چت رومclose
رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن
 رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 385
نویسنده پیام
admin آفلاین

administrator
ارسال‌ها : 2865
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2470
تشکر شده : 2910
رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن
سلام داستانم راجب زندگی یه خانواده کوچیکه با دردهای بزرگ.
دختر جوونی کا با غم ازدست دادن همسرش زندگی میکنه.زن دیگه ای که با بیماریش میجنگه و مردی که عادت کرده از زندگی چیزی نخواد.ماجرایی کا به سوی یه زندگی پیش میره

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2865
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2470
تشکر شده : 2910
رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن
چه قدر قلبش درد میکرد دردی کوبان و محکم.به سینه اش میکوفت و به یادش میاورد,یادش میاورد که نباید زنده باشد. با او عهد بسته بود , اخر بدون نفس چگونه میشد زنده بود? بدون عشق بدون زندگی, ایا من زنده ام? ایا این تصویر در آینه, من است? چه قدر درد دارم چه قدر خسته ام,هیچکس نیست,توهم نیستی! دوباره تنهایی تنهایی تنهایی! نفس حبس شده اش را بیرون داد,آنقدر طولانی که سینه اش سوخت. یاد شب گذشته از ذهنش پاک نمیشد. چه قدر واقعی حسش کرده بود,انگار زیر گوشش زمزمه میکرد, سرش روی شانه خم شد... انگار زمزمه میکرد,از همان حرفهای شیرین همیشگی, و دستانش به دستانم گره خورد.چه رویای زیبایی و چه شیرین...! آرزو میکرز همیشه در خواب باشد تا اورا ببیند.
کسی صدایش میزد, چشمانش را باز کرد و تصویر راحیل را در آینه دید. بی اختیار گفت: آه تویی؟
زن جوان خندید: پس میخواستی کی باشه؟بیا عروس گلم! زرشک پلو درست کردم برات. بهار توان برخواستن نداشت,گویی در خلسه فرو رفته بود: میل ندارم. راحیل کنارش زانو زد و به صورتش خیره شد. زمانی که بهار با برادرش ازدواج کرده بود,از او خوشش نمیامد یعنی تا قبل از آن اتفاق خیلی هم دوستش نداشت! اما انگار با رفتن راحم, پیوندی در قلبش با دخترک بیچاره بسته شده بود. برادرش دیگر نبود اما یادگارش , عشقش و همه ی زندگی اش را گزاشته بود, تنها چیزی که میتوانست دلیل این پیوند ناگهانی باشد. : تو پیش من امانتی بهار, نزار پیش داداشم شرمنده شم!
گرمایی در قلبش حس کرد:راحیل تو به روح اعتقاد داری؟
راحیل لبخند زد:بله,برای همین هم هست که میگم از زجر کشیدن تو راحم هم عذاب میکشه. تو که اینو نمیخوای؟! حالا پاشو که غذامون سرد شد.

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2865
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2470
تشکر شده : 2910
رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن
شب
که شد ذره ای هم خواب آلود نبود،میخواست دوباره آن رویا تکرار شود. هوای گرم تابستان فضای خفه کننده ای به اتاق داده بود. پنجره را باز کرد و تکیه به دیوار داد.
دوسال قبل هم که پا به این خانه گذاشته بود مثل امشب بیخواب بود. راحم او را مقابل پنجره برد و حیاط کوچکشان را نشانش داد
:به زودی آنجا یک درخت آلبالو میکاریم.
و با انگشت کنج باغچه را اشاره کرد. حالا روزی خودش اینکار را انجام میداد.
یک سال پیش بهار،بهار بود. هنوز خزان زده و بی برگ نبود. اما اولین شب ازدواجشان خیلیغصه داشت. ازدواج عاشقانه اش را کسی نمیخواست. سرانجام بدون اجازه ی خانواده ی بهار و با حکم قاضی
به عقد هم درآمدند.
یادش میاید که مادرش خیلی گریه کرده بود،اما پدرش حتی به او نگاه هم نکرد.دیگر هیچوقت اورا ندید حتی زمانی که راحم مرده بود!
راحم، جوانک مهربانی که سالها قبل از جنوب همراه با خواهر و شوهرخواهرش به شهر آنها آمد و از همه جز خدا پنهان بود که از همان روزهای اول آمدنشان راحم و بهار احساسات عجیبی نسبت به هم داشتند.
بعد سالها وقتی هردو بزرگ شدند،راحم زبان به حرف دل گشود و بهار چهقدر ته دلش ذوق داست. میدانست که عاشق شده و این عشق یک طرفه نیست.
همانجا زیر پنجره نشست و فکر کرد: شاید به خاطر رنجاندن پدر و مادرم این اتفاق افتاد! پدرم حتی پس از راحم هم به دیدنم نیامد...
چه قدر سنگدل است...نمیداند چه قدر تنهایم! هیچکس همدمم نیست، با ثانیه ها حرف میزنم و ساعتها میگریم! ای خواب لحظه ای در من خانه کن،میخواهم رویا ببینم...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2865
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2470
تشکر شده : 2910
رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن
احساس ع
جیبی داشت، نمیدانست خواب است یا بیدار، عطر دل انگیز شب بو همه جا را پر کرده بود. طره ای از موهایش روی صورت افتاد. بدنش شروع به لرزیدن کرد، باز هم خ
واب او را میدید یا خودش بود؟
هرچه بود حالا اهمیت نداشت،حالا که برای لحظه ای قلبش ارام گرفته بود فرقی نمیکرد.
جرات گشودن چشمهایش را نداشت از خودش پرسید: شبهای عاشقانه ام تکرار میشود؟ عطر شب بو،گرمایش بر تن و حس بودن او...
داغی اشک از چشمان بسته اش بیرون دوید و روی لبهایش نشست.
:تویی یا نسیم؟ راحم! با من حرف بزن، دیدی جدایی چه قدر سخته؟ دلت تنگ شده؟! سیل اشکها بیشتر شد، چشم گشود و فریاد زد. اتاق خالی دیوانه اش کرده بود.
در کشمکش با احساسات غریبش در اتاق باز شد و راحیل داخل امد.
: اینجا چه کار میکنی؟
راحیل برای اولین بار چشمان پر از خشم بهار را میدید، آهسته جلو رفت :بهار! صدای فریادتوشنیدم، ترسیدم، چی شده؟
بهار نفس حبس شده اش را با صدا بیرون داد. راحیل کمی جلوتر رفت
:نمیخواستم مزاحمت بشم، معید گفت بیام سر بزنم شاید خواب بد دیدی. چی شده؟

بهار دیگر خشمگین نبود،فقط غصه داشت.بی صدا گریه کرد، چه قدر او را میخواست، چه قدر دلش تنگ شده بود!

:یکسال گذشته، چه طور باور کنم...چه طور آرام شوم...چه قدر دل خوش به خیال و رویا باشم!
راحیل به صورت بی جان و رنگ پریده اش نگاه کرد،گویی زنده نبود.
:عزیزم هیچوقت راحم رو فراموش نمی کنیم فقط باید به خودمون فرصت آرامش بدیم،تو هیچوقت به خودت اجازه ندادی که حتی لحظه ای آروم بگیری! ببین به چه روزی افتادی!
بهار چشمان پف آلودش را بست :تا نمیرم آروم نمیشم،برو پیش اقا معید و استراحت کن.نمیخواستم مزاحمتون بشم.
راحیل شب به خیر آهسته ای گفت و رفت.فکر کرد :دخترک دارد از دست میرود! غم برادر جوانش کم بود،غصه ی زن بیوه اش هم آخرین توانش را میگرفت.
با بغض شکسته ای سمت اتاق خوابش رفت،هفت سال امید بر باد رفته ی مادر شدن را در آن اتاق دفن کرده بود. وقتی فهمید او هم مثل مادرش سرطان دارد،خیلی زود جراحی شد و حالا دیگر توانایی بچه دار شدن را نداشت.

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
admin آفلاین


administrator
ارسال‌ها : 2865
عضویت: 31 /4 /1391
تشکرها : 2470
تشکر شده : 2910
رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن
معید روی تخت منتظرش نشسته بود :چی شده؟حالش خوبه؟
راحیل با هزاران اندوه خودش را زیر پتو مخفی کرد :انگار خواب بد دیده بود،نمیدونم اما تا حالش بدتر نشده باید ببریمش پیش یه دکتر اینجوری از دست میره! دختر مردم حالا امانت دست منه. خیلی بر اش نگرانم.
:دختر عموجان!تو نگران نباش فردا چند جا تماس میگیرم براش وقت میگیرم.انشاالله اینم درست میشه.تو باید به فکر خودت باشی.
راحیل لبخند تلخی زد:معید! زمان زیادی گذشته،هفت ساله که با هم ازدواج کردیم و سه ساله که من مریضم. نمیدونم قراره چه اتفاقی برامون بیوفته،اما اگه من...
معید میان حرفش پرید: نصفه شبی چی داری میگی؟
راحیل باتحکم گفت: میخوام بهت بگم! معید،وقتی که مردم اینهمه عزاداری نمی خوام! من عزاداریهامو کردم تو هم لباس سیاهاتو پوشیدی. میخوام بگم ازت ممنونم، ممنونم که کنارم موندی و باهام زندگی کردی. هیچوقت اذیت نشدم، ازت بدی ندیدم...معید! ازت راضی ام، خدا هم راضی باشه!
معید از پشت او را در آغوش گرفت :دیوونه! بس کن! این حرفها بهت نمیاد! تو فقط باید بخندی.... تو هم همسر خوبی برام هستی، کنارت کمبودی ندارم، نگران هیچی نباش دخترعمو،معید پیشته.
آرام قلقلکش داد تا بخندد. و در همان حالت خوابید.

درخت باش،آن پناهگاه بزرگ!
باران باش، بشوی، پاکی آور،ببخش!

نزدیک ظهر بود که مهمانها رسیدند،معید برای استقبالشان به حیاط رفت و راحیلبهار را صدا زد: بهار جان بیا پایین عمواینا رسیدن.
طی صرف نهار بهار فقط با غذایش بازی کرد،زن عمو اخم دوستانه ای کرد: دخترم یه خرده غذا بخور جون بگیری! رنگ به رو نداری، بهار خوشگلمونو چیکارش کردی؟!
راحیل به مادر شوهرش لبخند زد: خدا رو شکر بهار خیلی بهتره. کم کم قراره دوباره بره دانشگاه درسشو ادامه بده، مگه نه؟

بهار نگاه معصومانه اش را به او دوخت: هرچی خدا بخواد.
عمو بهادر روی سرش دست کشید و بهار به یاد پدرش افتاد. در نبود راحم احساس غریبگی میکرد،هر روز از خود میپرسید آنجا میان این غریبه های مهربان چه کار میکند؟ آنها که دیگر نسبت فامیلی باهم نداشتند! اما جز این خانه جایی را نداشت،کسی جز این خانواده او را نمیخواست.
معید مهربانانه دست روی شانه ی بهار گذاشت: خانم کشاورز هم شده. دیروز گوشه ی باغچه گل شب بو کاشت.
بهار زیر لب زمزمه کرد: همانجایی که راحم میخواست درخت بکارد.
عمو بهادر گویی چیزی نشنیده تابی به سبیلش داد:
خیلی وقته بهمون سر نزدین،ما در اصل وظیفه ی شما رو به جا آوردیم! درضمن معید شب زودتر بیا راجب موضوع مهمی باهاتون حرف دارم.
زن عمو ناگهانی هول شده بود که از چشمان راحیل دور نماند. حسی به او میگفت هر چه هست، به او مربوط میشود...

امضای کاربر : بنام خدایی که در همین نزدیکیهاست ...
جمعه 19 دی 1393 - 18:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group