رزرو هتلclose
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1111
نویسنده پیام
admin آفلاین

administrator
ارسال‌ها : 2836
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2452
تشکر شده : 2877
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن
&&اهورا&&
روی مبل لم داده و با پوزخند به حرفای ساتیار گوش میده
ساتیار: دختره ی آشغال.. دو نفر تحویلش گرفتن فک کرده کیه با تمسخر نگاش میکنه که ساتیار کلافه از سنگینی نگاش می غره:هان؟.. تو چی میگی؟
با نیشخند ابرویی بالا میندازه و بی حرف پک عمیقی به سیگارش میزنه
آبیش با چشمکی به ساتیار میگه: معلومه بد پاچتو گرفته
ساتیار: اعصابم رو نافرم ریده پدر سگ.. هر زر مفتی از دهنش در اومد بارم کرد و رفت
نگاه بی تفاوتش رو از ساتیار میگیره و میگه: بد هم نشد... لااقل تو اون مخت رفت هر خری ارزش وقت گذرونی نداره
ساتیار می غره: اگه برای رو کم کنی با اون مرتیکه ی دیو*ث نبود صد سال سیاه نمیرفتم طرفش.. زندش نمیذارم مهرانو
با پوزخند به تی وی چشم میدوزه و میگه:وقتی میگم با طناب هر گهی نرو ته چاه چرت و پرت تحویلم میدی.. رفتی روی اون توله سگو کم کنی خودت ریده مان شدی
ساتیار: بد حالشو میگیرم
پوزخندش عمیق تر میشه
برسام با نیش باز میگه: بپا طرف حالتو نگیره
ساتیار: ببند..حوصله ی شنیدن دری وری ندارم
آبیش با لبخند کجی میگه: بیخیال رفیق... این نشد یکی دیگه!!
با تمسخر و لحن کشداری میگه: نگو داداش.. راه نداره.. خاطرخواشه بدجــــــــــور
با سر به ساتیار اشاره میکنه و ادامه میده: نمیبینی حالشو
برسام غش غش میخنده و میگه:اتفاقا از این بالا و پایین پریدناش کاملا پیداست
ساتیار برزخی نگاشون میکنه که عصبی می غره: بد میگم مگه؟.. د آخه کره خر، تو رو چه حسابی رفتی به اون نکبت پیشنهاد دادی
ساتیار کلافه میگه: تو فک کن حماقت
-خریت احمق.. خریت.. دختره فک کرده عاشق سینه چاکشی زده دهنتو سرویس کرده
پولاد: بابا بسه.. تموم شد رفت
ساتیار: مگه حرف تو دهن اون بی ناموس میمونه... فردا صبح تو کل دانشگاه پیچیده
پولاد ابرویی بالا میندازه و میگه: دختره؟
با پوزخند نگاهی به پولاد میندازه و میگه: اونکه مال این حرفا نی... مهرانو میگه
ساتیار کلافه سرش رو تکون میده و میگه: از فردا دیگه سوژه ی دانشگام...همین مهران واسه ی هفت پشتم بسه.. هر چند از اون دختره ی هیچی ندار هم بعید نیست
- زر مفت بزنه خودم ترتیبش رو میدم
با بیخیالی ادامه میده: گرچه میدونم بی جربزه تر از این حرفاست
پولاد سری تکون میده و میگه:
همه تو دانشگاه میدونند چقدر نفوذی داریم کسی نمیاد خودشو بندازه تو دردسر
برسام با شیطنت میگه: ولی فک کنید تو دانشگاه بپیچه ساتیار مهرتاش عاشق شده
پکی به سیگارش میزنه و در ادامه ی حرف برسام با بدجنسی میگه: اونم عاشق چه هلویی
ساتیار حرصی میخواد جوابشونو بده که آبیش با خنده چشمکی حواله ش میکنه و میگه: بابا میدونیم هنوز مخت تاب برنداشته
-این اگه عقل داشت که وضعش این نبود
ساتیار: من رسما بگم گه خوردم تو بیخیال میشی
با چشمایی خمار براندازش میکنه و با تمسخر میگه: خوش باش با عواقب گه خوریت اما میتونستی چیزای بهتری بخوری
صدای خنده پسرا بلند میشه..ساتیار با چشمای به خون نشسته زل میزنه بهش
پولاد می غره: جریش نکن مردک.. میبینی که اعصاب نداره
گوشه ی لبش کج میشه و بی توجه به حرف پولاد سیگارش رو دود میکنه
ساتیار کلافه دستی به صورتش میکشه و میگه: آبرو برام نموند امروز
پولاد بی حوصله به ساتیار میتوپه: د تو هم تمومش کن.. یه چیز گفتی یه چیز شنفتی..عزا گرفتنت چیه مرد حسابی.. گند نزن تو حال امروزمون
برسام: نکنه جدی خواهونشی داشی؟
ساتیار عصبی میتوپه:یه کار نکن اون فکتو بیارم پایین
آبیش: حالا چه زری زدی که رم کرد؟
ساتیار: از این میسوزم که این دهن بی صاحاب باز نشد
ابرو بالا میده و با کج خند سیگار دیگه ای رو روشن میکنه
آبیش: پس طرف ازون گند اخلاقاس
برسام: ای ول بااااو بی صاحابو باز نکرده دکِت کرد
ساتیار از بین دندونای کلید شده با خشم میگه: رژه نرو رو اعصابم مرتیکه نفهم
- حالا چه زری زد که آتیش گرفتی؟
ساتیار: چرت و پرت
سکوت میکنه که ساتیار با اکراه میگه: رفتم به زنیکه ی الاغ گفتم سلام پیوند خانم......
انگار یادآوریشم براش زجر آوره که کلافه ادامه میده: اه پیوند خانم چی بود به این عوضی گفتم اخه
.
.
آبیش: خب!!
ساتیار: آدم ندیده ی بدبخت با اخم بهم زل میزنه و به زور جواب سلاممو میده
سکوت میکنه و چنگی به موهاش میزنه که برسام بهش میتوپه: د بنال.. چرا ناز میکنی واسه ی ما
ساتیار با مکث ادامه میده: میخواستم تازه برم رو مخش که تحفه خانم بهم گفت یادم نمیاد بهتون اجازه داده باشم من رو به اسم کوچیک صدا بزنید
پسرا نگاهی بهم میندازن و بعد از چند لحظه منفجر میشن از خنده
برسام با نیش باز میگه: خاک تو ااون سرت.. با چه اعتماد به نفسی موندی اونجا؟
ساتیار: نه پس، وسط کار جا میزدم؟
آبیش با خنده سیگاری آتیش میزنه و میگه: خب بعدش
ساتیار: سابقه نداشت دختری باهام این طور حرف بزنه هنگ بودم.. فکم چسبیده بود زمین
پولاد: یعنی هیچ گهی نخوردی؟
ساتیار: میخواستی چی بگماومدم حلقمو باز کنم بی شرف گفت آقای مهرتاش لطفا سریعتر امرتون رو بفرمایید بنده دیرم شده
صداش رو چنان نازک میکنه که باز پسرا به خنده میفتن
آبیش با تک خنده ای میگه: بگو تر زد به کل هیکلت
برسام: داداشمون قهوه ای شد رفت
-خاک تو اون سر بی مغزت.. آبرو مابرو نذاشتی تو دانشگاه واسمون.. از فردا نبینم دور و ور من بپلکی
برسام: ولی جداً جامون خالی بود
پولاد لبخند محوی میزنه و میگه: لابد با یه دوربین
برسام: زدی تو خال ناکس
پولاد با خنده سری تکون میده که ساتیار کفری بلند میشه و می غره: جمع کنید این بند و بساطتو.. گم شین بیرون اصلا
پسرا با نیش باز نگاش میکنند که عصبی تر می غره: من میگم آبرو واسم نمونده شماها هرهر کرکر راه انداختین واسه من؟.. با وجود شما تن لشا دیگه نیازی به دشمن ندارم
-بتمرگ سر جات.. همین که یه فصل کتکت نمیزنیم دممون گرم داره.. بنال بینم دیگه چی بارت کرد؟
برسام: آره داشی.. بگو یکم بخندیم دلمون وا شه
ساتیار با حرص نگاشون میکنه که عصبی می غره:د بنال اینجوری نگاهمون نکن ریدی طلبکارم هستی؟
ساتیار بی میل میشینه و میگه:بعد از کلی مقدمه چینی گفتم خانم دشت آرا من ازتون خوشم اومده نظرتون چیه یه مدتی با هم باشیم تاباب اشنایی باز شه..دختره ی پتیاره بهم میگه شما لطف دارین ولی من علاقه ای به ایجاد این جور رابطه ها ندارم
پوزخندی رو لباش میشینه
-میخواستی بگی اول اون ماسکو بردار خفه نشی
ساتیار: دیدی زنیکه رو؟ به جا اینکه از خداش هم باشه تازه داره برام ناز میکنه...بهش میگم خانم دشت آرا بنده قصد بدی ندارم فقط قصدم آشناییه بیشتره .. ایکبیری سرشو واسه ی من میندازه پایین و میگه من هم نگفتم شما قصد بدی دارین این بنده هستم که علاقه ای به ایجاد رابطه با جنس مخالف ندارم... من نه علاقه ای به دوستی های زود گذر دارم نه قصد ازدواج پس بهتره وقتتون روبه پای بنده هدر ندین
-نه بابا.. چه اعتماد به نفسی... بگو حالا کی حرف از ازدواج زد؟
آبیش: متنفرم از این دخترای عقده ای شوهر ندیده
- چه سخنرانی هم راه انداخته خانوم
پولاد: حالا بدبخت بد حرفی هم که نزد
ساتیار: چی میگی واسه خودت؟
برسام: خفه بابا.. دیگه میخواست چی بار این میمون کنه... خب بعدش چه غلطی کردی؟
ساتیار چپ چپ نگاش میکنه که برسام با نیش باز خودش رو میزنه به اون راه
- نگو مثه دلقک فقط تماشاش کردی
ساتیار با حال زاری میناله: اومدم جوابشو بدم که اجازه نداد... سریع خداحافظی کرد و رفت
آبیش با نیشخند میگه: خسته نباشی
با تمسخر نگاهی به پسرا میندازه و میگه: بعد از اون همه لیچاری که بارش کرد آقا تازه میخواست دهن مبارکشو باز کنه
برسام با سرخوشی خطاب به پسرا میگه: پس بد زد تو پر داشیمون
پولاد:خوشم اومد... این جور که معلومه کارش درسته
با پوزخند صداداری به پولاد زل میزنه و با تمسخر میگه: تو چه ساده ای پسر.. هنوز مونده بشناسی این جماعت متظاهرو
پولاد: دیدی که نه زبون چرب و نرم اون مهران کثافت خرش کرد.. نه جیب پر پول و ریخت و قیافه ی این الاغ
با تمسخر نگاهی به پولاد میندازه و میگه: نه پس..فک کردی همین اوله کاری گند می زنه به پرستیژ بچه مثبتیشو، خودش رو خراب میکنه و اکی رو میده
برسام میگه: حالا این یارو کیه اصلا؟.. آمارشو داری؟
ساتیار سرشو تکون میده و با زهرخند میگه: یه بچه شهرستانیه زپرتی
برسام با چشمای گرد شده نگاش میکنه و میگه: ترم اولیه؟
ساتیار کلافه می غره: انتقالی گرفته.. نکبت خانم با ماست
آبیش با تمسخر میگه: خانم دکتره پس، خوبه باز.. از یه کمتر از دکتر میخوردی خیلی ضایع بود
پولاد: بیخودی شلوغش کردین.. جو ندین انقدر، بیچاره دختره یه کلمه گفت نه، این همه داد و قال نداره که
-طرف این آشغالا رو نگیر.. این دختره از جنس همون دخترای کثافتیه که باید زجر کششون کرد
صداش کم کم رنگ انزجار میگیره
-متنفرم از این لجنایی که خودشونو عابد و زاهد نشون میدن و زیرزیرکی هر غلطی که میخوان میکنن اصلا باید از وسط ج*رشون داد..مثل اینکه یادت نیست چه بلایی سر آرمان اومد
پولاد دستشو بالا میاره و میگه: دست نگه دار رفیق.. دیگه داری زیادی تند میری، همه که مثه هم نیستن
عصبی می غره: چرا اتفاقا همه شون یه گهی ان که دومی ندارن کثیف بودنشونم ردخور نداره
ساتیار: د ول کن این خزعبلاتو.. بگو من چه خاکی بریزم تو سرم
پولاد با تاسف سری تکون میده و حرفی نمیزنه
بی خیال شونه ای بالا میندازه و چشماشو میبنده
ساتیار: خیر سرت رفیقمی عوضی
با خونسردی میگه: از قبل هم گفتم رو من هیچ حسابی باز نکن
ساتیار: خیلی نمک به حرومی
بدون اینکه چشماشو باز کنه کج خندی میزنه
ساتیار از بین دندونای کلید شده می غره: اگه جای من بودی هم نیشت باز بود بی شرف؟
-من جنس شناسم... مثل توی بی عقل دست رو جنس بنجل نمیذارم
ساتیار: هی این زنیکه ی دوزاری رو پتک کن بزن تو سر منه بدبخت
-حرف نزن.. بد فرم رو اعصابی.. با اون گندی که امروز زدی ، خرخرتو نجوئم خیلیه
ساتیار: خفه بمیر بابا.. تو هم جای من بودی وضعت همین بود
بدون ذره ای مکث چشماشو باز میکنه و با اخمایی در هم می غره:چرت نگو
ساتیار با پوزخند نگاش میکنه و میگه: نیست که من با هر آشغالی شبمو صبح میکنم نه که من تاحالا تو عمرم دختر ندیدم دِ بفهمین بابا این یکی فرق داره، محل سگ نذاشت به من
آبیش سری تکون میده و میگه: امثال این دختره پا بده نیستن.. نمیشه با اینا لاس زد
بی خیال میگه: کار نشد نداره
پولاد:
ول کن جان عزیزت... این جور دخترا از بچگی تو مخ شون کردن دختر باید اِل باشه بِل باشه الان هم همین ساتیار بره خواستگاریش با سر قبولش میکنه اما یاد گرفتن پیشنهاد دوستی رو رد کنند
با کج خندی زمزمه وار میگه:پس میخوای بگی این امل با دوستی مخالفه
صداش کم کم اوج میگیره و ادامه میده: ولی ببین پولاد..منو نگاه...
جدی و خمار خیره تو نگاه پولاد میگه:بازم من بخوام بغل خوابم میشه
پولاد: د هر چی.. فقط تمومش کن این بحث مسخره رو
ساتیار با مسخرگی میگه:برو مخشو بزن بعد قپی بیا
پولاد پوفی میکشه و بی حوصله از جو پیش اومده و کلافه از بحثی که در جریانه پا روی پا میندازه
-مخ اون ایکبیری رو بزنم؟
با تک خنده ای ادامه میده: نخندون منو
ساتیار: همین ایکبیری کم تو یونی طرفدار نداره
-کی این خل مشنگو میخواد؟.. لابد یه خل مشنگ تر از خودش.. یه برادر بسیجی
ساتیار: برو بابا.. بسیجی کجا بود.. معلوم نیست چه جوری دل میبره که چند تا از شاخای یونی رفتن طرفش.. بهروز الاغم میخوادش
ابرویی بالا میندازه که ساتیار با پوزخند میگه: فک نکن به چشم ما نمیاد واسه همه ایکبیریه
آبیش:بهروز؟
ساتیار سری تکون میده و میگه: همکلاسیمونه.. پدرسگ تا دیروز چشماش از کتاب کنده نمیشد... آقا حرف از بورسیه و تحصیلات عالیه میزد معلوم نیست چی تو این تفاله دیده که ول کنش نیست
قیافش کم کم جدی میشه و یه سیگار دیگه روشن میکنه
ساتیار : ظاهرشو نگاه نکن
آبیش: یارو کار بلده پس
ساتیار: بله که بلده..حریف قَدَره داداش من.. معلوم نیست قِلِقش چیه
-به شما بی عرضه ها کار ندارم من اراده کنم تو مشتمه
ساتیار جدی میگه: کاره ماها نیست
بیخیال سیگارش رو دود میکنه و با تک خنده ی عصبی می غره: بیخودی اون لجن بی سر و پا رو بزرگش نکن.. من میشناسم این گندالا رو.. فقط نازشون بیشتره
ساتیار با لحن مسخره ای میگه: بیرون گود نشستی، میگی لنگش کن
-تو که تو گود و بیرونش فقط گند زدن کارته پَ خفه داداش
پولاد: بس کنید..د آخه به شماها چه که چه جور دختریه و کی طرفدارشه.. شاید اصلا تو نخ این چیزا نیست
با پوزخند عصبی دستی به موهاش میکشه و میگه: د نه آخه.. داداشمون خیلی داره گُنده اش میکنه این زنیکه رو.. نمیدونه من بخوام تا چند ماه دیگه له له زدنشو هم میبینه
ساتیار با نیش باز ابرو بالا میندازه و میگه: بعضیا ادعا کردن پاش وایسن وگرنه من اونقد شجاعت داشتم که به قول خودت رفتم به یه دختر امل پیشنهاد دادم.. دمم گرم
نیشخندی حواله ی ساتیار میکنه
- نتیجه ی شجاعتت رو هم دیدیم..ضایع شده افتخارم میکنه
ساتیار: تو هم جای من بودی اوضاع الانت همین بود
عصبی از حالت دراز کش در میاد و می غره: ببین کره خر من بخوام جوری ضربه فنیش میکنم که ندونه از کجا خورده
برسام: چیه داشی؟... نکنه میخوای دفعه ی بعد تو بشی سوژهی خنده؟
ابرویی بالا میندازه و به برسام نگاه میندازه
ساتیار: داداش تو که مثه من جنبه نداری.. میزنه با خاک یکسانت میکنه آبروی تو هم میره
عصبی میخنده و میگه: یعنی فکر کردین اون دختره جرات داره منو پس بزنه؟.. خره کی باشه؟
ساتیار: بری جلو، همین خره جوری ضایعت میکنه که خودتم میمونی با تو بود اون لحن سرد و مزخرف
سیگارشو تو جا سیگاری له میکنه و ریلکس میگه:نمیخواستم شریک بچه بازیات شم اما حالا که شروع کردی پس بشین و تماشا کن به همه تون ثابت میکنم این جن*ده هم یکیه مثه بقیه... به چند ماه نرسیده نه تنها عاشق سینه چاکم شه هر جور هم که من بخوام بهم سرویس میده
ساتیار با شیطنت میگه : نمیتونی داداش.. خودتو کوچیک نکن
با پوزخند میگه: شرط چی؟
ساتیار: اگه شد هر چی
لم میده رو مبل و با نیشخند زمزمه میکنه: باشه.. هرچی
برسام: بابا ایول
آبیش با چشمک میگه: موفق باشی رفیق
پولاد: حالتون خرابه انگار
نیشخندش عمیق تر میشه
-چته تو؟تو که همیشه زودتر از همه اکی میدادی
پولاد: این مورد فرق میکنه
-چه فرقی؟این هم یه آشغال مثله بقیه فقط ادا و اصول داره که اونم من میدونم چطور رامش کنم.. کاری باهاش میکنم که دیگه هیچ پسری دور و برش آفتابی نشه
پولاد: شر میشه واست.. ول کن مردک
-شر؟.. اونم هم این دختره؟؟
با خنده ی صداداری یه نخ دیگه سیگار از پاکت میگیره و میذاره گوشه ی لبش
پولاد چپ چپ نگاش میکنه و میگه: مثه اینکه دنبال دردسری
برسام: باوو بیخیال.. خوش میگذره
کامی از سیگارش میگیره و بیخیال میگه: اتفاقا این یکی از همه بی دردسرترهنه ننه بابای پولدار دارهنه پارتیه گردن کلفت که اگر هم داشت باز هم حریفه من نبود پس ببند چاک دهنتو بیشتر از این نرو رو اعصاب
پولاد با پوزخند عصبی پا میشه و زیرلبی می غره: آدم بشو نیستین شماها
با بد و بیراه زیرلبی چنگ میزنه به گوشیه موبایلشو بی توجه به برسام و ساتیار که صداش میکنن راه خروجی رو در پیش میگیره
ساتیار: چش شده این؟
نیشخندی حواله ی ساتیار میکنه و میگه:جو گیر شد داشی مون
با تموم شدن حرفش نگاه از ساتیار میگیره و بی توجه به پسرا خیره میشه به حلقه های دود سیگار
با مکثی نسبتا طولانی نامفهوم زمزمه میکنه: پیوند دشت آرا
*********

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2836
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2452
تشکر شده : 2877
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن
&&پیوند&&
با ناامیدی به ساعت گوشیم نگاه میکنم... انگار ثانیه ها و دقیقه ها هم با من لج کردن و قصد جلو رفتن ندارن... صدای رادمهر، یکی از پسر شرای کلاس رو میشنوم
رادمهر: استاد خسته نباشیداستاد: خسته نیستم... ساکترادمهر: استاد مطمئنید؟... من که فکر میکنم هنوز گرمید متوجه نشدین... وگرنه از سر و صورتتون خستگی میبارهاستاد: رادمهر ساکت میشی یا بیرونت کنمرادمهر: نمیشه همه رو بیرون کنید؟بچه های کلاس که به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن دیگه طاقت نمیارن و از خنده منفجر میشن...با تموم خستگی و درموندگی لبخندی رو لبم میشینهسعی میکنم ذهنم رو، روی نوشته های پای تخته متمرکز کنم ولی واقعا نمیتونم.. از شدت سردرد دارم میمیرم... به خاطر بی خوابیه دیشب بدجور کلافه اماستاد با اخمایی در هم کلاس رو ساکت میکنه و عصبی میگه: رادمهر وقت کلاس رو نگیر
رادمهر: استاداستاد: رادمهر بیرونرادمهر:چرا استاد.. من که هنوز چیزی نگفتماستاد: میری بیرون یا یه نمره از کل کلاس کم کنمصدای بچه ها بلند میشه و اکثر بچه ها چپ چپ بهش نگاه میکنندرادمهر: ای بابا.. استادجان شما اجازه بدین من حرفم رو بزنم چرا ندونسته میزنید تو ذوقم.. همین کارا رو میکنید که ذوق و شوق درس خوندن از جوونا گرفته میشهاستاد: من که میدونم داری وقت کلاس رو میگیری تا.............تندی میپره وسط حرف استاد و میگه: استاد داشتیم؟... من و از این کارا؟... مگه میشه من سر کلاس خانوم متشخصی مثه شما باشم و وقت کشی کنم؟استاد چپ چپ نگاش میکنه که رادمهر بی توجه به نگاه استاد با لحن فیلسوفانه ای ادامه میده:بله داشتم میگفتم... از اونجایی که مبحث مبحثه سختیه... من با وجود توضیحات عالی و کاملتون نتونستم این قسمتهای آخر رو به خوبی درک کنماستاد چشماش رو ریز میکنه و میگه: پس بقیه قسمتها رو درک کردی؟رادمهر: البته استاداستاد: باشه.. پس یه توضیح مختصر در مورد بحث امروز بده آخرش رو دوباره تکرار میکنمدستم رو جلوی دهنم میگیرم تا خندم معلوم نشهچند لحظه سکوت تو کلاس برقرار میشه و بعد استاد میگه: رادمهر چی شد؟رادمهر: استاد... با عرض شرمندگی فکر کنم دست به آب لازم شدمکل کلاس میره رو هوااستاد با عصبانیت نگاش میکنه و با حرص میگه: رادمهر برو بیرون تا حذفت نکردمرادمهر با خنده از جاش بلند میشه و میگه: به خاطر روی ماه شما، چشم ولی دفعه ی بعد حتما میام و یه توضیح مختصر که هیچی یه توضیح کامل میدم تا متوجه بشین که چه دانشجوی نمونه و درسخونی هستمبعد از این حرفش چشمکی به استاد میزنه و از کلاس خارج میشه... استاد از شدت عصبانیت قرمز میشه و با حرص به ادامه تدریسش میرسهاز دست این پسر... همیشه خودش رو به دردسر میندازه.. سر اکثر کلاسا باهاش برنامه داریم... وقتی کاراش رو برای پیمان تعریف میکنم از خنده روده بر میشه... در کل پسر بدی نیست فقط نمیتونم دلیل اون پیشنهاد مسخرش رو درک کنم... پسره بامزه ایه... یه جورایی ازش خوشم میاد ولی فقط در حد یه همکلاسی نه بیشتر... وقتی یاد حرفاش میفتم تعجب میکنم که چطور تونست اون حرفا رو بهم بزنه... .. آخه یه لحظه با خودش فکر نکرد من با این ریخت و قیافه چه جوری باید دوست دخترش بشم... یاد اون روز میفتم که رادمهر جلوم رو گرفت و من به خاطر حال بد مامان عصبی بودم و میخواستم زودتر خودمو به بیمارستان برسونم«رادمهر: خانم دشت آرا یه لحظه وقت دارین؟-بله... امرتون؟!رادمهر: چقدر تند راه میرین مگه کسی دنبالتون کرده؟-واسه همین صدام کردین؟رادمهر: اوه.. معلومه که نه... میشه چند لحظه ای وقتتون رو بگیرم-فکر کنم الان هم دارین همین کار رو میکنید... بفرمایید امرتونرادمهر: راستش توی این مدتی که به این دانشگاه اومدین به جز خانمی و سر به زیری چیزی ازتون ندیدم-شما لطف دارین آقای...رادمهر: میتونید مهران صدام کنید»یاد اون لحظه که میفتم بیشتر از اینکه حرصم بگیره از پررویی بی حد و اندازش خندم میگیره«-دلیلی نمیبینم که بخوام یکی از همکلاسیهام رو به اسم کوچیک صدا بزنمرادمهر: راستش بنده خیلی مشتاقم تا با شما بیشتر از حد یه همکلاسی در ارتباط باشم-آقا نمیدونم چه رفتاری از بنده دیدین که چنین پیشنهادی به من میدینرادمهر: یه دوستیه ساده که دیگه این حرفا رو نداره-میدونم آقا ولی باید دید تعریف شما از یه دوستیه ساده چیه... هر چند بنده در حال حاضر حتی علاقه ای به ایجاد یه رابطه ی تعریف شده به عنوان یه دوست ساده رو هم ندارمرادمهر: فکر نمیکنید زیادی دارین سخت میگیرین-شاید هم شما زیادی آسون میگیرید... رادمهر: اما.......-ببینید آقای.....رادمهر: رادمهر هستم-بله آقای رادمهر... ببینید بنده نه قصد توهین دارم نه میخوام ناراحتتون کنم... فقط در این بازه ی زمانی علاقه ای به ایجاد رابطه با جنس مخالف ندارم دلم میخواد همه ی حواسم رو سر درسم متمرکز کنم.. الان هم اگه فرمایشی ندارین بنده مرخص بشم»

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2836
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2452
تشکر شده : 2877
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن
من نمیخوام بگم مخالف دوستیه ساده ام.. خب خیلیا مخالفن اما من میگم میشه با جنس مخالف در ارتباط بود و حد و مرزی برای این دوستی ها قائل شد ولی از یه طرف یه آدمایی هستن مثه رادمهر که آدم میدونه اینا به یه دوستیه ساده اکتفا نمیکنند بماند که تو این برهه ی زمانی واقعا نه وقتی برام مونده نه حوصله ای
با صدای استاد به خودم میام
استاد: اگه اشکالی ندارین میتونید بریدبچه ها با ذوق و شوق بلند میشن و طوری به سمت در هجوم میبرن که انگار از زندان آزاد شدن...اصلا متوجه نشدم استاد چی درس داد و چی گفت... امروز دلم نمیخواست بیام... چون هم خسته بودم هم نگران پرند... چادرم رو روی سرم مرتب میکنم و بعد از یه خسته نباشید زیر لبی به استاد از کلاس خارج میشم... همین طور که به سمت خروجی دانشگاه حرکت میکنم گوشی رو از کیفم درمیارمو با پیمان تماس میگیرم بعد از چند تا بوق صداش تو گوشی میپیچهپیمان: سلام پیوند-سلام... چی شد؟پیمان: آبله مرغون گرفته-نــهپیمان: من هم شنیدم بدجور ضدحال خوردم-پس سعید رو ازش دور کن... میترسم بگیره... برامون مسئولیت دارهپیمان: باشه حواسم هست..باز شانس آوردیم من و تو قبلا گرفتیم-یه زنگ بزن به سامان بیاد سعید رو ببره... حالا کجایی؟پیمان:زنگ زدم... خونه هستم- صبح مدرسه رفتی دیگه؟پیمان: انتظار داشتی پرند و سعید رو تنها بذارمو برم-نرفتی؟پیمان: پیوند-یه اس میدادی به من تا بیام خودت هم میرفتی.. من میتونستم از استاد اجازه بگیرم.. من فکر کردم فرزانه مراقب پرندهپیمان:فرزانه مجبور شد صبح با سامان بره سراغ کاراشون-فقط منتظر بهونه ای که از درس و کلاس و مدرسه جیم بزنی... حالا مشکلشون حل شد؟پیمان: آره بابا... خودت که دیشب از فرزانه شنیده بودی... اصل کارا رو تو این چند روز انجام داده بودن-بلیط گرفتن؟پیمان: آره.. برای امشب بلیط گرفتن-چه زودپیمان:آره- میام خونه باهم حرف میزنیم...فعلا کاری نداری؟پیمان: نه... فقط زمراقب خودت باش.. خداحافظ-یا علیتماس رو قطع میکنم و سرمو پایین میارم تا گوشیم رو تو کیفم بذارم که یهو به یه نفر برخورد میکنم و باعث میشم جزوه های طرف مقابلم پخش زمین بشن... با شرمندگی نگام رو بالا میارمو چشمم به یکی از پسرای کلاس میفته که چند باری اون رو با مهرتاش دیدم... زیادی مغرور به نظر میرسه شناختی ازش ندارم... دوستای دیگش رو نمیشناسم فقط چند باری به عنوان مهمان با دوستاشون سر کلاس نشستن و جالب اینجا بود که استادا هم بهشون گیر ندادنگام رو ازش میگیرمو به آرومی میگم: شرمند......وسط حرفم میپره و با صدای تقریبا بلندی میگه: این چه وضعه راه رفتنهبا چشمای گرد شده نگاش میکنم و با مکث میگم: ببخشید... حواسم نبودپوزخندی میزنه و با تمسخر میگه: بعله... متوجه شدمبی توجه به لحن پر از تمسخرش چادرم رو جمع میکنمو آروم روی زمین خم میشم... دونه دونه برگه ها رو برمیدارم و بلند میشمپسر: بهت یاد ندادن موقع راه رفتن باید جلوت رو نگاه کنی نه زمین رواز آدمایی که گیر بیخودی میدن متنفرم... ترجیح میدم چیزی نگم... بدون اینکه جواب حرفش رو بدم روی زمین رو بررسی میکنم تا چیزی جا نمونده باشهپسر: نه... مثل اینکه پدر و مادرت توی تربیتت خیلی کوتاهی کردناخمام تو هم میره... خوشم نمیاد کسی باهام اینجوری حرف بزنه... آقا طوری باهام حرف میزنه که انگار طلبکاره... میخوام جوابش رو بدم که اجازه نمیده و دوباره خودش ادامه میده: وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کننگام رو از روی زمین میگیرمو مستقیم تو چشماش زل میزنم... بدون هیچ حرفی جزوه هاش رو به سمتش میگیرم... حتی به خودش زحمت نمیده دستش رو بالا بیاره تا جزوه ها رو از دستم بگیره-بفرماییدنگام به دوستاش میفته که چند قدمی عقب تر از ما واستادن و با تمسخر و لبخندای دندون نما به من زل زدن... مهرتاش هم که آشناترین آدم این جمع هست پوزخندش پررنگ تر از بقیه به نظر میرسه ... از وقتی بهش جواب رد دادم نگاهاش خصمانه شده... از نگاه های خصمانه اش کینه ای به دل نمیگیرم ولی بعضی وقتا با خودم فکر میکنم این همه اخم و تخم برای یه جواب رد نباید درست باشه...ابرویی بالا میندازه و به جزوه ی توی دستم نگاه میکنه
پسر: نه پرروتر از این حرفایی که بخوای به روی خودت بیاری که گند زدی به جزوه هامخیلی سعی میکنم آروم باشم... اهل دادو بیداد نیستم ولی دلم نمیخواد بهم توهین بشه... چند نفری از بچه های کلاس هم توجه شون به سمت ما جلب میشهچشمام رو میبندم و نفس عمیقی میکشمپسر: اگه اون ماسک رو برداری احتیاجی به این نفسای به ظاهر عمیق نداریچشمام رو باز میکنم و بدون اینکه ماسک رو از جلوی دهنم بردارم میگم: آقای محترم من عذرخواهی کردم دلیلی نمیبینم که برای یه مسئله ی کوچیک و بی ارزش این طور جبهه گیری کنید... درسته من حواسم به رو به رو نبود ولی شمایی که این همه ادعاتون میشه میتونستین خیلی راحت تغییر مسیر بدین و باعث این برخورد نشین... پس همونقدر که بنده توی این ماجرا تقصیرکارم شما هم مقصرید... الان هم اتفاق خاصی نیفتاده... به خاطر یه برخورد جزئی چند تا برگه رو زمین پخش شد که بنده همه رو جمع کردم... پس لطفا جزوه تون رو بگیرید و ماجرا رو بیخودی کش ندین چون نه بنده وقتی برای حرفای صد من یه غاز دارم نه فکر میکنم شما اونقدر بیکار باشین که بخواین وقتتون رو با این حرفای بی سر و ته حروم کنیدهمینکه حرفم تموم میشه پوزخندی میزنه و میگه: سخنرانیت تموم شد خانمه...؟میخوام جوابشو بدم که با نگاهی نافذ و لحنی سرد اجازه ی صحبت کردن رو بهم نمیده و خودش با خونسردی ادامه میده: حالا هر کی که هستیمات و مبهوت نگاش میکنمولی اون با سر به جزوه و کتاب اشاره میکنه و میگه: دیگه بدرد من نمیخورنابرویی بالا میندازم ولی اون با پوزخندی پررنگ تر از قبل از کنارم رد میشه و تنه ی محکمی بهم میزنه ماسک رو از جلوی بینی و دهنم پایین میکشم و نگاهی به مسیر رفتنش میندازمبا صدای مهرتاش به خودم میاممهرتاش: بریمنگاهم رو از مسیر میگیرم و بهشون خیره میشم...تو نگاه تک تک شون چیزی رو میبینم که نمیتونم درک کنم.. به جزوه ی توی دستم نگاه میکنم پوزخندی رو لبام میشینه... معنیه این مسخره بازیا رو نمیتونم درک کنم... همینکه دوستاش عزم رفتن میکنند با صدای تقریبا بلندی میگم: آقای مهرتاش؟
مهرتاش متعجب نگام میکنهریلکس به سمتش میرم و جزوه رو به سمتش میگیرم-مثه اینکه حال دوستتون خوب نیست... رفتار ایشون زیاد نرمال به نظر نمیرسهاخمای مهرتاش تو هم میره-به هر حال این جزوه ی ایشونه... اینکه ایشون به جزوه شون احتیاج دارن یا نه به من ربطی نداره... بفرمایینمهرتاش میخواد جوابمو بده که یکی از دوستاش با اخم جزوه رو از دستم میکشه و با تحکم میگه: بفرمایید خانومبی تفاوت نگام رو ازشون میگیریم و میگم: با اجازهصدا از هیچکس بلند نمیشه و من هم راه خروجی رو در پیش میگیرم

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2836
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2452
تشکر شده : 2877
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن
هوا تقریبا تاریک شده و این کوچه های تنگ و تاریک یه خورده ترسناک به نظر میرسن.. قدمهام رو تندتر میکنم تا زودتر به خونه برسم... از اینکه فرزانه و سامان امشب برمیگردن خیلی ناراحتم... دلم واسه ی سعید کوچولوشون هم تنگ میشه... تو این مدت که به تهران اومده بودن کمتر احساس دلتنگی میکردمبا دیدن در خونه لبخندی رو لبم میشینه و نفسی از سر آسودگی میکشم.. روزایی که تا دیروقت کلاس دارم یه خورده از خلوتی و تاریکیه این کوچه پس کوچه ها میترسم.. واسه همین پیمان بهم میگه هر وقت سر خیابون رسیدی برام تک بزن تا خودم رو به سر کوچه برسونم ولی از اونجایی که امروز حال پرند زیاد خوب نیست و نگرانم که فرزانه هنوز برنگشته باشه ترجیح دادم خودم تنها بیام... هر چند ممکنه پیمان عصبانی بشه... با رسیدن به پشت در خونه برای چند لحظه توقف میکنم و سعی میکنم تمام خستگیه امروز رو از چهره ام پاک کنم... بعد از چند ثانیه مکث در حیاط رو باز میکنم و با قیافه ای سرحال وارد میشم... با دیدن پیمان و سامان تو حیاط میگم: به به... آقا سامان.. بالاخره چشممون به جمالتون روشن شد.. تو این چند روز از بس کار سرتون ریخته بود نتونستیم درست و حسابی دیداری با شما داشته باشیم
یه نگاه هم به پیمان میندازم و ادامه میدم: سلام، حال تو چطوره؟
پیمان با لبخند نگام میکنه و میگه: سلام پیوندسامان سرش رو پایین میندازه و میگه: سلام پیوند خانوم... کم سعادتی از بنده بود.. واقعا شرمنده که تو این چند روز مزاحمتون شدیم-این حرفا چیه آقا سامان... پیمان خودش میدونه که وقتی از دانشگاه یا کار میام جایی نمیرم یکسره تو خونه تنها هستم... مامان که باید استراحت کنه و پرند هم مشغول بازی و درسه.. تا دم دمای غروب که پیمان بیاد خودمو با کارای خونه سرگرم میکنم ... این چند روز با وجود فرزانه و سعید یه خورده از تنهایی در اومدمپیمان: آره بابا... پرند که با درس و شیطنتاش مشغوله.. مامان هم که با اون داروهایی که مصرف میکنه اکثرا خوابه.. من هم که تکلیفم روشنه یا مدرسه ام یا با دوستام به فکر گشت و گذار...پیوند اکثرا اوقات تنهاست... بعضی وقتا دلم واسش میسوزه یا کار یا تنهاییسامان: خب پیمان جان یه خورده هوای خواهرت رو داشته باش.. طفلکی گناه دارهبا لبخند به سامان نگاه میکنم و میگم: مشکلی نیست آقا سامان... بالاخره پیمان هم پسره و نمیتونه که همیشه بشینه ور دل منپیمان: عزیزم آخه اینجوری هم که نمیشه.. همش درس درس درسبعد خطاب به سامان میگه: سامان جان جدیدا هم تدریس خصوصی میکنه من واقعا نگرانشم.. اجازه هم نمیده من برم سر یه کاری تا یه خورده کمک حالش باشماخم کوچیکی میکنم و میگم: پیمان ما حرفامون رو زدیمسامان: پیوند خانوم بهتره زیاد خودتون رو خسته نکنید... به فکر تفریح خودتون هم باشین.. پیمان هم دیگه برای خودش مردی شده میتونه در کنار تحصیل یه کار نیمه وقت داشته باشه -نه آقا سامان... اگه تابستونا یه کار نیمه وقت داشته باشه مشکلی ندارم ولی الان ترجیح میدم فقط درس بخونهپیمان پوفی میکشه و میگه: میبینی سامان.. دیگه کلافم کرده-آقای غرغرو بگو پرند کوچولو کجاست؟پیمان: خوابیده... داروهاش رو خریدم.. فرزانه خانوم هم زحمت کشیدن و سوپ درست کردن-الهی بمیرم.. شرمنده به سامان نگاه میکنم و میگم: واقعا شرمنده ام... این چند روز فرزانه خیلی اذیت شد فقط امیدوارم سعید آبله مرغون نگیرهسامان: عیبی نداره بابا.. هر چی زودتر بگیره خیالمون راحت تر میشه... تو سن بالا بدترهلبخندی میزنم و میگم: من برم یه سر به فرزانه بزنمسامان: فقط یه لطفی کنید و بهش بگین تا نیم ساعته دیگه بیاد که بریم-چشم حتما...اگه باز تهران اومدین حتما با فرزانه این طرفا بیاینسامان: چشم.. حتما-فعلا با اجازهپیمان: پیوند-جانمپیمان: اگه پرند بیدار شد داروهاش رو هم بده.. دلم نیومد بیدارش کنم-چشم داداش... کار دیگه ای نیست؟پیمان: نه قربونت.. فقط چرا زنگ نزدی بیام سر کوچه دنبالت؟... منتظر بودم
-گفتم شاید فرزانه خونه نباشه.. نمیخواستم پرند تنها بمونه

پیمان اخمی میکنه و میگه: خوشم نمیاد دیروقت تو این کوچه ها تنها باشی
-خب ببخشید... تکرار نمیشه... اجازه هست برم؟
لبخندی میزنه و میگه: برو
با مهربونی نگامو ازش میگیرمو وارد خونه میشم.. با ورودم به داخل خونه سعید رو میبینم که کنار دیوار کز کرده و آماده ی گریه ست... هر چی سر میچرخونم فرزانه رو نمیبینم-سعیدجان.. عزیزم.. چی شده گلم؟سعید با دیدن من از جاش بلند میشه و خودش رو تو بغلم پرت میکنهبا نگرانی میگم: چی شده عزیزم؟با بغض میگه: خاله پیوند مامانی نمیذاره برم پیش پرند تا باهاش بازی کنم... تازه میگه امشب باید برگردیملبخندی رو لبام میشینه-الهی خاله به قربونت بره... عزیزم پرند یه خورده مریض شده... واسه همین مامانی میگه باهاش بازی نکن... پرند باید استراحت کنه... دفعه ی بعد که اومدین اینجا دوباره میتونی یه عالمه با پرند بازی کنی و خوش بگذرونیسعید: حال پرند خیلی بده؟-نه عزیزم.. بخوابه زود خوب میشهسعید: نمیشه من برم پیشش فقط نگاش کنم

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2836
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2452
تشکر شده : 2877
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن
دلم از این همه محبتش میلرزه
به نرمی میگم: اگه میخوای پرند زود خوب شه باید به حرف مامانی گوش بدیسعید: خاله پیوند به مامان بگو من اینجا بمونم... قول میدم پرند رو اذیت نکنم تا حالش خوب بشهآروم از روی زمین بلندش میکنم.. چه سنگین هم شده شیطون... چادر از سرم سر میخوره و رو شونه هام میفته... ماسک رو از جلوی دهنم بر میدارمو بوسه ی ملایمی روی گونه هاش میذارمهمونجور که سعید تو بغلمه راه میرمو میگم: ای شیطون.. یعنی خوب بشه اذیتش میکنی؟لبخندی میزنه و یواشکی میگه: فقط یه کوچولومیخندم و میگم: از دست شما پسرا... بهتر بری درس بخونی.. نترس مرد بزرگ واسه ی اذیت کردن پرند همیشه وقت داریسعید: خب من هم مثه پرند همین جا درس میخونم-بعد نمیخوای پیش مامان و بابا باشی؟... دلشون واست تنگ میشه هامحکم دستش رو دور گردنم حلقه میکنه و میگه: پس پرند چی؟سعید و پرند خیلی بهم وابسته هستن... به خاطر اینکه اختلاف سنیشون خیلی کمه و با هم بزرگ شدن جدا کردنشون خیلی سخته.. بهش حق میدم بی تابی کنهوقتی سکوتم رو میبینه میگه: خاله نمیشه مثه قدیما شما هم همسایه ی ما بشین؟آهی میکشم و میگم: نمیدونم عزیزم... شاید یه روز برگشتیمفرزانه: پیوند اومدی؟ با شنیدن صدای فرزانه به عقب برمیگردم... فرزانه با دیدن سعید اخماش تو هم میرهفرزانه: ای بابا... بچه تو که باز آبغوره گرفتی؟سعید: من باهاتون هیچ جا نمیامفرزانه: سعید کلافم کردی... پیوند بذارش زمین لوس میشه-چیکار به کار بچه داری؟... اینقدر اذیتش نکن.. خب براش سختهفرزانه بی حوصله میگه: از صبح ذله ام کرده-جدیدا بی حوصله شدیسعید رو آروم روی زمین میذارم و کیفم رو رو به روش میذارم-عزیزم تو کیفم چند تا شکلاته.. بردار بخور.. من و مامان بریم یه خورده با هم حرف بزنیمچشماش از خوشحالی برق میزنن و میگه: همش ماله منهمیخندم و میگم: آره خاله جونفرزانه غرغر کنان من رو به سمت آشپزخونه میکشه میگه: خوبه تا حالا داشت برای پرندجونش گریه میکرد... چه زود پرند خانوم رو به چند تا شکلات فروختچادر رو از سرم در میارمو روی جالباسی آویزون میکنم- دل بچه ها به همین چیزا خوشه... یادت نیست ما خودمون چه چیزایی رو به عروسک و شکلات میفروختیم... تو چته چرا عصبی هستی؟.. فرزانه ی همیشگی نیستیافرزانه: هیچی بابا... امروز آرزو زنگ زد اعصاب برام نذاشت-باز هم مرتضیفرزانه: آره دیگه... یه دعوای درست و حسابی باهاش کردم-چی بگم والا... من هم تو کار این دو نفر موندمفرزانه با حرص میگه: خوبه تو فقط تو کار این دو نفر موندی.. من تو کار همه ی شماها موندم.. اون از ستاره که خودش رو پرپر کرد.. اون از زهرا که همه مون رو کلافه کرده... این از آرزو که دیگه اعصاب برامون نذاشتهبعد با تاسف سری تکون میده و با دست به من اشاره میکنهفرزانه: این از هم از تو... من موندم چه گناهی کردم که با شماها دوست شدم و دارم این طور مجازات میشمخنده ی ریزی میکنم و هیچی نمیگمفرزانه: بله دیگه.. باید هم به ریش نداشته ی من بخندی-آخه عزیز من... تو چرا اینقدر حرص میخوری... قرار نیست که همه مثه تو خوش شانس باشن... عاقل ترینمون تو بودی که با سامان ازدواج کردی.. با زهرا و آرزو هم خودم حرف میزنم حرص و جوش بیخود نزنفرزانه: چقدر هم که تو گوششون میره... عینه خودتن دیگه لجباز و یکدندهحرف رو عوض میکنم و میگم: هوم.. چه بوهای خوبی میاد.. پیمان میگفت سوپ درست کردیفرزانه: حرف رو عوض نکن-ای بابا.. فرزانه گفتم که بسپر به من.. خودم همه چیز رو درست میکنمابرویی بالا میندازه و میگه: بدبخت تو وضعت از اون دو تا هم بدتره... من بیشتر از اون دو تا نگران توام... اونا حداقل یکی رو تو زندگیشون راه دادن ولی تو چی؟- میگی چیکار کنم؟.. یکی بشم مثله ستاره و آرزو یا شاید هم زهرا؟... اصلا به شرایط من توجه کردی باز صد مرحمت به اون سه نفرفرزانه: نه عزیزم...لازم نکرده تو لنگه ی اونا بشی... تو همینجوریش هم رو اعصابی اگه لنگه ی اونا بشی که دیگه واویلا ...من میگم حقیقت رو به طرف بگو.. نهایتش قبولت نمیکنه دیگه-باز شروع کردی؟
فرزانه: بفرما اینم از جواب دادنت
- ای خدا... من دلم برای اون بدبخت میسوزه... علاوه بر اینکه باید پاسوز من بشه باید تا سر و سامون گرفتن پیمان و پرند اونا رو هم مورد حمایت خودش قرار بده.. من مسئولیت دارم نمیتونم این بچه ها رو تنها بذارم و برم پی زندگیه خودم.. پدر بالای سرشون نیست.. وضع مامان رو هم که میبینی
با نگرانی به بیرون نگاه میکنم تا یه بار پیمان از راه نرسهفرزانه: نترس.. پیشه سامانه-میدونم.. گفتم شاید بیاد بالا بخواد صدات کنه.. سامان گفت نیم ساعت دیگه بری

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
nasimi آفلاین



ارسال‌ها : 1
عضویت: 7 /3 /1395


رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy کاربران انجمن
سلام؛ادامه اش پس‏?‏

جمعه 07 خرداد 1395 - 09:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group