چت رومclose
رمان عروسی سکوت
رمان عروسی سکوت

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 3865
نویسنده پیام
ati92 آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 658
رمان عروسی سکوت
خیلی ها باران را دوست ندارند من هم زیاد دوستش نداشتم اما زندگی بهم یاد داد که یکی از آرامش بخش ترین نواها موسیقی باران است همدردی آسمان با دل غمگین است بودن همدمی کنار آدم تسکین بخش است همدمی که با تو اشک بریزد با تو یکدل باشد
گریه آسمان قطره قطره باران که روی پنجره به رقص در می آید ذره ذره غم را از روح پاک میکند گاهی آرام میگیرد و گاهی شدید میشود امشب هم یکی از آن شبهای بارانی است که همدم دیرینه یادم کرده است پشت پنجره جای دوست داشتنی ام نشسته ام و هر قطره باران با هر ضربه آهنگین خود بر شیشه مرا قدم به قدم به آن روزی میبرد که اولین صفحه آشنایی من با زندگی رقم خورد به محله جدید نقل مکان کردیم ماه آخر تابستان بود و می بایست در مدرسه جدید نام نویسی میکردیم از اینکه مدرسه قبلی را ترک کرده بودم ناراحت بودم سالها بود که با دوستانم در آن مدرسه درس خوانده بودم و حالا مجبور میشدم با آنها خداحافظی کنم آن هم معلوم نبود برای چه مدتی دوری از آنها برایم سخت بود من تنها فرزند خانواده ام بودم و همبازی ای نداشتم فقط میماند دوستان مدرسه که حالا از روی اجبار می بایست از آنها جدا میشدم وضع پدرم خوب شده بود و به این علت ما میتوانستیم به خانه جدید نقل مکان کنیم که بزرگ بود حیاط قشنگی داشت با حوض بزرگی مثل یک استخر کوچولو بود یم اتاق جداگانه با دکوراسیون داخلی خیلی زیبا مال من بود که پنجره اش توی حیاط باز میشد باور کردنی نبود که ما صاحب چنین خانه بزرگی شده باشیم خانه قبلی ما فقط دو تا اتاق و حیاط خیلی کوچولویی داشت که به قول مادربزرگ دو تا مرغ به سختی توش جا میشد ولی اینجا آنقدر بزرگ بود که صدتا مرغ به راحتی میتوانستند توی حیاط گردش کنند و به هم نخورند با وجود این دلتنگی دوستانم را میکردم دلم میخواست آنها اینجا بودند و ما میتوانستیم توی این حیاط بزرگ با هم بازی کنیم اواخر شهریور بود که با مادرم به مدرسه جدید رفتیم تا اسمم را در آنجا بنویسمخدا رو شکر که نمره هایم خوب بود و باعث خجالت نمیشد اگر بقول مامان در همه کاری تنبل بودم و گاهی هم حرف نشتو ولی درسم را خوب میخواندم وارد مدرسه که شدم یک جوری شدم حس کردم مال آنجا نیستم احساس کردم حالت وصله ناجور روی لباس را دارم یک دفعه ترس برم داشت دست مامان را محکم گرفتم ونگاهی به او انداختم تا ببینم او هم چنین احساسی دارد یا نه اما او بر خلاف من خیلی راحت به طرف در ورودی که توی راهرو باز میشد رفت و از بابای مدرسه سراغ دفتر مدیر را گرفت بعد از چند دقیقه ما در اتاق مدیر نشسته بودیم با اینکه خیلی جدی بود ولی چشمان مهربانی داشت که همین باعث شد نفس راحتی بکشم کارنامه مرا مطالعه کرد و نگاهی به من انداخت و به مامانم گفت که مرا قبول میکند ولی به شرط آنکه خوب درس بخوانم مدرسه آنها جای بچه های تنبل نیست مامان قبول کرد و بعد از پر کردن پرسشنامه و دادن مدارک لازم بالاخره اسم من نوشته شد و ما به خانه برگشتیم خدارا شکر کردم که هنوز دو هفته ای تا شروع مدرسه باقی مانده بود و من میتوانستم این چند روز را با خودم تنها باشم یعنی تنها که نه آخه همینطوری هم تنها بودم درست تر بگویم این که میخواستم افکارم را جمع و جور کنم باید به خودم می قبولاندم که مدرسه جدید لولو خورخوره ندارد
دو هفته به تزیین اتاق و جابجا کردن وسایل شخصی ام گذشت بدون اینکه اصلا به فکر مدرسه باشم فکر میکردم حالا حالاها تا آن روز وقت هست اما اشتباه میکردم من که تاریخ روزها یادم رفته بود با حرف مامان که گفت بروم و روپوشم را برای فردا آماده کنم چنان جا خوردم که لیوان آب میوه از دستم ولو شد روی زمین مامان متعجب به من نگاه کرد و گفت
چرا لیوان رو انداختی مگه برق زدت فقط گفتم برو روپوشت رو برای فردا آماده کن به زحمت توانستم زبانم را به اطاعت وادارم
فردا
بله فردا مگه نمیخوای مدرسه بری فردا اول مهر دیگه خالا برو تا دیر نشده روپوشت رو آماده کن اگر اتو میخواد اتو کن جورابهات یادت نره بهتره فرا یه کفش راحت بپوشی
حالی داشتم انگار خواب می دیدم من که تا آن موقع فکر هیچ چیز را نکرده بودم هنوز با خودم کنار نیامده بودم منظورم این است که با فکر این مدرسه جدید هنوز کنار نیامده بودم چطور است خودم را به مریضی بزنم مثلا بگویم پام درد میکند یا سرم نه فکر نمیکنم مامان باور بکند حدس خواهد زد که به خاطر مدرسه جدید است تازه اگر هم فردا نروم بالاخره یک روز که باید بروم حتی اگر یک ماه هم خودم را به مریضی بزنم باز هم از شر رفتن به آنجا راحت نخواهم شد پس بقول خانم جان بهتر است کاری را که باید انجام داد انجام بدهم تا اینطوری از شرش خلاص بشوم آنقدر با خودم از این حرفها زدم تا بالاخره راضی شدم روپوشم را برای فردا آماده کنم دستم به هرجاش که میخورد داغ میکرد انگار به همه جاش سیم برق وصل کرده بودند یعد از اتو آنرا پشت در کمد آویزان کردم که زیاد جلوی چشم نباشد و خواب امشب را خراب نکند اما چه خوابهای پریشان و وحشتناکی که آن شب به سراغ من نیامدند
نیمه های شب عرق ریزان و وحشت زده از خواب پریدم و خودم را نه روی تخت بلکه کف اتاق یافتم هنوز به خود نیامده بودم که در اتاق باز شد و مامان بطرفم دوید
چی شده دختر چرا جیغ میزنی کف اتاق چیکار میکنی
هیچی هیچی هنوز به این تخت عادت نکردم بعضی وقت ها از روش می افتم پایین
پس چرا داری میلرزی تب داری مریض شدی
نه چیزیم نیست حالم خوبه
میخوای فردا مدرسه نری بمونی خونه استراحت کنی
نه نه حتما میرم حالم خوب خوبه
مامان بعد از اینکه مطمین شد چیزیم نیست از اتاق بیرون رفت و در را بست من هم از کف اتاق به روی تخت برگشتم و سعی کردم بدون فکر کردن به خواب وحشتناکی که دیده بودم چند ساعت باقی مانده تا صبح را بخوابم به خودم گفتم این خوابها برای بچه ها هم سن و سال من عادیست شاید هم عادی نباشد به هر حال همه خواب می بینند پس برای من هم دیدن خواب ترسناک عادی است آن هم قبل از رفتن به مدرسه جدید ولی از ترس اینکه دوباره از این خوابهای عادی ببینم لای چشم هایم را باز گذاشتم تا خواب نروم همینطور خواب و بیدار شب را به صبح رساندم ساعت ۷ بود که مامان دوباره به اتاقم آمد تا مرا که مثلا خواب بودم بیدار کند اما وقتی متوجه شد خودم بیدارم فقط گفت صبحانه حاضر است زود دست و صورتم را شستم روپوشم را پوشیدم و حاضر و آماده رفتم پایین اما هر کاری کردم از بیم تنهایی در مدرسه جدید نتوانستم حتی یک استکان چای بخورم یک ربع به هشت از خانه بیرون رفتیم به مامان گفتم که خودم میروم اما او موافقت نکرد مدرسه جدید یک خیابان فرعی با کوچه ما فاصله داشت خیلی زودتر از حد انتظار به آنجا رسیدیم با دیدن در آهنی مدرسه که باز بود و بچه ها شاد و خندان وارد آن میشدند کمی خیالم راحت شد و توانستم با مامان خداحافظی کنم مامان انگار نه انگار که دارد مرا در مدرسه جدید وجای نا آشنا و غریبه ای به حال خود رها میکند بدون اینکه از حال دل من بیچاره خبر داشته باشد خداحافظی کرد و گفت که بعد از ظهر به دنبالم می آید من همیشه از درس و کلاس خوشم می آمد و با شوق و علاقه به مدرسه میرفتم پس چرا حالا این فکر ها به مغزم خطور کرده بود علتش را میدانستم ولی نمیخواستم قبول کنم مهمترین علتش تنها ماندن بود آخر وضعیت همه مدارس اینطور است یعنی تو اگر چند سال در یک مدرسه درس بخوانی خب طبیعتا دوستانی پیدا میکنی و با همه آشنا هستی ولی اگر به مدرسه جدید بروی در آن مدرسه همه دوستان خودشان را دارند و دیگر کسی تنها نیست که مثلا بیاید با تو دوست شود و خیلی طول میکشد تا آنها با تو دوست شوند
در این افکار قاطی پاطی غرق بودم که وارد حیاط مدرسه شدم و گوشه ای ایستادم بالاخره زنگ زده شد و همه به صف شدند و من هم رفتم توی صف کلاس مدیر مدرسه به ما خوشامد گفت و اسم معلم های هر کلاس را با صدای بلند خواند و بعد گفت حالا میتوانیم وارد کلاس بشویم چون نمیدانستم کلاسم در کدام طبقه است عجله نکردم و آهسته آهسته پشت سر شاگرد جلویی حرکت کردم تا به کلاس رسیدیم حدسم درست از آب درآمد تنها کسی که دوستی نداشت من بودم ساکت کنار در کلاس ایستاده بودم که معلم وارد کلاس شد و وقتی متوجه من شد از من خواست جای خالی پیدا کنم و بنشینم نیمکتی در ته کلاس خالی بود من هم رفتم و آنجا نشستم بچه ها باهم پچ پچ میکردند یاد مدرسه قبلی و اول مهر ماه چند سال گذشته افتادم که خودم هم به اتفاق دوستانم همین کارها رو میکردیم حالا تنها و بیکس افتاده بودم ته کلاس و هیچ کس حتی نگاه هم به من نمیکرد دلم میخواست بلند شوم و از کلاس بزنم بیرون و دیگر به این مدرسه برنگردم دلم میخواست سر همه آنها داد بزنم دلم میخواست آن دختر مو فرفری ردیف اول را که هی میخندید از جایش بلند کنم و خودم آنجا بنشینم چون من همیشه پشت میز اول می نشستم آن قدر دندانهایم را به هم فشار دادم که آرواره ام درد گرفت خانم معلم شروع به حاضر و غایب کرد تا به اسم من رسید در کلاس باز شد و ناظم مدرسه همراه دختری وارد کلاس شد و چیزی به خانم معلم گفت و بعد از رفتن او خانم معلم رو به کلاس کرد و گفت که آن دختر هم یک شاگرد جدید است تا به او نگاه کردم یاد حال و احوال خودم افتادم و دلم برایش سوخت خانم معلم به او گفت جایی پیدا کند و بنشیند پشت سر من یک نیمکت خالی بود که او آنجا رفت و نشست حالا من و او هردو تنها نشسته بودیم همه ساکت شدند و خانم معلم دفتر کلاس را برداشت و دوباره اسامی بچه ها را خواند فهمیدم اسمش نیکوست
زنگ تفریح توی راهرو کنار پنجره ایستاده بودم و داشتم به این چند ساعت گذشته فکر میکردم که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده است برگشتم دیدم نیکوست
سلام
سلام سیما
تو هم توی مدرسه شاگرد تازه هستی
آها چند روزی میشه که به این محله اسباب کشی کردیم تو چی
ما هم همینطور البته ما اواخر تابستون اینجا اومدیم
اشکالی نداره اگه بیام بشینم پهلوی تو
نه اتفاقا فکر خوبیه راستی تو درسهات خوبه
بد نیست ادبیاتم خوبه ولی از حساب زیاد سر درنمیارم
پس مثل خود منی
از این حرف هر دو خنده مان گرفت و اولین سنگ بنای دوستی ما گذاشته شد اصلا نفهمیدم دو زنگ بعدی چطور گذشت نیکو دختر مودب ولی در عین حال شوخ وشادی بود من هم که احتیاج به چنین کسی داشتم با کمال میل دوستی او را قبول کردم روزها در پی یکدیگر میگذشت و من دیگر از آن خوابهای پریشان نمی دیدم هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار و برای رفتن به مدرسه آماده میشدم مامان که میدانست چقدر از این مدرسه جدید بدم می آمده و وحشت داشتم یک هفته بعد از شروع کلاسها از من پرسید با کسی دوست شده ام گفتم بله با دختری به نام نیکو احساس کردم مامان نفس راحتی کشید و موضوع را ادامه نداد از تجربه قبلی میدانست که من نسبت به دوستان مدرسه خیلی حساس هستم و تا خودم نخواهم آنها را به مامان معرفی نخواهم کرد عادت داشتم اول خودم بفهمم بچه های جدید چه جور آدم هایی هستند و اینکه اصلا میتوان با آنها دوست شد یا باید همینطور مثل یک همکلاسی آنها را حساب کرد به این دلیل خوشحال شدم که مامان بیشتر پرس و جو نکرد
من و نیکو کم کم با هم آشنا میشدیم و از اخلاق و عادتهای همدیگر سر در می آوردیم معلوم شد که او علاقه زیادی به شعر دارد ومن به نثر من داستان خواندن را دوست داشتم و او شعر خواندن را البته نه اینکه از شعر بدم بیاید اما نثر را ترجیح میدادم نیکو شعر های زیادی از حفظ بود که من حتی از عهده یاد گرفتن یکی از آنها هم بر نمی آمدم در کلاس نمره های ادبیات و دیکته و انشا ما همیشه ۲۰ بود البته به درسهای دیگر هم می رسیدیم ولی بهتر از همه همین درسها بودند تا ثلث دوم به هم عادت کردیم و وقتی به ثلث سوم رسیدما دیگر دوستان جون جونی شده بودیم نمیدانم چه چیزی ما را به هم نزدیک کرده بود شاید آن حس تنهایی که روز اول مدرسه به ما دست داده بود شاید به دلیل اینکه هر دو دردی یکسان داشتیم و مرحله مشابهی را از سر میگذراندیم شاید دست سرنوشت بازی خودش را کرده بود
به هر حال سال تحصیلی تمام و تعطیلات تابستانی شروع شد آخرین روز مدرسه واقعا دیدنی بود من و نیکو رو نمیشد از هم جدا کرد انگار آخرین روزی زندگی ما بود تا آخرین لحظه ای که مدرسه باز بود توی حیاط مدرسه راه میرفتیم و خاطرات گذشته را به یاد می آوردیم روز اول آشنایی امتحانات نگرانیها و تلفنهایی که به هم میزدیم و خلاصه مثل یک فیلم دوباره این چند ماه مدرسه را از اول تا به آخر مرور کردیم به نظر میرسید که باید آرام شویم و خداحافظی کنیم اما دردمان دوباره تازه میشد و دوباره اشک در چشمانمان حلقه میزد دوری از نیکو برایم غیر قابل تصور نبود حال او هم بهتر از من نبود همینطور که همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و زار میزدیم یکدفعه هر دو به خنده افتادیم فقط کافی بود به هم نگاه کنیم تا فکر یکدیگر را بخوانیم نیازی به حرف نبود مطمین بودم که فکر مشابهی هم از سر نیکو گذشته که یک دفعه به خنده افتاده برای اطمینان از او پرسیدم
چرا یک دفعه خنده ات گرفت
تو خودت بگو چرا خندیدی
نمیشه من اول پرسیدم
تو اول خندیدی پس تو اول باید بگی
اصلا میدونی چیه ما دو تا باهم خندیدیم پس بیا دوتایی با هم بگیم چرا خندیدیم
قبول یک دو سه
هر دو با هم مثل گروه کر این جمله را تکرار کردیم
یاد آخرین روز مدرسه قبلی افتادم
و دوباره خنده مان گرفت نیکو تعریف کرد که آخرین روز مدرسه همینطور با دوستش خداحافظی کرده من هم گفتم که خداحافظی مشابهی با دوست عزیزم داشتم و فکر نمیکردم هرگز فکر نمیکردم با کس دیگری دوست بشم کخ جدایی از او به همان اندازه برایم سخت باشد ولی الان که یاد آن خداحافظی افتادم فکر کردم چقدر بی وفا هستم از وقتی با تو دوست شدم یعنی راستش از ثلث دوم به بعد خیلی به ندرت حتی به او تلفن میکنم چه رسد به اینکه او را ببینم و یا به خانه دعوتش کنم با نگاه به چشمان زیبای نیکو فهمیدم او هم همین فکر ها را کرده است
نیکو یعنی ما هم اگه از هم جدا بشیم همدیگر رو فراموش میکنیم
هرگزمن که نمیتونم تو رو فراموش کنم تو چطور
من پس این همه اشکی که ۱ ساعته دارم میریزم بیخود بوده موقع رفتن خانم جون عزیزم اینقدر اشک نریخت
پس بیا به هم قول بدیم که تابستون هر جا که باشیم برای هم نامه بنویسیم من تا معلوم شد کجا میریم آدرس رو به تو میدم و تو هم همین کار رو بکن و تا اون وقت هم تلفن هست
قبول
صدای بابای مدرسه در آمده بود یک لنگه در را بسته بود و منتظر ما بود با قپمهای سنگین از مدرسه بیرون رفتیم و دستهایمان را از هم جدا کردیم و هریک به سمتی چرخیدیم من به راست و نیکو به سمت چپ
نیکو واقعا مثل اسمش نیکو بود چشمان درشت عسلی روشنی داشت که همیشه رنگی از خنده ته آنها موج میزد رنگ چشمانش با حالت روحی اش تغییر میکرد هم قد من بود نه چاق نه لاغر موهای بلند سیاهی داشت که همیشه آنها را می بافت پوست خیلی لطیفی داشت دهانی ظریف و لبهای پری داشت دندانهایش همه یکدست و سفید و ردیف بودند برخلاف دندانهای من که دو سه تایی از آنها روی هم افتاده بودند انگشتانش کشیده و بلند و دستش مثل دست پیانیست ها بود روی هم رفته دختر زیبایی بود
همان روز اول مدرسه بعد از برگشتن به خانه اولین کاری که کردم مقایسه خودم با او بود موهای او بلند بود و سیاه مال من قهوه ای روشن که تا زیر شانه ام میرسید و کمی فر داشت قد ما یکی بود من چاق نبودم دهانم کمی بزرگتراز دهان او ولی خوش فرم بود لبهایم قشنگ بودند این را خوب میدانستم چون خانم جون همیشه از آنها تعریف میکرد وضع دندانهایم زیاد جالب نبود سفید بودند ولی ردیف نبودند مادر بزرگ میگفت این چند تا دندون کج و معوج نمکش را زیاد تر میکند
اندامم تازه داشت فرم میگرفت وقتی خیالم راحت شد که چیزی از او کن ندارم تصمیم گرفتم او را بهتر بشناسم
مادر بزرگ همیشه به پدر میگفت مواظب من باشد میگفت سیما هنوز هیچی نشده دل همه مادرهای پسر دار را برده است وای به وقتی که بزرگتر بشه البته این حرفها را جلوی من نمیزد بعضی وقتها تصادفی می شنیدم و بعضی وقتها لای در اتاقم را باز میگذاشتم تا حرفهای آنها رابشنوم
بله آنروز تا به خانه رسیدم حمله کردم به تلفن شماره نیکو را گرفتم اما مشغول بود گوشی را گذاشتم و چند دقیقه ای به همین شکل گذشت رفتم روپوشم را در بیاورم و لباس راحتی توی خانه را بپوشم که صدای زنگ تلفن مرا جلوی در اتاق میخکوب کرد مطمین بودم که نیکوست چند متر تا تلفن را پرواز کردم گوشی را برداشتم دستم می لرزید تا صدای گرم و دلنشین نیکو را شنیدم قلبم آرام گرفت
چقدر حرف میزنی
من یا تو
خب معلومه تو می دونی چند دفعه زنگ زدم
چند دفعه
صد دفعه
دروغ نگو هنوز صدفعه نشده هر بار که من زنگ زدم تو هم زدی
پس بگو چرا تلفن مشغول بوده
خب راستی چرا تلفن کردی
پرسیدن داره
نیکو اگر زنگ نمی زدی چی می شد
هیچی تو زنگ می زدی
من که میزدم مشغول بود
من هم میزدم مشغول بود
این هم یک جور تماس میشد دیگه نه
راستی رسیدی خونه
تو چی
با این سوال هر دو خندیدیم توی دلم گفتم خدا رو شکر والا تا شب صد بار میمردم و زنده میشدم چند دقیقه دیگر با هم حرف زدیم و قرار گذاشتیم فردا درباره برنامه استراحت تابستان به هم اطلاع بدهیم هر چند خداحافظی سخت بود ولی بالاخره تن به این کار دادیم تا سه شمردیم و هر دو باهم گوشی را گذاشتیم توی اتاقم داشتم روپوشم را عوض میکردم که مامان به خانه آمد از همان جلوی در شروع کرد به سوال کردن کارنامه ات کو کی آمدی خانه
نمره هات چطور شدند ناهار خوردی و همینطور یکریز سوال سوال
آرام آرام لباسهایم را جمع و با روپوش مدرسه خداحافظی کردم داشتم کتابهایم را توی یک کیسه می ریختم تا ببرم توی انبار بگذارم هنوز مشغول این کار بودم که مامان وارد اتاق شد
خب تمام شد کارنامه ات کو
گذاشتم روی میز مگه ندیدید
کدوم میز
میز کنار تلفن
خب خودت بگو چه کار کردی چند تا بیست داری
یه چند تایی هست
معدلت چند شده
بد نشده
مامان دیگر طاقت نیاورد و بدو رفت کارنامه ام راببیند بعد از چند دقیقه دیدم با لبی خندان و بسته ای در دست وارد اتاقم شد
آفرین دختر خوبم این هم جایزه تو
چیه
بازش کن
من که انتظار گرفتن هدیه ای را نداشتم سریع کاغذهای کادو را باز کردم و دهانم از تعجب باز ماند یک جفت اسکیت خیلی وقت بود از مامان خواسته بودم برایم اسکیت بخرد ولی مامان میگفت چیز خوبی نیست از جا پریدم و مامان را محکم در آغوش گرفتم و بوسیدم
چی شد که بعد از این همه سال حالا برام اونا رو خریدید
اگر معدلت کمتر از ۱۸ میشد امسال هم نمی خریدم
پارسال هم که معدلم بیشتر از ۱۸ بود
درسته اما پارسال ما اینجا نبودیم و تو مدرسه عوض نکرده بودی و هنوز خیلی کوچکتر بودی
آها پس همه اش بخاطر عوض شدن مدرسه است ای کاش زودتر عوض میشد
مامان خندید و گفت که عصر میتوانم راه رفتن با آنها را تمرین کنم دلم میخواست همین الان به نیکو زنگ بزنم و این خبر خوب را به او بدهم نمیدانم چطور مامان فهمید که گفت دو سه دقیقه بیشتر حرف نزن منتظر تلفن هستم دوباره مامان را بوسیدم و پریدم طرف تلفن شماره نیکو را گرفتم هنوز زنگ دوم نزده بود که صدای نیکو را شنیدم به سختی هیجانم را کنترل کردم و گفتم
سلام
سلام
نیکو
سیما
می دونی
می دونی
هر دو با هم حرف می زدیم و کلمات یکدیگر را تکرار میکردیم بالاخره نیکو کوتاه آمد و گفت
خب بگو چی شده
نه تو بگو
اصلا می دونی چیه بیا باهم بگیم
من اسکیت هدیه گرفتم
چن لحظه به سکوت گذشت. هر چند می خواستیم این خبر را زودتر به یکدیگر برساینم اما هر دویمان از شنیدن ان تعجب کردیم.
- چی گفتی؟
- گفتم مامان به من اسکیت هدیه داد.
- تو چی گفتی؟
- من هم گفتم مامانم به من اسکیت هدیه داد.
- مگه تو اسکیت می خواستی؟
- آره. خیلی وقت بود. اما مامان هی می گفت سال بعد، سال بعد.
- امروز که مدرسه امده ام. مامان کارنامه ام رو که دید، رفت و یک بسته آورد داد دستم. هنوز گیج این هدیه بودم که تو زنگ زدی.
- می خواستم فورا این خبر رو بهت بدم. راستی تو راه رفتن با اسکیت رو بلدی؟
- نه، باید از برادرام کمک بگیرم.
- وقتی یاد گرفتی به من هم یاد می دی؟
- البته! امروز عصر اگه شد سعی می کنم اونها رو راضی کنم، بعد به تو زنگ می زنم.
- خب، باشه.
- پس فعلا خداحافظ تا عصر.
- خداحافظ.
چون به مامان قول داده بودم کم حرف بزنم زود تلفن را قطع کردم. یک لنگه اسکیت دستم بود و باورم نمی شد که انها مال من هستند. چه خوب شد که نیکو هم اسکیت جایزه گرفت. رفتم توی اتاق تا اسکیتها را بپوشم که یکدفعه فکر کردم: چه تصادف عجیبی! هم من امسال اسکیت گرفتم و هم نیکو. هر دوی ما هم چند سالی بود که آنها را می خواستیم. ولی چرا امسال؟
هرچند حدسهایی می زدم اما تصمیم گرفتم از مامان بپرسم. بدو رفتم توی اشزخونه که مامان در انجا مشغول چیدن میز بود و این سوال را از او پرسیدم. مامان لبخندی زد و گفت:
من و پدرت فکر کردیم اگر تو امسال خوب درس بخونی جایزه تو حتما اسکیت خواهد بود. چند روز پیش که رفته بودم بازار به مامان نیکو برخوردم و فهمیدم که او چنین تصمیمی داره. خیلی از شباهت این تصمیم خنده مان گرفت. بعد فکر کردیم به شما دوتا چیزی نگیم تا براتون سورپریز بشه. خوشحالم که تو امسال تونستی درسهاتو خوب تموم کنی. خیلی هم خوشحالم که دوست خوبی مثل نیکو پیدا کردی. هر چند دو سه بار بیشتر مادرش رو ندیدم ولی پیداست خانم خوب و مهربونی باید باشه.
- حف با شماست مامان. مادر نیکو واقعا خانم مهربونیه. من هم البته زیاد او را ندیدم.فقط چند بار که برای بردن نیکو به مدرسه آمده بود با او سلام و علیک کردم. راستی مامان من به نیکو قول دادم برنامه تابستان رو بهش بگم. امسال کجا می ریم؟
- دو هفته ای اصفهان و شیراز و بعد اگر حوصله پدرت سر نره، شاید بریم شمال، ویلای عمو.
- کی؟
- دقیقا نمی دونم. شاید مرداد ماه.
- چرا مرداد؟ می تونیم حالا بریم.
- نه نمی شه، به پدرت مرخصی نمی دن و کارهای ناتمام زیاد داره. تازه مادربزرگ هم چند روز دیگه میاد تهران.
- آه عالیه. حداقل تنها نیستیم.
- خب حالا پاشو سالاد رو از یخجال بیار بیرون.
چند دقیقه بعد پدر آمد. طبقمعمول اولین سوال در مورد کارنامه من بود که مامان براش توضیح داد و پدر خوشحال رفت برای نهار آماده شود. آن روز، روز خیلی خوبی بود. هم پدر و مادر خوشحال بودند و هم من که توانسته بودم مشکلات سال تحصیلی گذشته را بخوبی رفع کنم و نتیجه کارهای خوبم باشد و بالاخره به ارزوی دیرینه ام برسم. طبق معمول بعد از نهار هر کس به کارهای دلخواه خودش مشغول شد. پدر برای رسیدگی به کارهایش به اتاق کارش رفت و من به اتاق خودم و مامان رفت سری به گلدانهایی که تازه کاشته بود، بزند.
روی تخت دراز کشیدم و برای دو ماه باقی مانده تابستان نقشه کشیدم که خوابم برد.
حدود ساعت شش عصر نیکو زنگ زد و گفت که قرار شده اواسط ماه دیگر به مسافرت بروند. من هم گفتم که احتمالا مرداد ماه در تهران نخواهیم بود، حساب کردیم دیدیم تقریبا یک ماه و نیم همدیگر را نخواهیم دید. از آنجا که نمی دانستیم دقیقا در کدام هتل مستقر خواهیم شد، نمی توانستیم آدرسی به هم دیگر بدهیم. نیکو گفت در عرض این چند هفته فکری خواهیم کرد و خبر داد که برادرهایش قول داده اند اسکیت را به او یاد بدهند. امتحانات انها اخر هفته تمام می شود و روز جمعه حتما وقتی برای او خواهند گذاشت. یا توی پارک نزدیک خانه و یا توی کوچه به او یاد خواهند داد. من از این خبر خوشحال شدم و قرار تماس فردا را گذاشتم.
توی اتاق داشتم کمدم را جمع و جور می کردم که پدر در زد و خواست با من حرف بزند. از او به خاطر اسکیت تشکر کردم و آنچه نیکو گفته بود را به او گفتم.
- تو با خانواده نیکو اشنایی؟
- نه چندان، چند بار مادرش رو دیدم.. مامان اون رو می شناسه و چند روز پیش هم توی بازار او را دیده که داشته برای نیکو اسکیت می خریده.
- چند نفرند؟
- درست نمی دونم، ولی از حرفهای نیکو فهمیدم که پنج نفرند و بعضی وقتها پدربزرگ و مادربزرگ آنها هم به خانه شان می آیند.
- نیکو خواهر داهر؟
- نه دو تا برادر داره.
- چه جالب، از نیکو کوچکترند؟
- نه، سه سالی بزرگتر.
- مامان میگه خیلی با نیکو دوست شدی.
- بله پدر، دختر خیلی مهربون و خوبیه. خودم هم اصلا فکرشو نمی کردم بعد از سیمین با کس دیگری بتوانم این قدر صمیمی باشم. ما این قدر با هم نزدیک شدیم که حس می کنم او خواهرمه.
- باید یه قراری بذاریم دو خانواده از نزدیک با هم آشنا بشن.
- حرفی ندارم. اما بهتره کمی صبر کنیم. اگه تا بعد از تابستون یکدیگرو هنوز فراموش نکرده باشیم و نسبت به هم سرد نشده باشیم، اون وقت قرار می گذاریم.
پدر خندید و سرش را تکان داد و بعد گفت اسکیت ها را بپوشم و برویم توی حیاط. با ترس و لرز انها را پوشیدم و به کمک پدر وارد حیاط شدم. احساس می کردم توی هوا آویزونم و هر آن ممکن است بیافتم. چنان محکم انگشتان پایم را توی کفشها جمع کرده بودم که به سختی حس شان می کردم. پدر می خندید و دستهای مرا محکم گرفته بود که در اولین آموزش به پایم آسیب نرسد. با هزار مکافات و جیغ و فریاد یک دور، دور حیاط زدم و همان جا روی پله ها پخش شدم. احساس می کردم چند ساعتی است که روی میخ ایستاده ام. اسکیت ها را از پا درآوردم و به پاهای بیچاره ام نگاه کردم. دلم برای انها سوخت . پدر گفت:
زود برو پاهایت را توی آب گرم بگذار تا خستگی شان در برود.
به خیال اینکه حالا دیگر می توانم راحت راه بروم از جا بلند شدم که دیدم انگار پاهایم از من فرمان نمی برند. دوباره نشستم . پدر که متوجه ناراحتی من شده بود کمک کرد تا به اتاق برویم. مامان زود اب گرم حاضر کرد و پاهایم را درآن گذاشت. آه، که چه لذتی داشت! کم کم فشار و خستگی از انها بیرون رفت. فکر کردم شاید اگر می دانستم اینقدر ناراحت کننده است تقاضای اسکیت نمی کردم. اگر هر دفعه اینطور باشد که نمی توانم اصلا با انها جایی بروم و با نیکو بازی کنم. پدر که فکر مرا خواند گفتک
- خوب چطور بود؟
- شما می دونستین این قدر پاهایم درد می گیره؟
- ائلش همین طوره، بعد کم کم عادت می کنی. ولی حالا که تعطیلات شروع شده هر روز چند دقیقه اونا رو بپوش و راه برو. همین جا توی اتاق، دستت رو هم به دیوار بگیر که نیفتی تا بفهمی که چطور باید خودت رو روی پا نگه داری و تعادلت رو حفظ کنی. بعد از چند روز عادت می کنی. خب این هم از اولین آموزش!
پدر پیشانی مرا بوسید و به اتاق خودش رفت. من هم سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم و در خیالهای خوش نوجوانی غرق شدم.

روز جمعه صبح ساعت ده بود که نیکو زنگ زد و گفت با هم برویم پارک گردش کنیم. من از مامان اجازه گرفتم و رفتم. مثل همیشه از دیدن یکدیگر، بعد از چند روز جدایی، خیلی خوشحال شدیم و اولین کاری که کردیم این بود که یکدیگر را به بستنی مهمان کنیم. چند دقیقه سر انتخاب بستنی چانه زدیم. من بستنی کیم دو قلو بادامی می واستم و نیکو همیشه قیفی می خورد. البته ما سعی می کردیم بستنی ای انتخاب کنیم که از نظر قیمت زیاد با هم فرق نداتشه باشند. و اگر مال یکی بیشتر می شد آن یکی حتما با پوفکی یا ادامسی چیزی برای دیگری می خرید که دوتایی آن را با هم می خوردیم. دوران مدرسه واقعا عالمی داشت.
توی پارک مضغول قدم زدن و بستنی خوردن بودیم که من از نیکو پرسیدم:
- خوب چی شد؟ برادرهات به تو یاد دادند با اسکیت چه کار کنی؟
- مهران و مهرداد فعلا سر اینکه کدوم یکی به من یاد بده دارند دعوا می کنند.
- چرا؟
- کار دوقلو ها همیشه اینطوره!
- دوقلو؟
- آره دو قلو هستند، البته یکی شون یک دقیقه از اون بزرگتره!
هر دو خندیدیم . واقعا از شنیدن این خبر جالب تعجب کردم. دوقلو! خیلی کم دوقلو دیده بودم هیچ وقت نتوانسته بودم انها را از هم تشخیص دهم. حالا با یکی دوست شده بودم که برادرهاش دوقلو بودند.
- خیلی شبیه هم هستند؟
- نه.
- یعنی با هم فرق دارند؟
- خیلی!
- داری سربه سرم می ذاری؟
- نه!
- پس دو قلو نیستند؟
- هستند.
- پس باید خیلی شبیه هم باشند والا دوقلو نمی شدند.
- آره می دونم. برای کسی که اونا رو نمی شناسه اونا مثل هم هستند ولی من و مامان و بابا می دونیم که اونا با هم فرق دارند.
- چه جالب.
- خب یه روز بیا خونه مون تا تو رو با اونها اشنا کنم.
- حالا تا ببینم چی می شه.
بروم خانه انها؟ در عرض این یکسال اصلا به فکرم نرسیده بود که به خانه آنها بروم. حالا در عرض این جند روز این دومین باری بود که صحبت از اشنایی بیشتر شده بود. اول پدرم و حالا نیکو. سومی کی خواهد بود. نکند این که می گویند تا سه نشود بازی نمی شود، درست از آب دربیاد؟ نیکو با سوالش رشته افکارم را پاره کرد.
- خوب تو تعریف کن، اسکیت سواری کردی؟
- نگو، که پدرم دراومد، پاهام اونقدر درد گرفتند که یک ساعت آنها رو توی اب گرم گذاشتم.
- راست می گی؟
- تو هم وقتی بپوشی می فهمی که خوشی در کار نیست.
- امروز دیگه هرطور شده انها را می پوشم. حتی اگه بخورم زمین.
- خیلی مواظب باش. اگه کسی کمکت نکرد رو به دیوار یا میزی، چیزی بگیر و یواش یواش راه برو.
- از توضیحات شما خیلی ممنون.
یک دور دیگر در پارک زدیم و چون وقت نهار داشت نزدیک می شد با هم خداحافظی کردیم. بعد از نهار طبق معمول وقت استراحت بعدازظهر بود. هر کس به اتاق خودش رفت. من خوابم نمی آمد، به این دلیل کتابی برداشتم و نشستم پشت پنجره و شروع به خواندن کردم. چنان غرق در داستان شده بودم که چند لحظخ طول کشید تا متوجه زنگ در شدم. بدو بدو رفتم در را باز کردم و خانم جون عزیزم را پشت در دیدم. مثل همیشه بعد از دیده بوسی و احوالپرسی طولانی او را به اتاق خودش که همیشه برایش آماده نگه می داشتیم راهنمایی کردم. شربتی برایش آوردم و کمک کردم تا لباسهای بیرونش را درآورد. پدر و مامان از صدای خنده و حرف زدن ما متوجه آمدن مهمانی شدند و با دیدن مادربزرگ خوشحالی شان دو چندان شد. خانم جون زن بسیار مهربان و فهمیده و عاقلی بود. حتی پدرم در بعضی از کارها با او مشورت می کرد. والدین پدرم دو سالی بود که فوت کرده بودند. پدر مامان هم در قید حیات نبود. فقط همین خانم جان مانده بود که خاله و دایی و مامانم برای اینکه مادربزرگ پیش یکی بیشتر بماند با هم دعوا می کردند. بچه های آنها به سختی اجازه رفتن او را می دادند. همیشه تا چند روز بهانه می گرفتند. خانم جان برای هر سن و سالی داستان و قصه ای داشت که تعریف کند. نصیحت و پیشنهادی داشت تا گره از مشکلات کوچک و باز کند. به همی دلیل همه دوستش داشتند. من همه استثنا نبودم و با جود اینکه خیلی بزرگتر از بچه های دایی و خاله بودم اما باز هم به همان اندازه از رفتن خانم جون بهانه می گرفتم. یکی از اولین سوالهایی که از او می کردم این بود که چقدر در پیش ما می ماند. این بار هم همین سوال را پرسیدم. خانم جون خنده ای کرد و گفت: تا اخر تابستان باورم نمی شد. یعنی سه ماه تابستان تمام مادربزرگ مال من بود. از جا پریدم. محکم بغلش کردم و دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و لپهای نرمش را بوسیدم. مثل برق گرفته ها، هی بالا و پایین می پریدم. مامان می خندید و پدر با چشمانی پر از خنده و مهربانی نگاهم می کرد.


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
جمعه 21 مهر 1391 - 21:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از ati92 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: adash &
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 658
رمان عروسی سکوت
خانه ما همیشه از آمدن مادربزرگ شادتر می شد، جان می گرفت و نوعی آرامش بر آن حاکم می شد. وجود مادربزرگ مثل هوای تازه روح بخش بود. می توانستم راحت با خانم جون درد دل کنم. مطمئن بودم که او حرفهای مرا به مامان و بابا نخواهد زد ولی توصیه هایی که به من می کرد خیلی برایم مفید بود. هیچ وقت از حرفهایی که به من می زد ناراحت نمی شدم. نمی دانم، شاید نگاه مهربان، با لحن آرام و حالت چشمانش طوری بود که حرفهایش به دل می نشست. او خیلی خوب می توانست مامان و پدر را به انجام تقاضاهای من قانع کند.
مادربزرگ که از راه رسیده بود خسته بود، جای استراحتش را آماده کردم تا یکی دو ساعتی استراحت کند و بعد درباره دایی، پسر و دختردایی از او سوال کنم. دوباره به اتاقم رفتم و کتاب داستان را برداشتم، بخوانم. اما از لابلای خطوط کتاب حرفهای نیکو تو سرم شکل گرفت. نمی دانم چرا کنجکاو شده بودم برادرهای او را ببینم. خیلی برایم جالب بود بتوانم با آنها آشنا بشوم. مسیر افکار داشت به جاهای دور و درازی کشیده می شد که سعی کردم آنها را به موضوع کتاب برگردانم. چند دقیقه به مبارزه بین من و افکارم که مثل بچه شیطانی هی از دستم فرار می کرد گذشت تا بالاخره توانستم آنها را بگیرم و توی یکی از جعبه هایی که توی سرم بود، بگذارم و برای مدتی قفل شان کنم. مطمئن بودم که به محض بروز فرصتی براحتی می توانند آزاد شوند. یک ساعت گذشت و چشمانم کم کم داشت سنگین می شد که صدای تلفن مرا از جا پراند. طبق معمول جواب تلفن را من دادم. دایی بود که می خواست بداند مادربزرگ سالم رسیده یا نه. او را مطمئن کردم که حال مادربزرگ خوب است و الان هم دارد استراحت می کرد و از حال زن دایی و بچه ها پرسیدم. خواستم مامان را صدا کنم که دایی گفت عجله دارد و باید سر جلسه برود. بعد باز تماس خواهد گرفت و از من خواست به همه سلام برسانم. با هم خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتم. هنوز از کنار تلفن بلند نشده بودم که تلفن دوباره زنگ زد. هنوز گوشی به گوشم نرسیده بود که صدای خنده نیکو را شنیدم. من هم لبخند زدم. نمی دانم چرا چنین احساس خوبی از شنیدن صدا و خنده نیکو به من دست داد. ما انگار یک جان در دو کالبد بودیم. تا به حال با هیچ یک از دوستان مدرسه و محله رابطه ای چنین عاطفی و قوی نداشتم.
- سلام خانم خنده.
- اوه. سلام خانم اخمو
- اخمو؟ مگه داری منو می بینی؟
باز صدای خنده اش بلند شد. من که باورم شده بود به دور و بر خودم نگاه انداختم، گوشی و تلفن را برانداز کردم و بعد خودم هم خنده ام گرفت.
- خوب این شد یک چیزی! بالاخره شما هم خندیدید!
- نیکو باز چه خبر شده که اینقدر خوشحالی؟
- خبر زیادی نشده، فقط شرطی را که با دوقلو ها بسته بودم بردم و جایزه اش رو گرفتم.
- چه شرطی و چه جایزه ای؟
- از جایزه شروع کنیم بهتره، جایزه اش این بود که به تو تلفن کنم، چون از دلتنگی داشتم مثل هندونه رسیده می ترکیدم.
- دلتنگی؟ ما که صبح همدیگرو دیدیم؟
- اها پس حق با دوقلو ها بود. اونا گفتند که دل تو سخت تر از دل منه.
- نیکو. دست بردار. منظورم این نبود که دل من برات تنگ نشده، خب حالا بگو ببینم شرط چی بوده؟
- الان دو ساعته که می خوام به تو زنگ بزنم ولی چون همه ما می دونیم که همه شما بعدازظهر ها استراحت می کنید، دوقلوها نمی گذاشتند به تلفن نزدیک شوم. به انها پیشنهاد دادم که بازی شهر و کشور و میوه کنیم. اگر انها بردند تا شب غم می خورم و اشک می ریزم و اگر من بردم اونا اجازه می دن من به تو تلفن کنم. آخه تلفن رو برده بودند توی اتاق خودشون قایم کرده بودند. یکساعت بازی کردیم و من هر چه را خوانده بودم به یاد آوردم تا بالاخره با حساب پنج به چهار برنده شدم! باید قیافه شون رو می دیدی!
دوبارهه صدای خنده اش بلند شد. چند دقیقه با هم حرف زدیم وو به او گفتم که مادربزرگم آمده و قرار گذاشتیم فردا ساعت یازده همدیگر را ببینیم.
یک ساعت بعد مامان مار به اشپزخانه صدا کرد تا عصرانه بخورم. مادربزرگ هم بیدار شده بود و همگی دور میز نشستیم. هنگام صرف چای و شیرینی که مامان خودش پخته بود مادربزرگ را سوال پیچ کردیم. همه با هم از او سوال می کردیم. مادربزرگ هم سعی می کرد جواب ما را بدهد. از دایی و زن دایی تعریف کرد و گفت که کار و بار آنها خوب است و بچه ها مضغول درس و مدرسه و خوشحالند که تابستان شروع شده و اینکه همگی می خواهند به شمال بروند.
بعد از صحبت از ما شد و مامان مختصرا برایش تعریف کرد که وضع در تهران چطور است و اینکه نمره های امسالم عالی بوده و دوست خوبی پیدا کرده ام. مادربزرگ که می دانست من به سختی با کسی دوست می شوم و خیلی خوب به خصوصیات اخلاقی ام وارد بود نگاه معناداری به من انداخت که یعنی همه چیز را برایم تعریف خواهی کرد. پس از صرف عصرانه به اتاقم رفتم تا کتابهای غیردرسی ام را مرتب کنم. مشغول این کار بودم که مادربزرگ به اتاقم آمد، رووی تخت نشست و ساکت منتظر ماند.
- اسمش نیکو! دختر خوبیه، خوشگل و از خانواده خوبی هم هست.
- پس با اونا رفت و آمد دارید؟
- نه.
- پس از کجا می دونی که خانواده خوبی دارند؟
- از نیکو. آخه اگر آنها بد بودند، نیکو اینقدر خوب نمی شد. خانم جون، نمی دونی این دختر چفدر مهربونه، من که احساس می کنم خواهرمه.
- یعنی توی یک سال دوستی شما این قدر عمیق شده؟
- خودم هم باورم نمی شه، اصلا فکر نمی کردم با کسی اینطور دوست شوم.
- تو مادرشو می شناسی؟
- بله. چندبار دیدمش. مامان هم اون رو می شناسه.
- پس چرا با هم رفت و آمد ندارید؟ فکر کنم بد نباشه اگر اونها رو دعوت کنیم یکروز بیان اینجا؟
همین چند ساعت پیش بود که داشتم فکر می کردم سومین پیشنهاد دهنده چه کسی خواهد بود؟ وقتی مادربزرگ چیزی بگوید، یعنی دیگر کار تمام است. واقعا دارد باورم می شود که تا سه نشه بازی نشه. اگر خانم جان با مامان و پدر صحبت کند، همین روزهاست که ما با خانواده نیکو از نزدیک اشنا شویم. ولی نمی دانم چرا دلم شور می زد. یعنی دو دل بدم. هم می خواستم و هم نمی خواستم. نگران خانواده انها نبودم. می دانستم مادربزرگ و پدر و مادر از انها خوششان خواهد آمد، هرچند خودم هم آنها را ندیده بودم. اما یک احساس ناآرام و ناآشنا که دقیقا نمی توانستم بفهمم از کجا سربلند کرده، نمی گذاشتبه این اشنایی با خیال راحت فکر کنم. مثل این بود که دل نگران بودم. نه، نمی توانم بگویم دلم شور چیز ناخوشایندی را می زد، یک جور هیجان زده بودم.
- سیما! سیما!
با صدای بلند خانم جون به خودم آمدم.
- بله.
- چرا ساکت شدی؟ به چی فکر می کردی؟ ببین اگر از چیزی ناراححتی و یا چیزی تو رو نگران کرده به من بگو. می دونی که دو تا کله بهتر از یه کله کار می کنه. نیکو از خانواده اش چیزی نگفته؟
- نه، نه! مطمئنم همگی شما از اونا خوشتون میاد. فقط خودم هنوز اماده نیستم. یعنی این شانس خوب را باور نکرده ام که همچین دوست خوبی دارم. اتفاقا دیروز پدر همین پیشنهاد رو کرد. امروز صبح هم نیکو منو به خونه خودشون دعوت کرد و حالا شما این موضع را مطرح کردین. دلم می خواد تابستون بگذره تا ببینم جدایی چند ماهی چه تاثیری بر رابطه ما می گذاره، اگه باز مثل گذشته بود و چیزی تغییر نکرد، قبل از ابز شدن مدارس، خودم دعوتشون می کنم.
- باشه، نوه گلم، پس فعلا چیزی به مامان و پدرت نمیگم. خوب حالا برام تعریف کن ببینم این دوست جدید تو چه جور دختریه و چه جوری با هم اشنا شدید.
- تمام ماجرا را برای او تعریف کردم. برای خودم هم جالب بود که یکبار دیگر تمام مراحل سال گذشته را به یاد بیاورم. یادآوری آن روزها که حالا دیگر خاطره شده بودند شیرین و لذت بخش بود. چنان گرم صحبت بودم و خانم جون چنان صبورانه به حرفهایم گوش می داد که اصلا متوجه گذشت زمان نشدیم. ضربه ارامی به در خورد.
- سیما باز تو شروع کردی به قصه گفتن.
- اوه ببخشید خانم جون.
- مامان این قدر این را لوس نکنید، سیما وقتی چانه اش گرم می شود، دیگه به هیچ کسی فرصت نمی ده. بیایید شام بخورید.
- آذر این چه حرفیه که می زنی. سیما نوه عزیز منه، ما حرفهای نگفته زیادی با هم داریم که باید بزنیم. ولی حق با توست، نباید این دختر را لوس کرد. بریم شام بخوریم.
خانم جون نگاه محبت آمیزی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت.
روز بعد سر ساعت یازده صبح نیکو را دیدم و با هم به فروشگاه رفتیم و قرار گذاشتیم اگر هوا خوب بود عصر کمی توی پارک اسکیت بازی کنیم. اما متاسفانه باران آمد و برنامه را موکول کردیم به روز بعد. فردای آن روز به نیکو زنگ زدم تا بپرسم چه ساعتی همدیگر را خواهیم دید.
- نیکو. خانم خانما؟
- بله. بفرمایید.
آب دهانم یکدفعه خشک شد. خدای من نیکو پشت خط نبود. صدای مردانه خوش آهنگی توی گوشی پیچید.
- الو سیما خانم، شمایید؟
به سختی توانستم جواب بدهم.
- بله سیما هستم. مزاحم شدم ممکنه با نیکو صحبت کنم؟
- والا نمی دونم. الان یک ساعتی میشه که نیکو خودش رو توی اتاقش قایم کرده و در رو باز نمی کنه. ولی مطمئناً اگه بفهمه شما پشت خط هستید حتما از اتاقش می پره بیرون.
- اگه حالش خوب نیست یا کاری داره، مزاحم نمی شم، بعداً زنگ می زنم.
- نه، نه . الان صداش می کنم.
چند لحظه بعد صدای اشنای نیکو در گوشی پیچید.
- آه. ببخش من رو، ببخش! می دونم از دستم عصبانی هستی. می دونم الان خیلی کفری شدی که چرا خودم گوشی را برنداشتم. من رو می بخشی؟ سیما جونم؟ من رو می بخشی؟
- اولا که بخشیدن نداره، دوما تو که همیشه نمی تونی جواب تلفن ها رو بدی. هرچند خیلی ناجور شد. ولی خب، بگذریم. نکنه قهر کردی؟
- آره با همه اونا قهرم.
- چرا؟
- مامان می خواد امروز باهاش برم خونه خاله پری. ولی من بیشتر دلم می خواد با تو باشم.
- نیکو، چه حرفا می زنی. ما که نمی تونیم همیشه به هم بچسبیم. بعد مردم چی میگن؟ کم کم شروع می کنند برامون حرف درمیارن. ها! دیگه اینکه راستش رو بخوای من از دیدن هر روز تو خسته شدم!
- راست می گی؟
- آره بخدا. به جون خودت.
- خدا رو شکر که اینو گفتی. چون من هم همیطور. صدات رو که می شنوم موهای تنم سیخ میشه!
هر دو چنان به خنده افتادیم که چند لحظه فقط صدای خنده ما توی گوشی شنیده می شد. بعد قرار کذاشتیم با هم تماس بگیریم. به این ترتیب چند روز آخر آن هفته تمام شد. یک هفته بیشتر به رفتن نیکو به مسافرت باقی نمانده بود. در این مدت هر روز اسکیت ها را در حیاط می پوشیدم و تمرین می کردم. روز دوشنبه نیکو به من زنگ زد و گفت فردا برویم پارک اسکیت بازی. با کمال میل قبول کردم. روز بعد به خانم جون و مامان گفتم که من و نیکو به پارک می رویم و دو سه ساعتی انجا خواهیم بود. اگر دیر کردم نگران نشوید. درست سر ساعت ده جلوی در پارک بودم که دیدم نیکو هم دارد می آید. روی نیمکتی نشستیم، اسکیت ها را پا کردیم و آهسته آهسته راه افتادیم. نیکو راحت و بدون ترس راه می رفت، ولی من هنوز می ترسیدم یک دور کوچک زدیم. بستنی خریدیم و زیر سایه درختی مشغول خوردن بستنی شدیم. نیکو از تداراکات سفر برایم تعریف کرد و من از مادربزرگ. معمولا وقتی ما با هم بودیم وقت و زمان از بین می رفت. یکدفعه به ساعت نگاه کردم، دیدم باز دیر شده. تصمیم گرفتیم برای تعویض کفش وقت تلف نکنیم و با اسکیت به خانه برویم. پارک نزدیک خانه بود و یک خیابان فرعی کوچه ما را از آن جدا می کرد. آهسته کنار هم راه می رفتیم تا اینکه به سر کوچه رسیدیم. در آنجا نیکو به سمت راست می پیچید و من به طرف چپ. با هم خداحافظی کردیم و نیکو دستش را از دستم جدا کرد و به طرف کوچه خودشان چرخید. من که هنوز حواسم به رفتن او بود متوجه جدول کنار خیابان نشدم و با برخوردم تعادلم را از دست دادم و پخش زمین شدم. از صدای زمین خوردن و آه و ناله ام نیکو که هنوز فاصله زیادی با من نداشت برگشت و از تعجب دهانش باز ماند.
- نمیشه یک دقیقه ازت چشم بردارم؟ آخه این چه وضعیه؟ تو که تا چند لحظه پیش رو پا ایستاده بودی. چی شد پخش زمین شدی؟
من که از حرفهای نیکو به خنده افتاده بودم و در ضمن پایم درد گرفته بود فقط به جدول پیاده رو اشاره کردم.
- خب حالا اینقدر نخند. تو با اون جیغت، من رو زهره ترک کردی. حالا بگذار کمکت کنم تا بلند بشی.
- جیغ؟ کدوم جیغ؟
- همون جیغ زرد و بنفشی که زدی شبیه جیغ آمبولانس بود!
- فقط گفتم آخ!
- آها. فقط آخ، اگر آخ و اوخ تو اینطوریه. پس خدا می دونه داد و هوارت چیه!
نیکو زیر بغل ام را گرفت و من سعی کردم بلند شوم. اما تا پای چپم را زمین گذاشتم آه از نهادم برآمد که اینبار واقعاض آخ بلندی گفتم.
متوجه شدم رنگ از روی نیکو پرید.
- سیما! نه، تو رو خدا نگو که چیزیت شده. وای خدای من! بگو شوخی می کنی.
- خیلی دلم می خواد. ولی فکر کنم یا مچ پام در رفته و یا ضرب دیده.
دستهای نیکو داشتند شل می شدند و دوست عزیزم کم مانده بود بیهوش شود. با لحنی محکم از او خواستم تا فعلا دست نگه دارد و از حال نرود و اگر خیلی دلش برای من می سوزد مرا به خانه برساند. نیکو از لحن قاطعانه من به خود آمد و در حالیکه سعی می کرد جلوی اشک هایش را بگیرد دوباره محکم بغلم را گرفت و ما آرام آرام راه افتادیم. اما نه به طرف خانه ما بلکه به طرف کوچه آنها.
- نیکو، مگه یادت رفته، خونه ما کجاست؟
- نهف می دونم ولی مال ما نزدیکتره. تازه اگه مامان و مادربزرگت تو رو اینطوری ببینن خیلی نگران می شن. اما مامان من به این چیزا عادت داره. چون دو قلو ها کارشون تو بچگی همین بوده. بعد زنگ می زنم و میگم چی شده.
- اخه درست نیست که من اینطوری با خانواده تو اشنا بشم. با پای لنگ و با این قیافه.
- از این حرفها نزن. می دونی چقدر خواسته اند که تو رو با اونا اشنا کنم و من مثل حسودها از ترس اینکه تو بیشتر با اونا دوست بشی، گفتم تو خیلی زشتی، قدت مثل کوتوله ها می مونه و موهات کمه و اصلا حرف بلد نیستی بزنی و تازه لنگ هم می زنی!
- درغگو! این چیزها رو میگی تا من رو بخندونی؟
- نه بخدا، حالا خودت خواهی دید دوقلوها با دیدن تو چشماشون چه شکلی میشه!
- فکر نمی کنم، چون قیمت آخر حرفت درسته، لنگ که می زنم، تازه اگر خوب فکر کنیم، سر و وضعم هم زیاد مناسب نیست. دست و صورت خاکی و موهای....
هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که نیکو از حرکت باز ایستاد. متوجه شدم به خانه آنها رسیدیم. درد پایم را کاملا فراموش کردم و احساس هیجان عجیبی توی دلم غوغا به پا کرد. دلم می خواست کسی خانه شان نباشد، حاضر بودم همه این راه را برگردم و بروم توی اتاقم قایم شوم. داشتم با خودم کلنجار می رفتم که در باز شد و پسر جوان و خوش قیافه ای جلوی در ظاهر شد. احساس می کردم از راه دوری حرف های نیکو را می شنوم. بعد از چند لحظه مادر نیکو آمد و آنها مرا به داخل خانه بردند. از خجالت سرم را پایین انداخته بودم. اصلا فکر نمی کردم اینطوری پا به خانه آنها بگذارم. مادر نیکو تند و تند هر یک از انها را دنبال چیزی می فرستاد.
- مهران، مهرداد زود باشید. جعبه کمک های اولیه را برایم بیاورید. نیکو بدو شربت خنکی برای سیما درست کن.
نمی دانم شاید خودمانی بودن رفتار مامان نیکو و دستهای مهربانش که سعی می کرد اسکیت ها را از پایم درآورد و در عین حال موجب درد بیشتر من نشود و یا کلا حال و هوای خانه انها باعث شد حس کنم که این خانه با خانه خودمان هیچ فرقی ندارد. تازه صمیمی تر هم هست. توی سرم هزار جور فکر و خیال دور می زد، ولی نمی توانستم خودم را غرق کنم. اولا درد پایم به تدریج بیشتر می شد، دیگر اینکه خیلی دلم می خواست برادرهای نیکو را ببینم. این تجربه خیلی جالبی بود که نمی خواستم از دست بدهم. مامان نیکو اسکیت ها را از پایم درآوره بود و من داشتم جوراب پای چپم را آهسته پایین می کشیدم که مهران و مهرداد با هم وارد اتاق شدند و جعبه کمک های اولیه و یک میز زیر پایی کوچک با خودشان آوردند. تا نگاهم به چشمهایشان افتاد احساس کردم چشمهایم لوچ شده اند و من یکی را دوتا می بینم. هر دو ی جور لباس پوشیده بودند. شلوار جین مشکی با تی شرت های طوسی. در این موقع یاد حرفهای نیکو افتادم و متوجه شدم که انها نیز با شگفتی مرا نگاه می کنند. بی اختیار لبخند زدم و همین باعث شد از تشنج آن لحظات کاسته شود. مامان نیکو کمک کرد تا جورابم را درآورم.تا قوزک پا باد کرده و کبود پای من نمایان شد. چهره مادر نیکو درهم رفت و مهرداد را صدا کرد. مهرداد روبروی من زانو زد و به معاینه پایم پرداخت. سعی کردم پایم را عقب نکشم و صدایم درنیاید.
ولی هر جا که دست می زد دردی طاقت فرسا به جانم می ریخت. اگر در خانه خودمان بودم صدای فریادم تما خانه را پر کرده بود. ولی اینجا نمی توانستم آبروریزی کنم. همین جور هم ناجور شده بود. تازه راستش را بگویم مهردا انقدر ارام و استادانه جاهای مختلف ساق پایم را معاینه می کرد که حدس زدم باید از شکسته بندی آگاه باشد. چند لحظه بعد به مادرش نگاه کرد و با تکان سر مادرش، رو به من کرد و گفت:
سیما خانم، فکر نمی کنم شکستگی باشد ولی برای اطمینان بیشتر مجبورم پای شما را دقیق تر معاینه کنم. البته برای شما دردناک خواهد بود. شما می تونید جیغ بزنید، یا دست نیکو را گاز بگیرید.
مهران تا این حرف را شنید از اتاق بیرون رفت. نیکو همین طور نشسته بود کنار من و دست مرا گرفته بود. مامان نیکو چشمان مهربانش را به من دوخته بود و می خواست تا من اجازه این کار را بدهم. مردد بودم و دلم می خواست بروم خانه. مهرداد انگار فکر منو خوانده بود گفتک
سیما خان، چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد. بعد بلافاصله به خانه تان زنگ می زنیم و یا خودمان شما را به خانه می رسانیم.
چشمانش آن قدر زیبا بود و نگاهش آنقدر گیرا بود که من مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشد فقط سرم را تکان دادم. او چند لحظه دیگر به چشمان من خیره شد و بعد اهسته دستش را روی جای کبود شده کشید و فشار داد.
یادم نمی آید کی چشمانم بسته شد اما وقتی چشم باز کردم مهرداد را بالای سرم دیدم. به زحمت دهانم را که خشک شده بود باز کردم تا بپرسم چه شده است.
- آقا مهرداد. خب شکسته یا نه؟
- مهرداد الان میاد. نه نشکسته.
- اوه ببخشید. شما مهران هستید؟
- بله مهران. شبیه مهرداد. برادر کوچیکتر مهرداد به اندازه یک دقیقه، در خدمت شماست. چیزی میل دارین؟
- نخیر. ولی اگه بگین ساعت چنده ممنون می شم.
- اوه. ساعت همه جورش هست. دو تومنی، سه تومنی و هزار تومنی!
بی اختیار خنده ام گرفت.
- آها! حالا شد. وقتی شما از هوش رفتید ما خیلی نگران شدیم ولی مهرداد گفت که کاملا طبیعیه. راستی شما هر وقت دوقلو می بینید بیهوش می شید؟
این بار دیگه از ته دلم خندیدم.
- نه البته. من زیاد در عمرم دوقلو ندیده ام. شماها خیلی شبیه هم هستید.
- آخه ما دوقلوییم دیگه.
- فکر نمی کردم اینقدر شبیه هم باشید. به هر حال از اینکه ایجاد مزاحمت برای شما کردم عذر می خوام. نیکو کجاست؟
- نیکو؟ طبق معمول داره بامهرداد دعوا می کنه؟
- چرا؟
- چون شما را بیهوش کردهً
- وای نه، تقصیر اون نبوده. من تحملم کمه.
- خب اینو اگه قبل از هوش رفتن می گفتین، خیال همه ما رو راحت کرده بودید. آخه ما هر کدوم چند مثقال وزن کم کردیم. راستی مامان به مادرتون زنگ زد و توضیح داد چی شده و همین حالاست که اونا بیان و شما را ببرند خونه.
قبل از اینکه بتوانم از او تشکر کنم در اتاق باز شد و نیکو و مامانش آمدند. وقتی به دور و اطرافم نگاه کردم دیدم در اتاق زیبایی هستم و خدس زدم باید اتاق نیکو باشد. مهران از اتاق بیرون رفت و من سعی کردم بنشینم. پایم را بسته بودند و دردش کمتر شده بود.
-آه خانم بهمنش. واقعا نمی دونم چه جوری از شما عذرخواهی کنم.
- نیازی به عذرخواهی نیست، کاری نکردیم. تو هم مثل دختر خودم می مونی. نیکو اونقدر از شما تعریف کرده بود که ما ندیده شما رو می شناختیم. البته من چند بار دورا دور شما رو دیده بودم ولی خوب برای دوقلو ها سورپریز خیلی جالبی بودی.
- سیما دیدی چشماشون کجا رفته بود؟
سرم را پایین انداختم.
- سیما جون مامانت الان دیگه می رسه. فقط اینو بگم که مهرداد گفت حتما فردا پاتو به دکتر نشون بدی تا عکس بگیره و خیال همه راحت بشه که ترک و یا شکستگی نداشته. مهرداد که مطمئنه ضرب دیده و بعد ا زچند روز استراحت رفع خواهد شد.
- خیلی ممنون. از زحمات شما. واقعا شرمنده ام که اینجوری با شما آشنا شدم.
مامان نیکو خم شد و پیشانی مرا بوسید و همان موقع صدای زنگ در شنیده شد. نیکو پیش من ماند و بعد از چند لحظه مامان و پدر وارد اتاق شدند. معلوم بود مامان به پدر زنگ زده و منتظر مانده تا با هم برای بردن من به آنجا بیایند. مامان به طرفم آمد و مرا در بغل گرفت و بوسید و پرسید حالم چطور است؟ پدر هم جویای حالم شد و گفت برای رفتن آماده شوم. بعد هر دو از اتاق بیرون رفتند. من و نیکو تنها ماندیم.
- خدا را شکر که به خیر گذشت.
- بادمجون بد آفت نداره.
- شوخی نکن. من که خیلی ترسیدم.
- چرا نگفتی برادرت دکتره؟
- کی رو میگی؟
- مهرداد رو میگم.
- نه بابا. کمک های اولیه رو بلده و کتاب پزشکی زیاد می خونه. راستی مهران و مهرداد اونقدر از دیدن تو تعجب کرده بودند که باورشون نمی شد تو همون سیمایی هستی که من براشون تعریف کردم، قد کوتاه، کم مو و ...
- بسه. شوخی نکن، زیاد نمی تونم بخندم. پام درد می گیره. راستی کی من رو آورد اینجا؟
- آها این داستان داره. جونم برات بگه. بعد از اینکه شما هیچی هیچی روی دست بنده از حال رفتید، من هم کم مونده بود بیهوش بشم. به این ترتیب سه نفر بهوش دور و بر ما مانده بودند. مهران و مامان و مهرداد. مامان زود پایت رو بست و مهران رفت برای من شربت قند بیاره که مجبور نشه من رو بلند کنه ببره توی اتاق. این بود که فقط یک نفر مونده بود تو رو بیاره اینجا.
من از خجالت تا نوک موهایم سرخ شدم. یعنی مهرداد من را بغل کرده و به اینجا آورده بود؟ خدای من! همان خوب که بیهوش بودم، والا از خجالت حتما توی بغلش بیهوش می شدم. حالا من چه جوری به چشمهای او نگاه کنم؟ نه، اصلا شاید نباید نگاه کنم. باید همین طوری سرم را بندازم پایین و بدو بدو بروم نه، امروز مثل اینکه وضع هوا خوب نیست.
توی این فکر غرق بودم که مامان دوباره به اتاق آمد و کمک کرد تا از روی تخت بلند شوم. خیلی آهسته روی پای آسیب دیده ایستادم. انتظار داشتم جیغم به هوا برود ولی با کمال تعجب متوجه شدم که درد چندانی ندارد. به این دلیل با خیال راحت ولی آهسته آهسته قدم برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. مامان می خواست زیر بغلم را بگیرد که اجازه ندادم. تا اینجا به اندازه کافی آبرویم رفته بود. پدر جلوی در منتظرمان بود. مامان نیکو جلو آمد و گفت:
- دختر خوشگلم، سعی کن دیگه با جدول خیابان تصادف نکنی، ولی اگر نشد، حداقل سعی کن اطراف خانه ما این اتفاق بیافته تا ما باز هم تو را از نزدیک ببینیم. حتما پاتو به دکتر نشون بده.
بعد رو به مامان کرد و گفت:
اگر زحمتی نباشه به ما هم خبر بدید البته مهرداد گفت که شکستگی نیست.
تا اسمش بر زبان آمد خودش هم جلوی در ظاهر شد. هر چند زود سرم را انداختم پایین، اما احساس کردم صورتم گر گرفتهاست. به هر ترتیبی بود قبل از اینکه سوار ماشین بشوم سرم را بلند کردم تا شخصا از او تشکر کنم. نگاهم که به نگاه او افتاد اصلا یادم رفت چی می خواستم بگویم. انگار داشتم توی آنها غرق می شدم. بی اختیار دست مامان را گرفتم تا خودم را از غرق شدن نجات بدهم. مامان که فکر می کرد شاید درد پایم دوباره ناراحتم کرده زود در ماشین را برایم باز کرد و کمک کرد تا سوار شوم. وقتی توی ماشین نشستم نفسم را آزاد کردم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. پلکهایم را برهم کشیدم تا برای مدت بیشتری با نگاه وصف ناپذیر چشمان مهرداد، تنها باشم.
پدر از آنجا مرا یکراست به مطب دکتر متخصص برد و بعد از معاینه معلوم شد حدس مهرداد درست بوده و فقط چند روزی باید کمتر روی پایم بایستم. مامان که خیالش راحت شد شروع کرد به نصیحت کردن و اینکه آخر دختر این چه کاری بود کردی و هنوز تابستان شروع نشده این دسته گل را به آب دادی، تا آخر تابستان چه کار خواهی کرد و از این جور حرفها.من که خیالم راحت شده بود و تشنج بدنم بیرون رفته بود چشمانم را بستم و چیزی نگفتم.
وقتی به خانه رسیدیم خانم جون مثل همیشه هی شروع کرد به قربون و صدقه رفتن و پشت سر هم اسفند دود می کرد. از این کار مادربزرگ خنده ام گرفته بود.
- خانم جون چرا اسفند دود می کنید؟
- تا دور شود چشم حسود!
- کدوم حسود؟
- حسود توی دنیا زیاده.
- اوه، خانم جون. حتما این بار منظورتون خانواده نیکو است!
- نمی دونم، من که اون ها رو ندیدم، اگر پسر هم داشته باشند که خدا باید بیشتر رحم کنه.
- خانم جون، نه یکی، دوتا عین هم، دوقلو.
- دیگه بدتر!
پدر که حرفهای ما را می شنید برای خانم جون توضیح داد که انها چه خانواده خوبی هستند و بعد گفت:
- حیف شد. اینطوری با هم اشنا شدیم. می خواستیم اونها را دعوت کنیم و در شرایط عادی با هم اشنا بشیم. اما این دختره که هی می گفت حالا نه، حالا نه. کاری کرد تا اشنایی به این شکل صورت بگیره.
- بچه های این دوره و زمونه همین طورند دیگه. چه کار میشه کرد. حالا این بهانه خوبیه تا یک مهمانی کوچک بدیم و به عنوان تشکر اونا رو دعوت کنیم تا همه با هم اشنا بشیم.
- بله، خانم جون، فکر خوبیه. سیما، هر وقت نیکو زنگ زد، ازش بپرس چه روزی وقت آزاد دارند.
به پدر قول دادم حتما این کاررا خواهم کرد. اما اصلا دلم نمی خواست آنها به خانه ما بیایند. یعنی دلم می خواست نیکو را ببینم و با مامان و پدرش و حتی مهران بهتر اشنا بشوم. اما دیدن مهرداد برایم سخت بود. خودم هم نمی دانستم برای من چه اتفاقی افتاده. تا اسمش می آمد دلم هری می ریخت پایین. تا به حال نسبت به هیچ کس چنین حسی نداشتم. فقط وقت امتحانات سراسری یک کمی اینطوری می شد. ولی او که امتحان نبود! نمی دانم، احساسی در قعر وجودم نمی گذاشت آرامش آن روز صبح به من بازگردد. هنوز بیش از چند ساعت از اسکیت بازی من و نیکو در پارک و حرفها و شوخی هایمان و آن حالت بی خیالی و فارغ بالی نگذشته بود، اما احساس می کردم انگار تغییر کرده ام. چه تغییری؟ نمی توانستم بفهمم. برای خودم هم یک علامت سوال خیلی بزرگ شده بود. از بزرگترها عذرخواهی کردم، دست و صورتم را ابی زدم و روی تخت دراز کشیدم. در این فکر بودم که چه کتابی بخوانم که ضربه ای به در خورد و خانم جون وارد شد. یک لیوان شربت در دستش بود و لبخند شیرین و مملو از مهر و محبت بر لبش . به بالش تکیه دادم تا جا برای نشستن او کافی باشد.
خانم جون شربت را به دستم داد و گفت:
- خب خوشگلم، عزیز من، بگو ببینم دیگه اونجا چه خبر بود؟
- کجا؟
- خونه دوستت.
- نمی دونم. اونقدر درد داشتم که تا مهرداد، اقا مهرداد پامو معاینه کرد بنده با آبروریزی بیهوش شدم! نمی دانستم اینقدر تحمل دردم کمه!
- عیبی نداره، درد که شوخی نیست. فکر کنم تو بیشتر از ترس بیهوش شدی تا درد.
- شما واقعا اینجور فکر می کنید؟
- آره عزیزم. خیالت راحت باشه. من که می دونم تو چه طور دختری هستی، تو حالا حالا ها وقت داری تا کم کم با خودت آشنا بشی.
- خانم جون. چه حرفها می زنید! یعنی می خواین بگین که من خودمو نمی شناسم؟!
- بله عزیزم. ظاهراً می شناسی. یعنی اگه توی اینه خودت رو ببینی، می شناسی که اون دختر توی آینه سیماست. ولی اگه را از اینه برگردونی آیا باز می تونی بگی با اون دختری که به اینه پشت کرده خوب خوب آشنا هستی؟ از اونچه در قلب و روحش می گذره باخبری؟
اصلا تو می دونی اون تو چی می گذره؟ نه، نمی دونی. حق هم داری. آخه تا امروز شرایطی برای برداشتن اولین گام در این راه برات ایجاد نشده بود. از حالا به بعد تو چه بخواهی و چه نخواهی سعی خواهی کرد بهتر با خودت اشنا بشی و آهسته و بی شتاب، هر چه بیشتر این مسیر را طی کنی، البته باید بدونی که در این راه، روزها، هفته ها، ماهها و سالهای عمرت سپری خواهند شد و هر چه تو بزرگتر بشی، طی این مسیر برایت جالب تر خواهد بود.
از تیز بینی مادربزرگ حیرت زده شدم. نکند مادربزرگ از انچه در دلم می گذشت و هنوز خودم نمی دانستم چیست باخبر شده بود؟ اما چطور؟ من که چیزی نگفته بودم. رنگ و رویم هم گواه حال نه چندان خوبم بود. پس مادربزرگ چطور حدس زده بود؟ خیلی دلم می خواست از او بپرسم. ولی با این سوال اگر هم حدس نزده بود همه چیز دستگیرش می شد. این بود که مهر سکوت بر لب زدم و فقط سرم را تکان دادم. چند دقیقه بعد مادربزرگ بلند شد و رفت و من چشمانم را بستم.

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
جمعه 21 مهر 1391 - 21:42
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 658
رمان عروسی سکوت
روزها در پی یکدیگر سپری می شدند و من در خانه استراحت می کردم تا هرچه زودتر پایم خوب شود. نیکو روزی چند بار تلفن می کرد تا به قول خودش حوصله من زیاد سر نرود. یکی دوبار هم به خانه ما آمد که مامان و مامان بزرگ آنقدر تحویل اش گرفتند که راستش حسودیم شد. نیکو وقتی می خواست، می دانست چطور خود را شیرین کند. یک روز که به خانه ما آمد، بعد از اینکه با مامان و مادربزرگ چند دقیقه ای صحبت کرد، با هم رفتیم توی حیاط، ضبط صوت و نواردهای مورد علاقه مان را بردیم تا گوش کنیم و حرف بزنیم. من هنوز می ترسیم اسکیت بازی کنم. البته پایم دیگر درد نمی کرد و ورمش کاملا رفع شده بود ولی پیدا بود ترسم هنوز رفع نشده. نیکو همیشه سر به سرم می گذاشت و به من می خندید. آن روز هم تا رفتیم توی حیااط گفت:
- هی خانم، باز می خوای بنشینی، خسته نشدی؟ فکر کنم صندلیها از دست تو کلافه شده باشند، چقدر می خواهی روی اونا بنشینی؟ پدرشون رو درآوردی! دیگه صندلی، مبل و کاناپه ای مونده که تو توی اونا تلپ نشده باشی. بسه دیگه! من که خسته شدم. بیا حداقل با هم قدم بزنیم.
مجبور بودم حرف او را قبول کنم. دیدم دیگر زیاده از حد به خودم استراحت داده ام. آرام از جا بلند شدم و برای اطمینان بیشتر دستم را در حلقه بازوی نیکو انداختم. دلم نمی خواست به ماجرای خانه آنها برگردم. ده روزی از آن روز سرنوشت ساز می گذشت. سرنوشت ساز، چون واقعا هم سرنوشت مرا رقم زد. توی این فکر بودم که نیکو گویا فکر مرا خوانده باشد، گفت:
- مهران و مهرداد سلام رسوندند.
- مرسی، لطف دارند.
- تو نمی خواهی به اونا سلام برسونی. هرچی باشه مهرداد جونت را نجات داد!
نیکو با این لحن خیلی جدی این جمله را بیان کرد و من که انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم به طرف او برگشتم. فقط برق چشمانش او را لو داد. سرم را انداختم پایین و گفتم:
- راست میگی، پس باید بگم از اون روز به بعد مدیو برادر شما هستم!
- نه تا این حد، ولی خوب باید بیشتر به حرفهای او توجه کنی و هر چه میگه گوش کنی.
- وای نیکو. دلم برات می سوزه. تو چطور تو اون خونه زندگی می کنی؟ می خواهی بیایی اینجا پیش خودم؟ اینجا آزادی کامل خواهی داشت. هیچ کس به تو چیزی نخواهد گفت.
یکدفعه نیکو زد زیر خنده و من هم خنده ام گرفت. به این ترتیب تشنجی که از شنیدن ام مهرداد دوباره ایجاد شده بود برطرف شد. نیکو گفت:
- شوخی به کنار. مهران و مهرداد خیلی سراغت رو می گیرند و بعد از رفتن تو چند ساعتی من را تنبیه کردند و حرف نزدند.
- چرا؟
- مگه یادت نیست؟ بهت که گفتم برای انها تعریف کردم تو چه شکلی هستی. آنها هم تصویر نه چندان جالبی از تو در زهن شون درست کرده بودند و این دلیل زیاد تمایلی به اشنایی با جنابعالی نداشتند. البته مامان تو رو دیده بود و هرچه می گفت که دختر خوشگلیه باورشون نمی شد، شاید چون فکر می کردند دخترای خوشگل با من دوست نمی شوند! آخه توی مدرسه قبلی دوستم، چه جوری بگم که لوس نشی، مثل تو زیبا و ملیح و دوست داشتنی نبود. به هر حال وقتی من و تو اون جوری فتیم خونه، اونها اونقدر از دیدن اون صحنه و حال و روز و البته قیافه تو شوکه شدند که نمی دانستند چه کار کنند. مهرداد سریعتر به خودش آمد، اما مهران که حساس تره پشت سر هم می گفت: تو به ما دروغ گفتی، تو به ما دروغ گفتی.
- مهم نیست، از تعریفت ممنونم. ولی فکر نمی کنم آونقدر که تو فکر می کنی زیبا باشم. تا به حال خودت رو درست و حسابی تو ایینه دیدی؟ راستش اولش به همین دلیل می ترسیدم با تو دوست بشم. آخه به نظرم به ندرت توی خوشگل ها میشه آدم مهربون و عاقل پیدا کرد. قیافه اونها نمی گذاره به چیزهای دیگه فکر کنند و خودشون را پرورش بدهند. تمام دنیای اونا دور چهره و زیبایی خودشون می چرخه. اکثر دخترهای خوشگلی رو که می شناختم خودخواه بودند. با دیدن تو فکر کردم حتما یکی از اونا باید باشی.
- دست شما درد نکنه، خب خب، ادامه بدین، تا بهتر با تصورات وحشتناک شما درباره نیکوی بیچاره آشنا بشم.
- ولی وقتی چند بار توی چشمات نگاه کردم متوجه شدم یک روشنی صادقانه ته اون ها برق می زنه و همین من رو به طرف تو کشید و باعث شد ترسم از تو بریزه. هر چند هنوزم ازت می ترسم.
- می ترسی؟ از من؟ چرا؟
- به خودم قول دادم که هیچ وقت این احساسم را به تو نگم. ولی خب، می ترسم و یا شاید می ترسیدم که تو یکدفعه عشق آینده من رو قاپ بزنی!
- من؟ عشق تو رو؟ ببخشیدا، اما فکر می کنم نه فقط پایت بلکه سرت هم به جدول خیابان خورده! به حق چیزای نشنیده!
- نیکوی عزیز! آخه تو که خودت متوجه نیستی چقدر نازو دلفریب هستی!
نیکو دهانش باز مانده بود و نمی دانست جرفش را بزند یا بخندد. به هر حال خنده غلبه کرد و باز دوتایی خندیدیم.
- قول میدم، قول مردونه می دم که هیچ وقت، هرگز عشق تو را ازت نگیرم. چون مطمئن هستم به درد من نمی خوره. آخه می دونی من از اون جور تیپ ها خوشم نمیاد!
- کدوم جور تیپ ها؟ من که هنوز عشقی ندارم!
- از همون جورهایی که خواهی داشت.
- پس قول می دی؟
- بله سوگند می خورم!
و دست گذاشت روی قلبش و با حالتی خیلی جدی دوباره تکرار کرد سوگند می خورم.
در همین موقع مامان مرا صدا کرد عصرانه بخوریم. یکساعت دیگر پیش من ماند و بعد رفت. چند روز بیشتر تا رفتن انها به مسافرت باقی نمانده بود و من از حالا دلم شور می زد. زیاده از حد به او انس گرفته بودم. شاید چون فرزند یکی یکدانه خانه بودم و تا ان روز با هیچ کس تا این حد خودم را نزدیک احساس نکرده بودم. دلم نمی خواست او به مسافرت برود. از طرف دیگر به حسودی می کردم چون او تنها نبود و دو تا برادر داشت، آن هم دوقلو! خدایا، چرا من را تنها آفریدی؟ چه عیبی داشت اگر من هم یک خواهر و یا برادر داشتهب اشم؟ اگر ما هم دوقلو بودیم مگر بد می شد؟ البته هنوز نمی دونم فایده دو قلو بودن چیست، ولی به نظرم همینکه از همان اول تنها نبودم خودش کلی مهم بود و فایده نداشت. اصلا نمی دانم این همه سال را چه جوری گذرانده بودم. تنهای تنها توی این دنیا دلم برای خودم داشت می سوخت که زنگ تلفن مثل یک کاسه آب سرد آتش دل مرا خاموش کرد. از آنجا که حدس می زدم نیکو باشد بطرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم و با صدایی پر از شیطنت گفتم:
- بله بفرمایید. سیما خوشگله با شما صحبت می کنه!
- سلام، سیما خانم، می بخشید مزاحمتون شدم ولی...
چنان از شنیدن این صدا یکه خوردم که گوشی از دستم افتاد. چند ثانیه مثل برق گرفته ها به گوشی و دستم نگاه کردم و با الو الو های مکرری که از گوشی شنیده می شد بخود آمدم و دوباره گوشی را به گوشم نزدیک کردم و گفتم:
- اوه می بخشید. فکر کردم دوستم پشت خطه! شما؟
- مهران هستم.
- مهران؟
- اگر منظور از دوستون نیکو باشه، من برادر او هستم.
- آه. آقا مهران؟
- بله. ببخشید مزاحم شدم.
- نه خواهش می کنم. بفرمایید.
- والا، موضوع اینه که ما هر چی از نیکو می پرسیم حال شما چطوره، میگه خراب. هر وقت می پرسیم کجا می ری، میگه به احوالپرسی شما و اینکه اصلا از روی تخت تکون نمی خورید و مهرداد تشخیص اشتباه داده و خلاصه اینکه ما رو می ترسونه. من و مهردا تصمیم گرفتیم خودمون از حال شما باخبر بشیم. این بود کخ مزاحم شدم.
- اختیار دارید. چه مزاحمتی؟ نیکو مثل همیشه شوخی کرده نه، نه هیچ اتفاقی نیافتاده و تشخیص آقا مهرداد کاملا درست بود. حالم خوب خوبه. می بخشید که خودم زودتر به شما زنگ نزدم. هر چند بارها از نیکو خواستم که از طرف من از همگی شما تشکر کنه.
- لازم به تشکر نیست. واقعا خوشحالیم که حال شما خوبه. دیگه مزاحم شما نمی شم. به همه سلام برسونید.
- خیلی ممنون از تماسی که گرفتین. ببخشید که خودم و اونطوری معرفی کردم.
- واقعیتی دلنشین که نیاز به عذرخواهی نداره. مواظب خودتون باشید.
- خداحافظ.
مثل فیلمی که با دور آرام نشانش بدهند، گوشی را روی تلفن گذاشتم، برگشتم و به اتاق رفتم. تازگی ها خیلی وضعم خراب شده بود. دست به پایم می زدند. غش می کردم، تلفن می کردند ماتم می برد و حرف زدن یادم می رفت. اصلا آداب معاشرت را فراموش کرده بودم، ولی چه صدای خوبی داشت! چند سال از من بزرگتر بود؟ سه سال؟ بله فکر می کنم نیکو گفت آنها با هم سه سال اختلاف سن دارند. ولی چقدر صدایش پخته بودم. صدای مهرداد هم باید همین طور باشد! راستی چرا او تلفن نکرد؟ مهران گفت آنها با هم می خواستند تلفن کنند،پس چرا او حرف نزد؟ اصا چرا دارم به این چیزها فکر می کنم. منو این فکر ها؟ حق با مادربزرگه که هنوز خودم را نمی شناسم. تا چند روز پیش اصلا فکرش را نمی کردم که زمانی با شنیدن فقط یک اسم این قدر نظرم جلب شود. نه، اینطوری نمی شود. باید افکارم را جمع و جور کنم. خوبه که نیکو و خانواده اش مدتی به مسافرت می روند. بهترین فرصت است تا من به خودم بیایم. کتابی برداشتم وشروع به خواندن کردم. ابتدا متمرکز کردن حواس برایم خیلی سخت بود. مدام جمله واقعیتی دلنشین مهران مثل پژواک توی گوشم صدا می کرد. یعنی آنها هم مرا واقعا خوشگل می دانند! به خودم نهیب زدم که باز شروع نکن و حواست را به نوشته های کتابت جمع کن. به هر ترتیبی بود این فکرها را از سرم دور کردم وکم کم گرم خواندن شدم.
پانزدهم تیر ماه بود که نیکو به مسافرت رفت با وجود اینکه نیکو از هر جا که میتوانست به من تلفن میکرد روزهای اول خیلی سخت گذشت به مرور زمان و با تهیه و تدارک سفر خودمان تحمل دوری نیکو برایم راحت تر شد بالاخره پدر توانست مرخصی بگیرد و ما همگی به همراه مادربزرگ راهی اصفهان شدیم با وجود اینکه تا به حال چند بار به این شهر سفر کرده بودم ولی هربار با چشم دیگری آن را می دیدم
یکبار در خیال خودم را میبردم به آن زمانی که میدان نقش جهان تازه داشت شکل میگرفت یکبار خودم را در کاخ چهل ستون می دیدم که فوق العاده زیبا بود یکبار صدای سازهای خوش آهنگ نوازندگان را در عالی قاپو می شنیدم هربار از ابهت و عظمت بناهای این شهر متعجب می شدم همیشه فکر می کردم چطور این بناهای زیبا و موزون را زمانی ساختند که وسایل امروزی وجود نداشت معماری اصفهان همیشه مرا شگفت زده می کرد مادربزرگ چون میدانست از میدان نقش جهان خیلی خوشم می آید با کمال میل قبول میکرد همراه من به آنجا بیاید ما ساعتها در آنجا می نشستیم
نمی دانم چرا روزهای مسافرت همیشه خیلی سریع می گذرند من هنوز با دل سیر همه جاهای دیدنی این شهر زیبا را نگشته بودم که وقت رفتن فرا رسید دوباره بار سفر بسته شد و این بار ما راهی شمال دریا و جنگلهای خوش منظره آن شدیم پدر جون می دانست من عاشق جنگل و خانه های چوبی هستم برای چند روز خانه ای را کرایه کرده بود که در جای بسیار با صفایی قرار داشت جنگل و دریا دو نعمت طبیعی هستند که با هیچ چیز نمی توان آنها را مقایسه کرد برای ۱۵ روز از امکان استفاده از این دو نعمت برخوردار شده بودم صبح را کنار دریا برای دیدن طلوع خورشید به انتظار می نشستم و عصر نیز تا خوابیدن خورشید در آغوش دریا را نمی دیدم به خانه بر نمی گشتم ظهر و بعد از ظهر به جنگل اختصاص داشت در این دو جا زمان معنی خود را از دست می داد جنگل با سبزی آرامش بخش خود هرگونه فکر و خیال را از سرم پاک می کرد آنقدر رمز و راز داشت که خیالات و افکار آدمیان در مقابلش پوچ به نظر می رسیدند آهنگ درختانش هزار قصه داشت ترانه جویبارهایش نوید هزار زندی را می داد آواز پرندگانش نغمه آسمانی بود همه چیزش همخوان بود همه چیزش همگون بود هر روز با شوقی بیش از روز قبل راهی جنگل می شدم تا با گوشه ای دیگر از این دنیای جوشان و در عین حال آرام زندگی آشنا بشوم باریکه راه های جنگلی مرا بسوی خود میخواندند و من بدون ترس و فارغ بال خودم را در میان درختان و بوته ها رها میکردم آرامشی که از بودن در آنجا به من دست می داد فوق العاده عمیق بود هر روز بیشتر از روز قبل حس میکردم که آرامتر شده ام آرامش حکمفرما ذره ذره مانند قطرات شبنم اما نامریی جذب وجودم می شد و دریا هنگام طلوع و غروب چنان زیبایی شگفت انگیزی داشت که جا برای هیچ چیز زشت و ناخوشایندی باقی نمی گذاشت من تابلوهای گوناگونی از آن در ذهنم حک کردم این تابلوها را در صندوقخانه ذهنم جا دادم تا هر وقت نیاز بود به کمکم بیایند نمی دانم چرا اما همان سکوت عمیقی که گاهی در اطرافم حکمفرما میشد و مرا در تار و پود خود میگرفت احساس می کردم که زمانی شدیدا به این تابلوهای زیبا و آرامش این روزها محتاج خواهم شد یک روز که کنار دریا برای دیدن طلوع آفتاب نشسته و به روشن شدن آسمان و انعکاس نورهای رنگارنگ روی آب دریا خیره شده بودم حس کردم موج موج این دریای بزرگ دارد برگ برگ زندگی مرا در مقابل چشمانم ورق می زند گاهی آرام و گاهی خروشان بود باز به آرامش می نشست و دوباره یر بلند میکرد گاهی فریادی جانخراش از قعر خود بر می آورد و گاهی مثل ابریشم نرم و با لطافت به ساحل می نشست و آرام میگرفت نمی دانم چرا اما احساس میکردم میخواهد با من حرف بزند میخواهد به من بگوید چه در انتظارم است شاید من زیاده از حد خیالاتی شده بودم روز بعد در خانه ماندم که البته ماندنم همه را متعجب کرد مادربزرگ مثل همیشه نگاهی مهربان به من انداخت و پرسید
سیما دلتنگی نیکو رو میکنی
نه خانم جون
پس چی شده از دریا و جنگل خسته شدی
آه خانم جون مگه میشه از اون ها حسته شد عاشق هر دوی اون ها هستم فقط امروز میخواستم با خودم تنها باشم
حق داری دریا بعضی وقتها یکی رو انتخاب میکنه تا باهاش حرف بزنه و راز و نیاز کنه و گاهی هم سعی میکنه گوشه هایی از زندگی ما آدما رو با رقص موجهاش نشونمون بده
من که مثل همیشه از تیز هوشی و توجه مادربزرگ متعجب شده بودم تا چند لحظه نمی دانستم چطور جواب او را بدهم
آره نوه گلم پیداست با تو هم سر صحبت رو باز کرده و تو رو ترسونده تقصیر اون نیست زیاد سخت نگیر عمیقه و بزرگ به این دلیل تاثیرش هم عمیق و گاهی حتی خیلی شدیده
خانم جون مگه با شما هم حرف زده
بله اونم درست قبل از اینکه با پدر بزرگ تو آشنا بشم راستش تا چند روز بعد از اون نمی تونستم به امواجش نگاه کنم ترس برم داشته بود به کسی هم نمی تونستم چیزی بگم از ترس اینکه فکر کنند خیالاتی شدم نمیدونم شاید هم شده بودم ولی هرچه به من گفته بود با کمی شدت و ضعف درست از آب در زندگی من هم آرامش دریا بود هم امواج خروشان هم امواج ویرانگر . هم سکوت عمیق و بسیار نافذ بعد از طوفان
مادربزرگ آرام آرام صحبت میکرد و چشم به دریا دوخته بود که که از پنجره باز نمایان بود معلوم بود که داشت خاطرات گذشته را مرور میکرد کتاب زندگی را دوباره ورق میزد بر صفحات آن نظر می انداخت من ساکت تشسته بودم و دلم نمیخواست مانع پرواز مادربزرگ به سالهای گذشته به دنیای خاطرات تلخ و برایم تا انداره ای جالب بود که مادر بزرگ هنوز می توانست به دوران گذشته سیر کند نمی دانم همه اینطور فکر میکنند یا نه ولی حدس میزدم که اکثر بچه های همسن و سال من بویژه دخترها نمی توانستند که تصور کنند که مادر پدر مادربزرگ و پدربزرگشان زمانی مثل خود آنها جوان بوده اند با آرزوهایی شبیه آرزوهای کنونی آنها با احساساتی شاید حتی شدید تر ما عادت داشتیم به آنها مثل کسانی نگاه کنیم که زندگی شان تقریبا تمام شده و از این جور چیزها سر در نمی آورند اصلا فکر اینکه آنها زمانی عاشق شده باشند و در شوق و شور دوران جوانی لحظات خوشی را گذرانده باشند برایمان غیر قابل تصور بود آنها را دوست داشتیم ولی جدا از دنیای خودمان می دانستیم از تعریف همسن و سالهای خودم میشد فهمید که ارتباط آنها با مادربزرگ و پدربزرگشان فقط به یک سلام و خداحافظ و چند کلمه در روز خلاصه میشود من هم چندان استثنا نبودم هر چند همیشه از صحبت با مادربزرگ خوشحال میشدم ولی این بار با برخورد مادربزرگ نسبت به من تغییر کرده بود و مرا به چشم یک دختر بزرگ می دید یا من خودم تغییر کرده بودم و نسبت به حرفهای مادربزرگ حساس تر شده بودم هرچه بود دلم میخواست با من حرف بزند و من بتوانم با او درد و دل کنم یکی از ویژگیهای خانم جون این بود که هیچ وقت حرفی را که من به او میزدم به گوش والدینم نمی رساند مثلا نارضایتی با خواست من را طوری با آنها در میان می گذاشت که انها هیچ وجه نمی توانستند بو ببرند که سرچشمه اصلی من هستم با خوردن ضربه هایی به در هردو از جا پریدیم
سیما خانم جون اوا ما فکر کردیم رفتید گردش پاشید بیاین عصرانه بخورید
مامان همیشه سعی میکرد برنامه غذایی ما مثل خانه برقرار باشد و تغییری بکند هر جا که بودیم حتما یک عصرانه مختصر برایمان تهیه می دید گفتم الان می آییم و مامان رفت خانم جون که به خود آمده بود بلند شد دستی به موهای من کشید و گفت
بریم دخترم ترس به دلت راه نده سرنوشت هرکس یک جور رقم خورده در را باز کردم و به خانم جون کمک کردم تا از پله های چوبی خانه پایین برود در حیاط خانه پدر و مامان منتظر ما بودند مشغول نوشیدن چای بودیم که پدر گفت
سه روز دیگه بر میگردیم تهران یکهو دلم هری ریخت پایین خودم هم علتش را نمی دانستم یعنی از برگشتن به تهران می ترسیدم یا از آنچه روز های آیند برایم در چنته داشت شاید هم می ترسیدم بزرگ شوم احساس میکردم طی این چند روز از آن دوران خوش نوجوانی دور شده ام دوران بی خیالی و سبکبالی که تا چند روز پیش هنوز در آن غوطه ور بودم داشت از من دور میشد و من نمی توانستم جلوی آن را بگیرم در خیال بدنبالش دویدم تا شاید به آن برسم ولی هر چه بیشتر می دویدم از من دورتر میشد یعنی چه چرا نمیخواست مال من باشد هنوز آماده نبودم وارد مرحله دیگر زندگی بشم از فرط خستگی در جا ایستادم و دیدم که دوران نوجوانی دورتر ودورتر می شود دست دراز کردم شاید بتوانم آن را نگه دارم اما بی فایده بود از ناچاری گریه ام گرفت
سیما سیما چرا گریه میکنی خب اگر نمیخوای برگردیم ما چند روز دیگه هم می مانیم اینجا
بخود آمدم دیدم مامان و پدر نگران به من چشم دوخته اند فهمیدم که برای چند لحظه از آنجا دور شده بودم ولی پیدا بود که آنها متوجه اصل موضوع نشده اند
سیما پدر میتونه حالا برگرده و ما چند روز دیگه
نه نه بهتره همه باهم برگردیم
پس چرا گریه کردی
هیچی همینطوری هنوز نرفته دلم برای اینجا تنگ شده
خب شال دیگر می تونیم یک ماهی بیاییم اینجا
فکر بدی نیست البته سفر به شهرهای دیگه هم جالبه
هر چی تو بگی
تا سال دیگه خیلی مونده اول باید امسال رو به آخر برسونیم تا بعد فکر سال دیگه رو بکنیم سیما جون تو سه روز وقت داری که با جنگل و دریا خدا حافظی بکنی
خانم جون با این گفته به موضوع خاتمه داد سه روز بعدی مثل برق و باد گذشت دل کندن از آنجا برایم سخت بود دل کندن از آن چیزی که داشتم در آنجا باقی می گذاشتم برایم دشوار بود در عرض این چند روز خودم هم احساس میکردم که دارم تغییر میکنم حس میکردم که تا ابد نمی توانم همان سیمای بی خیال و آزاد
حس می کردم که تا ابد نمی توانم همان سیمای بی خیال و آزاد باشم. خواه ناخواه باید قدم به مرحله جدیدی از زندگی ام می شدم. ولی چقدر ترسنا بود! در انجا چه در انتظارم بود؟ آیا از پس ان برمی آمدم؟ آیا می توانستم خودم را صحیح سالم از آن بگذرانم؟ با چه موانعی روبرو خواهم شد؟ آیا آنقدر نیرو خواهم داشت که بتوانم از تمام ناهمواریها عبور کنم؟ می دانستم تنها نیستم. اما این را هم می دانستم که از حالا به بعد اتخاذ تصمیمات زیادی به عهده خود گذاشته خواهد شد.
ساعت آخری را که پدر و مادر مشغول جمع آوری وسایل و تسویه حساب بودند، من و مادربزرگ کنار دریا گذراندیم. آهسته آهسته قدم می زدیم و من گوش ماهی جمع می کردم. بالاخره مادربزرگ سکوت را شکست و گفت:
- تو هنوز خیلی جوانی که بخواهی نگران آینده باشی.اما باید این را بدانی که هر مرحله از زندگی ما ادمها ارزشمنده و باید قدر اون رو دونست. هر مرحله پر از رویدادها و ماجراها و وقایعی هست که در صندوقخانه خاصی جمع و نگهداری می شه. ما می تونیم کلید اون رو دور بیاندازیم و فراموشش کنیم. یا در جایی پنهانش کنیم و گاهی در خلوت خود درش را باز کنیم. اما به هیچ وجه نباید اجازه بدیم که در آن برای همیشه باز بمونه و یا محتویاتش تاثیر ناراحت کننده ای بر ما بذاره. از گذشته باید پند گرفت و کنارش گذاشت. حال رو باید غنیمت شمرد و به اینده هم زیاد فکر نکرد. چون فکر کردن به این دو، لحظه های حال رو که مثل برق از میون دست تو پرواز می کنند خراب خواهند کرد. لذت اون رو از بین خواهند برد. و مزه ناخوشایندی از خود برجای خواهند گذاشت. به دریا نگاه کن. می بینی چطور خودش را پاک نگه می داره. هرچیزی را که با خود ناسازگار می بینه به ساحل میاره. امواج خودش را به رقص درمیاره تا با حرکات موزون و زیبای خودش انچه را که با خود ناهمگوم حی می کنه از تنش جدا کنه و از سنگینی اون خلاص بشه. شنیدی که می گن دریا غرید، طوفان شد و کشتی ها غرق شدند، دریا هم حال و هوای خودش را دارد. شاید در اون زمان بخصوص نمی خواسته چیزی بر بدنش سنگینی بکنه. می خواسته احساسات درونی اش را با غرش و تلاطم بیرون بریزه. می خواسته بخروشه و وقتی خروشانه، نمی تونه مهربان باشه! درست مثل ما آدمها اما دیدی بعد از این فوران احساسات چه آرام می شه؟ توجه کردی؟ بازم درست مثل هر یک از ما آدمها. تو هم هیمن طوری. الان تصورتش برات مشکل خواهد بود ولی من که تو رو خوب می شناسم، می دانم که سیمای من اگر لازم باشه می تونه مثل این دریا بغره، می تونه قلبش را به بزرگی این دریا کنه و با وجود خودش به همه ارامش بده. می تونه دریایی از ارامش و بردباری باشه که خیلی ها بتوانند در کنارش به ارامش برسند. آره عزیزم، زیاد فکر خودتو مشغول آنچه که هنوز نیامده نکن. سعی کن ارامش روحیت رو همیشه حفظ کنی و نسبت به همه چیز خونسرد و عاقلانه برخورد کنی. خب بسه، دیگه پند و اندرز بسه. تو هم حتما از اینحرف های مادربزرگ خسته شدی. پاشو بریم که الان مادر و پدرت نگران خواهند شد.




امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
جمعه 21 مهر 1391 - 21:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group