مثل یه فیلم هیجانی داشتم به دعواشون نگاه میکردم.اصلا انگار نه انگار که داداشم داشت کتک میخورد.
بعله شهاب خان حالا بخور.حقته
اما وقتی دیدم دعوا داره هر لحظه جدی تر میشه رفتم جلو و یقه ی اون پسره رو از پشت گرفتم و با شدت تمام کشیدمش طرف خودم و گفتم:ولش کن داداشم رو نکبت
پسره که غالفگیر شده بود پرت شد طرفم و تا صورتش رو برگردوند به سمتم چشام تو یه جفت چشم قهوه ای گره خورد.
هنوز داشتم به کوهیار خیره خیره و با تعجب نگاه میکرد که مشت شهاب ابله اومد تو نیمرخ کوهیار.
صورت کوهیار محکم خورد تو صورت من.اینقدر مشت شهاب نفله با شدت بود که صورت من هم درد گرفته بود.
شهاب با نگرانی اومد سمتم و صورتم رو تو دستاش گرفت و زل زد بهم و گفت:چی شد دختر؟
دست شهاب رو پس زدم و گفتم:شهاب برو گمشو صورتم رو ناقص کردی
کوهیار هنوز داشت به منو شهاب خیره خیره نگاه میکرد.شهاب داشت به سمت کویهار هجوم میبرد که سریع پریدم جلوش و گفتم:شهاب نکن اون هم تیمیمه
به جای واژه ی یه دوست هم تیمی رو به کار بردم.شاید نمیخواستم کوهیار فکر کنه که ارزشش برام اندازه ی یه دوسته....مگه نبود؟
شهاب-دروغ نگو هم تیمی تو اینجا چیکار میکنه؟
به ته کوچه خیره شدم.حالا فهمیدم چرا اینجا برام اینقدر اشنا بود.چون خونه ی کوهیار ته همین کوچه بوده.
من-شهاب اینجا کوچشونه
کوهیار اومد جلو و با شهاب دست داد و گفت:ببخشید نمیدونستم برادرشونی
شهاب و کوهیار بهم دست دادن.رو به شهاب گفتم:مگه شما دوتا همدیگه رو نمیشناسین؟
شهاب-نه نمیشناسیم چون تو این مسابقه از تیم های مختلف گل چین شده و بیشتریا باهم غریبه بودن
کوهیار بهم نزدیک شد و گفت:پس شهاب اصلی ایشونند؟
خیلی سرسنگین جواب دادم:فعلا که اینطور به نظر میرسه
شهاب به کوهیار گفت:مگه شما موضوع این خواهر خل مارو میدونستی؟
چشم غره ای به شهاب رفتم.کوهیار جواب داد:بعله فقط من میدونستم
کوهیار دوباره دستش رو برد جلو و با شهاب دست داد و گفت:بازم معذرت میخوام چون فکر میکردم فقط یه مزاحمید
نگاهی پر از خقارت بهم انداخت و گفت:حموم لجن تشریف داشتید؟
منم نگاهی بدتر از خودش بهش انداختم و گفتم:مثل اینکه خیلی تو این کارا سررشته دارید که میدونید چی به چیه
کوهیار-وقتی استادم شماباشید همچین توقعی هم میره ازم
رسما کنف شده بودم.هرچی استینم رو سِرچ کردم هیچ جوابی پیدا نکردم.کوهیار کلی به شهاب تعارف زد که بریم خونشون اما شهاب ابله در جوابش گفت:به کوهیار جان باید خواهرم رو ببرم حموم بشورمش
من دارم برات اقا پسر
وقتی از کوهیار خدافظی کردیم تا خونه مجردیمون تو تهران کلی باهاش دعوا کردم.اخرشم موهام رو کشید و گفت تو که نازنازی نبودی
شب خسته و کوفته رو تختم دراز کشیدم.تویوتا خریده.چقدر این ماشین برازندشه.
اصلا اختلافات ما از کجا شروع شد؟اهان از جایی که بهم پیشنهاد داد.از همونجا فقط میخواستم خوردش کنم.چرا رد کردم؟مگه من زانتیا نمیخواستم؟اصلا مگه من با بچه ها شرط نذاشته بودم؟
سرم رو بردم زیر بالشت.حوصله ی فکر و خیال رو نداشتم.
صبح قبل از اینکه بخوایم راه بیفتیم محبی به گوشیم زنگ زد.وقتی باهاش صحبت کردم بهم گفت که از رفتار دیشبش خیلی پشیمونه و اعتماد به نفسم و شجاعتم رو تحسین کرد.اخرشم گفت امروز ناهار بیایم همون رستوران.
اما من سریع ادرس یه رستوران دیگه رو بهش دادم.فکر کنم اگه میرفتیم اونجا باید از همین الان خودم رو پشت میله های زندان تصور میکردم
***
محبی بعد از کلی مقدمه چینی و تشکر از من و کلی حرفای دیگه رفت سر اصل مطلب:
راستش دخترم موضوع درباره ی همون دوستم که گفتم مربی یه تیم مطرح تو اروپاس.....اون روز دوستم بازی تو رو دید.به من گفت تو در عین اینکه خیلی سر به هوایی اما از استعداد خیلی خوبی برخورداری
وسط حرفاش که جدی هم به نظر میرسید با خودم گفتم:اون لحن لفظ قلمت تو حلقم
محبی-دوستم ازم خواست اگه تو راضی باشی و خانوادت هم موافقت کنن میخواد تو رو عضو یه باشگاه اروپایی کنه و باهات کار کنه.چون میگفت هنوز بدنت خام به نظر میرسه
با تعجب به شهاب نگاه کردم.شهاب هم تعجب کرده بودم.منظورش چی بود؟
من-یعنی میخوان من برم اونور اب؟
محبی لبخندی زد و گفت:البته تو باشگاه فوتبال مخصوص دخترا باهات کار میکنن
به شهاب نگاهی انداختم و گفتم:پیشنهاد خوبی به نظر میرسه
شهاب به محبی نگاه کرد و گفت:نظر خودتون چیه؟
محبی-به نظر من موقیع عالییه.و خواهرت میتونه خیلی موفق بشه
سرم رو انداختم پایین.از بچگیم ارزوی همچین روزی رو داشتم.حالا اومده.اما من چرا گیجم؟
شهاب-درباره ی اقامتش و درسش چی؟
محبی-درسش که میتونه اونطرف هم ادامه بده.و اقامتش هم،هم میتونه تو خوابگاه باشه و هم اینکه یه خونه براش بخرید و یا اجاره کنید
شهاب-اخه شیرین اونجا تنهاست فکر نمیکنید یکم براش مشکل باشه؟
محبی-اگر تو خوابگاه باشه میتونه دوست پیدا کنه و اونا وهواش رو داشته باشن تا خودش راه بیفته
شهاب یکم مکث کرد و گفت:اگر اجازه بدید با پدرو مادرم هم مشورت بکنم تا اخر همین هفته جوابش رو بهتون میدم
محبی-نظر خودت چیه شیرین؟
من-نمیدونم....اونطرف رفتن سخته اما موقعیت عالییه
محبی-درسته.پس شهاب جان خبرش رو تا اخر همین هفته بده چون دوستم اخر این ماه برمیگرده
شهاب-چشم حتما
تا اخر غذامون من ذهنم درگیر بود.این موقعیت ها نصیب هر کسی نمیشه.یعنی برم یا بمونم؟
تا اخر غذامون من ذهنم درگیر بود.این موقعیت ها نصیب هر کسی نمیشه.یعنی برم یا بمونم؟
تو راه برگشتمون به کرج کله ی شهاب رو درسته قورت دادم.اینقدر که درباره ی رفتنم و یا موندنم ازش سوال کردم.اخرشم با یه جواب دهنم رو موکت کرد
شهاب-شیرین خانوم خیر سرت مادر و پدر داری از زیر بوته که به عمل نیومدی که من بخوام برات تصمیم بگیرم.حالا هم بگیر بخواب بذار سردردم خوب بشه
رسما دهنم رو بست.منم دیگه چیزی نگفتم.تقریبا خفه خون گرفتم.درک میکنمش.هرکس دیگه ای هم جای اون بود با این جیغ جیغای من همین جواب رو میداد.
وقتی رسیدیم خونه مامان و بابا خونه بودن.هنوز پام نرسیده بود به سالن تمام قضیه رو تعریف کردم.بعدش هم ساکت بهشون زل زدم.انگاری منتظر بودم همون لحظه بگن برو یا بمون.
بابا وقتی چشمش به من افتاد گفت:چیه مثل شتر نشستی منو نگاه میکنی؟نکنه میخوای همین الان بگم برو چمدونت رو جمع کن فردا پرواز داریم؟
من-نه در اون حد.....ولی میخوام بدونم نظرت چیه
بابا-خودت چی میگی؟
من-منکه راضیم به رضای خدا
بابا-اره جونه خودت مارمولک منکه میدونم تو از خداته این موقعیت رو قبول کنی
من-بالاخره من نظر خودم رو گفتم....هرچی قسمت باشه
بابا-شیرین برو خودتو خر کن
من-بلا نسبت باباجونم
شهاب-شیرین گوشامون دراز شد حرفت رو بزن
خودم رو از جبهه ی خود شیرینی در اوردم و گفتم:من فکرامو تو راه کردم و دیدم موقعیت عالییه و من دوست دارم که برم
بابا و شهاب نگاهی بهم انداختن.نفهمیدم منظورشون از این نگاهشون چی بود.
مامان-خوده شیرین که راضیه
بابا-به نظر من هم موقعبت خیلی خوبیه اما درباره ی اقامتت و زندگیت تو اونجا چی؟مشکلی نداری؟
شهاب شروع کرد به توضیح دادن درباره ی خوابگاه و دانشگاه و از این چیزا.منم فقط داشتم بهشون گوش میدادم.
شاید خیلی زود تصمیم گرفته بودم.من هیچکدوم از جنبه های اونجا رفتن رو نسنجیده بودم.شاید از دلتنگی خانوادم دق کنم و سرم رو بذارم و بمیرم.شایدم اینقدر سرم شولوغ بشه که زیاد دلتنگی نیاد سراغم.
بابا بعد از اینکه حرفای شهاب تموم شد گفت:هنوز زوده برای قضاوت و تصمیم گیری پاشین برین اتاقاتون فعلا.تنهایی فکراتون رو بکنین و هرکی نظرش رو تا اخر هفته بده.
نظراتون وصله به سرنوشت شیرین.پس همه ی جنبه ها رو میسنجین.شماره ی محبی رو هم بهم بدین تا زنگ بزنم باهاش صحبت کنم.یه قرار هم باید با اون دوستش بذاریم
تو اون یه هفته تمام سلولای خاکستریم رو مصرف کردم.حالا باید بگردم دنبال یه چیزی که تو کلم رو پر کنم چون مغزم خالی شد از بس که فکر کردم.
بابا با محبی و دوستش یه قرار گذاشت.اونا هم حسابی بابا رو راهنمایی کردن.بابا میگفت درباره ی زندگیم تو اونجا احتمال نداره به مشکلی بر بخورم.
درسم هم میتونم هموجا ادامه بدم.باشگاه زنانه اونجا هم باید یه تست ازم بگیره اگر قبول شدم بعدش راهم میدن.
بابا گفت دوستش خیلی از دختر بودنم تعجب کرده و به بخاطر همین شجاعتم خیلی ازم خوشش اومده.و تمام تلاشش رو برام اونجا میکنه که راحت باشم و به مشکلی بر نخورم
محبی هم کلی اون دوستش رو تائید کرده.
شهاب هم گفت که با رفتنم موافقه چون علاقه ی شدیدی به فوتبال دارم این میتونه یه موقعیت استثنایی برام باشه.مامان هم با کلی گریه گفت اگه بری دلم برات تنگ میشه اما خوشحال میشم موفقیتت رو ببینم
مامان مثل همیشه باهام موافق بود.شهاب هم که نظر + داد.فقط مونده بود بابا.
خودم هم از همون اول دلم روشن بود.یه جورایی یه حسی بهم میگفت برو.اگر نظر بابا هم مثبت باشه احتمال رفتنم بالای 70 درصد میشه.
فقط دوروز دیگه به اخر هفته مونده.یعنی فقط دوروز دیگه مشخص میشه من باید برم یا بمونم.
دوباره زنگ زدم و با محبی صحبت کردم.بازم به رفتن تشویقم کرد و گفت باشگاه های اینجا هم خوبه اما اونجا موفق تر میشم.
صبح بعد از اینکه یه دوش گرفتم و صبحانم رو خوردم اکبر بیکار شدم.
هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم.حتی حوصله ی فوتبال رو هم نداشتم.کسی هم خونه نبود.شهاب با دوستاش صبح رفت بیرون مامان و بابا هم سرکار بودن.
برای همین تصمیم گرفتم برم یکم خرید کنم.مانتوی و جین مشکی پوشیدم.برای تنوع هم شال زردم رو سرم کردم.خیلی وقت بود نگاهی بهش نکرده بودم.اخه شهاب یه بار بهم گفت وقتی اینو سرت میکنی شکل کارگرای سر گذر میشی.پسره ی بی شخصیت انگار نه انگار که من خواهرشم.
وقتی در حیاط رو داشتم باز میکردم تا ماشین رو بزنم بیرون از دیدن پژو پارسی که جلوی در پارک شده بود تعجب کردم.
تا اومدم دقیق بشم که چیه و کیه صدایی از بغل دستم شنیدم.وای خدا جنی شدم رفت
:کجا میری تنها تنها؟
سریع برگشتم تا ببینم کیه....به چشمای قهوه ایش زل زدم.خودش بود.اما اینجا چیکار میکرد؟
یه جین ابی با یه تی شرت سورمه ای پوشیده بود.
کوهیار تکیش رو از دیوار برداشت و دست به سینه فاصله ی بینمون رو با قدمهاش پیمود.
حالا دقیقا روبروی هم بودیم.
با قیافه حق به جانبی گفتم:اشنا به نظر میرسید شما؟
کوهیار لبخند نادری زد و گفت:شکل زنبور شدی.
با این حرفش عصبی تر شدم.همون کارگر سر گذر بسم نبود که اینم بهم میگه زنبور
من-پس بپا نیشت نزنم
کوهیار-هنوز دهنت بوی شیر میده
من-مگه تو دهات شما زنبورا شیر میخورن؟
کوهیار صورتش رو بهم نزدیک تر کرد و گفت:نخیر ولی شیرا زنبورا رو میخورن
یه قدم از چشماش دور شدم.چقدر این چشمای وحشی امروز عصبی بود.
من-برو کنار بذار باد بیاد
کوهیار-قدیمی شده جدید بیا
من-همه که مثل تو اپدیت نیستن
کوهیار-خودم اپدیتشون میکنم
کوهیار قدم قدم بهم نزدیک تر میشد.چرا این امروز هاپو شده.اینقدر اون جلو اومد و من عقب رفتم که تقریبا میشد گفت وسط حیاط ایستاده بودیم.
از اینکه عقب عقب برم و یهو بچسبم به یه دیوار بیزار بودم.چون احساس ضعف بهم دست میداد.برای همین به جای اینکه برم دربرابر کوهیار که داشت بهم نزدیک تر میشد درجا واستادم و دستم رو زدم به کمرم و گفتم:چی میخوای؟
کوهیار هم سرجاش واستادو دستاش رو کرد و جیبش و گفت:این ماجرای رفتنت چیه؟
یه لحظه ماتم برد .این از کجا فهمیده بود.....تمام حواسم رو جمع کردم.نمیخواستم توضیحی بهش بدم برای همین برای فرار ازش برگشتم و به ساختمون خونه زل زدم.
بعدش هم نگاهی به کوهیار انداختم و گفتم:الان بابام میاد و میبینتمون برو بیرون
کوهیار پوزخندی زد و گفت:میدونم که تنهایی از صبح زود داشتم کیشیک میکشیدم
من-مثل اینکه سابقه داری چون خوب بلدی چیکار کنی
کوهیار عصبی چنگی به موهاش زد و گفت:شیرین اعصابم رو خورد نکن
من-منکه مجبورت نکردم همینجا وایستی میتونی بری بیرون
بعدش هم دستم رو به سمت در خونه دزار کردم:بفرمایید
کوهیار نگاه کلافه ای بهم انداخت و گفت:رفتنت حتمیه؟
سرم رو انداختم پایین.طاقت دیدن کلافگیش رو نداشتم.اروم گفتم:در خونه از اون طرفه
کوهیار دستی به صورتش کشید و گفت:این کارو نکن
بعدش هم به سمت در خونه رفت.چون در پارکینگ باز بود ماشینش رو که از جلوی چشمام رد شد رو به وضوح میدیم.
ای بابا اومد زد تو حالم پسره ی نفهم.خریدمم که منتفی شد.رفتم درا رو بستم و برگشتم تو خونه.اخه مگه با این رفتارای شازده ی چغندرشکل حالو حوصله ی خرید هم برای ادم میمونه.
شب که بابا اومد خونه ازم خواست تا برم تو سالن و بشینم.وقتی همه دور هم جمع شدیم بابا شروع کرد به صحبت....جاش بود که بگم حاج اقا مسئلتو
بابا-من هم با محبی و هم با اون دوستش حرف زدم.اونا هم همجوره موافق بودن.شرایط رفتنت رو هم سنجیدم....اول یه خورده بارم سخت بود که بخوام تنها بفرستمت تو یه کشور غریب که با زندگی اونجا اشنایی هم نداری.اما محبی گفت که موضوع رفتن تو رو به یکی از بچه های تیمتون گفته.....بذار ببینم اسمش چی بود....خیلی پیچیده بود اسمش.....توش دره و دشت و قله و از این چیزا داشت.....
با این توصیف هایی که بابا داشت از اسم کوهیار بدبخت میکرد سریع گفتم:کوهیار نبوده؟
بابا سریع گفت:اهان اره اره خودشه.مثل اینکه کاپیتانتون هم بوده.وقتی محبی موضوع رفتن تورو بهش گفته اون یکمی بهم ریخته.مثل اینکه میدونسته هم دختری
خودم رو زدم به نفهمی و گفتم:حتما محبی گفته دیگه
بابا-نمیدونم.اما محبی گفته که مشکل ما فقط اقامتت اونجاست.با اینکه میتونی تو خوابگا بمونی اما اخرش تویه دختر تنهایی و ممکنه برات خطرناک باشه
اون پسره که قله داشته گفته اتفاقا من برای دکترا میخوام برم اونور اب.حالا که اون هم میخواد بره میتونیم یه خونه ی مشترک بگیریم.اینجوری خرجش هم کمتره و امنیتش هم بیشتره.
محبی به سره پسره قسم خورد که خیلی اقا و پاکه و فکر نمیکنه برای تو مشکلی پیش بیاره اما من بازم نمیتونم ریسک کنم و تورو با یه پسر غریبه بفرستم اون سر دنیا
وقتی داشتم به حرفای بابام گوش میکردم شبیه یه هویج کپ کرده شده بودم.این کوهیار چقدر داشت غلطای اضافی میکرد.
شهاب-بابا یعنی شما با رفتن شیرین راضیی؟
بابا-وقتی همه دارن تائیدش میکنن حتما خوبه دیگه
شهاب-من کوهیار رو دیدم.محبی راست میگه خیلی اقاست.تازه رگ غیرتش رو هم دیدم.از این بی خانواده ها نیست.
حالا همچین میگه رگ غیرتش رو هم دیدم انگاری یه سیاره ی ناشناخته رو کشف کرده !! ای ای ای کاشکی اون رویه دیگه ی این فرشته ی پاک رو هم میدیدی شهاب جوون.
بابا-فردا باید نظر قطعیمون رو بدیم.نمیدونم چیکار کنم.اونجوری که تو میگی کوهیار خیلی پسر خوبیه.فردا با شیرین میرم تهران که هم کوهیار رو ببینم و هم نظرمون رو به محبی و دوستش بدیم.
شهاب-بابا دیگه کاملا مطمئنی به این دوست محبی؟
بابا-اره من حتی با باشگاهتون هم صحبت کردیم.اونا هم تائیدش کردن و گفتن که اون یه مربی مطرحه.
شب موقع خواب داشتم به این فکر میکردم که یه درصد فکر کن من با کوهیار چلغوز همخونه بشم.مخصوصا با اون ذهن منحرفش.البته هم منو لخت لخت دیده و هم طعم لبام رو چشیده و هم مزه ی اغوشم رو.پس دیگه چیکار میخواد باهام بکنه که من اینقدر میترسم ازش....ای بابا این کوهیار هم شده غوز بالا غوز....همش خودش رو پرت میکنه تو زندگی من.
ای بابا این کوهیار هم شده غوز بالا غوز....همش خودش رو پرت میکنه تو زندگی من.
فردا صبح زود با بابا راه افتادیم به سمت تهران.جمعه بود و بابا هم کار نداشت.تو راه تا تونستم از خوابگاه ها تعریف کردم.همش هم تاکیید میکردم که کشور غریبه و خوابگاه مطمئن تره.اما بابا با قیافه ی بی تفاوتی فقط سر تکون میداد.
بخدا اگه من با اون گلابی همخونه بشم رگ دستم رو میزنم....نه حالا در اون حد
قبل از اینکه وارد باشگاه بشیم یه بار دیگه خودم رو تو شیشه ماشین نگاه کردم.مانتو مشکی که تا بالای زانوم میومد رو با یه جین مشکی پوشیده بودم.شال صورتی چرکم رو با کفشای ال استارم که رنگش با شالم همخونی داشت هم باهم ست کردم.کوله ی مشکیم رو هم که خطای صورتی داشت رو هم انداختم پشتم.
رژ کالباسیم رو به لبام زدم.عینکم رو به چشمام زدم.شده بودم یه تیکه جواهر.ماشالا ماشالا
سریع خودم رو رسوندم به بابا که داشت با نگهبان صحبت میکرد.بعد از اینکه صحبتاشون تموم شد بابا برگشت به من نگاهی انداخت و گفت:شیرین اومدی عروسی ننت یا عزای بابات؟
من-ااااا...بابا گیر نده دیگه میخوام خوش تیپ باشم
بابا-چه معنی میده دختر از باباش خوش تیپ تر باشه
به بابا نگاهی انداختم.پیرهن سفید با کت اسپرت مشکی با شلوار جین مشکی پوشیده بود.با این سنش هنوزم خوش پوش و خوش تیپ بود.
دستم رو دور بازوی بابام حلقه کردم و با خودم کشیدمش و گفتم:بیا بریم پسرم
بابا دستم رو گرفت و گفت:صبر کن.اون کوله رو دریار شکل این دخترای جلف و سبک شدی
من-اااا بابا
بابا-جدی میگم
بعد از اینکه کولم رو گذاشتم تو ماشین رژم رو هم یکم کم رنگ تر کردم.البته که خود به خود کم رنگ بود.
وارد ساختمون مدیریت شدیم.یه جلسه بود بین ما و مدیر باشگاه و محبی و اون مربیه....البته چلغوز هم میومد....منم که این وسط نخودی بودم
فقط گفتن بیام که دلم نشکنه وگرنه که قفط خودشون قرار بود با هم حرف بزنن.
بعد از گذشتن از مرز منشی در اتاق کنفرانس رو باز کردیم.همه اومده بودن.فقط منو و بابای وقت شناسم دیر رسیده بودیم.
ردیابام برق چشمای کوهیار رو شناسایی کردن.وقتی بهش نگاه کردم اول از همه تی شرت سبزی که پوشیده بود نظر رو جلب کرد.با رنگ سبز واقعا خواستنی میشد.....ای بابا خواهر چشات رو درویش کن پسر مردم رو قورت دادی
بعد از سلام و احوال پرسی و کلی تعارف های بیخود بیخود نشستیم.بابا روبروی کوهیار نشست.منم پهلوی بابا.محبی و اون مربیه هم پلهوی کوهیار و روبروی من نشستن.مدیر باشگاه هم که رو صندلی اصلی نشسته بود.همون بالای مجلس.
همه داشتن درباره ی اقامت و تاریخ رفتن و از این چیزا حرف میزدن.اما حواس من بیشتر جای کوهیار بود.چرا این بشر اینقدر اویزونه.بابا برو دنبال زندگیت دیگه.....ولی فکر کن باهم همخونه بشیم.اونوقت چه حالی ازش بگیرم.
محبی و مدیر باشگاه داشتن کوهیار رو تائید میکردن.بابا هم داشت دودلیش بر طرف میشد و کم کم داشت رضایت میداد.وای خدا نه من نمیخوام با این همخونه بشم.
در کمال بهت و تعجب همنوطور که مثل یه هویج تنها و مظلوم نشسته بودم شنیدم که بابا گفت:دخترم که تو خونه رضایت خودش رو اعلام کرد.حالا که شماها اینقدر از نظر اقا کوهیار مطمئنید منم حرفی ندارم.ولی با عرض پوزش ایشون باید یه تعهدی به من بدن که اتفاقی برای دخترم نیفته.
اخه پدر من اون سر دنیا اگه منو خفه کنه کی میخواد بفهمه که تو میخوای تعهد بگیری ازش
محبی نفهم هم تند تند یه متنی نوشت و داد دست بابا.بابا هم وقتی خوندش رو به کوهیار گفت:اگر شما این برگه رو امضا کنید من حاضر میشم دخترم رو با شما بفرستم تو یه خونه
ای خدا اگه بشه پدر گرام هم یه نظری به من بکنه و بگه هویج بابا خودت چی میگی اصلا دوس داری با این بی خاصیت همخونه بشی یا نه ؟؟!!
کوهیار هم برگه رو امضا کرد و گفت:به من اعتماد داشته باشی من فقط راحتی شما و دخترتون رو میخوام
ایشالا به پای هم پیر بشیم !!
بابا برگه رو گرفت و گذاشت تو جیبش.نگاهی به مربیه که ساکت داشت نگاه میکرد انداخت.
به انگیلیسی ازش پرسید که بقیه کارا با شما؟
مربی هم گفت:بله حتما
بعد از کلی صحبت های متفرقه بابا گفت که دیگه مار رفع زحمت کنیم.قرار شد برای پیدا کردن خونه و کارای اقامت و باشگاه و اینا دیگه اونا اقدام کنن.
محبی میگفت شاید حدودا با پارتی و از این حرفا 2ماه دیگه کارامون جفت و جور بشه.
وقتی داشتم از کوهیار خدافظی میکردم لبخند پیروز مندانه ای زد.منم پوزخندی بهش زدم.بچرخ تا بچرخیم.
حالا همچین نگام میکرد انگاری صاحبم شده !!
تو ماشین کلی سر بابا داد و بیداد کردم.خرکی خرکی باید با اقا تو یه خونه باشم.هرچی میخوام ازش دور باشم اون هی خودش رو میچسوبنه بهم....
بابا فقط با یه لبخند بهم گفت:شیرین تو چشماش خوندم که مردِ
من-پدر من تو این دوره زمونه که از رویه چشمای کسی نمیشه دختر دسته گلت رو بسپاری بهش
بابا-حرف اضافی نزن دیگه
من-کلا همه خیلی برام ارزش قائلن
بابام لپم رو کشید و گفت:هیییییس سرم رفت
شهاب وقتی فهمید قراره با کوهیار همخونه بشم یکم غیرتی شد اما بابا کلی نشست مغزش رو خالی کرد.
مامان هم همش قربون و صدقم میرفت و هی میگفت:از همون اول همچین روزی رو میدیدم
منم گفتم:مامانجان حالا که پیشگو از اب در اومدی بگو ببینم اسم شوهرم چیه؟
مامان-من دیگه نمیتونم چیزای غیر ممکن رو پیش بینی کنم
من-مگه شوهرکردن من غیر ممکنه؟
مامان با خنده ای گفت:اینطور به نظر میرسه
من-ای بابا دستی دستی منو ترشیده کردین شماها
مامان-تو هی میخوای خودتو از ترشیده ها کنار بکشی وگرنه واقعیت همینه
من-مامان فقط تو رو کم داشتم
مامان-من دیگه نمیتونم چیزای غیر ممکن رو پیش بینی کنم
من-مگه شوهرکردن من غیر ممکنه؟
مامان با خنده ای گفت:اینطور به نظر میرسه
من-ای بابا دستی دستی منو ترشیده کردین شماها
مامان-تو هی میخوای خودتو از ترشیده ها کنار بکشی وگرنه واقعیت همینه
من-مامان فقط تو رو کم داشتم
شب رفت

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 17:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
من-وااای فرانک جون این لباس چقدر بهت میاد.....مدل موهات رو عوض کردی؟
فرانک-شیرین برو لباست رو عوض کن و اینقدر چرب زبون نباش
من-چشم چشم
تاپ صورتیم رو با شلوارک مشکیم پوشیدم.برای اینکه راحت باشم سوییشرت مشکیم رو هم پوشیدم.موهام رو هم دم اسبی بستم و کولم رو هم برداشتم.
تو راه غرغر شنیدم از فرانک.سرم رو خورد.تو حالت عادیش کم حرف میزد که الانم داره دوبله کار میکنه....
وقتی رسیدیم دم در باشگاه ناخود اگاه یه حس استرس تمام وجودم رو گرفت.خیلی ترسیده بودم.باهم از ماشین پیاده شدیم.فرانک دستم رو تو دستای گرمش گرفت و با هم وارد باشگاه شدیم.
در سالن رو باز کردم و قبل از فرانک وارد شدم.همون سه نفر پشت میزاشون نشسته بودن.جنیفر رو ندیدم.
بعد از اینکه فرانک یه صحبت کوتاه با منشی داشت باهم رفتیم سمت اون سه نفر.جین و تام و فیونا با دیدن ما از جاشون بلند شدن.بعد از سلام و صبح بخیر تام یه برگه از تویه یه پوشه در اورد وداد دست من.
من-این چیه؟
تام-نتیجه ست
برگه رو با یه لرز خفیفی که تو دستام بود گرفتم بالا و شروع کردم به خوندن.اخرش نتیجه رو نوشته بود....
رد صلاحیت
دستام یخ کرد.یه عرق سرد هم نشست رو پیشونیم.به فرانک نگاه کردم تو چشماش ارامش موج میزد.
رو کردم به تام و گفتم:هیچ شانس دیگه ای ندارم؟
تام-سال دیگه همین موقع دوباره تست میگیریم
من-اخه من چه عیبی داشتم؟
تام-شما اونقدر پخته نبودید که به درد کار ما بخورید
از رک بودن کلامش اصلا خوشم نیومد.خب میمردی یکم تهش یه متاسفانه ای یه با عرض معذرتی چیزی میچسبوندی؟
همه چیز تموم شد.اصلا اومدنم بیخود بود.حالا بمونم چیکار.اه چقدر من بی عرضم.
با فرانک از همه خدافظی کردیم و برگشتیم تو ماشین.فرانک چیزی نمیگفت.چه عجب !!
سرم رو تکیه دادم به شیشه ی ماشین.حالا باید چیکار کنم؟
وقتی ماشین ایستاد یه نگاه به دور و ورم کردم.سنسورام تشخیص دادن جلویه یه باشگاه ورزشی دیگه اییم.
به ادما نگاه کردم هرکسی سرش تو کار خودش بود.کسی به کسی کاری نداشت.
خیابونا هم عجیب تمیز بود.وااای اتوبوس دو طبقه من همیشه حسرت اینا رو میخوردم.با ضربه ای که فرانک به شیشه زد فهمیدم شکل این عقب مونده های ذهنی با دهن باز ذل زدم به خیابون.اخه تو این یه روز زیاد توجه نکرده بودم.
از ماشین که پیاده شدم فرانک شروع کرد به ورور کردن.اخ که چقدر این حرف میزنه
فرانک-دختر خوبی باشی باز از اون کارا نکنی.اگه اینجا رو هم از دست بدی باید بری از این باشگاه های معمولی
من-چشـــــم بریم تو
با فرانک وارد باشگاه شدیم.اینجا به بزرگی اونجا نبود ما بازم قابل تحمل بود.ساختمون شیکی بود.
بعد از اینکه از یه راهرو میگذشتی وارد یه سالن میشدی که چند تا در داشت.فرانک من رو برد به سمت یکی از درا و باهم داخل شدیم.در رو که باز میکردی وارد یه فضای ازاد بزرگ میشدی.
دختر و پسرای جوون در حال تمرین انواع ورزشا بودن.هرکسی یه کاری میکرد.بعضیا هم دسته جمعی داشتن ورزش میکرد و مربی بالا سرشون بود.
با فرانک به سمت یه زن که روی یه صندلی نشسته بود و داشت فوتبال بازی کردن چند تا دختر رو نگاه میکرد رفتیم.اون زنه هم بادیدن ما از جاش بلند شد و با فرانک دست داد.
زن-اوووه فرانک عزیز این تویی؟
پس نه عمه ی محترمشه خب این سوالا چیه میکنی !!
فرانک-بتی عزیز سفر بودم
رویه بتی دقیق شدم.صورت خیلی سفیدی داشت.با چشمای ابی.سنش دور و ور 35 تا 40 میخورد.یه تاپ سبز با یه شلوارک یشمی پوشیده بود.چهره ی جذابی داشت.مهربون هم به نظر میرسید.
زن-خیلی خوش اومدی ایشون دوستته؟
فرانک رو کرد به من و گفت:این شیرین هست برای تست اوردمش
بتی بعد از دست دادن با من گفت:بیا برو با بچه ها بازی کن ببینم
سوییشرتم رو در اوردم و با کولم دادم دست فرانک.دوییدم وسط.بتی سوتی زد و همه ی دخترا دست از بازی کشیدن.
بتی بلند به همه گفت:برای تست اومده
همه داشتن به من نگاه میکرد.با سوت بتی بازی شروع شد.همه یه جوری بازی میکردن که انگاری همه ی اونا یه تیمن و من واسه خودم یه تیم مجزا.
بازی سختی بود.اخه دخترا نسبتا حرفه ای بازی میکردن.یه جورایی منو یاده بچه ها باشگاه خودمون انداختن.وای که چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.
نمیدونم چقدر گذشته بود که با سوت بتی بازی متوقف شد.بتی با اشاره ی دستش ازم خواست برم پیشش.
خیس عرق شده بودم.از بازی خودم راضی بودم.حداقل میدونم همه ی تلاشم رو کرده بودم.هرچی تو کیسم بود رو ریختم بیرون و نشون دادم.
بتی-افرین خوب بود اما هنوز خیلی جا داری تا روت کار بشه
بتی نگاهی به فرانک کرد و گفت:فقط به خاطر فرانک عزیز قبولت میکنم
من-وااااو مرسی بتی عزیز
خدا خیرت نده که اینقده رکی تو زن.اخه میمردی نگی به خاطر فرانک قبولت کردم. اه اه اه حالم رو بهم زد.....ولی اشکال نداره ارزشش رو داشت.
نگاه قدر شناسانه ای به فرانک انداختم.
بتی بعد از ادرس یه اتاق رو بهمون داد و یه نامه نوشت داد و دستمون ازمون خواست تا بریم برای ثبت نام.
بعد از اینکه دوباره وارد همون سالنه شدیم پریدم بغل فرانک و کلی ازش تشکر کردم.بااینکه یه شانس عالی رو از دست داده بودم اما باز همینم غنیمت بود برام.بعد از اینکه ثبت نام کردیم و هزینه رو به حسابشون واریز کردیم از باشگاه اومدیم بیرون.
قرار شد تا دوهفته فرانک حمل و نقلم رو به دوش بکشه از اون به بعد خودم برم و بیام.چون باید کم کم یاد میگرفتم.
قبل از اینکه بریم خونه فرانک منو به یه مرکز خرید بزرگ برد و چیزایی که دوست داشتم و یا واقعا برام لازم بود رو خریدم.
اینقدره خوراکی های خوشمزه و خوشگل داشت که ادم هول میشد.کلی هم شکلات خریدم.
ناهار رو هم با هم تو یه رستوران ایتالیایی خوردیم.غذاهای ایتالیایی ها واقعا فوق العاده بود اما بازم به گرد پای غذاهای ایران نمیرسید.بعد از ظهر هم قرار شد بریم دور شهر رو بگردیم.
ناهار رو هم با هم تو یه رستوران ایتالیایی خوردیم.غذاهای ایتالیایی ها واقعا فوق العاده بود اما بازم به گرد پای غذاهای ایران نمیرسید.بعد از ظهر هم قرار شد بریم دور شهر رو بگردیم.شب خسته و کوفته برگشتم خونه.خیلی خیلی روز خوبی برام بود.پا گذاشتن تو یه دنیا ی جدیدی که نه با فرهنگشون اشنایی داری و نه کسی رو اونجا میشناسی برام جالب بود.فرانک هم خیلی خوب هوام رو داشت.درباره ی همه جا برام توضیح میداد.برام ولخرجی میکرد.
حالا میفهم فرانک منهای اون حرف زدنای زیادش ادم خیلی خوبیه.میتونم باهاش احساس راحتی کنم با اینکه دوروز بیشتر از اشناییمون نمیگذره!!
از پس فردا کلاس ورزشم شروع میشه.هفته ی بعد هم قراره با فرانک برم برای کارای دانشگاهم.
کلاس ورزشم یک ساعت و نیم در روز و یه روز در میونه.
یک روز در هفته هم مخوام کلاس شنا بردارم.چون دوست دارم از همه چیز اینجا استفاده کنم.
****
دو هفته از اومدنم میگذره و من الان احساس راحتی بیشتری میکنم.فرانک تو همه ی کارام کمکم میکنه.اشپزیام رو هم به لطف کتاب اشپزی انجام میدم.
درسته خیلی وقتا گند میزنم بهش اما بازم اینکه دستپخت خودت رو بخوری یه حال دیگه ای داره.
دانشگاهمم که به لطف خدا و فرانک سریع ردیف شد.کلاسام رو جوری تنظیم کردم که با ورزشم تداخل نداشته باشه.
بچه ها باشگاهمون خیلی قوین.بیشتریا چند ساله که دارن این کار رو انجام میدن.با سه تاشون هم دوست شدم.
یکیشون رو خیلی بیشتر دوست دارم.اسمش نیکُل و خیلی هم خوشگله.چشمای ابی درشت با موهای بلوند داره که همیشه پایین موهاش یه فر درشت خرده.لبای قلوه ایی داره و بینیش هم کوچیک و خوش تراشه.
دختر مهربونیه و برعکس من که خیلی پرجنب و جوشم اون همیشه ارومه.شاید به خاطر همینه که خیلی دوستش دارم.وقتی پیششم ارامش عجیبی رو حس میکنم.
یه گاز دیگه به ساندویچم میزنم و به فرانک که داره درباره ی یکی از مسافرتاش به نیوزلند حرف میزنه خیره میشم.اصلا به حرفاش گوش نمیکنم.فقط سرم رو تکون میدم.بیشتر سرگرم بهشتیم که تو دستامه .چیز برگر واقعا یه بهشت زمینه.میترسم فرانک وسط حرفاش یه سوال ازم بپرسه منم که اصلا گوش نمیدم اونوقت وسط زمین و اسمون گیر میکنم.
اخه خیلیا تا حالا مچم رو گرفتن.همینجوری که داشتن یه قضیه ی طولانی رو تعریف میکردن وسطش یه چیزی هم ازم میپرسیدن منم که دیگه دکترای پیچوندن رو از دانشگاه شهاب گرفته بودم همش میگفتم اوه اوه من برم توالت سریع میام.
البته خیلی وقتا هم این کلک جواب نمیداده و من راه شریف خجالت کشیدن رو در پیش میگرفتم.
ساندویچم که تموم شد نوشابم رو برداشتم و تکیم رو زدم به صندلی و شروع کردم به نوشابه خوردن.فرانک هنوز نوارش روشن بود و داشت حرف میزد.نمیدونم چرا هیچوقت متوجه نمیشد من اصلا به حرفاش گوش نمیکنم.همونجور که داشتم نوشابم رو میخورد از پنجره به بیرون خیره شدم.مردم در حال رفت و امد بودن.این فرانک بی سلیقه میزمون رو دقیقا روبروی در انتخاب کرده بود برای همین هم هرکسی که میرفت و میومد اول باید از زیر نگاه من رد میشد بعدش میرفت یه میز برای خودش انتخاب میکرد.
نه.....نوشابه پرید تو گلوم....چقدر چهرش اشنا بود.کجا دیده بودمش.تند تند داشتم سرفه میکرد.فرانک بلند شد و زد پشتم.وقتی سرفم بند اومد دوباره بهش نگاه کردم.جلوی در ایستاده بود و داشت به من نگاه میکرد.با این سرفه هام بیشترم داشتم جلب توجه میکردم.وقتی تقریبا اروم تر شدم نوشابم رو دوباره برداشتم و مثل این خیره ها دوباره شروع به خوردنش کردم.
پسره شروع کرد به قدم برداشتن.فکر میکردم الان رد میشه و میره.اما دقیق بالای سرم ایستاد.فرانک سرش رو بلند کرد و نگاهی تواٌم با تعجب به پسره انداخت.
پس شاید من هم به نظر اون اشنا اومدم.سرم رو بلند کردم و بهش زل زدم.وای خدای من این اینجا چیکار میکرد.اینکه همون سهیل اویز خودمون بود.پس چرا شهاب چیزی از اومدن سهیل بهم نگفته بود.
سهیل به انگلیسی گفت:شیرین خانوم شمایید؟
مثل خودش یه چهره ی بی تفاوت گرفتم و گفتم:بذار ببینم این صورت به شیشه خورده رو یه جایی دیده بودم.....اهان دم در خوابگاه
سهیل-فکر نمیکردم هنوز هم همون حالت جبهه گیری احمقانتون رو حفظ کرده باشید......در ضمن از حافظه ی سه ثانییتون هم توقع نداشتم اون روز رو به یاد بیارید
دندونام رو روی هم فشار دادم.چقدر پروئه.
من-من روزای بد زندگیم رو خوب به خاطر میسپارم.....امروز هم همش یه حس حال بهم زنی داشتم حالا دلیلش رو میفهمم
سهیل رو کرد به فرانک و گفت:سلام وقتتون بخیر.من سهیلم یکی از دوستان شیرین خانوم
فرانک هم از جاش بلند شد و با سهیل دست داد و گفت:سلام سهیل عزیز منم فرانک هستم
سهیل دوباره نگاهی به من انداخت و گفت:شهاب نگفته بود ازدواج کردید
من-حالا چرا دارید حرص میخورید؟من نشد یکی دیگه....البته میدونم فراموش کردن من کار سختیه براتون
سهیل پوزخندی زد وگفت:فکر نمیکردم اینقدر مونده ی پسرا باشید که بخوایید خودتون رو بند کنید بهشون
من-منم فکر نمیکردم دیدن شوهر عزیز من اینقدر شمارو ناراحت کنه
سهیل داشت رسما حرص میخورد....اما میدونم نمیخواست بیشتر از این باهام کل کل کنه.وای که چقدر ضایع کردنش حال میده.خدا کنه نره تا من یکم از کنف کردنش کیف کنم
سهیل-از دیدنتون خوشحال شدم شیرین خانوم
و بعدش سرش رو به نشانه ی احترام یکم خم کرد و رفت به سمت طبقه ی بالا....
وقتی سر میز نشستیم سرم رو کردم بالا و تو دلم گفتم:میگم خداجون کشته مرده ی این ارزو براورده کردناتم.
وقتی ساندویچ فرانک تموم شد از رستوران اومدیم بیرون.یه انرژی خاصی درون خودم احساس میکردم.شاید بخاطر سهیل بوده.چون جدیدا وقتی کل کل میکنم انرژی میگیرم.باید اسم خودم رو بذارم کل کل اشام !!
****
روزها میومدن و میرفتن.نمیدونم خسته نمیشدن اینقدر در حال رفت و امد بودن؟دیگه خبری از سهیل نشد.یعنی دیگه ندیدمش.چه توقعایی داشتم من اخه مگه غوله که من میخواستم تو شهر به این بزرگی دوباره ببینمش.از دیدارمون هم حرفی به شهاب نزدم.
تو ورزشمم هم جا افتاده بودم.با همه ی بچه ها ی تیممون هم دوست شده بودم.مربیم هم از کارم راضی بود.میگفت پیشرفت خیلی سریعی دارم.شنا هم میرفتم.با اینکه اوایل هیچی ازش حالیم نبود اما حالا دیگه میتونستم با چند نفر مسابقه هم بذارم.تو دانشگاه و درسا هم موفق بودم.دانشگاه های اینجا زمین تا اسمون با تهران فرق میکرد.
فرانک هم یه روز بهم گفت که میخواد با دوست دخترش ازدواج کنه.یعنی انتظار هر خبری رو داشتم غیر از این.یکی نیست بگه مرتیکه سن بابای من رو داری اونوقت تازه میخوای با دوست دختر جونت ازدواج کنی؟
ولی خب اینا فقط حرفای تودلی خودم بود.اون لحظه بهش گفتم:وااای فرانک چه خبر خوبی بود.فکر نمیکردم اینقدر زود تصمیم به ازدواج بگیری (!!)
لپتاپم رو پام بود و در حال چت کردن با نیکلم.داره درباره ی دوست پسرش بهم میگه که چقدر شر و شیطونه و روحیاتش اصلا بانیکل نمیسازه اما بازم نیکل دوستش داره.
دوباره از پنجره به بیرون نگاه میکنم.چه روز افتابی قشنگی.امروز تعطیله.باید یه برنامه برای خودم بچینم. دیگه حالا رفت و امد با اتوبوس رو یاد گرفتم.میتونم راحت برم و بیام.مترو هم خیلی وقتا به دادم میرسه.
شاید سینما برم و یه نهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم.شایدم برم دوچرخه کرایه کنم و دور شهر رو دور بزنم و بعدش یه ناهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم.یا میتونم برم خرید و بعدش یه ناهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم.رفتن به پارک هم میتونه خوب باشه تازه بعدش هم میتونم یه ناهار خوشمزه خودم رو مهمون کنم!اهان فهمیدم خودم رو یه نهار خوشمزه مهمون میکنم.چرا از اول به ذهنم نرسید؟؟!!
نیکل میخواد با مامانش بره خرید برای همین ازم خدافظی میکنه و میره.من میمونم و تنهایی خودم و خونه و یه دلتنگی کوچولو اون گوشه های دلم.برای همین گوشی رو بر میدارم و به خونه زنگ میزنم.بعدش با نسیم هم صحبت میکنم.حالا نوبت بهنوشه.اروم شمارش رو میگرم.نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم.
بهنوش-جونم شیرین
من-سلام بهنوش
بهنوش-سلام دبه ی ترشی
من-زهر مار دبه ی ترشی اصلا منم بهت میگم بد مزه به جای به نوش
بهنوش بعد از اینکه خندید گفت:وای خدای قبلانا بامزه تر بودی الان خنک شدی
من-بهنوش گل بگیر اونجا رو
بهنوش-تسلیم تسلیم.....خب چطوری رفیق قدیمی؟
یه لحظه دلم گرفت.به یاد اون روزا افتادم.روزای دانشگاه.خونه مجردیمون.از کجا میدونستیم ترم بعدی فقط یکیمون میره به اون دانشگاه؟
من-بد نیستم.امروز تعطیلم حوصلم سر رفته
بهنوش-تو ر وقت حوصلت سر میره زنگ میزنی ها
من-خب دوست به درد همین لحظه ها میخوره دیگه
بهنوش-راستی شیرین فکر نمیکردم چیزی از کوهیار نپرسی یه خبر داغ برات دارم
ته دلم لرزید اما لحن بی تفاوتم رو عوض نکردم:چیزی شده؟
بهنوش با هیجان گفت:الان سه ماه از رفتن تو میگذره....البته اگه اشتباه نکنم.
من-درسته خوب که چی؟
بهنوش-خوب تو این سه ماه من هیچ خبری از کوهیار نداشتم تا اینکه هفته ی پیش زنگ زد بهم
من-خب چی گفت؟
بهنوش-گفت یه قراره بذاریم یه کاری باهام داره
من-ای بابا بهنوش یه نفس زر بزن دیگه هی باید کوکت کنم
بهنوش-اااا .....خیلخب دارم میگم دیگه.خلاصه منم قبول کردم.قرار شد اون بیاد کرج.برای فرداش تویه پارک قرار گذاشتیم.روز قرار رفتم.....کلک چه خوشتیپی رو هم به تور .....
من-بهنوش دارن در میزنن من بعدا بهت زنگ میزنم
بهنوش-باشه پس هروقت تونستی زنگ بزن فعلا
من-خدافظ
گوشی رو کلافه پرت کردم روی مبل.ای ادم مزاحم.از تو چشمی نگاه کردم ببینم کیه.فرانک بود.....حالا نمیشد دو دقیقه ی دیگه بیای؟
گوشی رو کلافه پرت کردم روی مبل.ای ادم مزاحم.از تو چشمی نگاه کردم ببینم کیه.فرانک بود.....حالا نمیشد دو دقیقه ی دیگه بیای؟
در رو باز کردم و تعارفش کردم بیاد تو.وقتی باهم رو مبل نشستیم گفت:ببخشید شیرین عزیز که امروزوقتت رو گرفتم
اره بخدا یه مزاحم به تمام معنایی الان
فرانک-اما خب دوست دخترم امروز کار داشت و نمیتونست باهام بیاد تا بریم بیرون منم که حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم بیام اینجا تا با تو برم بیرون
من-اووووه چه فکر عالی کردی اتفاقا امروز منم تو فکر تو بودم تا باهم بریم بیرون
اره جونه خودم و عمه ی محترمم
فرانک-پس چه بهتر پاشو حاظر شو بریم بیرون
از روی ناچاری یه جیغ کوتاه کشیدم و گفتم پس چقدر خوش بگذره.جین ابیم رو با تی شرت صورمه اییم پوشیدم و موهام رو هم کیلیبس زدم و کلاه مشکیم رو هم سرم گذاشتم و رفتم بیرون.
فرانک هم پشت پنجره داشت بیرون رو تماشا میکرد.از پشت بهش دقیق شدم.هیکل ورزشکاری داشت.خیلی هم خوش تیپ بود.یه تی شرت خاکستری با شلوار کتون مشکی پوشیده بود.لا به لای موهاش هم میشد تار های سفید رو که نشونه ی 37 سال سنش بود رو دید.چشمای قهوه ایش که همیشه تو نور خورشید رگه های عسلی داشت منو یاد کوهیار مینداخت.لبای باریک و بینی نسبتا پهنش که به صورتش میومد باعث شده بود یه چهره ی دوست داشتنی رو ازش بسازه.شکمو بودنش بهترین اخلاقش به حساب میومد چون همیشه تو غذا خوردنا باهام پایه بود.از این رو هیچوقت هیچکدوممون نمیذاشتیم به شکمامون بد بگذره.
من-من امادم
فرانک نگاهی بهم انداخت و گفت:مثل همیشه بهترین تیپت رو میزنی
فرانک در رو باز کردو رفت بیرون منم عینک افتابیم رو از روی میز برداشتم و پشت سرش از خونه خارج شدم.برعکس همه ی روزهایی که بودن در کنار فرانک باعث سرگرمیم میشد امروز باعث شد گند بزنه به روزم.
****
شب خسته و کوفته برگشتم خونه.ساعت 11 شب بود.برای همین از زنگ زدن به بهنوش صرف نظر کردم.
کلاهم روکناری انداختم و خودم رو پرت کردم رو مبل.روز خوبی بود اما اینقدر حس فوضولیم فعال شده بود که هیچی ازش نفهمیدم.
****
صبح زود از خواب بیدار شدم و بعد از اینکه تند تند یه قهوه ی هول هولکی خوردم پریدم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم.
تاپ بنفش با شلوارک مشکیم رو پوشیدم.و مثل همیشه هم یه سویی شرت روش تنم کردم تا راحت باشم.با اینکه اینجا کسی به کسی کاری نداشت اما خودم با تاپ راحت نبودم.
کولم رو انداختم رو دوشم و هندزفری و عینکم رو هم برداشتم و زدم بیرون.چون ورزشگاه از خوابگاه دور بود مجبور بودم زود راه بیفتم.
هوای صبحگاهی رو با تمام وجود کشیدم تو ریه هام.هندزفری رو زدم تو گوشم و شاد ترین اهنگم رو انتخاب کردم و به راه افتادم.نصف راه رو پیاده میرفتم و نصفه ی دیگه رو با اتوبوس.از اونجایی که پیاده روی اونم تو صبح زود و تنها و همراه با اهنگ خیلی حال میداد هرگز با فضای خفه ی اتوبوس عوضش نمیکردم.
مسابقه ایی که قرار بود امروز بین دوتا تیم تو ورزشگاه برگزار بشه 1-2 به نفع تیم ما تموم شد.البته گل تساوی رو مدیون من بودن !
وقتی برگشتم خونه خیلی خسته تر از روزای دیگه بودم.اونم بخاطر این بود که انرژی زیادی صرف مسابقه کردم.پاهام داشتن میرفتن تا روی تخت ولو بشن اما یه دفعه یاد بهنوش و قضیه ی پارک افتادم.
دوییدم سمت گوشیم و و شماره ی بهنوش رو گرفتم.خیلی منتظر موندم اما کسی گوشی رو برنداشت.دوباره زنگ زدم ایندفعه هم میخواستم قطع کنم که صدای فرهاد تو گوشی پیچید.
فرهاد-بله؟
من-سلام فرهاد
فرهاد-سلام شیرین خانم
من-مرسی منم خوبم با احوال پرسی های شما بله زندگی هم راحته بله بله دانشگاه هم خوبه فرانک هم خیلی کمکم میکـــــ.......
فرهاد-شیرین خانم یه لحظه اجازه بدید من خودم میپرسم
من-نه اخه با بهنوش کار واجب دارم
فرهاد-خب بهنوش الان تو دسترس نیست اگه لطف کنین 10 دقیقه دیگه زنگ بزنین میاد
من-مگه کجاست؟
فرهاد-گفتم که نیست دیگه
من-فرهاد 23 سال سنمه ها....ای بابا باشه کارش که تموم شد بگو بزنگه
فرهاد خنده ای کرد و گفت:ای بابا چقدر تو منحرفی دختر
من-دست پرورده ی خودتم....خدافظ
فرهاد-خدافظ
گوشی رو پرت کردم رو تخت.اخه همین الان کدوم گوری رفتی تو دختر.یکم رو تخت نشستم و منتظر زنگ شدم.اما کم کم خسته شدم و دراز کشیدم.داشتم به کوهیار فکر میکردم.چقدر دوست داشتم عکس العملش رو وقتی دفترخاطراتم رو میخونده ببینم.اینقدر به این موضوع فکر کردم که پلکام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
ساعت 6 بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدم.وای خدا خیلی خوابیدم.اخه خیلی هم خسته بودم.هلک و هلک رفتم به سمت توالت و دست و صورتم رو شستم و رفتم تو اشپزخونه برای خودم چای دم کردم.یه دونه شکلات از تو کابیت برداشتم و گاز زنان رفتم پای تلوزیون نشستم.
تو حال و هوای خودم بودم که با یاداوری بهنوش مثل فنر که چه عرض کنم مثل شاه فنر از جام پریدم و رفتم سمت گوشیم.دوتا تماس شهید شده ازش داشتم.خدا بیامرزشون بچه ها خوبی بودن.
سریع شمارش رو گرفتم.با دومین بوق خودش جواب داد.بخدا اگه ایندفعه جواب نمیداد شهاب سیریش رو مینداختم به جونش.
بهنوش-به به سلام دبه ی لیته
من-زهر مار دبه ی لیته ....من تا اراده کنم خواستگارام صف میکشن
بهنوش-تو راست میگی....اصلا کور شود هر که نتوان دید
من-تو هم باید کور بشی...شوهر ندیده جونم زنگ زدم ادامه ی اون قضیه ی کوهیار رو تعریف کنی
بهنوش-اولا جواب ابلهان خاموشیست دومــــ.....
سریع پریدم تو حرفش و گفتم:جواب خران هم توگوشیست
بهنوش نچ نچی کرد و گفت:اینارم اونجا بهت یاد میدن بی ادب؟
من-بهنوش جون فرهاد جونت بگو دیگه اون روز چی گفت؟
بهنوش-چون خواهش میکنی باشه میگم.....هیچی دیگه رفتم سر قرار.یه تیپی زده بود لعنتی دختر کش
من-هیز بی چشم و رو مگه خودت اقا نداری که پسر مردم رو دید میزنی؟
بهنوش-یه نگاه حلاله....گل بگیر اونجا رو تا بگم
خلاصه که رفتم سر قرار.تا منو دید سریع از جاش بلند شد و شروع کرد به احوال پرسی بعدش هم باهم رفتیم رو یه نیمکت نشستیم.بعد از کلی حاشیه چینی و چرت و پرت گفتن ازم خواست ایمیلت رو بهش بدم
من-خب خب تو چیکار کردی؟
بهنوش-هیچی دیگه دیدم جوون مردم داره از دست میره دادم
من-تو بیجا کردی
بهنوش-شیرین الان وقت ندارم باهات کل کل کنم مامان صدام میکنه فعلا بای
من-ای بخوره تو سرت اون بای گفتن...خدافظ
بعد از اینکه گوشیم رو انداختم اونور رفتم تو فکر.چرا ایمیلم رو میخواسته؟این بهنوش هم همش دوست داره دستش تو کار خیر باشه.خب بگو نباید یه مشورتی باهام میکردی بعدش میدادی؟
میخواستم برم برای خودم چای بریزم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.شیرجه رفتم رو گوشیم.بهنوش بود.
-شیرینی بد تر از تلخی ترسیدم پای تلفن بهت بگم شمارتم بهش دادم....گفتم شاید دیگه تو ایمیلت نری شمارتم محض احتیاط داشته باشه....عصبی نشو خونت چرک میشه..بوس بوس)
دوست داشتم بهنوش اون لحظه دم دستم باشه.فقط الان باید رو یه چیزی عصبانیتم رو خالی کنم.اولین چیزی که به نظرم اومد ته مونده ی شکلاتم بود.برداشتتمش و میخواستم از پنجره پرتش کنم پایین.اما یه لحظه به کاکائو های مظلومش خیره شدم.التماس ازشون شر و شر میبارید.
دلم نمیومد پرتش کنم پایین برای همین هم همش رو کردم تو دهنم و حرصم رو سر جوییدنش خالی کردم.اخ بهنوش اگه دستم بهت برسه میدونم باهات چیکار کنم.
****
دو هفته از اون روزی که با بهنوش صحبت کردم میگذره.اما کوهیار هنوز نه زنگ زده و نه ایمیلی ازش دریافت کردم.
چهار ماهی میشه که اینجا استقرار دارم.مربیم میگه تو ورزشم خیلی پیشرفت زیادی داشتم.یه روز هم باهام صحبت کرد و گفت که میتونم سال بعدی با یه امادگی بالا تو تستی که اون باشگاهی که اول میخواستم برم و نشد قراره برگذار کنه شرکت کنم.مربیم میگفت حتما قبولم میکنن.
فرانک هم هر روز رابطش باهام صمیمی تر میشد.دوماه دیگه عروسیش بود.میگفت خیلی وقته دوست دخترش رو میشناسه.یه روز هم قراره مارو باهم اشنا کنه.
ظهر یه روز افتابیه و من دارم سعی میکنم برای خودم خورشت قیمه درست کنم.دیشب زنگ زدم و دستورش رو از مامان گرفتم.یه ساعتی میشه که از دانشگاه برگشتم.
لپتابم رو گذاشتم رو کابینت و حین ور رفتن با برنج ها دارم با نیکل هم چت میکنم.نیکل داره از باباش میگه.معتاده الکله و اونا از بابت این مسئله خیلی اذیت میشن.چون هر شب مجبوره بوی تند الکل رو تو خونه تحمل کنه.
دلم براش میسوزه.....لازم نکرده شیرین خانوم اول سوختگی پیاز داغات رو یه کاری بکن بعدش قسمت سوختگی دلت رو فعال کن.
همونجور که دارم پیازا رو خالی میکنم تو سطل زباله صدای لپ تاپم توجهم رو جلب میکنه.یه ای دی ناآشناست.
-سلام شیرین منم کوهیار
از همون فاصله پیامش رو خوندم.چرا اینقدر دستم داره میسوزه؟به دستم نگاه میکنم اینقدر حواسم پرت شده ماهیتابه رو هنوز نذاشتم رو کابینت و همونجوری نگهش داشتم......
همونجور که دارم پیازا رو خالی میکنم تو سطل زباله صدای لپ تاپم توجهم رو جلب میکنه.یه ای دی ناآشناست.
-سلام شیرین منم کوهیار
از همون فاصله پیامش رو خوندم.چرا اینقدر دستم داره میسوزه؟به دستم نگاه میکنم اینقدر حواسم پرت شده ماهیتابه رو هنوز نذاشتم رو کابینت و همونجوری نگهش داشتم......
ماهیتابه رو پرت کردم تو سینک ظرفشویی و شیرجه رفتم به سمت لپتابم.پیام دومش رسید
-شیرین خواهشا جواب بده میدونم هستی
ضربان قلبم هر لحظه داشت بیشتر میشد.دستم داشت میرفت تا بگم سلام اما با دیدن پیام سومش جلوی خودم رو نگه داشتم.
-میخوام درباره ی نیاز باهات صحبت کنم جواب بده
پس هنوزم به یادشه.اه بی لیاقت...ازت متنفرم...متنفرم متنفرم متنفرم متنفرم....
اعصابم بهم ریخت.بدون اینکه گوش کنم چی میخواد بگه لپتابم رو میبندم.اسم نیاز برام مثل سوهان روح بود.از تو میخوردم.خودم رو روی صندلی ولوو کردم و سرم رو گذاشتم رو دستم.اصلا مگه من میدونستم چی میخواسته بگه که این کارو کردم؟
بوی سوختگی تمام اشپزخونه رو پر کرد.سرم رو بلند کردم.وای غذام سوخت....
****
دیگه تو اون ایمیلم نرفتم.خطمم عوض کردم.نمیخواستم با کوهیار در ارتباط باشم.شاید از این میترسیدم که بخواد بهم بگه نیاز برگشته پیشش.یا شایدم بخواد یه خبری از نیاز بهم بده که به نفع من نباشه.
رقیب بدترین چیزیه که ادم میتونه دررابطه ی عشقیش داشته باشه.
****
زنگ زدم به نیکل و ازش خواستم برای شنبه یه قراری بذاریم و بریم بیرون.قرار شد اون با ماشینش بیاد دنبالبم.بودن در کنار نیکل بهم ارامش میده.و تو این چند روز خیلی به ارامش نیاز داشتم.
روز شنبه که قرار بود با نیکل بریم بیرون از صبح زود بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم.بعد از اینکه از حمام برگشتم و یه صبحانه ی مفصل خوردم. کم کم رفتم تا حاضر بشم.وقتی صدای پیامم بلند شد طبق عادتم مثل ترقه بالا و پایین پریدم و خودم رو رسوندم به گوشیم.اخه جدیدا هیچکس بهم پیام نمیده.
وقتی اسم نیکل رو دیدم سریع پیام رو باز کردم.
-شیرین عزیز چون هوا خوبه من تصمیم گرفتم که باهم بریم دوچرخه سواری.مدارکت رو بیار تا مشکلی برای کرایه پیش نیاد
دوباره و سه باره متن رو خوندم.اصلا نظر من رو نپرسیده بود.باز خوبه لااقل بهم خبر داده بود.
تی شرت استین بلند قهوه ایم رو با شلوار کتون مشکیم پوشیدم.میدونستم که ظهر تا رستوران میکشونمش برای همین یه تیپ درست و حسابی زدم.
کولم رو هم با قوطی اب و عینک و مدارک و کیف پولم برداشتم و رفتم پایین.وقتی از ساختمون خوابگاه خارج شدم به سمت پارک کنار خوابگاه حرکت کردم.روی اولین صندلی نشستم و منتظر نیکل شدم.بهش پیام دادم که تو پارکم.تا مجبور نشه دنبالم بگرده.
پنج دقیقه ی بعد ماشین مشکی نیکل که خیلی هم شیک بود جلوی در پارک ایستاد.کولم رو انداختم دوشم و به سمت ماشینش رفتم.وقتی در جلو رو باز کردم و نشستم نیکل حرکت کرد.
نیکل-خب شیرین خوبی؟
من-اره خوبم
نیکل-مدارکت رو اوردی؟
من-اره
نیکل-راستی موافقی تا شب فقط تو خیابونا باشیم و خوش بگذرونیم؟
من-اره امروز تعطیله و من هیچ کاری ندارم
نیکل-عالیه منم هیچ کاری ندارم
****
روزها پس از دیگری میومدن و میرفتن و من هرروز بیشتر دلتنگ خونه میشدم.عروسی فرانک هم نزدیک بود برای همین هم تصمیم گرفتم برم یه لباس شیک برای خودم بخرم.
بعد از ظهر روز چهارشنبه بود و هوا ابری بود.تصمیم گرفتم یه لباس گرم تر بپوشم تا اگر بارون اومد سردم نشه.
قبل از اینکه حاضر بشم طبق عادت همیشه رفتم از پنجره ادما رو نگاه کردم.هروقت میخواستم برم خرید همین کارو میکردم.اول نگاه میکردم ببینم مردم چی پوشیدن تا من هم مثل همونا لباس بپوشم.هوا نسبتا رو به سردی بود برای همین بیشتریا یا یه کاپشن پوشیده بودن ویا لباسای استین بلند.
رفتم تو اتاقم و در کمدم رو باز کردم.یه عالمه لباس داشتم.هم لباسایی که از ایران اورده بودم و هم لباسایی که از اینجا میخریدم خودشون کلی شده بودن.
چون خیلی پیاده روی میکردم برای همین تو مسیرم کلی مغازه های خوشگل خوشگل بود و پشت ویترین همشون هم کلی لباسای خوشگل خوشگلی بود.
بابا هم به حسابم سر هر ماه کلی پول واریز میکرد برای همین حسابم همیشه پر بود و من برای خرید کردن هیچ مشکلی نداشتم.
تی شرت یاسی رنگم رو با شلوار جین مشکیم پوشیدم.کاپشن کوتاه مشکیم رو هم روش پوشیدم.کیف و پول و موبایلم رو هم برداشتم و زدم بیرون.
چقدر بیرون رفتن اینجا راحت بود.تا مرکز خرید پیاده رفتم.به پیاده رفتن عادت کرده بودم.
بعد از کلی گشتن تو پاساژا و مغازه ها یه پیرهن کرمی رنگ پیدا کردم که خیلی به نظرم قشنگ میومد.
دیگه حوصله ی گشتن رو نداشتم برای همین همون رو خردیم و با تاکسی برگشتم خونه.تا پام رسید تو خونه گوشیم زنگ زد.بهنوش بود.
من-الو سلام
بهنوش-سلام شیرین تو چیکار کردی با این کوهیار طفلی؟
من-من؟من کاری نکردم
بهنوش-همین که خطتت رو عوض کردی و دیگه تو اون ایمیلت نمیری؟
من-اختیار خودم رو دارم
بهنوش-زنگ زد به من گفت این کارا چیه شیرین میکنه خب حتما کارش دارم دیگه
یه لحظه با خودم فکر کردم چه کاره احمقانه ای کردم خب حتما کارم داشته دیگه.
من-بهنوش تو شمارم رو از کجا اوردی؟
بهنوش-اهان خوب شد گفتی چی فکر کردی درباره ی من؟از نسیم گرفتم.مثلا میخواستی چی رو ثابت کنی که شمارت رو به من ندادی؟
من-بهنوش من فقط....
بهنوش-منو بگو میخواستم تو رو به کوهیار نزدیک تر بکنم اصلا به تو خوبی کردن نیومده
من-بهنوش گوش کن
اما به جای بهنوش صدای بوق ممتمد بود که گوشم رو پر کرد.فکر نمیکرد از این کارم ناراحت بشه.خب میترسیدم دوباره شمارم رو به کوهیار بده.من اومدم اینجا که از شر کوهیار خلاص بشم پس دلیلی نداره که کوهیار به گوشیم زنگ بزنه و باهام چت کنه.
از اینکه جدیدا داشتم مثل دخترای احمق فکر میکردم از دست خودم عصبانی شدم.شاید واقعا کوهیار کارم داشته.چرا من بهنوش رو با این کارم ناراحت کردم؟بخاط کی؟کوهیار؟اصلا اون ارزشش رو داشت که بهترین دوستم رو بخاطرش ناراحت کنم؟
****
از نسیم خواستم تا از طرف من بره با بهنوش صحبت کنه و از دلش در بیاره.چون بهنوش زنگ های من رو جواب نمیداد.نسیم از موضوع منو کوهیار چیزی نمیدونست.دلیلی هم نمیدیدم که بدونه.
همینکه بهنوش یه بوهایی برده بود کافی بود.
روز عروسی فرانک بود.من دل و دماغ عروسی رو نداشتم اما خب دیگه باید میرفتم.عروسیشون رو بعد از ظهر میگرفتن.
تو کلیسا.شبش هم قرار بود بریم خونه ی مشترکشون و مهمونی اصلی رو اونجا بگیریم.فرانک نیکل رو هم دعوت کرد تا من اونجا تنها نباشم.نیکل هم قبول کرد که بخاطر من بیاد.
هنوز زن فرانک رو ندیده بودم.برای همین برای دیدنش لحظه شماری میکردم.چون میخواستم ببینم اون چقدر حرف میزنه؟وای فکر کن اونم به اندازه ی فرانک پر حرف باشه.خدا با بچشون به خیر بگذرونه.
بعد از اینکه از کلاس ورزشم برگشتم رفتم یه دوش گرفتم تا سرحال بشم.اخه امروز تمرینا خیلی سنگین تر بود.چون ماه بعدی یه مسابقه داشتیم.مربیم میگفت برای اینکه بخوام توان خودم رو بسنجم باید تو این مسابقه خودم رو نشون بدم.اونوقته که میفهمم چقدر برای تست سال بعداون ورزشگاهه امادگی دارم.چون با فرانک دوست بودم برای همین مربی خیلی هوام رو داشت و راهنماییم میکرد.و برای اینکه بتونم وارد اون باشگاه بشم خیلی کمکم میکرد چون عقیده داشت استعداد من تو این باشگاه حروم میشه.
بعد از اینکه از حمام برگشتم رفتم لباسم رو پوشیدم.چون فرانک ازم خواسته بود تا زود برم اونجا.ساعت 3 ظهر بود و قرار بود من 4 اونجا باشم و مراسم ساعت 5 شروع میشد و 6 هم میرفتیم خونه ی فرانک.
توقع نداشتم تا 4 اونجا باشم چون با اون وقتی که من پای موهام خرج میکردم اگه به شام هم میرسیدم باید کلام رو مینداختم هوا.
موهام رو خیلی ساده بالای سرم جمع کردم و جلوی موهام رو هم بالای سرم جمع کردم.البته به گفتن اسونه ولی وقتی ساعت رو نگاه کرد ساعت 4بود.البته صورتمم یه ربعی وقت برد.با اینکه ارایشم کاملا دخترانه و ساده بود اما اینقدر وسواس به خرج دادم که کلی از وقتم رو گرفت.
کیف دستی کرمیم رو هم برداشتم و یه تاکسی زنگ زدم و رفتم پایین.
****
جسیکا خیلی خوشگل نبود اما زشت هم نبود.یه چهره ی معمولی داشت.اما خیلی بهم میومدن.فرانک خیلی ذو و شوق داشت.اینو از خنده های گاه و بیگاهش میشد فهمید.
جسیکا با اون لبخند ملیحش تو لباس سفید عروس مثل قرص ماه شده بود.شاید چهره ی جذابی نداشت اما اینقدر لبخنداش قشنگ بود که ناخواسته ادم به سمتش جذب میشد.
نیکل هم اومده بود.یه پیرهن بلند یشمی پوشیده بود که واقعا قشنگش کرده بود.
****
عروسی خوبی بود.خیلی خوش گذشت.شبش هم تو خونه ی فرانک با اون شور و نشاطی که مهمونا بجود اورده بودن باعث شد حتی برای یه لحظه هم لبخند از روی لبام پاک نشه.
****
صبح با یه جون کندنی از خواب بیدار شدم که اون سرش ناپیدا.این دانشگاه هم که شده بود قوز بالا قوز.جون ادم رو تا قطره ی اخرش میکشید.
****
نسیم گفت که بهنوش خیلی از دستم ناراحته و به هیچ عنوان منو نبخشیده.دیگه حوصلش رو نداشتم.راستش اینقدر تمرینای ورزشگاه و کارای دانشگاه سنگین شده بودن که دیگه وقت فکر کردن به بهنوش و کوهیار و این و اون رو نداشتم.کله ی صبح بیدار میشدم و میرفتم بیرون شب هم خسته و کوفته بر میگشتم خونه.
اشپزیم هم خیلی خوب شده بود.دیگه بیشتر غذاها رو میتونستم درست کنم.
با جسیکا هم اشنا شده بودم.چند شب سه تایی میرفتیم بیرون.دختر خیلی خوبی بود.واقعا قشنگ و به جا صحبت میکرد.و خیلی هم خوش اخلاق بود.دقیقا برعکس فرانک که خیلی حرف میزد و سر ادم رو میخورد جسیکا کم حرف بود.خدا صبر بده بهش.
****
5ماه از اومدنم میگذشت.مامان زنگ زد و گفت برای عید نوروز برگردم خونه.اینقدر سرم شلوغ شده بود که از عید یادم نبود.تصمیم گرفتم یه مرخصی دو روزه از دانشگاه و ورزشگاه بگیرم و برم ایران.برای رفتن به ایران خیلی ذوق و شوق داشتم.چون 5 ماه بود که از خانوادم و دوستام دور بودم.میتونستم تو همین فرصت هم از دل بهنوش در بیارم.
****
روز پروازم از نیکل و فرانک و جسیکا خدافظی کردم و رفتم فرودگاه.فقط یه چمدون کوچیک برداشتم که اونم توش فقط سوغاتی و لپتابم بود.چیز دیگه ای نبردم چون لازم نبود.
ساعت 3 ظهر بود که رسیدم ایران.وقتی هواپیما نشست یه احساس خوبی رو تو خودم حس کردم.شایدم یه چیزی مثل یه فریاد خفه بود که داد میزد هیچ جا وطن خودم نمیشه.
خوب ضرب المثلا رو برای خودم چپه و راسته میکنم.اخه اصلا همچین جمله ای هم وجود داره؟
ساعت 3 ظهر بود که رسیدم ایران.وقتی هواپیما نشست یه احساس خوبی رو تو خودم حس کردم.شایدم یه چیزی مثل یه فریاد خفه بود که داد میزد هیچ جا وطن خودم نمیشه.
خوب ضرب المثلا رو برای خودم چپه و راسته میکنم.اخه اصلا همچین جمله ای هم وجود داره؟
بعد از اینکه چمدونم رو تحویل گرفتم از فرودگاه خارج شدم.یه تاکسی گرفتم و ادرس خونه ی تو یه تهران مون رو بهش دادم.خیلی خسته بودم.میخواستم بعد از ظهر یه سر به محبی بزنم و به شهاب هم خبر رسیدنم رو بدم تا فردا صبح بیاد دنبالم.
پس فردا هم عید بود.دو روز هم که از دانشگاه و دو روز هم از باشگام مرخصی گرفته بودم.حالا باشگاه رو که ولش کن دانشگاه که دوروز بهم مرخصی داده چون پس فردا هیچی کلاس ندارم میتونم سه روز اینجا بمونم.
بعد از ظهر که نسبتا سرحال شده بودم یه تاکسی گرفتم و رفتم باشگاه.وقتی چشمم به باشگاه افتاد گردی از خاطرات هاله ی قلبم رو گرفت و باعث شد دلم بگیره.چقدر روزای شاد و خوبی رو اینجا داشتم.وقتی پام رو گذاشتم تو محوطه یاد کوهیار افتادم....شوخی هامون....دعواهامون...کل کلامون.....چه روزایه شیرینی بود.
از حالت هندی که در اومدم رفتم به سمت ساختمون محبی.مطمئن نبودم باشه.ولی خب تیریست در تاریکی.شمارش رو هم نداشتم.حوصله ی گرفتن از شهاب رو هم نداشتم.برای همین به راهم ادامه دادم.
تقه ای به در زدم .با صدای بفرمایید داخل شدم.اما بر خلاف تصورم که توقع داشتم با محبی روبرو بشم یه مرد دیگه ای پشت میز بود.
مرد-ببخشید خانم کاری داشتید؟
من-اقای محبی تشریف ندارن؟
مرد-ایشون قراردادشون با این باشگاه تموم شده.مربی جدید تیم فوتبال منم
من-بعله سلامت باشید....نه یعنی باشه مرسی خدافظ
وسریع از اتاق اومدم بیرون.چقدر خوشتیپ بود.البته سنش سی به بالا میزد پس به درد من نمیخوره....لازم نکرده دلم رو صابون بزنم.
از باشگاه اومدم بیرون.پس دیگه محبی اینجا نمیاد ولش کن فوقش زنگ میزنم و یه اماری از اونور بهش میدم.البته با شناختی که از اون فرانک خاله زنک دارم فکر کنم ساعت خوابم رو هم به محبی اطلاع داده باشه !
رفتم دور تهران رو یه دور زدم.البته پیاده.درسته پیاده روی اینجا به اندازه ی اونور کیف نمیده اما اینکه پیش هم نوع های خودت باشی خیلی بیشتر از تنهایی و غربت اونجا می ارزه.
ساعت نه شب بود که برگشتم خونه.اینقدر صدای بوق شنیده بودم که سرم داشت سوت میکشید.
همون موقع هم زنگ زدم به شهاب و خبر رسیدنم رو دادم.اونم کلی ذوق زده شد ولی به روی خودش نیاورد.فردا هم قرار شد بیاد دنبالم.شب موقع خواب خیلی خوشحال بودم چون فردا قرار بود برگردم پیش خانوادم.
صبح با یه صدایی شبیه بنایی بیدار شدم.شایدم یکی داشت میخ به دیوار میکوبید.نمیدونم ولی هرچی بود بیدار شدم.وقتی بیدار شدم صدا قطع شدم.گوشیم رو برداشتم.هفت تا تماس شهید شده از شهاب داشتم.
گوشیم رو برداشتم و همونجور که داشتم به سمت اشپزخونه میرفتم شماره ی شهاب رو هم گرفتم.نزدیک در که رسیدم تماس وصل شد و هم زمان با صدای داد شهاب که تو گوشی پیچید یه از خدا بی خبری هم یه لگد محکم به در زد.لگد زدن همانا و افتادن گوشی از دست من همانا.رفتم با عصبانیت در رو باز کردم.خدایی که ترسیده بودم.اخه کله ی صبح تو گیج و منگی خواب یکی محکم بکوبه به در خونتون شما چیکار میکنین؟
در رو که باز کردم تنها چیزی که دیدم پای شهاب بود که داشت به سمتم میومد.تا اومدم جاخالی بدم پاش محکم خورد تو زانوم.فکر کنم زانوم خورد خورد شد.بعید میدونم چیزی ازش باقی مونده باشه.
نشستم رو زمین و زانوم رو گرفتم تو بغلم و داد و هوار کردم.
من-شهاب خدا لعنتت کنه....شهاب الهی خودم کفنت کنم....الهی سنگ قبرت رو بشورم....الهی از همین پله ها پرت بشی پایین و هیچی ازت باقی نمونه
وقتی سرم رو بلند کردم شهاب در حال خندیدن بود.بیشتر کفریم کرد.چون زانوم واقعا درد میکرد.
من-شهاب نذار دهنم باز بشه زدی ناکارم کردی....من که از دیه ام نمیگذرم باید تا قرون اخرش رو بهم بدی قاتل زانو
شهاب همونجور که میخندید گفت:چوب خداست شیرین خانم چوب خدا.میدونی هم هرکی بخوره دوا نداره.به من میگی هشت صبح اینجایی وگرنه برمیگردم.بعد اومدم خانوم نه در رو باز میکنه و نه گوشیش رو جواب میده نگو تو خواب ناز بودن
من-کور شود چشمی که نتوان دید...اااای....خدا بکشتت شهاب
شهاب-خیلخب دیگه لوس بازی رو بذار کنار فهمیدم تو هم ادمی ...پاشو پاشو خودت رو جمع کن که باید بریم
من-شهاب من با تو هیجا نمیام
ولی شهاب بدون اینکه حتی برای اعتراض های من نیم کیلو تره خورد کنه دستش رو انداختم دورم و از روی زمین بلندم کرد.
شهاب همونجور که من رو به داخل خونه میبورد و با پاهاش در رو میبست گفت:شیرین ماشالا غولی شدی واسه خودت کم کم باید بری مسابقه ی سنگین ترین زنان دنیا اسم بنویسی
من-همون که تو رتبه ی یک احمق ترین پسر دنیا رو تو دنیا کسب کردی بسه برام
شهاب-ای ای نداشتیم ها میذارم و میرم کرج ها
من-همیشه میخواستی از حقیقت فرار کنی
اینقدر تو سر و کله ی هم زدیم که ظهر شد.بالاخره از خونه راه افتادیم و رفتیم کرج.وقتی وارد کوچمون شدیم دلم ریخت.چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.
مامان و بابا وقتی منو دیدین به گریه افتادن.حتی بابا.با همه ی اون اقتدارش و صلابتش اشکاش رو دیدم.
گرمای کانون خانواده باعث شد تا از اون دلتنگی بیام بیرون.
****
اخرین روزیه که ایرانم.فردا بر میگردم.سال هم تحویل شد.امروز دارم میرم خونه ی بهنوش.میخوام از دلش در بیارم.بالاخره هرچی باشه نزدیک ترین دوستمه.نسیم هم قرار شد بیاد تا با هم بریم.
ماشین نسیم رو جلوی در تشخیص دادم.پس از من زودتر رسیده بود.بعد از اینکه زنگ زدم و در باز شد داخل حیاط بزرگشون شدم.خیلی خونه ی شیکی داشتن.بهنوش با یه تی شرت یاسی رنگ با شلوار جین ابیش به سمتم اومد.لبخند گرمی که روی لباش بود باعث شد بفهمم که دیگه از دستم دلخور نیست.
وقتی بهم رسیدیم قبل از هر حرفی بغلش کردم و بوسیدمش.
بهنوش-ای دختر خفه شدم
من-بهنوش دیگه ناراحت نیستی؟
بهنوش-نه بابا
من-عیدت مبارک
بهنوش-عید تو هم مبارک
دوباره نگاهش کردم.چقدر این دختر ماه بود.با هم به سمت خونشون رفتیم.
بهنوش-مامان و بابا خونه نیستن.رفتن دیدن عمم.نمیدونستن شماها میخواین بیاین وگرنه میموندن
من-راست میگی بخدا اخه نکه من و نسیم جزو کله گنده هاییم زشته مامان و بابات رفتن
بهنوش خندید و گفت:بهروز یه سر اومد و رفت گفت شماها راحت باشین من میرم
من-حالا میموند هم ما راحت بودیم
وقتی وارد خونه شدم چشمم به نسیم که یه خورده چاق تر شده بود افتاد.خیلی خوشگل تر شده بود.اون لباس سبز حریرش واقعا نازش کرده بود.
وقتی همدیگر رو بغل کردیم و عید رو تبریک کردیم سه تایی رو مبل نشستیم.کلی درباره ی اونور ازم سوال کردن منم با حوصله به تک تک سوالاشون جواب میدادم.
بعد از اینکه کلی باهم حرف زدیم و از گوشه و کنار گفتیم بهنوش گفت:راستی شیرین کی پرواز داری؟
من-فردا ظهر
بهنوش-پس میای امشب با فرهاد و بهروز بریم یه پارکی چیزی؟
من-یعنی من و شما چهارتا؟
بهنوش-اره دیگه .البته دوست بهروز هم قراره بیاد
من-باشه مشکلی نیست پس امروز رو باید کلا در اختیار خانواده باشم که شب بیام پیش شماها
بهنوش-من نمیدونم ولی تو قول امشب رو به من دادی ها
من-باشه بابا میام
بهنوش نگاهی به نسیم انداخت و گفت:دیدی قبول کرد
نسیم لبخندی به بهنوش زد و چیزی نگفت.
****
با کلی اصرار و خواهش بالاخره مامان و بابا راضی شدن که شب برم پیش بچه ها.فکر نمیکردم خواهش کردن اینقدر سخت و طاقت فرسا باشه.
بازدید فامیل نرفتم چون کلی از وقتم رو میگرفت.لازم هم نبود کسی بگه که من سه روز ایران بودم.
سارافون مشکیم رو با شلوار لی مشکیم پوشیدم.زیر سارافون هم تی شرت استین بلند یشمیم رو پوشیدم.شال یشمیم رو هم سرم کردم و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون.وقتی از همه خداحافظی کردم سوئیچم رو برداشتم و به سمت ماشینم رفتم.دلم براش تنگ شده بود.
****
ماشین رو پارک کردم و به سمت در ورودی رفتم.ادرس پارک رو بهنوش بهم پیام کرده بود.پارک فوق العاده خلوتی بود.حالا هم که روز دوم عید بود دیگه اصلا پرنده توش پر نمیزد.به ساعت نگاه کردم.راس ساعت 7 بود.چقدر وقت شناس شدم جدیدا.
شماره ی بهنوش رو گرفتم.
بهنوش-سلام شیرین بیا اخر پارک روبروی فواره نشستیم.
بعدش هم قطع کرد.اصلا کلا من تو فرهنگ این بچه فرو میرم از بس که درصدش بالاست.نزدیم فواره که رسیدم هرچی دور و ورم رو نگاه کردم کسی رو ندیدم.اصلا کسی تو پارک نبود.همینجور که داشتم اطراف رو دید میزدم یه لحظه چشمم خورد به بهنوش.
شکل احمقا سرش رو از پشت شمشاد ها در اورده بود و داشت دست تکون میداد.یه جوری هم دست تکون میداد که انگاری ستاره ی مورد علاقش رو دیده.سری از روی تاسف تکون دادم و به سمتش رفتم.این فرهاد از چی این دختر خوشش اومده.اخه یه جو عقل هم نداره.البته هرچی باشه از من بهتره !!
وقتی رفتم پشت شمشاد ها با یه فرش روبرو شدم که پنج نفر روش نشسته بودن.سبد و فلاکس و تخمه و کلی چیبس و پفک هم روی فرش بود.چقدر هم که خودشون رو تحویل میگیرن.
فرهاد و بهروز از جاشون بلند شدن و باهام سلام و احوال پرسی کردن.بهنوش و نسیم هم که خیلی ادب حالیشون بود از همونجور نشسته گفتن:چه عجب اومدی...میذاشتی شام بیا
دوست بهروز هم که پشتش به من بود از جاش بلند شد که بهم سلام کنه.اما وقتی برگشت دلم ریخت.چشمام تو یه جفت چشم قهوه ای قفل شد.
جمله ی بهنوش رو زیر دندونم مزه مزه کردم....دوست بهروز هم میاد.....
بهنوش یعنی دعا کن تنها گیرت نیارم.کوهیار نگاه گرم و ارومش رو روی صورتم تکون میداد.همه به ما چشم دوخته بودن.
تو اون روز بهاری فقط صدای گنجشکا سکوت بین مارومیشکست.
-سلام
از بهت اومدم بیرون.خیلی ضایع بازی در اورده بودم.منو بگو اون همه با خودم قرار گذاشته بودم که بیخیالش بشم و فراموشش کنم.کجا رفت اون همه قول و قرارایی که با خودم گذاشته بودم....یعنی همش با یه نگاه تموم شد؟
سرم رو انداختم پایین و

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
دختر فوتبالیست
دوباره به باب نگاه کردم.صورتش پر بود از کک و مک.خدایا توبه همون کوهیار رو هم با تر و منت بهم بدی برام کافیه.کلا من دختر قانعیم اخه !!
با اشره ی داورا وارد زمین شدم.امسال دیگه از اون دختر تخس پارسال خبری نبود.بجاش یه خانم حدودا 25-30 اومد باهام بازی کرد.با سوت داورا شروع کردیم.
خیلی وقتا به این نتیجه میرسیدم که حالا دیگه من با اون شیرین پارسال که خیلی ناشیانه بازی میکرد خیلی فرق کردم.به وضوح میتونستم تعجب رو تو صورت اون خانم بخونم.چون میتونستم به راحتی توپ رو از بین پاهاش ازاد کنم.
یک سال تمرین کردن زمان کمی نیست.مخصوصا برای ادمی مثل من.درسته در عین حال خیلی تنبلم اما بازم با بچه ها میرفتم بیرون فوتبال بازی میکردم.کلاس بنسازی میرفتم.تو باشگاه هم سنگ تموم میذاشتم.
با گلی که من زدم سوت پایان بازی به صدا در اومد.
همونجور که به توپی که وسط دروازه بود خیره شده بودم عرق هام رو هم پاک میکردم.صدای کف زدنی باعث شد با تعجب برگردم و با چهره ی بشاش فرانک روبرو بشم.این تشویق یعنی چی؟
فرانک به سمتم اومد و بغلم کرد.خیلی خوشحال بود.وقتی از بغلش اومدم بیرون گفتم:یعنی قبولم کردند؟
فرانک:ته این یعنی من از بازیت راضی بودم
پوفی کردم و با لحن خسته ای گفتم:حالا همچین اومدی سمتم گفتم روهوا زدنم
فرانک لبخند عمیقی زد و گفت:اینقدر غرغرو نباش دیگه بیا بریم ببینم چی میگن
باب از جاش بلند شد و گفت:بازی قشنگی بود خانم فردا همین موقع میبینمتون
تشکری کردم و عرق ریزون از باشگاه اومدیم بیرون.
من-فرانک ارزش اون همه استرس من رو نداشت اینکه خیلی بازی ساده ای بود
فرانک دستم رو گرفت و گفت:حالا فعلا بیا بریم یه چیزی بهت بدم بخوری
خوشحال شدم و سریع گفتم:اره چه فکر خوبی
فرانک-ای دختر شیطون
من-ما ایینیم دیگه
*****
به سختی از تختم دل کندم و رفتم به سمت در.در رو که باز کردم با چهره ی بنفش فرانک روبرو شدم.
با من من گفتم:نه اینکه خواب مونده باشم ها....نه...فقط...اهان ...میخواستم تورو به یه بهنونه ای بشکونم خونم تا باهم صبحونه بخوریم.....حالا بیا تو اونجا واینستا واریس میگیری
با قدم های بزرگی خودم رو به توالت رسوندم و در رو قفل کردم.نفس راحتی کشیدم.باز دوباره خواب موندم.این فرانک اخر این چهارتا شیویدی هم که بالای سرش داره رو بخاطر من از دست میده
صدای غرغرهای فرانک رو توی خونه میشنیدم اما اهمیتی ندادم و به سمواک زدنم ادامه دادم.
*****
فرانک بریم دیگه
کلافه و عصبی روبروش ایستادم و به حرکاتش زل زدم.همچین با ارامش لقمه میگرفت که انگاری اومده لب دریا !
دوباره فریادم خونه رو لرزوند:فرانک دیر شد دیگه چقدر صبحونه میخوری
فرانک نیم نگاهی بهم انداخت و اروم گفت:چیزی گفتی؟
پام رو با حرص به زبون کوبوندم و گفتم:فرانک پاشو دیگه
فرانک از جاش بلند شد و گفت:نمیدونی وقتی یکی رو حرص میدی چه حالی میده
کیفم رو کوبوندم پشتش و گفتم:برو . و همراهش از خونه خارج شدم.
اگر امروز جواب منفی بهم میدادن چی؟اگه میگفتن نه قبول نیستی چی؟یعنی یه سال دیگه باز باید کار کنم؟ نه دیگــــه !
به نیت چهارده معصوم چهارده هزار صلوات از طرف مامانم واسه خودم نذر کرده بودم.اگه قبول میشدم میگفتم مامانم بشینه چهارده هزارتا صلوات واسم بفرسته.از طرف خودمم هم به نیت پنج تن پنج تا نذر کرده بودم.
دوتاش رو الان فرستادم سه تای دیگش رو هم گذاشتم واسه وقتی که قبولم کردن !
فرانک داشت کنار گوشم جملات ارامش دهنده میگفت.وسط حرفاش هم گفت اگه قبولت بکنن تو خونم یه مهمونی به افتخارت میگیرم.
روبروی میز مشنی ایستادیم.دوباره همون نگاه وحشتناکش رو بهم انداخت.منم به فارسی چندتا فحش اب دار بهش گفتم.دختره گیج نگاهم کرد و فرانک ریز خندید.چون بعضیاش رو به فرانک یاد داده بودم.
فرانک-خانوم اومدیم نتایج مسابقه ی دیروز رو بگیریم.
منشی نگاهی دوباره بهم انداخت و توی لیست جلوش دنبال یه چیزی میگشت.
فرانک گفت:مگر شما اسمش رو میدونید خانوم؟
منشی که بدجور ضایع شده بود گفت:میخواستم جو عوض بشه
اروم لبم رو گاز گرفتم تا اون وسط قهقه نزنم.اخه توکه ضایع شدی چرا میخوای انکارش کنی؟
فرانک اسم و فامیلم رو بهش گفت و دوباره پروندم رو جلوش گذاشت.دختره بعد از اینکه مارو پنج دقیقه معطل خودش کرد با بی حالی گفت:قبول شدند ایشون میتونن بیان این باشگاه
اول نگاهی به چشم های بی تفاوت دختره کردم.بعدش هم به فرانک زل زدم.فرانک سریع منو کشید تو اغوشش و گفت:شیرین ما تونستیم نه نه تو تونستی
وسط اون همه خوشحالی و هیجانی که داشتم گفتم:اره من تونستم تودیگه چرا بیخودی خودت رو قاطی میکنی
به فارسی اروم گفتم:مرسی خداجونم تا عمر دارم ممنونتم
حالا چطوری به مامانم بگم که باید چهارده هزار صلوات بفرسته؟
وای خدا همچین عدد پروندم انگاری کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری بودم !
فرانک –شیرین باورت میشه؟باورت میشه؟
چندبار بالا و پایین پریدم و گفتم:نه فرانک باورم نمیشه....خب معلومه که باورم میشه
فرانک قهقه ای زد و گفت:اینجا هم دست بر نمیداری تو دختر !
من-ای بابا فرانک من اگه دست بردارم که باید باهم بشینیم همش گریه کنیم
دوباره هیجان زده شدم و پریدم بغلش
من-ای بابا فرانک من اگه دست بردارم که باید باهم بشینیم همش گریه کنیم
دوباره هیجان زده شدم و پریدم بغلش
****
نگاهی به میگوها کردم.نه اصلا امکان نداشت من به اینا لب بزنم.
فرانک با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:تاحالا میگو نخوردی؟
من-من؟نه بابا خوردم.اصلا تو ایران رسمه هفته ای یک بار همه باید غذاهای دریایی رو بخورن
فرانک-چه رسم جالبی
من-اره دیگه
دوباره با کلافگی به میگوهام نگاه کردم.اخه من کی میگو خورده بودم که الان اینو گفتم؟هروقت مامان و بابام میگو میخوردن من با انزجار پس میزدمش.
اما برای اینکه از شر نگاه های خیره ی فرانک راحت بشم و یه جورایی کم نیورده باشم یه دونه میگو رو کرده تو چنگالم و با لبام نزدیک کردم.
تصور اینکه اونا تو اب کرم میخوردن حالم رو عوض کرد.خدایا چرا همش بید منو تو این شرایط سخت قرار بدی؟
دهنم و باز کردم و تو یه حرکت جوانمردانه و سریع میگو رو کامل کردم تو دهنم.اول همونجور تو دهنم نگه داشته بودم.اما کم کم شروع به جویدنش کردم.وقتی گوشت نرمش زیر دندونم میومد حالم بد میشد.برای همین سریع قورتش دادم.نوشابم رو سریع برداشتم و سر کشیدم.اصن یه وضعی
مثلا خیر سرم اومده بودم ناهار قبولیم رو به فرانک بدم.خودم که زهرم شد.اونم که کاملا معلومه خیلی میگو دوست داره.خدا رو شکر از این میگو کاملا نگرفتم وگرنه الان میموندم با اون شاخک های درازشون دقیقا چیکار بکنم؟!
ظرف غذام رو پس زدم و به فرانک گفتم:من گرسنه نیستم تو بخور.
فرانک شونه ای بالا انداخت و میگو های من رو هم برداشت و ریخت تو بشقابش و با اشتها شروع کرد به خوردن.نگاهم رو از دهن کوهیار گرفتم تا بیشتر از این حالم بد نشه.
*****
خودم رو روی تختم پرت کردم و به سقف خیره شدم.از اینکه قبولم کرده بودن خیلی هیجان زده بودم.هنوز هم اثاری از خوشحالی تو رفتارم دیده میشد.
گوشیم رو برداشتم و شماره ی شهاب رو گرفتم.
شهاب-بله؟
من-سلام بر پسر ارشد خانواده ی شیرین خانم اینا
شهاب-به به سلام خواهر دیوونه ی خودم که هیچوقت هم قصد نداره ادم بشه
من-همینیه که هست.حالا حرف اضافه نزن زنگ زدم مثل دوتا مرد باهم حرف بزنیم
شهاب-بگو
صدام رو بردم تو اوج ناراحتی و گفتم:شهاب اخه ن چقدر بدبختم...اخه بدشانسی تا کجا....میدونی امروز چه روزی بود؟
شهاب-اره روز جهانی سالمندان
من-پس روزت مبارک
شهاب خندید و گفت:خب حالا که چی؟رفتی پیش سالمندان دعوتت کردن بری اونجا زندگی کنی؟
من-شهاب من جدی ام
شهاب-نه تو شیرینی
من-بخدا قطع میکنم ها
شهاب-حالا چت شده بی جنبه شدی؟
من-خب....خب....امروز اون تست ورودی ورزشگاه....بود
شهاب-رفتی؟
من-اره رفتم...اما....اما
شهاب بانگرانی پرسید:اما چی؟قبولت نکردن؟
من-شهاب....اما....اخه اونا....قبولم ....
شهاب-شیرین جون بکن
من-...اونا....اونا....قبولم کردن
صدای جیغ شهاب پیچید تو گوشم و باعث شد ضربان قلبم بالا بگیره.چقدر دیدن خوشحالی اعضای خانوادت میتونه برات لذت بخش باشه.
شهاب-شیرین تو معرکه ای...پس بالاخره به حقت رسیدی...خواهر خودمی.خواهر دیوونه ی خودمی
خنده ای از سرخوشی کردم و گفتم:تو هم داداش حزب باد خودمی
شهاب-لوس ننر
من-شهاب دارن در میزنن فعلا کار نداری؟
شهاب-تبریک میگم گوگولی.بای
من-بای و زهر مار...خداحافظ
نصف فارسی حرف میزنه نصف انگلیسی.خب یا اینور باش یا اونور دیگه.
در رو باز کردم و با چهره ی بشاش نیکل روبرو شدم.پرید بغلم و گفت:تبریک میگم عزیزم خبرش رو تو سایت ورزشگاهش خوندم
گونه ی نیکل رو بوس کردم و گفتم:ممنونم عزیزم.خوب کاری کردی اومدی منم حوصلم سر رفته بود.
نیکل با خوشحالی که از حرکاتش معلوم بود رفت به سمت مبل ها و من هم در رو بستم و رفتم پیشش.
*****
یک بار دیگه خودم رو تو اینه چک کردم.به نظر خودم که خیلی توپ شده بودم.ولی کاملا مطمئن بودم الان که برم بیرون اینقدر مردم از من خوشتپ تر پیدا میشن که از کت جدیدم زده میشم.
یه کت بلند لیمویی خریده بودم که تا زانوم میومد.زیرش هم یه بلوز معمولی پوشیده بودم.شلوار لی مشکیم رو هم پام کردم.موهام رو هم با کش بستم.کلاه مشکیم رو هم سرم کردم.کفشهای لیموییم رو هم پام کردم. کوله پشتی مشکیم رو هم برداشتم و زدم بیرون.
اولین روزی بود که میخواستم برم به ورزشگاهم.اگر از استرسی که داشتم صرف نظر کنیم خیلی خوشحال بودم.قدم هام رو سریع تر بر میداشتم.چون سوز سردی که به صورتم میخورد باعث میشد احساس سرما کنم.
دو ماه دیگه کریسمس بود.برای همین هوا کم کم داشت رو به سردی میرفت.دستام رو بیشتر تو جیبام فرو کردم و به راهم ادامه دادم.
*****
نگاهی به بچه ها ورودی جدید انداختم.رو هم رفته ده نفر بودیم.بعضیا که خیلی ریلکس بودن.بعضی ها هم که ازشون ابشار استرس جاری بود.
منم که بیشتر شبیه سیب زمینی بی رگ بودم.دیگه نه استرسی داشتم و نه خوشحالی.فقط منتظر بودم یکی بیاد تکلیف مارو مشخص بکنه.
بعد از چند دقیقه معطلی یه خانم مسنی اومد پیشمون.حدودا 45-50 داشت.
همه رو دور خودش جمع کرد و با ریز بینی به برگه های توی دستش زل زد.همونجور که داشت به بزگه ها نگاه میکرد گفت:اینا هستم.
بعد از مکث کوتاهی سرش رو بلند کرد و همه رو از زیر عینکش نگاه کرد و گفت:تا سه ماه من باهاتون کار مکینم.بعدش پنج نفرتون رو انتخاب میکنم برای تیم اصلی.پنج نفر دیگه میرن برای ذخیره.یعنی اگر اون پنج نفر به هر دلیلی از تیم ما خارج شدن اونا جایگزین میشن.ولی بازم یه جورایی نباید زیاد امیدی به بازی توی تیم داشته باشن.از صد و هفتاد نفری که امسال تست دادند شماها انتخاب شدید.ازتون انتظار دارم خودتون رو نشون بدید و بشدش اون چیزی که ما میخوایم.
تن صداش رو بلند کرد و گفت:اینجا با کسی شوخی ندارم
جاش بود که چشمام رو براش لوچ کنم و بگم چی میگی؟....خدایا امسال رو با این زنیکه ی خشک به خیر بگذرون.
دستاش رو بهم کوبید و گفت:برین تو محوطه
همه به حالت دو وارد محوطه شدند.منم قدم زنان دنبالشون رفتم.همچین راه میرفتم که انگاری دارم تو گالری قدم میزنم.
اینا دستش رو محکم به پشتم کوبید و گفت:برو دیگه
نگاه با توام با تعجب بهش کردم و گفتم:پس دارم چیکار میکنم؟
اینا چشماش رو ریز کرد و گفت:داری مسخره بازی در میاری
روم رو کردم اونور و گفتم:فکر میکنی
اینا همچین دندوناش رو بهم سایید که صداش حتی به گوشهای منم رسید.خوشم اومد.یک – هیچ....من تا این رو سرجاش ننشونم شیرین نیستم.همچین سر ما داد میکشه انگاری ما برده هاشیم !!
اینا دستم رو محکم کشید و گفت:بهت گفتم برو وقتمون کمه
برای اینکه بیشتر از این باهاش لج نکنم به سرعت قدم هام اضافه کردم و به سمت بچه ها رفتم.
******
تمرین های سختی که اینا با ما میکرد یه لحظه باعث شد تصور کنم اومدم سربازی.فکر کرده ما تراکتوریم.خب یکم روز اولی سبک تر کار میکردی.
عرق ریزون به سمت رختکن رفتم و خودم روی صندلی ولو کردم.
روی صندلی دراز کشیدم و دستم رو از دوطرف صندلی اویزون کردم.خیلی خسته شده بودم.واقعا زن سخت گیری بود.
******
دوباره به نیکل نگاه کردم.از خنده بنفش شده بود.اخه مگه زیر اون پوستش چی ترشح میشه که بنفش میشه؟نکنه کشت بادمجون داره اون زیر من نمیدونستم؟
نیکل-دختره ی شیطون تو نمیتونی بری یه جا و درست رفتار کنی؟
من-به من چه....میخواست اونقدر قلدر بازی در نیاره
نیکل-از دست تو...حالا از باشگاهش راضی هستی؟
من-راضی نباشم چی باشم؟
نیکل-با دانشگاه تداخل نداره؟
من-نه بابا دانشگاه رو همچین سبک برداشتم که خسته نشم
نیکل-خدایی تو همه ی موارد به فکر راحتیت هستی ها
من-دیگه من اینجوریم.حالا ول کن اینا رو میای بریم شهر بازی؟امروز هوسم کرده برم
نیکل-اره فقط بذار به مامان بگم که تا شب نمیام
بعد از اینکه پول ابمیوه هامون رو حساب کردیم از مغازه اومدیم بیرون.امروز هوا بهتر شده بود.برای همین فقط یک کت کوتاه پوشیده بودم.
سوار ماشین نیکل شدیم و به سمت شهر بازی به راه افتادیم.
یه ربع بعد روبروی شهربازی توقف کردیم و از ماشین پیاده شدیم.صدای جیغی که از هر طرف شنیده میشد باعث شد امپر هیجانم بزنه بالا.به شونه ی نیکل زدم و گفتم:بزن بریم دیگه
*****
داشتم به وسیله ی بازی که روبروم بود دقت میکردم.تک تک چهره ها رو از نظر میگذروندم تا میزان ترسناک بودن وسیله رو تخمین بزنم.بعدش هم به اولین توالتی که نزدیکمون بود نگاه کردم.بالاخره ادم باید احتمالات رو در نظر بگیره.دور اندیشی که میگن به الان من میگن.
بلیتم رو به نیکل دادم و گفتم:من یه توالت برم و بیام
بعد از چند دقیقه که برگشتم پیش نیکل.نیکل بلیتم رو به دستم داد و گفت:بیا بریم دیگه دختر نمیدونی این بازی چقدر باحاله
دوباره به بازی نگاه کردم.اره خیلی باحال بود.....برو بابا کجای این باحال بود.فقط ارتفاعش تا اسمون بود.نکه منم عشق ارتفاع بودم ! از یک پل هوایی رد میشدم دست و پام یخ میکرد و رنگم میپرید.حالا برم سوار این بشم؟
من هیچوقت تو شهر بازی بازی هایی که ارتفاع داشتن رو سوار نمیشدم.بیشتر همین زمینی هارو سوار میشدم.حالا هم روم نمیشد به نیکل بگم از ارتفاع میترسم.
نیکل دستم رو کشید و گفت:بدو بریم دیگه
دنبال نیکل به راه افتادم.ای خداجون یه دستگاه زمان پرت کن پایین منو برگردون عقب به نیکل بگم بیا بریم استخر.
بلیت هارو دادیم و وارد شدیم.
کمربندم رو بستم و و دسته ها رو محکم گرفتم.بازی که سوار شده بودیم شبیه بهUبود.10 تا صندلی گرد تا گرد هم بودن.کابین ها اول توسط یه طناب کشیده میشدن بالا و اون بالا ایست میکردن.بعد تو یه حرکت ناجوانمردانه طناب ول میشد و ما با سرعت پرت میشدیم پایین.
با یه صدای تیک مانند حرکت کردیم.هرچی بالاتر میرفتیم دست و پام بیشتر یخ میکردن. تی شرتم از شدت عرق به تنم چسبیده بود.
حتی حاضر نبودم دستام رو از دستگیره ها جدا بکنم.کابین ها ایست کردن.هر لحظه امکان داشت پرت بشیم پایین.همونطور که داشتم صلوات میفرستادم زیر لب گفتم:خدا جون حواست به من باشه دیگه خودمون به خودت سپردم
تا این حرفم رو زدم یه لحظه احساس کردم صندلیم داره تکون میخوره.همونجا بود که دریافتم صندلی ها دارن دور میزنن.بعد از اینکه یه دور زد صندلی من دقیقا توی شیب قرار گرفت.یعنی همون سر.و این ته بد شانسی بود.
تا خواستم با خدا صحبت کنم کابین ها ول شدن و با سرعت مرگ اومدیم پایین ومن احساس کردم هر لحظه ممکنه صورتم فرو بره توی اهن ها.
بین جیغ هام فریاد زدم خدا جون اشتباه شد نمیخواد هوام رو داشته باشی.همینکه نگام کنی کافیه....(جیـــــــغ)
*****
تا خواستم با خدا صحبت کنم کابین ها ول شدن و با سرعت مرگ اومدیم پایین ومن احساس کردم هر لحظه ممکنه صورتم فرو بره توی اهن ها.
بین جیغ هام فریاد زدم خدا جون اشتباه شد نمیخواد هوام رو داشته باشی.همینکه نگام کنی کافیه....(جیـــــــغ)
*****
دستم رو به سرم گرفتم و از وسیله اومدم بیرون.نیکل خودش رو بهم رسوند و گفت:وای خدای من چقدر کیف داد...تو چرا قرمز شدی؟
دستم رو روی صورتم کشیدم و گفتم:اندرلاین پوستم بوده حتما
نیکل زد زیر خنده و چیزی نگفت.خودم هم یکم فکر کردم و گفتم حتما اون بالا مغزم هم تکون خورده.نکنه خیلی سرجاش بود که حالا بیشتر تکون خورده.اخه دخترجون اندرلاین پوست دیگه چیه؟!
نیکل دستم رو کشید و گفت بیا بریم عکسمون رو ببینیم
به دستم نگاه کردم و تو دلم گفتم:اگه امشب دستم کنده نشه خیلی شانس اوردم
نیکل عکسمون رو پیدا کرد و پولش رو حساب کرد و داد به دستم و گفت:ببین چقدر بامزه افتادیم
به قیافه ی نیکل نگاه کردم.موهای خوش رنگش تو باد پریشون شده بودن و چهرش با یه خنده ی بزرگ خیلی قشنگ و بامزه شده بود.به خودم زل زدم هرچی نیکل خوب افتاده بود من تاپاله افتاده بودم.
صورتم که بنفش شده بود و چشمام در حال بیرون زدن ار حدقه بود و دهنم که بیشتر شبیه دهن سوسمار شده بود اینقدر چهرم رو بی ریخت کرده بود که سریع عکس رو دادم دست نیکل و گفتم من اینو نمیخوام.
نیکل شونه ای بالا انداخت و گفت :ولی خیلی خوشگل شده
******
شب با یه حال زاری اومدم خونه که به توبه کردن افتاده بودم.نیکل مجبورم کرد که تمام بازی هایی رو که تو ارتفاع بودن رو سوار بشم.حسابی جونم رو کشید بیرون.
اصلا از هرچی شهر بازی بود زده شدم.
ساعت رو نگاه کردم.الان حتما ایران ساعت نه شبِ.گوشی رو برداشتم و شماره ی بهنوش رو گرفتم.درست نبود نه شب زنگ میزدم خونه ی نسیم چون زیاد با بهروز راحت نبودم و رودربایستی داشتم.
بعد از چندتا بوق صدای بهنوش تو گوشم پیچید.
بهنوش-هان؟
من-هان یعنی جان دیگه؟
بهنوش-بگو چیکار داری؟
من-اااا بهنوش چته؟
بهنوش-دختر جون تو درک نمیکنی من دیگه مجرد نیستم؟همش که نمیشه ور دل تلفنم بشینم و با تو چرت و پرت بگم...بدو باید برم شام درست کنم
من-اصلا قطع میکنم
بهنوش-نه بابا دختر چقدر لوس شدی دارم باهات شوخی میکنم...حالا چطور هستی؟
من-بـــد...اخه از شهر بازی اومدم
بهنوش-باز که تو غلطای اضافی کردی دختر
من-فرهاد چطوره؟
بهنوش-اقا فرهاد هم خوبه
من-بهنوش....اممم...یه چیزی
بهنوش-باز چیه؟
من-خب راستش ....چطوری بگم؟
بهنوش-چیزی شده که تو خجالت نداشتت گل کرده؟
من-باشه باشه میگم....از ...کوهیار چه خبر؟
بهنوش سوتی زد و گفت:مردم چه غلطا میکنن!ما هم دختر بودیم ....جوون بودیم.حجب و حیا داشتیم.حالا دخترای الان رو نگاه کن...نچ نچ
من-بهنوش جان نذار به روت بیارم که دوست پسرت بوده
بهنوش خنده ای کرد و گفت:از چیش میخوای بدونی؟
من-خب...خودت که بهتر میدونی
بهنوش-ای ای...بمیره پدر عاشقی.نه هنوز ازدواج نکرده.
من-خب دیگه چیکار میکنه؟
بهنوش-فرهاد باهاش در ارتباطه.میگه قراره یه باشگاه راه بندازه.دیگه جزیئاتش رو نگفت منم نپرسیدم
من-ای بابا منو بگو فکر کردم به شبکه خبر گذاریم زنگ زدم
بهنوش-نه دیگه اون شریام ریخته
من-بهنوش راضی ازش؟
بهنوش صداش رو اروم تر کرد و گفت:نــه...کتکم میزنه.سرم داد میزنه.الان فهمیدم که رفیق بازم هست.سیگار تو خونه دود میکنه.جوراباش بو میده.حموم نمیره.خرجی بهم نمیده.بیا دستام رو نگاه کن پینه بسته...کم اوردم دیگه بخدا.....
با تعجب گفتم:شوخی میکنی دختر
بهنوش قهقه ای زد و چیزی نگفت.گفتم:بیشتر از تو این کارا بر میاد تا اون فرهاد طفلی
بهنوش جدی شد و گفت:
خیلی دوسش دارم.هیچی برام کم نمیذاره.منم جبران میکنم.امیدوارم تا اخر همینجوری خوب بمونیم
من-بهنوش جونم خیلی خوشحالم برات
بهنوش-باشه حالا اینطوری نگو گریم گرفت
خندیدم و بعد از یه خورده صحبت های حاشیه قطع کردم....پس هنوز مجرده....بخدا قسم اگه ازدواج بکنه میرم شب عروسیش قمه کشی که شوی منو از تو پاچم در اوردی دختره ی چشم سفید....بعله من از اونجور ادمام !!
خندیدم و بعد از یه خورده صحبت های حاشیه قطع کردم....پس هنوز مجرده....بخدا قسم اگه ازدواج بکنه میرم شب عروسیش قمه کشی که شوی منو از تو پاچم در اوردی دختره ی چشم سفید....بعله من از اونجور ادمام !!
******
ذهنم دوباره میره به یک سال پیش...وقتی....
به قدری خوشحال بودم که وقتی از باشگاه اومدم بیرون بدون اینکه حواسم باشه به پسر و دخترو زن و مرد تنه میزدم و رد میشدم.هنوز باورش برام سخت بود.
بعد از این همه سعی و تلاش واقعا این حقم بود.نیشم رو بستم تا بیشتر از این مردم بهم نگاه نکنن.اخه شیرین جان نمیشه کمتر جلب توجه کنی؟
سریع دز ماشین فرانک رو باز کردم و خودم رو طوری پرت کردم تو ماشین که از اونور محکم خوردم به بازوی فرانک.
فرانک-هی دختر جان چت شده امروز؟اروم باش.
من-وای فرانک خیلی خوشحالم
فرانک-کاملا معلوم بود چون از وقتی که از باشگاه اومدی بیرون همینجور داشتی شبیه اردک ها راه میرفتی و از این ور و اون ور به این و اون تنه میزدی.اصلا یه وضعیت خنده داری بود
در حالی که داشتم به صدای خنده ی بلند فرانک گوش میکردم گفتم:اه فرانک دارم میگم خیلی خوشحال بودم چرا درک نمیکنی.
فرانک خندش رو خورد و گفت:باشه بابا قورتم نده.کجا برم حالا؟
من-خب معلومه پل دوست داشتنی خودم
فرانک ماشین رو روشن کرد و گفت:اخر اون پل رو میزنن به نام تو
*****
با خوشحالی بدون وصفی از ماشین پیاده شدم و دوییدم به سمت پل.....
از اون روزا....از اون جوونیا....چهار سالی میشه که گذشته.حالا من یک دختر بیست و شش سالم که هنوز هم سعی دارم همون شیرین پر از انرژی بمونم.اما خیلی سخته چون احساس میکنم شری هام ریخته.حالا همچین دارم زجه و زاری میزنم که انگاری یه پیرزن پیف پیفوی شصت ساله شدم که دیگه دکترا جوابم کردن!
دوسال پیش بهنوش بهم خبر داد که کوهیار یک باشگاه زده.یه باشگاه که مخصوص بچه ها راهنمایی و دبستان.باشگاه فوتبال.میگفت باشگاهش خیلی هم موفق شده.چون تحت حمایت محبیه.
راستش وقتی رفتم ایران جرات نکردم برم و باشگاهش رو از نزدیک ببینم.نمیدونم از چی میترسیدم.شاید دیداری بعد از دوسال.....شایدم هم بی قراری خودم....شاید هم یه سری اراجیف بی ارزش دیگه....
نگاهم رو به سمت فرانک سوق دادم.هنوز داشت دنبال زیر انداز میگشت.
به رودخونه زل زدم.اینجا رو با نیکل پیدا کرده بودیم و هروقت که دلمون میگرفت و ناراحت بودیم میومدیم اینجا.یه پل بود که از یک رودخونه میگذشت.اطراف پل چوبی پهن رو گل های سوسن سفید و بنفش گرفته بود.درخت های سرسبز و بلندی که اطراف رودخونه بودن باعث میشد یه حس ارامش به ادم منتقل بشه.و از همه مهم تر اون صدای ملایم اب بود که ادم رو از همه ی دنیا و غم و غصه هاش میکند و وارد یه دنیای دیگه میکرد.دنیایی که فقط بالای اون کوه رو به تهران تجربش میکردم.
یادمه وقتی شهاب خبر نامزدیش رو بهم داد یه هفته ی بعدش تمام کارام رو ردیف کردم که خودم رو برسونم تهران تا ببینم اون دختر خل و چل و بدبخت که گیر یه کپی از شیرین افتاده بود کیه.که با یه دختر تو مایه های خودم مواجه شدم.اونم اینقدر شر و شیطون بود که تو شوخی های من و شهاب اصلا کم نمیاورد.
فرحناز دختر دوم سرهنگ میردامادی بود.دختر اولشون گناز تو انگلستان درس میخوند.و به گفته ی شهاب گناز به خانوادش گفته که فرحناز به خاطر من موقعیت های ازدواجش رو از دست نده.برای همین فرحناز هم خاستگاری شهاب رو قبول کرده بود.
وقتی فهمیدم بابای فرحناز سرهنگ باز نشسته است همچین گرخیدم که انگاری گنده لات یه باند قاچاق بودم که از دست پلیس ها فرار کردم.کلا من قد بلند میکنم از نظر مغزی فقط در حد همون پیش دبستانی درجا میزنم.
فرحناز دختر سفیدی با چشمای قهوه ای بود.قد متوسطی داشت و خیلی ریزه میزه بود.کلا به دلم نشست.بیست و چهار سالش بود و از من دو سال کوچکتر بود.اما اینقدر با هم تو همون یه هفته خو گرفته بودیم که انگار نه انگار من باید خواهرشوهر بازی در بیارم.
حضور فرانک رو کنارم حس کردم.فرانک تو چهرم دقیق شد.چیزی شده؟برگشتم به سمتش.دنبال جوابی برای سوالی که ازم پرسیده بود بودم.اهان...فهمیدم....
دستام رو حلقه زدم دور گردنش و لپش رو بوسیدم و کنار گوشش جیغ زدم:من کاپیتان شدم...کاپیتان
فرانک گوشش رو گرفت و ناباورانه بهم نگاه کرد.
فرانک-خیلی صدات تیزه دختر جون.درست بگو ببینم چی شدی؟
دوباره جیغ جیغ زنان گفتم:کاپیتان....کاپیتان تیم ملی
فرانک همونطور که از سر ناباوری بهم نگاه میکرد گفت:شوخی که نمیکنی؟
دوباره پریدم بغلش و گفتم:فرانک باورم نمیشه....باورم نمیشه
****
به اسمون نگاه کردم.داشت رو به تاریکی میرفت.تنها صدایی که میومد صدای جیرجیرک بود.به جای خالی فرانک نگاه کردم.دوست نداشتم این روز های اخر حاملگی زنش رو پیش من بگذرونه.
خودم فرستادمش بره و حالا سه ساعتی میشه که اینجا تنها نشستم و دارم به موسیقی اب گوش میکنم.
توی این سه سال خیلی از خودم مایه گذاشتم تا امروز تونستم کاپیتان بشم.کار ساده ای نبود اما من از پسش بر اومدم.
یاد سحر دختر تپل و سفید نسیم افتادم.دو سالش بیشتر نیست.خیلی هم بامزست.کلا از نظر اخلاق و چهره به اون نسیم بی ریخت رفته.نه بی انصافیه بگم بی ریخت !!اخه اگه اون بی ریخت باشه که من کلا با سوسمار فرقی نداشتم دیگه!!
وقتی ذهنم سمت بهنوش رفت ناخوداگاه اهی کشیدم.دلم گرفت.مشکل از بهنوش بود که نمیتونست بچه دار بشه.اما فرهاد مرد تر از این حرف ها بود که بره یه زن دیگه بگیره.برای همین تصمیم گرفت یه بچه از پرورشگاه بیارن.
منکه حاضر نبودم به بچشون دست بزنم.میدونستم بهنوش ناراحت شده بود.اما اونقدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره اون نوزاد لاغر و نحیف رو بغل کردم.
اینقدر سروش نی قلیون بود که همش فکر میکردم الانه که از دستام ول بشه.خب اگه همونجا از دستم ول میشد چی؟
بعد اونوقت میشدم قوز بالا قوز.یه بچه ی از نخاع فلج رو میذاشتم ور دل بهنوش و میومدم اینور دنیا.
اما اخر کاریا دیگه به سروش عادت کرده بودم.انگار که بچه ی خود بهنوش بود.خیلی ازش خوشم اومده بود.
*****
روی تختم دراز کشیدم.به اسمون لاجوردی نگاه کردم.پس فردا برای همیشه بر میگشتم ایران.حالا شده بودم شیرین بیست و هفت ساله.مثل احمقا به این فکر میکردم که جوونیم رو باختم.اخه یکی نیست بهم بگه شش سال اینجا کیف کردی و خوش گذروندی و هرشب یه جا پلاس بودی و هرروز یه جا میرفتی کجای جوونیت حروم شده؟
اگه شهاب اینجا بود حتما میگفت:تا این دختر از یه گوشه ی کار ایراد نگیره کلا کرماش نمیخوابه
دستم رو کشیدم روی شکمم.حتما دیگه کرمام خوابیدن.مگر که عمر عیوب داشته باشن که بخوان ده سال یک سره کار کنن.
فکرای چرت و پرتم رو از خودم دور کردم.خیلی دیوونه شدم جدیدا.البته از قبلا خیلی بهتر شدم.
قراره توی یکی از همون باشگاه های ایران ورزشم رو ادامه بدم.محبی هم قراره به پاس ورودم توی همون ورزشگاه قدیمی خودمون یه جشن برگذار کنه.چقدر دلم برای اونجا تنگ شده.برای همه ی اون شیطنتام....اذیت کردنام....سربه سر گذشتنام....کوهیار....
اه شیرین جمع کن خودتو حالم بد شد.از روی تخت بلند شدم و زنگ زدم به فرانک.با اولین بوق زنش برداشت.
بعد از کلی صحبت کردن با اون گوشی رو به فرانک داد و من از فرانک خواستم که فردا با دنیل دخترش و زنش بیاد پل معروفم.به نیکل هم خبر دادم.هردوشون قبول کردن.
بالاخره اخرین روزی بود که اینجا بودم.پس باید یه خداحافظی میداشتم باهاشون.
******
دنیل رو بغل کردم و روی هوا چرخوندمش.دنیل در حالی که جیغ میزد با همون لحن بچه گونش گفت:نه خواهش میکنم منو بذار زمین
گونش رو بوس کردم و گذاشتمش زمین.نیکل ازپشت بغلم کرد و گفت:بدو بدو منم باید بغل کنی و روی هوا بچرخونی
برگشتم و موهای نیکل رو که معلوم بود خیلی براشون وقت گذاشته بود رو با یه حرکت دست بهم ریختم و سریع به سمت پل دوییدم.
نیکل جیغی زد و دنبالم کرد.اما وقتی دید نمیتونه گیرم بندازه نفس نفس زنان نشست روی زیر انداز و شروع کرد به خوردن سیب سبزی که همسر فرانک بهش تعارف کرده بود.
منم با احتیاط کنارش نشستم و بهش نگاه کردم.اما به نظر کاری بهم نداشت.برای همین یه سیب برداشتم و دهنم رو مثل یه غار باز کردم و تا میخواستم سیب رو گاز بزنم یه چیزی به سرعت وارد دهنم شد.
اخه منکه شانس نداشتم حتما یه ملخ گنده ای سوسک بالداری چیزی بوده.
از ترسم سریع تفش کردم.اما فقط یه شکلات کاکائو بود.به نیکل که از شدت خنده دوباره زیر پوستش کشت بادمجون رو شروع کرده بودن نگاه کردم.
داد زدم:نیکل گندت بزنن
اما چون فارسی گفتم کسی چیزی نفهمید.این زبان مادری هم نعمتی بود واسه خودش.
از ترسم سریع تفش کردم.اما فقط یه شکلات کاکائو بود.به نیکل که از شدت خنده دوباره زیر پوستش کشت بادمجون رو شروع کرده بودن نگاه کردم.
داد زدم:نیکل گندت بزنن
اما چون فارسی گفتم کسی چیزی نفهمید.این زبان مادری هم نعمتی بود واسه خودش.
*****
نیکل رو بغل کردم.اروم کنار گوشم گفت:منتظرت بمونم؟
من-اره تا اخرش به پام بمونم یه روز میام دستت رو میگیرم و میریم سر خونه زندگی خودمون
نیکل که چیزی از حرفام حالیش نشده بود با گیجی نگاهی بهم کرد و خندید.
فرانک هم بغلم کرد.دنیل و همسرش هم همینطور.همشون رو دوستانه بغل کردم.چقدر تو این چند سال همدم های خوبی برام بودن.
داشتم اخرین لحظات رو باهاشون میگذروندم.تو فرودگاه بودم و به قصد پرواز همیشه به مقصد ایران داشتم از بچه ها خدافظی میکردم.
دست های نرم و لطیف نیکل رو گرفتم و گفتم:بابت تک تک لبخند هایی که بهم هدیه کردی ازت ممنونم دوست خوبم
نیکل هم لبخند گرمی زد و از توی کیفش یک پاکت که با یک رمان قرمز تزئین شده بود به دستم داد و گفت:منم همینطور بهترین دوستم
پاکت رو از دستش گرفتم و با گیجی بهش نگاه کردم و گفتم:به چه مناسبتی؟
نیکل-به مناسبت دوستیمون
و دوباره بغلم کرد.از همین الان دلم براش تنگ میشه.
اشکام اروم اروم سرازیر شدن.باز این چشمه ی جوشان من به کار افتاد.
فرانک اومد جلو و گفت:شیرین.من تو سابقه ی کاریم دختر قوی مثل تو ندیدم.تو همه جا محکم بودی و این باعث شد کار کردن با تو برام مایه ی افتخار بشه.
لبخندی زدم و گفتم:لطف داری فرانک.تو هم دوست و مشاور قابلی بودی .همه جا پشتم بودی و تنهام نذاشتی.من ازت خیلی ممنونم
گرم و صمیمی همدیگر رو بغل کردیم.با همه خداحافظی کردم و به سمت هواپیما به راه افتادم.
*****
اشکام رو پاک کردم و پاکتی که نیکل بهم داده بود را باز کردم.چندتا عکس بودن.عکس اول ماله روزی بود که توی ورزشگاه اولم با هم گرفته بودیم.
عکس دوم ماله روزی بود که برای اولین بار اون پل رو کشف کردیم.
عکس سوم هم مال روزی بود که شهر بازی رفته بودیم و من با اون چهره ی خنده دارم خیلی بامزه به نظر میرسیدم.ناخوداگاه لبخندی زدم.
چقدر ارزوها زود خاطره .....و خاطره ها چه زود ارزو میشن
عکس ها رو توی کیفم گذاشتم و از پنجره به خونه ی موقتم زل زدم.به سرپناه موقتم.شهر موقتم.....خداحافظ
******
شهاب-شیرین از وقتی که برگشتی تیریپ احساساتی برداشتی.
چونم رو توی دستاش گرفت و صورتم رو از همه ی زوایا نگاه کرد و گقت:چیز خورتم که نکردن پس چی شدی؟
دستش رو پس زدم و گفتم:اه ولم کن دیگه شهاب
شهاب-اوه اوه جنبت رو هم که غارت کردن
مامان-شهاب اذیت نکن بچم رو
فرحناز-شهاب پاشو برو یه چیزی واسه شام بخر دیگه
من-اره شهاب الان خیلی اضافه ای برو
شهاب-ای بابا فقط زورتون به من طفلک رسیده؟
من-چقدرم که تو طفلکی
شهاب بلند شد و سوئیچ هاش رو برداشت و غرغرکنان رفت بیرون.بابا هم تازه از تهران رسیده بود کرج و از شدت خستگی دیگه نتونست پیش ما بشینه و رفت خوابید.
دوساعتی میشه که رسیدم و الان با فرحناز و مامان تو سالن نشستیم و داریم پفک میخوریم.ساعت 9 شب شده و من شخصا خیلی گشنمه.
مامان-شیرین محبی به بابات گفته که فردا صبح که خستگی شیرین در رفت زنگ میزنم واسه اخر هفته دعوتش میکنم
محکم دستام رو بهم کوبوندم و گفتم:اخ جون یه مهمونی افتادم.به خدا اینقدر که اونجا پارتی رفتم غمباد گرفتم دلم تنگ شده بود واسه غیبت کردنا و دور هم نشستنای خودمون
فرحناز خندید و گفت:حالا میفهمم اون شیرینی که شهاب همیشه تعریفش رو برام میکرد واقعا کی بوده
خندیدم وگفتم:تو تازه هیچی از من نمیدونی اگه بدونی که سرت سوت میکشه
مامان-فردا با فرحناز جان میری بازار و یه دست لباس درست و حسابی واسه خودت میخری.دیگه اون لباسای قدیمیت قابل پوشیدن نیستن
نگاهی به مامانم کردم و گفتم:مادر من ، من رفته بوم اروپا.غار نشسن که نشده بودم که هیچی نتونسته باشم بخرم.فقط یه چمدون لباس دارم.از همونا میپوشم
مامان-حالا سوغاتی چی واسمون اوردی
من-بسم لا.مامان تو که از صد تا جوون بدتری
مامان-سوغاتی سن و سال حالیش نیست
من-اون عاشقی بود
*****
لباسام رو از چمدونم ریختم بیرون و رو کردم به فرحناز و گفتم:فری جون بگرد یه خوشگلش رو گلچین کن بده من واسه فردا بپوشم
فرحناز سوتی کشید و گفت:اوف دختر چه همه لباس خریدی
من-تازه کلیش رو هم بخشیدم به خیریه
فرحناز نشست روی زمین و گفت:خب چه رنگی میخوای بپوشی؟
من-نمیدونم همش بهم میاد هرکدوم رو خواستی بده
فرحناز-بابا اعتماد به سقف
سرم رو کج کردم و گفتم:چاکر شوما
بعد از چند دقیقه فرحناز با تعجب لباسی رو گرفت بالا و گفت:وای دختر این رو از کجا شکارکردی چقدر خوشگله
نگاهش رو از لباس گرفت و به من دوخت و گفت:همین رو بپوش ببینم
لباس رو از دستش گرفتم و تنم کردم.توی اینه به خودم نگاه کردم.واقعا لباسش شکار بود.
لباس از حریر سبز رنگ بود.استین بلند بود و یقش هم شل بود.اما اصلا باز نبود.
بین لباس رگه های سفید هم کار شده بود که خیلی خیره کننده بود.چون ترکیب رنگ لباس بقدری ساده و شیک بود که نظر همه رو به سمت خودش جلب میکرد.
فرحناز-وای شیرین خیلی بهت میاد.حالا فکر کن این یک پیرهن بود.واقها محشر میشد ها
من-اره خیلی لباس توپیه
فارسیم رو به سختی حفظ کرده بودم.اما هنوز ( ر ) رو خیلی غلیظ میگفتم.
شلوار لی مشکیم رو پام کردم و دوباره به خودم نگاه کردم.
فرحناز گفت:وای شیرین اصلا این لباس رو واسه تو دوختن.خیلی محشر شدی دختر
من-پس همین رو میپوشم.
فرحناز-اره عالیه.
من-فرحناز جون من این همه لباس رو میخوام چیکار.ببین اونایی که هنوز مارک بهشونه رو حتی یک بار هم نپوشیدم.هر کدوم رو خواستی بردار
فرحناز-نه شیرین جون
من-فری تعارف نکن دیگه هرچی خواستی بردار
فرحناز همونطورکه دستش رو بین لباس ها جست و جو گر تکون میداد گفت:اخه خیلی قشنگن...دستت درد نکنه
لباس لیمویی رنگی رو گرفت بالا و گفت:ببین این بهم میاد؟
****
جشن ورود من به ایران رو همزمان انداخته بودند با سالروز تاسیس ورزشگاه.اونطور که محبی میگفت همه ی ورزشکارایی که تا حالا برای اینجا افتخار افرینی کردند دعوتند.
حالا اون جشن ورود منم به تهش اضافه کردنه بودن که منم فکر کنم اره به خاطر من جشن گرفتند !
گوشیم رو برداشتم و با خط قبلیم که تو ایران استفادش میکردم زنگ زدم به بهنوش.دیروز با فرهاد و بهنوش و نسیم و بهروز رفتم کافی شاپ.چون همه بودن نتونستم باهاش خصوصی حرف بزنم.
با سومین بوق صدای بهنوش تو ی گوشی پیچید:
جونم؟
من-سلام گیل گیلی
بهنوش-ای دل غافل اینکه همون شیرین مشنگ خودمونه
من-ای دل غافل تو هم که همون بهنوش بی مزه ی خودمونی
بهنوش-کلک پس توقع داشتی کی گوشی رو برداره؟
من-خاک تو گورت که روی شوهرت جذنقل ( به معنای خیلی کم !! ) غیرت نداری
بهنوش-خب حالا بنال ببینم چیکار داشتی مزاحم شدی؟
من-دیروز گفتی امروز زنگ بزنم که حرفامون رو بزنیم
بهنوش-اخ اخ خوب شد زنگ زدی کلی خبر برات دارم
من-خب خب بگو
بهنوش-فقط به کسی نگی ها
من-نه نه بگو
بهنوش- میخواستم بگم .....نسیم دیگه بچش رو پوشک نمیکنه
من-بهنـــــوش خیلی مسخره ای به قرعان
بهنوش خنده ی طولانی کرد و گفت:وای خدا شیرین تو اولین نفری نیستی که این حرف رو بهم میزنی
من-بهنوش برو گمشو
بهنوش-باشه میرم گم میشم فعلا کاری نداری؟
من-اصلا
بهنوش با ته خنده ای که هنوز تو صداش بود خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کردم.چقدر این دختر لوس و بی مزه بود.منو بگو با خودم گفتم چی میخواد بگه.
******
سایه ی مشکی و یشمی رو خیلی کم رنگ پشت چشمام کشیدم.از سایه اصلا خوشم نمیومد اما به اصرار فرحناز کشیدم.میگفت اینطوری خیلی قشنگ تر میشم.رژ کالباسیم رو روی لبای خوش فرمم کشیدم و تو اینه بود خودم خیره شدم.توی اون چند سالی که اونجا زندگی کردم خیلی پخته تر شدم.تنهایی خیلی روی ادم تاثیر میذاره.این یک سال اخر هم من رو داغون کرد دیگه.چون سرم خیلی شلوغ شده بود.
شال یشمیم رو هم انداختم روی سرم و رفتم از اتاقم بیرون.وقتی فرحناز رو صدا زدم با خوشحالی اومد پیشم وبعد از یه خورده کندو کاو توی صورتم گفت:وای شیرین جون خیلی ناز و خانوم شدی
من-دستت مرسی همش رو مدیون توام
فرحناز-برو بابا چی چی رو مدیون منی
فرحناز داد زد:شهاب پس کجایی پاهای این دختر خشک شد از بس ایستاد
شهاب-من پشت سرتم خانوم
فرحناز برگشت و با خنده به شهاب گفت:از بس که ریزی نمیتونم وجودت رو حس کنم
شهاب فرحناز رو روی دستاش بلند کرد و گفت:تو هم از بس ریزی من همین الان میتونم یه لقمت کنم.
*****
شهاب روش رو به سمت من برگردوند و گفت:خب دختر جون میخوای منم باهات بیام؟
من-نه بابا واسه چی بیای؟فقط سرخر اضافه میشی
شهاب-مرسی خواهر گلم تو همیشه به من لطف داشتی
در ماشین رو باز کردم و گفتم:میدونم عزیزم
داشتم به سمت در باشگاه میرفتم که شهاب سرش رو از شیشه ماشین کرد بیرون و گفت:خواهش میکنم که رسوندمت
من-وظیفت بود داداش خلم
شهاب پوفی کرد و گفت:بیام دنبالت؟
برگشتم به سمتش و گفتم:زنگ میزنم بهت...بابای
شهاب-خدافظ
صدای جیغ لاستیکاش باعث شد به خودم بیام.دوباره به ساختمون باشگاه نگاه کردم.چقدر خاطره.....
صدای دست زدن از ساختمون مدیریت میومد.میدونستم اونجا جشن برگذار میشه.اما وقتی چشمم به ساختمون خوابگاه افتاد دلم لرزید.
اروم اروم به سمت خوابگاه به راه افتادم.اما وقتی داشتم از پله های خوابگاه میرفتم بالا ناخوداگاه برگشتم و به عقب نگاه کردم.شاید دنبال چیزی میگشتم.اما فقط یه پسر رو دیدم.چهرش خیلی اشنا بود.فاصلش ازم زیاد بود.برای همین نمیتونستم تشخیص بدم کیه.
چشمام رو ریز کردم و با دقت بیشتری نگاهش کردم.اما وقتی دیدم داره به سمت من میاد ناخوداگاه قلبم ریخت.
بی اختیار روم رو برگردوندم و به سمت خوابگاه رفتم.
اتاقم رو تشخیص دادم.هنوز هم همون اخر بود.تمام کلید های اتاق ها روی درها بود.کلید رو توی در چرخوندم.قبل از اینکه وارد اتاق بشم برگشتم و به اتاق روبرویی خیره شدم.....اهی کشیدم و وارد اتاقم شدم.
موجی از خاطره به صورتم برخورد کردو باعث شد برگردم به چندین سال پیش.دلم گرفت.دوست نداشتم روزم رو خراب کنم.برای همین به سمت پنجره رفتم وبازش کردم.
روی تختم نشستم.تقدیرم همینجا رقم خورده بود.شاید اگر هیچوقت اینجا نمیومدم الان ده تا توله هم اطرافم بود.یه شوهر معتاد.خودم هم بچه ها رو تو چادر به پشتم میبستم و میشتم رختای مردم رو میشستم....پاشو شیرین پاشو که خل شدی.
از فکرای احمقانه ای که کردم نیاز سریعی به توالت پیدا کردم.
از اتاق اومدم بیرون.تا رومو برگردوندم سایه ی شخصی از روی دیوار برداشته شد.سریع به سمت راپله ها رفتم.هرچی اطراف رو نگاه کردم کسی نبود.با خیال راحت به سمت توالت رفتم.
کارم رو که تموم کردم قبل از اینکه بخوام بیام بیرون صدای پای کسی رو روی زمین شنیدم.
با شک در رو باز کردم .سرم رو انداخته بودم پایین و با دستمال دستم مشغول خشک کردن دستام بودم....
که تا سرم رو گرفتم بالا لبام به لبای کسی برخورد کرد.قلبم فرو ریخت.نگاهم رو از روی لباش سر دادم توی چشماش.نگام تو نگاه وحشی یه جفت چشم قهوه ای گره خورد....
*پایان*


امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 18:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group