چت رومclose
رمان پارمین
رمان پارمین

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 677
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
خلاصه : پارمین تو یه خانواده متوسط همراه خواهر و پدر و عمه اش زندگی می کنه. زندگیشون گاهی پایین گاهی بالا می گذره تا اینکه پدر خانواده برای انجام معامله ای تمام دارایی شون و که یه خونه و ماشینه می فروشه ولی طرف کلاه بردار از آب در میاد و پارمین تصمیم می گیره برای نجات خانوادش کاری و انجام بده که عواقب وخیمی در پی داره ..... خلاصه اش ساده است ، گول سادگیش و نخورید.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
:
با عجله مقنعه اش را جلوی آینه مرتب کرد و به سمت در رفت .
- پارمین صبحونه
بدون توجه به اعتراض کوکب از خانه خارج شد.محیط دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. به سختی ماشینش را پارک کرد .سوئیچ راسریع برداشت و در ماشین را به سرعت باز کرد که باعث شد صدای گوش خراشی بلند شود .با چهره ای درهم از در نیمه باز ماشین پیاده شد .در ماشین کناری حسابی از فرم افتاده بود به ساعت نگاه کرد ، نمایش پنج دقیقه دیگر شروع می شد .برگه ای از دفترچه یادداشتش پاره کرد ونوشت.
متاسفم خیلی عجله داشتم .تماس بگیرید خسارتتون رو پرداخت میکنم.
همراه شماره تلفنش برگه را زیر برف پاکن ماشین گذاشت و با قدم هایی بلند به سمت آمفی تئاتر دانشگاه رفت .
با دیدن چهره درهم نسرین ومحمد دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد.
- خواب موندم .متاسفم
محمد سری تکان داد و به سمت آریا که در حال گریم بود رفت .
نسرین با عصبانیت گفت :
- واسه خواب موندن جناب عالی می دونی من چقدرحرف خوردم
- بیا زودتر شروع کن داره دیرمی شه ها
نسرین در حالی که قلم مو را بر می داشت پشت چشمی نازک کرد.
- رو که نیست .سنگ پاقزوینه
غرغرهای او تا زمانی که گریمش کامل شود ادامه داشت .
با اینکه بارها روی همین سن اجرا کرده بود ولی باز هم استرس داشت. محمد رو به گروه کرده بود و تذکر های آخر را می داد. قرار بود پنج هفته پشت سر هم شنبه ها اجرا داشته باشند و چون امروز روز اول بود همه وسواس بیشتری به خرج می دادند به خصوص محمد که اولین تجربه کارگردانیش بود و یکم جوگیر شده بود.
- پارمین خانم شنیدید چی گفتم ؟
تکانی خورد و به جمع نگاه کرد که به او خیره شده بودند و نهایتا نگاهش روی صورت عصبانی محمد ایستاد .
- می بخشید دیشب تا دیر وقت روی یه نمایشنامه کار می کردم ... امروز زیاد سر حال نیستم
- شما که می دونستی امروز اولین روز اجراست ... اگه سر سن حواست پرت بشه زحمت کل گروه به باد می ره
نسرین که پشت سر محمد ایستاده بود و حوصله اش از حرف های او سر رفته بود چشمهایش را چرخاند و دهنش را کج کرد . ناگهان محمد به پشت سرش نگاه کرد.
- شکلک در آوردن در شان شما نیست نسرین خانم
نسرین شانه هایش را بالا انداخت و با قیافه ای حق به جانب گفت :
- من همچین کاری نکردم
محمد به آینه روبه رویش اشاره کرد و پوزخندی زد . کل گروه خندیدند . نسرین خجالت زده سرش را پایین انداخت.
- خب بچه ها اول پارمین بعد آریا و کیارش می رن رو سن ... بقیه تون گوش به زنگ باشید به نقشتون که رسید وارد شید ... نمی خوام وقفه تو اجرا بیفته
همه چیز آماده بود و چند دقیقه دیگر باید روی سن می رفت ... از استرس کف دستهایش عرق کرده بود ...چشمهایش را بست تا کمی آرام شود ... صدای محمد در آمد که آهسته می گفت :
- برو دیگه
چشمهایش را باز کرد ، پرده را کنار زد و روی سن رفت . مثل همیشه آمفی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نداشت. تمام استادها ردیف اول نشسته بودند ... نقش بازی کردن جلوی آنها خیلی سخت بود ... نفس عمیقی کشید و شروع به گفتن دیالوگ هایش کرد ... با جلو رفتن نمایش کم کم همه ی بچه ها روی سن آمدن و از استرس او کم شد ... لذت بخش ترین لحظه هنگام دست زدن تماشاچیان و تعظیم به سوی آنها بود .


امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
2:

***


نمایش به خوبی تمام شد . لباسهایش را در رخت کن عوض کرد ومشغول جمع کردن وسایلش شد .
- پارمین ، محمد کارت داره
جزوه اش را برداشت و رو به نسرین کرد .
- عصبانی بود
نسرین سرش را تکان داد .
- فقط آتیش از دهنش در نمیاد وگرنه خود اژدها بود
از کنار نسرین گذشت ... به سمت در رفت و گفت :
- تنبیه صبحی به دلش نبوده ... می خواد الان جبران کنه
نسرین لبخندی زد و به بیرون رفتن او نگاه کرد که ناگهان یاد مطلبی افتاد .
- راستی
سرش را از لای در بیرون آورد .
- یادت نره یه سر بری پیش کمالی
- کمالی واسه چی ؟
- صبح که نیومدی گفت بهت بگیم قید این درس رو بزنی ... حذف
دستش را با ناراحتی روی پیشانیش گذاشت .
- اه ... حالا باید غر غر های کمالی رو هم گوش کنم
نسرین با بدجنسی خندید و شانه هایش را بالا انداخت . در اتاق را بست . با چشم دنبال محمد می گشت .
- پارمین ... محمد اونجاست
به سمت صدا برگشت. نیلوفر به محمد اشاره کرد که با سهند و شیرین در حال صحبت بود و همراه با لبخند گفت :
- به نوبت داره توبیختون می کنه
- اونها هم دیر اومدن
- نه بابا ... مسئول حراست دانشگاه اون دوتا رو دست تو دست ، تو آمفی دیده ... به محمد گیر دادن ... اونم به اونا گیر داده
- پس حسابی اعصابش ...
دستش را تکان داد. نیلوفر گفت :
- دقیقا ... قاطی
به سمت محمد رفت .
- با من کار داشتید
شیرین و سهند از فرصت استفاده کردند.
- دیگه ما مزاحمت نمی شیم ممد جون ... کار داری ... خدافظ
شیرین هم آرام خداحافظی گفت و از آنجا رفتند .محمد به او نگاه کرد .
- می دونی برای این نمایش چقدر زحمت کشیدم یا لازمه برات بگم
- می دونم
- سه ماه تمام کار کردیم برای این پنج اجرا ... یکیش که به خیر گذشت ولی هفته دیگه ... ازت خواهش می کنم سر وقت بیا ... شیرین زیاد برای این نقش تمرین نکرده ... یعنی اصلا نقش رو جدی نگرفته ، نمی تونیم موقع اجرا اونو جات بذاریم ... اگه نیای اجرای همه به هم می ریزه
- مطمئن باش دیگه اتفاق نمی افته
- امیدوارم
- پس تا فردا ... خدافظ
چند قدم به سمت در برداشت. محمد صدایش کرد. سرش را برگرداند.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
3:
چند قدم به سمت در برداشت. محمد صدایش کرد. سرش را برگرداند.
- کمالی گفت حذفت می کنه ... برو باهاش صحبت کن
سرش را به نشانه تشکر تکان داد واز آمفی بیرون آمد. به سمت اتاق استاد کمالی رفت. کلاس صبح او را از دست داده بود.
به محض ورود به اتاق، کمالی با دیدن او بدون مقدمه گفت :
- به به خانم فکور ، حالا هم زود بود که تشریف بیارید
کمالی کتابی را که مطالعه می کرد روی میز گذاشت و به او چشم دوخت .
- سلام استاد ... امروز مشکلی برام پیش اومد نتونستم کلاس صبح رو بیام
- این درس رو که حذف بشی می فهمی دانشگاه خونه خاله نیست که هر وقت دلت خواست بیای .
- استاد باور کنید مشکل داشتم وگرنه
کمالی بی حوصله گفت : در هر صورت نظرم عوض نمیشه
نا امید از اتاق بیرون آمد و به آموزش رفت.
- سلام سید
آقای محسنی که همه در دانشگاه سید صدایش می کردند با لبخند به طرفش آمد.
- سلام خانم فکور ... حالتون چطوره ؟
- ممنون ... آقا سید یه مشکلی برام پیش اومده ... تحلیل نمایش استاد کمالی رو غیبت کردم ... می خوان حذفم کنن
- مگه چند بار غیبت کردی دخترم ؟
با شرم سرش را پایین انداخت .
- شیش بار
محسنی با صدای نسبتا بلندی گفت :
- شیش بار ... چه خبره دختر
چند دانشجو که آنجا بودند با کنجکاوی به او نگاه کردند . محسنی متوجه شد و آرام گفت :
- این درس دو واحدیه ... کمالی رو هم که می شناسی ... ارفاق تو کارش نیست
- یعنی هیچ کاری نمی شه کرد
- حالا میرم باهاش صحبت می کنم ولی اهل پارتی بازی نیست
تشکر کرد و از آموزش بیرون آمد . به خاطر زنگ نزدن ساعت بدجور به دردسر افتاده بود. با ناراحتی دندانهایش را روی هم فشار داد تا عصبانیتش کمی فرو بنشیند. این عادت از دوران کودکی همراهش بود . دیگر کاری در دانشگاه نداشت با اعصابی به هم ریخته به سمت ماشینش رفت.
با دیدن در ماشین یاد اتفاق صبح افتاد .ماشین کناری رفته بود ولی یک یادداشت زیر برف پاکن ماشینش بود.
عجله داشتن دلیل خوبی نیست . بهتره به جای رانندگی با عروسکهات بازی کنی. با پول خسارتمم خودت روبه یه روانپزشک نشون بده.
عصبانی به ماشینش نگاه کرد. یک خرس سفید بزرگ کنار باندهای عقب ... سگ پشمالو جعبه دستمال کاغذی جلوی ماشین ... قورباغه سبز دهن گشادی که زبانش بیرون افتاده بود به آینه جلو...عصبانیتش را با لگدی که به چرخ ماشین زد خالی کرد. کاغذ را مچاله کرد و سوار ماشین شد . هنگام حرکت ، عروسک میمونی که به سوئیچ ماشین بود ، می چرخید . با خشم عروسک را از جاسوئیچی کند و در داشبورد پرت کرد.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین

***

وارد خانه شد . بوی سوختنی می آمد و فقط صدای تلویزیون به گوش می رسید .کوکب روی مبل به خواب رفته بود .تلویزیون را خاموش کرد .کوکب از خواب پرید.
- وای غذام سوخت
کوکب با عجله به سمت آشپزخانه رفت ... کیفش را کنار مبل رها کرد و دنبال او رفت .دود آشپزخانه را پر کرده بود پنجره را باز کرد و به چارچوب آن تکیه داد ، باغچه کوچکشان را نگاه کرد که دوباره سگ پانیذ چند تا از گلها را لگد کرده بود.
- انگار امروز روز بد بیاریه
کوکب با سیم ظرف شویی به جان قابلمه افتاد.
- ناراحت نباش تو یخچال از ماکارونی دیشب هست الان برات گرمش می کنم
- منظورم غذا نیست . از صبح داره برام بد می باره
- تو و بابات امروز چتون شده ... این جمله رو صبحی بابات هم گفت
- بابا !!!!! مگه اتفاقی افتاده
- گفت چیز خاصی نیست ... مربوط به ادارشه
- این چند روزه بابا خیلی تو فکره ، نکنه چیزی شده نمی خواد به ما بگه ؟
- نه عمه بد به دلت راه نده ... برو اون غذا رو از یخچال در بیار برات گرمش کنم
پارمین به سمت یخچال رفت و با اکراه گفت :
- ممکنه از مامان خبری شده ....
کوکب با نگاه توبیخ گرش مانع ادامه جمله اش شد. احساسی در دل پارمین گواهی خبر بدی را می داد .او بهتر از هر کس پدرش را می شناخت. حمید مردی نبود که ازمشکلات اداره شکایت کند.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
***

خواب بعد ازظهر کمی سرحالش آورد .شیر آب سرد را باز کرد و چند بار صورتش را شست ، ریملش ریخت وزیر چشمهایش را سیاه کرد. کمی از محلول پاک کننده به پنبه زد و به چشمهایش مالید .دراتاق به شدت باز شد و پانیذ داخل اتاق پرید.
- بازم که این جوری اومدی تو اتاق
- سلام ... این بارعلت داره ، اگه بهت بگم تو هم با کله می ری تو در
پنبه را در سطل انداخت و روی تخت نشست .
- خب بگو
- به همین آسونی نمیشه ، مشتلق می خواد
پارمین روی تخت دراز کشید.
- نگو ... برای من که مهم نیست ولی تو بخاطر خبری که رو دستت باد کرده دق میکنی
پانیذ لبه تخت کنار او نشست. منتظر کلمه ای اظهار پشیمانی از سمت پارمین بود .عاقبت تحملش تمام شد.
- حالا که اصرار می کنی بهت می گم
به او نگاه کرد و ابروهایش رابالا برد.
- خب منتظرم
- با بچه ها قرار گذاشتیم دسته جمعی بریم چالوس .... تو هم ببریم
پارمین خندید .
- می دونی که بابا بهت اجازه نمی ده
- بابا میگه تنها نرم اگه تو هم بیای که اشکالی نداره
- من نمیام ، تو هم جایی نمیری
- تو رو خدا ضد حال نزن با بچه ها کلی برنامه چیدیم
- کیا میان؟
- می شناسیشون سها ، مارال ،نجمه
- پسر هم تو گروهتون هست؟
- نه یعنی اونا با یه ماشین دیگه میان کاری به ماشین تو ندارن
با عصبانیت روی تخت نشست .
- تو قول رنوی منو به اونها دادی ... مگه نمی بینی که همیشه خدا تو تعمیرگاست ... اونوقت می خوای با این پا شی بری چالوس
- تو رو خدا پارمین خسیس بازی در نیار
- اصلا اون ماشین لگن منو وجون شماها به جهنم .چطور می خوای به بابا بگی که می خوای با چند تا پسر گردن کلفت بری شمال؟
پانیذ سرش را پایین انداخت و آرام گفت :
- گردن کلفت نیستن خیلی هم خوشتیپن
- دیگه بد تر پس گلوتم پیششون گیر کرده
پانیذ سرش را بالا آورد .
- نه به خدا من کاری با هاشون ندارم فقط با فرزاد حرف میزنم .......خیلی پسر با شخصیتیه
- همون جوجه تیغیه نیست که اون سری باهاش بیرون رفته بودی .....منم دیدمتون کلی باهات دعواکردم
- آره خودشه ..... اون روز یکم موهاش رو فشن کرده بود
- خواهر من ،عزیز من این قدر ساده نباش .
- من ساده نیستم .خودت می دونی که تا حالا محل هیچ پسری نذاشتم ولی فرزاد فرق می کنه .ما ........
پانیذ سرش را با شرم پایین انداخت .

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
- خجالت نکش حرفت رو بزن
- ما عاشق همیم
پارمین او را در آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد.
- آخه مگه تو چند سالته که حرف از عشق می زنی موشی
- به خدا می دونم عشق چیه ، هوس چیه .مطمئنم ما عاشق همیم
دستهایش را قاب صورت او کرد .
- از کجا فهمیدی که عا شقته ؟
- خب خیلی چیز ها هست .مثلا برام گل میاره ،شبها موقع خواب بهم اس ام اس شب بخیر می ده ، تو پارک که باهاش را می رم نمی ذاره کسی چپ نگام کنه .......
بقیه حرف های او را پارمین نمی شنید . فقط به چهره معصوم او نگاه می کرد که در حال بلوغ بود ولی هنوز خبرش به مغزش نرسیده بود و در دنیای بچگی سیر می کرد. باید وقت بیشتری برای او می گذاشت .
- پارمین حواست هست چی می گم
- آره ... نظرت چیه این جمعه بریم پیک نیک
برق خوشحالی را در چشمهای پانیذ دید.
- اما این جمعه که قراره بریم چالوس ... جمعه بعدی بریم
- با دوستای من اول می ریم شهر بازی تا هر چقدر دلت خواست سوار رنجر بشی بعد هم می ریم یه جای خوب ناهار می خوریم ... این یکی چطوره بازم می خوای بری چالوس؟
- خیلی دوست دارم بیام ولی فرزادینا ....
- اصلا چطوره این آقا فرزاد عاشق پیشه رو امتحانش کنیم ؟
- چطوری ؟
- بهش بگو نمیای چالوس .....اونوقت ببین اون می ره یا نمیره ؟
- خب اگه بره یعنی دوستم نداره
- اگه بره نشون می ده دوستت داشته ولی نه بیش تر از دختر های دیگه. مگه نمی گن عاشق طاقت دوری معشوق رو نداره ، اگه بره نشون می ده از دوری تو ککش هم نمی گزه
- اینها مال تو قصه هاست پارمین ، زندگی واقعی که جای این حرف ها نیست
- ااااا چطور عشق رو از تو قصه ها بر میداری ولی راه و رسم عاشقی رو قصه می دونی . تکلیفت رو مشخص کن یا باید تو قصه زندگی کنی .......یا تو واقعیت
- آخه........
پانیذ چیزی نگفت .چهره اش متفکر نشان می داد به آرامی مانتویش را در آورد . روی تخت دراز کشید و پتو را تا روی چشم هایش بالا برد.پارمین به اندام کشیده خواهرش زیر پتو خیره شد ... چقدر زود بزرگ شده بود.
اگه مامان الان اینجا بود شاید پانیذ اینقدر خام و ساده دل بزرگ نمی شد
لبخند تلخی روی لبش نقش بست. شاید سادگی پانیذ به مادرش رفته بود .چشمهایش را بست تا چهره مادرش را به خاطر بیاورد .تصویری مه گرفته در ذهنش شکل گرفت. چهار یا پنج ساله بود که مادرش برای همیشه ترکشان کرد .اشک در چشمهایش لانه کرد. نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد .

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
وسایل چای را آماده کرد و در سبد گذاشت .
- پانیذ آماده شدی ؟
- آره الان تموم می شه
کیک را در ظرف قرار داد و از آشپزخانه خارج شد.حمید مات به تلویزیون نگاه می کرد .کوکب مثل همیشه روی مبل به خواب رفته بود .
- کاش شما هم میومدید
حمید پاسخی نداد .پارمین نزدیکش رفت و دستش را جلوی صورت او حرکت داد .حمید تکان خورد و متعجب به او نگاه کرد .
- حالتون خوبه ؟
حمید لبخند کمرنگی زد .
- خوبم
- بیاید با هم بریم .حال و هوای شما هم عوض می شه
- نه بابا جون شما برید خوش بگذرونید ماها پیریم حوصلتون رو سر می بریم
به شوخی اخم کرد .
- از این حرف ها نداشتیم ها ... شما تازه اول جوونیتونه
پانیذ وارد حال شد .
- آماده ام ....بریم
پارمین نگاهی به حمید کرد که دوباره در فکر فرو رفته بود .
- خدافظ بابایی
حمید که گویی در دنیای دیگری سیر می کرد متوجه حرف پارمین نشد .فقط سرش را تکان داد .
روی چمن ها فرش سفری کوچکشان را پهن کردند . هوا سرد بود و نیازی نبود زیر سایه درخت بنشینند. نسرین از شلوغی پارک ، سردی هوا وهر چیز دیگری که به چشمش می خورد ایراد می گرفت و ترانه با حوصله به او گوش می داد.پارمین به پانیذ نگاه می کرد که همراه ترنم (خواهر ترانه) با خوشحالی به سمت وسایل بازی می رفت و لحظه ای خنده از لبانش دور نمی شد .
- چقدر تو فکری ... فکم درد گرفت از بس حرف زدم تو هم یه چیزی بگو
به نسرین که در حال فوت کردن لیوان چایش بود نگاه کرد .
- از چی دوست داری برات بگم
- از خودت ، از نیمه گم شده ات که هنوز پیداش نکردی ، از ... اه نگاه کن من با کیا اومدم سیزده به در ... اون از ترانه که فقط سرش رو تکون می ده و لبخند می زنه اینم از تو ... خدایا من چقدر بدشانسم از هیچی شانس نیوردم
ترانه لیوان چای را به دست پارمین داد.
- اگه دنبال سوژه می گردی روبروت رو نگاه کن
نسرین به سرعت نگاهش را به همان نقطه دوخت. میلاد و کیارش همکلاسیهایشان همراه چند پسر جوان دیگر آنجا مشغول صحبت بودند.
- بچه ها من می رم تعارفشون کنم بیان اینجا ... جان من امل بازی در نیاریدا ... تحویلشون بگیرید بلکه بختتون وا شد
پارمین چشم غره ای به او رفت .نسرین در حالی که بلند می شد گفت :
- والله مگه دروغ می گم
نسرین رفت ترانه دست پارمین را کشید و روبه روی او نشست.
- مشکلی برات پیش اومده
- نه چیزی نشده
- تو هیچ وقت اینقدر ساکت نبودی
- حالا که من ساکت شدم تو شاکی شدی ؟
- نگاه کن نسرین داره اونها رو میاره اینجا
پارمین هم آنها را دید . به سمت آنها رفتند و سلام کردند میلاد که پسر خجالتی بود به آهستگی سلام کرد ولی کیارش لبخندی به بزرگی پهنای صورتش زد.
- سلام ... به به پارمین خانم ... ترانه جون ... تنها تنها میاید گشت و گذار
ترانه لبخندی زد و با شرم گفت :
- نمی دونستیم شما هم می خواید بیاید وگرنه باهاتون هماهنگ می کردیم
پارمین چیزی نگفت و با نگاهش دنبال پانیذ می گشت .
- کس دیگه ای هم همراتون هست ؟
پارمین که کیارش را متوجه خود دید. لبخندی زد و گفت :
- بله خواهر من و ترانه
کیارش خواست سوالی دیگر بپرسد که نسرین گفت :
- نکنه می خواید تا عصر ما رو ایستاده نگه دارید ... پام درد گرفت ... بریم اونجا بشینیم
به فرش اشاره کرد .
همگی به سمت فرش رفتند و روی آن نشستند.
- راستی پارمین خانم رفتید پیش کمالی ... بدجور شاکی بود
معلوم نبود استاد کمالی سر کلاس چه رفتاری کرده بود که هر کس به او می رسید همین سوال را می پرسید.
- بله رفتم
- نتیجه اش چی شد؟
پوزخندی زد.
- حذف
کیارش هم سرش را با تاسف تکان داد.
- نمی دونم چرا بعضی از استادها اینقدر گیر می دن ... تو این دوره زمونه مهم مدرکه... که همه می گیریم ... چند تا غیبت که دیگه اینقدر حرص و جوش خوردن نداره
- درسته ... ولی این کار کمالی یه حسن داره
کیارش متعجب به او نگاه کرد.
- دیر تر به جماعت مدرک دار بی کار می پیوندم
کیارش که انگار حرف دل او را زده بودند آهی کشید و گفت :
- آخ گفتی ... من که هرچقدر به این و اون رو زدم کسی بهم کار نداد ... به جان خودم حتی حاضر شدم سیاهی لشکر باشم ... بازم نخواستنم
ترانه خندید و گفت :
- دیروز نیلوفر می گفت یه تهیه کننده آشنا پیدا کرده ... با کلی خواهش و التماس ازش وقت می گیره که باهاش صحبت کنه ... فکر می کنید چی بهش گفت
نسرین با شاخه درخت از پشت سر به میلاد می زد و اصلا حواسش به حرفهای آنها نبود ... میلا ساده هم می خواست موجود گزنده موذی را پیدا کند ... پارمین ابروهایش را به نشانه ندانستن بالا انداخت ... کیارش گفت :
- گفته باید لنز آبی بذاری ... موهات رو بلوند کنی ... دماغتم اینطوری
دستش را زیر بینیش گذاشت و نوک آن را بالا برد. پارمین و ترانه خندیدند .ترانه گفت :
- نه ... گفته پنج میلیون بهم بده تا بذارم بازی کنی ... نیلوفرم سرخورده از دفتر میاد بیرون
پارمین نگاهی به پانیذ کرد که در صف رنجر بود و گفت :
- همه می رن سر کار پول در میارن ... ما تازه باید یه پولی هم از جیب بذاریم که کار کنیم
کیارش و ترانه حرفش را تایید کردند. نسرین قبل از اینکه دستش رو شود شاخه درخت را کنار انداخت و با حرص گفت :
- تو رو خدا از درس و کارحرف نزنید بذارید یه امروز خوش باشیم
رو به میلاد کرد که سر به زیر به دستهایش نگاه می کرد .
- خب آقا میلاد شما یه چیزی بگو ... حداقل بعد از دوسال و نیم همکلاسی بودن صدات رو بشنویم
همه خندیدند ، حتی میلاد ... نسرین طوری که بقیه متوجه نشوند به پارمین چشمکی زد... پارمین زیر لب گفت : زشته ... نسرین بی خیال شانه هایش را بالا انداخت .
- خب آقا میلاد شنیدم می خوای نامزد کنی ؟
میلاد با تعجب سرش را بلند کرد و به نسرین نگاه کرد.
- من
- پ نه پ ... عمه ی من
کیارش آرام خندید .میلاد آب دهانش را قورت داد و گفت :
- نه بابا شایعه است ... من و چه به نامزدی
با افسوس نگاهی به نسرین کرد .
- کی به من زن می ده
ترانه از این بحث خوشش نمی آمد ... پارمین هم فقط به پانیذ نگاه می کرد که در این شلوغی گم نشود و اصلا حواسش به حرف های آنها نبود ... نسرین که لبخندش عمیق تر شده بود گفت :
- من خیلی ها رو می شناسم ... اگه خواستین بهتون معرفی می کنم.
کیارش ابرویش را بالا برد و به میلاد اشاره کرد. میلاد که متوجه منظور او نشده بود با حواس پرتی سرش را تکان داد . کیارش که نسرین وترانه را متوجه خود دید ... گفت:
- می بخشید این میلاد یکم شوت تشریف داره
نسرین که فقط برای سرگرمی سر به سر میلاد می گذاشت پوزخندی زد. تا عصر با وراجی های نسرین گذشت.

همگی به سمت فرش رفتند و روی آن نشستند.
- راستی پارمین خانم رفتید پیش کمالی ... بدجور شاکی بود
معلوم نبود استاد کمالی سر کلاس چه رفتاری کرده بود که هر کس به او می رسید همین سوال را می پرسید.
- بله رفتم
- نتیجه اش چی شد؟
پوزخندی زد.
- حذف
کیارش هم سرش را با تاسف تکان داد.
- نمی دونم چرا بعضی از استادها اینقدر گیر می دن ... تو این دوره زمونه مهم مدرکه... که همه می گیریم ... چند تا غیبت که دیگه اینقدر حرص و جوش خوردن نداره
- درسته ... ولی این کار کمالی یه حسن داره
کیارش متعجب به او نگاه کرد.
- دیر تر به جماعت مدرک دار بی کار می پیوندم
کیارش که انگار حرف دل او را زده بودند آهی کشید و گفت :
- آخ گفتی ... من که هرچقدر به این و اون رو زدم کسی بهم کار نداد ... به جان خودم حتی حاضر شدم سیاهی لشکر باشم ... بازم نخواستنم
ترانه خندید و گفت :
- دیروز نیلوفر می گفت یه تهیه کننده آشنا پیدا کرده ... با کلی خواهش و التماس ازش وقت می گیره که باهاش صحبت کنه ... فکر می کنید چی بهش گفت
نسرین با شاخه درخت از پشت سر به میلاد می زد و اصلا حواسش به حرفهای آنها نبود ... میلا ساده هم می خواست موجود گزنده موذی را پیدا کند ... پارمین ابروهایش را به نشانه ندانستن بالا انداخت ... کیارش گفت :
- گفته باید لنز آبی بذاری ... موهات رو بلوند کنی ... دماغتم اینطوری
دستش را زیر بینیش گذاشت و نوک آن را بالا برد. پارمین و ترانه خندیدند .ترانه گفت :
- نه ... گفته پنج میلیون بهم بده تا بذارم بازی کنی ... نیلوفرم سرخورده از دفتر میاد بیرون
پارمین نگاهی به پانیذ کرد که در صف رنجر بود و گفت :
- همه می رن سر کار پول در میارن ... ما تازه باید یه پولی هم از جیب بذاریم که کار کنیم
کیارش و ترانه حرفش را تایید کردند. نسرین قبل از اینکه دستش رو شود شاخه درخت را کنار انداخت و با حرص گفت :
- تو رو خدا از درس و کارحرف نزنید بذارید یه امروز خوش باشیم
رو به میلاد کرد که سر به زیر به دستهایش نگاه می کرد .
- خب آقا میلاد شما یه چیزی بگو ... حداقل بعد از دوسال و نیم همکلاسی بودن صدات رو بشنویم
همه خندیدند ، حتی میلاد ... نسرین طوری که بقیه متوجه نشوند به پارمین چشمکی زد... پارمین زیر لب گفت : زشته ... نسرین بی خیال شانه هایش را بالا انداخت .
- خب آقا میلاد شنیدم می خوای نامزد کنی ؟
میلاد با تعجب سرش را بلند کرد و به نسرین نگاه کرد.
- من
- پ نه پ ... عمه ی من
کیارش آرام خندید .میلاد آب دهانش را قورت داد و گفت :
- نه بابا شایعه است ... من و چه به نامزدی
با افسوس نگاهی به نسرین کرد .
- کی به من زن می ده
ترانه از این بحث خوشش نمی آمد ... پارمین هم فقط به پانیذ نگاه می کرد که در این شلوغی گم نشود و اصلا حواسش به حرف های آنها نبود ... نسرین که لبخندش عمیق تر شده بود گفت :
- من خیلی ها رو می شناسم ... اگه خواستین بهتون معرفی می کنم.
کیارش ابرویش را بالا برد و به میلاد اشاره کرد. میلاد که متوجه منظور او نشده بود با حواس پرتی سرش را تکان داد . کیارش که نسرین وترانه را متوجه خود دید ... گفت:
- می بخشید این میلاد یکم شوت تشریف داره
نسرین که فقط برای سرگرمی سر به سر میلاد می گذاشت پوزخندی زد. تا عصر با وراجی های نسرین گذشت.

همگی به سمت فرش رفتند و روی آن نشستند.
- راستی پارمین خانم رفتید پیش کمالی ... بدجور شاکی بود
معلوم نبود استاد کمالی سر کلاس چه رفتاری کرده بود که هر کس به او می رسید همین سوال را می پرسید.
- بله رفتم
- نتیجه اش چی شد؟
پوزخندی زد.
- حذف
کیارش هم سرش را با تاسف تکان داد.
- نمی دونم چرا بعضی از استادها اینقدر گیر می دن ... تو این دوره زمونه مهم مدرکه... که همه می گیریم ... چند تا غیبت که دیگه اینقدر حرص و جوش خوردن نداره
- درسته ... ولی این کار کمالی یه حسن داره
کیارش متعجب به او نگاه کرد.
- دیر تر به جماعت مدرک دار بی کار می پیوندم
کیارش که انگار حرف دل او را زده بودند آهی کشید و گفت :
- آخ گفتی ... من که هرچقدر به این و اون رو زدم کسی بهم کار نداد ... به جان خودم حتی حاضر شدم سیاهی لشکر باشم ... بازم نخواستنم
ترانه خندید و گفت :
- دیروز نیلوفر می گفت یه تهیه کننده آشنا پیدا کرده ... با کلی خواهش و التماس ازش وقت می گیره که باهاش صحبت کنه ... فکر می کنید چی بهش گفت
نسرین با شاخه درخت از پشت سر به میلاد می زد و اصلا حواسش به حرفهای آنها نبود ... میلا ساده هم می خواست موجود گزنده موذی را پیدا کند ... پارمین ابروهایش را به نشانه ندانستن بالا انداخت ... کیارش گفت :
- گفته باید لنز آبی بذاری ... موهات رو بلوند کنی ... دماغتم اینطوری
دستش را زیر بینیش گذاشت و نوک آن را بالا برد. پارمین و ترانه خندیدند .ترانه گفت :
- نه ... گفته پنج میلیون بهم بده تا بذارم بازی کنی ... نیلوفرم سرخورده از دفتر میاد بیرون
پارمین نگاهی به پانیذ کرد که در صف رنجر بود و گفت :
- همه می رن سر کار پول در میارن ... ما تازه باید یه پولی هم از جیب بذاریم که کار کنیم
کیارش و ترانه حرفش را تایید کردند. نسرین قبل از اینکه دستش رو شود شاخه درخت را کنار انداخت و با حرص گفت :
- تو رو خدا از درس و کارحرف نزنید بذارید یه امروز خوش باشیم
رو به میلاد کرد که سر به زیر به دستهایش نگاه می کرد .
- خب آقا میلاد شما یه چیزی بگو ... حداقل بعد از دوسال و نیم همکلاسی بودن صدات رو بشنویم
همه خندیدند ، حتی میلاد ... نسرین طوری که بقیه متوجه نشوند به پارمین چشمکی زد... پارمین زیر لب گفت : زشته ... نسرین بی خیال شانه هایش را بالا انداخت .
- خب آقا میلاد شنیدم می خوای نامزد کنی ؟
میلاد با تعجب سرش را بلند کرد و به نسرین نگاه کرد.
- من
- پ نه پ ... عمه ی من
کیارش آرام خندید .میلاد آب دهانش را قورت داد و گفت :
- نه بابا شایعه است ... من و چه به نامزدی
با افسوس نگاهی به نسرین کرد .
- کی به من زن می ده
ترانه از این بحث خوشش نمی آمد ... پارمین هم فقط به پانیذ نگاه می کرد که در این شلوغی گم نشود و اصلا حواسش به حرف های آنها نبود ... نسرین که لبخندش عمیق تر شده بود گفت :
- من خیلی ها رو می شناسم ... اگه خواستین بهتون معرفی می کنم.
کیارش ابرویش را بالا برد و به میلاد اشاره کرد. میلاد که متوجه منظور او نشده بود با حواس پرتی سرش را تکان داد . کیارش که نسرین وترانه را متوجه خود دید ... گفت:
- می بخشید این میلاد یکم شوت تشریف داره
نسرین که فقط برای سرگرمی سر به سر میلاد می گذاشت پوزخندی زد. تا عصر با وراجی های نسرین گذشت.


امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
پانیذ با عجله از ماشین پیاده شد و به سمت دستشویی رفت . وسایل چای را از ماشین در آورد و در آن را قفل کرد.چراغ های خانه خاموش بود ، سبد را زمین گذاشت وبا نگرانی وارد خانه شد ... خانه تاریک و ساکت بود ... دلش شور می زد ... کوکب از خانه تاریک بدش می آمد و همیشه قبل از غروب آفتاب تمام چراغ ها را روشن می کرد .چند بار آنها را صدا کرد ولی پاسخی نشنید. به اتاق ها سرک کشید ولی آنجا هم کسی نبود . گوشی اش را از کیف در آورد و شماره پدرش را گرفت .صدای زنگ گوشی در خانه طنین انداز شد .گوشی در خانه بود .کوکب هم که تلفن همراه نداشت .پانیذ وارد سالن شد .
- اینجا چرا اینقدر تاریکه ؟
نگاهی به چهره نگران پارمین کرد .
- اتفاقی افتاده .بابا اینا کجان ... بابا یی ... عمه کوکب
- کسی خونه نیست
- کجا رفتنه ؟
- نمی دونم
شماره شهره ، دوست صمیمی عمه اش را گرفت.
- سلام شهره جون .
- سلام عزیزم .شما کجایید ؟ کلی شمارت رو گرفتم در دسترس نبودی
- شما از عمه و بابا خبر دارید ... اتفاقی براشون افتاده ؟
- ببین اصلا هول نکن همه چیز به خیر گذشته .الانم خودت رو برسون به بیمارستان..........
اشک هایش بی اراده روی کاغذی که آدرس را یادداشت می کرد می ریخت .شهره سعی می کرد او را دلداری دهد .می گفت که حمید سکته قلبی کرده و الان حالش بهتر است ولی دل پارمین آرام نمی گرفت .چهره غمگین پدرش مدام در جلوی چشمانش نقش می بست .گریه های پانیذ و اصرارش باعث شد او را هم همراه خود ببرد ... اگر اتفاقی برای پدرش می افتاد. با سر انگشت اشکهایش را پاک کرد. گاهی آنقدر جلوی چشمش تار می شد که ماشین های دیگر را نمی دید.
بالاخره به بیمارستان رسیدند .ماشین را پارک کرد و باز هم در ماشین کناری را خراش داد ولی آنقدر عجله داشت که به آن توجه نکرد.با قدم هایی بلند به سمت بخش سی سی یو رفت ... آن قدر سریع گام بر می داشت که پانیذ مجبور بود دنبال او بدود .با دیدن کوکب به سمت او دوید و دستهای او را در دست گرفت .در حالی که اشک هایش بی وقفه جاری بود. چشم به دهان کوکب دوخت.
- بابا ....
- حالش خوبه عزیزم ... نگران نباش عمه جون
کوکب او را در آغوش گرفت و با کلام آرامش بخشش او را دلداری می داد . بدنش بی اراده می لرزید ، کوکب او را بیشتر به خود می فشرد.در آغوش کوکب کمی آرام شد .احساس کرد کسی را دارد که در آغوشش پنهان شود، هنگامی که شهره به او خبر سکته حمید را داد لحظه ای احساس کرد که تنها پناهش را از دست می دهد ولی کوکب با کلام پر محبتش او را آرام کرد .چقدر خوب بود که او را در کنارشان داشتند .کوکب برای بزرگ کردن آنها جوانیش را از دست داده بود ... زندگی آرامشان را مدیون او می دانست و در این لحظه بیش از پیش به آغوشش نیاز داشت .
صدای سیاوش را شنید که در حال صحبت با شهره بود .از آغوش کوکب در آمد و به سمت آنها رفت .
- سلام آقا سیاوش حال پدرم چطوره ؟
سیاوش مثل همیشه نگاه مغرور و خمارش را بدون کوچکترین احساسی به او دوخت .
- سلام ... با دکتر معالجش صحبت کردم می گه یه انفارکتوس رو پشت سر گذاشته ، باید چند روز اینجا بستری بشه تا به حالت نرمال برگرده ... پدرتون دیابت ، فشار خون یا کلسترول بالا داره ؟
- نه ... تا اونجایی که من می دونم آزمایش هاش چیزی رو نشون نمی داد
- ممکنه یه شوک عصبی باعث این حالت شده باشه .به هر حال الان بخشی از شریان های قلبیش بسته شده حدود شش ساعت دیگه به پدرتون استرپتوکیناز تزریق می شه تا وسعت انفارکتوس رو محدود کنه .............
پارمین که چیز زیادی از حرف های او متوجه نمی شد، سرش را به علامت تایید تکان می داد.
شهره با افتخار به پسرش چشم دوخته بود .
- نمی تونی کاری کنی که حالش زودتر خوب بشه؟
سیاوش نگاه بی تفاوتش را به شهره دوخت .
- نه مادر جون.کاری از دست من بر نمیاد من پزشک عمومی ام
سیاوش رو به پارمین کرد .
- من شیفت شبم اگه کاری داشتید بهم اطلاع بدید
پارمین به گفتن ممنون اکتفا کرد .با دور شدن سیاوش شهره که با لذت به قد و بالای پسرش نگاه می کرد گفت :
- قربونش بشم ... ماشاالله لباس دکتری چقدر بهش میاد
و منتظر تایید به پارمین نگاه کرد.
- بله پزشک حاذقین
کنار کوکب روی صندلی نشست .حالش خیلی بدتر از آن بود که به تعریف های شهره گوش کند . پانیذ آرام گریه می کرد .سر او را در آغوش گرفت .
- همه چیز درست می شه ... دیگه گریه نکن موشی
شب قبل تا دیر وقت در بیمارستان بود. خواب آلود از جایش بلند شد ... به ساعت نگاه کرد ... یک ربع به دوازده ... باز هم ساعتش زنگ نزده بود .سریع لباس هایش را پوشید .سوئیچ را از روی میز برداشت و به سمت در حال رفت. کوکب نگاهش کرد وقرآنی که در دستش بود را روی میز گذاشت.
- صبح به خیر ... داری می ری بیمارستان
- سلام صبح بخیر ... آره ... سیاوش می گفت می تونم صبح بابا رو ببینم
- کاش می تونستم منم ببینمش دلم آروم بگیره ... از دیشب تا حالا دلم عین سیر و سرکه می جوشه
- می خواین شما هم بیاین ... پانیذ کلیدش رو برده
- نه عمه دلم نمیاد تنهاش بذارم ... فقط وقتی دیدیش خبرش رو بهم بده
چشمی گفت و به طرف در رفت .
با سرعت می راند ... البته حداکثر سرعتی که یک رنو می توانست برود چندان خطر آفرین نبود ... یاد نمایش افتاد ... یک دستش را به فرمان گرفت و با دست دیگرش گوشی را از کیفش در آورد و به صفحه ی آن نگاه کرد... تقریبا همه ی بچه های گروه زنگ زده بودند بیشتر از همه نسرین و محمد ... گوشی را خاموش کرد و در کیفش انداخت .
به چهره حمید پشت شیشه نگاه کرد ... صورتش مثل گچ سفید شده بود ... خدا رو شکرکرد که عمر دوباره به او داده است ... حتی لحظه ای هم به نبودنش نمی توانست فکر کند ... برایش هم مادر بود هم پدر ... دستش را روی شیشه کشید ... دلش تنگ شده بود ... با خودش گفت فقط یک شب گذشته ... ولی دل که این حرف ها حالیش نمی شد.
باید دکتر ساعدی را می دید ... از اینکه حمید دوباره به این حال در آید می ترسید ...از پرستار ها سوال کرد و به سمت راهرویی که اتاق پزشکان در آنجا بود رفت ... سر در اتاق ها را می خواند که ناگهان سیاوش مقابلش ظاهر شد. دستپاچه سلام کرد.
- سلام ... دنبال اتاق دکتر ساعدی می گردی
- بله
به اتاقی پایین تر اشاره کرد .
- اونجاست ... البته منم همین الان پیششون بودم ... راجع به پدرت سوال کردم
- چی گفتن ؟
- باید فعلا آنژیوگرافی بشن و اگه لازم بود عمل
از اسم عمل ترسید و با نگرانی چشم به سیاوش دوخت .
- یعنی اینقدر حال بابا بده
سیاوش پوزخندی زد و در حالی که به ساعتش نگاه می کرد گفت :
- مثل دهاتی هایی که میان شهر صحبت نکن ... عمل یه مرحله درمانه مثل دارو ... نگرانی نداره
دوباره سیاوش شمشیر را از رو بسته بود. نگاه بی تفاوتش را به سیاوش دوخت و گفت :
- بهتره راجع به این موضوع با دکتر ساعدی صحبت کنم ... ایشون جراح هستن ... بهتر از شمایی که تا حالا دستت به تیغ جراحی نخورده می تونن نظر بدن
سیاوش با عصبانیت به او نگاه می کرد که یکی از پرستارها صدایش کرد. نگاهش را از او گرفت و به پرستار گفت :
- الان میام
بی توجه به پارمین به سمت پرستار رفت. پارمین لبخندی زد و به سمت اتاق ساعدی رفت چند ضربه به در زد و وارد شد.
- سلام آقای دکتر
- سلام بفرمایید
ساعدی به صندلی اشاره کرد. روی صندلی نشست .
- پدرم رو دیروزعصر تو سی سی یو بستری کردن ... به فامیلی فکور
- بله ... من معاینه شون کردم ... خدا رو شکر فعلا خطر برطرف شده ولی به احتمال زیاد تعدادی از رگهای قلبی ایشون مسدوده ... باید حتما آنژیو گرافی بشن تا بتونیم مطمئن در موردشون نظر بدیم
- ممکنه به عمل نیاز پیدا کنن ؟
ساعدی گوشیش را برداشت. صفحه آن خاموش و روشن می شد.
- احتمالش وجود داره ... بعد از آنژیو گرافی اگه لازم شد عملشون می کنیم ... می شه ازتون خواهش کنم چند لحظه بیرون منتظر باشید یه تماس مهم دارم
- بله ... خواهش می کنم
از اتاق بیرون رفت و روی صندلی راهرو نشست .بعد از یک ساعت در اتاق باز شد و ساعدی بیرون آمد با دیدن او با تعجب گفت :
- شما هنوز اینجایید ... متاسفم فراموشتون کردم
پارمین به زور لبخندی زد .
- اشکالی نداره
در حالی که ساعدی با عجله از بیمارستان خارج می شد از او درباره حمید سوال می کرد.
دو روز از بستری شدن حمید می گذشت. هزینه پذیرش بیمارستان را شهره قبل از رسیدن اوحساب کرده بود وحالا هزینه آنژیو ... به شماره شهره در گوشیش خیره شد چند بار انگشتش به سمت دکمه اتصال رفت ولی منصرف شد ، شماره ترانه را گرفت .
- سلام ترانه
- سلام دختر کجایی تو ؟چرا زنگ می زنم جواب نمی دی .باید بیای دانشگاه ببینی چه وضعی شده محمد به خونت تشنه است اجرای شنبه کنسل شد .کمالی هم اسمت رو جز حذفی ها تو برد زده .رسولیم دنبالت می ........
- ترانه یه لحظه نفس بکش تا من حرف بزنم .بابام بیمارستان بستریه .سکته قلبی کرده
- یا خدا .الان حالش چطوره
- بهتره ولی باید آنژیو بشه ... تو می تونی ....
تا این زمان هیچ وقت از دوستهایش درخواست پول نکرده بود، مخصوصا از ترانه که به خواستگاری برادرش متین جواب رد داده بود .ترانه از سکوت پارمین متوجه منظورش شد.
- هزینه اش چقدره ؟
- یک و نیم ..پونصد تومن پس انداز دارم ولی برای بقیه اش ....
- با متین صحبت می کنم ببینم می تونه جور کنه
چهره پارمین پشت گوشی گر گرفت و به پیشانیش عرق شرم نشست .
- نه ترانه جون خودم می تونم جورش کنم مزاحمه.....
- این چه حرفیه دختر .بهش نمی گم واسه تو می خوام ......خوبه
- اگه تو نبودی چی کار میکردم
- خدا بزرگه هیچ وقت کسی رو لنگ نمی ذاره
بعد تعارف های معمول دکمه قطع تماس را زد و نفس راحتی کشید .چطور این بدهی ها را پس می داد .سرش را میان دستهایش گرفت ... چشم هایش را بست .
- مشکلی پیش اومده ؟
سریع سرش را بلند کرد . سیاوش را با روپوش سفید مقابلش دید.
- نه همه چیز خوبه
- نوبت آنژیو برای کی افتاد ؟
-فردا .البته گفت می شه به جای آنژیو ازسيتي آنژيو استفاده کرد ولی دقتش کمتره
سیاوش پوزخندی زد و گفت :
- پولش کمتره و دقتش ... آنژیو با اطمینان بیشتری جواب می ده
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد.
- مادر می گفت برای آنژیو پول ندارید
از جیبش تعدادی تراول در آورد و در حالی که در مقابل پارمین می گرفت به گوشیش که زنگ می خورد پاسخ داد ... به دست سیاوش خیره شد ... با حرص دندانهایش را روی هم سایید ... سیاوش دستش را تکان داد ... منظورش این بود که تراول ها را بگیرد ... با عصبانیت به چشمان مغرور او چشم دوخت... پوزخندی بر لب سیاوش بود یا حداقل پارمین این طور احساس کرد. دست او را پس زد و به سرعت از بیمارستان خارج شد .همیشه از نگاه بالا به پایین سیاوش متنفر بود .سوار ماشینش شد و به سمت خانه رفت .ممکن بود ترانه هم نتواند کاری برایش انجام دهد باید چیزی برای فروش پیدا می کرد فردا باید پدرش آنژیو می شد .
وارد خانه شد .صدای قرآن خواندن کوکب می آمد .بی صدا به اتاقش رفت ، سند ماشین را برداشت و از خانه خارج شد .در حین حرکت نگاهی به قورباغه دهن گشادش کرد که تکان می خورد ، یاد اولین روزی افتاد که پدرش به عنوان جایزه قبولیش در دانشگاه این ماشین را برای او خریده بود. کنار خیابان توقف کرد... اولین باری که این رنوی سفید رنگ را دید چقدر ذوق زده شد واز تصور قرار گرفتن پشت فرمان آن احساس بزرگی کرد ... زمان چقدر زود می گذشت ... گوشیش را برداشت و به ترانه زنگ زد.
- سلام ترانه .شیری یا روباه؟
- سلام عزیزم .به خدا روم نمی شد بهت زنگ بزنم .می دونی ......
- آره می دونم .......همه دستشون خالیه........
- شرمنده ام به خدا ... الان دستش خالیه چند روز دیگه می تونه جور کنه
- دشمنت شرمنده ،یکی دیگه هم قول داده برام پول جور کنه ......تو غصه نخور... فقط یه لطفی کن اگه تا چند روز دیگه تونست پول جور کنه خبرم کن
- باشه عزیزم ... حتما
گوشی را قطع کرد و درکیفش انداخت. باید به چند نمایشگاه ماشین سر می زد.
چند جا رفت ... ولی دست از پا دراز تر برمی گشت ... این مدل ماشین زیاد طرف دار نداشت ... ناامید به یک نمایشگاه دیگر رفت ... نگاهی به ماشین هایش کرد ... زیاد مدل بالا نبودند. ممکن بود ماشین او را بخرند. ماشین را پارک کرد و داخل نمایشگاه رفت. پسر جوانی پشت میز نشسته بود. با دیدن او لبخندی روی لبش نقش بست .
- سلام ... خسته نباشید
- سلام ... بفرمایید خانم در خدمتم
به ماشین که از پشت شیشه ها معلوم بود اشاره کرد .
- اون ماشین و برای فروش آوردم
پسر از جایش بلند شد .
- بهتره بریم ببینیمش
همراه او از نمایشگاه خارج شد. تمام مدت سنگینی نگاه او را حس می کرد.
با دیدن ماشین دور تا دور آن را چک کرد... چشم از ماشین برداشت و نگاه خریدارانه ای به پارمین کرد .
- حقیقتش از این تیپ ماشین ها نمی خرم ولی چون شما خانم باشخصیتی هستید و.........
نگاهش رو ی لبهای گوشتی پارمین ایستاد... دندانهایش را روی هم فشار داد و سوار ماشینش شد .
- کجا خانم .ماشینت رو می خرم
بین رفتن و ماندن مردد بود تا الان هیچ نمایشگاهی ماشینش را نخواسته بود و وقت زیادی نداشت .از طرفی نگاه هرزه جوان را تاب نمی آورد ... چهره ی پدرش جلوی چشمانش نقش بست ... از ماشین پیاده شد.
- چند می خری ؟
- شما اول بفرمایید بریم تو نمایشگاه یه چیزی میل کنید بعد راجع به قیمت صحبت می کنیم .
پارمین با عصبانیت دوباره گفت :
- چند می خری؟
پسر خنده ی کریهی کرد .
- ماشین رو دو و دویست .....ولی صاحب ماشین رو نوکرشم هر چی خودش بگه ؟
پارمین زیر لب گفت : آشغال
اگر زمان دیگری بود حتی یک لحظه هم آنجا نمی ایستاد ولی الان ..........چیزی به دستش خورد .به خودش آمد و دستش را کنارکشید .پسرک وقیحانه به او نگاه می کرد و می خواست دستش را بگیرد .سریع سوار ماشین شد و پر گاز از آنجا دور شد .
ازترس گریه می کرد ... قلبش تند می زد ... ماشین را گوشه خیابان پارک کرد ... به ساعت نگاه کرد... هشت بود و او هنوز پول را فراهم نکرده بود. اشکهایش را با پشت دست پاک کرد وسرش را روی فرمان گذاشت ... گوشیش زنگ خورد .اسم نسرین روی صفحه افتاده بود .صدایش را صاف کرد تا لرزش گریه در آن مشخص نباشد .
- سلام نسرین
- سلام چطوری دختر ، یه حالی از ما نپرسیا بی معرفت
- در گیر بیمارستان بابا بودم ... وقت نداشتم ... مگه ترانه بهت نگفته؟
- چرا الان باهاش صحبت کردم بهم گفت .انشاالله بابات زود خوب می شه .ترانه می گفت پول کم داری ....تونستی جورش کنی ؟
- نه هنوز
- راستش می خوام یه چیزی بهت بگم روم نمی شه ؟
- حالا واسه من خجالتی شدی
- می خواستم بگم بابام یه پولی بهم داده که باهاش ماشین بخرم زیاد نیست ولی خب گفتم الان ... شاید تو این موقعیت بخوای ماشینت رو بفروشی ؟
چشمهایش را بست و سرش را به صندلی ماشین تکیه داد.
- چقدر داری ؟
- هشتصد تومن
این قیمت ماشینش نبود ولی چاره ی دیگری نداشت .
- من یه میلیون باید جور کنم .
- دویست تومن از قبل تو حسابم هست اونم می دم .چطوره ؟
- خوبه
- شماره حسابت رو برام بفرست، برات کارت به کارت می کنم
- باشه
شماره حسابش را برای نسرین اس ام اس کرد .خدا را شکر کرد که بالاخره پول آنژیو جور شد ، ولی کمی قلبش گرفت ... روی دوستی نسرین بیشتر از اینها حساب باز کرده بود ولی او دنبال منفعت خودش بود .
با لبخندی محزون ماشین را روشن کرد و به طرف خانه رفت .
تا در را باز کرد کوکب با نگرانی سرش را از آشپزخانه بیرون آورد .
- اومدی... حال بابات چطور بود .
- خوبه خدا رو شکر
کوکب دستش را روی قلبش گذاشت .
- دیدم دیر از بیمارستان اومدی دلم هزار راه رفت ... گفتم نکنه باز حال حمید بد شده
... نمی خواین به من بگین
پارمین جلو رفت و صورت او را بوسید .
- قربونت بشم عمه جون ... اینقدر نگران نباش اگه چیزی باشه بهت می گیم
کوکب لبخندی زد و گفت :
- حالا چرا اینقدر دیر کردی؟
یکی از کاهوهای درون سبد را برداشت .
- رفتم ماشینو بفروشم
کوکب با افسوس به دستاش نگاه کرد .
- نه یه تیکه طلا داریم که بفروشیم نه یه حساب بانکی ... روز تنگمون رسیده ... دستمون خالیه
کاهو را با لذت می خورد .
- غصه نخورعمه ... فعلا مشکلمون با پول ماشین حل شد
کوکب با افسوس سرش را تکان داد.
- پسر واسه همین روزا خوبه ... درست نیست یه دختر بره دنبال این کارا
کاهو در گلویش گیر کرد ... او چیزی از یک پسر کم نداشت ... همیشه سعی می کرد این را ثابت کند ولی باز هم ...
- هر کاری که یه پسرمی تونه انجام بده ... منم انجام می دم عمه
کوکب نگاه قدر شناسانه ای به او کرد ولی در دلش باز هم افسوس پسر نداشتن برادرش را می خورد .

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
صبح به زور پانیذ را به مدرسه فرستاد و همراه کوکب به بیمارستان رفت ... به تصویر حمید پشت شیشه نگاه کرد .چهره خندان او لاغر و رنگ پریده شده بود .نفس عمیقی کشید تا اشکهایش پایین نیاید . کوکب او را صدا کرد .به طرف او برگشت .
سیاوش و شهره هم در کنار کوکب ایستاده بودند.با شهره سلام و احوال پرسی کرد و زیر لب سلامی هم به سیاوش گفت که خودش به زحمت شنید .
سیاوش در پاسخ بی اعتنا سری تکان داد و رو به کوکب کرد.
- کوکب خانم برای هزینه ها اگه مشکلی داشتید می تونید رو کمک من حساب کنید.
کوکب با شرمندگی سرش را پایین انداخت .
- خدا حفظت کنه عزیزم ... والله چی بگم ... تو که غریبه نیستی ... یکم دستمون خالیه ، دیروز هم این بچه
به پارمین اشاره کرد که از خجالت در حال آب شدن بود.
- مجبور شد ماشینش رو بفروشه
سیاوش به پارمین نگاه کرد و خواست چیزی بگوید که در همین حین پرستار ها حمید را از بخش سی سی یو خارج کردند و به سمت آسانسور بردند ... پارمین همزمان با حرکت تخت قدم بر می داشت ... به صورت رنگ پریده پدرش نگاه کرد ... کاش می توانست او را از این تخت لعنتی جدا کند و همراه خود به خانه ببرد ... مثل بچه ها دلش بهانه می گرفت ... دستش را به موهای سفید حمید کشید ... اگراتفاقی می افتاد... اگر دکتر تشخیص اشتباه میداد ... افکارش احمقانه بود ساعدی پزشک ماهری بود ... دلش آرام نمی گرفت ... می ترسید ... می ترسید این آخرین باری باشد که ... حتی فکر کردن به آن هم عذاب آور بود ... حمید لبخند بی جانی زد ... بغض گلویش را چنگ می زد ... نمی خواست او را از دست بدهد ... او همه کسش بود ... حمید دست او را لمس کرد ... نمی خواست پدرش را از دست بدهد ... چقدر دردناک بودن سپردن عزیز ترینش زیر تیغ ... اشک در چشمانش جمع شد ، چشمانش را چرخاند تا اشکش پایین نیاید ... حمید متوجه حال منقلب او شد ... به آرامی گفت :
- حالم خوبه ........نگران نباش
اشک های پارمین روی گونه اش چکید ... پرستار دستش را از تخت جدا کرد ... در آسانسور بسته شد ... به هق هق افتاد ، کوکب بغلش کرد .
- چیزی نیست عمه ، بابات خوب می شه .......
- اگه بلایی سرش بیاد ... من ... بدون اون
هق هق گریه اش نمی گذاشت جمله اش را تمام کند .
- خوب می شه ... امیدت به خدا باشه دختر
کوکب صورت پارمین را میان دستانش گرفت و با محبتی که کمتر از یک مادر نبود به چهره غمگین او نگاه کرد.
صورت معصومش ، بدون آرایش و رنگ پریده بود ... چشمان عسلیش رگه های قرمز داشت ... قطره های درشت اشک ازچشمانش سر می خورد و روی دستان کوکب می چکید .
- ببین با خودت چی کار کردی ... رنگ به رو نداری
دست های پارمین را در دست گرفت دستانش سرد بود .
- تو حالت خوب نیست
پارمین لحظه ای از پشت سر کوکب چهره سیاوش را دید که به او نگاه می کرد.از اینکه از خودش ضعف نشان داده بود پشیمان شد .به آرامی از آغوش کوکب درآمد .اشک هایش را پاک کرد و لبخند بی جانی زد .
- حالم خوبه
نگاهی به چشمان نگران شهره کرد .
- وقتی دیدم بابا رو می برن ... یکم دلم گرفت
شهره لبخند دلسوزانه ای زد و رو به سیاوش کرد .
- کی عمل تمام می شه ؟
پارمین منتظر به چشمان سیاویش خیره شد . نگاهشان در هم گره خورد ... سیاوش برای اولین بار نگاهش را از او دزدید و در حالی که شهره و کوکب را مخاطب قرار می داد گفت :
- بستگی به نتیجه آنژیوگرافی داره ... اگه تعداد رگ های مسدود زیاد نباشن فقط تو رگ ها بالن می زنن و بعد استنت گذاری می کنند ولی اگه تعدادشون زیاد باشه به عمل قلب باز نیاز دارن .......که در اون صورت خیلی طول می کشه
پارمین روی صندلی نشست و چشم به ساعت دوخت .
زمان به کندی می گذشت .یک ساعت ... دو ساعت ... سه ساعت...
چیزی را روی پایش حس کرد .
- بخور داری از حال می ری
چشم از ساعت بر نمی داشت .
- خیلی طول کشیده ... نکنه اتفاقی افتاده
سیاوش ظرف غذا را باز کرد و دوباره روی پای او قرار داد.
- عمل های قلب طولانیه ... بخور
نگاهی به غذا کرد ، زرشک پلو بود .اشتهایی به غذا نداشت ولی رد کردن آن هم دور از ادب بود .قاشق را برداشت و بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
- ممنون ... این چند روز خیلی بهتون زحمت دادیم
سیاوش ظرف غذای خودش را هم باز کرد .کوکب و شهره در حال غذا خوردن زیر چشمی به آنها نگاه می کردند.
- از کارهام که عقب افتادم ... ولی آقا حمید و کوکب خانم ارزششون بیشتر از این حرف هاست
چیزی به روی خودش نیاورد و لحن گزنده او را به حساب رفتار دیروز خودش گذاشت .
- چرا ماشینت رو فروختی ؟
بی تفاوت گفت:
- دیگه لازمش نداشتم ...
سیاوش لبخند کجکی زد .
- حیف شد ... باغ وحش سیار بود
پارمین اخم کرد و قاشق را در ظرف انداخت .
- راست می گی باغ وحش بود ... ولی حیونهاش اهلی بودن ...
در چشمان طوسی سیاوش خیره شد.
- نیش نمی زدن
سیاوش نگاهش را به ظرف غذا دوخت . قاشقش را پر کرد و نزدیک دهانش برد.
- اما پاچه می گیرن
پارمین ظرف غذا را کنار گذاشت و می خواست بلند شود که سیاوش آستین مانتویش را گرفت .
- بشین غذات رو بخور
- نمی خورم
- دارن نگامون می کنن
به رو به رو نگاه کرد شهره و کوکب به آنها نگاه می کردند .خوشبختانه فاصله ی راهرو به اندازه ای بود که صدای گفت و گوی آنها را نشنیده بودند . دوباره سر جایش نشست .سیاوش هم از غذا خوردن دست کشید .
- پانیذ ساعت چند از مدرسه میاد ؟
خودش را به نشنیدن زد .
- مامان و کوکب خانم رو می برم خونه ... حداقل اون بچه تنها نباشه .اینجا موندن فایده ای نداره ... تو نمیای ؟
- لازم نیست شما نگران خانواده من باشین
سیاوش بلند شد ومقابلش ایستاد .
- من اونها رو خانواده تو نمی دونم ... وجود خودشون برام عزیزه ... اگه اونها رو پای تو حساب می کردم شک نکن حتی یه لحظه هم اینجا نمی موندم
قبل از اینکه به پارمین اجازه صحبت دهد به سمت شهره و کوکب رفت . پارمین به روبه رو نگاه کرد .کوکب حاضر نبود به خانه برود ولی عاقبت بلند شد و به سمت پارمین آمد.
- من می رم خونه پیش پانیذ ... الان خسته و گرسنه از مدرسه میاد یه چیزی بهش بدم ... تو خسته نیستی نمی خوای بیای خونه ؟
نگاهی به سیاوش کرد که به آنها خیره شده بود.
- نه شما برید
- تا فردا اجازه نمی دن حمید رو ببینی ... بیا باهم بریم
- می خوام بعد از عمل با دکترش صحبت کنم بعد میام
کوکب بعد از کلی سفارش رفت .دوباره به ساعت نگاه کرد .در تمام عمرش اینقدر به ساعت خیره نشده بود.
دکتر از اتاق عمل بیرون آمد با عجله دنبالش رفت .
- دکتر ساعدی
ساعدی به طرفش برگشت .
- خسته نباشید ... حال پدرم چطوره ؟
دکتر نگاهی پدرانه به او کرد .
- اونقدرها که فکر می کردم اوضاع رگهای قلبش بد نبود ... بلافاصله بعد از تشخیص براش استنت گذاشتیم ... خدا رو شکر نیاز به عمل باز نداشت
نفس راحتی کشید و لبخند زد .
- ممنون دکتر
ساعدی لبخند زد.
- خوش به حال پدرت ... کاش منم دختری مثل تو داشتم
با شرم دخترانه سرش را پایین انداخت و تشکر کرد. خیالش از سلامتی حمید راحت شد تنها مشکل هزینه ترخیص بود. سوار ماشین شد .نگاهش به قورباغه افتاد، دلش گرفت. فردا باید آن را به نسرین تحویل می داد .زیر لب گفت : مهم باباست
در راه به فکر جور کردن پول برای ترخیص بود.هزینه بیمارستان و عمل روی هم دو میلیون می شد . در خانه هم چیز باارزشی برای فروش نداشتند و...
به خانه رسید .جلوی در خانه شلوغ بود. ماشین را به سرعت پارک کرد و به سمت آنها رفت. کوکب درمقابل سه مردی که با صدای بلند حرف می زدند سکوت کرده بود و به دستهایش نگاه می کرد .
- اینجا چه خبره ؟
کوکب سرش را بالا آورد ولی قبل از اینکه حرفی بزند یکی از مردها گفت :
- شما چه نسبتی با آقای فکور داری ؟
- دخترش هستم .مشکلی پیش اومده ؟
مرد که چشم های ریز سبز رنگی داشت سرتا پای پارمین را برانداز کرد .
- یه سال پیش این خونه رو از پدرتون خریدم .یکسال تو خونه نشستن شرط فروش خونه بود ولی الان مهلتی که به پدرتون دادم سر اومده ... ده روز پیش به خودشم گفتم اول با زبون خوش می گم تخلیه کنید ولی بارهای بعد با مامور میام ...
بهت زده به آنها نگاه می کرد. معنی حرفهای مرد را متوجه نمی شد گویی مغزش به یکباره از کار افتاده بود.اگر حرفهای آنها درست بود ... یعنی بابا بدون اینکه به ما بگه خونه رو فروخته ... تو این زمستونی کجا بریم آخه .....خونه از کجا پیدا کنیم ... حالا خونه هم پیدا کردیم پول پیش از کجا بیاریم ...
چشمهای نگرانش را به کوکب دوخت .قطره اشکی از گوشه چشم کوکب چکید و بی حال روی زمین افتاد .یکی از مردها که موهای جوگندمی داشت و سن دار تر می نمود گفت :
- بهتون ده روز مهلت می دیم تخلیه کنید ولی بیشتر از این راه نداره ... ما هم مشکلات خودمون رو داریم
دستش را دور کمر کوکب حلقه کرد و کمکش کرد بایستد. مرد اولی از این پیشنهاد راضی نبود ولی با نگاه مرد سن دار ساکت شد و از آنجا رفتند. هنوز در بهت بود... نمی توانست حرف های مرد را باور کند. به کوکب کمک کرد و داخل خانه رفتند... لیوان آب قند را به لب های کوکب نزدیک کرد .کوکب نگاه دردمندش را به او دوخت و برای اولین بار جلوی پارمین گریه کرد. قطره های اشک در چین و چروک های صورتش فرو میرفت و روی روسریش می چکید.
- دیدی آخر پیری چه به روزمون اومد
حال پارمین هم بهتر از او نبود .کلی سوال در ذهنش می چرخید . منتظر بود هر لحظه از خواب بپرد و ببیند همه این اتفاق ها یک کابوس شبانه است .
- واقعا بابا خونه رو فروخته
کوکب اشک می ریخت .
- اصلا چرا بابا خونه رو فروخت ؟
کوکب با گوشه روسریش اشکش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
- یه روز یکی از دوستاش گفت بیا پولت رو سرمایه گذاری کن تا یه پشتوانه ای برای دختر ها بشه ... دیگه نمی دونم چه کاری بود ... ماشین رو واسه همین فروخت ... ولی بعد گفت حیفه، پول سرمایه اش کمه ، اومد خونه رو هم فروخت.... گفت تا قبل از موعد تحویل خونه پولش رو با سودش پس می گیره و دوباره خونه رو می خره ولی...
گریه اش شدت گرفت.
- به خاک سیاه نشستیم ...
پارمین مثل مسخ شده ها به رو به رویش نگاه می کرد.
- بابا واسه همین حالش بد شد؟
کوکب سرش را به علامت تایید تکان داد ... سرش را به صندلی آشپزخانه تکیه داد و چشم هایش را بست ... شوکه بود ... در چند لحظه همه زندگیش را از دست داده بود ... احساس خفگی می کرد ... دلش می خواست گریه کند ... فریاد بزند ... جیغ بکشد ... مشتهایش را به دیوار بکوبد ... یا حتی ....چشمش را باز کرد و گلدان شیشه ای روی میز را محکم به طرف ظرف شویی پرت کرد .صدای شکستن گلدان و صدای گریه سوزناکش در هم گره خورد ... پانیذ وحشت زده به آشپزخانه آمد و با چشمهایی نگران به آن دو نگاه کرد.
- اینجا چه خبره ... پارمین چشه عمه ؟
کوکب در حالی که خودش هم آرام گریه می کرد ، انگشتش را به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و به او علامت داد که از آشپزخانه بیرون برود، خودش هم لیوانی آب روی میز گذاشت و از آشپزخانه خارج شد .پارمین احتیاج به تنهایی داشت ... حالا باید چه کار می کرد ... حمید گوشه بیمارستان بود ... کوکب و پانیذ هم کاری از دستشان بر نمی آمد ... هیچ فامیلی هم در این شهر نداشتند ... خودش هم ... من ... من می تونم چی کار کنم
اشک.... اشک ... اشک... تنها مرهمش بود ... به پنجره آشپزخانه نگاه کرد ... خورشید طلوع می کرد و او حتی یک لحظه چشم بر هم نگذاشته بود ... هر چقدر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید ... سرش در حال انفجار بود و چشمهایش از گریه طولانی و بی خوابی می سوخت .
چند قرص مسکن خورد ... تکه های شکسته گلدان را در سطل ریخت و صبحانه را آماده کرد.
- کی بیدارشدی ؟
نان ها را در ظرف گذاشت و صورتش را به طرف کوکب بر گرداند. کوکب از دیدن چهره او جا خورد.دستی به چشمان او کشید.
- عمه ات بمیره برات ...چه بلایی سر چشمهات آوردی
سعی کرد لبخند بزند ولی به هر چیزی شبیه بود غیر از لبخند.
- چیزیم نیست ... خوبم
باید پانیذ را به مدرسه می فرستاد. کمی فکر کرد ... امروز چند شنبه بود ؟
- عمه امروز چند شنبه است؟
کوکب در حالی که چادرنمازش را از سر برمی داشت گفت :
- سه شنبه
زیر لب تکرار کرد سه شنبه ... امروز امتحان میان ترم داشت ... زهر خندی زد در این اوضاع چطور درس می خواند.

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان پارمین
با سردرد از خواب بیدار شد. اتفاق های روز قبل جلوی چشمانش آمد ... هنوز هم باور اینکه همه چیز را از دست داده اند برایش مشکل بود ... به ساعت نگاه کرد چهار و نیم بعداز ظهر... قرص های مسکن زیادی اثر کرده بودند. آبی به صورتش زد و از اتاق خارج شد. کوکب روی سجاده نشسته بود و قرآن می خواند. کنارش نشست. شانه های ظریف کوکب زیر چادر تکان می خورد ... بی صدا گریه می کرد. پارمین سرش را روی پای او گذاشت... کوکب موهایش را نوازش کرد ... با سوز قرآن می خواند ... اشک های پارمین روی زانوی کوکب می چکید و در سفیدی چادر گلدار او گم می شد ... حالش بد ... خیلی بد ... یک شبه تمام هستیشان به باد رفته بود ... تو این شهر غریب ، کجا بریم ... کجا رو داریم که بریم
صدای زنگ گوشیش بلند شد .حوصله ی جواب دادن نداشت بعد از چند بار زنگ خوردن دیگر صدایش نیامد. گذر زمان را متوجه نمی شد ... نه او ... نه کوکب ... هیچ کدام حرفی نمی زدند ... حتی حرکتی هم نمی کرد . صدای زنگ خانه بلند شد ... حوصله نداشت بلند شود ... بار دیگر زنگ خورد ... پانیذ با عجله از اتاق بیرون آمد و به سمت آیفون رفت.
- بله
- تویی نسرین جون ... بیا تو
گوشی را سر جایش گذاشت و به پارمین نگاه کرد.
- دوستت نسرین اومده
پارمین بلند شد و به اتاق رفت ... سوئیچ را از روی میز برداشت ... به کل یادش رفته بود باید امروز ماشین را به نسرین بدهد ... از اتاق خارج شد. نسرین در حال احوال پرسی با کوکب بود. با دیدن او حیرت زده به طرفش آمد.
- سلام عزیزم ... چی به روزت اومده ... چرا این ریختی شدی ؟
- سلام
خواست حرف بزند که بغضش شکست و شروع به گریه کرد نسرین او را در آغوش گرفت و با نگرانی گفت :
- واسه بابات ... نکنه
با هق هق گفت :
- بابا خوبه ... تموم زندگیمونو از دست دادیم ... بدبخت شدیم
- آروم پارمین ... یه لحظه آروم باش بگو قضیه چیه
از آغوش نسرین درآمد و ماجرا را بریده بریده تعریف کرد ... نسرین بهت زده به سه نفرشان نگاه می کرد ... باور همچین اتفاقی سخت بود ... هیچ کس با همه ی زندگیش معامله نمی کرد ولی حمید ...
- غصه نخور پارمین جون ... هر جور شده واست پول جور می کنم
چیزی نگفت فقط اشک می ریخت.
- خدا بزرگه ... ما چند تا آشنا بنگادار داریم به بابام می گم بهشون بسپره
کوکب دست پارمین را در دست گرفت ... دستش یخ زده بود و می لرزید ... رو به نسرین کرد.
- ممنون دخترم ... فقط یه زحمتی بکش به بابات بگو زیاد فرصت نداریم
- باشه چشم ... الان که نیاز به ... یعنی اگه الان نیاز به پولی چیزی دارید بگید .
دیروز پشت گوشی گفته بود که پول ندارد ، داشت تعارف می کرد. پارمین گفت:
- نه لازم نداریم ... واسه خرجیمون از حقوق بابا مونده ... فقط پول عمله که ...
نسرین به روی خودش نیاورد و حرف او را نشنیده گرفت .
- با اجازتون من رفع زحمت کنم
- شرمنده دخترم ... اونقدر فکرم مشغول بود یادم رفت ازت پذیرایی کنم
- ممنون کوکب خانم ... ما نمک پرورده ایم ... با اجازتون
از جایش بلند شد و به سمت حال رفت ... کوکب بدرقه اش کرد ولی پارمین غمبرک زده روی مبل نشسته بود ... نسرین کمی این پا و اون پا کرد و آخر سر گفت :
- می بخشید کوکب جون ... می شه از پارمین سوئیچ ماشین رو بگیرید
کوکب چیزی نگفت ... پانیذ را دنبال سوئیچ فرستاد ... نسرین با شرمندگی به زمین نگاه می کرد .
- اینم سوئیچ
کوکب آن را در دست نسرین گذاشت .
- می بخشید کوکب جون الان بد جوری بهش نیاز دارم وگرنه ... وگرنه می ذاشتمش پیشتون
- اشکال نداره مادر
ماشین را از خانه بیرون برد و رفت. پانیذ به دور شدن ماشین نگاه می کرد.
- به نظرتون می تونه کاری برامون کنه
کوکب دستش را دور شانه ی او گذاشت.
- اینجور رفیقا ... مال گرمابه و گلستونن ... روز بدبختی پیداشون نمی شه
داخل خانه رفتند.
پارمین مثل مجسمه روی مبل نشسته بود و به روبرویش نگاه می کرد. پانیذ روی مبل کناریش قرار گرفت ... کوکب روی سجاده نشست و قرآنش را به دست گرفت ... هیچ کس حرفی نمی زد ...عاقبت پانیذ از سکوت پارمین و کوکب خسته شد و به اتاقش رفت ... نزدیک های صبح بود که کوکب بلند شد و به آشپزخانه رفت ... سینی غذایی آورد و کنارش گذاشت.
- بیا یه چیزی بخور ... از دیروز تا حالا چیزی نخوردی
به سینی نگاه کرد ... گرسنه اش نبود.
- سیرم
- با زانوی غم بغل گرفتن که چیزی درست نمی شه
حرفی نزد. کوکب لقمه ای گرفت و به دستش داد.
- اینو بخور ... داری از حال می ری
لقمه را در دست گرفت. کوکب که خیالش راحت شده بود.به اتاقش رفت ... لقمه از دستش توی سینی افتاد... فقط ده روز ... به فضای خانه نگاه کرد ... از زمانی که پنج ساله بود اینجا زندگی می کردند ... با خشت ، خشت آن خاطره داشت ... بابا چطوری طاقت بیاره
عقربه های ساعت پشت سر هم می دویدند ... نمی خوابید ... مدام فکر می کرد ... افکارش آشفته بود ... هر بار چیزی در ذهنش می آمد ... صدای اذان بلند شد ... لحظه ای چشمهایش را بست ... دستی پتو رویش انداخت و......
با صدای بستن در حال چشمهایش را باز کرد ... کوکب از آشپزخانه بیرون آمد .
- تو چرا بیدار شدی ... هنوز نیم ساعت نیست که خوابیدی
- باید برم دنبال خونه زیاد وقت نداریم
کوکب دوباره چشمهایش تر شد .
- خوبیت نداره یه دختر جوون بره دنبال خونه ... اونجا ها همه جور آدمی میاد
سرش را به دیوار تکیه داد.
- من نرم ... کی بره ؟
کوکب درمانده اشک می ریخت.
- خدایا این چه بلایی بود آخر عمری سرمون اومد
پارمین از جایش بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت.
- پارمین
به طرف کوکب برگشت .
- می تونیم به سیاوش بگیم
چهره اش درهم رفت .
- اون واسه بیمارستان بابا می گفت از کار و زندگیش افتاده، چه برسه به اینکه بره دنبال خونه بگرده
- گفتنش ضرر نداره ... واسه خونه گرفتن باید بری پایین شهر اونجا محیطش خوب نیست ... حالا تو دست نگه دار ببینیم اون چی می گه
چیزی نگفت. به اتاقش رفت ... اگر سیاوش قبول نمی کرد چطور با پای پیاده دنبال خانه می گشت ... خانه هم پیدا می شد ... چطور با یک بنگاه دار تنها برای دیدن خانه می رفت.
ساعتها به دیوار روبه رویش خیره شد.
در اتاق به شدت باز شد. حوصله ی تذکر دادن به پانیذ را نداشت.
- سلام
زیر لب جواب سلامش را داد. پانیذ بی هیچ حرفی روپوشش را در آورد و از اتاق بیرون رفت. کمی بعد دوباره در اتاق باز شد.
- عمه گفت بیا ناهار بخور
- گرسنم نیست
- گفت به زور ببرمت ... داری از حال می ری
کلافه چشمهایش را بست.
- گفتم نمی خورم ... برو ناهارتو بخور
پانیذ نزدیکش آمد و دستش را کشید.
- بیا دیگه
داد زد.
- ولم کن ... یه حرف و چند بار باید بهت بگم
پانیذ دستش را رها کرد و با چهره ای درهم از اتاق بیرون رفت . چند ساعت دیگر هم گذشت. چند ضربه به در اتاق خورد ... کوکب وارد اتاق شد.
- چرا نیومدی ناهار بخوری؟
- به خدا اشتها ندارم
کوکب کنارش روی تخت نشست.
- این جوری مریض می شی
با نگاهی غبار گرفته به کوکب نگاه کرد.
- چی کار کنیم عمه
کوکب در فکر فرو رفت .
- الان با سیاوش صحبت کردم
منتظر نگاهش کرد.
- گفت این چند وقت خیلی کار داره ... دنبال کارهای پذیرشش برای تخصصه
پوزخندی زد و گفت :
- می دونستم نمیاد
به ساعت نگاه کرد ... سه
- دو ساعت دیگه می رم دنبال خونه
کوکب چیزی نگفت و سکوت کرد.
پاهایش از پیاده روی زیاد ذوق ذوق می کرد ... هیچ بنگاهی خانه با دو، سه میلیون پول پیش نداشت ... به بنگاهی که تازه از آن خارج شده بود نگاه کرد ... سر درش نوشته بود خانه ارزان قیمت ... ده ، پونزده میلیون ارزانترین بود... همان را هم نداشت ... دانه های برف روی شانه هایش نشست ... به آرامی قدم بر می داشت ... این دهمین بنگاه بود ... قیمت خانه ها ی اطراف محله خودشان هم سرسام آور بود ... گوشیش زنگ خورد به صفحه آن نگاه کرد، شماره را نمی شناخت.
- بله
صدای مردی در گوشی پیچید.
- چرا دانشگاه نمیای ؟
صدا را نمی شناخت .
- ببخشید به جا نیوردم .میشه خودتون رو معرفی کنید؟
- کسیم که در ماشینش رو داغون کردی؟
هر چه فکر کرد چیزی به خاطر نیاورد.
- چیزی یادم نمیاد
- همونی که بهت گفت بروعروسک بازی کن
آن روز را به خاطر آورد . یاد یادداشت توهین آمیز او افتاد.
- توهین های کتبی که کردید کم بود .می خواید شفاهی هم تکرار کنید
لحظه ای به سکوت گذشت .
- بابت اون روز متاسفم ... وقتی در ماشینم رو دیدم بد جور قاطی کردم و اون یادداشت....
نوک بینی و دستان پارمین از سرما یخ زده بود .آستین پالتویش را پایین تر کشید و کلافه گفت:
- حالا من باید چی کارکنم ... بگم غلط کردم ، دل شما آروم می شه
- نه این چه حرفیه ... حقیقتش اون روز از بچه ها پرس و جو کردم که ماشین مال کیه .... فکر می کردم عمدا این کار رو کردید ....ولی وقتی شما رو دیدم ، ماشین رو فراموش کردم ... میشه بیشتر با هم آشنا شیم ... من سپهر میهن دوست هستم
پارمین دستش را جلوی دهانش گرفت تا از گرمای نفسش کمی گرم شود.باید سریع سوار تاکسی می شد و به خانه می رفت .هوا حسابی سرد بود و عقربه ها ساعت نه ونیم شب را نشان می دادند.
- متاسفم من علاقه ای به این آشنایی ندارم
سپهر می خواست حرفی بزند که پارمین عجولانه خداحافظی کرد .
به خانه رفت و تمام وسایل خانه را لیست کرد . برای هر کدام قیمتی را تخمین زد.با فروش آنها فقط می توانست هزینه عمل حمید را پرداخت کند .کاغذ را رو ی میز انداخت.
- چرا فکر می کنی من کوچیکم؟
به طرف پانیذ چرخید ... زانوهایش را دربغل گرفته بودو به او نگاه می کرد.
- من همچین فکری نکردم
- پس چرا هیچکس بهم هیچی نمی گه؟
پارمین روی تخت ، کنار او نشست و موهای خرمایی رنگش را نوازش کرد.
- در مورد چی می خوای بدونی؟
- در مورد...
نگاهی به پارمین کرد گفت :
- جدی ....جدی.... باید از اینجا بریم
پارمین نفس عمیقی کشید و سرش را به علامت تایید تکان داد ... پانیذ در فکر فرو رفت .
- دوستم گفت بتی رو پونصد می خره
به چهره غمگین او نگاه کرد .بتی سگ پانیذ بود .از موقع تولد بزرگش کرده بود و تحت هیچ شرایطی حاضر نبود از آن دل بکند ولی حالا ... او هم از بتی گذشت. دستش را دور شانه پانیذ حلقه کرد و سرش را به او چسباند .
- اگه لازم شد می فروشیمش ... الان لازم نیست
پانیذ خودش را در آغوش او انداخت و شروع به گریه کرد.
- چی شده موشی ؟
اشک هایش را با پشت دست پاک کرد .
- فرزاد...
پارمین نگران شد .
- فرزاد چی ؟
- فرزاد با نجمه دوست شده
نفس راحتی کشید و لبخند زد.
- این که غصه نداره ، تازه باید خوشحال باشی که زود شناختیش
قطره های اشک به آرامی روی گونه پانیذ می غلتید ... مژه هایش به هم چسبیده بود و معصومیت چهره اش را دو چندان می کرد.
- من ... من
لب هایش موقع ادای کلمات می لرزید .
- من عاشقش بودم
او را بغل کرد ، تا نیمه های شب دلداریش داد و در آغوشش خواباند. اما خودش هر چه غلت می زد خوابش نمی برد .دو روز از مهلت ده روزه گذشته بود .پدرش هم پس فردا مرخص می شد .تا زمانی که چشم هایش روی هم برود به سمساری های محل فکر می کرد که کدام با انصاف ترند.
هر کدام از کارگرها وسیله ای برمی داشت و از خانه بیرون می برد ... به آنها نگاه می کرد ولی در خیالش روزها را می شمرد ... پنج روزاز مهلتشان گذشته بود
- می خواید بشمرید کم نباشه
هر کدامشان را با چه وسواسی انتخاب کرده بودند ... تابلو سلیقه پانیذ بود ... مبلمان را خودش و کوکب انتخاب کرده بودن ... تلویزیون را .... متوجه حرف های پیرمرد نبود.
- دختر م با شمام
متعجب به پیرمرد نگاه کرد.
- چیزی گفتید ؟
پیرمرد لبخند پدرانه ای زد.
- تو که جوونی این قدر حواست پرته وای به حال من پیرمرد....
تراول ها را مقابل پارمین گرفت.
- بشمر کم نباشه
شمرد بیست و دوتا صد هزار تومانی ، فقط تلویزیون ال سی دی را یک میلیون دویست خریده بودند اما حالا موقع فروش ... زیر لب تشکرکرد.
پیرمرد بین رفتن و ماندن مردد بود .
- دخترم حلالم کن نرخ بازار همینه
پارمین بی تفاوت سرش را تکان داد.
- می دونم
پیرمرد تا زمانی که پارمین خداحافظی کرد و در خانه را بست وجدانش آزارش می داد . به وسایلی که خریده بود نگاه کرد ، حداقل شش میلیون از آنها در می آورد. لبخندی زد و بی خیال وجدانش شد.
پارمین به فضای خالی خانه نگاه کرد.بارها از اطرافیان شنیده بود که به مال دنیا نباید دل بست، کسی از خودش هم می پرسید همین جواب را می داد ولی حالا ... ازدیدن خانه خالی دلش گرفته بود . در جای خالی مبل ها روی زمین نشست و به دیوار بدون قاب عکس تکیه داد .کوکب از درون آشپزخانه با چشمهایی نمناک به پارمین نگاه می کرد ... شهره کنارش ایستاده بود و دلداریش می داد .
- انشاالله بهتر از اینها رو می خری ... غصه اینها رو نخور
کوکب چشم از پارمین بر نمی داشت. با سر به شهره اشاره کرد که به او نگاه کند و آرام گفت:
- غصه این دختر رو می خورم ... چند وقته خواب و خوراک نداره ... یه پاش بیمارستانه یکی دیگش تو بنگاهها ... دانشگاه هم نمی ره ... دیروز دوستش ترانه زنگ زد خونه کلی باهام صحبت کرد . می گفت به زورم که شده بفرستمش دانشگاه ... امتحان های پایان ترمش دو هفته دیگه شروع می شه
شهره به پارمین چشم دوخت که با نگاهی غبار گرفته طوری به فضای خالی پذیرایی نگاه می کرد که داغداری به عزیز از دست رفته اش می نگرد.دست های چروکیده کوکب را در دست گرفت.
- خیلی شرمندتم کوکب ... نتونستم هیچ کمکی بهتون بکنم ... خودت که از اوضاع زندگی من خبر داری ... ظاهر زندگیم مردم رو کشته ، داخلش خودمو
- غصه نخور ... هر کی یه جور مشکل داره ... تا همین جاش هم خیلی مدیونتم هنوز پول پذیرش بیمارستان رو بهت بدهکارم
شهره نفس عمیقی کشید.
- ای بابا ... این حرف رو نزن ... قابل تو رو نداره ... اون پول رو خودم خورد ، خورد جمع کردم هیچ ربطی به مهرداد نداره...
و بعد سری با افسوس تکان داد.
- سیاوش هم انگار عین باباش شده ... بهش گفتم شما به پول نیاز دارید ... ولی اونم پشت گوش انداخت
کوکب فنجان چای شهره را دوباره پر کرد و به دستش داد .
- جوونن دیگه خودشون کلی خرج دارن نباید زیاد ازشون انتظار داشت.
فنجانی چای هم برای پارمین ریخت ... پارمین غرق در فکربود که کوکب مقابلش قرار گرفت. چای را کنارش روی زمین گذاشت.
- حمید رو کی مرخص می کنن ؟
پارمین به تراول های در دستش نگاه کرد.
- هر وقت اینها رو بریزم به حسابشون ... دیروز زمان ترخیص بود ... به خاطر بد قولی سمساره افتاد واسه امروز
مقداری از چای را نوشید خیلی داغ بود .بلند شد کیفش را برداشت و به طرف در رفت ... گوشیش زنگ خورد ... روی صفحه شماره ای ناشناس بود ... گوشی را خاموش کرد.
در راه به نسرین زنگ زد.
- الو سلام نسرین
صدا قطع و وصل می شد.
- الو پارمین صدات خوب نمیاد
صدای آهنگ و گفت و گوی چند نفر می آمد.
- نسرین برو یه جای ساکت
- نسرین داد می زد الان میام ... ببین پارمین من صدات رو خوب ندارم ... اگه واسه خونه زنگ زدی ... نتونستم جور کنم ... ببخشید باید برم ... بای
گوشی را با ناراحتی خاموش کرد.
کارهای ترخیص کمی طول کشید ... سیاوش هم بیمارستان نبود و مجبور بود کارها را خودش تنهایی انجام دهد ... البته اگر بود هم از او کمک نمی خواست ... پسره ی از خود متشکر ...
بالاخره کارها تمام شد. در ماشین را باز کرد و به حمید کمک کرد سوار شود ... حمید چیزی نگفت و در سکوت سوار تاکسی شد ... خودش هم در کنارش جای گرفت ... تا رسیدن به خانه هیچکدام حرفی نزدند ... کرایه راحساب کرد و همراه حمید وارد خانه شد ... کوکب با اسفند پیشوازشان آمد.
- الهی بمیرم برات داداش ... چرا رنگ و روت این طور شده
حمید سکوت کرده بود ... کوکب اسفند را دور سرحمید چرخاند و به پارمین اشاره کرد او را به اتاق ببرد.
به حمید کمک کرد تا روی تختش دراز بکشد . کنارش لبه تخت نشست و به چشمهای مهربان حمید خیره شد ... چشمهایی که رنگی نبود ... خمار و درشت و شهلا هم نبود. چشم های معمولی ولی نگران و دلسوز یک پدر بود که از آن ها غم می بارید .پارمین سعی می کرد با حرف هایش لبخند را به لب حمید بیاورد ولی دریغ از یک تبسم کوچک.
کوکب با لیوان آب و قرص ها وارد اتاق شد ... پارمین به سمت کوکب برگشت و در حالی که سعی می کرد خودش را خوشحال نشان بدهد گفت:
- عمه بابا از موقعی که اومده حتی یک کلمه هم باهام حرف نزده ... شما یه چیزی بگید شاید با شما حرف زد
کوکب لیوان آب را روی زمین گذاشت و به حمید خیره شد... چند لحظه ای فقط به او نگاه کرد ... چهره حمید لاغر و رنجور شده بود ... قطره اشکی از گوشه چشم حمید روی بالشش چکید ... کوکب دستهای لرزان حمید را در دست گرفت و به آنها بوسه زد.
- می دونم دلت گرفته داداش ... غصه داری به من بگو...نذار تو دلت بمونه .....خدایی نکرده ...
اشک های کوکب شروع به ریختن کرد.
- زبونم لال ... ممکن دوباره راهی بیمارستان شی ...
هق هق گریه کوکب و اشک های بی صدای حمید ... پارمین در حالی که با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد از اتاق بیرون رفت ، بیش از این طاقت نداشت خورد شدن پدرش را ببیند.
گوشیش را برداشت و به ترانه زنگ زد.
- سلام ترانه خوبی؟
- سلام .چرا صدات گرفته؟
نفس عمیقی کشید و بغضش را قورت داد.
- یکم سرما خوردم ... با متین صحبت کردی ؟
ترانه سکوت کرد.چند لحظه گذشت.
- الو ترانه
- صدات رو می شنوم
- نتونست جور کنه ؟
- نه ... گفت تا یه مدت نمی تونه به کسی پول قرض بده ... آخه.
پارمین انگشتانش را مشت کرد و به زمین کوبید. کلافه گفت :
- آخه چی ؟
- آخه دو ماه دیگه عروسیشه ... برای هزینه تالار، خرید وسایل و ...
پارمین سرش را به دیوار زد . چشم هایش از گریه مداوم می سوخت.
- مبارک باشه
حالا به چه کسی رو می زد ، او که کسی را نداشت ... لبش را گاز گرفت تا بغضش نشکند.
- از قول من بهشون تبریک بگو ... خدافظ
فضای خانه داشت خفه اش می کرد .مانتویش را پوشید و بی هدف از خانه بیرون زد.در راه اشک می ریخت و راه می رفت .عابر ها بعضی با دلسوزی و بعضی با حقارت نگاهش می کردند.
دلش پر بود ... از زمانه ...آدمها ... تقدیر .....و هر چیزی که او را به اینجا رسانده بود .کنار خیابان ایستاد .ماشین ها با سرعت از کنارش رد می شدند ... گاهی چند جوان می ایستادند و چیزی می گفتند ... ولی او نمی شنید. رد اشک روی صورتش خشک شده بود. روسریش کج شده و دسته ای از موهایش نامنظم بیرون ریخته بود. مسخ شده به خیابان نگاه می کرد ... لحظه ای از فکری که کرد تنش لرزید ... چند قدم به عقب برداشت ... زندگی او فقط مال خودش نبود.سه نفر دیگر به او احتیاج داشتند ... باید راهی پیدا می کرد ... کنار خیابان شروع به قدم زدن کرد ...از کنار دختری زیبا، با آرایشی فریبنده گذشت ... بوی عطر دختر هنوز در مشامش بود که ماشینی پشت سرش ایستاد ... به عقب برگشت دخترک با عشوه جملاتی گفت و بعد سوار ماشین شد ... به همین راحتی ......
پارمین به تصویر لغزنده اش در جوی آب کنار خیابان نگاه کرد .... تصویر دختری مفلوک در کنار لجن های ته جوی بود ... شرافتش ... تنها سرمایه ای که داشت و به حراج نگذاشته بود ... زانوهایش سست شد ... کنار جدول خیابان نشست ... به کجا رسیده بود... قطره ی اشکش در جوی چکید و چهره پارمین درون جوی را بر هم زد... لباسش خاکی شده بود ... درمانده به اطرافش نگاه می کرد و اشک می ریخت ... قدرت تعقلش را از دست داده بود ... نه متوجه زمان بود ... نه متوجه موقعیتش کنار خیابان ... کودکی نزدیکش آمد و اسکناس پانصد تومانی مچاله شده ای را کنارش گذاشت ... به اسکناس خیره شد و با شدت بیشتری گریه کرد ... از ته دل فریاد زد:
- خدا..........................خدا............ ..........خدا...............
آنقدر گریه کرد که چشمه اشکش خشک شد ... عابر ها با بی تفاوتی از کنارش می گذشتند ... در این شهرچقدر غریب بود ... به زحمت از جایش بلند شد ... چشمهایش متورم و قرمز بود .از عسلی چشمانش جز باریکه ای خونین باقی نمانده بود ... دستی به صورتش کشید .چطور با این حال به خانه می رفت .روسریش را تا روی چشمهایش پایین آورد وبرای اولین تاکسی که دید دست بلند کرد. نفر سومی بود که در صندلی عقب می نشست .هنگام نشستن پیرزن کناریش چادرش را در بغل جمع کرد که مبادا به مانتوی پارمین بخورد و خاکی شود.تاکسی حرکت کرد . پارمین از شیشه بخار گرفته به خیابان نگاه کرد.عابرها به سرعت از کنار یکدیگر می گذشتند ... چند نفر از آنها حال او را داشتند ... چند نفر در شلوغی این خیابان عریض تنها بود ... چشمهایش را بست ... حالا که خودش مشکل داشت فیلسوف شده بود ... در گذشته حتی یک بار هم به صورت عابرها نگاه نمی کرد ... شاید هم نگاه می کرد ولی به آنها اهمیتی نمی داد.......
گوشیش زنگ خورد .چشمهایش را باز کرد و به صفحه آن نگاه کرد .شماره ناشناس بود دکمه رد را زد .چند بار دیگر گوشی زنگ خورد ... پیرزن کناری غرغر کرد.
- خب جوابش رو بده .....سر درد گرفتم
دکمه اتصال را زد .صدایش از گریه زیاد دو رگه شده بود.
- بله
- سلام .شما پارمین خانم هستید؟
حوصله فکر کردن به اینکه او چه کسی است را نداشت.
- شما؟
- من مهردادم ...مهرداد سهرابی
پارمین سرفه ای کرد تا خش صدایش را بگیرد.
- سلام آقای سهرابی ... می بخشید که نشناختمتون ... شهره جون خوب هستند؟
مهرداد مکثی کرد.
- .ممنون خوبم ...از شهره شنیدم مشکل دارید
چیزی نگفت .سرش را به شیشه یخ زده ماشین تکیه داد تا کمی از التهاب چشمانش بکاهد.
- من می تونم بهتون کمک کنم
آوازه خساست او را از شهره شنیده بود ... شهره بارها پیش کوکب می آمد و از اخلاق او شکایت می کرد. یاد جمله همیشگی شهره افتاد .
این مرد جون به عزرائیل می ده ولی نون به مردم نمی ده
به همین دلیل حرفش را پای تعارف گذاشت .
- ممنونم ولی مشکل ما خیلی بزرگ تر از اونیه که شما فکر می کنید.
- مگه نمی خواید خونتون رو پس بگیرید
صاف سر جایش نشست ... به گوشهایش شک کرد.
- اا... صدا یه لحظه قطع شد ... می شه جملتون رو دوباره بگید.
- مگه مشکلتون خونه نیست... خونه رو براتون پس می گیرم
بهت زده بود. با تردید گفت :
- ولی قیمت خونه خیلی زیاده .... اگه .... اگه یه مقدار برای پول پیش خونه بهمون قرض بدید کافیه
- چرا تعارف می کنی دخترم ... تو هم مثل سارا می مونی ... این پولم تو حسابم داره خاک می خوره ....فعلا هم لازمش ندارم .
از خوشحالی نمی دانست باید چه کار کند و یا حتی در پاسخ محبت او چطور تشکر کند .
- واقعا... خیلی ممنونم ... الان .اصلا نمی دونم چی بگم ... خیلی خیلی ممنون
مهرداد چند لحظه مکث کرد تا پارمین به خودش مسلط شود.
- فردا می تونی بیای مغازه ؟
با عجله گفت :
- بله حتما ......ساعت چند بیام؟
- ساعت یک ...... سرم یکم خلوت تره .....خوبه ؟..... فقط به خانوادت نگو که پول رو من بهت قرض می دم .....نمی خوام پدرت وقتی من رو می بینه معذب شه
- بله چشم ... فردا می بینمتون
هنوز در شوک حرف های مهرداد بود و با دهانی نیمه باز به گوشیش نگاه می کرد ... ناگهان لبخند زد ... کمی بعد صدای خنده اش بلند شد ... آنقدر خندید که اشک از چمشهایش می آمد...مسخره بود چه در خوشحالی چه در غم گریه می کرد ... پیرزن کناری چند متلک آبدار نثارش کرد ولی پارمین بی توجه به او سرش را به شیشه چسبانده بود و لبخند می زد ... حال عادی نداشت ... گویی در جنون دست و پا می زد لحظه ی پیش ازغم دلش لبریز بود و حالا از خوشحالی روی پایش بند نبود ... احساس سبکی می کرد ......امشب با خیال راحت می خوابید .
جز یکی دو ساعت چشم بر هم نگذاشته بود... شبهای دیگر از ناراحتی خوابش نمی برد و شب قبل از خوشحالی ... مدام به ساعت نگاه می کرد تا به وقت قرار نزدیک شود ... خسته شد ... در کمد را باز کرد و مانتوی مشکی و شال قهوه ای مشکیش را برداشت ... سریع آنها را به همرا شلوار لی دودیش پوشید ... حوصله ی آرایش نداشت ... به ساعت نگاه کرد هنوز دوساعت دیگر مانده بود از اتاق بیرون رفت. کوکب روی مبل نشسته بود ... دلش می خواست با او حرف بزند ولی مهرداد گفته بود فعلا چیزی به آنها نگوید ... پول را از مهرداد می گرفت وقتی مطمئن می شد به آنها می گفت ... تصور لحظه ای که به کوکب و حمید بگوید همه مشکلات حل شده شیرین بود ... کوکب به او افتخار می کرد ... یک دختر هم می توانست خانواده اش را نجات دهد ... لحظه ای ترسید ... نکنه مهرداد پشیمون بشه ... فکر های مسموم را از سرش بیرون ریخت ، خداحافظی گفت و از خانه خارج شد. خیلی از مسیر را پیاده رفت تا زمان بیشتری بگذرد ... عاقبت جلوی طلا فروشی رسید. دستی به شالش کشید و وارد مغازه شد. دور تا دور مغازه آینه کاری بود و درخشش جواهرات درون ویترین را چند برابر می کرد.چهار شاگرد پشت ویترین ها بودند و به کار مشتریان رسیدگی می کردند.با چشم به دنبال مهرداد گشت ولی آنجا نبود .نگاهی به نرده های چوبی طبقه بالا کرد .
- شما خانم فکور هستید ؟
به عقب برگشت. مرد جوانی شبیه مدل های تبلیغاتی مقابلش ایستاده بود. چهره مردانه شرقی و چشمان گیرایی داشت. کت و شلوارو پیراهن مشکی به تن کرده بود که تضاد زیبایی با کروات سفیدش داشت .
- بله
مرد جوان در حالی که اعتماد به نفس در حرکاتش موج می زد همرا با لبخندی زیبا دستش را به سمت او دراز کرد.
- سلام ......من آبتین شاکری هستم ، وکیل آقای سهرابی
نگاهی به دست منتظر آبتین کرد .
- سلام ... از آشناییتون خوشبختم ... من امروز با آقای سهرابی قرار داشتم ولی انگار ایشون تشریف ندارند
آبتین دست معلقش را در جیب قرار داد و در حالی که چهره پارمین را ارزیابی می کرد گفت:
- بله متاسفانه ... یا
در چشمان پارمین خیره شد.
- خوشبختا نه ... کار ضروری براشون پیش اومد ... از من خواستند که امانتی شما رو تحویلتون بدم .
به طبقه بالا که دفتر کار مهرداد بود اشاره کرد.
- بهتره اونجا راجع بهش صحبت کنیم
همراه او از پله ها بالا رفت .دفتر مهرداد به زیبایی جواهراتش بود.میز منبت کاری چوبی در انتهای اتاق قرار داشت و مبلمان سلطنتی با روکش زرشکی و دسته های سفید روبه روی آن چیده شده بود و در وسط آن ها فرش ابریشمی خودنمایی می کرد.تمام وسایل دراوج زیبایی مکمل هم بودند.
به او تعارف کرد که بنشیند.
- چای یا نسکافه؟
- چای لطفا
آبتین بعد از دادن سفارش به سرایدار بر مبل روبه روی او نشست .
- آقای سهرابی این پاکت رو
دست در کتش کرد. پاکتی را در آورد و در مقابل او گرفت.
- گفتند به شما تحویل بدم
پاکت را گرفت و بازش کرد .چکی به مبلغ پانصد میلیون درون آن بود . با چشمهایی متعجب به آبتین نگاه کرد .
- فکر می کنم اشتباهی پیش اومده .... من همچین مبلغی رو از ایشون نخواسته بودم
آبتین دستهایش را در هم گره کرد .
- برای ایشون این مبلغ چیز زیادی نیست .
بار دیگر صفرهای آن را شمرد .اشتباه نکرده بود.
- اما من نمی تونم همچین مبلغی رو قرض بگیرم
- آقای سهرابی در مورد مشکل شما با من صحبت کردن ..... امروز صبح هم پیگیر کارهای شما بودم ... بهتون قول می دم تا چند ماه دیگه اون آقا دستگیر می شه ... اونوقت می تونید پول آقای سهرابی رو یکجا پس بدید ...
فنجان نسکافه ای را که سرایدار مقابلش گرفته بود ، برداشت و ادامه داد.
- اگه بر فرض محال اون کلاه بردار هم دستگیر نشه می تونید خونتون و اون موقع بفروشید و پول آقای سهرابی و پس بدید ... در هر صورت این وسط شما ضرر نمی کنید فقط پول آقای سهرابی یه چند ماه دست شما می مونه ... که اونم مشکلی با این قضیه نداره
پارمین فنجان چای را گرفت و روی میز گذاشت .حرف های او را در ذهنش حلاجی می کرد .... منطقی می گفت .... اگر بر فرض پولشان را هم پس نمی گرفتند حداقل چند ماه فرصت داشتند تا زندگیشان را سرو سامان دهند ... ممکن بود پدرش از این کار او ناراحت شود ... زیر دین رفتن برای همچین مبلغی ... با خودش گفت قانعشون می کنم .
- باید در عوض این چک چه ضمانتی بدم؟
آبتین یکی از ابروهایش را بالا برد .
- ایشون که چیزی راجع به تضمین نگفتن ولی اگه گفته بودن هم من این جسارت رو نمی کردم که از خانم محترمی مثل شما تضمین بخوام ... شخصیت والای شما بهترین تضمینه
- به هر حال من نمی تونم این چک رو همین جوری قبول کنم
آبتین به چای پارمین اشاره کرد .
- میل کنید ... از دهن می افته
پارمین تشکری کرد و مقداری از چایش را نوشید.
- موقع قرض دادن به دوستان دیگرشون هم تضمین نمی خواستن ؟
- چرا شما اینقدر تعارف می کنید ... واقعا تضمینی لازم نیست
- آخه من این طور راحت نیستم
آبتین به چشمهای او خیره شد و جرعه ای از نسکافه اش را نوشید .
- در مقابل شما نمی شه مقاومت کرد
متعجب گفت :
- منظورتون چیه ؟
فنجان را روی میز گذاشت .
- یعنی اینکه تسلیم شدم ... حالا که شما اینقدر اصرار دارید ... باشه ... تضمین می دین ،حرفی نیست....
کارتی از کتش در آورد و به پارمین داد.
- فردا صبح ساعت نه به این آدرس بیاید ....
چک را از روی میز برداشت .
- شما هم که تا تضمین ندید این رو قبول نمی کنید ... فردا همراهم میارمش
پارمین بلند شد.
- این طور راحت ترم ... پس تا فردا خدا فظ
آبتین دستش را به طرف او دراز کرد.
- دست دادن نشانه دوستیه
بی اعتنا به دست او به طرف پله ها رفت .
- من دلیلی برای این دوستی نمی بینم
از مغازه خارج شد و نفس راحتی کشید .فردا همه مشکلات حل می شد .حتی تصورش هم لبخند به لبش آورد.
چشمهایش را باز کرد و به ساعت نگاه کرد ... هفت ... اولین بار بود بدون زنگ ساعت بیدار می شد. پانیذ هنوزخواب بود. چون سرماخورده بود مدرسه نمی رفت. زنگ ساعت را خاموش کرد ، به آرامی از جایش بلند شد. وسایلش را برداشت و به حمام رفت. حدود دوهفته بود که خودش را فراموش کرده بود ... حرکت آب گرم را لای موهایش دوست داشت.
از حمام بیرون آمد وموهایش را خشک کرد. در کمد را باز کرد. مانتوی طوسی تیره وشال مشکیش را در آورد و همراه شلوار پارچه ای مشکی پوشید ... نمی خواست جلب توجه کند ... مقنعه بهتر بود ... شال را در کمد گذاشت و مقنعه را سرش کرد ... ساعت هشت شده بود ... ساعت و گوشیش را از روی میز برداشت و بیصدا از اتاق خارج شد. کوکب مثل همیشه روی سجاده اش نشسته بود و قرآن می خواند.
- سلام
کوکب قرآن را زمین گذاشت و به او نگاه کرد.
- سلام به روی ماهت ... کلاس داری
خواست راستش را بگوید اما ... بعدامی گفت ... زمانی که با دست پر می آمد بهتر بود.
- بله
- صبحونه و آمده کردم رو میزه ... قبل رفتن دو لقمه بخور
در حال خارج شدن از خانه گفت :
- اشتها ندارم ... خدافظ
بعد از کلی گشتن آدرس را پیدا کرد ... نگاهی به ساختمان انداخت ... اسامی وکلا روی تابلو بزرگی نوشته شده بود ... اسم آبتین را پیدا کرد و وارد ساختمان شد.
با آسانسور طبقه سوم رفت ... روی در اتاق اسم آبتین و وکیل دیگری را دید ... وارد دفتر شد ... دختر جوانی با آرایشی غلیظ پشت میز نشسته بود.
- سلام ... می تونم آقای شاکری رو ببینم
دختر سر تا پای او را برانداز کرد و با صدای نازکی گفت:
- وقت قبلی دارید؟
- با خودشون هماهنگ کردم ... دیروز گفتن این ساعت بیام
- چند لحظه اجازه بدید ازشون بپرسم.
گوشی را برداشت وشروع به صحبت کرد ... به قدری آهسته حرف می زد که او چیزی از حرف هایش نشنید ... گوشی را گذاشت و رو به پارمین کرد.
- بفرمایید داخل منتظرتونن
- ممنونم
وارد اتاق شد و سلام کرد .
آبتین پشت میز چوبی زیبایی نشسته بود و پرونده ای را مطالعه می کرد ، با دیدن او از جایش بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد. در کت و شلوار سفید و پیراهن و کروات آبی تیره جذاب تر از دیروز به نظر می آمد .
- سلام از بنده است بانو ... بفرمایید بنشینید
روی مبل سفید رنگ کنار میز نشست.
- چای یا قهوه ؟
- ممنون چیزی میل ندارم
آبتین به دقت نگاهش کرد.
- این جور که به نظر میاد خیلی عجله دارید
- بله دقیقا همین طوره
تعدادی سفته را روی میز، جلوی او گذاشت ... صدای زنگ گوشیش بلند شد.
- شما اینا رو امضا کنید
گوشی را جواب داد و مشغول صحبت شد ... اولین بار بود که سفته می دید ... فکر می کرد سفته چیزی شبیه چک است ولی با آن فرق داشت ... شنیده بود سفته دردسر درست می کند ... مردد بود ... اگر امضا می کرد همه مشکلها حل می شد اما ... اگر امضا نمی کرد ... او که مهرداد و شهره را می شناخت ... مشکلی پیش نمی آمد... شروع کرد به امضا کردن سفته ها
آبتین زیر چشمی نگاهش می کرد.
آخرین سفته بیست و پنج میلیونی را هم امضا کرد و آنها را مقابل آبتین گرفت .او که تماس تلفنیش تمام شده بود نگاهی به سفته ها کرد و سرش را تکان داد.
- وای نباید اینجا رو امضا می کردید ... برای ضمانت باید پشت سفته رو امضا کرد
پارمین از اشتباهش خجالت زده شد.
- می بخشید راستش برام پیش نیومده بود از سفته استفاده کنم
آبتین لبخند زد .اشکالی نداره .... پشت همین ها رو دوباره امضا کنید
سفته ها را از او گرفت و با دقت تمام آنها را دوباره امضا کرد.
- تو قسمت بستانکار چی باید بنویسم؟
آبتین پوشه ای را از کشوی میزش در آورد .
- لازم نیست چیزی بنویسید
سفته ها را روی میز گذاشت .از دست خودش عصبانی بود که چرا چیزی در مورد سفته نمی داند.آبتین آنها را برداشت و در پوشه قرار داد و چک را مقابل او گرفت.
- اینم از امانتی شما .... صحیح و سالم
چک را گرفت و تشکر کرد .باید زودتر به بانک می رفت و آن را به حسابش می ریخت .می خواست با خیال راحت به خریدار خانه زنگ بزند . آبتین با نگاه گستاخش به صورت او زل زده بود .
کیفش را از روی صندلی برداشت و مقابل اوایستاد.
- امیدوارم مشکل آقای سهرابی زودتر حل بشه ... امروز قبل از اومدنم به اینجا زنگ زدم که ازشون تشکر کنم ولی گوشیشون و جواب نمی دادند ... از قول من از ایشون تشکر کنید
آبتین در فکر فرو رفته بود و در پاسخ فقط سرش را تکان داد. پارمین پیش از اینکه او دوباره دستش را برای خداحافظی جلو بیاورد ، خداحافظ کوتاهی گفت و به سمت در رفت.
- یه حسی بهم می گه خیلی زود همدیگه رو دوباره می بینیم
متعجب به عقب برگشت .آبتین دست به سینه ایستاده بود و به او نگاه می کرد. چیزی نگفت و از در خارج شد.رفتار آبتین به نظرش خیلی مرموز بود.
بانک شلوغ بود و هوا از همیشه سرد تر .دکمه را زد و شماره گرفت 288 ، به باجه ها نگاه کرد تازه به دویست رسیده بودند.تمام صندلی ها پر بود .به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست ... به اتفاقاتی که این مدت افتاده بود فکر کرد ... تا دو روز قبل چه وضعی داشت و الان ..... یاد نشستنش کنار خیابان افتاد ... اگر آشنایی یا بچه های دانشگاه او را می دیدند چه آبروریزی می شد ... واقعا به جنون رسیده بود.صدای زنگ اس ام اسش آمد.شماره ناشناس بود ، بازش کرد.
- از دوستات برات جزوه هایی رو که نبودی گرفتم ... بیا دانشگاه دیگه ... سپهر
چشمهایش را دوباره بست .بدنش از سرما بی حس شده بود.
- خانم ... خانم
- چشم هایش را باز کرد . نگهبان مقابلش ایستاده بود.
- حالتون خوبه؟
مضطرب به ساعت نگاه کرد ... یازده ... یک ساعت ایستاده خوابیده بود.خجالت زده از نگهبان تشکر کرد.سابقه نداشت ایستاده بخوابد. این چند روز کارهای عجیبی می کرد .بالاخره شماره او را خواندند .روی صندلی نشست و چک را به صندوقدارتحویل داد.
مرد به مبلغ چک نگاه کرد و بعد با دقت به چهره پارمین خیره شد.
- چون مبلغ چکتون زیاده باید به صاحب حساب اطلاع بدیم
لبخند زد .
- موردی نداره .....اطلاع بدید
حدود نیم ساعت گذشت ولی خبری ازصندوق دار نشد. صدایی از پشت سرش گفت:
- خانم همراه من بیاید
از روی صندلی بلند شد و به نگهبان بانک که در مقابلش ایستاده بود نگاه کرد.
- ­مشکلی پیش اومده
- شما بفرمایید .....معلوم میشه
نگهبان بدون حرف دیگری او را به یک اتاق برد .
- تلفن همراهتون و لطف می کنید
گوشیش را به او داد.
- اینجا بمونید تا خبرتون کنم
روی صندلی نشست. نگهبان بیرون رفت و بعد صدای چرخیدن کلید آمد . مضطرب به سمت در رفت و دستگیره آن را چند بار بالا و پایین برد . در قفل شده بود .
- اینجا چه خبره ... چرا در رو قفل کردی ... یکی به من جواب بده
هر چقدر به در کوبید کسی آن را باز نکرد .گیج و منگ روی صندلی نشست و به در چشم دو خت ... قلبش تند تند می زد ... چه اتفاقی افتاده بود.
صدای چرخاندن کلید آمد .در باز شد. مهرداد و نگهبان وارد اتاق شدند. با دیدن مهرداد از جایش بلند شد و به سمت او رفت.
- سلام آقای سهرابی ....اینجا چه خبره
مهرداد بی تفاوت به نگاه منتظر پارمین رو به نگهبان کرد.
- می خوام اول باهاش حرف بزنم
نگهبان از اتاق خارج شد.مهرداد با آرامش روی صندلی نشست .رفتارش برای پارمین عجیب بود از سکوت او کلافه شده بود.
- میشه بگید چه اتفاقی افتاده ؟
به پارمین اشاره کرد که بنشیند. و بعد در حالی که لبخند بر لب داشت شروع به صحبت کرد.
خیلی طول کشید ... خیلی ... خیلی صبر کردم ... گاهی وقتها دیگه طاقتم طاق میشد ... ولی دندون رو جیگر گذاشتم ... گفتم می گذره
مهرداد نگاهش را به چشمان عسلی پارمین دوخت.
- اولین بار ... این دو جام عسلت بود که دیوونم کرد ... شهره که هیچی ... دختر دیگه ای هم به چشمم نمی اومد ... از اول اینقدر عاشق و شیدات نبودم ... ذره ذره تو وجودم رسوخ کردی ... اون نگاه نجیبت... قلب مهربونت ...غرور زنانت ... تو کامل بودی پارمین
مثل مسخ شده ها به مهرداد نگاه می کرد.کلمات مهرداد در مغزش دور می خوردند و او معنی آنها را نمی فهمید.بدنش سرد،سرد بود و کف دستانش عرق کرده بود.
مهرداد در چشمانش غرق شده بود و بی توجه به حال او حرف می زد.
- اول ها می گفتم نمیشه ... قبول نمی کنه ... ولی تو کسی نبودی که بشه فراموشش کرد ... میدونم از دخترم سارا هم کوچیکتری ولی عشق که سن و سال سرش نمی شه... می شه؟
حرکتی نمی کرد.حتی پلک هم نمی زد خون در رگ هایش منجمد شده بود.مهرداد از صامت بودن او عصبانی شد و داد زد.
- دِ حرف بزن ...
تکان خورد .نفس عمیقی کشید .دلش می خواست آنقدر قدرت داشت تا همه ی وسایل اتاق را روی سر او خراب کند. باید از اینجا می رفت .با صدای بلند فریاد زد.
- اون چک لعنتیت و ازاونها بگیر و بذار من برم ...
تمام تنش می لرزید.فکری مدام در مغزش رژه می رفت و می گفت (اوضاع خیلی بدتر از اینه ).اما دلش نمی خواست باور کند. از ته دل فریاد زد.
- بهشون بگو ... بذارن من برم
دوباره اشک مهمان خانه چشمانش شد. مهرداد با صدای بلند خندید.
- احمق کوچولو ... فکر کردی می ذارم بری ...
پاهایش را روی میز گذاشت و به او که از ناراحتی به خود می لرزید ، نگاه کرد .
- دو هفته پیش دزد تمام وسایلم و همراه دسته چکم دزدید ... منم که یه پیرمرد مال باخته رفتم پیش پلیس ... حالا یه دختر کوچولو با یه چک از همون دسته چک دزدی ... با یه مبلغ زیاد اومده بانک ....
سرش را تکان داد.
- جواب چی می شه؟ ... دختر کوچولو دستگیر و تحویل قانون داده می شه...
مهرداد بشکن زد. پارمین ترسید وتکان خورد.
- مگه اینکه دل پیرمرد قصه براش بسوزه و از سر خیر خواهی به اونها بگه دست نگه دارن تا ببینه درد این بچه چیه که دزدی می کنه
با بغض گفت :
- از کی داری نقش بازی میکنی؟

امضای کاربر :
شنبه 21 مرداد 1391 - 16:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از hapoo_6 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group