تبلیغات در اینترنتclose
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1801
نویسنده پیام
baran آفلاین

کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
رنگینکمانتقدیر
نوشته زهرا نیکخوی مکمل
این رمان 547 صفحه داره و از انتشارات پیکان هست...
چاپ اول:1387



به سرعت از پله های دفترخانه بالا رفتم. در همین حال دست به جیب بردم تا از وجود حلقه ای که برای ثمین خریده بودم مطمئن شوم. وقتی گل کاغذی را که فروشنده روی جعبه چسبانده بود ، زیر دستم حس کردم با اطمینان از آخرین پله محضر بالا رفتم و داخل دفترخانه شدم. پس از ورود همه سرها بی اختیار به طرف من برگشت ، عمویم ، حاج کریم ، همراه آقای یاسری ، وکیل خانواده بدیعی به سویم آمد. پشت سر آن ها مادرم مستانه دیده می شد. او باحالتی شاد که اندکی گلایه نیز چاشنی آن وبد ، گفت : فرشاد جان دیر کردی ، عروس خوشگلت خیلی وقت است که منتظر توست.
بی اختیار چرخش نگاهم را بر دو گوهر آسمان رنگی دوختم که زیر مژگان بلندش درخشش خود را به خوبی حفظ کرده بود. بدون آنکه نگاه زیبایش را به من معطوف کند سر به زیر انداخته بود. و با تسبیحی که می دانستم یادگار مهدی است زیر لب ذکر می گفت. با دلخوری از ثمین رو برگرداندم و تا شروع مراسم عقد رو به روی محمود نشستم. او یگانه دوستی بود که از طرف من به این مجلس دعوت شده بود. همسرش ، پروانه که از آخرین ماه های بارداری اش را پشت سر می گذاشت با آرامش در کنار محمود نشسته بود اما محمود طبق معمول ساکت نبود و شیطنت می کرد. این بار سر به سر سامان ، پسر 5 ساله ثمین می گذاشت که در کت و شلوار زیبایی که مستانه به تازگی برایش خریده بود آرام روی صندلی نشسته و کراوات قرمزی به وسیله کش به گردنش آویزان بود.
در آن لحظه نمی دانستم که در سکوت بچه گانه اش به چه چیز می اندیشد. البته دانستن این مطلب چندان هم برایم اهمیت نداشت. اصولا سامان و فکر کودکانه اش آخرین موضوعی بود که به آن می اندیشیدم.
محمود مرتب کراوات سامان را به طرف پایین می کشید و هر بار نگاه اخم آلود سامان روانه او می شد.
پروانه با اعتراض به حرکت سبکسرانه محمود از او می خواست که از این کارش دست بردارد اما محمود با خنده می گفت :
- پروانه جان تو متوجه نیستی. آقا سامان دیگر بزرگ شده و از این شوخی ها ناراحت نمی شود.
کم کم هاله ای از اشک در دو چشمی که بی اندازه شبیه مهدی بود جمع شد. معلوم بود که طاقتش به پایان رسیده است. لحظاتی بعد صدای کودکانه و اعتراض آمیزش به روشنی شنیده شد که خطاب به محمود می گفت :
آقا محمود من از شوخی زیاد خوشم نمی آید. لطفا به کراوات من کاری نداشته باشید.
- وای وای چه حرف های گنده ای از آن دهان کوچولویت در می آید! این حرف ها را که یادت داده ؟
پروانه با عصبانیت به شوهرش گفت : محمود تو چقدر بدجنسی ! ببین بچه را به گریه انداختی تو را به خدا بس کن دیگر
از حرکات محمود و سامان خنده ام گرفته بود سرانجام محمود توانسته بود اشک های این میمون کوچولو را بر چهره اش جاری سازد. در حالی که لبخندی پر از استهزا بر لب داشتم متوجه شدم که نگاه پر از التماسش را به من دوخته است. شاید انتظار داشت که برای رهایی او از دست دوست سمجم اقدامی کنم. اما من که از این کمدی به حد کافی لذت می بردم با خونسردی نگاهم را از او برگرداندم و به زری خانم که یاسمین کوچولو را در آغوش می فشرد نگریستم خدا خوب می دانست ه در قلبم چقدر به این زن علاقه دارم
زری خانم همدم باوفای مادرم بعد از فوت یگانه دخترش ، نگار و مرگ همسرش که از غصه دخترک دق مرگ شده وبد. یکباره خانه سرایداری خود را رها کرد و به عنوان خدمتگزاری صداق در خانه ما به زندگی ادامه داد. زری خانم بعد از مستانه ، مادرم ، مهربان ترین شخصی بود که در دنیا می شناختم و حالا دختر پنج ماهه ی ثمین را در آغوش خود تکان می داد تا سعی کند او را بخواباند.
در طرف دیگر دفترخانه ، ثریا خانم ، نامادری ثمین نشسته بود و با مستانه صحبت می کرد.
یک بار دیگر چشمانم شوق و شاتیاق در جستجوی همسر آینده ام به گردش در آمد. صورت ثمین از کوچک ترین آرایشی مبرا بود. حتی به نظر می رسید که ابروهایش هم کاملا پر و دخترانه است. بدون کمترین تردید ، غم با همت شگفت ناپذیرش ، نماهنگی محزون را در چشمان زیبای همسر آینده ام به جلوه در آورده بود. ناخودآگاه به سال های گذشته برگشتم و به خوبی زمان ازدواج ثمین با برادرم مهدی را به یاد آوردم آن شب ثمین در اوج شادی بود و بهترین شب زندگی اش را می گذراند . در برابر دو کودک خردسال ثمین که شاهدان کوچک ازدواج مجدد مادرشان بودند ، جای طراوت کوچکم را خایل می دیدیم.
عباس آقا ، دایی ثمین و زنش دو طرف ثمین نشسته بودند و هر چند دقیقه یک بار به نجوا در گوش اوچیزی زمزمه می کردند.از مستانه شنیده بودم که عباس اقا تنها کسی بود که برای این ازدواج به ثمین اعتراض کرده بود .هنوز دلیل مخالفت این مرد برایم روشن نبود . اما به خوبی می دانستم که برای همین کار کینه او را به دل گرفته ام .
من می رفتم که به سادگیه هر چه تمام تر جای ثمین را با فریبا در قلبم معاوضه کنم؛جایی که بی تردید از اولین روز هم متعلق به ثمین بود.
با اشاره ی عمویم حاج کریم ، و صدای بلند محضر دار که من و ثمین را به نام می خواند از جایمان بلند شدیم . هم زمان با ما سامان نیزاز صندلی اش بلند شدو خود را به دامن ثمین آویخت . ثمین مادرانه او را در آغوش گرفت .هنوز کسی بله طلایی را از او نشنیده بود ،پس چاره ای به جز سکوت برایمان باقی نمی ماند .
پریا خانم بی درنگ به طرف سامان رفت تا او را از آغوش سمین جدا کند .سامان با اعتراض می گفت که می خواهد در کنار مادرش بماند . این میمون کوچولو در اولین قدم های زندگی مشترک من و ثمین به خوبی نقش مزاحمش را ایفا می کرد.عصبانیتم بیشتر از مستانه بود ، چرا که او به حرف ثمین گوش داده بود و برای رضایت عروسش این دو بچه را به محضر آورده بود.حالا دیگر دایی ثمین هم سعی می کرد سامان را آرام کند .
پروانه به محمود غر و لند می کرد و همه تقصیر ها را به گردن او می انداخت .
سر انجام قرار شد که سامان بین من و ثمین بنشیند و در حالی که دست ثمین را می گیرد خطبه عقد خوانده شود .
محمود با زیرکی خود را به من نزدیک کرد و آهسته گفت :((فرشاد ،اخم هایت را باز کن .اینج.ری همه می فهمند که نا پدری جدید کوچک ترین علاقه ای به یادگار برادرش ندارد .))
با لعنت فرستادن به بخت بد خودم ،با عصبانیت از محمود رو برگرداندم و خیره به دو چشم سیلهی که عینا چشمان مهدی بود ،نگریستم .
به خ.بی این نگاه را می شناختم ؛انگار با انسان حرف می زد و من البته به قدر کافی از ان متنفر بودم . دیگر حتی به انچه محضر دار می خواند ،گوش نمی دادم و برای به پایان رسیدن مراسم ثانیه شماری می کردم . با خود می اندیشیدم که بعد ها به قدر کافی در زندگی فرصت خواهم داشت که بدجنسی این میمون کوچولو را جبران کنم.
دقایقی بیشتر طول نکشید گه حس کردم دستانم در دستان کوچکی فشرده می شود .با حیرت به طرف سامان نگریستم ؛هن.ز نم اشک خشک نشده ای در چشمان سیاهش به وضوح دیده می شد .با محبت کودکانه ای مرا نگاه می کرد.شاید انتظار داشت که با همان مهربانی ثمین،دستان کوچکش را در دست بگیرم ،اما برای تظاهر هم شده نتوانستم تحمل کنم و با نفرت دستم را از دستش خارج کردم .البته سعی کردم که کسی ملتفت این موضوع نشود.اما مثل همیشه زری خانم متوجه این خطایم شد و نگاه غمگینش را از من دزدید .مشخص بود که از رفتارم چندان رضایت نداشت .
با حرف ثریا خانم که می گفت:((مستانه جان عروست زیر لفظی می خواهد .))سر بلند و بار دیگر نگاهم را به ثمین معطوف کردم.
اگر کسی او را نمی شناخت،محال بود حدس بزند این عروسک ظریف و زیبا مادر دو کودک است .خصوصا با پر شدن ابروانش بیشتر به دخترکان بهاری شبیه بود .هر چند من گمان می کردم با عشقی که به مهدی دارد و هنوز هم شعله های ان درونش را می گدازد ،عروسی پاییزی است که قادر خواهد بود خزان رنگ پریده قلبم را به زمستانی یخ زده تبدیل کند.
مستانه با هیکل چاق مادرانه اش که خاص اکثر مادرانه ایرانی است.سینه ریزی را به گردن ثمین اویخت ،ولی متاسفانه بله از او شنیده نشد .حاج اقا بی صبرانه در انتظار پاسخ به سر می برد .هر چند که می دانست خسارت این زمان از دست رفته به طور کامل توسط خانواده مرفه بدیعی جبران خواهد شد،با نگرانی به عاقبت کار می اندیشید .
ثریا خانم که بازوی نا دختر اش را می فشرد گفت :((حاج اقا اگر ممکن است یکبار دیگرهم زحمت بکشید و خطبه عقد را جاری کنید.))
مشخص بود که مستانه هم از واکنش ثمین نا راضی است .حالا دیگر کم کم حس می کردم ،که اضطراب و نگرانی به من هم منتقل می شود .
عجب اشتباهی کردم دست های این میمون کوچولو را رد کردم!معلوم بود آن چنان هم که فکر می کردم ،این کار را با ظرافت انجام نداده بودم ،زیرا یقینا ثمین متوجه حرکت غلط من شده بود.بی اختیار دستم را به طرف سامان دراز کزدم و او با لبخندی ملیح که اندگی از زشتی چهره اش می زدود،دست مرا در میان دستان کوچکش فشرد .
درست لنگه پدرش بود ؛با گذشت و با محبت؛شبیه مهدی ،برادرم.کسی که هیچ گاه نتوانستم به عنوان برادر بپذیرمش و از اوان جوانی حس تنفر از او را در قلبم بارور کرده بودم.کاش اینقدر قدرت داشتم تا در ازای محبتی که این فسقلی به من نشان می دهد جوابش را با سیلی ابداری می دادم تا اندکی از فشاری که بر قلبم حس می کردم، بکاهم.
با تبریک ناهانی همه متوجه شدمگه سر انجام ثمین بله را گفته است.دلهره ای که تا دقایی پیش گریبانم را گرفته بود به ارامشی لذتبخش مبدل شده.سر انجام به خواسته قلبم رسیده و دختر رویا هایم را از آن خود کرده بودم .ارزو داشتم همان لحظه بر سر وزار مهدی می رفتم و دیوانه وار فریاد می زدم :((مهدی از جایت بر خیز و ببین .ببین ثمین ،عروس رویا های جوانی ام ،دیگر متعلق به من است و تو هرگز قادر به جدایی من و محبوبم نخواهی بود .دیگر نخواهی توانست سد راه من و ثمین گردی .حالا تو زیر خروار ها خاک مدفون شده ای ،اما من هنوز نفس می کشم.))
همه به من و ثمین تبریک می گفتند.سر بلند کردم تادر جواب تبریک عمویم از او تشکر کنم که ناگاه چشمم به نوشته ای افتاد که با خطی خوش بر دیوار دفتر خانه اویخته شده بود.((شهیدان زندگان جاودانه تاریخ بشریت اند .))
این جوابی بود که مهدی از ان دنیا به من مخابره می کرد ؟در عین خوشی حالم گرفته شد .شاید باید می پذیرفتم مهدی است که همیشه نقش اول بودنش را به خوبی ایفا می کند،حتی حالا هم که شهید شده بود.
سر انجام وقتی اجازه یافتم دست های ظریف ثمین را در دستم بگیرم تا حلقه ازدواج را در انگشتانش بیندازم ،لظتی وصف نا شدنی تمام وجودم را در بر گرفت؛گرچه زمان ان به لطف و معرفت همسرم کوتاه و گذرا بود .ثمین فوری دستانش را از میان دستان مشتاقم خارج کرد و مرا در حسرت باقی گذاشت .هنوز هم بعد از سال ها از من متنفر بود و علاقه ای به من نشان نمی داد .
قرار بود بعد از مراسم عقد برای صرف شام به خانه مادرم برویم .می دانستم که علی رغم میل مین مستانه عده ای از اقوام نزدیک را برای این میهمانی دعوت کرده است .ارزو داشتم زمان زودتر سپری شود و من بتوانم بدون کوچک ترین دغدغه ای دست ثمین را بگیرم و او را تنهای تنها به خانه ام ببرم.اما یقین داشتم این ارزو جز خیالی محال چیز دیگری نیست.به هر حال دو کودک بازمانده برادرم حضور داشتند و نقش جاودانه مهدی رابه خوبی ایفا می کردند.
در منزل مستانه ثمین ارام تر به نظر می رسید ،اما نهایت سعیش براین بود که چشمانش با من تلاقی نکند،هر چند که می دانست عده ای از همجنسان مجردش بی میل نبودند جای او باشند.
من همیشه یگانه محبوب مادرم بودم .انگار ز اینکه توانسته بود موجودی به شکل و شمایل من به دنیا اورد ،افتخار می کرد.بار ها حتی جلو مهدی نیز ارزو کرده بود که کاش مهدی نیز از نظر ظاهری شبیه به من بود .من پسری قد بلند و نسبتا بور بودم با چشمانی عسلی رنگ که علی رقم دوقلو بودنمان، با مهدی کوچکترین تناسبی نداشتم.مهدی چشم و ابرو مشکی و از قامتی متوسط بر خوردار بود،اما در مشرق زمین که اکثر مردم مشکی هستند ،عقیده مستانه بر این بود شکل ظاهری من گیراتر از پسردیگرش است. و این موضوعی بود که به خوبی در برخور با ادم های پیرامونم متوجه می شدم ،شاید این مسئله ،خود عاملی موثر در افزایش غرور و خود خواهی ام به شمار می امد .
بعد از شهادت مهدی که یک باره و ناگهانی اتفاق افتاده بود ،ان هم زمانی که چندین سال از پایان جنگ می گذشت ،برای شرکت در ختم برادرم از سوئد به ایران برگشتم .جنازه مهدی براثر انفجار مین های باز مانده از جنگ درهنگام مین روبی متلاشی شده بود .با مشاهده بی تابی ثمین در تشییع جنازه برادرم ،هر گز تصور نمی کردم با پیشنهاد ازدواج من موافقت کند.
دقیقا یک سال پس از جدا شدن از همسرم ،فریبا موضوع ازدواج را از طریق مستانه با ثمین در میان گذاشت و درست یک ماه قبل بود که مستانه با خوشخالی خبر رضایت ثمین را به من داد. به عقیده مستانه ثمین که تنها بیست و چهار سال از عمرش می گذشت ،هنوز بسیار جوان تر از ان بود که بعد از مهدی بخواهد بقیه عمرش را در تنهایی سپری ند.از ان گذشته برای دو کودک پمین نیز بهتر بود که زیر با و پر عمویشان رشد کنند . بزرگ شوند. پس در هر صورت من می توانستم بهترین انتخاب برای همسر برادرم باشم.
مستانه در حالی که صورتم را می بوسید ،از اینکه مسئولیت سرپرستی بچه های مهدی را پذیرفته بودم از من تشکر کرد.اما من به شخصه می دانستم که انجام این کار فقط برای رضایت دل خودم بوده است.مهدی و دو کودک خردسالش شاید اخرین نفراتی بودند که می توانستند در تصمیم گیری برای زندگی ام موثر باشند .من عاشق ثمین بودم و این موضمع را روزی که او مرا برای همیشه کنار گذاشت متوجه شدم.
از طرفی زیبایی ظاهری فریبا ،فقط زمان محدودی توانست یاد عشق دران جوانی ام را زایل کند .
محمود تنها کسی بود که از عشق م به ثمین اطلاع داشت.من و محمود خمسن و سال بودیم .محمود فوق دیپلم برق گرفت و وبا پروانه که یکی از اقوام دورشان بود ،ازدواج کرد .البته من ادم خوش شانسی بودم که بعد از گرفتن دیپلم و خریدن سربازی ،عازم سوئد شده و در انجا توانستم دکترای رشته مدریت بگیرم.هم من و هم مستانه به خوبی به این مسئله واقف بودیم که من با ان طرز درس خواندن ،محال بود که بتوانم در کنکور دانشگاه های ایران قبول شوم .
محمود کنار من نشسته و مرتب شوخ می کرد .سر انجام زمانی که توانست اندکی از شوخی هایش بکاهد ، قیافه ای جدی به خود گرفت و از من پرسید :((فرشاد،با طراوت چه میکنی ؟به راستی قصد داری این بچه را از مادرش جدا کنی ؟))
با شنیدن اسم طراوت ،قیافه دختر بچه زیبایم با ان مو های طلایی پرپیچ و تاب که یادگاریاز فریبا بود ،در ذهنم جان گرفت ،هنوز راجع به او کوچک ترین کلامی به ثمین نگفته بودم،اما می دانستم با قبول دو بچه ثمین ،او نیز مجبور به پذیرش طراوت خواهد شد .

فقط مشکل اساسی ام قانون کشور سوئد بود که در این جور موارد حق سرپرستی فرزند را به مادر می داد. البته من تاکنون در این رابطه کوتاه نیامده بودم و با گرفتن وکیلی زبده و زرنگ، امید داشتم در دادگاهی که دو ماه دیگر تشکیل می شود بتوانم طراوتم را برای همیشه از آن خود و او را به ایران منتقل کنم.
به اختصار آنچه را که در ذهنم می گذشت، برای محمود توضیح دادم. خوشبختانه هر جور بود آن شام کسالت بار به پایان رسید. آنقدر خسته و ذوق زده بودم که دلم می خواست هرچه سریع تر از دست آن لباس رسمی خلاص شوم. حالا دیگر تمام میهمانانرفته بودند.
مستانه با محبتی خالصانه به ثمین گفت که برای رفتن به خانه مان آماده شود. خوشبختانه در اواسط میهمانی از شر سامان خلاص شده بودم و او خوابش برده بود. یاسمین نیز در کنار سامان خوابیده بود.
ثمین برای نخستین بار در آن شب به من نگریست. از نگاهش نگرانی می بارید. نگاه مغرور و رنجیده ام را بدرقه چشمانش کردم. آرام و با متانت گفت: بچه ها خوابیده اند.
شاید منظورش این بود که به من بفهماند خواهان ماندن در خانه مستانه است. رنجیده تر از قبل نگاهش کردم و گفتم: شما یاسمین را بغل کنید، من هم سامان را می آورم.
قبل از اینکه به طرف یاسمین قدم بردارد، مستانه به اشاره زری خانم جلو آمد و گفت: بس کنید. بچه ها یکی دو روزی را می توانند دور از شما به سر ببرند. تا بیدار نشده اند، شما بروید. فردا هم لازم نیست به ما سر بزنید. خیالتان هم کاملا جمع باشد. به هر حال من مادربزرگشان هستم و کمتر از شما هم آن ها را دوست ندارم.
کم مانده بود که از شدت خوشحالی بی طاقت شوم و همان لحظه یکباره صورت مادرم را ببوسم، گرچه می دانستم که در نهایت، زحمت این کار بر دوش زری خانم سنگینی خواهد کرد که مظلومانه به دیوار تکیه داده بود و با لبخند ما را می نگریست.
چهره ثمین درهم و گرفته شد، به طوری که مستانه به اخم به او گفت: ثمین عروس گلم، یادت رفته که امشب، شب عروسی توست؟ پس کمی بخند. بیچاره فرشاد من تا کی باید اخم های تو را تحمل کند؟
ثمین لبخندی کاملا تصنعی بر لب آورد و گفت: نه مامان، درست نیست بچه ها مزاحم شما بشوند. بهتر است که آقا فرشاد از الان به وجود سامان و یاسمین عادت کنند.
هزاران جواب داشتم که به او بدهم، ولی به سکوتی تلخ بسنده کردم. به جای من زری خانم جلو آمد و با لحنی مهربان گفت: عزیزم چرا عجله می کنید؟ شما یک عمر فرصت خواهید داشت که این دو بچه را بزرگ کنید. حالا یکی دو روز دیر تر که به جایی برنمی خورد. اصلا اگر مستانه خانم راضی باشند، ما با بچه ها پس فردا برای شام به خانه شما می آییم. من شام را درست می کنم و با خودمان می آوریم.
بی شک مستانه و زری خانم سعی می کردند که راه کوچکترین بهانه ای را بر ثمین ببندند. سرانجام ثمین راضی شد که بدون بچه ها منزل مادرم را ترک کنیم. صورت مستانه را بوسیدم و قبل از آن که سامان بیدار شود و دویاره بهانه مادرش را بگیرد به سرعت منزل را ترک کردم. با ادنکی تاخیر سرانجام ثمین آمد و سوار اتومبیل شدیم. این اولینن بار بود که پس از مدت ها با او تنها می شدم. صدای برخورد قطرات باران پاییزی با سقف اوتومبیل به راستی دلنواز و شیرین بود. من همیشه باران را دوست داشتم. اگر اولین شب ازدواجمان نبود یا ثمین اندکی با من صمیمی تر بود از او می خواستم که دقایقی را در کنار هم زیر باران قدم بزنیم، ولی ثمین به قدری سرد و خشک با من رفتار می کرد که نتوانستم اجازه چنین درخواستی را به خودم بدهم. ترجیح دادم در سکوت سنگینی که بر فضای اتومبیل سایه افکنده بود به رانندگی بپردازم، اما در عین حال تمام حواسم به او بود. کوچکترین حرکتش را زیر نظر داشتم. نگاهم را به دستان لطیفش دوخته بودم که با ظرافت و زیبایی حلقه گران بهایی که برایش انتخاب کرده بودم، همانگی خاصی داشت. دلم می خواست با او حرف می زدم و از آنچه در قلبش می گذشت با خبر زمی شدم. از حالتش مشخص بود که بسیار عصبی است. از پنجره اتومبیل به حرکات باران که لطافت بسیاری در بر داشت، نگاه می کرد. در حرکتی ناگهانی و بی اراده دستم را بر دستانش گذاشتم. با ناراحتی آشکاری دستش را کشید. از حرکتش حسابی جا خوردم. چرا چنین واکنش تندی از خود نشان داد؟ در این صورت چرا به ازدواج با من جواب مثبت داده بود؟
با وجود ناراحتی درونی ام در کمال آرامش از او پرسیدم: ناراحت شدی؟
چشمان آسنانی رنگش پر از اشک شد. در دل به خود لعنت فرستادم که چرا در اولین لحظات زندگی مشترک آن چنان آزرده اش کرده بودم، ولی دلم می خواست به نوعی محبتم را به او ابراز می کردم ، گرچه تصور نمی کردم که او نیازی به این امر داشته باشد.
در برابر سکوت می سرانجام به سخن درآمد. کلامش همچون موسیقی دلنواز بود، گرچه از تلخ ترین ها می گفت: آقا فرشاد خاطرات برادرتان همه جا با من است. برای من امکان ندارد که بتوانم مهدی را به این راحتی فراموش کنم.
آه سردی از دل کشیدم. متاسفانه رقیب من وجود خارجی نداشت تا به مبارزه بطلبمش، امان از دست تو مهدی ! انسان کم آزاری که همیشه مرا آزردی و حالا بعد از مرگ هم از آزارت در امان نیستم.
سرانجام با همان سکوت به خانه رسیدیم. خانه ای که در بهترین نقطه شهر قرار داشت و مستانه به مناسبت مراجعتم به ایران به من هدیه کرده بود. ثمین اصرار داشت که وسایل خود و مهدی را به آنجا انتقال دهد، ولی مستانه با این کار موافق نبود و عقیده داشت که ثمین باید کم کم مهدی را به فراموشی بسپارد و به من توصیه می کرد که کلیه مایحتاج زندگی را از نو بخرم، اما با مخلفت شدید ثمین، من از این کار سر باز زدم. دلم می خواست همه چیز را برای راحتی محبوبم فراهم کنم، حتی اگر با ناراحتی من همراه باشد.
ثمین در میان چارچوب در ورودی ایستاده بود و فقط نگاه می کرد. او را به حال خود گذاشتم و وارد آشپزخانه شدم. تصمیم داشتم قبل از خواب چای درست کنم. همه چیز کاملا مرتب چیده شده بود. تصور نمی کردم پیدا کردن ظرف چای در میان چند قوطی چیده شده روی کابینت آشپزخانه چیز مشکلی باشد. هنوز کتری آب را پر نکرده بودم که ناگاه هیکل ظریفش را در آشپزخانه مشاهده کردم. به سرعت کتری را از دسم گرفت و گفت: من چای درست می کنم.
از حرکت اخیرش استقبال کردم، ولی می دانستم که نمی توانم این کارش را به حساب علاقه به خودم بگذارم. از پله های زیبایی که در پذیرایی به چشم می خورد و تنها راه ارتباط بین طبقه پایین و اتاق خواب بود، بالا رفتم. برای تعویض لباس و خلاص شدن از دست کت و شلوار وارد اتاق خواب شدم. دلم می خواست سلیقه ثمین را در تزیین اتاق مشترکمان می دیدم. با شغف در اتاق را باز کردم. ولی یاس و ناامیدی به سرعت تمام گرمای وجودم را به یغما برد. آنجا هنوز اتاق مشترک ثمین و مهدی بود. تصویر مهدی با نوار سیاهی که به صورت اریب در گوشه آن خودنمایی می کرد , اولین چیزی بود که بعد از وردود به اتاق به چشم می آمد . تازه ثمین به این نیز بسنده نکرده بود و تصویر کوچکی از خود و مهدی در مراسم ازدواجشان را زینت بخش میز آرایشی کرده بود که در اتاق قرار داشت.یقین داشتم که روح مستانه نیز از این کار ثمین با خبر نیست.با آزردگی تمام,قاب را از کنار آینه برداشتم و به مهدی نگریستم.خندان و با عظمت ثمین را در آغوش می فشرد و برق شادی از چشمان پرنده ی کوچکم می درخشید.دستانی را که با خساست از من دریغ می کرد,بی دریغ نثار مهدی کرده بود.دلم می خواست بدون تامل تصویر را پاره می کردم,به طوری که هرگز اثری از آثار آن باقی نماند.خصوصا مایل بودم که در وصل دستهایشان فصلی تاریخی به وجود آورم.هر جوری بود جلوی خودم را گرفتم و بی اختیار بر تخت نشستم.به نظرم رسید که برای تلافی این کار عکسی از خودم و فریبا را در طرف دیگر آینه قرار دهم.از این تصور واهی خنده ام گرفت,چرا که یکی از آرزوهایم این بود که دیگر هرگز موجبی برای دیدار دوباره فریبا نداشته باشم.به یادم آمد که ثمین در آشپزخانه در انتظار است.با خودم اندیشیدم که زمان برای جبران این کار همسرم زیاد است.لباسهای من به صورتی بسیار منظم در کمدی که یقینا زمانی متعلق به مهدی بود , چیده شده بود.با نفرت یکی از آنها را برداشتم و لباسم را عوض کردم.تمام نفرتی را که از مهدی حس می کردم با کشیدن سیگاری به آرامشی موقتی و تصنعی تبدیل کردم.آن گاه از پله ها به طرف آشپزخانه سرازیر شدم.
ثمین چای را ریخته بود و در انتظار من به سر می برد. بعد از ورودم به آشپزخانه حتی زحمت بلند کردن سرش را به خود نداد.باز دیگر به او نگریستم.اضطرابی عجیب در نگاهش موج می زد.حالا دیگر میهمان همیشگی چشمانش یعنی غم را به وضوح حس می کردم که با گدازه های آتشین در حال گداختن وجود چون برگ گلش بود.
با دیدن آن همه دلهره و اضطراب کار تزئین اتاقش را فراموش کردم.دلم می خواست بار اندوه درونی اش را با من تقسیم می کرد,منی که عاشقش بودم و صادقانه دوستش داشتم.وقتی سکوتش طولانی شد از جایم بلند شدم و به منظور خوابیدن بار دیگر از پله ها بالا رفتم.می دانستم که سرانجام وارد اتاق خواهد شد.در حالی که در انتظارش به سر می بردم,دوست داشتم می آمد و ساعتها به حرف های عاشقانه ای که سالها در دلم تلنبار کرده بودم , گوش می داد.انتظارم به درازا نکشید.صدای دستگیره حاکی از ورودش به اتاق بود.دقیقا حرکاتش را زیر نظر داشتم.دقایقی به طرف تصویر خود و علی رفت.شاید پیش خودش فکر می کرد که آن را ندیده ام و به نوعی قصد داشت توجهم را به آن جلب کند.قاب عکس را به طرف لبانش برد و عاشقانه تصویر مهدی را بوسید.دیگر تحملم به انتها رسیده بود.داشتم به شکست خود اعتراف می کردم.من حتی مغلوب روح مهدی شده بودم.رویم را به طرف دیگر برگرداندم تا صحنه ی وداع باخاطرات همسرم را نبینم.آن قدر روحیه ام کسل شده بود که دوست داشتم برای رهایی از بار غم خود را به خواب بسپارم.لحظاتی بعد به قصد خوابیدن وارد تختخواب شد.سعی کردم به او و وجودش که این قدر برایم عزیز بود بی اعتنایی کنم,اما تنها دقایقی در این کار موفق شدم.
برای اولین بار بود که بدون روسری جلویم ظاهر می شد.چقدر زیبا و ملیح به نظر می رسید!موهایش صاف بود و طلایی رنگ.رنگ موهای طراوت را در خاطرم زنده می کرد,با این تفاوت که موهای عروسک کوچک من کاملا طلایی و با چین و شکن بود.بار دیگر در روشنایی آباژور اتاق صورتش را نگریستم.گونه هایش برجسته بود و بینی کوچک وی در صورتش جلوه نمایی می کرد,اما چشمان آبی رنگش که پشت مژگانی بلند حمایت می شد , محرکی بود که نه تنها انسان از نگاه به آن خسته نشود,بلکه هر دم اشتیاقش افزون تر شود.
آرزو کردم که صورتش را لمس کنم.حالا دیگر او شرعا و قانونا متعلق به من بود.وقتی لطافت پوستش را زیر انگشتانم حس کردم ,دنیایی دیگر به من عرضه شد.ناگهان باز هم سیلاب اشکش بود که لطافت آن چهره ی بهاری را شستشو می داد.با ناراحتی گفتم: (( ثمین عزیزم,تو چت شده؟برای چه گریه می کنی؟ ))
با آزردگی نگاه معصومش را به من دوخت و با بغضی که در صدایش احساس می شد,گفت: ((آقا فرشاد مگر مهدی برادر شما نبود؟ ))
نمی فهمیدم منظورش چه بود.آهسته پاسخ دادم: (( چرا برادرم بود,ولی مهدی دیگر وجود ندارد و شهید شده است.))
(( آقا فرشاد لطفا اینطوری در مورد مهدی صحبت نکنید.))
حالا دیگر روی تخت نشسته بود و من بهتر می توانستم زیبایی های صورتش را کشف کنم.بدون تحمل گفتم : ((ثمین مگر تو زن من نیستی؟چرا اینقدر از من فرار می کنی؟من منظور حرکات تو را متوجه نمی شوم.))
لحنش از حالت آرامش قبلی دور شد و با جدیت گفت: (( یعنی شما نمی دانید که چرا من به این ازدواج رضایت دادم و زن شما شدم؟من همیشه شما را آدم باهوشی تصور می کردم.شما باید از طرز رفتارم به حقیقت قضیه پی می بردید.))
)) ثمین ,از چه چیزی صحبت می کنی؟لطفا واضح تر حرف بزن.این حقیقتی که از آن سخن می گویی, چیست؟ ))
((حقیقت این است که من هرگز نمی توانم به چشم یک همسر , نه به تو و نه به هیچ کس دیگری نگاه کنم.اما برای خاطر اینکه شما نیازمند کسی هستید که دخترتان را مادرانه بزرگ کند و دوستش داشته باشد و مهم تر از همه به خاطر فرزندانم,سامان و یاسمین,بچه های مهدی,بچه های برادرتان,که خیلی زودتر از آنچه تصورش می رفت پدرشان را از دست دادند,من به این ازدواج تن در داده ام. ))
(( این طور که معلوم است برای شروع این زندگی به همه کس و همه چیز توجه داشته ای غیر از فرشاد بیچاره.پس بفرمایید با این کارتان مرا آلت دست خود ساخته اید.ثمین , تو که مطمئن بودی من از صمیم قلب تو را دوست دارم,چگونه حاضر شدی با من اینگونه رفتار کنی؟ ))
(( آقا فرشاد, خواهش می کنم دیگر از دوست داشتن با من سخن نگویید.یقین بدانید که قلب من هنوز هم با یاد مهدی به تپش غیر متعارف در می آید.قلب من نمی تواند بیش از یک مرد را به حریم خود راه دهد.))
این چه سخنانی بود که او می گفت؟لحظه به لحظه از دستش عصبانی تر می شدم.مغزم از کار افتاده بود.از این رو با ناراحتی گفتم: (( در هر حال به هر دلیلی که داشتی , قبول کردی که زن من باشی.این طور نیست؟))
(( بله بله,ولی ما می توانیم با هم پیمانی ببندیم که به این زندگی مشترکمان آسیبی نرسد.))
نمی دانستم در سرش چه می گذرد.به آرامی پرسیدم: (( چه پیمانی؟))
(( ما با هم می توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم و حتی من قول می دهم که طراوتتان را هم مثل دختر خودم یاسمین بزرگ کنم.ولی مرا آزاد بگذارید و از من نخواهید که غیر از مهدی به شوهر دیگری بیندیشم.در عوض شما هم از جانب من در بند نخواهید بود.حتی اگر دلتان بخواهد می توانید مخفیانه زن دیگری را عقد کنید,من کوچکترین اعتراضی نخواهم داشت.))
حس کردم در حال بالا آوردن محتویات معده ام هستم.با تنفر به او که در انتظار جواب من می سوخت, نگریستم.می خواست ببیند که با این پیشنهاد چه واکنشی نشان خواهم داد.دلم می خواست اذیتش کنم.همانطور که او با این کلامش به جانم آتش می زد.او خودخواه ترین زنی بود که تا آن زمان شناخته بودم.چگونه قادر بود عشق و علاقه را در وجود نامرئی یک مرده ببیند؟
((حالا فرض کن که من مایل به پذیرش پیشنهاد تو نباشم,آیا در آن صورت پیشنهاد طلاق می دهی؟))
هاله ای از نگرانی بر دو گوهر آبی چشمانش ظاهر شد.دقایقی سکوت اختیار کرد و سپس گفت: (( من که راه شما را سد نکرده ام.به هر حال شما برای نگهداری از دختر کوچکتان که شنیده ام خیلی هم دوستش دارید,احتیاج به پرستار دارید.دیگر دلیلی برای مخالفت خود نباید داشته باشید.))
(( پس خود من چه می شوم؟انگار تو کلا عشق مرا از یاد برده ای. فکر نمی کنی که امکان دارد قلب من هم به نوازش عاشقانه ی زنی که دوستش داشته باشم نیازمند باشد,همانطور که مهدی داشت؟تو موجود بسیار خودخواهی هستی.))
حالا که دیگر حتی نگران هم نشان نمی داد با خونسردی از جایش بلند شد و به طرف میز ارایش رفت.آن گاه قاب عکس را در دستانش گرفت و در حالی که به کلی وجود مرا فراموش کرده بود,با عکس مهدی شروع به حرف زدن کرد.می گفت : (( در آن صورت امشب آخرین شب حیاتم خواهد بود.))
برعکس او که در آرامش کامل به سر می برد,از شنیدن کلام آخرش لرزه بر اندامم افتاد.او بازی وحشتناکی را با من شروع کرده بود.خوب که فکر کردم,حدس زدم یقینا می داند چقدر برایم عزیز و خواستنی است و از این نقطه ضعف من حداکثر استفاده را می برد.حالا دیگر هیچ چاره ای غیر از پذیرش پیشنهادش نداشتم.از این رو به منظور آخرین مقابله با او پرسیدم: (( فکر می کنی بعد از مرگ تو چه بر سر فرزندانت خواهد آمد؟))
قاب را دوباره بر جایش گذاشت و این بار در حالی که نگاه آسمانی رنگش را مستقیما به من دوخته بود,گفت : (( یقین دارم که در آن صورت مستانه,مادرتان, باید همتی دوباره به خرج دهد و قیومیت فرزندان مرا به یاری عموی مهربانشان بپذیرد. ))
از سخنانش آتش گرفتم,به طوری که گرمای آن را به وضوح در چهره ام احساس می کردم.فکر همه جا را کرده بود.معلوم بود که مدتها پیش نقشه ی این کار را کشیده است و من بی دفاع تر از همیشه در مقابلش خلع سلاح شده بودم.با ناراحتی سری تکان دادم و گفتم : (( من فردا راجع به این موضوع پاسخ شما را خواهم داد. ))
نور پیروزی در چشمانش درخشید,به طوری که یک لحظه شک کردم نکند خیال کرده باشد که موافقتم را اعلام داشته ام.سرش را بلند کرد و به تصویری از مهدی که بالای سرمان آویزان بود , نگریست.شعاع نورانی عشق به برادرم را در وجودش متبلور می دیدم,ولی او هرگز تراوش نسیم یخ زده ی قلبم را تحویل نمی گرفت تا با گرمای وجودش جانی دوباره به من بی قرار بدهد. به آرامی از اتاقی که به مثلث عاشقانه من,او و مهدی مبدل ساخته بود,خارج شدم و او را با خاطراتش تنها گذاشتم.باید فکر می کردم.به او,به مهدی و به بچه های مهدی و حتی به خودم و به طراوت کوچکم که می دانستم سومین موجود لطیفی در دنیاست که به غیر از مستانه و زری خانم عاشقانه مرا دوست دارد.

چهارشنبه 18 مرداد 1391 - 13:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
2
ناخودآگاه وارد اتاق سامان شدم.تختش در گوشه ای از اتاق قرار داشت و اسباب بازی هایش را ردیف روی قفسه چیده بودند.اتوموبیل های مسابقه ای ,کامیون,انواع تانک ها و تعداد زیادی هلیکوپتر و هواپیما.یکی از اتوموبیل های کنترلی او را از قفسه برداشتم و بر زمین نشستم.با هر بار حرکت دسته ی کنترل, ماشین با سرعت سرسام آوری به این ور و آن ور برخورد می کرد و با هر بار برخورد با دیوار لبخندی بر لبانم ظاهر می شد.دلم می خواست آنقدر به این کار ادامه دهم تا سرانجام اتوموبیل بشکند . آرزو داشتم همه ی اسباب بازی هایی را که با آن همه دقت چیده شده بود با نفرت به زمین بکوبم,به گونه ای که موجبات آزردگی آن پسر کوچولوی زشت را فراهم سازم.
سامان اصلا شبیه مادرش نبود,حتی به غیر از دو چشم درشت مشکی شباهتی به پدرش نیز نداشت.هر چه بود در پنج سالگی به قدری زشت به نظر می رسید که من غیر از میمون کوچولو نمی توانستم در ذهنم اسم دیگری برایش پیدا کنم.اولین بار که جلو مستانه به این اسم صدایش کردم,گفت: (( طفلک بی نوا عجب موجود کم شانسی است.تو در پنج سالگی ات بین پسرهای همسن و سالت واقعا تک بودی.مهدی نیز گرچه چندان خوش قیافه نبود,هرگز به زشتی پسرش به نظر نمی آمد.فرشاد جان یک وقتی این حرف را جلوی ثمین نزنی.طفلک ثمین مثل آن خاله سوسکه ی مهربان قربان دست و پای بلوری پسرش هم می رود. ))
نفرت من از سامان اصلا به زشتی این کودک ربطی نداشت.او ناخودآگاه یاد و خاطره ی مهدی را در ذهنم تداعی می کرد.همان جا وسط اتاق که آماده ی ورود صاحب کوچولویش بود دراز کشیدم و به پانزده سال پیش برگشتم.زمانی که من و مهدی دو نو جوان چهارده ساله بودیم;من یگانه محبوب محبوب مادرم و بالطبع زری خانم,خدمه ی با وفای منزل,بودم و مهدی نیز قلب پدر را به خود اختصاص داده بود,با این تفاوت که در خانه ی ما با وجود زن سالاری و اینکه پدرم یعنی آقای بدیعی عاشقانه همسرش را دوست داشت,بیشتر اوقات حرف من بود که بر کرسی می نشست.مهدی جوانی آرام و همیشه غرق مطالعه بود,درست بر عکس من که یک پسر شر و شور کامل بودم.از بچگی علاقه ی زیادی به کاراته داشتم و آنقدر تمرین کرده بودم که در هفت سالگی پیشرفت زیادی کرده بودم و البته تنها کسی را که علی رقم میلش وادار به این بازی می کردم ,مهدی بود.یک بار هم چنان ضربه ای به پای مهدی وارد کردم که نزدیک به یک هفته لنگ می زد و راه می رفت,اما هرگز به پدر یا مستانه نگفت که چه اتفاقی برایش افتاده است.
او با اینکه همسن و سال من بود,بسیار با گذشت تر از من بود.عجیب آنکه مستانه با اینکه می دانست در هر برخوردی که بین من و علی پیش می آمد مقصر اصلی من هستم, باز از من دفاع می کرد و از مهدی می خواست که رعایت مرا بکند.حتی با وجود اینکه در عمل سزارین ,مادر کاملا بیهوش است,به خود تلقین کرده بود که من بعد از مهدی به دنیا آمده ام.پس چون من برادر کوچکتر محسوب می شدم,مهدی که سه یا چهار دقیقه قبل از من پا به این دنیا گذاشته بود , باید در همه حال نقش بزرگتر بودن را همراه با گذشت و فداکاری در مورد من ایفا می کرد.پدرم هم همیشه مقابل مستانه تسلیم بود و فقط با لبخند مهدی را می نگریست.در این گونه مواقع من درخشش نوری را که از چشمان برادرم ساطع می شد به خوبی می دیدم.او برای سخن گفتن با پدر نیاز به هیچ کلامی نداشت.او منظور پدر را می فهمید و با چشمان درشت مشکی اش به او جواب می داد.
آن روز سر کلاس ,امتحان ریاضی داشتیم و بر عکس همیشه که مهدی ورقه اش را باز می گذاشت طوری آن را پوشانده بود که با همه ی تلاشم نتوانستم کوچکترین چیزی از برگه اش ببینم.من,محمود و مهدی در یک کلاس درس می خواندیم,اما رابطه ی محمود فقط با من صمیمی بود.آن روز بعد از این کار مهدی کینه اش را به دل گرفتم.موقع گرفتن وضو او را گیر آوردم.او همیشه در برنامه ی نماز جماعت مدرسه شرکت می کرد.وقتی من و محمود راهش را سد کردیم,هنوز باور نمی کرد که با او چه کاری داریم.نگاه مشکی اش را به چشمانم دوخت و با تعجب پرسید: (( فرشاد بچه شده ای؟این چه کاری است؟از من چه می خواهید؟))
در حالی که با نفرت نگاهش را با نگاهم پاسخ می دادم , گفتم: (( محمود این بچه را ببین از ترس رنگش پریده.آخر نامرد به تو هم می گویند برادر؟))
نگاهش را بی اختیار به حوالی وضوخانه چرخاند.خوشبختانه غیر از دو تا بچه ی سال اولی که اصلا به حساب نمی آمدند,کسی در آنجا حضور نداشت.آثار نگرانی را به روشنی در چهره اش می دیدم و از اینکه این قدر از من می ترسید غرق لذت شدم,ولی صدایش صلابت داشت.با همان آرامش اولیه گفت: (( فرشاد تو اشتباه می کنی.پس فردا باید در امتحانات نهایی شرکت کنی.این کار من برای خاطر خودت بود.برادری که به تقلب رساندن نیست. من حاضرم با تو ساعتها ریاضی کار کنم به شرطی که تقلب را فراموش کنی.))
محمود بی توجه به مهدی گفت: (( فرشاد حرف این بچه ننه را قبول نکن.از ترسش این حرف ها را می زند.))
بلافاصله یک دست مهدی را از پشت پیچاند.انگار با این کار خوی هیولایی مرا بیدار کرد و راه را نشانم داد.من هم بی اراده دست دیگر مهدی را گرفتم و پیچاندم.آثار درد در چهره ی مهدی آشکارا دیده می شد.نهایت تلاشش را به کار می بست تا از دست ما رها شود,ولی هرگز ناله نمی کرد.یکی از بچه های سال اول که نسبتا شجاع تر بود , جلو آمد و گفت: (( نامرد دست برادرت را شکستی,ولش کن.))
محمود که می خواست خودی نشان بدهد , دست مهدی را رها کرد و دو سیلی پی در پی به صورت پسرک بی نوا زد.پسرک که دو طرف صورت جوان و بی ریشش از سیلی محمود مثل لبو سرخ شده بود,با محمود گلاویز شد.
مهدی با اعتراض شدید گفت: (( به آن بچه کاری نداشته باشید.)) و همزمان مرا به طرف دیوار هل داد.
لحظه ای تعادلم را از دست دادم و بر زمین خیس وضوخانه افتادم.مهدی حالا سعی داشت تا پسرک را از دست محمود خلاص کند.لباسهایم همه خیس شده بود.لحظه ای به خود نگاه کردم و با عصبانیت از جایم بلند شدم.کار آخر مهدی برایم غیر قابل تحمل بود.اگر تا حالا قصد ترساندنش را داشتم,ولی حالا دیگر به واقع می خواستم بزنمش.با حرکتی سریع او را از جمع محمود و پسرک بیرون کشیدم و دستش را به پشت آنقدر پیچاندم که فریادش به هوا بلند شد.از صدای فریاد او , محمود و پسرک دعوایشان را ناتمام گذاشتند.پسر دیگری که گوشه ی وضوخانه ما را می نگریست از شدت ترس پا به فرار گذاشت.مهدی کسی نبود که اهل داد و بیداد الکی باشد. پس حالا که فریاد می کرد، معلوم بود حسابی درد می کشد. من که تازه از کار خودم پشیمان شده بودم با آزردگی نگاهش کردم و گفتم: "مهدی تقصیر خودت بود."
محمود پشنهاد کرد که بگریزیم. لحظه ای فکر کردم که حق نیست او را با همان درد در آنجا رها کنیم، اما من که دکتر نبودم. پیشنهاد محمود عاقلانه تر به نظر می آمد، بنابراین دور از چشم معاونان مدرسه از دیوار پشت وضوخانه بالا رفتیم و از مدرسه فرار کردیم.
آن روز تا شب فقط در کوچه ها سرگردان پرسه می زدیم. محمود سعی می کرد مرا دلداری دهد و مرتباً می گفت: "فرشاد تو مقصر نبودی. من پیش همه شهادت می دهم که اول مهدی تو را هل داد."
آن قدر این موضوع را تکرار کرد که من کاملاً خود را مبرا می دانستم و فکر کردم حق مهدی بود که چنین بلایی بر سرش بیاید. وقتی تاریکی همه جا را پوشاند، ما که از ظهر آن روز چیزی نخورده بودیم، دیگر رمق راه رفتن نداشتیم. محمود پشنهاد می کرد که به خانه ی آن ها بروم، ولی من مایل بودم که ببینم چه بر سر مهدی آمده است. با شروع تاریکی انگار احساس گناهم نیز بیشتر شده بود. حالا که خوب فکر می کردم، مهدی را مقصر نمی دانستم. حوالی خانه ی ما رسیده بودیم، ولی محمود راضی نبود مرا تنها بگذارد و مردانه دستش را در دستانم گذاشته بود و می گفت: "فرشاد تا آخر راه باهاتم و تو را تنها نمی گذارم."
وقتی من متوجه شدم که پدرم در حال ترک خانه است، دیگر مایل بودم که محمود به خانه اش برگردد. حالا دیگر مطمئن بودم که مدافع همیشگی ام برای دفاع از من آماده است. می دانستم که مستانه حق را به من خواهد داد و این کار جلوی هرگونه آزاری را از جانب پدرم خواهد گرفت. سرانجام وقتی از محمود جدا شدم، وارد باغ منزلمان شدم. احساس گناه باعث می شد که به راحتی نتوانم وارد خانه شوم. به درختی تکیه دادم و شروع به پرتاب سنگ داخل جوی آبی کردم که از کنار درخت می گذشت. ناگهان دختری را دیدم که به طرف من پیش می آمد. به نظرم سه چهار سالی کوچک تر از من بود. با دیدن من بدون واهمه جلو آمد و پرسید: "شما آقا فرشاد هستید؟"
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: "فرمایش؟"
کمی نگاهم کرد و دوباره گفت: "ولی شما که شبیه آقا مهدی نیستید، پس مادرتان می گفت دوقلویید که."
هیچ حوصله نداشتم به مزخرفات این دختر فضول و کنجکاو گوش بدهم. اصلاً او که بود؟ در خانه ی ما چه کار می کرد؟ لحظه ای فکر کردم شاید از آشناهای سرایدار باغ، احمدآقا، باشد. بعد به این نتیجه رسیدم که این موضوع به من ربطی ندارد. سنگریزه ای برداشتم و یکدفعه به منظور ترساندن دخترک به جوی آب پرتاب کردم. دمی بعد صدای خنده اش را شنیدم. عجب موجود پررویی بود! با همان لبخند کنار من روی زمین نشست و به منظور ادامه ی بازی سنگ دیگری را به داخل آب پرتاب کرد. لحظه ای تصور کردم ای کاش محمود هم آنجا بود، آن وقت دوتایی می توانستیم این دختر جسور را حسابی بترسانیم و بخندیم. بار دیگر صدایش در گوشم پیچید. "آقا فرشاد شما خیلی خوشگل تر از برادر دوقلویتان هستید، ولی به نظرم او مهربان تر می آید."
با ناراحتی به این موجود فضول نگاه کردم و بی ادبانه گفتم: "ببینم می شود بگویی که هستی و اینجا چه می کنی؟"
خنده ای کرد و گفت: "من ثمینم. نامادری من، ثریا خانم، دوست مادر شماست. ما برای خاطر ناراحتی قلب پدرم به تهران آمده ایم و قرار است چند روزی را میهمان شما باشیم. مستانه خانم خیلی نگران شما بود و پدرتان را دنبال شما فرستاد.»
لحظهای با خود اندیشیدم، ثمین، چه اسم عجیبی! بهتر بود از این دختر که بسیار باهوش به نظر میرسید راجع به مهدی میپرسیدم، اما نمیدانستم که جواب مرا به درستی خواهد داد یا خیر. به هر حال سوال خودم را پرسیدم:«ثمین خانم میشود بگویی حال مهدی چطور بود؟»
«دستش را گچ گرفتند. مثل آنکه بدجوری زمین خورده بود. تا هنگام غروب ناراحت بود، ولی حال دیگر آرام گرفته و خوابیده است. شما نمیخواهید به داخل خانه بیایید؟»
یعنی چه؟ یعنی مهدی به آنها نگفته بود که من دستش را پیچاندهام. ناخودآگاه ته قلبم خالی شد. چرا این برادر دوقلو سعی میکند اینقدر مرا کوچک کند؟ خدا میدانست که مایل بودم گناهم را مردانه به دوش بگیرم و حتی خود را آماده کتک خوردن از پدرم نیز کرده بودم. چون در آن صورت آرامش بیشتری پیدا میکردم. امان از دست این مهدی. میدانستم با این کار از او ناراضیتر میشوم. با صدای دخترک از افکارم بیرون آمدم.
«آقا فرشاد به چه فکر میکنید؟»
«به اینکه تو خیلی فضولی. اصلا به تو چه ارتباطی دارد؟ میهمان هستی که باش، زودتر از اینجا برو. یالله دیگر.»
مدتی بر و بر و بغض کرده مرا نگاه کرد. سرانجام بدون ادای کوچکترین حرفی از جا بلند شد و از من دور شد.
دقایقی بیشتر بعد از رفتن ثمین طول نکشید که مستانه به دنبال من آمد. هنوز احساس گناه میکردم. آغوش مستانه، یگانه جایی بود که آرامش لازم را در من ایجاد میکرد. همانطور که ثمین گفته بود، مهدی قضیه را لو نداده بود و مستانه از اصل ماجرا خبر نداشت. از من خواست که به داخل خانه بروم. مایل بود مرا به مادر ثمین که دوست دوران مجردیاش بود، معرفی کند. داخل خانه شدم و بعد از سلام و احوال پرسی با ثریا خانم که مانند مستانه چاق و تپل بود، به سراغ مهدی رفتم. با دیدن من به آرامی سلام گفت. بدون آنکه پاسخش را بدهم با لحنی طلبکارانه گفتم:«لابد میخواهی از تو تشکر هم بکنم؟»
«نه نیازی به این کار نمیبینم، اما با آن دختربچه چه کار داشتی؟ چرا او را از خودت رنجاندی؟»
«برای اینکه در کاری که به او ربطی نداشت، دخالت کرد. همانطور که تو هم داری کار او را تکرار میکنی.»
«فرشاد، کی میخواهی از این اخلاق بچهگانهات دست برداری؟ او میهمان ماست.»
درحالی که هنوز صدایش در گوشم میپیچید بیاعتنا به طرف اتاقم رفتم و در راه شکلکی نیز برای ثمین درآوردم.
سرانجام پدرم خسته و ناامید از پیدا کردن من وارد خانه شد. پدر هیچگاه لطف و محبت مستانه را نسبت به من نداشت. با عصبانیت نگاهی به من انداخت و پرسید:«تا آن وقت شب کجا بودی؟»
قبل از آنکه سوالش را پاسخ دهم مستانه با اشارهای به پدر که یعنی رعایت میهمانها را بکن، جواب داد:«چه میگویی آقای بدیعی؟ فرشاد توی باغ بوده. ثمین کوچولو او را پیدا کرد.»
پدر که معلوم بود از جواب مستانه قانع نشده است، به طرف مهدی رفت و حال او را پرسید. رفتارش با مهدی همواره با احترام و محبت بود. انگار او را از سنش بزرگتر میدانست و با فرد تحصیلکردهای صحبت میکرد. با حسرت به آن دو نگریستم. آن شب فهمیدم که یکی از علتهای تنفر من از مهدی یقینا رفتار پدرم بود. وقتی رو برگرداندم، تازه برای اولین بار نگاه آبیرنگ ثمین را دیدم که با مهر به من خیره شده بود. انگار احساس میکرد که از جانب پدر کمبود محبت دارم. با نفرت از ترحم کودکی ده دوازده ساله دوباره وارد اتاقم شدم و حتی برای شام هم بیرون نیامدم.
همزمان با رشد من و مهدی که نوجوانی را پشت سر میگذاشتیم، جنگ مسئلهای شده بود که به تازگی فکر مستانه و پدرم را به خود مشغول کرده بود. مستانه با نفرت از جنگ صحبت میکرد و از اینکه با بزرگ شدن فرزندانش آنان نیز ناخودآگاه درگیر این جنگ خواهند شد، بسیار نگران بود. تازگیها به صفحه تلویزیون خیره میشد و از دیدن جوانان در لباس رزم، اشک میریخت. آنگاه با التماس از پدرم میخواست قبل از اینکه من و مهدی به سن سربازی برسیم به وسیلهای ما را راهی یکی از کشورهای خارجی بکند. و پدرم برای راحت کردن اعصاب مستانه با صبوری چنین قولی را به وی میداد. این جور مواقع زری خانم هم در تحریک مستانه بسیار موثر بود و از من میخواست که در تقویت زبان انگلیسیام بکوشم. خصوصا بمبارانهای هوایی که گاهی تهران را نیز مورد هدف قرار میداد، مستانه را به این فکر میانداخت که اگر بشود خانوادگی ایران را ترک کنیم. به هر حال هنوز یک سالی به وقت سربازی من و مهدی باقی مانده بود.
مهدی بدون توجه به خواست مادر اعلام میکرد که به محض گرفتن دیپلم عازم جبهههای جنگ خواهد شد. ولی من کار او را دیوانگی محض قلمداد میکردم و ساعتها با محمود او را مسخره میکردیم. دوستی من و محمود همچنان ادامه داشت و مردم آزارترین زوج محله را تشکیل میدادیم. در بحوجهای که همه از مرگ و زندگی حرف میزدند، ما بیخیال دنیا با چندین دوست دختر بودیم و غیر از زمانی که صدای آژیر برای لحظاتی ما را به فکر مرگ و خطاهایمان میانداخت، در بقیه موارد جنگ برای ما به صورت شوخی درآمده بود.
آن شب وقتی خسته از شیطنت جوانی به خانه آمدم، مستانه اعلام کرد که از شهرستان برایمان میهمان آمده است. برای من زیاد اهمیت نداشت که چه کسی قرار است به خانهمان بیاید. بدون اعتنا سری تکان دادم. اما مستانه بیتوجه به بیاعتناییام دوباره گفت:«دوستم ثریا به همراه خانوادهاش تصمیم دارد که به تهران منتقل شود. چون قلب شوهرش بسیار ناراحت است و میخواهد در پایتخت که امکاانات پزشکی بیشتری وجود دارد، ساکن شوند.»
بلافاصله قیافه دختر کوچولویی که خیلی کنجکاو بود در ذهنم مجسم شد. از قرار میخواستند تا درست شدن انتقالشان و ساکن شدن در تهران، چنر روزی را مزاحم ما شوند. با اوقات تلخی گفتم:«ببینم مادر، این دوستان شما غیر از ما هیچکس دیگر را ندارند تا مزاحمشان شوند؟»
برای اولین مرتبه چهره مستانه را نمایی از کدورت پوشاند. اما با تحمل زیاد فقط گفت:«عزیزم، فرشاد جان، ما که در این خانه اتاق زیاد داریم. آنان که برای تو مزاحمتی ایجاد نمیکنند.»
«آنان نه، اما دختر لوسشان چرا.»
مستانه که خیالش اندکی راحت شده بود گفت:«ثمین دیگر بزرگ شده و بعد از گذشت دو سه سال، الان دختری چهاردهساله است. تصور نمیکنم که بتواند برای تو دردسری درست کند.»
با بیاعتنایی سری تکان دادم و گفتم:«باید دید مادر خوش خیال من.»
در تمام این مدت مهدی کوچکترین صحبتی نمیکرد و تنها به سخنان ما گوش میداد. گاهی اوقات آنقدر در خود فرو میرفت که فکر میکردم یقینا به خواب رفته است. اما بیدرنگ متوجه میشدم که او در حال تفکر است. اما در مورد چه؟ این برایم نامشخص بود. هرچند اهمیتی هم نداشت.
آن شب وقتی میهمانها وارد شدند، من اصلا پایین نرفتم. با خود میاندیشیدم مگر دخترک مدرسه نمیرود و موقع امتحاناتش نیست که همراه پدر و نامادریاش مزاحم ما شدهاند، ولی بعدا فهمیدم که در استانهای گرمسیر امتحانات زودتر انجام میشود. ما آن سال در کلاس چهارم دبیرستان تحصیل میکردیم. مطمئن بودم که مهدی با استعداد ذاتیاش به خوبی از عهده امتحانات برمیآید و شاید بهراحتی در کنکور هم قبول شود. ولی برای خودم و محمود عاقبت خوبی را پیشبینی نمیکردم. علیرغم اصرار مستانه به بهانه اینکه میخواهم درس بخوانم، شب از اتاق بیرون نیامدم. اما عوض اینکه لای کتاب را باز کنم تنها به شنیدن آهنگهای دلخواهم پرداختم. صبح فردا هم برای امتحان دادن به دبیرستان میرفتم، خوشبختانه موفق به زیارت هیچکدام از میهمانها نشدم. مهدی زودتر از من از خانه بیرون رفته بود، ولی من و محمود در آخرین دقایقی که در حوزه درحال بسته شدن بود، خود را به آنجا رساندیم.
محل نشستن مهدی دور از ما بود، ولی من و محمود صندلیهایمان کنار هم بود که البته فرقی هم به حالمان نداشت، چون هیچکدام اهل مطالعه و درس نبودیم. با مراقبتهای ویژهای هم که انجام میشد، امکان تقلب بعید به نظر میرسید. سرانجام مجبور شدیم برگههایمان را درحالی که بیشترین صرفهجویی را در قلم کرده بودیم، همچنان سفید تحویل مراقبها بدهیم. میدانستم که مهدی آنقدر ورقهاش را پر کرده که عاقبت مصحح باید از زور خستگی چشم به او نمره بیست بدهد.
در حین خروج از جلسه با عصبانیت نگاهش کردم و برای خاطر اینکه تمرکزش را برهم بزنم با دست به آرامی وسایلش را بر زمین انداختم و بیتوجه از سالن امتحانات خارج شدم. میدیدم که مشغول جمعآوری خودکار و پرگارش از روی زمین است. پشت سر من محمود هم از جایش بلند شده بود و وقتی به من رسی، گفت:«پسر عجب کار توپی کردی!» و درحالی که به پشت من میزد از محل امتحان خارج شدیم. حوصله رفتن به خانه و سوال و جواب مستانه را نداشتم، به خصوص که طاقت مواجه شدن با آن بچه فضول را هم نداشتم. با محمود سری به پارک زدیم و تا وقت غروب بیرون ماندیم.
موقع شام به خانه برگشتم. از روشن بودن چراغهای پذیرایی فهمیدم که هنوز میهمانها نرفتهاند. با شنیدن صدای مستانه که مرا به پذیرایی میخواند، ناچار به آنجا رفتم. همه جمع بودند. با دیدن من از جای خود برخاستند و با هم سلام و احوال پرسی کردیم. خوشبختانه اثری از آن دختر کوچک نبود. علیرغم میلم مجبور به نشستن در کنار آنها شدم. پدر ثمین، آقای جمشیدی ، درحالی که یک دستش را بر قلبش گذاشته بود در کنار ثریا خانم نشسته بود. مهدی نیز مانند همیشه موقر و سنگین کنار پدرم قرار داشت. هنوز دقیقهای بیشتر از ورودم نگذشته بود که دختر قد بلند و زیبا وارد پذیرایی شد و مشتاقانه رو به من کرد و گفت:«سلام آقا فرشاد.»
جواب سلامش را دادم و تصور کردم خواهر بزرگتر ثمین است. وقتی مستانه او را ثمین صدا زد با کمال تعجب بار دیگر نگاهم را به او دوختم. غیرممکن بود. چطور امکان داشت که بچهای در عرض دو سه سال یکباره به دختری چنین زیبا و دلربا مبدل شده باشد؟ دو گوی آبی رنگ به زیبایی در آن صورت میدرخشید و موهای طلایی رنگی که دزدانه خود را از زیر روسری نشان میداد، مکمل آن چهرهی زیبا بود. نگاهم را شادمانه پاسخ داد. میدانستم که کمتر دختری تاب مقاومت در برابر مرا دارد. مغرورانه به مهدی نگریستم. او با چشمان درشتش لحظهای به ثمین نگریست و سپس سر به زیر افکند. کاش میشد که حسادت را در چشمان مهدی میدیدم، اما خودداری مهدی به حدی بود که هیچچیز از سیمایش خوانده نمیشد. با لبخندی که معرف غرورم بود، گفتم:«ثمین خانم حسابی بزرگ شدهاید.»
خنده شیرینی بر لبان چون گلش ظاهر شد و با شادی و شعف گفت:«یعنی دیگر به من فضول خانم نمیگویید؟»
از حرفش کلی جا خوردم و سرم را پایین انداختم. پدرم راجع به بیمارستانی که قرار بود آقای جمشیدی در آن بستری شود، صحبت میکرد. پدر ثمین ناراحتی قلبی داشت و قرار بود تا یکی دو روز دیگر قلبش جراحی شود. با تاثری که از چهرهاش خوانده میشد، ثمین را نزد خود خواند. ثمین از جایش بلند شد و به طرف آقای جمشیدی رفت. پدر ثمین آغوش خود را گشود و یگانه دخترش را صمیمانه در بغل گرفت. اشک در چشمان آقای جمشیدی جمع شده بود. درحالی که گونههای لطیف دخترش را میبوسید به ثریا خانم گفت:«جان تو و جان این دختر. میدانی تمام آنچه در این دنیا دارم یک طرف و ثمین خوشگلم در طرف دیگر.»
ثمین با محبت بوسه پدر را پاسخ داد و با صدایی که بسیار دلنواز مینمود، گفت:«پدر، من مطمئنم که تو به سلامت از اتاق عمل خارج خواهی شد.»
دیگران هم حرف ثمین را تایید کردند. دیگر زیاد مایل به ترک آن جمع نبودم. با وجود ثمین، مهدی را هم به فراموشی سپرده بودم. نقشه این را میکشیدم که بتوانم دخترک را در گوشهای تنها گیر بیاورم و دقایق بیشتری با او همکلام شوم. از حرکاتش کاملا مشخص بود که من مورد توجهش قرار دارم.
مستانه به آقای جمشیدی خاطر جمع میداد که خیالش از بابت ثریا و ثمین جمع باشد و میگفت:«آنها نزد ما امانت میمانند تا زمانی که شما از بیمارستان مرخص شوید.» تازه بعد هم قول کمک برای همراهی در خرید خانهای مناسب در تهران را به وی داد. البته میگفت:«تهران دیگر امنیت ندارد. کاش میشد همگی از ایران خارج میشدیم.»
سرانجام زری خانم با گفتن این جمله که «شام حاضر است» به کمک مستانه آمد، چون چیزی نمانده بود که با یادآوری سربازی من و مهدی بار دیگر اشکش سرازیر شود. وقتی که عازم میز شام بودیم ناگهان صدای آژیر قرمز از تلویزیون آرامش همهمان را برهم زد. ثریا خانم با وحشت پرسید:«مستانه جان حالا چه باید بکنیم؟»
پدرم که دیگر به این آژیرها عادت کرده بود، گفت:«بهترین کار این است که چراغها را خاموش کنیم و به حیاط برویم. ما آلاچیقی در باغ داریم که میتوانیم همگی به سراغ آن برویم.» زری خانم با تاسف به جنگ و آژیرهای بیموقعش لعنت فرستاد، چون باید دوباره غذاها را گرم میکرد و زحمتش دو برابر شده بود.
من در تاریکی تنها در تعقیب ثمین بودم و بالاخره جایی کنار او پیدا کردم. در ظلمت شب خوشبختانه حواس هیچکس به من و ثمین نبود. به راحتی از این موضوع استفاده کردم و خود را تا حد ممکن به دخترک نزدیک کردم. به طوری که عطر نفسهایش را به خوبی حس میکردم. صدایش را به نجوا در گوشم شنیدم که میپرسید:«هروقت صدای آژیر شنیده شود، حتما حمله میکنند؟»
با خنده بیموردی بغل گوشش زمزمه کردم:«میترسی؟»
به دور از هرگونه تظاهر جواب داد:«آره. راستش را بخواهی، میترسم.»
در آن لحظه هیجان زیادی وجودم را در بر گرفته بود. حتی از موقعیت خطرناکی که در آن به سر میبردیم کوچکترین هراسی نداشتم. بیاختیار دست دراز کردم و دستهای ظریف ثمین را در مشتم فشردم. لرزش محسوسی را در تنش احساس کردم، اما بلافاصله دستش را با خشونت از دستانم خارج کرد و از کنار من برخاست. در آن تاریکی، برق چشمان مشکی مهدی بود که به من و ثمین معطوف شده بود. از واکنش دخترک اصلا خوشم نیامد، اما در دل تصور کردم که شاید کمی زیادهروی کردهام. حق این بود که اینقدر زود وارد عمل نمیشدم. مخصوصا از این که مهدی به دلیل حرکت تند ثمین به کار من پی برده بود، از دخترک دلخور شدم. بدون توجه به دیگران به آرامی از میان جمع جدا شدم و به طرف اتاقم به راه افتادم. آن شب غلیرغم درخواست مستانه که از من میخاست برای احترام به میهمانها سر میز شام حضور داشته باشم، حاضر یه این کار نشدم.
سرانجام شامم را که توسط زری خانم به اتاقم آورده شده بود، به تنهایی خوردم. زری خانم موقع خروج با محبت همیشگیاش نگاهم کرد و گفت:«آقا فرشاد چرا خودتان را اینقدر از جمع جدا میکنید؟ آقا مهدی را ببینید چه راحت پایین نشسته و غذایش را میخورد، ولی شما؟»
من که از علاقه وافر زری خانم به خودم به خوبی اطلاع داشتم، گفتم:«حوصله دیدن آن دخترک اکبیری را ندارم.»
خنده جانانهای تحویلم داد و گفت:«آقا فرشاد هیچ میدانی که من این غذاها را به عشق شما و مستانه خانم درست میکنم؟»
بلند شدم و نیشگونی از لپهایش که پر از چین و چروک بود، گرفتم و با خنده گفتم:«خب زری خانم، برای همین هم من عاشق دستپخت شما هستم.»
مادرانه مرا نگاه کرد و با لبخندی که هزاران حرف از آن خوانده میشد، گفت:«قربان تو پسر خوشگلم بشوم. دختره آنچنان نگاهت میکرد که باید بروم برایت اسپند دود کنم.»
در همان حال که از اتاق خارج میشد با خود اندیشیدم چرا کسانی که ما را دوست دارند از شدت عشق، عیبهایمان را هرگز نمیبینند؟
به خوبی اطمینان داشتم که نگاههای ثمین در پاسخ به نگاه مشتاقانه من بوده است.

چهارشنبه 18 مرداد 1391 - 13:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
صبح فردا درست لحظاتی قبل از اینکه پدرم به همراه پدر و مادر ثمین خانه را ترک کنند، سر میز صبحانه حاضر شدم. چشمان آسمانی رنگ ثمین پر از اشک بود و مستانه به منظور دلداری دخترک او را در آغوش میفشرد. چهره مهدی نشان میداد که ساعتهاست از خواب بیدار شده است. او عادت داشت بعد از نماز صبح، بیدار بماند و درسهایش را مرور کند. من برعکس مهدی هنوز خوابآلود بودم. مستانه با دیدن من با خوشحالی گقت:«فرشاد جان خوب شد که بیدار شدی. آقای جمشیدی راهی بیمارستان است. بیا از ایشان خداحافظی کن.»
در دل به سرزنش خود پرداختم که چرا دقایقی دیرتر به آنجا نیامدم. علیرغم این تفکر به سوی آقای جمشیدی رفتم. مرد بیچاره که آثار نگرانی به خوبی در چهرهاش موج میزد با من دست داد و مرا در آغوش گرفت. برایش آرزوی سلامتی کردم و دوباره سر میز صبحانه برگشتم. مهدی، ثمین و مادرم تا نزدیک اتومبیل به بدرقه آقای جمشیدی رفتند. راستش چندان هم بدم نمیآمد که مریضی مردک بیچاره کمی طولانیتر شود، چون مطمئن بودم در آن صورت ثمین، پرنده کوچکش، مدت بیشتری را در خانه ما خواهد ماند. از او هم به مانند دختران زیبای دیگر که میشناختم، خوشم آمده بود و بیمیل نبودم که زمانی هم با او وقتم را بگذرانم. دو سه سالی میشد که این کار را در صدر تفریحاتم قرار داده بودم. مشغول خوردن صبحانه مفصلی که زری خانم تدارک دیده بود، شدم که ثمین با مهدی و مادرم وارد اتاق شدند . چشمان دخترک هنوز از اشک خیس بود. مستانه که نمیدانست من شامم را شب در داخل اتاقم خوردهام، با محبت مرا مینگریست و به ثمین گفت:«حتما گرسنگی باعث شده که فرشاد زودتر از همیشه بیدار شود.»
ثمین نگاه پرطراوتش را به من دوخت و با صدای دلنوازی گفت:«آقافرشاد، معلوم است شما کمی تنبلتر از آقامهدی هستید.»
از اینکه تازهواردی صفت برتر مهدی را به رویم میآورد ناراحت شدم و با عصبانیت پاسخ دادم:«نمیدانستم که باید برای خواب هم پاسخگوی شما باشم.»
صورت لطیفش همانند گل محمدی به سرخی گرایید. مهدی به حرف درآمد و به منظور کم شدن ناراحتی ثمین گفت:«فرشاد، ثمین خانم میهمان ماست. پسر، تو کی میخواهی رسم میهماننوازی را یاد بگیری؟»
قبل از اینکه جوابی بدهم، ثمین با گلایه بار دیگر نگاهش را به من دوخت و آرام به مهدی گفت:«اشکالی ندارد آقا مهدی. من از آقا فرشاد ناراحت نیستم.»
با استفاده از فرصت گفتم:«این یعنی اینکه حرفهای من وثمین به خودمان مربوط است و بهتر است تو دخالت نکنی.»
مستانه برای خاتمه بحث که میرفت به جنجال بین فرزندانش مبدل شود، گفت:«خب پسرها دیگر بس کنید. من الان به خاله میترا زنگ میزنم که دوتا دخترهایش را به خانه ما بفرستد و همگی با ثمین به گردش برویم تا شاید او کمی از این حال و هوا خارج شود.»
مهدی با اعتراض گفت:«مادر، کاش این کار را فردا میکردی. فردا آخرین روز امتحانات من و فرشاد است.»
با تمسخر نگاهش کردم و پاسخ دادم:«تو به کار خودت کار داشته باش. من آمادگی کافی برای امتحان فردا دارم و حاضرم برای خاطر میهماننوازی که تو فقط شعار آن را میدهی، لای کتاب را هم باز نکنم.»
با اینکه اشارهای درمورد اینکه برای خاطر ثمین این کار را انجام میدهم، درسخنانم نبود، لبخند زیبایی صورت ثمین را از هم گشود که بیشک از دید تیزبین مهدی دور نماند. مستانه با تاسف از پیشنهادی که کرده بود، گفت:«بچهها من متاسفم. اصلا یاد امتحان فردایتان نبودم. بهتر است امروز را در خانه بمانیم و بعد از امتحان فردا با هم بیرون برویم.»
این بار من با ناراحتی رو به ثمین کردم و گفتم:«میبینید ثمین خانم؟ در این خانه دلمان به مادرمان خوش بود که او هم ناامیدمان کرد.»
مستانه با خندهای شیرین جواب داد:«پدر صلواتی خودش میداند که همه انگیزه تلاش من برای وجود خود اوست.» آنگاه انگار متوجه نگاه نگران مهدی شده باشد، ادامه داد:«فرشاد و مهدی، شما امیدهای زندگی من هستید، همانطور که ثمین امید آقای جمشیدی است.»
مهدی از جایش بلند شد و به آرامی پیشانی مادر را بوسید:«مامان ممنونم، پس فعلا من به اتاقم میروم تا کمی درس بخوانم.»
مستانه به نشانه موافقت سرش را تکان داد و سپس برای کمک به زریخانم وارد آشپزخانه شد. من و ثمین تنها کسانی بودیم که هنوز در کنار میز صبحانه باقی مانده بودیم. نگاه طمعکارانهام را بدرقه سراپای وجود دخترک جوان کردم. از شرم گونههایش قرمز شد و برای فرار از نگاهی که بیرحمانه وجودش را میکاوید، از اتاق بیرون رفت. بیصبرانه به دنبالش راهی شدم. روی تابی که گوشه باغ به چشم میخورد، نشسته بود. با پررویی تمام از حرکات تاب جلوگیری کردم. این بار مجبور شد که نگاه چشمان زیبایش را به من بدوزد. نگرانی و هراس به خوبی در اطلس چشمانش خوانده میشد. بیتوجه به آنچه از نگاهش هویدا بود، پرسیدم:«ثمین مثل اینکه تو دختر ترسویی هستی؟ دائم در حال فراری. از چه چیزی گریزانی؟»
«پدرم به من گفته که تو و آقامهدی مثل برادرهای من هستید.»
از صحبت کودکانهاش خندهام گرفته بود. درحالی که میخندیدم، گفتم:«مگر پدرت بچه است که این حرف را زده؟ ممکن است ما دوستهای تو باشیم، ولی برادر نه. فکر نمیکنم او حرف درستی زده باشد.»
خواست از روی تاب بلند شود، ولی چون من همچنان راهش را سد کرده بودم دوباره بر جایش قرار گرفت. «شاید آقا مهدی بتواند ولی حرکات شما چیز دیگری را نشان میدهد.»
با قضاوتی عجولانه و با شناختی که از دختران دیگر پیدا کرده بودم، از او پرسیدم:«حرکات من چه چیزی را نشان میدهد؟ اینکه از تو خوشم آمده؟»
«نه اینکه نمیتوانید برادر خوبی برایم باشید.»
از حالات این دختر سر در نمیآوردم. سخنانش مانند آب سردی بر وجودم بود.، اما سعی کردم که خودم را نبازم. باز هم در رابطه با او زیادی پیش رفته بودم. صدای زریخانم که با فریاد مرا صدا میکرد، باعث شد تا او را به حال خود بگذارم و به داخل ساختمان برگردم.
زری خانم میگفت:«آقا فرشاد کجایید؟ دوستتان محمود پشت خط است.»
این محمود هم عجب خروس بیمحلی است. با عجله گوشی را برداشتم.
«الو، فرشاد، تو کجایی؟ از دیروز تا حالا خبری از تو ندارم.»
«حالا اتفاق مهمی نیفتاده که. فردا سر جلسه امتحان همدیگر را میدیدیم.»
«اَه پسر تو چقدر بیوفایی! ببینم چی شده که تو توی آن خانه حبس شدهای؟ نکند که از استخر خانهتان یک پری دریایی صید کردهای!»
ثمین وارد اتاق شد و روی مبلی قرار گرفت. از مستانه خبری نبود. به وضوح معلوم بود که قصد دارد بفهمد پشت خط کیست. بیاعتنا ادامه دادم:«خب یه چیزی توی همین مایه ها!»
«فرشاد بدجنسی نکن. تو دوست خوبی بودی. ما را هم از این پریها بینصیب نکن.»
«حال کمی صبر داشته باش. تو هم چندان بینصیب نمیمانی. بگو ببینم حالا چی کار داشتی؟»
«فهمیدی دیشب کجا را موشک زدند؟»
«نه فقط صدایش را شنیدم.»
«میگویند درست وسط یک جشن تولد فرود آمده است. از قرار تعداد زیادی هم کشته شدهاند. میآیی برویم آنجا را ببینیم؟»
«حتما تا حالا دیگر همه چیز را جمع کردهاند.»
«نه بابا توی شب و تاریکی که نمیتوانستند کار زیادی انجام دهند. اتومبیل مادرت را بردار و بیا برویم.»
نگاهم باز هم چشمان آسمانی رنگش برخورد کرد و ناگاه فکری به سرم زد. با قاطعیت گفتم:«باشد. تو منتظر باش. اگر مستانه را راضی کردم ده دقیقه دیگر آنجا هستم. خداحافظ.»
وقتی گوشی را قطع کردم با نگرانی پرسید:«شما قصد دارید جایی بروید؟»
سعی کردم لبخندی که موذیانه نقش خود را بر صورتم ظاهر میکرد، پنهان کنم و با خونسردی گفتم:«اگر مایل باشی میتوانی همراه من بیایی.»
«من؟ کجا؟ شاید مستانه خانم راضی نباشند.»
«موافقت مادرم با من. تو برو حاضر شو.»
«اما کجا؟ کجا باید برویم؟»
«به محل اصابت موشک.»
«برای چی؟»
«میترسی با جنازه روبرو شوی؟ البته تا الان دیگر همه کشتهها را از آنجا بردهاند. فقط میتوان محل خرابی موشک را دید.»
«من نمیترسم. اتفاقا مایلم آنجا را ببینم. دیشب صدای بسیار هراسانگیزی داشت.»
«پس معطل نکن. زودتر آماده شو تا برویم.»
متاسفانه مستانه به این سادگیها راضی نمیشد و میگفت که چون هنوز گواهینامه رانندگی نگرفتهام، سوار اتومبیل شدن کار خطرناکی است.
از طرفی نگران ثمین هم بود و او را امانتی از طرف دوستش میدانست. با ناراحتی و اعتراض فریاد زدم:«مامان تو به فکر همه هستی غیر از من. ما که جایی نمیرویم. تازه من مواظب ثمین هستم. اصلا اگر به محمود اطمینان نداری، من و ثمین تنها میرویم، ولی تو را به خدا آبروی مرا جلوی این دختر غریبه نبر. آخه کلی براش کلاس گذاشتهام.»
«فرشادجان، پسرم، مگه تو فردا امتحان نداری؟ بعد از امتحانت هرجا که خواستی همه با هم میرویم. قربان تو پسر خوشگلم بروم. به خدا مسئله اتومبیل نیست. اتومبیل به فدای یک تار موی طلایی سرت عزیزم. برای جان تو و آن دخترک بینوا میترسم.»
«مامانجان متاسفم که تو هنوز مرا بچه میدانی. حالا اگر مهدی اتومبیل را میخواست، بابا حتما آن را به او میداد چون او را بزرگ میدانست.»
نقطه ضعف مستانه را به خوبی میشناختم. گرچه مطمئن بودم که پدر هرگز قبل از گرفتن گواهینامه اتومبیل را در اختیار مهدی قرار نداده بود. او با زرنگی خاص خود موفق به اخذ مدرک رانندگی در اولین جلسه امتحان شده بود. درحالیکه من هر دو بار به علت سرعت زیاد مردود شده بودم. وقتی پشت فرمان مینشستم از خاطر میبردم که در امتحان رانندگی شرکت کردهام و با گذاشتن پا روی پدال گاز دوست داشتم ویراژ بدهم. اثرش را هم سریعتر از موعد میدیدم. بار دوم که نزدیک بود با افسر موردنظر دعوا کنم. وقتی از دستم حسابی کلافه شده بود، نگاه تلخی به من کرد و گفت:«دعا کن هرگز گیر من نیفتی.»
در رامحکم به هم زدم و پیاده شدم و اگر محمود مرا با اصرار از آن محیط دور نمیکرد، چه بسا امکان داشت که با او درگیر بشوم. حالا هم میدانستم که نگرانی مستانه بیشتر برای خاطر سرعت زیاد رانندگی من بود که راضی به این کار نمیشد. سرانجام وقتی فهمید که حسابی از دستش ناراحت شدهام سوئیچ را به من داد. به گردنش آویختم و بوسهای جانانه از صورت تپلش گرفتم. میدانستم که به شدت مرا دوست دارد ولی من با آگاهی از این موضوع، حسابی سوءاستفاده لازم را میکردم.
ثمین کنار در ایستاده بود. سادگی و ریخت ظاهریاش نشان میداد که متعلق به درندشت تهران نیست، ولی با این وجود بسیار زیبا بود. به هرحال من که هرگز قصد ازدواج با این دخترک چهارده پانزده ساله شهرستانی را نداشتم. فقط مایل بودم که مدتی با او دوست باشم. به آرامی ضربهای به دستش زدم که یعنی راه بیفت. حرکتم به قدری سریع بود که نتوانست واکنش تندی در قبال من از خود نشان بدهد. تازه یادم افتاد که محمود هم منتظر ماست. باید به او زنگ میزدم و اطلاع میدادم که به دنبالش نخواهم رفت. به ثمین گفتم:«تو سوار شو تا من یک تلفن بزنم و بیایم.»
با سادگی پرسید:«مستانه خانم موافقت کرد؟»
درحالی که لبخند میزدم با غرور خاصی گفتم:«مثل اینکه نمیدانی من پسر محبوب مستانه هستم.»
با تعجب مرا نگریست که به داخل ساختمان برمیگشتم. گرچه حس میکردم که محمود چندان دروغهایم را باور نمیکند، در آن لحظه هوس جوانی، در کنار دخترکی زیبا بودن را هزاران بار به بودن با محمود یا آزرده نشدن او ترجیح میدادم.
قبل از اینکه زریخانم از موضوع مطلع شود و رای مستانه را بزند، از ساختمان خارج شدم. مستانه در کنار ثمین ایستاده بود و به او سفارش میکرد که نگذارد من با سرعت رانندگی کنم. سرانجام از داخل باغ خارج و وارد خیابان اصلی شدیم. هیجان زیادی گریبانم را گرفته بود. دوست داشتم حالا که تنها شدهایم و مزاحمی نداریم، ثمین اجازه میداد که دستهایش را حین رانندگی در دستانم میفشردم، ولی درواقع هنوز از او میترسیدم. حرکت تند شب گذشتهاش قدرت دستدرازی را از من سلب میکرد. معلوم بود که هنوز موفق به جلب اعتماد کامل این دختر ساده نشدهام.
اتومبیل مستانه زیبا و گرانقیمت بود و پدرم سال گذشته در سالروز ازدواجشان برای او خریده بود و البته رانندگی با آن بسیار سادهتر از اتومبیل قبلیاش بود.
از ثمین پرسیدم:«دوست داری آهنگ بگذارم؟»
با تعجب پرسید:«مگر به مکان موشکباران نمیرویم؟»
ارتباط این موضوع را با آهنگ نمیفهمیدم. خندیدم و به آرامی گفتم:«رفتن که میرویم. ولی شاید دیگر اینطور تنها نشویم.»
چشمان قشنگش را که در روشنایی روز بسیار درخشانتر به نظر میرسید به نگاهم سپرد و برخلاف انتظار پاسخ داد:«ولی من دلم نمیخواهد حال که عدهای از هموطنانمان مردهاند، آهنگ گوش بدهم.»
باز هم به راحتی توانسته بود من را خلع سلاح کند. با ناراحتی گفتم:«تصور میکردم تو هم علاقهمندی با من باشی، ولی مثل آنکه اشتباه کردهام.»
«نه، نه اشتباه نکردهای. درواقع ...» در این هنگام سرش را بلافاصله طرف پنجره اتومبیل برگرداند و حرفش را قطع کرد.
از اعترافش خوشحال شدم. بارها برایم ثابت شده بود که کمتر دختری تاب مقاومت در برابر مرا دارد و با استمرار موضوع درمورد ثمین احساس بهتری نیز پیدا کردم. ناگهان اتفاق غیرمنتظرهای به وقوع پیوست.
صدای مهیبی در فضا پخش شد و شیشه های اتومبیل به لرزه افتاد. ثمین بیاختیار خود را به من نزدیک کرد و با دستهایش شروع به فشردن پاهای من کرد. اختیار فرمان از دست من خارج شد. اتومبیل با سرعت زیادی میرفت که به پشت اتومبیل جلویی برخورد کند که معلوم بود راننده آن هم دست کمی از من و ثمین ندارد. به طور غیرمنتظرهای توانستم کنترلم را به دست آورم و پاهایم را بر ترمز بفشارم. اتومبیل با صدای وحشتناکی که ناشی از ترمز باعجلهام بود، ایستاد. ثمین اشک میریخت. معلوم بود انفجار در نزدیکیهای ما صورت گرفته که آنقدر صدایش وحشتناک و ترسناک بود. ثمین هنوز به من چسبیده بود. واقعیت این بود که خودم خیلی ترسیده بودم، ولی سعی میکردم نشانهای از ترس در چهرهام بروز ندهم. به آرامی دستم را دراز کردم و ثمین را که هنوز اشک میریخت در آغوش خود فشردم. در آن لحظه حاضر بودم هرکاری بکنم تا ناراحتیاش تحلیل یابد. معلوم بود خیلی ترسیده. به نجوا در گوشش زمزمه کردم:«میخواهی به خانه برگردیم؟»
با همان لطافتی که در وجودش حدس میزدم به نرمی خود را از آغوش من رهانید.
با ناراحتی گفت:«ببخشید فکر نمیکردم اینقدر از مرگ بترسم.»
با لبخندی تصنعی گفتم:«فکر میکنم همه از مرگ میترسند.»
«چرا؟»
«چرا چی؟»
«چرا همه از مرگ میترسند؟»
«برای اینکه ناشناخته است و از بعدش خبر نداریم. چون مجهول است از آن ترس داریم.»
اتومبیلها همه در وسط خیابان ایستاده بودند. راه اصلی عملا بند آمده بود. شیشه پنجره بعضی از اتومبیلها شکسته بود. صدای فریاد عدهای شنیده میشد که جایی را با انگشت نشان میدادند و میگفتند:«آنجا، آنجاست. بیایید برویم.»
بیشتر آدمها اتومبیلهایشان را ترک کرده بودند و ترافیک شدید و دست و پاگیری در خیابان به وجود آمده بود. کسی در آن قیامتسرا نمیتوانست خود را نجات دهد. راننده اتومبیل جلویی دقایقی بعد که حس کرد امکان رفت و آمد ممکن نیست، اتومبیل خود را ترک کرد و رفت. صدای بوقهای ممتد رانندگانی که مایل به رفتن بودند دقیقهای قطع نمیشد. ثمین که اشک چشمش را پاک میکرد، گفت:«بیا ما هم برویم.»
به نظر میرسید که چاره دیگری وجود ندارد. از اتومبیل پیاده شدیم و به طرف محلی راه افتادیم که هنوز آتش حاکی از اصابت موشک از آن فوران میکرد. درواقع سیل جمعیت بود که ما را به آن طرف میکشید. در ازدحامی که وجود داشت هر لحظه امکان گم کردن ثمین میرفت. بنابراین به او گفتم:«ثمین اگر دستهایت را نگیرم ممکن است همدیگر را گم کنیم.»
با اکراه نگاهم کرد و گفت:«آخر ...»
«آخر چه؟ دوست داری گم بشوی؟ تو این شهر را میشناسی؟ راهها را بلدی؟ من که نمیخواهم بخورمت. برای خاطر خودت میگویم.»
در برابر سخنانم حرفی برای گفتن نداشت. به آرامی دستهایش را جلو آورد. دست ظریفش را در دست گرفتم. آنقدر لطیف و ظریف بود که حس کردم ابریشم خالص را در مشتهایم میفشارم. دقایقی فراموش کردم که به کجا میرویم. فقط تحت تاثیر جمعیت هر دم به جلو کشیده میشدیم. حس میکردم حال ثمین آنقدرها مساعد نیست. به وسیله دستهایش که توسط من کشیده میشد، قدم برمیداشت. همه به صدام و موشکهایش، به کسانی که جنگ را شروع کرده بودند، فحش میدادند. از صدای آژیر اتومبیلهای آتشنشانی و آمبولانسها مشخص بود که به محل حادثه بسیار نزدیک شدهایم. لحظهای این فکر به مغزم خطور کرد که همیشه با دختران در این پارک قرار ملاقات میگذاشتم، ولی ثمین دختر کم شانسی بود زیرا در اولین مرحله با او میرفتم که جنازه هموطنانم را که بیگناه کشته شده بودند، ببینیم. دستان چون برگ گلش یخ کرده بود و رنگ صورتش کاملا پریده به نظر میرسید. فکر میکردم همین الان است که لرز نیز به سراغش بیاید، ولی در واقع علیرغم اینکه به اجبار دستش را به من داده بود، حدس میزدم که با بسیاری از دختران دیگری که تا آن روز شناخته بودم تفاوت دارد.
حالا کاملا به محل حادثه رسیده بودیم. خوشبختانه آتش را مهار کرده بودند، ولی فشار جمعیت علنا راه را بر امدادگران بسته بود. پلیس مرتب از مردم میخواست که از آنجا دور شوند، اما جمعیتی که در آنجا گرد آمده بود به این زودی قصد رفتن نداشت. جنازه کودکی هفت هشت ساله را دیدم که به داخل آمبولانس هدایت میکردند. طفلک پاهایش را از دست داده بود. قبل از انتقال به آمبولانس یکی از امدادگران با ناله فریاد زد:«بیا پاهایش اینجا افتاده، پاهایش را هم ببر.»
البته آنچه او پا مینامید فقط قطعه استخوانی خونی بود که تکههای جدا شده گوشت به آن آویزان بود. ثمین که کاملا نزدیک صحنه بود، به شدت گریه میکرد. قطعاتی از پیکر تکه تکه شده انسانها را به نام جنازه از زیر آوار و دود خارج میکردند. ثمین درحین گریه فریاد زد:«مرا از اینجا ببر، دیگر طاقت ندارم. فرشاد برویم، من حالم دارد به هم میخورد.»
موشک درست به ساختمانهای مسکونی خورده بود. درحالیکه سعی میکردم راه را برای ثمین باز کنم صدای اعتراض مردی را میشنیدم که میگفت:«پست فطرت به مناطق غیرنظامی حمله میکند، بعد میگوید منطقه نظامی را زدهایم.»
مرد دیگری در جواب او میگفت:«جنگ که نظامی و غیرنظامی نمیشناسد تازه مراکز نظامی هم که غریبه نیستند. همین بچههای من و شما هستند که برای خدمت و دفاع از کشور در آنجا پاسداری میکنند.»
ثمین جلوی دهانش را گرفته بود و سعی میکرد جلوی خود را بگیرد که بر سر مردم بالا نیاورد. خلاصی از آن جمعیت کار حضرت فیل بود. او را به گوشهای خلوت هدایت کردم و گفتم:«خودت را راحت کن.»
با نگرانی چشمان آبیاش را به من دوخت، ولی لحظاتی بیشتر نتوانست طاقت بیاورد و هرآنچه در معده داشت بالا آورد.
مردم با دیدن وضعیت ثمین کمی از ما فاصله گرفتند. حالا میشد بهتر نفس کشید. وقتی سرانجام از جایش بلند شد، دستمالی به او دادم تا دهانش را پاک کند. پشت اتومبیل ظرف آبی داشتم، ولی تا رسیدن به آن مسافت زیادی بود. یعنی با جمعیتی که ما را احاطه کرده بود به نظر میرسید باید مدتها راه برویم تا از آن قیامت خود را برهانیم. بنا به درخواستهای مکرر پلیس حالا جمعیت درحال بازگشت بود. با نگاه به چهره زیبا همراهم لحظهای ترسیدم. آن صورت پرفروغ و زیبایی که صبح سوار اتومبیل کرده بودم، پریدهرنگ و سفید شده بود. بیدرنگ دستانش را گرفتم. دستش یختر از دقایقی پیش بود. با نگرانی گفتم:«ثمین تو حالت خوب نیست؟»
بیآنکه جوابم را بدهد سرش را پایین انداخت. باید هرجوری شده بود او را به اتومبیل یا خانه میرساندم. دیگر به فکر لذتی که از فشردن دستهای دختری زیبا حس میکردم، نبودم. با نگرانی نگاهش میکردم. فکر میکردم هر لحظه امکان مرگش وجود دارد. حالا او را سریعتر میکشیدم. بدون کوچکترین اعتراضی با بدنی مریض و یخزده به دنبالم میآمد. خوشبختانه اتومبیلها به راه افتاده بودند. اتومبیل مستانه با رنگ آلبالویی زیبایش وسط اتومبیلهای دیگر غریب به نظر میرسید. ثمین را کنار خیابان نشاندم تا اتومبیل را به کنارش هدایت کنم، ولی وقتی نزدیک شدم، آه از نهادم برخاست. اتومبیل مستانه که تازه خریده شده بود و هنوز خاک نیز بر رویش ننشسته بود، از چند جا غر شده بود. بیانصافها از چپ و راست به آن ضربه زده بودند تا راه خود را باز کنند و بروند. چند اتومبیل دیگر هم وضعیتی بهتر نداشتند. خدایا چه کرده بودم؟ حالا جواب مستانه را چه میدادم؟ از ناراحتی و عصبانیت درحال انفجار بودم. خدایا چقدر ما مردم بیانصافیم؟ عفریته مرگ در دو قدمی ما سخت به فعالیت مشغول بود و ما فکر میکردیم هرگز به سراغ ما نخواهد آمد. در جلوی راننده به سختی باز میشد. هنوز کاملا سوار اتومبیل نشده بودم که با شنیدن فحشی که نفر پشتسری میداد دیگر طاقتم را از دست دادم و دوباره از اتومبیل پیاده شدم و بیمحابا به سراغ راننده اتومبیل عقبی رفتم. مرد کوتوله و چاقی بود. فکر کردم با یک ضربه از جانب من کوتاه میآید و به معذرتخواهی خواهد افتاد. با عصبانیت بر سرش فریاد زدم:«تو چه حرف مفتی زدی؟»
مردک به چالاکی پیاده شد و همزمان سه نفر همراهش به طرف من حملهور شدند. گرچه من در دفاع از خود کم نمیآوردم، در برابر چهار نفر کاری از دستم بر نمیآمد. ثمین خود را کشان کشان به طرف ما رسانده بود و از دیگران میخواست که مرا از آنان جدا کنند. درحین دعوا و ضرباتی که ناجوانمردانه به سویم جاری میشد، فریاد زدم:«تو دخالت نکن.»
باز اشکهایش سرازیر شده بود. خوشبختانه قبل از رسیدن پلیس مردم ما را از هم جدا کردند. وقتی سرانجام سوار اتومبیل شدیم، تمام تنم درد میکرد و خون از سر و صورتم سرازیر بود. بالاخره به هر بدبختیای بود، با گذشتن از ترافیک و صرف وقت زیاد به خانه رسیدیم. ثمین بیهوش بر صندلی افتاده بود. و من هرچند دقیقه یک بار اسمش را صدا میزدم، ولی اغلب اوقات جوابی از جانب او شنیده نمیشد. از اتومبیل پیاده نشدم تا مستانه که توسط باغبان از حال و روزمان باخبر شده بود، خود به استقبالمان بیاید. با دیدن چهره مهربانش که بر سر میزد درحالیکه زریخانم دنبالش میآمد، آرام شدم. حتما مستانه کاری برای ثمین میتوانست انجام دهد. ثمینی که دیگر حتی با صدای من هم که او را به نام میخواندم چشمانش را باز نمیکرد.
آن شب برای اولین بار از پدرم به خشم آمدم. زمانی که به خاطر وضعیت بد ثمین سیلی محکمی بیخ گوشم نواخت از او احساس تنفر کردم. تنفری که در روزهای بعد نه تنها کمرنگ نشد، بلکه با گذشت زمان و عکسالعملهای بعدی پدرم بر شدت آن افزوده شد.
غیر از مستانه همه به نصیحت من مشغول بودند. البته مهدی حرفی نمیزد، ولی از چشمان سیاهش به خوبی میخواندم که از کار من ناراضی است. حتی برای آنکه کتک بیشتری نخورم سعی میکرد تا مرا از جلوی دست پدرم دور کند، ولی من با مشت محکم به سینهاش کوبیدم، به طوری که از شدت درد چهرهاش درهم رفت. پدر برای خلاف دومم با عصبانیت جلو آمد، ولی مستانه خود را مانند همیشه سپر مستحکم من ساخت و با قاطعیت بر سر همسرش فریاد کشید:«بس کن بدیعی، فرشاد که تقصیری نداشته است. حال ثمین هم خوب میشود. دخترک بیش از حد نازنازی و ترسو بار آمده است. حتی دکتر هم گفته که چیزیاش نشده، فقط کمی ترسیده.»
«خانم حالا ثمین نرسیده، اتومبیل نوی تو را که قراضه کرده چه؟ این هم تقصیر این دست گلت نیست؟»
«اَه بدیعی تو به چه چیزهایی بند میکنی. اتومبیل فدای یک تار مویش. صورت نازنینش را بگویی که خونین و مالین کردهاند یک چیزی. بچهام صدایش درنمیآید. تازه تو هم بهش حمله میکنی.»
«میدانستم که بالاخره بدهکار این عزیزدردانه شما هم میشویم. بعد میگوید دختر مردم لوس بار آمده.»
دقایقی بعد، پدر با ناراحتی از اینکه در مقابل مستانه خلع سلاح شده بود، از اتاق بیرون رفت.گرچه دکتری که به بالین ثمین آمده بود میگفت که حالش به زودی خوب میشود، آن شب تا صبح صدای فریادها و متعاقب آن گریههای دختر جوان از اتاقش به گوش میرسید. مستانه تمام شب را بیدار بود و در اتاق ثمین از او مراقبت میکرد. برعکس همیشه از آرامشی که همزاد چهره مهدی بود، نشانی به چشم نمیخورد. مهدی کلافه به نظر میرسید و حتی با وجود اصرارهای پدر دست به شامش هم نزد. البته من حسابی ترسیده بودم، ولی از اینکه پدر و مادر ثمین در بیمارستان بودند، خدا راشکر میکردم. درواقع نمیدانستم که جواب پدر ثمین را چه باید بدهم. وقتی سرانجام ثمین با آغاز اشعه زرین خورشید که با ناز خود را به رخ طبیعت میکشید به خواب رفت، من و مهدی عازم آخرین جلسه امتحان خود شدیم، درحالیکه تمام شب را نخوابیده بودیم. من اصلا به امتحان و چگونگی سوالات فکر نمیکردم، ولی مسلم میدانستم که مهدی مانند من فکر نمیکند. موقع خروج از جلسه، محمود به سراغم آمد و با اندکی گلایه گفت:«فرشاد چهات شده؟ خیلی سرسنگین شدهای.»
واقعیت این بود که رو نداشتم حقیقت را بگویم چون با گفتن حقیقت تازه دروغم آشکار میشد. به اندازه کافی از اتفاقات روز گذشته دلخور بودم، ولی متاسفانه محمود ول کن قضیه نبود. از پنجره سالن، مهدی را میدیدم که سخت مشغول نوشتن بود. یقین میدانستم که جزو یکی دو نفر اول کلاس خواهد شد. تازه آنموقه بود که غرغرهای پدر در رابطه با تنبلی من شروع میشد. اما خب من هم مستانه را داشتم که جواب او را به خوبی میداد. لحظهای فکر کردم که اگر مستانه نبود تکلیف من چه میشد و بیاختیار از این فکر لرزیدم. آیا مهدی هم همین احساس را در رابطه با نبود پدر داشت؟ دلم میخواست این سوال را از او میپرسیدم. محمود همچنان صحبت میکرد و مرا به خانهشان دعوت میکرد. واقعیت این بود که تحمل خواهر لوس محمود را نداشتم. به بهانهای واهی قصد داشتم او را دست به سر کنم و زودتر به خانه برگردم. سرانجام راضی شد که موقتا از من جدا شود، به شرط آنکه فردا حتما به منزلشان بروم. با اکراه قبول کردم و قبل از آنکه مهدی از جلسه خارج شود به طرف منزل به راه افتادم. نمیدانم چرا دلم میخواست دوباره ثمین را ببینم. از لحظهای که با هم به خانه برگشته بودیم دیگر او را ندیده بودم. گرچه میدانستم که حالش به شدت بد است، تصور میکردم که او اندکی در بدی حالش مبالغه کرده است. به هر حال او عامل عصبانیت پدر نسبت به من بود. دوست داشتم این بدیاش را تلافی کنم. دخترک لوس بیمزه.
در اندیشهام او را همانند مهتاب، دختر یک و یکدانه خانواده دوستم، محمود، میدانستم که همه در تربیت او کوتاهی میکردند و مهتاب نیز به خوبی از این موقعیت سوءاستفاده میکرد.
مهتاب دو سه سالی از من و محمود کوچکتر بود. تازگیها متوجه نگاههای طولانیاش شده بودم. اگر او را به شدت دلسرد نمیکردم، فقط برای خاطر رعایت محمود بود که میدانستم دوستی صادق است و بسیار به من علاقه دارد. حالا ثمین را هم به لوسی مهتاب در نظر میپنداشتم. او هم یکی یکدانه و تنها بچه خانهشان بود. از خودم آزرده بودم که چرا علیرغم این پندار دلم بهانه خانه را میگیرد. درواقع حوصله هیچکس را نداشتم. هنوز تا منزل مسافت زیادی مانده بود. سنگریزه صافی پیدا کردم و همراه با قدمهایم آن را به جلو هل میدادم. ناگاه قرار گرفتن دستی را بر شانههایم حس کردم. حس غریبی به من میگفت که دستها متعلق به مهدی است. با ناراحتی برگشتم. درست حدس زده بودم، خودش بود.
«چه میخواهی؟»
«هیچی، فقط یک سوال از تو دارم.»
«سوال؟ من که چیزی بلد نیستم. تو بودی که تندتند روی ورقهات داشتی مینوشتی. ببینم با شببیداری دیشب همهچیز را قاطی نکردی؟»
«نه. چون از قبل همه را خوانده بودم. فرشاد راستش را بگو چه بلایی سر دخترک بیچاره آوردهای؟»
خدای من چه فکری در مورد من میکردند. من که قصد آزار رساندن به ثمین را نداشتم. تازه خودم هم از موضوع حسابی ناراحت بودم. با خود اندیشیدم اصلا به مهدی چه ارتباطی دارد که مانند یک بزرگتر مرا مورد سوال قرار دهد. با آزردگی نگاهش کردم و گفتم:«ببینم مهدی، میخواهی ادای بابا را دربیاوری؟ اصلا به تو چه ربطی دارد؟»
تازه به راهم ادامه داده بودم که ناگاه مرا از پشت سر گرفت و به دیوار مقابل چسباند. چنین حرکتی را از او انتظار نداشتم. مهدی هرگز داوطلب دعوا نمیشد، ولی مثل آنکه موضوع این دفعه کاملا فرق میکرد. با لحنی عصبانی گفت:«راست بگو فرشاد، آیا ثمین فقط از جنازهها ترسیده یا توی ناجنس کاری کردهای که اینطور حالش خراب شده؟»
با وجود اینکه دستهایم را از پشت سر گرفته بود با لگد، محکم به معدهاش کوبیدم. برای لحظهای تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد. بلافاصله رویش پریدم. آنقدر از دست ثمین و پدر عصبانی بودم که دلم میخواست تلافیاش را سر کسی خالی کنم و مناسبترین شخص میتوانست همین مهدی باشد. هرگز فکر نمیکردم که مهدی بتواند به این خوبی از پس ضربات من بربیاید. چند ضربه جانانه هم از طرف برادرم نصیب من شد. سرانجام مردمی که از کنارمان عبور میکردند، ما را از هم جدا کردند. درحالیکه از شدت ضرباتی که به هم وارد کرده بودیم بهسختی از جایمان بلند میشدیم، مهدی بار دیگر باناراحتی مرا نگریست و بهسردی گفت:«فرشاد من میدانم تو چه روشی درمورد دخترها داری، ولی به تو تذکر میدهم که دست از سر ثمین برداری. او در خانه ما امانت است، میفهمی، امانت.»
هنوز دقیقه ای بیشتر از جدا شدنمان نگذشته بود که دست بر شانههایش گذاشتم و درحالیکه او را به عقب هل میدادم، گفتم:«حالا تو هم خوب به حرفهای من گوش کن. اگر خود ثمین دلش بخواهد که میدانم میخواهد، به تو دیگر ارتباطی ندارد.»
«او دختر پاکی است. او هرگز به این آلودگی تن درنمیدهد.»
«و اگر خود او رضایت داشت، قبول داری دیگر حق کوچکترین اعتراضی نداشته باشی؟»
«اگر برایم ثابت شود که دختر بیارزشی است، آنوقت از اینکه دست به روی برادرم بلند کردم، متاسف خواهم شد.»
«من هم آماده پذیرش عذرخواهی تو هستم.»
در کنار هم راه میرفتیم، ولی دیگر کوچکترین سخنی با هم رد و بدل نکردیم. واقعیت این بود که خودم هم نمیتوانستم به راحتی حرفهایی که درمورد ثمین به مهدی زده بودم، باور کنم. وقتی به خانه رسیدیم متوجه شدم که ثریاخانم موقتا از بیمارستان به خانه آمده است. اینطور که میگفت قلب پدر ثمین عمل شده بود. خوشبختانه اثری از بیماری در وجود ثمین دیده نمیشد. او را بیشتر نگران حال پدرش میدیدم. با دیدن من و مهدی بهآرامی سلام کرد. مهدی با رویی خوش که از عصبانیت دقایق قبل اثری در آن دیده نمیشد، جواب سلام او را پاسخ داد، ولی من تنها سری تکان دادم و بعد از احوالپرسی با ثریاخانم به اتاق خود رفتم. زریخانم با لیوان شربتی خنک به اتاقم وارد شد. گاهیاوقات دلم میخواست تمام ضابطههای موجود بین ما و زریخانم را زیرپای میگذاشتم و میتوانستم این خدمتگزار باوفا را در آغوش بگیرم و سر بر شانههایش بگذارم و زار زار گریه کنم. شاید با این کار میتوانستم آرامش و امنیتی را که پدرم علیرغم تمام پول و ثروتش نتوانسته بود در اختیارم قرار دهد، پیدا کنم. این واقعیتی محض بود که من بیقرارترین انسان آن باغ و خانه ویلایی یزرگش بودم. از طریق زریخانم فهمیدم که برای ناهار میهمان داریم.
مستانه پس از پایان امتحانات ما، خواهر و دو دخترش را برای ناهار دعوت کرده بود. دو دخترخالههایم یعنی سمیرا و سهیلا از نظر رفتاری درست برعکس هم بودند. سمیرا خواهر بزرگتر که یک سالی از من و مهدی کوچکتر بود، دختری سنگین و باوقار، اما سهیلا خواهر کوچکترش درست برعکس سمیرا، آتشپارهای تمام عیار بود. سمیرا مانند مهدی درسخوان بود و سعی میکرد هربار به خانه ما میآیند به نحوی از وقت استفاده کند و اشکالات درسیاش را از مهدی بپرسد. مهدی بدون آنکه هرگز کلامی درمورد سهیلا بگوید همواره از سمیرا و نحوه رفتار پسندیدهاش اظهار رضایت میکرد. البته همسر خالهام یعنی آقای طاهری مثل همیشه در جنگ و جبهه بود. آقای طاهری مشوق اصلی مهدی برای حضور در جبهه به حساب میامد. او همیشه درحالیکه طرف صحبتش مهدی بود از جبهه و صداقتهای خاصی که از افراد حاضر در آنجا میدید حرف میزد. حرفهایی که برای من و مستانه نه تنها قابل پذیرش نبود، قابل گوش کردن هم نبود. مستانه از آقای طاهری خوشش نمیآمد و از اینکه مهدی را راغب به حضور در جبهه های جنگ کرده بود، مایل به دعوت از شوهرخواهرش در خانه ما نبود. او همیشه در زمانی که شوهرخالهام در جنگ بود خواهر و دو خواهرزادهاش را دعوت میکرد.
خاله میترا که خواهر کوچکتر مستانه بود درواقع با مستانه ناتنی بود. او همیشه کمال احترام را به مستانه میگذاشت و مستانه نیز او را به عنوان خواهر واقعی خود پذیرفته بود. به هرحال از اقوام آنها دیگر کسی زنده نبود و دو خواهر تنها یکدیگر را داشتند. مستانه پس از هر موشکباران تا مدنی وضعیت تلفنها مختل میشد تلاش بیشتری برای تماس گرفتن میکرد. ولی تا صدای میترا را نمیشنید هرگز از تلفن فاصله نمیگرفت
من هم مثل مستانه، خاله میترا ار خیلی دوست داشتم، ولی رفتار سمیرا با آن غرور خاصش مورد پسند من نبود. غالبا طرف صحبت من سهیلا بود که خیلی راحت با من حرف میزد و شوخی میکرد. سهیلا دختری نسبتا زیبا و تودلبرو بود. سمیرا آنقدر خود را میپوشاند که من حتی سعی میکردم برای راحتی خیالش به او نگاه هم نکنم.
مستانه در صحبتهایش غیرمستقیم از زیبایی سمیرا بیشتر صحبت میکرد. آن روز وقتی بنا به دعوت زریخانم برای ناهار سر میز رفتم، ثمین نگاه معصوم و آسمانی رنگش را همراه با لبخندی زیبا به استقبالم فرستاد. سمیرا طبق معمول کنار مهدی نشسته بود و راجع به انتخاب رشته دانشگاهی با مهدی صحبت میکرد. بعد از بوسیدن خالهام تازه سر میز نشسته بودم که با خوردن دستی به شانهام به عقب برگشتم.
سهیلا که موهای مشکیاش را بر شانههایش رها کرده بود، دستش را به طرفم دراز کرد. آثار ناراحتی را در چشمان آبی ثمین دیدم و بارغبت برای فشردن دستهای سهیلا داوطلب شدم. سهیلا کنار من نشست و بلافاصله شروع به گلهگزاری از من کرد. او میگفت:«تو چه جور پسرخالهای هستی که در نبودن پدرم به سراغ ما نمیآیی و حتی تماسی هم نمیگیری؟»
خاله میترا برای توجیه رفتار دور از معمول دخترش به ثریاخانم توضیح میداد:«سهیلای من از بچگی فرشاد را مثل برادرش دوست داشته است. برای همین، اصلا رعایت حجاب را جلوی فرشاد و مهدی نمیکند.»
ثریاخانم که نشان میداد در فکر این موضوعها نیست و حتی اگر خاله توضیح نمیداد اصلا و ابدا متوجه این قضیه نمیشد با سادگی گفت:«البته، البته.»
سهیلا زیرکانه مرا نگریست و با اشاره به کلمه برادری که مادرش در سخنانش به کار برده بود، لبخندی تمسخرآمیز برلب آورد. هنوز نگاه ثمین به طرف ما بود و من از این موضوع غرق لذت بودم و بهگرمی با سهیلا شروع به صحبت کردم.
ثریا، نامادری ثمین، قصد داشت بعد از ناهار مجددا به دیدن پدر ثمین برود. پدر و مستانه نیز قرار گذاشتند همراه او به بیمارستان بروند. خالهام پیشنهاد کرد که بعد از استراحت همگی به پارک برویم. سهیلا با شیطنتی که همیشه در حرکاتش دیده میشد، به ثمین گفت:«شما هم میآیید؟ فکر میکنم حسابی خوش بگذرد.»
ثمین بعد از اندکی سکوت بهآرامی پاسخ داد:«بیشتر مایلم به دیدن پدرم بروم. دو روز است او را ندیدهام.»
بعد از پاسخ ثمین، صدای مهدی شنیده شد که به پدر میگفت:«من هم مایل به ملاقات آقای جمشیدی هستم. اگر اجازه بدهید همراه شما میآیم.
نگاه منتظر ثمین به طرف من چرخید. شاید انتظار داشت که من هم خود را آماده ملاقات پدرش بدانم. واقعیت این بود که دلم میخواست همراه آن چشمان آبی باشم، ولی از حرکات دیروزش هنوز دلخور و ناراحت بودم، گرچه خدا را شکر میکردم که مریضیاش به امروز نکشیده بود. سمیرا که معلوم بود بدون مهدی حوصله پارک را ندارد با اعتراض به مادرش گفت:«مادر، الان چه موقع پارک رفتن است؟ پارک را بگذارید برای یک موقع مناسبتر. تازه، شاید پدر امشب زنگ بزند. فکر میکنم اگر به خانه برگردیم بهتر باشد.»
با شنیدن اسم آقای طاهری، مهدی به طرف خالهام برگشت و گفت:«راستی از آقای طاهری و جبهه و جنگ چه خبر؟ ما که از ترس مامان جرئت نداریم حتی اسم جبهه را ببریم.»
قبل از آنکه میترا جوابی بدهد، مستانه باناراحتی گفت:«مهدیجان دلمان به اندازه کافی گرفته و غمگین هست، دیگر از جنگ و خونریزی و جبهه لطفا حرفی نزن. تو را به خدا میتراجان تو به حرف مهدی گوش نده.»
میترا که از سخنان خواهرش حسابی پکر و دمغ شده بود، بلافاصله پاسخ داد:«وای خواهرجان تو چه میگویی؟ مگر میشود واقعیت زندگی را به فراموشی سپرد؟ بیچاره طاهر برای چه کسانی جان خودش را به خطر انداخته! یک عده جانشان را کف دستانشان گذاشتهاند، یک عده هم بیخیال دارند خوش میگذرانند.»
مستانه با بغضی که گلویش را میفشرد جواب داد:«خوش میگذرانند؟ چه خوشی خواهر؟ خیالت راحت است پسر نداری. اگر جای من بودی و هر روز آرزو میکردی که بچههایت کوچک بمانند و بزرگ نشوند مبادا آنها را به خدمت اعزام کنند، باز هم به این میگفتی خوشگذرانی؟»
پدر که میدید بحث دو خواهر دارد بالا میگیرد، با صدایی محکم و استوار گفت:«خب دیگر تمامش کنید. جنگ کلا چیز خوبی نیست، هیچوقت هم نبوده. کسی نیست که از جنگ ضرر نبیند. من نمیدانم اصلا برای چه آدمها باید با هم بجنگند؟ مگر صلح و دوستی چه اشکالی دارد؟»
مهدی با تحکم به وسط حرف پدر پرید و گفت:«پدر اشتباه نکنید. ما نمیجنگیم. ما داریم از کشورمان دفاع میکنیم. آنها ما را به جنگ کشاندند، ولی خالهجان ارزش امثال آقای طاهری همیشه محفوظ است و آنها برای همه ما خیلی بزرگوارند.»
سمیرا با لذت به حرف های مهدی گوش میداد. با شنیدن آنچه مهدی در رابطه با پدرش به زبان میراند اشک چشمانش را پر کرده بود.
من به هیچوجه قصد نداشتم که خود را در معرکهای که تصور میکردم به من ربطی ندارد، وارد کنم. بیشتر از همه آن حرفها دوست داشتم که با دختران خوشگل حاضر در آن جمع مثل سهیلا یا ثمین سربهسر بگذارم و به شوخی بپردازم. راستش با موشکبارانی که هر روز برشمار آن افزوده میشد تصور میکردم چند روزی بیشتر به زنده بودنم نمانده و مایل بودم از بقیه عمرم استفاده لازم را ببرم. خوشبختانه جرو بحث مادر و خاله با دخالت مهدی و پدرم به خیر گذشت. حالا که همه برنامهها به هم خورده بود، در دل خداخدا میکردم که مستانه مرا هم برای رفتن به بیمارستان دعوت کند، ولی بدبختانه آنها چیزی به من نگفتند و بدون من عازم شدند. خاله و بچههایش نیز با وجود اصرار مستانه برای ماندن، بعد از ناهار به خانه شان برگشتند.
سرانجام با گذشت یکی دو هفته آقای جمشیدی از بیمارستان مرخص شد. بعد از حادثه تلخی که آن روز برای ثمین پیش آمده بود و همه هم به نوعی مرا مقصر اصلی آن میدانستند، تا چندین شب خواب ثمین آرامش لازم را نداشت. همگی با صدای فریادهای شبانه[]اش از خواب می پریدیم، ولی کم کم نیروی جوانی به مدد او آمد و توانست تا اندازهای صحنه های آن روز موشک باران را به فراموشی بسپارد، اما من دیگر نتوانستم در عرض دو هفتهای که گذشته بود حتی برای دقایقی او را تنها ببینم. دیگر داشتم به وجود این دخترک در خانهمان عادت میکردم.
آقای جمشیدی یکراست از بیمارستان به خانه ما نقل مکان کرد. قرار بود پدر خانه مناسبی برای آنها پیدا کند و من تنها به نگاه های گاه و بیگاه ثمین که از چشمان خمارآلود مستانهاش به طرفم سرازیر میشد، دلخوش میکردم. با وجود پدر و نامادری ثمین جرئت نزدیک شدن به دختر جوان را نداشتم. در ماه اول تابستان بودیم و مستانه میخواست که همگی عازم ویلای شمال شویم. برای خاطر عادتی که در این مدت به ثمین پیدا کرده بود از آقای جمشیدی و خانوادهاش دعوت کرده بود که همراه ما به ویلا بیایند. به خصوص که با این کار میتوانستیم تا مدتی از بمباران های هوایی هم آسوده شویم. به فراخور امنیتی که در مناطق شمالی کشور برقرار بود قیمت زمین هم در آنجا بسیار بالا رفته بود، اما در پایتخت قیمتها راکد و رو به نزول بود . گاهی میشد خانهای را با قیمت پایینتر از ارزش واقعی آن خرید. پدرم هم با استفاده از این موقعیت توانسته بود ملکی مطلوب را با قیمتی بسیار مناسب برای پدر ثمین خریداری کند
صبح روزی که من و مهدی کارنامه خود را گرفته بودیم، مهدی طبق معمول نفر اول مدرسه شد و من با توجه به درس شایانی که خوانده بودم، حتی قبول هم نشدم. محمود نیز تعدادی درسهای تجدیدی را ردیف کرده بود و برای دلخوشی من میگفت که در امتحانات شهریور شرکت نخواهد کرد تا باز با هم در یک کلاس باشیم. علیرغم اینکه برای امتحانات کوچکترین زحمتی نکشیده بودم و به نوعی از اینکه میتوانستم از زیر بار جنگ و جبهه نیز بدین وسیله شانه خالی کنم، به مهدی حسادت میکردم و به دنبال وسیله ای برای درگیر شدن با او میگشتم.
مهدی اغلب اوقات زیر تنها درخت گردوی باغ مینشست و مطالعه میکرد. نمیدانستم از جان این کتابها چه میخواست که اینقدر آنها را زیر و رو میکرد. من که حتی تحمل ورق زدن آنگونه کتابها را نداشتم. به راحتی او را زیر همان درخت گردو پیدا کردم و با جسارت تمام گفتم:«مهدی موضوع کارنامه را فعلا رو نکن. بگذار بعد از اینکه آقای جمشیدی اینها رفتند.»
انگار متوجه مطلبم نشده باشد، نگاهش را به من دوخت و بهآرامی گفت:«چه گفتی؟»
«چه گفتی و زهرمار. خودت را به آن راه میزنی که بگویی از این دنیا بیخبری؟ موضوع کارنامه گرفتن را میگویم. فعلا حرفش را نزن.»
«برای چه؟ بالاخره که میفهمند. تازه من قصد دارم برای اعزام آماده شوم.»
«وای از دست خنگی تو. آخر این خرفتی تو کار دست ما میدهد. به جهنم که میخواهی برای مرگ آماده شوی. چند روز دیگر هم میتوانی این کار را بکنی. بگذار وقتی که ثمین اینها رفتند خانه خودشان.»
با شنیدن اسم ثمین حس کردم که نور خاصی از چشمانش ساطح شد. آیا مهدی نمیدانست که ثمین از من خوشش میآید؟ با ناراحتی پاسخ داد:«ببین فرشاد، موضوع کارنامه ما هیچ ربطی به ثمین و خانوادهاش ندارد.»
با عصبانیت گفتم:«این را خودم میدانم، ولی بابا، بابا را که میشناسی، به هر چیزی گیر میدهد و ول کن قضیه نیست و آخرش آبروی مرا جلوی این دختره میبرد. خوشم نمیآید بفهمند که من قبول نشدهام.»
«راستش میدانی تو این موضوع را کمی دیر گفتی، چون مامان و ثمین درجریاناند.»
«درجریاناند؟ در جریان چی؟ قبولی تو یا مردودی من؟ ای لعنت آخر کار خودت را کردی؟»
به قدری عصبانی بودم که هیچچیز در آن لحظه نمیتوانست جلودارم باشد. فورا و قبل از آنکه جوابی از مهدی بشنوم به طرفش خیز برداشتم و او را از زمین بلند کردم. بیمحابا بر سر و صورتش میکوبیدم. به تناسب خونی که از زخم صورتش به بیرون خیز برداشته بود، همچون خونخوار و وحشیگری من تقویت میشد و باز هم محکمتر میزدم. صدای فریاد مهدی بلند شد و از من میخواست که به این کار ادامه ندهم.
ناگاه صدای جیغ ثمین را از پشت سر شنیدم. نمیدانستم در آن لحظه از کجا پیدایش شده بود. مهدی کوچکترین دفاعی نمیکرد. با خود فکر کردم که کلاسهای کاراته و تکواندو هم هیچوقت به درد آدمهای ترسو نمیخورد. ناگاه دستی قدرتمند جلوی ضرباتم را گرفت. حدس زدم که پدرم باشد. آری او بود. پدر با قدرت تمام مرا از مهدی جدا و به سوی دیگر پرتاب کرد. لحظهای خواستم بلند شوم و درمقابل پدر به مبارزه بپردازم، اما عقل نهیب خود را زد و ساکت ماندم. به هرحال او پدرم بود و جای شوخی نداشت. با صدای گریه ثمین به طرف دخترک برگشتم و اخمآلود و ناراحت به او نگریستم. صدای مهدی توجهم را جلب کرد که به پدر میگفت:«فرشاد تقصیر نداشت، من او را عصبانی کردم. خواهش میکنم به او کاری نداشته باشید.»
حالم داشت از این کار او به هم میخورد. پدر به مهدی و ثمین گفت که به خانه بروند و آمرانه به من دستور داد که به دنبالش روانه شوم . لحظاتی بعد بدترین راز زندگیام را افشا کرد. رازی که موجبات نفرت حقیقی مرا از مهدی به همراه داشت و باعث شد که مسیر سرنوشتم به کلی عوض گردد. رازی که موجبات جدایی همیشگی مرا از ثمین باعث شد.
احساس خستگی بدجوری تنم را میآزرد. ساعت نزدیک چهار و نیم شب بود و من در اولین شب عروسیام دور از عروس نازنینی که بیاندازه میخواستمش به تنهایی شبزندهداری میکردم. سرانجام خواب وجود خسته و تحقیر شدهام را دربرگرفت و به راحتی مرا به تسلیم خود درآورد

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
تا نزدیکی ظهر خواب بودم. وقتی بیدار شدم تمام تنم درد میکرد. همانجا روی زمین بدون آنکه بالش یا تشکی زیر تنم باشد، خوابم برده بود. در اتاق سامان به این فکر افتادم که آیا از حالا به بعد سامان مصاحب تنهایی من خواهد بود؟ از این تصور خنده عصبی و تمسخرآمیزی بر لبانم نشست. باید برای برگردادن طراوت زیبایم به ایران کاری میکردم. او یقینا میتوانست تا اندازهای از غصهها و تحقیرهای درونم که باعث اصلیاش ثمین بود، بکاهد. دلم برای زلفهای طلایی رنگش تنگ شده بود. او بیشک عروسکی بود که سایه درد ثمین را کم میکرد. وقتی بدون در زدن وارد اتاق خوابمان شدم، دلم میخواست میتوانستم چهره زیبای همسرم را در خواب ببینم، ولی او در اتاق نبود. شاید به خانه مستانه و نزد بچههایش برگشته بود.
لباس پوشیدم و هنگام بیرون رفتن از اتاق دوباره چشمم به عکس عروسی ثمین و مهدی برخورد. قاب عکس را به قصد پرت کردن از جایش برداشتم، اما درعوض این کار تصویر را از پشت روی میز آرایش قرار دادم و از پلهها پایین رفتم. ثمین در آشپزخانه مشغول بود. دلم نمیخواست انعکاس پیروزی را در چشمان آبیاش ببینم. از آبی آسمانی آن چشمها فقط میشد درخشش انوار عشق را انتظار داشت که آن هم به صورت آرزویی درآمده بود که هرگز محقق نمیشد. بیاعتنا به ثمین راه بیرون را در پیش گرفتم که صدای ملکوتیاش باز هم ارادهام را خللپذیر ساخت. «آقا فرشاد، صبحانه حاضر است. چیزی نمیخورید؟»
برای دیدنش بیتاب بودم، خواستم بیاعتنا به طرف در پیش بروم و حتی قدمی هم به جلو برداشتم، ولی باز پشیمان شدم و بیاراده به طرف آشپزخانه برگشتم. وقتی وارد شدم نگاهم به نگاهش گره خورد. بیدرنگ سر به زیر انداخت و بهآرامی سلام گفت. به عمد جوابش را ندادم و استکان چای را به قصد نوشیدن بلند کردم. موهای زیبایش را طوری زیر روسری پنهان کرده بود که انگار با نامحرمی مواجه است. چای تلخ را با تلخی صبحی که آغاز کرده بودم، بالا کشیدم و فوری از خانه فرار کردم.
سوار اتومبیل زیبایی شدم که مستانه بعد از برگشتم از سوئد برایم خریده بود. همیشه از رانندگی لذت میبردم و بهخصوص دوست داشتم با سرعت برانم. بیهدف به رانندگی پرداختم در حالی که به ثمین فکر میکردم. از من حتی نپرسید کجا میروم و کی برمیگردم. شاید به برگشت من راضی هم نبود. از این فکر بر خود لرزیدم. از زندگی بیسرانجامی که در مقدمه آن بودم، حسابی پکر و دلخور شدم.
نزدیکی های دربند رسیده بودم، ولی نمیدانستم اصلا برای چه به آنجا آمدهام. جای پارک نبود. به زور و زحمت جای پارکی برای اتومبیل پیدا کردم و پیاده شدم. دلم میخواست تنها باشم و به مرور زندگیام بپردازم. سرانجام جایی برای نشستن پیدا کردم. دلم میخواست پاهایم را به آب میسپردم تا اندکی از سوزش قلبم کم شود. مگرنه اینکه پا قلب دوم انسان است؟ در کنارم خانواده پرجمعیتی نشسته بود. دستور دادم برایم چای بیاورند. پسری که برایم چای آورد، پرسید قلیان هم میخواهم؟ با سرجواب منفی دادم. بی توجه به جمعیتی که می خندیدند و شوخی می کردند لیوان چای را یک جرعه سر کشیدم و غرق در افکار ریز و درشتی شدم که مغزم را می کاوید.
خاطره ی پانزده سال پیش همچون رمانی در حال خواندن جلوی نظرم جلوه گر شد؛ بی اراده داشتم دنبال پدر می رفتم که وارد اتاقک خالی انتهای باغ منزل مسکونی مان شد. جلوی در اتاقک ماندم و داخل نشدم. با تحکم فریاد زد:«بیا تو.» رفتارش همیشه با من قاطع بود، قاطع و دور از محبت، درست بر عکس رفتاری که با مهدی داشت. حتما از وضع کارنامه ام خبر داشت که این طور عصبانی بود. قبل از وارد شدن به اتاقک به دور و برم نگاه کردم. شاید اگر اثری از مستانه می دیدم آرامش بیشتری پیدا می کردم. ولی از مستانه خبری نبود که نبود. با تأنی وارد اتاقک شدم. در را پشت سر من به شدت بر هم کوبید و با عصبانیت گفت:«بنشین.»
منظورش را از این کار ها درست نمی فهمیدم. شاید شوخی می کرد. همچنان ایستاده بودم و نگاهش می کردم. بار دیگر بلند تر فریاد زد:«گفتم به تو، بنشین.»
بر یکی از صندلی هایی که بر اتاقک وجود داشت نشستم. در کنار من روی صندلی دیگری نشست و شروع به صحبت کرد.از حرف هایی که در آن روز از پدرم شنیدم، وجودم لرزید و اقتدارم را در آن خانه ضایع کرد. سخنانی که بعد از شنیدن آن همیشه آرزو می کردم جز خوابی تلخ نباشد. نمی دانم چرا آقای بدیعی درست در زمانی که تازه وارد هجده سالگی می شدم ودر اوج غرور جوانی به سر می بردم، آن گونه به تحقیر من پرداخت. شاید حس می کرد که از حریم خود خارج شده و زیاده روی کرده ام. هر چه بود من مهدی را مقصر می شناختم. گرچه همیشه برای خاطر وقار و سنگینی که باعث می شد بزرگ تر از سنش نشان دهد، از او خوشم نمی آمد و نفرتی عمیق از مهدی به دل داشتم.
آقای بدیعی سخنانش را آرام آرام بر زبان جاری می کرد. انگار معلمی بود که دوست داشت شاگردش متوجه تک تک کلماتش بشود و آن ها را برای همیشه به خاطر بسپارد.« فرشاد، نمی دانم اطلاع داری یا نه؟ زری خانم که الان تنهاست و با ما زندگی می کند، زمانی دارای خانواده بود و به جای سرایدار با شوهر و تنها دخترش نگار زندگی می کرد. نگار دختر زیبایی بود که با رشد هر روزه ی خود به زیبایی هایش افزوده می شد. سر انجام قبل از گرفتن دیپلم، جوانی از خانواده ای سر شناس عاشقش شد. پدر و مادر این پسر با ازدواج او موافق نبودند، اما فر هاد دیوانه وار نگار را دوست داشت. سر انجام علی رغم میل خانواده اش به خواستگاری نگار آمد. آن شب زری خانم به همراه شوهرش پیش من آمد و از من راهنمایی خواست. من از آنان خواستم که نگار را نزد من بیاورند. طفلک حسابی هول شده بود. من که همیشه حدس می زدم بالاخره این زیبایی های معصومانه و آن نگاه عسلی رنگ خمار آلود روزی موجبات دست و پا گیری دختر جوان را فراهم کند،از او پرسیدم:«آیا تو هم واقعاٌ به فرهاد علاقه داری؟» نگار سرش را پایی انداخته بود و برعکس دختران امروزی که از این چیز ها شرمگین نمی شوند، خجالت می کشید به چشم من نگاه کند و جواب مرا بدهد. از او خواستم حقیقت را بگوید. این بار به آرامی گفت:« بله آقای بدیعی، من فر هاد را دوست دارم.» شنیده بودم که فر هاد از طرف خانواده اش به واسطه ی این موضوع طرد شده است. موقعیت آن پسر را برای نگار تشریح کردم، ولی فهمیدم که او صادقانه فر هاد را دوست دارد. سر انجام زری و شوهرش را راضی کردم که با ازدواج این دو جوان موافقت کنند. عقد آن ها بسیار بی سر و صدا و توسط عاقدی در همان خانه ی سرایداری انجام گرفت. فر هاد هنوز دانشجو بود و سر کار نمی رفت. قرار بود بعد از اتمام درسش و پیدا کردن کار مناسب نگار را به خانه ی خود ببرد. فر هاد مطمئن بود پدر و مادرش تحمل دوری او را ندارند و به زودی برای آشتی با او پیشقدم می شوند، ولی طفلک بیچاره انگار اشتباه کرده بود. والدینش دقیقا مدت یکسال کوچکترین قدمی برای دیدن یگانه پسرشان بر نداشتند. فر هاد که کم کم از لطف پدر و مادرش نا امید شده بود، تصمم گرفت در کنار تحصیل در دانشگاه به کاری نیمه وقت نیز بپردازد. سر انجام موفق شد به سمت حسابدار در پمپ بنزینی مشغول به کار شود. اولین ماهی که حقوقش را گرفت با خوش حالی به خانه ی زری خانم آمد. تصمیم داشت برای اولین سفر، همسرش را به مشهد و زیارت آقا امام رضا برد. روزی که به همراه نگار عازم سفر شدند قیافه ی شاد نگار هرگز ازخاطرم محو نمی شود. لبخندی که برای آخرین بار بر لب های زیبای دخترک دیدم.»
کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. نمی دانستم چرا پدر داشت قصه ی زری خانم و خانواده اش را برای من تعریف می کرد. با بی حوصلگی نگاهش کردم و با اعتراض به او گفتم:« داستان زندگی دختر زری خانم چه ربطی به من دارد؟ چرا این ها را برای من تعریف می کنید؟»
« صبر کن پسر جان، تو از بچگی بی طاقت و کم حوصله بودی. چندان هم بی ارتباط با زندگی تو نیست. کمی تحمل کن، به ارتباط آن هم پی می بری.»
قلبم از کلام آخر پدرم بد جوری گرفت. زری خانم گرچه برایم بسیار عزیز و گرامی بود، به چشم من تنها خدمتگزار و مونس مورد اعتماد مادرم بود. با دلهره ای که ناگهان در وجودم سر به طغیان گذراشته بود، منتظر ادامه ی صحبت های پدرم ماندم.
« آن سفر، اولین و آخرین سفر دونفره ی آن زوج جوان بود. هنگام بر گشتن از مشهد، اتوبوسی که نگار و فرهاد را از سفر شاد و پر خاطره به تهران بر می گرداند با تریلی که راننده اش خواب آلود بود، تصادف کرد و تعدادی از مسافران اتوبوس از جمله فرهاد به شدت زخمی شدند. متاسفانه بعد از امداد رسانی به زخمی ها تعداد زیادی از آن ها از جمله فرهاد فقط چند ساعتی در بیمارستان زنده ماندند و بر اثر شدت خونریزی داخلی در اتاق جراحی به سرای باقی شتافتند.
پدر و مادر فرهاد با فهمیدن موضوع بعد از یک سال دوری از پسرشان به دنبال جنازه ی تنها پسرشان رفتند و از شدت نفرتی که از نگار داشتنتد حتی به زن جوان اجازه ندادند در تشیع جنازه ی همسرش شرکت کند.
البته نگار نیز در شوک ناشی از مرگ فرهاد در بی خبری کامل به سر می برد. نه گریه می کرد،نه جیغ و فریادی می کشید.فقط رنگ پریده و مات به گوشه ای خیره شده بود و با هیچ کس حرف نمی زد. در عرض آن چند روز انگار یکدفعه ده سال از عمرش سپری شده بود. خانواده ی فرهاد که نگار و خانواده اش را تنها مقصران از هم پاشیده شدن زندگی یگانه فرزندشان می دانستند، هرگز مایل به ملاقان نگار نشدند. انگار که هرگز چنین موجودی در قلب پسرشان نفوذ نکرده و آنان هرگز باهم پیمان زناشویی نبسته اند.
نگار روز به روز حالش بدتر می شد تا سر انجام روزی از صدای فریاد های پی در پی اش و گریه و التماس های زری خانم و شوهرش، ما سراسیمه به منزل آنان رفتیم. آقا مراد،همسر زری خانم، گرچه هنوز وظیفه ی باغبانی باغ منزلمان را به خوبی انجام می داد، از ظاهر دور و بر خانه اش که پیش از آن همیشه پر از گل و زیبا و با طراوت به نظر می رسید، مشخص بود که دیگر این کار را از روی عشق انجام نمی دهد. گل ها پژمرده و بعضی خشک شده بودند. با دیدن وضع نگار متوجه شدم که انتظار زیاد تری از این پیرمرد مظلوم نمی توان داشت. زری خانم نگار را که علی رغم بدبختی هایش هنوز بسیار زیبا و معصوم بود در آغوش خود می فشرد. نگار جیغ می زد و با ناخن هایش صورت چون گلش را می خراشید. زری خانم سعی می کرد دست های نگار را بگیرد تا بیشتر از این به خودش لطمه ای وارد نیاورد، ولی زن جوان نسبت به آن پیرزن قوی تر بود و زورش به او می چریید.
آقا مراد در حالی که قربان صدقه ی دختر بد اقبالش می رفت به زری خانم نیز کمک می کرد. اشک هم چنان از چشم های پیر مرد جاری بود. اولین بار بود که من و مستانه گریه ی این پیر مرد را می دیدیم. مستانه به کمک زری خانم شتافت. نگار انگار که موفق به شناختن من و مستانه شده بود با التماس، فرهاد را از ما می خواست.
حالا دیگر اشک های مستانه نیز از چشم هایش جاری شده بود. تاسف به حال و روز زن جوان در آن حال و روز حرف اول را می زد. من و مستانه نزدیک به ده سال بود ازدواج کرده بودیم و به علت وجود بعضی از مشکلات که باعث اصلی اش هم من بودم، بچه دار نشده بودیم. بعد از سال ها معالجه بالاخره مستانه تازه سه ماهه بار دار شده بود و من در آن اوضاع و احوال گرچه یه حال دختر جوان تاسف می خوردم، به شدت نگران وضعیت مستانه بودم که مبادا اتفاق نا خوشایندی برایش بیفتد.
زری خانم در گوش مستانه چیزی نجوا کرد. چهره ی مستانه بعد از شنیدن آن خبر کمی تغییر کرد. سر انجام نگار بعد از مدتی تلاش، هنگامی که حسابی خسته شد، آرام و بی حال بر تخت افتاد. می دانستم که دیگر تا مدتی رمق کوچکترین حرکت و سر و صدایی را نخواهد داشت. وقتی مطمئن شدم که نگار کاملا به خواب رفته است از مستانه پرسیدم:« زری خانم در گوش تو چه می گفت آیا اتفاق خاصی افتاده؟» مستانه به آرامی جواب داد:« زن بیچاره حامله است.» گفتم«حامله؟ واقعا جای تاسف دارد. دلم به حال آن بچه می سوزد. پدرش که مرده و مادرش هم این چنین مریض و افسرده است. حالا چند ماهش است؟» زری خانم به جای مستانه جواب داد:« نمی دانم آقا، احتمالا سه ماه یا شاید هم بیشتر. به هر حال از مرگ آن خدا بیامرز و آن سفر لعنتی سه ماه بیشتر نمی گذرد» گفتم:« پس علت جیغ و فریادش بی علت نبوده است.» جواب داد:«آره آقا، انگار تازه به وجود بچه پی برده است. تا دیروز حتی متوجه نبود که آقا فرهاد مرده. مرتبا از من می پرسید چرا فرهاد به دیدنش نمی آید،آیا دیگر دوستش ندارد؟ گاهی هم گریه می کرد و می گفت که تقصیر پدر و مادر فرهاد است که نمی گذارند شوهرش به این جا بیاید، ولی از امروز صبح انگار تمام مسائل را به یاد می آورد. می گوید که مامان، من حس می کنم بچه ی فرهاد در وجودم دارد رشد می کند. مامان فر هاد من مرده؟ اگر فرهاد مرده باشد من بچه ی او را نمی خواهم. من دوست دارم پیش شوهرم بروم. و یکدفعه چنان جیغ زد و به سر و صورتش کوبید که شما را هم به این جا کشاند و بقیه اش را هم خودتان ملاحظه کردید.»
وقتی پدرم به این قسمت از کلامش رسید کمی سکوت کرد. تصور کردم که خسته شده است. نگاه دقیق چشمانش را به من دوخت. می دانستم کوچکترین حرکتم را زیر ذره بین نگاهش می کاود. دلم شدیدا به حال کودک بدبختی که نوه ی زری خانم بود، می سوخت. در دل خدا را شکر کردم که من و مهدی دوقلو هستیم. بنا براین از این نظر نمی توانست رابطه ای بین و من و خانواده ی زری خانم وجود داشته باشد. تازه به وضوح می دانستم که مستانه شدیدا عاشق من است؛ عشقی مادرانه و زیبا. پس من فرزند واقعی این خانواده بودم. برای اولین مرتبه از این که برادر دوقلوئی داشتم حتی اگر این برادر مهدی بود، خوش حال شدم. دوقلو هایی که اصلا شبیه به هم نبودند، اما این نمیتوانست مسئلۀ مهمی باشد. بارها دوقلوهایی دیده شده اند که کوچک ترین شباهتی به هم نداشته اند. مهدی که شباهت عجیبی به پدر داشت. شاید من هم شبیه مادربزرگم بودم، مادر مستانه یا مادر پدرم. گرچه هردو فوت شده بودند، عکس هایشان کوچک ترین شباهت ارثی ای را که مرا به این باور برساند، ثابت نمیکرد.
ضربان قلبم تندتر از دقایق پیش شده بود. با وجود اینکه سعی میکردم آرام باشم، نگرانی در تمامی وجودم شعله ور شده بود. کاش پدر وضعیت مرا درک میکرد و دیگر کلامی به گفته هایش نمی افزود. اما آخر حس کنجکاویم کار خودش را کرد و بر خلاف میلم صدایم را شنیدم که از پدر میخواست به داستانش ادامه دهد.
« نگار یک بار در زمان بارداری اش به همراه مادرش به خانۀ پدر و مادر فرهاد رفت و آنها را از وجود نوه شان مطلع کرد، ولی آنها با خودخواهی تمام حتی زن جوان را به منزلشان راه ندادند و گفتند که این بچه کوچک ترین نسبتی با پسرشان ندارد و حتما مربوط به فرد دیگری است. واکنش تلخ والدین همسرش روی نگار اثر منفی بیشتری گذاشت. دیگر حتی حمام هم نمی رفت. فقط غروب به غروب برای ساعتی از اتاق خارج می شد و زیر درخت گردو می نشست. گاهی هم در عالم خیال با خود حرف میزد. بیشتر لحظات عمرش بعد از مرگ فرهاد به اشک و ناله سپری می شد. وجود این زن جوان در روحیۀ مستانه تأثیر منفی به سزایی گذاشته بود. من بارها قصد داشتم تا از زری خانم بخواهم که برای مدتی، دست کم تا زمان زایمان مستانه، نگار را از آن خانه دور کند، ولی برای خاطر خود زری خانم که مستانه به شدت به آن وابسته بود، نتوانستم به خود اجازه دهم که چنین درخواستی از او بکنم. روزی که میخواستم برای عمل سزارین مستانه را به بیمارستان ببرم، مستانه نگار را در آغوش گرفت و صورت او را که علی رغم درد شدیدی که از درون میکشید هنوز بسیار زیبا بود، بوسید. همان جا به نگار قول داد که نگران بچه اش نباشد. نگار چشمان عسلی رنگ خمارش را به چشمان مستانه دوخت و بدون کوچکترین واکنشی فقط پوزخندی زد که ثانیه ای از ظهورش نگذشته از آن صورت زیبا محو شد.
همان روز صبح مستانه تحت جراحی قرار گرفت و دو پسر دوقلوی چشم و ابرو مشکی به دنیا آورد. من از اینکه سرانجام خداوند دعاهایم را استجابت و آرزوی چندین و چند ساله ام را برآورده کرده بود، در اوج شادی و سرور بودم. دکتر جراح بیمارستان که از دوستان چندین ساله خانوادگی مان و از وضعیت من کاملاً با خبر بود، برای من و مستانه خوشحال بود. مستانه کمی دیر به هوش آمد، ولی وقتی خبر تولد دو نوزاد پسر زیبا را به او دادم آرامش عظیمی در صورت زیبایش احساس کردم. فوری تقاضا کرد که کودکانش را نزد او بیاورند و من قول دادم این کار را در اولین فرصت برای او انجام دهم.
تازه نزد دوست پزشکم رفته بودم تا تقاضای مستانه را به اطلاع او برسانم که زری خانم زنگ زد. پشت تلفن مرتب گریه میکرد و میگفت: "آقا به دادم برسید. نگار من درد شدیدی می کشد." سعی کردم آرامش کنم. به او گفتم: " تو که میگفتی هنوز تا زایمان نگار چند روزی باقی مانده است؟" جواب داد: " نمیدانم آقا. صدای جیغش را نمی شنوید؟ انگار همین الان در حال زایمان است.لطفاً هرچه سریع تر به دادم برسید. ما غیر از شما کسی را نداریم." گفتم: "باشد، باشد، آرام باش. من همین الان خودم را می رسانم." وقتی نزد دکتر برگشتم تا او را از وجود زائوی دیگری با خبر کنم، چهره اش اندکی درهم بود. تصور کردم شاید بیش از حد مزاحمش شده ام، اما من که هزینه های جراحی و غیره را تمام و کمال پرداخته بودم و هرگز از دوستی با او کوچک ترین سوء استفاده ای نکرده بودم. در آن لحظه به چهره ی درهم دکتر اهمیت چندانی ندادم و به سرعت برای آوردن نگار به طرف خانه حرکت کردم. بعد از دیدن وضع وخیم آن زن جوان به دردی که واقعاً وجودش را از میدرید، پی بردم. آقا مراد بر سرش می زد و میگفت: "آقا به دادمان برسید. من فقط همین یک دختر را دارم." دستی به شانه های خسته اش زدم و گفتم: "نگران نباش مرد. به زودی تعداد فرزندانت دوتا خواهد شد." زری خانم با دلهرۀ مادرانه ای که خاص مادران ایرانی است نگار را سوار اتومبیل کرد و من با دست گذاشتن روی بوق هرجوری بود از ترافیک دیوانه کنندۀ شهر عبور کردم و نگار را به بیمارستان رساندم. دکتر فکر همه چیز را کرده بود و بی درنگ زن جوان را عازم اتاق زایمان کردند. زری خانم پشت سر هم آیات قرآن را می خواند و به در اتاقی که ورود به آن برای همراهان بیمار ممنوع بود، فوت می کرد. اشک همچون مروارید غلتان بر گونه های چروکیدۀ خدمتگزار خانه مان جاری بود. آن قدر معصومانه اشک می ریخت که من طاقت نیاوردم و با دستمالی به قصد خشک کردن اشک هایش به طرف او رفتم. از من خجالت کشید و دستمال را از دستم گرفت. دیگر مستانه و دو نوزاد کوچکم را به فراموشی سپرده بودم. حال زن محزون در نخستین روز ورود کودکانم به این دنیای توخالی، حسابی روی من اثر گذاشته بود. هنوز دقایقی از ورود نگار به اتاق زایمان نگذشته بود که دوست پزشکم سراسیمه از اتاق بیرون آمد و گفت: "قادر به زایمان طبیعی نیست، باید سزارین شود. حالش چندان هم برای عمل مناسب نیست." زری خانم همچنان که اشک میریخت، گفت: "او دچار افسرگی بوده است." دکتر گفت: "به هر حال احتیاج به رضایت نامه است تا او را عمل کنیم. همسرش کجاست؟" من جلوتر از زری خانم جواب دادم: "پدرام جان، او همسر ندارد. زودتر هر کاری که می توانی برای نجات او و بچه اش انجام بده. کلیۀ هزینه اش هم با من." گفت: "باشد. باشد. من سعیم را می کنم." و بدین ترتیب نگار را به اتاق جراحی بردند. من همان جا کنار زری خانم در اتاق انتظار نشستم. منتظر بودم تا عمل نگار هم مثل مستانه به خیر و خوشی تمام شود، ولی بعد از گذشت ساعتی چهرۀ خسته و درهم پدرام، دوست پزشکم، را در آستانۀ در اتاق جراحی ملاحظه کردم. زری خانم فوری به طرف دکتر رفت. دکتر که سعی میکرد چشمانش با نگاه درد کشیدۀ زن تلاقی نکند، گفت: "نوزاد بسیار زیباست. زیباترین پسربچه ای که تاکنون در این بیمارستان چشم به دنیا گشوده است. حتماً پدر کودک نیز مانند مادرش زیبا و برازنده بوده است." زری خانم که از سخنان دکتر خوشحال شده بود، گفت: "دکتر نگار من چه؟ نگار من حالش چطور است؟" دکتر نگاه آزرده اش را که دیگر قادر نبود از دید تیزبین زری خانم پنهان کند به زن مظلوم دوخت و با ناراحتی گفت: " متأسفم مادر، ما نهایت سعیمان را کردیم، ولی انگار مریض خودش هم خیال ماندن نداشت. تسلیت می گویم." زری خانم که انگار از سخنان دکتر سر در نیاورده بود، بی توجه به دکتر گفت: " یعنی چه آقای دکتر؟ نگار من حالش خوب می شود، مگر نه؟" دکتر این بار به من متوصل شد و گفت: "آقای بدیعی ما هرکاری که توانستیم انجام دادیم، ولی عمر این زن جوان به دنیا نبود." زری خانم که تازه ملتفت موضوع شده بود، یکدفعه به طرف من برگشت و اشک ریزان به مانند ابربهاری، گفت: "آقا، آقا من نگارم را می خواهم. من این کودک را نمی خواهم. من دختر قشنگ خودم را می خواهم." بی محابا زری خانم را در آغوش کشیدم. حاضر بودم برای اینکه غم پیرزن مظلوم را کم کنم هرکاری انجام دهم. به زودی پرستاری به طرف زری خانم آمد و برای اینکه بتواند برای آخرین بار دخترش را ببیند
او را به سوی اتاق جراحی برد. من هم به دنبالشان وارد اتاق شدم. ملافه ای سفید بر روی جنازه ی زن جوان کشیده بودند. زری خانم به آرامی ملافه را از چهره ی دخترش کنار زد و شروع به ناله و جیغ زدن کرد. نگار در آرامشی ملکوتی به سر می برد. انگار تمام غم هایش را کنار گذاشته بود و سبکبال و معصوم پرواز ابدی خود را شروع کرده بود. در عالم مرگ حتی زیباتر از همیشه به چشم می آمد. از اینکه زنی به آن جوانی و زیبایی، هم آغوش مرگ شده بود، حسرتی در دل احساس کردم. بیشتر از آن نگران مادر بودم که دخترش قانون طبیعت را رعایت نکرده و زودتر از مادر به دیار باقی شتافته وبود.
در آن لحظه به هیچ به این موضوع فکر نکردم که تا دقایقی دیگر خود من هم بدری خواهم بود که علنا تابع این بی قانونی میشوم. پدرام به آرامی مرا از اتاق بیرون برد و گفت:" پرستاران مواظب این پیرزن بیچاره خواهند بود.»
آنگاه با حالتی پر از تاسف گفت:« حالا خودت را برای یک خبر بد دیگر هم آماده کن.»
گفتم:« چه خبری دکتر؟ بدتر از خبر مرگ یک جوان چه چیزی وجود دارد؟»
گفت:« من واقعا متاسفم. ولی همین الان به من خبر دادند که یکی از دوقلو ها بر اثر ناهنجاری ژنتیکی فوت کرده است.»
«چه میگویی پدرام؟ این چه خبری است که میدهی؟ تو میدانی مستانه طاقت این را ندارد؟ چطور میشود چنین چیزی را به او گفت؟ تو حتما داری با من شوخی میکنی.
«آه! ای کاش شوخی میکردم، ولی آقای بدیعی ما پزشکان زیاد اهل شوخی نیستیم. واقعا برایتان متاسفم.»
«من میخوام بچه را ببینم. من باید بچه ی خودم را برای آخرین بار ببینم.»
«باشد، باشد آقای بدیعی.»
«او کجاست؟ او را به سردخانه برده اند؟»
«فعلا نه، ولی تا دقایقی دیگر باید این کار انجام بشود. به دنبال من بیایید.»
قدم های من نبود که مرا به دنبال پزشک راهی می کرد. اینبار جسم خسته ام روحم را اسیر خود کرده بود و به طرف اتاق کودکان می کشید. پرستاران سفید پوش مشغول آماده کردن طفلکم بودند که او را به سردخانه ببرند. با دیدن قیافه ی آزرده ام کنار رفتند تا من پسرم را که تنها یکبار موفق به دیدنش شده بودم، ببینم. چشمانش بسته بود و آرام بر تخت خود قرار داشت. دلم میخواست یکبار دیگر سیاهی چشمانش را می دیدم. تازه میفهمیدم زری خانوم چه می کشید. مرگ فرزند فاجعه ای بود که دل را به واقع خراش میداد. آن چنان که به وضوح ریزش خون را از قلب خود حس میکردم. دلم میخواست در آن لحظه یک زن بودم و می توانستم با اشک ریختن اندکی از دردی را که در درونم حس میکردم بیرون بریزم. رنجی که بدجور آزار دهنده بود. دستان کوچکش را در دستانم فشردم. به آرامی خم شدم و چهره ی کودک چند ساعته ام را بوسیدم. خداوند خیلی زودتر از آنی که تصورش را میکردم امانتش را از من پس گرفته بود. پدرام در حالی که بر شانه ام میزد گفت:« آقای بدیعی، باید کودک را ببرند. لطفا اجازه دهید این کار را انجام دهند.»
در آن لحظه تمایلی به دیدن کودک دیگرم نداشتم. هنگام خروج از اتاق کودکان چشمم به کودک زیبایی برخورد کرد. دست و پا میزد و بی اختیار سر خود را به این طرف و آن طرف می چرخاند. ناخودآگاه به طرف تخت آن کودک رفتم. پدرام به ارامی به من نزدیک شد و گفت:« میدانی این بچه ی کیست؟ طفل آن زن جوانی است که مرحوم شد.»
باید از دیدن زیبایی معصومانه ی آن کودک حدس میزدم که حتما بچه ی نگار است. دست داز کردم و دستان سفید و کوچولویش را در دست گرفتم. فکر کردم که به من لبخند می زند. همان نگاه عسلی رنگ دختر جوان را داشت. و ناگاه فکری در ذهنم شعله ور شد. امکان این وجود داشت که با همکاری دکتر، مستانه هرگز از مرگ فرزندش مطلع نشود. تازه برای خود آن کودک نیز بهتر بود. او میتوانست در کنار پسر خودم و و به جای فرزند مرحومم بزرگ شود. مطمئن بودم که زری و شوهرش بعد از مرگ دخترشان حوصله ی بزرگ کردن آن بچه را ندارند و این کار هم برای مستانه و هم برای آنها مناسب تر به نظر می رسید. از طرفی خانواده ی پدری کودک نیز حاضر به پذیرش او نبودند. فقط کافی بود که جای این دو کودک با هم عوض شود.
این کار را با رضایت زری خانم و همسرش که در آن موقع داغدار مرگ دخترشان بودند، انجام دادم. فقط مانده بود که مستانه بتواند مهر این کودک را مانند فرزند حقیقی خودش به دل بگیرد.
وقتی برای اولین بار دو کودک را نزد مستانه آوردند، ابتدا مهدی را در آغوش گرفت و بوسید، اما به دیدن فرزند نگار درخشش خاصی در چشمانش جلوه کرد. تا زمانی که بچه را میخواستند ببرد راضی نبود که آن کودک را از خود جدا کند. او آنقدر عاشقانه به کودک نگار می نگریست که برای لحظه ای از کاری که انجام داده بودم احساس پشیمانی کردم. ولی خدا شاهد است تا این زمان کوچکترین کوتاهی در حق این کودک که حالا جوانی برومند شده است، انجام نداده ام. بعد از نگار، آقا مراد تنها یک ماه طاقت آورد و در پایان یک ماه سکته کرد و به دخترش پیوست. پس از این جریان زری خانم منزل سرایداری را ترک کرده و برای آنکه در کنار نوه اش باشد به خانه ی ما آمد.»
آقای بدیعی کلامش را به پایان رسانده بود، ولی آتشی که در درونم افکنده بود، تازه نخستین مراحل پا گرفتنش را سپری می کرد. آقای بدیعی دستی بر شانه ام گذاشت و در حالی که از من می خواست نگاهش کنم، گفت:« یقینا تا حالا فهمیده ای تو همان کودک هستی. شاید اگر کمی بیشتر رعایت برادرت را می کردی...»
به تندی به وسط حرفش پریدم و گفتم:« برادر نه، فرزند شما.»
«فرشاد تند نرو. تو هم فرزند منی. من برای بزرگ کردن تو زحمات زیادی متحمل شده ام. به خدا قسم همیشه به چشم یک فرزند حقیقی به تو نگریسته ام. حالا هم از این موضوع غیر از من و زری خانم هیچکس در جریان قرار ندارد. خصوصا من از تو توقع دارم که با زندگی کسی که شدیدا عاشق توست و با وجود تو نفس می کشد، بازی نکنی. مستانه بدون آنکه بداند ناخود آگاه همیشه تو را به فرزند حقیقی خود ترجیح داده است. بارها دیده ام که تو را در آغوش می گرفت و مهدی را از آغوش مادرانه اش محروم می کرد. پس تو اگر نصف آنچه او به تو محبت دارد دوستش داری، هرگز از این حقیقت مطلعش نکن. بگذار زندگی روال عادی خود را طی کند. من فقط از تو انتظار دارم کمی بیشتر رعایت مهدی را بکنی. او برادر خوب و عاقلی است و صادقانه تو را دوست دارد. اگر اندکی از شیطنتی که در وجود توست کم کنی خوبی های زیادی را در وجود مهدی خواهی دید. او بچه ی بسیار با محبتی است.»
آنگاه خم شد و به آرامی بوسه ای بر موهای سرم زد و به سرعت از اتاق خارج شد.
سنگین شده بودم. انگار وزنه هایی با اوزان بالا به من بسته شده بود. یقینا قلب من هم خراشیده شده بود. همانطور که آقای بدیعی عزادار فرزندی بود که جایش با من عوض شده بود، من هم حس میکردم عزادارم. عزادار پدر و مادر که هرگز ندیده بودمشان. باورم نمیشد که مستانه مادرم نیست. حتی باور اینکه آقای بدیعی با تمامی تند خویی هایش پدرم نباشد غیر ممکن بود. ولی کم کم باید به این حقیقت تلخ عادت می کردم. باید می پذیرفتم که بسیاری از چیزهایی را که در واقع غضب کرده ام حق مسلم مهدی، یگانه فرزند آقای بدیعی بوده است. فشار غصه بدجوری اذیتم می کرد. سر بر زانو گذاشتم و از ته دل اشک ریختم. موقعیت جدیدی که در آن دست و پا میزم غیر قابل تحمل بود. من، فرشاد بدیعی، نوه ی سرایدار این باغ و منزل مسکونی بودم. دلم میخواست فریاد بزنم و از دردی که به آن دچار شده بودم نزد خدا گله کنم. در حال خودم بودم که ناگاه در اتاقک باز شد. نگاه اشک آلودم را بلند کردم و با دیدن ثمین از جایم بلند شدم. این دخترک فضول از جانم چه میخواست؟ شاید تمام صحبت های من و آقای بدیعی را شنیده بود. آه اگر این وضوع را شنیده باشد، من دیگر کوچکترین اعتباری برای خود قائل نمیشوم. غم و دردی که احساس میکردم، جایش را با عصبانیتی که هر دم مضاعف میشد، عوض کرد. همچون هیولایی وحشی جلوی دخترک ظاهر شدم و قبل از آنکه کوچکترین صحبتی بکند دو سیلی به دو طرف صورتش نواختم، به طوری که حس کردم از دندان هایش خون در حال بیرون زدن است. از شدت ضربه چشمانش پر از اشک شده بود، اما کوچکترین صدایی از او شنیده نشد. با بغض غریبانه مرا می نگریست و با عصبانیت گفت:« تو واقعا لیاقت این را که پسر آقای بدیعی باشی نداری. حیوا وحشی. مهدی دارای اصالت است. اصالتی که هرگز در وجود تو ندیده ام. تو امروز شک مرا به یقین تبدیل کردی. برای خودم متاسفم که برای دلداری تو به سراغت آمدم. از تو متنفرم فرشاد متنفرم، میفهمی؟»
حالا دیگر فریاد میزد وگریه کنان به طرف بیرون می دوید. تازه متوجه خطایی شدم که مرتکب شده بودم و به دنبالش دویدم. ولی آهوی گریز پای من از آن جا گریخته بود. گریزی که دیگر برگشتی در پی نداشت.
با شنیدن صدای زیبا و خوش طنین از عالم خیالات خارج شدم و به طرف صاحب صدا برگشتم.

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
دو چشم سیاه در صورتی زیبا و ملیح که مژگان بلندش چتر و سایبانی امن برایش ساخته بود، مرا می نگریست. وقتی متوجه شد که از عالم رویاهایم بیرون آمده ام، صدای ظریفش دوباره نوایی خوش آهنگ را زیر لب زمزمه کرد:« حالتان خوب است؟»
لبخندی که می دانستم محبوب بسیاری از هم جنسانش است، به لب آوردم و به آرامی پاسخ دادم:« بله، البته، حالم خوب است.»
« خیلی در خیالاتتان غرق شده بودید. کم کم داشتم نگرانتان می شدم.»
«ممنون. حیف، کسی که باید نگرانم باشد، هرگز به این موضوع فکر هم نمی کند.»
«منظورتان همسر یا نامزدتان است؟»
«دختر باهوشی هستید.»
« به هر حال من از طرف خانواده ام آمده ام تا دعوتتان کنم اگر مایلید تنهایی را کنار بگذارید و به جمع ما بپیوندید. فکر نمی کنم دنیا انقدر ارزش غصه خوردن داشته باشد.»
با این کلام توجهم به طرف تخت بغل دستی جلب شد. فامیلی پر جمعیت بر روی آن نشسته بود. آقا و خانمی که مسن تر و متشخص تر از بقیه بودند، سری برایم تکان دادند و با اشاره دعوتم کردند که نزدشان بروم. با لبخندی که هنوز بر لب داشتم، با حرکت سر از آنان تشکر کردم. بار دیگر نگاهم را معطوف دخترک زیبا رو نمودم. حدودا بیست ساله به نظر می رسید. معصومیت خاصی در چهره ی لطیفش به چشم می خورد. با شوق گفت:« بلند شوید. معطل چه هستید؟»
« ممنونم، ولی مزاحمتان نمیشوم. جمع شما خانوادگی است و وجود من در آن زاید به نظر می رسد.»
«تصور نمی کردیم شما انقدر خجالتی باشید. تعداد ما آنقدر زیاد است که شما یک نفر بین ما گم می شوید. معطل چه هستید؟ خواهش می کنم بیایید.»
راستش از تنهایی و سکوتی که مرا در خود احاطه کرده بود قدری خسته شده بودم. بی اختیار تحت تاثیر جاذبه ی آن صدای ملکوتی از جایم بلند شدم و همراه دختری که حتی اسمش را نمی دانستم نزد آن جمعیت پر سر و صدا به راه افتادم. همه بلند شدند و از من استقبال کردند. پیر مرد متینی که دقایقی قبل برایم سر تکان داده بود به نرمی گفت:« جوان! در این هوای دل انگیز چرا تنها نشسته بودی؟ حیف زندگی نیست که از آن به نحو احسن بهره مند نشوی؟»
دخترک زیبا رو بی درنگ و پیش از آنکه جوابی به حرفهای پیر مرد محترم بدهم، بار دیگر به سخن آمد و با لطف گفت:« پدر حالا که در میان جمع ما هستند، بهتر است زحمت بکشید و همه مارا تک تک به ایشان معرفی کنید.»
پسر جوانی که از شباهت چهره اش به نظر می رسید برادر آن دخترک باشد گفت:« ولی ایشان یک نفر هستند، بهتر است اول او خودش را معرفی کند.»
من که از اوایل جوانی تا چند ماه قبل در سوئد زندگی می کردم، بسیاری از رسم و رسوم و مهربانی های هم وطنانم را فراموش کرده و کاملا به وجد آمده بودم. محترمانه گفتم:« من فرشاد هستم.»
دخترک قبل از همه گفت:«من هم بهاران. بقیه اش هم با شما پدر.»
پیر مرد با لبخندی عاقلانه جواب داد:« من هم درخشنده هستم.»
پسری که شبیه بهاران بود با خنده ای که به صورت نمکینش جلوه ی خاصی می داد گفت:« البته استاد درخشنده پدر عزیز بنده هستند.»
سپس آقای درخشنده به معرفی همسرش، دو پسر بزرگتر، مریم، تنها عروس خانواده، و برادر و برادر زاده هایش پرداخت. جمع صمیمی و شادی بودند. جوانان که اکثریت افراد فامیل را تشکیل می دادند، بسیار گرم و با محبت بودند. استاد درخشنده نیز نمونه ی یک انسان محترم و کامل بود. بهاران تنها دختر استاد بود و البته کوچکترین فرزند خانواده. هرچه بود احساس خوشایندی داشتم. ناخود آگاه آرزو می کردم یکی از افراد آن خانواده ی گرم و صمیمی باشم.
بعد از دربند، همگی با هم عازم پارک جمشیدیه شدیم. آقای درخشنده با اصرار از من خواست تا شام را میهمان آنان باشم. وجود با طراوت بهاران و محبت های خالصانه ی آقای درخشنده باعث می شد که خود را در آن جمع غریبه ندانم. هر ازگاهی یاد آوری اینکه آن روز اولین روز بعد از ازدواجم است و من تمام روز را از عروس زیبایم دور بوده ام، غمی سنگین را به ارمغانم می آورد. سر انجام حوالی نیمه شیب از آنان اجازه ی مرخصی خواستم در حالی که حس می کردم دیگر آن خانواده برایم حکم انسان هایی غریبه را ندارد. از من قول گرفتند که در آینده ای نزدیک به همراه ثمین و بچه ها و حتی مستانه به دیدنشان بروم. ضمنا شماره ی تلفن مرا نیز گرفتند تا مطمئن شوند که دوستی مان به این سادگی قطع نخواهد شد. نمیدانستم که ثمین از صبح چه کرده اس. یقینا در خانه ی مستانه به سر می برد. علی رقم میلم برای دیدن مستانه و زری خانم سر اتومبیل را به طرف خانه ی خودم کج کردم.
با دیدن روشنایی چراغ ها مطمئن شدم که ثمین بچه ها را به خانه بازگردانده است. نمیدانم برای غیبت طولانی مدتم به چه عذر و بهانه ای برای مستانه تراشیده بود. به هیچ وجه حوصله ی سامان را نداستم. پسرک هیچ طوری به قلبم راه نیفتاده بود. یاسمین هم آنقدر کوچک و بی سر و صدا بود که هرگز قادر نبود جای خالی طراوت کوچکم را پر کند. ثمین هم حتی یک روز طاقت دوری از کودکان خود را نیاورده بود. در این میان چهره ی چهره ی مهدی برای لحظه ای جلوی نظرم ظاهر شد. انگار در تاریکی شب با چشمان سیاهش سرزنش وار نگاهم می کرد. بی اختیار دو دستم را جلوی صورتم گرفتم و بی درنگ محوطه ی پارکینگ را ترک کردم. سکوت و آرامشی که در خانه حکم فرما بود حکایت از خواب بودن بچه ها داشت. به محض ورودم به داخل آپارتمان ثمین جلوی در ظاهر شد. چشم هایش قرمز شده بود و کاملا معلوم بود که گریه کرده است. احتمالا به یاد خاطرات اولین روز ازدواجش با مهدی اشک ریخته بود. با متانت سلام کرد. با بی اعتنایی جوابش را دادم. خودش این طور خواسته بود. حق نداشت از من انتظاری غیر از این داشته باشد. با ملایمت گفت:« نگرانتان بودم.»
نگاه آزرده و رنجیده ام را حواله ی آن آسمان متلاطم و طوفانی کردم و با لحن مسخره آمیزی سخنش را تکرار کردم.:« نگران، شما و نگرانی برای من؟ حتما جک سال را تعریف می کنید تا مرا بخندانید. متاسفم من اصلا حالی برای خندیدن ندارم.»
هاله ای از عصبانیت چهره ی غم گرفته و پریده رنگش را پوشاند. ولی در همنی حال پاسخ داد:« حالا که شما دوست ندارید دیگر نگرانتان نخواهم شد. ولی بهتر بود دست کم با یک تلفن مرا از حالتان با خبر می کردید. شامتان را بکشم؟»
نگرانی تصنعی اش به در خودش می خورد. از رسمی حرف زدنش داشت حالم بهم می خورد. یاد اولین روز مدرسه افتادم. زمانی که مقید بودم با معلم بسیار رسمی و مودبانه صحبت کنم. با دردی نهفته در درون که سعی میکردم آشکار نشود، گفتم:«نه، من شامم را خورده ام. بچه ها خوابیده اند؟»
«بچه ها؟ بچه ها مگر پیش مستانه خانم نیستند؟ من از صبح تنها هستم. حتی برای راحتی شما به مستانه زنگ هم نزدم.»
کلیه تصوراتم تا اینجا اشتباه بود. ولی آخرش چه؟ در واقع او مرا در بند خود اسیر کرده بود و من در عین آزادی، زندانی همیشگی این قفس شده بودم. دلم می خواست او را در آغوش می کشیدم و ملتمسانه از او می خواستم به بازی خطرناکش با من خاتمه دهد. ما میتوانستیم د رکنار کودکانمان زندگی خوب و خوشی را آغاز کنیم. و شاید کودکی که از تبار ما دو نفر باشد می توانست چون دانه های زنجیر عامل وصلی برایمان به حساب آید. در ازای تمامی حرف هایی که در خیالم انباشته شده بود و هرگز از لبانم بیرون نیامد، پاسخ دادم:« فردا صبح برای اوردن بچه ها به خانه ی مستانه خواهیم رفت.»
ناخود آگاه درخشش خاصی از دو گوی آسمانی رنگ چشمانش تلالو کرد. در آن لحظه فقط به خودم می اندیشیدم و نتوانستم احساسات مادرانه اش را درک کنم. از این رو با نفرت از او روی برگرداندم و عازم اتاق خوابمان شدم. آن قدر روحم خسته بود که جسمم طاقت نیاورد و قبل از ورود ثمین به اتاق، خوابم برد.
نیمه های شب سرگشته و رویا زده از خواب پریدم

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
و ناگاه دستم را به طرف ثمین دراز نمودم، اما حس کردم که او در تختخواب نیست. با تعجب بلند شدم. ابتدا به اتاق سامان و پس از آن به اتاق یاسمین رفتم. در نهایت پیکر ظریفش را پایین تخت یاسمین یافتم. لحظه ای به ذهنم رسید که پرنده ی کوچکم را در آغوش بگیرم و به اتاقمان بازگردانم، ولی نهیب خود را بر احساس درونم به طغیان در آورد. مانند فرشته ها خوابیده بود و موهای طلایی رنگ و زیبایش دور صورت پر ملاحتش آشفته شده بود. به سختی از این منظره ی وجد آور دل کندم و سرگشته و مایوس به اتاق بازگشتم.
صبح هنگام در حالی که روسری بر سر گذاشته بود برای بیدار کردن من به درون اتاق آمد. با گذاشتن روسری علنا بیگانگی خود را نسبت به من نشان می داد. لحظه ای به خطبه ای که او را برایم حلال کرده بود، شک کردم. محبوب من انگار خطبه ی دلش را برای همیشه به روی همه ی مرد ها غیر از مهدی حرام کرده بود.
وقتی وارد خانه ی مستانه شدیم، سامان با دیدن ما با خوشحالی به طرفمان دوید، ولی وقتی خوب نزدیک شد لحظه ای مکث کرد و با چشمان سیاهش ما را نگریست. ثمین که از دوری کودکانش حسابی کم طاقت شده بود بی پروا سامان را در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن صورتش کرد. سامان با بغضی که در گلویش گیر کرده بود به ثمین گفت:« مامان مستانه گفته که من بزرگ شده ام و دیگر نباید برای دوری تو گریه کنم.»
ثمین با محبت او را نگاه داشت و در حالی که با افتخار به هیکل کوچولوی پسرش که ادعا می کرد بزرگ شده می نگریست، مادرانه به سامان گفت:« تو هر قدر هم که بزرگ شده باشی برای من سامان کوچولوی عزیزم هستی و هروقت که دلت بخواد آزادی که هر کاری که دوست داشتی بکنی.»
«حتی گریه؟»
«آره عزیزم، حتی گریه. منم که مامانت هستم گاهی گریه می کنم. حالا بگو ببینم نمی خواهی با عمو فرشادت سلام و احوالپرسی کنی؟»
ثمین تکلیفش را با من یکسره کرد. به خوبی نشان داد که بالاتر از مقام عمویی نقشی نزد کودکانش نخواهم داشت. زیرا او خود مرا به عنوان همسر نپذیرفته بود. گرچه من هم در دل راضی به داشتن پسر زشتی همچون سامان نبودم. سامان حالا روبه رویم ایستاده بود. قدش کمی بلند تر از زانوهایم بود. منتظر بود که خم شوم تا بتواند کلامش را راحت تر به من بگوید، ولی من عمدا چنین کاری نکردم. وجود کودکانه ی سامان که از انتظار خسته شده بود، دستم را کشید و به نرمی گفت:« مامان مستانه گفته که از دیروز شما بابای من شده اید، این طور است عمو فرشاد؟»
ثمین با نگرانی نگاهش را به سامان دوخت. مانده بودم که به این طفلک معصوم که غیر از نداشتن پدر حقیقی گناهی نداشت، چه جوابی بدهم که مستانه به دادم رسید و در حالی که من و سامان را در آغوش خود جای داد، گفت:« آره سامان جان من که هیچوقت به تو دروغ نمی گویم. فرشاد پسر من و از حالا ببعد بابای توست.»
انتظار داشتم که ثمین در جواب مستانه بگوید:« نه مامان. به بچه دروغ نگویید. فقط مهدی پدر سامان است.»
ولی از ثمین هیچ صدایی شنیده نشد. احتمالا از مستانه به نوعی حساب می برد.
زری خانم با محبت همیشگی در حالی که یاسمین را در بغل داشت به کنار مستانه آمد. سلامی گرم و با محبت به زری خانم کردم. با لبخند شیرینی جواب سلام مرا داد و در حین سپردن یاسمین به ثمین، گفت:« بچه ی آرامی است، درست مثل آقا مهدی. آقا فرشاد تا صبح نمی خوابید، ولی در عوض آقا مهدی در کنار سر و صدای آقا فرشاد هفت پادشاه را خواب میدید.»
این هم از لطف زری خانم که بدون منظور باز هم از اوصاف خوب مهدی میگفت. آه، امان از دست تو مهدی، امان از دست تو.
مستانه با گلایه ای ظاهری گفت:« ببینم شما مگه عروس و داماد نیستید؟ پس چرا به این زودی محفل دوتایی تان را گذاشتید و در رفتید؟ نکند برای خاطر ترس از میهمان نتوانستید تا شب طاقت بیارورید. زری جان حالا خوب است که من و تو قصد داشتیم غذایمان را همراه ببریم. ببین چجور از ما استقبال کردند!»
یکبار دیگر او را بغل گرفتم و بوسه ای آبدار بر لپهای تپل و خواستنی اش زدم:« فدای تو مادر عزیزم. قدمت روی چشم. والله تقصیر من نیست. از ثمین بپرس که بیشتر از اینکه همسر من باشد مادر این دوتا فسقلی است.»
ثمین بعد از شنیدن سخنانم لبخندی تحویل مستانه داد و به آرامی گفت:« مستانه جان، آقا فرشاد راست می گوید، ولی خانه ی ما که خانه ی خود شماست. هروقت خواستید قدم رنجه بفرمایید.»
همگی با هم به سوی پذیرایی حرکت کردیم. ثمین که با دیدن دو کودکش کلیه ی دلتنگی هایش را فراموش کرده بود، مرتبا لبخند میزد. هرکس او را می دید بی شک تصور می کرد که خوشبخت ترین زن عالم است. زنی که عاشقانه همسرش را دوست دارد و از زندگی با او خوشحال است. اما من به خوبی از چهره ای که در پس این لبخند ها پنهان می داشت، واقف بودم. لحظه ای اندیشیدم که زنان عجیب موجودات پیچیده و پر رمز و رازی هستند.
سامان مشغول پرچانگی با مادرش بود. خوشبختانه هنوز خود را با من زیاد صمیمی نمی دید. مستانه که به زری خانم اشاره می کرد تا یاسمین را از بغل ثمین بگیرد، به من گفت:« فرشاد از سوئد زنگ زده بودند.»
کاملا حس کردم که ثمین لحظه ای کوتاه توجهش را به مستانه جلب کرد، ولی وقتی فهمید که دقیقا زیر ذره بین نگاه من قرار دارد، سری با بی اعتنایی تکان داد و مشغول نوازش یاسمین شد. مستانه وقتی فهمید قصد پرسیدن اینکه چه کسی از سوئد زنگ زده بود از او ندارم، خودش ادامه داد:«وکیلت بود. می گفت مطلب مهمی را به دست آورده که در پس گرفتن طراوت کمک موثری میکند. می گفت که بهتر است در اسرع وقت خودت را به سوئد برسانی.»
«سوئد؟ ولی من تازه از انجا برگشته ام. من هنوز به طور کامل کارم را شروع نکرده ام. حتی هنوز موفق نشده ام که برای شرکتم منشی مناسبی استخدام کنم. تازه ممکن است چه چیز را کشف کرده باشد؟ فکر می کنم باز هم پول میخواهد و به این بهانه قصد دارد من را به سوئد بکشاند.»
« آه فرشاد عزیزم! تو نباید انقدر نسبت به دیگران بدبین باشی. من تصور می کنم این وکیل تو چندان آدم بدی نباشد. او یقینا قصد کمک به تو را دارد. مگر نمی خواهی طراوت را از فریبا جدا کنی؟ مگر خودت بارها نمی گفتی که فریبا صلاحیت مادری ندارد. حالا چه شده که دو روز از ازدواج تو و ثمین نگذشته، دخترک نازنینت را فراموش کردی؟»
«مادر این چه حرفی است که میزنید؟ اصلا اگر دوباره زنگ زد بگویید با خود من تماس بگیرد. اگر صد در صد لازم دانستم، حتما سری به سوئد خواهم زد. حتی میتوانم...»
با نگاهی به ثمین که به اتفاق سامان قصد خروج از اتاق را داشت صحبتم را کامل نکردم. فکر کردم که اصلا به صحبتهای من و مادرم گوش نداده یا اگذ هم شنیده اهمیتی برای آن قائل نشده است. به هر حال این سرنوشتی بود که من پذیرفته بودم. زندگی با عروسکی بی روح در قالب جسم زیبای ثمین.
آن شب بعد از شام به همره خانواده ی جدیدم عازم خانه شدم. دیگر برایم مهم نبود که بچه ها پیش مستانه بمانند یا نه. چون در هر صورت من فقط سرپرستی آن ها را پذیرفته بودم، بی آنکه به واقع در قلب مادرشان رسوخ کرده باشم.
وقتی ثمین عازم اتاق خواب یاسمین شد، سامان بهانه گرفت و مادرش برای آرام کردن او در کنارش خوبید. همه ی آن چیزی که ثمین می خواست همین بود. زندگی در کنار دو یادگار مهدی. حتما رویای مهدی هم خواب شبانگاهی اش را تکمیل می کرد.
اما من...؟ آیا صلاح بود که ریشه ی ازدواجی را که هنوز دوامی نیافته بود از بن برکنم؟ در آن صورت اگر روزی ثمین به راستی از تنهایی خسته می شد و همسری دیگر اختیار می کرد، آیا من طاقت تحمل آن را داشتم؟ بار اول هم با زندگی من بازی بدی کرده بود.
نزدیک به یک سال از روزی که با آقای بدیعی در آن اتاقک کوچک صحبت کرده بودم، میگذشت. زری خانم با فنجانی چای و یک تکه کیک وارد اتاقم شد. من در امتحانات متفرقه شرکت کرده بودم و قرار بود فردای آن روز آخرین امتحانم را بدهم. برعکس سال گذشته حسابی درس می خواندم و در زمان امتحاناتم با کلیه ی دوستانم به غیر محمود ارتباطم را قطع کرده بودم. محمود در شهریور سال قبل با تلاش وافر بلاخره موفق به گرفتن دیپلم شد و خود را برای ورود به دانشگاه آماده می کرد. مهدی همان سال با بالاترین معدل دیپلم خود را گرفت و در رشته ی مهندسی الکترونیک دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شد. اما عشق به دانشگاه فقط یک ترم توانست هوس جبهه و جنگ را از سرش بندازد. سرانجام به کمک آقای طاهری، شوهر خاله ام، توانست پدر را راضی کند که به جبهه برود. شش هفت ماهی می شد که در جبهه ها به سر میبرد. ثمین به همراه خانواده اش دو هفته بعد از آن موضوع کذایی به خانه ی خودشان نقل مکان کرد. البته مستانه و ثریا همچنان به روابط دوستانه ی خود ادامه دادند و همین امر موجب می شد که من گاه گاهی موفق به دیدار ثمین بشوم. بارها دلم می خواست که بابت برخورد آن روز از ثمین عذر خواهی کنم. طاقت دلخوری و قهرش را نداشتم. خشمی که همیشه در مواجهه با من از صورت زیبایش کاملا هویدا بود و سعی می کرد نگاهش هرگز با من تلاقی نکند و من نابخردانه آن را به حساب شرم دخترانه اش میگذاشتم، غافل از آنکه در آن سری زیبا خیالی دیگر پرواز می کرد.
آن روز زری خانم لحظاتی در داخل اتاقم نشست و به تماشای من که در حال درس خواندن بودم، پرداخت. بعد از آنکه فهمیده بودم او مادربزرگ حقیق من است، دیگر نمیتوانستم به راحتی سابق با او برخورد کنم. در واقع از او خجالت می کشیدم و شاید به نوعی خود را در مرگ دخترش مقصر می دانستم. گرچه همیشه نشان میداد که شدیدا به من علاقه مند است،حالا دیگر به احساسات درونی اش شک داشتم. در هر صورت او به راحتی سرنوشت مرا به دیگری که هیچ گونه رابطه ی ارثی با من نداشت واگذار کرده بود. سرم را بلند کردم و مودبانه پرسیدم:«زری خانم چیزی شده؟»
«آه نه، یعنی آقا فرشاد شما خبر ندارید؟»
«از چه چیزی باید خبر داشته باشم؟»
«فکر میکنم امروز یا فردا آقا مهدی از جبهه بر میگردد.»
«خب بیاید. اینکه چندان مسئله ی مهمی نیست که من به خاطرش خوشحال شوم.»
وسط حرفم دوید و بی صبرانه گفت:« نه آقا فرشاد. گرچه برعکس شما، آقای بدیعی خیلی از این موضوع خوشحال است، مهم تر از این، موضوع خواستگاری است. قرار است برای آقا مهدی خواستگاری بروند.»
«خواستگاری؟ پس بلاخره آقای طاهری پسر خوبه ی آقای بدیعی را برای سمیرایش تور کرد؟ حدس میزدم که چنین بشود. بیخودی اینقدر تعریف مهدی را نمی کرد. پس نقشه داشت.»
«صبر کن آقا فرشاد. حالا که گفته قرارا است به خواستگاری سمیرا خانم بروند؟ من شنیده ام که می خواهند از ثمین خانم خواستگاری کنند.»
با شنیدن کلام آخر زری خانم نفسم بند آمد. کیکی که با چای میخوردم در گلویم گیر کرد و شدیدا به سرفه افتادم. چهره ام سرخ شده بود و بی وقفه اشک از چشمانم جاری شد. زری خانم با دیدن حل خراب من حسابی ترسیده بود، دست و پایش را گم کرده بود و پی در پی ضرباتی را بر پشتم وارد می کرد و با دلهره می پرسید:« چی شده آقا فرشاد؟ چرا اینجوری شدید؟ مگر من حرف بدی زدم؟»
سرانجام بعد از دقایقی با نگرانی پرسیدم:« زری خانم شما مطمئن هستید؟ مهدی که اکثر اوقات در حبهه به سر می برد، چگونه می خواهد ازدواج کند؟»
«مثل اینکه بهتر شدید آقا فرشاد. اصلا آن قضیه را فراموش کنید. حالتان چطور است؟ به خدا داشتم دیوانه می شدم. تو را به خدا بهتر شدید؟»
«آره بهترم. کی قرار است به خواستگاری ثمین بروند؟»
«والله صحبتش برای شب جمعه بود.»
«پس چرا به من چیزی نگفتند؟»
«مستانه خانم می گفت حواس شما را پرت نکنند که خوب درس بخوانید. من فکر کردم که خوب نیست شما از این موضوع اطلاعی نداشته باشید. هرچه باشد شما برادر داماد هستید. نمی دانید که چقدر آرزو دارم که دامادی شما را ببینم.»
به زور لبخندی تلخ بر لب آوردم و گفتم:« خب زری خانم من فردا آخرین امتحانم را باید بدهم.»
هنوز کلامم به پایان نرسیده بود که به تندی از جایش بلند شد و گفت:« آه البته، البته. ببخشید آقا مثل اینکه زیاد مزاحمتان شدم.» و بلافاصله اتاق را ترک کرد و مرا در مردابی ناشناخته باقی گذاشت. مردابی که هر لحظه بیشتر مرا در خود می کشید و راه تنفس را بر من سخت تر می کرد. حتما ثمین از این موضوع خبر ندارد وگرنه مخالفتش را اعلام می کرد. او قطعا به من علاقه مند است. در یک سال گذشته نیز گرچه با من آشتی نبود، ولی قهرش خود می توانست دلیلی بر علاقه اش باشد. ای کاش از او عذر خواهی کرده بودم. همیشه تصور می کردم نباید از دلیلی برای شکستن غرورم در رابطه با ثمین وجود داشته باشد.
دیگر از کلمات کتاب چیزی نمی فهمیدم. حروف انگار قصد جدایی از کتاب و رقص در هوا را داشتند. از چرخش کلمات حالت تهوع پیدا کردم به حدی که سرم به دوران در آمده بود. این فکر مداوم مرا می آزرد که اگر پاسخ ثمین به مهدی مثبت باشد، تکلیف من چه می شود؟ من که ادعا می کردم هرگز عاشق دختری نخواهم شد، حالا در رابطه با ثمین به تنگنا افتاده بودم. انگار وجود این دختر برایم با همه ی آنانی که میشناختم متفاوت بود. در حین ارامش ذاتی، دنیایی از شور و هیجان را با خود یدک می کشید. کتابم را بستم. خدا را شکر کردم که زری خانم این خبر را از صبح به من نداد. سعی کردم به دلداری خود بپردازم. یقینا ثمین در برابر مهدی مقابله می کند. جواب مهدی بی شک منفی است. من مطمئنم که ثمین مرا دوست دارد. این را در رفتارش به وضوح نشان داده است.
با گفتن این سخنان به خود، احساس امنیتی موقت وجودم را در بر گرفت، اما بلافاصله افکار متناقضی آرامش موقتی ام را به آتش کشید. بعد از آخرین برخوردی که با ثمین داشتم هرگز کوچکترین اظهار لطفی از این دختر ندیده بودم. انگار به عمد وجودم را نا دیده می گرفت، اما مهدی چطور عشق ثمین را در دل پروراند؟ تصور همگان یا من احمق بر این بود که مهدی عاشق سمیراست. هر بار که مهدی از جبهه به خانه بر می گشت، خاله به همراه دخترانش به خانه ی ما می آمد. آن وقت مهدی به سمیرا در رابطه با دروسش کمک می کرد. سمیرا خود را برای ورود به دانشگاه آماده می کرد و مهدی دلسوزانه و با دقت در انتخاب رشته هدایت فکری او را به عهده می گرفت.
مستانه هنوز از آقای طاهری دل خوشی نداشت و در رابطه با اینکه مهدی جبهه و میدان جنگ را به دانشگاه ترجیح داده بود، آقای طاهری را مقصر می شناخت، ولی حالا همه ی احتمالات خراب از آب در آمده بود. مهدی سمیرا را برای زندگی مشترک انتخاب نکرده و روی تنها دختر مورد پسند من دست گذاشته بود.
آن شب افکار گوناگون اذیتم می کرد و خواب به چشمانم راه نمی یافت. روز بعد وقتی با دلهره و اضطراب از آخرین جلسه ی امتحان برگشتم، مهدی را در خانه دیدم. قدش به مراتب بلندتر از سابق به نظر می رسید. ته ریش مرتبی هم در چهره اش به چشم می خورد. به طوری که سیاهی چشمانش به وضوح آشکار تر می کرد. مثل همیشه از صورتش نمی توانستم به احساسات درونی اش پی ببرم. ولی مشخص بود که جنگ او را کاملا از نیای پسرانه اش جدا کرده است. او کاملا یک مرد شده بود، حال آنکه من هنوز همان پسر خودخواه و لوس مستانه بودم. موقرانه بلند شد و مرا در آغوش گرفت. خواست صورتم را ببوسد که خود را کنار کشیدم احساس کردم که همه ی حرکاتم زیر نگاه پیر و با تجربه ی آقای بدیعی قرار دارد.
مهدی شادمانه گفت:« فرشاد واقعا خوشحالم که حسابی درسخوان شده ای. می بینی، لذتی که در درس و مطالعه وجود دارد، در هیچ چیز دیگری نیست.»
به تلخی گفتم:« کسی این را بگوید که خودش بدان عمل کند.»
«خوب تو هم درست می گویی، ولی وقتی خانه و وطن در خطر قرار داشته باشد درس خواندن در درجه ی بعدی اهمیت قرار می گیرد.»
«میدانستم که موعظه را به نفع خودت پایان میدهی.»
«ولی من قصدم این نبود. باور کن من بیشتر از آنکه از قبولی خودم خوشحال شوم، از مردودی تو ناراحت شدم.»
«باور کردم. حالا که چه؟ تو در جبهه خوش تری و من در خانه. من هرگز قصد ندارم بعد از گرفتن دیپلم کار تو را تکرار کنم.»
«خوشبختانه تا وقتی که من درجنگ باشم تو اجباری برای حضور در جبهه نخواهی داشت.»
مستانه که با یک دست مرا و با دست دیگر مهدی را در آغوش می گرفت، مادرانه گفت:« مهدی جان قبول کن که تو هم در رفتن جبهه کمی عجله کردی. البته من هنوز هم این طاهری را نفرین میکنم. نمی دانم چه چیزهایی بیخ گوش تو خواند که باعث شد بهترین دانشگاه ایران را ول کنی و به میان آتش و خاک که هر لحظه وجودت را تهدید می کند، بروی. تازه ما امکان این را داشتیم که نگذاریم هیچ کدامتان به جبهه و جنگ بروید.»
مهدی با خنده ای عمیق خود را از آغوش مستانه خارج کرد و گت:« البته مسلما پول پدر کفاف این کار را می داد، ولی جدای از هدفمان برای جنگیدن، زندگی در میان این بچه ها، دنیا و صفای دیگری دارد. باور کن مادر، آنجا برای شهادت رقابت وجود دارد و مرگ را مشتاقانه از هم می قاپند. انگار خداوند بورسیه ی دانشگاه اصلی را در جبهه ها توزیع می کند.

این تنها چیزی است که در جبهه هرکس برای خود می خواهد و هرگز حاضر نیست آن را به دیگری ببخشد.گذشته از شهادت ، دیگر خبری از رقابت نیست. و فقط و فقط رفاقت را بین آن ها می بینی. ایثار و گذشت مخلصانه در هر سنگر جبهه به رایگان عرضه می شود. آنجا تنها جایی است که سفید و سیاه و پولدار و گدا با هم فرقی ندارند. انگار قطعه ای از بهشت در زمین تجلی پیدا کرده است. خود را می بینی که یکی از بهشتیانی ، شاید بدون آن که واقعاً لیاقت آن را داشته باشی.))
((بس کن دیگر آقای بهشتی . مثل اینکه قرار است داماد بشوی . پس بهتر است به زمین برگردی چون عروس خانم قصد ندارد که فعلاً به آسمان با بهشت بیاید.))
پس موضوع حقیقت داشت که مستانه به این وضوح از آن صحبت می کرد. آقای بدیعی که با افتخار به مهدی می نگریست بعد ازکلام مستانه رو به من کرد و در ادامه گفت:(( فرشاد جان فردا شب قرار است برای بردارت به خواستگاری برویم . سعی کن برنامه ات را تنظیم کنی تا در این مراسم شرکت کنی . تو برادر داماد هستی و لازم است در مراسم بله برون حضور داشته باشی.))
به سختی سر تکان دادم و بلافاصله به طزف اتاقم به راه افتادم. اوضاع نشان می داد که قضیه بسیار جدی است . تنها امیدم به ثمین بود که نقشه های آن ها را نقش بر آب کند . آن وقت می توانستم حسابی به ریش مهدی بخندم که دیگر برای من ادای مرد ها را در نیاورد. هیچ کس فقط با ریش در آوردن تبدیل به مرد نمی شود و گرنه روژین خانم ، خیاط مستانه، باید هر جوری شده بود خود را از مهدی خوش قیافه تر از مهدی می ساختم ، به طوری که ثمین با دیدن من اگر خیالی هم غیر از من در سر می پروراند برای همیشه فراموش کند. آن هم خیال مهدی که با آن اعتقاداتش می توانست مانع آزادی های ثمین بشود یا حتی معلوم نبود تا چه مدت بتواند طاقت بیاورد و همانند برخی از هم رزمانش شربت شهادت ننوشد.
لحظه ای با این تصور به فکر فرو رفتم . آیا من به درجه ای از حیوانیت نزول کرده بودم که مرگ مهدی را آرزو کنم ؟ گرچه کوچک ترین علاقه ای به او و ژست های فیلسوف مآبانه اش نداشتم ، هرگز آرزوی مرگ او را نداشتم ، به شرطی که ثمین را به من واگذار می کرد.
آن دو روز جهنمی را پشت سر گذاشتم . هر دم که به لحظه ی موعود نزدیک تر می شدم، اطمینانم به ثمین با شمشیر تردید خدشه دار تر می شد . برای انتخاب مناسب دودل بودم . گاه کت و شلوار سرمه ای را انتخاب می کردم و گاهی رنگ قهوه ای را مناسب تر می دیدم . لحظه ای پیراهن کرم رنگ و زمانی پیراهن آبی آسمانی را می پسندیدم. در انتها به این نتیجه رسیدم که از نظر مستانه یا زری خانم برای انتخاب لباس مناسب بهره بگیرم. بعد فکر کردم زری خانم برای این کار بهتر است ، در واقع از مستانه خجالت می کشیدم . تصورم بر این بود که مادرم به نوعی از احساسات من نسبت به ثمین خبر دارد . بالاخره بدون کمک دیگران کت و شلوار کرم رنگ با پیراهن آبی آسمانی را انتخاب کردم .صبح آن روز به آرایشگاه رفتم و به شکیل ترین صورت به پیرایش مو هایم پرداختم . نگاه حسرت آمیز پسرک شاگرد مغازه که همسن و سال خودم نشان می داد ، حس خودخواهی ام را به راحتی ارضا می کرد. وقتی از اتاقم وارد پذیرایی شدم نگاه تحسین را در چشمان مستانه به روشنی می خواندم . حتی آقای بدیعی نیز به شوخی گفت:(( فرشاد با خودت چه کردی ؟ بابا، امشب را دست کم به مهدی مهلت می دادی .))
مستانه بی درنگ گفت:(( زری جان کمی اسپند برای فرشادم دود کن . می ترسم بچه ام را چشم بزنند.))
با نیشخندی که حاکی از اعتماد به نفس ظاهری ام بود به مهدی نگریستم ، به امید این که کوچک ترین رنگی از حسادت در نگاه چشمان سیاهش ببینم ، اما متوجه چیزی نشدم. در کت و شلوار سرمه ای رنگ خود موقرانه ایستاده بود و بدون کوچک ترین ریا با محبت مرا می نگریست. محبتی که من به شدت از آن بیزار بودم و سال ها بود که از آن می گریختم . زری خانم بعد از این که اسپند را دور سر من چرخاند نزد مهدی رفت. مهدی برای تشکر از کار زری خانم اسکناسی از جیب خود در آورد و به دست او داد. من با نفرت به مهدی نگریستم . او هرگز اجازه نداشت مادر بزرگ مرا تحقیر کند، ولی بعد فکر کردم کدام مادر بزرگ؟ آیا خود من هرگز به چشمی غیر از خدمتگزار خانه او را دیده بودم که حالا اداعای قوم و خویشی با این پیر زن بینوا را داشتم؟
مهدی پشت فرمان نشست و من در کنارش قرار گرفتم .آقای بدیعی هم با مستانه در صندلی عقب جای گرفت. از گل و شیرینی خبری نبود . در دل به سادگی مهدی می خندیدم . موجود احقمی که به دیگران بیشتر از خودش فکر می کرد. حتی زحمت رعایت سنت های مرسوم را هم به خود نمی داد . ولی دقایقی بعد متوجه شدم که آقای بدیعی فکر همه چیز را کرده است. ار مهدی خواست که اتومبیل را در گوشه ای از خیابان پارک کند و به دنبال تحویل سبد گلی بسیار زیبا و جعبه ای از بهترین کیک های میوه ای سفارشی رفت . لحظه ای با خود اندیشیدم که آیا اگر مراسم خواستگاری من هم بود ، آقای بدیعی چنین می کرد؟ فوری به خود جواب دادم : این مرد هرگز کوچک ترین بهانه ای به دست من نداده است و بی شک در این رابطه نیز از چیزی فروگذار نمی کرد.
ثریا خانم در را به روی ما گشود و با خوشحالی پذیرای ما شد . مستانه از خواهرش میترا نیز خواسته بود در این مراسم شرکت کند ، ولی او بهانه ای آورده و از شرکت در مراسم خواستگاری عذرخواهی کرده بود. وقتی مستانه با غضب گفت که احتمالاً مهدی را برای سمیرایش در نظر گرفته بود، مهدی جواب داد :((نه مامان پشت سر خاله این جوری نگو . سمیرا می داند که من مثل یک بردار به او علاقه مندم.))
ولی من هم در دل فکر مستانه را بیشتر به حقیقت نزدیک می دیدم . در اتاق پذیرایی منزل آقای جمشیدی صبحت بیشتر بر محور جنگ ایران و عراق می چرخید. مهدی با آرامش گوش می داد و گاهی هم او ازظهار نظر می خواستند شمرده چند کلمه ای به زبان می آورد . با خود می اندیشیدم که هرگز آدمی به خودداری این موجود نخواهم دید. من به جای مهدی برای دیدن ثمین پر پر می زدم و بی طاقت به در می نگریستم که کی فرشته ی کوچولویم وارد اتاق می شود و با جواب منفی خود همگی را از بلا تکلیفی خارج می سازد. خوشبختانه حرف جنگ توسط ثریا خانم جمع شد و موضوع خواستگاری مطرح گردید. ثریا خانم در حالی که مرا می نگریست با لبخندی بر لب به مستانه گفت:(( مستانه جان ، آقا فرشاد هم حسابی بزرگ شده . وقتش رسیده که برای آقا فرشاد هم دستی بالا بزنید. ماشاالله چقدر خوش قیافه هم شده.))
مستانه جواب داد:(( حالا که نوبت آقا مهدی است . بابا عروس خانم تا کی می خواهد خودش را از ما قایم کند؟))
آقای جمشیدی به ثریا اشاره کرد که ثمین چای بیاورد. ناخود آگاه صدای نفس هایم آن قدر بلند شده بود که به راحتی آن ها را می شنیدم. چند دقیقه بعد ثمین با یک سینی چای وارد اتاق شد. بر عکس همیشه چادری رنگی به سر کرده بود و سعی می کرد موهایش را در زیر آن به خوبی بپوشاند . با خجالتی دخترانه وارد شد و سلام کرد . نگاهم با سوزن و نخی غیبی به ثمین دوخته شده بود و قدرت دل کندن از او را نداشتم . مهدی و خانواده ام جلوی ثمین برخاسته بودند و من هنوز بر مبل خشکم زده بود ناخودآگاه از جایم بلند شدم. مهدی برعکس من که چشم از ثمین برنمی داشتم، سر به زیر انداخته بود. ثمین وقتی چای را مقابل مهدی نگه داشت، نگاهش را به مهدی دوخت. مهدی نیز لحظه ای به او نگریست و آتشی از وصل چشم آن دو به جان من ریخته شد. ثمین بعد از تعارف چای رو به روی مهدی نشست. تمام مدت منتظر بودم تا لحظه ای به من بنگرد باز هم ناامید نشدم و بیهوده گل امید را در دل پرورش می دادم، زیر کوچک ترین واکنش مثبتی مبنی بر این امید از ثمین ندیدم.
آقای بدیعی با لبخند ثمین را می نگریست. سرانجام مستانه به طور قاطع مسئله خواستگاری از ثمین را مطرح کرد و وقتی ثریا خانم گفت بهتر از آقا مهدی چه کسی می تواند باشد، لبخندی از رضایت و سکوت چهرۀ زیبای ثمین را پوشاند. پس ثمین به مهدی علاقه داشت و من خوش خیال تصور می کردم که مرا دوست دارد. حالا دیگر فهمیده بودم که انتظارم چیزی بیهوده و خودم هم در آن جمع عضوی زاید و اضافه بودم. غمی سنگین وجودم و خودم را در برگرفت. حالا دیگر برتری قیافۀ ظاهری ام نسبت به مهدی کوچک ترین ارزشی برایم نداشت. دیگر به سخنانی که رد و بدل می شد گوش نمی دادم یا اگر هم گوش می دادم قدرت شنیدن و ادراک آن حرف ها از من سلب شده بود. از عروس و داماد خواسته بودند که در اتاقی دیگر به تنهایی با هم صحبت کنند و عروسک زیبای من با اشتیاق اولین گام را برای یکی شدن با برادرم برداشت. حالا می فهمیدم که چقدر این دختر را دوست دارم؛ حالا که دیگر کوچک ترین امیدی به برگشتن دوبارۀ پرندۀ کوچکم نداشتم. قناری من برای همیشه قفسی را که برایش آماده می کردم، ترک نمود و با بال های گشوده به طرف مهدی پرواز کرد. پس سر کردن چادر نیز در پی نقشۀ دخترانه ای بود که ثمین برای خشنودی محبوبش به اجرا گذاشته بود.
بقیۀ شب را در اضطراب و ناراحتی به سر بردم. زمانی که مهدی و ثمین با چهره ای حاکی از آرامش و رضایت دوباره به میان جمع برگشتند، همه فهمیدیم که توافق نهایی بین آن دو انجام پذیرفته است. مستانه سینه ریز زیبا و گرانقیمتی را به ثمین هدیه داد و قرار شد که با توجه به موقعیت حساس جنگ و اینکه مهدی تنها سه هفته مرخصی دارد، دو هفتۀ بعد عقد و عروسی انجام شود.
خدا می داند که در آن لحظات به من چه گذشت. هیچ کس از ظاهر جدی ام عظمت رنج درونم را حدس نمی زد. انگار با چاقویی به قلبم افتاده بودند و هر دم قسمتی از آن را می بریدند، ولی قلبم هنوز ضربان داشت و من متأسفانه باز هم زنده بودم. ای کاش می شد یک بار دیگر به طور خصوصی ثمین را می دیدم و این بار دور از هر گونه مسخره بازی راز قلبم را به او می گفتم. در آن صورت به او می گفتم که خیلی دوستش دارم، بیشتر از مهدی. به او می گفتم که از تمام کارهایم پشیمان شده ام و قسم می خورم که به غیر از او همۀ دختران دیگر را نادیده بگیرم. من می توانستم تا انتهای عمر به این دو گوی آبی زیبا بنگرم و از شراب وصل آنان شاد باشم. من عاشق ثمین بودم. من ثمین را می خواستم، آن گونه که تاکنون هیچ دختری را طلب نکرده بودم. اما چه کنم که دیگر چاره ای نداشتم جز اینکه از درون بسوزم و آه بکشم و به انتظار فرصتی برای صحبت با محبوب بی وفایم بمانم. فرصتی که بسیار دیر به دست آمد. زمانی که دیگر همه چیز به پایان رسیده بود و ثمین علناً زن شرعی و قانونی مهدی شده بود.
تنها شانسی که آوردم این بود که امتحاناتم را به پایان رسانده بودم. وگرنه با برنامه پیش آمده هرگز قادر به گرفتن دیپلم نمی شدم. گاه آرزو می کردم که موشکی ناگهان جشن ازدواج مهدی و ثمین را به عزا تبدیل کند. اگر قرار بود که ثمین مال من نشود، حتی به مرگ او هم راضی می شدم. گاهی هم از خدا می خواستم که مهدی پس از رفتن به جبهه دیگر به خانه برنگردد. زمانی به چاقوی آشپزخانه که زری خانم بسیار ماهرانه از آن استفاده می کرد، می نگریستم و خود را مجسم می کردم که ثمین را در آغوش مهدی کشته ام و گاهی هم خود به فکر مرگ می افتادم. تنها کسی که از حال درونی ام باخبر بود، محمود بود که به دلداری ام می پرداخت و می گفت: «تو بهترین موقعیت و بهترین چهره را داری. ثمین لیاقت دوست داشتن تو را ندارد.»
گاهی از اوقات لودگی می کرد و سعی می کرد مرا از افکار پریشانی که هر لحظه بیشتر احاطه ام می کرد، نجات بخشد، اما غم و درد چنان وجودم را به بازی گرفته بود که سرانجام طاقت نیاوردم و به بستر بیماری افتادم. بیچاره مستانه با این همه کار که برای مراسم عروسی مهدی داشت نگران و درگیر بیماری من هم شده بود. با وجود دکترهای گوناگونی که هر روز به بالینم می آوردند، حالم خراب تر از روز قبل می شد. خودم باور نمی کردم که عشق یک دختر قادر باشد چنان بلایی بر سرم بیاورد. شاید اگر ثمین را همیشه از دست داده نمی دیدم هرگز نمی فهمیدم که با همۀ تار و پود وجودم او را دوست دارم. غم بیماری من و مسئله جنگ و موشک های گاه و بی گاه به مستانه و آقای بدیعی اجازه نمی داد که خوشی ازدواج فرزند ارشدشان را درک کنند.
روزی مهدی به طور ناگهانی خود را به بالینم رساند. روزهای قبل هر وقت مستانه می گفت که مهدی می خواهد تو را ببیند به او اجازۀ این کار را نمی دادم. حالا دیگر برای تنفرم از مهدی دلیل قاطعی داشتم. او ثمین را از من دزدیده بود و همین بس که مهدی را دشمن همیشگی خود بدانم. فکر می کردم که روزگار، تلافی کاری که من با مهدی کرده بودم درآورده است. من مستانۀ او را از آن خود کرده بودم و او عشق مرا به زندگی از من گرفته بود؛ محبوبۀ چشم آبی مرا؛ ثمینم را.
مهدی برادرانه از من می خواست که بگویم چه کاری می تواند برای خوب شدن من انجام دهد؟ ناگهان به این فکر افتادم که از او بخواهم تا دست از ثمین بردارد. او می توانست با سمیرا ازدواج کند. می دانستم که سمیرا برعکس عقیدۀ مهدی به شدت به او علاقه مند است. البته مهدی در رابطه با دخترها هیچ گونه تجربه ای نداشت که حال این دختر بیچاره را درک کند، ولی من مطمئن بودم که ثمین از احساسات من نسبت به خودش اطلاع دارد. ای ثمین بی وفا. کاش می شد هرگز پای به خانه مان نمی گذاشتی تا این گونه در قلبم آتش روشن کنی، ولی به عوض تمام این حرف ها فقط سکوت کردم.
مهدی همچنان صحبت می کرد و می گفت که من تنها برادر او هستم و برایش خیلی عزیزم. حتی تصور نمی کنم که آن قدر ظاهرم زار و ملول شده بود که چند قطره ای هم برایم اشک ریخت، ولی نه سخنان او و نه ظاهر مهربانش هیچ کدام نتوانست در قلب سنگ من اثری بگذارد. تنها ساکت او را نگریستم و هرگز برایش آرزوی خوشبختی نکردم. سرانجام کار بیماری ام بالا گرفت به طوری که دکتر خانوادگی مان مستانه را مجبور کرد که مرا در بیمارستان بستری کند. خوشبختانه شاهد مراسم عروسی ثمین و مهدی نشدم. البته مهدی اصرار داشت که مراسم عقب بیفتد، ولی باز هم با توجه به کمبود وقت مهدی، این کار را صلاح ندانستند. درست یادم می آید که آن شب زری خانم به زور مستانه را راهی مراسم جشنی کرد که از قرار به خواست مهدی بسیار ساده و خودمانی برگزار می شد، و خودش پیش من ماند. نمی دانستم چه بلایی به سرم آمده بود که علی رغم داروهایی که به خوردم می دادند، تب شدیدی وجودم را مچاله می کرد. آن شب متوجه شدم که زری خانم بالای سرم گریه می کند و بهبودیم را از خدا طلب می کند. قدرت حرکت از من سلب شده بود ولی با تلاش فراوان بالاخره موفق شدم که دستان پیر و چروکیده اش را در دست بگیرم. با شوق زیاد به فشردن دستانم پرداخت و سرانجام مرا در آغوش کشید و برای اولین بار مرا بوسید. من هم بی محابا خود را در آغوش تنها فردی که قرابت خونی ما را به هم نزدیک می کرد، رها کردم. آن گاه برای نخستین مرتبه در آغوش مادربزرگم که همه به چشمی جز خدمتکار خانه نمی شناختنش، گریه کردم و آرام زمزمه کردم: «زری من ثمین را دوست دارم. من عاشق این دخترک احمق هستم.»
زری خانم که سخت تر از من اشک می ریخت به دلداری من پرداخت و گفت: «آهای آقا فرشاد یواش. یک وقت این حرف را جلوی کسی نزنی. او حالا زن برادر توست. یعنی مثل یک خواهر باید به او نگاه کنی.»
من آن قدر گریستم تا سرانجام به آرامش رسیدم. گرچه این آرامش با یادآوری ثمین دوباره رنگ می باخت. عشق بی وفایی که حالا فکر کردن به او نیز از نظر همگان خلاف محسوب می شد.
پس از پایان مراسم، آقای بدیعی و مستانه به دیدنم آمدند و آقای بدیعی هر کاری کرد نتوانست مستانه را از من جدا کند. مادرم وقتی پسر اولش را به سرانجام رسانده بود، خوش داشت تا صبح در کنار پسر تب دارش بماند.
صبح فردا بعد از اطمینان یافتن از اینکه ثمین برای همیشه به برادرم تعلق گرفته است تب یکباره وجودم را ترک گفت. دکتر معالجم که نتوانسته بود علی رغم آزمایش های گوناگون دلیل موجهی برای وجود این تب در من بیابد، دلیل قابل قبولی نیز برای نبود آن نداشت و در انتها به این نتیجه رسید که احتمالاً عفونتی ناگهانی به بدنم رسوخ کرده که در اثر داروهای گوناگون خود به خود از بین رفته است.
در عرض یک هفته تمام قوایی را که از دست داده بودم، رفته رفته بازیافتم. دوباره مهدی به همراه ثمین تقاضای ملاقات مرا کرد که مستانه را مجبور کردم تا او را از این کار پشیمان کند. دوست نداشتم حالا که این قدر بی حال و ضعیف شده بودم او را در موضعی قوی تر از خود ببینم. عشق شدیدم به ثمین نمایی از نفرت را در خود به ودیعه داشت، اما علی رغم این نفرت هنوز دوستش داشتم. مهدی بنا به خواستۀ من بدون خداحافظی مجدد عازم جبهه شد و ثمین به عنوان عروس خانواده برای همیشه راهی منزل آقای بدیعی شد. سرانجام در پایان هفتۀ دوم بعد از بهبود نسبی ای که یافته بودم، دکتر به مرخص شدن من رضایت داد و من قدم به خانه ای گذاشتم که ثمین نیز در آن نفس می کشید و عطر نفس هایش فضای آنجا را خوشبو می کرد. از رفتن مهدی خوشحال بودم و در دل از خدا می خواستم که دیگر هرگز چشمم به او نیفتد.

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
فصل 7

نیروی جوانی نعمت بسیار بزرگی است به شرطی که قدرش را بدانیم و لحظاتش را بیهوده از دست ندهیم. یادم می آید که روزی استاد ادبیاتمان این دو بیت شعر را روی تختۀ کلاس نوشته بود. من برعکس همیشه که اصلاً و ابداً استعداد حفظ ادبیات فارسی را نداشتم، به سرعت آن را حفظ کردم. شاید از شیر توی آن شعر خوشم آمده بود. و نوشته بود:
در جوانی به خود می گفتم
شیر شیر است گرچه پیر بود
چون که پیری رسید فهمیدم
پیر پیر است گرچه شیر بود
محمود همان موقع به مسخره گفت: «این شعر را استاد پیر برایمان نوشته که دلمان بسوزد و این قدر اذیتش نکنیم. این جزو درس نیست که حفظش کرده ای و مرتب آن را می خوانی.»
ولی من به او اعتنایی نمی کردم و وقت و بی وقت متناسب با موضوع یا حتی به صورت بی ربط این شعر را می خواندم. چند روز پس از ورود به خانه و بهبود کامل فهمیدم که جوانی گنجی بی همتاست. من که بر اثر تب های شبانه روزی تمام توان خود را از دست داده بودم، به کمک قدرت جوانی داشتم دوباره به فرشاد سابق تبدیل می شدم و اشک شوق را در چشمان مهربان مستانه و زری خانم می دیدم. محمود مرتباً به دیدنم می آمد و خبر قبولی ام را هم او به من داد. آقای بدیعی با تعجب به نمرات کارنامه ام می نگریست. به نظرم گمان می کرد که من عرضۀ گرفتن چنین نمره هایی را ندارم و حتماً تقلب کرده ام، ولی مستانه با غضب کارنامه ام را از دست آقای بدیعی قاپید و جلوی همه گفت: «خب پدر عزیز حالا باید به فکر جایزۀ فرشاد باشی. او ثابت کرد که توان درس خواندن را دارد. باید او را به خارج بفرستی تا به تحصیلاتش ادامه بدهد. با این اوضاع جنگ بعید می دانم که او بتواند در اینجا ادامۀ تحصیل بدهد و به مقام بالا برسد. فرشاد من لیاقت بیشتر از این ها را دارد.»
در آن موقع مشغول صرف غذا بودیم که برای اولین بار سایۀ خشم را نسبت به مستانه در چشمان آقای بدیعی به وضوح دیدم. با همان حالتش به مستانه گفت: «یعنی می گویی مهدی لیاقت ادامۀ تحصیل را ندارد؟»
ثمین قاشق و چنگال را زمین گذاشت و با بهت به پدر و مادرم نگریست. شاید در آن لحظه او هم متوجه شده بود که دو پسر خانواده بین پدر و مادر تقسیم شده اند. مستانه با حیرت نگاهی به آقای بدیعی کرد و با گلایه گفت: «من هرگز منظورم این نبود که مهدی لیاقت تحصیل ندارد. هر چه باشد مهدی هم پسر من است، ولی موقعیت فرشاد با او فرق می کند.»
قلبم از شنیدن این موضوع گرفت. آیا مستانه از این قضیه که من فرزند حقیقی او نیستم باخبر است؟ با نگرانی به مستانه خیره شدم. دقایقی بعد آقای بدیعی خیال مرا جمع کرد. «مستانه هر دوی این ها بچه های ما هستند، پس حرف بیهوده نزن. فرشاد هم پسر من است و به اندازۀ مهدی برایم عزیز است.»
مستانه با لجبازی حرف آقای بدیعی را قطع کرد. «پس قول بده که فرشاد را به هر طریقی که می توانی به خارج بفرستی.» حالا دیگر اشک تمام چشمانش را پر کرده بود. «بدیعی، به خدا اگر کوچک ترین بلایی سر فرشاد بیاید، من خودم را می کشم. باور کن من حاضرم همۀ زندگی ام را بدهم تا فرزندم راحت زندگی کند. اینجا نه راحتی وجود دارد، نه امنیت.»
هنوز این کلام از دهانش کاملاً خارج نشده بود که ناگهان تلویزیون آژیر قرمز کشید. «علامتی که می شنوید علامت آژیر قرمز است و معنا و مفهوم آن این است که حملۀ هوایی انجام خواهد شد. هرچه سریع تر به پناهگاه بروید.»
مستانه با غضب فریاد زد: «آه بدیعی من از جنگ خسته شده ام. جنگ بی رحمانه ترین تقدیری است که خداوند در سرنوشت بشر مقدر کرده.»
«زن به عوض این حرف ها بلند شو تا به باغ برویم. حالا کی گفته که این لعنتی حتماً به خانۀ ما حمله می کند؟»
ثمین سر میز ایستاده بود و زیر لب دعا می خواند. وقتی مادر از او پرسید ثمین جان تو چه می خوانی؟ با صدایی که لبریز از نگرانی بود، گفت: «برای سلامتی مهدی دعا می کنم.» البته برای من دیگر فرقی نمی کرد زیاد هم از مرگ نمی ترسیدم و اگر در کنار ثمین می مردم برایم قابل قبول تر از آن بود که بدون ثمین زندگی کنم.
به اصرار آقای بدیعی همگی به باغ رفتیم. زری خانم در حالی که غر می زد این صدام هم شام و ناهار حالی اش نمی شود، به دنبال ما روانه شد من در زیر آلاچیق ساکت و صامت به هیکل ظریف ثمین که در چادر پیچیده شده بود، نگاه می کردم. او از روزی که زن مهدی شده بود دائما چادر سر می کرد. او که با تار موهای طلایی اش موفق شده بود برای همیشه قلب مرا از آن خود کند، حالا با بی رحمی آن ها را از من می پوشاند تا از دیدن آن طلای ناب که همیشه زیر نور خورشید، خود به خورشیدی تابان می مانست، محروم بمانم. اما برای من چه فرقی می کرد؟ من به قدر کافی بیچارۀ آن چشمان خمارآلود بودم؛دو نگاه خرمی که همیشه از من گریزان و مواظب بود که هرگز با من تلاقی نکند.
مستانه و آقای بدیعی سرگرم صحبت های متداول خود بودند، اما تنها دو چشم نگران که با حسرت به من خیره شده بود مرا اندرز می داد که به معبودم نگاه نکنم و بیش از این خود را مضحکه نسازم. او کسی نبود جز زری خانم. خوشبختانه موشک آن شب به خانۀ ما اصابت نکرد و بدبختانه جمع کثیر دیگری را راهی دیار باقی نمود. ناگهان حواسم به صحبت های مستانه معطوف شد. باز هم قضیه خارج رفتن من مطرح شده بود. چیزی که با وجود ثمین هرگز قادر نبودم به راحتی راجع به آن تصمیم بگیرم. اگر امکان داشت که همراه ثمین از ایران جنگ زده بگریزم لحظه ای معطل نمی کردم، ولی این تنها خیال و آرزویی محال بود. ثمین وابسته به کس دیگری بود. همان گونه که من وابسته به او بودم.
چند روز بعد متوجه شدم که مستانه بی توجه به نظر من در پی تدارک فرار من از ایران است، ولی من هنوز موقعیت این را پیدا نکرده بودم که به طور خصوصی با ثمین صحبت کنم. سرانجام روزی این فرصت برایم حاصل شد و برای همیشه مسیر زندگی مرا تغییر داد.
آن روز عصر زری خانم با اجازه از مادرم عازم بهشت زهرا شد. قصد داشت بعد از مدت ها سری به همسر و تنها دخترش بزند. مستانه و آقای بدیعی نیز در رابطه با کار من با وکیلی قرار داشتند. من با محمود قرار داشتم، ولی با دیدن خانه ای که از ساکنینش جز ثمین خالی شده بود به آرامی و بی سر و صدا دوباره به اتاقم برگشتم. چند دقیقه بعد صدای زنگ خانه به صدا درآمد. عجب این محمود آدم وقت نشناسی است. اگر او باشد در این صورت تمام نقشه هایم نقش بر آب می شود. بهتر بود که در اتاق می ماندم و اجازه می دادم که ثمین فکر کند در خانه تنها مانده است.

با
شنیدن صدای ثمین که از پشت آیفون میگفت:" نامه از جبهه؟ الان میآیم." فهمیدم که محمود نیست.و همچنان بی سر و صدا در اتاقم ماندم از صدای باز و بسته شدن در فهمیدم که ثمین مجددا به داخل منزل برگشته است.آرام از اتاق بیرون آمدم.
عروسک زیبای من در آشپزخانه بود. نامهی مهدی را میخواند و اشک میریخت. به خیال اینکه در خانه تنهاست چادر را از سرش برداشته بود. موهای صاف طلایی رنگش روی شانههای ظریفش همچون آبشاری سرازیر بود چقدر دلم میخواست میتوانستم با دستهایم اشکهایش را از گونههای لطیفش پاک کنم و هزاران بوسه بر مژگان و موهای زیبایش بزنم. ولی فقط به تماشا ایستادم، ناگهان و از روی غریزه برق نگاهم را که مانند شلاقی تمام وجودش را به تسخیر در آورده بودف حس کرد و به طرز غریبی از جایش بلند شد و به طرف من برگشت. هم زمان دست دراز کرد که چادرش را از روی میز آشپزخانه بردارد که بیمحابا جلو دویدم و باحرکت تندی چادر را از دستش کشیدم. با وحشت درحالیکه هنوز چشمانش اشک آلود بود گفت:" آقا فرشاد چه میکنید من فکر کردم، من فکر کردم....."
" میدانم چه فکری کردی. فکر کردی که من گورم را از اینجا گم کردهام، ولی حالا میبینی که من اینجا هستم. همین جا پیش تو."
میخواست از جلویم رد بشه که بیاختیار شانههای ظریفش را گرفتم. و او را به دیوار آشپزخانه چسباندم حس کردم وحشت زیادی گریبانش را گرفته است. با لکنت گفت:" هیچ میدانی چه میکنی؟"
" آره میدانم و مدتهاست در انتظار این لحظهام. ثمین تو با من چه کردی؟ چرا مرا نابود کردی؟ تو میدانستی که من دوستت دارم نمیدانستی؟"
حالا دیگر داشتم فریاد میکشیدم:" تو دخترک احمق همه چیز را حدس میزدی اما با خودخواهی خواستی مرا نابود کنی."
از فریادهایم بیشتر ترسید ولی سعی می کرد ترس خود را بروز ندهد به آرامی گفت:" آقا فرشاد از این حرفها نزنید. من تنها میتوان مثل یک خواهر شما رو دوست داشته باشم."
صدای نفسهای بلندش را که حاکی از ترس و اضطراب درونی بود به خوبی میشنیدم با تمسخر گفتم:" خواهر خواهر؟ لعنت به تو اگر بتوانی جای خواهرم باشی. ترسیدی که من چون فرزند واقعی این خانواده نیستم از آنها ارثی نبرم؟"
حرفم را قطع کرد و این بار کمی محکم تر گفت:" ولم کن لعنتی من میخوام به اتاقم برم."
" نه خیر، تا موقعی که تمام حرفهای دلم رو به تو نزنم ولت نمیکنم. ببین ثمین بیا به حرف من گوش بده و از مهدی جداشو تقاضای طلاق بده من مطمئنم که تو مهدی رو دوست نداری. گرچه به قدر کافی دیر شده، ولی، ولی من آنقدر دوست دارم که بتوانم..."
خندهای ناگهانی وجودش را لرزاند.
" برای چی میخندی؟ "
" به تو میخندم. به تو که فقط بیماری جسمیات خوب شده. اما در عوض از نظر روانی هنوز یه مریض کاملی."
از توهینش طاقت نیاوردم و دستم را بلند کردم تا بر گونهاش سیلی محکمی بنوازم ولی قبل از انجام این کار فریادش در گوشم پیچید.
" بزن،بزن، خوب شد نمردم و معنی دوست داشتن هم فهمیدم گرچه مزه آن را قبلا یک بار چشیدم. حالا تو خوب گوش کن آقا فرشاد من شوهرم را دوست دارم خیلی هم زیادتر از آنی که تو فکرش را بکنی .یک موی او را با تمام هیکل تو عوض نمیکنم تو یه پسر لوس و عزیز دردانهای درست برعکس مهدی .او یک مرد واقعی است. همانطور هم که الان تو مثل زنها توی خونه قایم شدهای و مهدی جوانمردانه برای نجات مملکتش و دفاع از افرادی مانند من و تو میجنگد .حالا بهتر است دیگر دست از سر من برداری."
از کاری که با من کرده بود اتش گرفتم. و از سخنان تلخش سوختم این ثمینی نبود که من میشناختم مجسمهی خشم و نفرت بود که گناه دوری از شوهرش را با توهین به من جبران میکرد . شیطان را نه در روحم بلکه در جسمم حس میکردم. که هر لحظه به من نهیب میزد فرشاد نگذار این زن کن سن و سال تو را به مسخره بگیرد تلافی کن و از خودت و حقت دفاع کن او الان باید متعلق به تو باشد نه برادرت که جنگ وجنگیدن را به همه چیز ترجیح داده است.
" ثمین مثل اینکه تو دیوانه شدهای چون با حرفهایت قصد دیوانه کردن مرا داری."
" من میخواهم به اتاقم برگردم از سر راهم برو کنار."
" حالا که بیعد از مدتها تو را به دست آوردهام کنار بروم؟"
" تو خیالاتی شدهای، هیچ کس غیر از مهدی جرئت دست زدن به من را ندارد."
" تو مهدی را دوست نداری. تو فقط یک هنرپیشه هستی که داری نقش دوست داشتن آن پسرک احمق و عوضی را بازی میکنی."
" فرشاد برایت متاسفم. مثل اینکه اشتباهات تو تمام شدنی نیست. تو دائم اشتباه میکنی دائم، ولم کن لعنتی من همین الان نامهی شوهرم را دریافت کردم برادر تو، میفهمی؟ برادر. این کلمه چه معنایی را برایت زنده میکند؟"
" خفه شو خودت بهتر از هرکسی میدانی که من برادر ندارم. آن عوضی هم برادر من نیست."
" آره، میدانم خوب هم میدانم ولی دیگران چه؟ خود مهدی چه؟ متاسفانه به مانند یک برادر واقعی دوستت دارد، در حالی که تو اصلا لیاقت او را نداری."
با عصبانیت به زمین انداختمش آنقدر وقیحانه به من توهین کرد که میتوانستم با دستهایم برای همیشه او را از حق زندگی کردن محروم کنم. اما هنوز هم دوستش داشتم هنوز هم به شدت عاشق دو گوی نیلگون چشمانش بودم. در کنارش روی زمین بر سرامیک اشپز خانه نشستم. میدانستم که غیر از من و ثمین هیچ کس دیگری در خانه نیست .منزل سرایدار باغ هم آنقدر دور بود که حتی صدای فریاد ثمین را نمیشنید. با خندهای که نفرت و تلخی از آن هویدا بود گفتم:" هیچ فکر نمیکردم که تو انقدر پررو شده باشی تو میگویی که مهدی را حقیقتا دوست داری. پس در نظر من تو عروسکی هستی که فقط به درد بازی کردن میخوری."
هنوز کلامم تمام نشده بود که آب دهانش را به شدت تمام به صورتم حواله کرد و در فاصلهی چشم بر هم زدنی از جایش بلند شد و به طرف در خروجی دوید اما من که در چابکی دست کمی از او نداشتم نزدیک در به او رسیدم و با دستانم شانههای ظریفش را گرفتم. به سرعت به طرفم برگشت و با دستانش ضرباتی را به سینهام کوبید، اما معلوم بود که زورش به من نمیچربد، گریه کنان گفت:" فرشاد این مسخره بازی را رها کن. قول میدهم حرفی به مهدی یا کس دیگری نزنم فقط بگذار بروم خواهش میکنم من الان جای خواهر تو هستم."
لرزش پیکرش را زیر انگشتانم حس میکردم. معلوم بود حسابی ترسیده .ولی من هرگز قصد ترساندن این موجود زیبا را نداشتم.دوست داشتم تا ابد مال من باشد. حالا عوض اینکه کاری کنم تا مرا دوست بدارد. جلوهای از یک شیطان را برایش به نمایش درآورده بودم. به ناگاه احساس کردم که سایهی مهدی پشت سرم است.اه خدای بزرگ این چه کاری بود که داشتم میکردم؟ با خودم ،با ثمین و با مهدی. من گرچه انسانی تنوع طلب بودم هرگز تا بدین حد پای به سراب جهنمی گناه نزده بودم.
هنوز التماس میکرد بیاختیار به عقب برگشتم تا ببینم آیا واقعا مهدی برگشته، ولی مهدی فقط خیالی بیش نبود یا دست کم سایهای از وجدان آلوده ام بود که میرفت تا برای همیشه نابود گردد. او با گریه میگفت که اگر کاری به کارش نداشته باشم برای همیشه از جلوی چشمم دور میشود. او میگفت که به خانهی خودشان میرود و فقط وقتی که مهدی برگردد به خانه ما میاید. پس قصد داشت که برای همیشه مرا از سعادت دیدارش محروم سازد هنوز دستانم بدن ظریفش را لمس می-کرد از التماسهایش ناخشنود بودم او در بالاترین نقطه قلبم جا داشت و خودش از این موضوع غافل بود. حس کردم از زیر دستانم آنجایی که پیکرش را با اشتیاق ناخونک میزد آتشی پروبال میکشد آتشی که قلبم را میسوزاند. دیگر طاقت نیاوردم و بیاختیار دستانم را عقب کشید، اما همچنان راهش را سد کردهبودم. با دست اشکهای سرازیر شده بر گونه های برجسته و جوانش را پاک کردم و بدون لحظهای وقفه گفتم:" ثمین من اشتباه کردم. لازم نیست تو از اینجا بروی من میروم. تنها دلیل ماندنم تو بودی. حالا که من هرگز نمیتوانم وجود مهدی را در کنار تو تحمل کنم. پس بهتر است که من بروم و خواهم رفت. دیگر هیچ وقت این رفتار ناشایست را از من نخواهی دید متاسفم واقعا متاسفم."
در فاصله کمی چشمانش دوباره پر اشک شده بود قبل از آنکه آتش هوس پشیمانم سازد سریعا از جلوی راهش کنار کشییدم و از خانه بیرون رفتم. آن شب تا نزدیکیهای صبح فقط در خیابانها راه میرفتم. و به خود برای پستی عملم لعنت میفرستادم.
وقتی برگشتم مستانه و زری خانم از دیر کردنم حسابی ترسیده بودند. وای انقدر خسته بودم که یه کله افتادم. و قبل از خواب به مستانه گفتم که سریع تر کارم را جور کند تا من از ایران خارج شوم. دیگر مطمئن شده بودم که برای همیشه ثمین را از دست داده ام کاش هرگز ندیده بودمش.
دو هفته بعد که بالاخره مستانه با تلاش فراوان موفق به گرفتن معافیت خدمت سربازیام شد ه بود من برای ادامه تحصیل عازم سوئد شدم. کشور ناشناختهای که برای من هرگز رنگ و نمای خودی پیدا نکرد؛ کشوری که غریبهوار مرا پذیرفت و به چشم یک غریبه به من نگریست.
به ساعت نگاه کردم چهار ونیم صبح بود صدای بر هم خوردن در اتاق یاسمین را شنیدم حتما ثمین بود که برای انجام فرایض صبحگاهی بیدار شده بود او میخواست با خدایش درد و دل کند و من تمام شب را به یاد او بیدار مانده بودم. خستگی و خواب بر جسم من بیداد میکرد و دیگر طاقت بیداری نداشتم چشمهای خواب آلوده ام را بر هم گذاشتم و خیلی زودتر از آنکه بفهمم خواب مرا در ربود.
در خواب مهدی را دیدم اصرار داشت به من قرائت قرآن بیاموزد اما من طبق معمول از او فراری بودم همچون سکانس فیلمی که گذرا باشد لحظهای چشم گشودم و بدون آنکه ببینم چند ساعت در خواب بودم مجددا به دنیای ناشناخته خواب فرو رفتم ظهر هنگام با صدای زنگ تلفن مستانه از خواب پریدم، گرچه تمام صبح را در خواب بودم همیشه از بیداری بوسیله زنگ تلفن بیزار بودم با عصبانیت الو گفتم اما وقتی متوجه شدم که مستانه پشت خط است از لحن تلخم خجالت کشیدم.
فوری حالت صدام و عوض کردم و گفتم:" آه مستانه جان تویی؟"
" آره پسرم از خواب پراندمت؟ مرا ببخش فکر نمیکردم با دو تا بچه تا این موقع بتوانی بخوابی!"
" دوتا بچه؟"
لحظهای منظورش رو نفهمیدم. ولی بلافاصله با دیدن عکس مهدی که با چشمان سیاهش از درون قاب عکس بالای تختم همین طور به من زل زده بود متوجه حرفش شدم راستی صدایی از آن دو بچه به گوش نمیرسید. یعنی هنوز در خواب بودن ؟مستانه از حال ثمین میپرسید :"ببینم ثمین هم هنوز خواب است؟"
" آره یعنی نه. تازه بیدار شده همین الان."
" خب خدا رو شکر. اوضاعتون که رو به راه است؟"
" آره بهتر از این نمیشه."
" فرشاد جان واقعیتش دیروز کمی نگران تو و ثمین شدم حس کردم هنوز با هم غریبهاید. ولی با این حرفت خیالم را جمع کردی. عزیزم ثمین زن خوبی است. با دخترانی که در سوئد دیدی فرق دارد شاید لوس بازیهای زن اولت را نداشته باشد ولی به اندازه فریبا زنده است. گذشته از ان تو با پذیرفتن سرپرستی دو بچه ی یتیم برادرت مسئولیت بزرگی را بهعده گرفتهای. ثمین حتما قدر کار تو را میفخمد. گرچه گذشته از همهی اینها میدانم که مهدی نیز خیلی به او علاقه داشت همیشه با وجود سن کم ثمین از پختگی و شایستگی او تعریف میکرد."
مستانه بدون آنکه بداند هرگونه سخنی از مهدی فاصلهی من و ثمین را زیادتر میکند حرفهایش را زد و من فقط گوش دادم. در انتها قبل از قطع تلفن گفت:" راستی وکیلت صبح امروز دوباره زنگ زد شمارهی منزل و شرکت را به او دادم خیلی اصرار داشت که هرچه سریعتر عازم سوئد بشوی چه فرصتی از این بهتر ؟اصلا میتوانی به عنوان ماه عسل دو تایی با ثمین بروید. بیشتر از یکی دو هفته هم که بیشتر طول نمیکشد. من سامان و یاسمین را به کمک زری خانم نگه میدارم."
تصور کردم که مطرح کردن این موضوع موجب ناراحتی ثمین خواهد شد. بنابراین لزومی به طرح این پیشنهاد ندیدم. باید به تنهایی می-رفتم و با طراوت برمیگشتم. با عجله گفتم:" بعدا در موردش تصمیم میگیرم. مادر کاری نداری؟"
" نه عزیزم، خودت را برای یکی دوهفته برای شرکت ناراحت نکن. من دلم میخواهد که حسابی از زندگیات لذت ببری."
" ممنونم مادر، ولی امروز باید سری به شرکت بزنم. چون برای پیدا کردن منشی آگهی دادم."
" باشد عزیزم، کاری نداری؟ پولی چیززی لازم نداری؟"
" آه نه مادر، خوب شد ثمین حرفهای تو را نمیشنود وگرنه فکر میکرد که من هنوز همان پسر لوس و عزیز دردانهام."
" لوس که نهف ولی همیشه برای من و زری عزیز دردانهای که با هیچ طلا و جواهری معاوضهات نمیکنم فرشاد دوستت دارم."
" مامان من هم دوستت دارم. بیشتر از همیشه برای همهه چیز ممنونم."
با همین کلام محبت آمیز بغضی در صدایش پیچید و صدای هق هق گریهاش را از پشت تلفن شنیدم. در این حالت از من خداحافظی کرد. برای دقایقی به سنین نوجوانی برگشته بودم. هنوز هم از ناز کشیدنهای مادرم لذت میبردم. انگار نه انگار که مردی عاقل و بالغ و با تحصییلات عالیهام. شاید حق را باید به ثمین میدادم نمیدانستم آیا هنوز مرا فرشاد لوس میداند یا خیر؟ به هر حال شدیدا به مستانه علاقهمند بودمف گرچه مادر واقعیام نبود.
سر و صدایی از ثمین و دو بچه مهدی هنوز به گوش نمیرسید. بیاختیار از اتاقش بیرون آمدم ساعتها بود که ثمین را ندیده بودم. و عجیب دلتنگ صدایش شده بودم. حتما درآشپزخانه بود. با شتاب به آشپزخانه رفتم. اما خبری از ثمین یا حتی سامان و یاسمین نبود. میز آشپزخانه چیده شده بود .تخم مرغ عسلی ، پنیر و همه چیزهای دیگری که برای صرف صبحانه ی آدمی چاق و خوش اشتها لازم بود. روی میز قرار داشت. چای هم در فلاسک ریخته شده بود تا گرم بماند و ورقهای زیر فنجان چای به چشم میخورد. بلافاصله برگه را برداشتم. " آقا فرشاد من و بچهها جایی کار داشتیم نگران نباشید. زود برمیگردیم خیالتان کاملا جمع باشد .خداحافظ"
حالا که نبود جای خالیاش نمود بیشتری داشت. ولی کجا بود؟ این سوالی بود که برایم مطرح بود. من در زندگی زناشویی قبلیام به نبودن هرروزهی فریبا عادت داشتم ولی ثمین با ان نجابت ذاتی .. . .
نه هرگز نباید در مورد ثمین کوچکترین فکر الودهای به سرم راه بدهم او فرشتهی نجابت است.حالا هم گرچه نمیتواند مرا بعنوان شوهرش بپذیرد میدانند که قانونا و شرعا متعلق به من است. تصمیم گرفتم به شرکت بروم مواقعی که از خانه دور میشدم روح آزردهام تسکین بیشتری مییافت چای تلخی را سر کشیدم و به سمت شرکت راه افتادم. هنوز از در خارج نشده بودم که زنگ تلفن به صدا در امد اگر حتی ثمین هم بود دوست نداشتم جواب تلفن را بدهم. بدین وسیله مطلع نمیشد که کجا هستم. حالا که به این خوبی رنج و عذاب مرا تدارک میدید دوست داشتم اذیتش کنم گرچه بعید میدانستم که اهمیتی به این موضوع بدهد.
در شرکا حمید آقا، سرایدار و آبدارچی، اطلاع داد که به موجب اعلامیهای که برای استخدام منشی در روزنامه منتشر کردهایم عدهی زیادی مراجعه کردندهاند. بررسی کار انها را به آقای جهانگیری معاونم، سپرده بودم و از قرار تعدادی را برای این کار پسندیده بود و منتظر رای نهایی من بود هیچ وقت فکر نمیکردم که این همه دختر جوان متقاضی این کار بشوند. قرار بود از بین پنج نفر یکی را برگزینم. آقای جهانگیری از اینکه امروز در شرکت حاضر شده بودم اظهار خوشحالی میکرد اما خودم بیشتر نگران ثمین بودم، تا هنگام ناهار دو بار به منزل زنگ زده بودم ولی خبری از ثمین و بچههایش نبود من کوچکترین شناختی نسبت به دوستان ثمین نداشتم .حتی در مراسم عقدمان هم کسی از آنها دعوت نداشت .با بیحوصلگی گفتم که آمادهام افرادی را که آقای جهانگیری انتخحاب کرده ببینم.
دقایقی بعد آقای جهانگیری به همراه دختری حدودا بیست و دو سه ساله وارد شد. دخترک آرایش غلیظی داشت و روپوش کمرنگ بسیار تنگیپوشیده بود. بی طوریکه بیشتر از او من نگران بودم که مبادا همان وسط هنگام نشستن یا برخاستن روپوشش جر بخورد. دستهای از موهای رنگ کردهاش را که اصلا تناسبی با سن و سالش نداشت از زیر روسری در بالای سرش جمع کرده بود .هنوز نمیدانستم اساس انتحاب آقای جهانگیری مهندس جوان و مجردی که بنا به دستور مستانه معاون من شده بود چه بوده است؟
آقای جهانگیری ازدخترک خواست که خلاصهای از سوابقش را ارائه کند. و او با عشوه و ناز شروع به صحبت کرد. صدایش مرا به یاد کسانی که در فرودگاه ساعات پرواز را اعلام میکنند انداخت. او هم علنا حرفهایش را میکشید
فکر کردم اگر کار کردنش هم مثل حرف زدنش این قدر کند باشد ،چه خواهد شد . بین صحبت هایش باز هم تلفن منزل را گرفتم ،اما تنها جوابم بوق هایی بود که به آرامی در پی هم به گوش می رسید. کم کم از دست ثمین داشتم عصبانی می شدم . او زن من بود و قرار نبود بدون اجازه من از خانه خارج شود.
دخترک همچنان کشدار صحبت می کرد. تا اینجا فقط متوجه شده بودم که در جاهای زیادی منشی گری کرده وحالا داشت از آخرین محل کارش حرف می زد. از قرار این صاحب کارش آدم چندان پاکی نبوده وبا وجود داشتن زن و بچه از او تقاضای ازدواج کرده . علت ترک کارش هم برای خاطر همین موضوع بود . هنوز امتیازی از جهت مقاومتش در برابر این تقاضا قائل نشده بودم که با سخن بعدی اش کار خود را یکسره کرد .با پررویی و وقاحت تمام لب های قرمز شده اش را با لبخند از هم باز کرد وگفت :" من از او خواستم که اول زنش را طلاق بدهد. بعد روی من حساب کند ."
حالم داشت از دخترک به هم می خورد . حتی آقای جهانگیری هم متوجه شده بود که این خانم به درد کار نمی خورد . در برابر نگاه سرزنش آلودم تنها سری تکان داد و از ادامه ی صحبت های دخترک وقیع جلو گیری کرد . سپس بلا فاصله به او گفت که در صورت انتخاب با او تماس می گیریم و او را از اتاق خارج کرد . متاسفانه هنوز عطر بسیار تندی که به خود زده بود در فضای اتاق انباشته شده بود.
آقای جهانگیری بی درنگ نفر دوم را وارد اتاق کرد او زنی بیست و نه ساله ومطلقه بود . طرز لباس پوشیدنش چندان بدنبود . دست کم مثل نفر قبلی احتمال چاک خوردن لباسش وجود نداشت .آرایش نسبتاٌ ملایمی هم داشت . قبل از آنکه مهندس جهانگیری از او چیزی بپرسد ، سوال کردم : "میزان اطلاعاتتان از کامپوتر چقدر است ؟"
برعکس ظاهر نسبتاً آراسته اش که امیدوار کننده بود سیگاری از کیفش در اورد و با اجازه از من و معاونم شروع به کشیدن کرد .هنوز جوابی نداده بود که ناگهان پشت دود غلیظ سیگار، اشک بر گونه هایش جاری شد . مهندس جهانگیری با اظهار ناراحتی گفت : "خانم چرا گریه می کنید؟ عوض گریه جواب آقای د کتر را بدهید ."
" آقا شما اصلا می دانید که بر من چه می گذرد ؟ من با داشتن یک بچه مریض و پدر و مادر پیری که روی دستم مانده ، به این کار شدیداً احتیاج دارم . باور کنید از غصه به سیگار روی آورده ام . من استعدادم خیلی خوب است . کامپوتر یا هر چیز دیگر راکه بگویید، به سرعت یاد می گیرم."
با خود فکر کردم که این زن در عین جوانی چرا از شوهرش طلاق گرفته است ،اما دقایقی بعد وقتی مهندس به او گفت که ما به منشی با درجه اطلاعات وسیع تری نیاز داریم، دلیل متارکه اش رابیان کرد."آقا به خدا شوهرم معتاد بود . هر روز برای به دست آوردن پول موادش چیزی از اثاث خانه را می فروخت . وقتی به زندان افتاد از او طلاق گرفتم . من به این کار فوق العاده نیاز دارم."
با وجود درماندگی شدیدش می دانستم که به درد کار ما نمی خورد ، آشنایی به زبان انگلیسی اولین شرط منشی گری برای من بود . شرط بعدی کار با کامپیوتر بود که حتی این مورد هم در تخصص این خانم نبود. بهتر دیدم که او را به مستانه معرفی کنم . یقینا با دوستان متنفذی که داشت می توانست کاری مناسب برای او پیدا کند. از مهندس جوان خواستم چند دقیقه ای مرا تنها بگذارد.
تا اینجا از گزینه های جهانگیری اصلاً خوشم نیامده بود. معلوم بود که تجربه ی چندانی در زمینه کاری ندارد که حتی در رابطه با چنین کار ساده ای نیز درمانده بود. بار دیگرشماره منزل را گرفتم .یقینا ثمین هر کجا بود باید تا حالا به خانه برگشته باشد. ساعت، حدود پنج بعد ازظهر را نشان می داد .باز هم کسی در خانه نبود کاش می توانستم از مستانه در رابطه با دوستان ثمین پرسشی بکنم ، ولی قطعاً با این سوال موجبات نگرانی مادرم را ایجاد می کردم. حوصله ی مصاحبه دیگری را هم نداشتم . حمید آقا وارد اتاق شد .چای و کیک آورده بود. اگر می خواست بدین صورت به من برسد بیشک چاق می شدم واین موردی بود که من یکی اصلاً طاقتش را نداشتم. از وقتی که به ایران برگشته بودم به ورزش مورد علاقه ام یعنی تنیس نرفته بودم. آقا حمید با آرامش گفت:" پیرمرد محترمی به همراه دختری جوان قصد ملاقات شما را دارد."
"آقا حمید امروز اصلاً حوصله ندارم."
"ولی آقا میگویند که از دوستان شما هستند . اسمشان آقای در خشنده است."
"من چنین آشنایی ندارم و کسی را به این نام نمی شناسم."
پس از لحظه ای فکرکردن یکدفعه اور را به یاد آوردم و گفتم:" صبر کن حمید آقا.ایشان راست می گوید. آن ها را به داخل راهنمایی کن."
"چشم آقا ،همین الآن."
گرچه بسیار بی حوصله بودم . بذرای دیدن آن استاد مهربان ودخترک سیاه چشم وزیبایش وقت داشتم . حتماً مسئله مهمی پیش آمده بود که در اینجا به دیدنم آمده بودند. لحظاتی بعد استاد درخشنده به همراه بهاران جلوی رویم ظاهر شد. با استاد دست دادم و آن ها را دعوت به نشستن روی مبل کردم .چشم های بهاران باز هم درخشان بود ، حتی درخشنده تر از قبل موقرانه لباس پوشیده بود و صورت زیبایش بدون هیچ گونه آرایشی به نظر می رسید . آقای درخشنده بلافاصله شروع به صحبت کرد.
پس از احوالپرسی و تعارفات اولیه گفت که بهاران متوجه اطاعیه شما مبنی بر استخدام منشی در روزنامه شده است.با خود می اندیشیدم حتما برای دوست یا آشنایی این کار را می خواهند که ناگهان بهاران بدون مقدمه پرسید:"آقای بدیعی هنوز هم نیاز دارید؟"
"به چه؟"
"به منشی دیگر."
"هنوز که شخص واجد شرایط را پیدا نکرده ایم. شما کسی را می شناسید؟"
نقابی از شادی چهره ی دلنشینش را پوشاند.سرش را پایین انداخت و بدون آنکه جوابم را بدهد به پدرش اجازه داد که دنباله سخن را ادامه دهد.
"خب آقای درخشنده قبل از اینکه راجع به منشی حرف بزنید، اجازه دهید بگویم برایتان چای وکیک بیاورند."
"نه آقای بدیعی ،زحمت نکشید."
"خواهش می کنم چه زحمتی؟دیدار شما وبهاران خانم موجب افتخار من است."و بلافاصله زنگ را فشار دادم.
وقتی چای را نوشیدند، آقای درخشنده با کلام گرم و پدرانه اش گفت:"واقعیتش اسم آقای بدیعی برایم غریبه است،اگر اجازه بدهید شما را همان آقا فرشاد صدا بزنم."
آقای درخشنده شما مختارید که مرا هرچه می خواهید صدا بزنید."
"فرشاد جان،پسرم،نمی دانی که از همان شب همه اعضای خانواده ام از تو خیلی خوششان آمد. به خصوص خانمم و دخترم،بهاران."
"ممنونم آقای درخشنده، شما لطف دارید. آشنایی با خانواده شما هم برای من موجب مسرت بود."
"اما علت مزاحمت ما. عرض شود که بهاران لیسانس زبان دارد.شرکت شما هم که دارای روابط بین الملل است وحتما منشی مورد نظر شما باید زبان را خوب بلد باشد،این طور نیست؟"
تازه متوجه شده بودم که شغل منشی گری را برای دخترش می خواهد بهاران با آن وقار وچهره معصومش می خواست منشی شرکت من بشود.درمقایسه با افرادی که دیده بودم،بهاران فرشته ای بود که بر من نازل می شد،ولی سعی کردم برای بالا بردن ابهت شرکت خوشحالی ام را از این بابت بروز ندهم.هنوز چند ماهی بیشتر نمی شد که وارد ایران شده بودم.ولی به زودی این عادت قدیمی که نزد بیشتر ایرانیان متداول است دوباره گریبانم را گرفته بود. در سوئد ندرتا می دیدی که مردم به چیزی تظاهر کنند. اغلب ظاهر وباطنشان یکی بود، ولی من علی رغم شادی درون با ظاهری نسبتا خونسرد و آرام پرسیدم:" آه آقای درخشنده ،پس این کار را برای دختر خانم می خواستید؟ اجازه بدهید از ایشان بپرسم که آیا به کار با کامپیوتر هم واردند یا خیر؟"
"البته، البته آقای بدیعی. من سال هاست که در کلاس های مختلف کامپیوتر شرکت کرده ام وکار کردن با برنامه های مختلف را بلدم."
"خب، پس فکر می کنم که آقای مهندس جهانگیری، معاون بنده، باید تمام متقاضیان دیگر این شغل را که تعدادشان کم هم نیست، جواب کند. اگر موافق باشید آقای جهانگیری را صدا کنم. ایشان احتمالا پرسش نامه هایی دارند که لازم است بهاران خانم آن ها را تکمیل کند."
"خوشحالم جوان، ما از شما واقعا سپاسگزاریم. این اولین باری است که بهاران تمایل به انجام کاری دارد ومن ومادرش از این بابت بسیار خوشحالیم، به خصوص که قرار است دخترمان را به آدم ممتازی همچون شما بسپاریم."
در دل اندیشیدم آقای درخشنده که مرا ممتاز وبرجسته می داند،اگر موفق به دیدار مهدی شده بود و او را می دید دیگر اصلا مرا به حساب نمی آورد.همان طور که پدرم همیشه مرا درقبال مهدی نادیده می گرفت وحالا هم ثمین کار او را داشت تکرار می کرد. با یاد آوری نام ثمین فکر کردم در یکی دو ساعتی که آقای درخشنده به همراه بهاران در دفترم حضور داشت،کاملا از یاد ثمین خارج شده بودم،اما حالا به شدت نگرانش بودم.آقای جهانگیری بنا به درخواست من با در دست داشتن فرم های استخدام وارد اتاق شد. با دیدن بهاران لحظه ای نمایی از تعجب وشادی در چهره ی جوان وجذابش پدیدار شد.یقین می دانستم که بهاران مورد قبول مهندس جوان واقع شده است، حتی اگر زبان نمی دانست یا کار کردن با کامپیوتر را بلد نبود. در این فاصله با عذر خواهی از استاد یک بار دیگر شماره ی خانه را گرفتم، اما باز هم ثمین در خانه نبود که جوابم را بدهد. ساعت حدود هفت شب را نشان می داد و این اصلا برای من قابل قبول نبود. حالا دیگر نگرانی تا مغز استخوانم را می سوزاند. مهندس همچنان مشغول سوال و جواب با بهاران بود و دخترک با متانت و اعتماد به نفس بالایی جوابش را می داد.آقای جهانگیری در فرصت مناسبی خود را به من رساند وگفت:" دکتر معجزه شده است. این دختر خانم معرکه است. همانی است که دنبالش می گردیم. حتی بیشتر از آنی که به کار ما بیاید می داند. من فکر می کنم بهتر است با استخدام این خانم موافقت بفرمایید."
در دل به سادگی وبی تجربگی معاون جوانم خندیدم و سری از روی رضایت تکان دادم. بعد از رفتن آقای درخشنده و بهاران که قرار بود از سه روز آینده کارش را شروع کند، بی درنگ از دفتر بیرون آمدم و بی طاقت و عاصی اتومبیل را به سمت خانه راندم.
حاضر بودم تمام دارایی ام را می دادم، اما دوباره ثمین را می دیدم. انگار ندایی غیبی مرا می ترساند که دیگر هرگز موفق به دیدار همسرم نخواهم شد، حتی آرزوی دیدار سامان کوچولو را نیز داشتم به شرط آنکه مادرش در را به رویم بگشاید.

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
فصل هشتم

گرچه کلید داشتم،دستم را برزنگ فشار دادم. اگر ثمین در منزل نبود نمی دانستم چه باید بکنم. در زندگی قبلی ام از این موارد بسیار دیده بودم و نگرانی به خود راه نمی دادم،حتی در مواقعی که طراوت را به همراه پرستاری در خانه تنها می دیدم یا اگر فریبا تا نیمه های شب در سالن های نمایش لباس اندامش را در معرض دید هزاران نفر قرار می داد.در همان ماه دوم زندگی مشترکمان فهمیده بودم که هرگز قادر نخواهم بود جای خالی ثمین را با وجود زیبایی های فوق العاده چهره واندام فریبا پرکنم.او عروسک زیبایی بود که قادر نبود خوددار باشد و از اینکه اندام و صورت زیبایش را در معرض دید دیگران قرار می داد،لذت می برد.متاسفانه دنیای آزاد سوئد چنین امکاناتی را به خوبی در اختیار او قرار داده بود، اما در مورد ثمین موضوع فرق می کرد.
اگر ثمین تا آن لحظه به خانه برنگشته، معلوم بود که اتفاق ناخوشایندی برایش پیش آمده و این موردی بود که من هرگزطاقت تحمل آن را نداشتم.غرق در این افکار بودم که ناگهان در باز شد. از شدت شوق زبانم بند آمده بود،ولی با دیدن آن میمون کوچولو در پشت در، همه افکاری که تا چند لحظه پیش داشتم در دم محو شد.با حالت طلب کارانه ای از سامان پرسیدم:
"مامانت کجاست؟"
فهمید که عصبانی هستم.این را از نگاه هراسانش به خوبی می شد درک کرد.با دست پاچگی واز روی ترس گفت:"بابا،مامان در آشپزخانه است."
با سردی نگاهش کردم و باخود خواهی پاسخ دادم:"مگر مامانت نگفت که من فقط عمویت هستم؟یادت نیست سامان؟"
به تندی وباهمان لحن بچه گانه اش گفت:"ولی مامان مستانه گفته که تو به جای بابا مهدی هستی."
بی اعتنا به کلامش او راپشت سر گذاشتم وبه طرف آشپزخانه رفتم.ثمین مشغول آشپزی بود.با دیدن من سلام کرد.بدون آنکه جوابش را بدهم با لحن تندی پرسیدم:"تا حالا کجا بودی؟از صبح تا کنون ده بار بیشتر با منزل تماس گرفتم.فکر نمی کنی امکان دارد من هم نگران بشوم؟"
"ببخشید،من فکر نمی کردم کارم این قدر طول بکشد.همیشه تا ظهر بیشتر طول نمی کشید.شام حاضر است.برایتان بکشم؟"
عمدا به من نگفت که کجا بوده.شاید تصور می کرد به من ربطی ندارد.در واقع هیچ وابستگی ای به من نداشت.بدون آنکه جوابی به او بدهم،بی اعتنا به طرف اتاق به راه افتادم.
سامان گوشه پذیرایی ایستاده بود.وقتی متوجه شد که از دست مادرش عصبانی هستم خود را پشت کتابخانه ای که کنار پذیرایی بودپنهان کرد.آن قدر کوچک بود که می توانستم با لگدی به یک طرف پرتش کنم.آن لحظه دلم خواست که این کار را عملی کنم، ولی فقط با خشم نگاهش کردم وبه طرف اتاق خوابمان که حالا دیگر به منزله ی اتاق خواب من بود،رفتم. هنوز کاملا داخل نشده بودم که صدای زنگ تلفن باعث افزایش عصبانیتم شد.گوشی رابرداشتم وتقریبا فریاد کشیدم:"الو."
"آگا،آگا فرشاد؟خودتان هستی؟"
متوجه شدم که وکیل سوئدی ام پشت خط است.او قادر بود که بسیار دست وپاشکسته فارسی صحبت کند واصرار داشت که با من به همین شیوه به مکالمه اش ادامه دهد.پاتریک مردی کاملا بور بود که مانند دیگر هم وطننانش موهایش از شدت بوری به سفیدی می زد. او سال ها پیش از همسرش جدا شده بود، ولی با خوشحالی عنوان می کرد که آن ها هرگزدارای بچه ای نشده بودند که حالا تاسف او را بخورند. پاتریک با قاتعیت از من می خواست که هر چه سریع تر به سوئد بروم.می گفت مدرکی دارد که دادگاه را به نفع ما خاتمه می دهد.هرچه از او پرسیدم چه مدرکی، می گفت وقتی به سوئد رفتم مفصلا راجع به آن شرح خواهد داد. سرانجام به پاتریک قول دادم که هر چه سریع تر عازم آن کشور شوم.با گفتن این قول از من، راضی شد که خداحافظی کند.
تنها چیزی که می توانست در سفر به سوئد برایم خوشایند باشد،دیدن دوباره ی دخترکم،طراوت، بود. نزدیک سه ماه می شد که او را ندیده وشدیدا دلتنگش شده بودم.اگر مطمئن بودم که او در آغوش مادرانه ای بزرگ می شود، این قدر نگرانش نمی شدم ولی، می دانستم که او در گوشه ی پانسیونی در یک کشور غریب و به دور از هر گونه روابط و احساسات عاطفی هر روز برگ های تقویم عمرش را ورق می زند. بی شک فریبا آنقدر درگیر خود وظاهرش بود که همانند سال های گذشته حتی دقایقی را برای یگانه دخترش صرف نمی کرد.
نگرانی ده گرم چربی اضافه یا ژل نا مرغوبی که ممکن بود باعث ریزش چند دانه از خرمن موهای پریشانش بشود یا حتی وجود یک جوش کوچک، اساسی ترین موضوعات زندگی همسرم سابقم را تشکیل می داد. افکاری که دیگر وجود طراوت در آن چیزی غریب به نظر می رسید. با این احوال فریبا حاضر به طلاق نبود. می دانستم که او به شیوه ی غربی ها مرا دوست دارد ومایل به جدایی همیشگی از من نیست وبرای رسیدن به خواسته اش طراوت را دستاویزی برای بازگشت من قرار داده است. غافل از آنکه بهانه های بزرگ تر از دخترم نیز نمی توانست مرا به تحمل عذاب زندگی با این الهه جهنمی مجبور بسازد.
هنوز در افکار طراوت وفریبا دست وپا می زدم که حس کردم در اتاق در حال باز شدن است وسپس قیافه کج و کوله سامان پشت در نمایان شد.هنوز نگرانی از سیمایش به خوبی تشخیص داده می شد ومن ناخودآگاه از این موضوع لذت می بردم.قبل از آنکه به او فرصت حرف زدن بدهم، با پرخاش گفتم:
"تو پسر به این لندهوری هنوز بلد نیستی در بزنی وبی اجازه وارد اتاق می شوی؟زود باش در راببند واول اجازه بگیر. یالله بجنب." وقبل از هر گونه حرکتی در رابه شدت به رویش بستم. دلم می خواست ثمین نیز شاهد رفتارم بود تاببیند که ثمره رفتارهای توهین آمیزش نسبت به من چه عواقبی را برای فرزندش در پی خواهد داشت.
با مشت های کوچکش به در می کوبید.معلوم بود که به شدت عصبانی است.وقتی در راباز کردم باهمان تندی سابق گفتم:"خب حرفت را بزن وبرو."
بغض غریبی در صدایش به وضوح احساس می شد اما، گریه نمی کرد. با همان بغض بچگانه که معلوم بود به شدت گلویش را می فشرد،گفت:"عمو فرشاد،مامان گفت شام حاضر است.شما شام نمی خورید؟"
"نه من شام نمی خورم. حالا دیگه مزاحم نشو فهمیدی؟"
"بله فهمیدم." وبلافاصله به طرف پایین پله ها سرازیر شد. موقع رفتن آن قدر عجله داشت که پاچه پیژامه اش در پاهایش پیچید و موجب شد که سه چهار پله ی آخر را سربخورد.از پله ها بی اعتنا نگاهش می کردم که ثمین با شنیدن صدای سامان که در اثر درد شدید فریاد می کشید،به طرف او دوید.من قبل از رسیدن ثمین در اتاق رابستم وخود را پشت در بسته مخفی ساختم. حالا می دانستم که سامان بهانه ی خوبی برای گریه کردن پیدا کرده است.
تصویر مهدی درست روبه رویم قرار داشت و آزرده خاطر نگاهم می کرد.با تمسخر نگاهش کردم وبی اعتنا روی تخت دراز کشیدم. احساس پیروزی بر پسر کوجک مهدی بیشتر از دقایقی نتوانست وجود آزرده ام را آرام کند. دلم ناخودآگاه در اثر رنج پسرک که هنوز صدای گریه اش از پائین پله ها شنیده می شد، گرفت ولی به روی خود نیاوردم و آنقدر در رختخواب غلت زدم تا سرانجام خواب به سراغم آمد تازه خوابم برده بود که باصدای ضرباتی بر در، آشفته حال بر جایم نشستم.
ثمین پشت در بود. از او خواستم تا داخل شود.بلافاصله در را گشود وداخل اتاق شد. حالت چشم هایش حاکی از نگرانی شدیدی بود. لحظه ای فکر کردم که به منظور مقابله با رفتاری که با سامان داشته ام، آمده تا تلافی کند. ولی او در عین آشفتگی بسیار آرام و مودبانه گفت:"ببخشید، قصد نداشتم مزاحمتان بشوم، ولی سامان خیلی بی تابی می کند."
با لبخندی پر از استهزا نگاهش کردم. از بی تابی سامان آنقدر هول بود که یادش رفته بود روسری کزایی اش را سر کند. از نگاه خیره ام که سوء استفاده گرانه او را برانداز می کرد، علی رغم ناراحتی اش فهمید چه خطایی انجام داده و بی اختیار دستش را به طرف سرش برد. با عصبانیتی که از خودم بعید می دانستم پرسیدم:" چه کاری برای بی تابی پسرت از من بر می آید؟ من که مادرش را کامل وآکبند در اختیار او وخواهرش قرار داده ام. شاید برای رفع بی تابی پسرتان شب هانیز نباید وارد این خانه بشوم."
"آه آقا فرشاد، شما چه می گویید؟ من که از بی موقع بیدار کردنتان عذر خواهی کردم. از سر شب که زمین افتاده، پاهایش درد می کند. حالا هم از درد به خود می پیچد و نمی تواند راحت بخوابد.راستش من فکر کردم شاید شما ناراحت بشویید وگرنه خودم او را با آژانس به درمانگاه می بردم."
گرچه مطمئن بودم که سامان بچه لوسی است وبهانه ای برای خودنمایی پیدا کرده، به هیچ وجه مایل نبودم که در آن نیمه شب ثمین با آژانس جایی برود. با لحنی که آرام تر از قبل بود پرسیدم:"یاسمین خواب است؟"
"البته ولی اشکالی ندارد. او را در خواب بغل می کنم وهمراهتان می آیم."
"فکر نمی کنم لزومی به آمدن تو باشد. سامان را حاضر کن خودم به درمانگاه می برمش."
"ولی این باعث خجالت من است که شما تنها بروید."
"واقعا خجالت عزیزم؟چه کلمه غریبی؟ آن هم برای تو.من توی ماشین منتظر سامان هستم." و بلافاصله از اتاق خارج شدم وبه منظور خارج کردن ماشین از خانه به طرف پارکینگ رفتم. می دانستم که حالت یک پدر مهربان یا حتی یک عموی نسبتا مهربان نیز در این بود که برای بغل کردن سامان به اتاقش می رفتم ولی با وجود این موضوع بی اعتنا در ماشین نشستم. دقایقی بعد سامان در آغوش ثمین به داخل اتوموبیل انتقال یافت.به محض اینکه ثمین از او خواست تا مرا اذیت نکند، تازه متوجه شد که مادرش قصد آمدن ندارد. با ناراحتی والتماس به مادرش گفت:"مامان تو هم بیا. تورو خدا تو هم با ما بیا."
قبل از اینکه ثمین فرصت نازکشی داشته باشد یا حتی بخواهد توضیحی بدهد، قاطعانه گفتم:" ثمین در را ببند." و ماشین را به حرکت در آوردم.بعد از لحظاتی که نگاهم به او افتاد، قطرات اشک بر گونه هایش سرازیر بود وبی صدا گریه می کرد. بی شک اگر هر انسانی جای من بود، به دلجویی از سامان که کودکی بیش نبود، می پرداخت ولی من بی اعتنا به حرکتم ادامه دادم.سامان در واقع برایم نقش مهدی را یافته بود. مهدیِ ضعیف تر و کوچک تر که می توانستم به راحتی با فشار دو انگشت برای همیشه او را از شر نفس کشیدن خلاص کنم بی آنکه مانع سرسختی مانند آقای بدیعی را پیش روی خود داشته باشم. او بی دفاع تر از این حرف ها بود. بار دیگر با خونسردی نگاهش کردم وگفتم:" ببینم تو اینقدر ببچه ننه ای؟ پس هنوز مرد نشده ای."
صدای کودکانه اش در گوشم پیچید :"من بچه نیستم. بچه ی شهیدم."
با نفرت بار دیگر نگاهش کردم. در عین بچگی سعی داشت خود را بزرگ جلوه دهد. همان گونه که مهدی همیشه بود.
" به هر حال بچه ای دیگر. چه بچه شهید چه بچه معمولی. فرقی نمی کند."
" ولی مامانم می گوید فرق میکند. آخ پاهام درد گرفت."
" این هم یک بهانه دیگر. حالا که مامانت نیست تو باز هم بهانه می گیری."
گ عمو فرشاد به خدا من بهانه نمی گیرم. پاهام واقعا درد می کند."
"یک کمی تحمل کن الان می رسیم."
لحظاتی بعد جلوی در بیمارستان رسیدیم. از او خواستم که پیاده شود تا به داخل بیمارستان برویم. به سختی پیاده شد و من در دل لعنتی بر او فرستادم. او به حق بچه بود. یک بچه مزاحم. لنگان لنگان راه می آمد و در هر قدم آه وناله می کرد. مطمئن بودم همه اینها اداهایی است که از خودش در می آورد. او را برای عکس برداری به اتاق رادیولوژی فرستادند. می دانستم که در بیمارستان های خصوصی حرف اول از آن پول است و این چیزی بود که نمی توانست عاملی برای نگرانی من باشد. بی خیال روی نیمکت انتظار نشستم. افکار گوناگون جلوی چشمم رژه می رفتند. حالا ثمین چه می کرد؟ آیا خوابیده است؟ می دانستم که به راستی قصد دارد تا زندگی خود را وقف این دو بچه اش کند. او نمونه ای از یک مادر ایده آل بود ودر این میان برنده ی بازی این میمون کوچولو وخواهرش یاسمین بود و بازنده ی حقیقی من. منی که حقش بود الان در رختخوابم خوابیده باشم. منی که حتی نمی دانستم دختر کوچک خودم حالا در کجا لحظات تاریک شبانه را به روشنایی روز تقدیم می کند. مقایسه ی ثمین با فریبا عصبانیتم را تقویت می کرد. داشت چشمانم گرم می شد که با صدای دکتر کشیک از نیمکت بلند شدم.
" آقا شما چه نسبتی با این بچه دارید؟"
" عمویش هستم."
" حدس می زدم که پدرش نباشید."
" چطور مگر؟"
" چون هیچ شباهتی به او ندارید."
" حالش چطور است؟ دگتر به نظرم کارهایش فقط برای جلب توجه است. او چیزی اش نیست."
" خوشبختانه شکستگی در پاهایش دیده نشده،ولی با توجه به کشیدگی تاندون های پایش بچه مقاومی به نظر می رسد."
بچه ی مقاوم، بچه ی مقاوم.حرفی که همیشه به مهدی هم می زدند واو را برای صبوری اش تحسین می کردند. حالم از این اصطلاح به هم می خورد. برای اینکه دکتر به تعریف از سامان خاتمه دهد، پرسیدم :
" خب حالا باید چه بکنیم ؟"
" من پاهایش را با آتل گچی بسته ام. سه هفته ای باید استراحت کند وبعد از سه هفته او را دوباره پیش من بیاورید."
" حالا کجاست؟"
"در اتاق منتظر شماست. می توانید به منزل ببریدش. البته با عصا می تواند راه برود ولی، بهتر است بیشتر مراعاتش رابکنید. فکر نمی کنم آنچنان وزنی داشته باشد."
" آه بله بله، متوجه شدم."
قبل از اینکه برای دیدن سامان وارد اتاق بشوم، برای تسویه حساب به قسمت مربوطه رفتم وکارهای ترخیص او را انجام دادم.
میمون کوچولو در پای گچی اش کمی بزرگتر به نظر می رسید. به سویش رفتم و بدون گفتن کلامی علی رغم میل باطنی ام او را در آغوش گرفتم. نمی دانم از این کار من چه احساسی به او دست داد که بی محابا خود را به من سپرد وسرش را بر روی شانه هایم گذاشت. به هر حال او طفلی بیش نبود و هرگز از محبت پدرانه اقناع نشده بود.
گرجه ساعتی از نیمه شب گذشته بود، با صدای ترمز ماشین، ثمین سریعا خود را به ما رساند. سامان با پای گچ گرفته اش روی صندلی عقب اتومبیل خوابیده بود. ثمین با دیدن سامان با وحشت پرسید :" وای خدای من. پای بچه ام شکسته؟"
" نه نگران نشو. خوشبختانه پاهایش نشکسته. فقط تاندون هایش کشیده شده. تازه خوابش برده. سعی کن بیدارش نکنی. خودم می آورمش."
"ممنونم."
سامان را به آرامی در آغوش گرفتم و او را به اتاق یاسمین انتقال دادم. هنگام ترک اتاق چشمم به دخترک کوچک ثمین افتاد. با آرامش خوابیده بود. گرچه به نظر می رسید خوشگل تر از سامان باشد، شباهتی به ثمین نداشت و هر دو یادگار مهدی وشبیه به خود او بودند. ته دلم از این موضوع احساس رضایت داشتم. با وارد شدن ثمین به اتاق بلافاصله آنجا را ترک کردم وبه اتاق خودم رفتم. حالا که مشکلی برای خواب نداشتم ولی ، خواب همچون آهوی گریزپای از من فرار می کرد. ناگهان در تاریکی اتاق سایه ثمین را دیدم. صدایش را می شنیدم که از من می پرسید خوابم یا بیدار.
یعنی باز هم برای سامان یا یاسمین موضوعی پیش آمده بود؟اما اتاق بچه ها که در آرامش کامل بود پس چه چیزی موجب آمدن ثمین به اتاق من شده بود؟
" اتفاقی افتاده ؟"
" نه نه. من فقط آمدم از شما تشکر کنم. شما لطف زیادی در حق من انجام دادید."
دلم می خواست به او بگویم که تو هم یک لطف کوچک در حق من بکن وسایه مهدی را از زندگیمان دور بینداز اما با نگاهی دوباره به او فهمیدم که این توقع بیجاست. بنابراین در عوض همه ی افکاری که در سرم موج می زد، گفتم :" کار مهمی نبود. هنوز خوابیده است؟"
" آره خوابیده. آرام وبدون درد."
" دکتر گفته که باید تا مدتی مراعاتش را بکنی."
" حتما حتما. شب به خیر." وسایه وار همان گونه که وارد اتاق شده بود، آنجا را ترک کرد.

سه روز بیشتر از آغاز کار بهاران در شرکت نمی گذشت که آقای جهانگیری با در دست داشتن بلیت مسافرتم به سوئد وارد دفترم شد. جوانک از اینکه موفق شده بود به این سرعت ویزا بلیت برایم تهیه کند، خوشحال بود. بر عکس معاونم ،من چندان هم از رفتن به سوئد دلخوش نبودم. با توجه به زندگی سردرگمم با ثمین نمی دانستم به شرط موفقیت در مبارزه ای که با فریبا آغاز کرده بودم ایا صلاح بود طراوت را به تهران بیاوریم یا نه.بر خلاف عقیده من مستانه بسیار امیدوار بود و برای دیدن نوه اش از خود اشتیاق فراوانی نشان میداد.ثمین هنوز نمیدانست که به این زودی عازم رفتن هستم.تازه حتم داشتم که به شرط دانستن موضوع چندان هم برایش جالب توجه نبود.آقای جهانگیری که بنظر میرسید با آمدن بهار منشی دلخواه را برای شرکت پیدا کرده است با قاطعیت گفت:آقا خیالتان جمع باشد.من و خانم درخشنده در غیاب شما به دقت به همه کارها رسیدگی خواهیم کرد.
-منهم سعی میکنم هر چه سریعتر برگردم.به محض اینکه کارم درست شود به تهران بر خواهم گشت.
بهاران که با فهرست کارهایم وارد دفتر شده بود انگار که تازه متوجه سفر من شده باشد با حالتی از نگرانی پرسید:آقای بدیعی شما قصد مسافرت دارید؟
-بله برای انجام کاری باید به سوئد بروم.
-سوئد؟!آنجا که خیلی دور است.چه مدت میمانید؟
-نمیدانم.واقعیتش هنوز نمیدانم.ولی شما نگران نباشید.در غیاب من اقای جهانگیری به شما کمک خواهند کرد.
-آقای جهانگیری؟
مرد جوان نگاهی حاکی از غرور به بهاران انداخت و با خونسردی او را مورد خطاب قرار داد:خانم درخشنده شما میتوانید روی کمک من حساب کنید.
بهاران چشمان سیاه و درشتش را که با غباری از نگرانی پوشیده شده بود بی توجه به اقای جهانگیری بمن دوخت و گفت:آقای بدیعی امیدوارم هر چه زودتر کارتان انجام شود و به ایران برگردید.
-خانم درخشنده شما نگران چه هستید؟آقای جهانگیری از شما تصور دیگری دارد.او یقینا به آنچه در مورد شما فکر میکنم رسیده است.شما نباید نگرانی داشته باشید.من فکر میکنم که شما بسیار به انجام کارهایتان مسلط هستید.
-ممنونم آقای بدیعی ممنونم.
هنگام خروج بهاران از اتاق متوجه نگاه مرد جوان شدم که با چه اشتیاقی دختر جوان را بدرقه میکرد.
بی اعتنا به حرکت اخیر معاون جوان دستورهای لازم را به او دادم.تا هنگام پرواز فقط دو روز وقت داشتم و تصور نمیکردم که دوباره بتوانم در شرکت حضور پیدا کنم.امید داشتم همانطور که به بهاران قول داده بودم کارم در عرض یکی دو هفته پایان بپذیرد.بعد از خاطرات تلخی که در سوود پشت سر گذاشته بودم مایل نبودم مدت زیادی در این کشور به بیگانگی ات را به نحو غریبی به جلوه در می اورد زندگی کنم.آن روز تا نزدیک غروب در شرکت ماندم.گرچه بعد از پایان وقت اداری از بهاران خواستم که شرکت را بهمراه دیگر کارکنان ترک کند با اصرار خواست که بماند تا اگر کاری داشتم انجام دهد.البته در پایان کارها متوجه شدم که وجودش بسیار مثمر ثمر بوده است.او به مانند منشی با تجربه و کار کشته ای انجام وظیفه میکرد که اینها به هیچ وجه تناسبی با صورت بسیار جوان و ملیحش نداشت.در هنگام خداحافظی باز هم ترسی گنگ به وضوح در چشمان شهلایش به چشم میخورد.هنوز این حالتش برایم عجیب و علتش ناشناخته بود.یقین داشتم که بعد از برگشت حتما شاهد روابط عاطفی قوی تری بین او و آقای جهانگیری خواهم بود.البته با توجه به تعاریف مستانه از این مرد جوان این موضوع را برای بهاران نیز بد نمیدانستم.خواه ناخواه او دختری شاداب و جوان بود که باید به آینده اش میاندیشید.او را بخدا سپردم و یکراست از شرکت بطرف خانه مستانه رفتم.خاله میترا همراه سهیلا تازه از کانادا برگشته بود.بعد از شهادت اقای طاهری وضع روحی خاله خیلی بهم ریخته شده بود البته سمیرا که از مهدی قطع امید کرد سرانجام در رشته پزشکی در دانشگاه شیراز قبول شد و حالا هم مشغول گذراندن دوره تخصصی خود در همان دانشگاه بود.ولی سهیلا که دخترک شیطان خاله بود به گفته مستانه هم زمان با خروج من از کشور تا مدتی در لاک تنهایی فرو رفت اما روحیه شلوغ و تنوع طلب او سرانجام باعث بیرون اوردنش از لاک عزلت نشینی شد.بالاخره هم پسر یکی از اقوام ثروتمند مان را با عشوه هایش به دام انداخت.و دو سال بعد از رفتن من به سوئد بهمراه همسرش عازم کانادا شد.
خاله میترا که با شهادت همسر و دور شدن از دو دخترش خیلی تنها شده بود اغلب اوقات پیش مستانه می آمد و این اواخر چندین مرتبه به کانادا نزد سهیلا رفته بود.خودش به مستانه گفته بود که تنها غصه اش از بابت سهیلا بچه دار نشدن وی است.از قرار معلوم ایراد اصلی هم مربوط به شوهر سهیلا بوده است و حالا بهمراه دخترش به ایران برگشته بود.
از دیدن سهیلا حسابی جا خوردم موهای مشکی زیبایش را کوتاه و کاملا بور کرده بود.او که در سالهای گذشته فقط روسری از سر برمیداشت و بنابه دستور مادر و خواهر بزرگترش از لحاظ پوشش کاملا رعایت لازم را میکرد حالا بلوز و شلوار سفید رنگ تنگ و چسبانی پوشیده بود و قدش کمی از سابق بلند تر شده بود ولی همچنان شیطنت از چشمان او میبارید.با خنده ای شیرین بطرف من امد و گفت:به به آقا فرشاد!نمردیم و شما را دیدیم!
-سهیلا تو حسابی بزرگ شده ای.اگر با خاله نمیدیدمت باورم نمیشد که تو همان سهیلای سابق باشی.
-خب من کمی دیر فهمیدم که تو خیلی کم لطفی.
-شوهرت کجاست؟نیامده؟
-نه بابا اون فقط به کارخانه اش چسبیده.در عوض مرا آزاد گذاشته.من هم با مامان آمدم.
تازه بیاد خاله افتادم.بطرفش رفتم و صورتش را که اندکی پیرتر از سابق بنظر میرسید بوسیدم.سپس نوبت مستانه بود.مستانه با علاقه ای زیاد مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید.زری خانم تنها نگاه حسرتبارش را به پیشواز من فرستاد.منهم سری به نشانه سلام و احترام برای زری خانم تکان دادم و او با لبخندی که بر گونه های پرچروکش آورد با محبت بسیار پاسخم را داد.مستانه با گرمی از ثمین و بچه ها پرسید.در جواب او گفتم که آنها خوب هستند.خاله و سهیلا هیچکدام از ثمین چیزی نپرسیدند.خاله که همیشه مهدی را داماد خود میپنداشت بعد از ازدواج مهدی با ثمین حسابی دمغ و دلخور شد.بخصوص که سمیرا بعد از ازدواج مهدی و موضوع شهادتش هرگز هیچ خواستگاری را نپذیرفت.به گفته مستانه گرچه خاله بطور مستقیم کوچکترین اعتراضی نسبت به این موضوع نکرد تا مدتها با خانواده ما قطع رابطه کرده بود.فقط پس از مرگ اقای بدیعی که بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفته بود به دیدار مستانه آمد.از آن به بعد روابط دو خواهر صمیمانه تر از قبل شد.انگار که برای نزدیکی دو خواهر وجود یک قربانی لازم بود.مستانه در نامه هایش مرتبا از اوضاع ایران برایم مینوشت و بدین ترتیب من در جریان امور واقع میشدم و حالا در غروبی که من برای خداحافظی قبل از سفرم به منزل مستانه رفته بودم.خاله و سهیلا را در آنجا میدیدم.خاله را همیشه دوست داشتم ولی بعد از ماجرای طلاق فریبا از زنان عشوه گر بدم می آمد و سهیلا بی شک یکی از آنان بود که به عوض تعهدی که در قبال ازدواج باید دراو می دیدم، زنجیر اسارت دخترانه را پاره کرده بود و از موضع ازدواج به عنوان حربه ای جهت آزادی بی قید و شرط خود استفاده می کرد . هر گز متوجه نشدم که چرا دو خواهر تا به این حد با هم متفاوتند ؟ سمیرا همیشه نجیب و خود دارو سهیلا یک گلوله اتش بود که دوست داشت با طراوت خود همه چیز و همه کس را بسوزاند. وقتی برای عوض کردن لباس به اتاقی که مخصوص خودم بود وارد شدم ، دقایقی طول نکشید که صدای ضربه ای به در مرا به خود آورد. فکر کردم که مستانه است که برای اطلاع دقیق ترازاوضاع زندگی و شرکتم قصد دارد به اتاق وارد شود. بی درنگ گفتم مستانه جان وارد شو. اما صدای سهیلا مرا متعجب و حیران کرد.
« فرشاد ، دقایقی هم برای دختر خاله ات وقت نداری؟»
با اکراه پاسخ دادم:« چراچرا البته ، موضوعی تفاق افتاده ؟»
« نه موضوعی که باعث پریشانی تو بشود. ولی باعث تأسف من چرا»
« چه شده سهیلا ؟ از چه ناراحتی؟»
« از بی وفایی تو . از ازدواج دوباره و نابهنگام پسر خاله ام . اصلاً ثمین که یکبار با شوهر کردنش توانسته بود زندگی سمیرا را خراب کند دیگر با تو چه کار داشت ؟ من بالاخره نفهمیدم موضوع این خانم چیست . حزب الهی است ؟ همسری مانند مهدی می خواسته یا بی قید و بند است ؟»
« ولابد همسر بی غیرتی مثل من.»
« نه نه منظورم این نبود . فرشاد تو بی غیرت نیستی . خیلی هم خوبی. تو تعصب خشک نداری. برای زن حق آزادی قائلی . من از خاله مستانه شنیدم که همسر اولت هم یک مانکن بوده است و البته فوق العاده خوشگل.»
با خود اندیشیدم آنچنان زیبا که تو هرگز تصور آن را هم نمی توانی بکنی ولی همانقدر هم کثیف.
اما با وجود ابن گفتم :« سهیلا مثل اینکه یادت رفته است تو ازدواج کرده ای. تو شوهرداری. فکر می کنم فراموش کرده ای که دیگر نمی توانی آن دختر آزاد و شیطان سابق باشی.»
« آره . من ازدواج کرده ام ولی از لج کارهای تو و بعد از شنیدن خبر اسارتت. من اصلاً به مرتضی علاقه ای ندارشتم . او پانزده سال از من بزرگتر است و هرگز بچه دار نمی شود. باز اگر مسئله بچه ای در میان بود ، یک حرفی. ولی من فقط به اجبار به این زندگی ادامه می دهم . همانطور که تو به خاطر بچه های برادرت مجبوری زن برادرت را تحمل کنی.»
« سهیلا تو اشتباه می کنی. بعد از عقد ف من به ثمین علاقمند شده ام.»
« دروغ نگو فرشاد . دروغ نگو. شاهدان عقدت می گفتند که تو آنشب اصلاً خوشحال نبودی.»
«به هر حال این موضوع نمی تواند دلیلی برای فرار از واقعیت ها باشد. بهتر است نزد جمع برگردیم. فکر نمی کنم تنها ماندم منو تو در اینجا صورت خوشی داشته باشد.»
هنوز سخنم تمام نشده بود که زری خانم چند ضربه به در زد و گفت :« آقا فرشاد ثمین خانم آمده است .»
ثمین از کجا فهمیده بود که من به خانه مستانه آمده ام؟ اصلاً اگر با من کاری داشت، چرا به من زنگ نزده بود؟ بی توجه به سهیلا از اتاق خارج شدم . سهیلا نیز پشت سر من روانه شد . وقتی وارد پذیرایی شدم، راننده مستانه در حالی که سامان را در بغل داشت ایستاده بود و ثمین هم داشت یاسمین را به مستانه می داد. نگاهمان همزمان در هم گره خورد. بعد از گفتن سلام نگاهش را از من دزدیدو بی درنگ معطوف سهیلا کرد. « آه شما هم اینجایید سهیلا خانم؟ من خبر شما و خاله جان را از کانادا داشتم .»
سهیلا با لحنی سرد جواب داد:« آره ثمین جان ، از مامان شنیدم که فرشاد از سوئد برگشته ، آمدم تا او را ببینم.»
ثمین سری تکان داد و برای بوسیدن خاله به طرف او رفت .
راننده سامان را زمین گذاشت . مستانه یاسمین را بغل کرده بود و ناز می کرد و هیچ کس به سامان توجهی نداشت . سامان با پای گچ گرفته اش روی اولین مبل که در نزدیکی اش قرار داشت ف نشست و مات و مبهوت به افراد حاضر در سالن زل زده بود.
سهیلا با دیدن سامان به ثمین گفت :« وای پای پسرت چه شده ؟ خدا خیلی بهت رحم کرده که اون پسر نشده وگرنه ف رو دستت می ماند ثمین جان.»
متوجه نشدم سامان منظور سهیلا را درک کرده بود یا نه ، ولی نگاه کینه توزانه ای به سهیلا کرد. به طوری که سهیلا نیز متوجه این موضوع شد و گفت :« آه ببخشید آقا پسر. من فکر کردم که تو هنوز متوجه این چیزها نمی شود .»
ثمین بی اختیار به طرف سامان آمد . یک صندلی را روبروی مبلی که سامان نشسته بود قرارداد و پای گچ گرفته سامان را روی آن قرارداد. سامان نگاهی حاکی از قدر شناسی به مادرش انداخت و لبخندی نیز درجواب لبخند زیبای ثمین حوبل او داد.
من که از آمدن ثمین و بچه هایش متعجب بودم، پرسیدم : چطور شد شما به اینجا آمدید؟»
ثمین با حالتی که نشان می داد از سئوال من ناراحت شده است ، پاسخ داد:« به مستانه جان گفتم که حتماً می خواهی با او تنها باشیو بهتر است که ما نیاییم ولی قبول نکرد. فکر می کنم کار بدی کردم . شاید درست تربودکه نمی آمدیم .»
قبل از اینکه جوابی بدهم ، سهیلا گفت : « در کانادا هر گز زن و شوهر ها دست و پاگیر یکدیگر نیم شوند. من اغلب اوغات مرتضی را راحت می گذارم . او هم زیاد درمورد من سخت گیری نمی کند. »
با اینحرف یاد سخنان فریبا افتادم . فریبا نیز عقیده سهیلا را داشت . بحثی که اکثر اوقات درمورد ما بی نتیجه بود و فقط با جار و جنجال خاتمه می یافت .
مستانه با محبت به ثمین نزدیک شد و گفت :« ثمین جان چه می گویی؟ شوهرت فرداشب عازم سوئد است . پس لحظات باهم بودن را از دست نده . »
« سوئد ؟ فردا شب؟»
سهیلا با تعجب گفت :« آه چه زن و شوهر جالبی! ببینم فرشاد نکند مثل دفعه قبل قصد فرار از ایران راداری که حتی به ثمین هم این موضوع را نگفتی؟»
درحالی که چشمان آبی رنگ ثمین بی توجه به سهیلا مرا می نگریست ،به او گفتم :« امروز بلیت به دستم رسید . وکیل سوئدی ام ، پاتریک، فکر می کند ،مدرکی پیدا کرده که امکان برنده شدن مارا در دادگاه فراهم میکند. منظورم پس گرفتن طراوت است .»
ثمین که نشان می داد از توضیحات من قانع نشده ،پرسید :« چند وقت می مانی؟»
« نمی دانم بستگی به برنامه دادگاه دارد. درهر صورت پاتریک قول داده که به همراه طراوت مرا راهی ایران کند.»
مستانه یاسمین را که آرام به خواب رفته بوددر بغل ثمین جای دادو گفت :« تصور می کردم که رفتن فراد برایت سخت باشد .»
خاله میترا ناگهان گفت :« مستانه جان شاید تنهایی برایش مشکل باشد .»
به جای ثمین سهیلا پاسخ داد:« حالا خدا را شکر ثمین یاسمن و سهیلا را دارد. پس من را بگو که اکثر اوقات تنهایم . اگر جای من بود چکار می کرد؟ثمین دست کم درایران است . مادر و زن داییش دائم به او سر می زنندولی، درغربت نه دوستی دارم و نه یاوری. اگر شوهرت هم چندان چنگی به دل نزند، دیگر وای به حالت.»
مستانه بی مقدمه رو به سهیلا کرد وگفت :« سهیلا جان اگر موافقی می توانی این مدتی را که فرشاد در سوئد است ، پیش ثمین زندگی کنی. تو هم هم سن و سال ثمینی و او را بهتر درک می کنی.»
چهره ثمین برای لحظه ای گرفته شد و غباری خاکستری رنگ چشمان آبی اش را پوشاند. حدس می زدم نه سهیلا و نه ثمین هیچکدام چندان علاقه ای به هم دیگر ندارند و حالا مستانه بدون آنکه نظر ثمین یا حتی مرا دراین رابطه جویا شود ، باز هم برای ثمین یکجانبه تصمیم می گرفت . انتخابی که ثمین مجبور به اطاعت از آن بود و من نیز بی منظور تنها به تماشای این تراژدی نشسته بودم . ثمین با بی طاقتی آشکاری گفت :« نه مستانه جان ! من قصد ندارم مزاحم سهیلا جان بشوم .»
سهیلا موزیانه نگاهش را به ثمین دوخت . فهمیئپده بود که ثمین مایل به حضور او در خانهاش نیست .نمی دانم روی چه منظوری گفت :« مزاحمتی نیست ثمین خانم. اتفاقاً من هم دوست دارم در مدتی که فرشاد ایران نیست بتوانم خدمتی به او بکنم. اگر خاله لازم می داند ، حتماً می آیم . مگر اینکه شما از بودن من ناراضی باشید .»
باز هم مستانه به جای ثمین پاسخ داد:« نه سهیلا جان . تو لطف می کنی. تازه خیال فرشاد نیز جمع تر می شود و دیگر اینقدر نگران او دراینجا نیست . این طور نیست فرشاد جان ؟»
« چرا»
من فکر می کردم کسی به نظر ثمین اهمیت نمی دهد.نارضایتی به خوبی از چهره قشنگ او پیدا بود . لحظه ای فکر کردم که همان بهتر به جای من عامل عذابی در خانهو درکنار او باشد. می دانستم به خوبی می تواند چنین نقشی را ایفا کند. روی این اصل بی توجه به نگرانی که به وضوح در چشمان آبی همسرم سایه انداخته بود ، گفتم : « من به نوبه خودم ازسهیلا ممنون می شوم.»
ناگاه سخنانم با صدای بچگانه ای قطع شد:« به شرطی که مامان و یاسمین رامثل من اذیت نکنمد. یاسمین کوچولوست . مامان هم حساس است و زود ناراحت می شود.»
سهیلا از جایش بلند شد و به سمت سامان رفت . « سامان جان من تو را دوست دارم. تا حالافکر نمی کردم زبان به این شیرینی داشته باشی. موش بخورد اون زبان کوچولویت را!»
سامان لبخند بچگانه اش را نثار سهیلا کرد . همه با موضوع مطرح شده موافق بودند و تنها شخص مخالف ثمین بود که نظرش علناً به هیچ گرفته شده بود. آن شب ثمین عمداًبدون گفتن شب بخیر در را محکم به روی من بست . گرچه می دانست که هرگز قصد داخل شدن به اتاق او و بچه هایش را ندارم. ته دلم از انتقام ساده ای که از او گرفتهبودم ، خوشحال شدم و به تنهایی آخرین شب قبل از سفرم را با عکس برادرم درحالی به صبح رساندم که احساس می کردم مهدی درون تصویر قاب گرفته اش با اخم مرا نظاره می کند.
شب بعد همه به فرودگاه آمده بودند. سهیلا که یک چمدان بزرگباخود حمل می کرد، برای کمک و خدمت به من قصد داشت از همان شب موجبات عذاب ثمین را فراهم کند. ثمین کاملاً بی اعتنا نشان می داد ولی ف مستانه اشک می ریخت . زری هم به فرودگاه آمده بود. با اشتیاق اورا درآغوش فشردمو چره صبور ورنج کشیده اش را بوسیدم. با محبتی خالصانه مرا دربازوان پیرش گرفته بود و رها نمی کرد. لحظه ای دیدم که اشک از چشمانش سرازیر شده است. مستانه که می دید من چنین لطفی رابه خدمتکار خانه مان انجام می دهم ،قدر شناسانه مرا می نگریست.سامان منتظر بود که او را نیز ببوسم.ابتدا از این کار طفره رفتم ولیف موقع خداحافظی از ثمین ، اوسامان رابه جاب خود روبروی من قرار داد.هنوز با من قهر بود. قهری که از آغاز زندگی مشترکمتن آغاز شده بود و هنوز ختم نشده بود. سهیلا مشتاقانه مرا نگاه می کرد. کاش ذره ای از توجه سهیلا را دروجود همسرم می دیدم. دراین صورت شاید از تنها رفتنم پشیمان می شدم.
به سوی سالن پرواز رفتم . لحظه ای تصور کردم که شاید دیگر به ایران باز نگردم. البته با نگاهی به چهره مستانه می دانستم که به خاطر او هم که شده نمی توانم ایران را برای همیشه ترک کنم . موقع رفتن صدای بچگانه سامان دوباره در گوشم طنین انداخت :« عمو مرا نمی بوسی؟»
ثمین ختی به اندازه کودکش نیز محبت را نمی فهمید. سامان را زا زمین بلند کردم و صورتش را بوسیدم که ناخودآگاه گفت :« قول می دهم موظب مامان و خواهرم و سهیلا جان باشم.»
سری برایش تکان دادم و او را به طوری که آسیبی به پای گچ گرفته اش نرسد برزمین گذاشتم وبه سرعت از آنجا دور شدم.
در داخل هواپیما فرصت بسیار خوبی داشتم که به همه چیز فکر کنمو درباره آنها تصمیم بگیرم . فعلا چاره ای جز رفتن و دور شدن نداشتم

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
9



پاتریک در فرودگاه سوئد منتظرم بود . بعد از چندین ساعت پرواز خسته کننده ، یک دوش اب گرم و استراحت در هتل حسابی به من مچسبید و حالم را جامی آورد. برعکس خونسردی ظاهری که رد اکثر خارجی ها مرسوم بود ، پاتریک نشان می داد که از دیدن من بسیار خوشحال شده است . گرچه من می دانستم قسمت اعظم این همه احساسات برای خاطر نیل به هدفش است کهمنافع اقتصادی خوبی را برایش به دنبال داشت . برایم درهتل مناسبی جا رزرو کرده بود . با احساس خستگی که به وضوح درچهره ام نمود می کرد فوری مرا به هتل فرستاد و قرار شد فردا یکدیگر را ببینیم و دررابطه با دادگاه صحبت کنیم .
من هم تصمیم گرفتم که تا فردا به مسئله دادگاه و طراوت و فریبا فکر نکنم. درروزهای آتی به قدر کافی وقتم برای این موارد صرف می شد. به محض آنکه در رختخواب قرار گرفتم ، خاطرات گذشته همچون فیلمی رنگین جلو چشمم به نمایش درآمد. تازه یادم آمد به مستانه زنگ نزده ام . یقین می دانستم که زسیدن یا نرسیدن من به سوئد مسئله جالبتوجهی برای ثمین نیست پس تنها کافی بود که به مستانه و زری خانم اطلاع می دادم که به مقصد رسیده ام و از آنها می خواستم که موضوع را به ثمین خبر دهند. گرچه مطمئن بودم که به این ترتیب موجبات شک مستانه را فراهم می کنم. با مستانه تماس گرفتم و از او خواستم که تلفن هتل را به اقای جهانگیری هم بدهد. در این صورت هنگام بروز مشکل ، آنها می توانند با من در تماس باشند. وقتی چشمانم را بستم برعکس دفعه اول دیگر نه از فیلم خبری بود و نه از خاطرات فریبا ومن. بدون انکه متوجه شوم به خواب عمیقی فرو رفتم .
زور بعد پاتریک از موفقیت قطعی ما در دادگاه سخن می گفت . وقتی از او پرسیدم که چطور می تواند اینقدر مطمئن باشد ، بااعتماد به نفس خاصی پاسخ داد:« به خاطر مدرکی که از همسرت فریبا به دستآوردم.»
« چه مدرکی؟ آیا فریبا معتاد شده یا عامل دیگری وجود دارد که من از ان بی خبرم؟»
«خود کشی!»
«خودکشی چیست ؟»
آقا فرشاد شما چطور نمی دانید که خود کشی چیست ؟»
پاتریک جان من می دانم که خود کشی یعنی چه ولی نمی دانم که چه کسی قصد خود کشی داشته است و اینکه این موضوع چه ربطی به مثلث خانوادگی من دارد؟»
« وقتی که اینموضوع مربوط به یکی از رأس های این مثلث یعنی مارد طراوت یا به عباتی همسر سابق شما باشد ، گاملاً ربط پیدا می کند. منمطلع شدم که فریبا قصد خود کشی داشته و این موضوع موجب می شود که حق بزرگ کردن بچه یعنی دختر شما ، طراوت از او گرفته شود.»
در بهت عجیبی فرو رفته بودم . فریبا در زندگی همه چیز داشت ؛ زیبایی ، پول ، خانواده دلسوز و حتی آزادی که آن را بعد از موضوع طلاق به طور کامل بدست آورده بود. پس چراباید خود کشی بکند؟ شاید این مربوط به زمان قبل از ازدواج ما می شده است . درحالی که هنوزسخن خود کشی درمورد فریبا راباور نکرده بودم ،دوباره از پاتریک سئوال کردم:« تو مطمئنی که مسئله خود کشی حقیقتدارد؟ این موضوع مربوط به چه زمانیست؟ قبل از ازدواج یا بعد از طلاق ما؟»
« آقای بدیعی دردادگاه هرگز نمی توان براساس حدس و گمان سخن گفت . باید دلایل محکم و محکمه پسند بیاوریم . من مدرک دارم که نشان می دهد که او دربیمارستان به این علت بستری شده است . نامه دکتر معالجش را نیز به صورت قانونی بدست آورده ام . خالا دیگر اطمینان دارم که دراین بازی برنده ماییم. از حالا طراوت را متعلق به خودتان بدانید. با توجه به این که خانمتان درست دو هفته بعد از جدایی از شما اقدام به این عمل کرده است »
«شما از کجا این موضوع را فهمیدید ؟»
«این دیگر از شگردهای کار ماست . اجازه بدید این سِرِ وکالت را برایتان آشکار نکنم . ضمنا دو روز دیگه جلسه دادگاه برگزار می شود. دو روز دیگه ساعت نه صبح آماده باشید . من به دنبالتان خواهم آمد . تا آنوقت خوب بگردید و از محیط اینجا لذت ببرید . »
«مگر هنوز به او علاقه دارید ؟ امیدوارم این طور نباشد.»
«نه پاتریک . من از ائل هم تحت تاثیر زیبایی خالقالعادۀ فریبا قرار گرفتم . حالا می فهمم که حقیقتا او را دوست نداشته ام . من در واقع عاشق زن دیگری هستم . »
«خوشحالم که ان خبر را می شنوم چون با گرفتن طراوت ضربۀ سختی به فریبا وارد خواهد آمد .»
گمان نکنم . او همان طور که هرگز زن زندگی نبود . مادر خوبی هم نمی تواند باشد . وگرنه من طراوت را از او نمی گرفتم .
با پاتریک خداحافظی کردم و برای دیدن دخترم به مهدکودکی که طراوت در ان نگهداری می شد ، رفتم دلم برای در اغوش گرفتن دخترک کوچولویم پر می زد . حالا که خود را در نزدیکی طراوت احساس می کردم اشتیاقم دو چندان شده بود . وقتی با خوشحالی وارد دفتر مسئول انجا شدم ، متاسفانه با خبر شدم که مدت دو هفته است دیگر طراوت به مهد نمی اید . از مهد جدید طراوت نیز انها خبری نداشتند . زیبایی دخترم به حدی بود که مسئول و مربی انجا به خوبی او را به یاد داشتند . چاره ای نبود باید به دیدن فریبا می رفتم و محل جدید طراوت را از او می پرسیدم . نمی دانستم چرا طراوت را از انجا برده است . ایا از امدن من به سوئد خبر داشت و این کار را برای اذیت من انجام داده بود ؟ شاید از مسئولان انجا ناراضی بود و طراوت را به جای بهتری انتقال داده بود . در هر صورت باید او را می دیدم . محل کار او را می دانستم . قبلا بارها به ان مکان رفته بودم و هر بار با اعصابی خراب بر می گشتم . فریبا در یک سالن نمایش لباس کار می کرد و این موضوع عامل موثری در جدایی من و فریبا لود . البته من هرگز به اندازه ی مهدی ان قدر متعصب نبودم که از زنم بخواهم تا خود را از چشم همه کس بپوشاند ولی مشتاق عرضه ی پیکر زیبایش هم به همگان نبودم . هر چند که همین کار فریبا بود که موجبات اشنایی ما را فراهم کرده بود .

من در یکی از این نمایش ها به همراه بچه های دانشگاه شرکت کرده بودم . زیبایی افسانه ای فریبا و ایرانی بودنش دو عامل مهمی بود که به غلط تصور کنم عاشق او شده ام . خصوصا یک سالی می شد که از ثمین دور شده بودم و تنهایی اذیتم می کرد . حتی در ان شب به خاطر فریبا با یکی از سوئدی های هم دانشگاهی ام زد و خورد سختی به راه انداختم . فریبا از تمامی مانکن های انجا زیباتر و مغرورتر بود و از زیبایی صورت بی نقصش اصالت می بارید . اروزی به دست اوردن این هم وطن زیبا کار مرا ساخت و از فردا به طور همه روزه مرا به ان سالن نمایش لباس کشاند .

فریبا باهوش تر از ان بود که متوجه نیت من نشود و به زودی دریافتم که او نیز به من علاقه مند شده است . تصور می کردم که بعد از ازدواج با من شغلش را کنار بگذارد و دیگر از این خودنمایی های هرزه گرانه اش بپرهیزد ولی او شغلش و تحسین نگاه های دیگران را ان قدر دوست داشت که من و حتی دختر کوچولویمان نیز نتوانست مانعی برای این کار شود .

پدر فریبا دندانپزشک بود و او تنها فرزند خانواده و به تناسب یک دختر لوس و عزیز کرده بود . دکتر ادیب، پدر فریبا ، برای رضایت فرزندش حاضر به هر کاری بود ولی من بعد از دو سه ماهی که از ازدواجمان گذشت تازه غیرتی شده بودم . البته همه ی افراد خانواده ی من با ازدواج من و فریبا مخالف بودند . مهدی و اقای بدیعی علنا مخالفت خود را در این رابطه ابراز داشتند . مهدی برای نخستین مرتبه اجازه ی دخالت در زندگی مرا به خود داده بود و نامه ای طولانی در خصوص خصایص همسر خوب و معیارهای انتخاب زن زندگی برایم نوشته بود . البته در ان زمان من و فریبا کلی به ان نامه خندیدیم و نویسنده ی ان را که برادر دلسوز من بود مورد تمسخر قرار دادیم . من مهدی را کوچک تر از ان می دانستم که بخواهد به خود اجازه ی دخالت در زندگی مرا بدهد . خصوصا که من بدون دانستن کوچ ک ترین دستور از قوانینی که مهدی شدیدا به ان پایبند بود ، بهترین همسر را انتخاب کرده بودم ، ولی برادرم که در کمال پررویی و ناجوانمردی مرا از داشتن ثمین محروم کرده بود ، حالا از ایین همسریابی

فلسفه می بافت و اراجیف سر هم می کرد . در مراسم عقد من و فریبا فقط مستانه حضور داشت . من از حالت چشمان مستانه متوجه شدم که زیبایی دور از انتظار فریبا هم نتوانسته تاثیر چندانی در جلب محبت مستانه نسبت به فریبا ایجاد کند ولی علی رغم این مسئله سکوت کرده و به خاطر من وانمود می کرد خوشحال است .

فریبا به تناسب زیبایی فرشته گونه اش ، فوق العاده خودخواه و از خود راضی بود و این عاملی می شد که مستانه با هزینه زیادی که برای این سغر انجام داده بود ف بیشتر از یک هفته او را تحمل نکند و خیلی زودتر از موعدی که خود را برای برگشت اماده کرده بود ، به ایران برگردد. البته او هرگز به روی من نیاورد که رفتار وقیحانه ی همراه با غرور کاذب فریبا و در مقابل رفتار سبکسرانه ی من که شدیدا بی تاب فریبا بودم و جایگاه واقعی مستانه را فراموش کرده بودم ، عامل اصلی فرار او شده است .

من فقط وقتی در فرودگاه چشمان پر از اشک مستانه را دیدم ، دستگیرم شد که مستانه همیشه از یک مادر واقعی برای من مادرتر بوده است و دران دقایق خواهان حضور بیشتر مادرم بودم ولی می دانستم که زمان را از دست داده ام . البته با وصلت دور از منطقی که با فریبا کرده بودم خیلی زودتر از ان که انتظار داشتم سر عقل امدم و نیشتر عقل را بر پرده ی احساست قلبی ام حس کردم اما دیگر کار از کار گذشته بود . جای تعجب در این بود که هنو ماه اول ازدواجم را به پایان نبرده بودم که دیگر حتی به ان همه زیبایی خیره کننده نیز نمی اندیشیدم . همه چیز در وجود فریبا عادی شده بود و این موردی نبود که از چشم زنان باهوشی نظیر فریبا دور بماند . اولین جر و بحث ما درست در سراغاز دومین ماه زندگی مشترکمان به وقوع پیوست . همان وقتی که برای نخستین بار پیشنهاد کردم از شغل کثیفش دست بردارد و زن زندگی بشود . فریبا شدیدا به موضعگیری من اعتراض و مدت دو هفته با من قهر کرد . البته بعد از این مدت وقتی دستگیرش شد که من مغرور تر از انم که قصد اشتی با او را داشته باشم ، خودش با سیاستی که خاص زنان است ، مسئله را فیصله داد .

تنها یک هفته ای بیشتر نتوانست دوری محل کارش را تحمل کند . از ان به بعد اکثر اوقات زندگی مان با بحث و دعوا همراه بود . یادم می اید شبی برای نجات او از دست مردان ولگرد مجبور شدم زخم یک چاقو را در بازویم یادگاری داشته باشم . شدت جراحت وارده به من انچنان بود که مدت یک هفته در بیمارستان بستری شدم . فریبا گرچه خیلی ترسیده بود و شدیدا اشک می ریخت , علاقه یس دیوانه وار به کارش به حدی بود که هم زمان با مرخص شدنم از بیمارستان دوباره به سر کارش برگشت . زندگی با فریبا نه تنها از نظر روحی راضی کننده و دلچسب نبود ،بلکه از نظر جسمی نیز ملال اور و کسل کننده بود .

فریبا هرگز اشپزی نمی کرد و به منظور جلوگیری از اضافه وزنش شدیدا مواظب خودش بود . البته در این گونه موارد بسیار از خود اراده نشان می داد ولی این پرهیز همیشگی و محرومیت از بسیاری از خوردنی های لذیذ کم کم موجبات افسردگی او را فراهم می اورد . شبی چنان در خواب جیغ می زد و هراسان بود که من تصور می کردم هر ان باید انتظار سکته ی او را داشته باشم . وقتی او بیدار و اشک چشمانش را پاک کردم ، به من گفت که خواب دیده سه کیلو چاق شده و دیگر او را روی صحنه راه نمی دهند . مصیبت واقعی همراه با حامله شدن فریبا پیش امد . او هرگز دوست نداشت که بچه دار شود و تا مدت ها مرا برای این موضوع سرزنش می کرد و به حالت قهر در منزل پدرش زندگی می کرد .

بعد از زایمان طراوت که از زیبایی همانند عروسکی تمام بود ، فقط چند روزی توانست او را از شغلش دور نگه دارد و دوباره روز از نو ، روزی از نو.روز به روز از او بیزارتر و متنفرتر میشدم و دیگر تنها برای خاطر طراوت به زندگی با فریبا ادامه میدادم.

مدتها بود که جنگ ایران و عراق به پایان رسیده بود و مهدی و ثمین یک پسر دو ساله به نام سامان داشتند.روزی که مستانه خبر تولد سامان را برام نوشته بود هنوز از دخترکم طراوت خبری نبود.مستانه انتظار داشت که با همسرم برای دیدن برادرزاده ام عازم ایران شوم.حالا که میدانست امنیت در کشورمان برقرار شده و جان پسرش را دیگر خطری تهدید نمیکند بی میل نبود که به همراه فریبا به ایران برگردم.دو سه بار مستقیما چنین چیزی را به من گوشزد کرد اما فریبا زندگی در ایران و قوانین آن را نمیپسندید.هر وقت صحبت از برگشت میکردم فریاد میزد مگر میخوای مرا به اسارت ببری؟من اینجا آزادم و از زندگی لذت میبرم.
حتی حاضر نبود در سفری چند روزه هم مرا همراهی کند.من هم رغبت چندانی به دیدن مهدی و آقای بدیعی و خصوصا نوگل تازه به دنیا آمده خانواده نداشتم و از مستانه عذرخواهی کردم.ناراحتی برادر و پدرم چیزی نبود که برای آن بهایی قائل شوم.در واقع از دیدن خوشبختی ثمین و مهدی چندان هم خوشحال نبودم.گرچه با داشتن فریبا دلم میخواست ثمین را ببینم.از مستانه میشنیدم که آنها با هم تفاهم کامل دارند و برگشت مهدی از جبهه خوشحالی ثمین تکمیل شده است.
البته مهدی دو بار در مدتی که در جنگ بود مجروح شد اما این مجروحیت هرگز باعث نشد که او ترک جبهه بکند و سرانجام با داشتن چندیدن ترکش در قسمتهای مختلف بدنش سرانجام به خانه و نزد ثمین برگشته بود.
هم زمان با تولد طراوت آقای بدیعی به همراه مستانه و زری خانم به سوئد آمد.زری خانم چنان از دیدن طراوت خوشحال بود که موجبات تعجب مستانه را فراهم آورد.به طوری که مستانه به شوخی به آقای بدیعی میگفت:«باور کن دیگر مطمئن شدم که زری خانم به فرشاد بیشتر از مهدی علاقه مند است.»و آقای بدیعی در حالی که سعی میکرد هرگز راز هولناک زندگی مرا نزد مستانه آشکار نکند میگفت:«خب این دختر کوچولو بسیار زیباتر از سامان عزیز ماست ولی هرچه باشد سامان نوه اول ماست.»
زری خانم در تمام مدتی که در سوئد بود دائما طراوت را در آغوش خود داشت.البته فریبا از اینکه به وسیله ای از شر طراوت رها شود خوشحال بود و از من میخواست که زری خانم را مدت بیشتری در سوئد نگه دارم ولی رفتار غرور آمیز و خودخواهانه اش با مستانه و آقای بدیعی همچنان ادامه داشت.
مستانه برای خاطر من او را تحمل میکرد و علی رغم میل باطنی سعی میکرد محبت خود را نثار فریبا کند.اما آقای بدیعی با رفتاری بی اعتنا و سرد با فریبا برخورد میکرد.گرچه هم آقای بدیعی و هم مادرم هدایای گرانقیمت زیادی برای فریبا و طراوت آورده بودند هیچ یک از آنها نتوانست کوچکترین تغییری در رفتار متکبرانه و لوس فریبا به وجود آورد.حتی حضور میهمانانمان هم باعث نمیشد که از غر زدن دست بردارد.دائم برای اضافه وزنش که بر اثر زایمان ایجاد شده بود نق میزد و گاهی گریه میکرد.به طور یکه زری خانم با گله به من گفت:«مادر جان فرشاد خان مگر همسرتان دختر چهارده ساله است که میخواهد این قدر اندامش زیبا بماند؟تازه او آنقدر قشنگ و خوش اندام است که جا دارد چند کیلوی دیگر هم چاق شود»
این حرف زری خانم بیشتر نمک بر زخم فریبا میپاشید و او را آشفته و عصبانی میکرد.من هم که از دست فریبا و کارهایش به اندازه کافی حرص خورده بودم خندیدم و پاسخ دادم:«زری خانم مگر قصد داری همین امشب او را وادار به خودکشی کنی که چنین حرفی میزنی؟»
سرانجام رفتارها و واکنشهای سرد فریبا باعث شد که مستانه از پدرم بخواهد هرچه زودتر عازم ایران شوند.گرچه این بار که هوس عشق فریبا در وجودم فروکش کرده بود آرزو داشتم مستانه را بیشتر ببینم او حتی علی رغم خواهش من راضی به ماندن بیشتر در سوئد نشد.
در فرودگاه آقای بدیعی مرا در آغوش گرفت و گفت:«فرشاد جان تصور میکنم این آخرین بار است که موفق به دیدار تو میشوم.در واقع منتظر بهانه ای بودم تا اینکه طراوت عروسک زیبای تو این بهانه را به دستم داد.عزیزم بعد از من مستانه شدیدا به تو نیاز خواهد داشت.تنهایش نگذار.»
در آن لحظه برای اولین بار به این اندیشیدم که او و مستانه حق پدر و مادری را درمورد من کامل کرده اند.دلم نمیخواست تنهایم میگذاشتند.دوست داشتم مرا هم با خود به ایران میبردند.احساس غربت تمام وجودم را پر کرده بود.سرم را بر شانه های آقای بدیعی گذاشتم و دقایقی او را در آغوش فشردم.با محبتی صادقانه گفتم:«پدر این حرف را نزن به دلم افتاده که چیزی در اینجا نتوانسته مرا پایبند کند.من دوباره به وطنم برمیگردم.این را مطمئن هستم.»
ولی همان طور که او گفته بود درست پنج ماه بعد خبر فوت آقای بدیعی به دستم رسد و آن سفر آخرین باری بود که موفق به دیدن پدرم شدم.البته من علی رغم مخالفتهای فریبا هرطور بود خود را به ایران رساندم و سرانجام در مراسم تشییع جنازه او بود که بعد از چندین سال موفق به دیدار دوباره ثمین شدم.
مهدی خیلی لاغر و ضعیف به نظر میرسید.مستانه میگفت که مدتها درگیر بیماری آقای بدیعی بوده است.فشار خون بالا بالاخره کار دست آقای بدیعی داد و او بر اثر سکته قلبی عازم دیار باقی شد.مستانه در مرگ همسرش بسیار پریشان نشان میداد.ثریا نامادری ثمین سعی در آرام کردن او داشت.ثمین غمگین و ناراحت در کنار مهدی همسرش قرار داشت.
مستانه میگفت که ترکشها خیلی مهدی را آزار میدهد ولی با وجود گرفتن مدرک مهندسی و در شدید باز هم در پاکسازی و مین روبی به گروه های اعزامی به مناطق جنگی کمک میکند.مستانه از دست مهدی خیلی حرص میخورد و میگفت او در قبال زن و پسر بچه اش مسئول است و به قدر کافی برای جبهه و جنگ فداکاری کرده است.ولی مهدی گوشش به این حرفها بدهکار نبود.گله مستانه بیشتر از این بابت بود که چرا مهدی چنان به شستوشوی مغزی ثمین میپردازد که ثمین هرگز در این رابطه نه تنها مانعی برای کارهای او به شمار نمیرود بلکه با سکوت و رضایت همسرش را تشویق به این کار میکند.من از دیدن بچه مهدی حسابی جا خوردم.هرگز فکر نمیکردم از موجود زیبایی مانند ثمین چنین موجود زشتی به دنیا بیاید.پسرک واقعا زشت بود.ثمین در برخورد با من بسیار محتاط بود و حسابی خود را میپوشاند.سعی میکرد با احترام با من صحبت کند و حریم بین خودش و من را حفظ کند.من هم دل مرده تر از آن بودم که علاقه درونی ام را به او آشکار سازم.
به تدریج هرچه از سنین جوانی فاصله میگرفتم با غرق شدن در مشکلات زندگی آرام تر از سابق شده بودم و این موضوعی بود که محمود بلافاصله به رویم آورد.محمود هنوز مجرد بود و شیطان.بعد از گرفتن فوق دیپلم دیگر علاقه ای به ادامه تحصیل نشان نداده بود و صاحب یک مغازه ي لوازم الكتريكي شده بود.از ديدن من خيلي خوش حال شد ولي،هنوز باور نمي كرد كه من ازدواج كرده ام و صاحب يك دختر چند ماهه هستم.من تازه در رشته ي دكتراي مديريت شروع به تحصيل كرده بودم و محمود شوكه مي گفت:«امكان ندارد آن فرشاد شلوغ و شيطان حالا بخواهد دكتر بشود.»
هنوز لودگي هميشگي خود را داشت و خوشمزگي مي كرد.برايش عزا و عروسي فرقي نداشت.از او راجع به آينده اش پرسيدم.صحبت از دختري به نام پروانه مي كرد كه از اقوام دورشان بود ولي مي گفت كه او در حال گرفتن ليسانس از دانشگاه است و تفاوت مدرك حصيلي مانع خواستگاري از دهتر دلخواهش شده است.او را تشويق كردم و از وي خواستم كه بر ترسش غالب شود و حرف دلش را به دختر مورد علاقه اش بگويد تا علنا بتواند به آينده اش فكر كند.
بعد از تشييع جنازه اقاي بديعي بيشتر از ده روز نتوانستم در ايران بمانم.بهانه ام شروع كلاس هاي درس بود ولي عامل اصبي دلسردي من خوشبختي مهدي و ثمين بود.آنان نشان مي دادند كه به شدت همديگر را دوست دارند و با علاقه به كوچولوي خانه شان اين خوشبختي را تكميل مي كردند.مهدي هنوز جدي بود و مهربان.انگار عدم خوشبختي به وضوح در چهره ام نمودار بود كه مهدي اين را خيلي زود حدس زده ولي وقتي موضوع را به صورت پرسش مطرح كرد،چنان حالش را جا آوردم كه از سؤالش پشيمان شد.البته مي دانستم كه در واقع قصد كمك به مرا دارد ولي هنوز او را به صورت دشمني حقيقي مي شناختم.تازه ازدواج با فريبا دردي بود كه درماني بر آن متصور نبود.
مهدي هنوز از كينه ي من نسبت به خودش تعجب مي كرد.خصوصا كه در تمام مدت ده روز اقامتم هرگز راضي نشدم قدم به خانه ي مشرك او و ثمين بگذارم.سرانجام دل مرده تر از سابق دوباره به سوئد برگشتم و حالا بعد از گذشت مدتي نسبتا طولاني به ديدن فريبا مي رفتم.فريبايي كه مدت ها پيش از زندگي من خارج شده بود،ولي اثر درد آلود زندگي با او هنوز پا بر جا و برقرار بود.مي دانستم محل كارش كجاست.فقط خدا خدا مي كردم كه او را در همان جا بيابم.تصور رو به رو شدن با پدر و مادر همسر سابقم آزارم مي داد.خوشبختانه او را در سالن هميشگي آرايش چهره و مو يافتم.مردك زن نمايي كه به نوعي همكار فريبا محسوب مي شد،مشغول صحبت با او بود.صورتش با انواع پودر ها آرايش شده بود.دستش را با بي پروايي تمام بر شانه ي زن سابقم گذاشته بود و با خونسردي با او حرف مي زد.حس كردم تمام خون بدنم در صورتم جمع شده است.با نفرت نگاهشان مي كردم كه ناگاه چشمان فريباي فريبا با نگاه من گره خورد.بي اختيار از جايش بلند شد.از حركت سريع فريبا،پسرك به گوشه اي پنه برد.شرمزده داشت نگاهم مي كرد.من هم سر جايم ايستاده بودم و براي نزديك شدن به فريبا قدمي برنداشته بودم.همانند عروسك افسانه اي زيبا بود.زيبا اما بدون روح و عاطفه.من به خوبي از سنگي كه به جاي قلب درون سينه ي بيتابش تپش داشت،آگاه بودم.چشمان قشنگش را كه تصنعي سعي مي كرد معصومانه به نظر بيايد به من دوخته بود.منتظر واكنش من بود.چاره اي نبود.جلو رفتم و به آرامي سلام كردم.مشخص بود كه از ديدن من كاملا هيجان زده شده است.پسرك مات و مبهوت به من نگريست.
فريبا سلامم را جواب داد.بي اعتنا به همكارش از او خواستم از سالن خارج شود تا دقايقي را با هم حرف بزنيم.انگار ترديد داشت لي سرانجام بر دودلي اش غالب شد و بدون كوچك ترين كلامي به دنبالم به راه افتاد.به خوبي مي دانست كه از آن سالن و همكاران جلفش متنفرم.هنوز نسبت به او غيرت داشتم و از رفتار آن پسرك كه آزادانه دستش را بر شانه هاي او گذاشته بود،ناراحت و دلخور بودم.در بيرون سالن بر نيمكتي نشستيم.
بي مقدمه گفت:«فرشاد كي به سوئد بر گشتي؟»
«دو روزي مي شود.حتما مي داني كه فردا روز دادگاهمان است.»
با اين حرف سايه اي از نگراني در چشمانش خانه كرد.«حتما مي خواهي طراوت را از من بگيري؟»
«از تو.آيا واقعا طراوت مال توست؟آيا تو مادر حقيقي دختركمان هستي يا از او به عنوان وسيله اي براي رنج دادن من استفاده ميكني؟»
«فرشاد،مزخرف نگو.او بچه ي من هم هست.من،من واقعا به طراوت علاقه دارم.تازه قانون اينجا به نفع زنان است.مگر يادت رفته اينجا سوئد است؟»
«دادگاه اين موضوع را روشن مي كند. نه من و نه تو.»
«گرچه از ديدنت خوش حال شدم،اگر به قصد بردن طراوت برگشتي،كاش هرگز دوباره نمي ديدمت.»
«فريبا بس كن و اداي مادرانه در نياور.خودت هم خوب مي داني كه هرگز يك مادر واقعي نبوده اي.»
«من بچه ام را دوست دارم و براي خاطر او حاضر به انجام هر كاري هستم.مي فهمي؟»
«بله،البته.همين چند لحظه پيش ناظر يكي از كارهايت بودم،مادر فداكار!»
«فرشاد اين طور حرف نزن.مثل اين كه يادت رفته من و تو از هم جدا شده ايم و من يك زن آزادم.تو خودت بر اين جدايي اصرار داشتي،يادت نيست؟»
«چرا كاملا و از اين موضوع پشيمان هم نيستم.»
از حرف من رنجيده خاطر شده بود و با ناراحتي نگاهم مي كرد.تمايلي به ادامه ي موضوع نداشتم.بنابراين پرسيدم:«ببين فريبا شايد تو راست بگوي.من حق دخالت در زندگي تو را ندارم.اما دوست ندارم طراوت زير دست مادري مثل تو،البته درست تر اين است كه بگويم در پانسيون هاي مختلف بزرگ شود.من پدر او هستم و توان بزرگ كردن فرزندم را دارم.حالا هم آمده ام تا نشاني پانسيون جديدش را از تو بگيرم.»
از نيمكت بلند شد.حالا كه دليل آمدن را فهميده بود عصباني و ناراحت به نظر مي رسيد.سعي كرد خود را خونسرد نشان دهد ولي لحن صحبتش غير از اين بود.با ناراحتي گفت:«ولي تو نمي تواني بدون اجازه ي من بچه را از آنجا خارج كني.»
«تا زمان دادگاه چنين قصدي ندارم.فعلا فقط مي خوام دخترم را ببينم.»
«در اين چند ماه كجا بودي؟تازه يادت آمده كه دختري هم داري؟»
به زبانم آمد كه بگويم به فكر پيدا كردن مادري مهربان براي طراوت بودم ولي به موقع جلوي خودم را گرفتم.قصد نداشتم آزارش بدهم و به مقاومت بيشتر وادارش سازم.مي دانست او ته دل خود هنوز مرا دوست دارد.دقايقي بعد همان پسرك دنبالش آمد.او بايد به سالن بر مي گشت تا ساعت ها زير دست آرايشگران آنجا بنشيند.درست مثل يك عروسك،يك عروسك آلت دست.با عجله نشاني را بر كاغذي نوشت و به دست من داد.شاهد بودم كه چه طور ديوانه وار عاشق كارش است.موضوعي كه هميشه باعث رنجش من مي شد.براي آن كه از زير فشار روحي خلاصش كنم،گفتم:«ممنونم.دلم براي عروسك كوچولو خيلي تنگ شده.»
«اما حرفي كه زدم در خاطرت باشد.تو فقط در داخل پانسيون مي تواني طراوت را ببيني.همين و بس.»

شنبه 21 مرداد 1391 - 11:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي
سري تكان دادم و بلافاصله خارج شدم. ديگر نمي توانستم شاهد موقعيت دل آزار فريبا در آن سالن مُد باشم. بهتر بود او را با آن پسرك زن نما تنها مي گذاشتم. با داشتن نشاني حالا مي توانستم به ديدار طراوت اميدوارتر باشم. نزديك ظهر بود. مي دانستم كه نبايد موقع ناهار و استراحت بچه ها مزاحمشان بشوم. بهتر بود كه دوباره به هتل برمي گشتم و بعد از ناهار و استراحت راهي پانسيون مي شدم. تازه ناهار خورده بودم كه متوجه شدم از ايران تلفن دارم. يقينا مستانه بود كه مي خواست از نتيجه ي كارها با اطلاع شود. با رغبت گوشي را برداشتم و الو گفتم.
_ الو سلام، آقا فرشاد خودتان هستيد؟
صدا نا آشنا بود. نمي دانستم پشت خط چه كسي است. در هر صورت من نمي شناختمش. با تعجب در پاسخ آن غريبه گفتم: بله خودم هستم، شما؟
_ به شمايش كار نداشته باشيد. فقط مي خواستم بگويم رفتيد خارج و زنتان را به حال خودش رها كرديد كه چه شود؟
_ يعني چه خانم؟ شما كه هستيد؟ اصلا اين موضوع چه ربطي به شما دارد؟
صداي خنده ي وقيحانه اي به گوش رسيد.
_ نه درست مي گويند كه جهانگردي يك مرد نتيجه اش شهر گردي زنش مي شود.
_ منظورتان چيست؟ شما داريد راجع به چه كسي صحبت مي كنيد؟
_ ثمين. ثمين خانم شما. مگر زن برادرتان الان زن شما نيست؟
_ چرا. آخر شما كي هستيد؟
_ خب فعلا وقت ندارم. دوباره با شما تماس مي گيرم تا بيشتر در جريان كارهاي زنتان قرارتان دهم.
_ الو، الو، صبر كنيد.
ولي فقط زنگ متوالي بود كه از تلفن به گوش مي رسيد. منظورش از اين مزخرفات چه بود؟ اصلا او چه كسي بود؟ او اجازه نداشت راجع به ثمين چنين حرفي بزند. شايد اگر اين سخنان در رابطه با فريبا گفته مي شد، مي توانست به حقيقت نزديك باشد ولي، در رابطه با ثمين نه، محال بود. از دو روز قبل كه وارد سوئد شدم هنوز با ثمين تماس نگرفته بودم و از او كاملا بي خبر بودم. حق بود با ثمين حرف مي زدم و خيالم را جمع مي كردم. بلافاصله شماره ي ايران و ثمين را گرفتم. سومين زنگ كه خورد، ارتباط برقرار شد. سهيلا گوشي را برداشت. پس ثمين كجا بود؟ لحظه اي تصميم گرفتم گوشي را قطع كنم ولي فكر كردم نگراني ام دو چندان مي شود. فوري گفتم: الو، سهيلا خانم شماييد؟ من هستم، فرشاد.
_ آه فرشاد تو هستي؟ چرا اين چند روز زنگ نزدي؟ نگرانت بودم.
_ مگر مستانه به شما خبر نداد كه به سلامت به سوئد رسيده ام؟
_ چرا، چرا خاله زنگ زد ولي من و ثمين دلتنگ صداي خودت بوديم.
_ تو و ثمين؟
_ آره، چرا نباشيم؟ اگر چاره اي نباشد بايد تو را بين خودمان تقسيم كنيم!
_ سهيلا مزخرف نگو. تو حالت خوب است؟ ثمين كجاست؟
_ ببين سامان مي خواهد با تو حرف بزند.
_ سامان؟ نه گوشي را بده ثمين.
_ دل بچه رو نشكن. تو كه اينقدر بي انصاف نبودي. آن قدرها هم موجود غيرقابل تحملي نيست. سامان بيا عموت مي خواد با تو صحبت كند.
_ سلام عمو فرشاد، حالت خوب است؟
_ آره، حالم خوب است. سامان مامانت كجاست؟ گوشي را بده به ثمين.
_ عمو، مامان خانه نيست.
_ بده به من گوشي را ببينم. چه مي گويي؟ نكند مي خواهي عمويت را ناراحت كني؟
_ سهيلا راستش را بگو چه شده؟ چه اتفاقي براي ثمين افتاده؟
_ نه بابا، ثمين صحيح و سلامت است. هيچ اتفاقي هم برايش نيفتاده. مثل آنكه يكي از دوستانش مريض بود، رفته به ديدن او، همين.
_ دوستش؟ كدام دوست؟
_ والله خواستم بپرسم، ترسيدم بگويد مگر تو فضولي. حالا مگر فرقي هم مي كند؟
_ نه. چطور پس سامان را پيش تو گذاشت؟
_ ياسمين هم پيش من است. ثمين فهميده كه من بچه ها را خيلي دوست دارم. فرشاد باور كن از الان براي ديدن عروسك كوچولوي خارجي تو هم لحظه شماري مي كنم.
_ ان شاءالله... با طراوت برمي گردم.
_ ببين تو نگران نباش. من مواظب همه چيز هستم.
_ سهيلا من كه مي دانم تو موجود با محبتي هستي ولي...
_ ولي چي؟ حرف دلت را بزن.
_ يعني مي خواستم بگويم كه زياد سربه سر ثمين نگذار.
لحظه اي سكوت بود و سكوت. انگار از حرف من ناراحت شده بود. ولي سرانجام سكوت را شكست و گفت: نه فرشاد. مطمئن باش مي براي خاطر تو همه چيز را تحمل مي كنم.
_ ممنونم، سعي مي كنم زودتر برگردم. به ثمين سلام برسان و بگو كه مي خواستم با او صحبت كنم.
_ باشد، حتما.
_ كار ديگري نداري؟
_ نه، خداحافظ.
پس از قطع كردن تلفن به فكر فرو رفتم. گرچه تا اندازه اي خيالم جمع شده بود و آرامش يافته بودم. بعد از لحظاتي دوباره نگراني به سراغم آمد. ثمين به ديدن كدام دوستش رفته بود؟ چطور دو بچه اش را همراه خود نبرده بود؟ آيا به اين زودي ارتباط ثمين و سهيلا اين طور حسنه شده بود كه بچه هايش را هم به او مي سپرد؟ به هر حال چون دستم از ايران كوتاه بود، چاره اي جز اين نداشتم كه خيالات واهي را از ذهنم دور كنم. با شناختي كه از سهيلا داشتم، مي دانستم اگر كوچك ترين شكي به ثمين برده بود مرا باخبر مي كرد. حالا بايد به ديداري كه در پيش داشتم مي انديشيدم.
يك تاكسي گرفتم و نشاني پانسيون را به راننده دادم. مسافت نسبتا طولاني بود و هيچ گونه تابلوي مشخصي مبني بر وجود پانسيون كودك در آن حوالي ديده نمي شد. از تاكسي پياده شدم و دقايقي طول كشيد تا مكاني را كه فريبا نشاني داده بود، يافتم. زنگ زدم و بعد از گشوده شدن در به داخل رفتم. زني خموده و بداخم پشت ميزي نشسته بود و مات مرا مي نگريست. سلام كردم. با تلخي آشكاري جوابم را داد. آن قدر عبوس به نظر مي رسيد كه نمي دانستم بچه هاي بيچاره چگونه مي توانند او را تحمل كنند. با ناراحتي اسم طراوت را بر زبان آوردم و گفتم: براي ديدن دخترم آمده ام.
_ دخترتان؟ ولي مادرش به ما اطلاع نداده كه شما براي ديدن فرزندتان مي آييد.
خوشبختانه كارت شناسايي ام همراهم بود و آن را به وي ارائه كردم. پس از بررسي كارت گفت: درست است كه شما پدر طراوت هستيد ولي مادرش او را به ما سپرده و در مورد شما براي گرفتن بچه صحبتي نكرده است. خانمتان كجاست؟
_ ما از هم جدا شده ايم و مدتي است كه در سوئد نبوده ام و حالا براي ديدن دخترم به اينجا آمده ام.
_ دخترتان فعلا خواب است و فكر نمي كنم كه به اين زودي بيدار شود.
به شوخي گفتم: چرا؟ مگر او را با چه خوابانده ايد كه اين قدر خوابش سنگين شده است؟
خيره به چشمانم نگريست و گفت: آقا مگر اطلاع نداريد كه خواب سالم ترين تفريح براي بچه هاست؟
_ به هر حال خواب دختر من بسيار سبك است و زود بيدار مي شود. لطفا او را بيدار كنيد.
_ آقا ما با شما شوخي نداريم. از نظر ما خواب بسيار اهميت دارد و طراوت فعلا در خواب است.
_ ولي من قصد دارم بچه ام را همين الان ببينم و مايلم او را از خواب بيدار كنيد.
بي هدف به طرف اتاق هاي ديگر كه احساس مي كردم محل اسكان بچه هاست، به راه افتادم. به سرعت به دنبالم دويد و سعي كرد از ورود من به آن مكان خودداري كند. حتما فريبا با آنان تماس گرفته و از آنان خواسته بود چنين حرفي بزنند وگرنه اين جور مقاومت كردن غير متعادل به نظر مي آمد. كم كم داشتم عصباني مي شدم. با دست او را عقب زدم و با ناراحتي فرياد كشيدم: آيا اينجا غير از تو آدم ديگري وجود ندارد؟ اينجا چگونه پانسيوني است؟ كاركنان آن مگر مرده اند؟
به دنبال واكنش تند من خود را كنار كشيد و با اعتراض گفت: من الان به پليس خبر مي دهم.
موضوعات مختلفي كه از صبح برايم اتفاق افتاده بود چنان روي اعصابم سنگيني مي كرد كه با عصبانيت گفتم: هر غلطي دلت مي خواهد بكن. من بايد دخترم را ببينم و اين كار را انجام مي دهم. اصلا تابلوي پانسيون شما كجاست؟ تو صاحب اختيار اين پانسيوني؟ پس چرا ايستاده اي؟ برو به پليس زنگ بزن.
_ من كار بهتري انجام مي دهم. به خانمتان زنگ مي زنم و به او مي گويم قصد دزديدن دخترتان را داريد.
ديگر توجهي به او و سخنانش نكردم. ناخودآگاه حس كردم خطري وجود دختر كوچولويم را تهديد مي كند. بلافاصله وارد آن اتاق شدم. اتاق خالي بود و به راهروي ديگري ختم مي شد. راهرو نسبتا تاريك و باريك بود. از راهرو رد شدم. در انتهاي آن سالن نسبتا بزرگي ديده مي شد. بي محابا وارد سالن شدم. در هوايي كه به شدت آلوده به نظر مي رسيد تعداد زيادي تخت ديده مي شد. بر روي هر كدام كودكي خوابيده بود. دو دختر جواني كه در آن سالن كار مي كردند، به عنوان اعتراض به طرف من آمدند. از هيچ كدام از كودكان آنجا صدايي شنيده نمي شد. انگار بذر مرگ در آن اتاق پاشيده بودند. يكي از آن دو دختر با ناراحتي گفت: آقا ورود به اينجا ممنوع است. لطفا خارج شويد.
به حرفش توجهي نكردم و تك تك تخت ها را به منظور يافتن طراوت وارسي كردم. ناگهان صداي زني كه در بدو ورود ديده بودم به گوش رسيد كه با عصبانيت مي گفت: پدر طراوت است. او كجاست؟
متوجه شدم يكي از دختران به انتهاي سالن اشاره مي كند. معطل نكردم و به سرعت به طرف انتهاي سالن رفتم. تخت ها آن قدر تنگ يكديگر چيده شده بود كه به سختي مي توانستم از بين آن ها رد شوم. جاي تعجب بود كه چطور توانسته بودند همه ي آن كودكان را با هم بخوابانند. ناگاه فكري خطرناك در سرم جاي گرفت. آيا آن كودكان زنده بودند؟ حس مي كردم تپش قلبم زيادتر شده است. هنوز طراوتم را نديده بودم. از تختي به سوي تختي ديگر و از كودكي به كودك ديگر مي رسيدم. ناگاه عروسك خوشگلم را مقابل چشمانم ديدم. او نيز معصومانه در خواب بود. به طرفش رفتم. او را از تخت بلند كردم. به اميد ديدن چشمان زيبايش صدايش كردم. كوچكترين واكنشي نشان نمي داد. ترس تمامي وجودم را در برگرفته بود. بر سر دختر كوچكم چه بلايي آمده بود؟ اين بي وجدان ها با اين فرشته هاي بي گناه چه كرده بودند؟
پشت سر هم فرياد مي زدم و اسم دخترم را بر زبان مي آوردم كه ناگاه چشمان عسلي رنگش باز شد. لحظه اي مرا نگريست ولي، دوباره بسته شد. خدايا اين چگونه خوابي بود كه وجود طفل معصومم را در برگرفته بود؟ پرخاشگرانه به زن مسئول آنجا كه مرا نگاه مي كرد گفتم: چه بلايي سر دخترم آورده ايد؟
_ هيچ بلايي. حال دخترتان خوب است. تا يكي دو ساعت ديگر كاملا بيدار مي شود.
_ چرا حالا بيدار نمي شود؟ اين خواب طبيعي نيست. به او چه چيزي خورانده ايد؟ حتما به تمام بچه ها داروي خواب آور خورانده ايد.
_ نه، نه. ما فقط براي آنكه آن ها خواب راحت تري داشته باشند، كمي آرام بخش به غذايشان اضافه كرده ايم. تا دو سه ساعت ديگر همگي بيدار مي شوند. باور كنيد اين دارو ضرري برايشان ندارد.
با وحشت به سخناني كه از دهان آن زن خارج مي شد، گوش مي كردم. حالا ديگر فهميده بودم چرا همه ي آن كودكان آن چنان آرام و بي حال در خواب بودند. صداي آن زن مانند فرياد هيولايي در گوشم طنين مي انداخت: آقا تعداد مربيان ما بسيار كم است. اگر آن ها آرام نگيرند امكان رسيدگي به آن ها وجود ندارد. باور كنيد تا دو سه ساعت ديگر دخترتان خوب و سرحال خواهد شد.
دلم مي خواست آن زن نفرت انگيز را زير مشت و لگد مي گرفتم. لحظه اي به فكر افتادم كه بهتر است اين كار را هم بكنم اما در آن غربت، من تنها و غريب بودم. گذشته از آن حال وخيم طراوت همچون دشنه اي قلبم را خراش مي داد. با نفرت از او رو برگرداندم و در حالي كه فكر مي كردم بايد سريع تر طراوت را به بيمارستان برسانم به بيرون از آن شكنجه گاه دويدم.
آن زن با پر رويي تمام از من مي خواست كه كودك را در آنجا بگذارم. حتي با وقاحت مرا تهديد مي كرد ولي من نمي دانستم كه سخنانش بي پايه و اساس است. كاملا معلوم بود كه آن مركز غيرقانوني و بدون مجوز كار مي كند. در حالي كه طراوت در آغوشم بود، به طرف يك تاكسي رفتم و با هراس از او خواستم كه ما را به يك بيمارستان برساند.

شنبه 21 مرداد 1391 - 11:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
رنگين كمان تقدير| زهرا نيكخوي

10
هنوز دقايقي بيشتر از پذيرش دخترم در بيمارستان نگذشته بود كه دو مأمور پليس را بالاي سرم ديدم. يكي از آنان به آرامي گفت: آقا شما بازداشت هستيد.
_ چه؟ بازداشت؟ به چه جرمي؟
_ در اداره ي پليس در مورد جرمتان كاملا توضيح داده خواهد شد. فعلا راه بيفتيد.
_ ولي دخترم. دخترم اينجاست. من هنوز موفق به ديدن او نشده ام.
_ جاي دخترتان امن است. لطفا راه بيفتيد.
_ من بايد به يكي از دوستانم زنگ بزنم. خواهش مي كنم.
_ در اداره اجازه ي اين كار را خواهيد داشت. عجله كنيد.
نيم ساعت بعد وقتي از اداره ي پليس به پاتريك زنگ زدم، خوشبختانه خودش گوشي را برداشت.
_ الو پاتريك؟
_ آقا فرشاد. شما هستيد؟
باز هم با لحن ناقص سعي مي كرد فارسي صحبت كند.
_ پاتريك من در اداره ي پليسم. طراوت در بيمارستان بستري است. خودت را فوري برسان.
وقتي فهميد كه موضوع جدي است، به زبان سوئدي و به تندي پرسيد:
_ اداره ي پليس؟ شما آنجا چه مي كنيد؟
_ هنوز، هنوز درست نمي دانم. پاتريك بهتر است خودت را برساني.
_ باشد. من الان مي آيم.
بعد از آمدن پاتريك بود كه متوجه شدم به جرم آدم ربايي مرا دستگير كرده اند. آن هم دزدي دختر خودم. مسئول مهد از من شكايت كرده و حتي تهمت خوراندن قرص هاي آرام بخش و خواب آور را در نوشيدني طراوت به من نسبت داده بود. البته در اين رابطه از مادر كودك يعني فريبا نيز براي طرح موضوع اتهام كمك گرفته بود. چطور فريبا مي توانست اين قدر بي رحمانه در مورد من قضاوت كند؟ براي پاتريك و پليس ها موضوع خوراندن قرص خواب آور به تمام بچه هاي مهد را تعريف كردم. ولي به راحتي سخن مرا نمي پذيرفتند. به هر حال با وثيقه ي پاتريك به صورت موقت توانستم از بازداشتگاه خلاص شوم. قرار شد فردا پس از تشكيل دادگاه براي اداي توضيحات بيشتر در اداره ي پليس حضور يابم. تا آن موقع آن ها مي توانستند در مورد آن پانسيون غيرقانوني نيز اطلاعاتي كسب كنند. وقتي براي ديدن طراوت به همراه پاتريك به بيمارستان رفتم، متوجه شدم كه طراوت به وسيله ي مادرش از آنجا ترخيص شده است. تصميم داشتم براي پس گرفتن دخترم به محل زندگي فريبا بروم كه پاتريك چنين كاري را صلاح ندانست. پيشنهاد كرد زودتر به هتل برگردم و براي دادگاه فردا آماده شوم. اعصابم به شدت تحريك شده بود و نسبت به همه ي زنان خصوصا فريبا احساس نفرت مي كردم. چون از زنان ديگر نظير ثمين هم خيري نديده بودم.
هرچه فكر مي كردم نمي توانستم علت همراهي فريبا را با مربيان
پانسیون در مورد شکایت از خودم بفهمم . در همین افکار غوطه می خوردم که صدای زنگ تلفن مرا از جا پراند . علی رغم غصه ای که در دلم موج می زد ، تصور اینکه ثمین در جواب تلفن صبحم زنگ زده است ،قلبم را به تپشی غیر معمول وا داشت . حالا دیگر به خوبی فهمیده بودم که او را دوست دارم . با شوق و به امید شنیدن صدای دلچسب او گوشی را برداشتم .
-الو ، الو
صدای جوان و زیبایی به گوشم رسید اما ثمین نبود .
-الو ، شما ؟
-الو اقای بدیعی ، سلام ، من بهاران هستم .
-اه ، بهاران تویی ؟اوضاع شرکت چطور است ؟ اتفاقی افتاده که زنگ زده ای ؟
-ناراحتتان کردم ؟ اقای بدیعی اگر این طور است گوشی را قطع کنم ؟
فکر کردم لابد خیلی خشک صحبت کرده ام که از دستم ناراحت شد . ان فرشته ی کوچولو در بدبختی ها و گرفتاری های من کوچک ترین دخالتی نداشت . دیدن چهره ی زیبای او ارامش خاصی در طرف مقابل ایجاد می کرد . او را به منزله ی خواهر کوچک تری که هرگز نداشتم ، دوست داشتم . لذا به سرعت گفتم : نه ، نه بهاران خوب کردی که زنگ زدی . شدیدا نیاز به یک هم صحبت داشتم .
-اقای بدیعی جایتان خیلی خیلی اینجا خالی است . باور کنید شرکت بدون شما کوچک ترین لطفی ندارد . ان شاا... کی کارتان تمام می شود و به ایران بر می گردید ؟
-تو دعا کن تا هر چه زودتر به خیر و خوشی تمام شود . واقعیت دیگر در اینجا هیچ گونه دلخوشی ندارم . دلم میخواهد هر چه سریع تر به کشورم برگردم . از اقای جهانگیری چه خبر ؟
-او جوان با محبتی است . خیلی نسبت به من لطف دارد . حتی کمی هم زیادی .
حدس این موضوع زیاد مشکل نبود . بهاران دختر فوق العاده زیبا و با وقاری بود که خانواده ی اصیلش نیز این حسنات را کامل می کرد و جهانگیری هم جوانی موقر ، اماده ی ازدواج و در پی همسری مناسب . بی شک این دو می توانستند زوج خوبی را تشکیل دهند . بنابراین گفتم :
-جهانگیری جوان خوبی است . زیاد هم به او بی اعتنا نباش .
به سرعت منظورم را فهمید . این بار خیلی قاطع گفت :
-اقای بدیعی من فعلا قصد ازدواج ندارم . امیدوارم این اقا هم از روابط کاری جلوتر نرود و حد خود را نگه دارد .
-اوه چه دختر تندی ! جوان مردم حالا که چیزی نگفته . راستی حال استاد ، پدرتان ، خوب اسست ؟
-بله . ایشان الان اینجا کنار من هستند و برای شما سلام می رسانند . راستی اقای بدیعی بابا و مامان اصرار دارند که بعد از برگشتن از سوئد به همراه خانواده تان و ان شاا... طراوت کوچولو شبی را به صرف شام به منزل ما تشریف بیاورید .
-ان شاا... مزاحم می شویم .
-شما همیشه مراحم بوده اید . خب کاری با من ندارید ؟ پیغامی هم برای معاونتان ندارید ؟
-نه خیر، ممنون از تماست . اگر کاری با من داشت ، شماره مرا که داری ؟
-البته ، البته . مواظب خودتان باشید .
-حتما ، خداحافظ.
گوشی را بر جایش قرار دادم و دوباره ان را برداشتم . یعنی تا حالا ثمین از طریق سهیلا از تلفن من با خبر نشده بود ؟ نه چنین چیزی امکان نداشت . خیلی از دستش دلخور شده بودم . حتما سهیلا تا کنون به ثمین خبر داده ولی ثمین قصد داشت بی اعتنایی خود را نسبت به من به طور کامل نشان دهد . حق این بود که غرورم را بیش از این خرد نمی کردم و به او تلفن نمی زدم . باید به ثمین ثابت می کردم که غیر از او چیزهای دیگری برای پر کردن فکرم وجود دارند . باید می خوابیدم و به این مسائل نمی اندیشیدم . بی شک فردا روز سختی در پیش داشتم . حیف که هنوز نتوانسته بودم طراوت را به طور کامل ببینم . دخترکم کمی بزرگ تر از سابق شده بود . ایا باز هم می توانست مرا بشناسد ؟ ایا دادگاه فردا به نفع ما تمام می شد ؟ ایا پاتریک توانایی این را داشت که به قضات دادگاه ثابت کند تا دخترم نزد من بزرگ شود ؟
در این کشور حق را اغلب به زنان می دهند و در نگهداری فرزندان زنان اولویت دارند . دادگاه ما هم قرار بود که در سوئد برگزار شود . بدون انکه متوجه شوم سرانجام خواب مرا در ربود و به همراه خود راهی دیار ناشناخته ای کرد .
خوشبختانه فردای ان شب دادگاه سر وقت و بدون تاخیر اغاز شد .طراوت در کنار خانم مسنی به همراه فریبا ایستاده بود . در بلوز و شلوار خوشگلی که پوشیده بود ، کودکی بسیار برازنده و زیبا به چشم می امد . بی اختیار خواستم به طرفش بروم و او را در اغوش بگیرم ولی پاتریک از این کار ممانعت کرد .
حالا که او را می دیدم برایم جای تعجب بود که چگونه سه ماه طاقت دوری او را اورده بودم ؟ شدیدا بی قرارش بودم . فریبا بسیار مغرورانه برخورد می کرد . انگار به برنده شدن خود در دادگاه اعتماد کامل داشت . من هم می خواستم که طراوت فقط مال من باشد . با انچه دیروز برایم رخ داده بود دیگر نمی توانستم به فریبا و پانسیون های انتخابی او کوچک ترین اعتمادی داشته باشم . از دور برای طراوت دستی تکان دادم و او لبخندی زیبا بر لب اورد . انگار خوب مرا نمی شناخت . حق هم داشت . در چند ماه گذشته هرگز موفق به دیدار او نشده بودم .
شروع دادگاه به نفع فریبا پیش می رفت و فریبا امیدوار تر از سابق به نظر می رسید . ان گاه به پهلوی پاتریک ضربه ای زدم و گفتم : ببینم بعد از صدور حکم می خواهی موضوع خودکشی را رو کنی ؟
-اقا فرشاد تحمل داشته باش . وکیل خانمت از بلایی که قرار است بر سرش بیاورم اگاهی ندارد . جوان ساده ای به نظر می رسد .

برایم غیر قابل قبول بود که وکیلی ساده باشد . بنابراین با تردید به گفته های پاتریک می اندیشیدم . خصوصا که می دانستم قانون در هر صورت به نفع فریباست .

سرانجام لحظه ای که فریبا به چیزی غیر از موفقیت نمی اندیشید ، پاتریک موضوع خودکشی او را مطرح کرد و این درست هم زمان با ورود پدر مادر فریبا به دادگاه بود . فریبا یکدفعه روی صندلی اش مچاله شد . انگار انتظار چنین مطلبی را نداشت . وکیل او با حالتی از بهت و دستپاچگی می خواست که پاتریک برای این ادعایش سندی مستدل ارائه کند . پاتریک هم گواهی بستری شدن فریبا را به قاضی ارائه کرد . در دقایقی همه چیز دگرگون شد . دکتر فریبا را دلداری می داد اما مادرش فقط به پاتریک می نگریست . حالا دیگر فریبا قادر به خودداری نبود و گریه می کرد . قاضی از او می خواست که خود را کنترل کند و من خوشحال و بی صدا به همه ی این حوادث می نگریستم .
پس خودکشی فریبا حقیقت داشت . تعجب من از پاتریک بود که چگونه توانسته بود از این مساله با خبر شود . سرانجام در پایان دو ساعت بحث و گفتگو ، دادگاه از من سوال کرد که آیا صلاحیت زن سابقم را تائید می کنم؟
من هم بدون لحظه ای تردید پاسخ دادم که خودم بهتر از او می توانم از دخترم نگهداری کنم. قاضی بار دیگر سوالش را تکرار کرد و از من خواست که صراحتاً به سوال پاسخ دهم و طفره نروم . این بار به آرامی جواب دادم که فریبا هرگز مادر خوبی برای طراوت نبوده است.
پاتریک دو سه نفر را به جایگاه شهود احضار کرد و پس از چند سوال و جواب در انتها با سخنرانی فیلسوفانۀ خود از قاضی درخواست کرد که بر اساس شواهد و قرائن و اینکه مادری بدون توجه به زندگی و آیندۀ فرزندش می خواسته خود را کشد و توانایی بزرگ کردن بچه را نخواهد داشت ، رای را علیه فریبا و به سود من صادر کنند.
پس از اینکه قاضی دادگاه رای را در رابطه با سرپرستی طراوت توسط من قرائت کرد ، صدای جیغ پی در پی فریبا به گوش رسید. هنوز از شنیدن مطلب کاملاً مطمئن نبودم که پاتریک گفت:« دیدی دخترت مال تو شد؟»
قاضی بار دیگر به فریبا دستور داد که سکوت کند و نظم دادگاه را بر هم نزند وگرنه مجبور خواهد شد او را از دادگاه اخراج کند. من مردد بودم که آیا کارم در مورد پس گرفتن طراوت صحیح بوده است یا خیر؟ هرگز تصور نمی کردم فریبا تا این حد به دخترش علاقمند باشد. مادر فریبا سعی در آرام کردن او داشت و دکتر در حالی که پیپ می کشید با ناراحتی سر تکان می داد.
قرار شد ساعت شش بعداز ظهر طراوت را به من تحویل دهند دکتر با ناراحتی به من گفت:« فکر نمی کردم این نامردی را در حق دخترم به خرج دهی.»
در جواب توهینش بی اعتنا نگاهش کردم و با اشارۀ پاتریک جوابی ندادم.فریبا لحظه ای خود را از آغوش مادرش جدا کرد و به طرف من آمد. همراه با اشک هایی که چهرۀ زیبایش را پوشانده بود، مشت هایش را حوالۀ من کرد و به سینه ام می کوفت. برای جلوگیری از این کارش دو دستش را در دستانم گرفتم.
فریاد می زد:« ولم کن نامرد، ولم کن. از تو متنفرم . من چگونه می توانم دختر خوشگلم را دیگر نبینم؟ تو می خواهی او را به ایران ببری و از من دورش کنی.»
ماموری برای آرام کردن فریبا جلو می آمد ولی قبل از آن دکتر او را در آغوش خود گرفت. پاتریک دست مرا گرفت و در حینی که از آن مکان خارج می کرد، به آن ها گفت:« نشانی خانه تان را بلدیم. ساعت شش برای گرفته بچه خواهیم آمد.»
هنگام یکه از جلوی مادر فریبا رد می شدیم، ناگاه جلوی پاتریک را گرفت و گفت:« تو خائن این کار را کردی»
پاتریک مودبانه پاسخ داد:« شغل من این است و برای موفقیت موکلم هرکاری از دستم برآید ،انجام می دهم» و مرا به خارج از سالن دادگاه راهنمایی کرد.
طراوت کنار همان زن مسن که تصور می کنم پرستار او بود ، روی نیمکت همین طور نشسته بود و ماتزده به این ماجرا می نگریست . خواستم به طرف او بروم که پاتریک ممانعت کرد و گفت:« فقط چند ساعت دیگر تحمل کن. تا ساعت شش بعدازظهر چیزی نمانده است.»
باز هم دستی برای دختر کوچکم تکان دادم. فقط می نگریست. این بار حتی لبخندش را از من دریغ کرد. حالا دیگه مطمئن بودم که کودک سه ساله ام مرا نمی شناسد. در داخل اتومبیل، پاتریک پرسید:« چه احساسی داری؟» واقعا احساس خوبی نداشتم ولی نمی خواستم او را ناامید کنم به خصوص که تصور می کردم برای پیدا کردن چنین اطلاعات با ارزشی به هر کسی از جمله مادر فریبا متوسل شده است.با ظاهری تصنعی گفتم که خوشحالم و این خوشحالی را مدیون تو هستم.
حالا باید به اداره پلیس می رفتیم.وقتی وارد آنجا شدیم,متوجه پس گرفتن شکایت زن پانسیون دار شدیم.من خواستم علیه آن مکان شکایت تنظیم کنم ولی باز هم پاتریک مرا از تصمیم خود منصرف کرد.در عوض به من قول داد که حتما کار آن پانسیون را زیر نظر خواهد گرفت.متاسفانه آن پانسیون مجوز کار داشت و من تصور نادرستی داشتم که فکر می کردم آن مکان غیر قانونی است.در هر صورت مطمئن بودم که حداقل رفتارشان با کودکان غیر قانونی است.
تا ساعت پنج و نیم عصر که قرار بود پاتریک به دنبالم بیاید تا برای تحویل گرفتن طراوت به خانه دکتر برویم,آزاد بودم.پاتریک مرا نزدیک هتل پیاده کرد و رفت.دستور دادم غذایم را به داخل اتاقم بیاورند و تلفنی بلیتی به مقصد ایران برای خودم رزرو کردم.حالا دیگر خیالم آسوده شده بود.گرچه با دیدن اشک های فریبا وجدانم راحتی چندانی نداشت و دیگر مایل نبودم در آن کشور بمانم.موضوع برگشتنم آرامش زیادی در منایجاد می کرد.شاید وجود خانواده ام این چنین مشتاقم کرده بود که هر چه سریع تر برگردم.البته ثمین نقش اول را در این خانواده بازی می کرد هنوز نمی توانستم دو بچه ی مهدی را جزو خانواده ی خودم محسوب کنم.خانواده ی من در ثمین و طراوت خلاصه می شد,بدون هیچ موجود اضافه ی دیگری.ولی آیا این موضوع تنها تصور من نبود؟بی شک ثمین هرگز مثلثی را که من به عنوان خانواده می شناختم , نمی پذیرفت.البته قانونا هم حق به جانب او بود.دوست نداشتم موضوع برگشتنم را به هیچ کس اطلاع دهم حتی به مستانه هم زنگ نزدم.فرصت کافی داشتم تا اندکی استراحت کنم.
باورم نمی شد سرانجام طراوت را به ایران خواهم برد.مطمئن بودم که مستانه و زری خانم از دیدن طراوت خوشحال خواهند شد ولی ثمین چطور؟
از فرصت استفاده کردم و دوشی گرفتم و در انتظار پاتریک به تماشای تلویزیون مشغول شدم.با صدای زنگ تلفن به خود آمدم.صدا متعلق به همان زن ناشناس بود.با خنده ای تلخ گفت : ((آقا فرشاد خیال برگشتن نداری؟ ))
(( شما که هستید؟))
(( گفتم به آنش کاری نداشته باش.بیشتر به فکر همسرت باش.اصلا چرا با این زن ازدواج کرده ای؟او که قدر تو را نمی داند.))
(( ثمین بعد ازدواج کم کم به من علاقه پیدا خواهد کرد.))
(( علاقه؟زهی خیال باطل! او حتی به شوهر اولش نیز وفادار نبوده است, چه برسد به تو.))
(( این ها یک مشت مزخرفات و اراجیف است.اگر نیست خودت را معرفی کن و منظورت را درست بیان کن.))
(( من فقط دلم به حال جوانی تو می سوزد.می دانی با قیافه ی جذابی که داری,حتی اگر پولدار و دکتر هم نبودی,هزاران هزار کشته و مرده داشتی.))
(( ولابد تو هم یکی از آن زنان بودی؟))
(( البته من هم همینطور ولی حیف که من نامزد دارم و خوشبختانه به پستی زن تو نیستم و نامزدم را دوست دارم و هرگز به او خیانت نمی کنم.))
(( از گفتن این سخنان چه منظوری داری؟خودت هم می دانی که ثمین مثل یک گل پاک است.من هرگز نمی توانم در این رابطه به او کوچکترین شکی داشته باشم.))
(( حیف که اینقدر ساده لوحی.هرگز فکر نمی کردم آن فرشاد شیطان به بره ای این چنین مظلوم تبدیل شده باشد.من برای خاطر خودت می گویم.اینجا ایران است و این بی غیرتی ها شایسته ی آنجاست.فعلا خداحافظ.))
پس از آن گوشی را قطع کرد.دیگر کم کم داشتم نگران می شدم.یعنی ثمین چه کاری کرده بود که دیگران به خود اجازه ی گفتن چنین حرف هایی را در مورد او می دادند؟بلافاصله شماره ی ایران را گرفتم.باز هم سهیلا گوشی را برداشت.پس ثمین کدام گوری بود؟چرا جواب تلفن را خودش نمی داد؟
((الو,سهیلا تویی؟سلام.))
((سلام به فرشاد عزیز تر از جانم.حالت خوب است عزیزم؟))
((آره حالم خوب است.ثمین خانه است؟))
((آه عزیزم.تو چرا این قدر به فکر ثمینی؟ببینم اصلا مرا می بینی؟))
((سهیلا باور کن حوصله ی شوخی ندارم.ثمین کجاست؟))
((والله با دوستانش بیرون رفته و باز هم سامان و یاسمین را پیش من گذاشته است.البته از نظر من اشکالی ندارد.خدا می داند که من این دو تا کوچولو را شدیدا دوست دارم ولی به هر حال من یک میهمانم نه پرستار بچه های ثمین خانم.))
(( سهیلا تو حق داری.نباید از اول نگهداری بچه ها را می پذیرفتی.))
((والله من برای خاطر تو تا آخر عمر هم حاضرم در خانه و نگهدار سه تا بچه باشم.راستی فرشاد موفق شدی طراوت را پس بگیری؟کی بر می گردی؟از اول هم ازدواج تو با آن دختره ی مانکن اشتباه بود.آب در خانه بود و تو تشنه لبان می گشتی.))
((سهیلا امیدوارم منظورت از آب خودت نباشی.))
((ببینم من اینقدر بدم؟))
((نه تو بد نیستی ولی یادت رفته که تو یک خانم متاهلی.ببین راجع به تلفن دیروز من به ثمین اطلاع دادی؟))
((آره پسر خاله.آره به خدا گفتم ولی هیچ چیز نگفت.ببینم پسر خاله انگار زنت آن چنان که باید دوستت ندارد.))
از حرف آخرش حسابی دلخور شدم.ثمین حق نداشت احساسات واقعی خود را علنا به همه بفهماند.با ناراحتی گفتم: (( خب راجع به تلفن امروز لازم نیست حرفی بزنی.ببین شاید من فردا ایران باشم.البته شاید.))
هیجان خاصی در صدایش موج می زد.آه خدایا چرا اینگونه شده بود؟من آرزو داشتم که این احساسات را برای لحظه ای کوتاه در وجود همسرم ببینم.با تاسف گفتم: ((سهیلا,خداحافظ.))
((ببین فرشاد,سامان می خواهد با تو حرف بزند.))
((فعلا حوصله اش را ندارم.یک چیزی به او بگو که ناراحت نشود.))
((باشد پسر خاله.باشد عزیزم.خداحافظ.))
حسابی در هم رفته بودم.یعنی چه؟این دوستان کذایی از کجا پیدایشان شده بود؟ثمین با چه کس یا کسانی ارتباط داشت؟آیا می توانستم به مونث بودن دوستانش اطمینان داشته باشم؟شاید پس از مرگ مهدی او عاشق کس دیگری شده بود؟خودش اعتراف کرده بود که کوچکترین علاقه ای به من نداشته و فقط به خاطر بچه ها به زندگی با من رضایت داده است.اگر این طور بود تکلیف من چه می شد؟حس می کردم سنگی بزرگ به عضلات قلبم آویزان شده و تپش آن را کند کرده است.حتی ناخودآگاه برای لحظاتی قدرت نفس کشیدن از من سلب شد.
آه خدایا ,کمکم کن.من طاقت دومین شکست را در زندگی زناشویی ام ندارم.آن هم شکستی این چنین مفتضحانه.نه,نمی توانستم تحمل این مضوع را داشته باشم.بلند شدم و شروع به راه رفتن در اتاق هتل کردم.باید دوش آب سردی می گرفتم تا شاید اندکی آرامش بیابم.شاید خدا قصد تنبیه مرا داشت.من در دوره ی جوانی آن چنان پاک نبودم و قلب دختران بسیاری را شکسته بودم ولی اینها همه متعلق به گذشته بود.من از آن همه آلودگی دور شده و تصمیم به زندگی دور از هرزگی و گناه را گرفته بودم.به سرعت و با لباس زیر دوش پریدم و وقتی خنکی آب را میان موهایم احساس کردم,تازه متوجه شدم که لباس به تن دارم.
پاتریک راس ساعت پنج و نیم به دنبالم آمد.مانند همیشه منظم بود و کمتر از دو دقیقه به ساعت شش جلوی در خانه ی دکتر بودیم.پاتریک عقیده داشت پنج دقیقه ای هم در اتومبیل منتظر بمانیم.نظرش را پذیرفتم.وقتی به در خانه ی دکتر رفتیم,مادر فریبا در را به رویمان گشود.بر عکس صبح حالت پرخاشگرانه ای نداشت و از ما دعوت کرد تا به داخل خانه برویم. با اشاره ی پاتریک داخل شدیم.دکتر و پس از آن فریبا دقایقی بعد در پذیرایی ظاهر شدند.چشم های فریبا قرمز بود.از ظاهرش مشخص می شد که خیلی گریه کرده است.دلم برایش سوخت.از من خواست که تنها با او صحبت کنم.علی رقم میل پاتریک,از جایم بلند شدم و با او وارد اتاق دیگری شدیم.
آنجا اتاق دوران مجردی فریبا بود.فوری در را پشت سرمان بست.من با تعجب به او و حرکاتش می نگریستم.روی تنها مبلی که در اتاق قرار داشت نشستم.او روی تختی جلوی من نشست.با بغضی که در او غریبه بود و برای من آشنا نبود,شروع به صحبت کرد.((ببین فرشاد تو مردی.می توانی دوباره زندگی جدیدی را شروع کنی.ولی طراوت تنها یادگار من است.یادگاری از همه ی دوران گذشته ام.خواهش می کنم او را به من بده.من بدون طراوت قادر به زندگی نیستم.باور کن.می دانم که در حق او کوتاهی کرده ام و هرگز مادر خوبی برایش نبوده ام ولی به شدت پشیمانم.باور کن فرشاد.باور کن پشیمانم.من ساعات ماندن در کنار دخترم را بیشتر خواهم کرد.دیگر او را به پانسیون نمی فرستم.مادرم قول داده که در نگهداری او به من کمک کند.فرشاد طراوت را از من جدا نکن.))
تا حالا فریبا را این گونه مظلوم و بی پناه ندیده بودم ولی او تقاضای گرانبهاترین موجود زندگی ام را داشت.کاش از من پول می خواست.در آن صورت به راحتی تقاضایش را براورده می کردم.بنابر این با قاطعیت گفتم: (( فریبا,در این دقایق آخری که من در این کشور به سر می برم,بگذار مانند طلاقمان با رضایت از هم جدا شویم.))
((دقایق آخر؟یعنی به این سرعت عازم ایران می شوی؟))
((بله من برای نیمه شب بلیت تهیه کرده ام;برای خودم و طراوت.))
بغض سرکش او تبدیل به گریه ای ویرانگر شد.اشک می ریخت و التماس می کرد که طراوت را با خود نبرم.سرانجام حرف دلش را زد و غرور مصنوعی ای را که سالها وجودش را آذین بسته بود به دور انداخت و گفت: ((فرشاد,طراوت آخرین زنجیری است که امید برگشتن تو را در من زنده می کند.فرشاد از خر شیطان پیاده شو و دوباره به زندگی ات برگرد.بیا به سوئد.ما می توانیم دوباره زندگی امان را از نو شروع کنیم.باور کن قول می دهم کارم را به حداقل برسانم و هرجوری که تو می خواهی زندگی کنیم.باور کن حقیقت را می گویم.))
بی پروا گفتم : ((اگر تنها شرط من,ترک کار تو باشد چه؟آیا حاضری این کار را انجام دهی؟))
تردید در صورتش نقش بست.می دانستم کارش را با هیچ چیز در زندگی عوض نمی کند.این موضوع را در زنگی مشترکمان به خوبی لمس کرده بودم.از جایم برخواستم.راهم را سد کرد و گفت: ((فرشاد تو قبلا این قدر بدجنس نبودی.یادت نیست بارها از من می خواستی که کارم را کم کنم؟))
به میان حرفش پریدم و گفتم : ((حالا از تو می خواهم که این کار لعنتی را برای همیشه ترک کنی.فهمیدی؟برای همیشه.))
لحظه ای نگران شدم که اگر این شرط را بپذیرد ,تکلیف من چه می شود؟معلوم بود از ازدواج دوباره ی من خبر ندارد.لزومی بر ابراز این موضوع نمی دیدم.مطمئن بودم حاضر نیست کارش را حتی با طراوت یا من عوض کند.یکدفعه تغییر موضع داد وگفت: ((فرشاد مثل اینکه من و تو به توافق نمی رسیم.پس من خواهش دیگری از تو دارم.))
((چه خواهشی؟))
((بگذار این دقایق آخر دخترم پیش من باشد.قول می دهم قبل از پروازت او را به فرودگاه برسانم.من به تو نارو نمی زنم.همیشه در این رابطه به من اعتماد داشتی.حالا چطور؟))
نمی دانستم چه بگویم.آیا باید خواهش مادری او را نادیده می گرفتم؟آیا می توانستم به حرفش اطمینان کنم؟گرچه همیشه به قولش پایبند بود و زیر قولش نمی زد.ناخودآگاه موافقت خود را اعلام کردم و از او خواستم قبل از ساعت دوازده در فرودگاه باشد.دیگر نیازی به سرزنش او در کوتاهی ای که در حق طراوت به عنوان یک مادر مرتکب شده بود ,نمی دیدم.او به قدر کافی افسرده شده بود.
بلافاصله با پاتریک از منزل دکتر خارج شدم.
پاتریک می گفت: (( فرشاد کار بدی کردی.مگر تو برای نیمه شب بلیت نداری؟چرا طراوت را نیاوردی؟با این کار داری ریسک بزرگی می کنی.))
موقعیت فریبا را برایش توضیح دادم و گفتم نمی توانستم با آخرین خواهش او در مقام یک مادر موافقت نکنم.او هر چه باشد مادر دخترم است و من با حالات و روحیات او کاملا آشنایی دارم.
((امان از دست شما ایرانی ها با آن همه احساسات شدیدتان.حتی آن قدر احساساتی هستید که گاهی اوقات عقل را نادیده می گیرید.اگر بچه را نیاورد چه؟))
تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم.به راستی اگر طراوت را می دزدید یا او را سر وقت به فرودگاه نمی آورد , چه می کردم؟
((نمی دانم پاتریک.در آن صورت نمی دانم چه کاری انجام می دهم.))
با این حرف دوباره احساس کردم نفسم به راحتی بالا نمی آید.بعد از تسویه ی حق الوکاله ی پاتریک با او خداحافظی کردم و در عین حال از او برای سفری به ایران دعوت کردم.مرا در آغوش گرفت و گفت: (( شاید زمانی به همراه همسرم به ایران بیایم.))
وقتی وارد هتل شدم دیگر زمانی برایم باقی نمانده بود.شروع به بستن چمدانهایم نمودم و برای ساعت ده شب یک تاکسی رزرو کردم.تا آن موقع بهتر بود استراحت می کردم.فکرم آشفته بود و حالا که خوب می اندیشیدم می دیدم در سپردن طراوت به فریبا کمی احساساتی عمل کرده ام.لعنت به فکری که بر اساس منطق عمل نکند و تنها ندای قلب را بشنود.نکند او با گفتن آن حرف های محبت آمیز قصد فریب مرا داشت؟روز تلخی را پشت سر گذاشته بودم.در دادگاه پیروز شدم ولی هنوز نتوانسته بودم حتی برای دقایقی دخترکم را در آغوش بگیرم و اگر فریبا به قولش عمل نکند , شاید این حسرت برای همیشه در دلم باقی بماند.آیا من قادر بودم با در آغوش گرفتن یاسمین خاطره ی طراوت را زنده نگه دارم؟به خاطر آوردم که تا کنون یاسمین را در آغوش نگرفته ام.اشکی غریبانه در کنج چشم هایم خانه کرد.من یک مرد بودم و روا نبود که هرگز اشک بریزم اما در خلوت,شاید برای اولین بار قابل بخشایش بود.
با حسرتی که ناخودآگاه به قلبم چنگ می انداخت به جمع کردن وسایل اندکی پرداختم.در حالی که تقریبا مطمئن بودم که دیگر هرگز دختر نازنینم را ملاقات نخواهم کرد و یا دست کم به این زودی ها دیدارمان میسر نمی گردد.
بدون آنکه از برگشتنم به مستانه خبری بدهم,وارد فرودگاه سوئد شدم.اصلا چه خبری؟خبر اینکه هنوز نمی دانم طراوت همراهم خواهد بود یا نه؟یقینا بدین ترتیب فکر می کرد که دیوانه شده ام.
کارهای مقدماتی را انجام دادم.هنوز تا وقت پرواز زمان زیادی باقی بود و من چشم به راه سالنی بودم که می دانستم معجزه ای در آن رخ نمی دهد.خصوصا آدم زیاد با ایمانی هم نبودم که رو داشته باشم و از خدا بخواهم طراوت را به من باز گرداند.حتی در نماز خواندن هم آن چنان دقیق و مرتب نبودم.گاه گاهی بنا به میل خودم و با تفریح نماز می خواندم.زمان به سرعت سپری می شد و من هر لحظه ناامید تر از قبل می شدم.بلندگو مصرانه شماره ی پروازم را اعلام می کرد و از همه می خواست که وارد سالن پرواز بشویم.سر به آسمان بلند کردم و بار دیگر از خدا خواستم ناامیدم نکند,ولی خبری از فریبا و کودکم نبود.هنوز قدرت بلند شدن از صندلی ام را نداشتم.بار دیگر از بلندگو اعلام شد که برای پرواز وارد سالن مورد نظر بشویم.دیگر تامل جایز نبود.با اکراه از جایم بلند شدم ولی ,هنوز قدم هایم یاری نمی کرد.تا انتهای سالن را با چشم کاویدم اما کوچکترین اثری از فریبا نیافتم.به اجبار به راه افتادم و ارام آرام خود را تا نزدیک در ورودی سالن کشاندم و برای آخرین مرتبه دوباره برگشتم و به پشت سرم نگریستم.هنوز در دل خدا را صدا می کردم که ناگاه معجزه ای که انتظارش را می کشیدم به وقوع پیوست.
فریبا در حالی که طراوت را در آغوش داشت در سالن فرودگاه نمایان شد.هم زمان انگار وزنه ی بسته شده به قلبم ازاد شد و سنگینی خود را از قلبم برداشت.بی اراده می خندیدم و به طرف فرزند و همسر سابقم می دویدم.بی درنگ صورت زیبای فریبا را بوسیدم و صادقانه از او تشکر کردم.طراوت با چشمانی پر از سوال مرا می نگریست.فریبا همچنان اشک می ریخت.بار دیگر نگاهم کرد و گفت: ((فرشاد اگر حقیقتا به درخواستت جواب مثبت می دادم,در سوئد نزد من می ماندی؟))
طراوت را از آغوش او جدا کردم و در بغل خود جای دادم.در آن لحظه دیگر روا نبود که به او دروغ بگویم.بنابر این گفتم: (( فریبا امیدوارم که تو هم در زندگی موفق باشی.تو زن فوق العاده زیبایی هستی ولی برای مادر بودن تنها زیبایی کافی نیست.محبت و عاطفه ی مادرانه نیز لازم است.چیزی که تو همیشه آن را از من و دخترت دریغ داشتی.فقط این را بدان که تجربه ی خوبی برای جفتمان نبود.عزیزم من ازدواج کرده ام.))
نگاه زیبایش پر از تاسف و حسرت شد.با همان نگاه حسرت بار گفت: ((حس کرده بودم.باور کن حس ششمم این موضوع را به من نوید می داد.همان بهتر که آخرین پایه ی غرورم را نریختم.خداحافظ فرشاد.))
((خداحافظ فریبا.))
با دکتر و زنش نیز دست دادم و با طراوت,عروسک زیبایم,به طرف سالن پرواز رفتم.طراوت در حالی که در بغل من بود,از پشت سرم به مادرش که رفته رفته در برابر چشمانش کوچک و کوچکتر می شد ,نگاه می کرد و برای او دست های کوچکش را تکان می داد.ملوسکم مدت ها وقت لازم داشت تا خاطرات با هم بودنمان را به یاد بیاورد.صورت فوق العاده خوشگلش را که از فریبا به ارث برده بود,بوسیدم و به عادت قدیم پهلویش را قلقلک دادم.مانند همیشه خندید.بدون آنکه هرگز به
گریه دردناک مادرش که در پی او اشک بر گونه هایش سرازیر بود، بیندیشد.
با خود اندیشیدم پس هنوز خداوند نظری برمن دارد، و همراه طراوت وارد هواپیما شدم.

شنبه 21 مرداد 1391 - 11:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از baran به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group