چت رومclose
كيش و مات|مرضيه يگانه
كيش و مات|مرضيه يگانه

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 818
نویسنده پیام
baran آفلاین

کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه
کیش و مات

مرضیه یگانه

18 فصل و 416 صفحه

انتشارات البرز

چاپ اول - زمستان 1388




فصل1
حال بدی داشتم سرگیجه حالت تهوع تلوتلو خوران راه میرفتم.آدمهایی که از کنارم میگذشتند با چشمانشان سرزنشم میکردند.بعضی هم برایم دلسوزی میکردند.خانمی زیر لب گفت:حقشه میخواست کمتر بکشه.
همانطور که از پیاده روی کنار خیابان میگذشتم اشک میریختم.دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم همه چیز را باخته بودم :زندگی عشق امید و..
چطور توانسته بودم؟چطور توانسته بود؟خدایا منکه توبه کرده بودم.آیا لایق چنین عقوبتی بودم؟من توبه کرده بودم قسم خورده بودم که دیگر مثل گذشته نباشم توبه ام را نپذیرفته بودی؟
روی پله ای نشستم سربرگرداندم به امید آنکه شاید دنبالم آمده باشد.چشمانم از اشک پر شد ولی او را ندیدم.سرم را به دیوار تکیه دادم و ناله کردم.
دیگر ناامید ناامید شده بودم از زندگی از نفس کشیدن شاید همه این اتفاقات آنقدر عذابم نمیداد که احساس میکردم خدایا توبه ام را نپذیرفته است و همه ناله ها و اشکهای من به درگاهش را نادیده گرفته است.
در حالیکه به سختی راه میرفتم متوجه هیچ چیز نبودم.صداهای اطرافم را هم دیگر نمیشنیدم.تنها صدایی که در گوشم میپیچید این صدا بود:تو حق نداشتی... حق نداشتی اینکار رو بکنی.تو فقط قول دادی میترسونیش...
باورم نمیشد...یعنی باید باور میکردم همه این لحظه ها خواب نبود.یعنی بیدار بودم و میدیدم چگونه عقوبت کاری را میکشیدم که روزگاری خودم به سر دیگران می آوردم.
همه آن صداها داشت دوباره در گوشم میپیچید:آره رویا ...آره... من بهشون اجازه دادم...چون احساس میکردم اونا حق دارند.
وای خدای من چی شنیده بودم؟از چه کسی شنیده بودم؟از کسی که عشقش را باور کرده بودم؟
ناگهان همه صداها محو شد و من صدای بوق بلند ماشینی را شنیدم و بعد صدای جیغ چند رهگذر.
در خواب بودم...خدایا شکرت که خواب بودم همه اینها خواب بود خواب...
اما نه خواب نبودم بیهوش بودم انگار تمام گذشته جلوی چشمانم مانند فیلمی میگذشت از همان اول.
از روزی که وارد این بازی شوم شدم...
فصل2
از ماشین که پیاده شدم شاهین شماره تلفنش را به من داد و گفت:عزیزم منتظرتم باشه؟
-خب ببینم چی میشه.
دستم را برایش تکان دادم و براه خودم رفتم.مثل همیشه آرام پژوی مرا با هماهنگی خودم چند قدم آنطرفتر پارک کرده بود.وقتی در ماشین را باز کردم و روی صندلی جلو نشستم آرام آهی کشید و گفت:بسه دیگه... خسته شدم.
-اِ ...لوس نشو تازه اولشه یه حالی از این پسره پررو بگیرم که کیف کنی.
-رویا تو با چی داری لجبازی میکنی؟با خودت؟سهیل رفت تموم شد... آره... اون تو رو بخاطر پولهات میخواست...ولی دیگه تموم شد...خدا رو شکر رفت و تو باهاش ازدواج نکردی تا بدبختی خودت را مدیون یک روز غفلتت بدونی.
-همین؟! رفت؟!پس من چی؟من و این قلب لعنتی که هنوز داره به خاطرش میزنه...نه آرام نه.اون من رو داغون کرد و رفت.من رو سوزوند و رفت من رو عاشق خودش کرد و رفت...حالا میگی رفت که رفت؟!
-میخوای انتقام سهیل رو از شاهین بگیری؟
-آره ...میخوام همینکارو کنم.همه مردها سر و ته یه کرباسن میخوام تا زنده ام انتقام سهیل رو از همه مردهای مثل او بگیرم...همه مردهایی که مثل سهیل توی خیابون دنبال من و امثال من میگردند...مردایی که میخوان لذت زیبایی ما رو ببرن و پولهامون رو خرج کنند و بعد به ریشمون بخندند.من میخوام ازشون انتقام بگیرم...میدونی چیه آرام؟من نفرتی از سهیل و همه مردها پیدا کردم که حاضرم بخاطر انتقام خودم رو فدا کنم.تو نمیدونی بر من چی گذشت من خرد شدم آرام خرد...
اشک میریختم آرام مرا در آغوش کشید و گفت:خیلی خب حالا چرا هر وقت بحث سهیل لعنتی پیش میاد تو اینقدر گریه میکنی؟
-چون دلم میسوزه برای خودم...برای خودم که تا آخرین لحظه ای که داشت میرفت من رو با قلبی که براش میتپید تنها میگذاشت.امید داشتم شاید بخاطر عشق من صبر کنه...ولی نکرد و رفت.بهش التماس کردم ولی گوش نداد.حالا به خودم میگم ای کاش بهش التماس نمیکردم و اونقدر خودم رو در مقابلش خار نمیکردم...حالا در عوض میخوام همه مردهای مثل اون رو خار کنم میبینی حالا میبینی.
آرام اهی کشید و ترمز دستی ماشین را خواباند و حرکت کرد.
شب برای اذیت کردن شاهین از تلفن همراهم بهش زنگ زدم.
-سلام... شناختی؟
-رویا تویی از بعدازظهر منتظر تماست بودم.
-وقت نشد.
-کی میتونم ببینمت عزیزم؟
-نمیدونم چند روز آینده سرم خیلی شلوغه.
-فردا یکساعتی بیکارم...ساعت 11 تا 12.
-پس ناهار مهمون من.
-باشه ...کجا؟
-جلوی سینما سپیده چطوره؟
-باشه ...خداحافظ.
گوشی را قطع کردم.صفورا خانم در آشپزخانه مشغول کار بود.وقتی وارد آشپزخانه شدم گفت:رویا خانم مادر زنگ زد که فردا از مسافرت برمیگرده.
-چه خوب بابا زنگ نزد؟
-نه ... فکر میکنم ایشون امشب تماس بگیره چون فکسشون امروز رسید.
-خب صفورا خانم شام چی داریم؟
-لوبیا پولو.
-اگه حاضره بیار که خیلی گرسنه هستم.
-کنار میز ناهار خوری نشستم در حالیکه با انگشت به میز ضربه میزدم انتظار بشقاب لوبیا پلوی صفورا خانم را میکشیدم که صدای تلفن برخاست.با خوشحالی گفتم:بابا است.
به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم:الو ...بابا...
-سلام خانم دکتر ...بابا نیستم فرشادم.
فرشاد پسرعمویم بود.با لحنی سرد گفتم:سلام ...کاری داری؟
-شنیدم عمو رفته کانادا... گفتم تلفن بزنم ببینم اگر کاری داری ما در خدمتیم.
-نه کاری نیست اگر هم باشه میخوای از کلاردشت بلند شی بیای اینجا؟
-بله ...بخاطر خانم دکتر هر کاری میکنیم.
-اینقدر خانم دکتر خانم دکتر نکن که حوصله ات رو ندارم.
-چیه؟ناراحت میشی خانم دکتر؟
با حرص گفتم:تو آدم بشو نیستی فرشاد؟
-نه آدم بشو نیستم.خودت میدونی چرا...چون سه ساله دارم ازت خواستگاری میکنم و جواب نه میشنوم بدون اینکه دلیلش رو بدونم.
-خب حالا میگم تا دلیلش رو بدونی...ازت خوشم نمیاد... نه از تو و از نه از هیچ مرد دیگری.
-اشتباه میکنی رویا...من با بقیه فرق دارم.
-نه ...تو هم مثل بقیه ...همتون نامردید.
-نه خانم دکتر ما نامرد نیستیم ولی شما هم نامردید و هم بی وفا.
-کاری نداری؟!
-نه ...مراقب خودش باش.
-هستم نیاز به گفتن تو نیست.
گوشی را گذاشتم و با عصبانیت و در حالیکه زیر لب غرغر میکردم به سمت آشپزخانه رفتم:پسره دیوونه... حالیش نمیشه هر چی بهش نه میگم.
صفورا خانم بشقاب لوبیا پلو را روی میز گذاشت و گفت سرد نشه و رفت.فردای ان روز با آرام قصد رفتن سر قراری داشتم که با شاهین گذاشته بودم اما درست یکساعت پیش از آنکه بروم پدر از راه رسید.کیفم روی دوشم بود که در باز شد و پدر میان چارچوب در ظاهر شد.فریاد زدم:سلام بابا...
لبخند زد و درحالیکه چمدانش را کنار در روی زمین میگذاشت گفت:سلام... کجا میرفتی؟
-بیرون ...با آرام قرار داشتم.
لبخند پدر نشان از آن داشت که میدانست دروغ میگویم به همین خاطر زود صورتش را بوسیدم و گفتم:برمیگردم.
با دو دست شانه هیم را گرفت و گفت:رویا ...بسه دیگه...
با تعجب نگاهش کردم که گفت:من همه چی رو میدونم...میدونم داری انتقام رو از کیا میگیری ولی بسه.
حیرت زده نگاهش کردم که دوباره گفت:سهیل لیاقت تو رو نداشت من مطمئنم...ازت خواهش میکنم تمومش کن تو راحت نمیشی آروم نمیگیری فقط خودت رو بیشتر آزار میدی.
اشک در چشمانم نشست یعنی پدر همه این مدت از حال من خبر داشته و بروی خودش نیاورده بود!از دوستی من و سهیل از درد عاشقی و بقیه چیزها.
نفس عمیقی کشیدم اشک از چشمانم سرازیر شد پدر مرا در آغوشش جا داد و گفت:بخاطر من تمومش کن.
سکوت کردم پدر کیفم را از روی دوشم برداشت و گفت:برو رویا جان...برو تو.و در را بست.
مانتوام را در آوردم که موبایلم به صدا در آمد.
-بله؟
-ای بابا کجایی رویا؟من رو سر خیابون کاشتی؟
-میدونی آرام امروز حوصله ندارم.
-اِ ...پس شاهین چی میشه؟
-بهش از طرف من بگو یه نامرد پس فطرته.
-چی؟!بهش این رو بگم؟!
-اره بگو... حال و حوصله اش رو ندارم.
-باشه ...خودت گفتی ها ...یادت باشه.
-آره خودم گفتم.بعد موبایلم را با عصبانیت روی میز تلفن گذاشتم و روی صندلی افتاد.پدر لبخند زد و گفت:تموم شد؟
-بله بخاطر شما تمومش کردم.
صفورا خانم با دو لیوان چای از پله های اتاق پذیرایی پایین آمد.پرسیدم:راستی مادر کی میرسه؟
-هنوز کنفرانسش تموم نشده ولی فکر کنم فردا یا پس فردا بیاد.پدر مکثی کرد و ادامه داد:رویا دیگه باید همه چیز رو بذاری کنار و بری در مطبت رو باز کنی و به مریضهات برسی.
سکوت کرده بودم.پدر در ادامه گفت:من دلم نمیخواد پشت سر خانم دکترم حرف در بیارن.
با بغض سنگینی گفتم:نمیتونم... حوصله کار ندارم.
-واسه چی عزیزم؟تو درس خوندی تحصیل کردی.گفتی دوست دارم دکتر زنان بشم.من و مادرت خوشحال شدیم گفتیم هر چی خودت میخوای گفتی دوست ندارم بیکار باشم برام مطب بخرید تا مشغول شم گفتیم چشم هر چی تو بگی...گفتی نمیخوام ازدواج کنم و به این بهونه همه خواستگارهات رو رد کردی گفتیم باشه اشکالی نداره آخرش یکی قلب تو رو به دست می آره و تو رو توی لباس عروسی میبینیم...اما حالا چی شده؟در مطبت رو بستی و دنبال انتقام از اون پسره ای...اما دیگه اون رفته و همه چیز تموم شده.شاید تقدیر نبوده با هم ازدواج کنید شاید من مقصرم و نباید اونقدر راحتت میگذاشتم که بتونی با هر پسر بی سر و پایی حرف بزنی تا کارت به اینجا بکشه.
سکوت کردم پدر میدانست هنوز مرا قانع نکرده بهمین خاطر دوباره گفت:دیگه خسته شدم ...میخوام بهت بگم دیگه جواب خواستگارهات رو باید بدی.دیگه بدون دلیل نمیتونی ردشون کنی به خصوص اگر من و مادرت هم نظرمون در موردشون مثبت باشه.
-تهدیدم میکنید؟میخواید من رو از خونه تون بندازید بیرون؟
-نه ولی این برات بهتره عزیزم باور کن بخاطر خودته.
از روی صندلی بلند شدم و به اتاقم رفتم.عصبی بودم هنوز احساس میکردم از چشیدن لذت انتقام سیر نشده ام احساس میکردم هنوز تشنه ام برای اینکه عجز و ناتوانی بعضی ها را ببینم.
فقط بخاطر آنکه پدر را راضی کرده باشم سه ماه دست از اینکار کشیدم.یک روز در هفته هم به مطبم سر میزدم.شماره یکی از موبایلهایم را که تازه خریده بودم به مریضهایم داده بودم.تا اینکه بعد از سه ماه...

چهارشنبه 18 مرداد 1391 - 13:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه
فصل3
آنروز خیلی عجله داشتم.یکی از مریضهایم حالش وخیم بود.نشانی بیمارستانی که آنجا کار میکردم را به او دادم و گفتم خودش را به بیمارستان برساند تا منهم برسم.
از منشی مطب خواستم به بقیه مریضها برای روز دیگری وقت بدهد.کیفم را روی دوشم انداختم و از مطب خارج شدم.آنقدر عجله داشتم که موقع سوار شدن متوجه درجه بنزین ماشین نشدم.هنوز به بیمارستان نرسیده ماشین خاموش شد.با تعجب نگاهی به درجه انداختم که فهمیدم باک ماشین خالی است.با کمک چند نفر ماشین را به گوشه خیابان هل دادیم.در ماشین را قفل کردم و برای تاکسی دست تکان دادم.ولی تاکسی خالی پیدا نمیشد.تا اینکه مرد جوانی که متوجه عجله من شده بود با پژوری نقره ای رنگش کمی جلوتر نگه داشت و با دست اشاره کرد جلو بروم.
به سمت ماشین دویدم در را باز کردم و گفتم:بیمارستان سعید.
-بفرمایید.
سوار که شدم احساس راحتی کردم.نفس عمیقی کشیدم همان موقع موبایلم زنگ زد
-بله؟
-خانم زمانی...کجایید؟مریضتون حالش خیلی بده.
-توی راهم آماده ش کنید برای اتاق عمل...
-باشه فقط سریعتر.
گوشی را در که در کیفم میگذاشتم رو به راننده گفتم:آقا میشه کمی تندتر بروید؟
مرد جوان نگاهی از آینه به من انداخت و گفت:شما دکترید؟
-بله.
-شنیده بودم همه دکترها ماشین دارند تا زودتر به مریضهاشون برسند.
-متاسفانه ماشینم بین راه بنزین تموم کرد.
لبخند زد و گفت:دکتر چی هستید؟
-زنان.
ابرویی بالا انداخت.منکه متعجب به حالتهای چهره او در آینه ماشین نگاه میکردم با خودم گفتم یعنی شنیدن اینکه متخصص زنان هستم اینقدر تعجب داشت که ابرو بالا انداخت یا اینکه به من نمیخوره دکتر زنان باشم؟
انگار از نگاه خیره و متعجبم فهمید چه در سرم میگذرد چون گفت:ناراحت شدید؟ببخشید ولی به سن شما نمیخوره دکتر زنان باشید.
-سنم کمه یا زیاد؟
-کم... البته ببخشید اینقدر با صراحت گفتم.
-خواهش میکنم ...همه همین رو میگن ولی من 28 سالمه زیاد هم کم سن و سال نیستم.
خندید و گفت:خوب پس باید بگم خوب موندید.
جلوی بیمارستان که رسیدم خواستم از جیبم چند اسکناس در بیاورم که گفت:لازم نیست الان حساب کنید...صبر میکنم تا برگردید ...شما که ماشین ندارید ...باید با یه ماشین برگردید ...پس منتظرتون میمونم.
-معلوم نیست عمل من چند ساعت طول بکشه.
-اشکالی نداره ...عجله ندارم.
به سمت در ورودی بیمارستان که راه افتادم با خودم گفتم تو دیگه چقدر بیکاری!
بعد از 5 ساعت عمل با موفقیت به پایان رسید.با خستگی لباسم را عوض کردم و وارد بخش شدم تا سری به بیماران دیگر بزنم.یک ساعتی هم به این ترتیب گذشت.خسته و گرسنه بودم.سفارشات لازم را به مسئول بخش کردم و و لباس پوشیدم و از بیمارستان خارج شدم.پاک یادم رفته بود مرد جوانی که مرا سوار کرده بود هنوز منتظرم بود.کنار خیابان ایستادم تا ماشین بگیرم که جلوی پایم ترمز کرد.
-میخواستید من رو اینجا بذارید و ماشین بگیرید و برید؟
خنده ام گرفت:ببخشید آنقدر خسته ام که پاک یادم رفت.
در جلو را برایم باز کرد و گفت:سوار شید میرسونمتون.
-ممنون.
سوار که شدم گفت:خسته نباشید عمل چطور بود؟
-خوب... با موفقیت ...اگر شما من رو نمیرسوندید نمیدونم چه بلایی سر مریضم می آمد؟
لبخند زد و گفت:خوب خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد.
سرم را به صندلی تکیه دادم.در حالیکه نای حرف زدن نداشتم گفتم:من همونجایی که سوار شدم پیاده میشم... بی زحمت.
-خواهش میکنم.
آنقدر خسته بودم که ماشینهایی که از کنارمان رد میشدند را تار میدیدم.نفهمیدم کی خوابم برد.وقتی بیدار شدم مرد جوان با لبخند گفت:سلام.
متعجب به او نگاه کردم.بعد متوجه تاریکی هوا شدم.صاف روی صندلی نشستم و گفتم:وای خدای من...شب شده؟
-یکساعتی میشه رسیدیم ولی نتونستم بیدارتون کنم...چون احساس کردم خیلی خسته اید.
خنده ای کردم و گفتم:امروز خیلی باعث زحمتتون شدم.
-چه زحمتی ...من میخوام برم یه رستوران خوب شام بخورم...شما چطور؟
-نه من همینجا پیاده میشم.
-شما هم که چیزی نخوردید.وقتی شما را به بیمارستان رسوندم وقت ناهار نبود حالا هم که وقت شامه پس قبول کنید.
با تردید نگاهش کردم ماشین را روشن کرد و گفت:قصد بدی ندارم...هر جا شما بگید میریم چطوره؟
-یه رستوران همین اطراف هست که خیلی غذاهای خوشمزه ای داره.
-باشه میریم همونجا.
وقتی پیشخدمت با صورت غذا بالای سر ما آمد گفتم:من زرشک پلو با مرغ میخورم.
مرد جوان هم گفت:منهم همینطور.
پیشخدمت که رفت مرد جوان گفت:اسم من مسعوده... مسعود حکیمی.
حرفی نزدم.مسعود گفت:شما خودتون رو معرفی نمیکنید؟
-رویا هستم ...رویا زمانی.
با لبخند گفت:از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
-منهم همینطور.
-راستش من مسافرکش نیستم ولی نمیدونم امروز چی شد که شما را سوار کردم...راستش امروز باید میرفتم دنبال کارهای پاسپورتم.
-وای... نکنه من باعث شدم از سفرتان عقب بمونید؟!
-یه جورایی بله...ولی نگران نباشید.احساس میکنم دیدار با شما افتخاری بوده که خوشحالم نصیبم شده.
-وای چه بد شد...حالا تا کی سفرتون عقب می افته؟
-راستش امروز باید میرفتم سری به اداره پست میزدم چون هنوز پاسپورتم نیومده...امروز هم اخرین مهلتی بود که میتونستم برم چون سه روز دیگه پرواز دارم...ولی ناراحت نیستم ...لابد تقدیر این بوده که شمارو زیارت کنم و از سفرم عقب بمونم بلکه دعاهای مادرم اجابت شود...آخه میدونید مادرم خیلی دوست نداره من برم.
خندیدم او ادامه داد:باید برم بهش این خبر بو بدم که سفرم عقب افتاده.
-خلاصه باید ببخشید باعث زحمتتون شدم.
-خواهش میکنم دوست دارم اگر باز هم کاری بود به من اطلاع بدید.
با تعجب به چشمانش نگریستم.در نگاهش چیزی بود که احساس کردم در عرض همان چند ساعت دل باخته من شده است.مسعود کارتش را به من داد و گفت:خوشحال میشم اگه کاری بود یا بازم ماشینتون بنزین تموم کرد با من تماس بگیرید...باز هم میتونم شما رو برسونم.
خندیدم:اینقدر شرمنده ام نکنید.
-نه باور کنید بدون تعارف میگم.
کارت را از روی میز برداشتم و گفتم:باشه.
-میشه یه خواهش دیگه هم بکنم؟
-بله.
-میتونم به اسم صداتون کنم؟
با خنده ای از سر تعجب گفتم:بله.
بعد از غذا مسعود چند اسکناس روی میز گذاشت و از رستوران خارج شدیم.نمیخواستم دیگر سوار ماشینش بشوم برای همین گفتم:من دیگه از اینجا میتونم خودم برم...از اینکه اینقدر امروز براتون مزاحمت ایجاد کردم باید ببخشید.
-یعنی سوار نمیشی؟
-نه دیگه خودم میتونم برم.
-تعارف میکنی؟میرسونمت.
-نه ممنون.
در را برایم باز کرد و گفت:حالا سوار شو...این موقع شب چطوری میخوای بری؟
سوار شدم و گفتم:باید ببخشی.
-خواهش میکنم...ببین رویا از این به بعد اگه کاری داشتی با من تماس بگیر خوشحال میشم.
خندیدم دوباره گفت:شوخی نمیکنم شماره موبایلم رو که بهت دادم...باشه؟
مرا تا جلوی در خانه رساند.موقع پیاده شدن گفتم:باز برای امروز ممنونم.
-حرفش رو هم نزن...خداحافظ.
او رفت و من با لبخند وارد خانه شدم.مادر داشت با تلفن حرف میزد.در را که باز کردم داشت میگفت:باشه کاری نداری؟خداحافظ.و گوشی را گذاشت گفت:چقدر دیر کردی!
-مریض داشتم...رفتم بیمارستان طول کشید.
وارد اتاقم شدم و از خستگی خیلی زود به خواب رفتم حتا فرصت نکردم ماجرای آن روز را برای مادر توضیح دهم.
صبح روز بعد خانم منشی زنگ زد که مریضهای روز قبل امروز می آیند و من باید به مطب بروم.پس از صبحانه به مطب رفتم.بیماران منتظرم بودند.خانم منشی سلام کرد و من در اتاقم را گشودم چشمم به سبد گل زیبایی افتاد که روی میز بود.اشاره کردم تا خانم سارمی وارد اتاقم شود.پرسیدم:این گل رو کی آورده؟
-یه اقایی به اسم مسعود آورد گفت بهتون هم سلام برسونم.
خندیدم.خانم سارمی گفت:چیزی شده؟
-نه بابا ...این پسره حسابی عاشقه ...دیروز اتفاقی من رو رسوند بیمارستان.حالا از دیروز دست از سرم برنمیداره.
خانم سارمی خندید و گفت:پس از فردا هر روز یه سبد روی میزتونه.
-چه کار کنیم دیگه!
خانم سارمی با خنده گفت:خوشگلی دردسر داره.
-خب دو دقیقه دیگه اولین مریض رو بفرست تو.
در اتاقم رو بستم و به سمت سبد گل رفتم.میان شاخه های گل سرخ چشمم به کاغذی افتاد آن را بیرون کشیدم و باز کردم.با دست خط زیبایی نوشته شده بود:
سلام رویا
امیدوارم از گلهایی که برایت فرستادم خوشت آمده باشد یه تلفن به من بزن کارت دارم.
کاغذ را در سطل آشغال انداختم و زیر لب گفتم:دیوونه الکی خوش!
تا نزدیک ساعت یک بعدازظهر مریض داشتم.وقتی در مطب را بستم تا به خانه بروم جلوی در مسعود را دیدم که کنار ماشینش ایستاده بود.کلافه و عصبی دستی به پیشانی کوبیدم و از پله ها پایین رفتم.صدای پاهای مرا که شنید سربرگرداند و گفت:سلام...تلفن نکردی؟
-سرم شلوغ بود...مریض داشتم.
-از گلها خوشت آمد؟
-ممنون.
از جوابهای سرد من متوجه بی حوصلگی ام شد.احساس کردم کمی ناراحت شد.ولی با لبخند گفت:ناهار رو با هم باشیم؟
-نه هیچ حوصله ای ندارم.
مکثی کرد و گفت:چیزی شده؟حالت خوبه؟
به دروغ گفتم:نه ...حالم خوب نیست.
-چرا؟
-سرم درد میکند.فکر میکنم از خستگی فشارم پایین آمده.
-الان میبرمت دکتر.
با بیحوصلگی گفتم:دکتر؟ناسلامتی خودم دکتر هستم.
خندید:خوبه ...پس خودتون بگید باید چکار کرد؟
-باید استراحت کنم.
-خب بیا من میرسونمت.
-ماشین هست ممنون.
-پس نه با من میای...نه افتخار ناهار را به من میدی؟!
با لبخند گفتم:باشه یه وقت دیگه الان حالم خوب نیست.
-پس بذار با ماشین خودت برسونمت...تو که میگی حالت خوب نیست.
ابروهایم را بالا انداختم دیدم چاره ای ندارم.سر تکان دادم و سوییچ را به سمتش گرفتم.در ماشینم را باز کرد و من سوار شدم.وقتی ماشین را روشن کرد گفت:اگه حالت خوب نیست بریم یه سرم بهت وصل کنن.
از عصبانیت دلم میخواست سرش داد بزنم بگم از ماشینم پیاده شو و دست از سرم بردار اما دلم نیامد آن همه مهربانی و عشق و محبت مسعود را اینگونه جواب بدم.فقط به علامت منفی سر تکان دادم.
مسعود راه افتاد.بین راه سکوت کرده بودم.او هم بخاطر رعایت حالم حرفی نمیزد تا اینکه جلوی خانه رسیدیم که گفت:من رو از حالت بی خبر نذار رویا...
سر تکان دادم و کیفم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم.مسعود دوباره گفت:خواهش میکنم به من زنگ بزن...نگرانتم.
ماشین را در پارکینگ گذاشتم و در خانه را بستم.چند لحظه ای صبر کردم تا برود.دلم بحال او سخت که باید اینهمه راه را برمیگشت.آنقدر در فکر بود که بطور حتم تمام راه را پیاده طی میکرد.بعد از رفتن او سوار ماشینم شدم و به خانه آرام رفتم.چقدر برای تعریف کردن ماجرای خودم و مسعود ذوق داشتم.
آرام دو لیوان شربت آورد و گفت:خب تعریف کن ببینم.
-هیچی دیگه... امروز هم گیر داده بود که من رو ببره دکتر...هی بهش میگم بابا خیر سرم من خودم دکترم.
آرام خندید و گفت:رویا میخوای چکار کنی؟
-چی رو چکار کنم؟
-میخوای بازم انتقام بگیری؟
-نمیدونم ...فکر نمیکنم مسعود از اون پسرهایی باشه که من تشنه انتقام گرفتن از اونا هستم ولی تا موقعی که خودش بخواد باهاش هستم.
خنده ام گرفت:نه دیوونه...ولی اون موقع دلش رو میشکنم و بهش نه میگم.
-تو خیلی بدجنسی رویا!بیچاره داره از روز و شبش و از سفرش میزنه اونوقت تو...
با عصبانیت گفتم:چی بیچاره؟!خودش میخواد باهاش باشم.منکه قصد ازدواج ندارم.اگه لاان بگه میخواد از من خواستگاری کنه بهش میگم نه...ولی خودش نمیپرسه تا جواب من رو بشنوه.
-خب اگه بدونه جواب تو منفی است که زودتر میره پی کارش.یه جوری بهش بفهمون.
-نمیخواد تو دلت به حالش بسوزه...داره لذتش رو میبره بذار توی لذت عاشقی اش بسوزه و خوش باشه منم دارم از وقتم میذارم به من چه که سفرش رو عقب انداخت میخواست نکند.
آرام سکوت کرد من شربتم را نوشیدم و گفتم:میخوای یه ذره بذارمش سرکار؟
آرام متعجب نگاهم میکرد که گوشی موبایلم را در آوردم و شماره مسعود را گرفتم چند لحظه بعد صدایش را شنیدم.
-جانم.
-سلام.
با خوشحالی گفت:سلام رویا...حالت چطوره؟بهتر شدی؟
-آره کمی بهترم.
-الان کجایی؟!میتونم بیام ببینمت.
با صدایی مریض و آهسته گفتم:نه ...الان توی درمونگاهم....سرم به دستم وصله.
با صدایی ناراحت گفت:یعنی اینقدر فشارت پایین بود؟!
در حالیکه جلوی چشمان آرام لبخند میزدم دوباره با همان صدای مریض گونه گفتم:فشارم رو شش بود...رفتم خونه حالم بهم خورد...مامان من رو رسوند درمونگاه.
-رویا بذار بیام ببینمت دلم برات شور میزنه.
ابرویی بالا انداختم و از آنهمه ابراز علاقه متعجب شدم:نه ...حوصله ندارم باشه بعد...الان سرمم تموم میشه باید برم خونه.
فردا میری مطب بیام ببینمت؟
-نه... فکر نمیکنم ...این چند روز خیلی خسته شدم.میخوام کمی استراحت کنم.
-رویا ...بذار فردا بیام دیدنت.
-نه ...من به مامان و بابا چی بگم؟نه نمیشه.
-من یه جوری درستش میکنم...بذار بیام نگرانتم.
-نه نمیخواد...پس فردا همدیگر رو میبینیم.
-پس دست کم شماره خونه رو بده تا بهت زنگ بزنم.
آرام در حالیکه خنده تلخی روی لب داشت زیر لب گفت:بیچاره...
شماره را به مسعود دادم و گفتم:اگه جواب ندادم یعنی در موقعیت مناسبی نیستم باشه؟
-باشه عزیزم...خیلی مراقب خودت باش ...بهت زنگ میزنم.
-خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و بلند بلند خندیدم.گفتم:نمیبینی زیر سرمم...بلند شو یه چیزی بیار بخورم تا دوباره فشارم پایین نیومده.
-اگه بلند شم میرم یه سوزن می آرم محکم میزنم تو دستت که دروغ نگفته باشی زیر سرمی...بیچاره مسعود فکر کردی داری میمیری.نمیدونه اینجا نشستی دوتا دوتا میوه پوست میکنی.
خندیدم:نمیدونی با چه دلسوزی میگفت نگرانتم بذار بیام ببینمت.
-خنده نداره رویا خانم این کارها و بلاهایی که سر این و اون میاری یه روزی سرت میاد...حواست باشه.
-برو بابا تو هم جنبه شوخی نداری.
آرام با عصبانیت گفت:این شوخی نیست رویا این احساسات و قلب آدمیه که داری به بازی میگیریش.
با عصبانیت گفتم:همشون مثل سهیل هستند.
آرام فریاد زد:نخیر خانم سهیل یه نفر بود که تنهات گذاشت و رفت.اینای دیگه دوستت دارند بدبخت.
-میخوام نداشته باشن.
آرام مکثی کرد و گفت:یادت نیست؟نیما رو میگم...هیچوقت یادم نمیره چقدر بهت التماس کرد و چقدر ازت خواست فکر کنی اما تو بهش جواب ندادی.
-بابا من ازش خوشم نمی آمد خوب چکار کنم؟
-خوشت نمی اومد اینقدر براش ناز نمیکردی تا عاشقت بشه و بخاطر نه گفتن جنابعالی اشک بریزه... حیف ...حیف که اینهمه زیبایی داری و اون رو هدر میدی!
-میخوام نداشته باشم این همه زیبایی رو که صد نفر عاشقم بشن بخاطر قیافم یا یکی هم مثل سهیل بخاطر پولم.
-میتونی بجای اینکه اینقدر سرد و بی روح باشی عاشق و با احساس باشی ولی نمیخوای.
-نمیتونم عاشق باشم با احساس باشم میفهمی؟عشق و احساس سالهاست در قلب من مرده.
-پس تو هم باهاش مردی تو اون رویی نیستی که من میشناختم دیگه هم نمیخوام ببینمت میفهمی؟
با عصبانیت از جا برخاستم و کیفم را برداشتم و گفتم:به جهنم... میرم تا دیگه منو نبینی.
به خانه برگشتم عصبی بودم و حوصله نداشتم به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.همان موقع مسعود زنگ زد گوشی را برداشتم با بی حوصلگی گفتم:بله.
-سلام رویا ...نگرانت بودم نتونستم صبر کنم حالت چطوره؟
-خوبم خواب بودم.
-ببخشید بیدارت کردم الان خوبی؟
-آره بهترم.
-خب پس بخواب...خداحافظ.
تلفن را قطع کردم.حرفهای آرام در گوشم پیچید.در همان حال چند ضربه به در خورد.
-رویا جان؟
-بفرمایید.
مادر وارد شد و گفت:حالت خوبه؟ناهار نمیخوری؟
-نه ...اشتها ندارم.
-خواستم بگم از فردا عموت اینا چند روزی مهمون ما هستند...آبرو داری کنی ها.
با ناراحتی روی تخت نشستم و گفتم:باز عمو اینا؟
-یعنی چی؟!
-یعنی یا ما میریم اونجا یا اونا میان اینجا... چه خبره!
-خب مادر من مهمونن...حالا بهشون بگم نیان؟
-نخیر بهشون بگین جلوی چشم چرونی های پسرشون رو بگیرن که وقتی اینجاست اونقدر مثل آدم ندیده ها به من خیره نشه...بخدا خستم شدم از بس زیر نگاهش بودم.انگار همش آدم رو میپاد.
-خب تقصیر خودته پسر به این خوبی و به این عاشقی رو رد کردی...اونم لج کرده و میخواد هر جوری شده دل تو رو بدست بیاره.
-میخوام صد سال سیاه به دست نیاره با اون چشمای هیزش.
-درست صحبت کن...فرشاد خیلی هم پسر آقاییه.
-بله برای شما آقاست.چون اونجوری که به من خیره میشه به شما خیره نمیشه.
-خیلی ناراحتی به خودش بگو ولی محترمانه.
سرتکان دادم و گفتم:بله همینکارو میکنم.
مادر از اتاقم بیرون رفت.من عصبانی بودم و با شنیدن خبر امدن عمو اینا عصبانی تر شدم سرم را در میان دستانم گرفتم و در سکوت اتاق به فکر فرو رفتم.
نزدیک صبح بود که سر و صدا حکایت از ورود خان عمو و زن عمو و فرشاد و فریبا داشت.با عصبانیت بالشت را روی گوشم فشردم تا بلکه بخوابم ولی مگر خوابم میبرد.نگاهی به ساعت انداختم شش صبح بود و مادر برای مهمانان صبحانه حاضر میکرد.فکری به سرم زد گوشی موبایلم را برداشتم و به مسعود زنگ زدم.صدای خواب آلودش را شنیدم.
-الو...
-سلام مسعود منم رویا.
صدای خواب الودش واضح تر شد:سلام ...حالت چطوره؟آخرش یه زنگ به ما زدی!
-میتونی یه کاری بکنی؟
-چه کار؟
-بیای دنبالم.
-برای چی؟چیزی شده؟
-نه هنوز حالم خوب نشده نمیخوام ماشین ببرم بیا دنبالم تا برم بیمارستان.
-آره عزیزم چرا که نه...چه ساعتی؟
-یک ساعت دیگه چون باید ساعت 8 بیمارستان باشم.
-چشم ...سر ساعت جلوی در خونتون منتظرم.
خندیدم و گفتم:پس خداحافظ.
-میبینمت.
گوشی را که قطع کردم صدای مادر بلند شد:رویا جان مادر نمیای صبحانه بخوری؟
در آینه نگاهی به سر و صورتم کردم و گفتم:چرا ...آمدم.
صدای مادر را شنیدم که گفت:آخه امروز باید بره بیمارستان سری به مریضهاش بزنه برای همین باید زود بلند شه.
شال سفیدم را که همرنگ پیراهنم بود روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم.زنعمو از جا برخاست و مرا بوسید.گفتم:خوش آمدید زنعمو.
فرشاد را ندیدم.تعجب کردم چنین فرصتی را برای دیدار من از دست داده است اما همان موقع در دستشویی باز شد و فرشاد در حالیکه حوله ای روی شانه اش انداخته بود بیرون آمد و نگاهش که به من افتاد سلام گرمی کرد.ولی من به سردی جوابش را دادم.سر میز صبحانه دلم میخواست آنقدر طولش بدهم تا مسعود از راه برسد و زنگ بزند اما نشد.ساعت هفت و نیم بود و تا آمدن مسعود نیم ساعتی مانده بود.بعد از صبحانه لباس پوشیدم و کیفم را برداشتم و روبروی زنعمو نشستم و گفتم:خب زنعموجان چه خبر؟
-خوشی خانم دکتر.
چقدر از این تکه کلام بدم می آمد.به زور لبخند زدم.زنعمو پرسید:کی برمیگردی رویا جان؟
-معلوم نیست زنعمو چطور؟
زن عمو با چشم اشاره به فرشاد کرد و گفت:آخه کارت داریم.
وای بازم موضوع خواستگاری بود.نمیدانم چقدر و به چه زبانی باید نه میگفتم که دست از سرم برمیداشتند.نمیدانم از عصبانیت بود یا از سر لجبازی که با لبخند گفتم:معلوم نیست... میدونید چرا زنعمو؟آخه امرزو با یکی از دکترهای بیمارستان جلسه دارم چون درباره عمل یکی از بیماران قلبی که مریض منهم هست باید مشورت کنیم.اصرار داشت که امروز بیاد دنبالم با هم بریم بیمارستان...الانه که سر برسد بعدش هم معلوم نیست چی پیش بیاد...حالا باشد برای بعد.
زنعمو با حالتی که معلوم بود هم ناراحت است و هم کنجکاو پرسید:حالا این اقای دکتر چند سالشونه که میخوان بیان دنبال شما؟
-35 سال.
-خب اشکالی نداره زنعمو باهاش برو سن پدرت رو داره.
از این حرفش لجم در آمد.با لحنی که میخواستم فرشاد و زنعمو را عذاب بدهم گفتم:ولی زنعمو بهش نمیاد 35 ساله باشه مجرده...بهمین خاطر خیلی خوب مونده.تازه نمیدونی چه دکتر بامزه ای است کلی از دستش میخندیم.
زنعمو در حالیکه دندانهایش را از حرص بهم میسایید سکوت کرد.مادر که متوجه ناراحتی زنعمو شد گفت:خوبه ...حالا نمیخواد اینقدر تعریف کنی اگه بامزه است برای مادرش بامزه است نه برای ما.
نمیدانم مادر طرف من بود یا زنعمو که همیشه حرفهایی میزد که قلبم را میسوزاند.خوشبختانه صدای زنگ در نگذاشت حرف ادامه پیدا کند.کیفم را برداشتم و گفتم:با اجازه ...خداحافظ.بعد برای خنک شدن دل خودم هم که شده اف اف را برداشتم و گفتم:بله.
صدای مسعود را شنیدم:تاکسی دربست شما رسید.
با خنده گفتم:آمدم آقای دکتر.
صدای متعجب مسعود را شنیدم که گفت:آقای دکتر!دکتر دیگه کیه؟!
با لبخند به زنعمو و فرشاد نگاهی انداختم و گفتم:خداحافظ.و بعد با لبخند از پله ها پایین رفتم.
وقتی در خانه را بستم از پشت شیشه نگاه فرشاد را متوجه خودم و مسعود دیدم.با لبخند در ماشین را گشودم و صندلی جلو سوار شدم.مسعود که پایش را روی گاز گذاشت پرسید:خب قضیه آقای دکتر چیه؟
-هیچی بابا یه خواستگار سمج دارم که دست از سرم برنمیداره هی میخواد بزور جواب بگیره.
-خب من رو بهش معرفی کن بگو نامزدتم.
خندیدم و گفتم:آخه یادم رفت بهت بگم این خواستگار سمج پسر عمومه.
به شوخی گفت:پس من رو وارد مسائل خانوادگی نکن.
به بیمارستان که رسیدیم گفتم:بعد از تموم شدن کارم میرم خونه تو هم برو.
-نه دیگه حالا که قرار شد برسونمت بیمارستان ناهار رو باید با من باشی.
-نمیخوام مزاحمت باشم.
ابروهایی بالا انداخت:مزاحم نیستی خوشحالم میکنی.
-باشه نزدیک ظهر کارم تموم میشه.
به سمت در ورودی بیمارستان که میرفتم با خودم گفتم چه خوب شد حالا دیرتر برمیگردم خونه.
اما خبر نداشتم چه اتفاقی خیالات مرا نقش بر آب میکند.
نزدیک ظهر مسعود جلوی دربیمارستان بود رو به من گفت:رستوران قبلی رو تو انتخاب کردی اینبار من انتخاب میکنم.یه رستوران خوب هست که نزدیک خونه ماست.
-اِ ...ببخشید ...خونه شما کجاست؟!
-میریم تا ببینی.
نزدیک پارک زیبایی رستورانی بود که خیلی مجلل بنظر میرسید.وارد رستوران که شدیم سفارش غذا دادیم.مسعود گفت:خونه ما خیابون بعدیه ...خیلی می آیم اینجا ...جای خوبیه.
-آره قشنگه ...معلومه که تو و خانواده ات وضعتون خوبه.
خندید و گفت:مگه وضع شما و خانواده تون بده؟!
-نه ولی فکر نمیکنم به اندازه شما خوب باشه...فقط برایم سواله که چرا ماشین مدل پایین داری.
باز هم خندید و گفت:آخه به دردم نمیخوره.من تمام زندگیم آلمانه..هر از گاهی میام به پدر و مادرم سر میزنم.این پژو رو هم گرفتم که وقتی ایرانم کارم رو راه بندازه.وقتی هم نیستم تو پارکینگ خاک میخوره.
سکوت کردم و در دل گفتم پس معلوم شد برای چی میخوای هر روز با من باشی...میخوای وقتت بگذره.
-ناراحت شدی رویا؟
-نه ...نه.
از رستوران که بیرون آمدیم بنظرم آن اطراف آشنا آمد.خوب که به اطرافم نگاه کردم متوجه شدم نمایشگاه ماشینی که عمو میخواست بخرد همان اطراف بود.آن روز هم برای قولنامه قرار داشتند.عمو میخواست آنجا را برای فرشاد بخرد.هنوز شبی که عمو ما را برای دیدن نمایشگاه خالی برده بود و به ما گفته بود که بهمین زودی اینجا را پر از ماشین میکند یادم هست.مثل برق از جا پریدم و گفتم:بیا از اینجا بریم.
-چی شده؟!
-زود باش.
مسعود هول شده بود و علت این همه عجله را نمیفهمید.با احتیاط از خیابان گذشتیم.مسعود در ماشین را برایم باز کرد و با عجله از آنجا دور شدیم.
بعدازظهر خسته از کار و گردش به خانه برگشتم.پدر و عمو مشغول صحبت در مورد مغازه جدید عمو بودند که در را گشودم.عمو با خوشرویی با من احوالپرسی کرد.پدر در حالیکه با فرشاد صحبت میکرد جواب سلامم را داد.ولی فرشاد سرش را بالا نیاورد مرا نگاه کند.از رفتارش متعجب شدم بهتر خیالم راحت شد که سربسرم نمیگذاره.زنعمو هم کمی ناراحت بود و جواب سلام مرا به سردی داد.من رو به مادر با چشم اشاره ای به زنعمو کردم که نگاه غضبناکی تحویلم داد و به من فهماند زنعمو از دستم ناراحت است.من از فرصت استفاده کردم و دیدم حالا که هیچکس کاری به کارم ندارد روی مبل افتادم.صفورا خانم لیوانی چای برایم آورد.همانطور که مجله روی میز را ورق میزدم به حرفهای عمو و پدر گوش میدادم.
-ببین فرخ ...من حساب همه چیز رو کردم.چند تا از ویلاها رو میفروشم...بطور حتم از کرایه دادن ویلاها در تابستون که بهتره...این یه کار همیشگیه ولی کرایه دادن ویلا فقط مخصوص تابستونه.
-میشه باهات حرف بزنم؟
سرم رو بالا آوردم.فرشاد بالای سرم ایستاده بود.سکوت کردم.اولین بار بود که فرشاد شوخ و خندان را ناراحت میدیدم.با من من سر صحبت را باز کرد.
-میدونی رویا ...من 5 ساله که خواستگارتم ...هر وقت بهت گفتم دوستت دارم گفتی الان درس دارم الان میخوام مطب بزنم الان میخوام یه دکتر با تجربه بشم.الان نه الان نه...تا 5 سال گذشت ...در این مدت هر وقت مادر و پدرم گفتند بیا بریم خواستگاری یه دختر دیگه رویا جوابش منفیه گفتم نه یا رویا یا هیچکس... به سر این حرفم ایستادم تا مادر و پدرم رو راضی کردم از حرفهای تو ناراحت نشن و با هردفعه نه گفتن تو دلسرد نشن با خودم گفتم من یه روزی بهت ثابت میکنم چقدر دوستت دارم اما انگار تو...
نگذاشتم حرفش را بزنه.با لحنی عصبی ولی آرام که پدر و عمو نشنوند گفتم:بله ...من اینجورم از همه مردها بدم میاد...نمیخوام ازدواج کنم ...میفهمی؟
لبخند تلخی زد که مرا متعجب کرد بعد در حالیکه به چشمان قهوه ای رنگش خیره شدم بود گفتم:بهمین خاطر امروز با آقای دکتر این همه راه کوبیدید و رفتید اون رستورانی که نزدیک مغازه ای است که پدر میخواد بخره؟میدونم چرا اینکار رو کردی...به عمد آقای دکتر رو وسوسه کردی اونجا ناهار بخورید تا من تو رو ببینم ...میخواستی به اصطلاح خودت دلم رو خون کنی ...میخواستی به آقای دکتر شما حسودی کنم نه؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: تو...ما رو دیدی؟
سرتکان داد و گفت:از همون اول صبح از اون حرفهای پر نیش و کنایه معلوم بود تو از همه مردها بدت نمیاد ...از من بدت میاد ...معلوم بود که فقط نمیخوای با من باشی ولی راضی هستی با هر کسی باشی.
-نه ...اشتباه میکنی فرشاد...
با عصبانیت گفت:بسه ...نمیخواد توضیح بدی ... نترس من مثل تو نیستم که بخوام کسی رو ضایع کنم ...به هیچکس نگفتم.
لحظه ای یاد رفتار زنعمو افتادم و گفتم:بله معلومه زنعمو برای چی اینطور رفتار میکنه؟
-از رفتار صبح ناراحته.
-اما ...باور کن اشتباه میکنی.
سرش را به علامت تایید تکان داد.احساس کردم حرفم را باور کرده است.داشت خیالم راحت میشد که گفت:باور کردم ...بخدا قسم که دیگه باورم شده فقط نیش و کنایه ها بهونه هات سرسنگین بودنت فقط با منه...در حالیکه من بعد از این همه سال هنوز نتونستم بهت بفهمونم به خدا رو بخاطر ثروت عموم نمیخوام بخاطر زیبایی صورتت هم نمیخوام.من از بچگی تو رو میخواستم رویا ...خودت میدونی که اونوقت عمو نه مثل حالا ثروت داشت و نه چهره تو در اوج زیبایی بود...من از بچگی با عشق تو بزرگ شدم باور میکنی؟میدونم که باور نمیکنی بهمین خاطر دیگه هیچی نمیگم و دیگه نه اصرار میکنم و نه حرفی در مورد خواستگاری میزنم اما این رو بدون من همیشه دوستت داشتم و خواهم داشت گرچه شاید سکوت کنم و حرفی نزنم.صبر میکنم تا وقتی که تو حرف بزنی.هر وقت سر سوزنی تونستی من رو تحمل کنی بگو تا با سر پا پیش بذارم و اگر هم نتونستی که... سکوت کرد و آهی کشید دوباره گفت:متوجه منظورم که شدی ...به هر حال من همیشه منتظرت میمونم ...شاید اینطوری هم تو راحت تر بتونی با آقایون دکترای بیمارستان بیرون بری هم من شاید عشق تو از سرم بره که میدونم نمیره...ولی فقط میخواستم همه این حرفها رو بزنم برای یه چیز خواستم بهت بگم چقدر دوستت دارم تا فکر نکنی از روی حسادت این حرفهارو میزنم.خواستم بهت بگم سکوت میکنم و دیگه حرفی در مورد خواستگاری نمیزنم تا فکر نکنی میخوام با این حرفی که میزنم خودم رو برات عزیز کنم تا جواب مثبت به من بدی ... نه... فقط بخاطر خودت و خودت و خودت میگم چون خیلی دوستت دارم میگم...
مکثی کرد و سرش را پایین انداخت بعد مستقیم به چشمانم خیره شد و گفت:تو حیفی رویا حیف تو با این همه زیبایی و موقعیت شغلی و فرهنگ بالای خانوادگی و از همه مهمتر جوانی و شادابی که با هوش مردهایی که تو رو فقط برای چند روز یا چند ماه بخوان پرپر بشی تو باید برای کسی بمونی که تو رو یه عمر بخواد نه چند روز...
با عصبانیت گفتم:تو حق نصیحت کردن من رو نداری در ضمن داری به من تهمت بزرگی میزنی...بعد هم میخواستم بگم اون آقایی که دیدی...
نگذاشت حرفم را تمام کنم دستش را به علامت سکوت بالا آورد و گفت:باشه هر چی تو میگی من تهمت زدم ببخشید...خاضعانه ازت درخواست بخشش دارم این حرفها رو نشنیده بگیر اما فقط بعنوان آخرین حرف این رو از من بپذیر...رویا کسی که گلی رو دوست داشته باشه توی گلدون میکاره تا برای همیشه رشد کند تا از زیبایی اش لذت ببره و مرگ گل زیباش رو نبینه اما کسی که گلی رو برای دو روز میخواد توی آب میذاره تا از عطر و زیبایی اش لذت ببره و وقتی پژمرده شد بندازتش دور مواظب باش گل توی گلدون نباشی بذار گلی باشی که توی قلب یه نفر کاشته میشه.
پیش از آنکه حرفی بزنم از کنارم بلند شد و به سمت عمو و پدر برگشت.با عصبانیت از جا برخاستم و به اتاقم رفتم.آنقدر در را محکم بهم کوبیدم که برای لحظه ای همه ساکت شدند.صدای مادرم را شنیدم که گفت:چی شد؟!رویا بود؟! برای چی اینطوری کرد؟
صدای زنعمو را شنیدم که گفت:مرجان جون دیگه چطوری باید بگه ما اینجا زیادی هستیم.
در اتاق را باز کردم و گفتم:نه زنعمو شما زیادی نیستید من زیادی ام من زیادی ام که تا امروز نمیدونستم پس شما دنبالم میاد و من رو تعقیب میکنه تا بدونه با کی میرم و با کی میام.
زنعمو نگاهی به فرشاد انداخت که با تعجب به الم شنگه ای که راه انداخته بودم نگاه میکرد.پرسید:آره فرشاد؟!
فرشاد ایستاد و به من نگاه کرد گفت:آره ...ولی ...
پیش از اینکه فرشاد حرف دیگری بزند سوییچ ماشینم را برداشتم و با لبخندی که نشانه تمسخر بود گفتم:شب خوش.
صدای همهمه افراد خانواده بلند شد اما من به سرعت از در خارج شدم و از پله ها پایین رفتم.در پارکینگ را باز کردم و سوار ماشین شدم که مادر جلوی در دوید داد زد:وایسا ...رویا کجا میری؟
-هر جایی که مثل اینجا زیر ذره بین نباشم.
-کله شقی نکن رویا...کجا میخوای بری؟
سرم را از پنجره ماشین بیرون آوردم و گفتم:بیمارستان میرم خوبه؟
و پایم را روی گاز فشردم تا بیرون بروم که چیزی محکم به شیشه جلوی ماشین خورد.فرشاد بود که دستانش را محکم به کاپوت ماشین کوبیده بود جلو آمد و در را باز کرد و گفت:باهات میام.
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:کجا میای؟من از دست تو دارم میرم اونوقت میخوای با من بیای؟
در حالیکه به سختی عصبانتیش را مهار میکرد گفت:حق حرف زدن نداری...گفتم من باهات میام.
با عصبانیت روی فرمان ماشین کوبیدم و از پارکینگ خارج شدم.پایم را روی گاز فشردم.هر دو ساکت بودیم تا اینکه فرشاد گفت:یواشتر برو.
-به تو مربوط نیست ...هر جور بخوام میرم خیلی ناراحتی پیاده شو.
با لحن آرام و مهربان تری گفت:باشه ...ازت حواهش میکنم آرامتر برو.
پایم را محکم روی ترمز فشردم.من کمربند بسته بودم وگرنه از شیشه ماشین به بیرون پرت میشدم اما فرشاد اگر دستش را سپر نمیکرد و به داشبورد ماشین نمیگرفت از شیشه به بیرون پرت شده بود.در آن لحظه متوجه کار احمقانه ام نشدم و با عصبانیت گفتم:برای چی با من آمدی تا دوباره مغزم رو بخوری و چرت و پرت بگی؟!
فرشاد عصبانی بود.در حالیکه سعی میکرد آرام باشد گفت:خودت بهتر میدونی که تعقیبت نکردم چرا گفتی من دنبال تو بودم؟!
با لحنی عصبی و بی ادبانه گفتم:دوست داشتم میخواستم دلم خنک بشه...میخواستم همه تو رو مقصر بدونن.
با عصبانیت محکم مشتی روی داشبورد کوبید و گفت:تو حق نداری با من اینجور برخوردی کنی رویا.
-چه برخوردی کردم؟!تازه خودت رو یادت رفته چطوری به من تهمت زدی و نگذاشتی حرفم رو بزنم.
-باشه باشه باشه... ببخشید غلط کردم اشتباه کردم شما از گل پاکتر ... به خدا من ... مشکل دارم ... همه اون حرفا رو هم به خودم زدم ...خوبه؟!
فریاد زدم:فرشاد برو پایین ...برو پایین.
-آروم باش ...منکه چیزی نگفتم!
در حالیکه بغض گلویم را میفشرد گفتم:دیگه چی میخوای بگی؟دیگه نمیخوام ببینمت ...برو پایین.
-رویا ...گوش بده ...بذار یه چیزی بگم ...شاید من اشتباه کرد باشم ولی تو هم بی تقصیر نبودی.
دستانم را روی گوشم فشردم و گفتم:برو پایین ...برو پایین ...
-بذار همینجا همه چی تموم بشه رویا... دیگه تمومش کن ... باشه من جلوی همه ازت بخاطر حرفهام معذرت میخوام ...قبول دارم تهمت زدم ببخشید ...فقط تمومش کن.
سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم.حالم خوش نبود احساس تحقیری که در وجودم اوج گرفته بود داشت مثل خنجری قلبم را میدرید احساس اینکه همیشه از مردها متنفر بودم.عشق دیدن عجر و ناتوانی شان را داشتم اینکه همیشه دوست داشتم بعد از رفتن سهیل خواهش و التماس مردهای دیگر را به چشم ببینم.همه اینها مثل خنجرهایی شده بود که قلبم را پاره میکرد.
همانطور که سرم را روی فرمان گذاشته بودم تحت فشار این احساسات پوچ و واهی که میدانستم همه از قلب زخم خورده من ناشی میشود گریستم با صدای بلند گریستم میخواستم خودم را از شر همه آن احساسات راحت کنم.شاید حرفهای فرشاد در من اثر کرده بود که بی آنکه خودش بدانم داشتم از اینکه خود را بازیچه مردانی چون سهیل و شاهین و مسعود کرده بودم میگریستم.بیچاره فرشاد فکر کرد بخاطر رفتار او میگریم با ناراحتی گفت: ببخشید ... رویا... رویا ...من که معذرت خواستم ...چرا گریه میکنی؟حالا که چیزی نشده ...جلوی بقیه هم معذرت میخوام خوبه؟
سرم را بلند کردم و بدون هیچ حرفی به سمت خانه حرکت کردم.همین که خواستم از ماشین پیاده شوم و در پارکینگ را باز کنم فرشاد گفت:رویا ...
سرم را به سمتش برگرداندم که گفت: متاسفم...نمیدونستم حرفهای چرند و پرند من اینقدر باعث آزار تو میشه.
-مهم نیست.
-صبر کن ...من رو بخشیدی؟
نگاهش کردم.عشق را آنقدر واضح در چشمانش دیدم که نتوانستم به آن همه احساس در چشمانش بی اعتنا بمانم.لبخند کمرنگی زدم و از ماشین پیاده شدم.
مادر زنعمو عمو و پدر منتظر بازگشت ما بودند.همینکه وارد شدیم همه ساکت شدند.این سکوت کمی عذابم میداد تا اینکه فرشاد سکوت را شکست.
-میخواستم جلوی همه شما از رویا بخاطر...
فرشاد نمیدانست برای کاری که نکرده چه کلمه ای جانشین کند که گفتم:فرشاد!
سکوت کرد و چشم به من دوخت گفتم:لازم نیست ...من باید از همه عذرخواهی کنم که با سر و صدایی که راه انداختم اذیتشان کردم.
زنعمو اولین کسی بود که با خوشحالی مرا در آغوش کشید.
ماجرای آن شب به خیر گذشت اما آنشب هم مثل سایر شبها گذشت.همان شب قصد توبه ای کردم که دیگر بازگشتی در آن نباشد.
روز بعد هنوز خواب بودم که موبایلم زنگ زد.غلتی زدم و غرغرکنان آن را برداشتم:بله؟
-سلام رویا ...منم مسعود ...پایین منتظرتم.
-باشه ...باشه.
موبایلم را قطع کردم و دوباره خوابیدم.کمی بعد دوباره با صدای زنگ موبایل از خواب شیرین بیدار شدم.
-رویا ...چرا نمیای؟من پایینم بیا دیگه.
انگار خواب از سرم پرید که اینبار با هوشیاری پرسیدم:کدوم پایین؟!
-جلوی در خونه تون دیگه.
-اینجا آمدی چرا؟!
-مگه نمیخوای بری مطبت؟آمدم برسونمت.
نگاهی به ساعت اتاق انداختم.نه و نیم بود و من باید ساعت 10 در مطب میبودم.از جا پریدم و در حالیکه موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم گفتم:آمدم.
لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم.عمو و پدر برای خرید نمایشگاه رفته بودند زنعمو و مادر هم مشغول صبحانه خوردن بودند.
زنعمو با خوشرویی جواب سلام مرا داد.لقمه ای در دهان گذاشتم و سریع خداحافظی کردم.
مادر و زنعمو از این همه عجله من متعجب شده بودند.مسعود درست جلوی در منتظرم بود.وقتی سوار ماشین شدم آنقدر عجله داشتم که گفتم:سلام ...دیرم شده ...میشه تندتر بری.
لبخندی زد و گفت:خوبه از خواب بیدارت کردم!
جلوی مطب که رسیدم ساعت ده و نیم بود.خواستم با عجله پیاده شوم که مسعود گفت:رویا ...برای ناهار میبینمت؟
-ناهار؟!
-آره دیگه با هم میریم همون رستورانی که دیروز رفتیم و از غذاهاش خوشت اومد.
-نه ...اونجا نه.
-چرا؟! غذاش خوب نبود؟!
-نه ...نه ...
-باشه میریم یه جای دیگه...دیرت نشه برو دیگه خداحافظ.
با عجله از پله های مطب بالا رفتم.کمی دیر کرده بودم اما خوشبختانه جز یک مریض کسی در مطب نبود.تا ساعت 12 پشت هم مریض داشتم.وقتی لباس پوشیدم که از مطب خارج شوم یاد حرف مسعود افتادم.از پنجره نگاهی به خیابان انداختم.سر ساعت منتظرم بود.کمی فکر کردم و تصمیم گرفتم آن روز همه چیز رو تمام کنم.کیفم را برداشتم و از مطب خارج شدم.مسعود رو به در ساختمان ایستاده بود.وقتی به سمت او پیش میرفتم در ماشین را برایم باز کرد با لبخند گفت:سلام عزیزم.
از این کلامش قلبم لرزید وقتی پشت فرمان نشست گفت:خب سرکار خانم چی میفرمایند؟
-در مورد چی؟
-در مورد ناهار؟کجا برم؟
-نمیدونم هر جا...فقط دنج باشه که کمی حرف دارم.
لبخند زد و با شوق فراوان گفت:منهم همینطور عزیزم.
باز قلبم به لرزه در آمد:میشه یه خواهشی بکنم مسعود؟
-بله عزیزم بگو.
-میشه اینقدر از این کلمه عزیزم استفاده نکنی.
با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:چرا؟!
-چون اذیت میشم.
-باشد ...جانم بگم چطوره؟
در حالیکه سعی میکردم عصبانی نشوم به زور لبخند به لب آوردم و گفتم:میشه هیچی نگی ...هیچی.
-چرا آخه؟
-چون دوست ندارم.
اگر چه راضی نشد ولی قبول کرد.رستورانی مناسب برای صرف غذا انتخاب کردیم.میدانستم میخواد در چه مورد حرف بزند بهمین خاطر صبر کردم تا اول او حرفش را بزند.وقتی پیشخدمت غذا را روی میز چید و رفت مسعود در حالیکه با غذایش بازی میکرد گفت:میدونی رویا..این حرفهایی که میخوام بزنم رو تا حالا به هیچکسی نزدم...نمیدونم تو با من چه کار کردی که اینطوری برای گفتن این حرفها بی تاب شدم تا حالا هر کسی با من از عشق و عاشقی حرف میزد بهش میخندیدم.هیچوقت باور نمیکردم روزی خودم در دام عشقی بیفتم و همه به من بخندند.شاید باور نکنی ولی طی این چند روز اونقدر رفتارم مشکوک شده و به قول مادرم مثل عاشقا گیج و ویج شدم که فکر میکنم همه به راز قلب من پی بردن رویا ...لابد فهمیدی میخوام چی بگم...ولی بازم میخوام به زبون بیارم ...رویا ...من خیلی دوستت دارم.
چقدر از این جمله آخر متنفر بودم.همه مردها همین حرفهای بیهوده رو میزدند که من از آنها متنفر بودم از این عشقهایی که امروز بود و فردا نبود.
مسعود گفت:میخوام ازت خواستگاری کنم رویا.
سکوت کردم.سکوتم او را آزار میداد .چرا که پرسید:متعجب نشدی؟
-نه ...به هیچ وجه ...من از این عشق و عاشقی ها زیاد داشتم...حالا نوبت حرفهای منه.مسعود ...امروز اینجا آمدم تا آخرین حرفهام رو بهت بزنم تو شاید بتونی خیلی از دخترها رو خوشبخت کنی یا شاید هم خیلی از دخترها رو عاشق خودت کنی.... ولی مطمئنم من از اون دسته دخترها نیستم.
با نگرانی گفت:نه رویا ...نه ...اینطوری با من حرف نزن...تو نمیدونی من چقدر دوستت دارم.شاید خیلی ها قبل از من به تو ابراز عشق کرده باشند ولی من با بقیه فرق دارم.من عاشقتم رویا ...حتا یک لحظه هم نمیتونم تصور کنم با این همه علاقه من رو رد کنی.
لبخند زدم و گفتم:متاسفم مسعود ...ولی الان چند دقیقه ای میشه که دارم بهت میگم میخوام تمومش کنم تا تو بری به سوی سرنوشت خودت منهم به سوی سرنوشت خودم پس دیدی بیشتر از یک لحظه تحمل کردی؟
-رویا ...شوخی نمیکنم ...من نمیدونم چه جوری برات بگم ...بذار اینجوری ...
حرفش را قطع کردم:میدونم چی میگی ...ولی من نمیتونم قبول کنم ...متاسفم اگه زودتر گفته بودی شاید این همه مدت بیخودی دلبسته نمیشدی.
-رویا ...تو ...در این مدت ...هیچ علاقه ای به من پیدا نکردی؟!
خندیدم و گفتم:علاقه ؟!چی میگی مسعود مگه چند وقته با هم آشنا شدیم که علاقه ای ایجاد بشه.
-اما من در همین مدت کم...
-تو فرق داری مسعود...تو فقط چهره ظاهری من رو دیدی و عاشق شدی مطمئن باش چند روز که منو نبینی یادت میره چه شکلی بودم ...من از این عشقها زیاد دیدم.
-رویا تو نمیتونی بهمین راحتی احساسات من رو نادیده بگیری.
-خب میفرمایید چه کار کنم؟به زور باهات ازدواج کنم؟
کلافه و عصبی سرش را به اطراف تکان داد و گفت:نه ...باورم نمیشه ...نه ...
-چرا باور کن.
-صبر میکنم رویا ...فقط بگو چقدر صبر کنم؟
با عصبانیت گفتم:مسعود ...بس کن.
-یعنی صبر هم نکنم؟نگو که دیگه نمیخوای با هم باشیم.
-چرا اینرو هم میخوام بگم
دستش را به پیشانی گرفت و گفت:خدای من ...نه ...نه ...نه ...
با لحنی عصبی گفتم:بس کن مسعود ادای عاشقای دلسوخته رو در نیار تو این دنیا هیچکس عاشق واقعی نیست.
با عصبانیت گفت:اینا ادا نیست ...اینا اسمش عشقه ...چطور نمیتونی حرفهای من رو باور کنی؟
-من حرف هیچ مردی رو باور ندارم...میدونی من از همه مردهایی که ادای عاشقان رو در می آرن بدم میاد.
-ولی من ادا در نمیارم چطور بهت ثابت کنم رویا؟میخوای صبر کنم؟تا هر وقت که تو بخوای صبر میکنم.
-نه مسعود من خواستگارهای پشت خطی زیاد دارم که سالهاست صبر کردن شاید نظر من عوض بشه.بعد اهی کشیدم و گفتم:در تمام عمرم یکبار عاشق شدم ...عاشق مردی که حاضر شمد بخاطرش بخاطر عشقش بهش التماس کنم خواهش کنم خودم رو خوار کنم ...اما اون من رو برای پول میخواست ...من بخاطر عشقی که در قلبم شعله ور بود و مرا میسوزاند هر قدر از من پول خواست بهش دادم تا بلکه روزی او هم ابراز عشق کند اما بعد از مدتی وقتی دید خبری از پول نیست خیلی راحت من رو رها کرد و رفت.
-متاسفم رویا ولی اون یه اتفاق بوده ...یه آدم بی قلب و سنگدلی که نمیخوام دیگه حتا بهش فکر کنی ولی من ...بخدا اینطوری نیتسم خیلی دوستت دارم مثل تو که عاشق بودی ...رویا اگه من رو ول کنی درست مثل تو میشکنم ...بخدا میشکنم رویا... اینکارو نکن رویا.
لبخندی تلخ روی لبم نشست که از یادآوری خاطراتم به تلخی تمام روزهای سخت گذشته کامم رو زهرآگین کرد.گفتم:دیگه رویای عشق مسعود مرد مسعود ...من یه ادم سنگدل بی قلب هستم که دیگه هیچکس نمیتونه روی قلبم اثر بگذاره.پس تو هم هر چه زودتر برو ...برو شاید یه نفر دیگه بتونه قلب تو رو بدست بیاره و خوشبختت کنه... من از صمیم قلب برات این دعا رو میکنم مسعود.
با لحنی بغض آلود گفت:رویا من فقط تو رو میخوام...فقط خودت رو ... هیچکس دیگر هم نمیتونه قلب من رو تسخیر کنه ...رویا اجازه بده اسم من هم توی لیست انتظارت باشه اینطوری امیدی برای عشق تو داشته باشم.
با کلافگی سرم را پایین انداختم و گفتم:نه مسعود دیگه تمامش کن ...سرم درد گرفت.
-رویا ...در موردش فکر کن ...خواهش میکنم.
از پشت میز برخاستم و کیفم را برداشتم و از رستوران خارج شدم.این همه اصرار و لجبازی مسعود مرا عصبی کرده بود.با سردردی که از اینهمه گفتن و شنیدن پیدا کرده بودم راه خانه را در پیش گرفتم.مسعود با ماشین دنبالم آمد و با اصرار خواست مرا برساند.ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:بذار تموم بشه مسعود.
-باشه ...باشه ...فقط بذار امروز برسونمت.
در ماشین را برایم گشود و گفت:خواهش میکنم رویا.
سوار شدم.هر دو سکوت کرده بودیم من از سردرد و مسعود شاید دنبال جمله هایی میگشت که شاید بتواند مرا قانع کند.عاقبت سکوت را شکست و گفت:دست کم بذار هفته ای چند روز ببینمت.
وای که تا بحال چنین آدم سمجی ندیده بودم.با بی حوصلگی گفتم:مسعود نه ...نه ...نه.
-من نمیتونم رویا ...هفته ای دو روز ...میبرمت مطب و برت میگردونم.
-مسعود میخوام تمومش کنی ... سرم درد میکنه ...بسه دیگه.
در حالیکه دستانم را روی سرم میفشردم سکوت کردم.او هم ساکت شده بود گرچه قانع نشد.سرم را میان دستانم گرفته بودم و از روز درد چشمانم را بسته بودم که ماشین متوقف شد.فکر کردم به خانه رسیدم.وقتی سرم را بالا آوردم دیدم مسعود به سمت یک سوپر مارکت میرود.منتظر شدم وقتی برگشت یک بطری کوچک آب به دستم داد و یک قرص:قرص برای سردردت.
با تردید نگاهی به آن انداختم.متوجه منظورم شد.بسته قرص را از جیبش در آورد و گفت:بیا خودت یکی بردارد.
نگاهی به بسته قرص کردم.استامینوفن بود یک دانه جدا کردم و با آب آن را پایین دادم.
مدتی در سکوت گذشت تا عاقبت جلوی خانه رسیدیم.مسعود پرسید:سردردت خوب شد؟
-بهترم.
-رویا ...من پس فردا میام دنبالت ...قبول کن باشه؟
-نه ...اگه بیای شاید از من رفتاری ببینی که در شان تو نیست.مسعود ازت خواهش میکنم تمومش کن ...حالم هیچ خوب نیست.
-باشه ...باشه ...حالا برو ...کمی استراحت کن تا بعد.
-بعدی در کار نیست مسعود.
-باشه ...خداحافظ.
پیاده شدم و زنگ در را به صدا در آوردم.در که باز شد بطرف ماشین مسعود برگشتم و به او اشاره کردم تا برود.او سری با تاسف تکان داد و من وارد خانه شدم.در را بستم اما از پشت میله ها به او خیره شدم.سرش را به فرمان ماشین تکیه داده بود.
از پله ها بالا رفتم.زنعمو و مادر و فرشاد مشغول صرف ناهار بودند که در را گشودم مادر با لبخند گفت:سلام چه به موقع آمدی ...بیا غذا بخور.
-نه سرم درد میکنه ببخشید ...میرم استراحت کنم.
زنعمو و مادر و فرشاد با تعجب نگاهم کردند و من بدون توجه به آنان وارد اتاقم شدم.

چهارشنبه 18 مرداد 1391 - 13:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه
فصل4
سه ماه از آخرین باری که مسعود را دیدم میگذشت.او راحت دست از سرم برنداشت.اوایل هر روز جلوی در خانه منتظرم میشد اما وقتی بی محلی های مرا دید هر از گاهی فقط برای دیدنم می آمد که باز هم با سردی رفتار من ناامید میشد.کم کم به دادن پیغام و نامه اکتفا کرد که نامه هایش را برای خودش پس فرستادم.در آخر سبد گل زیبایی برایم فرستاد که نامه ای بلند بالا روی آن گذاشته بود.
زیبای خفته من
چه راحت خفته ای در میان غفلتها و غافلی از منکه چگونه میان آتشی از عشق و حسرت میسوزم.هر روز چشمانم را به تصویر زیبای تو میدوزم و تا وقتی که خواب چشمانم را در غفلت فرو نبرد تو را از جلوی دیدگانم دور نمیکنم.
پاسخ عشق مرا چه بی محبت دادی آنقدر که هنوز بهت زده این پرسشم که عاشق به چه گناهی باید بسوزد؟
تو جوابش را به من ندادی.رویای من تو رویای شبهای تاریک من شدی رویایی که خاطراتش برایم کابوس شد.هر چه کردم بلکه سر سوزنی محبت را به قلب تو هدیه کنم نشد.تو ان را پس زدی میدانم از خواندن نامه هایم هم احساس خستگی میکنی.بهمین خاطر نخوانده همه را پس فرستادی؟!اما این آخرین نامه من است که به دست منشی مطبت دادم و به التماس از او خواستم این را به دستت برساند و بگوید که آخرین نامه من است بلکه تو بخوانی.
رویای شیرین من با تلخی جدایی از رویا تلخ شد اما فکر نکن رویای رویایی تو از سرم بیرون میرود.تو برای همیشه اسمت در قلبم حک کردی.گرچه مهر جدایی را روی اسمت زدی اما من همیشه با رویای وصالت و به امید دیدار دوباره ات زنده میمانم زنده میمانم تا اسیر عشقی باشم که در فراق و دوری تو مرا میسوزاند و من در تب عاشقی هر شبم نام تو را صدا میزنم باشد رویای من...باشد همه این حرفها و مهر تایید برای ثابت شدن عشق واقعی من نسبت به تو و بی مهری تو ...همه و همه ...باشد برای روز قیامت تو باید پاسخ قلب زخم خورده مرا بدهی اما تا آن روز تو را به دست آفریننده عشق میسپارم و از او برای این دردی که آفرید مرهم میطلبم.
آنکه در امید دیدار دوباره ت میسوزد
مسعود
با به پایان رسیدن رابطه ام با مسعود توبه کردم.هر شب سر سجاده ام مینشستم و از خدا میخواستم قلب بیمار مرا آرام کند.خدا بهترین دارو و مرهم را به قلب من داد.
از دست بعضی مزاحمها به خصوص مسعود مطبم را عوض کردم.اولین روز که به مطب جدید رفتم یک روز بهاری و بارانی بود.برای پیدا کردن مطبی که پدر آن را قولنامه کرده بود سرگردان خیابان بودم آنقدر که بی توجه به چاله خیابان همه اب کثیف جمع شده در آن را به لباس او پاشیدم.آنقدر دلم سوخت که دستی به معذرت خواهی بلند کردم ولی جوان بیچاره آنقدر عصبانی بود که فکر نمیکردم حتی با التماس و خواهش هم مرا ببخشد.آخر کت و شلوارش چنان گلی شده بود که خودم بیشتر از او دلم برایش سوخت.
به مطب رسیدم پس از آنکه با منشی مطب کلی از هر دری حرف زدیم تصمیم گرفتم به خانه برگردم.قرار شد تا زمانی که بیماران برای تعیین وقت تماس نگرفته اند دیگر به مطب نروم.
از پله ها که پایین آمدم چشمم به مرد جوانی افتاد که پشت به من مشغول باز کردن در دفترش بود روی در نوشته شده بود:وکیل پایه یک دادگستری کسرا صدرایی.
با لحنی به قصد آشنایی گفتم:سلام من دکتر طبقه بالا هستم.
مرد جوان به سمت من برگشت.با صدای بلندی گفتم:وای خدای من شما!
آقای صدرایی نگاهی به من انداخت و با لحنی جدی گفت:چه سعادتی بالاتر از اینکه روز اول کار...با این سر و وضع گلی ...با دکتر طبقه بالای دفترم که باعث و بانی خراب شدن کت و شلوار من با این همه گل و شل شده آشنا بشم.
-خیلی متاسفم ...قصد بدی نداشتم ...خیلی متاسفم.
-نه خانم تاسف چرا؟بجای تاسف ملاحظه کنید چه به روز کت بنده آوردید!
-گفتم که ببخشید ...عمدی نبود.
خندید خنده ای عصبی و جدی بعد گفت:چه جالب ...اگر عمدی بود چی میشد!
از شنیدن کنایه هاش خسته شدم گفتم:آقای محترم خوبه حالا فقط چند قطره گل روی کتتون ریخته و شما اینطوری میکنید.خجالت داره این رفتار شما مناسب شان و شغل شما نیست ...مراعات کنید خواهش میکنم.
-ممنون از اظهار نظرتون ....شان شغلی من از این خراب تر که هست نمیشه پس اینقدر شان شغلی من رو یادآور نشوید ...بفرمایید خانم.
با ناراحتی از پله ها پایین رفتم و گفتم:امیدوارم بار آخری باشد که با شما برخورد میکنم ...تحمل شما چقدر دشواره!
-بفرمایید خانم...
از حرص دلم میخواست یک مشت دیگر گل روی سر و صورتش میپاشیدم ولی حیف که آن موقع گل دم دستم نبود و حیف که توبه کرده بودم که سربسر مردها نگذارم وگرنه میدانستم جواب کنایه هایش را چطور بدهم.
با عصبانیت از کنارش گذشتم که گفت:کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه.
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی آقای محترم ...احترام خودتون رو نگه دارید.بخاطر یه کت و شلوار چه حرفهایی که به زبون نیاوردید!
سکوت کرد و دستش را به نشانه خروج من از در ورودی دراز کرد.
با عصبانیت خارج شدم.کنار ماشینم ایستادم و در حالیکه با عصبانیت ماشین گلی شده ام رو نگاه میکردم زیر لب گفتم:فکر کرده حالا کی هست!
ناگهان چشمم به لاستیک پنچر ماشین افتاد.با عصبانیت لگدی به ماشینم زدم و گفتم:لعنتی.
نگاهی به اطراف انداختم و تصمیم گرفتم به مطب برگردم تا آژانس بگیرم که در همان لحظه دوباره با آقای صدرایی روبرو شدم.سرم را با عصبانیت برگرداندم و از پله ها بالا رفتم.در مطب را زدم.خانم سارمی در را گشود گفتم:بی زحمت یه تلفن به آژانس بزن برام یه ماشین بگیر.
-مگه ماشینتون خراب شده؟
-نه ...پنچر شده.
-چشم خانم الان زنگ میزنم.
-بگو من جلوی در ساختمان منتظرم.
از پله ها که پایین میرفتم دوباره آقای صدرایی را دیدم که حفاظ دفترش را میبست.بی اعتنا از کنارش گذشتم جلوی ماشینم ایستادم.در حالیکه نگاهم به اطراف بود تا اگر آژانس آمد متوجه بشم شنیدم کسی گفت:نیاز به کمک دارید؟
سرم را برگرداندم.آقای صدرایی بود رو برگرداندم و گفتم:نیازی به کمک شما نیست.
-پنچر شده؟!خوب حالا که کت و شلوارم کثیف شده پنچری هم میگیرم.
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:گفتم نیازی نیست.
-میشه در صندوق عقب رو بزنید تا جک رو بردارم...زاپاس دارید؟!
وای چقدر سمج بود!لجاجت او مرا یاد مسعود انداخت.دلم میخواست ببینم چطوری میخواد با آن کت و شلوار پنچر گیری کند.در ماشینم را باز کردم و در صندوق عقب را زدم و به او خیره شدم.او مشغول کار شد.کمی بعد گفت:بابت برخورد تندم متاسفم...راستش اون موقع خیلی عصبانی بودم چون روز اول کارم ماشینم خراب شد و مجبور شدم پیاده بیام بعد هم که لباسم کثیف شد.ترس اینکه یکی از موکلها هم از راه برسد داشت عصبانی ام میکرد.
سکوت کرده بودم و بی اعتنا به حرفهایش به این طرف و آن طرف نگاه میکردم.خانم سارمی از مطب بیرون آمد و گفت:خانم دکتر ...آژانس نیامد؟
-نه ...دیرم هم شده.
-میخواهید برم یه بار دیگه زنگ بزنم؟
-نه ممنون ...تو برو ...منهم الان میرم.
آقای صدرایی ایستاد و در حالیکه نفس عمیقی میکشید و گفت:تموم شد ...اینجاست که میگن کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه.
با عصبانیت از حرفش جلو رفتم و گفتم:جک رو بدین خواهش میکنم.
با تعجب جک و آچار را به من داد و گفت:بفرمایید.
وسایل را در ماشین گذاشتم و در صندوق عقب را بستم.گفتم:شما هیچوقت درست صحبت کردن رو یاد نمیگیرید.بعد سوار ماشین شدم و پایم را روی گاز فشردم و رفتم.
همینکه کمی از عصبانیتم فروکش کرد با خودم گفتم بیچاره ...کاش ازش یه تشکر میکردم دوباره در ذهنم چهره او با آن سر و صورت سیاه شده از پنچر گیری و ان کت و شلوار گلی مجسم شد.تصمیم گرفتم برگردم تا اگر هنوز همان جا باشد سوارش کنم.اما وقتی برگشتم نبود...نمیدانم چرا این عذاب وجدان مسخره رهایم نمیکرد.
آن روز برایم روز خوبی نبود.نمیدانم چرا ولی تا دیروقت در فکر رفتار ناشایستم بودم.
شب وقتی پدر از شرکت برگشت پرسید:راستی رویا مطب جدیدت چطوره؟
-خوبه.
-واحدهای دیگه مجموعه پره؟
با بی حوصلگی گفتم:درست نمیدونم ...طبقه اول یه آقای وکیله.
-چه خوب ...دنبال یه وکیل میگشتم که کارهای شرکت رو به اون بسپارم...خسته شدم از بس یه پام توی جلسه های تبلیغاتیه و یه پام توی شرکت حالا اسمش چیه؟
-کسرا صدرایی... فکر کنم.
-فردا میرم باهاش صحبت میکنم.
-ببخشید پدر من خسته ام ...شب بخیر.
-رویا صبح باهات میام مطب میخوام با این پسره حرف بزنم.
به اتاقم رفتم و تا زمانیکه پلکهایم سنگین نشده بود و مثل پرده ای جلوی چشمانم ننشسته بود فکر کردم.
صبح روز بعد با پدر به مطب رفتیم وقتی از ماشین پیاده شدم گفتم:بهش نگید شما پدر من هستید.
-برای چی؟
لبخند زدم و گفتم:میخوام حرمت همکاری حفظ بشه.
ابرویی بالا انداخت و گفت:باشه.
پدر زنگ دفتر او را به صدا در آورد و منهم به مطبم رفتم.نمیدانم کی کار پدر تمام شده بود اما وقتی از مطب بیرون آمدم حفاظ در دفتر آقای وکیل بسته بود.
وقتی به خانه برگشتم مادر در را باز کرد و گفت:پدرت مهمون داره.
وارد اتاق پذیرایی که شدم چشمم به اقای صدرایی افتاد.رو به مادر کردم و گفتم:اینکه وکیل طبقه پایین مطبمه.
-آره میخوان قرارداد ببندند...حالا بجای این حرفا برو لباسات رو عوض کن و بیا.
نگاهی به دست مادر انداختم و فکری به سرم زد.سینی شربت را از مادر گرفتم و گفتم:بدید به من.و به سمت پدر و آقای صدرایی رفتم.گرم صحبت بودند که سینی را به سمت آقای صدرایی گرفتم.سرش را بالا آورد و گفت:ممنو ...نم ...شما؟
لبخند زدم.پدر گفت:رویا دخترم.
متعجب نگاهی به من انداخت و گفت:عجب ...پس شباهت فامیلی نبوده مراتب فامیلی بوده.
پدر خندید و آقای صدرایی با لحنی کنایه آمیز گفت:بله ...افتخار آشنایی با دختر شما رو داشتم ...اون هم روز اول کارم با یک غافلگیری حسابی ....تازه دیروز حسابی پنچر هم شدیم.
پدر با تعجب گفت:پنچر کردید؟!
-نه ...ماشین من نبود ولی ماشین یه بنده خدایی چرا...اون هم چه پنچری!تازه ما رو شرمنده لطف و تشکر هم کردند.
از حرفهای کنایه آمیزش آنقدر عصبانی شدم که سینی را روی میز گذاشتم و گفتم:پدر جان با همه این توضیحاتی که آقای صدرایی دادند باید یادآور یه ضرب المثل بشم...شما قرارداد بستید دیگه؟
پدر خندید و گفت:این بود ضرب المثلت؟!
-نه ...این رو باید میدونستم تا ضرب المثل رو بگم ...قرارداد بستید دیگه؟
پدر سر تکان داد و من رو به اقای صدرایی کردم و گفتم:میدونید آقای صدرایی من از این ضرب المثل خیلی خوشم میاد کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه.فکر کنم شما مصداق این ضرب المثل باشید ...نه؟!
منتظر واکنش او نشدم و به سمت آشپزخانه رفتم.
مادر با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:این چرت و پرتها چی بود گفتی رویا ...آبروی پدرت رو بردی!
-این پسره پررو نیاز به ادب شده داره.
-اوا ...این چه حرفیه میزنی ...زشته ... یواش ... میشنوه.
روی صندلی آشپزخانه نشستم و گفتم:من حال این پسر مغرور رو میگیرم.خوبه حالا با پدر قرار داد بسته وگرنه میخواست چکار کنه؟
-بسه رویا این چرت و پرتها چیه سر هم میکنی؟
-شما از هیچی خبر نداری مادر ...پسر گستاخ ... میخواست جلوی بابا نیش و کنایه ش رو بزنه.
مادر خواست چیزی بگوید که پدر گفت:خانم ...آقای صدرایی دارن تشریف میبرند.
-چرا؟! ناهار دور هم باشیم بی تعارف.
-ممنون سرکار خانم مزاحم شما و دختر محترمتون نمیشم.با اجازه ...خداحافظ.
آقای صدرایی که رفت پدر با عصبانیت وارد آشپزخانه شد و با صدایی بلند گفت:این چه طرز حرف زدنه؟هنوز با این سن و سالت نمیدونی باید چطور حرف بزنی؟آبروی مرا بردی.
-شما از هیچی خبر ندارید پدر.
-از چی دیگه باید خبردار بشم ...از رفتار تو ...یا آبروریزی که کردی؟آخه تو دکتری دختر ...این چه طرز حرف زدن بود؟
در حالیکه از آشپزخانه بیرون میرفتم گفتم:حالا که باهاش قرارداد بستید... وگرنه میدونستم چکار کنم.
از پشت در اتاقم صدای غرغرهای پدر را میشنیدم.از عصبانیت قدم میزدم و با خودم فکر میکردم چقدر ساده بودم که عذاب وجدان پیدا کردم که چرا از این آقای صدرایی تشکر نکردم.با این حرفهایی که زده بود زحمت خودش رو از بین برده بود.حالا نه تنها احساس عذاب وجدان نمیکردم بلکه با ناراحتی از حرفهای نیش دارش دلم میخواست به او بفهمانم اینقدر به خودش ننازه.
منتظر مریض بعدی بودم که در باز شد و آرام با دسته گلی وارد مطب شد.
-سلام خانم دکتر ...نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم دست از این کارا کشیدی و به خوشگلی خودت رحم کردی.
-نمیخواد اینقدر حرف بزنی ...حرفای قبلیت یادم نمیره.
-خوبه حالا ...لوس نشو ...
دسته گل را روی میز گذاشت و گفت:خب تعریف کن چطوری از شر مسعود راحت شدی؟
-داستانش مفصله ...میای ناهار بریم خونه ما؟
سرتکان داد و گفت:حرفی نیست فقط یه غذای حاضری باشه که زیاد مایه دردسر نشم ...جوجه کبابی چنجه ای چلو مرغ یا بوقلمون.
-چشم ...حالا یه دقیقه بشین تا یه زنگ به مادرم بزنم.
وقتی به مادر گفتم آرام هم برای ناهار به خانه ما می آید خوشحال شد.آخرین مریض که رفت همراه آرام از مطب بیرون آمدیم.از بالای پله ها آقای صدرایی را دیدم که به محض شنیدن صدای من و آرام برگشت و خیلی محترمانه گفت:سلام.
با سرسنگینی سلام کردم و از پله ها پایین رفتم.آرام هم پشت سرم می آمد که آقای صدرایی گفت:ببخشید خانم زمانی میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
آرام نگاهی به من انداخت و گفت:خب ...من میرم کمی خرید کنم.چند دقیقه دیگه میام جلوی در ورودی تا با هم بریم.
آرام از پله ها پایین رفت و از در خارج شد.آقای صدرایی گفت:فکر میکنم حرفهای دیروزم شما رو ناراحت کرد...باور کنید من قصد اذیت شما رو نداشتم خواستم مزاح کرده باشم.
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:مگه من با شما شوخی دارم که با من شوخی میکنید... یادتون باشه شما وکیل پدرم هستید و مسئول کارهای اون.چه نیازی هست که با من حرف بزنید و شوخی کنید؟
-متاسفم.
از کنارش گذشتم و از در خارج شدم.آرام کمی جلوتر پشت ویترین مغازه ای ایستاده بود.مرا که دید به سمتم آمد در حالیکه در ماشین را باز میکردم گفت:اون کیه رویا؟
پشت فرمان که نشستم در را برای آرام باز کردم و گفتم:وکیله.
-وکیل؟!
-تازگی وکالت کارهای شرکت پدر رو قبول کرده ...از رفتارش خوشم نمیاد یه آدم مغرور و خودخواهه!
-ولی بنظر میاد آدم با شخصیتی باشه چون به خودش این شجاعت رو داد تا از تو معذرتخواهی کنه.
-هیچ اینطور نیست.
آرام خندید و گفت: حالا... اینارو ول کن ...اگه تا چند دقیقه دیگه من رو به خونتون نرسونی تا به سلولهای مغزم غذا برسه یه جنازه هم میاد رو دستت که مجبوری بری پیش همین اقای وکیل و ازش کمک بگیری تا ثابت کنه تو بی گناه بودی و در مرگ من نقش نداشتی.
سر تکان دادم:آرام داستان و رمان نمینویسی؟
با تعجب نگاهم کرد:نه ...چطور مگه؟
-چون از هر مسئله مزخرفی میتونی یه داستان بسازی و ملت رو بذاری سرکار.
وقتی به خانه رسیدیم مادر گفت:سلام دخترا چون وقت نکردم غذا درست کنم معذرت میخوام.
با صدای بلند خندیدم و حرف مادر را قطع کردم .رو به ارام کردم و گفتم:بوقلمون ...چلو جوجه ...نه؟!
مادر با تعجب نگاهمان کرد و گفت:ولی در عوض سفارش غذا دادم ...با پیتزا چطورید؟
آرام خندید و گفت:خوب حالت گرفته شد رویا خانم نه؟
-مامان چطور هر وقت سرت شلوغه برای من پیتزا سفارش نمیدی ولی حالا...
مادر با خنده گفت:چون تو هر چی بخوری اشکالی نداره ولی امروز مهمون داریم هم ظهر و هم شام.
-نه مامان جون این آرام شکمو همین ظهر مهمون ما باشه بسه...نمیخواد دیگه شام هم مهمونش کنید.
-اگه آرام جون هم افتخار بده و شام مهمون ما باشه که خوشحال میشیم.ولی شب آقای صدرایی و پدرت و عمو و فرشاد شام اینجا هستند.
-اَه ...باز این وکیل مغرور رو دعوت کردید؟
-اِ ...رویا ...مواظب رفتارت باش که پدرت حسابی از دستت بابت آن روز عصبانیه... خجالت نمیکشی؟خیر سرم دخترم خانم دکتره!
آرام با دست به شانه ام زد و گفت:مرجان خانم شما خودتون رو ناراحت نکنید این آدم بشو نیست.
دست آرام را از روی شانه ام کنار زدم و گفتم:کمال همنشینه دیگه.بعد روی مبل خودم را رها کردم و گفتم:حالا اینا برای چی امشب اینجا جمع میشن؟
صدای مادر از آشپزخانه آمد:عموت هم میخواد با آقای صدرایی در مورد بعضی از کارهای حقوقی اش صحبت کند.
آرام خنده کنان گفت:عجب شبیه امشب!
-خودتو ...لوس نکن.
آرام روبرویم نشست و گفت:بیچاره فرشاد ...چقدر ناز و افاده های تو رو تحمل میکنه تا بلکه جواب مثبت بدی.
-منکه آب پاکی رو ریختم رو دستش.
آرام متعجب نگاهم کرد و گفت:راستی؟
-بله اون دیگه دنبال جواب نیست مطمئنم.
بعد از ناهار آرام رفت و منهم برای استراحت به اتاقم رفتم.چند ساعتی را با خوابیدن در رویاهایم سپری کردم.
شب کت و دامن سبز خوش رنگی پوشیدم و شال سبزی روی سرم انداختم.جلوی آینه میز ارایشم لحظه ای به چهره ام خیره ماندم.خدا خوب نقش و نگاری بر صورتم زده بود.گونه هایم طوری برجسته و سرخ بود که گویی همیشه در حال خنده هستم.لبانم پهن ولی زیبا بود.چشمانی عسلی با مژه هایی بلند که سایبان چشمهایم بود.ابروانی کشیده و پهن و بینی استخوانی.همیشه فکر میکردم خدا همه اعضای صورتم را مثل هنرمندی برجسته و ماهر نقاشی کرده است.گوشه شالم را مرتب کردم و با خودم گفتم:حیف این همه زیبایی که خدا به تو داد و تو هدرش دادی.
برای کمک به آشپزخانه رفتم.کم کم مهمانان آمدند طبق معمول فرشاد و عمو زود آمدند.
فرشاد با نگاهی تحسین برانگیز به من گفت:سلام خانم دکتر.
چند دقیقه ای از ورود عمو و فرشاد نگذشته بود که آقای صدرایی هم آمد.با دسته گلی زیبا وارد اتاق شد.در دل با خود گفتم فکر کرده میتونه با یه دسته گل از من معذرت خواهی کنه اما وقتی دیدم دسته گل را به مادر داد که کنار من ایستاده بود و حتا سلام هم به من نکرد از عصبانیت مشتی روی کابینت زدم و گفتم:پسره دیوونه...
-باز شروع کردی رویا!
-ندیدید؟!سلام هم نکرد!
مادر خندید و در حالیکه چای میریخت گفت:صفورا خانم رو صدا بزن بیاد چای رو ببره.
سینی چای رو از مادر گرفتم تا بار دیگر واکنش این مرد خودخواه را محک بزنم.
پدر نگاهی از سر مهربانی به صورتم انداخت و گفت:ممنون عزیزم.
به سمت عمو رفتم.او هم با لبخند گفت:دستت درد نکنه رویا جان.
فرشاد در حالیکه لیوان چایش را برمیداشت گفت:به به عجب ...چای خوشرنگی.
به سمت او رفتم و خم شدم.در حالیکه سرش به سمت عمو بود فنجان چای را برداشت.بعد سرش را به سمت من برگرداند و همینکه لب باز کرد بگوید ممنون.متعجب نگاهم کرد و بعد با حالتی جدی لیوان را دوباره روی سینی گذاشت و گفت:من میل ندارم.
حیرت کردم.مغزم قفل کرده بود.معنی این حرکت چی بود؟یعنی چون من چای برده بودم میل نداشت.همانطور حیرت زده با سینی چای در حالیکه خم شده بودم خشکم زد.
عاقبت فرشاد گفت:آقای صدرایی دست دختر عموم شکست!اگه میخواین یه لیوان چای بردارید...خیلی خوش طعمه.
-نه ممنون... گفتم میل ندارم.
فرشاد با دست به من اشاره کرد که به آشپزخانه برگردم.وقتی سینی را روی میز کوبیدم میخواستم گریه کنم مادر با عصبانیت گفت:رویا!چکار میکنی؟
با بغضی سنگین گفتم:عقده ای ...خودخواه ...مغرور.
مادر با تعجب پرسید:چی؟با کی هستی؟
-با اون آقای وکیل ... من شک دارم که وکیل باشه ...قیافه اش بیشتر به آدمهای عقده ای میخوره که فقط میخوان دیگران رو کوچیک کنن.
-وا ...چه حرفا!برای چی این حرفا رو زدی؟اون وکیله و مسئول کارهای حقوقی شرکت پدرت.
-دیوونه ...حسابش رو میرسم ...حالا میبینید.
صفورا خانم رو به مادر گفت:میخواید من میوه رو ببرم؟
مادر با سر تایید کرد.من خم شدم تا از کنار در آشپزخانه صفورا خانم را ببینم.وقتی ظرف میوه را به سمت او گرفت با لبخند سیبی برداشت و گفت:ممنونم.
مشت محکمی روی میز زدم و گفتم:فقط میخواست من رو اذیت کنه ...باشه ...باشه ...میدونم چکار کنم.
تا وقت شام در آشپزخانه کز کردم و فکر کردم.عاقبت نقشه ای برای جبران حرکت زشت او کشیدم.همراه صفورا خانم میز شام را چیدیم.بعد مادر با صدای بلند گفت:آقایون شام حاضره ...بفرمایید سر میز.
همگی دور میز نشستند.مادر نگاهی به میز انداخت و گفت:صفورا خانم پارچ نوشابه رو هم بیارید.
از پشت میز برخاستم و گفتم:من میارم.
با خوشحالی به سمت آشپزخانه رفتم و از داخل یخچال پارچ نوشابه را برداشتم.نگاهی به کفشهای پاشنه دارم کردم و راه افتادم.مادر لبخند زنان گفت:رویا جان بذار بالای میز.
با لبخند گفتم:چشم.
آقای صدرایی بالای میز کنار عمو و پدر نشسته بود.به سمت آقای صدرایی حرکت کردم و درست لحظه ای که باید پارچ را روی میز میگذاشم کفشم را روی سرامیکها لغزاندم.پارچ نوشابه روی آقای صدرایی خالی شد.صدای تعجب همه برخاست.من با ناراحتی گفتم:ببخشید... پام پیچ خورد.
قیافه او خیلی خنده دار شده بود.پیراهن سفیدش به سیاهی میزد.کت قشنگش هم خیس شده بود مادر از جا برخاست و گفت: ببخشید ...الان براتون یه پیراهن تمیز میارم.
آقای صدرایی نگاهی به من و بعد به مادر انداخت و گفت:لازم نیست... بهتره نگاهی به پای سرکار خانم بندازید ...فکر میکنم صدمه دیده.
مادر نگاهم کرد و گفت:حالت خوبه رویا؟
-من؟ ...بله ...بله ...طوری نشده.
آقای صدرایی با لبخند گفت:اگرچه عجیبه که با آن شدت لیز خوردن و صدمه ای ندیدن ولی خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد.
متوجه کنایه اش شدم.میخواست به من بفهماند میداند اینکار من نقشه بوده.احساس کردم همه نگاهها سمت من برگشته است.پدر سکوت را شکست و گفت:رویا جان از آقای صدرایی معذرت نمیخوای؟
کاش میمردم و جلوی عمو فرشاد پدر و مادر از او معذرتخواهی نمیکردم با صدایی که فکر میکنم فقط او شنید گفتم:ببخشید.بعد به سرعت به سمت اتاقم رفتم در را که بستم دلم میخواست تمام لباسهای تنم را پاره کنم.از حرص عصبانیت شالم را محکم از سرم کشیدم و کفشهای پاشنه دارم را هر کدام به سویی پرت کردم.روی تخت نشستم و زانوهایم را بغل کردم.همان موقع مادر در زد و وارد اتاق شد.
-رویا این مسخره بازیها چیه؟پاک آبروی ما رو بردی...آخه از سن و سالت خجالت بکش دختر!
-اون حق نداشت جلوی شما به من تهمت بزنه.اتفاقی بود همین.
-اتفاقی بود؟از لبخندت همه چیز پیدا بود ولی این مسخره بازی رو تمومش کن تا پدرت جوش نیاورده.
تا وقت رفتن مهمانان از اتاقم بیرون نیامدم بعد از آن هم از عصبانیت پدر ترسیدم از اتاق خارج شوم.مادر به بهانه اینکه خوابیده ام نگذاشت وارد اتاقم شود.
تا آن شب آنقدر احساس حقارت نکرده بودم حتا بیشتر از زمانی که سهیل من رو تحقیر کرده و در مقابل التماسها و خواهشهایم سر خم نکرد و رفت.
از آن شب به بعد حریص شده بودم تا بار دیگر توبه شکنی کنم و التماسها و خواشهای صدرایی را ببینم.چقدر دلم میخواست آن روز را ببینم.روزی را که او به من التماس میکند...

چهارشنبه 18 مرداد 1391 - 13:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه
فصل5
عید فرا رسید پدر قصد داشت برای تعطیلات ما را به مسافرت ببرد اما اتفاقی همه چیز را خراب کرد.پدر برای یک کار تبلیغاتی مجبور شد خودش را به سمنان برساند.
آن شب پدر و صدرایی مشغول صحبت بودند که پدر گفت:باید از رویا و همسرم معذرت بخوام.
-اشکالی نداره پدر...ما به این بدقولی ها عادت کردیم.
-آخه رویا جان باور کن این با بقیه دفعه ها فرق داره...یه فرصت استثناییه.
با لبخند گفتم:همیشه یه فرصت استنثاییه.
مادر با سینی چای وارد اتاق شد و گفت:رویا راست میگه فرخ جان همیشه همینطوریه.وقتی چمدونها رو میبندیم تا بریم شما براتون یه فرصت استثنایی پیش میاد که همه چیز رو خراب میکنه.
پدر سکوت کرد اما بعد از چند لحظه گفت:با آقای صدرایی میفرستمتون خونه عمو فرهاد ...چطوره؟
با لبخند گفتم:نمیخواد ...همینجا بمونیم بهتر از ویلای عمو فرهاده.
پدر شانه ای بالا انداخت و گفت:پس دیگه من جایی سراغ ندارم.
صدای آقای صدرایی برخاست و گفت:جسارته ...ولی اگه اجازه بدین من و خانواده ام امسال میخوایم بریم ویلای دایی ام...مرجان خانم و دختر شما هم تشریف بیارن ما خوشحال میشیم.
سکوت کردم این پیشنهاد بهتر از رفتن به ویلای عمو یا ماندن در خانه بود.پدر نگاهی به من انداخت و گفت:نظرت چیه رویا؟
با بی تفاوتی گفتم:برای من فرقی نمیکنه؟
مادر گفت:ولی من خیلی دوست دارم با خانواده آقای صدرایی آشنا بشم.
پدر با تردید گفت:پس اگر مزاحمتی نیست...مرجان خانم و رویا هم با شما بیان.
-خواهش میکنم به ما افتخار دادن پدرم خیلی خوشحال میشه.
و اینطور بود که عید ان سال ما مهمان خانواده آقای صدرایی شدیم.من که تا آن روز پدر و مادر او را ندیده بودم فکر میکردم باید آدمایی مغرور و سرد و خشک باشند اما در اشتباه بودم.
روزی که پدر به سفر کاری خود رفت من و مادر هم همراه آقای صدرایی حرکت کردیم.
وقتی راه افتادیم پشیمان شدیم همراه صدرایی به این سفر آمده ام.در این فکر بودم که ویلای دایی آقای صدرایی چه جای دیدنی میتواند داشته باشد که مرا از آن بی حوصلگی بیرون اورد.شاید هم اغراق کرده و ویلایی در کار نبود.شاید یک خانه روستایی چوبی با یک حیاط معمولی بود.از این افکاری که در ذهنم پرسه میزد خنده ام گرفت.گاهی به آقای صدرایی که مشغول رانندگی بود نگاهی می انداختم و با خودم میگفتم قیافه ات وقتی در خونه دایی ات رو باز میکنی دیدنیه.
کم کم هوا تاریک میشد و چشمانم را خوابی عمیق سنگین کرده بود.عاقبت خواب بر اشتیاقم برای دیدن ویلا غلبه کرد و به خواب رفتم.
-رویا ...رویا جان رسیدیم.
چشمانم را باز کردم.صدای مادر را شنیدم نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:رسیدیم؟!
-اگه از ماشین پیاده بشی خودت میبینی که رسیدیم.
پیاده شدم آقای صدرایی در ویلا را گشود و گفت:من میرم چمدانها را بیارم.
در حالیکه از زیبایی ویلا مات و مبهوت شده بودم وارد محوطه شدم.
مادر جلوی در ایستاد و گفت:نرو رویا ...بذار خود آقای صدرایی بیاد.
راهی از در ورودی تا جلوی ساختمان کشیده شده بود که با موزاییکهای سفید فرش شده بود و زیر نور چراغها میدرخشید.اطراف در ورودی چراغها گل و بوته های زیبایی بود.راه کم و بیش سربالایی بود گویی ویلا بالای تپه ای قرار داشت وقتی جلوی ساختمان رسیدیم برگشتم و به مناظر اطراف نگریستم زیر نور چراغهایی که همگی در یک ردیف قرار گرفته بود به پله هایی نگریستم که به دریا ختم میشد پله هایی که پاگردهایی پهن داشت.در دو سوی این پله های عریض چراغهای رنگی در یک ردیف نورافشانی میکرد.محو تماشای دریا شده بودم که صدای پارس سگی مرا به وحشت انداخت.زیر نور چراغ سگ تنومندی را دیدم که به سمت من میدوید و با نشان دادن دندانهای وحشتناکش مرا حسابی ترساند.جرات فرار نداشتم همانطور که ایستاده بودم و خشکم زده بود دعا کردم صدرایی از راه برسد و پیش از آنکه سگ با دندانهای تیزش مرا تکه تکه کند کمکم کند.در چند قدمی من بود که سگ خیز برداشت و بطرف من پرید.کم مانده بود غش کنم.سگ با چنگالهای تیزش پالتوام را گرفت.همان لحظه صدای فریاد صدرایی را شنیدم:ویلی ... بیا کنار ...پسر بد ...
سگ اطاعت کرد و دور شد.احساس کردم نای نفس کشیدن برایم نمانده است.فقط سربرگرداندم و نگاهی به پشت سرم انداختم.صدرایی با عجله داشت بطرفم می آمد.احساس کردم دیگر نمیتوانم بایستم پاهایم قدرت ایستادن را از دست داد و چشمانم قدرت باز ماندن روی چمنهای ویلا افتادم و از حال رفتم.
-رویا ...رویا ...
چشمانم را باز کردم.در آغوش مادر بودم.صدرایی در حالیکه یک لیوان آب قند برایم هم میزد گفت:بفرمایید.
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:قرار بود اینطوری غافلگیر بشیم؟!
او سکوت کرد مادر به اعتراض گفت:رویا؟!
صدایی مودبانه گفت:درست میفرمایید ...من مقصر بودم ...متاسفم.
-ببخشید آقای صدرایی ...رویا الان کمی ترسیده.بخاطر همین اینطوری حرف میزنه.
-بفرمایید داخل ...در را باز کردم.
مادر کمکم کرد تا بلند شوم.از در شیشه ای گذشتیم خانه ای زیبا با چیدمان با سلیقه ای بود.صدرایی چراغها را روشن کرد و گفت:پدر و مادر هم الان میرسن ...بفرمایید ...راحت باشید.
روی یکی از صندلیهای اتاق پذیرایی نشستم.مادر پرسید:حالت چطوره؟
-بهترم ...اولش که اینطوری باشه خدا آخرش رو بخیر کنه.
-تقصیر خودته عزیزم میخواستی حرف گوش کنی و سرت رو نیندازی بیای تو.تازه بندا خدا آقای صدرایی معذرت خواهی کرد.
لبخندی به تمسخر زدم و گفتم:حتم دارم از قصد اینکارو کرد.به همینخاطر به یک معذرت خواهی اکتفا کرد.
-اِ ...رویا!
-راست میگم دیگه.
-با صدای صدرایی بحث من و مادر تمام شد.
-بفرمایید اتاقهای خودتون رو انتخاب کنید.
مادر گفت:ممنون فرقی نمیکند.
-اختیار دارید خانم زمانی ...خواهش میکنم.
مادر از جا برخاست.من با یک نگاه گذرا به پله هایی که از وسط اتاق پذیرایی به طبقه دوم میرسید بهترین اتاق را همان طبقه اول کنار یکی از ستونها دیدم.از جا برخاستم و به سمت آنجا پیش رفتم.در را گشودم از زیبایی اتاق خوشم آمد.پنجره ای بزرگ رو به دریا داشت کنار پنجره تختی یک نفره و یک مبل راحتی قرار داشت.میز ارایش هم طرف دیگر اتاق بود.روی دیوار چند تابلوی خوشنویسی قرار داشت.محو خواندن آن ابیات شدم.
چه شیرین آمدی شوری به دل انداختی رفتی نگاهی کردی و کار دلم را ساختی و رفتی
در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من که منهم دل ز مهرت بر کنم تا فرصتی دارم
یک جهان برهم زدم از جمله بگزیدم تو را من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را
-اینجا رو انتخاب کردید؟
ترسیدم سر برگرداندم و گفتم:همیشه عادت دارید آدم رو غافلگیر کنید!اون از سگه اینم از...
لبخند زد و به در تکیه داد.گفت:زدی ضربتی ضربتی نوش کن.
نگاهش کردم و بعد از چند ثانیه از وقاحت و پررویی او متعجب شدم.متوجه عصبانیتم شد.با خنده گفت:خب بگذریم ...این اتاق رو پسندیدید؟
-اگر چه چنگی به دلم نمیزنه ولی خوبه دیگه.
-چه جالب!بهترین اتاق ویلا چنگی به دل نمیزنه!
-آهان ...این بهترین اتاق ویلاست!خندیدم و ادامه دادم:پس خدا به داد بقیه اتاقها برسه.
-هر جور راحتید ...اتاقهای طبقه بالا هم هست.
-نه دیگه ...وقتی یکی از دیگری بدتره چه فرقی میکنه.
با لبخندی از سر تمسخر نگاهم کرد و گفت:میرم چمدانتون رو بیارم.
با لحنی طعنه آمیز گفتم:خسته نشید اینقدر زحمت میکشید.
با لبخندی که از عصبانیت روی لب آورده بود به شوق آمدم.آخرش توانسته بودم حرصش را در بیاورم.کمی بعد چمدانم را کنار در گذاشت و گفت:این اتاق پسردایی ام است.
-معلومه ...اغلب آقایون وقتی عشق عقلشون رو مخدوش میکنه چرت و پرت مینویسن و به دور و برشون میزنن.
-اِ ...من شنیده بودم وقتی دختر خانمها کسی حرصشون رو در میاره با کارهای احمقانه و بچه گانه ابراز عصبانیت میکنند.
لبخند از لبانم محو شد.دلم میخواست چیزی میگفتم که آن لبخند طعنه آمیزش برای همیشه از لبانش محو شد.زبانم بی اختیار چرخید و گفتم:آقایون هم ناشی تر از خانمها وقتی میبینن هیچ کاری از دستشون برنمیاد سگ به جون دخترای مردم می اندازن.
از شنیدن این جمله زد زیر خنده و بعد در حالیکه اشک گوشه چشمانش را پاک میکرد گفت:خوب بلد هستید دست آقایون رو بخونید.
وای که داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.همانطور که آرام میخندید و گفت:پس مواظب باشید چون آقایون به قول شما ناشیانه عمل میکنند.
بعد در را بست و رفت.
از عصبانیت با صدای بلند گفتم:بترکی!
صدای خنده اش را از پشت در شنیدم و همین بیشتر مرا عصبانی کرد.چند دقیقه در اتاقم ماندم اما تصمیم گرفتم پیش از آنکه فکر کند حرص مرا در آورده لباس عوض کنم و از اتاق بیرون بروم.کت و دامن زرشکی رنگم را پوشیدم و شال همرنگ آن را هم روی سرم مرتب کردم.همانطور که جلوی آینه به لباس زیبا و چهره اش خیره شده بودم زیر لب گفتم:من عقب نمیکشم ...حالا ببین.
از اتاق بیرون رفتم.دلم چای میخواست.به اشپزخانه رفتم و کتری را آب کردم.همان موقع در باز شد و صدرایی وارد خانه شد و گفت:اِ ...فکر نمیکردم بعد از تهدیدم به این زودی از اتاق بیرون بیای!
در حالیکه با لبخند میخواستم آرامشم را نشانش دهم گفتم:تهدید؟!یه چیزی رو یادم رفت بگم اونم اینکه ...بچرخ تا بچرخیم.
سرش را بالا آورد و خندید.گفت:موافقم.
مادر از پله ها پایین آمد و گفت:اِ ...رویا ... فکر کردم رفتی تو اتاقت و خوابیدی؟!
-نه خوابم نمیاد.
مادر رو به صدرایی کرد و گفت:پدر و مادرتان هنوز نرسیدند؟
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:چرا دیگه باید برسن ...میان ...بفرمایید.
مادر روی کاناپه بزرگ اتاق نشست و گفت:بیا دیگه رویا چکار میکنی؟
صدرایی سمت من امد و گفت:شما بفرمایید من چای رو می ارم.
-زیر کتری را روشن نکردم ...کبریت را ندیدم.
درست کنارم ایستاد و گفت:عجیبه از نگاه تیزبین شما در رفته!و بعد درست از کنار گاز جعبه کبریتی را برداشت و زیر کتری را روشن کرد.
با لبخند به تمسخرش گرفتم و گفتم:من وظیفه ای ندارم زیر کتری را روشن کنم.
ابرویی بالا انداخت و گفت:صد البته ...هیچ شکی نیست.و بعد خیلی آرام که فقط من شنیدم گفت:البته فضولی کردن این دردسرها رو هم داره دیگه ...ناراحت که نشدید ...چون خودتون گفتید بچرخ تا بچرخیم.
-آهان ...که اینطور ...باشه منتظر باشید.
همون موقع صدای زنگ در توجه مان را جلب کرد.صدرایی به سمت در رفت و گفت:پدر و مادرم هستند.
چند دقیقه بعد دختری شاد و شوخ وارد خانه شد و پیش از آنکه من حتا سلام کنم مرا در آغوش کشید و گفت:رویا خانم ...سلام لیلا هستم ...خواهر کسرا ...وای وقتی فهمیدم شما هم می آیید خیلی خوشحال شدم.
با تعجب لبخند زدم و گفتم:ممنون.
لیلا دستم را کشید و مرا روی یکی از صندلی ها نشاند و خودش هم کنارم نشست و گفت:خب ...خانم دکتر ...افتخار میدید با هم دوست بشیم؟
در حالیکه هنوز متعجب بودم گفتم:خواهش میکنم.
مادر جلوی خانم صدرایی که وارد خانه شد از جا برخاست و سلام کرد.خانم صدرایی به سمت من آمد و با لبخند گفت:به به سلام رویا خانم ...خیلی مشتاق بودم ببینمت.
-چطور؟!
خندید و گفت:از تعریفهای کسرا بود که مشتاق شدم ...من نسرین هستم.
-خوشبختم.
-تو رو خدا راحت باشید ...بفرمایید.
خیلی دلم میخواست بدانم این پسر پررو در مورد من به خانواده اش چه گفته که اینطوری با من رفتار میکردند.همان هنگام کسرا و آقای صدرایی هم وارد شدند:پدر ...سرکار خانم زمانی ...ببخشید ... خانم دکتر زمانی.
هر چه از لقب خانم دکتر بدم می آمد همه مرا بهمین نام میخواندند.لبخند زدم.
آقای صدرایی گفت:خوشبختم خانم ...منم ابراهیم صدرایی هستم.
سرتکان دادم آقا ابراهیم گفت:البته این رو بگم که درسته کسرا پسر منه ولی اخلاقش به من نرفته.
خندیدم و گفتم:بله مشهوده.
کسرا دست پدرش را گرفت و گفت:حالا بفرمایید بشینید.
مادر و نسرین خانم و اقا ابراهیم و کسرا مشغول صحبت شدند.کمی بعد کسرا گفت:خب خانمها چی میل دارند؟میخوام سفارش غذا بدم.
لیلا با آرنج به پهلویم زد و گفت:چی میخوری؟
-فرقی نداره.
-بگو دیگه...
-تو چی میخوری؟
لیلا مکثی کرد و گفت:پیتزا.
-منهم همینطور.
لیلا گفت:من و رویا پیتزا.
مادر و نسرین خانم چلو کباب سلطانی و آقا ابراهیم و کسرا هم چلوکباب برگ خواستند.
کسرا گفت:پس من برم ...حق تعویض هنوز هم هست ها؟
لیلا گفت:می آیی ما هم بریم چرخی با ماشین بزنیم؟
-نه.
-بیا دیگه ...خوش میگذره کسرا صبر کن من و رویا هم باهات می آییم.
کسرا متعجب نگاهم کرد و گفت:میرم ماشین رو روشن کنم.
من و لیلا زیر نور چراغهای ویلا از راه ورودی گذشتیم.در حالیکه از ترس بازوی لیلا را محکم چسبیده بودم گفتم:سگه من رو خیلی ترسوند.
-اِ ...ویلی؟
-آره.
-نترس با من یا کسرا باشی اتفاقی برات نمی افته.
در دل با خودم گفتم با تو شاید ولی کسرا هرگز ...حتا اگر بمیرم.
کسرا ماشین را روشن کرده بود.لیلا صندلی جلو نشست و منهم صندلی عقب.لیلا گفت:ببخشید رویا جان که پشتم به شماست.
-راحت باش عزیزم.
لیلا پرسید:ویلی رو بستی؟
-آره چطور مگه؟
-چون رویا رو خیلی ترسونده.
-دوباره؟
-نه همون دفعه اول.
باید ببخشید چون غذاهای اینجا ممکنه مثل تهران خوب و خوشمزه نباشه.
-غذا مهم نیست ...غذا رو میشه تحمل کرد رفتار بعضی ها رو نمیشه تحمل کرد.
کسرا نگاهی با تعجب از آینه به من انداخت که لیلا گفت:هر کی اذیتت کرد رویاجان فقط به من بگو.خودم حسابش رو میرسم.
خندیدم و گفتم:نه لیلا جون این حسابرسی با بقیه حسابرسی ها فرق داره ...این بچرخ تا بچرخیمه.
لیلا با تعجب گفت:یعنی چی؟!
کسرا با لبخند گفت:یعنی ...کار شما نیست لیلا خانم تو هر کاری فضولی نکن بعضی خصومتها شخصیه ...نباید همه ازش باخبر بشن.
-البته لیلا جون خصومتی در کار نیست حرف من حرف بی احترامی و بی ادبیه.
صدای خنده کسرا در ماشین پیچید لیلا باز هم تعجب کرد و پرسید:چی شده؟برای چی میخندی؟
کسرا در حالیکه میخندید گفت:ببخشید ولی حرف از بی ادبی و بی احترامی شد ...یادم افتاد.دوبار بخاطر بی احتیاطی یا شاید هم به عمد کت و شلوارم رو از دست دادم یکبار با گل و شل و یکبار هم با نوشابه.
با عصبانیت گفتم:لیلا جون میدونی من از چی بیشتر از همه عصبانی میشم از اینکه بعضی ها رفتار خودشون رو نمیبینن و فقط دنبال نقطه ضعف بقیه هستن.
کسرا در حالیکه از آینه ماشین به من نگاه میکرد گفت:کسی دنبال نقطه ضعف نیست.مسئله لجبازیه که نمیشه درستش کرد.
لیلا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:منکه نمیفهمم شما دو تا چی میگید...ولی میدونم هر چی هست بین خودتونه.
وقتی غذاها را گرفتیم و برگشتیم همگی سر یک میز نشستیم.مادر و لیلا کنار من نشسته بودند کسرا هم پهلوی لیلا.هنگام برداشتن سس دستم به نوشابه لیلا خورد و لیوان به سمت کسرا سرنگون شد.با ناراحتی از اینکه لباس و غذای او را نوشابه ای کرده بودم گفتم:ببخشید ...دستم خورد.
همه سکوت کرده بودند آقا ابراهیم گفت:میگن نوشابه آخر روشناییه ...اشکالی نداره غذات رو بخور دخترم.
کسرا در حالیکه شلوارش را با دستمال کاغذی تمیز میکرد گفت:زیاد ناراحت نباشید دفعه اولی نیست که شلوار و پیراهنم نوشابه ای میشه ...من سابقه دارم.
همه خندیدند بخصوص مادر که خوب مفهوم جمله کسرا را فهمیده بود ولی من آنقدر از شنیدن این جمله آن هم جلوی دیگران خجالت کشیدم که دیگر نتوانستم لب به غذا بزنم.وقتی همه غذاشون رو تمام کردند به یک تشکر بسنده کردم و به اتاق برگشتم.صدای لیلا را از پشت در اتاق شنیدم.
-حالا نمیشد نخندید ...خب دست خودش نبود که.بنده خدا ناراحت شد لب به غذاش هم نزد.
مادرم گفت:نه ...ناراحت نشد ...میل به غذا نداشت.
کسرا گفت:اگه ناراحت شدند معذرت میخوام منظور بدی نداشتم.
صدای خنده مادر را شنیدم:میدونم ...میدونم ...چیز مهمی نیست.
اما من از آن جمله کنایه آمیز ناراحت شدم اینبار بی اختیار دستم به نوشابه خورده بود اما انگار او همه چیز را عمدی میدید.
آن شب گرچه دیرتر از همه خوابیدم اما فردای آن روز اولین کسی بودم که از خواب بیدار شدم البته خودم اینطور فکر میکردم.هوای صبحگاهی آنقدر دلنشین بود که دلم میخواست قدم بزنم.لیلا را دیدم که گلها را آب میداد.
-صبح بخیر.
سربرگرداند.
-سلام ...صبح بخیر ...خوب خوابیدی؟
ریه هایم را پر از عطر گلها و بوی دریا کردم و با لبخند گفتم:خیلی ...چکار میکنی اول صبح؟
-من عاشق آب دادن به گلها هستم ...عطرشون رو احساس میکنی رویا؟
-اره ...عجب عطری دارند!
-بیا ...بیا تو هم امتحان کن.
جلو رفتم و شلنگ آب را از لیلا گرفتم که گفت:میرم بقیه رو بیدار کنم.دیگه وقت بیدار شدنه.میز صبحانه رو میچینم...تو هم هر وقت کارت تموم شد بیا.
با لبخند گفتم:باشه.
لیلا به سمت ساختمان رفت و منهم برای آب دادن به گلها کم کم از راه ورودی سرازیر شدم.داشت کار آبیاری گلها تمام میشد که نزدیک در ویلا رسیدم.در باز شد و کسرا با چند نان تازه جلوی در ظاهر شد.
-سلام ...صبح بخیر.
-سلام.
-فکر میکنم دیشب کمی از من دلخور شدید.
سکوت کردم او ادامه داد:خب میدونید بچرخ تا بچرخیم این چیزها رو هم داره.
در حالیکه گوش میکردم فکری به سرم زد.دلم میخواست حرصی که دیشب خوردم و جلوی دیگران خجالت زده شدم را تلافی کنم.شلنگ اب را به سمتش گرفتم و گفتم:چیزی گفتید نشنیدم؟
در حالیکه نانها را بالا آورده بود تا خیس نشوند گفت:اِ ...بگیر اونور ...خیس شدم ...بسه دیگه.
-ای وای ...ببخشید آقای صدرایی ...یک لحظه حواسم پرت شد.و به سرعت شیر را بستم گفتم:وای ...آقای صدرایی زمین خوردی؟!چقدر پیرهنتون خیس شده ...ببخشید فضولیه ...نون گرفتید یا خمیر نون؟
نگاهی به نانها انداخت.زیر آب خیس شده بودند.با عصبانیت نگاهی به من انداخت و گفت:لابد ایندفعه هم دستتون خورد و شلنگ آب رو به سمت گرفتید نه؟!
با لبخند گفتم:نه اشتباه کردید ...ایندفعه به عمد آب رو به سمت شما گرفتم.
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:راستی که ...نمیدونم چی بگم.بعد به سمت ساختمان حرکت کرد.از خوشحالی با شوق کف زدم و ذوق کردم.به سمت من برگشت و گفت:زیاد خوشحال نشید...چون اگه شما دستتون میلغزه و نوشابه و اب این طرف و اون طرف میپاشید منم زبانم خیلی تنده و تلافی میکنم.
پس از چند دقیقه وارد خانه شدم.مادر عصبانی بود جلو آمد و گفت:چرا اقای صدرایی رو خیس کردی؟
با صدای بلندی که میخواستم بقیه هم بشنوند گفتم:من؟!من آقای صدرایی رو خیس کردم؟بعد با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم.
صدای لیلا را شنیدم:وای کسرا ...این چه کاری بود کردی ...خوردی زمین و ...راستی که خجالت آوره.
صدای کسرا را شنیدم:نمیدونم چی بگم ...ولی آخه ...من زمین نخوردم.
آقا ابراهیم گفت:نمیدونم چی شده ...ولی کسرا هیچوقت از این کارا نمیکرد.
مادرم گفت:زیاد سخت نگیرید ...چیزی نشده که...
کمی بعد لیلا در زد و گفت:رویا جان ...خواهش میکنم بیا بیرون.
-ممنون میل ندارم.
-بیا که همه ناراحت میشن ها.
در اتاق را باز کردم.نسرین خانم جلو امد و گفت:من بجای کسرا از شما معذرت میخوام شاید میخواسته شوخی کنه دروغ گفته ببخشید.
با ناراحتی گفتم:برای شوخی میشه حرفهای دیگری هم زد ولی تهمت چیز دیگه ایه.
کسرا کلافه و عصبی گفت:معذرت میخوام.
وای چه احساس خوبی بود!احساس کردم آرام شدم.لبخند بی اختیار روی لبم نشست.لیلا و نسرین خانم گفتند:خب دیگه حالا همه با هم صبحانه میخوریم.
پس از صبحانه هر کسی مشغول کاری شد.لیلا همراه مادر و نسرین خانم برای دیدن آلبومهای خانوادگی به اتاق طبقه دوم رفتند.آقا ابراهیم هم برای کاری ویلا را ترک کرد.منهم رو کاناپه نشسته بودم و جدول حل میکردم که صدای او را شنیدم.
-فکر نمیکردم بخاطر لج و لجبازی دروغ هم بگید.
سرم را بالا آوردم لبخند زدم و گفت:چطور شما برای یه شلوار ناقابل که او هم عمدی خراب نکرده بودم راضی شدید جلوی دیگران من رو خجالت زده کنید.
-بعید میدونم کار دیشب عمدی نبوده.
-اگه دوست دارید عمدی حساب کنید ...خب حالا دیگه چیه؟
-من نمیدونم ریشه این لج و لجبازی چیه؟
با لبخند گفتم:نمیدونید؟
سرش را تکان داد و گفت:نه.
-ریشه اش اون شبیه که با عمو و فرشاد آمدید خونه ما...چای آوردم و شما وقتی دیدید منم منصرف شدید و لیوان رو برگردوندید....من خیلی بدم میاد یه نفر اینجوری جلوی دیگران تحقیرم کند.
-اما تحقیری در کار نبود ...میل نداشتم.
-لابد فکر میکنید من باور میکنم؟شما خودتون این لجبازی ها رو شروع کردید...من نمیخوام جلوی کسی تحقیر بشم.
-اما این شما بودید شروع کردید.آن شب در مورد کت و شلوار گلی ام با پدرتون کمی شوخی کردم حتا روز بعد هم معذرت خواهی هم کردم شما نپذیرفتید.
-بله چون نمیشه آدم هر کاری بخواد بکنه و بعد بگه معذرت میخوام.
پس اگه اینطوری باشه ما حالاحالاها باید به این لج و لجبازی ادامه بدیم نه؟!چون بنظر شما معذرت خواهی کاری رو درست نمیکنه.
-هر طور مایلید.
-نه دیگه مایل نیستم ...تمومش کنید خوبه؟
-پس شما هم تمومش کنید ...احترام بذارید تا احترام ببینید.
سرش را تکان داد و گفت:بله ...میدونم ...من تا حالا هم قصد بی احترامی و بی ادبی نداشتم.
-اِ ...چه جالب!پس کی بود که دیشب توی ماشین تا حرف بی احترامی و بی ادبی میشد گفت که یاد ریختن نوشابه روی لباسش افتاده.نگید که اینم شوخی بود.منظور داشتید و منظورتون هم این بود که اونکار منهم بی ادبانه بوده و هم بی احترامی به شما محسوب میشده.
-شما جز عینک بدبینی عینک دیگه ای ندارید به چشماتون بزنید منظورم این بود که شما فقط یه بی احترامی جلوی دیگران به من کردید نه اینکه بی ادبی هم محسوب میشه.
در حالیکه مجله را ورق میزدم گفتم:نه ...من بدبین نیستم ...ولی خب ...مفهوم حرفهای دیگران رو زود میفهمم.
-پس اگر اینطوره چرا در مورد مفهوم حرفهای من همیشه در اشتباه بودید و هستید؟
-چون شما همیشه مفهوم حرفاتون جز کنایه و تحقیر نبوده.از همون روز او که کت و شلوارتون گلی شد تا امروز...اگه اینقدر اون کت و شلوار براتون عزیزه پولش رو میدم ولی دیگه نمیخوام جلوی دیگران هی از گلی شدن و نوشابه ای شدن کت و شلوارتون حرف بزنید.
از جا برخاستم که گفت:ممنون از این همه سخاوتتون...ولی شما به جای یک دست کت و شلوار بهتره یه عینک خوش بینی برای چشماتون بخرید و یه اینه ام جلوی رفتار خودتون بگیرید تا ببینید دیگران از رفتار شما چی درک میکنند.
مجله را روی میز پرت کردم و گفت:اشتباه کردم ...اشتباه کردم که آمدن به اینجا رو به خونه عموم ترجیح دادم.و از پله ها بالا رفتم.
از جر و بحث متنفر بودم جر و بحث مرا یاد سهیل می انداخت یاد استدلالهای پوچی که برایم ردیف میکرد تا مرا قانع کند ما به درد هم نمیخوردیم.
بالای پله که رسیدم لیلا و مادر و نسرین خانم از یکی از اتاقها خارج شدند.مادر با دیدنم گفت:کجا بودی؟عکسهای جالبی بود از دست دادی.
-اشتیاقی برای دیدن عکس ندارم.
لیلا گفت:می آی بریم یه جای دیدنی؟
-کجا؟
نسرین خانم نگاهی به لیلا کرد و گفت:میخواید برید...
لیلا دستش را جلوی دهان مادرش گرفت و گفت:نگو مادرجان ...بذار غافلگیر بشه.
-نه لیلا ...اجازه نمیدم رویا خانم رو اونجا ببری.
-چرا؟
-وسط جنگل دو تا دختر تنها.
-خب کسرا هم با ما میاد.
-اگه با کسرا برید قبول میکنم.
لیلا با اشتیاق از پله ها پایین رفت.کسرا هنوز روی کاناپه نشسته بود که لیلا گفت:مارو میبری؟خواهش میکنم.
-کجا؟
لیلا نگاهی به من انداخت و آرام زیر گوش کسرا چیزی گفت.من همانطور که از پله ها پایین می آمدم منتظر واکنش کسرا شدم که گفت:حرفش رو نزن ...حوصله ندارم ...جای مناسبی نیست.
-کسرا ...اذیت نکن دیگه بخاطر رویا ...میخوام اونجا رو ببینه.
از اینکه لیلا اسم مرا به میان کشیده بود ناراحت شدم و با لحنی که حکایت از ناراحتی ام داشت گفتم:لیلا بیخودی اصرار نکن ...خب نمیریم.
لیلا بی توجه به حرف من دوباره گفت:باشه کسرا؟باشه ؟قبول کن دیگه.
-باشه ...ولی برای ناهار چیزی بیار ...تا اونجا بریم و برگردیم شب شده.
لیلا با شوق فریاد زد و گفت:باشه.
کسرا نگاهی به من انداخت و من رویم را برگرداندم.
سوار ماشین کسرا که شدیم لیلا گفت:وای رویا اگه بدونی چه جاییه.
کسرا با لحنی جدی و کمی هم عصبی گفت:هیچ هم جای جالبی نیست ...تازه اگه از خطرش هم بگذریم چنگی به دل نمیزنه.
-اه بی ذوق ...به حرفهای این گوش نده ...خیلی هم جای خوبیه.
با تعجب گفتم:منظورتون از خطر چی بود؟
کسرا سکوت کرد لیلا گفت:هیچی بابا ...آقا فکر میکنه اونجا هیولا داره.
کسرا با عصبانیت به لیلا توپید:تو هیچی نمیدونی پس تعریف بیخود نکن ...تو که ندیدی من دیدم ...با همین دو چشمای خودم.
متعجب پرسیدم:چی رو؟!
کسرا باز هم ساکت شد لیلا گفت:هیچی بابا... بچه که بودیم یه نفر رو دیده بود که توی باتلاق گیر کرده .تا کسرا و پسردایی ام رفتند کمک بیارن دیگه اثری از اون پیدا نکردند حالا یا کسی نجاتش داده بود یا...
متعجب و نگران نگاهی به کسرا انداختم که از آینه نگاهم میکرد.پرسیدم:راستی؟
کسرا حرفی نزد.عصبانی شدم چرا جواب سوالم را نمیداد.باز لیلا گفت:آره ...ترسیدی؟
-نه ...نه زیاد.
لیلا خندید و گفت:این مال خیلی سال پیشه ...ما از اونوقت تا حالا خیلی اون طرفها رفتیم ولی هیچوقت هیچ اتفاقی برامون نیفتاده ...شاید هم کسی خواسته ما رو سرکار بذاره.
لیلا خندید.کسرا با عصبانیت گفت:میشه تمومش کنی؟
نمیدانم چرا ترس و اضطراب در وجودم شعله گرفت.از رفتار بی ادبانه کسرا هم ناراحت بودم.با آن همه حرفی که بهش زدم باز هم انگار توی سرش نرفته بود تا تجدید نظری در رفتارش با من داشته باشد.
من هم سکوت را به حرف زدن ترجیح دادم و تا موقع رسیدن کلامی نگفتم رسیدیم کسرا ماشین را کنار جاده پارک کرد و گفت:باید پیاده بریم.
لیلا به سرعت پیاده شد.من هم نگاهی به اطراف انداختم و از ترس آنکه مبادا در باتلاق بیفتم بازوی لیلا را چسبیدم لیلا خندید و گفت:دیگه اینقدر هم ترسناک نیست لیلا جون.
آن لحظه بود که متوجه شدم چقدر محکم بازوی لیلا را میان دو دستم میفشردم.دستم را از دور بازویش باز کردم و گفتم:خیلی دوره؟
-ای ...دنبال من و کسرا بیا.
کسرا جلوی ما حرکت میکرد.نمیدانستم در میان این جنگل چه چیز جالبی میتوانست باشد که ما به آنجا میرفتیم.نمیدانم چقدر راه رفتیم که لیلا گفت:باید چشمات رو ببندی رویا.
-چشمام رو؟!برای چی؟
-چون دیگه داریم میرسیم.
چشمانم را با روسری اش بست و در حالیکه دستم را میکشید گفت:حاضری یا نه؟
-حاضرم.
-چند قدم دیگه مونده ...صبر کن.
دنبال لیلا میرفتم که ناگهان ایستاد و گفت:رسیدیم.روسری را از روی چشمانم باز کردم.مات و مبهوت شده بودم.کلبه ای چوبی روی درختی تنومند قرار گرفته بود که با پلکانی به آن میرسیدی.
وای... خدای من... چقدر قشنگه!»
«دیدی گفتم رویا... دیدی گفتم.»
«محشره... تا حالا کلبه درختی واقعی ندیده بودم.»
کسرا از پله ها بالا رفت و گفت: «مراقب باش لیلا... پله ها ممکنه پوسیده باشه.»
لیلا دست مرا گرفت و گفت: «تازه توی کلبه قشنگ تره.»
کسرا در کلبه را گشود. من محو تماشای داخل آن شدم. یک تبر کهنه به دیوار آویزان کرده بودند و تختی چوبی هم گوشه ای قرار داشت. گلیمی زیبا وسط کلبه پهن بود. از همه قشنگ تر شومینه کلبه بود که با سنگ درست شده بود. باور نمی کردم داخل کلبه ای درختی هستم. لبخند زدم و گفتم: «خدای من... خیلی قشنگه!»
لیلا چراغ کوچک نفتی کلبه را روشن کرد. پنجره را گشودم و گفتم: «اون قدر اینجا قشنگه که فکر می کنم دارم خواب می بینم.»
کسرا روی تخت نشست. لیلا داشت شومینه را روشن می کرد که گفتم: «اینجا رو کی ساخته؟»
کسرا خندید، اما سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد. ناراحت شدم. لیلا گفت: «ما نمی دونیم... وقتی بچه بودیم اینجا رو پیدا کردیم. وقتی دیدیم صاحب ندارد اسباب اثاثیه توش چیدیم و یه قفل به درش زدیم تا فقط کلبه درختی ما باشد.» بعد با شوق ادامه داد: «با چای چطوری؟ خیلی می چسبه.»
کتری و قوری و لیوان ها را برداشت و گفت: «می رم هم آب بیارم و هم اینا رو بشورم.»
«می خوای بیام کمکت؟»
«نه... زود برمی گردم.»
من به کلبه خیره شدم. کسرا چند تکه چوب داخل شومینه گذاشت. گفتم: «خوبه در مورد احترام و ادب، پیش از آمدن به اینجا صحبت کردیم وگرنه با این رفتار مؤدبانه ای که از شما دیدم دو تا شاخ درمی آوردم!»
«خوب یادم هست که گفتید احترام بذارید تا احترام ببینید.»
لحنش مملو از تمسخر بود. با تعجب گفتم: «یادم نمی آد بی احترامی کرده باشم.»
با لبخند تلخی نگاهم کرد که گفتم: «من خوب یادمه... از وقتی که راه افتادیم جواب سؤالات مرا ندادید... همین چند دقیقه پیش هم جلوی لیلا به من خندیدید.»
در حالی که با تکه چوبی آتش شومینه را زیر و رو می کرد گفت: «درسته که من وکیل پدر شما هستم... درسته که مرتبه شغلی ام یا خانواده ام به نظر شما ممکنه پایین تر از خانواده شما باشه... ولی نه تنها به شما، بلکه به هیچ کس اجازه نمی دم من و تحقیر کنه. اجازه هم نمی دم به من دستور بده... اجازه نمی دم برای من تعیین تکلیف کنه.»
«تحقیر؟ دستور؟ تعیین تکلیف؟» خنده ای سر دادم و گفتم: «چقدر جالب! هر کاری می خواید می کنید، بعد رفتار خودتون رو نهایت ادب و احترام می دانید و رفتارهای مرا دستور و تعیین تکلیف!»
شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «هر جور که هستم به خودم مربوطه... من وکیل شما نیستم تا به دلخواهتان رفتار کنم.»
از این همه جسارت و پررویی اش عصبانی شدم. از جا برخاستم و گفتم: «تقصیر منه که به حرف لیلا گوش دادم و با شما آمدم... آره... اعتراف می کنم اشتباه کردم آمدم اینجا... اما دیگه اشتباهم رو تکرار نمی کنم. شده پیاده برمی گردم، ولی همراه شما نمی آم.»
در را باز کردم که گفت: «حالا دیگه دست شما نیست که بخواید پیاده برید یا با ماشین. با من و لیلا آمدید، باید هم با ما برگردید. حوصله گم شدن شمارو توی جنگل ندارم... دردسر درست نکنید خانم زمانی.»
آن قدر از حرف هایش عصبانی شده بودم که اگر انگشتانم را مشت نمی کردم و آن قدر محکم به چارچوب در نمی کوبیدم به طور حتم یک کشیده محکم توی صورتش می زدم. پسره پررو... فکر کرده بود با نوکر یا خدمتکارش حرف می زنه.
همون موقع لیلا از پله ها بالا آمد و گفت: «آمدم... اینم کتری آب برای چای.»
لیلا کتری را روی شومینه گذاشت و گفت: «رویا جان... هر وقت گرسنه شدی بگو ناهار بخوریم.»
ساکت بودم و از عصبانیت دندان هایم را آن قدر به هم فشردم که فکر می کردم الان است که همه شان بشکند. لیلا با تعجب پرسید: «چی شده رویا؟ عصبانی هستی؟»
با عصبانیت گفت: «می شه برگردیم؟»
«چرا؟ ما که تازه رسیدیم!»
نگاهی به کسرا انداختم و گفتم: «دیگه این کلبه برام جذابیتی نداره.»
لیلا به برادرش نگاهی انداخت و گفت: «برگردیم؟»
کسرا با لبخندی که روی لب داشت مرا آتش می زد. پس از لحظه ای نگاه کردن به چهره عصبی من گفت: «نه... نمی شه لیلا خانوم، چون من بیکار نیستم که صبح بلند شم این همه راه را بکوبم تا برسم اینجا و بعد خستگی در نکرده راه بیفتم و برگردم... در ضمن راننده شخصی هم نیستم.»
جمله آخرش را که گفت به من نگاه کرد. این جمله آن قدر حرص مرا درآورد که گفتم: «باشه... خودم برمی گردم... نیازی هم به راننده ندارم... دو تا پا دارم که بی منت من رو می برن به ویلا.»
لیلا با عجله دستم را گرفت و گفت: «کجا رویا؟ بشین... با هم برمی گردیم. صبر کن دیگه... به خاطر من... خواهش می کنم.» بعد رو به کسرا گفت: «می شه بگی چه کار کردی که رویا نمی خواد یه دقیقه هم اینجا بمونه؟»
با خونسردی گفت: «کاری نکردم... حقیقت رو گفتم... اما از آنجایی که خانم زمانی کمی مغرور و خودخواهند زود بهشون برمی خوره.»
با عصبانیت گفتم: «لیلا... دستم رو ول کن.»
لیلا با تعجب گفت: «چی گفتی کسرا؟ خجالت داره... آقای زمانی خیلی به گردن تو حق داره. اون وقت تو این طوری قدر زحماتش رو می دونی!»
کسرا با عصبانیت از جا برخاست و گفت: «بعد از تعطیلات از شرکت آقای زمانی می آم بیرون که این قدر به گردنم حق نداشته باشه تا دختر خانمشون هر کاری کرد بگم چَشم... هیچ کسی حق به گردن من نداره جز خدا و پدر و مادرم... در مقابل پولی که آقای زمانی می ده کارهای حقوقی شرکتش رو انجام می دم. نه راننده شخصی دخترش و نه خدمتکار خانواده اش هستم که اونا رو به ویلای دایی ام ببرم تا خانم زمانی هرچه خواست به من بگه و من فقط بگم اشکالی نداره چون دختر آقای زمانیه... من فقط یه پیشنهاد دادم... فکر می کردم باعث خوشحالی آقای زمانی می شه. نمی دونستم دختر خانمشون براشون فرقی نمی کرد بیان یا نه، نمی دونستم قراره من رو بازخواست کنند و رفتارم رو اصلاح کنن، چون ایشون ممکنه فکر کنند بهشون بی احترامی کردم، بی ادبی کردم... نمی دونستم ایشون این قدر بدبین هستند که به خاطر هر کاری یا هر حرفی که می زنم یا حتا سکوتی که می کنم باید ازشون معذرت بخوام... حالا هم اگر خیلی ناراحتتون کردم برمی گردم ویلا... اگر می خواید با من بیایید، اگر هم نمی خواید خودتون برگردید.»
آن قدر عصبانی شده بودم که اگر رگم را می زدند خونم بیرون نمی آمد. از عصبانیت سرخ شده بودم. کسرا خواست از کلبه بیرون برود که لیلا گفت: «خواهش می کنم کسرا... تو الان عصبانی هستی... صبر کن چند دقیقه.»
کسرا دستش را محکم از میان دست لیلا کشید و گفت: «برای چی داری این قدر خواهش می کنی... دلت می خواد اینجا بمونم و مثل یه غلام حلقه به گوش اَوامر سرکار خانم رو اطاعت کنم؟» بعد در کلبه را باز کرد و گفت: «من رفتم.»
لیلا به دنبال کسرا دوید. دلم می خواست چنان تو دهنی محکمی به این پسره می زدم تا نتواند هرچه از دهنش درآمد نثارم کند. به دنبال لیلا دویدم تا به او بگویم بایستد با هم برگردیم. دلم نمی خواست منت این پسره پررو را بکشم، اما لیلا را گم کردم. هرچه اطراف رو نگاه کردم کسی رو ندیدم. فریاد زدم: «لیلا... لیلا...»
نمی دانستم به کدام سمت باید بروم که صدایی شنیدم. «رویا... من اینجام.»
به سمت صدا پیش رفتم. لیلا تا کمر در گِل فرو رفته بود. با ترس فریاد زدم: «خدای من... لیلا!»
دستش را به سمت من دراز کرد، اما دستم به او نمی رسید. نمی دانستم چه کار باید بکنم که لیلا گفت: «اگر همین مسیر رو بدوی به کسرا می رسی... برو بیارش.»
لحظه ای از اینکه باید دنبال کسرا بروم دلخور شدم، اما با دیدن لیلا در آن وضع گفتم: «باشه... الان برمی گردم.»
با تمام نیرویی که داشتم دویدم. نمی دانم چند دقیقه طول کشید تا ماشین را کنار جاده دیدم. پشت فرمان نشسته بود. به سمتش دویدم، اما ماشین را روشن کرد و راه افتاد. دنبال ماشین دویدم و فریاد زدم: «نگه دار... نگه دار.»
مرا از آینه دید، ایستاد. از نفس افتاده بودم. کف دستانم را روی زانوهایم
گذاشتم و در حالی که خم شده بودم . نفس نفس می زدم . دیدم که به سمت من آمد . بدون انکه سرم را بالا کنم گفتم
-لیلا لیلا ... توی باتلاق
هنوز جمله ام را کامل نکرده بودم که دیدم به سمت جنگل دوید . من هم دنبال او رفتم . لیلا تا گردن زیر گل فرو رفته بود که رسیدیم . کسرا در حالی که نگاهی به اطراف می انداخت دنبال چیزی بود تا او را از آنجا بیرون بکشد با نگرانی به لیلا نگریستم و گفتم :
-الان کمکت می کنیم . ..تحمل کن
کسرا پرشی کرد و با دو دست شاخه محکم یکی از درختان را گرفت و با چند تکان ان را شکست . بعد خم شد و سر شاخه را به سمت لیلا گرفت و گفت
-بیا ...بگیرش
لیلا سعی کرد شاخه را بگیرد . اما نتوانست . در حالی که تقلا می کرد .بیشتر در گل فرو می رفت . با ناراحتی فریاد زدم
-این جوری نمیشه
انگار کسرا صدای مرا نمی شنید . مرتب تقلا می کرد تا شاخه را به دست لیلا برساند . لیلا تا چانه زیر گل فرو رفته بود بدون توجه به کسرا به سمت لیلا رفتم . شاخه درخت را با دست گرفته بودم و دست دیگرم را به سمت لیلا دراز کرده بودم . عاقبت انگشتان لیلا به دستم رسید او را به سمت خود کشیدم . کسرا در حالی که سعی می کرد شاخه را محکم نگه دارد تا ما بتوانیم از باتلاق بیرون بیاییم گفت
-دست همدیگر رو ول نکنید
کمی بعد هر روی علف ها افتادیم . لیلا را در آغوش کشیدم و بی اختیار گریستم . او هم می گریست . نمی دانم چرا اشک بی امان از چشمان مان می بارید . کسرا کلافه و عصبی قدم می زد . عاقبت زبان گشود و گفت
-برگردید به کلبه . می رم ماشین رو پارک کنم زود بر می گردم
همراه لیلا به کلبه برگشتیم . کنار شومینه نشست و گفت
-حیف این پالتوی قشنگ که خراب شد
خندیدم و گفتم :
-حیف تو بودی اگر اتفاقی برات می افتاد
بعد با صدای بلند خندیدم و گفتم
-قیافه اش رو ببین
-خودتو بگو
-حالا با این سر وضع چطوری برگردیم ویلا ؟
-می گیم رفته بودیم استخر . اما به ما نگفته بودن استخر ش کثیفه . این جوری شدیم .
داشتم می خندیدیم که در کلبه باز شد و کسرا داخل شد
لیلا گفت
-حالا چطوری با این سرو وضع برگردیم ؟
لیلا مقابل کسرا ایستاده بود و منتظر جواب بود که سیلی محکمی روی صورتش نشست . کسرا با عصبانیت گفت
-وقتی می گم خطرناکه . می گی شاید بعضی ها ما رو گذاشتن سر کار
لیلا سکوت کرد . کسرا با عصبانیت قدم می زد زیر لب غر غر می کرد که لیلا گفت
-من رو ببخش . تقصیر من بود
کسرا ایستاد و با لحنی عصبی گفت
-تو من رو ببخش . عصبی شدم
-حالا با یه چای داغ چطوری ؟
سکوت علامت رضایت بود . لیلا مشغول دم کردن چای شد . که نگاهی به کسرا انداختم . از قدم زدن خسته شد و روی تخت چوبی کلبه نشست با خودم فکرکردم . اگر من جای لیلا . خواهر این پسر بی ادب بودم . به همین راحتی او را نمی بخشیدم .در این فکر بودم که کسرا گفت
-من دو تا معذرت خواهی به شما بدهکارم . ...هم به لیلا ..هم به شما
من ساکت بودم
-در واقع خودم مقصر اصلی این حادثه هستم
لیلا با لبخند گفت
-من که می بخشمت . ولی رویا رو نمی دونم
نگاه لیلا منتظر جواب بود .کسرا در حالی که سر به زیر انداخته بود . گوش هایش را برای شنیدن جواب تیز کرده بود گفتم
-یه چایی بخوریم و برگردیم
لیلا نگاهی ناامیدانه به برادرش کرد و گفت :
-هر چی کسرا بگه ..
او مکثی کرد گفت
-موافقم
چای خوشمزه ای بود با نوشیدن چای خستگی از تنمان رفت . کمی بعد در کلبه را قفل کردیم به سمت ماشین راه افتادیم . هنوز نمی دانستم با ان سرو وضع گلی چه جوری به ویلا برگردیم
وقتی به ماشین رسیدیم گفتم
-لیلا جون . اگر پارچه ای .روزنامه ای هست روی ان بنشینیم تا ماشین کثیف نشه
کسرا شنید و گفت :
-لازم نیست . اشکالی نداره
-من این جوری ناراحتم لیلا
کسرا در صندوق عقب را باز کرد پارچه ای در آورد و به لیلا داد . من ان را روی صندلی عقب کشیدم و روی ان نشستم . لیلا هم چند ورق روزنامه روی صندلی جلو گذاشت و نشست . وقتی به خانه رسیدیم همراه لیلا وارد خانه شدم . همین که در استانه در ظاهر شدیم صدای فریاد نسرین خانم و مادر برخاست

چی شده ؟
لیلا خندید و گفت
-خوردیم زمین
-طوریتون که نشده ؟
-نه خدا رو شکر صحیح و سالمیم . ..فقط نیاز ه حمام حسابی داریم
اول لیلا با ان سرو وضع به حمام رفت بعد من . پس از حمامی داغ و کمی استراحت . برای شام همگی در اتاق ناهار خوری جمع شدیم . لیلا کنار من نشست و گفت :
-من از طرف کسرا از تو معذرت می خوام ...خواهش می کنم اون رو ببخش
-اگه فقط حرف ببخشش باشه . حرفی نیست لیلا جان ..ولی موضوع اینه گاهی وقتا بعضی حرف ها شخصیت و غرور ادم رو خرد می کنه که قابل جبران نیست
-من خجالت زده ام رویا . ..به خدا کسرا این جوری که فکر می کنی نیست . خیلی پسر خوبیه . ولی کمی مغرور ه و خیلی هم خود خواه . دوست نداره . کسی بهش دستور بده . یا بهش بگه چه کار کنه و چه کار نکنه
-لیلا من چنین کاری نکردم . فقط بهش گفتم : از رفتارش ناراحت شدم . و بهتره کمی مودبانه تر برخورد کنه .. همین ... من هم دختر مغروری هستم ..شاید هم کمی خودخواه . ولی افاده ای و پر مدعا نیستم . اگر گفتم مودبانه برخورد کند نه به خاطر این که فکر می کند چون شخصیت خانوادگی ما بیشتر یا هر مزخرف دیگه ای که حرصم در میاد وقتی فکرش رو می کنم ... نه چون من مثل خودش دوست دارم .بهم احترام بذارن . این حق رو ندارم . لیلا ؟
سرش را تکان داد گفت
-بله می دونم اما کسرا اخلاق عجیبی داره ؟ ولی باور کن که خیلی مهربونه . در واقع محبتش با بقیه فرق داره . یه شیوه خاصی داره که بعد خودت می فهمی . منظورم چیه ... تو هنوز اون رو نشناختی
-تا اون جا که من اون رو شناختم . جز یه ادم مغرور و خود خواه و خود رای چیز دیگه ای دست گیرم نشده
لیلا لبخند زد و دستم را گرفت و گفت
-برای همین می گم اون رو نشناختی . چون هنوز ندیدی وقتی مهربون بشه و با کسی احساس صمیمیت کنه چه جوری میشه
-ببخشید این برادر جنابعالی مگه تا حالا با کسی هم دوست شده که بخواد احساس صمیمیت کنه ؟
-خب من دیگه
خندیدم او ادامه داد
-باور کن اون با بقیه فرق داره . من محبتش رو از توی چشماش می خونم رویا . شاید هیچ وقت به زبون نیاره . ولی محبتی داره که از چشماش می باره
-اه از چشماش محبت می باره . تا حالا که جز خشم و غضب توی نگاهش چیزی نبوده
-البته یه نفر دیگه هم هست که کسرا با اون خیلی صمیمی است
-کی ؟
-پسر دایی ام
-چه جالب ...همون کسی که پدرش صاحب این ویلا ست ؟
-اره ..می دونی درست شش یا هفت ماه پیش بود که پسر دایی ام یه مشکلی براش پیش آمد که به هیچ کس در موردش حرفی نمیزد . حتی دایی . و زن دایی . اما اخرش دلش رو برای کسر رو کرد . و از اون خواست به هیچ کسی حرفی نزنه . کسرا هم راهنمایی اش کرد و مشکلش حل شد
-خب الان پسر دایی ات کجاست ؟
-با همسرش در المان زندگی می کنن .. دایی و زن دایی هم رفتن اون جا
-حالا که این همه از هم دورن چی ؟ باز هم با هم در ارتباط هستن ؟
-اره ...بعضی وقتا زنگ می زنه و حال و احوال کسرا را می پرسه . چون به او اعتماد داره . بعضی وقتا باهاش در دل هم می کنه . کسرا هم همین طور . حرف دلش رو فقط به اون می زنه
-چه جالب . ولی اگه من جای همسر پسر دایی ات بودم اجازه نمیدادم . به جای در دل کردن با من بره با پسر عمه اش حرف بزنه
لیلا خندید گفت
-همسرش این جوری فکر نمیکنه ... چون خودش هم همین جوریه
-کمتر دختری پیدا میشه که این جوری باشه
آخه می دونی، همسرش آلمانیه.»
«همون!»
لیلا خندید و گفت: «بیا بریم سر شام که دارم از گرسنگی غش می کنم.»
آخر شب برای استراحت به اتاقم برگشتم، اما خوابم نمی برد. به در و دیوار اتاق و ابیات قاب شده روی آن خیره شده بودم و در فکر آن روز بودم. در فکر لیلا... اگر برایش اتفاقی می افتاد...
صبح روز بعد زودتر از همه بیدار شدم. با آن هوای پاک و دلنشین صبح هوس پیاده روی کنار ساحل به سرم زد. از خانه خارج شدم و از پله هایی که به سوی دریا ختم می شد پایین رفتم. خروش موج های دریا به من آرامش می داد. روی شن های ساحل نشستم و پاهایم را به سمت دریا دراز کردم. موج ها تا مچ پاهایم بالا می آمد. دستانم را تکیه گاه کمرم کردم و وزن شانه هایم را روی دست هایم انداختم. در سکوت چشم هایم را بستم و به صدای دریا گوش دادم. نمی دانم چرا در آن آرامش این شعر حافظ به ذهنم آمد.
با صدای بلند شروع به خواندن کردم.
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
اشک بی اختیار از چشمانم باریدن گرفت. شاید به یاد توبه و عهدی که با خدا بسته بودم افتادم.
مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
تا چون زلفت سر سودا زده در پا فکنم
صدایی از پشت سر شنیدم. ادامه ابیات را چنین خواند.
خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام برین، تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
سر برگرداندم. کسرا بود که پشت سرم ایستاده بود. رو برگرداندم و دوباره چشم به دریا دوختم. با صدای بلند گفت: «فرصت رو مناسب دیدم که... یه معذرت خواهی از شما بکنم.»
با لحنی کنایه آمیز گفتم: «پشیمون نمی شید از اینکه غرورتون رو زیر پا گذاشتید و دارید معذرت خواهی می کنید؟»
چند قدمی آن طرف تر روی شن ها نشست و گفت: «نه... پشیمون نمی شم... بابت حرف های دیروزم خیلی ناراحت شدم... حرف هایی زدم که... نباید می زدم.»
«می دونید، بعضی وقتا بعضی حرف ها از هزار زخم شمشیر بدتره و با یه معذرت خواهی درست نمی شه.» و از جا برخاستم و به سمت خانه برگشتم.
لیلا سفره صبحانه را می چید که در خانه را گشودم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: «اِ... تو اومدی؟»
«آره، مگه نباید می آمدم؟»
لبخند زد و گفت: «کسرا رو ندیدی؟»
شانه هایم را بالا انداختم. لیلا گفت: «عجب... آخر سر هم کاری که گفتم را نکرد.»
خودم را به نشنیدن زدم و گفتم: «با من بودی؟»
«نه... با تو نبودم.»
بعد از صبحانه هوا ابری شد و از خروش موج های دریا پیدا بود هوا رو به طوفانی شدن می رود. به اجبار همه خانه نشین شدیم. کم کم باران شروع به باریدن کرد، بارانی شدید که تا آن روز ندیده بودم. کنار پنجره اتاق به باران خیره شده بود که لیلا صدایم زد. در حالی که دستانش را خشک می کرد و از آشپزخانه بیرون می آمد گفت: «یه فکری کردم... شعر بلدی؟»
«شعر؟ یه کمی.»
«بیا مشاعره کنیم. هر کی باخت باید توی این بارون سه بار دور ویلا بچرخه.»
از حرفش خنده ام گرفت. «باشه... قبول.»
مادر و نسرین خانم در حالی که همراه آقا ابراهیم برای خرید به شهر می رفتند به ما نگاهی انداختند و گفتند: «دخترا... نمی خواید با ما بیاین؟»
من و لیلا با هم گفتیم: «نه.»
آن دو لبخندزنان خ

پنجشنبه 19 مرداد 1391 - 13:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه
یک ماه از تعطیلات عید گذشته بود. اردیبهشت ماه بود، ماه تولد من. مادر آن شب به مناسبت تولدم مهمانی گرفته بود. عمو و فرشاد و زن عمو و آقای صدرایی. مادر خیلی دلش برای نسرین خانم تنگ شده بود. من هم برای دیدن لیلا خیلی مشتاق بودم.
کنار کمد لباس هایم ایستاده بودم و داشتم تصمیم می گرفتم چه بپوشم. کلافه شدم. کت بلند سفید رنگی داشتم که قدش تا زانو بود. شلوار و کفش پاشنه دار سفیدم را هم پوشیدم. جلوی میز آرایشم نشستم و به صورتم کرم زدم، خط لب کم رنگی دور لب هایم کشیدم. شال سفید رنگ مجلسی ام را روی سرم انداختم.
وقتی از اتاق بیرون آمدم صفورا خانم گفت: «ماشاالله... خانم ببینید چقدر رویا خانوم تغییر کردن!»
خندیدم. «من که کاری نکردم که تغییر کنم.»
مادر لبخندی رضایت بخش به لب آورد و گفت: «بیا اینجا رویا.»
وارد آشپزخانه شدم. مادر گفت: «امشب دست از مسخره بازی بردار و مؤدبانه رفتار کن.»
«من کی مسخره بازی کردم؟»
«گفتم که دوباره چرت و پرت نگی و مثل دفعه قبل پارچ نوشابه روی آقای صدرایی خالی نکنی.»
«گفتم که اون یه اتفاق بود.»
«خیلی خب... گفتم مراقب رفتارت باشی.»
«هستم.»
وقتی کارها تمام شد، مادر هم لباس عوض کرد و هر دو به انتظار رسیدن مهمانان نشستیم. پدر با کیک تولد از راه رسید. چند دقیقه بعد دوباره صدای زنگ به صدا درآمد. از خوشحالی دیدن لیلا، با عجله به سمت اف اف دویدم که مادر فریاد زد: «رویا... تو در رو باز نکن.»
صفورا خانم گوشی را برداشت. «بله... بفرمایید.» صفورا خانم در را باز کرد و گفت: «آقای زمانی و آقا فرشاد آمدن.»
با ناراحتی روی صندلی نشستم و زیر لب گفتم: «پس چرا نمی آی لیلا؟»
صدای بلند عموفرهاد رو شنیدم. «سلام... پس این رویا خانوم کجاست؟»
از جا برخاستم. «بله...»
«سلام عموجان... تولدت مبارک... قابل تو رو نداره.»
کادوی عمو را گرفتم و لبخند زدم. زن عمو با لبخند مرا بوسید و کنار عمو نشست. فرشاد هم سلامی کرد و گفت: «تولدت مبارک... انشاءالله صد ساله شی.»
با ناراحتی گفتم: «خدا نکنه... پیر بشم که چی بشه.»
فرشاد خندید و گفت: «راست می گی، همین الان هم نمی شه تحملت کرد، وای به حال اینکه صد سالت هم بشه!»
مادر با لبخند گفت: «خیلی خوش آمدید... این همه راه رو به خاطر مهمانی امشب آمدید... دستتون درد نکنه، خوشحالمون کردید.»
عمو در حالی که به صندلی اش تکیه می داد گفت: «خب دیگه، چه کار کنیم... شما که عید نیومدید دیدن ما... مجبور شدیم ما بیایم خدمت شما.»
پدر گفت: «امسال مهمان آقای صدرایی بودند.»
عموجان گفت: «صدرایی؟! آهان... صدرایی... یادم آمد، همون جوانی که اینجا با هم آشنا شدیم.»
مادرم گفت: «اونا رو هم امشب دعوت کردم. آخه تعطیلات عید مارو خیلی شرمنده کردند.»
زن عمو به کنایه گفت: «حالا دیگه مارو قابل نمی دونید و با آقای صدرایی می رید تعطیلات!»
با لبخند جواب زن عمو را دادم. «آخه تنوع لازمه زن عمو... دیگه راستش از ویلای شما خسته شده بودیم.»
مادر ابرویی بالا انداخت و گوشه لبش را گزید. زن عمو با ناراحتی از من رو برگرداند، ولی عمو با صدای بلند خندید و گفت: «راست می گه... دیگه چقدر عید و تابستون توی ویلای ما باشن... تازه شاید امشب ما هم با خانواده آقای صدرایی جور شدیم و تابستون مهمون اونا شدیم. راستش رو بخوای من هم دیگه از دست ویلای خودم خسته شدم.»
همه با صدای بلند خندیدیم جز زن عمو که معلوم بود دوباره بهش برخورده و قراره تا آخر مجلس اخم کند و با کسی حرف نزند. صدای زنگ در به خنده ما پایان داد. صفورا خانم در را باز کرد و گفت: «آقای صدرایی هستند.»
از جا بلند شدم. مشتاق دیدار لیلا بودم که آقای صدرایی وارد شد و سلام کرد.
چشم دنبال لیلا می گشت. نسرین خانم با سبد گلی زیبا وارد شد و گونه ام را بوسید و گفت: «تولدت مبارک رویا جان.»
لبخند زدم. لیلا را که دیدم به سمت او رفتم. او هم مشتاقانه به سمتم دوید و همدیگر را در آغوش کشیدیم. در حالی که بازوهای همدیگر را گرفته بودیم به چشمان یکدیگر خیره شدیم. لیلا سکوت را شکست و گفت: «بی وفا... نباید سراغی از ما بگیری؟»
خندیدم و گفتم: «راست می گی... ببخشید، ولی این چند هفته خیلی سرم شلوغ بوده. مریض زیاد داشتم که باید به فریادشون می رسیدم.»
لیلا خندید و گفت: «کاش منم مریضت بودم تا هر روز می دیدمت.»
«خدا نکند.»
سربرگرداندم که دیدم صفورا خانم در خانه را بست با تعجب گفتم: «پس داداش مغرورت کو؟»
خندید و گفت: «یه رازه.»
متوجه منظورش نشدم، اما درست هم نبود بیشتر کنجکاوی کنم. لیلا دستم را گرفت و مرا کنار خودش نشاند. پدر پرسید: «پس وکیل ما کجاست؟»
آقای صدرایی خندید و گفت: «مشکلی پیش آمد نتونست بیاد.»
با ناراحتی گفتم: «مشکلی پیش آمده؟!»
لیلا ابرویی به علامت نفی بالا انداخت. پرسیدم: «پس چی شده؟»
لیلا خندید و گفت: «کسرا رو ول کن، از خودت برام بگو.»
تا آن موقع فکر نمی کردم به خاطر نیامدن کسرا به جشن تولدم از او دلگیر شوم و شوق و ذوقم برای جشن تبدیل به بی حوصلگی از شنیدن حرف های این و آن شود، ولی حتم دارم آن شب به لیلا خیلی خوش گذشت، چون بعد از صرف شام وقتی بقیه مشغول صحبت بودند لیلا با فرشاد گرم صحبت شد و من جز شنیدن حرف های آن دو که خیلی هم خسته کننده بود، کار دیگری نداشتم، حتا از دیدن کادوهای تولدم هم خوشحال نشدم. به زحمت لبخند می زدم و این جمله تکراری را به زبان می آوردم که دست شما درد نکند، شرمنده ام کردید.
آن شب به کامم تلخ شد، گرچه سعی کردم خوددار باشم و چیزی بروز ندهم، ولی تازه فهمیدم اگر کسرا نباشد تا زیر نگاهش با حرف هایم نیش و کنایه به او بزنم، چقدر لحظه ها برایم بی معنا می شود. خنده دار بود که درست مثل بیماران روانی رفتار می کردم. دلم می خواست با دیدن او نیش و کنایه بزنم و بگو و مگو کنم، اما در غیبت او در حسرت بمانم.
روز بعد وقتی به مطب رفتم در آپارتمان کسرا بسته بود. تا نزدیک ظهر سرگرم مریض ها شدم. آن قدر بی حوصله بودم که منشی مطب و بعضی مریض ها پرسیدند: «کسالت دارید خانم زمانی؟»
سری به علامت نفی تکان می دادم و می گفتم: «نه، فقط کمی سرم درد می کند.»
وقتی کارم در مطب تمام شد از پله ها پایین می آمدم که او را دیدم در آپارتمانش را باز می کند. از پله ها پایین آمد. سربرگرداند و گفت: «سلام.»
به سردی جوابش را دادم. که گفت: «تولدتون مبارک.»
«افتخار ندادید از دیدنتون خوشحال بشم.»
با تعجب گفت: «مگه شما از دیدن من خوشحال هم می شید؟»
با عصبانیت گفتم: «خیلی خوب کردید نیومدید، چون حوصله حرفاتون رو نداشتم.»
با لبخندی که حرصم را درمی آورد گفت: «اگه می دونستم از نیامدنم این قدر دلخور می شید به طور حتم می آمدم.»
«هیچ هم دلخور نیستم.»
با خنده کوتاهی گفت: «پس ببخشید... برای چی این قدر عصبانی هستید؟»
نمی دانستم چه جوابی بدهم. کمی مکث کردم و گفتم: «این کار شمارو به حساب بی ادبیتون می ذارم.»
نه به حساب ادبم بذارید که نخواستم با امدنم اذیتتون کنم
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم .
-خداحافظ
و از کنارش گذشتم
دلم می خواست یه مشت محکم زیر چونه اش می زدم تا ان قدر حاضر جوابی نکند . پشت فرمان که نشستم سرم را روی ان گذاشتم و از این که با حرف های او این قدر احساس حقارت می کردم دلم می خواست گریه کنم . اما سر بلند کردم و گفتم
-نشونت می دم آقای وکیل .... خودت خواستی
به خانه برگشتم . بعد از ناهار و کمی استراحت به آرام زنگ زدم
-لو ...سلام
-به به سلام زیبای خفته . از خواب بیدار شدی ؟ ببینم کدام شاهزاده لب هات رو بوسید تا از خواب غفلت بیدار شدی و یاد ما کردی ؟
خندیدم
-تو هم که اگر من زنگ نزنم . یه بار به من زنگ نمی زنی
-کمال همنشین در من اثر کرد . خب حالا تعریف کن ببینم عید کجا رفتید ؟ از پسر عموت چه خبر ؟ بله رو بهش گفتی یا نه ؟
-تو آلزایمر داری ؟ گفتم که بهش خیلی وقته نه گفتم
-اهان ...اگه بدونی ..می خوام با همین دو تا دستام خفه اش کنم
-چرا ؟ تو حیفی بیفتی زندون
-خیلی کفرم رو بالا آورده پسر پررو
-باید برام تعریف کنی
-پشت تلفن نمیشه . یه روز برات تعریف می کنم
-باشه . ولی تا اون روز سعی کن به اعصابت مسلط باشی تا جنون انی بهت دست نده و پسر مردم رو با دستات خفه نکنی
-مزخرف نگو
-حالا خانم خانم ها ...کی ببینمت ؟
-ای پر رو . یه بار شد دست تو جیبت کنی و چند تا اسکناس خرج کنی و بیای دیدنم ؟
-تو ارزش خرج کردن چند تا اسکناس رو نداری عزیزم
-مرده شور اون زبونت رو ببرن که همش نیش و کنایه است
-ای بابا
-کاری باری نداری ؟
خندید
-کار نداریم . ولی بار داریم . می ای ببری ؟
گوشی تلفن را گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم . سرم را زیر پتو کردم تا خوابم ببرد . نمیدانم از خستگی خوابم برد یا از سر درد
با سر و صدایی که از بیرون اتاق آمد از خواب بیدار شدم هوا تاریک شده بود
-خیلی خوش آمدید آقای صدرایی ... بفرمایید
چشمان خواب آلودم را باز کردم که دوباره صدایی شنیدم
-خانم زمانی نیستند ؟
-چرا هست ..خوابیده
-آقای زمانی به من گفتند امشب بیام این جا ..با من کار داشتند .من هم به خاطر تولد خانم زمانی این هدیه ناقابل رو آوردم
مادر گفت
-زحمت کشیدید .دیشب منتظرتون بودیم
-شرمنده شما و خانم زمانی شدم . مشکلی پیش آمد
-پس می رم رویا رو بیدار کنم تا کادوی تولدش رو از خودتون بگیره
-نه نمی خوام مزاحم ایشون بشم
-نه خواهش می کنم
کمی بعد مادر در اتاق را باز کرد و گفت
-رویا
چراغ اتاق را روشن کرد و در را بست .
-رویا بیدار شو . آقای صدرایی آمده .کادوی تولدت رو آورده
روی تخت نشستم و گفتم :
-چه جالب . به آقا بگید زحمت کشیدن . ولی یه روز دیر تشریف آوردن
-ا یواش تر می شنوه
با صدایی که به عمد بلند کرده بودم گفتم :
-بذارید بشنوند . این کارشون یه توهینه .اگه این قدر مهم بودم دیشب تشریف می آوردن
مادر با دست به گونه اش زد و گفت
-خاک بر سرم ... این چه حرفیه می زنی ؟
-حقیقته مادر جون .و گرنه چه قصد و غرضی بود که دیشب نیان و امشب تشریف بیارن ؟
مادر با عصبانیت گفت
-خیلی بی ادب شدی رویا
بعد از اتاق خارج شد
-ببخشید آقای صدرایی ..بیدار نمیشه
-گفتم که مزاحمشون نشید . فقط این کادو رو با عرض معذرت بهشون تقدیم کنید و به ایشون بفرمایید نه قصد توهین داشتم نه قصد و غرضی در کار بود . دیشب نتوانستم خدمت برسم . اون قدر هم برام مهم بوده که امشب اومدم و گرنه امشب هم نمی اومدم .فکر کردم اگه امشب بیام بهتره از اینه که خدمت نرسم
-وای آقا صدرایی ..تو رو خدا جسارت رویا رو ببخشید
-خواهش می کنم شما باید ببخشید که مزاحمتون شدم . به آقای زمانی هم سلام برسونید و بفرمایید فردا در شرکت خدمتشون می رسم
این طوری که بد شد . یه چایی . چیزی
-ممنون با اجازه
صدای بسته شدن در را که شنیدم از اتاق بیرون اومدم
مادر با عصبانیت نگاهم کرد و گفت
-خودش همه چی رو شنید
-خب بشنوه
بی اختیار سراغ هدیه اش رفتم . روی مبل نشستم . و جعبه کوچکی که روی میز بود را میان دو دستم گرفتم . کاغذ کادوی جعبه را باز کردم . یک جا جواهری به شکل قلب داخل جعبه بود . در ان را گشودم موسیقی آرامی شروع به نواختن کرد
یادداشتی هم گذاشته بود
کاغذ را باز کردم
نوشته بود
عکس روی تو چو برایند جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در اینه کرد
این همه نقش در اینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

مفهوم این ابیات برایم غریب بود کاغذش را درون سطل اشغال پرت کردم و گفتم
-حالا برای من شاعر شده
مادر در حالی که دست ها را به کمر زده بود مرا می نگریست اهی کشید و گفت
-باید به پدرت بگم در مورد این کارهایت با تو حرف بزنه
-مادر جان . مگه من بچه ام که من رو از بابا می ترسونی ؟
-اره به خدا بچه ای رویا ...بچه تر از بچه ...فهمیدی چه کار کردی ؟ تازگی خیلی گستاخ شدی ؟
مادر ان شب با من قهر کرد . و حرف نزد . اما نمی دانستم نه تنها قرار است با مادر اشتی کنم بلکه باید با کسرا هم حرف می زدم
دیر وقت بود و هنوز از پدر خبری نبود . مادر نگران شد
ساعت از دوازده هم گذشت . مادر با نگرانی گفت
-فرخ فرخ ..اخه چرا یه زنگ نمی زنی ؟ نکنه بلایی سرش آمده رویا
-مامان جون چقدر ساده ای . معلوم نیست بابا باز کجا رفته و یادش رفته به ما زنگ بزنه
-هیچ وقت تا به حال این قدر بی خیال نبود . دلم خیلی شور می زنه مادر
-می گی چه کار کنم مادر من ؟ موبایلش رو که جواب نمیده .شرکت هم که تعطیل شده چه کار کنیم ؟
مادر کلافه و عصبی روی صندلی نشست و گفت :
-دارم دیوانه می شم ... فرخ هیچ وقت این قدر دیر نمی کرد
از جا برخاستم و گفتم
-می خوای زنگ بزنم از آقای صدرایی بپرسم ؟
-با اون رفتاری که تو باهاش کردی ؟ بعید می دونم حتی تلفنش رو برداره ؟
-خب چه کار کنیم ؟ کاری که از دستمون بر نمی اد . شاید اون بگه چه کار باید کنیم
مادر سر تکان داد . شماره خانه آقای صدرایی را گرفتم . مادر زیر لب گفت
-بنده های خدا الان خوابند
-بله ؟
-سلام رویا هستم آقای صدرایی
آقا ابراهیم مکثی کرد و با تعجب گفت
-رویا خانم شمایید ؟ اتفاقی افتاده ؟
-ببخشید بد موقع تماس گرفتم . می خواستم با پسرتون در مورد پدرم صحبت کنم
آقا ابراهیم با نگرانی پرسید
-اتفاقی افتاده ؟
-نمیدونیم . خونه نیامده .گفتم شاید پسر شما خبر داشته باشد که
پدرم امروز قرار بوده کجا بره.»
«بله، الان بیدارش می کنم.»
مادر با آن همه اضطراب و نگرانی گفت: «مؤدبانه صحبت کن رویا.»
پس از چند لحظه کسرا گوشی را برداشت. «بله؟»
«سلام... ببخشید مزاحمتون شدم... پدرم هنوز خونه نیومده... موبایلش رو هم جواب نمی ده. خیلی دلمون شور می زنه... می خواستم ببینم شما خبر ندارید پدر کجاست؟»
مکث کرد، آن قدر طولانی که فکر کردم نمی خواهد جوابم را بدهد.
«الو... آقای صدرایی؟»
«قرار بود برن شرکت، ولی باید تا الان می رسیدند خونه.»
«چه ساعتی قرار بود برن شرکت؟»
«از صبح تا ظهر با یک شرکت تبلیغاتی قرار ملاقات داشتند. بعدازظهر هم باید به جلسه مهمی که در شرکت دیگری بود می رفتن. آخر وقت می خواستن برن شرکت یه سری مدارک را بردارن.»
«ممنون. ببخشید مزاحمتون شدم. خداحافظ.» بعد رو به مادر گفتم: «بلند شو... باید بریم سری به شرکت بزنیم.»
مادر نگاهی به دستم انداخت و گفت: «گوشی رو بذار.»
با عجله مانتو پوشیدم و شال روی سرم انداختم که تلفن زنگ زد. من و مادر سراسیمه به سمت تلفن دویدیم. گوشی رو برداشتم و گفتم: «الو... پدر...»
«منم... صدرایی... دارم می آم اونجا... صبر کنید تا چند دقیقه دیگه می رسم.»
«مزاحم شما نمی شیم.»
گوشی را گذاشته بود و صدای بوق اشغال در گوشم پیچید. «گفت صبر کنید تا خودش هم با ما بیاد.»
مادر متعجب پرسید: «کی؟!»
«صدرایی دیگه.»
«خدا خیرش بده... بنده خدا.»
شالم را روی سرم مرتب کردم و گفتم: «به نظرت پدر هنوز تو شرکته؟»
مادر با نگرانی گفت: «نمی دونم... فقط خدا کنه هر جا باشه حالش خوب باشه.»
از نگرانی طاقت صبر کردن نداشتم. در خانه را قفل کردیم و از پله ها پایین رفتیم. جلوی در منتظر آمدن کسرا بودیم. در حالی که با نگرانی قدم می زدم نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و گفتم: «ساعت دوازده نیم است... خدای من... یعنی پدر کجا رفته که تا حالا برنگشته!»
صدای بوق ماشین کسرا را شنیدم. «مادر، آمد... بیا سوار شو.»
مادر و من سوار شدیم. کسرا گفت: «عجیبه که آقای زمانی تا الان در شرکت مونده باشند!»
مادر با نگرانی گفت: «کاس توی شرکت مونده باشد.»
جلوی ساختمان پیاده شدیم. کسرا کلید را از جیبش درآورد و در را برایمان گشود. دوان دوان از پله ها بالا رفتیم. کسرا چراغ های خاموش را روشن می کرد. اولین جایی که به سمتش دویدم اتاق کار پدر بود. درش باز بود. با تعجب گفتم: «مادر... در اتاق بازه!»
کسرا و مادر به سمت اتاق آمدند. کسرا چراغ را روشن کرد. خبری از پدر نبود. چشمم به موبایل پدر افتاد که روی میز بود. آرام جلو رفتم و آن را برداشتم. «موبایلش هست... خودش کجا رفته؟»
مادر با نگرانی نشست و گفت: «خدایا... یعنی چه اتفاقی افتاده؟»
کسرا گفت: «بهتره زنگ بزنیم پلیس.»
همان موقع چشمم به عینک مطالعه پدر افتاد که زیر میز افتاده بود خم شدم آن را بردارم که چشمم به پدر افتاد که زیر میز از هوش رفته بود. از ترس فریاد کشیدم.
مادر و کسرا سراسیمه به سمت من آمدند. بالای سر پدر نشستم و نبضش را گرفتم. با نگرانی گفتم: «نبضش نمی زنه!»
مادر فریاد کشید. سرم را روی سینه اش گذاشتم. صدای قلبش را نمی شنیدم. سعی کردم با تنفس مصنوعی قلبش را به تپیدن وادارم، ولی فایده ای نداشت. در مقابل فریادهای مادر و اشک های خودم مقاومت کردم و تنفس مصنوعی را ادامه دادم. عاقبت کسرا جلو آمد و گفت: «بی فایده است... بدنش سرد شده... خیلی وقته فوت کرده.»
فریاد زدم: «نه... الان قلبش برمی گرده.»
در حالی که می گریستم زمزمه کردم: «پدر، تو باید برگردی... می خوای من و مادر رو تنها بذاری؟»
کسرا گفت: «الان ده دقیقه است که داری تنفس مصنوعی می دی... پدرت فوت کرده... کاری از دستمون برنمی آد.»
دست هایم خسته شده بودند. در حالی که با صدای بلند می گریستم دوباره فریاد زدم: «نه... پدر زنده می شه... پدر من رو تنها نمی ذاره... نه... اون زنده می شه.»
مادر از صدای فریاد من به سمتم آمد و مرا در آغوش کشید. در حالی که بی امان فریاد می زدم مادر آرام زیر گوشم زمزمه کرد: «آروم باش رویا... آروم باش... دیگه کاری از دست ما برنمی آد... پدرت من و تو رو تنها گذاشت و رفت.»
در آغوش مادر گریستم. تا آمدن اورژانس صبر کردیم، بعد با چشمانی که از اشک باز نمی شد، به خانه برگشتیم. خودم را روی مبل انداختم. باور نمی کردم پدر را از دست داده ایم. مادر آرام می گریست و زیر لب زمزمه می کرد. کسرا که نمی دانست چه کار باید کند، گفت: «خانم زمانی... کاری هست از دست من بربیاد؟»
مادر در حالی که می گریست گفت: «زحمت بکش یه تلفن به برادر شوهرم بزن... ما فامیل زیادی نداریم، فقط به اون خبر بده بیاد.»
کسرا تلفن را برداشت. با ناباوری به او خیره شدم. زیر لب گفتم: «نه، دارم خواب می بینم... از خواب بیدار شو رویا... از خواب بیدار شو.»
هرچه می گذشت بیشتر در این خواب غم انگیز فرو می رفتم و انگار قصد بیداری نداشتم. کسرا تلفن را سرجایش گذاشت و گفت: «ساعت نزدیک سه نیمه شبه... برید استراحت کنید.»
مادر با بی قراری گفت: «چه جوری برم چشمام رو روی هم بذارم... آخ، کاش همه اینا خواب باشد... من بدون فرخ چه کار کنم خدا... چه کار کنم؟»
هنوز باور نکرده بودم پدر را برای همیشه از دست داده ام، تا فردای آن روز که خانه پر بود از صدای شیون و ناله. من بهت زده به عکس پدر خیره شده بودم. یادم نمی آمد چه کسی کت و شلوار مشکی رنگم را به من داد تا بپوشم. از شیون های مادر خسته شده بودم. در خانه باز شد و لیلا و نسرین خانم وارد شدند. لیلا به سمتم دوید و با گریه مرا در آغوش کشید و گفت: «بمیرم برات رویا... بهت تسلیت می گم عزیزم.»
آن قدر با تعجب به لیلا نگاه کردم که او هم جا خورد. اشک هایم را پاک کرد و سرم را روی شانه اش گذاشت. شنیدم مادر با نسرین خانم صحبت می کرد. گفت: «تو رو خدا برای رویا دعا کنید، دخترم باورش نمی شه پدرش رو از دست داده.»
نسرین خانم با ناراحتی نگاهی به من انداخت و گفت: «خدا به هر دوی شما صبر بده.»
وقتی همه به حرف های مادر گوش می دادند و او را دلداری می دادند من در خاطرات گذشته غرق بودم، انگار پدر را جلو رویم می دیدم که قدم می زند و می خندد یا با من حرف می زند. انگار همین دیروز بود که شانه هایم را گرفت و گفت: رویا، بسه دیگه... سهیل لیاقت تو رو نداشت، من مطمئنم... ازت خواهش می کنم تمومش کن. تو راحت نمی شی، آروم نمی گیری، فقط خودت رو بیشتر آزار می دی.
هر لحظه که بیشتر به گذشته فکر می کردم بیشتر حیرت می کردم پدر فوت کرده. همه این بهت و تعجب تا روز دفن پدر ادامه یافت. تا آن روز چشم روی هم نگذاشتم. لیلا کنارم ماند و در حالی که سعی می کرد مرا وادار کند غذا بخورم و کمی استراحت کنم، ناامیدانه و با ناراحتی این جمله را تکرار می کرد. «رویا جان... از پای درمی آی... یه ساعت چشمات رو روی هم بذار.»
اما من در خواب بودم، انگار در خواب بودم، خوابی عمیق و پر از خاطرات. هر از گاهی از آن خواب عمیق بیدار می شدم و به مادر و اشک هایی که می ریخت خیره می شدم. عاقبت روز بعد اشک هایم جاری شد و ناله هایم برخاست و از خواب بهت آوری که تا مرا در خودش غرق کرده بود بیدار شدم. لیلا کنارم نشسته بود و مرتب دلداری ام می داد، اما آن روز، روز اشک و ناله من بود و نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. انگار تازه باور کرده بودم پدر را برای همیشه از دست داده ام. انگار آن روز باورم شده بود که خواب نبودم و پدر را دیگر نخواهم دید.
من و لیلا در ماشین عمو فرهاد بودیم و مادر و نسرین خانم در ماشین آقا ابراهیم.
فرشاد در حالی که از آینه نگاهم می کرد گفت: «نمی دونم یه دفعه چی شد؟ باورم نمی شه... آخه دو روز پیش که برای تولد رویا آمدیم عمو صحیح و سالم بود!»
در حالی که می گریستم گفتم .
-کی باورش می کرد ؟ پدر من . بابای خوب من !بدون هیچ سابقه قلبی !وای خدایا ....باور نمی کنم
عمو اه بلندی کشید و گفت
-لااله الا الله ...عجب ...این مرگ که می گن ادم رو غافلگیر می کنه .اینه دیگه
در حالی که می گریستم آرام زمزمه کردم .
-آخه این جوری . کاش صبح که داشت می رفت صورتش را بوسیده بودم . کاش صبح که داشت می رفت ازش خداحافظی می کردم . کاش مثل همیشه وقتی می رفت شرکت پیشانی ام رو بوسیده بود . وای خدا ..من چه جوری بدون بابام زنده بمونم
انگار هیچ کس نمی توانست بزرگی دردی که می کشیدم را احساس کند . غمی که برای همیشه . تا لحظه ای که زنده بودم و نفس می کشیدم روی قلبم سنگینی می کرد . حالم خوش نبود .وقتی همه از ماشین ها پیاده شدند در مقابل تسلیت گفتن های دوستان و آشنایان بلند بلند گریستم . شاید اگر لیلا بازویم را نگرفته بود. در راه رفتن به من کمک نمی کرد روز زمین می افتادم. وقتی بالای قبر خالی ایستادم . حالم بد شد . انگار تمام غم های دنیا روی سر من خراب شده بود . چندین بار نزدیک بود داخل قبل بیفتم . سر درد ناشی از بی خوابی و ضعفی شدید که به خاطر غذا نخوردن بود . آزارم می اد . ولی با این احوال برای اشک ریختن و ناله کردن و فریاد زدن نیرویی عجیب در من بود . که انگار تمام شدندی نبود . تازه فهمیده بودم چقدر زندگی بدون پدر برایم سخت است . وقتی جنازه را بالای قبر گذاشتند نیرویی چند برابر مرا وادار به گریستن می کرد اگر لیلا دستم را نمی گرفت تمام موهای سرم را کنده بودم . و اگر لیلا مهربانانه دلداریم نمی داد . از فرط جیغ و فریاد حنجره ام پاره شده بود
مادر حال و روزش بهتر از من نبود . نسرین خانم و زن عمو مواظب مادر بودند و او را آرام می کردند
لیلا به هر زحمتی بود مرا از قبر پدر دور کرد تا بلکه آرام شوم اما فریاد های من بیشتر شد
-میخوام پدرم رو ببینم ...می خوام یه بار دیگه ببینمش ...فقط یه بار دیگه
اما لیلا به هر طریقی که بود نگذاشت تا چهره پدر را ببینم . شاید برای این بود که می خواست همان چهره دوست داشتنی او را همیشه به خاطر بیاورم .تا لحظه ای که روی پدر خاک ریختند فریاد زدم و اشک ریختم .بلکه بگذارند برای اخرین بار پدرم را ببینم . اما نشد . وقتی پدر زیر تلی از خاک مدفون شد . با عجله به سمت قبر دویدم و خودم را روی ان انداختم و گریستم .من و مادر اخرین کسانی بودیم که از سر خاک برخاستیم .ان هم به اصرار زن عمو و نسرین خانم
لیلا درحالی که بازو هایم را گرفته بود گفت
-بیا بریم رویا جان
در حالی که نای حرف زدن نداشتم از جا برخاستم . مادر همراه نسرین خانم و زن عمو در ماشین عمو فرهاد نشستند .تا زودتر خودشان را برای بدرقه مهمانان که برای تشییع جنازه آمده بودند برسانند . من ماندم و لیلا و کسرا و فرشاد . در حالی که به زحمت خودم را جلو می کشیدم گفتم
-نمی بخشمت
لیلا با تعجب ایستاد و گفت
-چی ؟
-تو نذاشتی ..نذاشتی پدرم رو ببینم
لیلا گریست . بعد با همان چشمان بارانی درحالی که نگاهم می کرد دستانش را برایم گشود و مرا در اغوشش جا داد و گفت
-به خاطر خودت بود عزیزم . پدرت رو کالبد شکافی کرده بودند . نمی خواستم ..پدرت رو با اون قیافه ببینی
از شنیدن این حرف لیلا صدای گریه ام بلند شد . ضعف داشتم . ان قدر که لحظه ای احساس کردم نای اشک ریختن هم ندارم . چند لحظه بعد در آغوش لیلا از حال رفتم .اخرین چیزی که شنیدم فریاد لیلا بود که گفت
-خدای من ....رویا جان
سرم سنگین بود چشمانم باز نمیشد . ان قدر پلک هایم سنگین شده بود که احساس کردم نمیتوانم حرکتشان دهم. به زحمت لای چشمانم را باز کردم .لیلا بالای سرم بود .انگار در درمانگاه بودیم . نگاهم به قطره های سرم افتاد . که از درون لوله باریکی به رگ دستم سر می خورد . لب هاییم را از هم گشودم
-لیلا
لیلا که تازه متوجه به هوش امدنم شده بود . سرش را به سمت من برگرداند و دستم را گرفت
-عزیزم . رویا ..حالت خوبه ؟
-بهترم
خدا رو شکر .به خدا پدرت هم راضی نیست تو این بلا رو سر خودت بیاری .تو با این کارت روح پدرت رو آزار می دی
بغضم را به زحمت فرو خوردم .
-اگه بابا به فکر به من بود .من رو تنها نمی گذاشت
-مگه دست خودش بود ؟ شاید خودش هم نمی خواسته به این زودی از پیش شما بره . ولی تقدیر الهی این رو می خواسته . این رو نمی خواستم بگم ولی وقتی می بینم این حرف ها می زنی می گم . کسرا می گفت ابدارچی شرکت دیروز گفته وقت رفتن از شرکت پدرت بهش گفته چند دقیقه ای کار داره و بعد می ره خونه .یعنی این اتفاق در عرض چند دقیقه افتاده . این علایم نشون میده وقت مرگ پدرت از راه رسیده بود .و هیچ راه فراری از اون در کار نبوده
سکوت کردم .
لیلا با لبخند گفت
-حالا این قدر خودت رو حرص نده چون پدرت هم ناراحت میشه
پس از انکه سرم تمام شد با ماشین کسرا به خانه برگشتیم .لیلا در حالی که دستش را دور بازویم انداخته بود کمکم کرد تا از پله ها بالا بروم . خانه از دیروز خلوت تر بود .فقط عمو فرهاد و زن عمو و فرشاد و لیلا و کسرا مانده بودند . صفورا خانم با سینی چای وارد اتاق شد
عمو گفت
-مرجان خانم.برادرم که از دست رفت .ولی شما و رویا باید به فکر خودتون باشید .من فکر کردم حالا آقای صدرایی هم این جاست در مورد شرکت باهاتون صحبت کنم
مادر سکوت کرده بود . باور نمی کردم . عمو به این زودی بخواهد پدر را فراموش کند و سراغ شرکت و مال و اموال او برود
عمو اشاره به کسرا کرد و گفت
-شما بگید آقای صدرایی .بهتر نیست هر چه زودتر شرکت باز بشه ؟
-خب چرا ؟
-من پیشنهادی دارم . می تونم کارهای شرکت رو با وکالتی که شما به من می دید اداره کنم . حالا فوقش اینه که قید ویلا های خودم را می زنم و مغازه ها رو هم می فروشم . همه مالم را می ذارم تو شرکت برادرم .این جوری هم بدهی هاش رو میدم هم کار شرکت عقب نمی مونه
از عصبانیت می خواستم بلند شوم و از اتاق خارج شوم که مادر گفت
-شما خیلی لطف دارید آقا فرهاد .من همیشه مدیون شما بودم . اما حقیقت اینه که من هم در مورد شرکت فکر کردم .دلم نمی خواد شرکت تعطیل بشه .من و رویا خوب میدونیم فرخ چقدر زحمت کشید تا توانست کار رو به این جا برسونه . به همین خاطر فکر کردم با کمک آقای صدرایی که مورد اعتماد فرخ بودند و مورد اعتماد من هم هستند . رویا شرکت پدرش رو اداره کنه
با تعجب به مادر نگریستم و گفتم
-من ؟
عمو خندید خنده ای که از شنیدنش عصبانی شدم به وضوح در مقابل چشمان بقیه مرا مسخره کرد . در میان خنده گفت
-رویا ؟ رویا اگه خیلی بتونه به مریض های خودش میرسه
از این حرف عمو ان قدر عصبانی شدم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم
-دست شما درد نکنه . راحت باشید . اگر حرف دیگه ای هم دارید بزنید
عمو در حالی که باز هم می خندید گفت
-ناراحت نشو رویا جان .همه این جا می دونن تو وقتش رو نداری .نه شما بگید آقای صدرایی ؟
سرم را به سمت کسرا برگرداندم . او گفت
-خب مسلمه که خانم زمانی سرشون شلوغه . ولی می توانند صبح ها به شرکت بیان و بعدازظهر ها به مریض هاشون برسن
عمو باز خندید گفت
-شما که کارش رو سخت تر کردید . این برادر زاده من صبح تا ظهر سر یک کار می ره . و چند تا مریض می بیند وقتی بر می گرده از سردرد نمی تونه حرف بزنه اون وقت شما می گید صبح بره شرکت بعدازظهر بره مطب !
با عصبانیت گفتم
-اگه من باید بگم می تونم .می گم که می تونم
کسرا هم در تایید حرف من گفت
-من هم فکر می کنم خانم زمانی بهتر از هر کسی .حتی شما .می تونه شرکت رو اداره کنه .چون استعدادش رو دارند . این مهمه
عمو با لحنی که به وضوح مرا به تمسخر گرفته بود گفت
-آقای صدرایی ..شما چی دارید میگید ؟ برادر زاده من فقط استعداد این رو داره که شکم مریض های رو پاره کنه و بچه از شکمشون در بیاره
با عصبانیت از جا برخاستم گفتم :
-عمو....احترام شما سر جاش ...ولی خودتون متوجه هستید دارید چی می گید؟ به خاطر مدیریت شرکت پدر هرچه دلتون خواست به من توهین کردید. می خوام بدونم شما برای چی این قدر حرص شرکت رو می زنید؟»
مادر با خونسردی گفت: «بشین رویا... آقا فرهاد، من فکرهام رو کردم و می دونم رویا از پَسِش برمی آد... می دونم که شما خیلی به فکر ما هستید، ولی اگر اجازه بدید می خوام شرکت رو به نام رویا بکنم. خودش می تونه اداره اش کنه.»
عمو با ناامیدی گفت: «باشه... صلاح مملکت خویش خسروان دانند... بلند شو خانوم، ما دیگه اینجا کاری نداریم.»
زن عمو هم از جا بلند شد. مادر گفت: «حالا چه عجله ای دارید؟ چند روزی پیش ما بمونید.»
«نه... مراسم فرخ که تموم شده. شما هم که می خواهید مخارج هفت و چهل رو به خیریه بدهید... مسئله شرکت هم که حل شد، پس دیگه نیازی به من ندارید.»
مادر گفت: «من مدیون شما هستم، خیلی کمکم کردید... ان شاءالله بتونم جبران کنم.»
فرشاد هم از جا برخاست و کلید ماشین را از عمو گرفت و زودتر رفت. عمو و زن عمو هم رفتند، اما به وضوح از چهره شان پیدا بود که با حرف های مادر هم ناامید شده اند و هم عصبانی.
پس از رفتن عمو و زن عمو با عصبانیت گفتم: «برای چی شما هی می گید از کمکتون ممنونم... عمو چه کمکی به ما کرده؟ جز اینکه هنوز پدر رو خاک نکردیم مدعی شرکت و مال و اموال او شده؟ تازه منت هم سرمون می ذاره که ویلاها و مغازه هاش رو می فروشه و بدهی های پدر رو می ده...»
کسرا با تعجب گفت: «ببخشید، منظور شمارو از بدهی متوجه نمی شم.»
«مگر شما دفاتر پدر رو ملاحظه نکردید؟»
«چرا، ولی اون قدری نیست که آقای زمانی بخواد مغازه و ویلاهاش رو بفروشه و بدهی مرحوم پدرتون رو بده.»
«خُب عمو خودش هم می دونست، ولی می خواست بگه دارم از زندگی ام برای پایداری شرکت مایه می ذارم.»
مادر گفت: «ببین رویا... من دست رد به سینه عموت زدم. تو باید سرفرازم کنی. نمی خوام اوضاع شرکت به هم بریزه و بعد، عموت بگه من که گفته بودم رویا نمی تونه اون جا رو اداره کنه.»
«اما من که هیچی از کارهای شرکت پدر بلد نیستم.»
کسرا گفت: «من می تونم کمکتون کنم.»
مادر با لبخند به صندلی اش تکیه داد و گفت: «ما با کمک همدیگه از پس همه مشکلات برمی آییم... گرچه می دونم پیشنهاد عموت هم فکر خودش نبوده... به طور حتم زن عموت این پیشنهاد رو داده.»
چند لحظه ای همه سکوت کردند. کمی بعد کسرا از جا برخاست و گفت: «خُب، فکر می کنم دیگه کاری با ما نیست. اگر احتیاج به من بود تماس بگیرید.»
لیلا هم از جا برخاست. مادر گفت: «خیلی زحمت کشیدید. نمی دونم چطور خوبی های لیلا خانوم و زحمت های شمارو جبران کنم.»
لیلا با لبخند گفت: «من رویا رو مثل خواهرم دوست دارم... البته خواهری که نداشتم.»
لیخند زدم و او را در آغوش کشیدم. در گوشم گفت: «تورو خدا مراقب خودت باش، به خاطر مادرت هم که شده... سعی کن صبور باشی و کمتر بی طاقتی کنی تا قلب مادرت سنگینی این غم رو بتونه تحمل کنه.»
سر تکان دادم و گفتم: «خیلی ازت ممنونم لیلا.»
پس از رفتن لیلا و کسرا انگار غم دوری پدر دوباره خانه را پر کرد، اما به خاطر مادر هم که بود، بغضم را فرو خوردم و گفتم: «مادر... من تمام سعی ام رو می کنم تا شرکت رو اداره کنم... برام دعا کن.»
مادر لبخند زد و در حالی که سرم را به سینه اش می چسباند گفت: «تو موفق می شی رویا، مطمئنم.»

به اصرار مادر، بعد از سوم پدر، دوباره شرکت باز شد و من کارم را شروع کردم. اضطراب شدیدی داشتم، آن قدر که دستانم به وضوح می لرزید. پس از خوردن لقمه ای کوچک، آن هم به اصرار مادر، از جا برخاستم و به سمت شرکت حرکت کردم. ماشین را در پارکینگ پارک کردم که چشمم به ماشین کسرا افتاد. نمی دانم چه ساعتی آمده بود که از من زودتر رسیده بود. وقتی وارد شرکت شدم به نظرم همه جا ساکت آمد. روی در اتاق پدر کاغذی چسبانده بودند که روی آن نوشته شده بود:
سرکار خانم زمانی
غم از دست دادن پدر گرامیتان را تسلیت عرض می نماییم.
از طرف کارکنان شرکت آذرین
در را گشودم. عده ای از کارمندان در اتاق پدر جمع بودند که با باز شدن در همه سکوت کردند. وارد که شدم یکی یکی جلو آمدند و تسلیت گفتند. پشت میز پدر ایستادم. بغض گلویم را می فشرد. به سختی گفتم: «خیلی ممنون، از همدریتان متشکرم. حالا هرچه زودتر سر کارتون برگردید.»
آبدارچی شرکت جلو آمد و گفت: «خانم زمانی، چای، قهوه، چیزی میل دارید براتون بیارم؟»
نگاهی به چهره پیرمرد کردم و گفتم: «اسم شریفتون؟»
«کاظم هستم خانوم.»
«آقا کاظم، هر وقت چای خواستم با تلفن به آبدارخونه زنگ می زنم.»
«چشم خانوم.»
کارکنان از اتاق خارج شدند. آقا کاظم هم به سمت در می رفت که گفتم: «راستی آقا کاظم، برو یکی دو جعبه خرما بخر و بین کارگرا تقسیم کن.»
«چَشم خانوم.»
در اتاق که بسته شد سنگینی غم از دست دادن پدر را روی قلبم احساس کردم. حضور او را در اتاق احساس می کردم. بی اختیار اشک هایم سرازیر شد. وقتی روی صندلی اش نشستم یاد شبی افتادم که او را پشت همین میز پیدا کردیم. سرم را روی میز گذاشتم. دلم می خواست جای انگشتان پدر را روی میز غرق بوسه کنم. همان طور که اشک می ریختم صدای سرفه ای شنیدم. سربلند کردم، کسرا بود. به سرعت اشک هایم را پاک کردم و گفتم: «بله؟»
در حالی که چند برگه در دست داشت جلو آمد و گفت: «آمدم تا برنامه کاری امروز رو به شما بگم.»
«بله... گوش می دم.»
برگه ای را روی میز گذاشت و گفت: «این صورت خریدهای این ماهه.»
«خوب، باید چه کارش کنم؟»
«مهر و امضا کنید.»
خودکاری برداشتم تا امضا کنم که گفت: «نمی خواید فهرست رو با دقت نگاه کنید؟»
«برای چی؟»
«بررسی کنید که خریدها ضروری باشد و چیزی بی دلیل خریداری نشده باشد.»
نگاهی به صورت خریدها کردم و گفتم: «مثل چی؟»
«مثل اینکه چرا به جای یه عدد پرینتر، دو تا خریداری شده.»
سرم را بالا آوردم و گفتم: «این رو شما باید به من بگید.»
لبخند زد و گفت: «گفتم که... برای مثال.»
«خُب... باشه متوجه شدم.»
برگه ها رو امضا کردم و مهر زدم و گفتم: «حالا باید چه کارشون کنم؟»
«من می برم... یه جلسه فوری هم ساعت نه تا ده و نیم داریم که در اتاق شما برگزار می شه... این جلسه با حضور شما، من و حسابدار شرکت رسمیت پیدا می کنه.»
«باشه... دیگه چی؟»
مکثی کرد و گفت: «یه مسافرت تبلیغاتی هم داریم... چه کارش کنم؟»
«منظورتون چیه چه کارش کنم؟»
«یعنی... می تونید برید؟»
«کجا؟»
«کیش.»
«چند روزه است؟»
«یه نمایشگاهه که یک هفته طول می کشه... اگه مشکلی هست کسی رو به جای شما می فرستیم.»
«نه. می خوام این بار خودم برم. باید یاد بگیرم چه کار باید بکنم، اما... تنها نمی تونم.»
«من می تونم بیام.»
«توی این یک هفته شرکت رو چه کار کنیم؟»
«باید یه معاون برای شرکت انتخاب کنید.»
«کی؟ معاون قبلی؟»
«نمی دونم، شما باید انتخاب کنید.»
من جز به شما و لیلا به هیچ کس دیگه اعتماد ندارم
لبخند زد و گفت
-باید به یه نفر دیگه هم اعتماد کنید
-لیلا می تونه بیاد ؟
با سر مخالفت کرد و گفت :
-مخالفم لیلا معاون شرکت بشه
-مهم نیست چون میدونم لیلا می تونه ..خودم باهاش صحبت می کنم
-نظر من مهم نیست ؟
-نه
سکوت کرد . ادامه دادم
-می تونید بهش زنگ بزنید بگید امروز بین ساعت دو و نیم تا یازده این جا باشه ؟
سکوتش طولانی شد.سرم را بلند کردم گفتم
-می تونید ؟
دست ها را به سینه زد و گفت
-من که موافق نیستم .پس خودتون زنگ بزنید
-شما با پدرم هم این طوری برخورد می کردید ؟
-نه چون شما با پدرتون فرق دارید
-چه فرقی دارم ؟
با لبخند گفت
-باشه بهش زنگ می زنم
برگه ها را از روی میز برداشت و به سمت در رفت گفتم
-نگفتید چه فرقی دارم ؟
با لبخند کمرنگی نگاهم کرد و گفت
-خود خواه و مغرور
با لحنی عصبی گفتم
-میشه این بحث دائمی رو برای همیشه بذارید کنار ؟ من به جای پدرم مدیر این شرکت شدم و شما هم باید از اوامر من پیروی کنید
با لبخندی که نمی دانم از تمسخر بود با عصبانیت گفت
-همیشه ...همیشه که می گم خودخواه و مغرورید . پدرتون به هیچ وجه خود خواه و مغرور نبود . هیچ بایدی هم در کار نبود .من با تمام احترامی که براشون قائل بودم خیلی راحت اظهار نظر می کردم .اما برای گفتن حرف هایم پیش شما باید محتاط باشم . چون اگر حرف حق بزنم می شم یه ادم بی ادب که به شما احترام نذاشته ..اما شما هیچ وقت به خودتون گفتید که باید دست از این من من گفتن بر دارید ؟ در یه شرکت همه ما هستند نه من .چون هیچ کاری بدون هماهنگی انجام نمیشه .پس در واقع این شما نیستید که باعث موفقیت می شید .این همه ما هستیم که می تونیم موفقیت شما رو تضمین کنیم
با عصبانیت گفتم
-در موردش فکر می کنم .حالا می خوام تنها باشم
کسرا رفت و من در سکوت اتاق غرق شدم .حق با او بود .من بیش از اندازه خودخواه بودم .ان قدر که همیشه کلمه من را تکرار میکردم .این من همیشه در حرف هایم بود خوب که فکر کردم دیدم راست می گوید .مغرور هم بودم .ان قدر که حتا همان روز که به حق بودن حرف های او پی بردم .هم حاضر نبودم اعتراف کنم و بگویم حق با اوست .مغرور و خود خواه ..
نمیدانم این غرور و خودخواهی را از چه کسی به ارث برده بودم .ولی مطمئن بودم از پدر و مادرم نبود
ان روز کارهای شرکت برایم جذابیتی نداشت . شاید به خاطر داغ مرگ پدر بود . ولی به هر حال سعی کردم خودم را وادار کنم که باید با تمام قوا شرکت پدر را پا بر جا نگه دارم .این کار جز با کمک کسرا و کارگران دیگر میسر نبود

پنجشنبه 19 مرداد 1391 - 13:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه


دو هفته ای از اداره شرکت می گذشت . با کمک کسرا به شیوه کار در شرکت مسلط شدم . از آنجایی که به لیلا اعتماد داشتم . معاون من شد . البته همان روز اول کسرا با او اتمام حجت کرد که شرکت را با خانه اشتباه نگیرد و سعی نکند وقت بگذارند گرچه لیلا هم اهل چنین کاری نبود .ولی کسرا می خواست محکم کاری کند . قرار شد برای مسافرت کیش آماده شویم .شرکت را به لیلا سپردم .او که کم و بیش بر کارها مسلط شده بود به من امیدواری داد که از پس کارها بر می اید
روز اخری بود که به شرکت می رفتم .چرا که قرار بود همراه کسرا به کیش سفر کنیم . وقتی کارم تمام شد .در اتاقم را قفل کردم و از شرکت خارج شدم . به خاطر ان که ان روز قصد نداشتم . به مطب بروم ماشین نبرده بودم . کسرا جلوی شرکت مرا سوار کرد
کسرا گفت
-برای سفر فردا چند چیز مونده که بین راه می گم
به کنایه گفتم :
-باشد فردا بگید ...من رو هم قبل از رسیدن به خانه پیاده کنید
با تعجب گفت
-چرا ؟
-چون نمی خوام دوباره به زبون بیارید که راننده شخصی نیستید
از شنیدن حرفم خندید گفت
-چه خوب یادتونه
-بله....یادم نمیره
لبخند از لبانش محو شد و گفت
-بله منم یادم نمیره .که به خاطر نیامدن به جشن تولدتون گفتید من به شما توهین کرده ام
سکوت کردم .او هم ساکت بود اما دلم نیامد حالا که حرفش پیش آمده حرف دلم را نزنم . به همین خاطر سکوت را شکستم گفتم
-می دونید . وقتی کسی رو دعوت می کنم خیلی ناراحت میشم که دعوتم رو رد کند
-شما منو دعوت نکردید پدرم رو دعوت کردید ..تازه من به حساب این که از دستم عصبانی بودید نخواستم با امدنم باعث آزارتان بشم و شما رو ناراحت کنم .البته عصبانی تر شدید
-بله می دونم آقایون وقتی برای توجیه کارهای غلطشون کم می ارن از این حرف ها می زنن
-باشه هر طور که می خواید فکر کنید .در ضمن توقع نداشته باشید با رفتار خود پسندانه ای که دارید ادما همیشه دعوت شما رو قبول کنن .همون طور که شما بعضی حرکات و گفتار مرا بی ادبانه می دانید من هم همین طورم
با عصبانیت گفتم
-میشه تمومش کنید . اون قدر گفتید خودخواه و مغرورم که فکر می کنم اگر نبودم هم دارم میشم
بعد سکوت کرد و دیگر حرف مسافرت فردا را هم نزد
پیش از انکه وارد کوچه شود گفتم :
-پیاده میشم .دست شما درد نکنه . بهتون بر نخورد که من رو رسوندید ؟
-نه برای چی بر بخوره ؟
-احساس نکردید راننده شخصی هستید ؟
سرش را برگرداند . ذوق کردم تونستم حرصش را در آوردم .
با لبخند گفتم :
-در واقع باید قبول کنید .چون دیگه شما وکیل پدر نیستید .وکیل من هستید .شاید عید .توی کلبه درختی حق با شما بود که در مقابل پولی که از پدر می گرفتید برایش کار می کردید ولی از این به بعد حق با منه .چون این دفعه وکیل من هستید .و من حق دارم نسبت به رفتار شما و ایراد اتش نظر بدم
از ماشین پیاده شدم و در را بستم .او پایش را روی گاز فشرد و مثل جت از کنارم گذشت .ان قدر از حرف هایم عصبانی شده بود که خداحافظی هم نکرد
لبخند زدم و گفتم :
-حقت بود
هنوز کلید را از کیفم در نیاورده بودم که باز دل درد چند روز پیش سراغم آمد و جلوی در خشکم کرد .در حالی که از درد خم شده بودم چند ثانیه ای ایستادم تا حالم بهتر شد و توانستم در را باز کنم
مادر میز ناهار را چیده بود .سر میز با همه احساس گرسنگی که داشتم نتوانستم یک قاشق غذا بخورم
مادر با ناراحتی گفت
-رویا ...بازم ؟
سر تکان دادم
مادر با نگرانی گفت
-تو رو خدا بیا بریم دکتر .الان چند روزه میل به غذا نداری .حالت تهوع داری .دل درد داری
-چیزی نیست .همش از دلشوره و اضطرابه
-چه دلشوره ای ؟ چه اضطرابیه که الان چند روزه این بلا رو سرت آورده ؟
-چیزی نیست مادر من .شاید یه غذایی بهم نساخته .شاید از اضطراب باشه
-دلم شور میزنه رویا .میشه به این مسافرت نری ؟
-نه نمیشه مادر جون
-پس باید خیلی مراقب خودت باشی
-هستم
از پشت میز که برخاستم مادر گفت
-کجا ؟ ناهار چی ؟
-اشتها ندارم .سرم هم درد می کنه .می رم استراحت کنم
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. سرم سنگین بود. کم کم خوابم برد، اما از زور دل درد از خواب پریدم. خودم هم نمی دانستم چگونه با این حالم می خوام به مسافرت بروم. روی تخت نشستم، نگاهی به ساعت انداختم. یک ساعتی بود که خوابیده بودم. پتو را کنار زدم و از اتاق خارج شدم. حالت تهوع سراغم آمده بود. به سمت دستشویی دویدم، اما فقط حالت تهوع داشتم. صورتم را با آب سرد شستم تا بلکه حالم بهتر شود. بیرون که آمدم مادر جلوی در ایستاده بود. با نگرانی گفت: «رویا، تو رو خدا بیا برو دکتر.»
با بی حالی دستم را بالا آوردم و گفتم: «چیزی نیست، می دونم از چیه... از همون روزی که توی شرکت غذا سفارش دادم و خوردم این جوری شدم.»
«خب اگه به خاطر غذا باشه بریم دکتر زودتر خوب می شی.»
روی مبل افتادم و گفتم: «حال و حوصله دکتر رفتن ندارم... کم کم خوب می شم.»
مادر با نگرانی گفت: «ای خدا... آخر سر دیوونه می شم.»
«گرسنه ام.»
مادر با لبخند گفت: «الان برات یه بشقاب غذا می آرم.»
«اُه... یه بشقاب... نه، چند قاشق بسه.»
هنوز وارد آشپزخانه نشده بودم که دوباره درد شدیدی در دلم پیچید. از زور درد خم شدم. مادر صدایم زد. «بیا دیگه رویا.»
اما من از زور درد نمی توانستم تکان بخورم. مادر از کنار در آشپزخانه نگاهی به من انداخت و گفت: «رویا؟ چی شده؟» و با عجله به سمتم دوید. «رویا جان، بیا بریم دکتر.»
«نه... خوب شدم... بهتر شدم.» از جا برخاستم و گفتم: «ببین، بهتر شدم... الان چند قاشق غذا هم می خورم خوب می شم.»
می ترسیدم دکتر بروم و برایم استراحت تجویز کند و نتوانم به این مسافرت بروم. کمی بعد به خاطر مادر هم که شده یک بشقاب غذا خوردم، اما به زور. حالم بد بود. هنوز چند دقیقه ای از خوردن غذایم نگذشته بود که با حالت تهوع همه آنچه خورده بودم را بالا آوردم. مادر دیگر از نگرانی داشت بغضش می ترکید که گفتم: «نگران نباش... خوب شدم... معده من تحریک شده... هی شما می گید بخور... حالا دیدی نمی شه به زور بخورم... الان کمی استراحت می کنم حالم خوب می شه.»
به اتاقم برگشتم و روی تخت دراز کشیدم.
مادر در اتاقم را گشود و گفت: «بهتری؟»
«خیلی بهترم... غذا زیاد خورده بودم... داشت اذیتم می کرد... الان خوبم.»
«باشه... پس استراحت کن.»
تا دیروقت سعی کردم در اتاقم بمانم و از چشم مادر دور باشم تا نگرانم نشود.
صبح در حالی که لباس می پوشیدم از داخل اتاق به مادر گفتم: «مادرجون... یه زحمت بکش یه ماشین برایم خبر کن.»
مادر که پای تلفن رفت شالم را سرم کردم که صدای زنگ در خانه پیچید. در را گشودم. کسرا سلام سردی کرد و گفت: «حاضرید؟»
«منتظر آژانسم... بیایید تو، شاید کمی معطل بشیم.»
وارد خانه شد. مادر گوشی تلفن را که گذاشت گفت: «سلام آقای صدرایی... بفرمایید... رویا جان، گفت ده دقیقه دیگه می آد.»
مادر لقمه ای که برایم درست کرده بود را به دستم داد. گفتم: «حرفش رو هم نزنید... اشتها ندارم... می خواید مثل دیشب حالم بد بشه.»
مادر از داخل آشپزخانه گفت: «آقای صدرایی... صبحانه خوردی؟»
«بله... ممنون از لطفتون.»
مادر با سینی چای وارد اتاق شد و گفت: «آقای صدرایی... خیلی مراقب رویا باشید.»
«مطمئن باشید هستم.»
«آخه می دونید حالش خوش نیست.»
من گفتم: «اِ.. مامان... من که گفتم حالم خوبه.»
مادر گفت: «راستش حالش خوب نیست... دلم خیلی شور می زنه.»
کسرا چیزی نپرسید، فقط گفت: «خیالتون راحت باشه.»
چای را که خوردیم آژانس رسید. کسرا چمدان مرا برداشت. مادر صورتم را بوسید و گفت: «تو رو خدا مراقب خودت باش.»
«هستم مادرجون... نگران نباش... ببین امروز چقدر حالم خوبه.»
«خدارو شکر... خدا کنه دیگه حالت بد نشه.»
سوار آژانس که شدم برای مادر دست تکان دادم. اشک های مادرانه او را دیدم که از گوشه چشمش می چکید. خدارو شکر که امروز حالم خیلی خوب بود و دل درد و تهوع نداشتم.
وقتی هواپیما با تأخیر بلند شد لحظه ای دوباره آن دل درد لعنتی سراغم آمد. از زور درد خم شدم و با فشار دستانم روی شکمم سعی می کردم درد را کاهش دهم.
کسرا پرسید: «چیزی شده؟ حالتون خوب نیست؟»
بعد از چند دقیقه درددلم بهتر شد. سرم را بلند کردم و در حالی که به صندلی ام تکیه می دادم گفتم: «چیزی نیست... خوب شدم.»
کسرا گفت: «می خواید چیزی بگم بیارن... آب، آب میوه، کیک؟»
«نه... حالم خوبه... میل ندارم.»
دوباره هر دو سکوت کردیم. من مجله تبلیغاتی شرکت را که مملو از فرش های ایرانی دستباف بود ورق زدم و خودم را سرگرم کردم. از سکوت کسرا پیدا بود از حرف های دیروزم ناراحت است. من سکوت را شکستم و گفتم: «خیلی ساکتید؟»
«سکوت کردن بهتر از اینه که چیزی بگم و نیش و کنایه بشنوم.»
«خُب شاید لایق شنیدن نیش و کنایه هستید؟»
نفس عمیقی کشید و گفت: «در مورد این موضوع و وکالتی که به من دادید، بعد از برگشتن از این سفر صحبت می کنیم.»
«خُب، الان که هم وقتش رو داریم و هم من حوصله شنیدن دارم، بگید.»
نگاهی به من انداخت و گفت: «تمام حساب ها و برگه های حقوقی شرکت رو آماده کردم تا به شما پس بدم... بعد از این سفر بهتره دنبال وکیل دیگه ای بگردید که هم طاقت شنیدن نیش و کنایه داشته باشه و هم راننده شخصی شما باشه.»
خندیدم. متعجب و عصبی نگاهم کرد که گفتم: «باشه... بعد از سفر این کار رو می کنم.»
پس از رسیدن به هتل دوباره حالم بد شد. انگار این حالت تهوع و دل پیچه نمی خواست دست از سرم بردارد. منتظر کسرا بودم که کلید اتاق هایمان را بیاورد، اما از حالت تهوع به سمت دستشویی انتهای محوطه دویدم. چیزی نمانده بود بالا بیاورم. خیلی هم ضعف داشتم. صورتم را آب زدم و از دستشویی بیرون آمدم. کسرا کلید اتاق ها را گرفته بود که به سمتش رفتم. در حالی که همراه یکی از خدمتکاران هتل که چمدان ها را می آورد به سمت اتاقمان می رفتیم گفتم: «امروز باید بریم نمایشگاه؟»
«امروز من می رم... شما استراحت کنید... فردا با هم می ریم.»
از شنیدن این جمله خوشحال شدم، چون احساس می کردم حالم خوش نیست. خدمتکار هتل کلید اتاقم را داد. اتاق هایمان رو به روی هم بود. گفتم: «تا وقت ناهار خداحافظ.»
در اتاق را گشودم و وارد اتاقم شدم. از زور دل درد روی تخت افتادم و زانوهایم را جمع کردم، اما فایده ای نداشت. نه دل دردم خوب می شد و نه حالت تهوعی که داشتم. کمی استراحت کردم، اما هر از گاهی که دردی در دلم می پیچید، چمباتمه می زدم و به خودم می پیچیدم. وقت ناهار که شد از فکر غذا خوردن هم حالم بد می شد. سرم سنگین شده بود و چشمانم غرق خواب. کم کم خوابم برد. آن چند ساعتی که در خواب بودم از درد رهایی یافتم. وقتی چشمانم را گشودم بعدازظهر بود. حالم بهتر شده بود. لباس پوشیدم و به اتاق کسرا رفتم. چند ضربه به در زدم.
«منم... رویا.»
در را گشود. حوله ای روی شانه اش انداخته بود و موهای خیسش را با آن خشک می کرد. نه سلامی و نه تعارفی! وارد اتاق شدم و در را بستم. روی صندلی نشستم و گفتم: «نمایشگاه چه خبر بود؟»
در حالی که موهایش را شانه می زد گفت: «اگه این قدر براتون مهم بود سر ناهار می آمدید و می پرسیدید.»
«حالم خوب نبود.»
لبخند زد و گفت: «بله... خانم ها برای توجیه کارهاشون از این حرف ها زیاد می زنن.»
انگار داشت حرف های خودم را به خودم می زد. متعجب نگاهش کردم و گفتم: «لزومی نمی بینم به شما جواب پس بدم. این شمایید که باید به من جواب بدید. نمایشگاه چطور بود؟»
«خوب بود.»
«همین؟ خوب بود؟ مشتری داشتیم یا نه؟ فروش داشتیم یا نه؟ قرارداد بستید یا نه؟
انتظار دارید همین روز اول همه این کارها رو انجام بدم ؟ پس اگه این طور بود که نمایشگاه را برای یک هفته دایر نمی کردند . فقط یک روز برقرار می شد
از جا برخاستم گفتم :
-انگار به جای ان که جواب درست بشنوم دارم مورد تمسخر واقع می شم
سکوت کرده بود که گفتم
-من هم که امروز حوصله جرو بحث ندارم
به سمت در اتاق رفتم و گفتم
-فردا هر جور که شده خودم می ام نیازی به شما نداشته باشم تا برای حرف زدن منت سرم بذارید
-این کار رو بکنید .چون من هم حوصله ندارم به شما جواب پس بدم .
بیرون اومدم و به اتاقم برگشتم .تا وقت شام در اتاق ماندم . به خاطر گرسنگی به سالن غذاخوری هتل رفتم .اما همین که بشقاب دست گرفتم و دور میز چرخیدم اشتهایم رفت . چند برگ کالباس و کمی سالاد در بشقاب ریختم و سر میزم برگشتم .به زحمت کمی سالاد خوردم .کمی بعد کسرا را دیدم که بشقاب به دست سر میز دیگری نشست .با عصبانیت نگاهش کردم و در دل گفتم :
-عجب مغروریه .باز به آقا برخورده
خوب می دانستم مرا دیده است . ولی خواسته با بی تفاوتی به من بفهماند که ناراحت است و از حرف های من عصبانی شده برایم مهم نبود چه فکری بکند و یا عصبانی باشد یا نباشد
با اتاقم برگشتم .تا یک ساعت بعد از شام حالم خوب بود اما همین که خواستم بخوابم باز حالت تهوع سراغم آمد دیگر خسته شده بودم از بس حالت تهوع داشتم و دل درد .با بی حالی خودم را روی تخت انداختم . ان لحظه بود که افسوس خوردم ای کاش به حرف مادرم گوش میدادم و به این مسافرت نمی اومدم .با ان حال بدی که داشتم . دلم می خواست دکتر بروم .تا بلکه از شر ان درد خلاص شوم اما دلم نمی خواست به کسرا رو بیندازم تا مرا به دکتر ببرد .ان شب صد بار خودم را لعنت کردم که چرا قبل از آمدن دکتر نرفتم . هر طور که بود صبر کردم . اما چهار صبح بود که دردم ان قدر شدید شد که دیگر نتوانستم صبر کنم . با هر زحمتی که بود مانتوام را پوشیدم و در حالی که از درد دولا شده بودم شالم را روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم .حتا نمی توانستم راه بروم .نمی دانم این چه دردی بود که داشت مرا از پا در می آورد .به زحمت و در حالی که دست به دیوار گرفته بودم .ناله کنان قدم بر میداشتم .چند مرتبه راهرو را طی کردم اما نمیدانم چرا دلم نمی خواست در اتاق کسرا را بزنم . نمیدانم اگر کسی مرا در ان وقت شب در راهروی هتل می دید چه فکری می کرد اتاق کسرا رو به روی اتاق من بود .اما از آنجایی که نمی خواستم از او بخواهم مرا به دکتر ببرد .باز هم طول راهرو را طی کردم .ولی نتوانستم در اتاق کسرا را بزنم . عاقبت به اتاقم برگشتم و در را بستم .زانوهایم را در شکمم جمع کرده و روی زمین نشستم .بلکه دردم کمی بهتر شود اما نشد . درد پیاپی در وجودم می پیچید .کم کم دیگر طاقت تحملش را نداشتم .
از جا برخاستم . در حالی که به زحمت می توانستم را بروم .از اتاق خارج شدم .پشت در اتاق کسرا ایستادم .باز تردید داشتم .عاقبت در زدم . اما صدایی نیامد .دردم شدت گرفته بود دیگر احساس کردم زنده نخواهم ماند . تا بتوانم از کسی کمک بخواهم .از فرط درد روی زمین نشستم و در حالی که دستانم را محکم روی شکمم می فشردم فریاد زدم
-صدرایی
صدایی نیامد .
به زحمت توانستم به در بزنم . از شدت درد . مشت هایم محکم تر به در می خورد .دیگر حتا غرور را هم کنار گذاشتم . در حالی که مشت به در می کوبیدم فریاد زدم
-کسرا ...کسرا
احساس کردم هر لحظه ممکن است از هوش بروم . مرتب با مشت به در می کوبیدم .داد می زدم
-کسرا . کسرا . تو رو خدا ...در رو باز کن . تو رو خدا کمکم کن
در باز شد . نتوانستم سرم را بالا بیاورم . چهره کسرا را ببینم . با نگرانی دو زانو روی زمین نشست و گفت
-چی شده ؟
-من ...ببر ...دکتر
فقط توانستم همین سه کلمه را بگویم به هر زحمتی که بود مرا تا کنار آسانسور همراهی کرد . از نگرانی دستپاچه شده بود گفت
-تا ظهر که خوب بودی ؟
-الان چند روزه ..حالم خوب نیست
با عصبانیت گفت
-اون وقت الان باید بری دکتر ؟
حوصله جرو بحث نداشتم وقتی در آسانسور باز شد . به زحمت قدم از قدم بر می داشتم . کسرا کلید اتاق ها را به مسئول پذیرش داد و سراسیمه بیرون دوید تا تاکسی بگیرد .از بالای پله ها به او نگریستم .دیگر نفسم هم به سختی بالا می آمد . انگار خشک شده بودم . کسرا را دیدم که جلوی ماشین دست بلند کرد و کمی بعد از شیشه ماشین با راننده صحبت کرد احساس کردم تمام نیرویم را برای تحمل درد از دست داده ام . عاقبت توانم را برای تحمل درد از دست دادم و روی زمین افتادم .انگار بی هوش شدن بهتر بود چرا که دست کم می توانستم درد را تحمل کنم . در واقع دیگر دردی احساس نمی کردم . رها شدم و با آسودگی در خوابی عمیق فرو رفتم
وقتی چشم گشودم دکتری بالای سرم بود . نگاهی به من کرد و گفت :
-به هوش آمد
بعد خم شد گفت
-قسر در رفتی !
-از چی ؟
خنده ای کرد و گفت
از مرگ
دوباره چشمانم سنگین شد و خوابم برد . وقتی دوباره چشمانم را گشودم در اتاقی با دیوارهای سفید رنگی بودم سکوت در اتاق موج می زد . چشم به ساعت افتاد . هفت صبح بود . سر برگرداندم و نور خورشید را دیدم که از پنجره اتاق به داخل سرک می کشید .چند دقیقه بعد پرستاری وارد اتاق شد گفت
-به به ..هوش آمدی خانم ؟ می دونی اگه آقای سحابی به دادت نمی رسید الان زنده نبودی ؟ آخه دختر خوب ...ادم با درد آپاندیس هم کنار می اد ؟
-آپاندیس ؟
خندید گفت
-بله تازه خودت هیچی نامزدت خیلی بال بال زد !
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم
-نامزدم نیست
-ا ...پس کیه ؟ به اطلاعات بیمارستان گفته نامزد ته
با تعجب گفتم
-راستی ؟
-اره ...حالا الان بیرونه ..اگه می خوای بگم بیاد تو
-اگر زحمتی نیست
پرستار لبخند زد و از اتاق خارج شد .کمی بعد کسرا وارد اتاق شد و لبخند زنان گفت
-این بار خدا رحم کرد .ولی برای من یه سوال پیش آمده که چطور یه خانم دکتر نمیدونه علائم آپاندیس چیه ؟ بعد از چند روز درد کشیدن حدسم نمی زنه که شاید آپاندیس باشه
-اگه آمدی باز بگی که مغرور و خودخواهم ..برگرد برو
خندید گفت
-ان وقت که داشتید درد می کشیدید محترمانه صحبت می کردید !
سرم را بر گرداندم .و ساکت شدم . جلو آمد و ادامه داد
-گر چه من باید یه معذرت خواهی بکنم که فکر کردم شما به عمد دیروز موقع ناهار نیامدید تا مرا به حساب خودتان اصلاح کنید
حرفی نزدم .باز خندید گفت
-انگار الان که حالتون خوب شده بازم ..
حرفش را ادامه نداد
این بار با لحنی عصبی گفتم
-شما به چه حقی به خودتون اجازه دادید خودتان رو نامزد من معرفی کنید ؟
این بار با صدای بلند خندید با تعجب گفتم
-نمی دانستم این قدر حرفم خنده دار بود ؟
-وقتی به بیمارستان رسیدیم .چون شما بی هوش بودید مسئول پذیرش بیمارستان به من شک کرد هر چه گفتم : شما از زور درد از هوش رفتید باور نکرد . می خواستند پلیس خبر کنند راننده تاکسی که انگار خواهرزاده اش اینجا کار می کرد شهادت داد که دیده شما درد می کشیدید اما بازم مرا مورد بازخواست قرار دادند . که چه نسبتی با شما دارم . مونده بودم چی بگم که پرستار پرسید نامزدش هستید ؟ اومدم بگم نه پرستار گفت اگه نگم چه نسبتی با شما دارم شما رو بستری نمی کنند . برای همین گفتم نامزد شما هستم
حرفی نزدم
گفت
-حالا رفع سو تفاهم شد ؟
در حالی که سرم را برگردانده بودم گفتم
-نمیدونم چرا ولی احساس پشیمانی می کنم از شما کمک خواستم و مجبور شدم به شما رو بندازم
با لحن عصبی و جدی گفت
-براتون متاسفم که من رو نشناختید
-بله نشناختمت . اما در مورد غرور و خودخواهی مطمئن هستم
-انگار باز با امدنم حال شما را بد تر کردم
-بله ...خیلی هم ..
به سمت در رفت گفتم
-نمایشگاه نمی ری ؟
بدون انکه به خودش زحمت دهد سر برگرداند و مرا نگاه کند در حالی که پشتش را به من کرده بود گفت
-بله
«من رو از اوضاع نمایشگاه بی خبر نذار.»
در را گشود و از اتاق خارج شد. با رفتن او چشمانم را بستم، اما خوابم نمی آمد. پرستار که به اتاقم آمد پرسید: «حالت چطوره؟»
«خیلی خوبم... کی مرخص می شم؟»
«فردا صبح.»
«نمی شه زودتر برم... مراقب خودم هستم.»
پرستار با تعجب نگاهم کرد و گفت: «شما چند ساعت بیشتر نیست از اتاق عمل آمدید... می خواید کجا برید؟!»
«من مدیر شرکتی هستم که برای نمایشگاه فرش دستباف آمدم... می دونید که امروز روز اول نمایشگاهه... من باید باشم.»
«نمی دونم.»
«می شه از دکتر بپرسید؟ ساعت دوازده هم برم خوبه.»
پرستار در حالی که متعجب شده بود گفت: «باشه، می پرسم.»
«می شه زودتر بپرسید... من باید برم.»
«این قدر عجله نداشته باشید... سلامتی شما مهم تر از کاره.»
پرستار از اتاق خارج شد و من با بی حوصلگی منتظر ماندم. نزدیک ظهر بود که دکتر بالای سرم آمد. با عصبانیت نگاهی به اسمم انداخت که بالای سرم نوشته بودند، گفت: «چه عجله ای دارید خانم زمانی؟»
«دکتر، این کار برای من حیاتیه، خیلی برای این شرکت زحمت کشیدم... خواهش می کنم به من اجازه بدید برم... مراقب خودم هستم... استراحت می کنم.»
«خانم پرستار... یه برگه بهشون بدید امضا کنند با مسئولیت خودشون مرخص شدند.»
با لبخند گفتم: «ممنون دکتر.»
دکتر نگاهی به سِرمم کرد و گفت: «بعد از تموم شدن سِرُم.»
پرستار برایم برگه ای آورد که من به مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شده ام. آن را امضا کردم.
وقتی از تخت پایین آمدم تازه درد محل جراحی را احساس کردم، اما سعی کردم به روی خودم نیاورم. لباسم را پوشیدم و بعد از شنیدن توصیه های پزشک از بیمارستان خارج شدم. گرچه نمی تونستم درست راه برم، ولی همین که از بیمارستان مرخص شده بودم آن قدر خوشحال بودم که می خواستم بال دربیارم. تاکسی گرفتم و به سمت نمایشگاه رفتم. وقتی جلوی در ورودی رسیدیم به راننده گفتم: «ببخشید آقا... چند لحظه صبر کنید تا بگم بیان کرایه شما رو حساب کنن... من پول همراهم نیست.»
راننده تاکسی سر تکان داد و من از ماشین پیاده شدم. از اطلاعات سراغ غرفه شرکت آذین را پرسیدم و به آن سمت رفتم. از دور کسرا را دیدم که با مردی صحبت می کند. به سمتش رفتم. همان طور که حرف می زد نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول صحبت شد، اما انگار تازه متوجه شد من رو به رویش ایستاده ام و با تعجب نگاهم کرد. گفت: «شما؟! ببخشید آقا، چند لحظه.» و بعد به سمت من آمد و گفت: «چطوری از بیمارستان بیرون آمدید؟»
«به مسئولیت خودم... برگه ای رو امضا کردم و آمدم.»
«آخه... چی بگم... من تا حالا آدمی به لجبازی شما ندیدم!»
«به جای این حرف ها برید جلوی در نمایشگاه یه تاکسی منتظره کرایه اش رو حساب کنید.»
کسرا در حالی که با تأسف سر تکان می داد، رفت و من به سمت غرفه شرکت رفتم. کسرا که برگشت رو به مرد غریبه کرد و گفت: «ایشون مدیر شرکت آذین هستند، سرکار خانم زمانی.»
با لبخند نگاهی به مرد غریبه انداختم. کسرا گفت: «این آقا چند تا از نمونه های فرش های مارو پسند کردند... قرار ملاقات تهران رو باهاشون گذاشتم.»
گفتم: «منتظرتون هستیم.»
«خواهش می کنم، خدمت می رسم.»
پس از رفتن مشتری کسرا نگاهم کرد و گفت: «چه اجباری بود با این حال و روز بیایید اینجا؟»
«اجبارش اینجاست که وقتی به خاطر کار کردن منت سرم می ذاری، این جوری دیگه منتی نیست.»
«کدوم منت؟! چرا همش فکر می کنید من احساس برتری می کنم، مغرورم، خودخواهم و یه چیزی شبیه اینها.»
«چون حرف ها و رفتارت اینو نشون می ده.»
«خدای من... من مگه چه حرفی می زنم؟ مثل اینکه من و شما هیچ وقت نمی تونیم کنار هم کار کنیم.»
از ایستادن خسته شده بودم، کمی هم درد داشتم، به همین خاطر گفتم: «به جای این حرف ها دنبال یه صندلی بگردید تا بشینم... حالم خوب نیست.»
«می شه برای اولین و آخرین بار به حرف من گوش کنید... برید هتل استراحت کنید... آخه اگه اتفاقی برای شما بیفتد من جواب خانم زمانی رو چی بدم؟»
«اتفاقی نمی افتد... حالا برو یه صندلی پیدا کن.»
«خواهش می کنم برید هتل... برم ماشین بگیرم؟»
با عصبانیت گفتم: «انگار متوجه نمی شی من چی می گم؟! خودم برم صندلی بیارم.»
«خیلی خب... خیلی خب، باشه... می رم یه صندلی می آرم.»
رفت و چند لحظه بعد با یک صندلی برگشت، وقتی نشستم حالم کمی بهتر شد. گفتم: «شما صبح تا شب باید همین جوری بایستید؟»
«نه... اینجا صندلی هست، ولی امروز چون روز اوله هنوز وسایل جا به جا نشده... بهترید؟»
سر تکان دادم و گفتم: «خیالت راحت باشه... به این زودی از دستم راحت نمی شی.»
ابرویی بالا انداخت و به من اشاره کرد. گفت: «از کجا معلوم؟! این مدیریتی که من می بینم سر همین شرکت جونش رو هم از دست می ده.»
خندیدم. کسرا دوباره گفت: «چه عجب! یک بار هم شده! دیدیم شما جز داد و فریاد، در اوج خودخواهی و غرور، لبخند زدید.»
«خُب حالا... زیاد شلوغش نکن. راستی حرفی در مورد مریضی من به مادرم نزن. چون نگران می شه.»
«بله... خودم می دونم.»
«آخه همیشه همه چی رو می دونید و بعد...»
«بعد چی؟! تا حالا من کاری رو خراب کردم؟ ضرری به شرکت شما زدم؟ برای همین چیزهاست که می گم باید هرچه زودتر از این شرکت برم. می ترسم فردا شایعه کنید کلاهبرداری هم کردم.
آقای صدرایی... یه کم هم اگه جنبه شوخی داشته باشید بد نیست ها.»

تا بعدازظهر آنجا بودیم. کسرا غذا گرفت و همان جا خوردیم. بعدازظهر که به هتل برگشتیم مسئول پذیرش پرسید: «ببخشید... جسارته خانم زمانی... حالتون بهتر شد؟»
«بله... بهترم.»
وقتی پشت در اتاقم رسیدم کسرا گفت: «یه مطلب دیگه.»
«بله؟»
«هر وقت احساس کردید بازم حالتون خوب نیست در اتاق من رو بزنید.»
«نه... حالم خوبه، شما هم امشب می تونید با خیال راحت بخوابید.»
«باشه... پس شب به خیر... موقع شام در رستوران می بینمتون.»
«باشه.»
در اتاقم را باز کردم. تازه احساس کردم چقدر میل به غذا خوردن دارم. از بس در آن چند روز، هرچه خوردم زهرمارم شده بود، حالا احساس می کردم حالم بهتر است و میل به غذا پیدا کرده بودم.
وقت شام لباسم را عوض کردم. احساس می کردم بوی بیمارستان می دهم. مانتوی سبز خوش رنگی با روسری هم رنگش انتخاب کردم. انگار بعد از آن همه درد و بیمارستان رفتن بود که راحت تر می تونستم با کسرا حرف بزنم، اما او هنوز ادب را رعایت می کرد و مرا به نام یا تو خطاب نمی کرد.
سر میز منتظرش بودم. مقداری سوپ برای خودم ریختم. کسرا بشقاب به دست به سمت میز آمد و گفت: «سلام... بهترید؟»
در حالی که دست ها را زیر چانه زده بودم گفتم: «خیلی... تا عمر دارم یادم نمی ره چه دردی کشیدم!»
«من هنوزم متعجبم، یعنی احتمال نمی دادید آپاندیس باشد؟!»
«باور می کنید اگه بگم حتا به فکرم هم نرسید... این هفته آن قدر مشغله شرکت و مطب رو داشتم که گاهی وقتا خواب شرکت و مریض هارو هم می دیدم.»
«اگه بتونید به یکی از این دو پرسید برای خودتون هم بهتره... خیلی سخته هم شرکت برید و هم مطب
نمیدونم ..خیلی هم برام سخته . اما دلم نمی آمد مطب رو رها کنم . مریض هام عادت کردم . از طرفی شرکت رو هم نمی تونم ول کنم . دیدی که عمو چه کار کرد . می ترسم اگر جا خالی کنم بهونه دستش بدم که نمی تونم شرکت رو اداره کنم
سکوت کرد
بعد از شام وقتی به سمت اتاق هایمان رفتیم . گفت
-اگه کاری ندارید بیایید به اتاق من . چایی درست می کنم با هم می خوریم
-باشه هوس چای هم کردم . از بس در این چند روز میل به خوردن هیچی نداشتم حالا هوس همه چی دارم
در اتاقش را گشود . اتاق مرتب و تمیز بود . روی صندلی نشستم . وارد آشپزخانه کوچک اتاقش شد در حالی که کتری را آب می کرد گفت
-امروز برای شروع بد نبود . اگه اینهائی که امروز آمدند . سر قرار شون هم بیایند . خیلی خوب میشه
-مگه بد قولی هم ممکنه بکنند ؟
-بد قولی ؟ بد قولی که فراوانه . امروز حرف می زنن . فردا پیشمون می شن . اگر چه باهاشون تماس می گیریم . ولی بهونه ای می ارن که سر قرار نیایند
نگاهی به اتاق انداختم . چشمم به کتاب حافظ افتاد گفتم
-می توانید فال حافظ بگیرید ؟
-برای شما ؟
-اره می خوام بدونم زنده می مونم یا نه ؟
خندید و در حالی که از آشپزخانه بیرون می آمد حافظ را برداشت گفت
-نیت کنید
چشمانم را بستم . و در دل نیت کردم . که ان سال چه اتفاق هایی برایم خواهد افتاد .

کسرا کتاب را باز کرد لبخندی روی لبش نشست و گفت


گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر اید
گفتم که ماه من شو . گفتا اگر بر اید
گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر اید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شبرو است او از راه دیگر اید
....

در حالی که مبهوت طرز خواندن او شده بودم
گفتم
-خیلی خوب می خونید
-فال شما خوب آمد
حافظ را به سمت من گرفت و گفت
-شما برای من باز کنید
-من ؟ ولی من به خوبی شما نمی خونم
-اشکالی نداره

همان گونه که به من خیره شده بود نیت کرد و من برایش کتاب را گشودم

قتل این خسته .به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود
یارب این اینه حسن تو چه جوهر دارد
که در او اه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله سبگیر نبود
ان کشیدم ز تو ای اتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
ایتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

لبخند رضایت روی لب آورد گفت
-اگر چه سخته ولی ممکنه
-چی ؟
-نیتی که کرده بودم فکر کنم آب جوش آمد . می رم چای دم کنم
در حالی که نگاهش می کردم گفت
-بارم این سوال مطرحه که چرا عموی شما این قدر اصرار داشت مدیر شرکت بشه .با وکالتی که مادرتون می دادند که صاحب اصلی شرکت نمی شد . برای چی این قدر اصرار داشت ؟
-عموی من پیش از این مسئله اصرار داشت به عقد فرشاد در بیام . گر چه فرشاد خودش هم تمایل به این ازدواج داشت ولی من با جواب منفی تمام نقشه های عمو و زن عمویم را به هم زدم . حالا به فکر گرفتن شرکت افتاده
کسرا در حالی که با لیوان چای به سمت من آمد و گفت
-چرا شما تا حالا ازدواج نکردید ؟ البته می توانید جواب ندید
-چند سال پیش ..در زندگیم به مردی اعتماد کردم ..با تمام وجودم او را دوست داشتم . حاضر شدم هر آنچه داشتم را بدم . ولی اون تنهام نذاره . ولی تمام التماس هاو خواهش های من رو نادیده گرفت و هر چه مال داشتم گرفت و رفت . از ان روز به بعد دیگه نتوانستم به مرد دیگه ای اعتماد کنم
-عجب .پس شما کسی رو دوست داشتید ؟
سر تکان دادم
-فکر نمی کردم کسی بتونه
قلب منو به دست بیاره ؟ چرا ؟ نکنه فکر می کنی من قلب ندارم ؟
خندید و در حالی که خنده او به لبخند تبدیل می شد گفت
-نه چون . خیلی جدی هستید . و به نظرم کمی بی تفاوتید
-البته همون یک بار معجزه ای شد و قلبم رو به دست یه نامرد دادم که تا امروز حسرت می خورم چرا آنقدر خودم و احساساتم رو در مقابلش خرد کردم
به لیوان چای نگاه کردم گفتم
-شما چی ؟
-نه خوشبختانه تا حالا کسی چنین بلایی سر قلب من نیاورده
خندیدم و گفتم
-خوب علتش معلومه
پیش از انکه چیزی بگویم گفت
-چون مغرور و خودخواهم نه ؟
هر دو خندیدیم .کسرا گفت
-بگذریم . چای سرد شد


پایان فصل 7

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه
پس از بازگشت از ان سفر کاری خیلی چیزها تغییر کرد . از جمله اخلاق تند من نسبت به کسرا و بدبینی نسبت به او و برخی از رفتارهای او
ان روز وقت ناهار لیلا به اتاقم آمد و گفت :
-اجازه هست ؟
-بله عزیزم
وارد اتاق شد گفت
-می خواستم ببینم یک هفته می تونم مرخصی بگیرم ؟
-برای چی ؟
-قراره با خانواده به مسافرت بریم
خندیدم گفتم
-لابد چند دقیقه دیگه داداشت می اد و از من درخواست مرخصی می کنه ؟
-نه پدر هر چه به کسرا گفت با ما بیاد قبول نکرد . گفت این جا خیلی کار داره . پدر به شوخی به من گفت ازت بپرسم به پسرش چرا این قدر کار می دی که وقت سر خاروندن نداره
خندیدم و در حالی که لیلا را دعوت به نشستن می کردم گفتم
-ولی این طور نیست . هم تو و هم اون می تونید برید به مسافرت . دیگه برای یک هفته که می تونم تنها باشم
همان موقع در باز شد و کسرا نگاهی از لای در به داخل اتاق انداخت و گفت: «به به... پس درسته می گن وقتی خانم ها به هم می رسن کار رو کنار می ذارن.»
گفتم: «در مورد کار صحبت می کردیم... شما هم آمدی مرخصی بگیری؟»
با تعجب نگاهی به من انداخت و بعد با عصبانیت به لیلا نگاه کرد و گفت: «تو چیزی گفتی؟»
«فقط یه کمی»
خواست با لیلا دعوا کند که گفتم: «ولی من آن قدر کار ندارم که نخوای مسافرت بری.»
«من هم برای مسافرت وقت دارم که نخوام کارم رو به خاطرش تعطیل کنم.»
در حالی که پشت میز می نشستم گفتم: «حرف نباشه... یک هفته مرخصی به هر دوی شما می دم... خوبه؟»
لیلا با اشتیاق گفت: «عالیه.»
کسرا گفت: «نه... من مرخصی نمی خواهم.»
«باید مرخصی بگیری، چون خودم هم می خوام برم مسافرت.»
کسرا با تعجب پرسید: «راستی؟»
خندیدم. «آره... عمو به خاطر کار شرکت خیلی با ما سرد برخورد می کند. مادر هم که انگار از ناراحتی خواب نداره... می خوایم یک هفته بریم پیش اونا، بلکه هم از دل عمو دربیاریم و هم خیال مادر راحت بشه.»
کسرا سکوت کرد. لیلا با خنده گفت: «پس شرکت تعطیل دیگه.»
ابرویی بالا انداختم و گفتم: «تو روت شد جلوی من حرف از تعطیلی شرکت بزنی؟»
لیلا خندید و گفت: «ببخشید خانوم زمانی.»
«ولی فکر کنم اگه تعطیل کنیم بهتره، گرچه آقای وکیل که هستند.»
کسرا لبخند زد و گفت: «نه خیر خانوم زمانی... اگر قراره همه تشریف ببرن من یکی نمی مونم.»
آن روز برای یک هفته از همدیگر خداحافظی کردیم. گرچه نمی دانستم چند روز دیگر به کمک کسرا نیازمند می شوم. من و مادر روز بعد برای دیدن عمو راه افتادیم. مادر دلشوره عجیبی داشت که مرا کلافه کرده بود. مرتب از من می پرسید: «دلم می خواد هم عموت راضی باشه و هم پدرت... به نظرت پدرت راضی؟»
«پدر راضی نبود شرکت دست عمو بیفته.»
«حتم دارم راضی هم نیست تو صبح تا شب خودت رو وقف شرکت کنی.»
وقتی رسیدیم، در حالی که ماشین را داخل حیاط می بردم به مادر نگاه کردم که با زن عمو غرق صحبت شده بود. رفتارهای مادر کمی برایم عجیب بود، اما حدس نمی زدم که مادر...
وقتی وارد خانه شدیم عمو مرا در آغوش کشید و گفت: «به به، رویاجان... خوش آمدی عمو.»
فرشاد هم از دور سلامی کرد. همگی وارد اتاق پذیرایی شدیم. روی صندلی راحتی که نشستم گفتم: «مادرم من رو کُشت... یکسره به من می گه بریم یه سری به عموت بزنیم.»
عمو لبخند زد و گفت: «خوب کردید آمدید.»
زن عمو با سینی چای وارد اتاق شد و کنار عمو نشست. نمی دانم چرا همه سکوت کرده بودند. چشم چرخاندم و خانه عمو را که خیلی وقت بود ندیده بودم نظاره کردم، اما همین که نگاهم به عمو، زن عمو و فرشاد افتاد متوجه شدم همگی در سکوت به من خیره شده اند، با تعجب گفتم: «چیزی شده؟»
عمو شانه ای بالا انداخت و گفت: «نه عمو جان، از فرط خوشحالی دارم نگات می کنم.»
زن عمو با لبخند گفت: «می دونی رویاجان... امشب یه مهمونی کوچیک برای شما ترتیب دادیم.»
«ممنون، چرا شرمنده می کنید زن عمو!»
عمو با لبخند گفت: «قابل برادرزاده خوشگلم رو نداره.»
متعجب، لبخند بر لب آوردم و سر برگرداندم. نگاهی به مادر اندختم. او سر به زیر انداخته بود. پرسیدم: «مامان، مگه نگفتی بریم خونه عمو... خُب آمدیم، دیگه چرا این قدر ناراحتی؟»
عمو گفت: «زن داداش، اَخمات رو باز کن. به خدا فرخ هم راضی نیست شما این وضع رو داشته باشید.»
«کدوم وضع؟!»
عمو با تعجب به من نگاه کرد، بعد گفت: «زن داداش، به رویا هیچی نگفتی؟»
مادر از جا برخاست و گفت: «نه... شما بهش بگید.»
عمو به بازوی فرشاد زد تا از اتاق بیرون برود. بعد از رفتن فرشاد و مادر، عمو گفت: «خدا می دونه رویاجان که پدرت چقدر مایل بود که تو و فرشاد...»
تا آخر را فهمیدم. گفتم: «نه، هیچ هم راضی نبود.»
عمو با لبخند گفت: «تو از کجا می دونی دختر؟ من برادرم رو می شناختم.»
از روی صندلی برخاستم و با عصبانیت گفتم: «این طور نیست... اگه می دونستم موضوع این حرف هاست پام رو اینجا نمی ذاشتم.»
عمو با عصبانیت گفت: «بشین رویا.»
تا به حال ندیده بودم عمو سرم داد بزند. تعجب کردم. دستش را محکم روی شانه ام فشرد تا مرا مجبور به نشستن کند، بعد گفت: «چطور مادرت هیچی بهت نگفته...»
«چی رو؟»
عمو روی صندلی کنار من نشست و گفت: «چندین سال پیش، از ارث پدری که به ما رسید شرکت رو راه انداختیم. من سهم خودم رو هم به برادرم دادم تا بتونه شرکت رو تأسیس کنه... قرار شد من سهمم رو هر وقت خواستم از پدرت بگیرم، اما او شرط گذاشت که یا سهم منو بپردازه یا تو رو به عقد فرشاد درمی آره... چون فرشاد هم خیلی تو رو دوست داشت ما راضی شدیم، چون به هر حال سهم شرکت رو داشتیم، اما اگر فرشاد ان شاءالله با تو ازدواج کنه هم سهم شرکت ما سر جاشه و هم تو به عقد فرشاد درآمدی.»
با عصبانیت بلند شدم و گفتم: «خجالت بکشید عمو... انگار دارید معامله می کنید. من که سهم شرکت نیستم که این طوری حرف می زنید!»
عمو گفت: «بشین رویا... حرفم تموم نشده.»
«من به دروغ های شما گوش نمی دم.»
عمو اشاره ای به زن عمو کرد و گفت: «ما از پدرت امضا داریم... خودش همه چی رو روی کاغذ آورده.»
خنده ای کردم و گفتم: «به روباه می گن شاهدت کو... می گه دُمم.»
عمو چنان با عصبانیت تویِ صورتم زد که بهت زده سر جایم خشک شدم. باور نمی کردم از عمو سیلی بخورم. زن عمو برگه ای آورد و به دستم داد. در حالی که از روی ناباوری دستم را روی صورتم گذاشته بودم و محل سیلی عمو را می فشردم چشمم به برگه افتاد.
اینجانب فرخ زمانی، صاحب و مدیر شرکت آذین فرش دست باف ایرانی، به برادرم فرهاد زمانی، این اجازه قانونی و حقوقی را می دهم که به ازای سهمش در شرکت، یا مابه ازای آن را دریافت کند یا دخترم را به عقد برادرزاده ام در بیارم.
حیرتزده به برگه خیره شدم. باور نمی کردم. نه... اینها همه خواب بود... پدر من هیچ وقت چنین کاری نمی کرد. مطمئن بودم.
عمو برگه را از من گرفت و گفت: «اجازه پدر شرطه عقد ازدواجه... نه؟»
با عصبانیت گفتم: «سهمتون رو می دم.»
عمو خندید، با صدایی که سرم را به درد آورد. «عموجان... من سهمم رو نمی خوام... من... تورو می خوام.»
از جا برخاستم و گفتم: «من از اینجا می رم... شما حق ندارید با من این رفتار رو داشته باشید.»
از اتاق بیرون رفتم و به سمت حیاط دویدم. هنوز باور نکرده بودم. مادر کنار ساحل راه می رفت. به سمتش دویدم و گفتم: «مادر... مادر...»
سربرگرداند. پرسیدم: «این حقیقت داره؟»
چشمان بارانی مادر حقیقت را به من گفت. فریاد زدم: «یعنی پدر... پدر من... من رو معامله کرد؟ نه... این دروغه!»
مادر شانه هایم را گرفت و گفت: «پدرت مطمئن بود هیچ کس مثل فرشاد نمی تونه تو رو خوشبخت کنه... مطمئنم به خاطر همین اون برگه رو امضا کرده.»
«شما این موضوع رو می دونستید!»
«نه... نه به این شکل. فقط به من گفته بود می خواد به هر طریقی شده تو رو به عقد فرشاد دربیاره.»
دیوانه کننده بود. یعنی پدرم مرا معامله کرده بود. فریاد زدم: «نه... اینا دروغه... اینا حقیقت نداره.»
مادر خواست مرا در آغوش بکشد که از دستش فرار کردم و به خانه برگشتم
زن عمو با دیدنم گفت
-بیا برو بالا کمی استراحت کن . این قدر زود تصمیم نگیر ...چمدانت رو فرشاد برده به اتاقت .
با عجله از پله ها بالا رفتم . و در یکی از اتاق ها را گشودم کسی در اتاق نبود . در اتاق بعدی را گشودم .فرشاد را دیدم که کنار پنجره ایستاده . وارد اتاق شدم و در را بستم
-تو این جوری می خوای ؟ اره ؟ جواب بده ...می خوای به زور با هم ازدواج کنیم ؟
فرشاد سر برگرداند و به آرامی گفت
-به خدا من تو رو خوشبخت می کنم رویا ..
فریاد زدم
-برو بیرون
فرشاد از اتاق بیرون رفت و من در اتاق را قفل کردم . سرم درد می کرد .فکرش رو نمی کردم سفر مان این طوری شود . زهرم شده بود .در حالی که از فرط عصبانیت راه می رفتم . مرتب زیر لب می گفتم
-نه ..نه ...این امکان نداره ...پدر من ؟ نه ...پدر من رو دوست داشت ...نه ...دروغه
اشک هایم بی امان می بارید و من سعی می کردم خودم را از این کابوس بیدار کنم . فکری به سرم زد . موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم بعد از چند بوق صدایش را شنیدم
-سلام
-سلام ..باید ببینمت
با نگرانی گفت
-چیزی شده ؟
-باید ببینمت ..می تونی بیای ؟ نشونی رو یادداشت کن
وقتی نشونی را نوشت با تعجب گفت
-چه جالب !از خونه دایی من تا ویلای عموی شما نیم ساعت بیشتر راه نیست
-منتظرم ...رسیدی یه تک زنگ به موبایلم بزن
حالم خوش نبود . داشتم دیوانه می شدم .من منی که زیر بار زور نمی رفتم ..چطور تن به این ازدواج اجباری می دادم . باور نمی کردم .پدر بخواد زندگی و آینده مرا معامله کند!تازه اگر از زندگی و آینده ام هم می گذشتیم .احساس من چه می شد ؟ یعنی دوره اجبار پدران برای ازدواج دخترا نشان تمام نشده بود ؟
از ویلا خارج شدم و در حالی که منتظر تمام کسرا بودم همان اطراف قدم می زدم .عاقبت ماشینش را دیدم .او داشت شماره پلاک خانه ها را نگاه می کرد .که به سمت ماشینش دویدم .در جلو را گشودم .
گفتم
-برو
با حیرت گفت
-کجا ؟
-هر جایی که از این جا دو ر باشه ..نمی خوام عموم یا زن عمو تو رو ببینند
کسرا در حالی که داشت دور می زد گفت
-چی شده ؟ اتفاق بدی افتاده ؟ خیلی نگران شدم
با عصبانیت گفتم :
-نمی دونم ..خودم هم نمی دونم ..فکر می کنم دروغه ..اما وقتی یاد امضای پدر می افتم . می گم نه .دروغ نیست
-چی دروغه یا دروغ نیست ؟
در حالی که دست روی پیشانی ام گذاشته بودم و به سر دردم فکر می کردم گفتم
-برات می گم
کسرا کنار رستورانی نگه داشت . وقت روی تخت های محوطه بیرونی نشستیم گفت
-چیزی می خوری ؟
-فقط چای
راستش شک کرده بودم که یه نقشه ای هست که مادر این قدر اصرار به این مسافرت داره .اما فکر نمی کردم این طوری باشه
-چطور ؟ حرف بزن ..نگرانم کردی ؟
در حالی که سعی می کردم جلوی اشک هایم را بگیرم .گفتم
-پدر من رو به جای سهمی که عمو در شرکت پدر داره معامله کرده . یعنی در عوض ازدواج من و فرشاد عمو سهمش رو نگیره یا سهمش رو نقد بگیره و از شرکت کنار بکشه
کسرا با تعجب گفت
-خدای من . آقای زمانی ؟ بعید می دونم این کار رو کرده باشه
دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم
-حالا ببین . من چطوری باید باور کنم
-شاید دروغ می گن ؟
-امضای پدر رو خودم دیدم .برگه رضایت پدر دست عمو بود
کسرا سکوت کرده بود گفتم
-تورو خدا یه کاری کن . دارم دیوونه می شم . می شه شکایت کنم ؟
در حالی که فکر می کرد گفت
-نه .یعنی نمی دونم ..گیج شدم ..تا حالا چنین موردی نداشتم ..کاش تهران بودیم تا نگاهی به کتاب هایم می کردم شاید یه بندی .تبصره ای پیدا می کردم که بتونم کمکمون کنه
با در ماندگی گفتم
-من الان نیاز به کمک دارم .یه کاری بکن . نمیدونم چه کار کنم . آخه بدتر از همه اینه که مادرم هم با حرف این ها موافقه . انگار تنها کسی که براش ارزش قائل نیستند منم
دستمالی از کیفم در آوردیم .اشک هایم را پاک کردم .کسرا سینی چای و کلوچه را از پیشخدمت گرفت .پیدا بود که او هم عصبی و ناراحت شده است .سخت در فکر فرو رفته بود .ان قدر که حتا نگاهم نمی کرد .عاقبت گفت
-باید فکر کنم . نمیدونم چه جوری میشه از عموت شکایت کنیم .تا فردا در موردش فکر می کنم بهت زنگ می زنم
با نگرانی گفتم
-فردا دیره .این عمویی که من می بینم ان قدر عجله داره که ...و سکوت کردم
کسرا با لحنی عصبی گفت
-می گی چه کار کنم ؟ نمیشه که از روی هوا حرف در بیارم و بذارم توی دادخواست ..باید صبر کنی
در حالی که از او هم ناامید شده بودم گفتم
-نمیدونم چرا هیچ کس من رو درک نمی کنه .نمی تونم صبر کنم
کسرا در حالی که از عصبانیت نفسش را فرو می خورد مکثی کرد گفت
-نمیشه .باید صبر کنی .من الان دسترسی به هیچی ندارم .چه کار کنم ؟
-نباید دلم رو به تو خوش می کردم
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت :
-تو یک دفعه من رو خبر کردی و موضوع رو گفتی .می خوای من از خودم قانون صادر کنم ؟ خب نمیشه ...باید تحقیق کنم .باید فکر کنم باید به کتاب قانون
از جا برخاستم و با عصبانیت گفتم
-باشه . با خیال راحت برید تحقیق کنید فکر کنید و به کتاب قانون رجوع کنید . خودم می دونم با این مشکل چه جوری کنار بیام
از رستوران بیرون اومدم و در حالی که نا امیدانه اشک می ریختم در ذهنم دنبال چاره ای بودم با قدم های بلند از آنجا دور می شدم که کسرا با ماشین دنبالم آمد و گفت
-سوار شو
عصبانیت در حالی که اشک می ریختم گفتم
-شما بفرمایید تحقیقاتتون رو انجام بدید و به کتاب قانون رجوع کنید
با عصبانیت گفت
-چرا این جوری می کنی ؟ خب الان کاری از دستم بر نمی آد
ایستادم گفتم
-پس وقتی کاری ازت بر نمی آد چرا دنبالم راه افتادی ؟ برگرد برو ویلای دایی ات دیگه
کسرا از ماشین پیاده شد ولی من به راهم ادامه دادم .صدایش را شنیدم که گفت
-من رو بی خبر نذار
با عصبانیت و بدون انکه سر برگرداندم گفتم
-برو تعطیلات رو خوش بگذرون
دیوانه وار می گریستم . خدای من باور نمی کردم پدر باعث و بانی این اتفاق هاست . دیوانه شده بودم .حرف های عمو و زن عمو مرا دیوانه کرده بود .
به خانه عمو که رسیدم فرشاد در حیاط قدم می زد .وقتی مرا دید به سمتم دوید گفت
-نگرانت شدم رویا
با عصبانیت نگاهش کردم گفتم
-مگه تو احساس هم داری ؟ اگه احساس داشتی به جای نگرانی برای چند لحظه نبودن من نگران حالم می شدی که دارم از دست پدر و مادرت دیوونه می شم
-به خدا می تونم تو رو خوشبخت کنم . تو از من برای خودت یه هیولا ساختی
فریاد زدم
-من به زور نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم .اینو می فهمی یا نه ؟ بعد به سمت خانه دویدم
مادر از صدای فریادم متوجه ورود من شده بود دنبالم آمد و وارد اتاقم شد گفت
-عموت برات یه انگشتر خریده
فریاد زدم
-نمی خوام ... بابا چرا متوجه نمی شید ..دست از سرم بر دارید ..من فرشاد رو نمی خوام
مادر آرام کنارم نشست گفت
-رویا .باور کن فرشاد پسر خوبیه ..هیچ کس مثل اون نمی تونه تو رو خوشبخت کنه
-به چه زبونی باید بگم ...من از همه مرد ها متنفرم ..بیزارم
مادر دستم را گرفت گفت
-به خدا وقتی من و پدرت هم ازدواج کردیم .من دوستش نداشتم . ولی ان قدر مهربون بود که عاشقش شدم
-من این طوری نیستم . مادر من این طوری نیستم
مادر آهی کشید و گفت: «تو در اشتباهی رویا... فرشاد عاشق توست.»
«اگر یک کلمه دیگه درباره فرشاد بشنوم خودم رو می کشم.»
مادر از جا برخاست و از اتاق خارج شد. با صدای بلند زدم زیر گریه. نمی دانم چرا هیچ وقت روی آرامش را نمی دیدم.
همان طور که خودم را روی تخت انداخته بودم و می گریستم در فکر چاره ای بودم که حرفی که ناخودآگاه به مادر زده بودم را به یاد آوردم. خودم رو می کُشم. به فکرم رسید عمو را تهدید کنم که خودم را می کُشم، شاید دست از سرم برمی داشت. از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق پذیرایی رفتم. مادر داشت با عمو صحبت می کرد که وارد اتاق شدم و با عصبانیت گفتم: «من سهم شمارو از شرکت می دم.»
عمو گفت: «من سهم نمی خوام.»
«من هم فرشاد رو نمی خوام.»
خندید و گفت: «یه وکیل گرفتم و برگه رضایت پدرت رو بهش نشون دادم. گفت حق انتخاب با منه که سهم رو بخوام یا تو رو.»
نمی دانم بلوف می زد یا حقیقت را می گفت. فریاد زدم: «من خودم رو می کشم... دست شما به من نمی رسه.»
مادر از نگرانی دستش را روی قلبش گذاشت، ولی عمو از جا برخاست و در حالی که جلو می آمد گفت: «رویا... نمی خوام ناامیدت کنم، ولی هیچ راه فراری نداری... ببین همه راضین... پدرت هم راضی بود. این قدر لجبازی نکن. به جهنم... مغازه تهران رو به اسمت می کنم، هرچی بخوای به پات می ریزم، اما دل فرشاد رو نشکون.»
«دل فرشاد؟! پس دل من چی؟»
«آخه فرشاد ناراحتی قلبی داره... بذار خوشبخت بشه و کنار تو احساس آرامش کنه... اینا رو که خودتم می دونی... تو که نمی خوای برای فرشاد اتفاقی بیفته.»
«پس من چی؟! چرا همش می گید فرشاد؟ من آدم نیستم... فقط فرشاد باید آرامش داشته باشه؟ پس من نباید آرامش داشته باشم؟»
مکثی کردم و گفتم: «به خدا قسم داغ فرشاد رو به دلتون می ذارم اگه...»
عمو چنان توی صورتم کوبید که دهانم پر از خون شد. با عصبانیت فریاد زد: «غلط می کنی دختره پررو... فرشاد چی کمتر از اونای دیگه داره که باهاشون بودی؟!»
متعجب و عصبی به عمو خیره شدم. چگونه این قضیه را فهمیده بود! از اتاق خارج شدم. در حالی که با دستمالی خون لبم را پاک می کردم چشمم به فرشاد افتاد که از حیاط وارد ساختمان شد. با نگرانی نگاهم کرد و گفت: «چی شده؟»
«این جوری من رو می خوای؟»
دستمال را از روی لبم برداشتم و گفتم: «این زیرلفظی پدرته.»
به سمت اتاقم رفتم و در را بستم. نمی دانستم گریه کنم. فرار کنم یا به کسرا زنگ بزنم. روی تخت نشستم. مادر وارد اتاق شد و گفت: «رویا... می خوام باهات حرف بزنم.»
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: «راضی شدید؟ این اول کاره... از فردا برای هر بله ای باید زیر مشت و لگد عمو بیفتم... نه؟»
در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت: «یه فکری به سرم زده... تو الان انگشتر عموت رو قبول کن، بذار اینا آروم بشن... رفتی تهران ازشون شکایت کن... آقای صدرایی هم کمکت می کنه.»
سکوت کردم، انگار در آن شرایط بهترین کار بود. مادر پرسید: «باشه؟»
«باشه... ولی به خدا اگر قرار باشه اینا من رو سر سفره عقد بنشونن، خودم رو می کشم.»
مادر در حالی که آرام اشک می ریخت گفت: «اگه می دونستم تو این قدر از فرشاد بدت می آد به حرف عموت گوش نمی دادم و اینجا نمی آمدم.»
«چی فکر کردید؟ فکر کردید عاشق و دلباخته اش هستم؟ یعنی شما نمی دونستید؟»
مادر حرفی نزد. با ناراحتی ادامه دادم: «از شما توقع نداشتم... به خدا از شما دیگه توقع نداشتم.»
مادر به سختی بغضش را فرو خورد و گفت: «خواهش می کنم کوتاه بیا تا این موضوع تموم بشه... من می رم انگشتری که عمو خریده رو برات بیارم.»
مادر رفت و من باز اشک ریختم. چند دقیقه بعد، زن عمو در حالی که هلهله می کرد وارد اتاقم شد. دلم می خواست خودم را می کُشتم تا زن عمو را با آن حالت مسخره نمی دیدم. دستم را گرفت و انگشتر را به دستم کرد و بعد شروع به کف زدن کرد. مادر آرام و بی صدا اشک می ریخت. فرشاد پشت در اتاق بود. وقتی همه بیرون رفتند وارد اتاق شد و کنار پای من زانو زد و گفت: «رویا... من خوشبختت می کنم... باور کن.»
دلم می خواست او را با دست های خودم خفه می کردم. حالم داشت از او به هم می خورد مرد بی غیرتی که راضی شده بود برای ازدواج با من تحقیر شوم و کتک بخورم. به نظرم فرشاد بیمار روانی بود که متوجه این چیزها نمی شد.
آن قدر سکوت کردم که دوباره اشک هایم جاری شد. دست دراز کرد تا اشک هایم را پاک کند که گفتم: «دست به من نزن.»
«پس گریه نکن... خواهش می کنم.»
«اگه می خوای گریه نکنم برو از اتاق بیرون.»
با لبخندی کمرنگ قبول کرد و بیرون رفت. موبایلم را برداشتم تا تصمیمی را که گرفته بودم به کسرا هم اطلاع بدهم.
«سلام... چی شد؟»
آهی کشیدم و گفتم: «انگشتر رو به اصرار مادر قبول کردم تا دست از سرم بردارند. وقتی رسیدیم تهران ازشون شکایت می کنم.»
فریاد زد: «برای چی انگشتر رو قبول کردی؟»
«چاره دیگری هم داشتم؟ یا باید کتک می خوردم و تحقیر می شدم یا به قول جنابعالی صبر می کردم.»
آهی کشید و با لحنی عصبی گفت: «قبول کردن انگشتر یعنی اینکه تو برگه ای رو که پدرت امضا کرده قبول داری.»
«نه... من نمی خوام با فرشاد ازدواج کنم.»
«پس چرا انگشتر رو قبول کردی؟»
«برای اینکه دست از سرم بردارند.»
سکوت کرد. با نگرانی پرسیدم: «حالا باید چه کار کنم؟»
«هر کار خواستی بدون مشورت با من کردی، حالا می پرسی باید چه کار کنی؟ کاری نمی تونی بکنی.»
«نگو... این طوری حرف نزن... ناامیدم نکن.»
«چه بخوای چه نخوای، خودت همه چیز رو خراب کردی.»
با صدای بلند گریستم. در حالی که صدای هق هق گریه ام در گوشی می پیچید گفتم: «هیچ کاری نمی شه کرد؟»
«نه... تو با این کارت یعنی همه چیز رو قبول کردی... خدای من... آخه چطور به فکرت نرسید نباید انگشتر رو قبول کنی؟»
گوشی از دستم افتاد روی زمین، در حالی که صدای کسرا را هنوز می شنیدم.
«صدام رو می شنوی؟ چی شد؟ الو...»
دوباره گوشی را برداشتم و گفتم: «فردا صبح زود بیا جلوی در ویلای عمو... می خوام یه چیزی بهت بدم.»
پیش از آنکه چیزی بپرسد گوشی را قطع کردم. کیفم را زیر و رو کردم و برگه ای از دفتر یادداشتم کندم و روی آن چنین نوشتم:

سلام،
این نامه رو وقتی می خونی که دیگه من رو نخواهی دید... این نامه رو به تو خواهم داد، چون تو تنها کسی هستی که بهش اطمینان دارم. خواهش می کنم لطف کن و حرف هایی که در این نامه نوشتم را برای مادر، عمو و زن عمو و فرشاد بخوان. من خواستم با این کار به مادر و پدرم ثابت کنم هر کسی برای خودش می تواند نظر دهد. من پدرم را نخواهم بخشید که بدون توجه به خواست من از طرف من به فرشاد قول ازدواج داده. از مادرم هم گله دارم، چون بعد از این همه مدت، هنوز مرا نشناخته. فکر می کرد می تواند با اجبار مرا به این ازدواج وادار کند. از عمو و زن عمویم هم نخواهم گذشت که مرا وادار کردند مرگ را به زنده ماندن ترجیح دهم... اما این سؤال در ذهنم بی جواب ماند که مگر ازدواج آغاز عشق نیست؟ پس چرا مرا وادار به پذیرش عشقی کردند که هرگز در سینه نداشتم؟ مگر نه اینکه در ازدواج دو طرف باید با رضایت و عشق زندگی ای را بسازند تا در پناهش احساس امنیت و آرامش کنند، پس چرا برای احساسات من ارزش قائل نشدند؟ من هیچ حق انتخابی نداشتم. دختری لال و کور و کر که نباید اعتراض می کردم و نباید چیزی را می دیدم و نباید چیزی غیر از
حرف های دیگران می شنیدم ..پس بهتر که چنین ادمی که اختیاری از خود ندارد به جای زندگی کردن و زنده ماندن . بمیرد تا بلکه با مرگ او چند نفر چشمشان به روی حقیقت باز شود . گر چه بعید می دانم با مرگ من کسی حقیقت این اتفاق را بفهمد ..
کسرا تو تنها کسی بودی که به او اطمینان کردم . از تو می خوام به عنوان اخرین امیدم از من دفاع کنی . پس از مرگم حامی من باشی .و حرف های که به خاطر گفتن شان دهانم پر از خون شد را به دیگران بزنی .به مادرم و به دادگاه
شاید پس از مرگ من داد گاهی تشکیل نشود . ولی من واسطه این نامه اعلام می کنم که به اختیار خود مرگ را ترچیح ندادم . بلکه به اجبار این ازدواج تحمیلی مرگ را بهتر از ان زنده ماندن و زندگی کردن دانستم

کاغذ را تا کردم و در حالی که از زور سردرد نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم .روی تخت دراز کشیدم .موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم
-سلام
با نگرانی گفت
-چی شده ؟
-چیزی نشده ...فردا ساعت شش صبح جلوی در ویلای عمو می بینمت
-اتفاقی افتاده ؟
-فردا خودت متوجه می شی ..خداحافظ
چشمانم گرم خواب شد و به خواب رفتم . پریشان ترین خوابی که در طول زندگی ام داشتم .

ان شب با تمام آشفتگی اش به پایان رسید .ساعت شش بود که از خواب بیدار شدم . لباس پوشیدم . و سوییچ ماشینم را برداشتم و همراه نامه ای که نوشته بودم پاورچین از پله ها پایین رفتم .خانه غرق سکوت بود .وقتی از ویلا بیرون اومدم کسرا را دیدم که کنار ماشینش ایستاده بود . به سمتش رفتم
با نگرانی گفت
-سلام چه کاری کردی ؟
-کاری نکردم
-آخه چرا انگشتر رو قبول کردی ؟
با بی حوصلگی گفتم
-حوصله توضیح ندارم .این نامه را بگیر
دست دراز کرد نامه را بگیرد که گفتم
-فقط باید قلبش به قولی به من بدی
-چه قولی ؟
-وقتی رسیدی ویلای دایی ات نامه را بخونی . بعد بیای دنبالم
-کجا ؟
-دره گل ها را بلدی ؟
-دره گل ها ..اهان یادم آمد . چند دفعه ای برای گردش انجام رفتیم
-من رو آنجا پیدا می کنی .فقط بعد از خواندن نامه . اون هم وقتی رسیدی خونه دایی ات
متعجب شده بود نگاهی به برگه تا شده کرد و بعد نگاهی به من کرد و گفت
-چه نقشه ای کشیدی ؟
-همه چیز رو برات توضیح دادم .فقط قولت یادت نره
نامه را به سمتش گرفتم و دوباره گفتم
در این مدت که وکیل پدر بودی و بعد هم در کارهای شرکت کمکم کردی ازت ممنونم .کاش می تونستم جبران کنم
لبخند زد گفت
-ربطی به موضوع الان نداره .می تونی بعد هم تشکر کنی
لبخند کمرنگی زدم و گفتم
-شاید دیگه ندیدمت
-چرا می بینی تازه دادگاه و شکایت و این چیزها مونده
از این که نمی دانست همان روز همه چیز برای من تمام خواهد شد لبخند به لب آوردم گفتم
-برو
-مراقب خودت باش .نگران هم نباش .درستش می کنیم
سر تکان دادم . سوار ماشین شد و رفت . پس از رفتن او ماشین را از چیاط ویلا عمو بیرون آوردم و سوار شدم . در حالی که بی اختیار اشک می ریختم . به سمت دره گل ها رفتم . دره ای که بارها و بارها روز سیزده هم فروردین به آنجا رفته بودم . اما این بار برای شادی و خندیدن و گره زدن سبزه ها به آنجا نمی رفتم . برای خداحافظی از زندگی و آرزوهایم به ان محل می رفتم . درست وقتی به آنجا رسیدم تازه خورشید بالا آمده بود .دره زیر نور خورشید می درخشید .از ماشین پیاده شدم و به سمت بالای دره . رفتم .از بالا به گل های زیبا خیره شدم .گر چه شب دره تند بود و پر از صخره و سنگ . اما مردم روز سیزدهم فروردین به هر سختی که بود خودشون رو به پایین دره می رسوندند
گوشه ای نشستم هنوز ترس داشتم که خودم را از ان بالا به پایین پرت کنم . سراشیبی از سنگ های ریز و درشت تیز پوشیده شده بود ترس وجودم را فرا گرفت . از جا برخاستم و با صدای بلند گفتم .
-پدر هیچ وقت نمی بخشمت . اگه این بلا رو سرم نمی آورید .اگه با من مثل فرش های شرکت رفتار نمی کردی . اگر من و با سهم عمو معامله نمی کردی حالا کارم به جایی نمی رسید که مرگ رو به زندگی ترچیح بدم
چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم
-رویا ...نه خواهش می کنم ..نه
صدای فریاد کسرا بود . سر برگرداندم . در حالی که می دوید به من نزدیک شد بعد برای انکه مرا دستپاچه نکند ایستاد و آرام آرام جلو آمد
-از جات تکون نخور .ببین راهش این نیست .من فهمیدم چه کار می تونیم بکنیم .
بعد دست به سمت من دراز کرد و گفت
-بدون اینکه سرت رو به سمت دره برگردونی ..دست من رو بگیره
اشک ریزان گفتم
-فقط می خوای دل من رو خوش کنی ..می دونم که نمی تونی کاری بکنی
-نه باور کن این دفعه یه راهی به سرم زده .خواهش می کنم . بیا کنار
رو برگرداندم گفتم
-نه فایده نداره .ان چیزهایی که نباید اتفاق می افتاد . شده . دیگه حتی اگر همه چیز درست هم بشه . رابطه و صمیمیت قبلی من و عمو بر نمی گرده
-این راه ایجاد صمیمیت نیست رویا ..فراموشت می کنن . یادشون می ره تو برای چی خودت رو از بین بردی . تو فقط زندگی خودت رو فنا می کنی .ولی اونا بعد از تو هم به زندگیشون ادامه می دن . رویا دستم رو بگیر.
-نه
جلو آمد بود . ان قدر که می توانست دستم را بگیرد . اما همین که سر برگرداندم دیدم درست در یک قدمی من است . و دست دراز کرد تا مرا بگیرد . جلو رفتم و خودم را پرت کردم . پس از چندین بار غلت زدن روی تخته سنگی افتادم که مانع از سقوطم شد . سرم را به شدت درد می کرد .نگاهی به آسمان انداختم . سپس به لب دره خیره شدم . دستم درد می کرد .ان قدر که نمی توانستم تکانش بدهم
کسرا ا با نگاهی لب دره دراز کشیده بود و در حالی که مرا نگاه می کرد فریاد زد
-حالت خوبه ؟
اشکم جاری شد . با ناله گفتم
-من لیاقت مردن هم ندارم ..نه ؟
با عصبانیت نگاهم کرد گفت
-دیوونه ..این بار به حرفم گوش کن ...تکون نخور ..الان میام پایین
در حالی که تمام لباس هایش خاکی شده بود آرام از بالای دره به سمت من پایین آمد . سعی میکرد با تکیه به صخره ها و سنگ های بزرگ تعادل خودش را حفظ کند . دستش را به سمت من دراز کند . نمی توانستم دستم را بلند کنم
-دستم تکون نمی خوره
-باشه الان می ام پایین تر
همین که خواست یک قدم بیشتر به من نزدیک شود پایش سر خورد و بی اختیار فریاد زدم
-کسرا
خوشبختانه توانست تعادلش را با کمک سنگی حفظ کند و سقوط نکند . با نگرانی پرسید م
-حالت خوبه ؟
سر تکان داد . و به زحمت سعی کرد خودش را به من برساند . مرا به زحمت از جا بلند کرد و در حالی که پشت من ایستاده بود در بالا رفتن به من کمک می کرد
وقتی خودم را روی سطح صاف بالای دره رساندم اشک از چشمانم جوشید .کسرا هم بالا آمد و رو برویم نشست . نفس نفس می زد گفت
-اگه لیلا بودی چنان سیلی محکمی به صورتت می زدم که دیگر هوس چنین کاری به سرت نزنه
سکوت کردم و رو از او برگرداندم . تا اشک هایم را نبیند . وقتی متوجه ناراحتی ام شد به شوخی گفت
-دست کم دفعه بعد که خواستی خودت رو بکشی قرص بخور که این همه دردسر برای دیگران درست نکنی
به کمک دست سالمم برخاستم گفتم
-حق با توست من درست مردن رو هم بلند نیستم . اما این رو بدون که تو به قولت وفا نکردی .مطمئنم نامه رو زودتر خوندی . تو باید وقتی به اینجا می رسیدی که نفس های اخرم رو می کشیدم. آن وقت باعث دردسر تو هم نمی شدم.»
با ناراحتی نگاهم کرد و با لحنی مهربان که تا آن روز از او نشنیده بودم گفت: «رویا... بسه دیگه... می خوای اشک من رو دربیاری؟ من شوخی کردم... به خدا اگه اتفاقی برات می افتاد خودم رو نمی بخشیدم که نتونستم کمکت کنم...»
در میان اشک هایی که صورتم را خیس کرده بود اشاره ای به دستم کردم و گفتم: «فقط دستمه که فکر می کنم شکسته.»
با چشمانش به سرم هم اشاره کرد و گفت: «سرت هم خونی شده... بیا سوار شو... با هم می ریم بیمارستان... بذار ماشینت همین جا بمونه... یه نقشه خوب دارم.»
وقتی به بیمارستان رسیدیم، دستم را گچ گرفتند و از سرم عکس گرفتند. دکتر به خاطر فشار پایینم دستور داد سرمی هم تزریق کنند.
در فکر آن روز بودم و اتفاقی که افتاده بود که کسرا وارد اتاق شد و گفت: «بهتری؟»
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. کسرا گفت: «من معذرت می خوام... عصبانی بودم... من هیچ وقت چنین کاری نمی کنم.»
«منظورت چیه؟»
«اینکه اگه لیلا بودی...»
«آهان... حق داری... منم اگه جای تو بودم و کسی این قدر برایم دردسر درست می کرد به جای یک سیلی، دو تا سیلی بهش می زدم.»
«گفتم معذرت می خوام... حالا ولش کن و در موردش دیگه حرف نزنیم... با پلیس تماس گرفتم و گفتم تو رو پایین دره پیدا کردم. قراره پلیس اونارو باخبر کنه... بذار یه ذره اشک بریزن و نگرانت بشن تا حالشون جا بیاد.»
از حرفش خنده ام گرفت. دوباره گفت: «ولی ازت خواهشی دارم. نه، خواهش نه... تمنا دارم... دیگه حتا فکر چنین کارهایی هم به سرت نزنه... خواهش می کنم. الان هم زیاد باهات حرف نمی زنم، می رم بیرون تا بتونی کمی استراحت کنی.»
با رفتن کسرا به فکر فرو رفتم. تا آن روز نظرم درباره همه مردها یکی بود، ولی از آن روز به بعد احساس کردم باید یک نفر را از این قاعده بیرون بکشم، کسی که احساسی غیرعادی نسبت به او پیدا کرده بودم، احساسی که برایم باور کردنی نبود

پایان فصل 8

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه

کسرا چنان مادر، عمو و زن عمو را ترسانده بود که تا مدتی عقب نشستند. مادر برایم گفت فرشاد دیگر حاضر نیست با من ازدواج کند. این کار او باعث شد تا عمو هم منصرف شود. البته این تنها عامل انصراف عمو نبود، فشارهایی که کسرا به عمو می آورد و سعی می کرد او را از شکایت و دادگاه بترساند هم بی تأثیر نبود. خدا را شکر که به هر سختی بود دست از سرم برداشتند.
من با دستی که وبال گردن شده بود کار شرکت را بعد از یک هفته از سر گرفتم. به خاطر دستم نمی توانستم رانندگی کنم به همین دلیل کسرا سراغم می آمد و مرا می برد و آخر وقت هم به خانه می رساند.
روزی به شوخی به او گفتم: «ببین، دیگه راننده شخصی شدی ها.»
خندید و در حالی که نیم نگاهی به من می انداخت گفت: «انگار تمام آرزوهات داره برآورده می شه... رفتارم رو اصلاح کردی، غرور و خودخواهی ام رو گرفتی، حالا هم که راننده شخصی ات شدم. راستی امروز یکی از کسانی که می خواست با ما قرارداد ببنده ساعت نُه می آد شرکت.»
«اِ... چه عجب... بعد از این همه مدت تازه یادش افتاده!»
«گفتم که اینها همه بدقول هستند.»
ساعت نه بود که در اتاقم منتظر آقای صفایی بودم. کسرا هم انتظار می کشید. نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که با کلافگی دستی به موهایش می کشید گفت: «دیر کرده.»
«ای بابا... تا کی باید منتظرش بمونیم؟»
«نمی دونم.»
همان موقع چند ضربه به در خورد و مردی وارد اتاق شد. «سلام... صفایی هستم.»
ما از جا بلند شدیم. کسرا در حالی که با آقای صفایی دست می داد گفت: «فکر نمی کنید خیلی زود تشریف آوردید؟»
او نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: «شرمنده ام... خیابونا شلوغ بود... خوب هستید خانوم زمانی؟»
«ممنون.»
آقای صفایی به نظرم مرد جوانی آمد که انگار تجربه ای در این کار نداشت. پرسیدم: «چند ساله در کار فرش هستید؟»
لبخند زد و گفت: «اگه بگم سن و سالم معلوم می شه.»
با خنده گفتم: «مگه شما هم مثل خانوم ها نمی خواین سنتون معلوم بشه؟»
خندید و گفت: «مگه شما این طوری نیستید؟»
سر تکان دادم که ادامه داد: «منم این طوری هستم.»
کسرا گفت: «خُب بگذریم... نمونه فرش های مارو در نمایشگاه دیدید... نظرتون چیه؟»
آقای صفایی در حالی که به من نگاه می کرد گفت: «می دونید خانوم زمانی... من خیلی از فرش های شرکت شما خوشم آمده، فقط مسئله اینه که می ترسم کیفیتش اونی که من می خوام نباشه.»
از حرفش خنده ام گرفت. نگاهی به کسرا انداختم که نیشخندی هم به لب نداشت. سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم، اما آقای صفایی گفت: «تازه بدتر... می ترسم رنگ پس بده، چون اون وقته که مشتری ها می ریزن سرم که صفایی فلان فلان شده... فرشی که به ما فروختی کارگاه رنگرزی از آب درآمده.»
دوباره خنده ام گرفت. کسرا با لحنی جدی گفت: «آقای صفایی، ما داریم جدی صحبت می کنیم. فکر نمی کنم نه من و نه خانوم زمانی وقت شوخی داشته باشیم.»
آقای صفایی رو به من کرد و گفت: «خانوم زمانی که انگار وقتشون از شما آزادتره.»
با لبخند گفتم: «ما به شما اطمینان می دیدم، چون فرش های دستباف ما زیر نظر متخصصان بافته شده و از نظر نخ و نقش جزو بهترین و عالی ترین فرش هاست.»
خندید. من متعجب نگاهش کردم که گفت: «خانوم زمانی، روی یه نوشابه هم که نگاه می کنی هم تاریخ تولید زده و هم انقضا، ولی وقتی درش رو باز می کنی می بینی توش مگس افتاده.»
باز هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
کسرا با چهره ای جدی نگاهم کرد، بعد گفت: «آقای صفایی، ما با شما معامله نمی کنیم... بفرمایید خواهش می کنم.»
«من که حرف بدی نزدم.»
«خواهش می کنم... تازه یادم آمد فرش هایی که شما دیدید رو فروختیم... بفرمایید.»
کسرا به هر زحمتی بود آقای صفایی را از اتاق بیرون کرد. کمی بعد پرسیدم: «چرا نذاشتی بنده خدا حرفش رو بزنه.»
کسرا نگاهم کرد و گفت
-یعنی متوجه نشدی برای چی آمده ؟
-نه برای چی آمده ؟
-برای مسخره و شوخی کردن . یک سره داشت چرت و پرت می گفت شما هم هی به مزخرف اتش می خندیدید
-ولی چرت و پرت های بامزه ای می گفت
با تعجب و حالتی که مرا به تمسخر گرفته بود گفت
-ا چطور شما به چرت و پرت های من نمی خندی ؟
خنده ام گرفت درحالی که ریسه می رفتم نگاهش کردم . عاقبت روی لب او هم لبخند نشست
با خنده گفتم :
-راضی شدی ؟ به چرت و پرت های شما هم خندیدم
خودش هم خنده اش گرفت گفت
-جدی می گم .با این جور ادم ها نباید بگو بخند کرد
-چرا ؟
-خب !اینها مریضن ..به نظر من این آقا برای خرید فرش نیامده بود
-پس برای چی این همه راه آمده بود ؟
مکثی کرد گفت
-هیچی بابا ..ولش کن
-امروز رفتار ت عوض شده
-زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم .ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
منظورش را نفهمیدم گفتم
-چی گفتی ؟
-هیچی ...می رم سر کار خودم ..کارهام مونده
ان روز کسرا رفتارش خیلی عجیب بود به خصوص وقتی دوباره آقای صفایی برگشت و وارد اتاق من شد
-سلام خانم زمانی
-شما که رفته بودید
-برگشتم .اخه هر چی باشه یه دل نه صد دل عاشق فرش های شما شدم
با لبخند او را دعوت به نشستن کردم گفتم
-من در خدمتم
-میشه دوباره کاتالوگ فرش ها تون رو ببینم
ان را به دستش دادم . خودم هم مشغول کارم شدم . همان موقع دراتاق باز شد . صفایی متوجه حضور کسرا نشد . من با حرکت دست و صورت به کسرا فهماندم عصبانی نشود . اما به حرفم توجه نکرد . بالای سر آقای صفایی ایستاد
-آقای صفایی !
آقای صفایی به من نگاه کرد با دستپاچگی گفت
-بله ..ا شما هستید
-بله منم . کاتالوگ رو لطف کنید
کسرا کاتالوگ رو از او گرفت و بعد او را به بیرون از اتاق راهنمایی کرد . هنوز نگاه خنده دار آقای صفایی در ذهنم بود که دیدم کسرا برگشت
-بابا دست از سر این بیچاره بردار . داشت فرش انتخاب می کرد
-فرش انتخاب می کرد ؟ نه . زیر چشمی جنابعالی رو زیر نظر داشت
-خب که چی ؟ حالا چون یه نگاه به من انداخته باید از شرکت بندازیش بیرون ؟
با عصبانیت گفت
-به چه زبونی بگم برای خرید فرش نیامده بود .همون موقعی که توی نمایشگاه دیدمش متوجه رفتار و نگاه های عجیبش به تو شدم ..حالا می فهمم چرا آقا این همه راه تشریف آوردند
چنان زدم زیر خنده که او را بیشتر عصبانی کردم خودم را روی صندلی انداختم و گفتم
-خیلی بامزه شدی تازگی ...کلی من رو می خندونی ..می خوای بگی عاشق چشم و ابروی من شده که این همه راه آمده ؟
-نه پس عاشق چشم و ابروی من شده
باز از حرفش خندیدم .او هم به ناچار لبخند زد گفت
-این از اون بچه پول دارهایی بود که توی کیش قدم می زنن و هر چی که خوششون بیاد می خرن . برای تفریح آمده بود نمایشگاه و
در حالی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم
-اینا همه خیالاته . آخه از کیش بلند شده آمده تهران !مگه این آقا خل باشه
لحن جدی گفت
-ا باز می خنده ...جدی دارم می گم .چرا باور نمی کنی ؟
-خیلی خب .باور کردم .حالا بگو ببینم برای چی آمدی به اتاقم ؟
نگاهی به برگه های دستش انداخت و گفت
-اومدم اینها را بدم
برگه ها را از او گرفتم گفتم :
-خب آقای کارگاه ..بفرمایید سر کارتون ..پیام بازرگانی تموم شد
ان روز تا آخر وقت دیگر کسرا را ندیدم .فقط آخر ساعت کاری بود که دنبالم آمد تا مرا به خانه برساند . از وقتی دستم شکسته بود مطب نرفته بودم .به همین خاطر تا آخر ساعت کاری در شرکت می ماندم
ان روز موقع برگشتن کسرا سکوت کرده بود که پرسیدم
-حالا چرا این قدر ساکتی ؟
لبخند کمرنگی زد گفت
-چی بگم ؟ حرف بزنم که باز بخندی ؟
-از حرفش لبخند زدم که ادامه داد
-تازگی خیلی خوش خنده شدی .این جوری نبودی سر سنگین تر بودی
-می خوای بگی بده سر سنگین نیستم ؟
-برای من بد نیست . ولی برای ادمی مثل صفایی مریض ...بده
-باز تو دست از سر کچل این صفایی بیچاره بر نداشتی ؟ بابا بنده خدا رفت
-نه بابا .می دونم باز فردا پیداش میشه ...حالا ببین
جلوی خانه که رسیدیم گفتم
-خداحافظ
از ماشین که پیاده شدم گفت
-حافظ نمی خونی ؟
-حافظ ؟ چرا ...ولی ربطی به صفایی داره ؟
با لبخند گفت
-نه ...به من ربط داره
-منظورت چیه ؟
-هیچی ...خداحافظ

پس از رفتن او خیلی فکر کردم .تا منظورش را بفهمم .چند ساعت بعد . وقتی مادر سفر ه شام را می چید .کتاب حافظ را در دست گرفتم .ورق زدم . ورق زدم .تا اینکه این غزل به نظرم آشنا آمد

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن . تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افروز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو .ورنه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در اصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از ان روز که در بند تو ام آزادم

با خواندن این غزل یادم آمد کسرا زیر لب بیت اول همین غزل را خوانده بود . لبخند روی لبم نشست . حافظ را به سینه فشردم گفتم
-مجبوری می کنم حرف دلت رو به زبون بیار ی...حالا ببین آقا صداریی

فردای ان روز وقتی در ماشین کسرا نشسته بودم و به شرکت می رفتیم . گفتم
-ببین اگه امروز این آقای صفایی پیداش شد حق نداری اونو از اتاقم بیرون کنی
سکوت کرد
من ادامه دادم
-می خوام باهاش صحبت کنم ببینم حرف دلش چیه ؟
در حالی که سعی میکرد خونسرد باشه گفت
-خواهش می کنم بهش رو نده
-چرا ؟ گناه داره بنده خدا ..بذار ببینم حرف دلش چیه ؟
-من گناه دارم . نه اون
خودم را به اون راه زدم گفتم
-چی گفتی ؟
سکوت کرد . در دل با خودم گفتم :
-ای لج باز .چرا می ترسی اعتراف کنی ؟
وقتی وارد شرکت شدیم کسرا دنبال کارهای خودش رفت . من هم تصمیم گرفتم کاری کنم تا حرف دلش را به زبان بیاورد . سرگرم کار بودم که در اتاقم باز شد . آقای صفایی با لبخند وارد اتاق شد
-سلام
از دیدنش خنده ام گرفت
-سلام ..بفرمایید
چند قدمی جلو آمد گفت
-چرا این آقای صدرایی نمی ذاره من خرید کنم ؟
در حالی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم: «یه کمی سخت گیری می کند.»
روی صندلی کنار میز نشست و گفت: «پدرم چند تا تخته فرش دستباف می خواد برای خونه، من هم بهش گفتم فرش های شما هم باکیفیته و هم خوش نقش.»
لبخند زدم و با خودم گفتم: عجب دروغ گویی هستی. تا دیروز که فرش های ما کاغذی بود و رنگ پس می داد. بعد مکثی کردم و گفتم: «شما انتخاب کنید من در خدمتتون هستم.»
چند برگی از مجله را ورق زده بود که در اتاق باز شد. کسرا در چارچوب در ظاهر شد. گفتم: «ببخشید... چند لحظه.» بعد از اتاق خارج شدم. وقتی در اتاقم را بستم گفتم: «چی شده؟»
کسرا در حالی که عصبانی بود گفت: «دیدی گفتم... باز امروز پیداش شد.»
«بابا این بنده خدا چند تحته فرش برای خونشون می خواد.»
با لحنی تمسخرآمیز گفت: «لابد بعدش هم می خواد خواستگاری کنه.»
«خب مگه بده... مگر من نباید خواستگار داشته باشم؟»
دستش را به کمر زد و گفت: «اگه آمد، می خوای چی جوابش رو بدی؟»
از اینکه داشتم حرصش را در می آوردم ذوق زده شده بودم. با لحنی جدی گفتم: «قبول می کنم.»
«چی دیوونه شدی... این آقا خل وضعه.»
«خُب باشه بهتر،... کاری به کارم نداره.»
در حالی که از عصبانیت نمی دانست چه کار بکند نگاهم کرد. من با لبخند گفتم: «حالا به جای حرص خوردن برو سفارش غذا رو به آقاکاظم بده... ناهار مهمان منه.»
«چی؟! داری خیلی پرروش می کنی.»
«خواهش می کنم.»
کسرا در حالی که با عصبانیت نگاهم می کرد کاغذهایی که دستش بود را محکم به دستم داد و رفت. در حالی که لبخند رضایت روی لبم نشسته بود زمزمه کردم: «تا تو باشی حرف دلت رو بزنی.»
باور نمی کردم کسرا علاقه ای نسبت به من داشته باشد، ولی نمی دانم چرا بدم نمی آمد بدانم نظرش نسبت به من چیست. بعد از رفتن آقای صفایی، کسرا به اتاقم آمد و گفت: «حرفی زد؟»
«در مورد؟»
«چه می دونم... با این رویی که داشت گفتم الان خواستگاری هم کرده.»
با لبخند گفتم: «نترس... این کار رو هم می کنه.»
کسرا مکثی کرد و گفت: «راستش یه نفر هست که می خواد ببینتت.»
«کی؟! بگو بیاد تو.»
«نه... اینجا نیست... آمده خونه ما، کلی هم حرف برای گفتن داره.»
«بگو کیه؟»
«نمی شه... باید خودت بیای ببینیش.»
«کی؟»
«آمدم ببینم اگه وقت داری الان ببرمت آنجا... آخر وقت هم می آم دنبالت.»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «حالا چرا خونه شما آمده؟»
«گفتم که، باید خودت بفهمی.»
«باشه... کاری ندارم... بریم.»
کیفم را برداشتم و همراهش راه افتادم. جلوی شرکت در ماشین را برایم باز کرد. در فکر بودم چه کسی انتظار مرا می کشد. وقتی کسرا پشت فرمان نشست گفتم: «من می شناسمش؟»
با لحنی جدی گفت: «دیگه به هیچ سؤالی جواب نمی دم تا به خونه برسیم.»
به فکر فرو رفتم و در سکوت گه گاهی به چهره کسرا نگاهی می انداختم... عاقبت به خانه آقای صدرایی رسیدیم. و این اولین باری بود که به آنجا پا می گذاشتم.
کسرا در را برایم باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد. از حیاط بزرگ خانه که گذشتیم جلوی در ورودی ایستادم. او در را برایم گشود. در حالی که نگاهی به باغچه بزرگ و پر از گل سرخ حیاط می انداختم کفش هایم را درآوردم و گفتم: «خونه قشنگی دارید.»
خیلی جدی جوابم را داد. «ممنون.»
کفش هایم را در راهروی خانه روی جا کفشی گذاشتم و همراه کسرا وارد شدم. خانه ای بزرگ بود که اتاق پذیرایی آن با ستون هایی زیبا از آشپزخانه و اتاق خواب ها جدا شده بود. کسرا در یکی از اتاق ها را برایم گشود. اتاق بسیار دلبازی بود. تخت یک نفره ای کنار پنجره قرار داشت و گیتاری هم به دیوار آویخته شده بود. چند قفسه پر از کتاب هم کنار دیوار ردیف شده بود. لبه تخت نشستم و گفتم: «پس مادرت، نسرین خانوم خانه نیست؟»
بدون هیچ حرفی دفترچه ای را از میان قفسه کتاب ها بیرون کشید و به دستم داد. با تعجب نگاهی به آن انداختم و گفتم: «این چیه؟»
بدون آنکه نگاهم کند گفت: «بخون، متوجه می شی.»
به سمت در رفت. در حالی که با تعجب به او می نگریستم دوباره پرسیدم: «کو... پس کو کسی که می خواست من رو ببیند؟»
انگار سؤالم را نشنید. از اتاق بیرون رفت. چند لحظه بعد هم دیدم داره از حیاط می گذرد. با عجله از اتاق بیرون دویدم و به سمت حیاط رفتم. از ایوان خانه فریاد زدم: «کسرا، کجا؟ این دفتر چیه؟ پس کو کسی که گفتی؟»
برگشت و گفت: «تو فقط دفترچه رو بخون، بعد زنگ بزن می آم دنبالت.»
«تنها اینجا نمی مونم.»
اعتنایی به حرفم نکرد و رفت. کمی ترسیده بودم. شاید ترسم بی مورد بود، ولی در آن لحظه به فکرم نرسید کسرا برای چه این کار رو کرده است. دوباره به خانه برگشتم. گرچه اضطرابی شدید وجودم را فراگرفته بود، اما دوباره وارد اتاق شدم. با عجله گوشی موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم.
«کسرا... تا نگی چرا این کار رو کردی دفترچه رو نمی خونم.»
«اگر دفترچه رو بخونی همه چیز رو متوجه می شی.»
«من دارم از ترس غَش می کنم. تو می گی دفترچه رو بخونم؟»
با خنده گفت: «نترس... کسی خونه نمی آد تا تو راحت باشی... هر وقت هم مشکلی بود تلفن بزن، ولی ازت خواهش می کنم در این چند ساعتی که تنهایی دفترچه رو بخون.»
«اما آخه...»
صدای بوق در گوشم پیچید. گوشی را با عصبانیت روی تخت انداختم و دفترچه را گشودم.

سرآغاز هر کار نام خداست
که ستایش فقط او را سزاست

تا به حال از این لوس بازی ها نکرده بودم... چه می دونم، دفتر خاطرات بگیرم و شعر بنویسم و حرف از عشق و عاشقی بزنم، اما... انگار هرچه آدم ازش بدش می آد، سرش می آد. آن قدر حرف توی گلوم جمع شده بود که نمی تونستم به کسی بزنم. آخر سر مجبور شدم دفترچه ای بردارم و توش حرف هام رو بنویسم. آخه نمی دونم چرا من این جوریم؟ حرف زدن در بعضی موارد برام خیلی سخته، ولی بعضی اوقات هم حرف هایی رو می زنم که نباید بزنم. این حرف هایی که می خوام بنویسم از آن دسته حرف هاییه که نه مادر، نه لیلا، نه پدر و نه هیچ کس دیگه ازش خبر نداره. چرا راستی، خدا به همش آگاهه... همه این داستان از موقعی شروع شد که می رفتم به محل کار جدیدم. ماشین که روشن نشد. از حرصم چنان لگدی به چرخش زدم که پام درد گرفت. پیاده در یه روز بارونی راه افتادم. هرچه دست برای این ماشین و اون ماشین بلند کردم نه خیر، انگار طلسم شده بودم که زیر اون بارون سر کارم نرسم. از بداقبالی ام می نالیدم چرا روز اول کار باید ماشین خراب بشه، بارون بگیره، کت گران قیمتم خیس بشه، کسی سوارم نکنه یکدفعه راننده بی ملاحظه ای چنان گِل و شلی به سر تا پایم پاشید که دلم خواست شیشه ماشینش رو خُرد کنم. ایستادم و با عصبانیت نگاهی به سر و وضعم انداختم. سر و صورت خیس و گلی... به هر بدبختی که بود به دفتر جدیدم رسیدم. تازه آنجا بود که کفرم بیشتر بالا آمد. همون کسی که کت نازنینم رو گِلی کرده بود، از بدبختی و بداقبالی همسایه آپارتمان بود... هرچه توانستم بهش نیش و کنایه زدم، اما وقتی خانم دکتر با ناراحتی و عصبانیت از کنارم گذشت بیشتر از دست خودم عصبانی شدم که چرا جواب بی توجهی او را با بی فرهنگی دادم. این عذاب وجدان داشت اذیتم می کرد که متوجه شدم چرخ ماشین خانم دکتر پنچره. خواستم جبران کنم، اما درست آخر پنچرگیری یه ضرب المثل بی موقع گفتم و همه کارها رو خراب کردم. خُب من چه تقصیر داشتم، فکرمی کردم می تونم شوخی کنم اما انگار حرف یکی از دوستانم در مورد شوخی کردن من با دیگران درست بود که می گفت تو ان قدر چهره جدی و مغروری داری که اگر شوخی هم کنی طرف مقابل جدی فرض می کند . خلاصه به جای تشکر بلایی سرم آمد . خانم دکتر ماشینش رو روشن کرد و در کمال ناباوری رفت . حالا من ماندم و یه سرو وضع گلی و سیاه از پنچر گیری . دلم می خواست فریاد بزنم که دست کم تشکر می کردی

روز بعد بود که آقای به دفترم آمد و از من خواست وکیل شرکتش بشوم .شباهت فامیلی بین او و خانم دکتر بی رحم طبقه بالا مرا متعجب کرد اما به فکرم نمی رسید که این خانم دکتر دختر موکل جدیدم باشد . تا انکه یه شب که منزل آقای زمانی دعوت بودم .از نزدیک با اون دختر خانم آشنا شدم . ان قدر مغرور بود و خودخواه که تا خواستم به شوخی حرفی از پنچرگیری و تشکر ش بزنم خانم باز ناراحت شد و هر نیش و کنایه ای بلد بود بارم کرد
ان شب خیلی از رفتارش ناراحت شدم . احساس کردم به خاطر موقعیت مالی و فرهنگی اش مرا به تمسخر گرفته و سعی در تحقیرم دارد
داستان لج و لجبازی من و این خانم دکتر از همان شب شروع شد . بدم نمی آمد به این خانم دکتر بفهمانم هر چقدر هم که در مرتبه بالاتری از من قرار گرفته باشد باز هم دلیل نمی شود رفتارش این گونه توهین امیز باشد .بماند که از ان شب به بعد چه لج و لج بازی هایی که نکردیم . پارچ نوشابه ی را به عمد روی کتم ریخت و به بهانه کرد که پایش پیچ خورده . گر چه تمایلی به ادامه این بازی نداشتم اما او معتقد بود حمله سگ در ویلا به عمد بوده . گر چه من قصد نداشتم اذیتش کنم اما وقتی در اتاقی از ویلا را براش گشودم و با طعنه و کنایه هایش مواجه شدم از حرص و عصبانیت جمله ای گفتم که انگار به این بازی دامن زد . اول سعی کردم با نیش و کنایه های جزیی که اذیتش کنم . چرا که مرا با حرف هایش عصبانی می کرد اما فهمیدم نه .این روش زیاد کار ساز نیست چرا که روز بعد حسابی مرا با شلنگ آبیاری خیس کرد و بعد در مقابل دیگران کارش را انکار می کرد

تا حالا با چنین دختر لجبازی مواجه نشده بودم دلم می خواست یه جوری حرصم را سرش خالی کنم . عاقبت در کلبه درختی حرف هایم را زدم و به او فهماندم من خدمتکار شخصی اش نیستم .که با من این برخورد را می کند . همان روز بعد از حادثه ای که برای لیلا پیش آمد از او و لیلا معذرت خواهی کردم . اما در کمال ناباوری چنان بحث را عوض کرد که فهمیدم با دختری لج باز و یک دنده و لجبازی من و او وقتی جای خودش را به محبت و عشق داد که آقای زمانی فوت کرد . در کمال ناباوری دخترش . صاحب شرکت شد . بماند که چند روز اول با حرف هایش کلی تحقیرم کرد اما در مسافرتی که برایمان پیش آمد . همه چیز عوض شد .فکر می کردم موضوع بیماری و دل درد او هم بهانه ای است برای انکه در مسافرت کارهایش را بر عهده من بگذارد . اما وقتی نیمه شب با صدای فریاد او از خواب بیدار شدم .همه چیز تغییر کرد . وقتی در را گشودم باور نمی کردم .رویا را ببینم . چنان از درد به خودش می پیچید که از ترس خواب از سرم پرید چنان معصومانه گفت من رو ببر دکتر که همه چیز را فراموش کردم . حتا از عصبانیت نتوانستم جلوی دهانم را بگیرم . و بهش توپیدم .که چرا الان باید بگوید او را دکتر ببرم . همین که دنبال ماشین رفتم دیدم از درد روی پله های هتل از حال رفته . به یاد نمی اورم تا ان روز برای کسی ان قدر نگران شده باشم . به هر زحمتی بود او را به بیمارستان رساندم . اما وقتی به هوش آمد همه چیز را از یاد برد . انگار بدهکار شده بودم که او را به بیمارستان رساندم . وقتی به نمایشگاه رفتم او را دیدم که با همان حال و روز به غرفه مان آمده . از ترس هر چه خواهش و التماس کردم به هتل برنگشت . شب وقتی به هتل برگشتیم .انگار دیگر ان دختر مغرور و خودخواه قبلی نبود . رفتارش تغییر کرده بود حتا لبخند می زد !این اولین باری بود که لبخند را روی لب هایش دیدم
ان شب وقتی برایش فال حافظ گرفتم و بعد او برایم فال گرفت عجیب ترین احساس به قلبم وارد شد . احساسی که تا ان روز تجربه نکرده بودم ان شب نه تنها حسش کردم . بلکه با تپش های قلبم هر لحظه صدایش را می شنیدم
رابطه من و رویا از ان روز تغییر کرد تا روزی که موضوع اصرار عمویش برای ازدواج با فرشاد پیش آمد . چنان جلوی رویم اشک ریخت که دلم می خواست به او بگویم خواهش می کنم گریه نکن اشک هایش را این چنین ندیده بودم انگار تمام غرور و خودخواهی که از او سراغ داشتم یک باره پاک شده بود او دختری شده بود که من برای دیدنش لحظه شماری می کردم . تمام سعی خودم را کردم تا برایش کاری کنم . اما او با پذیرفتن انگشتری از سوی عمویش تمام نقشه های حقوقی مرا نقش بر آب کرد
همان شب به من تلفن کرد .وقتی او را به خاطر کاری که کرده بود سرزنش کردم از من خواست روز بعد جلوی ویلای عمویش او را ملاقات کنم . با چهره ای افسرده و غمگین که مرا بیشتر نگران کرده . نامه ای به دستم داد و گفت وقتی به ویلای دایی ام رسیدم ان را بخوانم .اما من از سر دلواپسی و دلشوره ای که داشتم نامه را وسط راه گشودم .به همین دلیل با سرعت خودم را به دره گل ها رساندم .که دیدم لب دره ایستاده است .ان روز بود که بخاطر علاقه ای که نسبت به او داشتم به او التماس کردم این کار را نکند
وقتی از ان بحران در اومدیم .خواستم به او بگویم رویا . تو برایم خیلی عزیزی و خوشحالم که اتفاقی برات نیافتاد . ولی زبان در دهانم نچرخید تا حرف دلم را بزنم .ان روز احساس کردم چقدر دوستش داشته و دارم . تازه احساس کردم در همه روزهای لج و لج بازی من و او . به امید روزی بودم تا حقیقت قلبم را برایش فاش کنم

از ان روز به بعد بود که تمام تلاشم را کردم . تا به هر زبانی که شده . حرف دلم را به او بزنم . اما انگار حرف دلم را از نگاهم و از رفتارم نمی خواند . گاهی وقت ها ان قدر بالای سرش می ایستادم و بهش خیره می شدم .که می گفت
چیز دیگه ای می خوای ؟ دلم می خواست بگویم . یک نگاه با محبت ...اما این زبان لعنتی همیشه برای گفتن این حرف ها لال می شد
عاقبت روزی فرا رسید که احساس حسادت کردم روزی که آقای صفایی وارد شرکت شد از خنده های چندش اورش فهمیدم چه قصدی دارد .اما با چه زبانی باید به رویا می فهماندم ؟ وقتی به من گفت رفتارم خیلی عوض شده در جوابش زبانم برای اولین بار چرخید . و این بیت را زمزمه کردم

زلف بر باده مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

باز هم از بداقبالی .مفهوم حرفم را نفهمید...خدای من دیگر چه کار باید می کردم ؟
تمام دیشب بیدار بودم و نوشتم و پاره کردم . نوشتم و پاره کردم تا عاقبت همین حرف هایی را که نوشتم را آماده کردم . نمی دانم چرا احساس کردم این حرف ها نمی تواند عشق مرا ثابت کند . تصمیم گرفتم او را به اتاقم بیاورم . و دفتر را به دستش بدهم تا همه چیز را بخواند

حالا که از همه چیز با خبری بدان ..گر چه زبانم از گفتن این حرف ها کوتاه است . ولی همیشه نگاهم از عشق تو سرشار است همیشه قلبم برای تو می تپد ..دیشب فالی به یادت گرفتم . حافظ جوابم را داد
بیشتر در مورد من فکر کن و دست رد به احساس پاکم نزن

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سر بازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی اید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبود، گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم تو است
این دل زار نَذار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ورنه از درد جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرافرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین.
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

دفترچه را بستم و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. یک ساعتی بود که از ورودم به خانه آقای صدرایی می گذشت. احساس عجیبی داشتم. نمی دانستم چگونه باید در چشمان کسرا نگاه کنم، در چشمانی که حالا برایم نگاهش معنا پیدا کرده بود. نمی دانم چرا بعد از سال ها یکبار دیگر قلبم برای کسی به تپیدن افتاد. نمی دانم چطور او، کسی که در روزهای اول آشنایی، آن قدر از دستش عصبانی می شدم و حاضر نبودم لحظه ای تحملش کنم توانسته بود در قلبم جا باز کند. چطور توانسته بود کینه و نفرت سال ها را از قلبم بزداید و مرا دوباره عاشق کند... خدای من، او با قلب من چه کرده بود که دلم برایش می تپید و چشمانم در انتظار دیدنش لحظه شماری می کرد...
باور نمی کردم همان رویای قبلی باشم. بار دیگر قلبم مملو از عشق شده بود، بار دیگر به مردی اطمینان پیدا کرده بودم. بار دیگر می خواستم عشقم را ابراز کنم، اما این بار امیدوار بودم شکست نخورم.
موبایلم را برداشتم و شماره اش را گرفتم. «سلام... بیا دنبالم.»
گوشی را قطع کردم. نگذاشتم حرفی بزند. از خانه بیرون رفتم و کنار در منتظرش شدم. وقتی ماشینش جلوی پایم ایستاد سوار شدم. سکوت کرده بود، من هم سکوت کردم. وقتی مرا جلوی خانه پیاده می کرد گفت: «فردا بیام دنبالت؟»
از دستش عصبانی بودم، چون دلم می خواست حرف های قشنگی را که در دفترش نوشته بود به زبان بیاورد، به همین خاطر گفتم: «نه.»
با تعجب نگاهم کرد و گفت: «نیام؟!»
«نه.»
مکثی کرد و گفت: «ناراحتی؟»
با عصبانیت گفتم: «بله... هستم، خیلی هم ناراحتم... چون دلم می خواست حرفات رو به خودم می زدی.»
«اما... فکر کردم...»
از ماشین پیاده شدم و در حالی که در را می بستم گفتم: «اشتباه فکر کردی.» و وارد خانه شدم.
همین که در را بستم پشیمان شدم. پشت در به انتظار ایستادم که صدای ماشینش را شنیدم که از آنجا دور شد. من با عصبانیت وارد خانه شدم.
روز بعد منتظر بودم دنبالم بیاید. وقتی از پشت پنجره اتاقم به بیرون نگاهی انداختم و ماشینش را دیدم که مثل همیشه منتظرم است لبخند روی لبم نشست. لباس پوشیدم و کیفم را برداشتم، اما نمی دانم چرا از جلوی آینه نمی توانستم تکان بخورم. مرتب به چهره ام خیره می شدم. با خودم فکر می کردم آیا امروز حرفش را می زند یا نه؟ آن قدر جلوی آینه ایستادم و غرق در فکر شدم که موبایلم زنگ زد.
«بله؟»
«سلام خانم زمانی... راننده شخصی تون آمده.»
از حرفش نزدیک بود بزنم زیر خنده، اما جلوی خودم را گرفتم و با لحنی جدی گفتم: «صبر کن آمدم.» از پله ها پایین رفتم. در را که گشودم دیدم آن قدر دیر کردم که ماشین را خاموش کرده و پیاده شده و قدم می زند. مرا که دید سلام کرد.
از سلام سرد و جدی ام، هم متعجب شد و هم ناراحت. تا شرکت حرفی نزد که همین مرا عذاب می داد. در دل با خود گفتم: حالا چی می شد مثل آدم سلام می کردی؟ اگر هم می خواست چیزی بگه که تو دهانش رو قفل کردی.
پشیمان شده بودم، اما انگار کمی دیر شده بود. آن روز حال و حوصله هیچ کاری نداشتم. روی کاغذ باطله ای خط خطی می کردم که چند ضربه به در خورد. کسرا بود. به سرعت پوشه ای را از کشوی میزم بیرون کشیدم و گفتم: «کاری داری؟»
جلو آمد و در حالی که چند برگه به دست داشت گفت: «امروز ناهار افتخار می دی مهمون من باشی؟»
نمی دانم چرا بی اختیار گفتم: «نه... سرم خیلی شلوغه... فکر نمی کنم.»
نگاهی به پوشه باز جلوی دستم انداخت و گفت: «اگه بخوای کمکت می کنم تا ظهر تموم بشه.»
مکثی کردم و گفتم: «شاید بقیه کارها رو گذاشتم برای فردا.»
«پس ظهر می آم دنبالت.»
«باشه.»
رفت و من با لبخند از سر رضایت و خوشحال از اینکه می خواهد حرف بزند مشغول کار شدم. تا نزدیک ظهر او را ندیدم. ساعت نزدیک یک بود که کیفم را برداشتم و به انتظار او در اتاقم قدم زدم. وقتی وارد اتاقم شد با انگشت ساعت مچی ام را نشانش دادم و گفتم: «کم کم داشتم فکر می کردم شاید برای عصرانه دعوتم کردی.»
خندید و گفت: «رفتم بیرون کار داشتم... یه کم دیر شد... بریم؟»
سر تکان دادم و راه افتاد. بین راه بود که گفت: «یه رستوران سنتی هست که غذاهای خوبی داره.»
«برای من فرقی نمی کنه.»
وقتی وارد رستوران شدیم روی یکی از تخت های چوبی آن نشستیم. در حالی که از هر وقت دیگری بی تاب تر بودم تا حرف هایش را بشنوم گفتم: «حالا مناسبت این دعوت چیه؟»
از جیبش جعبه کوچکی بیرون آورد و جلویم گذاشت. گفت: «خواستم به خاطر پایان دوستی مان ازت تشکر کنم.»
با تعجب نگاهش کردم. «چی؟»
با لبخند گفت: «فکر می کنم دیگه رابطه ما به پایان رسیده... مگه نه؟ خواستم با این هدیه از تو تشکر کنم و به خاطر این مدت که...»
با عصبانیت برخاستم و گفتم: «فکر می کردم تو با بقیه فرق داری... فکر می کردم حالا که بعد از آن شکست عشقی، به یک نفر اطمینان کردم این بار دیگه حرفی از بی وفایی پیش نمی آد... اما اشتباه کردم... نمی بخشمت کسرا... به خدا نمی بخشمت...» و در حالی که بی اختیار اشک می ریختم از رستوران خارج شدم. اَه... چه حال بدی داشتم. احساس کردم دوباره خاطرات جدایی از سهیل برایم تکرار می شود. در حالی که می گریستم به سمت خیابان رفتم تا ماشین بگیرم که کسرا دوان دوان به سمتم آمد و گفت: «رویا... سوءتفاهم شده... بذار برات توضیح می دم.»
با عصبانیت و در حالی که اشک می ریختم گفتم: «چه سوءتفاهمی؟! جز اینکه فقط خواستی من رو بازیچه خودت قرار بدی؟»
«تو رو خدا اشک نریز رویا... اشتباه فکر کردی... من منظورم این نبود. بیا بریم برات توضیح می دم... خواهش می کنم.»
حرفش را باور کردم و همراهش رفتم. وقتی روی تخت رستوران نشستم گفت: «آخه من که بهت گفتم نمی تونم حرف بزنم. دیدی؟ اینم نتیجه اش.»
«طفره نرو، بهانه هم نیار... خوب می دونی داری چی می گی.»
«به خدا قسم منظورم این نبود که تو فکر کردی... کادو رو باز کن، خودت می فهمی... باز کن دیگه.»
در جعبه را باز کردم. میان گلبرگ های مریم که عطرش مرا مست کرد انگشتری از طلا خوابیده بود. آن را برداشتم خیره نگریستم که گفت: «خواستم بهت بگم دوستی ما به پایان رسیده، چون دیگه نمی خوام تو برام مثل یه همکار یا یه دوست باشی... می خوام همسرم باشی، می خوام بهت بگم من خیلی وقته که... که دوستت دارم. پیشنهاد ازدواجم رو قبول می کنی؟»
بی اختیار لبخند روی لبم نشست و او با شادمانی سر تکان داد و گفت: «خدای من... راستی من رو به عنوان همسرت قبول می کنی؟»
باز هم لبخند زدم. او در حالی که می خندید گفت: «ولی تو رو خدا به کسی نگو که من بلد نبودم ازت خواستگاری کنم و باعث شدم برات سوءتفاهم ایجاد بشه
از حرفش خنده ام گرفت . او در حالی که با لبخند به من خیره شده بود . گفت
-فکر می کنم دارم خواب می بینم که دختر مغرور و خودخواهی که می شناختمش مرا به عنوان همسرش پذیرفته
-مواظب باش داری چی می گی ...من مغرور و خودخواه نیستم .این تو بودی که ان قدر مغرور بودی که حاضر نشدی غرور رو به خاطر گفتن حرف دلت زیر پا بذاری
-ا ...پس کی بود که الان ازت خواستگاری کرد ؟
-خیلی خوب ...قبوله ...هم تو مغروری ..هم من

پایان فصل 9

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه




چند روز بعد کسرا همراه خونواده اش به طور رسمی به خواستگاری آمد .
مادر از وقتی شنید کسرا می خواهد به خواستگاری بیاید سکوت کرده بود . سکوتی که نمی دانستم از رضایت است یا نارضایتی
ان شب وقتی خانواده صدرایی به خانه ما آمدند . کت و دامن سبز رنگی پوشیده بودم . وقتی کسرا را با کت و شلوار مشکی رنگ دیدم خنده ام گرفت
به جای سلام گفت :
-این یکی کتم رو دیگه نمی ذارم خراب کنی
راستش خنده من هم به همین دلیل بود . دسته گل را از او گرفتم و وارد اتاق پذیرایی شدم . صفورا خانم سنت شکنی کرد .و سینی چای را آورد . نسرین خانم در حالی که فنجان چای را بر می داشت گفت
-مزاحم شدیم ...ببخشید
مادر با لحن سردی گفت
-خواهش می کنم
از رفتار مادر عصبانی شدم نمیدانم چرا ان طور رفتار می کرد ان هم با نسرین خانم که در تعطیلات عید باهم ان قدر گرم گرفته بودند
کمی بعد مادر سر صحبت را باز کرد گفت
-راستش جا خوردم وقتی از رویا شنیدم آقای صدرایی می خواد برای خواستگاری بیاد ..هنوز مدت زیادی از فوت پدرش نگذشته ..راستش من هنوز آمادگی ندارم رویا رو هم از دست بدم
با عصبانیت در دل گفتم
-چطور آمادگی داشتید اگر فرشاد رو قبول می کردم
آقای صدرایی گفت
-ما همه به خوبی به اوضاع و احوال شما اگاهیم . ولی فکر می کنم آقای زمانی هم اگر بودند راضی نمی شدند برای امر خیر صبر کنیم .اگر چه ما قصد نداریم به این زودی مراسم ازدواج این دو را برگزار کنیم ..تا سال آقای زمانی صبر می کنیم ولی تا ان وقت فقط یه خطبه عقد می خوانیم تا به هم محرم باشند
مادر سکوت کرده بود . من با اضطراب منتظر پاسخ او بودم . خنده دار بود . من ..من که از همه مردها بیزار شده بودم . دوباره قلبم برای یک نفر می تپید . نمی دانم چگونه کسرا توانسته بود مرا تحت تاثیر قرار دهد . ولی آنچه می دانستم این بود که او را خیلی دوست داشتم .و احساس می کردم این عشق دو طرفه است . نه به خاطر پول و نه به خاطر شرکت . بلکه به خاطر خودم است . می دانستم کنار هم خوشبخت می شویم
مادر گفت
-من چه جوابی می تونم بدم . هر مادری خوشبختی فرزندیش رو می خواد .من فقط از پسر شما توقع دارم رویای من رو خوشبخت کند کسرا با لبخند گفت
-تمام سعی ام را می کنم
مادر با لبخند رضایتش را اعلام کرد . قلب من از ان نگرانی بیرون آمد . نسرین خانم یک بسته کوچک کادو شده روی میز گذاشت و گفت
-حقیقتش رو بخواهید از روزی که من رویا را دیدم احساس عجیبی نسبت به او داشتم .خیلی خوشحالم قراره عروس ما بشه
مادر در حالی که هنوز هم رفتار سرد قبلی را داشت گفت
-در مورد مهریه ..می خوام از پسرتون بپرسم چقدر می خواد مهر دخترم بکند ؟
کسرا با تعجب گفت
-نمی دونم ...شما چه صلاح می دونید ؟
مادر با لبخند گفت
-راحت باشید آقای صدرایی شما باید مهریه ای بگید که بتوانید پرداختش کنید . نمی خوام چیزی رو به شما تحمیل کنم که از عهده تان خارج باشد
کسرا کمی مکث کرد گفت
-باور کنید نمی دونم
مادر خندید گفت
-خب پس من می گم ..به نیت خوشبختی دخترم سیصد و سیزده سکه به نیت یاران امام زمان ..و سیزده شاخه گل نرگس
آقای صدرایی با صلوات رضایت خودش را اعلام کرد و کسرا گفت
-من تمام سعی خودم را می کنم که خوشبختی رویا رو تضمین کنم
آقای صدرایی گفت
-به سلامتی ان شالله به نظر من همین پنج شنبه برای عقد خوبه . تا ان روز آزمایشات رو هم انجام می دن . یه مراسم مختصر هم با سلام و صلوات می گیریم که امیدوارم روح آقای زمانی هم راضی باشد
نسرین خانم با شوق گفت
-ناهار هم منزل ما باشید تا بعدازظهر بریم محضر برای مراسم عقد
آقای صدرایی گفت
-شام که بهتره . چون بعد از مراسم عقد . همگی شام منزل ما .اگر هم خواستید مهمانی دعوت کنید به ما اطلاع بدید
مادر مکثی کرد گفت
-فکر کنم اگه کسی نباشه بهتره
همه با سکوت رضایت شان را اعلام کردند
آقای صدرایی دوباره گفت
-برای شادی روح آقای زمانی صلوات
پس از خواندن فاتحه برای پدر .نسرین خانم از جعبه کادو شده انگشتری درآورد گفت
-فقط به عنوان نشونه ..ان شالله فردا پس فردا با هم برید حلقه بخرید
ان شب با خیر و خوشی به پایان رسید .فردای ان روز قرار شد بعد از وقت ناهار من و کسرا برای تدارک مقدمات عقد با هم بیرون برویم
صبح زود بعد وقتی کسرا دنبالم آمد در ماشین را برایم باز کرد و با تعظیم گفت
-دستی دستی راننده شخصی شما شدم
خندیدم وقتی پشت فرمان می نشست گفتم
-من چه کار کنم ؟
با نگرانی گفت
-برای چی ؟
خندید گفت
-ترسیدم ...فکرکردم می خوای چی بگی ...اشکالی نداره ...ولی گفته باشم ها . ببین با دست شکسته زنم شدی ..این دست شکسته رو باید از مهریه ات کم کنم
در شرکت اولین کسی که برای تبریک سراغم آمد لیلا بود . با این که ان شب به من تبریک گفته بود باز هم مرا در آغوش کشید .و چند دور با هم چرخیدیم . از این همه شوق او متعجب بودم . همان موقع کسرا وارد اتاق شد گفت
-لیلا خانم ..این سه روز دست نگه دار تا ما عقد کنیم بعد هر بلایی خواستی سر رویا بیار
ابروهایم را در هم کشیدم گفتم
-ای دو به هم زن
لیلا صورتم را بوسید گفت
-خیلی خوشحالم رویا ...باورم نمیشه تو زن داداشم شده باشی
کسرا به شوخی گفت
-اشتباهی به عرضتون رسوندن ..هنوز زن داداشت نشده
با لحن جدی گفتم
-چرا این قدر امروز بامزه شدی ؟
با لبخند گفت
-خب دیگه ..اینها همه از حسن همسرتونه دیگه
از حرفش خنده ام گرفت .
-کوتاه بیا حالا .هنوز مونده .اگر منصرف بشم چی ؟
-شوخی نکن . انصراف در کار نیست
هرچه اصرار کردیم لیلا برای خرید حلقه نیامد. من و کسرا حلقه هایمان را خریدیم و بعد برای گرفتن نامه به دفتر ازدواج رفتیم.
همه چیز تا شب پنجشنبه به خوبی پیش رفت، اما درست شب پنجشنبه عمو و زن عمو بی خبر به دیدنمان آمدند. وای که چه حالی پیدا کردم. فردا را چه می کردم. داشتم دیوانه می شدم. عاقبت مادر به آن دو گفت: «حقیقتش... می خواستیم فردا رویا رو برای آقای صدرایی عقد کنیم.»
زن عمو با تعجب گفت: «عقد!»
عمو با عصبانیت گفت: «بله دیگه، این رویا خانم فقط برای ما ناز و افاده می آد که من از همه مردها بیزارم.»
با لحنی جدی گفتم: «من هنوز همین رو می گم، ولی کسرا با بقیه فرق داره.»
عمو با عصبانیت پرسید: «چه فرقی داره؟»
«فرقش رو شما نمی تونید متوجه بشید.»
عمو با عصبانیت فریاد زد: «اگه برادرزاده ام نبودی چنان توی دهنت می زدم که دیگر این جوری با من حرف نزنی.»
«نه اینکه نزدید.»
عمو با خشم از جا برخاست و چنان محکم توی صورتم کوبید که برای چند لحظه گونه ام از درد بی حس شد، بعد با همان عصبانیت گفت: «پس اگه زدم اینم روش... می دونی چیه زن داداش، من نمی ذارم با اون پسره عقد کنه...»
با عصبانیت گفتم: «شما مگه حق نظر دادن هم دارید؟»
«ساکت شو رویا... برو توی اتاقت.» مادر این را گفت.
من گوش به حرفش ندادم و گفتم: «چرا باید ساکت بشم؟ حالا که این طوره من این دفعه از دستتون شکایت می کنم... شما حق ندارید برای ما تعیین تکلیف کنید... آره... بذارید خیالتون رو راحت کنم. من فقط از فرشاد بیزارم.»
مادر با عصبانیت از جا برخاست و در حالی که مرا به سمت اتاقم هُل می داد فریاد زد: «برو توی اتاقت گفتم.»
صدای عصبانی عمو را شنیدم که گفت: «کسی که باید شکایت کنه منم... نه تو...»
زن عمو گفت: «بلند شو بریم فرهاد، گفتم نمی خواد اینجا بیایم ها.»
مادر با ناراحتی گفت: «چرا حالا ناراحت می شید... تو رو خدا بشینید براتون می خوام چای بیارم.»
عمو با صدایی بلند که می خواست من هم بشنوم گفت: «به دخترت بگو... نوبت ما هم می رسد... از کجا معلوم که این آقای صدرایی هم آدم درستی باشد.»
بالشت را محکم روی سرم فشردم تا صدای عمو را نشنوم. کمی بعد سکوت در خانه حاکم شد. مادر در اتاقم را گشود و گفت: «چرا این جوری می کنی رویا؟ چرا نمی تونی دو ثانیه جلو زبونت رو بگیری!»
«خسته شدم مادر از بس سکوت کردم... دیگه تا کی؟ یادش رفته، می خواست فرشاد با من ازدواج کنه تا به شرکت مسلط بشه... حالا بند کرده به کسرا.»
«چیزی ازت کم نمی شد یه دقیقه حرف نمی زدی... حالا بلند شو شامت رو بخور.»
«میل ندارم... می خوام بخوابم.»
مادر مرا تنها گذاشت. و مرا با فکر آشفته ام به حال خود گذاشت. به هر زحمتی بود خوابیدم.
صبح روز بعد حوصله کاری نداشتم. سعی کردم تا می توانم خودم را به خواب بزنم، اما مادر نمی گذاشت و مرتب به اتاقم می آمد و می گفت: «بلند شو دیگه عروس خانوم، سر سفره عقد چشمات باز نمی شه.»
«خوابم می آد.»
مادر چند بار پتو را از رویم کشید و گفت: «اِ... بلند شو دیگه.»
«حوصله ندارم، سرم درد می کنه.»
«بلند شو برو حمام تا حالت جا بیاد.»
از جا برخاستم. با بی حالی خودم را به حمام رساندم. زیر دوش بودم که صدای تلفن را شنیدم. چند دقیقه بعد مادر گفت: «رویا... کسرا زنگ زد... زود بیا بیرون، دوباره زنگ می زنه.»
از حمام که بیرون آمدم داشتم موهایم را با سشوار خشک می کردم که کسرا زنگ زد.
«سلام... عافیت باشد.»
«ممنون... چه کار داشتی؟»
با ناراحتی پرسید: «چیزی شده؟»
«نه... ولی حال و حوصله ندارم.»
«امروز هم؟!»
«خب بگو دیگه.»
«گفتم بهت بگم ساعت یک می آم دنبالت.»
«باشه... خداحافظ.»
گوشی را گذاشتم. مادر با تعجب به من خیره شده بود. گفت: «برات متأسفم که از همین امروز می خوای برای همسرت حوصله نداشته باشی.»
«دستم درد می کنه، به خاطر همینه.»
مادر نگاهی به دستم انداخت و گفت: «مقصر خودتی که یک هفته زودتر رفتی گچ دستت رو باز کردی.»
«با دست گچ گرفته می رفتم محضر؟»
مادر لبخند زد و گفت: «رویا خانم... برو لباست رو بپوش دیر می شه.»
کت و شلوار سفیدم را به تن کردم و با آرایشی ملایم چهره بی حوصله و عبوسم را تغییر دادم. اشتها نداشتم چیزی بخورم. اضطرابی شدید داشتم که هر کار می کردم قادر به برطرف کردنش نبودم. مادر با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «بسه دیگه، سرم گیج رفت... چقدر راه می ری؟»
ایستادم و گفتم: «خیلی می ترسم.»
«چرا؟»
«نمی دونم... اضطراب دارم، دلهره دارم.»
«طبیعیه...»
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: «این ساعت هم که انگار از جاش تکون نمی خوره... چقدر زمان دیر می گذره.»
مادر با لبخند گفت: «باتری آن ساعت تموم شده... الان ساعت دوازده و نیم است.»
ساعت یک بود که کسرا دنبال من و مادر آمد. مادر به اتاق رفته بود تا مانتواش را بپوشید که کسرا از پله ها بالا آمد و در حالی که یک سبد زیبای گل در دست داشت وارد خانه شد. کیفم را برداشتم. متوجه شدم با دیدن من چهره اش تغییر کرد. پرسیدم: «چیزی شده؟!»
لبخند کمرنگی زد و گفت: «نه.»
مادر سوار ماشین آقای صدرایی شد و من و کسرا هم با ماشین اون رفتیم. کسرا ساکت بود. گفتم: «من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم... صبح حالم خوب نبود... کمی بد حرف زدم.»
با لبخند گفت: «باید عادت کنم... این آشیه که خودم برای خودم پختم.»
«اِ... کسرا... خب چه کار کنم، اعصابم به هم ریخته بود. آخه تو که خونه ما نبودی که ببینی دیشب چه جنجالی داشتیم.»
«برای چی؟»
«هیچی بابا،... نمی دونم از اقبال بد من عموم از کجا پیداش شد... چه سر و صدایی راه انداخت، یه سیلی هم نثارم کرد.»
با عصبانیت فریاد زد: «چی؟ چه کار کرد؟»
«هیچی بابا از سیلی عموم نَمردم، ولی انگار الان جونم رو به خاطر رانندگی تو از دست می دم... جلوت رو نگاه کن.»
کسرا با عصبانیت گفت: «آدم تا این اندازه پررو ندیده بودم... بگو آخه به تو چه مربوطه که تو زندگی بقیه دخالت می کنی.»
«حالا جوش نزن... همون دیشب رفتند. حالا من رو می بخشی؟ اعصابم از دیشب به هم ریخته بود. به همین خاطر کمی بد حرف زدم.»
«باید ببخشم؟ اما نمی بخشم.»
«چرا؟»
«چون می خوام تو مال من باشی... تو رو نمی بخشم، فقط مال منی.»
خندیدم و در دل گفتم: ای دیوونه... کاش حالا که به تو اطمینان کردم همیشه همین طور بمونی.
وقتی به دفتر ازدواج رسیدیم اضطرابم بیشتر شده بود. چند دقیقه بعد همه چیز با گفتن یک بله تمام می شد.
صدای صلوات آقای صدرایی که بلند شد فهمیدم بله را گفتم. اولین نفر که به من و کسرا تبریک گفت هم خودش بود. در حالی که صورتم سرخ شده بود پیشانی ام را بوسید و گفت: «ان شاء الله که خوشبخت بشید.»
مادر، نسرین خانم و لیلا هم گونه ام را بوسیدند و به من و کسرا تبریک گفتند.
از دفتر ازدواج که بیرون آمدیم همگی به خانه آقای صدرایی رفتیم. خانه ای که قبل از عقد هم، به آنجا پا گذاشته بودم. نسرین خانم زودتر از همه وارد خانه شد تا اسپند دود کند.
مراسم ساده عقد ما این گونه برگزار شد همین که وارد اتاق پذیرایی شدیم
لیلا گفت
-راحت باش رویا . تو دیگه جزیی از خانواده ما هستی شال و مانتوات رو بده برات آویزان کنم
درحالی که از این کار اکراه داشتم شال را از سرم برداشتم و موهای بسته ام را روی شانه ام ریختم
نسرین خانم با سینی چای وارد اتاق شد گفت
-امیدوارم که با هم خوشبخت بشید
لیوان چای را برداشتم و روی میز گذاشتم . کسرا که به اتاق آمد مادر رو به او گفت
-آقا کسرا . من رویا رو به شما سپردم . خیلی مراقبش باشید چون درمورد ازدواج فقط من و رویا رضایت داشتیم . عمو و زن عموی رویا مخالف بودند و هستند خودتون که در جریانی برای چی ...خواهش می کنم من رو ناامید نکنید
کسرا سرش را پایین انداخت گفت
-من تمام سعی ام را می کنم که همسر خوبی برای دختر شما باشم
مادر در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت
-ببخشید نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم
آقا ابراهیم گفت
-همه پدر و مادر ها همین طورند . به خصوص برای دخترشون . اگر لیلا هم سر و سامان بگیره ما هم می زنیم زیر گریه
لیلا گفت
-ا بابا ...من که حالا حالا ها نمی خوام برم
کسرا به شوخی گفت
-راست می گه .اگه لیلا بره پس کی می خواد خواهر شوهر بازی در بیاره
لیلا اخمی کرد گفت
-کسرا !
مادر و نسرین خانم و لیلا گرم صحبت بودند . کسرا با اصرار خواست به اتاقش برویم
وقتی به اتاقش را باز کرد گفت
-امروز که مثل ان روز از این که وارد اتاق شوی نمی ترسی ؟
خندیدم
-نه امروز دیگه نه
در حالی که به گیتار که به دیوار آویزان بود دست می کشیدم گفتم
-ولی هنوز باورش برام سخته که پسر پر رویی که هر چی دلش خواست در کلبه درختی به من گفت .حالا همسرم شده باشه
در حالی که روی تخت می نشست و نگاهم می کرد گفت
-من هم باورم نمیشه دختر لجبازی که پارچ نوشابه رو به عمد روی لباسم ریخت به دروغ گفت پایش پیچ خورده همسرم شده باشه
-یک به یک مساوی
-نه من حالا دیگه سکوت نمی کنم تا دیروز هنوز دختر آقای زمانی بودی . اما امروز همسر منی ..تلافی می کنم .مطمئن باش
-ای کینه جو
-حالا چرا آنجا ایستادی ؟ نکنه می ترسی کنارم بشینی ؟
به سمتش رفتم و روی تخت نشستم گفتم :
-نمی ترسم دیدی ؟
چنان دقیق نگاهم کرد که خجالت زده نگاهم را از او گرفتم به حلقه ام نگاه کرد دستش را زیر چانه ام زد و سرم را بلند کرد گفت
-گر چه دیگه اجازه لازم نیست . ولی بازم چون از تو خیلی می ترسم می خوام ازت اجازه بگیرم
-در مورد چی ؟
چشمان درشت و مشکی رنگش رو به چشمانم دوخت و لبان قلوه ای را جمع کرد که به سرعت از جا برخاستم گفتم
-خیلی تشنه ام ..می رم آب بخورم
در حالی که از اتاق بیرون می رفتم چهره دل خورش در ذهنم نقش بست . وارد آشپزخانه شدم و لیوان ابی سر کشیدم و به اتاق برگشتم گفتم :
-خسته نشدی از پس توی اتاق موندی ؟
در حالی که به وضوح رنگ ناراحتی و دلخوری را در صورتش می دیدم گفت
-نه از توی اتاق موندن خسته نشدم از بی مهری تو خسته شدم
-چه جالب !ببینم از کی به این نتیجه رسیدی ؟
-از چند دقیقه پیش
-خب اشکالی نداره ولی اینو از من بشو .چند دقیقه برای قضاوت کردن یه کم زدوده .نه آقای وکیل ؟
-هیچی دیگه ...محاکمه هم شدیم
ز فردای ان روز می خواستم با ماشین خودم به شرکت بروم اما همین که در را باز کردم . دیدم کسرا جلو در خانه منتظر من است سوییچ را در کیفم گذاشتم و در را بستم و سوار ماشینش شدم
با لبخندی گفت
-سلام زیبای خفته
-قراره هر روز بیای دنبالم ؟
-دلم طاقت نمی اره . می خواستم نیام ولی نشد . آخه می دونی رویا من قهر کردن بلد نیستم
-خدا رو شکر . تازه بلد نیستی و توی ویلای دایی ات ان طوری رفتار کردی
-ببین رویا . قراره گذشته رو بذاریم کنار ...باشه ؟
-باشه
وقتی به شرکت رسیدیم .کسرا در حالی که کیفش را بر می داشت تا به سمت اتاقش برود گفت
-رویا خانم .ناهار با هم هستیم
-باشه
تا وقت ناهار سرم خیلی شلوغ بود ظهر که شد کسرا به اتاقم آمد در حالی که در اتاق را می بست گفت
-بریم ؟
-کجا ؟
-رستوران . دیگه
در حالی که برگه های روی میز را جمع میکردم گفتم
-چند دقیقه صبر کن اینا رو جمع کنم
او در حالی که قدم به قدم به سمت میزم می آمد گفت
-مرخصی می خوام
با تعجب سرم را بلند کردم گفتم
-چی ؟
-مرخصی ..یک هفته
-امکان نداره ...توی این اوضاع نمیشه
-خب پنج روز
-حرفش رو نزن
-سه روز
سرم را بلند کردم گفتم
-وقتش نیست
در حالی که به پشت میزم رسیده بود کف دست ها روی میز گذاشت وزنش را روی دست ها انداخت . صورتش را به سمت من جلو آورد گفت
-حتا یک روز ؟
-هیچی ..حرفش هم نزن
درحالی که دوباره سرم را پایین می انداختم تا بقیه برگه ها را جمع کنم گفت
-پس این رو دیگه رد نکن
سرم را که بلند کردم دیدم چشمانش را بسته و لبانش را برای بوسیدن من غنچه کرده است . کف دستم را روی لبانش گذاشتم و کف دستم را بوسید . بعد چشمانش را باز کرد . نگاهی به کف دستم کرد و درحالی که می خندیدم گفت
-خیلی ..خیلی ..خیلی
-خیلی ...چی ؟
-بد جنسی
-الان وقتش نیست . من خیلی گرسنه ام ..اگر یه سلول های مغزم غذا نرسه غش می کنم
-پایین منتظر تم
در حالی که لبخند می زدم با خودم گفتم :
-خدایا یعنی باور کنم این بار خوشبختی نصیبم شده

پایان فصل 10

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه
ک ماهی از عقد من و کسرا می گذشت. دیگر خودم هم از کار و کار و کار خسته شده بودم. آن روز بود که به کسرا پیشنهاد مسافرت دادم. وارد اتاقش شدم و گفتم: «اجازه هست؟»
سر بلند کرد و در حالی که با نفسی خستگی از تن بیرون می کرد گفت: «بله... برای شما همیشه اجازه هست.»
در اتاقش را که بستم خودم را روی صندلی او انداختم و گفتم: «خسته شدم.»
در حالی که پرونده ها را از قفسه بیرون می کشید و ورق می زد گفت: «خُب برو خونه.»
«نه... دیگه حوصله این استراحت های کوتاه رو ندارم. توی تقویم نگاه کردم دیدم چهارشنبه تعطیله. می شه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه بریم مسافرت؟»
«حرفش رو نزن، توی این اوضاع؟!»
«خُب فقط پنجشنبه و جمعه.»
«هیچی... وقتش نیست.»
تازه آن لحظه بود که متوجه شدم دارد حرف های خودم را تکرار می کند، به همین خاطر گفتم: «پس این یکی رو رد نکن.»
تا خواست به سمت من بیاید بوسه ای روی هوا فرستادم و گفتم: «خیلی خب، زنگ تفریح تموم شد... برو سر کارت.»
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «وای رویا... دلم می خواد...»
«چی می خواد؟ بگو.»
«می خواد که حالت رو بگیرم حسابی.»
خندیدم. «باشه هر وقت تونستی... منتظرم.»
آخر وقت کسرا به اتاقم آمد و گفت: «در مورد مسافرت فکر کردم.»
«اِ... متأسفم، دیگه وقتش رو ندارم.»
«اذیت نکن... خوبم داری.»
«حالا... تا بعد.»
در حالی که کیفم را برمی داشتم شنیدم گفت: «پشیمون نشی... اگه من منصرف شم دیگه اصرار هم بکنی قبول نمی کنم ها.»
«خیلی خُب باشه... قبوله.»

اولین سفر من کسرا بود.
خوشحال بودم. از وقتی با کسرا عقد کرده بودم به قول او رفتارم خیلی تغییر کرده بود.
انگار احساس آرامش می کردم که کنارش هستم، کنار کسی که روزهای اول آشناییمان چشم دیدنش را نداشتم.
خنده دار بود، ولی دیگر گذشته از ذهنمان پاک شده بود و هر دو سعی می کردیم جبران خطاهایمان را بکنیم.
آخر هفته وقتی همراه کسرا بودم خستگی چند ماه از تنم بیرون رفت.
مشغول پوست کندن سیب بودم که گفت: «راستی یه خبر جدید دارم.»
«چی؟»
«پسردایی ام و همسرش هم می آن.»
«اِ... چه خوب. با هم آشنا می شیم.»
«آره، خیلی تعریف تو رو پیشش کردم. حالا یه داستان داره که باید برات بگم.»
«داستان داره؟! بگو.»
«اینکه وقتی اسم تو رو بهش گفتم و از تو براش تعریف کردم...»
«خب چی شد؟»
و در حالی که تکه ای سیب به سمتش می گرفتم گفتم: «بگو دیگه.»
«هیچی، حرف هایی که از تو براش زدم او رو یاد فردی انداخت که خصوصیاتش مثل تو بوده.»
«اِ... چه جالب، نکنه من خواهر دارم و خودم نمی دونم.»
خندید و گفت: «حالا حرفی به همسرش نزنی ها... هیچی نمی دونه.»
«من که چیزی نمی دونم که بخوام بگم.»
«بعد جریان قبل از ازدواجش رو برات می گم... مطمئنم اشکت درمی آد.»
«وای، مشتاق شدم بشنوم... بگو.»
لبخند زد و گفت: «اِ... مشتاق شدی؟ ولی می دونی من وقتش رو ندارم برات توضیح بدم.»
با تعجب نگاهش کردم. چشمان درشتش را لحظه ای به من دوخت و گفت: «یادته یا نه؟ در مورد مسافرت می گفتی وقتش رو ندارم.»
خندیدم. او در حالی که دستش را روی لبه پنجره ماشین تکیه می داد و چشم به جاده دوخته بود گفت: «بله رویا خانم... تازه یادته گفتم دلم می خواد اساسی حالت رو بگیرم... یادته یا نه؟ تا وقتی پسردایی ام و همسرش بیان ما توی ویلا تنهاییم... چنان...»
با لحنی تهدیدآمیز گفتم: «چنان چی؟»
«هیچی... چنان به ما خوش بگذره که نگو.»
«اِ... این طوریه؟»
نزدیک ظهر بود که به ویلا رسیدیم. در را که باز کرد دستم را محکم دور بازویش حلقه کردم و گفتم: «این دفعه دیگه گولت رو نمی خورم... می خوای باز ویلی رو بجونم بندازی؟»
خندید. «آره، اگه حرفم رو گوش ندی.»
چمدان را با دست دیگر گرفت و وارد ویلا شدیم. ویلی با چنان سرعتی به سمت ما می دوید که فریاد زدم: «وای خدا...»
«نترس... نمی خواد حمله کنه.»
وقتی ویلی به کسرا رسید چنان دُمش را از شادی تکان می داد و صدا از خودش درمی آورد که دلم به حالش سوخت. کسرا نگاهم کرد و گفت: «می خوای تا فردا صبح فقط بگی آخی، خُب بریم دیگه.»
از کنار ویلی گذشتیم و وارد خانه شدیم. چمدان را کنار در گذاشت و گفت: «این دفعه باید بریم طبقه دوم، چون پسردایی ام و همسرش توی اتاق قبلی تو می خوابند.»
«باشه... بریم.»
کسرا در یکی از اتاق های بالا را گشود. یک تخت دو نفره در اتاق بود و یک مبل راحتی و یک میز آرایش. در حالی که لباسم را عوض می کردم گفتم: «خیلی گرسنه ام، ناهار چه کار کنیم؟»
دستی به کمر زد و گفت: «نکنه نمی خوای برام غذا درست کنی؟»
«ببخشید... من رو آوردی مسافرت یا آوردی برات آشپزی کنم؟ شما که خرج یه سفر چند روزه رو نمی تونی بدی چرا آمدی خواستگاری من؟»
با لبخند و لحنی طنزآلود ادای مرا درآورد و گفت: «ببخشید، شما که نمی تونی عشق و محبت همسرت رو درک کنی چرا زنش شدی؟»
«ببخشید کدوم عشق؟ اینکه من رو به هزار التماس و خواهش آوردی اینجا، یا اینکه از من توقع داری برات آشپزی کنم؟!»
لبخندی به تمسخر زد و گفت: «هیچ کدوم.»
بعد جلو آمد و بازوهایم را گرفت و گفت: «آن قدر دلم می خواد یک بار، فقط یک بار...»
«خب چی؟»
«ولش کن، طاقت شنیدنش رو نداری.»
با کنجکاوی پرسیدم: «باید بگی، یک بار چی؟»
در حالی که بازوهایم را رها کرده بود گفت: «گفتم که ولش کن. اشتباه کردم حرفش رو زدم، یادم نبود طاقت شنیدن نداری.»
با لحنی عصبی و ناراحت تهدیدش کردم.
گفتم: «به خدا قسم اگه الان نگی دیگه باهات حرف نمی زنم.»
«خیلی خُب... می گم، ولی به من چه اگه ناراحت شدی.»
جلو آمد و در حالی که صورتش با من یک وجب بیشتر فاصله نداشت به چشمانم خیره شد.
با عصبانیت از دروغی که گفته بود نگاهش کردم. هنوز در آغوشش بودم.
چنان نیشگون محکمی از گونه اش گرفتم که مرا رها کرد و فریاد زد.
گفتم: «من هم آن قدر دلم می خواست همچین نیشگون محکمی ازت می گرفتم که نگو.»
عصبانی نگاهم کرد و بعد در حالی که با دستش جای نیشگون را مالش می داد گفت: «می دونم چه کار کنم... انگار باید مثل خودت باهات رفتار کرد، محبت و عشق سرت نمی شه... نه؟»
بعد به سمتم دوید.
من که از عاقبت کارم و از عصبانیت او ترسیده بودم پا به فرار گذاشتم . بی هوا وارد حیاط شدم و پلهها را به سمت دریا طی کردم .اما دست بردار نبود . دنبالم میدوید و تهدیدم می کرد
-اگه دستم بهت برسه .می دونم چی کارت کنم رویا
-خسته شدم .تو رو خدا بسه .
در حالی که می دویدم گفتم
-بسه دیگه
-بسه نداره .گفتم که دلم می خواد اساسی حالت رو بگیرم ..می دونی عقده چندین ماه قبل از عقدمون هم انگار برام تازه شده ..فقط دعا کن دستم بهت نرسه
-از نفس افتادم بسه
سر برگرداندم .بلکه ایستاده باشه .هنوز دنبالم که می دوید هیچ .با چنان سرعتی می امد که هر لحظه ممکن بود مرا بگیرد اما من دیگر از نفس افتاده بودم .و طاقت نداشتم مثل او بدوم .سرعتم کم شد .چنان از پشت بازویم را گرفت که هر دو زمین خوردیم
در حالی که روی چمن های ویلا افتاده بودیم .و هر دو نفس نفس می زدیم .بالای سرم نشست و هر دو بازویم را محکم گرفت .چنان بر من مسلط شده بود که نمی توانستم تکان بخورم
-شوخی ...نکن ...حالش رو ...ندارم
او هم در حالی که نفس نفس میزد گفت
-حالا ...که نوبت عذاب ..اخروی شده ...حالش رو نداری ..صبر کن ..یک بار که ا زمن بترسی ..دیگه من رو دست نمی اندازی
-شوخی ..کردم .جنبه ..داشته باش
-ندارم ..چطور وقتی ...من شوخی می کنم ..ناراحت می شی
-دستم درد گرفت ول کن
صورتش را جلو اورد .اول پیشانی و بعد گونه ها و بعد چانه و بعد لبانش را بوسیدم گفتم
-حالا ولم کن
دستمانم را رها کرد .از جا برخاستم گفتم
-زور گیر ..باج گیر ..ظالم
در حالی که می خندید گفت
-هر چی می خوای بگو ..ناراحت نمی شم
-غش کردم .از گرسنگی ..ناهار نمی خوریم ؟
-چشم ..ولی کمی خرج داره
-توام ...نمیخواد.نون خشک می خورم .منت تو رو نمی کشم
به ویلا که برگشتم کسرا را ندیدم مطمئن بودم رفته غذا بگیرد من که داشتم از گرسنگی غش می کردم
بعد از ناهار چشمانم خواب می طلبید .در حالی که خودم را روی کاناپه اتاق نشیمن می انداختم گفتم
-خیلی خوابم می اد .میز رو تو تمیز کن
به تمسخر گفت
-چه دستور هم می دن خانم ..بدون مزد هیچ کاری از این به بعد برات نمی کنم
انگشتانم را روی لبم گذاشتم و بوسه ای برایش فرستادم گفتم
-آفرین پسر خوب ..جمع کن
-با این بوسه یه نمک دون هم نمیشه از روی میز برداشت
از باج گیری او لبخندی بر لب آوردم گفتم
-زور گیری دیگه .چه کارت کنم
روی کاناپه نشستم که به سمتم امد گفت
-خب این برای یه بشقاب کافی بود
-ای بابا .نمیخواد.تو همون یه بشقابی که مزدش رو گرفتی بردار .من .وقتی بیدار شدم بقیه رو جمع می کنم
خندید گفت
-باشه بخواب عزیزم ..چه کار کنم دیگه یه زن که بیشتر ندارم
چشمانم را بستم .صدای خوردن بشقاب ها را به هم می شنیدم .در همان حالا صدای آرامش بخش او را شنیدم که این ابیات را زمزمه می کرد
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا
با صد هزار جلوه برون امدی که من
با صد هزار ديده تماشا کنم تو را

صدایش کم کم داشت برایم نامفهوم می شد که بوسه ای را روی پیشانی ام احساس کردم .صدایش را شنیدم که گفت
-هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از اون همه لج و لجبازی . .دختر خوبی بشی و مرا قبول کنی
با صدای خواب الود گفتم
-من از اول هم دختر خوبی بودم .تو بد بودی
ارام خندید گفت
-چه جالب ..حالا دیگه ما بد شدیم
در حالی که در خوابی عمیق که چشمانم را فرا گرفته بود فرو می رفتم ارام زمزمه کردم
-اره ...تو بد بودی
صدایی خنده اش را شنیدم و به خواب رفتم .جالب بود که دختر سر سختی مثل من رام شده بود ان هم مقابل عشقی که با کدورت شروع شده بود .جالب تر انکه هیچ کس باور نمی کرد من روزی عاشق شوم اما انگار خدا می خواست این اتفاق برای من بیفته
وقتی چشمانم را باز کردم .کسرا را در اطراف ندیدم .پتویی که رویم انداخت بود را کنار زدم .و سر بلند کردم .نگاهی به ساعت انداختم .چهار بعدازظهر بود و من یک ساعت و نیم خوابیده بودم با صدایی ارام گفتم
-کسرا
از طبقه دوم صدایش را شنیدم .
-بله
-کجایی ؟ نمی بینمت
-اومدم
از پله ها پایین امد
-سیر خواب شدی ؟
-اره می دونی دلم چی می خواد ؟
-چی ؟ یه نی شگون دیگه بگیری ؟
خندیدم
-نه چایی می خواد ..بریم لب ساحل بنشینیم و چایی بخوریم ؟
-باشه ..می رم سماور رو روشن کنم
او که رفت .در حالی که پتو را تا زیر گردن بالا می کشیدم گفتم
-پس این پسر دایی ات کی می اد ؟
از آشپزخانه بیرون امد و کنارم نشست گفت
-هوا یه کم خرابه ..لب ساحل نریم بهتره
-چرا ؟
-به نظرم هوا طوفانیه
-یعنی بیرون نریم
-نه دیگه ...می خوای مشاعره کنیم ؟
-نه حوصله ندارم
مکثی کردم گفتم
-ولی دلم یه چیز دیگه می خواد
-چی ؟
-این که فردا بریم کلبه درختی
-باز هوس کردی ؟
-صبح بریم که ناهار را اونجا باشیم .غروب هم بر می گردیم ..باشه ؟
-به شرطی که مثل ان دفعه اعصابم رو به نریزی و حرف گوش کنی
چشمانم را بستم و رضایتم را نشان دادم
ان شب بعد از شامی مفصلی در رستورانی نزدیک ویلا زود برگشتیم .هوا طوفانی بود .وقتی کسرا ماشین را داخل پارکینگ گذاشت گفت
-تو برو تا من برم ویلی رو ببندم . حیوون زیر بارون سرما می خوره
از پشت شیشه به دریای طوفانی و باران شدید نگاه کردم .هر چه صبر کردم کسرا نیامد . با نگرانی در خانه را گشودم .در حالی که از صدای مهیب رعد و برق و امواج دریا ترسیده بودم گفتم:
-کسرا
خبری نشد .تا ان روز دریای طوفانی ندیده بودم .دوباره فریاد زدم ولی باز هم خبری نشد .دنبالش رفتم.در حالی که زیر باران فریاد می زدم .اطراف ویلا را گشتم تا عاقبت دیدمش . حسابی خیس شده بود .مرا که دید گفت
-چرا بیرون اومدی ؟
-نگران شدم
-ویلی رو پیدا نکردم
به خانه برگشتیم .پتوی برایش آوردم .او را کنار شومنیه نشاندم .در حالی که از صدای رعد و برق و امواج دریا ترسیده بودم گفتم:
-من امشب خوابم نمی بره
-چرا ؟
-با این سرو صدا بخوایم ؟
خندید گفت
-عادت می کنی
شب همان طوری شد که گفتم . کسرا خیلی زود خوابش برد .ولی من ان قدر غلت زدم و از ترس بالشت را محکم روی گوش هایم فشردم که بدتر واب از سرم پرید. آخر سر هم از ترس، خودم را به کسرا چسباندم و محکم بازویش را گرفتم. بیدار شد و فهمید ترسیدم. چشمان خواب آلودش را گشود و گفت: «خوابت نمی بره؟»
«نه... می ترسم.»
لبخند زد و با دست آرام موهایم را از روی صورتم کنار زد و پیشانی ام را بوسید، بعد مرا در آغوشش جا داد و گفت: «نترس... من اینجام.»
به شوخی گفتم: «من از تو می ترسم.»
خندید. «بخواب عزیزم...»
احساس آرامش کردم، احساسی که تا آن روز هرگز نداشتم، انگار تازه متوجه شدم اگر کسرا به من محبت نکند چقدر دلگیر و افسرده می شوم. در حالی که با آرامش چشمانم گرم خواب می شد زمزمه کردم: «ممنونم کسرا.»
صبح پس از خوابی شیرین روی تخت غلت زدم. چشمانم را که باز کردم جای کسرا خالی بود. روی تخت نشستم. در اتاق نبود. از پنجره نگاهی به حیاط ویلا انداختم. دریا آرام گرفته بود و هوا صاف و آفتابی شده بود. کسرا را دیدم که دسته گلی چیده بود و به سمت خانه می آمد. از اتاق خارج شدم و از کنار نرده های طبقه دوم او را دیدم که وارد ساختمان شد.
سرش را بالا آورد و نگاهی کرد و گفت: «سلام.»
دسته گل را در گلدانی گذاشت و گفت: «تونستی بخوابی یا نه؟»
سر تکان دادم. گفت: «صبحانه رو حاضر کردم، بیا پایین.»
صورتم را شستم و از پله ها پایین رفتم، کسرا فنجان های چای را سر میز گذاشت. گفتم: «انگار امروز هوا خوبه.»
«چه هوا خوب باشه و چه نباشه کلبه درختی نمی ریم.»
با تعجب نگاهش کردم. «چرا؟!»
«چرا نداره... وقتی می گم نه، یعنی نه.»
در حالی که به آشپزخانه می رفت دنبالش رفتم و بازویش را گرفتم تا بایستد.
وقتی با عصبانیت به چشمانش خیره شدم گفت: «خُب، حالا صبحونه بخوریم، بعد فکر می کنم ببینم بریم یا نه.»
با عصبانیت گفتم: «کسرا؟!»
لبخند زد و گفت: «وقتی این طوری سرم داد می زنی... نمی تونم رو حرفت حرف بزنم... باشه می ریم، ولی می دونی که راه طولانیه و من باید خسته بشم و حوصله ام سر بره که به تو خوش بگذره. همه اینها یه کمی خرج داره... می دونی که.»
با لبخند گفتم: «خیلی باجگیر شدی... ولی باشه.»
گفتم: «دیگه خسته نمی شی و حوصله ات هم سر نمی ره... مگه نه؟»
با لبخند گفت: «آره عزیزم، حسابی شارژم کردی.»
بعد گونه ام را بوسید و گفت: «اگر همیشه این قدر دختر خوبی باشی... هرجا بخوای می برمت.»
خودم را برایش کمی لوس کردم و گفتم: «هرجا؟!»
«هر جا.»
در حالی که یقه پیراهنش را مرتب می کردم گفتم: «دلم می خواد فردا من رو ببری دره گل ها.»
«چی؟! نکنه باز به سرت زده که... می دونی رویا... از آنجا خاطره خوبی ندارم... یه جای دیگه بریم.»
«نه دیگه، من دوست دارم برم آنجا.»
«گفتم که از آنجا خاطره خوشی ندارم.»
با کنجکاوی پرسیدم: «راستی چرا خاطره خوبی نداری؟»
«چون نزدیک بود خداوند من رو راحت کند، ولی نکرد.»
«چی؟!»
«هیچی... همین که تو رو نجات دادم و خدا قسمتم نکرد تا از دستت راحت بشم را می گم.»
با ناراحتی گفتم: «خیلی بی مزه ای... از شوخی ات خوشم نیامد.»
در حالی که به سمت اتاق می رفتم بازویم را محکم گرفت و مرا به سمت خودش برگرداند. مرا در آغوش کشید و در گوشم گفت: «تو که می دونی اگه اتفاقی برات بیفته من می میرم، پس جنبه شوخی داشته باش دیگه.»
«ندارم... از این جور شوخی ها خوشم نمی آد، چون حتا شنیدنش هم ناراحتم می کنه.»
«باشه... ببخشید... نمی دونستم.»
بعد در حالی که گونه ام را می بوسید ادامه داد: «تا من رو نبخشی ولت نمی کنم.»
چنان مرا محکم به سینه اش می فشرد که گفتم: «خیلی خب، اگر قول بدی دیگه از این جور حرف ها نزنی می بخشمت.»
پس از صبحانه وسایل ناهار را برداشتیم و به سمت کلبه درختی رفتیم. شاید تکرار خاطره روزی که به آنجا رفته بودیم برای هر دویمان جالب بود. وقتی رسیدیم کسرا در را باز کرد و گفت: «خواهش می کنم.»
لبخندزنان از پله ها بالا رفتم و وارد شدم. کلبه سرد بود و تاریک. پنجره را گشودم تا با نور خورشید آنجا روشن شود. کسرا سعی می کرد شومینه را روشن کند تا چای درست کنیم که گفتم: «وای خدای من... چه هواییه!»
و در حالی که به سمت کسرا برمی گشتم گفتم: «راستی، تا کی اینجا می مونیم؟»
«تا کی؟! منظورت چیه؟ خُب بعد از ناهار برمی گردیم.»
«نه... می خوام شب اینجا بمونم.»
با تعجب چند بار پلک زد و چشمان درشتش را برایم تنگ کرد و گفت: «چی؟! تا شب؟! به اینجا نمی شه اطمینان کرد. اگه بارون بیاد تمام اینجا خیس می شه... تازه شب ها خیلی سرده... به این شومینه که اعتمادی نیست.»
«کسرا...»
«کسرا کسرا نکن... گفتم ممکنه پسردایی ام و همسرش هم بیان، بهتره برگردیم.»
«باشه... ببین حرفم رو گوش ندادی ها.»
«آخه من یک بار اینجا خوابیدم... طعمش رو چشیدم، می دونم نمی شه.»
سکوت کردم و با ناراحتی روم را از او برگرداندم که گفت: «قهر نداریم ها...»
«با من حرف نزن.»
«اِ... رویا... قبول کن. اینجا شب موندن صحیح نیست.»
«خُب حالا... یک بار تو تجربه کردی، من که نکردم.»
«اِ... خُب چون من تجربه کردم نمی خوام تو هم تجربه کنی دیگه.»
سکوت کردم و در حالی که با حلقه ام بازی می کردم شنیدم که گفت: «قهر کنی می آم و...»
سربلند کردم که دستش را دراز کرد و ادامه داد: «بیا اینجا... شومینه رو روشن کردم... بیا گرم شو.»
به سمتش که می رفتم گفتم: «چی می شد یه شب اینجا خوابیدن رو امتحان کنیم؟!»
در حالی که دستم را به سمتش دراز می کردم گفت: «عزیزم، به خدا اذیت می شی... باور کن من برای خودت می گم.»
«من اذیت نمی شم... خوبه.»
نفس عمیقی کشید. دیگر نمی دانست به چه زبانی برایم دلیل بیاورد که قانع شوم. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: «باشه؟»
مردد بود. هنوز نمی دانست قبول کند یا نه که من گونه اش را بوسیدم و گفتم: «دستت درد نکنه.»
با تعجب گفت: «من که چیزی نگفتم.»
«قبول کردی دیگه... می دونم.»
«آخه اگه امشب طوفانی بشه چی؟»
«نمی شه... کسرا چقدر بی رحمی... ببین چقدر ازت خواهش می کنم و تو قبول نمی کنی.»
«خُب... باشه، ولی من می دونم و تو... اگه امشب هوا طوفانی بشه.»
خندیدم و گفتم: «تهدید می کنی؟»
«بله... تهدید می کنم، چون باز رگ لجبازی ات گل کرده و هرچی من می گم قبول نمی کنی.»
با خوشحالی به دیوار کلبه تکیه دادم و در حالی که پاهایم را توی بغلم جمع می کردم گفتم: «این کلبه من رو یاد قصه ها می اندازه.»
کسرا با چوب بزرگی آتش شومینه را زیر و رو کرد و گفت: «اما من رو یاد خاطره های بچگی ام با لیلا و پسردایی می اندازه.»
«راستی کی می آن؟»
«نمی دونم، شاید هم اومدن... ما که نیستیم.»
«خانوم پسردایی ات اسمش چیه؟»
«رزا.»
«آلمانیه؟ پس باید سفید و چشم آبی باشه.»
«از وقتی ازدواج کردن من ندیدمشون. ازدواجشون یکدفعه پیش آمد، حتا دایی و زن دایی هم غافلگیر شدند. از اون وقت تا حالا هم ایران نیامدند.»
کسرا از جا برخاست تا چای درست کند. در حالی که به او خیره شده بودم چهره اش را بار دیگر و دقیق تر از همیشه مرور کردم. چشمان درشتش درست شبیه لیلا بود. مشکی، با مژه های بلند که سایبان آن چشمان درشت شده بود. ابروان پهنی داشت، لب های قلوه ای اش وقتی جدی حرف می زد
می مرا می ترساند . چهره جذابی داشت چهره جذابی که روزگاری حرصم را در می آورد .اما حالا ان قدر برایم دلنشین و جذاب بود که از دیدنش سیر نمیشد .
بعد از ناهار کسرا روی تخت دراز کشید گفت
-خیلی خوابم می اد صبح زود از خواب بیدار شدم
-بخواب
-تو چی ..نمی خوابی ؟
-نه ....خوابم نمی اد
-رویا ..از کلبه بیرون نری ها ..اتفاقی که برای لیلا افتاد که یادته ؟
خندیدم گفتم
-کاش اون اتفاق برای من افتاده بود می خواستم بدونم چه کار می کردی ؟
روی تخت نشست و مرا که بالای سرش نشسته بودم در آغوش کشید و گفت
-ان وقت می امدم و این طوری بغلت می زدم و فریاد می زدم رویا ...عزیزم . نترس ..من شاهزاده ای هستم که با اسب سپید امدم نجاتت میزدم
با لبخند گفتم
-منم این طوری می زدم توی گوشت و می گفتم خجالت بکش . دختر مردم رو بغل کردی که چی بشه ؟
خندید گفت
-نه دیگه اگه بغلت می کردم دیگه ولت نمی کردم می دزدی دمت و فرار می کردم
-به آقای وکیل نمی اد تو کار ادم دزدی هر سر رشته داشته باشه
-ادم باید همه فن حریف باشد
-خب حالا قهرمان بازی بسه .بخواب تا خواب از سرت نپریده
روی تخت دراز کشید . در حالی که چشمانش را می بست دستم را گرفت گفت
-همینجا بمون تا خوابم ببره
با دست دیگرم موهای مشکی را نوازش کردم . به چهره اش خیره شده بودم .از آرامشی که بعد از عقد با کسرا احساس می کردم راضی بودم .به قول مادر خیلی تغییر کرده بودم .باور کردنی نبود که من با ان همه لجبازی .عاشق کسی شده بودم که روزی با حرف ها آزارش دادم .به قول کسرا لج بازی های من هم خاطره ساز شده بود
کسرا به خواب رفته بود و من همچنان به چهره اش خیره بودم .این عشق و احساس آرامش را مدیون الطاف الهی بودم .که بعد زا ان توبه واقعی شامل حالم شده بود
کسرا که در خوابی عمیق فرو رفت . پیمان شکنی کردم و از کلبه خارج شدم .با احتیاط قدم برداشتم .مراقب بودم .کمی دورتر از کلبه گل های زیبایی نظرم را جلب کرد . ان قدر مشغول جمع کردن گل ها بودم که زمان را از یاد بردم .با دسته گل بزرگی به سمت ویلا رفتم . دیدم در باز است . ولی کسرا نبود .حدس زدم که نگران شده . همین که خواستم صداش کنم دیدم به سمت ویلا می اید .وقتی مرا دید ایستاد .عصبانی عصبانی بود .گوشه لبم را گاز گرفتم .به زحمت لبخند زدم .وقتی به من رسید با عصبانیت گفت
-اولین و اخرین باری بود که اوردمت این جا
بعد به سمت کلبه رفت
-چرا ؟
-چرا ؟ هنوز نیم ساعت نشده چشم روی هم گذاشتم .برای خودت رفتی بیرون ..خوبه بهت گفتم بیرون نری
-خب آخه ..حوصله ام سر رفت
-منم حوصله ام از دست این کله شقّی تو سر رفته
وارد کلبه شد من هم دنبالش
در را که بستم گفت
-وسایل را جمع کن بر می گردیم
-کسرا ؟
-چیه تا هر چی . میشه می گی کسرا ..یه بار شده یه چیزی بگم به جای کسرا بگی چشم
سکوت کردم . با ناراحتی روی تخت نشستم گفتم
-خودت وسایل رو جمع کن
-بفرما ..این یه نمونه اش
در حالی که کنار شومینه اش ایستاده بود دستانش را گرم می کرد گفت
-بلند شو . دیگه .می خوای تنها بمونی ؟ من دارم می رم
-اره تنها می مونم
باورش نمیشد کله شقی ام گل کرده باشه با تعجب به سمتم برگشت و نگاهم کرد
-خب آخه می دونم من رو تنها نمی ذاری
-چی می شد رویا ؟ چی میشد تو یک بار به حرف من گوش بدی ؟
-امکان نداره خودت که می دونی
عاقبت لبخند روی لبش نشست گفت
-بله خودم هم به همین نتیجه رسیدم که امکان نداره
-پس می مونیم
-این دفعه دیگه جدی می گم رویا ..اگه به حرفم گوش ندی
-خب چی ؟
-هیچی دیگه .با این بار .دو دفعه می شه که گوش ندادی .
بعد جدی گفت
-به خاطر خودت می گم خواهش می کنم دیگه تکرار نکن
-باشد . ببین چه گل هایی برات چیدم
کسرا با تعجب نگاهی به گل ها انداخت و باز حالت چهره اش عصبی شد گفت
-این گل ها رو از کجا چیدی ؟
-کمی دورتر از کلبه
با عصبانیت گل ها را داخل شومینه انداخت گفت
-راستی که ..دلم می خواد .چی بهت بگم آخه ؟ فهمیدی چه کار کردی ؟ این گل ها فقط اطراف با تلاق رشد می کنن
با تعجب نگاهش کردم .نگاهی به گل ها که دم در شومینه می سوخت و با ناراحتی گفتم
-حالا برای چی ریخیتشون توی شومینه ؟ برای جنابعالی جمع کرده بودم
-من از این گل ها نمی خوام .نزدیک بود به خاطر من خودت رو بندازی توی باتلاق
-توام .با این باتلاق کردنت . اگر توی باتلاق می افتادم بهتر از این بود که الان جلوی چشمام دسته گل رو انداختی توی شومینه
-تو خودت گلی
-بسه .خودت رو لوس نکن . دسته گل به این قشنگی رو انداختی توی شومینه .حالا به خاطر این که عصبانی نشم می گی خودت میگی
هوا تاریک شده بود تا وقت شام هر دو سکوت کردیم گر چه از این سکوت خسته شده بودم اما دلم می خواست حرف بزند . شب را مانده بودیم . کلی مرا خوشحال کرده است .صدای باران توجه هر دویمان را جلب کرد .عاقبت کسرا سکوت را شکست و با لحنی کنایه امیز گفت
-بله ...نمی اد ..بارون نمی اد ..طوفان نمیشه ..ما هم امشب این جا می مونیم
-تا حالا کسی به چهار تا قطره بارون نگفته بود طوفان ..اینم از شما شنیدیم
-بله ..تازه تا آخر شب باید چیزهایی عجیب تری هم بشنوید . خدا کند که فقط طوفان نشه . چون اگه بشه من می دونم و اون لجبازی که اصرار کرد شب این جا بمونیم
-کسرا ..بسه دیگه .حالا دیگه این قدر برای موندن منت سرم نذاره .
دوباره سکوت کرد . این بار دیگر حاضر نبود سکوتش را بشکند .به ناچار از جا برخاستم و کنارش رفتم گفتم
-قهر کردی ؟
جوابم را نداد
دوباره گفتم
-قهر کردی اشکال نداره . ولی با من حرف بزن
لبخند روی لبش نشان از پایان قهر بود . سر برگرداند و با مهربان گفت
-می دونی چیه ؟ تو تا من رو دیوونه نکنی و راهی تیمارستان نکنی دست از این لجبازی بر نمی داری
-باشه ..به خاطر تو از این دفعه می گم چشم ..ببین چشم گفتم
دستش را که دور پاهایش حلقه کرده بود باز کرد و دور شانه اش انداخت و گفت :
-چه کار کنم دیگه .نه توان قهر کردن با تو رو دارم نه توان حرف نزدن
-من خیلی گرسنه ام .نمی خوای شام بخوریم ؟
-موضوع شام با موضوع قهر نکردن و حرف نزدن من ربطی داشت ؟
-نه ولی آخه دیگه کم مونده غش کنم . اون وقت مطمئنم بازمی گی .تو می خوای من رو دیوونه کنی .خب بگو خیلی گرسنه ای
با لبخند از جا برخاست و وسایل شام را مهیا کرد گفت
-بفرمایید تا غش نکردید
بعد از شام خواب سراغ چشمانم آمد گفتم
-کسرا جان .سفره رو جمع کن من خسته ام
سر تکان داد و درحالی که مشغول بود گفت
-می دونم ...
خوابت می آد... راحت باش.»
روی تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد. تازه داشتم شیرینی خوابی راحت را بعد از روزی طولانی می چشیدم که با صدای کسرا از خواب بیدار شدم.
«بلند شو... بلند شو رویا...»
چشم که گشودم صدای مهیب باد کمی مرا ترساند. با تعجب پرسیدم: «چی شده؟»
با لحنی کنایه آمیز گفت: «طوفان نمی شه دیگه... پس این چیه؟»
با دست اشاره ای به بیرون کرد. گفتم: «حالا که چیزی نشده من رو بیدار کردی.»
«چیزی نشده؟ از فرط طوفان و بارون شومینه خاموش شده. آب داره می ریزه تو کلبه، شیشه های پنجره هم کم مونده بشکنه... من به محکم بودن این کلبه شک کردم... می ترسم آن قدر استقامت نداشته باشه... ببین چه طوفانیه.»
روی تخت نشستم و گفتم: «خب چه کار کنیم؟»
«بلند شو برمی گردیم ویلا.»
«تا ویلا که خیلی راهه... توی این هوا!»
«بهتره که چهار تا چوب این کلبه رو سرمون خراب شه... من وسایل رو برمی دارم تو پشت سرم بیا.»
با چشمانی خواب آلود از جا برخاستم. کسرا سبد وسایل را برداشت. وقتی در را باز کرد از شدت باد لرزم گرفت. تازه متوجه شدم چقدر هوا خراب است. کسرا از پله ها پایین رفت و من در را بستم و پشت سر کسرا راه افتادم، اما از شدت باد و باران نمی توانستم سرم را بلند کنم. صدای بلند کسرا را میان صدای باد و تکان خوردن شاخ و برگ درختان شنیدم.
«دستم رو بگیر رویا.»
«نمی خواد، تو برو... من پشت سرت می آم... دستت پره.»
کسرا کمی مکث کرد و گفت: «پس پشت سرم بیا.»
آن قدر باد شدید بود که حرکت کردن برایمان مشکل بود. به خودم گفتم کاش اصرار نکرده بودم.
از صدای رعد و برق خشکم زد. از ترس دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم و در دل گفتم: خدایا، خودت به خیر بگذرون.
جنگل تاریک بود و گاهی با رعد و برق روشن می شد. ترسیده بودم. از ترس دویدم تا خودم را به کسرا برسانم تا دستش را بگیرم که تا زانو در گِل فرو رفتم. نگاهی به پاهایم انداختم و گفتم: «اَه... لعنتی...»
شلوارم تا زانو گِلی شده بود. در تاریکی تلاش کردم از آن گودال پر گِل خارج شوم که تا کمر فرو رفتم. تازه متوجه شدم در باتلاق افتاده ام. هرچه تقلا کردم زمین سفتی پیدا نکردم که با تکیه به آن بیرون آیم. آن لحظه بود که از ترس فریاد زدم: «کسرا...»
اما کسرا خیلی از من دور شده بود و زیر آن باران شدید صدایم را نمی شنید. هر لحظه بیشتر فرو می رفتم که با ترس فریاد زدم: «کسرا... تورو خدا... صدام رو می شنوی؟»
خدای من، چه کار می کردم در تاریکی محض جنگل و زیر باران شدید که بر سر و رویم می بارید در باتلاق گیر کرده بودم. زیر لب گفتم: «عجب غلطی کردم... ای خدا... کمکم کن.»
هرچه تلاش می کردم بیشتر در باتلاق فرو می رفتم. فکر کردم اگر کسرا پیدام نکنه چی می شه؟
عاقبت مقاومتم شکست و اشک هایم جاری شد. تا گردن در باتلاق فرو رفته بودم. در حالی که می گریستم کسرا را صدا می زدم. ناگهان صدایش را شنیدم. با خوشحالی فریاد زدم: «من اینجام... من اینجام... تو رو خدا... زود باش.»
نور چراغ قوه کسرا روی صورتم افتاد. با دیدن من چهره اش دگرگون شد. «نمی دونم چی شد... کسرا تورو خدا زود باش.»
با چراغ قوه اش دنبال شاخه درختی گشت. دوباره زیر پایم خالی شد و تا چانه در گِل فرو رفتم. هم با صدای بلند می گریستم و هم فریاد می زدم.
«زود باش... کسرا...»
«صبر کن... الان می آم.»
«نرو... تورو خدا نرو...»
«چیزی اینجا نیست. می رم طناب توی ماشین رو بیارم.»
«نه... تو رو خدا نه...»
او رفت و من با صدای بلند گریستم. انگار باران شدیدی که می بارید مرا بیشتر در باتلاق فرو می برد. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فقط کافی بود کمی دیگر فرو روم، مطمئن بودم نمی توانم نجات پیدا کنم. همان لحظه دوباره زیر پایم خالی شد و من در حالی که به سختی سرم را بالا نگه می داشتم تا نفس بکشم فریاد می زدم و می گریستم.
کسرا برگشت. طناب را به سمت من انداخت، اما در میان آن همه گِل و تاریکی طناب را نمی دیدم. در حالی که از ترس می لرزیدم و می گریستم با التماس گفتم: «کسرا تورو خدا... کمکم کن... دیگه نمی تونم.»
کسرا هرچه سعی می کرد نمی توانست سر طناب رو به دستم برساند. دنبال راه حل دیگری می گشت که دوباره زیر پایم خالی شد و با فریاد زیر گِل رفتم. نفسم داشت قطع می شد. دیگه نمی توانستم هیچ کاری بکنم. دست هایم را که از بالا گرفته بودم هم کم کم در گل فرو می رفت. ناگهان فشار دست کسرا را احساس کردم. وقتی سرم را از میان گِل بالا آورد صدای رعد و برق شدیدی را شنیدم. احساس کردم هیچ نیرویی برایم نمانده است.
وقتی کسرا به زحمت مرا روی علف های خیس جنگل کشاند از ترس از حال رفتم.
نمی دانم چقدر گذشت که با قطره های باران که به صورتم خورد چشم گشودم. باران گل روی صورتم را شسته بود. کسرا با سر و صورتی گلی و با عصبانیت نگاهم می کرد. به زحمت لبخند زدم و گفتم: «ممنونم.»
از جا برخاست و بدون هیچ حرفی دستم را گرفت تا از جا برخیزم. به سمت ماشین رفتیم. لباس های گلی ام زیر باران کمی شسته شده بود. گفتم: «صندلی ماشینت کثیف می شه اگه...»
حرفم را قطع کرد و با عصبانیت گفت: «سوار شو.»
سکوت کردم و سوار شدم. تا ویلا هر دو ساکت بودیم. وقتی رسیدیم از داخل شدن به خانه با آن سر و وضع اکراه داشتم، اما کسرا باز با عصبانیت گفت: «می خوای تا صبح اینجا واستی!»
به سمت اتاقمان رفتم. ملحفه ای پهن کردم و لباس های کثیفم را روی آن گذاشتم و به حمام رفتم. وقتی بیرون آمدم تا خواستم حرفی بزنم کسرا به حمام رفت. ناچار باز هم سکوت کردم و تنها روی تخت نشستم تا بیاید. وقتی در حمام باز شد و کسرا با حوله از حمام بیرون آمد گفتم: «متأسفم.»
فکر نمی کردم دیگر عصبانی باشد، ولی اشتباه کردم. با چنان حرصی فریاد زد ساکت باش که ترسیدم بقیه حرفم را بزنم. با بغضی سنگین گفتم: «باشد... ولی ازت ممنونم.»
پتو را رویم کشیدم و روی تخت دراز کشیدم. منتظر بودم کنارم بیاید، ولی نیامد. صدای بسته شدن در اتاق باعث شد اشک هایم جاری شود. هرچه منتظرش ماندم تا برگردد نیامد. و من با چشمانی بارانی خوابیدم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم جای کسرا روی تخت خالی بود. صورتم را که شستم از پله ها پایین رفتم. نگاهم به پتوی مچاله شده و بالشت روی کاناپه افتاد. آن قدر از دستش عصبانی شدم که تصمیم گرفتم جواب این کارش را بدهم. میز صبحانه را چیدم که کسرا با نان تازه برگشت. در حالی که خودم را سرگرم چیدن سفره نشان می دادم متوجه شدم به سمت میز صبحانه می آید. صدایش را شنیدم که گفت: «صبح به خیر.»
جوابش را ندادم. پشت میز نشستم و با نانی که سر سفره گذاشته بود لقمه درست کردم.
کسرا گفت: «جالبه! انگار خانم طلبکار هم شده!»
حرفش را نشنیده گرفتم. او هم پشت میز نشست. هر دو ساکت بودیم که صدای زنگ در به صدا درآمد. کسرا به سمت اف اف رفت و گفت: «بله... سلام... چه به موقع... بفرمایید.»
در را باز کرد و گفت: «پسردایی و همسرش هستن.»
نگاهش هم نکردم. کسرا در ورودی خانه را باز کرد. چند دقیقه بعد رزا وارد خانه شد، همان طور که فکرش را می کردم، اما نه به آن زیبایی که تصورش را کرده بودم. قیافه ای معمولی داشت. چشمانی آبی، پوستی سفید و قدی بلند. از پشت میز برخاستم و گفتم: «سلام.»
با لبخند نگاهم کرد. همان موقع کسرا وارد ساختمان شد و گفت: «خوش آمدید.»
به سمت رزا رفتم و با او دست دادم. در باز شد. سربرگرداندم تا سلام کنم که مات و مبهوت شدم. باور نمی کردم! مسعود بود، همان کسی که عاشقم شده بود و به خاطر من سفرش را به تعویق انداخته بود، همان که هر روز دنبالم می آمد تا مرا به بیمارستان ببرد. او هم حیرت زده سر جا مبهوت ماند.
کسرا گفت: «پسردایی ام مسعود... همسرم رویا.»
ات و مبهوت به مسعود خیره شده بودم که متوجه نگاههای پرسش گر کسرا شدم
-می رم چایی بریزم
کسرا پشت مسعود زد گفت
-خب تعریف کن ..چه خبر ؟
عصبی بودم اضطراب و نگرانی هم سراغم آمده بود نفهمیدم چطور چای می ریزم . روی سینی می گذارم .همه حواسم به حرف های مسعود بود که گفت
-هیچی دیگه .بعد از ان اتفاقی که برام افتاد همدیگر رو ندیدم
-خب اشکال نداره . بعضی شکست های عشقی ادم رو می سازه
صدای مسعود را شنیدم که گفت
-نه .من هر جور شده پیداش می کنم و او را به سزای بلایی که سرم آورد می رسونم
فنجان چای از دستم رها شد و آب جوش روی دستم ریخت .فریاد کوتاهی کشیدم و شیر سماور را بستم . تا خرده شیشه ها را جمع کنم که کسرا وارد آشپزخانه شد گفت
-چی شد ؟
در حالی که از شدت سوختگی دستم تکان می دادم با دست دیگرم خرده شیشه ها را جمع کردم گفتم
-هیچی
مچ دستم را گرفت و مرا بلند کرد . دستم را زیر شیر آب گرفت گفت
-خودت رو سوزندی
-چیزی نیست
صدای مسعود را شنیدم گفت
-کسرا جان . ما چای نمی خوریم . بیا
کسرا در یخچال را باز کرد در حالی که پماد سوختی بر می داشت گفت
-این سماورتون هم که خرابه . از شیرش درست آب نمیاد . دست خانومم رو سوزنده
سر بلند کردم لبخند کمرنگ مسعود را دیدم سرم را که زیر انداختم مسعود گفت
-بله دیگه هر چه عیب و ایراد از وسایل این ویلا ست
کسرا در حالی که پماد را روی دستم می زد گفت
-زبونت رو گاز بگیر .می خوای بگی خانم باعث شد فنجان چای بشکند ؟
-نه من جسارت نکردم
کسرا در حالی که به صورتم نگاه می کرد گفت
-معلوم هست حواست کجاست ؟
آرام گفتم
-خوب شد . بسه ..هر چی پماد بود روی دستم زدی
لبخند زد و به آرامی گفت
-به خاطر دیشب ازت معذرت می خوام . خواهش می کنم دیگه حواست رو جمع کن . اون از دیشب این هم از امروز . خدا می دونه تا پس فردا که برگردیم می خوای چه بلایی دیگه ای سر خودت بیاری
سکوت کردم
کسرا گفت خودش چای می اره و پیشنهاد کرد برم به اتاق کنار رزا نشستم ..او آرام با لهجه ای شیرین گفت
-خیلی دوستت داره
با تعجب نگاهش کردم . مسیر نگاهش را متوجه کسرا کرد . آهسته گفت
-ارزوم بود مسعود هم مثل اون دوستم داشت
نگاهی به مسعود کردم که سرش را به سمت من برگرداند . نگاهش مرا ترساند . سرم را پایین انداختم .کسرا با سینی چای وارد اتاق شد گفت
-لابد خسته اید . بعد از صبحانه برید کمی استراحت کنید
بعد از صبحانه مسعود و همسرش برای استراحت به اتاق خودشان رفتند . به کسرا گفتم
-کسرا یادته گفتی پسر دایی ات ماجرایی داره که باید برام بگی ؟
-اهان اره . چطور مگه ؟
-می خوام بشنوم
-بدون معذرت خواهی و قول دادن برای این که دیگه لجبازی نمی کنی و حرف رو گوش می دی هیچی نمی گم
-معذرت می خوام قول میدم
-چه عجله ای داری برای شنیدن
-بگو دیگه
-هیچی مسعود قبل از ازدواجش عاشق دختری به نام رویا بود درست هم اسم تو . دختری که مسعود خیلی عاشقش بود ولی بی وفایی می کند و در مقابل اصرار های او برای ازدواج بهش می گه که از همه مردها بیزاره و دل مسعود را می شکند . مسعود چند وقتی سعی می کنه دل او رو به دست بیاره . ولی موفق نمیشه و دست آخر از ایران می ره .ازدواجش با رزا هم به قول خودش فقط برای تفریح بوده . چون هنوز هم دلش پیش اون دختره است . می خواد پیداش کنه و بهش نشون بده که از عشق او افسردگی گرفته . می خواد نشونش بده که به خاطر لجبازی با او تن به ازدواجی داده که براش عذاب اور است تا آرامش بخش
با عصبانیت گفتم
-دیوونه ...دیوونه
-چی ؟
با عصبانیت روی میز زدم گفتم
-خیلی این پسر دایی ات احمقه . . خب لابد اون دختره دوستش نداره
-حالا تو چرا این قدر عصبانی هستی ؟
-کی بر می گردیم تهران ؟
-فردا هم بمونیم
-من می خوام برگردم
-رویا زشته . مسعود و رزا تازه امروز آمدن . زشته تنهاشون بذاریم
با ناراحتی گفتم
-من خسته شدم . می خوام برگردیم
-چشم عزیزم .فردا هم تحمل کن . بر می گردیم
کسرا را تنها گذاشتم . به اتاق خودمان رفتم . در را قفل کردم تا کسرا وارد اتاق نشود . در حالی که از فرط عصبانیت در طول اتاق راه می رفتم با خودم فکر کردم بهتره همه چیز را برای کسرا بگم . تا نذاره مسعود با حرفاش من رو اذیت کنه . عجب بدبختی شد . اینم از اقبال من .
صدای در به گوشم رسید
-رویا ..چرا در و قفل کردی ؟
-حالم خوب نیست می خوام استراحت کنم
-درو باز کن ببینم چی شده
در را که باز کردم کسرا متعجب نگاهم کرد گفت
-یک دفعه چی شده ؟
-حالم خوب نیست . دیشب نخوابیدم . سرم سنگینه .می خوام استراحت کنم
-دستت چطوره ؟
دستم را گرفت تا نگاهی بندازه که دستم را از میان دستش کشیدم گفتم
-خوبه
-چرا این جوری می کنی ؟ انگار نگرانی .نگران نباش . کارهای شرکت عقب نمی مونه
-نگران نیستم . فقط سرم درد می کنه
-می خوای بریم دکتر ؟
-نه کسرا . نه می خوام بخوابم
بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت . کنار چارچوب در ایستادم و من من کنان گفتم
-کسرا
برگشت به وضوح ناراحتی را می شد از چهره اش خواند طاقت نیاوردم گفتم
-بیا
برگشت و کنار در ایستاد دستش را گرفتم و او را به داخل اتاق کشیدم در را بستم و دستانم را دور گردنش آویختم گفتم
-من رو ببخش . نباید عصبانی می شدم
دستانش را دور کمر م حلقه کرد دلم خواست همه چیز را به زبان بیاورم . به چشمانش خیره شدم . اما طاقت نداشتم ان روز زیر ان نگاه مهربان همه داستان را برایش بگویم . من که خلافی نکرده بودم . که بخواهم اعتراف کنم . مسعود حتا به خواستگاری من نیامده بود . با افکارم در جدال بودم که گفت
-تا کی باید نگات کنم ؟
-یه چیزی می خوام بهت بگم به شرط این که بعدش مسخره ام نکنی . دستم هم نندازی و نخندی
-چی ؟
-من ..من
زبانم یاری نمی کرد تا جمله دوست دارم را به زبان بیارم . بعد از ان همه سال کینه و نفرتی که از مردها داشتم با این معجره عشق که پیش آمده بود .کسرا با سهیل فرق می کرد .از نگاهش می خواندم هیچ تردیدی در عشقش نبست به من نیست . ولی زبانم یاری نمی کرد . وقت سکوتم طولانی شد گفت
-چی شد ؟ نمی خوای بگی ؟
به چشمانش نگاه کردم رویم را برگرداندم چون زیر نگاهش تاب حرف زدن نداشتم . در حالی که با یقه پیراهنش بازی می کردم گفتم
-من ..من خیلی ...دوستت دارم
ساکت بود . سر بلند کردم و نگاهش کردم . ان قدر حالت چشمانش جذاب شده بود که مات و مبهوت چشمانش شدم لبش به لبخند شکفت و در کمال ناباوری اشک از چشمانش جاری شد.
«اِ... کسرا... گریه می کنی؟»
خندید و با دست اشک هایش را پس زد و گفت: «تو به اینها می گی گریه؟ این اشک خوشحالیه... اشک شوقه... نمی دونی چقدر منتظر شنیدن همین یه جمله بودم... دیگه ازت ناامید شده بودم.»
خندیدم و گفتم: «جرأت گفتنش رو نداشتم... وگرنه تو قبل از عقدمون توی قلبم جا گرفته بودی.»
دوباره مرا در آغوش گرفت و پیشانی ام را بوسید و گفت: «برو استراحت کن... تنهات می ذارم تا بخوابی.»
«نه... پیشم بمون.»
با لبخند موافقتش را اعلام کرد. کنارم روی تخت دراز کشید.
گفتم: «کسرا، یه چیزی می خوام ازت بپرسم.»
«دو تا چیز بپرس عزیزم.»
«نظر تو در مورد مسئله مسعود چیه؟ به نظر تو کی مقصر بوده؟»
«نمی دونم. ولی این طوری که مسعود می گه دختره قصد اذیت داشته... می دونی، این طور که مسعود برام تعریف کرده انگار دختره می دونسته مسعود عاشقش شده، ولی از همون اول نگفته قصد ازدواج نداره تا مسعود رو بیشتر اذیت کنه.»
«آخه دختره چه گناهی داشته... خُب نمی خواستتش.»
«این جوری! بعد از مدتی طولانی که هر روز باهاش رفته و آمده، بهش گفته قصد ازدواج ندارم و از مردها بیزارم و این چرت و پرت ها... تو نمی دونی رویا، ولی من حال مسعود را دیدم... شاید باور نکنی، ولی اگه بگم از عشق اون دختر سنگدل سوخت، دروغ نگفتم.»
قلبم از حرف های کسرا به درد آمده بود. دلم می خواست بهش بگم اگه الان آن دختر جلوی روت حاضر بشه چه کار می کنی؟ و بی اختیار این جمله را به زبان آوردم. کسرا گفت: «می دونم چی بگم.»
«چی می گی؟»
مکثی کرد و گفت: «نمی دونم، ولی مطمئن باش آن قدر از کاری که کرده و بلایی که سر جوان مردم آورده می ترسونمش تا دیگه چنین غلطی با کس دیگه ای نکنه.»
انگار با پتک توی سرم کوبیدند که چشمانم را از زور درد فشردم. کسرا دستم را گرفت و گفت: «چی شد رویا؟!»
دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و گفتم: «سرم تیر کشید.»
«آخه تو با این سردردت چرا از مسعود و ماجرای او می پرسی؟ استراحت کن تا حالت بهتر شه.»
و بعد موهایم را بوسید و گفت: «من می رم تا بخوابی.»
کسرا از اتاق بیرون رفت و من بی اختیار زدم زیر گریه. این دیگه چه مصیبتی بود سرم آمد! مسعود دیگه از کجا پیداش شد. خودم هم گیج شده بودم که تاوان چه چیزی را دارم پس می دهم.
این شروع ماجرایی جدید برای من و کسرا بود، ماجرایی که هنوز هم در حیرت آن مانده ام.

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
كيش و مات|مرضيه يگانه


نخستین مسافرت ما درست در همان دو روز آخر خراب شد. به اصرار من و به بهانه سردرد به تهران برگشتیم. کسرا اصرار داشت به خاطر سردردهایم به دکتر بروم، اما من به زبان قبول کردم و در عمل پشت گوش انداختم.
بعد از سفر چند روزه ما، دیگر مسعود را ندیدم. گرچه از کسرا شنیدم خانه پدر و مادرش است. آنها ما را برای شام دعوت کردند. هرچند اکراه داشتم، ولی به خاطر کسرا قبول کردم.
وقتی می خواستیم برای شام به منزل دایی کسرا برویم، من از فرط ناراحتی ساکت و گوشه گیر شده بودم. با خودم فکر کردم همه چیز را به کسرا بگویم تا بلکه از آن فشار راحت شوم. در افکارم غرق بودم که در اتاقم زده شد. مادر در را گشود و گفت: «اگه گفتی کی آمده دیدنت؟»
«کسرا دیگه.»
آرام وارد اتاق شد و گفت: «اشتباه کردی... منم.»
از شوق از جا برخاستم و گفتم: «آرام!»
او مرا در آغوش کشید و گفت: «می گن آدم هرچه پولدارتر، خسیس تر، تویی دیگه... بابا چی می شد اگه یه تلفن به من بزنی؟ می دونی از کی تا حالا ندیدمت!»
حالت نگاهش تغییر کرد و گفت: «راستی فوت پدرت رو تسلیت می گم.»
«ممنونم.»
«شنیدم خبرایی شده... همون پسر پروریی که حرصت رو درآورده بود... چی شد یکدفعه شد همسرت؟!»
خندیدم و او را دعوت به نشستن کردم. در حالی که خودم هم رو به روی او می نشستم گفتم: «نمی دونم... فقط می دونم خیلی دوستش دارم.»
با صدای بلند خندید. «عشق؟ دوست داشتن؟ تو! بعیده... چه نقشه ای برای این یکی کشیدی؟»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «نه... باور کن دیگه هیچ نقشه ای توی سرم نیست. من خیلی وقته توبه کردم. خیلی دوستش دارم آرام... باورت می شه؟ من؟ یکی رو دوست داشته باشم؟»
لبخند روی لبش محو شد. «راستی؟ یعنی تو قبولش کردی؟ باورم نمی شه.»
«باور کن... شاید به خاطر توبه ای که کردم خدا کسرا را به من هدیه داد.»
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: «تازه دارم دوباره عشق و محبت را باور می کنم، ولی این رو هم بگم که کسرا با بقیه فرق داره.»
«اُه... حالا ببین چه تعریف هم می کنه.»
«فقط یه مشکلی پیش آمده.»
«چی؟»
«مسعود یادته؟ پسر سمجی که دست از سرم برنمی داشت و من رو هر روز می برد بیمارستان... بعد هم ازم خواستگاری کرد و به هزار بدبختی اَزم دل کند؟!»
«خُب خُب!»
«پسردایی کسرا است.»
محکم دست هایش رو به هم زد و گفت: «چه عالی... عجب ماجرا جنایی شد!»
«مسخره... مگه با تو شوخی دارم... می ترسم.»
«نترس، تو که کاری نکردی... اون دنبالت بود.»
«اما به بقیه این طوری نگفته.»
«یعنی کسرا می دونه؟»
«نه، فقط فکر می کنه یه شباهت اسمی بوده... آرام چه کار کنم؟»
«به کسرا بگو.»
«نمی دونم چرا نمی تونم بگم... از نگاهش خجالت می کشم.»
«اُه اُه... رویا بهت نمی آد این قدر عاطفی شده باشی. کسرا با تو چه کار کرده؟»
«هُوی... مؤدب باش... آقا کسرا.»
«خُب حالا... این قدر پرروش نکن تا مثل سهیل در نره.»
«کسرا مثل سهیل نیست... فهمیدی؟»
«ببینم، تو با من دعوا داری؟ خُب چه کار کنم؟»
«اَه... تو هم که به درد هیچی نمی خوری... پس این یه نخود مغزی که توی سرته به چه درد می خوره؟ خُب فکر کن دیگه.»
«آهان... توی سر من یه نخود مغزه؟! پروفسور، توی سر تو که هیچی نیست و پوکه.»
«شوخی نکن که حوصله ندارم.»
«داشته باش... باید حوصله داشته باشی. عاشقی دردسر داره عزیزم.»
«یعنی یک بار نشد انرژی مثبت به من بدی ها!»

آن شب در فکر گفتن یا نگفتن ماجرا به کسرا بودم. پیش از آمدن او مادریشتر از من وسواس به خرج می داد برای انکه چه لباسی بپوشم .مادر کنار کمدم ایستاده بود و کت و دامن هایم را بیرون می کشید و می گفت
-نه این ..نه . اینم ..نه ...اهان این خوبه
مادر کت و دامن بلند مغز پسته ام را بیرون کشید و گفت
-این محشره . رویا . خیلی بهت می اد
می دانستم ان کت و دامن خیلی به من می آمد . ولی چون نمی خواست زیاد توی چشم مسعود باشم گفتم
-نه مادر .کت و شلوار مشکی ام بهتره .
-نه مگه داری می ری مجلس عزا ؟
کلافه بودم آخر هم اصرار های مادر کار دستم داد . همان کت و شلوار را پوشیدم . جلوی اینه به چهره ام خیره شدم که مادر گفت
-وا ...چرا این جوری نگاه می کنی ؟ خیلی هم قشنگه
-آخه مادر . این خیلی مجلسیه
-خب دایی کسرا اولین باره که تو رو می بینه . بهتره که مجلسی تر باشد
صدای زنگ در هولم کرد . با عجله شال همرنگ لباسم را سرم کردم .مادر مانتوام را آورد و مرا بوسید گفت
-خوش بگذره
در حیاط را که می بستم . کسرا در ماشین را برایم باز کرد گفت
-سلام
بین راه سکوت کرده بودم . دلشوره اذیتم می کرد . از این که کسرا همراهم بود دلم قرص بود جلوی خانه آقای حکیمی که رسیدیم کسرا گفت
-چیزی شده
-نه چطور مگه
-به نظرم خیلی نگرانی
-چیزی نیست . باز این سردرد لعنتی سراغم آمده
-مگه نرفتی دکتر ؟
-نه بابا .مگه بچه ام تا یه چیزیم میشه برم دکتر
-خب . من میدونم چه کار کنم . فردا با هم می ریم دکتر
در باز شد و همراه کسرا وارد خانه شدیم .زن دایی کسرا در چوبی بزرگ را برایمان گشود و به ما خیره مقدم گفت
همراه کسرا وارد خانه شدیم . نمی خواستم مانتوام را در بیاورم . که خانم حکیمی گفت
-مانتو رو بدید به من براتون آویزان کنم
مردد بودم ولی عاقبت در آوردم . جلوی اینه در ورودی نگاهی به خودم کردم . ان لحظه با خودم گفتم
-عجب اشتباهی کردم این کت و دامن رو پوشیدم . حالا مسعود فکر می کند به عمد خواستم بیشتر دلش را بسوزانم
خانمی حکیمی گفت
-بفرمایید
وارد اتاق پذیرایی شدم . جز آقای حکیمی کسی نبود . نفسم بالا آمد . لبخند روی لبم نشست . سلام کردم . کسرا نگاهی به من کرد و ارام گفت
-می خوای من رو دیوانه کنی ؟
-برای چی ؟
-این چه لباسیه پوشیدی ؟
با ناراحتی گفتم
-تقصیر مامان بود . گفتم نمی خوام بپوشم ولی ..
حرفم را قطع کرد در گوشم گفت
-ماه شدی عزیزم . دلم می خواد صورتت ببوسم ..ولی حیف که دایی به ما خیره شده و گرنه
خندیدم گفتم
-کسرا یه چیزی بگو انگار دایی و زن دایی ات فقط به من خیره شدند
کسرا با صدای بلند گفت
-خب چه خبر ؟ مسعود کجاست ؟
-توی اتاق شه . الان می اد
از شنیدن این حرف دوباره نگران شدم . طولی نکشید که مسعود همراه رزا به جمع ما پیوستند . با اکراه به او سلام کردم مسعود درست روبه رویم نشست . درحالی که به من خیره شده بود گفت
-شما خوب هستید ؟
در حالی که نگران بودم جوابش را ندادم . اما کسرا همان طوری که با دایی اش صحبت می کرد با دست روی پایم زد گفت
-با شما هستند
-بله خوبم
مسعود جوری لبخند زد که حالم را بد کرد . می خواستم به هر طریقی شده از زیر نگاهش فرار کنم .
بلند شدم گفتم
-ببخشید
وقتی از اتاق پذیرایی خارج شدم نمی دانستم باید چه کار کنم . جلوی در خروجی مردد ایستاده بودم که صدایی شنیدم
-چیزی شده
ترسیدم . دستم را روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم . با لبخند گفت
-ترسوندمت ؟ ببخشید
در حالی که به وضوح از ترس صدایم می لرزید از شدت نگردانی دستهایم به لرزش افتاده بود گفتم
-تو چی می خوای ؟
-هیچی اومدم . بگم چیزی لازم داری برات بیارم ؟
-نه نه
مکثی کرد گفت
-باشه ولی اگه بخوای ابی به صورتت بزنی دستشویی از این طرفه -باشه
خواست به سمت اتاق برگردد گفتم
-مسعود
-بله ؟
-تو تو هیچی ..هیچی برو
متوجه نگرانی ام شده بود . لبخندی زد که دوباره منقلب م کرد گفت
-نمیدونم چرا زمانه چیزی ها را عوض می کنه . یه روز من به تو التماس می کردم و از نگرانی داشتم هلاک می شدم حالا نوبت تو است
با همان لبخند وحشتناک به اتاق برگشت . از شنیدن این حرفش خیلی حالم بد شد . با عجله وارد دستشویی شدم ابی به صورتم زدم . در فکر بودم که مسعود چه نقشه ای برایم کشیده که صدای چند ضربه به در دستشویی مرا از افکارم بیرون کشید
-رویا ..حالت خوبه ؟ چی شده ؟
-حالم خوبه کسرا
-در رو باز کن
در را که باز کردم . با نگاه نگران کسرا مواجه شدم . که روی صورتم دقیق شده بود با نگرانی گفت
-ولی انگار حالت خوب نیست ...نه
-یه کم ..چیزی نیست الان خوب میش م
دستم را گرفت گفت
-دستت یخ کرده . فشارت پایینه ؟
دستم را بیرون کشیدم گفتم
-گفتم چیزی نیست
با لحنی عصبی گفت
-فردا با هم می ریم دکتر . باید علت این سردرد هات معلوم بشه
-کدوم سردرد ؟ فشارم پایینه ..می خوای بری دکتر بگی آقای دکتر دست خانمم سرده ؟
-خوش نمک شدی ؟ حالا برات نقشه ها ریختم
وارد اتاق پذیرایی شدیم . خانم حکیمی میز شام آماده کرده بود سر میز حالم بهتر شده بود سعی کردم به مسعود نگاه نکنم .
-غذات سرد شد چرا نمی خوری ؟
صدای کسرا در گوشم می پیچید . سرم را به سمتش گرفتم
-میل ندارم
-رویا . تو یک دفعه چت شده ؟ تو که گفتی حالت بهتر شده ؟
-سرم درد می کنه . نمیتونم چیزی بخورم . ببخشید خانم حکیمی خیلی خوشمزه بود
-شما که چیزی میل نکردید !
-ممنون کافی بود . سرم درد می کنه . شرمنده شما شدم ..ببخشید
-خواهش می کنم همین که شما رو زیارت کردیم . خوشحال شدیم . ولی آخه یه چیزی می خوردید . می خواهید براتون سوپ بریزم ؟
-ممنون عالی بود . لطف دارید
اخر شب کسرا سردرد را بهانه کرد تا زودتر به خانه بگردیم
در راه برگشت گفت
-رویا فردا شرکت نیا . یه روز استراحت کن . برات خوبه
-استراحت ؟ نه استراحت لازم نیست . حالم خوب شد
-می خوام بدونم حالا اگه فردا نیای چی میشه ؟
-دلم برات تنگ می شه
سکوت کرد . وقتی جلوی در خانه ایستاد گفت
-امشب خیلی ماه شدی ؟ حالا نمی خوای دستمزد این همه صبر رو بدی ؟
گونه اش را بوسیدم و گفتم
-شب به خیر
از ماشین که پیاده شدم گفت
-رویا ..اگه دیدی حالت خوب نیست فردا شرکت نیا
-باشه

ان شب به قدری در فکر مسعود بودم که ساعت ها برایم ماند ثانیه ای گذاشت وقتی از فکر و خیال بیرون آمدم ساعت نزدیک چهار صبح بود. سعی کردم بخوابم. چشمانم را بستم، اما هرچه کردم خوابم نمی برد. انگار خواب از سرم پریده بود. به فکرم رسید به خاطر اینکه دیگر این قدر فکر و خیال نکنم بعد از شرکت هر روز به مطب بروم. از زمانی که دستم شکسته بود هفته ای یک بار به مطب سر می زدم، آن هم روزی که شرکت تعطیل بود.
همان روز به خانم سارمی، منشی شرکت، تلفن زدم و گفتم به مریض هایی که وقت گرفته اند تلفن بزند که همان روز بعدازظهر به مطب بیایند.
صبحانه خوردم به شرکت رفتم. وقتی ماشینم را در پارکینگ می گذاشتم ماشین کسرا را در پارکینگ دیدم. تعجب کردم چرا دنبالم نیامده است.
آن روز در شرکت کارم زیاد بود. نزدیک ظهر بود که خواب بر چشمانم فشار آورد. روی صندلی ام نشستم و سرم را به پشت صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم که در باز شد. چشم باز کردم دیدم کسرا است.
«حساب های شرکت رو می خوام برات بیارم.»
«وای نه.. حوصله ندارم.»
سکوت کرد. من که انگار خواب از سرم پریده بود گفتم: «امروز نیامدی دنبالم؟»
«گفتم امروز استراحت کنی.»
از روی صندلی برخاستم و گفتم: «استراحت؟!»
بعد در حالی که جلوی آینه روسری ام را مرتب می کردم گفتم: «خداحافظ.»
«کجا؟»
«می رم مطب.»
«مطب؟! تو که پنجشنبه ها می رفتی مطب!»
«می خوام از این به بعد هر روز بعد از شرکت برم مطب.»
با عصبانیت گفت: «تو همین شرکت رو هم که می آیی، سردرد داری، آن وقت...»
حرفش را قطع کردم و گفتم: «خداحافظ.»
«فردا اگه حوصله داشتم حساب های شرکت رو برام بیار.»
کسرا را متعجب جا گذاشتم و به مطب رفتم. اگر کسی هم نمی فهمید، خودم می دانستم که به زور دارم می روم تا بلکه از خستگی شب راحت تر بخوابم و فکر و خیال نکنم. می خواستم به این طریق از فکرهای بیهوده در مورد مسعود بیرون بیایم.
برعکس آنچه فکر می کردم آن روز مطب شلوغ بود. من تا ساعت پنج بعدازظهر ماندم. از گرسنگی و خستگی دیگه نای راه رفتن نداشتم، چه برسد به رانندگی. آخر وقت یک مریض اورژانسی برایم آمد و مجبور شدم برای او بیشتر بمانم، بعد هم با خستگی از مطب بیرون آمدم. آن قدر خسته و خواب آلود بودم که وقتی پشت فرمان نشستم سرم را روی آن گذاشتم تا بلکه چند دقیقه ای بخوابم. کمی بعد چند ضربه به شیشه ماشین خورد. سر بلند کردم. افسر راهنمایی و رانندگی بود. شیشه را پایین کشیدم. گفت: «خانم، حالتون خوبه؟»
«بله.»
«پس حرکت کنید.»
«چَشم.»
ماشین را روشن کردم، اما باید اعتراف کنم در خواب رانندگی کردم. گاهی صدای بوق اعتراض ماشین های دیگر را می شنیدم، اما با بی حوصلگی از کنارشان می گذشتم. نمی دانم چرا یکدفعه چنان به ماشین جلویی کوبیدم که جلوی ماشینم له شد. اگر کمربند نبسته بودم خودم هم باید به بیمارستان می رفتم. از ماشین پیاده شدم. راننده نگاهی به ماشینش انداخت و گفت: «اینکه می گن خانم ها نمی تونن خوب رانندگی کنن حقیقت داره.»
در حالی که به ماشینم تکیه داده بودم گفتم: «برات یه چک می نویسم، حوصله افسر ندارم... چقدر؟!»
راننده متعجب نگاهم کرد. شاید فکر می کرد معتادم که چشمانم باز نمی شود، با صدایی متعجب گفت: «سیصد هزار تومن.»
یک چک برایش نوشتم و به دستش دادم و سوار ماشین شدم. این بار دیگر خدا مرا سالم به خانه رساند، چون نمی تونستم خودم رو بیدار نگه دارم. وقتی در پارکینگ را باز می کردم مادر را دیدم که جلوی پله ها ایستاده. مرا که دید با عجله به سمتم دوید و گفت: «معلومه کجایی؟ چرا موبایلت رو جواب نمی دی؟»
تازه یادم آمد موبایلم را در شرکت جا گذاشته ام. با بی حوصلگی گفتم: «شرکت جا مونده.»
«بیچاره کسرا رو هم نگران کردم... یه تلفن بهش بزن. وای خدا... تصادف کردی؟»
«چیزی نیست.»
«چیزی نیست؟! ماشینت داغون شده... خودت سالمی؟»
«آره... مامان حالم خیلی بده، یه قرص بده بخورم دارم از سردرد می میرم.»
«باشه، تو برو بالا من ماشینت رو می آرم تو.»
از پله ها بالا رفتم. لباسم را عوض کردم و خودم را روی کاناپه انداختم. از زور سردرد خوابم نمی برد. مادر با عجله از پله ها بالا آمد و گفت: «آخه تو چی فکر کردی؟ مگه چقدر جون داری که بخوای هم شرکت بری و هم مطب؟»
مادر با یک لیوان آب میوه برایم قرصی هم آورده بود، گفت: «برم به کسرا زنگ بزنم که لابد اون هم الان خیلی نگرانته.»
مادر کنار تلفن نشست و من روی کاناپه دراز کشیدم. صدای مادر را شنیدم.
«سلام کسرا جان... رویا الان رسید... موبایلش رو شرکت جا گذاشته که جواب نمی داده... حالش خوب نیست. سردرد داره، داره استراحت می کنه.»
مادر گوشی را گذاشت و گفت: «کسرا داره می آد اینجا.»
با بی حوصلگی گفتم: «وای... نه... الان می خواد از استراحت و این چیزا برام حرف بزنه.»
مادر با ناراحتی گفت: «حق داره... از فردا حق نداری بعدازظهر بری مطب.»
«مگه دست خودمه مامان.»
«تو آخر سر دیوونه ام می کن... از پا درمی آی مادر.»
«نترسید... من هفتاد تا جون دارم.»
مادر با دست اشاره ای به من کرد و گفت: «من که دارم یه نیمه جون می بینم.»
طولی نکشید که چشمانم مست خواب شد و همان جا روی کاناپه خوابیدم. کم کم از سر و صدای مادر و کسرا از خواب بیدار شدم. چشمان خواب آلودم را گشودم.
کسرا با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «ماشینت رو که داغون کردی!»
با چشم به مادر اشاره کردم و گفتم: «بفرمایید... به جای اینکه حالم رو بپرسد نگران ماشینه. نترس، از جیب خودم خرجش رو می دم.»
بدون هیچ حرفی از جا برخاست، رو به مادر گفت: «ببخشید مزاحمتون شدم خانم زمانی.»
مادر با تعجب گفت: «کجا؟!»
کسرا با لحنی عصبی با چشم به من اشاره کرد و با کنایه گفت: «بمونم چیزای دیگه هم می شنوم. متوجه این همه نگرانی نیست... فقط پول تو جیبش رو به رخم می کشه.»
حرفی نزدم. حوصله منت کشی نداشتم. کسرا در مقابل اصرارهای مادر کوتاه نیامد و رفت.
آن شب باز خوابم نبرد. هرچه با موبایل کسرا تماس گرفتم گوشی اش را برنداشت که نداشت. اعصابم را به هم ریخته بود. نمی دانم چرا باز لج و لجبازی بچگانه ما شروع شده بود. برایش پیامک فرستادم: آقای لجباز یه دنده... کوتاه بیا. ببخشید... گوشی ات رو جواب بده.
در جوابم فرستاد: جواب ابلهان خاموشی است.
با عصبانیت در جوابش به یاد خاطرات گذشته نوشتم: بچرخ تا بچرخیم. او تنها به همین چند کلمه اکتفا کرد. هِه هِه هِه... خندیدم.
از عصبانیت گوشی را روی تخت پرت کردم و گفتم: «به... ولش کن.»
دوستش داشتم، آن قدر که دلم نمی آمد بیشتر از آن اذیتش کنم. اگر کسرا را از دست می دادم می دانستم دیوانه می شوم؛ هر چند حال آن شب من هم کمتر از دیوانه ها نبود، چرا که وقتی از در محبت هم وارد شدم و برایش نوشتم: کسرا جان... منظوری نداشتم... تورو خدا این قدر ناز نکن. او برایم فرستاد: باید ادب بشی تا دیگه از این حرف هایی که کُفر من رو بالا می آره نزنی... حالا هم خودت رو خسته نکن می خوام بخوابم.
از آن لحظه به بعد هرچه برایش فرستادم جوابم را نداد. من از عصبانیت و لجبازی آن شب را هم خوب نخوابیدم.
صبح خواب آلود بودم و به زحمت از رختخواب دل کندم. وقتی چشمم به ساعت افتاد از جا پریدم. ساعت هشت بود. با عجله از جا برخاستم و گفتم: «مامان... چرا بیدارم نکردی؟»
«خواستم بیشتر استراحت کنی.»
در حالی که با عجله لباس می پوشیدم گفتم: «حالا دیرم شده، خوبه؟»
مادر با لبخند لقمه ای به دستم داد گفت
-مواظب خودت باش
-چشم
با ان ماشین که نمی تونستم شرکت برم در خیابان یک تاکسی دربست گرفتم و رفتم در اتاق را آرام گشودم . کسرا پشت به من جلوی میزم ایستاده بود وقتی صدای در را شنید گفت
-لیلا برگه ها رو بذار روی میز خودم نگاشون می کنم . رویا امروز نمیاد
حرف نزدم
گفت
-اگه بشه استراحت کنه خیلی خوبه
جلو رفتم و دستی به شانه اش زدم گفتم
-منظورت منم عزیزم ؟
-رویا ..برای چی آمدی ؟
-اومدم چون نمیخوام کارهای شرکت عقب بمونه . بعدش هم دیگه با من حرف نزنی ها .چون حسابی از دستت دل خورم . برای چی این همه دیشب
توجهی به حرفم نکرد و از اتاق بیرون رفت . دست به سینه نگاهش کردم در اتاق را که بست گفتم
-لج باز تویی
چند دقیقه بعد لیلا وارد اتاق شد گفت
-سلام . فکر کردم نیامدی
-این دادا شت حسابی اعصابم رو به هم ریخته ها
اولین باره که لیلا طرفداری کسرا کرد گفت
-اشتباه می کنی رویا . خیلی دوستت داره . نگران حال ته . امروز خوشحال بود که تو نمی ای و کمی استراحت می کنی . دیشب همش غر می زد که تو با خستگی شرکت رفتن و مطب خودت رو از بین می بری . حرفش رو گوش کن
-تا با من حرف نزنه . حرفش گوش نمی کنم ..اگه نگرانم بود وقتی دیشب این همه بهش تلفن کردم موبایلش رو بر می داشت
لیلا خندید گفت
-می خواسته تنبیهت کنه . آخه به خاطر تصادف برات نگران بود . ولی تو بهش گفتی پول تصادف رو از جیب خودت می دی ..نمی دونی چقدر از این حرفت ناراحت شده
-حالا می گی چه کار کنم ؟ تحمل ندارم باهام حرف نزنه
-برو اتاقش و خودت براش لوس کن
-لیلا جان . این کارها رو از کجا بلدی ؟
-حالا دیگه
پشت در اتاق کسرا ایستادم و چند ضربه به در زدم .
-بفرمایید
در را که گشودم وقتی نگاهش به من افتاد . سرش را پایین انداخت و مشغول کارش شد جلو رفتم و دستش را گرفتم
-کسرا . باز قهر کردی کوچولو ؟ چند دفعه باید بگم قهر می کنی بکن . ولی حرف بزن
بدون توجه به من کشوی میزش را باز کرد . کتابی بیرون کشید . دفتر حساب رسی بود . داشتم جوش می آوردم . بالای سرش ایستادم دستم را دور گردنش آویختم و در گوشش گفتم
-خب چه کار کنم ؟ با معذرت خواهی راضی می شی ؟
با لحن جدی گفت
-سرم خیلی شلوغه ..کار دارم رویا
دیگه حتا برای من وقت نداری ؟
سکوت کرد
با عصبانیت گفتم
-به خاطر لج و لجبازی هم که شده در این شرکت رو تخته می کنم تا ببینم دیگه بهونه ات چیه ؟
با لحن خودم گفت
-بهتر ...دیگه منت این شرکت و پول تو جیبی ات رو سرم نمی ذاری . خودتم یه نفس راحت می کشی
با عصبانیت به سمت در رفت . نگاهش کردم . نگاهم کرد . ابرویی بالا انداخت
-بله رویا خانم . این جوریه
لحظه ای چشمانم تار شد و سرم گیج رفت . از خستگی و بی خوابی بود
دستم را به چار چوب در گرفتم . صدایش مهربان شد پرسید
-رویا ...چی شده ؟
سرم را که بلند کردم حالم بهتر شده بود . ولی بد ندیدم کمی نمکش را زیاد کنم . در حالی که دستگیره در را گرفته بودم آرام روی زمین نشستم کسرا به سمتم آمد گفت
-چی شده ؟
در حالی که دستم روی پیشانی ام بود گفتم
-سرم گیج رفت
کمکم کرد تا روی صندلی بنشینم . بعد از اتاق بیرون رفت . لبخند زدم . دلم نیامد این فرصت را از دست بدهم .به همین خاطر سرم را به صندلی تکیه دادم و دستم را روی پیشانی گذاشتم .چشمانم را بستم و خودم را بی حال نشان دادم . کسرا برگشت . در حالی که صدای به هم خوردن قاشق چای خوری را به لیوان می شنیدم چشمانم را باز کردم
لیوان آب قند را به دستم داد گفت
-بیا یه خورده بخور
همان طور که آب قند را می خوردم به چهره اش نگاه کردم گفت
-چی بگم ؟ قهر کنم می گی حرف بزن . حرف بزنم می گی در مورد استراحت و کم کردن کارها حرف نزن
لیوان را به دستش دادم گفتم
-دستت درد نکنه
خواستم از روی صندلی بلند بشم که گفت
-خواهش می کنم چند دقیقه بشین حالت خوب بشه
-من خوب نمیشم
-این چه حرفیه
-خوب نمیشم تا وقتی که تو اذیت و آزار دیشب رو جبران نکن ی
لبخند زد و گونه ام را بوسید گفت
-راضی شدی ؟
-همین ؟ باید ناهار هم بریم بیرون وای کسرا . دلم می خواد یه غذای درست و حسابی مهمونم کنی
-چشم عزیزم . ولی شرط داره امروز مطب نری
-نمیشه کسرا . مریض ها منتظرم هستند
-پس از فردا دیگه نمی ری
-حالا یه کاریش می کنم
-همین که گفتم
-خب ..باشه ..نمی رم
-ساعت دوازده و نیم آماده باش
از روی صندلی برخاستم که گفت
-مراقب باش .. می خوای تا اتاقت باهات بیام ؟
-چه کار کنم . عذاب وجدان ولم نمی کنه . کسرا همش نقش بازی کردم
-چی ؟
-حالم بد نشده بود . فقط یک لحظه سرم گیج رفت . اما وقتی دیدم داری اشتی می کنی و مهربون میشی کمی پیاز داغش زیاد کردم
-ای دختر بلا . یه آب قند و یه بوسه .یه ناهار ازم گرفتی . حالا می گی این ادها همه الکی بوده ؟
-خداحافظ . نهار سر جاشه ها
-هر چی می کشم از دست تو است
ان روز فکر می کردم همه چیز همان گونه خوب خواهد بود . اما اصل ماجرا هفته بعد شروع شد . وقتی قبول کردم مطب رو فقط روزهای پنج شنبه باز کنم . کسرا هم خوشحال شد و همه چیز دوباره مثل قبل شده بود تا این که کسرا روزی به اتاقم آمد گفتم
-امروز یه جایی دعوتم ..می شه برم ؟
-تنها ؟ دلت می اد ؟
-خب آخه از دوستای قدیمیه . او هم می خواد تنها بیاد و یاد گذشته کنیم . بگیم و بخندیم
کف دستانم را روی میز گذاشتم و به سمتش خم شدم گفتم
-چه جالب . رفیق باز هم بودی و ما نمی دونستیم
خنده ای سر داد گفت
-رویا دیرم شد . برم یا نه ؟
-چه من اجازه بدم یا نه . تو می ری . پس برو . ولی یادت باشه من یادم نمیره من رو تنها گذاشتی
چشمکی زد و با همان لبخند گفت
-عوضش شام با همیم ..خوبه ؟
-فقط از حقوقت کم می کنم
با خنده به سمت در رفت گفت
-اشکالی نداره . منم می دونم چطوری اذییت کنم
او رفت و من سرگرم کارم شدم . در غیاب کسرا مزه نداشت . کار کنم . تا بعد از ظهر منتظر کسرا شدم عجیب بود که آنقدر دیر کرده بود .دست آخر کلافه شدم . به موبایلش زنگ زدم ولی جواب نداد . کم کم نگرانش شدم چند بار دیگر تماس گرفتم . جواب نداد . توی اتاق راه می رفتم . که در اتاق باز شد و کسرا وارد شد . با نگرانی گفتم
-معلومه کجایی ؟
جوابی نشنیدم
-چرا موبایلت رو جواب نمی دی نگرانت شدم
-بیا بریم
-چی ؟
لحنی عصبی گفت: «گفتم بیا بریم.»
کیفم را برداشتم و دنبالش رفتم. وقتی پشت فرمان نشست گفتم: «چت شده کسرا؟ از کجا دلت پره.»
جوابم را نداد. با صدایی بلندتر گفتم: «با تو هستم... حواست کجاست؟»
در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را مخفی کند گفت: «می شه با من حرف نزنی.»
با تعجب نگاهش کردم: «چی؟!»
صدایش را برایم بلند کرد. «حرف نزن... ساکت شو.»
آن قدر از این رفتارش ناراحت شدم که با بغض سنگینی که در گلو داشتم ساکت شدم. در سکوتی تلخ دنبال علت رفتار کسرا می گشتم که جلوی در خانه رسیدیم. پیاده نشدم. وقتی سرش را به سمتم برگرداند با بغضی سنگین گفتم: «نمی دونم چی شده... ولی کسرا... این جواب سؤالم نبود... شام دعوتی هم پیش کش خودت.»
از ماشین پیاده شدم. او حتا حرف هم نزد، اصرار نکرد و معذرت هم نخواست.
آن شب تا صبح از غصه و عصبانیت روی تخت چمباتمه زدم و فکر کردم. از کسرا بعید بود چنین رفتاری با من داشته باشد. دلم می خواست به موبایلم زنگ بزند و حرفی بزند تا کمی آرام بگیرم، ولی این کار را نکرد و چشمان من تا صبح باز ماند.
صبح از فرط بیخوابی به زحمت از جا برخاستم و لباس پوشیدم تا به شرکت بروم. آن قدر بی حوصله بودم که صبحانه نخورده راه افتادم.
در شرکت به جای رفتن به اتاقم پشت در اتاق کسرا ایستادم. در اتاق را باز کردم. داشت وسایل روی میزش را مرتب می کرد. در را بستم و به او خیره شدم. بدون آنکه نگاهم کند گفت: «می خوام چند روزی خونه بمونم... از کارهای شرکت خسته شدم.»
کیفش را روی میز گذاشت و سر بلند کرد و به من که از تعجب و ناراحتی کنار در ایستاده بودم نگاهی انداخت. اشک هایم بی اختیار از چشمانم روان شد. علت کارهایش را نمی دانستم این عذابم می داد. نمی دانستم برای چه گناهی مجازات می شوم؟ سرش را برگرداند و گفت: «اشک هات رو پاک کن، چون من تصمیمم رو گرفتم و با این کارهای تو هم راضی نمی شم.»
بعد کیفش را برداشت و به سمت در آمد.
جلوی در ایستاده بودم. او هم در فاصله یک قدمی من ایستاد و در حالی که از نگاه کردن به چشمان بارانی ام اکراه داشت گفت: «می شه بری کنار.»
«نه... باید بدونم به چه گناهی داری مجازاتم می کنی؟»
سرش را برگرداند. از اینکه با شنیدن حرف هایم کلافه می شد سخت ناراحت شدم. او همیشه مشتاق شنیدن حرف هایم بود. حالا نمی دانم چه شده بود که او دیگر نمی خواست کلامی بشنود. جلو رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم: «کسرا، این کار رو با من نکن. طاقت این کارهات را ندارم... دارم دیوونه می شم. دیشب تا صبح منتظر بودم دست کم یه تلفن بزنی... تو از دست کارهای شرکت خسته نشدی، از من خسته شدی. راستش رو بگو من دیگه رویای تو نیستم؟»
دستانش را دور کمرم حلقه کرد. این باعث شد کمی آرام بگیرم، اما کاش حرفی می زد و قلبم را از هجوم تیرهای غم رها می کرد، ولی حرفی نزد سر بلند کردم و با چشمانی بارانی نگاهش کردم. نمی دانم چرا از نگاه کردن به چشمانم اکراه داشت.
گفتم: «چرا نگام نمی کنی؟ می ترسی با چشمام جادوت کنم؟»
از آغوشش جدا شدم و از سر راهش کنار رفتم و گفتم: «برو... من جلوت رو نمی گیرم. اگه از من خسته شده باشی هیچ کاری نمی تونم بکنم.»
با نفس عمیقی بار سنگینی که روی شانه هایش تحمل می کرد را کم کرد و گفت: «رویا، چند روز به من فرصت بده... با من تماس نگیر و به دنبالم نیا... می خوام فکر کنی. فکر کن کسرایی وجود نداره... باشه؟»
خدای من، چه می شنیدم! در حالی که با دست جلوی دهانم را گرفته بودم تا صدای شکسته شدن بغضم را کسی نشنود گفتم: «پس درست حدس زدم... از من خسته شدی؟ فکر می کردم این بار که به یک نفر اعتماد کرده ام دیگر شکست نمی خورم، اما اشتباه کردم. تو هم مثل سهیل می خوای تنهام بذاری؟ باشه... باشه کسرا، فقط این رو بدون وقتی سهیل رفت من تونستم با غم دوری اش کنار بیام، ولی اگه تو بری نابود می شم. باور کن اگر تو تنهام بذاری می میرم... می شنوی؟»
سکوت کردم تا او حرفی بزند. کسرا با تردید گفت: «چند روز رو می تونی تحمل کنی... می دونم.»
و از اتاق خارج شد.
به دیوار تکیه دادم و گریستم. خدایا، یعنی من یک بار دیگر شکست خورده بودم؟ اما این بار چرا؟ او که مرا دوست داشت. چی شده بود که یکدفعه همه چیز خراب شده بود؟
سرم درد می کرد. به زحمت به اتاقم برگشتم. روی صندلی کنار میزم نشستم و در سکوت اتاق حرف های کسرا را مرور کردم. صدای ضربه هایی به در مرا از عالم خود بیرون کشید.
در باز شد و لیلا وارد اتاق شد. رو به رویم نشست و گفت: «چی شده رویا؟ چه بلایی داره سرمون می آد؟»
سکوت کرده بودم و با چشمانی که از فرط اشک و بی خوابی به زحمت باز می شد، نگاهش کردم. دوباره گفت: «دیشب کسرا همه مارو نگران کرد. مثل دیوانه ها شده بود. در اتاقش را قفل کرده بود و از اتاقش بیرون نمی آمد، حتا امروز صبح با کسی حرف نزد.»
«من هم نمی دونم... تمام دیشب رو نخوابیدم. داشتم فکر می کردم که چه گناهی مرتکب شدم که لایق این رفتارش هستم.»
لیلا سکوت کرد. خیلی ناراحت بود. دوباره اشک هایم جاری شد و زبانم به یاری قلبم شتافت تا از بار غم قلبم بکاهد. «لیلا... دارم دیوونه می شم. باور کن منم نمی تونم تحمل کنم. به من می گه فکر کنم دیگه کسرایی وجود نداره. می خواد من رو از فکر و قلبش بیرون کنه. می دونم نمی تونم لیلا، به خدا نابود می شم.»
لیلا کنارم آمد و در حالی که سرم را روی شانه اش می گذاشت گفت: «بیا امروز بریم خونه ما... اگه تو بیای همه با هم می شینیم و حرف می زنیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده که رفتارش این قدر تغییر کرده.»
«اما به من گفت دیدنش نیام.»
«چون می دونسته اگه به دیدنش بری مجبوره احترام و ارزش مهمان رو نگه داره... بیا رویا... بیا بریم.»
«باشه... کی بریم؟»
لیلا با لبخند گفت: «تو باید بگی... تو مدیر شرکتی.»
«الان بریم... تا ظهر دوام نمی آرم.»
همراه لیلا به خانه شان رفتیم. وقتی نسرین خانم در را برایمان باز کرد گفت: «رویاجان، چی شده؟ به من بگو.»
لیلا جواب نسرین خانم را داد و گفت: «مامان، رویا هم چیزی نمی دونه.»
آرام وارد خانه شدیم. لیلا پشت در اتاق کسرا ایستاد و چند ضربه به در زد. صدای کسرا را شنیدم که گفت: «چیه؟ چرا نمی ذارید چند دقیقه راحت باشم؟»
«کسرا... می دونی داری چه کار می کنی؟ بیچاره رویا داره دیوونه می شه... حالش خوب نیست. چرا باهاش این جوری رفتار می کنی؟»
صدای فریادش قلبم را لرزاند. «می خوام تنها باشم. نه با رویا و نه با تو و نه با هیچ کس دیگه حرفی ندارم. دست از سرم بردارید بابا.»
دستم را جلوی دهانم گرفتم و آرام گریستم. لیلا اشاره کرد آرام باشم. دوباره گفت: «در رو باز کن... مهمون داریم.»
«به من چه.»
«آخه یه نفر آمده تو رو ببینه.»
چند لحظه بعد در باز شد. کسرا با چهره ای عصبی جلوی در آمد. وقتی چشمش به من افتاد فریاد زد: «نگفتم به دیدنم نیا... چرا راحتم نمی ذاری؟ می خوام تنها باشم... نمی خوام ببینمت رویا... می فهمی؟»
و بعد در را محکم بست.
انگار با تیری زهرآلود قلبم را هدف گرفته بود. پاهایم سست شد و گوشه اتاق افتادم.
لیلا فریاد زد: «مامان... یه لیوان آب بیار.»
بعد با صدایی بلند، در حالی که او هم مثل من می گریست گفت: «خدا بگم چه کارت کنه کسرا...»
نسرین خانم با ناراحتی لیوانی آب آورد و در حالی که به دستم می داد گفت: «چرا این جوری می کنه؟»
در حالی که می گریستم گفتم: «باشه می رم... تنهات می ذارم... ولی این رو بدون هیچ وقت نمی بخشمت... چون ندونسته داری مجازاتم می کنی.»
با صدای بلند گفتم: «آخه بی انصاف، بگو گناهم چیه که داری با من این رفتار رو می کنی؟»
در اتاق به شدت به هم خورد. کسرا با عصبانیت میان چارچوب در ظاهر شد و گفت: «باشه... می گم... خودت خواستی بدونی.»
ستم را محکم کشید لیوان آب از دستم افتاد بعد گفت
-می برمت همون جایی که می خوای در موردش بدونی . نمی خواستم بهت بگم ولی حالا که اصرار می کنی باشه
سوییچ ماشینش را از روی جا کلیدی برداشت و درحالی که دستم را محکم گرفته بود مرا دنبال خودش کشید
نسرین خانم و لیلا با ناراحتی دنبال مان دویدند . لیلا جلو آمد گفت
-کسرا می خوای چه کار کنی ؟ زده به سرت ؟
-برو کنار . به تو هیچ ربطی نداره
نسرین خانم جلو امد و با گریه گفت
-کسرا جان .بگو می خوای کجا بری ؟
-من حق ندارم با زنم تنها باشم ؟ مگر شما نمی گفتید چرا رفتارم این جوری شده . خب می خوام علت رفتارم رو به رویا بگم ...حالا از سر راهم برید کنار
لیلا از سر راه مان کنار رفت گفت
-تو رو خدا کار احمقانه ای نکنی
نسترن خانم در حالی که از فرط اضطراب محکم روی دستش می کوبید گفت
-وای خدای من .به خیر بگذرون
کسرا ان قدر محکم دستم را کشید که نتوانستم کفش هایم را بپوشم ایستادم و گفتم
-بذار کفشام رو بپوشم
صبر کرد از عصبانتیش ترسیده بودم سوار ماشین که شدیم پرسیدم
-کجا می ریم ؟
-حرف نزن
غم رفتارش کم بود اضطراب و نگرانی از حرکات ان روزش هم به ان اضافه شد . جلوی در خانه ای ترمز کرد . با تعجب نگاهی به خانه کردم گفتم
-این جا کجاست ؟
با عصبانیت گفت
-پیاده شو
از ماشین پیاده شدم . زنگ خانه را به صدا درآورد .صدای ناآشنا مردی را شنیدم
-بله ؟
-منم کسرا
-بفرمایید
در باز شد من با دلهره وارد خانه شدم .به طبقه دوم رفتیم . در خانه باز شد و کسرا مرا به داخل هل داد . با نگرانی گفتم
-کسرا من می ترسم . این جا کجاست ؟
-برو می فهمی
وارد اتاق پذیرایی شدم سه مرد ایستاده بودند وقتی نگاهم به چهره شان افتاد به سمت در خروجی برگشتم کسرا با عصبانیت گفت
-کجا فرار می کنی ؟ امروز روز جواب پس دادنه .
دستم را گرفت و مرا به جلو کشید
مسعود و شاهین و نیما جلوی رویم ایستاده بودند . قلبم داشت از شدت ترس از حرکت باز می ایستاد . شاهین از جا برخاست گفت
-به به ..سلام رویا خانم . یادته من رو چطوری سر انگشت چرخوندی ؟
نیما هم لبخند زنان گفت
-من رو که دیگه یادته ..همون کسی که وقتی با سهیل بودی همراهتون می اومدم .یادته بعد از سهیل چند ماهی دنبالت بودم وقتی از گردش با من خسته شدی گفتی از همه مردها بیزاری و دست رد به سینه ام زدی
مسعود فقط لبخند میزد حالم بد بود . شاید داشتم خواب میدیدم .به سمت کسرا برگشتم گفتم
-کسرا ..من رو از این جا ببر
لبخند او از روی عصبانیت بود مرا ترساند گفت
-تازه می خوام تو و دوستای قدیمی ات رو تنها بذارم تا حرفاتون رو بزنید
بعد از اتاق بیرون رفت
صدای قفل شدن در را شنیدم .از ترس به در تکیه دادم .نیما جلو آمد و گفت
-فکر نمی کردم روزی سعادت دیدنت رو پیدا کنم
شاهین با لبخند زشت و نگاه هرزه ای که در ذهنم نقش بست گفت
-امروز یه روز پر خاطره ای میشه نه ؟ خوشحال نیستی همه ما رو این جا می بینی ؟
مسعود رو صندلی نشسته بود نگاهم کرد گفتم
-همه این کارها زیر سر تو است . چرا ؟ چرا این کار رو با من کردی ؟
-دلم نمی خواست کسرای بیچاره ندانسته در دام تو بیفته
در حالی که از ناتوانی گریه می کردم گفتم
-من مدت ها بود توبه کرده بودم .قبول دارم که اشتباه کردم .ولی کسرا را دوست دارم . به خدا دوستش دارم
صدای خنده شاهین مرا ترساند
-خانم پر مدعا عاشق هم شده !چه جالب
لحنش عصبانتیش را به خوبی نشان می داد دوباره گفت
-ولی من هیچ وقت یادم نمیره دوستت . آرام خانم . زنگ زد و گفت تو بهش گفتی به من بگه یه نامرد پست فطرتم
نیما نگاهی به مسعود کرد گفت
-حالا به نظرت با این خانم عاشق چه کار کنیم ؟ نامزدش هم که رفته . خونه ام که خالیه ..ما هم که جمعمون جمعه
مسعود دستی بلند کرد گفت
-صبر کنید . یادته رویا ..چقدر بهت التماس کردم و گفتم دوستت دارم یادته ؟ تا اون روز ان قدر خوار نشده بودم از همه بدرت وقتی بود که فهمیدم کارت همینه . اینکه پسر های بیچاره ای مثل ما رو عاشق کنی و بعد جلوی چشمات بهت التماس کردند تا عشقشون رو باور کنی جواب رد به سینه شون بزنی . رویا داشتم دیوونه می شدم .وقتی فهمیدم من هم یه طعمه بودم . وقتی کسرا رو دیدم وقتی فهمیدم نامزدش شدی حالم بد شد . دلم نمی خواست اون بیچاره ساده دل رو هم مثل من گرفتار خودت کنی .اوایل به حرف هام می خندید . وقتی بهش گفتم خیلی دخترا هستند که مریض هستید می خوان انتقام بگیرند . حرفم رو قبول نمی کرد . اما وقتی شاهد برای کارهای تو پیدا کردم .حرفم را قبول کرد . من و شاهین و نیما به کسرا گفتیم .یا تو رو طلاق بده یا یه روز بیارتت این جا تا ما هم انتقام خودمون رو از تو بگیریم .حیف بود که تو هم مزه دامی که برای دیگران می ذاشتی رو نچشی . ما همه این جا جمع شدیم تا کسرا تصمیمش رو بگیره .حالا اهوی خوشگل ما توی دام افتاده
از ترس بند بند بدنم لرزید . با صدای لرزان گفتم
-شما خودتون هم نامرد بودید . چرا خودتون رو نمی گید که دنبال دخترهای مثل من بودید تا دو سه روزی باهاش خوش باشید بعد ولش کنید تا با داغ عشقی که براش گذاشتید بسوزه
مسعود از جا برخاست گفت
-ببین رویا . امروز وقت مجازات توست .نه ما .این مسئله باشه برای یه روز دیگه .حالا دیگه بچه ها هم راضی باشند .دوست داریم صدای التماس و خواهش های تو رو بشنویم
لبخند رو لب ان سه نفر مرا ترساند . خواستم به سمت در بدوم که نیما مرا محکم گرفت گفت
-کجا ؟ عزیزم
با عصبانیت و تمام نیرو صورتش را چنگ زدم گفتم
-ولم کن کثافت
شاهین شالم را کشید گفت
-ولش کن دیگه نیما
-شالم رو بده
در محاصره ان سه نفر داشتم از ترس می لرزیدم . سعی داشتم کاری کنم که دست به من نزنند اما در مقابل آنها قدرت نداشتم . شالم را از سرم کشیدند . مانتوام را به تنم پاره کردند . مرتب فریاد می کشیدم
-ولم کنید . کثافت ها ..ولم کنید . کسرا ...کسرا
چنان وحشیانه به ستم هجوم آورده بودند . هر کدام با لبخندی زشت نگاهم می کردند که از پا در اومدم . در حالی که با صدای بلند می گریستم کسرا را صدا می کردم . موهایم در دست مسعود بود از درد جیغ می زدم
-تو رو خدا ولم کنید ..خواهش می کنم
اما در نگاه آنان چیزی بود که مرا به وحشت می انداخت . هوس گناهی که در نگاهشون بود باعث می شد با تمام قدرت فریاد بزنم
-خدا ...یه کسی کمکم کند ...کسرا
در باز شد اما ان ها آنقدر مست بودند که متوجه باز شدن در نشدند مسعود مرا محکم در آغوش گرفته بود .که کسرا جلو آمد و هر سه را هل داد فریاد زد
-کثافت ها ..قرار بود فقط بترسونیدش
مسعود رهایم کرد . من وحشت زده از اتاق فرار کردم .صدای کسرا را شنیدم . که گفت
-تو حق نداشتی .حق نداشتی این کارو کنی .تو قول دادی فقط بترسونیش
صدای سیلی محکمی را شنیدم . از ترس مثل بید می لرزیدم . سر و وضعم آشفته بود نگاهی به مانتوی پاره ام کردم .شالم را با عجله روی سرم انداختم در حالی که هنوز می لرزیدم به سمت در رفتم . کسرا جلویم را گرفت
-حالت خوبه ؟
با عصبانیت توی گوشش زدم .در حالی که می لرزیدم اشک هایم جاری شد فریاد زدم
-بی غیرت ..تو چطوری تونستی چنین کاری کنی ...نمی بخشمت
بازوهایم را محکم گرفت گفت
-اره رویا ..اره ...من بهشون اجازه ..
دادم... چون احساس کردم حق دارند انتقام بگیرند... چون احساس کردم من هم طعمه کارهای کثیف تو شدم.»
در حالی که به شدت می لرزیدم و صورتم از اشک خیس شده بود گفتم: «تو مگه جای خدایی که حق رو به اونا دادی... من توبه کرده بودم... کسی که باید توبه ام رو می پذیرفت و مجازاتم می کرد تو نبودی... به چه حقی به خودت اجازه دادی جای خدا مجازات من رو تعیین کنی؟»
او را کنار زدم و از پله ها پایین رفتم. سرم درد می کرد. سرگیجه و حالت تهوع ولم نمی کرد. وقتی به خیابان رسیدم آدمایی که از کنارم می گذشتند با چشمانشان سرزنشم می کردند. بعضی هم برایم دلسوزی می کردند. خانومی زیر لب گفت: «حقشه... می خواست کمتر بکشه.»
همان طور که از پیاده رو می گذشتم و اشک می ریختم فکر کردم دیگر چیزی ندارم که از دست بدهم. من همه چیز را باخته بودم، زندگی، عشق، امید و... چطور توانسته بود؟ خدایا... من که توبه کرده بودم، آیا لایق چنین عقوبتی بودم؟ من توبه کرده بودم، قسم خورده بودم که دیگر مثل قبل نباشم، توبه ام را نپذیرفته بودی؟
روی پله ای نشستم. سربرگرداندم به امید اینکه شاید دنبالم آمده باشد، اما چشمانم از اشک پر شد، ولی او را ندیدم. سرم را به دیوار تکیه دادم و ناله کردم. دیگر ناامید شده بودم، از زندگی و از نفس کشیدن. همه این اتفاقات آن قدر عذابم نمی داد که احساس می کردم خدا توبه ام را نپذیرفته است و ناله ها و اشک ها و طلب بخششم را نادیده گرفته است. در حالی که به سختی راه رفتم متوجه هیچ چیز نبودم. دیگر صداهای اطرافم را هم نمی شنیدم. تنها صدایی که در گوشم می پیچید این صدا بود: تو حق نداشتی... حق نداشتی این کار رو کنی. تو فقط قول دادی می ترسونیش.
باورم نمی شد، یعنی باید باور می کردم همه این ها خواب نبود؟ یعنی بیدار بودم و عقوبت کاری را می کشیدم که روزگاری خودم بر سر دیگران می آوردم. همه آن صداها داشت دوباره در گوشم می پیچید: آره رویا... من بهشون اجازه دادم، چون احساس می کردم حق دارند.
وای خدایا، من چی شنیده بودم؟ از چه کسی شنیده بودم؟ از کسی که عشقش را باور کرده بودم؟ ناگهان همه صداها در گوشم محو شد و من صدای بوق بلند ماشینی را شنیدم، سپس صدای جیغ چند رهگذر...
در خواب بودم. خدایا شکرت، خواب بودم... همه خواب، خواب... اما نه، خواب نبودم، بیهوش بودم. انگار تمام لحظه های گذشته جلوی چشمانم مانند فیلمی می گذشت. از همان اول... از روزی که وارد این بازی شوم شدم... من کیش و مات تقدیری شدم که روزی خودم برای دیگران رقم می زدم... این بار خودم در صفحه زندگی کیش و مات شده بودم.
پایان فصل 12

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group