چت رومclose
عروس مدینا از مونیکا هیث
عروس مدینا از مونیکا هیث

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 247
نویسنده پیام
dina آفلاین


ارسال‌ها : 23
عضویت: 20 /4 /1392
سن: 19

تشکر شده : 5
عروس مدینا از مونیکا هیث


رمان بسیار زیبا و عشقولانه ی عروس مدینا
اثر : مونیکا هیث
ترجمه: محمد علی کریمی
208 صفحه



زمانی که برای نخستین بار به دان لری آمدم چون پیش از آن هیچگاه دریا را نشناخته بودم برایم غیر قابل پندار بود که خود را به ناگاه در میان آن بیابم. آنچنان که پیوسته دریا در پیش رویم و صدای شلاق امواجی که بر صخره های زیر قصر می خوردند در گوشم باشد.
من با امید ها و انتظارات بسیار به سبب ازدواج با آینیس کوچ هر به دان لری آمده بودم. جزیره ای سنگی که بسان تپه ای از خشکی جدا شده و در نزدیکی ساحل غربی ایرلند قرار داشت.مسافرت شیرینی بود ولی از آن جایی که با یک بیگانه ازدواج کرده بودم از رسیدن به آنجا به ناگاه تمامی امیدهایم از هم پاشیده و ترس بر سراپایم مستولی شده بود.
کنت سن برندان اولری شوهرم زمانی برای نخستین بار به زندگی من پای گذاشت که دختر عمویم کاترین در حال ورود به اجتماع بود . مجلس جشنی در کلوپ کشتی تفریحی سن موریس برگزار می شد و در آنجا بود که من در کنار کاترین به مهمانان معرفی شدم.
اگرچه بجز از راه عمویم کوناری که مردی ثروتمند بود با آن مجلس هیچ بستگی ای نداشتم و در واقع من فقط یک خویشاوند فقیر آن خانواده بودم.
نخستین مهمانان وارد شدند و رگبار تحسین و تمجید خانم ها بر سر کاترین باریدن گرفت. آقایان هم شوق زده و مودبانه برای بوسیدن دست او خم می شدند و کنجکاوانه به من هم نگاهی می کردند.
در حالی که ظاهرم را به خوبی حفظ می کردم به درستی می دانستم که جای من در آن جا در میان آن همه شور و شوق و شکوه و جلال که به نظرم کاملا تقلبی می آمد نیست، افکار عجیبی از مغزم می گذشت یاد نامه های دوران کودکی، در زمان نوجوانی،خاطرات دور،جنگل های سبز و خنک اوهایو،گل بوته هایی که در زیر آن پنهان می شدم،گل های معطر،
آوای پرنده ها، شادی و هیجان زندگی،به ناگاه چشمانم را به روی تمامی آن روزها بستم و قلبم از لذتی عجیب درهم فشرده شد و هنگامی که چشمانم را دگر باره گشودم، او در زیر دسته گل هایی که از چهار چوب در سالن آویزان بود ایستاده بود،بیگانه ای با موهای سیاه و با لبخندی مخصوص،که به من خیره مانده بود،ابروان پر پشت و کشیده اش در چهره ی باد و باران خورده اش خود نمایی می کرد و از چشمانش نیرویی بیرون می جهید که چون مغناطیسی مرا به سوی خود می کشید،من هم به او خیره مانده بودم و بی شک او هم خیرگی مرا آرام آرام ، دریافت می کرد ، چون با تبسمی که به ناگاه بر لبانش نقش بست به یک باره احساس کردم مثل بچه ها کوچک شده ام.
لحظه ای به همان حال بر جای ماند، گل های سرخ و سرخس های اطراف سرش،دیدگاهی رویایی را به وجود آورده بودند، چشمانش در زیر آن ابروان عجیب، نگاهی بی تفاوت و سرد داشت و بر لبانش لبخندی نشسته بود که آمیزه ای از تحقیر و بردباری را در خود داشت، از چشمانش نیرویی سیاله بیرون می جهید و نگاه نافذش که حالا دیگر بر روی من خیره نبود بلکه در فضا می چرخید اما سر انجام باز نگاهش به روی من نشست که این بار نشانه هایی از شیطنت را در خود داشت،داشتم رفته رفته گیج می شدم که به ناگاه صدای جوان کاترین که می گفت:
-بلاخره اومد،کنت برندان اولری یا بهتر بگویم مالک قصر دانلری در ایرلند را می گویم در گوش هایم فرو ریخت.
سرم را به سوی کاترین برگرداندم.چهره اش از تبسم خوشنودانه ای برق می زد، به زحمت گفتم:
-ولی در ایرلند که کنت وجود ندارد ، آنها فقط لرد وارل را دارند.
کاترین غرید:درست است دیردر تو عادت داری همیشه در هر چیزی یک ایراد پیدا کنی و در حالی که به لبخندش ادامه می داد برایم تعریف کرد که با آن کنت چند روز پیش در دفتر پدرش آشنا شده بود و سپس با لحن بی آلایشی افزود:
او می گفت می خواهد به مدت نامعلومی در سانفرانسیسکو بماند، من هم که از او خوشم آمده بود به پدرم اصرار کردم که او را به این مجلس دعوت کند، پدرم هم قبول کرد.
کاترین در اینجا دسته گل را آنقدر بالا برد تا لبانش در پشت آن پنهان شد و آنگاه از پشت دسته گل ادامه داد:
من بیش از این وصف او را شنیده بودم، او شهرت زیادی دارد و خیلی ها او را می شناسند، اگرچه خودش کمتر در اجتماع آفتابی می شود، که البته این کارش نه تنها هیچ عیبی ندارد بلکه خیلی هم خوب است، می دانی در واقع این جوان افسانه ای هیچگاه شخصا در جایی آشکار نمی شود، به همین دلیل هم می توانی بفهمی که من از دیدن او در دفتر پدرم چه اندازه شگفت زده شدم. باور کن هنوز هم این که او چطور توانسته است از قصرش جدا شود برایم حکم یک معما را دارد ، پدر می گوید کاخ دان لری مجموعه ای از دیوار های قدیمی در حال پوسیدن است که در آن بالا بر روی جزیره ای برهنه در نزدیکی ساحل ایرلند قرار دارد، جایی افسانه ای که مانند یک صومعه ی قدیمی دور و متروک است. می دانی درباره ی آنجا قصه ی بسیار وحشتناکی وجود دارد که پدرم هیچ مایل نیست آن را برای من تعریف کند. هر قدر هم به او اصرار کردم فایده ای نکرد و هر بار در حالی که رنگش کبود شده بود می گفت که شنیدن آن به هیچ وجه برای من مناسب نیست.
و آنگاه کاترین ساکت شد و من باز به سوی آن مرد برگشتم، مرد جذابی که حالا داشت به سوی ما پیش می آمد، کاترین دیگر ساکت شد، و آن لبخند ملایم به تمام از چهره اش پاک شده بود. مرد به ما رسید و روبروی ما ایستاد،در چشمان قهوه ای رنگش که بسان خورشیدی می درخشیدند هنوز نشانه هایی از شیطنت بسیار ظریفی دیده می شد، در یک دم سر و کله ی عمو کن که برای معرفی ما به هم ظاهر شده بود، دیده شد، آنگاه کنت اولری دستش را برای گرفتن دست من که در دستکش بود دراز کرد و در حالی که با لحن عجیبی نامم را که دیردرتایی بود تکرار می کرد ، به من لبخند زد.سپس در حالی که بار دیگر نامم را با لهجه ی پر طنین ایرلندی تکرار می کرد به ناگاه به سویم خم شد و به نرمی گونه ام را بوسید، با دلی پر تپش چشمان نا آرامم را به پائین ، به روی انگشتر بزرگ او دوخته و کوشش بسیاری کردم تا در برابر آن حرکت نامنتظره ، کلمه ی مناسبی را بیابم ، و به او پاسخ دهم و سر انجام با زحمت گفتم:
-آه متشکرم...حال آنکه به خوبی می دانستم کلمه ی مناسب را نیافته و بسیار هم ناشیانه رفتار کرده ام.
چشمان کنت اولری که در ژرفای آن لکه های سبز و طلایی آتش در جوشش بود فروزه های سرور آوری داشت که قلب را از حرارتی شیرین گرم میکرد. او پس از چند دم به ملایمت گفت:
-دیردر این سپاسگزاری شما به من یاد می دهد که این کار را بهتر انجام بدهم که البته در آینده این کار را خواهم کرد.
و این چنین بود که به درستی دریافت پیشینم که او را کمی شیطان . یا بهتر بگویم بدجنس دیده بودم پی بردم و سپس در حالی که سراپا سرخ شده بودم از او روی برگردانیدم و به سختی توانستم در برابر وسوسه ی فرار از آن سالن مقاومت کنم.
و شگفت آنکه کنت اولری در برابر کاترین حالت دیگری نشان داد و رفتارش به گونه ی شگفت انگیزی عوض شد ، او نه با حالت یک مهمان خوشرو ، که با حالت خشمناکی با او روبرو شد، دیگر از آن لکه های روشن و جوشان در چشمانش نشانه ای نبود،لبانش محکم به روی هم فشرده شد ، و حالت سرد و تحقیر آمیزی به خود گرفته بود، دختر عمویم به او نگاه می کرد، اما نه با حالتی معمولی ، کاترین با نگاهی سر خورده به او نگاه می کرد و سرانجام با صدایی مردد و لرزان به او گفت:
-آقای کنت، چه خوب شد که دوباره شما را دیدم.
و آنگاه سرش را به گونه ای به پشت کشاند که گیسوان سیاهش به روی شانه های سپیدش فرو ریخت.
کنت با نگاه سردی به او می نگریست ، بدون تبسم به خشکی گفت:
-من هم همین احساس را دارم.
آنگاه عقب گرد تندی کرد و در یک آن در میان جمعیت ناپدید شد و کاترین که بهت زده بر جای مانده بود و هیچ نمی توانست برای حرکات آن مرد دلیلی بیابد مدتی با نگاه های نفرت زده او را دنبال کرد و آنگاه زیر لب غرید:
- بر شیطان لعنت.
بعد به سوی من برگشت و چشمهایش را به من دوخت، رنگ چهره اش کاملا سپید شده بود، و لب هایش می لرزید، در حالی که به چهره ی جذاب کاترین و به موهای سیاه درخشانش که روی شانه های پیراهن زیبایش فرو ریخته بود نگاه می کردم گفتم:
-از دستش خیلی عصبانی شدی؟!
ولی کاترین به من پاسخی نداد، در حالی که نگاهش می کردم با خودم می اندیشیدم کاترین واقعا زیباست، قیافه ی زن های جذاب اسپانیایی را دارد شاید کنت از دیدن این همه زیبایی این واکنش زشت را نشان داده است وگرنه برای رفتار عجیبش هیچ دلیل دیگری نمی توان پیدا کرد.
کاترین پس از مدت کوتاهی گفت:
- چه خوب می شد اگر بلاخره آنجلینا می آمد،هیچ نمی فهمم چه عاملی سبب دیر کردن او شده است.
کنتس آنجلینا دوکونر بهترین دوست دختر عموی من قرار بود با پرواز آرژانتین خودش را به آنجا برساند و در کنار کاترین به مهمانان آن شب خوش آمد بگوید، اگرچه بعد از ظهر با تلگراف خبر داده بود که کمی دیرتر وارد خواهد شد.
به ساعت مچی ام که هدیه ی عمو کن بود نگاهی انداختم تا ساعت ورود آنجلینا را به او یادآوری کنم ، ولی او به ناگهان ، بهمان گونه که همیشه به هنگام عصبانیت عمل میکرد قهقهه ی خشنی سر داده و گفت:
- این طور که معلوم است این ساعت را به خاطر لباس شب به دستت بستی ، اما این دو تا که اصلا بهم نمی خورند.
حقیقت این بود که من تا آن شب هرگز لباس شب نپوشیده و همیشه لباس های ساده پوشیده بودم ، حتی اگر خانواده ام هم پولش را داشتند ، باز این نوع لباس های ریشه دار فانتزی اصلا برازنده ی من نبود .
گذشته از این مقدار زیادی کک و مک مایوس کننده هم صورت و سینه و بازوانم را فرا گرفته بود که من هرگز سعی نکرده بودم مثل دختر های دیگر برای از بین بردن آن ها کاری انجام دهم، حتی گاه به نظرم این کک و مک ها خیلی هم زیبا می آمدند ، چرا ، چون مادرم هم چند تایی از آنها را در چهره و بدنش داشت.
اگرچه حالا دیگر نه مادرم و نه پدرم هیچ کدام را نداشتم و پس از مرگ آنها به منزل عمو کن آمده و به دنیایی گام گذاشته بودم که در آن جلوه های ظاهری بسیار مهم بود ، پس به این ترتیب چه خوب بود که سلیقه به خرج داده و آن ساعت را به مچم نبسته بودم.
به زودی اعلام کردند کنتس دارد وارد می شود ، کاترین از جای خود برخاست و شتابان به سوی او دوید تا در آغوشش بگیرد ، آنها شباهت مبهوت کننده ای به یکدیگر داشتند ، آنچنان که من کاملا غافلگیر شده بودم.
عمه روت هم که در کنار من ایستاده بود فریاد کشید:
- عجب شباهتی به هم دارند ، گیج کننده است ، این طور نیست ؟
در پاسخ گفتم:
- آه من تا حالا اصلا متوجه نشده بودم که کاترین چقدر شبیه اسپانیایی هاست.
عمه روت گفت:
- ولی همیشه این طور نبود ، در واقع دختر عموی تو ، خودش را از روی کنتس و دخترش درست کرده و به این شکل در آورده است ، می دانی که اسم او هم کاترین بود ، ولی همه کاتسی صدایش می کردند ، پس از این که کاترین خودش را مثل او آرایش داد آنقدر شبیه هم شدند که همه فکر می کردند دو قلو هستند ، مخصوصا که اسم هایشان تقریبا یکی است.
در حالی که ابروانم به هم کشیده شده بودند گفتم:
- می ترسم منظورت را درست نفهمیده باشم.
گفت:
عزیزم ، این خیلی ساده است ، کاترین موهایش و ابروانش را با رنگ پر کلاغی رنگ می کند ، حتی خال روی گونه اش را هم از کنتس تقلید کرده است ، که البته باید اقرار کنم نتیجه ی این تقلید ، شگفت انگیز است.
سپس عمه روت با آه غم آلودی گفت:
- اگر چه با این کارها کاترین دیگر اصلا خودش نیست.
پرسیدم:
- آخر به چه دلیلی تصمیم گرفت خودش را تغییر دهد؟
اگرچه پیش خودم ، فکر می کردم چون عمه روت مادر خوانده ی کاترین است ، شاید به این دلیل از خودش گریز زده است.
اما عمه روت گفت:
- شاید به این دلیل که مادرش مرده است و کنتس شاهد غسل تعمید او بوده ، یعنی به جای مادرش نشسته است این کار را کرده است.
و سپس اضافه کرد :
- راستی هیچ می دانی کاترین تمام روزهای تابستان را در املاک دوکونر در آرژانتین و یا در کاخ قدیمی ای که در اسپانیا است و از صد ها سال پیش به خانواده ی دوکونر تعلق داشته می گذراند ، فکر می کنم این چیز ها برای یک دختر جوان خیلی رمانتیک باشد.
پرسدم:
- آیا امشب دختر کنتس هم به این مهمانی می آید؟
- فکر نکنم.
- چرا؟
- علتش خیلی ساده است ، آخر او دیگر زنده نیست.
می خواستم بپرسم بر سر آن دختر چه آمده است که دیدم عمه روت از من سر بر گرداند و با یکی از دوستانش به گفتگو مشغول شد.
حالا دیگر کاترین و کنتس ، آن زن زیبای آرژانتینی به سوی ما می آمدند ، کاترین کاملا چسبیده به کنتس راه می آمد ، که به ناگاه چیزی در گوش او پچ پچ کرد ، سپس آنجلینا دوکونر به ناگاه برگشت و به کنت اولری نگاه کرد ، شگفت انگیز بود که ناگهان رنگش به شدت پرید و دست ظریفش را به سوی گلویش برد ، آنچنان سودا زده و از دست رفته به چشم می آمد که با خود اندیشیدم انگار دارد بی هوش می شود.
اگرچه به سرعت به خود آمد و توانست به راه خود ادامه دهد ، سرانجام هر دوی آنها آنچنان که گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده است در کنار عمه روت ایستادند.
ولی عمه روت با ناراحتی پرسید:
- یک دفعه چه شد آنجلینا ، اگر حالت خوب نیست فکر هیچ چیز را نکن تو باید...
اما کنتس لبخند زنان با یک حرکت جادویی دست ، سخن عمه روت را برید و گفت:
- چیزی نیست ، فقط یک حمله ی میگرن بود ، این بیماری در تمامی عمر مزاحم من بوده است ، ولی دیگر هیچ دردی ندارم و حالم کاملا خوبست ، خیالتان راحت باشد.
از آن به بعد اگر چه کنتس در کنار ما از مهمانان استقبال کرد و به آنها خوش آمد می گفت ، چشمانش که گاه به سوی کنت اولری بر می گشت هر بار به نظر من ، شعله ی خفیفی از وحشت در اعماق چشمانش می درخشید ، اگرچه با این برداشت گاه فکر می کردم شاید به سبب همان حمله ی میگرن رنگش یکباره پریده و دستش را آنچنان وحشت زده به سوی گلویش برده برد ، و کنت اولری در آن هیجان ناگهانی هیچ نقشی نداشت.
ما آن شب در سالن پرنس ارلئون که به سبک اسپانیایی با مرمر فراوانی تزئین شده بود رقصیدیم ، فواره ای در میانه ی فضا برق میزد و از در و دیوار سرور و شادمانی فرو می ریخت ، با این همه تاثیرات ، من کمی وحشت زده بودم.
از آن هنگام که برک پینکر ، هم رقص من ، مرا به پیست راهنمایی کرد ، تمام کوششم را به کار بردم که خوب برقصم ، ولی باز حس می کردم که آنجا ، اصلا جای من نیست و بیشتر دوست داشتم از آنجا فرار کنم.
آن لبخند شگفت انگیزی که کنت اولری از آغاز ورود به من ارمغان کرده بود هنوز مرا به همان شکل دنبال می کرد و در ذهنم ، می چرخید ، راستی چرا آن طور به من نگاه کرده بود؟...و چرا رفتارش با کاترین که از آنچه که من آرزو داشتم بسیار زیباتر بود آن همه زننده بود؟ و چه چیزی سبب شده بود که کنتس دوکونر آنطور آشکارا از او بترسد؟
در اینجا چون دیگر واقعا در افکار خودم غرق شده بودم به ناگاه نوک کفشم به درز پیراهنم گرفت و آن را طوری شکافت که صدای شکافتنش را پیش از دیدن ، احساس کردم ، آنوقت سرم را بالا گرفته و با چشمانی بهت زده به برک پینکر نگاهی انداختم و گفتم:
- متاسفم دیگر نمی توانم برقصم ، می بینید که سانحه ی کوچکی رخ داده است.
و آنگاه نوک پایم را از کفشم بیرون آوردم ، برک پینکر به آرامی گفت:
- ولی فقط درز دامنتان شکافته است.
گفتم:
- بله به رختکن می روم و آن را درست می کنم.
دختری در جامه ی شب سیاه در رختکن نشسته و به خواندن یک مجله مشغول بود ، هنگامی که پیراهنم را به او نشان دادم ، هیچ حس همدردی ای در او به وجود نیامد ، که البته به این ترتیب پیشنهاد کردم ،خودم شکاف لباسم را بدوزم ، اما او که مامور انجام همین کارها بود ، نگاه مشکوکی به من انداخت و موافقت نکرد که سوزن را به دست من بدهد ، بلکه خود با شلال های درشت به سوراخ سوراخ کردن آن دامن لطیف پرداخت ، من هم خودم را به گوشه ی دنجی کشاندم ، تا بلکه در آرامش ،جرات از دست رفته ام را دیگر بار به دست بیاورم ، یکی از در هایی که به سالن مفروش باز می شد نیمه باز بود و من به زودی خودم را در کتابخانه ای یافتم که آنجا کاملا خالی بود و من به آزادی وارد آن شده بودم.
مدتی با اشتیاق قفسه های کتاب را از زیر نگاه گذراندم ، آنچنان که تا مدتی مجلس مهمانی را کامل از یاد بدم ، چون علاقه به کتاب یکی از مهمترین ضعف های من بود ، سر انجام کتاب کوچکی که جلد گران بهایی از چرم گوسفند داشت توجهم را به خود جلب کرد و آن دیوان اشعار بیتس شاعر مورد توجه مادرم و یکی از مهمترین شعرای ایرلند بود.
بدون دلیل احساس دلتنگی می کردم ، به طرف یکی از مبل ها رفته و برای خواندن آن کتاب به روی آن نشستم و در حالی که کتاب را ورق می زدم احساس می کردم آوای نرم و مهربان مادرم را می شنوم.
اگرچه به ناگاه صدای قدم هایی به گوش رسیده و به دنبال آن کسی وارد آن سالن شد و صدای مردانه ای که تشخیص دادم ، صدای کنت اولری است در پشت سرم گفت:
- خانم کنتس ، دنیا واقعا خیلی کوچک است ، هیچ می دانید نخستین کسی را که انتظار داشتم در این مهمانی ببینم ، فقط شما بودید.

شنبه 22 تیر 1392 - 02:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
dina آفلاین



ارسال‌ها : 23
عضویت: 20 /4 /1392
سن: 19

تشکر شده : 5
عروس مدینا از مونیکا هیث
سپس از صدای خش خش پارچه ی ابریشمی فهمیدم که کنتس نیز به همراه او وارد آن سالن شده است.
کنتس مغرورانه پرسید:
- ولی شما اینجا چکار می کنید؟
و من که بیم داشتم آنها متوجه ی بودن من در آنجا شوند ، خودم را جمع کردم و آن گاه دگر بار صدای کنت را شنیدم اطمینان پیدا کردم که مخاطب او من نبوده ، بلکه واقعا کنتس بوده است.
کنت گفت:
- کنتس من هم می خواستم همین را از شما بپرسم.
کنتس توضیح کنان گفت:
- من چون شاهد غسل تعمید کاترین بوده ام ، بنابراین حق دارم در این مهمانی باشم ، گذشته از این سال های سال هم از بهترین دوستان مادر کاترین بوده ام ، ولی هر چه به مغزم فشار می آورم به یاد نمی آورم که حتی یک بار هم نام شما را از دهان افراد خانواده ی راین شنیده باشم.
کنت گفت:
- کنتس کاملا حق با شماست ، حالا که این موضوع فکرتان را آنقدر به خودش مشغول کرده بهتر است بدانید که من در شمار دوستان این خانواده نیستم و امشب هم کاملا اتفاقی به این جا آمدم ، اگر چه این تصادف برایم بسیار پر شگون بوده است.
کنتس با صدای لرزانی گفت:
- ولی گاه یک تصادف می تواند بسیار سخت و بی رحمانه باشد.
کنت اولری پس از کمی مکث گفت:
- گوش کنید ، من روی این امر تاکید می کنم که به زحمت می شود گفت که یک اتفاق دختر شما را به دانلری آورد ، من و شما هر دو به خوبی می دانیم که او آزادانه و با دلایل خودش به آنجا آمد و باز هم به دلایل خودش هرگز آن جزیره را ترک نکرد و در آنجا مدفون شد.
کنتس نفس بلندی کشید و غرید:
- بله به زحمت می شود اسم اتفاق را روی آن گذاشت... ولی یادتان باشد که دلایلی که برای مرگ کالشی آورده شد هرگز رضایت من را جلب نکرد و نتوانست من را مجاب کند.
کنت سری تکان داده و گفت:
- با زبان دیگر شما اولری ها را قاتل دخترتان می دانید؟

آنگاه سکوت پر هیجان و سنگینی بر آنجا حاکم شد ، ولی پس از دمی چند دو مرتبه صدای کنتس را شنیدم که ملتسمانه می گفت:
- من ...می دانید ، فقط موضوع این است که ... من ... تا به حال نتوانستم مردن او را باور کنم ... حتی گاه گاه او را کاملا زنده می بینم ... بله فکر می کنم او زنده است و خودش را در جایی پنهان کرده است ، تا به موقع مرا به مجازات برساند ... خودتان که او را می شناسید و می دانید چگونه دختری است ...
کنت به تلخی زیر لب گفت:
- بله ... خیلی خوب.
و کنتس باز گفت:
- به هر حال اگر امشب به خاطر دختر خوانده ی من کاترین به این جا آمده اید ، از همین حالا بدانید که من همه چیز را به پدرش خواهم گفت.
در اینجا صدای کنتس به ناگهان اوج گرفت و خشمناک ادامه داد:
- کوناری ، مرد بسیار ثروتمندی است ، علاوه بر آن مرد بسیار متتنفذی هم هست ، اگر شما کاتسی را پنهان کرده و قصد دارید با طرح برنامه ی وحشتناکی به او کمک کنید ...
کنت اولری حرف او را بریده و گفت:
- آرام باشید کنتس و این را بدانید که با این حرف ها نمی توانید مرا به حیرت در بیاورید ، دختر شما به میل خودش به جزیره من آمد و در آنجا برایش سانحه ای اتفاق افتاد ، حالا فکر می کنید که من بیش از این چه چیزی برای گفتن به شما دارم ... ممکن است همین کلام شما را آرام بکند.
و پس از کمی سکوت ادامه داد:
- می دانید کنتس من به چنین گلبرگ هایی که بسیار خوب نقاشی شده باشند شک دارم ...
حالا صدایش کمی تمسخر آمیز شده بود:
- ولی به هر صورت باید اعتراف کنم که دختر خوانده ی شما موفق شده است با رنگ آمیزی های ماهرانه ، خودش را تا اندازه ی زیادی به شکل دختر شما در بیاورد ، آنچنان که حتی برای خود من هم تشخیص آنها از هم مشکل است.
کنتس نالید:
- شما دختر من را دوست نداشتید و حالا که او مرده است ... بنابراین من مجبورم خودم را با دختر خوانده ام تسلی بدهم.
حس می کردم گردنم را طناب پیچ کرده اند ، آیا کنت براندان اولری ، یک قاتل بود ، آیا او واقعا کالشی دوکونر را کشته بود؟ یا کالشی همان طور که کنتس اشاره کرده بود خودش را در جایی پنهان کرده بود؟
کنت گفت:
- آه به هر حال من دختر های کک مکی مو خرمایی را بیشتر دوست دارم.
کنتس تمسخر کنان گفت:
- شاید می خواهید بگوئید که آمدنتان به این مهمانی با این جوجه ی خرمایی ای که کوناری به خانه آورده است در ارتباط است ، فکر می کنم نامش دیردر باشد ، چه نامی ، اگرچه به نظر من برایش کاملا برازنده است.
و در حالی که قهقهه ای سر داده بود افزود:
- حتم دارم عمه روت بیچاره به لباس پوشیدن امشب او خیلی کمک کرده باشد ، اگرچه باز هم نتوانست از او چیزی بسازد.
کنت گفت:
- خدا را شکر ، چون در عوض شرافت او دست نخورده باقی مانده است.
کنتس گفت:
- آه اینطور که به نظر می آید تیر عشق او به قلب شما خورده و کمی هم دیوانه تان کرده است.
- دیوانه شده باشم یا نه ... مهم نیست ، مهم این است که او را می خواهم و تصمیم دارم با او به ایرلند برگردم.
در حالی که کلمات شگفت آور کنت در مغزم زنگ می زد ، مدتی به آن دو که از آن سالن در حال خارج شدن بودند نگاه کردم.
و هنگامی که دگر بار به سالن رقص برگشتم ، کنت را دیدم که در میان درگاهی ایستاده و با بی اعتنایی به چهار چوب در تکیه داده و کسانی را که در حال رقص بودند نگاه می کرد ، اما به فاصله ی کوتاهی بناگاه یکی از دست های او را روی بازویم احساس کردم و صدایش را شنیدم که زیر گوشم می گفت:
- دیردر ، دیردر تاین لاین
و چون به او نگاه کردم ، ابروان شیطانی اش را بالا کشید و باز گقت:
- شما مجرد هستید؟
پرسیدم:
مجرد؟...
بله ، این یک رسم ایرلندی است و ما تا از دختری این سوال را نکنیم ، او را به رقص دعوت نمی کنیم.
زیر لب گفتم:
- پدر و مادر من از نژاد ایرلندی هستند!
و کنت خنده کنان گفت:
- چه خوب ! پس ما همدیگر را به راحتی درک خواهیم کرد.

سپس مرا در آغوش گرفت و بدون زحمت به میان پیست برد ، حالا دیگر به من خیره شده بود و حتی یک دم چشمان درخشانش را از چهره ی من بر نمی گرفت ، دلم می خواست بدانم آیا به همان اندازه ای که من جذب او شده ام ، او هم مجذوب من شده است یا نه .... اگرچه بدون یافتن آن پاسخ هم خودم را کمی مغرور احساس می کردم.
کاترین در حالی که در میان بازوان برک پینکری می رقصید ، از کنار ما گذشت و از سر ناباوری نگاهی به من انداخت ، از نگاه شرربار کاترین ، رفتار کنت به ناگهان تغییر یافت و کمی عوض شد ، گفتم:
- اگر کسی کاترین را نشناسد، هیچ نمی تواند باور کند که نیمی از خون او ایرلندی است.
کنت به کوتاهی گفت:
- جنوبی ها برای من هیچ جذبه ای ندارند ، خواه اصیل باشند و خواه بدلی و تقلبی ، ...
و سپس با لحن ملایم تری اضافه کرد:
- من موی خرمایی به رنگ پوست روباه را خیلی دوست دارم ، درست به رنگ موی شما ...
گفتم:
- عجب ، این نخستین باری است که کسی موهای مرا به پوست روباه تشبیه می کند ، ولی شاید منظورتان گربه ی وحشی باشد ، آن گربه هایی را می گویم که به دنبال طعمه به این طرف و آن طرف سرک می کشند ، اگر چه حتم دارم ، این کاره نیستم ، ولی از کارشان بدم نمی آید ، طنین رمانتیکی دارد.
کنت با شیطنت گفت:
- ببینم شما برای جلب توجه مردها چه کار می کنید ، حیله های زنانه را به کار می برید یا نه؟
- آه نه ، هیچ وقت هم به فکرم نرسیده که می توانم از این راه موفقیت هایی داشته باشم.
- می خواهید بگوئید دختر آزاده و ساده ای هستید؟
با اشاره سر به کنت جواب مثبت دادم و او افزود:
- خوبست شما هم این را بدانید که عقیده ی من در مورد دخترانی که موی خرمایی به رنگ پوست روباه دارند یک عقیده ی ثابت است و هرگز تغییر نمی کند. البته باید حتما کک و مک هم داشته باشند و آنگاه با حرکت گلایه آمیزی انگشت سبابه اش را چند بار به روی نوک بینی من زد.
گفتم:
- پس به این ترتیب معلوم است که هنرنمایی هایی که عمه روت برای آرایش من انجام داده ، هیچ کمکی نکرده است ، البته منظوم این نیست که از این بابت دلخورم ، فقط می خواهم بگویم که من از ابتدا با این کارها موافق نبودم.
سرش را تکان داد و پرسید :
- خوب پس چرا اجازه دادی صورتتان را نقاشی کنند؟
- علتش حالتی است که نسبت به عمو کن دارم ، می دانید پدر و مادر من مرده اند و او برای من خیلی زحمت کشیده است.
- بله ولی این دلیل نمی شود که به خودتان خیانت کنید ، اگر عموی شما نتواند شما را آنطور که هستید دوست داشته باشد، کوچکترین کاری به سود شما نکرده است.
حالا دیگر چشمان او که آکنده از لکه های طلایی بود ، چهره ی مرا با دقت تمام می کاوید و در همان حال باز گفت:
- من خیلی دلم می خواهد وقتی این رنگ های آرایشی را از چهره تان شسته و پاک کرده اید ، وقتی که موهایتان باز و افتاده است و می تواند نور آفتاب را بنوشد و در نسیم دریا بلرزد ، شما را با تمام کک و مک هایتان ببینم.
در اینجا مرا با حرکت سختی به سوی خود کشید و گونه اش را به نرمی روی موهای من گذاشت ، چیزی در او وجود داشت که مرا بسیار تحریک می کرد و در میانه ی آن تحریک خوشبختی ژرفی را احساس می کردم.
هنگامی که رقص کنان از کنار در می گذشتیم ، لحظه ای مرا از حرکت باز داشت و پرسید که دلم می خواهد از سالن خارج شوم؟
سالن رقص دیگر خیلی پر شده بود ، و من از یادآوری سخنانی که به اجبار از او شنیده بودم کمی تامل کردم ،
- آیا از من می ترسید؟ ...
- نه آقای کنت ، من از شما هیچ ترسی ندارم.
کنت به خارج از سالن نگاهی انداخت و گفت:
- عجب بادی می آید ، انگار دریا طوفانی ست ، خواهش می کنم بعد از این مرا برن صدا بزن ، من هم به تو دیردر می گویم ، در ضمن این را هم بدان که اجازه نمی دهم خطری حتی متوجه ی انگشت کوچک شما بشود.
شب پر شکوهی بود ، چراغ های ریچموند در دور دست همانند فانوس های تپه های جلو کنترا-کوستا سوسو می زدند.
کنت برن اولری شنل کشمیر سپید رنگی را که عمه روت در تناسب با پیراهنم خریده بود روی دوشم انداخت ، خودش هم شنل سیاه رنگی که او را بزرگتر از آن چه که بود نشان می داد به روی دوشش انداخت ، حالا تیره تر ، جسور و بسیار جذاب می نمود ، آنچنان که می توانست دل هر دختری را به تپش در آورد.
به او اجازه دادم بازویش را به دور کمرم بیندازد و سپس شانه به شانه ی هم از میان قایق های رقصان روی اسکله به راه افتادیم ، هنگامی که به انتهای اسکله رسیدیم او به نرده تکیه داد تا سیگاری آتش بزند ، نورهای نارنجی رنگی که از فروزه های آتش بر می خاست و بر روی چهره ی کنت می رقصید پیچ و خم ابروان عجیبش را بیشتر نشان می داد.
پس از چندی سکوت آهسته گفت:
- من برای دیدن این دختر کک و مکی ، راه زیادی را پیموده ام.
با خنده ی آهسته ای گفتم:
- اگر دنبال دخترهای کک و مکی می گردید ، می توانید در ایرلند تعداد زیادی از آنها را پیدا کنید ، اگرچه من همیشه فکر می کردم مردها دخترانی را می خواهند که پوست های لطیفی مثل عکس های تبلیغاتی داشته باشند ، به این ترتیب شما باید یک مرد استثنایی باشید.
سری تکان داد و در حالی که صدایش با باد در می آمیخت گفت:
- هر مردی از دختر دلخواهش ، یک تصوراتی دارد ، و حالا شما اتفاقا همان دختر دلخواه من هستید.
صدای ملایم او برایم بسان لالایی واقعی بود و بدون آنکه بخواهم مرا مجذوب خود می کرد ، ولی به ناگاه خودم را در برابر او مانند کودک ساده لوحی یافتم که از انتظارات مرد از زن مورد علاقه اش هیچ نمی داند و به همین دلیل هنوز نتوانسته بودم بفهمم مقصود او از اینکه به کنتس گفته بود خیال دارد از من خواستگاری کند چه بوده است؟ ...
و چون غرق در این افکار بودم ، ناگهان او را منتظر شنیدن پاسخی از خود دیدم :
- متاسفانه من اصلا حاضر جواب نیستم ، به همین دلیل هم می ترسم که مجبور شوم همه حرف های شما را به سادگی باور کنم ، موضوع این است که من درباره ی مردها هیچ نمی دانم و در این مورد هیچ تجربه ای ندارم ، علتش هم این است که تا به حال جز پدرم و عمویم ، با هیچ مردی از نزدیک آشنا نبوده ام.
کنت گفت:
- اتفاقا من هم جز این از شما هیچ انتظار دیگری نداشتم ، بی تجربگی شما برای من خیلی جالب است . در ضمن این را هم بدانید که دلم می خواهد از این به بعد حرف هایم را کاملا جدی بگیرید.
آنگاه بازوانش را به یکباره به دور بدنم حلقه کرد و مرا به سوی خود برگردانید ، به طوری که دیگر مجبور بودم فقط به چشمانش نگاه کنم ، و این چنین بود که در نور کم رنگ فانوس های بندر کوشش کردم تا آنچه را که در ذهنش می گذشت در چهره اش بخوانم ولی از آنجایی که اطمینان زیادی به او احساس نمی کردم ، به او گفتم:
- بهتر است دیگر به سالن برگردیم ، می ترسم عمه روت که حتما متوجه ی غیبت من شده است ناراحت شود.
پرسید:
- تو از من می ترسی؟
- بله یک کمی ...
- چند سال دارید؟
- نوزده سال.
- غنچه ی سرخ ، پس دیگر وقت آن رسیده است که مردی به شما ، این حرف ها بزند.
- غنچه ی سرخ ... مادرم هم گاهی مرا به این نام می خواند.
- در سالن به من گفتید که مادرتان مرده است ، خیلی از این بابت متاسفم .
و پس از گفتن این کلام مرا کمی محکم تر در آغوش خود فشرد.
بناگاه همان دلتنگی ای را که در کتابخانه از دیدن دیوان شعر احساس کرده بودم دوباره به سراغم آمد ، گویی دیوارهای دفاعی درونی ام در حال فرو ریختن بود.
پس از آنکه آه بلندی کشیدم گفتم:
- مادرم همیشه برایم قصه می گفت ، قصه هایی که قهرمانانش آدم های عادی بودند ، او می گفت ارواح در زیر صخره ها و در پشت حصار ها زندگی می کنند ، آن وقت ها این حرف ها را باور می کردم ، ولی حالا هر وقت به یاد آن حرف ها می افتم ، فکر می کنم هنوزم خیلی بچه هستم و آنوقت به باغ چای ژاپنی که در آن جا سنگ هایی شبیه به سنگ های ایرلند دارد می روم .
و به دنبال این کلمات چون متوجه شدم که به طور ناامید کننده ای احساساتی شدم ، به زور لبخندی زدم و ادامه دادم:
- وطن ... بله مادر همیشه از وطنش حرف میزد و هنگامی که جراتش را از دست میداد می گفت قلب من در وطنم است ... می دانید او به سرطان خون دچار بود و خودش را به زمان سپرده بود.
- شما از او پرستاری می کردید؟
با سر اشاره ای کردم و گفتم:
- او بیمار بسیار صبوری بود و هیچگاه شکایتی نمی کرد .
و آن وقت چشمانم از اشک پر شد ، چون که احساس می کردم مادرم را با آن چشمان گرم قهوه ای در پیش رویم دارم ، همه چیز او گرم بود ، حتی موهای درخشانش که آنها را به صورت گره بزرگی آرایش میداد ، از وقتی که او را از دست داده بودم ، گویی آفتاب برای همیشه در زندگی ام غروب کرده بود ، پدرم در یکی از روزهای کریسمس با او برخورد کرده و همان لحظه مجذوب او شده بود ، بعد ها پدرم برایم تعریف کرد که او از خانواده هایی بود که از فشار گرسنگی از ایرلند رانده شده بودند ، یعنی آنها که عمو کن هم جزوشان بود برای فرار از فقر و نداری از ایرلند به آمریکا کوچ کرده بودند ، پدر و مادرم به سادگی با هم ازدواج کردند . در آغاز با هم خیلی مهربان بودند ، ولی به زودی دیواری در میانشان به وجود آمد که با وجود این که با هم زندگی می کردند با هم نبودند ، هر چه بود یک رشته اش به عمو کن وصل بود ، چون از آن پس پدر مواقعی که مست می کرد از عمو کن حرف میزد ، چون عمو کن گفته بود مادرم در ایرلند گذشته ای داشته که دلش نمی خواهد کسی از آن باخبر شود ، به او ناسزا می گفت . پدرم اخلاق مخصوصی داشت ، اگرچه من در کودکی اصلا متوجه ی این امر نبودم ، و به دنبال تصورات خودم می رفتم ، ولی بعدها پس از دیدن آن جعبه ی چوبی سرخ ، افکار دیگری به مغزم راه یافت ، در زمان کودکی فقط یک بار این اجازه را یافتم که به درون جعبه ای که آن را مادرم با خود به آمریکا آورده بود نگاهی بیندازم ، در آن جعبه تسبیح مادر بزرگ با یک دسته گل خشکیده از گل های ایرلند ، که هنوز مقدار کمی از خاک ایرلند در ریشه ی پوسیده ی آن به چشم می خورد ، با یک گردنبند کهربا و گوشواره هایی که به گفته مادر از سنگ گران بها اصل بود ، در کف آن جعبه ، کتابی به زحمت قرار داده شده بود که نوار صورتی ،رنگ و رو رفته ای به دور آن پیچیده شده بود ، و آن ، یک کتاب خطی به زبان فرانسه بود ، صفحه ی نخست کتاب به شیوه ی هنرمندانه ای نقاشی شده بود ، که وقتی به آن نگاه می کردم آثاری از قطرات اشک خشک شده را به روی آن دیدم.
پدر و مادرم در حادثه ی شگفتی که تقریبا برنامه ریزی شده بود جان خود را از دست داده بودند و حالا آن جعبه ی چوبی سرخ رنگ به من به ارث رسیده بود .

شنبه 22 تیر 1392 - 02:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group