چت رومclose
ادريس|مينا مهدوي نژاد - 4
ادريس|مينا مهدوي نژاد  - 4

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
دختر ایستاد و با چشمان گریان نگاهم کرد .
نمی خواستم خلوتتان را به هم بزنم . من شما را بار ها دیده ام که از حیاط خانه تان به اتاق همسرم نگاه می کردید .
صدای ضعیف دختر پرسید : همسر شما ؟
ادریس صامت را می گویم .
دختر دستش را روی صورتش گذاشت و با صدای بلند گریه کرد . خانم شما اینجا چه کار می کنید .
من اشتباه آمده ام معذرت می خوام .
ببینید خانم این امکان ندارد خودم بار ها شما را دیده ام نسبتی با این صامت ها دارید و
دختر با ناراحتی دستش را بالا آورد و بینی اش را با دستمال پاک کرد و با نفس بلندی که می کشید گفت : من ساغر هستم . ساغر بیاتی . من و خانواده ام سال ها پیش در خانه ای در همسایگی خانه آقای صامت زندگی می کردیم هر روز پسری قد بلند و زیبا پنجره اتاقش را رو به حیاط ما باز می کرد و با خوش رویی سلام می داد . دیری نگذشت که فهمیدم او هم مثل من عاشق شده . عشاقی که هر لحظه منتظر دیدن هم بودیم . من از نبود پدر و مادرم در خانه استفاده می کردم و با او در حیاط صحبت می کردم . او برایم از عشقی به جنس حریر صحبت می کرد و من او را از دنیای خودم بیشتر دوست داشتم . اما به خاطر مشکلی که پیش آمد مجبور شدیم چند سالی از ان خانه برویم و در جای دیگری زندگی کنیم . حال که برگشتک هر چه به آن خانه و پنجره هایش چشم دوختم خبری از او نبود . چند بار سنگ به شیشه اتاقش زدم اما او باز هم نیامد و فکر کردم او ازدواج کرده زمانی که سایه شما را پشت پنجره اتاق برادرش دیدم فکر کردم تو همسر یاسین شده ای برای اطمینان بیشتر به در خانه سان رفتم با خانومی که در انجا کار می کرد صحبت کردم و خودم را دوست عروسشان معرفی کردم اما او گفت که شما و آقا ادریس در خانه دیگری زندگی می کنید وقتی گفتم یاسین و همسرش کجا زندگی می کنند او خبر مرگ یاسین را به من داد . تمام دنیا رو سرم خراب شد و با هزار بدبختی و چرب زبانی ادرس اینجا را از او گرفتم و حالا به جای این که روز ها منتظر چشم به آن پنجره بدوزم به اینجا می ایم و یاسین را از تنهایی بیرون می اورم تمام حرف هایی که برایم از عشق زده بود را برایش تکرار می کنم تا بداند هنوز هم به فکر او هستم و قبلم مثل روز اول برای او می زند و شراره عشقش در وجودم شعله می کشد تا این عمر بی خودم بگذرد و به او برسم .
دختر دستش را روی صورتش کشید و گفت : آن قدر یاسین برایم از زندگی گفته که حالا با وجود مرگ او نمی توانم اسم این دم و بازدم را زندگی بگذارم .
من متاسفم ساغر خانوم یاسین لیاقت عشق شما را دارد و می دانم او هم شما را دوست دارد لطفا کمی صبر کنید تا من هم با شما بیایم باید شما را به حایی ببرم که حضور او را بهتر بفهمید من شما را به خانه ی او که حالا ما در آن زندگی می کنیم می برم .
کنار سنگ سردی که اسم یاسین را روی ان نوشته بود زانو زدم دختر کمی دور تر روی صندلی زیر درختی نشست . همه حرف های دلم را به او زدم و ازش عذرخواهی کردم به سختی در حال بلند شدن بودم که دستی زیر شانه امم را گرفت با دیدن ادریس دهانم باز ماند .
تو اینجا چه کار می کنی ؟
دنبالت آمدم تو را بعد از دیدن دوستت به خانه ببرم اینجا با دوستت قرار گذذاشتی .
ادریس به سمت شاغر اشاره کرد و گفت : این دوستت حتما خیلی پدرش را دوست دارد که اینطور برایش گریه می کند . من چرا این خانوم را در مراسم ازدواج خودمان و بقیه مهمانی ها ندیدم .
ادریس فکر می کرد که ساغر دوست من است و پدرش مرده و او سر خاک پدرش امده و من برای عذرخواهی از ساغر به آنجا رفته ام . ادریس هنوز اسم روی سنگ را ندیده بود و وقتی سکوتم را دید گفت : ندیا دوستت هنوز از تو دلخور است بیا با هم برویم از او عذرخواهی کنیم . مگر تو با او جه کرده ای که آنطور از دست تو ناراحت است .
بله ادریس برویم تا من از او عذرخواهی کنم .
دستش را درستش گرفت و گفت : صبر کن من هم اول از پدر این دختر عذرخواهی کنم بعد برویم و از ان دختر عذرخواهی کنیم .
لازم نیست بیا برویم .
ادریس با خنده شانه ای بالا انداخت و گفت : برویم .
ادریس نگاهی گذرا به اسم روی سنگ کرد و قدمی برداشت اما یک باره دستش سرد شد و مثل مجسمه ایستاد و به آن زل زد .
با نگرانی دست سرد او را کشیدم و گفتم : ادریس ... ادریس ... بیا برویم .
زانو های ادریس شل شد و کنار اسم یاسین نشست دستش را روی سنگ کشید و ارام گفت : یاسین این امکان ندارد این دروغ است .
دستم را برای بلند کردن ادریس زیر شانه اش گرفتم و کمی او را به طرف بالا کشیدم اما او آنقدر سنگین بود که باز سرجایش برگشت .
ادریس حالت خفگگی پیدا کرده و سرخ شده بود با دست به ساغر اشاره کردم . و او به طرف مان آمد . ساغر نگاه نگرانی به ادریس انداخت و گفت : این چه کسی است . یاسین تو هستی ؟
ادریس به طرف صدا نگاه کرد و ساغر زانو زد و با آشفتگی گفتم : ساغر اشتباه می کنی این ادریس است
ساغر مصر تر گفت : یاسین تو هستی ؟
اادریس ساکت به سنگ نگاه کرد و دوباره دستی روی ان کشید و سرش را تکان داد . گفتم : ساغر ادریس فقط کمی به یاسین شباهت دارد .
ساغر ناباورانه گفت : این امکان ندارد غیر ممکن است .
ساغر شانه ادریس را گرفت و با حالتی عصبی تکانش داد و گفت : یاسین من را می شناسی ؟ من همان دختری هستم که قرار بود با تو زندگی کنم و در کنار تو بمیرم . همان دختری که برایم از خانه ای بزرگ صحبت می کردی و می گفتی بدون تو نمی توانم زندگی کنم . من همان ساغر هستم که در تو در گوشم نجواهی عاشقانه می کردی یاسین حرف بزن تا دوباره صدای زیبایت را بشنوم و این روح سردم گرم ود . یاسین جان چرا با من این بازی را کردی ؟ تو که من را دوست نداشتی خودت به من می گفتی تا برای همیشه از زندگیت بیرون بروم . و با این خیال که تو هنوز دوستم داری زندگی کنم و به عشق نفرین بفرستم که چچقدر بی ارزش است .
ادریس دستش را روی گلویش فشرد و سرش را به حالت سجده روی اسم یاسین گذاشت و با مشت روی ان کوبید . نمی دانستم چه کار کنم و احساس می کردم ادریس در حال مردن است و مثل سنگ صفت شده بود . با نگرانی شماره عمارخان را گرفتم و در حالی که سعی می کردم لحن حرف زدنم آرام باشد شروع به صحبت با او کردم اما چنان نگران بودم که با گریه به او گفتم کجا هستم و چه اتفاقی افتاده عمارخان با فریادی نگران گفت : تو چه کا کردی نادیا ادریس از دست رفت .
ملتمس گفتم : عمارخان خواهش می کنم زودتر خودتان را برسانید . من نمی توانم او را بلند کنم .
عمارخان تماس را قطع کرد و با نگرانی به سمت ادریس دویدم او را تکان دادم که ادریس بی جان روی زمین افتاد . ساغر در آن شرایط سرش را روی ادریس گذاشته بود و او را یاسین صدا می زد و گریه می کرد .
ساغر را به کناری کشیدم و کمی آب در گلوی ادریس ریختم اما او همچنان بی حرکت بود . سر ادریس را روی پایم گذاشتم و او را صدا می کردم . عمارخان آمد و با حالتی عصبانی که به سختی خودش را کنترل می کرد فریاد کشید : چه کسی به تو اجازه داد ادریس را به اینجا بیاوری ؟
جسم سرد اریس را روی شانه اش انداخت و به سرعت به راه افتاد .
عمارخان ....
سکت باش نادیا و به خانه ات برو تا من خبرت ننکردم به دیدن ادریس نیا حتی به خانه ما هم نرو برایش دعا کن زنده بماند .
به ددنبالش دویدم : اما عمارخان ....
عمارخان در همان به سرعت راه می رفت نگاه غضبناکی به صورتم کرد و گفت : این به نفع هر دوی شماست همین جا صبر کن تا کسی را به دنبال تو بفرستم .
موهای ادریس که روی دوش عمارخان به سمت پایین اویزان شده بود با راه رفتن او مثل موج دریا تکان می خورد و به این طرف و آن طرف می رفت و دنستتان بی جان و بی رمقش به کمرعمارخان کوبیده می شد . عمارخان ادریس را در مقابل چشمان متحیرم در ماشین گذاشت و ماشین با صدای جیغی از جا کنده شد و کسی که همه زندگیم بود از جولی چشمم دور شد . وقتی ببه سمت ساغر برگشتم او رفته بود و کت ادریس که هنگام آمد روی دستش انداخته بود روی زمین افتاده بود کت را برداشتم و آن را محکم در بغلم فشردم و بو کردم . اصلا باورم نمی شد که ادریس به آن سرعت از پا دربیاید و من نتوانم برای او کاری کنم آن قدر شوکه شده بودم که حتی نمی توانستم درست فکر کنم . صدای زنگ گوشی ادریس از داخل جیب کتش بلند شد و با تردید آن را جواب دادم
بله
صصدای مرد میانسالی گفت : سلام خانم .
سلام امرتان را بفرمایید
من از رستوران با شما تماس گرفتم و می خواهم با آقای صامت صحبت کنم .
ایشون نیستند .
خانم آقای صامت امروز امدند و برای فردا یک کیز انتخاب کردند و چند نوع غذا و دسر سفارش داند اما هنوز نتوانستیم ان گلی را که خواسته بودند پیدا کنیم . برای همین تماس گرفتم تا اگر خودشان می توانند ان را تهیه کنند .
معذرت می خواهم اما آقای صامت نمی توانند در حال حاضر با شما صحبت کنند و فکر نمی کنم برای فردا هم بتوانند به آنجا بیایند من خسارت شما را می دهیم .
برای آقای صامت اتفاقی افتاده
متاسفانه بله
مرد ناراحت گفت : ما از شما معذرت می خواهیم چون آقای صامت از شتریان ثابت ما هستند و در مهمانی های بعدی شان جبران می کنند .
آقای صامت برای چند نفر میز در نظر داشتند ؟
برای سه نفر .
ممنون آقا خداحافظ .
صدای مرد قطع شد و اتشی دیگر در دلم برپا شد مدام چهره خندن ادریس در مقبال چشمانم ظاهر می شد و من را دیوانه می کرد قدرت هیچ کاری را نداشتم حتی نمی توانستم روی پاهایم بایستم روز از ظهر هم گذشته بود و آفتاب مستقیم به صورتم می تابید که صدای زنگ از کیفم بلند شد .
وشی را جواب دادم
صدا نگران نعیم بود : نادیا چرا حرف نمی زنی
دهانم خشک شده بود و با تلخ کامی گفتیم : نعیم
نادیا ما الان به دنبال تو می اییم نگران نباش عمارخان با ما تماس گرفت و گفت که چی شده .همان جا بمان تا ما بیاییم .
نمی دانم جچه قدر گذشت تا سایه سه مرد نزدیکم امدند و یکی از آنها چند با شانه ام را تکان داد پدر و برادرهایم را می دیدم ام صدایشان را نمی شنیدم با کمک پدر بلند شدم نریمان دست در کت ادریس کرد و دستته کلیدش را برداشت و به سمت ماشین رفت .تایپ عاشقان رمان نعیم هم بدون هیچحرفی کیفم را کشید دست در ان کرد و با دسته کلید به راه افتاد . همراه پدر به آرامی به سمت ماشینش رفتم که نعیم دوان دوان به طرفم آمد جند بار محکم تکانم داد و من که می داسنتم به دنبال ماشینم می گردد با دست به آن سمت اشاره کردم و نعیم باز شروع به دویدن کرد و به سمت آن رفت .
کنار پدر در ماشین نشستم کت ادریس را روی صورتم گذاشتم و شروع به گریه کردم .
نادیا گریه نکن .
این صدای ادریس بود با خوشحالی سرم را بلند کردم وقتی دیدم هنوز در ماشین کنار پدر هستم ناامید شدم .
از بوی تن ادریس که از کتش می امد سرمست شدم و کمی آرام گرفتم . ماشین از پیچ بعدی که می گذشت به سختی خودم را کنترل کردم و با صدای گرفته به پدر گفتم : من را به خانه خودمان ببر .
پدر با مهربانی گفت : من هم داشتم تو را به خانه خودمان می بردم دخترم ناراحت نباش
نه پدر منظورم خانه من و ادریس است
امروز را به خانه ما بیا بعد که بهتر شدی به خانه خودتان برگرد .
خواهش می کنم پدر من را به انجا ببر
پدر کمی فکر کرد و گفت : پس نعیم باید پیش تو بماند .
زمانی که سکوتم را دید چند بوق برای نعیم که جلو تر از ما می رفت زد و به او اشاره کرد که به ددنبال او بیاید نعیم سرعت ماشین را کم کرد
با دلهره پرسیدم .
پدر ادریس مرده ؟
نمی دانم تا همین چند لحظه قبل که من با عمارخان تماس گرفتم گفت که او زنده است اما ...
اما چی ؟
پدر مکثی کرد و گفت : ایست قلبی کرده و چندان حالش خوب نیست
من را پیش او می برید ؟
نه عمارخان گفت : که تا او نگفته به دیدن آنها روی یعنی ...
پدر ؟
نمی دانم که تو چه کار کردی اما عمارخان خیلی از دستت عصبانی بود و گفت به نادیا بگویید اگر ما می خواستیم خودمان به ادریس می گفتیم یاسین را کجا خاک کردییم و دیگر نمی خواهند تو را ببینندعمارخان با عصبانیت گفت به نادیا بگویید همه چیز را خراب کرد و اگر تو را در نزدیکی خانه آنها یا ادریس ببیند شاید برای همیشه پشیمان شوی .
نه پدر این اماکان ندارد . من گناهی نداشتم .
نادیا مگر تو چه کار کردی عمارخان را که آدم عاقلی است اینطور عصبی کردی که حتی حاضر به دیدن تو نیست .
مبهوت به پدر نگاه کردم نفسش را بیرون داد و گفت : امیدوارم که ادریس زنده بماند .
چنگی به دلم زده شد با خودم فکر کردم با مرگ ادریس من هم خواهم مرد ادریس زندگی من بود و من باید او را می دیدم .
پدر من می خواهم به دیدن ادریس بروم حتی اگر عمارخان کتکم بزند
نه نادیا من با عمارخان در ارتباط هستم و هر اتفاقی که بی افتاد را به تو می گویم . من می دانم که تو طاقت نداری و می خواهی ادریس را ببینی اما بهتر است که تا فردا صبر کنی .
پدر ....
نه نادیا گوش کن . عمارخان حتما خوبی تو را می خواهد که می گوید به دیدن آنها نروی . ما که نمی دانیم الان مادرو خواهر ادریس در چه شرایطی هستند حتما برخورد خوبی با تو نمی کنند . من وقتی با عمارخان تماس گرفتم شنیدم که مهدیس به زور گوشی را از دست او گرفت و شروع به ناسزا گفتن کرد . انها الان آن قدر ناراحت و عبانیی هستند که نمی توانند خودشان را کنترل کنند
اما پدر من مقصر نیستم باور کنید .
ماشین در مقبال خانه آرزوهایم ایستاد دو ماشین دیگر پشت ان متوقف شدند و نعیم پرسید : پدر چرا اینجا ؟
نادیا خواسته بود . نعیم تو پیش او بمان نریمان تو هم برو و پرینازز را به خانه خودمان ببر و به مادرت بگو نگران نباشد تا من سری به عمارخان و ادریس بزنم .
گفتم : من را هم ببرید التماس می کنم .
نادیا اگر بخواهی اینطوری رفتار کنی من هم همین جا می مانم و کاری برایت نمی کنم .
من در ماشین می مانم قول می دهم .
پدرنشست و نگاهم کرد .
بادلخوری به اتاقم رفتم و جند لحظه بعد صصدای بسته شدن در خانه بلند شد . ذهنم کار نمی کرد و به سقف سفید زل زده بودم و لحظه شماری می کردم که روز بعد فرا برسد و من به دیدن ادریس بروم . زمان عذاب اور و کشنده شده بود و تا گذشت ساعتی صدبار می مردم و زنده می شدم صدای ادریس که به سختی آخرین جملات را می گفت در گوشم می پیچید و چهره اش سرخ شده بود . در مقابل چشمانم ظاهر شد می خواستم فریاد بگشم اما صدایم در گلو خفه می شد . دلم شور می زد و از کار نکرده ام پشیمان شده بودم . ادریس با دیدن ساغر حالش بدتر شده بود و او با رگیه هایش اوضاع را خراب تر کرد .
ضربه ای به در خورد و نعیم با خوشحالی وارد اتاق شد
نادیا ادری.....
میان حرفش پریدم و پرسیدم .
ادریس چی نعیم
او زنده است و پدر گفت حالش بهتهر اما حسابی شکوه شده .
با خوشحالی صورت نعیم را بوسیدم و اشک شوقم جاری شد
نعیم کناری نشست و گفت : اما نادیا
با نگرانی به نعیم نگاه کردم .
من که گفتم ادریس حسابی شوکه شده .
خب ؟
نمی دانم اما اننگار به این زودی نباید به دیدن او امیدوار باشی .
یعنی چی ؟ چرا نباید او. را ببینم .
نمی دانم فردا همه چیز معلوم می شود .
نعیم به ساعتش نگاه کرد و در حالی که از خانه بیرون می رفت گفت : من می روم خرید کنم چیزی در این خانه نیست در اینن مدت ادریس اینجا چطور زندگی می کرد >
با خنده گفت : حتما گرسنه می ماند .
نعیم از خناه بیرون رفت و با دنیایی عذاب تنهایم گذاشت . نمی دانستم ادریس کجاست که مخفیانه به دیدن او بروم . چند روزی از ان روز گذشت . و روزهایم را با زل زدن به عکس ادریس و شب ها با کابوس تکان خوردن موهایش روی دوش عمارخان سپری می کردم .وبلاگ عاشقان رمان نعیم نگهبان سرسختی بود که حتی برای خرید هم اجازه خروج نمی داد و تمام کارهایش را نریمان انجام می داد ..پدر گفته بود که ادریس از بیمارستان مرخص شده اما هنوز من حق نداشتم به دیدن او بروم . به هرکجای خانه که نگاه می کردم ادریس را می دیدم .گاهی او را می دیدم که از جا کلیدی دارد به اتاقم نگاه می کند و من غافلگیرش می کنم و بعد با صدای بلند هر دو می خندیم . نعیم با صدای خنده ام به طرفم می امد و تکانم می داد و گفت : دیونه شدی .
در حالی که هنوز می خندیدم اشک از چشمانم جاری می شد . من ادریس را می خواستم اما کسی حالم را درک نمیی کرد و نمی خواست بفهمد که من بی ادریس نمی توانم زندگی کنم و نعیم با این مراقبتش از من بیشتر عذابم می دهد . حاضر بودم تمام عمرم را از دست بدهم اما فقط یک بار دیگر ادریس را ببینم در چشمان او نگاه کنم و او دستش را دور شانه ام حلقه کند .
در رویاهایم با ادریس خوش بودم و به قاب عکسس عروسسی مان که شکسته بود نگاه کردم . چشم به در داشتم تا ادریس خودش به خانه ایی که حالا برایم زندان شده بود برگردد .
عصر بود و دلگیر تر از همیشه کناری نشسته بودم و نعیم خوابیده بود . با شنیدن صدای زنگ با خوشحالی از برگشت ادریس به طرف در دویدم و ان را باز کردم .مهدیس با چهره ای در هم کشیده و عصبی به همراه مازیار وارد خانه شدند . مازیار متعجب به خانه نگاه کرد و گفت : نگاه کن مهدیس خیلی وقت بود به این خانه نیامده بودیم اینجا چقدر تغییر کرده
مازیار این حرف را زد و بی توجه به من روی مبلی که همیشه ادریس روی ان می نشست نشست .
مهدیس به سردی گفت : بله مازیار اما این خانه بدون ادریس که لطفی ندارد حتی اگر آدمی متظاهر در ان زندگی کند و بی خیال از ان باشد که چه بلاییی بر سر صاحبخانه واقعی آورده است .
پسیدم : منظورتان چیه مهدیس خانم ؟ ادریس کجاست ؟ حالش خوب است ؟
مهدیس چشمانش را تنگ کرد و گفت : اینطوری حرف نزن دلم سوخت . چه مظلومانه .یعنی تو نمی دانی که چه بالیی سر ادریس آورده ای ؟
من ... من که ....
مهدیس باز میان حرفم پرید و گفت : حرف نزن نادیا که تا به حال به اندازه کافی تو را تحمل کرده ام .
مهدیس خانم شما چرا اینطوری می کنید؟
مهدیس با گام های بلند به طرفم آمد و شانه هایم را محکم گرفت و به شدت و با خشم تکان داد و گفت : خوب گوش کن بازی تمام شد تو باید به خواست ما که خانواده ادریس هستیم از این خانه بروی .
ناباورانه به او نگاه کردم و پرسیدم : اما .... چرا ؟
مازیار گفت : چون ما می خواهیم .
این مسئله به شما مربوط نیست آقا مازیار ....
مهدیس سیلی محکمی به صورتم کوبید و گفت : تو باید به همسر من احترام بگذاری
مازیار بلند شد و به سمت گلدانی که ادریس خریده بود رفت و گفت : گمانم این قبل در این خانه نبود . وو آن را به طرف دیوار پرتاب کرد و با خنده گفت : این تازه اولش است خانم . ادریس دیگر به این خانه بر نمی گردد و
بعد در حالی که به خودش اشاره می کرد گفت : این خانه به صاحب اصلی اش می رسد .
به سختی خودم را کنترل کردم و گفتم : این خانه صاحب دارد .من هسر ادریس هستم حتی اگر او مرده باشد .
مهدیس با تمسخر گفت : همسر ؟ کدام همسر نادیا همه چیز را از همان روز اول می دانم از همان موقعی که آمدم تا شما را از حیاط صدا کنم همه حرف ها و قرارهایتان را میی دانستم مدت زیادی که کنار در ایستاده بودم و به حرف های شما گوش می کردم .
با خشم گفتم : وقتی ادریس به خانه برگشت جواب این کارهایتان را خواهید دید .
مازیار گستاخ گفت : نه خاننم خیلیی امیدوار به برگشت ادریس به این خانه نباش تو باید از این خانه برویی . من پسری دارم که نوه خانواده صامت به حساب می اید و او برای اینده اش به این خانه نیاز دارد .
نعیم در حالی که با آرامش از پله ها پایین می امد گفت : اما مهدییس خانم و آقا مازیار دیر به فکرتان رسید که این خانه را تصرف کنید جون پدر شما رسما این خانه را به نام نادیا کرده و اگر الان از این خانه بیرون نروید از شما شکایت می کنم این سیلی را هم که زدید بعدا تلافی می کنم .
مهدیس با پرخاشگری گفت : تو هیچ کاری نمی توانی بکنی می دانم که چطور باید این حماقت پدرم را درست کنم و خانه را از تو آدم حریص پس بگیرم .
نعیم خونسرد گفت : حتما هر کاری که از دستت بر می آید انجام بده . احتیاجی به بدرقه تان است یا خودتان از این خانه بیرون می روید ؟ می دانید که من به خوبی از عهده ی این کار بر می آیم .
مهدیس با خشم نفسی کشید و گفت : می بینم که این خانه مدعی دیگری هم داررد .
نعیم شانه ای بالا انداختو گفت : بله درست می بینی من هم مدعیی این خانه هستم .
مازیار به طرف نعیم رفت و یقه لباسش را گرفت و مهدیس به سمت من که می خواستم برای جلوگیری از درگیریی به سمت آنها بروم امد و محکم به سمت عقب هولم داد .
نعیم با صدای بلندی گفت : مهدیس خانم من فکر می کنم اگر همین حالا از خانه بیرون نروید برای شما آنچه بین شما گذشته و خانواده تان بد می شود .
مازیار متعجب نگاهی به مهدیس کرد و مهدیس نگاهش را به زمین دوخت و بعد با حالت عصبی گفت : من گذشته ای ندارم که تو من را از آن می ترسانی گذشته من مازیار است و بس . تو فکر می کنی با تفرقه انداختن بین من و مازیار می توانی کاری از پیش ببری ؟
با تعجب پرسیدم : نعیم تو چه می دانی که نمی دانم ؟
خیلی چیز ها نادیا اما قبل از گفتن باید اینها را از خانه بیرون بیاندازم .
نعیم محکم دستش را به سینه مازیار کوبید و بلوز او را در دیتش مچاله کرد و او را به سمت در کشید مازیار که غافلگیر شده بود به دنبالش رفت و نعیم به مهدیس نگاه کرد و او خودش سرش را پایین انداخت و به دنبال مازیار رفت و نعیم در حالی که در را به روی آنها می بست گفت : اگر باز هم در هر شرایطی شما را این اطراف ببینم آن وقت اینطوری رفتار نمی کنم . حتی زمانی که ادریس به این خانه برگشت .
بعد از رفتن آنها نعییم روی مبلی آرام نشستت به دستی محکم به صورتش کشید با کنجکاوی پشم به دهان او دوختم .
بگو نعیم تو از مهدیس چه می دانی و ....
نعیم میان حرفم امد و گفت : بلند شو تا با هم به جایی برویم که همه حقایق در ان است .
نعیم خواهش می کنم بگو کجا می رویم .
نه نادیا من می خواستم شما را در شرایطی با این حقیقت رو به رو کنم که اوضاع بهرت باشد . من الان قبل از این که پایین بیایم با عمارخان تماس گرفتم و گفتم که مهدیس و مازیار به اینجا آمدند و داد و ریاد راه انداخته اند عمارخان با جدیت گفت آنها را بیرون کنم . من که خودم می دانم تو واقعا صاحب این زندگی نیستی اما باید آن خانه را برای ادریس حفظ کنیم .
نعیم تو از کجا می دانی
اگر زودتر آماده شوی تو هم متوجه می شوی .
میان پله ها نعیم با خنده گفت : نادیا یادم رفت به تو بگویم من با یک شرط تو را به حقیقت می رسانم تو باید چشم هایت را در تمام مسیر ببندی .
در خیالم می دیدم زمانی که نعیم چشمانم را باز میی کند ادریس رو به رویم ایستاده و او چشمم را بسته تا خودم راه را یادنگیرم و بدون اجازه آنها به دیدن ادریس که نمی دانم در چه شرایطی است نورم . بار ها و بارها با عمارخان تماس گرفتم و او بعد از شنیدن صدایم تماس را قطع کرده بود .

سه شنبه 24 مرداد 1391 - 13:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
نعیم تکانم داد و گفت : با تو هستم نادیا ؟ بله ؟
رسیدیم اما تو هنوز هم نبایید چشمت را باز کنی من کمکت می کنم تا پیاده شوی .
ما کجا هستیم ؟
الان می فهمی
نعیم دستم را گرفت و گفت : به آرامی بیا
همه جا ساکت بود اما صداهایی که گاهی شنیده می شد برایم آشنا بود .
نعیم تک ضربه ای به در زد و وارد اتاقی شد با مهربانی سلام پرسوزی کرد و صدای دختری جواب سلامش را داد
ببخشید خانم این خواهر من برای فهمیدن حقیقت پیش شما امده است .
صدا ظریف دختر گفت : به نظر من خیلی زود است من می خواستم که این خانم همراه همسرش به اینجا بیاید
نعیم گفت : شما که در جریان همه چیز هستید همسرش نمی تواند پیش شما بیاید
به نظر من این خانم را ببر و تا وقتی که همسرش خوب نشده به اینجا نیاورش
با التماس گفتم : نه خانم خواهش می کنم من می خواهم با شما صحبت کنم .
او پرسید تو مطمئنی ؟
به خانم مطمئنم
نعیم خندید و من کلافه سرش داد کشیدم : نعیم کافی است دیگرر من دارمم از بی خبری ادریس می میمرم
نعیم گفت : ببخشید
کمی به خودم مسلط شدم و گفتم : نه نعیم من معذرت می خواهم متوجه نبودم .
این را به خاطر این که من برادرت هستم می گویی یا از سر کنجکاوی صحبت با این خانم ؟
به خاطر هر دو نعیم خواهش می کنم .
صدا ظریف دختر گفت : چشمش را باز کن .
نعیم به طرفم آمد و چشمم را باز کرد . آب دهانم خشک شد و از چیزی که می دیدم موهای تنم راست می شد . او مهشید بود که با خوشحالی روی دراز کشیده بود و با نعیم صحبت می کرد کمی چشم هایم را به هم فشردم و از صورتم نیشگون گرفتم وقتی مطمئن شئم که بیدار هستم به مهشید زل زدم اصلا توان حرف زدن نداشتم و منتظر تکان دستس بودم که از خواب بیدارم کند .
مهشید کمی چشمش را تنگ کرد و گفت : نادیا عزیزم .
نعیم خندید و گفت : مهشید این نادیا هر وقت از چیزی غافلگیر میشود اینطوری به او زل می زند و توان حرف زدن ندار
نعیم محکم چند بار تکانم داد و از ان حالت میخکوب بیرونم کشید . خودم را روی مهشید انداختم با صدای بلند شروع به گریه کردم مهشید در حالی که می خندید گفت : نعیم این دختر اصلا به تو شباهتی ندارد من وقتی با تو حرف زدم تو فقط لبخند زدیی
نعیم شانه ای بالا انداخت و گفت : خب همان کافی بود .
مهشید گفت : نادیا همینطور می خواهی گریه کنی
سرم را از روی شانه مهشید برداشتم و به آن چشمان یاقوتی اش نگاه کردم . جشمانی که جندان هم بی شباهت به چشمان ادریس نبود و با نفس بریده گفتم : خوشحالم مهشید خیلی خوشحالم چه قدر دوست داشتم که ادریس اینجا بود و در شادی هم شریک می شدیم .
مهشید گفت : می دانم نادیا جان تو خیلی سختی می کشی .
نعیم روی صندلی کنار تخت نشست و گفت : مهشید می دانی امروز چچه کسی به آن خانه آمده بود ؟
نه حتما پدرم امده بود .
نعیم گفت : مهدیس و مازیار امده بودند و می خواستند که نادیا را از ان خانه بیرون کنند .
نعیم من باید فکرش را می کردم که مهدیس به این بهانه که من و ادریس دیگر نمی توانیم مدعی برای او شویم می خواهد همه ثروت ها را به نام خودش کند .
با تعجب به مهشید و نعیم که آن طور صمیمی با هم صحبت می کردند نگاه کردم و مهشید گفت : نادیا جان اینطوری نگاهم نکن خجالت می کشم .
سرم را به طرفین تکان دادم و مهشید گفت : نعیم نادیا را از اینجا ببر و خودت برایش تعریف کن که چه اتفاقی افتاده
نعیم با کلایه گفت : نه مهشید من این همه راه او را آورده ام تا خودت تعریف کنی .
پس بیا کمک کن تا کمی بشینم و این دختر زیار را که مثل مرده رنگی به صورت ندارد بهتر ببینم . نادیا تو با خودت چه کردی ؟
به حوصصله گفتم : این ها همه با برگشت ادریس درست می شود .
مهشید نگاهی به نعیم کرد و خندید و گفت : نعیم من نمی دانم از کجا شروع کنم .
نعیم در جواب مهشید گفت : از بچگی تان شروع کن .
من و برادر هایم همیشه از بچگی با هم بودیم و علاقه ای غیرقابل وصف بینمان بود این علاقه آن قدر زیاد بود که ما حتی متوجه بزرگ شدنمان نشدیم . مهدیس خواهر کوچک ترمان
نعیم میان حرفش پرید و گفت : مهشید همه حقیقت را بگو .
خب راستش مهدیس دختر عموی مان بود او هنگامی که یازده سال داشت مادرش او را به ما سپرد و برای همیشه ترکش کرد عمویم هم سال ها قبل ممرده بود .
سطلی آب سرد روی سرم ریخته شد و با تعجب بیشتری به دهان او نگاه کردم . مهشید ادامه داد نادیا جانن ما باید به خاطر قولی که به پدرم داده بودیم او را خواهرمان صدا می کردیم پدرم برای او اسم جدید گذاشت و او شد خواهر ما ..
ناباورانه گفتم : اما او خیلی به شما شباهت دارد
چون همه ما شبیه پدر بزرگمان هستیم پدر وعمویم شباهت زیادی به هم داشتند داشتم می گفتم من و برادرهایم همیشه در هر حال با هم بودیم و مهدیس از ما کناره گیری می کرد . دوست داشت ییاسین با او ازدواج کند اما بعد از این که او را خواهر صدا کردیم همه باورشان شد . این کار غیر ممکن بو.د ادریس به خاطر این که اط طرف مهد کودکشان به کوه رفته بود در انجا به خاطر قابلیت هایش و نجات یک دختر مورد تحسین قرار گرفته بود کوه علاقه
نادیا به چی می خندی
با این سوال مهدیس از رویای روزی که ادریس با هیجان ماجرا را برایم تعریف می کرد بیرون آمدم و گفتم : دختری که ادریس نجات داد من بودم .
نعیم و مهشید هم زمان با هم گفتند
چی ؟
با خنده گفتم : خودم هم بعد از این که عکس دسته جمعی مان را در اتاقش دیدم متوجه شدم و ادریس کلی از ان روز برایم صحبت کرد .
پس تو همان دختر بچه بودی که به خاطر بوسیدن صورتش از مربی مهد سیلی خوردی ؟
بله مهشید جانن من بودم .
مهشید ذوق زده گفت : می دانی بعد از این که تو دیگر به مهد نرفتیی ادریس خیلی نارات بود و کاری کرد که مربی مهد از انجا فرار کرد . او در جیب مربی اش سوسک گذاشت و البته خودش هم از مهد اخراج شد .
نعیم گفت : مهشید برو سر اصل مطلب من باید با نادیا زود به خانه برگردم . چقدر حرف می زنی .
کمهشید پشت چشمی نازک کرد وگفت : به طور کل از ان بهه بعد تفریح ما شد کوهنوردی و ادریس از کوه ببالا می رفت . من و یاسین که چندان علاقه ای به آن کار نداشتیم گاهی پایین کوه منتظرش می شدیم تا او به اوج برود و برگردد مدتی بود که یاسین عاشق شده بود ادریس از ورود یکی دیگر به جمعمان ان قدر خوشحال بود که همه جا پاپیچ یاسین می شد که اسم ان دختر را بداند و یاسین با سرخی فقط می خندید .
روز تولد یاسین بود که گفت : امروز به خاطر تولدم می خواهم تا ان بالا بروم و همه ابرها من را ببینند که چقدر خوشبختم شاید آنها از حسادت گریه شان بگیرد و هوا عاشقانه تر شود . ادریس که از همه ما حرفه ای تر بود به راه افتاد و از ان بالا طنابی برای کمک به ما فرستاد و هرچه خودش بالا تر می رفت ما را هم تشویق می کرد که به دنبال او بالا برویم ادریس به شوخی از ان بالا به من و یاسین که پشت سرش بودیم نگاه کرد و گفت : یاسین بگو اسم آن دختره که قراره با تو ازدواج کند چیست وگرنه طناب را آزاد می کنم تا بیافتی و یاسین گفت خب آن وقت برای همیشه نمی فهمی که او چه کسی است .
ادریس کمی طناب را شل کرد و یاسین پایش روی سنگ سر خورد و با کنده شدن سنگ ها و ریختن انها روی صورتم فریادی کشیددم و ادریس که فکر می کرد به ددورغ فریاد کشیدم گفت : الان به پایین پرتتان می کنم .

یاسین با فریاد گفت : ادریس من دارم می افتم .
ادریس با خنده گفت : پس زود اعتراف کن .
یاسین داد زد : ادریس کمی هم به مهشید فکر کن .
ادریس سرسخت گفت : بگو اسم زن داداشم چیه ؟
با ترس گفتم : ادریس این دیوانگی است .
یاسین دستش را برای گرفتم صخره ای که در زندیکی اش بود دراز کرد اما تعادلش را از دست داد و در هوا معلق شد ادریس که می خندید با دیدن آن وضعیت می خواست به او کمک کند اما یاسین انقدر سنگین بود من را هم که از ان طناب گرفته بودم را آویزان کرد و ادریس که تحمل وزن هردوی ما را نداشت طناب از دستش رها شد و با سقوط ما خود ادریس هم که به آن طناب وصل بود به پایین کشیده شد . من در ان شرایط ترسناک دیدم که یاسین ادریس را در بغلش گرفت و نگذاشت که تنش با صخره ها برخورد کند مدام اسم من را صدا می زد و نگرانم بود اما انگار یاسین می داشنت که من زنده می مانم و ادریس بیشتر در خطر استتا رسیدن ما به زمین تن یاسین تکه تکه شده بود من جچون از انها سبک تر بودم اسیب چندانی در حسن سقوط ندیدم و بعد از برخورد با زمین بود که کمرم مشکل پیدا کرد قبل از این که چشمانم بسته شوود دیدم که یاسین چطور دستش را روی صورت ادریس کشید و فهمید که او زنده است .دستش را به طرفم دراز کرد و دستم را در دستش گرفت و گفت : متاسفم مهشید .و جان داد و دستانش در دستم سرد شد .
گریه راه حرف زدن مهشید را بست و نعیم در حالی که مخفیانه اشک هایش را پاک می کرد لیوانی آب آورد . او بعد از این که گلویی تتازه کرد و نفس عمیقی کشید گفت : بعد از ماجرا تا یادم می آید به اینجا امدم . همه سرگرم مراسم یاسین بودند و از ادریس بی خبر بودم انگار من هم مرده بودم و در این جا فراموش شده بودم تا این که یک روز پدرم به دیدنم آمد و گفت : مادر و ادریس بیشتر از من احتیاج به مراقبت دارند و او از بابت من خیالش راحت تر است اما نادیا من دوست داشتم به خانه برگردم و کنار انها باششم ولی انها ترجیح می دادند که من را در این گوشه تنها ببینند تصمیمم را گرفتم و به خودم قول دادم تا آخر مرم اینطوری رفتار کنم که آنها را از امدن به اینجا پشیمان کنم با دیدن انها وانمود می کردم که حالم بدتر می شود دیگر با انها حرف نزدم و بدنم را تکان ندادم تا آنها هم دیگر به دیدن من نیایند .
خیلی سخت بود اما من توانستم انها را از به اینجا آمکدن منصرف کنم
ولی همیشه چشم انتظار آنها چشم به این در اتاق می دوختمو حسرت می کشیدم . تا این که یک روز ادریس آمد وقتی من را درآن شرایط دید تنها حرفی زد این بود که من به تو قول می دهم هر روز به دیدنت بیایم . من باز همان بازی را شروع کردم پدرم مانع از امدن ادریس به اینجا می شد اما او مخفیانه خودش را به من می رساند و از دنیای پشت این دیوار ها برایم خبر می اورد با من مثل یک عروسک خیمه شب بازی رفتار می کرد دست و پایم را تکان می داد من را روی پشتش سوار می کرد و در اطراف می چرخاند و من ناراحت از ستمی که به ادریس می کنم در خودم بیشتر فرو می رفتم . هر روز یک هدیه جدید و یک خبر جدید روزی که خبر آشنایی با تو را من داد از خوشحالی گریه می کردم اما او فکر می کرد من ناراحت شدم و آن روزی که شما به دیدنم آمدید فهمیدم تو مان دختری هستی که ادریس عاشقش شده و به خاطر من تو را انکار می کرد .
مهشید جان چرا در این مدت خانواده ات ادریس را بر سر خاک یاسین نبرده بودند ؟
نادیا جان چون ادریس با این که می دانشت که یاسین مرده اما باور نمی کرد و همیشه وقتی به اینجا می امد می گفت یک روزی با یاسین به اینجا می اییم او برای تنبیه من با همه نقشه ریخته که من را اذیت کند و امیدوار بود این کابوس ترسناک روزی به پایان برسد
پسیدم : پس نعیم ماجرا ازدواج دروغین من و ادریس را از شما شنیده بود ؟
مهشید که هنوز قطره های اشکش روی کونه اش بود لبخندی زد و گفت : این نعیم بود که من را به نصحیت وادار کرئ بعد از ان روزی که شما همراه ادریس به اینجا آمدید نعیم هر روز به دیدنم می امد و صبر می کرد تا ادریس برود و بعد مخفیانه به اینجا می امد . نعیم خندید و گفت : مهشید این را هم بگو که من چقدر زیر این تخت مفی می شدم . من بعضی اوقات زودتر از ادریس به اینجا می رسیدم و با شنیدن صدای ادریس که به همه سلام می کرد و سر به سرشان می ذاشت زیر این تخت مخفی می شدم . ساعت ها می شستم و به حرف های ادریس گوش می کردم . با تعجب به نعیم نگاه می کردم او با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : کار دل است و حیف بود این دختر به این زیبایی اینجا بماند . من اگر مهشید حتی مثل همان روزی که دیدمش بی حرکت می ماند هم دوستش داشتم .
مهشید با صدای بلند خندید و بعد دستش را روی دهانش گذاشت و گفت : الان همه پرستار ها به اینجا می آیند راستی نادیا مب دانی وقتی که شما از ویلای سرخ برگشتید ادریس از فرط هیجان بدون این که خودش متوجه شود تمام ماجرایی را که با تو بود برایم کرد و گفت : به زودی وقتی یاسین دست از لجبازی برداشت و به دنبال من می آید تا شاهد واقعی شما باشم و قرار بود روز بعد از ان ماجرا ادریس به اینجا بیاید و من را با خودش به خانه ببرد .
با شنیدن این حرف های مهشید ددلم بیشتر برای ادریس تنگ شد و آهی کشیدم . نادیا نعیم به من گفته که پدر نمی گذاردد تو به دیدن ادریس بروی اما شما پدر را به بهانه به اینجا بکشید و به او بگویید چه اتفاقی افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : اما پدرت حتی به ممن فرصت نمی دهد که کلامی حرف بزنم سریع تماس را قطع می کند .این آقا نگهبان هم نمی گذارد از خانه بیرون بروم .
نعیم خندید و گفت : همه در شرایط بدی هستند .
از فرصت استفاده کردم و گفتم : نعیم ادریس کجاست ؟
نمی دانم نادیا باور کن . انها حتی به پدر هم نمی گویند که او کجاست
مهشید کمی فکر کرد و گفت : نعیم تو به خاطر این که مهدیس به آن خانه آمده و باعث عذاب نادیا شده با او تماس بگیر من می دانم که پدرم بی دلیل کاری را نمی کند و حتما نگران نادیا می شود .
نه مهشید اینطوری برای مهدیس هم بد می شود .و عمارخان از او دلخور می شود .
نادیا پدرم باید بداند که چه ماری در آستینش پرورش داده
نعیم همانجا گوشی اش را برداشت و بعد از چند لحظه گفت : سلام عمارخان .... نه من قصد مزاحمت ندارم و می دانم که شما الان خیلی گرفتارید اما مهدیس خانم نادیا را کتک زد و او خیلی بی تابی می کند .... چرا باید چنین کاری را کنیم . ما ترجیح می دهیم اگر بخواهیم آن خانه را پس بدهیم به خود شما بدهیم .... نه خیر صورتش به خاطر سیلی مهدیس خانم درد می کند . ما منتظر شما هستیم .
نعیم گوشی را در جیبش گذاشت و گفت : الان عمارخان برای دیدن نادیا به خانه می رود
مهشید خندید و گفت : نعیم آنطوری که تو حرف زدی من هم باور کردم عمق فاجعه زیاد است
فاجعه ؟
مهدیس را می گویم حواست کجاست ؟
نعیم خندید و گفت : خب خانم دیگر حرف نزن تا فردا که من بیایم و دوباره دهانت را باز کنی .
دست مهشید را گرفتم و گفتم : نه مهشید به زودی تو را به خانه خودمان می برم .
نادیا بلند شو برویم که الا عمارخان نگران تو شده و پاشنه در را از جا می کند .
در تمام طول مسیر برگشت به بازی روزگار فکر می کردک که آدم ها را چطور در گردون خودش می چرخاند تازه به خانه رسیده بودیم که عمارخان هم رسید با نگرانیی به طرفم آمد و من که منتظر لحظه ای بودم که غم دلم را برایش بگویم خودم را در بغل او انداختم و با گریه به او التماس کردم تا به حرفم گوش کند عمارخان دستش را زیر چانه ام گذاشت و به جای سیلی مهدیس که فقط قرمزی اش معلوم بود نگاه کرد و گفت : من نمی فهمم چرا مهدیس این کار را کرده تایپ شده توسط وبلاگ عاشقان رمان . برای ورود به این وب روی اسم وبلاگ کلیک کنید عاشقان رمان
بعد روی یکی از مبل ها به نرمی فرو رفت به گلدان شکسته نگاه کرد و نعیم گفت : این را آقا مازیار شسکت و گفت که از این به بعد همین ماجرا تکرار می شود تا نادیا از این خانه بیرون برود .
عمارخان خسته گفت : نادیا تو با ادریس و زندگی که تاززه داشت شروع می شد چه کار کردی ؟ تو نمی دانی که با این کاری چه بلایی به سرش آورده ای
زمانی که عمارخان به اجبارم تمام حرف هایم را گوش کرد فهمید که من ادریس را به آنجا نبرده ام و این بی تابی های ساغر بوده که او را از پا در آورد سرش را به تاسف تکان داد و گفت : باید حدس می زدم و دستی به صورتش کشید .
عمارخان خواهش می کنم بگویید ادریس کجاست
نادیا مطمئن باش که با دیدن ادریس این آرامش کمی هم که داری از دست می دهی .
کدام آرامش عمارخان فکر می کنم ادریس را از من دور کرده ای . عمارخان با خشم و سرسختی گفت : نادیا بی خودی اصرار نکن دیدن ادریس در ان وضعییت خیلی سخت است .
قاطع گفتم : من خودم را برای دیدن جنازه ادریس آماده کردم بودم و حالا که همین قدر که می بینم او نفس می کشد خودش برایم کلی ارزش دارد . خسته شدم از این که با خاطراتش زندگی کردم من سر ادریس فریاد می کشیدم و می گفتم خاطراتت پوسیده است اما حالا خودم دارم با حاطرات او زندگی می کنم در حالی که او هنوز هست .
عمارخان نگاهی به نعییم کرد و گفت : من نمی توانم تصمیم بگیرم صبر کن قرار است فردا موقتا برای یک روز ادریس را به خانه ببرم .
با اطمینان به عمارخان نگاه کردم و گفتم : اما ادریس خودش خانه دارد . عمارخان گفت :
نه ندارد نادیا
شما به من بگویید که او کجاست چرا من را درک نمی کنید عمارخان شما می دانید که من و ادریس چقدر به هم علاقه داشتیم .
نادیا ماسفم این همان ادریس تو نیست .
یعنی چی ؟ عمارخان جه اتفاقی افتاده ؟
یعنی .... نادیا با من بیا تا بدان امشب چه شب سختی خواهد بود . و از تو خواهش می کنم در مقابل ادریس گریه نکن و از او توقع نداشته باش .....
عمارخان ساکت شد و با عجله گفتم : باشد به شما قول می دهم .
در کمرتین زمان حاضر شدم و با دل نگرانی کنار عمارخان همراه نعیم راه افتادیم بعد از ساعتی که برایم مثل قرننی می گذشت به داخل ساختمانی سفید و بزرگ رفتیم با دیدن آدم های آنجا موهای تنم راست میشد ادریس من اینجا میان این آدم ها بود . وقتی عمارخان در اتاقی را باز کرد از از چیزی که می دیدم زانوهایم شل شده و نعیم در ایستادن کمک کرد
او که آنجا خوابیده بود ادریس نیست من باور نمی کنم .
نعیم با بغض گفت : چرا نادیا این خودش است .
از ادریس چهارشانه با آن موهایم مشکی حالت دارد و پوست و استخوانی مانده بود که پوستش به زردی می زد و تمام موهای سرش را تراشیده بودند . صورتش از شدت صعف چروکیده شده بود و پایین چشمانش به کبودی می زد . لباس سبز کمرنگی به تنش کرده بود اصلا برازنده او نبود مثل بچه ای خوابیده بود با صدای بسته شدن در چشمش را باز کرد و به طرفمان نگاه کرد و لبخند زد .
عمارخان به او سلام کرد و او با شوق جوابش را داد با شنیدن صدای ادریس تمام تنم داغ شد و جان دوباره گرفتم ادریس به طرفمان اشاره کرد و عمارخان بی توجه به او پرسید : امروز حالت چطور است .
ادریس شاد گفت : خیلی خوبم .
کم کم آماده باش تا تو را به خانه ببرم که مادرت منتظر است .
ادریس با آن چشمانش که انگار غریبه ایی دیده باشد نگاهم کرد و گفت : پدر این خانم اینجا چه کار دارد چرا اینطوری نگاهم می کند ؟
ادریس من را نمی شناخت و با حیرت نگاهم می کرد
کمی سینه ام را صاف کردم و قدمی جلو گذاشتم و گفتم : قرار است من در خانه خدمتکار شما باشم و همراه برادرم آمده ام تا ببینم شما از خوشتان می اید و مرا قبول می کنید ؟
عمارخان به تندی نگاهم کرد و گفت : فکر نمی کنم ادریس بخواهد شما از او نگهداری کنید .
اما ادریس گفت : پددر من یک بانکدارم و پول خوبی به او می دهم خانم گفتی اسم شما چی بود .
نادیا
ادریس چند بار این اسم را تکرار کرد : نادیا ؟ نادیا ؟ چه اسم زیبایی
متشکرم آقا ادریس . عمارخان ادریس ما باید برویم ام فردا به اینجا می آیم و تو را به خانه می برم البته اگر بهتر شده باشی و موقتا اما دو روز بعد باز باید به ایمجا بگردی .
عمارخان از کنار ادریس بلند شد و به طرفمان آمد و گفت برویم و خودش از اتاق بیرون رفت نعیم از ادریس خداحافظی کرد و در حالی که از او چشم بر نمی داشتم به سمت در رفتم که ادریس صدایم کرد
نادیا خانم .
با خوشحالی از این که من را شناخته به ظرفش برگشتم و او گفت : لطفا در را پشت سرت ببند .
قلبم شکست و گفتم : باشه من باز هم به دیدن شما می آیم .
ادریس خنده ی شیطنیت باری کرد و گفت : خوشحال می شوم خانم .

سه شنبه 24 مرداد 1391 - 13:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
روی نزدیک ترین صندلی نشستم دستم را روی صورتم گذاشتم و شروع به گریه کردم
عمارخان گفت : نادیا بلند شو برویم
عمارخان ادریس چرا اینطوری شدده ؟
شوک عصبی دیده و بعضی از چیز ها را فراموش کرده
حتی من را ؟ پس چرا حرف های آشنا می زند
بله او خیلی کم افراد را می شنناسد
اما ادریس ....
عمارخان با عجله گفت : باید برویم نادیا ممکن است ادریس از اتاقش بیرون بیاید و تو را اینجا ببیند
تارسیدن به خانه عمارخان به من که ساکت نشسته بودم و چهره نحیف ادریس از مقابل چشمانم دور نمی شد سفارش می کرد که اگر ادریس خواست به خانه بیاید با او چه رفتاری کنم اما من فقط می شنیدم و از آنها سر در نمی اوردمم و تا به خانه رسیدیم به اتاق ادریس رفتم خودم را در آن حبس کردم و با حرص دندان هایم را روی هم فشار دادم تا اشک هایم جاری نشود .
ضربه ای به در خورد و عمارخان وارد اتاق شد و با خوشحالی چند بار صصدایم کرد .
اتفاقی افتاده ؟
بله دکتر با من تماس گرفت و گفت : عمارخان مکث کرد و گفت : دگتر گفته که ما می توانیم فردا ادریس را به خانه بیاوریم .
عمارخان این خوشحالی دارد ؟ شما که می خواستید او را فردا به خانه ببرید .
بله چون دکتر ها معتقد بودند که او تا چند ماه دیگر باید در آن جا بماند اما حالا می گویند که ادریس می تواند فردا به خانه بیاید . من خیلی خوشحالم چون دکتر گفت ادریس حرف های امیدوار کننده ای زده من از تو متشکرم نادیا
ادریس توانسته دکتر ها را برای برگشت به خانه متقاعد کند
عمارخان شما دارید چیزی را از من مفخی می کنید ؟ چرا متشکرید ؟
نه نادیا باور کن فقط خیلی خوشحالم . من الان با خود ادریس صحبت کردم حالش خیلی خوب بود .
با ناباوری به عمارخان نگاه کردم و گفتم : هرچی که شما می گویید من گوش می کنم اما ادریس را به خانه خودتان نبرید .
نادیا این برای خود ادریس لازم است که مدتی در خانه ما بماند و کمی بهتر شود تو که خوبی ادریس را می خواهی بباید درک کنی و به او کمی فرصت بدهی . من نمی دانم با آمدن ادریس به این خانه چه اتفاقی می افتد شاید او با دیدن عکس یاسین باز هم تعادلش راا از دست بدهد . بگذار ادریس در شرایطی به این خانه بیاید که بتواند تو را در کنار خودش داشته باشد .
با دلخوری از پنجره به بیرون که برف می بارید نگاه کردم .
عمارخان پرسید : به چی نگاه می کنی ؟ متوجه ی حرف هایی من می شوی ؟
به برف .
عمارخان به سمت پرنجره رفت آن را باز کرد و دستش را از آن بیرون برد و فت : نادیا بیا ببین در تاریکی برف معلوم نیست اما می شود آن را روی دستت حس کنی . مثل جوتنه ای می مامند که نمی توانیم آن را با چشم ببینیم . اما می توانیم آن را حس کنیم .
با خودم فکر کرردم ادریس هم مثل من از جوانی اش چیزی نفهمید
کنار عمارخان ایستادم او دستانش را از پنجره داخل آورد به طرفم برگشت و به صورتم زل زد و گفت : به خاطر علاقه ات به ادریس طاقت بیاور و از اتاق بیرون رفت .
سرمم را کنار تخت ادریس گذاشتم به خاطر سلامتی او از خوشحالی اشک ریختم و با خودم فکر کردم مدتی دوری از او باعث می شد بیشتر قدر او را بدانم و این برای من خیلی خوب بود و می توانستم برای علاقه ام به ادریس ارزش قایل باشم . هوای اتاق سرد شده بود دندان هایم از سرمان به هم می خورد اما همین قدر که در هوایی نفس می کشییدمم که ادریس نفس کشیده بود برایم ارزشمند بود و از نگاه های خشمگین وسلطه جوی قاب عکس یاسین هم نمی ترسیدم . صبح کنار پنجره ایستادم و از آن به بیرون که پر برف بود و سفیدی یک دستی داشت نگاه کردم .
نادیا ؟
به سمت صدا برگشتم نعیم کنار در ایستاده بود
بله
بیرون برف نشسته ؟
بله خیلی زیاد می خواهی بروی بیرون ؟
بله جالب است
چی مگر تا به حال برف ندیدی ؟
این که ... هیچی فراموششش کن . شب گذشته قبل از این که عمارخان از اینجا برود گفت به تو بگویم خودش دنبال ادریس می رود تو اصلا به آنجا نرو مدایا من می خواهم به دیدن مهشید بروم اما خواهش میکنم از خانه بیرون نرو شاید ادریس خودش بخواهد که به اینجا بیاید و با نوبد تو در این خانه ناراحت شوند .
نعیم از خانه بیرون رفت و من به سرعت لباسم را پوشیدم و به سمت آسایشگاهی که ادریس در آن بود رفتم در کناری پشت یک درختت مخفی شدم مدتی بعد عمارخان و ادریس از ان بیرون آمدند عمارخان کلاهی را که ادریس معمولا سرش می گذاشت را به طرفش گرفت و ادریس که به محوطه سفید پوش قدمی گذاشت سرش را میان یقه اش فرو برد و بخاری از دهانش بیرون داد و کلاهش را به سرش کرد و در حالی که سوار ماشین می شد دستش را برایم تکان داد و در ماشین نشست . با هیجان از ابن ادریس من را دیدن نفس عمیقی کشیدم . با تردید شماره ی عمارخان را گرفتم و چند لحظه بعد از آن صدای خوشحال او را شنیدم که بله ای گفت : سلام عمارخان نادیا هستم
بله بله می شناسمتان .
می خواستم بدانم ادریس را به خانه خودش می اورید .
نه ما که با هم صحبت نمی کردیم من نمی گذارم که ادریس به آن زودی به خانه آن خانه برگردد هر وقت که زمانش رسید با تو تماس می گیرم .
اما عمارخان من خانه را برایی ورود او آماده کردم .
من کار دارم و نمی توانم با تو صحبت کنم عزیزم . من و ادریس سردمان است .
متوجه ام عمارخان نمی خواهد بهانه بیاورید .
و تماس را قطع کردم .
ناراحت بودم و با پاهایم که به فرمان عقلم بی چهت راه می رفت و به فرمان قلبم دستور به دیودن دنبال ماشین عمارخان را می داد به سمت ماشینم حرکت کردم . دانه های فبرف دوباره شروع به باریدن کرده بودند که به خانه رسیدم .
نعیم روی مبلی نشسته بود و در حالی که میوه می خورد تلوزیون نگاه می کرد با دیدنم پرسید : نادیا چی شده ؟
هیچی ادریس به هماراه عمارخان به خانه شان رفت .
نعیم روی بمبلی نیم خیز شد و همه ماجرا را برای او که کنجکاوانه نگاهم می کرد تعریف کردم نعیم با خوشحالی دست هایش را به هم گوبید و گفت پس حالا وقتش رسیده
وقت چی ؟
نادیا من باید بروم کلی کار دارم
من از حرف تو سر در نمی اورم . پس خواهش می کنکم .واضح تر صحبت کن . نعیم نگاهم کرد و گفت :
باشد حالا که حوصله نداری تو برو من خودم ترتیب همه کارها را می دهم .
نعیم با خوشحالی لباس های گرمشس را پوشید شال قهوه ای پنهش را تا جلوی دهانش بالا کشید و گفت : من رفتم خداحافظ
با رفتن نعیم خانه در سکوتی عمیق فرو رفت .
با اشتیاق شروع به تمیز کردن خانه کردم و منتظر بودم که ادریس بعد از طهر برگردد اما این انتظار بی فایده بود . از نعیم هم خبری نشده بود ناراحت ادریس بودم که تلفن خانه به صدا در امد . با خوشحالی از این کع عمارخان برای برگشت ادریس تماس گرفته به سمت تلفن دویدم .
بله
سلام نادیا
با شنیدن صدای ادریس که خیلی آهسته صحبت می کرد متعجب پرسیدم :چی شده ؟ من به تو سلام می کنم تو می پرسی چی شده ؟
سلام چی شده چرا آهسته صحبت می کنی ؟
چون مخفیانه تماس گرفتم تو چه کار می کردی ؟
هیچی نشسته بودم و به دیوار ها نگاه می کردم همه ی کارهاییم را انجام داده ام .
ادریس پرسید برادرت کجاست
از صبح رفته بیرون
تو تنهایی
بله
نادیا ننمی ترسی ؟
نه آقا ادریس نمی ترسم .
تو چرا اهسته صحبت می کنی ان جا که کسی نیست .
حق با ادریس بود و من با شنیدن صدای آرام و آهسته ی او تحریک شده بودم و آرام صحبت می کردم .
با خنده گفتم . حواسم نبود . اتفاقی افتاده که تماس گرفتی ؟
راستش می خواستم بپرسم من با تو چه نسبتی دارم ؟
با دستپاچگی گفتم : خب من نوه ی پسرعموی دختررخاله مادر شما هستم به خاطر نبود جا .../
حالا فهمیدم نمی خواهد توضیح بدهی نادیا تو خوب خانه تمیز کردی ؟
بله همه جا را تمیز کردم و خودم هم در یکی از اتاق ها وسایلم را جا داده ام .
غذا آماده کردی
هنوز نه جطور ؟
من گرسنه ام اما هنوز غذا را آماده نکرده اند نادیا من فردا به خانه می ایم و می خواهم همه چیز را برایم مرتب کنی .
همین حالا هم خانه مرتب است
ادریس گفت پدرم آمد خداحافظ .
از خوشحالی نفس عمیقی کشیدم احساس می کردم ادریس من را شناخته و می داند که چرا در این خانه هستم . اما سوال های مردد و نگاه های ادریس برایم غریبه بود و هیچ حالتی از علاقه در آن نمی درخشید و بیشتر شیطنت بود . اگر او من را شناخته بود حتما به خانه می امد و مدام این سوال را از من نمی پرسید که چه نسبتی با من دارد ان حالت گیجی و سردرگمی ادریس من را هم بهم ریخته بود نمی توانستم درست فکر کنم . دیگر من را نمی خواست باید چه کار کنم .
تا صبح هزار سال گذشت و برای برگشت ادریسس لحظه شماری می کردم اما روز از نیمه گذشته و خبری از ادریس نبود. دیگر مطمئن شده بودم از ادریس خبری نیست که صدای زنگ در بلند شد از خوشحالی پایم به لبه ی میز گیر کرد و زمین خوردم اما سریع بلند شدم و به سمت در دویدم در را باز کردم نفسم به شماره افتاد و با دهان باز به آدم های جلوی در نگاه می کرد .و این امکان ندارد
چرا مگر نمی توانم به اخنه شما بیایم ؟
هنوز هم باورم نمی شد و نیشگونی از صورتم گرفتم حتما از تنهایی خیالاتی شده بودم . اما چه طور ؟ نعیم گفت : فرار کردیم
با تعجب پرسیدم : چه کار کردید ؟ نعیم خندید و گفت : هر کاری کردم نتوانستم آنها را راضی کنم که او را بیرون بیاورم حتی خود مهشید هم با دکترش صحبت کرد اما او اجازه نداد و گفت باید پدرش بیاید و ما هم فرار کردیم .
اما چطوری ؟ نعیم چرا چنین کاری کردید ؟
مرا کنار زد و گفت : بعدا برایت تعریف می کنم این دختر امانت است و الان سرمان می خورد . نعیم صندلی چرخ دار مهشید را هل داد و وارد خانه شدند .
مهشید که بغض سنگینی داشت پرسید : ادریس امده
هنوز نه
مهشید دوباره پرسید می اید اگر ادریس باشد که به زودی پیدایش می شود
نادیا مهشید حسابی خسته شدده او را کجا ببرم ؟
مهشید گفت نادیا اگر ناراحت نمی شوی و امکان داد من را به اتاق یاسین ببر و به ادریس نگو که من اینجا هستم .
با ترید پرسیدم : اما تو چطوری می خواهی از این پله ها بالا بروی ؟
نعیم گفت همانطوری که از پله های بهزیستی فرار کردیم .
نعیم مهشید را روی دوشش سوار کرد و از پله ها بالا برد و در اتاق یاسین گذاشت . و نفس نفس زنان از پله ها پایین آمد و گفت : نادیا خواهش می کنم برو ببین به چیزی احتیاج نداشته باشد . با تردید به نعیم نگاه کردم و از پله ها بالا رفتم هنوز هم باورم نمی شد
ضربه ای به در زدم و وارد اتاق شددم .
مهشید جان چیزی احتیاج نداری ؟
چرا لباس می خواهم خسته شدم از این لباس های یک رنگ و یک مدل . دوست دارم لباس های رنگی و خوش دوخت بپوشم .
لباس ؟
بعد کمی فکر کردم و گفتم : دوست داری یک دوش اب گرم بگیری من کمکت می کنم
مهشید خوشحال گفت :البته اما خودم خجالت می کشیدم به تو بگویم
الان به نعیم می گویم کمکم بیای
مهشید با چشم های گرد شده و متعجب نگاهم کرد . خندیدم و گفتم : نترس می خواهم تو را تا نزدیکی حمام بیاورد
نعیم را صدا کردم مهشید شاد و خسته روی تخت یاسین دراز کشید و به پلیور آبی اش که تنش کرده بودم دست کشید و گفت :
با این که آنجا خیلی خوب بود و همه به من رسیدگی می کردند اما دیگر دوست ندارمن برگردم .
مهشید باور کن اگر من می دانستم که تو سالمی زودتر از اینها تو را به خانه می اوردم و حالا که خودت آمده ای دیگر نمی گذارم بروی
مهشید خنده لطیفی کرد و گفت : نعیم خیلی خسته شده
من هنوز هم باور نمی کنم نعیم چنین کاری کرده باشد
اگر برایت تعریف کنم نعیم چطروی من را فراری داده خنده ات می گیرد آقا نریمان و پریناز خانم هم کمکمان کرده اند ..
مهشید من دارم دیوانه می شوم چطوری امکان دارد این رفتار ها از نعیم بعید بود او می توانست منتظر بماند تا پدرتان برای آوردن شما به خانه بیاید
صدای زنگ در بلند شد و یادم افتاد که من منتظر ادریس هستم .
با خوشحالی از اتاق بیرون دویدم از پله ها به سمت پایین رفتم و چشممم به ادریس افتاد کهع در قاب در ایستاده بود و به اطراف نگاه می کرد با خوشحالی به طرفش دویدم که عمارخان چشم غره ای رفت و سرجایم میخکوبم کرد .
ادریس با مهربانی نگاهم کرد و نگاهش را به اطراف انداخت و بعد ابروهایش را در هم کشید و گفت : خانه رو خوب تمیز نکرده ای .
تمام خستگی در بدنم ماند و به زور اب دهانم را قورت دادم و گفتم : دوباره تمیز می کنم .
عمارخان دستی به پشت ادریس زد و وارد اتاق پذیرایی شدند با نعیم دست دادند و کنار هم نشستند .
عمارخان کمی بعد که از سکوت خانه خسته شد به ساعتش نگاه کرد و بلند شد تا برود و نعیم برای بدرقه او تا کنار در رفت . صدای بسته شدن در امد و ادریس پرسید : نعیم هم رفت
نمی دانم فکر کنم رفته باشد
ادریس از جایش بلند شد و با بی حوصلگی از پله ها بالا می رفت که به طرفم برگشت و با صدای بلند گفت : می خواستم امروز به دیدن مهشید بروم که پدرم نذاشت تایپ توسط عاشقان رمان و گفت فردا با هم می رویم اما من می خواهم همین حالا به دیدن او بروم با شنیدن اسم مهشید یادم آمد ککه او در اتاق یاسین حوابیده برای همین با عجله به دنبال ادریس دویدم و او که دستش را برای بازز کردن در اتاق دراز کرده بود صدا کردم
بله نادیا
چیزه .... ادریس من ....
چی شده چرا رنگت پریده ؟
نه ادریس من می خواهم .....
نادیا حرفت را بزن مهشید منتظر من است .
خب ماجرا مربوط به خود مهشید است .
ادریس دستش را که برای تکیه به در فشار داد در نیمه باز شد و ادریس با نگرانی گفت : مهشید ؟ برای مهشید اتفاقی افتاده
نه ادریس فقط ....
نادیا دیوانه ام کردی
می خواستم بگکویم من را هم به دیدن مهشید می بری
فقط همین ترسیدم
ادریس کمی بین در را باز کرد و قدمی در ان گذاشت به دنبالش رفتم
نادیا تو کجا می آیی ؟
می خواهم حای لباس هایتان را به شما نشان بدهم من جای انها را عوض کردم .
ادریس هنوز مهشید را ندیده بود و پشت به او داشت مهشید دستش را برایم تکان داد و لبخندی زد و نتوانستم خودم را کنترل کنم و خنده ام گرفت
مهشید شکلکی در اورد و با صدای بلند تری خندیدم
نادیا تو داری من را می ترسانی
به سمت ادریس قدمی برداشتم و او چند قدم عقب تر رفت .
مهشید گفت : نیافتی پسر .
ادریس گفت نه مواظبمنادیا تو که دهانت تکان نخورد چطوری حرف زدی ؟ نکند تو جن هستی ؟
مهشید با شیطنت بیشتری گفت : نه نترس
ادریس با ترس آب دهانش را قورت داد و گفت چطوری این کار را می کنی ؟
مهشید خندان گفت : فکر می کنی فقط خودت مردم آزار هستی نه من هم بلدم دیگران را اذیت کنم .
نادیا من قلبم خیلی ضعیف است سر به سرم نگذار .
قدمی به طرف ادریس برداشتم و او عقب رفت و به تخت برخورد کرد و روی آن افتاد با دیدن مهشید دهانش باز ماند و خیره به او نگاه کرد.

سه شنبه 24 مرداد 1391 - 13:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
ادریس مهشید را از خودش دور کرد .
آخه چه طور امکان دارد
خب ما فرار کردیم
ادریس با تردید پرسید ما ؟
صبر کن ادریس
مهشید در حالی که گریه می کرد گفت : نادیا برو یک تک زنگ به نعیم بزن و قطع کن . ادریس را هم با خودت ببر که من باید یک نفر دیگر را هم غافل
گیر کنم .
ادریس دست مهشید را گرفت و گفت : نه مهشید من رو از این رویایی به این خوبی محروم نکن
کشان کشان ادریس را با خودم به سمت اتاقم بردم او در حالی که چشم از مهشید بر نمی داشت به دنبالم آمد ادریس را که هنوز بهت زده بود در اتاق تنها گذاشتم و به نعیم تک زنگی زدم و چند لحظه بعد صدای زنگ در بلند شد و عمارخان با نگرانی که نمی توانست آن را مخفی کند پرسید : باز چه کاری درست کردی ؟او کجاست ؟
با دست اشاره ای به سمت اتاق ادریس کردمم و عمارخان پله ها را چند تا یکی بالا دوید و من هم به دنبالش رفتم .
عمارخان در را باز کرد و به سمت مهشید که پتو را روی سرش کشیده بود رفت و صدا زد : ادریس پسرم بلند شو چی شده
گفتم " عمارخان اتفاقی نیفتاده نگران نباشید عمارخان پتو را بلند کرد و با دیدن مهشید فرسادی زد و به طرفم برگشت و داد زد : این بازی چه معنی دارد تو با اجازه چه کسی این کار را کردی
شوکه گفتم : من ...
عمارخان خیلی عصبانی بود و گفت : نمی خواهم چیزی بشنوم نادیا از جلو چشمانم دور شو
ناراحت به اتاقم رفتم که متوجه ادریس شدم . دشتش را روی صورتش گذاشته بود و گریه می کرد
چرا گریه می کنی ؟
مهشید ... مهشید
من هم خیلی خوشحالم کمی آرام باش
نادیا نکند من خواب می بینم .
بعد سریع بلند شد و به اتاق یاسین رفت که صدای خنده و فریاد های عمارخان بلند شد به طرفشان دویدم از بین در نیمه باز داخل را نگاه کردم عمارخان مهشید را در بغلش فشار می داد واز طرف دیگر دستش را دور ادریس حلقه کرده بود .
در اتاق را به آرامی بستم و برای پیدا کردن نعیم و پریدن ماجرا پایین رفتم اما کسی آنجا نبود . در آشپزخانه ایستادم و به لیوان آب روی میز نگاه می کردم که ادریس به طرفم آمد و با حرارتی که در صدایش بود صدایم کرد . بله چیزی می خواهید
نادیا من آمده ام تا.....
ادریس روی صندلی کنار میز نشست و لیوان آب را که یادم نبود کی روی میز گذاشتم ار سر کشید .
ادریس چیزی می خواهی ؟
نادیا من آمده ام تا .... بپرسم من و تو چه نسببتی با هم داریم .
با اضطراب گفتم : من که گفتم
اما من فراموش کردم
باشد یک بار دیگر می گویم من نوه ی دختر خاله ی عموی مادرتان هستم .
باشد فهمیدم پس شضما نوهی پسر عموی دختر خاله مامانم نیستید دفعه ی قبل که خودتان را اینطوری معرفی کردید
با دستپاچگی گفتم خب من هم که همین را به شما گفتم .
نادیا می دانی عموی دختر خاله مامان من چه کسی بوده ؟
نه آقا ادریس از کجا باید بدانم .
او شوهر خاله ی من است
این چه طور امکان دارد ؟
خب نوه ی عموی مادرم با دختر خاله ام ازدواج کرده و تا آنجا که من می دانم مادرم یک نوه عمو بیشتر نندارد که آن هم پسر بوده و آنها هم یک فرزند بیشتر ندارند . منظورم آرمیدا است .
با دهان باز به ادریس نگاه کردم .
و او ادامه داد : بگو با من چه نسبتی داری؟
فکر می کنم عمارخان با ما کار دارد
ادریس خندید وگفت : بله حق با شماست من باز فرامموش کردم که آنها بالا هستند
نادیا من امده بودم تا به تو دستور بدهم برایمان آب میوه بیاوری
لطفا آقا ادریس بگویید لطفا
عمرا
ادریس شانه ای بالا انداخت و دست در جیبش کرد و به خودم آمدم و از ان لحن لجوجم دست برداشتم و گفتم : بله حتما برایتان می اورم بی ادبی من را ببخشید حواسم نبود
اگر این حرف ها را نمی زدید بیرونتان می کردم و به دنبال یک مستخدم جدید می گشتم .
او رفت و من با خیال راحت نفسی کشیدم با دست موهای روی پیشانی ام را به طرفی ریختمم که ادریس سینه اش را صاف کرد و سریع سر جایم مرتب ایستادم
آمده ام تا به تو بگویم پدرم می خواهد تو را ببیند
آمدم .
طرفی پر از میوه کردم و با خستگی از پله ها بالا رفتم در اینن مدتی که ادریس نبود بی خواب شده بودم و از غذا فقط بازی کردن با آن را فهمیده بودم . حالا که از بودن ادریس در خانه خیالم راحت بود دلم می خواست مثل یک مرده چند روزی را یک جا بخوابم . با باز کردن در و وارد شدنم به اتاق عمارخان به طرفم آمد و پیشانی ام را بوسید و گفت : دخترم من را ببخش با دیدن مهشید در اینجا حسابی غافلگیر شدم نمی دانستم چه کار باید بکنم .
من حالتان را درک می کنم و از شما ناراحت نیستم .
مهشید دستش را دراز کرد و من را به طرف خود کشید و در گوشم گفت : نعیم کجاست ؟
نمی دانم فکر کنم رفته باشد خانه پدرم . او می دانست که شما احتیاج دارید با پدر و برادرتان تنها باشید
ادریس از طرفی دیگر دستش را دراز کرد و از طرفی که میوه در آن بود اناری برداشت و گفت : در این فصل انار میوه ی مورد علاقه ی من است .
طرف میوه را روی میز کنار تخت گذاشتم و با اجازه ی کوتاهی از اتاق خارج شدم .
به اتاقم رفتم و خودم را روی تخت انداختم و با گذاشتن چشمانم روی هم نفهمیدم چه زمانی خوابم برد .
شب با صدای فریاد ادریس چم هایم را باز کردم و از اتاق بیرون رفتم . مهدیس در مقابلش ایستاده و دستش را روی صورتش گذاشته بود . و ادریس سعی می کرد او را از اتاق یاسین بیرون کند و مهید عصبی او را نگاه می کرد .
به طرفش رفتم و به کناری کشیدمش .
ادریس چی شده ؟
مگر نمی بینی کی اینجاست ؟
خب مگر چه اشکالی دارد او خواهر توست .
من خواهر به اسم مهدیس ندارم خواهرم من نیست . او چه خواهری است که می خواسته این خانه را تصاحب کند در حالی که من هنوز زنده ام .
چه کسی این حرف را به تو زده ؟

سه شنبه 24 مرداد 1391 - 13:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
مهدیس متعجب نگاهم کرد و ادریس با فریاد گفت : من خودم همه ی حقیقت را شنیده ام .

کدام حقیقت دست از فریاد کشیدن بردار

دست مهدیس را گرفتم و با خودم پیش مهشید بردم به محض نشستن مهشید سیلی به صورت او زد و گفت : این را به خاطر این که من را فراموش کردی یا نسبت به من بی مهری کردی نزدم . بلکه به خاطر این زدم که هیچ وقت مراقب رفتارت نبودی و به نادیا توهین کردی .

مردد گفتم : مهشید

نادیا مهدیس حقش است . او خودش می داند که چه کار کرده کمی بعد مهشید مهدیس را بغل کرد و گفت : اول و آخر خواهر خودم هستی اما من از تو بزرگتر م می توانم گاهی تو را تنبیه کنم .

مهدیس خود را از بغل مهشید بیرون کشید و به طرفم نگاه کرد و گفت نعیم گفته بود که جواب آن سیلی که من به تو زدم را یک نفر از خانواده خودم به من می زد حق با او بود .

نه مهدیس جان این طوری نیست نعیم آن روز عصبانی بود . مهشید گفت : نادیا من له خواست نعیم این سیلی را به صورت مهدیس زدهم این سیلی تلافی خود خواهی او بود .

ادریس به طرفم آمد محکم دستم را کشید و با خودش به سمت اتاقم برد . دستان ادریس گرم بود و در چشمانش محبت موج می زد روی تخت نشست و گفت : تو در این مدت سختی زیادی کشیدی ؟

کدام مدت آقا ادریس ؟

کمی فکر کرد و گفت : منطورم این دو روز پیش است .

نه آقا من سختی نکشیده ام .

ادریس عمیقا به چشمانم زل زد و بعد با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : می خواهم بدانم تو چرا نسبتت را با من منکر می شوی

چون من با شما نسبتی ندارم ادریس تو چرا حرف دلت را نمی زنی و برای فرار از حرفی که می خواهی بزنی اینو از من می پرسی

مثلا باید چه حرفی به تو بزنم .

نمی دانم همین طوری گفتم

چشمانش را تنگ کرد و گفت : اما من می دانم که تو برای عوض کردن حرفت این سوال را پرسیدی

مگر برای شما فرقی می کند که من با شما نسبتی داشته باشم یا نه ؟

من اینجا فقط یک مستخدم هستم که باید کارهای شما را انجام بدهم .

ادریس با حالتی از عصبانیت گفت : پس بلند و برو غذا را آماده کن .

در حالی که از پله ها پایین می رفتم با خودم تصمیم گرفتم در مقابل ادریس با آخرین توانم صبوری کنم . و از او به خاطر کارهایش گلایه نکنم . من او را یک بار از دست داده بودم و باز به دست آوردم هرچند ادریس همه چیز را به جز من به خاطر داشت .

میز غذا را آماده کرده و همه را برای صرف شام صدا کردم . ادریس در حالی که مهشید را روی دوشش گرفته بود پایین آمد و گفت : مهشید خانم بیا که امشب می خواهیم همه دور یک میز غذا بخوریم .

مهدیس به ساعتش نگاه کرد و گفت : مدت زیادی است که مازیار و امین در ماشین منتظر نشسته اند .

مهشید متجعب پرسید : خب می گفتی تا آنها هم داخل بیایند .

نه مهشید مازیار نمی آید .

مهشید با ذوق گفت : می می خواهم امین را ببینم تا به حال او را ندیده ام .

مهدیس با هجله و آرام کنار گوش مهشید در حالی که سعی می کرد صدایش را نشنوم گفت : مازیار از نادیا به خاطر رفتاری که باهاش کرده خجالت میکشه

به طرف مهدیس رفتم و گفتم :من خودم از آقا مازیار خواهش می کنم به داخل بیایند .

ادریس با خشم گفت : نه نادیا تو این کار را نمی کنی تو اینجا چه کاره ای که می خواهی از او دعوت کنی .

معذرت می خوام آقا ادریس من هیچ کاره ام حق با شماست .

ساکت گوشه اس نشستم و مهدیس مهشید را بوسید رفت .

سر میز با غذایم بازی می کردم این سوال در ذهنم تکرار میشد که او چرا من را به خاطر ندارد و ادریس با هیجان غذا می خورد

مهشید گفت : این ادریس خیلی با اشتهاست .

نه فقط گرسنه هستم و مجبورم این غذای بدمزه را با اشتها بخورم .

مهشید آرام روی سر ادریس کوبید : دروغ نگواین غذا خیلی خوشمزه است .

نه مهشید نگاه کن حتی آشپز این غذا هم از دست پخت خودش خوشش نمی آید و نمی خورد .

من میلی به غذا ندارم .

ادریس دوباره گفت : اما من مجبورم این غذا را بخورم.

مهشید خندید و سرش را به طرفین تکان داد.

بعد از غذا ادریس رو به مهشید کرد و گفت : خانم می شود من را به جای اسبتان مفتخر بفریمایید و سوار شوید

مهشید که از خنده سرخ شده بود سرش را پایین برد و در گوش ادریس چیزی گفت ادریس بیا تعجب به مهشید نگاه کرد و گفت : من از تو بزرگ ترم بی ادب من خر شوم .

مهشید شانه ای بالا انداخت .

ادریس گفت : قبول سوار شو

مهشید و ادریس جلوی تلوزیون نشسته بودند و گاهی با صدای بلند می خندیدند .

میز را جمع کردم برای شان کمی تنقلات بردم و ادریس بی تفاوت شروع به خوردن کرد و کمی بعد گفت : تا بالا آوردن مهشید دیگر با تو کاری ندارم می توانی بروی استراحت کنی .

مهشید گفت : نه نادیا اینجا کنار کما بمان

من خسته ام می روم تا استراحت کنم .

صدای خنده ادریس بلند شد و تمام خستگی از تنم بیرون رفت .

در اتاقم روی تختم نشسته بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد و ادریس با صدای بلند گفت : نادیا بیا با تو کار دارند .

از پله ها پایین رفتم که ادریس گفت : نعیم است . گوشی را گرفتم و گفتم : سلام نعیم چرا صدایت گرفته است اتفاقی افتاده کجا رفتی ؟

مهشید کجاست ؟

با ادریس تلوزیون نگاه می کند

من می توانم با او صحبت کنم در ضمن باید خودم را برای انجام کاری به خانه می رساندم .

برایش سخت است تا اینجا بیاید قطع کن با گوشی ام تماس بگیر گوشی ام را به او می دهم . نعیم با خنده گوشی را قطع کرد . گوشی ام را به دست مهشید دادم و گفتم : الان نعیم با تو تماس می گیرئ

مهشید نگاه تشکر آمیزی به من انداخت و ادریس گفت : او با مهشید چه کار دارد که می خواهد با مهشید صحبت کند

نمی دانم .

صدای زنگ گوشی ام بلند شد و مهشید با هیجان شروع به صحبت کرد .

برای لحظه ای نگاهم در نگاه ادریس گره خورد و او اخم هایش را در هم کشید .

مهشید ناراحت گفت : ادریس من را به اتاق ببر .

چرا اتفاقی افتاده ؟

نه خسته ام .

ادریس مهشید را روی کولش سوار کرد و از پله ها بالا برد . مهشید در حالی که روی تخت دراز کشیده بود گفت :

نادیا من به چیزی احتیاج ندارم شب به خیر .

با خیال راحت تری به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم چشمانم تازه گرم شده بود که ضربه ای به در خورد و ادریس با متکا و پتویش وارد اتاق شد

اینجا چه کار می کنید

من جایی برای خواب نداشتم مهشید من را به اتاق یاسین راه نمی دهد .

آقا ادریس بروید اتاق مهمان بخوابید

آنجا سرد است و ممکن است مریض شوم امشب اینجا می خوابم .

از روی تخت بلند شدم و گفتم : پس شما اینجا بخوابید من می روم پایین روی مبل می خوابم .

ادریس گفت : اما من شومینه را خاموش کردم به سختی روشن می شود .

با سماجت گفتم : من پایین می خوابم .

ادریس پتویش را روی زمین پهن کرد و گفت : مهشید از تو بداخلاق تر است من میتوانم تو را تحمل کنم و روی پتویش دراز کشید .

ادریس تو جقدر از حافظه ات را به دست آورده ای ؟

من همه چیز را به خاطر دارم .

پس چرا بعضی اوقات سوال های گیج کننده می پرسی ؟

خب اینطور که پدر می گوید من خیلی چیز هایی را که دوستشان دارم به خاطر دارم .

با خودم تکرار کردم همه چیز هایی که دوستشان داری ؟

بله مگر ایرادی دارد

نه شما دختر مورد علاقه تان را هم به خاطر دارید ؟

من به هیچ دختری علاقه نداشتم که بخواهم او را به خاطر بیاورم . اما می خواهم به مادرم بگویم برایم یک دختر خوب پیدا کند . و به خواستگارزی برود یک دختر خوب که مثل تو .....

ادریس ساکت نگاهم کرد . قلبم به تپش افتاد و او ادامه داد : که مثل تو زبان دراز و سر به هوا نباشد و دست پخت خوبی داشته باشد و در کارهایم دخالت نکند و کم حافظه نباشد که نسبتش را با آدم فراموش کند او نباید مثل تو ضهیف باشد و از همه چیز زود خسته شود . و کمی هم از تو چاق تر باشد و موهایش را حالت دار درست کند .

از حرص گفتم : به نظر شما دختری با این مشخصات حاضر می شود با شما ازدواج کند ؟

چرا که نه ؟ همه دوست دارند با من ازدواج کنند .

تا ص ۴۹۳ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــ





بعدسرفه ای کرد و گفت : نادیا از طرف من از نعیم تشکر کن که مهشید را به اینجا اورده آن هم با آن همه مشکلات اما دوست ندارم با مهشید تلفنی صحبت کند و با او صمیمی شود تو هم همین طور با مهشی زیاد صمیمی نشو چون ممکن است با رفتن تو از این خانه بهانه ات را بگیرد .

باشد آقا ادریس سعی می کنم .

ادریس دستش را زیر سرش گذاشت خمیازه ای کشید و چشمش را بست به آرامی از اتاق بیرون آمدم و سری به مهشید زدم و پتویش را تا زیر چانه اش بالا کشیدم و به آرامی خوابیده بود .

در را بستم پایین رفتم و روی یکی از مبل ها دراز کشیدم آنقدر از این پهلو به آن پهلو شدم و به روزی که پشت سر گذاشته بودم فکر کردم که خوابم برد . صبح که بیدار شدم تمام تنم از سرما کرخت شده بوذ . پهلویم درد می کرد . به سختی از جایم بلند شدم و برای سر زدن به مهشید رفتم . مهشید هنوز خواب بوذ و ادریس صورتش را می شست .

نادیا بیداری ؟

نه در خواب راه می روم .

ادریس با حالتی خاص نگاهم کرد در عمق آن چیزی را دیدم که مدت ها بود به دنبالش می گشتم . برق شیطنت .

خنده ای کرد و گفت : تو چرا از من بیزاری ؟

خب من .....

حتما باز همان حرف های معروف من مستخدم هستم و تو ارباب بریز دور این حرف ها را من که می دونم تو با من نسبتی داری فقط بگو چی ؟

خب من ....

ادریس خنده ای کرد و گفت : دروغ نگویی که باز رسوا شوی .

من ....

ادریس خواست باز حرفی بزند که محکم پایم را روی زمین کوبیدم و از کارش با حرص رد شدم . وقتی به پشت سرم نگاه کردم شانه هایش از خنده می لرزید اما خیلی زود جدی شد و گفت : این خانه خیلی کثیف است زودتر تمیزش کن .

وفقتی برای مرتب کردن اتاقم به آنجا رفتم از اینکه ادریس را دوست داشتم و او نسبت به من بی توجهی می کرد بغض گلویم را فشرد با صدای بلند گریه می کردم که ادریس در را باز کرد و گفت : بیا مهشید با تو کار دارد چرا گریه می کنی ؟

ساکت به ادریس زل زدم شاید می قهمید که دوستش دارم .

ادریس کمی لب پایینش را برگرداند و گفت : بیا دیگر مهشید منتظرت است .

بعد به طرفم امد دستم را محکم کشیئ و با خود به اتاق مهشید برد .

سلام نادیا جان .

سلام مهشید جان

نادیا جرا گریه می کنی ؟

چون ... چون دیشب خوب نخوابیدم و پهلویم درد میکند .

از دروغی که گفته بودم سرخ شدم مهشید چشمکی زد و گفت : حتما سرما خوردی ببین چقدر از تب سرخ شدی نگران نباش ادریس تمام کارهای خانه را انجام می دهد تا تو خوب شوی.

ادریس با نگرانی دستش را به طرفم صورتم اورد که مهشید با فریاد گفت : ادریس این کار را نکن شاید سرماخوردگی نادیا به تو هم منتقل بشود .

ادریس کمی مکث کرد و بعد دستش را روی صورتم گذاشت و بی خیال گفت : من می خواهم امروز غذا را روی صورت این درست کنم خیلی داغ است .

ادریس از اتاق بیرون رفت مهشید دستم را در دستش گرفت و گفت : واقعا داغی اما این داغی از عشق است یا سرماخوردگی ؟

با این حرف مهشید انگار منتظر تلنگر بودم تا از شرار عشقم بگویم سرم را روی پایش گذاشتم و گفتم : ادریس دوستم ندارد و من از غم عشق او دارم دیوانه می شوم . از به یاد آوردن خاطراتی که با او داشتم هنوز مستم و او خودش خبر ندارد و می خواهد به خواستگاری برود . از من موهایم دست پختم و از اندامم بیزار است . مهشید من همان نادیا هستم که ادریس گفته بود دوستش دارد حالا خونسرد در مقابلم می ایستد و می گوید که دوستم ندارد و من باید از زندگی او بیرون بروم . مهشید اگر ادریس فقط آن چیز هایی رو که دوست داشته به خاطر می اورد پس من را دوست ندارد که به خاطر نمی اورد . گاهی فکر می کنم من را می شناسد اما چون دوستم ندارد چنین رفتاری می کند و

کمهشید گفت : تو اگر مطمئنی که ادریس را دوست داری ثابت کن .

وقتی دوستم ندارد چه کار می توانم بکنم .

نادیا تو هنوز ادریس را نشناخته ای او با کمترین محبتی که از تو ببیند حتما تو را به خاطر می آورد تو نباید خدمتکار ادریس باشی بلکه باید دلدار و دلبرش باشی .

وقتی ادریس مرتبا از من می پرسد که تو با من چه نسبتی داری تو هم بگو خودت فکر کن و خودت به خاطر بیاور

نادیا تو و برادرت خیلی به من کمک کردید من هم می توانم به تو کمک کنم .

با نگرانی گفتم : مهشید جان می ترسم با ادریس طوری رفتار کنم که او عذر من را بخواهد از این خانه بیرونم کند .

نه او این کار را نمی کند الان کجا می روی ؟

ادریس هنوز ضعیف است نمی توانم بگذارم خسته شود من باعث این همه مشکل شدم .

مهشید پرسید : چه طور چرا این فکر را می کنی ؟

چون من در کودکی داشتم ادریس را به کشتن می دادم . این من بودم که در کودکی باعث تشویق ادریس شدم که به کوه نوردی برود و به آن علاقه مند شود . آن اتفاق را برای آنده شما زمینه سازی کنم و تو را به کام مرگ بکشانم . ادریس از آن حادثه جان سالم به دربرد و من باز با یک بی احتیاطی باعث شدم که او سر خاک یاسین ایست قلبی کند و باز او با مرگ دست و پنجه نرم می کنئ . مکی دانی مهشید وقتی ادریس من را دوست نداشته باشد من می توانم به عنوان یک مستخدم در کنار او باشم اما نمی توانم به عنوان همسرش او را مجبور به دوست داشتنم کنم .

این اشتباه است نادیا تو نباید خود را مقصربدانی .

من خودم را مقصر نمی دانم اما نمی توانم بی تفاوت هم باشم . من در زندگی ادریس یک سایه شوم بیشتر نیستم .

شاید ادریس این حقیقت را در این مدت فهمیده باشد .

تو خودت را لایق عش ادریس نمی دانی ؟

قبلا همینطور بوده اما حالا با رفتادهای ادریس نتیجه دیگری گرفتم .

نادیا لطفا کمی شفاف تر صحبت کن .

مهشید خودت می دانی که عشق یک طرفه فایده ای ندارد .

ادریس در حالی که لیوانه های پر از شیر را در سینی گذاشته بود وارد اتاق شد و گفت : پایین خیلی سرد ست من کمی شیر گرم کردم .

لیوانی را به دست مهشید داد و گفت : بخور تا گرم شی . نادیا تو هنوز داری گریه می کنی ؟

نه دیگر گریه نمی کنم .

خندید و گفت : معلوم است .

مهشید معترض گفت : ادریس سر به سر نادیا نذار حالش خوب نیست .

نه مهشید خانم من خوبم الان برای انجام کارهایم می روم .

بلند شدم قدمی به سمت در رفتم که ادریس دستم را کشید و سر جایم نشاندم .

من این همه زحمت کشیدم تا این شیر را برای تو بیاورم .

خب من هم می خواهم بروم به کارهایم برسم تا شما به زحمت نیافتید هنوز خیلی ضعیف هستید و پای چشم چپتان کبود است .

ادریس حق به جانب گفت . من فقط مو ندارم وقتی موهایم در بیاید دیگر ضعیف به نظر نمی رسم .

مهشید گفت : به نظرم ادریس بهتر است به سمانه خانم بگوید بیاید و برای مان کار کند .

خب در این صورت احتیاجی هم به نادیا نداریم و او می تواند

با عجله گفتم : نه نه من خودم کارهایم را انجام می دهم .

ادریس گفت : چرا ترسیدی ؟

نه نترسیدم من می روم کارهایم را انجام بدهم .

لیوان شیر داغ را سر کشیدم و به زور آن را قورت دادم بعد از مقابل چشمان متحیر ادریس بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم .

سرگرم تمیز کردن خانه بودم که ادریس مدام صدایم می کرد . هر بار به بهانه های کوچک از پله ها بالا می رفتم و او برای انجام جزئی ترین کار ها دوباره پایین می فرستادم هنوز روز به نیمه نرسیده بود که خسته و بی طاقت شدم اما

ادریس همچنان صدایم می کرد و دستور جدید می داد . گوشه ای روی مبل نشسته بود و با دست به اطراف اشاره می کرد و می گفت : تمیزشان کن .... آنجا را با دقت بیشتری تمیز کن . ... نادیا هنوز در آن قسمت خانه پر از خاک است . نادیا نوک بینی این مجسمه را نگاه کن آن را بیشتر دستمال بکش .

از خستگی نفس نفس می زدم که مهشید صدایم کردد برای کمک به او رفتم این برنامه تا چند روز شده بود روال کاری ام . ادریس هر روز از آن حالت ضعیفی و لاغری بیرون می امد و مهشید شاد شاد بود . از عمارخان خبری نداشتم . فقط گاهی با ادریس و مهشید تلفنی صحبت می کرد . تایپ عاشقان رمان دلم برای مادرم تنگ شده بود . اما هنوز فرصت نکرده بودم نه به دیدن آنها بروم نه با آنها تماس بگیرم و گاهی احوالشان را از نعیم می پرسیدم به ظاهر پریناز جای خالی ام را برای مادرم پر کرده بود و او چندان رغبتی برای تماس با من نداشت .

زمستان به نیمه رسیده بود و هوا هنوز سرد بود . ادریس کنار شومینه نشسته بود و خوراکی می خورد و پوست آن را روی زمین می ریخت .

ببخشید آقا ادریس اما شما دیگر دارید زیاده روی می کنید .

با چشم اشاره ای به پوست ها کردم و ادریس گفت : من راحتم .

اما من ناراحتم مگر من مستخدم تو هستم .

ادریس سرش را به نشان تایید تکان داد با فریاد گفتم : نه نیستم .

نادیا پس تو در خانه می چه کار می کنی ؟ چه نسبتی با من داری ؟

با حرص داد زدم : خودت فکر کن ببین چه نسبتی با تو دارم چرا همه چیز را به یاد داری اما من را فراموش کردی ؟

نه نادیا من تو را فراموش نکرده بودم اما تو خودت گفتی که من خدمتکار شما هستم .

یعنی من رو فراموش نکردی ؟

نه اصلا

با تردید پرسیدم : من چه نسبتی با تو دارم ؟

تو همسر من هستی .

از خوشحالی لبخندی زدم و ادریس در همان حال که سرش پایین بود گفت : یادم می اد به تو پیشنهاد دادم که با هم به دروغ ازدواج کنیم اما مثل دو تا دوست با هم زندگی کنیم .

حنده روی لب هایم ماسید و ادریس سرش را بالا آورد و گفت : اما نمی فهمم تو چرا گفتی که من مستخدم تو هستم .

خب فکر کردم تو من را نمی شناسی و ممکن است از خانه ات بیرونم کنی

ان وقت نمی دانستم که چه جوابی باید به اقوامم بدهم .

کدام اقوام نادیا دایی ستارت ؟

تو دایی ستار را هم به یاد داری ؟ حتما سلمان را هم به یاد داری
ـ من همه را به یاد دارم حتی آن دختری که سر خاک یاسین بود.او چه کسی بود؟
ـ من نمی دانم.
ادریس گفت:
ـ اما من می دانم دختری که قرار بود با یاسین ازدواج کند.
یا دهان باز به ادریس نگاه کردم واو گفت:
ـ احتمالا بعد از ظهر با هم به دیدن خانواده ات می رویم خیلی وقت است که آنها را ندیده ام.
ـ اما من نمی توانم مهشید را تنها بگذارم.
ـ ما مهشید را هم با خودمان می بریم.مشکل دیگری هست؟
ـ من از تو هم بی تاب ترم تا آنها را ببینم ولحظه شماری می کنم دلم برای مادرم تنگ شده.ادریس تو همه توافق هایی که کرده بودیم را به خاطرداری؟
ـ بله.
حتی آن توافق که هر هفته یکی از ما خانه را تمیز کند؟
ـ بله نادیا گفتم که همه چیز را به خاطر دارم.
ـ پس چرا این مدت به قولت عمل نکرده ای؟
ـ من می خواستم خانه را تمیز کنم اما تو نگذاشتی آن روز که برایت شیر گرم اماده کردم می خواستم بقیه کارها را هم بکنم خودت اصرار کردی که کارها را انجام دهی ومقصر من نیستم.من میخ واستم بگویم که سمانه خانم بیاید تا تو بهتر بتوانی استراحت کنی اما تو مثل یک فنر از جا در رفتی وشروع به کار کردی.
دستمال را به طرف ادریس پرتاب کردم وگفتم:
ـ از امروز تا دو هفته نوبت توست که همه جا را تمیز کنی.
بعد خوشحال شروع به جمع اوری وسایلم کردم وبرای رفتن به خانه پدرم لحظه شماری می کردم.این لحظه شماری با نزدیک شدن به غروب تمام شد وبه هرماه ادریس ومهشید به خانه پدرم رفتیم با دیدن مادرم خودم را در آغوش او انداختم.در حالی که می بوسیدم گفت:
ـ عزیزم دیگر داشت طاقتم تمام می شد وخیلی دلتنگ بودم.
نعیم که پشت سر مادر ایستاده بود چشمکی زد وبه طرف مهشید وادریس رفت وسلام کرد.صندلی چرخ دار مهشید رابه داخل هل داد وکنار شومینه متوقف کرد.
مادر گفت:
ـ نادیا در این مدت چه قدر لاغر وضعیف شدی؟
ـ از دوری شما خیلی غصه خوردم.
ـ چی بگم ما هم گرفتار بودیم.
ادریس پرسید:
ـ چه گفتاری کتایون خانم؟
نعیم با آرنج به پهلوی ادریس زد وبه آرامی شروع به صحبت کردند.از چهره ی در هم رفته ی ادریس فهمیدم اتفاقی افتاده ونگران پرسیدم:
ـ مادر چی شده؟
ادریس جواب داد:
ـ چیزی نشده نادیا مادرت را اذیت نکن.
ـ نعیم همین حالا بگو چی شده؟
نعیم گفت:
ـ وقتی چیزی نشده چه باید بگویم.
بلند شدم وبه اتاقم رفتم لباسم را عوض کردم دستی به صورتم کشیدم ودوباره به جمع پیوستم.مهشید با ناراحتی لبش را گزید وبه نعیم نگاه می کرد.
کنار ادریس نشستم وبه آرامی از او پرسیدم:
ـ برای کسی اتفاقی افتده؟
ـ نه نادیا چه عجب یادی هم از خودت کردی وکمی به ظاهرت رسیدی؟
ـ با آن همه کاری که تو از من می کشیدی دیگه فرصتی نداشتم خودم را در آینه ببینم.
مهشید اشاره کرد که به طرفش بروم ادریس مچ دستم را محکم گرفت وگفت:
ـ بشین.
ـ مهشید با من کار دارد.
ادریس گفت:
ـ کارم هشید را من به تو می گویم.
نعیم با ناراحتی نگاهم کرد وآب دهانش را قورت داد.
ـ زودتر بگو تا من دیوانه نشدم.
ـ هیچ اتفاقی نیفتاده فقط نریمان وپریناز تصادف کردند که آن هم به خیر گذشت.
از نگرانی ایستادم وگفتم:
ـ چی؟
نعیم که لحن آرامی داشت گفت:
ـ آن روزی که مهشید را دزدیدیم نریمان با سرعت رانندگی می کرده که به خاطر لغزنده بودن زمین تصادف کردند.
با نگرانی گفتم:
ـ خب؟
نعیم گفت:
ـ هیچی به خیر گذشت اما مادر مدتی در خانه آنها بود.
ـ خب؟
ـ خب که خب.نریمان کمی دستش خراشیده وپریناز سرش خورده به شیشه وکبود شده.
ادریس دستش را مثل قبل دور شانه ام حلقه کرد وگفت:
ـ نعیم جان نادیا الان میخ واهد بگوید خب.
همه خندیدند وبه دهان نعیم چشم دوختم.
ـ الان حالشان خوب شده وحتی اثری از آن هم نمانده.
ادریس خندید وبا لحن مسخره ای گفت:
ـ خب.
نعیم گفت:
ـ پدر رفته تا آنها را به این جا بیاورد.
ـ باید به من می گفتید.
نعیم گفت:
ـ تو خودت به اندازه کافی مشکلات داری.
ـ حالا ما شدیم مشکل؟
ـ نه مهشید خانم منظورم با شما نبود.
ـ نه دیگر آقا نعیم حرفتان را زدید لطفا من را دزدانه ببرید وسر جایم در بهزیستی بگذارید.
نعیم خندید وگفت:
ـ باور کنید اگر کمرم به خاطر کول کردن شما درد نمی کرد الان می بردمتان.
ادریس دستش را که دور شانه ام حلقه کرده بود را کمی جمع تر کرد وگفت:
ـ به نظر من الان این دوتا دعوای شان می شود.
ـ نه نمی شود.
ـ من مهشید را می شناسم آن قدر زورگو است که حرف خودش رابه کرسی می نشاند.
ـ من هم نعیم را می شناسم خیلی صبور است وزود کوتاه می آید.
ـ نادیا تو هم صبوری.
ـ ممنون لطف داری.
ـ از چی ممنونی از این که به تو گفتم سمور؟
با تعجب به ادریس نگاه کردم واو خندید.
ـ تو هم ابلیسی نه ادریس.
ادریس با لحن مسخره ای آرام گفت:
ـ سمور...سمور...
از صورتش نیشگونی گرفتم واو فریاد بلندی کشید.
نعیم ومهشید که با هم صحبت می کردند ساکت شدند وادریس صورتش را جلو اورد وگونه ام را به آرامی گاز گرفت.وقتی دید که من بیشتر به صورتش فشار می اوردم دندان هایش را بیشتر به هم نزدیک مکرد جیغ کشیدم وصورتش را رها کردم اما ادریس هنوز لپم را میان دندان هایش گرفت هبود.
ـ صورتم درد گرفت.
مهشید گفت:
ـ نادیا را اذیت نکن با تو هستم صورتش را رها کن.
به محض وارد شدن مادر ادریس صاف نشست وبا دست روی صورتم کشیدم.
مهشید که از خنده سرخ شده بود دستش را روی دهانش گذاشت ونعیم به گل های فرش نگاه می کرد.
ادریس حلقه دستش را تنگ تر کرد وبه مادر لبخندی زد.
مادر گفت:
ـ تو دختر من را اذیت می کنی؟
نه.من نادیا را دوست دارم.
ـ من این نوع محبت را نمی خواهم.
ادریس به ساعتش نگاه کرد وگفت:
ـ برویم؟
ـ نه.
سماجت کرد:
ـ باید برویم نادیا.
ـ برای چی؟
آرام کنارگ وشم گفت:
ـ خب تو محبت من را نیم خواهی من هم نمی خواهم این جا بمانم.
گلایه کردم:
ـ این بی انصافی است.
ـ نه نیست.شکایت دیگری هم داری؟
مهشید که می خندید گفت:
ـ نادیا جان نگران نباش.من هم طرفدار تو هستم وشب اینجا می مانم.
ادریس کمی چشمش را تنگ کرد وسرش رابه حالت توبیخ برای مهشید تکان داد.
مهشید خندید وگفت:
ـ بی فایده است.
دیگر در مقابل فشاریهای ادریس اعتراض نمی کردم ودر پی راه حلی برای فرار کردن از دستان او بودم اما بی فایده بود.دستم را به ظاهر برای ستون کردن روی پای ادریس گذاشتم وتا آخرین توانم به آن فشار اوردم.
ادریس گفت:
ـ نادیا به نظر من خودت را خسته نکن.
ـ من دارم رفع خستگی می کنم.
ادریس ناله کوتاهی کرد ونفس عمیقی کشید وگفت:
ـ نه نادیا آن قدر هم که نشان می دهی ضعیف نشده ای.
ـ من جنازه ام هم حریف تو می شود.وقتی زیر جنازه ام را گرفته ای مدام با دستم که از کفنم بیرون مانده به سرت می کوبم.
ادریس خنده ای کرد وگفت:
ـ امیدوارم...
ونفس عمیق دیگری از درد کشید.
ـ ادریس؟تو چه طور...
ـ ببین نادیا وقتی تو بمیری ومن در حال حمل جسد تو باشم که خودم نمی توانم بر سرم بکوبم وگریه کنم ان وقت تو در عزاداری کمکم می کنی وبرسرم می کوبی من هم گریه می کنم.
ـ تو خیلی بی انصافی ادریس اگر من بمیرم که تو باز تنها می مانی.
ـ من که خواستم بگویم امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیفتد خودت اعتراض کردی ومن فکر کردم تصمیم جدی گرفته ای با خودم فکر کردم پیشاپیش از تو به خاطر این کمک تشکر کنم.اما نادیا من اصلا راضی به زحمت تو نیستم وآن وقت یک فکری می کنم تو با آرامش بمیر.
ناراحت گفتم:
ـ ادریس؟
چشمش را کمی تنگ کرد وگفت:
ـ شوخی کردم.
ـ بی معنی بود.
ـ مرگ حق است اما اگر تو هم مثل من عاشق باشی از مرگ انصراف می دهی.
کلید در قفل چرخید به سختی خودم را از دستان ادریس آزاد کردم با اشتیاق به سمت در رفتم وبعد از دیدن نریمان وپریناز که سالم در کنار هم ایستاده بودند صورت پدر را بوسیدم.همه با هم صحبت می کردند ومی خندیدند پریناز با اشتیاق وترس تمام اتفاقات تصادف را تعریف کرد ومادر قربان صدقه اش می رفت.آخر شب بود که ادریس فرمان به رفتن داد ودر آن سرما روانه خانه شدیم.
ادریس با خونسردی رانندگی می کرد ومهشید از حرف های عاشقانه نعیم برایم صحبت می کرد.
ـ نادیا من میخ واهم با...
ـ چی شده ادریس؟
ـ هیچی بعدا می گویم.
شب در رختخواب گرمم خوابیده بودم وبه رفتارهای متغیر ادریس که شبها را کنار شومینه می خوابید فکر می کردم که در نیمه باز شد وادریس از میان آن سرکی کشید ودر را بست ورفت.
چشمانم گرم شده بود که ادریس به ؤامی کنارم دراز کشید کمی خودش را جمع کرد حمیازه ای کشید وخوابید.من زودتر از او به رختخواب امده بودم اما او زودتر از من خوابش برده بود.
در جایم غلتی زدم وادریس گفت:
ـ بیداری؟
ـ بله تو چرا بیداری؟
ـ داشتم فکر می کردم.نادیا ذهنم خیلی مشوش است.
ـ چرا به چی فکر می کردی؟
ـ به ویلای سرخ وقتی که بر می گشتیم کنار دریاچه به خودم.
ـ تو چی نادیا توهم به چیزی فکر می کردی که بیداری؟
ـ من به بازی روزگار فکر می کنم.
ادریس گفت:
ـ به عشق؟
ـ نه به بلای عشق.ادریس دلم می خواهد این بازی را تمام کنم.مهشید به خانه برگشته تو با مرگ یاسین کنار آمده ای دودیگر احتیاجی به من نداری.حالا می توانی یک همسر واقعی داشته باشی.
ـ من همسر ولقعی دارم وخوشبختم.
ـ من فقط باید نقش همسر را برایت بازی کنم.این را به خاطر نداری؟
ـ باز هم حرف های تکراری!نادیا فردا به سرکار می روم مدت زیادی است که از خانه بیرون نرفته ام وسری به کارهایم نزدم.
ـ خوشحالم که باز می توانی به سرکارت بروی.
ـ من هم همین طور از نشستن در خانه خسته شده ام.
ادریس کمی پهلو به پهلو شد ونفس راحتی کشید وخوابید.
صبح با صدای مهشید بیدار شدم وبه او صبح بخیر گفتم.
مهشید به کمک در جایش جابه جا شد وپایین رفتم.در آشپزخانه کارهایم را می کردم وبا غم نبود ادریس بی تاب بودم جای خالیش را در خانه احساس می کردم.البته همین قدر که حالش خوب بود برایم کافی بود صدای زنگ در بلند شد وبا اشتیاق برای دیدن خنده ادریس به سم در رفتم کمی بر رفتارم مسلط شدم وبا بی تفاوتی در را باز کردم. تایپ شده توسط وبلاگ عاشقان رمان
عمار خان خنده شادی کرد که تمام صورتش را پوشاند وبا اشاره به کسی او را به سمت خود فرا خواند.چند لحظه بعد مهدیده خانم با چشم های اشک بار کنار او ایستاد وبا ناراحتی نگاهم کرد.مهشید با صدای بلند از بالا داد زد:
ـ نادیا کی بود؟
مهدیده خانم بدون هیچ حرفی به طرفی هلم داد وبا سرعت شروع به دویدن به سمت اتاق یاسین کرد وبعد صدای گریه اش بلند شد.
عمار خان متفکر ومحزون وارد شد وگفت:
ـ خیلی وقت بود که می خواستم به اینجا بیایم اما قبلش باید اتاق مهشید را درست می کردم تا بتوانم او را به خانه ببرم ومهدیده را کم کم برای روبه رویی با او آماده کنم اما انگار خود مهشید کار من را آسان کرد.
ـ مهدیده خانم نمی دانست که مهشید این جاست؟
ـ می دانست یعنی من به او گفتم اما گمان می کرد که دروغ گفته ام وبرای اوردن او به خانه وفراموش کردن غمش این حرف رابه او زدم حالا با شنیدن صدای مهشید خودش وارد خانه شد.
عمار خان کنار شومینه نشست دستش را برای گرم شدن به طرف آن گرفت وگفت:
ـ صدای شان قطع شد به نظر تو آنها چه کار می کنن؟
ـ نمی دانم میخ واهید بروم وببینم؟
ـ بله این کار را بکن.
به آرامی به اتاق یاسین رفتم ودویدم ومهدیده خانم در حالی که مهشید را می بوسید ومی بویید گریه می کند واو را در بغلش می فشارد.
ـ مهدیده خانم.
مهشید چشمکی زد وگفت:
ـ مادر عروست تو را صدا می کند.
ـ دخترم از شنیدن صدات خیلی خوشحالم.
ـ من هم از دیدن شما خوشحالم.
مهدیده خان بلند شد به طرفم آمد مرا در آغوشش گرفت وبا احساس خاصی بوسیدم.
ـ نادیا جان تو یک فرشته ای.
ـ نه مهدیده خانم،ن...
مهدیده خانم هیجان زده مانع حرف زدنم شد:
ـ تو در این مدت خیلی خوب از مهشید مراقبت کردی این از صورتش معلوم است اما خودت حسابی لاغر وضعیف شدی.
مهشید موذیانه گفت:
ـ این به خاطر اذیت های ادریس است مادر من می دانم با وجود محبتهای نادیا،ادریس او را اذیت می کند.
با دستپاچگی سرم را به نشان اشتباه بودم حرف مهشید تکان دادم اما مهدیده خانم توجهی نکرد وگفت:
ـ ادریس بی خود کرده خودم با او صحبت می کنم.الان هم آماده شوتا به خانه خودمان برویم.
ـ خواهش می کنم امروز را در این جا بمانید شما تا به حال به خانه ما نیماده بودید.
مهدیده خانم نگاهی به اطراف انداخت وگفت:
ـ از این به بعد زودبه زود اینجا می آییم می خواهم در این خانه نوه هایم را ببینم وصدایشان را بشنوم.
برای درست کردن غذایی مناسب به آشپزخان رفتم.عمار خان در کتابخانه مشغول مطالعه شد.مهشید ومهدیده خانم حرفهای زیادی برای گفتن داشتند وگاهی صدای خنده شان تمام خانه را برمی داشت.
نزدیک ظهر بود در حال خرد کردن پیاز برای غذا بودم که ادریس با صورتی سرخ از سرما در حالی که دستانش رابه هم می سایید وارد شد وپرسید:
ـ نادیا چی شده؟
از ترس وتعجب ادریس استفاده کردم وهم زمان با بالا کشیدن بینی ام گفتم:پدر...پدر...
ـ پدر چی؟
ـ پدر ومادرت...
ادریس که حسابی نگران شده بود با فریاد گفت:
ـ چی شده؟
کمی نفس تازه کردم وگفتم:
ـ صبر کن الان می گویم.
ادریس دستی به صورتش کشید وگفت:
ـ خب بگو.
ـ پدر ومادرت امروز برای ناهار در خانه ما مهمان هستند.
ادریس با فریاد گفت:
ـ منو ترساندی این چه شوخی بود که کردی.
مهدیده خانم با عصبانیت کنار در آشپزخانه ایتساد.من با عجله به طرف ادریس رفتم وبرای جلوگیری از توبیخ بی جای ادریس دستم را محکم دور کمرش بستم وگفتم:
ـ عزیزم امروز خیلی خسته شدی؟
ادریس با دهان باز وچشمای گشاد شده نگاهم کرد وچندبار پشت سر هم پلک زد.
ـعزیزم با تو هستم.
ادریس به خشکی آب دهانش را قورت داد.
زیرلب گفتم:
ـ مادرت از دست تو عصبانی است وبه خاطر بدرفتاریت می خواهد تنبیه ات کند پس سعی کن لبخند بزنی.
ادریس دستی به موهایم کشید وگفت:
ـ تو هم خسته شده ای.
با دلخوشی گفتم:
ـ نه عزیزم من در کنار تو هیچ وقت خسته نمی شوم.
مهدیده خانم سینه اش را صاف کرد ادریس به طرفش نگاه کرد وسلام داد.
ـ سلام ادریس تو با نادیا چه کار کرده ای که این قدر لاغر شده.
ـ خودش می خواست تناسب اندام داشته باشد ومثل من بد اندام نشود.
ـ تو هم کمکش کردی وتا توانستی اذیتش کردی.
ادریس گفت:
ـ من...نه او خودش استاد است.
مهدیده خانم دست به کمر ایستاد وگفت:
ـ مهشید این نظر را ندارد.
ـ پس این دسته گل اوست.
برای عوض کردن صحبت گفتم:
ـ مهشید بالا تنهاست برو او را پایین بیاور.
ادریس با احتیاط از کنار مادرش رد شد از پله ها بالا دوید ودر اتاق را بست.صدای فریادهای مهشید که کمک می خواست بلند شد.
ادریس با خنده موهای مهشید را می کشید ودست او را محکم گرفته بود وفشار می داد.
عمار خان با صدای فریادهای مهشید سراسیمه خودش را به او رساند ونعره بلندی زد که از صدای فریادهای مهشید وادریس بلند تر بود وآنها ساکت شدند.
عمار خان به طرف آنها رفت وگوش ادریس را کشید وگفت:
ـ تو کاری به جز آزار دیگران نداری؟
ادریس که هم زمان با دست عمار خان بلند می شد گفت:
ـ من مقصر نبودم این مهشید بود که من را آدم بدی نشان داده ومادر من را با خشم نگاه می کند.
عمارخان گفت:
ـ دیس کافی دیگر مظلوم بازی را تمام کن.من گرسنه ام وباید غذا بخورم پس مهشید را پایین بیاور.
مهشید پشت چشمی نازک کرد وادریس کنار تختش زانو زد به مهشید کمک کردم تا روی دوش ادریس سوار شود.همه در سکوت به هم نگاه می کردند که عمارخان گفت:
ـ آخر هفته مهمان داریم.
مهدیده خانم در حالی که با غذایش بازی می کرد به او نگاه کرد.
عمار خان گفت:
ـ خانواده زندی.
ـ پدر ومادر من؟
ـ بله نادیا جان انها می خواهند برای دیدن مهشید بیایند.
مهدیده خانم خوشحال گفت:
ـ این نظر لطف شان است.
ـ نه مهدیده اشتباه متوجه شدی.آنها برای دیدن مهشید می آیند تا او را برای نعیم خواستگاری کنند.
قاشق از دست مهدیده خانم افتاد وگفت:
ـ نه!
ـ چرا آنها برای خواستگاری می آیند از قرار معلوم همه صحبت های بین مهشید ونعیم شده وآنها به توافق رسیده اند ما هم برای نمایش باید یک بازی راه بیندازیم وانها رابه همسری هم در بیاوریم.
مهشید گفت:
ـ من ونعیم خیلی وقت است که با هم آشنا شدیم.از آن روزی که نادیا وادریس برای دادن آزمایش ازدواج رفته بودند.من هر روز با نعیم ملاقات داشتم وبا اخلاق وروحیات هم آشنا شدیم.من او را دوست دارم.
ادریس به مهشید کوبید:
ـ به نظر من اگر کمی خجالت بکشی هم بد نیست حداقل کمی سرخ شو تا ما به حساب خجالتت بگذاریم تا نادیا تصور نکند که تو می خواهی خودت را به نعیم تحمیل کنی.
ـ من هیچ وقت چنین تصوری نمی کنم.در ضمن می دانستم مهشید ونعیم همدیگر را دوست دارند.
ادریس گفت:
ـ از تعجبت معلوم است.
ـ بله تعجب کردم چون اصلا تصورش را هم نمی کردم که نعیم به این زودی تصمیم به انجام این کار داشته باشد وگمان می کردم کمی زمان برای فکر کردن خانواده ها در نظر می گیرد.
ـ از قرار معلوم پدرو مادر شما فکرهایشام را کرده اند واین ما هستیم که باید بدون فکر نظر بدهیم.
ادریس گفت:
ـ مادر شما چرا با نادیا طوری حرف می زنید که انگار مقصر اوست؟او الان عروس شماست وزن برادر عروس آینده به حساب می آید.
ـ مهم نیست ادریس مهدیده خانم را ناراحت نکن.
مهدیده خانم دوباره عصبی گفت:
ـ ببین نادیا جان من با این وصلت هیچ موافق نیستم وهرگز اجازه چنین کاری رابه او نمی دهم.
ادریس دوباره اعتراض کرد:
ـ مادر این حرف ها را نباید به نادیا بزنید بلکه باید به خانواده اش بگویی.این همسر من است ونباید شما او را یک غریبه یا یک خبر بیار وببر بدانی.همان کسی که مهشید را از شما خواستگاری کرده به همان هم بگویید که جوابتان منفی است.
عمار خان غذایش را قورت داد وگفت:
ـ باشد من با آقای زندی صحبت می کنم وکمی زمان بیشتری از او میخ واهم تا خوب درم ردش فکر کنیم.
مهدیده خانم لیوانی آب خورد وگفت:
ـ عماراین فکر کردن نمی خواهد من نمی گذارم مهشید به همسری نعیم در بیاید.
مهشید با دلخوری گفت:
ـ مادر فکر کن هنوز در آن بهزیستی مثل یک تخته سنگ بی جان افتاده ام مثل همه ی روزهای گذشته ام که نسبت به من بی توجه بودی ومن برای خلاصی از تنهایی به برادرهایم پناه بردم بیتفاوت باش.درست از همان زمانی که مهدیس به خانه مان آمد شما تمام مهرت رابه او دادی.
مهدیده خانم جواب داد:
ـ مهدیس در خانه ما امانت بود باید بیشتر به او توجه می کردم تا احساس ناراحتی نکند وبتواند با خوشحالی به زندگی ادامه دهد.او احتیاج بیشتری به من داشت.
ـ می دانی مادر آن زمان هم که من در بهزیستی بودم به من بی توجهی کردید چون یکی دیگر به محبت ومراقبت احتیاج داشت.همیشه یک نفر بوده که من باید شرایطش را درک می کردم ومنتظر می ماندم اما این بار این نعیم بود که شرایطم را درک کرد.او فهمید که چی می خواهم وحالا من باید شرایط ونظر شما را درک کنم ودر خانه تنها بمانم.
مهشید اشکش را پاک کرد وبرای بلند شدن تکانی ورد وبا ناتوانی از روی صندلی افتاد همه با نگرانی به طرفش دویدیم.مهشید کمی مثل مار روی زمین خزید ومهدیده خانم با عصبانیت گفت:
ـ ببین مهشید....ببینم که چه طور مثل یم کرم کوچک به زمین افتاده ای ومی خزی.و اگر روزی با نعم مشکل پیدا کنی این طوری می خواهی از خودت مراقبت کنی؟
مهشید با صدای بلند شروع به گریه کرد.عمارخان وادریس او را بلند کردند وروی مبلی نشاندند.
مهدیده خانم در حالی که لیوانی آب در دستش بود گفت:
ـ مهشید من از آینده تو می ترسم از آن موقعی که نعیم از تو خسته شود ونتواند تو را تحمل کند.آن روزی که عشقش تمام شود ومستی از سرش برود تازه چشمانش باز می شود ومی بیند به جای یک زن که برایش همسری کند ومراقب بچه هایش باشد یک زن معلول دارد که نیم تاوند حتیا ز جایش تکان بخورد وبرای او آشپزی کند.
همه در سکوت نشسته بودند تا حدودی حق با مهدیده خانم بود ومن نمی توانستم از نعیم طرفداری کنم.من حتی از عشق سردرگم خودم هم ناراضی بودم چه برسد که بتوانم از عشق آنها حرفی بزنم ومتقاعدشان کنم که با عشق با هم خوشبخت می شوند.
ادریس پرسید:
ـ به چی فکر می کنی نادیا؟
ـ به همان چیزی که همه فکر می کنند.
ـ من فکرهایم را کردم ومی خواهم بی طرف باشم.تو هم مثل من بی طرف باش.
ـ من از همان اول بی طرف بودم مثلا میخ واستم از عشق طرفداری کنم اما دیدم خودم در آن گیر افتادم وبلاتکلیف مانده ام.
پوزخندی زد وگفت:
ـ تو مگر چیزی از عشق می دانی؟
ـ حتما می دانم که از آن صحبت می کنم.
ـ نادیا بیا وبرو پیش آن پسری که دوستش داری اعتراف کن تا او هم بفهمد که تو دوستش داری.
ـ لازم نکرده من یک بار این کار را کرده ام.تو که یادت است.
ادریس خندید وبه مهشید که بی صدا اشک می ریخت نگاه کرد وگفت:
ـ مادر به نظر من شما اجازه بدهید که خانواده زندی بیایند وبا هم راه حلی پیدا کنید.
مارحان گفت:
ـ نظر تو چیه نادیا جان؟
ـ راستش عمارخان من ترجیح می دهم دخالتی نکنم اما مهشید توانایی های زیادی دارد که می تواند برای همیشه خاطر جمع باشد که نعیم در کنار او می ماند.من برادرم را هم خوب می شناسم بدون فکر کاری نمی کند وحتما خیلی در مورد این کار فکر کرده تصمیم نهایی را باید خودتان بگیرید.
عمارخان نگاهی به ساعتش کرد وگفت:
ـ خیلی دیروقت است باید برویم.
مهشید با ناراحتی گفت:
ـ ادریس لطفا من رابه کتابخانه ببر می خواهم با نادیا تنها صحبت کنم.
ـ خب ما به کتابخانه می رویم.می دانم که مادر دوست دارد کتابخانه را ببیند تا از سلیقه عروسش تعریف کند.
وقتی با مهشید تناه ماندیم نفسی تازه کرد ودستانش را در حالی که مشت کرد هبود در هم فشرد وگفت:
ـ نادیا درا ین مدت توبه من خیلی محبت کردی آن قدر که دلم نمی خواهد از این جا بروم وبه خاطر این همه خوبی ومحبت تو می خواهم درم ورد یکی از رازهای ادریس که به تو مربوط است صحبت کنم.ادریس از من خواسته بود که این کار را نکنم.
ـ مهشید جان من نمی خواهم تو فکر کنی در مقابل من دینی داری که بخواهی جبران کنی اگر می دانی ادریس با فهمیدن من از آن نارحت می شود چیزی نگو.
ـ اما این حق تو است که بدانی ادریس به خاطر دارد که تو کنار دیاچه به او گفتی دوستش داری وخودش اعتراف کرده که خیلی دوستت دارد.او حتی جزیی ترین خاطرات شب عروسی نریمان رابه خاطر دارد وهنوز با خوبی از آن یاد می کند اما فکر می کند با این رفتاری که ما در مدتی که او نبوده کردیه ایم تو نظرت در مورد او وخانواده مان عوش شده وخیلی دلخور وناراحت است از این که تو در آن مدت که او در آسایشگاه بوده به دیدنش نرفته ای.
ـ اما این پدر شما بود که جای او را مخفی کرده بود ومدام تماس هایم را قطع می کرد.
ـ پدرم هم به این خاطر این کار را کرد که تو ادریس را در آن شرایط نبینی واو راترک نکنی.پدر من از ماجرای شما باخبر بود می دانست تو چیزی برای از دست دادن نداری وخیلی راحت می توانی به خانه پدرت برگردی.قبول کن دیدن ادریس در آن شرایط خیلی سخت بود.پدر می گفت تو زمانی ادریس را دیدی که از آن حالت روانی اش بیرون امده وکمی حالش بهتر شده بود.موهای ادریس کوتاه،صورتش ضعیف واندامش خرد بود.تو با دیدن آن تصویر اصلا نمی تاونستی او را تحمل کنی.می بینی نادیا،ادریس به جای اینکه از جوانی اش لذت ببرد با عذاب زندگی م کند.البته بدان که ادریس تو را خیلی دوست داری ومی خواهد اول از عشق تو نسبت به خودش مطمئن شود.
ـ همین چند لحظه قبل بود که ادریس به من گفت برو پیش آن کسی که دوستش داری اعتراف کن شاید او را هم تو را دوست داشته باشد.
ـ خب او منظورش خودش بوده.
ادریس با حالتی متفکر در حالی که کتابی در دستش بود از کتابخانه بیرون آمد به آشپزخانه رفت ودوباره در همان حال به سمت کتابخانه رفت.
مهشید گفت:
ـ ادریس صبر کن حرفهای ما تمام شد.
ـ خب نتیجه؟
ـ فضولی نکن بعدا خودت می فهمی من با پدر هم عقیده ام باید با نعیم بیشتر صحبت کنم.
مهشید چشمکی زد وادامه داد:
ـ نادیا جان برای آخرین بار زحمت بکش تمام وسایلم را که برایم آماده کرده بودی را جمع کن تا بروم وتو راحت شوی.
ـ مهشید جان اگر اینجا می ماندی من خوشحال تر بودم.
ـ نه باید بروم وسری به اتاقم بزنم هنوز دلم برای خیلی چیزها تنگ است.
با ناراحتی به اتاق یاسین رفتم وسایل مهشید را جمع کردم وادریس برای آنها بالا امد.
با رفتن مهشید دوباره در خانه تنها شدم.ادریس رفت ودر را بست.باید وزدتر می فهمیدم که ادریس با من بازی می کند او را میخ واست که من باز اولین نفر پیش او از غم عشقم حرف بزنم اما من این بار مهری برلب می زنم.او باید زانو بزند ومن را بخواهد.
در فکر بدم که ضربه ای به در خورد وادریس سرش را از میان در داخل آورد وگفت:
ـ نادیا من فردا صبح زود بیرون می روم.
ـ کجا؟
ـ حالا که مهشید به خانه برگشته وتنها نیست میخ واهم صبح ها به کوه بروم.در این مدت صبح ها به دیدن مهشید می رفتم وحالا می خواهم برای دیدن مردم از آن بالا به اوج بروم.
ـ مواظب خودت باش.
ادریس در رابست ورفت.چند لحظه بعد دوباره آمد ودر را باز کرد وگفت:
ـ ببخشید که دوباره مزاحمت شدم می خواستم بپریم دوست داری تو هم همراهم بیایی؟
ـ این یعنی که تو دوست نداری من همراهت بیایم؟
ـ این تو هستی که میخ واهی با من بیرون بیایی من که نمی دانم تو آمادگی رفتن به کوه را داری یا برنامه خاصی...
ـ نه من با تو بیرون نمی آیم می خواهم کمی استراحت کنم.اگر تو بخواهی هر روز بروی روز دیگری با تو می آیم.
ادریس میخ واست در راببندد که صدایش کردم.
ـ بله؟
ـ بیا می خواهم با تو کمی صحبت کنم.
ادریس روی لبه میز نشست وگفت:
ـ چی شده؟
ـ من میخ واهم به خانه پدرم بروم تا تو بتوانی برای آینده ات تصمیمی بگیری.فکر می کنم تو دیگر به من احتیاجی نداشته باشی وبتوانیم به راحتی از هم جدا شویم.
ـ اما نادیا...
ـ ببین ادریس تو دیگر هیچ اجباری برای زندگی کردن با من نداری ومی توانی به راحتی با فرد دلخواهت ازدواج کنی.در گذشته گفته بودی که دوستم داری والان درک می کنم که آن زمان شرایط فرق می کرد اما هرچه بوده تموم شده ودیگر نمی خواهد به ظاهر همسر هم باشیم. تایپ توسط وبلاگ عاشقان رمان
ـ باشد نادیا اما صبر کن تا آخر هفته که خانواده ات به خانه پدرم امدند با آنها برو.در این مدت که می توانی من را تحمل کنی؟
ـ الان تحمل کردن همدیگر مطرح نیست مهم آینده توست که باید آن را بسازی به خاطر مهشید،مادرت وپدرت.
ادریس پرسید:
ـ خودم مهم نیستم که باید به خاطر دیگران زندگی کنم؟

چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
چرا اما وجود آنها برایت باعث دلگرمی می شود ومی توانی تا پیدا کردن همسر دبخواهت به آنها دب خوش کنی وتمام تلاشت را کنی.
ـ من در زندگیم دلخوشی دارم.
ـ من باید به خانه پدرم بروم.هر دوی ما در گذشته شتباهاتی کردیم که شاید اسمش را عشق گذاشتیم.
ـ باشد نادیا قبول کمی به من زمان بده.
ـ باشد شب بخیر.
ادریس بیرون رفت ودر را بست چند لحظه بعد صدای بسته شدن در اتاق یاسین بلند شد.
آخر هفته بود در این مدت ادریس بیشتر از خانه بیرون می رفت وتا دیروقت کار می کرد.زمان رفتن رسیده بود وادریس با تاخیر از اتاقش بیرون آمد اما وقتی بیرون آمد با دیدن زیبایی او زانوهایم شل شد روی نزدیکترین مبل نشستم وبا دهان باز به او نگا کردم.ادریس حین پایین آمدن از پله ها از صورتم چشم برنمی داشت وگفت:
ـ نادیا امشب عروس تو هستی یا مهشید؟
ـ داماد چی؟تو هستی یا نعیم؟
ادریس خندید وگفت:
ـ در ذهن تو چه می گذرد؟
ـ همان چیزی که در ذهن تو می چرخد.
ادریس دستی در جیب کتش کرد ودستمالی بیرون آورد وگفت:
ـ من در فکر این بودم که فکری به حال این سرما خوردگی کتن تا شدت پیدا نکرده خیلی وقت است که مزاحمم شده.
ـ خب من هم داشتم فکر می کردم باید فکری به حال تو کنم که باز مریض نشوی پس حالا دیدی که من هم به همان چیز فکر می کردم.
ـ نه نادیا تو طوری من را نگاه می کنی که انگار دوست داری زیبایی ام را تحسین کنی؟
گفتم:
ـ کدام زیبایی؟مگر تو فرقی هم کرده ای؟
ـ چرا دروغ می گویی من که می دانم تو به زیبایی من حسادت می کنی.
ـ ادریس چرا حسی که خودت داری را به من نسبت می دهی؟
ـ باشد نادیا قبول می کنم که من از تو بهتر هستم بیا برویم تا گریه ات در نیامده.
وقتی به خانه عمارخان رسیدیم خانواده ام زودتر رسیده بودند.نعیم با پلیور آبی روشنی که پوشیده بود کنار پدر نشسته بود ودسته گل بزرگی از رزهای سرخ وسفید روی میز بود.مادر با خوشحالی با مهدیده خانم ومهدیس صحبت می کرد ومهشید وپریناز زیرکانه اطراف را نگاه می کردند.نریمان سمت دیگر نعیم نشسته بود وبا او شوخی می کرد نعیم سرخ می شد وگاهی به سختی خودش را کنترل می کرد.ادریس صندلی را میان خانواده ها گذاشت وگفـ:
ـ ببخشید اما من ونادیا بی طرف هستیم وفقط برای فضولی آمده ایم.
بعد دستم را کشید وگفت:
ـ بیا نادیا ما می توانیم اینجا بشینیم.
ما بین دو خانواده نشستیم.حرفهای اصلی زده شده بود مهدیده خانم باز هم از نعیم وخانواده ام زمان خواسته بود تا بتواند بیشتر فکرک ند.اما از چهره شاد مهشید ونعیم معلوم بود که ماجرا به خوبی گذشته وآنها راضی به نظر می رسیدند.مهشید در لباسی سفید ودامن کرمی روی صندلی نشسته بود وگاهی نگاه ها محو زیبایی او می شد.نریمان برای خوردن چای فنجان را تا نزدیکی های دهانش بالا برده بود که نعیم از طرف دیگر سالن داد کشید:
ـ مهشید.
همه خیره به نعیم نگاه کردند.
نعیم با دستپاچگی بقیه حرفش را با گفتن خانم تکمیل کرد ونریمان چای در دهانش را بیرون پاشید وهمه خندیدند.
پدر گفت:
ـ عمارخان خواهش می کنم ناراحت نشوید این دو تا جوان نزدیک یک سال است که با هم در ارتباط هستند و...
عمارخان گفت:
ـ نه من ناراحت نشدم اما نعیم شما می خواستی به مهشید چی بگویی؟
نعیم در حالی که می خندید گفت:
ـ ببخشید عمار خان منظوری نداشتم این نریمان از آن موقعی که آمده ایم مدام با من شوخی می کند ونمی گذارد تا خبری رابه مهشید...خانم بگویم.
همه باز خندیدند ونعیم گفت:
ـ با شنیدن خبر مهم من باز هم می خندید.
مهشید با ناز به او خندید ونعیم با صدای ملایم ومتین گفت:
ـ من مدت زیادی بود که در فکر جراحی مهشید بودم وبه وسیله دوستانم تمام آزمایشات ونتیجه های آن رابه بهترین پزشکان نشان دادم دوتا از این پزشکان قبول کردند که مهشید را جراحی کنند تا او هم مثل دیگران بتواند راه برود اما یکی از این پزشکان که خیلی هم حرفه ای است گفته که مهشید زودتر از این هم می توانسته این کار را انجام دهد ومن میخ واهم بعد از انجام عقدمان همراه مهشید بروم تا او را جراحی کند.
عمارخان که رنگش زرد شده بود گفت:
ـ درصد موفقیت چه قدر است؟
ـ بهبهود کامل.
مهدیده خانم به زور آب دهانش راقورت داد وگفت:
ـ این امکان نداره!ما خیلی در مورد رفع مشکل او تلاش کردیم.
ـ بله می دانم اما بدن آسیب دیده مهشید احتیاج به زمان وترمیم داشت که در این چند سال به دست اورده.
مهشید با چشمهای متعجب نگاهی به نعیم کرد وگفت:
ـ به من چیزی در این مورد نگفته بودی؟
ـ می خواستم کاملا مطمئن بشوم وبه تو امید دروغین ندهم.
من وادریس مثل مجسمه خشک شده بودیم وهر دو خوشحال دستهایمان در دست هم سرد شده بود.
ادریس در حالی که به سختی می توانست حرف بزند گفت:
ـ من نمی دانم که تو وبرادرت چه طور وارد زندگی ما شدید اما با ورودتان همه چیز درست شده.
ـ به این خاطر است که شما خانواده خوبی هستید.
همه نگاه ها به طرف مان چرخید وادریس پرسید:
ـ نادیا اینها چرا ما را این طوری نگاه می کنند؟
ـ من نمی دانم.
عمارخان پرسید:
ـ بچه ها شما از چیزی ترسیده اید؟
ـ نه عمار خان.
مادر به طرفم آمد:
ـ نادیا چیزی شده؟
ـ نه مادر.
ـ پس چرا هر دو این قدر شل حرف می زنید ورنگتان پریده.
ادریس در جواب مادر گفت:
ـ چون ما توقع شنیدن این حرفها را نداشتیم.
ـ حق با ادریس است من حتی از تصور این که مهشید روی پایش بایستد هم غافل بودم واز خوشحالی نمی توانم تمرکزم(منظورش حواسه) را جمع کنم.
ادریس با سر حرفم را تایید کرد.
عمارخان با صدای بلند سمانه را صدا کرد واز او دو لیوان آب خواست وگفت:
ـ نگاه کنید این دو تا به جای مهشید وما دچار شوک شدند.من اگر می دیدم که مهدیده خانم این طوری شده اصلا متعجب نمی شدم اما این دوتا بیشتر از همه به خاطر مهشید خوشحالند وچنان از شنیدن خبر نعیم غافلگیر شدند که نمی دانند چه طور خوشحالی شان را ابراز کنند.
ادریس گفت:
ـ دقیقا همین طور است پدر من نمی دانم چه کار کنم.
نعیم سرش را پایین انداخت وگفت:
ـ هرکاری دوست داری من که هرسه کار رابا هم کردم.فریاد کشیدم،خندیدم وگریه کردم آن هم وسط خیابان.
مهدیس لیوان های آب را از سمانه خانم گرفت وکمی آب به خورد ادریس داد واو شروع به گریه کرد.
از حالت دلسوزانه ی ادریس خنده ام گرفت وگفتم:
ـ برای چی گریه می کنی؟
ـ تو برای چی می خندیدی؟
ت خب من خوشحالم که مهشید می تواند راه برود.
ـ من هم خوشحالم که او می تواند راه برود حالا می توانم کمی از بار گناهم کم کنم وفقط عذاب وجدان یاسین را به گوش بگیرم.
عمارخان به طرف ادریس امد وگفت:
ـ اگر تو هم آن روز آن شوخی را با یاسین نمی کردی همان اتفاق می افتاد عمر یاسین تمام شده بود واو باید می مرد.ماهیچ وقت تو را در این مورد مقصر نمی دانستیم تو هم نباید عذاب وجدان داشته باشی.
ـ پس به این خاطر بود که شما هیچ وقت از من علت اشتباهم را نمی پرسیدید؟
مهدیده خانم گفت:
ـ کدام اشتباه ادریس جان تو اگر هم می خواستی نمی توانستی در مقابل روزگار بایستی وآن را عوض کنی.
ادریس با همان چشمان اشک آلود به مادرش نگاه کرد واو گفت:
ـ من هم مثل پدرت دیدم که تو چه طور خرد شدی.اگر یاسین مرد تو که هستی مهشید که بود.شماها فکر می کنید من برای مرگ یاسین ناراحت بودم اما حقیقت این است که من فقط برای شما دوتا نگران وناراحت بودم واز این که نمی توانستم برایتان کاری کنم در عذاب بودم.من فکر می کنم تمام این اتفاقات که افتاده حکمتی دارد وآن رسیدن ادریس به نادیا ومهشید به نعیم بوده.شاید اگر آن اتفاق نمی افتاد مهشید زودتر با کسی ازدواج می کرد که با او خوشبخت نمی شد وادریس با دختری ازدواج می کرد که او را درک نمی کرد وبه جدای ختم می شد.من حالا صاحب عروس ودامادی هستم که می دانم برای خوشبختی هم تلاش می کنند.من شدیدا با این ازدواج مخالف بودم اما حالا که پشتکار واصرر نعیم را می بینم قبول می کنم اما به یک شرط.
نعیم نیم خیز شد به دهان مهدیده خانم چشم دوخت واو ادماه داد:
ـ خواهش می کنم اجازه بدهید که بعد از جراحی مهشید قرار عقد را بگذاریم می خواهم دخترم در لباس عقد کنار همسرش به مهمان ها خوش امد بگوید.
ـ اما...
مهدیده خانم به میان حرف نعیم آمد وگفت:
ـ آقا نعیم ما شما را در این مسافرت همراهی می کنیم وشما می توانید در تمام مراحل پیش مهشید باشید.
نعیم نفس راحتی کشید وسرجایش نشست.
ادریس گفت:
ـ فکر می کردم فقط من هستم که می توانم خواستگاری عجیب برگزار کنم.نعیم از من بدتر است.
زمان رفتن فرا رسیده بود به جای گذاشتن قرار عقد وعروسی برنامه های مسافرت گذاشته شد وخانواده ام با خوشحالی به خانه رفتند.
ادریس با حالت خاصی نگاهم کرد وگفتم:
ـ نه امشب به خانه پدرم نمی روم.
ادریس لبخند کم رنگی زد وچشم هایش را روی هم گذاشت وبه طرف ماشین رفت وبه سمت خانه حرکت کردیم.
ـ می بینی مادیا،نعیم ومهشید واقعا عاشق هم هستند وقبل از این که پدرو مادرم بفهمند با هم دوست بودند وبا همان حس به هم محبت می کنند.
ـ من وتو هم با هم دوست هستیم.
ـ بله نادیا من مثل برادرت روز خواستگاری رنگ ووارنگ نمی شدم وآدم خجالتی به نظر نمی رسیدم اما نعیم با این که هزاران باربا مهشید صحبت کرده بود هنوز ازا و خجالت می کشید.نعیم نباید در مقابل پدرم خودش رابه موش مردگی می زد ومثل آدم های سربه زیر رفتار می کرد بعد می گفت من برای همه بلیط پرواز گرفته ام.
ـ نه ادریس نعیم واقعا عاشق مهشید است وبه خاطر او هر کاری می کند مثل بعضی از آدمها نیست که فقط بگوید من عاشق هستم وهیچ کاری نکند.حداقل نعیم این جرات رابه خودش داد که برود وبه خانواده ام بگوید که میخ واهد با مهشید ازدواج کند اما تو هنوز این جرات را نکرده ای که بخواهی به خواستگاری دختر مورد علاقه ات بروی.
ـ تو داری من را یک آدم بی اراده جلوه می دهی؟
ـ نه میخ واهم بگویم که تو نباید نعیم را مسخره کنی وبه او بگویی موش مرده.ادریس نعیم آدم با ملاحضه ای است وکمی هم دستپاچه شده بود.اومهشید را خیلی دوست دارد اما برای پدرت هم احترام قایل است.
ادریس از پیچ جاده گذشت وگفـ:
ـ من هیچ کدام از حرف های تو را قبول ندارم.
ـ چون تو به نعیم ومهشید به خاطر عشق شان حسادت می کنی.نعیم آدم صادقی است واز گفتن حقیقت کوتاهی نمی کند.
همان طور که خواسته بودم شد وادریس کمی عصبی شد.
ـ من باید به چه چیز نعیم حسادت کنم واز گفتن چه جقیقتی کوتاهی کردم؟
ـ همان حقیقتی که تو دختر دیگری را دوست داری وهزاران حقیقت دیگر که...
ـ نادیا تو می خواهی حقیقت را بدانی باشد اما صبر کن تا به خانه برویم وبا هم صحبت کنیم.
ـ ادریس من وتو با هم حرفی نداریم که بزنیم تو یک آدم بی منطق هستی که عشق وعلاقه دیگران را مسخره می کنی.
گوشهایش سرخ شد وگفت:
ـ نادیا خواهش می کنم تعادل من را هنگام رانندگی به هم نزن مگر نمی بینی که همه جا را برف پوشانده.
تا رسیدن به خانه ساکت بودم.ادریس لبهایش را گاز می گرفت وبا حرص نفس می کشید به محض رسیدن به خانه از میان پله ها صدایم کرد وگفت:
ـ کجا می روی؟
ـ می روم لباسهایم را عوض کنم.
ـ نه همین حالا میخ واهم با تو صحبت کنم.
ـ این قدر سخت نگیر من فقط نظرم را گفتم.
ادریس میان حرفم پرید وفریاد کشید:
ـ گفتم بیا پایین تا با هم صحبت کنیم.
به آرامی از پله ها پایین رفتم.ادریس دستی به موهای کوتاهش کشید وگفت:
ـ بشین تا من هم حقیقت را برایت بگویم.
با بی تفاوتی خودم را روی مبلی انداختم وادریس گفت:
ـ تو مایلی همه حقیقت را بدانی؟
ـ مگر حقیقتی هم هست که تو بخواهی به من بگویی؟
ـ حتما هست.
ـ بگو گوش می کنم.
ادریس با حالتی عصبی شروع به راه رفتن کرد وگفت:
ـ حقیقت این است که از عشق حرف می زنی ومعشوقت را در یک آسایشگاه چشم انتظار می گذاری وبعد از مدتی که به دیدنش می روی در جواب این که می پرسد تو کی هستی به جای این که بگویی من عاشق تو هشتم ویا بگویی که من دوست دار تو هستم می گویی من خدمتکار تو هستم.کدام عاشقی به معشوق خودش که این همه وقت منتظر بوده تا او را ببیند ویک جمله محبت امیز از دهان او بشنود می گوید من خدمتکارم.همه خدمتکار ها باید روزی از آن خانه ای که در آن کار می کنند بروند وشخص دیگری برای ادامه کار آنها به آن خانه بیاید.کسی که از عشق حرف می زند چرا همیشه از چشمان منتظر فرار می کند.چرا محبتهایش را نادیده می گیرد وبه او بی اعتنایی می کند.
گفتم:
ـ من به درخواست پدرت به دیدن تو نیامدم.در حقیقت هرچه به پدرت التماس می کردم من رابه دیدن تو نمی اورد ونعیم او رابه بهانه مزاحمت مهدیس به این خانه آورد بعد او راضی شد که من را به دیدن تو بیاورد.خودم نمی توانستم کاری کنم چون پدر وخانواده ات گفته بودند که دیگر هیچ وقت به دیدن تو نیایم وتو همه را فراموش کردی.وقتی تو در آسایشگاه از پدرت پرسیدی که من کی هستم قلبم شکست توقع نداشتم منو فراموش کرده باشی.
ـ نادیا بارها وبارها از تو پرسیدم که چه نسبتی با من داری اما تو منکر این شدی که همسر من هستی وبا رفتارت به من فهماندی که از من نفرت داری.تو چه طور متوجه نشدی که حالم خوب شده ودر همه شرایط سعی کردم کنار تو باشم.من اگر تو را نمی شناختم که شبها به اتاقت نمی امدم وروی تخت تو نمی خوابیدم.من مطمئن هستم اگر راهی برای خلاصی از آن موقعیت داشتی به خانه پدرت می رفتی ومن را ترک می کردی.نادیا من به خاطر مشکلاتم سعی می کردم از عشق فرار کنم وتو نتوانستی آن طور که باید با شرایط من کنار بیایی وحتی به من فرصت درست کردن نداری.نادیا من هم احساس دارم ومی توانم ابراز عشق کنم اما تو به من اجازه ندادی تا از حریمی که برایم درست کرده بودی پا فراتر بگذارم ومدام گفتی حرف دلت را بزن.کدام حرف نادیا وقتی تو خودت حرف دلت را می زنی وفرار می کنی تا من خیال کنم که حرفت دروغ بود ونباید صداقت کلامت را در چشمانت ببینم.صدها بار تک تک کلماتت را برایخ ودم تکرار کردم تا بتوانم منطق تو رابا حرفهای دیگران بسنجم وبفهمم تو چرا کنار من هستی آیا واقعا دوست دارم؟تویی که از من واحساساتم می ترسی وفاصله می گیری وهمه جا ادعای عاشقی می کنی.
رنگ ادریس زرد شده بود وبی قرارتر از قبل مدام آب دهانش را قورت می داد وانگشتانش را که مشت کرده بود به هم فشرد.با نگرانی بلند شدم که ادریس نگاه خشمگینی کرد وگفت:
ـ بشین من هنوز حرفم تمام نشده.
ـ ادریس تو دفعه قبل همین طور حرف زدی ومن را متهم کردی اما تمام اینها که تو می گویی فقط برداشت ذهنی توست که همه اشتباه است.
ـ نه نادیا کدام اشتباه؟تو همیشه رفتارت به شکلی بوده که من احساس بی ارزشی کنم.تو فکر می کنی من به نعیم ونریمان حسادت می کنم؟اما این حماقت است چون برادرهایت شرایطی مثل من نداشتند با آرامش بیشتری عاشق شدند واز آن حس لذت می بردند اما من که عاشق تو بودم نمی توانستم آن را به راحتی ابراز کنم در مقابلم سرسختی می کنی.
ـ ببین ادریس دشوارترین قدم همان قدم اول است که همیشه من آن را برداشتم پس سرسختی از جانب تو بوده که کنار دریاچه آن طور بی رحمانه سکوت کردی وتا رسیدن به خانه هیچ حرفی نزدی با این کارت مخالفتت را نشان دادی وبعد از مدتی که دلسرد شدم...
ـ دلسرد؟
با دست به ادریس اشاره کردم که ساکت باشد وادامه دادم:
ـ مشکل تو چیه؟
ـ مشکل من رفتارهای عجیب وبه دور از انتظار توئه رفتارهای دورو که زود تغییر می کند.
ـ من هیچ رفتاری از خودم نشان ندادم که غیر منطقی باشد.من فقط با شرایط تو کمی...
ادریس عصبی میان حرفم امد وگفت:
ـ تو چندین بار با این رفتارهایت من را بر سر دوراهی گذاشتی.تویی که مثل یک بت سنگی بودی تبدیل به موجود دست اموز شدی واین غیرعادی است مگر روز اولی که با هم صحبت میک ردیم تو نگفتی به خاطر این که مسئولیت کاری را به گردن نگیری ازدواج نمی کردی وحالا رنگ عوض کردی.تایپ توس وبلاگ عاشقان رمان گفتی عاشق نمی شوی اما شدی ویا شاید تظاهر به عاشقی میک نی.نادیا دیگر این عشق برای من مفهوم ندارد ونمی توانم تو را درک کنم نمی توانم تو را با عشقت باور کنم.من از عشق وفایی ندیدم.
ادریس کتش را از تنش بیرون آورد وروی مبلی انداخت وکنار شومینه نشست وگفت:
ـ من هیچ وقت باور نکردم که تو آن حرف را واقعا زده باشی.جالب است نادیا تا همین چند لحظه پبش در آن مهمانی به این فکر می کردیم که کدام سرسخت تریم وحالا برای نشان دادن محبت به هم بحث میک نیم.
در مقابل ادریس سکوت کردم واو گفت:
ـ من میخ واهم در مورد تصمیمی که گرفتم کمی بیشتر فکر کنم ـ چه تصمیمی گرفتی؟
ـ جدایی؟
روی مبل بی حرکت مثل مجسمه خشک شدم.
ـ نادیا این را بدان اگر کسی روی زمین عاشق واقعی تو باشد آن من هستم ولحظه ای از یاد تو غافل نیستم.
ـ تو را درک می کنم ادریس برسر دوراهی قرار گرفتی.
ـ نه نادیا تو حال من را نمی فهمی دلم می خواهد همین حالا تو را برای همیشه مال خودم کنم در حالی که این روح سرکش وگاهی آرامت من را به هم ریخته ونمی توانم تو را بشناسم.تودر مقابل من از همه چیز راضی هستی ومی خندی ودر اتاقت از عصبانیت وناراحتی گریه می کنی.این ملاحظه کاری نیست به اجبار با من زندگی کردن است اجباری که نمی دانم چه نفعی برایت دارد.نادیا تو هیچ وقت با من صادق نبودی.
ـ بودم ادریس من هر وقت هر مشکلی داشتم به تو گفتم تو درد دیگری داری من تو را خوب شناختم چرا حاشیه می روی حرف اخرت را بزن.
ـ حرف اخرم را فردا صبح به تو می گویم.
ادریس رویش رابه آتش داخل شومینه گرفت وگفت:
ـ نادیا دلم می خواهد بمیرم واین عشق بی رنگ وزبانی را که تو خوب به ان تظاهر می کنی ادامه ندهم ودر مقابل تو وعشق پاکم به تو زانو نزنم.
ـ عشق من زبانی نیست بلکه از ته قلبم شعله می کشید.
ادریس کتش را از روی مبل برداشت ودر حالی که از پله ها بالا می رفت.شب بخیر گفت.
ـ ادریس.
ازمیان پله ها به طرفم برگشت.
ـ اگر من می دانستم اعتراف پیش تو به این جا ختم می شود هرگز این کار را نمی کردم اما فراموش نکن بتها هم شکسته می شوند تو بعد از بیرون آمدن از آسایشگاه اشتیاقت را نسبت بهم از دست دادی ونگاهت به من عوض شده.ادریس من دیگر به تو نخواهم گفت که دوستت دارم صبح به خانه پدرم می روم تا تو با دیدن من وعشق وتظاهرم دچار مشکل نشوی وفرصت بیشتری برای گرفتن تصمیمی که قبلا گرفته ای را نخواهی وزودتر آن را عملی کنی.
ـ عشقت به این زودی از پا در آمد پس حدس من درست بود.این خانه مال توست ومن از اینجا می روم.
ـ من این خانه را که باعث شده تو به خاطر آن دچار تردید شوی را نمی خواهم وحتی حاضر نیستم لحظه ای تنها در این جا بمانم...
ادریس به اتاقش رفت وبدون این که در اتاقش را ببندد روی تختش دراز کشید.من فقط میخ واستم ادریس را عصبی کنم تا در عصبانیت حرفی را که من دوست داشتم بزند اما او از این رفتار من به تنگ آمده بود همه چیز خراب شد وتمام تلاشی که در این مدت برای عاشق کردن ادریس انجام داده بودم هدر رفت.من با رفتن به خانه پدرم اوضاع را خرابتر می کردم واز طرفی طاقت نداشتم که ادریس با جدا شدن ازم عذرم را از آن خانه بخواهد.وقتی درست فکر می کردم ادریس بارها وبارها بعد از آمدنش از آسایشگاه من را مورد محبت خودش قرار داده بود ومن به دنبال اعتراف گرفتن از او بودم.دلم می خواست از دهان خودش بشنوم که دوستم دارد وبه رفتارهایش بی توجه بودم.قلب ادریس شکسته بود وحالش رابا تمام وجود می فهمیدم اگر من هم جای ادریس بودم همین حرفها را می زدم وشاید زودتر از او صبرم تمام می شد.
کنار در اتاق ادریس کمی مکث کردم.او متکایش را بیشتر روی سرش فشار داد خیلی ناراحت بود ومی دانستم با کوچکترین حرفی اوضاع را بدتر می کنم پس به اتاقم رفتم ورد را بستم وروی تخت دراز کشیدم برخلاف تصورم خیلی زود خوابم برد.صبح با صدای افتادن جسمی بر زمین بیدار شدم از اتاق به بیرون سرکی کشیدم وبا بسته شدن در حیاط متوجه شدم که ادریس از خانه بیرون رفته است.
با خونسردی لباسم را پوشیدم با قدمهای لرزان به سمت خانه پدرم رفتم با استقبال گرم مادر وارد خانه شدم به سختی توانستم تظاهر کنم که اتفاقی نیفتاده وادریس مثل همیشه گرفتار کارش است به اتاقم رفتم وبه مادر گفتم به نعیم بگوید که با او کار دارم زمانی که با نعیم صحبت کردم او فقط متفکرانه سرش را تکان داد واز اتاق بیرون رفت.
شب وروز برایم یکی شده بود واز بس که با تلفن به دروغ با ادریس صحبت کرده بودم تا خانواده ام متوجه مشکلمان نشوند خسته شده بودم.دو هفته از آن شب می گذشت وکوچکترین خبری از ادریس نداشتم که یک روز نعیم آمد وبا عصبانیت گفت:
ـ این خانواده دارند کم کم من را عصبی می کنند.
ـ چی شده؟
نعیم مشت محکمی به دیوار اتاقم کوبید وگفت:
ـ می خواهند برای ادریس به خواستگاری بروند ودختری را برای او عقد کنند.
قلبم شکست وفرو ریخت دستم را روی آن گذاشتم وبی اختیار زانو زدم.نعیم فریاد بلندی کشید وپدرم را صدا کرد.پدر با نگرانی به طرفم دوید دقایقی بعد که کمی حالم بهتر شد متوجه شدم نعیم با تلفن صحبت می کند پس حقیقت داشت واو قصد فریبم را نداشت.
پدر کمی کنارم ماند بعد از اتاق بیرون رفت ودرحالی که به مادر نگاه می کرد گفت:
ـ این دختر با ادریس مشکلی دارد که ما نمی دانیم من باید با عمارخان صحبت کنم.
دست نعیم را گرفت وکشان کشان با خود برد ودر را پشت سرش بست.
در تنهایی داشتم دیوانه می شدم.دلم هوای چشمان ونگاه های ادریس را کرده بود وعطر تنش را حس می کردم.با فریاد گلدان روی میز را برداشتم با حرص به آینه قدی در اتاقم کوبیدم وبا پشیمانی شروع به گریه کردم از تصور این که او با کسی دیگر زندگی کند دیوانه می شدم.نعیم با لیوانی آب به اتاقم آمد وبا مهربانی کنارم ایستاد وبی هیچ حرفی لیوان رابه دستم داد ونگاهم کرد.
ـ نعیم ادریس واقعا می خواهد این کار را کند؟من باور نمی کنم حتما باز شوخی می کنی؟
نعیم با نارحاتی سرش را تکان داد وگفت:
ـ متاسفم نادیا اما چه اهمیتی دارد تو وادریس که از همان اول هم با شرایط خاصی با هم شروع به زندگی کردید وباید به چنین پایانی فکر می کردی.
ـ نه نعیم من ادریس را دوست دارم ونمیخ واهم او را از دست بدهم حتی اگر او من را دوست نداشته باشد.من برای به دست آوردن عشق ادریس زحمت زیادی کشیدم وبا بودن در کنار او زندگی کردن را یاد گرفتم حالا ادریس به همین راحتی می خواهد چنین کاری کند؟
نعیم گفت:
ـ این سرنوشت تو بوده به نظر من زیاد به آن توجه نکن.
ـ به همین راحتی؟به آن توجه نکنم؟
ـ نادیا می خواهی چه کار کنی؟بروی وبه دست وپای ادریس بیفتی که تو را دوست داشته باشد؟
ـ پس تو بگو چه کارکنم؟
ـ فعلا هیچی تا ببینم چه کاری از دستم برمی آید؟نادیا کمی آرام باش تا پدر ومادر را نگران نکنی.
ـ ادریس این کار را نمی کند من می دانم مهدیده خانم وعمار خان نمی گذارند که او چنین کار کند.
ـ نادیا تو خیلی ساده ای حالا که فهمیده اند تو وادریس واقعا ازدواج نکردید میخ واهند برای او بروند خواستگاری واو را بیشتر از تو دوست دارند.هر چه نباشد آرمیدا با انها نسبت دارد وادریس زمانی با او حرف از عشق وعلاقه می زده البته الان هم...
نعیم حرفش را نیمه کاره رها کرد وبه سمت در رفت.
با نگرانی او را صدا کردم وبا سماجت ازش خواستم که حرفش را تمام کند.
وقتی نعیم گفت الان هم در خانه ادریس با آرمیدا در مورد آینده شان صحبت می کنند ونقشه رفتن به خارج را می کشند مثل این بود که ظرفی آب داغ روی سرم خالی کردند با ناباوری روی لبه تختم نشستم وگفتم:
ـ نعیم تو من را بیشتر می ترسانی.
ـ من فقط حقیقت رابه تو میگ ویم.
ـ خواهش می کنم از اتاق برو بیرون تا من بتوانم کمی بهتر فکر کنم.
نعیم از اتاق بیرون رفت با خستگی به سمت قاب عکس ادریس که کنار تختم بود رفتم خودم را روی تختم انداختم وآن را روی سینه ام فشردم تا شاید قلبم کمی ارام گیرد.فکر کردن به حرفهای ادریس من را دیوانه می کرد وتمام تنم از عشق او آتش گرفته بود ویاد لبخندهایش می سوزاندم زمان زیادی گذشته بود تصمیم گرفتم دست از خیالات خوشم با ادریس دست بدرارم وبا واقعیت زندگی کنم.نعیم با احتیاط در را باز کرد واز لای آن سرکی کشید:
ـ بیا داخل نعیم می خواهم با تو کمی حرف بزنم.
نعیم با تردید بسیاری وارد اتاق شد.کنارم روی تخت نشست وگفت:
ـ مطمئنم که تصمیمیت را گرفته ای از چهره ات می خوانم.
ـ چه تصمیمی؟من هنوز گیج هستم.
ـ این که بروی وهمین حالا در لحظه ارتکاب جرم ادریس را غافلگیر کنی وبرای همیشه تکلیفت را با او روشن کنی باور کن این عاقلانه ترین تصمیمی است که گرفته ای.
با خوشحالی گفتم:
ـ درست است همین کار را می کنم.
ـ من هم تو را همراهی می کنم دوست دارم چهره ادریس را هنگام دیدن تو وغافلگیر شدنش ببینم.
ـ صبر کن نعیم من نمی دانم که این کار درست است یا نه؟
ـ تو درست فکر کردی نادیا پس از نتیجه آن مطمئن باش.
ـ زود آماده شد تا با هم برویم.
با پاهای لرزان همراه نعیم به سمت خانه ای که روز تمام خوشی وغم هایم در آن بود رفتم.در طول مسیر دلشوره عجیبی داشتم ودلم می خواست این راه پایانی نداشته باشد وبا ادریس روبه رو نشوم اما زمان به تندی گذشت ولحظه ای که ادریس در را به رویمان باز کرد از دیدنم شوکه شد.
با عصبانیت نگاهش کردم واو سلام کرد.
نعیم با لبخند جواب سلامش را داد وگفت:
ـ ادریس جان ما امده ایم تا نادیا کمی از وسایلش...
ادریس منتظر نشد که نعیم حرفش را تمام کند ودر را محکم به رویمان بست.
نعیم ناراحت گفت:
ـ این پسر وقاحت رابه حد خودش رسانده بیا برویم نادیا.
ـ صبر کن نعیم من هنوز کلید این خانه را دارم وآن کسی که باید از این خانه بورد من نیستم بلکه آرمیدا وادریس هستند که باید این خانه را ترک کنند.
عصبانیتم هر لحظه بیشتر می شد ودلم می خواست یک بار دیگر ادریس را ببینم تا معنی عشق زبانی را برایش بگویم.دست کلیدم را از کیفم بیرون کشیدم با آن در را باز کردم ووارد خانه ای بی روح وغم زده شدیم.خانه در سکوت کاملی فرو رفته بود وازتمیزی برق خاصی می زد.با نگاه به دنبال آرمیدا می گشتم اما از او خبری نبود.از صمیم قلب خوشحال شدم با تمسخر نگاهی به نعیم انداختم وا وبا ابروهایش اشاره ای به کتابخانه کرد.
دوباره دلهره به قلبم چنگ زد وعصبانیت تمام وجودم را گرفت.
با عجله برای این که به خودم دلداری بدهم وبه نعیم بفهمانم که اشتباه کرده به سمت کتابخانه رفتم ودر آن را با شتاب باز کردم قبل از آن که داخل ان را نگاه کنم باز به نعیم لبخند مسخره ای زدم اما با شنیدن صدای ظریف وطناز آرمیدا لبخند روی لبهایم خشک شد.
ـ سلام نادیا حان.
تمام خون بدنم در صورتم جمع شد وبا صدایی که بی اختیار از عصبانیت دورگه شده بود گفتم:
ـ سلام آرمیدا خانم فکر می کنم بد موقع مزاحم تان شدم.
ادریس با صورتی رنگ پریده به آرامی از صندلی روبه روی آرمیدا بلند شد وبه طرفم امد وبا احتیاط دستش را دور شانه ام حلقه کرد وبا لبخندی اجباری گفت:
ـ برگشتی عزیزم کم کم داشتم نگرانت می شدم.
ـ چرا؟تو که هم صحبت خوبی داشتی.
ـ نه نادیا جان ما فقط داشتیم در مورد آینده با هم صحبت می کردیم.
با کنایه گفتم:
ـ امیدوارم به نتیجه های خوبی هم رسیده باشید.
آرمیدا با هیجان گفت:
ـ البته اگر ادریس قبول کند.
نیم نگاهی به ادریس کردم وگفتم:
ـ شما وقاحت رابه حد خود رسانده ای این حرفها برای من تازگی ندارد.ادریس تو هم این بازی احمقانه ات را تمام کن ودستانت را از دور شانه ام بردار با این کارهایت میخ واهی چه چیز را ثابت کنی؟
ارمیدا با دهان باز از خنده نگاهم کرد وگفت:
ـ بودن من در این خانه باعث شده که تو عصبانی شوی.
ـ نه خانم من این جا امده ام تا معنی عشق واقعی را بفهمم وبدانم که عشق تظاهری چه جوری است وعشق زبانی وبی رنگ را از ادریس یاد بگیرم.
ادریس بیشتر حلقه دور شانه ام را تنگ کرد وگفت:
ـ چرا این قدر عصبانی هستی عزیزم باز نعیم تو را اذیت کرده؟
ـ ساکت باش ادریس تو خودت هم نمی دانی که میخ واهی چه کار کنی؟در کنار آرمیدا نشسته ای وبرای آینده ات نقشه می کشی وبا ورود من در مقابل ارمیدا به من می گویی عزیزم!تو واقعا آدم وقیحی هستی که به این راحتی با احساسات بقیه بازی می کنی.خیلی خوشحالم که این بازی را باقاطعیت می بازم واز این خانه شوم بیرون می روم.
آرمیدا قدمی به طرفم برداشت وگفت:
ـ ببین نادیا خانم مشا با دیدن من در این خانه واقعا دچار سوءتفاهم شدید.
ـ سوءتفاهم بیشتر از این که الان شما این جا در کتابخانه با ادریس نشسته اید ودر مورد آینده صحبت می کنید.به نظر شما این سوءتفاهم نیست که ادریس با دیدن من در را به رویم ببندد واین جا پشت درهای بسته کتابخانه با هم...
چشمان آرمیدا گرد شد وگفت:
ـ چی؟این شما بودید که زنگ زدید اما ادریس گفت کسی که زنگ را زده خانه را اشتباه امده بوده.
وقتی به ادریس نگاه کردم با نگاه خاصی به نعیم نگاه می کرد ونعیم سرش را پایین انداخته بود با دندان گوشه ناخن انگشتهایش را میک ند.ادریس آرام گفت:
ـ با تو بودم نعیم این نقشه مهشید بود وتو آن را اجرا کردی؟
احساس بدی داشتم انگار بازیچه دست ادریس قرار گرفته بودم.
ـ چرا بیخود نعیم را وارد این حرفها می کنی من از نعیم خواستم که همراهیم کند.
ادریس بی توجه به حرفم روبه نعیم ادامه داد:
ـ حدسم درست بوده مهشید خواسته تو بیایی وچهره من را هنگام غافلگیری ببینی؟

چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
لبخند کم رنگی روی لبهای نعیم نشست وادریس با لرزش کمی که از عصبانیت داشت دستی در موهایش
کشید وگفت:
ـ می دانید با این کارتان چه قدر اوضاع را بدتر کردید؟
نعیم کمی به خودش مسلط شد ودر حالی که به آرمیدا اشاره می کرد گفت:
ـ اوضاع بدتر از این هم می شود.
ـ نعیم تو من رابه چه تهدید می کنی؟تنها بودن من در این خانه تقصیر خواهرتوست.
با حرص گفتم:
ـ تو هم تنهاییت را اب وجود آرمیدا پر می کنی؟
آرمیدا پوزخندی زد وگفت:
ـ نه نادیا خانم باور کنید من نمی دانستم که شما برای خرید بیرون رفته ای وقرار بوده از آنجا به خانه پدرتان بروید وگرنه اصلا به اینجا نمی امدم.
ـ خواهش می کنم مظلوم نمایی نکن که من شما را در این مدت خوب شناختم.
آرمیدا کمی سینه اش را صاف کرد وگفت:
ـ شما چه باور کنید چه باور نکنید من وارد بازیهای شما نشدم وامده بودم تا ادریس را ببینم.شما چرا ناراحت شدید؟
ـ ببخشید آرمیدا خانم من باید با دیدن شما چه کار می کردم؟حتما خوشحال می شدم و...
ـ نه نادیا خانم اما حالا که واقعا از حضورم در این خانه ناراحت هستید من می روم.من علت این همه بدرفتاری های شما را می دانم ودرک می کنم.من هم زمانی که برای بار اول شما را در کنار ادریس دیدم که شانه به شانه او راه می رفتید همین حس را داشتم وفکر می کردم که بزرگترین دارایی دنیا را از دست داده ام اما من امده بودم بار دیگر با حرفهایی که مهدیس به من گفته بود ادریس را از این شرایط بد نجات دهم.ادریس که به شما تعلق ندارد.
ادریس معترضانه ومحکم گفت:
ـ کدام شرایط بد؟من در کنار نادیا خوشبخت هستم.
ـ ادریسفمهدیس همه چیز را برایم تعریف کرده ومی دانم که شما با چه شرایطی با هم زندگی می کنید.من متاسفم وهمین حالا ازا ینجا می روم اما هنوز هم به آینده امیدوارم همان طور که آقا سلمان به آینده اش با نادیا خانم امیدوار است.الان همه حقیقت را در مورد زندگی شما می دانند حتی دایی ستار وخانواده ی نادیا.
آرمیدا کیفش را از روی صندلی برداشت وبه آرامی با ادریس خداحافظی کرد ورفت.
باصدای بسته شدن در خانه ادریس با فریاد گفت:
ـ نادیا تو می دانی چه کار کردی؟تو به چه حقی چنین رفتاری با آرمیدا کردی؟
ادریس که لرزشش شدیدتر شده بود با بی قراری شروع به قدم زدن کرد ودر همان حال زیرچشمی به نعیم نگاه کرد وبه سمت او رفت.نعیم که متوجه خشم ادریس شده بود با خنده گفت:
ـ نادیا جان من چند ساعت دیگر به دنبال تو می ایم تا کمکت کنم وسایلت رابه خانه خودمان ببریم.
بعد با قدمهای بلند وخیلی سریع در حالی که می خندید از خانه بیرون رفت.
در واقع نعیم فرار کرد تا باخشم ادریس روبه رو نشود ودر مقابل او که به شدت عصبی بود واکنشی نشان ندهد.
ادریس با حالتی خنده دار برگشت وروی یکی از صندلی ها نشست وگفت:
ـ نمی دانم تو چه طور به خودت اجازه دادی که در زندگی من دخالت کنی.تو چه فکری کردی که بازیچه دست نعیم شدی؟نادیا مگر تو نگفتی به دنبال عشقم بروم پس چرا مزاحمم شدی؟
ـ من اگر بازیچه دست نعیم باشم بهتر از اینه که بازیچه احساسات زودگذر و خودخواهانه تو شوم.تو من را محکوم به نداشتن عشق میک ردی وبه من می گفتی متظاهر به من می گفتی حریص وحالا خودت از من بدتری حتی بدتر از مردانی که من در مورد آنها حرفها وسخنها شنیدم حالا می بینم یکی از انها خونسرد روبه رویم نشسته است وبه من که زمانی با حرارت می گفت دوستم دارد می گوید به چه حقی در زندگی خصوصی من دخالت کردی؟من باید به تو وآرمیدا می فهماندم که احمق نیستم.
ـ اما برعکس تو این کار را کردی ومثل آدمهای احمق وحسود او را از خانه بیرون کردی.نگاه کن نادیا کسی که تو رابه این جا اورده تنهایت گذاشت ورفت.تو نفهمیدی که نعیم ومهشید با تو شوخی کردند ودرست در لحظه برملا شدن نقشه هایشان تنهایت گذاشتند؟
ـ شوخی کدام شوخی وقتی خود آرمیدا می گوید که امده این جا تا با تو در مورد آینده صحبت کند؟
ادریس که از خشم سرخ شده بود مثل بمب منفجر شد وشروع به خندیدن کرد وگفت:
ـ دوباره بگو چی گفتی؟
با خنده ی ادریش متوجه شدم که ناخواسته لحن وصدای آرمیدا رابه شکل مسخره ای تقلید کرده ام.
با این که خنده ام گرفته بود گفتم:
ـ تو واقعا تعادل روانی نداری همین چند لحظه قبلداشتب از عصبانیت فریاد می کشیدی وحالا از شادی میخ ندی تو چه جور ادمی هستی؟
ادریس بی قید گفت:
ـ من قبلا گفته بودم که در بدترین شرایط هم تفریح می کنم.
با حیرت وحرص به سمت در کتابخانه رفتم.ادریس با لحن وصدای مهربان وآرام گفت:
ـ نادیا.
با دلگرمی از این که می خواهد بمانم به سمتش برگشتم وگفت:
ـ خداحافظ.
دلم فرو ریخت وبا حرص گفتم:
ـ خداحافظ.
ادریس با صدای بلند خندید.قلبم به سرعت می زد ودر دلم دعا می کردم که به بهانه ای بیشتر بتوانم در کنار او بمانم تا شاید کمی آرامتر شود واز رفتنم جلوگیری کند.
نزدیک پذیرایی رسیده بودم که صدای زنگ در بلند شد.
ادریس نفس صداداری کشید ودر حالی که از کنارم رد می شد چیزی زیرلب گفت که من فقط از آن فرشته را متوجه شدم.
فرشته چه کسی بود؟در اقوام ادریس کسی رابه این اسم نمی شناختم.حتما ادریس با او هم قرار ملاقات داشت.
ادریس از کنار دربه طرفم برگشت وگفت:
ـ لطفا همین جا بمان تا من بیایم.
ـ به نظرم بروم بهتر است تو وفرشته ات راحت تر با هم صحبت می کنید.
ادریس شوکه پرسید:
ـ فرشته ام؟
این حرف رابا تعجب زیادی زد وبا به صدا در امدن دوباره زنگ با گامهای بلند به سمت در رفت.تحمل آن شرایط برایم سخت شده بود وبا خودم تصمیم گرفتم که با استقامت با ادریس ودختر جلوی در روبه رو شوم بنابراین لبخند احمقانه ای زدم وبه سمت در رفتم.
ـ سلام نادیا جان.
با ناباوری به ادریس نگاه کردم.
مهدیده خانم گفت:
ـ عزیزم دلمان برایت تنگ شده بود مدت زیادی بود که تو را ندیده بودیم.از دیدنت خیلی خوشحال شدم.
ـ مهدیده انگار نادیا از دیدن ما خوشحال نشده.
با خوشحالی خودم را در آغوش مهدیده خانم انداختم وصورتش را غرق بوسه کردم.
عمارخان سرحال گفت:
ـ کمی هم من را تحویل بگیر.
ـ متاسفم حال شما چه طور است؟
ـ خوبه البته اگر شما جوان ها خوب باشید.
مهدیده خانم پرسید:
ـ جایی می رفتی نادیا جان؟
خواستم جوابی بدهم که عمار خان با عجله گفت:
ـ اگر جایی می رفتی حالا برایت مهمان امده.
لبخند کم رنگی گوشه لب ادریس نشست.
با عجله گفتم:
ـ اختیار دارید من در خدمتم.
ادریس درحالی که کنارم ایستاده بود زمزمه وار گفت:
ـ فرصت طلب.
عمارخان که موتجه حرف ادریس شده بود نگاه تیزی به او کرد.مهدیده خانم گفت:
ـ من وعمار مهمان های ناخوانده شدیم.
چشمهایم را تنگ کردم ونگاهی به ادریس انداختم وگفتم:
ـ این جا خانه خودتان است ومن هم از دیدن شما خوشحال شدم اما باید برای انجام کاری که فکر می کردم می توانم آن را بعدا هم انجام دهم بروم چون ادریس این طور می خواهد.
ادریس با حرص لبهایش را به هم فشرد وگفت:
ـ این جا که ایستاده ایم مناسب نیست بیاید داخل با هم صحبت می کنیم.
عمارخان آرنجم را گرفت وگفت:
ـ بیرون چه کار داری که می خواهی انجام دهی؟
ـ می خواهم بروم تا...
نمی دانستم چه بگویم برای همین ساکت شدم وبه زمین نگاه کردم.
ـ حالا هرکاری که داری نمی خواهد انجام دهی من خودم بعدا ان را انجام می دهم ویا می گویم ادریس انجام دهد.
ـ نه عمار خان من...
به میان حرفم پرید وگفت:
ـ نادیا ما این همه راه امده ایم تا شما را ببینیم وبرنامه ریزی کنیم پس نمی خواهد فرار کنی.
خنده پهنی صورت عمارخان را گرفت وبا دست چندبار اهسته به کمرم زد ودر حالی که به دنبال ادریس ومهدیده خانم می رفتیم گفت:
ـ ما آمده ایم که درس خوبی به ادریس بدهیم وهمه چیز را مرتب کنیم.مهشید خیلی اصرار داشت که ما زود به اینجا بیاییم فکر می کنم او می دانست که تو اینجا هستی.
ـ نه عمارخان ادریس همه درسهای خوب را از شما یاد گرفته.
ـ منظورت چیه؟نادیا حرفهای طعنه دار می زنی.
ـ منظورم رفتن شما به خواستگاری آرمیدا خانم است.
عمارخان ایستاد وبا تعجب پرسید:
ـ چی؟خواستگاری آرمیدا؟
ـ بله قبل از این که شما بیایید آرمیدا خانم با ادریس مشغول صحبت در مورد آینده شان بود.
چشمهای عمارخان از تعجب کمی باز شد وگفت:
ـ امکان ندارد که آرمیدا به اینجا بیاید.
ـ اما او اینجا بود وبا دیدن عصبانیت من رفت.
عمارخان زمزمه وارگفـ:
ـ یعنی اوبه این زودی به اینجا امده بود.
ـ پس قرار بوده که بیاید؟
ـ البته باید به ما هم می گفت زودتر به اینجا می آید.
ـ به هر حال من حاضرم از زندگی ادریس بیرون بروم.
ـ فکر می کنم سوءتفاهمی پیش امده واین مهشید خیلی زیاده روی کرده.
عمارخان کنارم هدیده خانم روی مبل نشست وبه آرامی در ان فرو رفت.
ـ ادریس همه کارها را کرده ای؟
ـ بله همه مقدمات چیده شده وآماده است.
ـ هماهنگی ها را هم انجام داده ای؟
گفت بله فقط یه مشکلی داریم وبه سمتم اشاره کرد.
ـ نه ادریس مطمئن باش من مشکلی ایجاد نمی کنم.
مهدیده خانم خندید وگفت:
ـ عروس گلم تو از همه دنیا با ارزش تری.
ـ این نظر لطف شماست.امیدوارم آقا ادریس خوشحال وخوشبخت شوند.
عمارخان گفت:
ـ نادیا.
ـ بله؟
ـ می دانی که امشب چه خبر است؟
ـ نه.
مهدیده خانم متحیر پرسید:
ـ نه؟
ـ نه مگر امشب چه خبر است؟
ـ امشب برای ادریس جشن ومهمانی ترتیب داده ایم.
درحالی که به ادریس نگاه می کردم با لحن طعنه داری گفتم:
ـ مبارک باشد.
ادریس ابرو درهم کشید وبا حالتی خاص نگاهم کرد.
عمارخان که متفکر نگاه مان می کرد با آرامش وصدای آهسته گفت:
ـ نادیا امشب تولد ادریس است.
ـ تولد ادریس؟
ادریس به حالت قهر رویش را برگرداند وگفت:
ـ بله تولدم است.
بعد نفس عمیقی کشید وبا آه ان را بیرون داد.سکوت عمیقی برقرار شد هرکس به نقطه ای خیره شده بود وفکر می کرد که صدای زنگ در بلند شد وادریس بی هیچ حرفی برای باز کردن در به سمت آن رفت.
عمار خان از فرصت استفاده کرد وگفت:
ـ نادیا خواهش می کنم امشب را در کنار ادریس بمان ودر مهمانی او را همراهی کن.
به عنوان بهانه گفتم:
ـ اما عمارخان من هیچ امادگی ندارم.
ـ تو هم مثل بقیه لباسهایت را بپوش ودر جشن شرکت کن امادگی خاصی نمی خواهد.
ـ عمار خان کارهای زیادی هست که م نباید انجام دهم.
ـ ما همه کارها را کرده ایم پس بهانه نیاور.ببین نادیا بعد از سالها میخ واهیم در این خانه جشنی بگیریم وهمه را به اینجا دعوت کرده ایم.
ادریس به آرامی وارد سالن پذیرایی شد وکنارم روی مبل نشست وگفت:
ـ سمانه است.
وبعد سریع اضافه کرد:
ـ منظورم سمانه خانم ات.او به آشپزخانه رفت تا کارهای باقی مانده را انجام بدهد.
ـ ادریس بلند شو با همسرت برو وببین او به چیزی احتیاج نداشته باشد.
ـ نه مهدیده خانم من چیزی احتیاج ندارم.
عمار خان با ابروهای در هم کشیده نگاهم کرد وبا حالت اشاره سرش را تکان داد.ادریس بلند شد ودر حالی که به سمت پله ها می رفت گفت:
ـ من کمی کار دارم.
عمارخان همچنان با حالت خاص نگاهم می کرد با نگاه های مات وساکتش زیر سوالم برده بود.ناچار بلند شدم وبه دنبال ادریس بالا رفتم که به اتاقش رسیده بود در حالی که در را می بست نگاه عمیقی بهم کرد.
دلم برای اتاقم تنگ شده وخودم را روی تخت نرم وزیبایم انداختم.از رفتارهای خودم وعمارخان متعجب شده بودم.قبل از امدن آنها مدام در دل دعا می کردم که کسی بیاید ومانع رفتنم از این خانه شود وزمانی که عمارخان میخ واست من در این خانه بمانم با او لجاجت می کردم.چرا عمارخان ومهدیده خانم طوری رفتار می کردند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ضربه ای به در خورد وادریس بدون اجازه وارد اتاق شد.
ـ چه کار داری؟من برای ورودت به اتاق اجازه ندادم.
ـ امده ام بگویم لباست...
میان حرف ادریس که آن طور بی خیال روبه رویم ایستاده بود پریدم وگفتم:
ـ بس کن ادریس من حالم از این بازی مسخره ات به هم می خورد.تو لباس چی می پوشی که من هم با آن هماهنگ شوم؟تو باید لباسهایت را با آرمیدا وفرشته هماهنگ کنی نه با من که تو را شناختم.
ادریس شانه ای بالا انداخت وخواست از اتاق بیرون برود.
ـ صبر کن این را بدان که من اگر الان اینجا هستم به خاطر پدر ومادرت است.
ـ نه نادیا تو به خاطر خودت اینجا هستی.
ـ منظورت چیه؟من می توانم همین حالا از اینجا بروم.
ـ خانواده واقوام تو هم در این مهمانی هستند تو به خاطر ابروی خودت این جا هستی.
ـ به هرحال به خاطر تو یا خودم وپدر ومادرهایمان مجبورم امشب را اینجا بمانم وتظاهر به خوشبختی وشاد بودن کنم.
ادریس لبخند مسخره ای زد وپرسید:
ـ خانم خوشبخت به چیزی احتیاج ندارید؟
در جواب ادریس سکوت کردم واو از اتاق بیرون رفت.
جلوی آینه رفتم صورتم کمی لاغر وپای چشمانم گود شده بود.به کمد لباسهایم نگاهی کردم همه لباسهایم را چند بار پوشیده بودم وتکراری شده بود.در کمدم را بستم وبه آن تکیه کردم.روز تولد ادریس بود ومن هیچ چیز برایش نداشتم ودر آن روز او را آزرده بودم.یا دجشن تولد خودم افتادم که ادریس چه قدر خوشحال بود ومن با خودخواهی هایم او را آزار داده بودم.کادویی که او برایم خریده لود را شکسته بودم وحالا در چنین شبی با حرفهایم قلبش را شکستم.به ساعت نگاه کردم زمان کافی برای بیرون رفتن وخرید کردن نداشتم مثل ادمهای دیوانه مردد مانده بودم که چه کار کنم.درهمان حال که چشمانم دور تا دور اتاق را می کاوید چشمم به لباس شب مشکی افتاد که کنار پنجره روی مبل بود.با خوشحالی به طرف آن رفتم وزمانی که دستم رابه سمت ان دراز کردم فکری مثل جرقه از دهنم گذشت ممکن بود این لباس برای آرمیدا باشد چون ادریس نمی دانست که به خانه برمی گردم اما باز بر تردیدم غلبه کردم وان را برداشتم وجلوی آینه روی تنم گرفتم که تکه کاغذ توجهم را جلب کرد که روی آن آدرس خانه ونام من نوشته شده بود.مطمئن شدم که لباس برای خودم است با خیال راحت از این که لباس مناسبی برای پوشیدن دارم از پله ها به سمت پایین سرازیر شدم وبدون اطلاع از خناه برای خرید هدیه بیرون رفتم.
در خیابان های جلوی مغازه ها بی هدف راه می رفتم ونمی توانستم از بین آن همه وسیله یکی را انتخاب کنم.ادریس از همه چیز بهترین را داشت وبه چیزی احتیاح نداشت.دلم می خواست هدیه ام بسیار زیبا وگران باشد اما چیزی به ذهنم نمی رسید تا این که پشت ویترین یکی از مغازه ها چشمم به یک جفت کفش مناسب کوهنوردی افتاد یادم امد که ادریس هنوز نتوانسته کفش مناسبی برای کوهنوردی بخرد وبا کفشهای ساده وخشک از کوه بالا می رود.با خوشحالی از فروشنده خواهش کردم آن را به بهترین شکل ممکن کادو کند با سرعت به خانه برگشتم بعد از دوش گرفتن شروع ب آراستن خودم کردم.لباسی که روی مبل بود را پوشیدم موهایم را روی شانه هایم پریشان کردم وکمی به آن حالت دادم حالا کمی چهره ام قابل تحمل تر شده بود.کفشهای پاشنه بلندی پوشیدم وبه آرامی از پله ها پایین رفتم اما در دلم غوغایی برپا بود.وقتی وارد سالن شدم ادریس در کت وشلواری مشکی با موهای حالت داده کنار نعیم ونریمان ایستاده بود وبا بقیه صحبت می کرد اما رنگ به شدت پریده بود.انگار نگران به نظر می رسید.
مهدیه خانم مادر آرمیدا کنار ادریس ایتساده بود واز او سراغ من را می گرفت.
به آرامی کمی نزدیکتر رفتم وصدای ادریس را شنیدم که گفت:
ـ نادیا...نادیا چیزه...او...
با خوش رویی گفتم:
ـ سلام خانم خیلی خوش آمدید ببخشید که تناه ماندید من کمی...
ادریس نفس عمیقی کشید ودر حالی که صدایش می لرزید گفت:
ـ عزیزم آمدی بهتر شدی؟
ـ بله فقط یک مشکل کوچک بود.عزیزم می خواهم به مهمان های دیگر هم خوش امدگویی کنم من را همراهی می کنی؟
ادریس ذوق زده گفت:
ـ البته.
با ادریس به سمت مهمان های دیگر رفتیم وبه همه انها خوش امدگویی کردم.ادریس آن قدر خوشحال بود که با صدای بلند می خندید گاهی به وسط سالن می رفت وهمراه بقیه جوانان با شادی بالا وپایین می پرید وبه صورتم زل می زد ومن از آن همه خوشحالی ادریس به وجد آمده بودم وبه او لبخند می زدم.
ادریس از بین جوانان به طرفم امد وبه او گفتم:
ـ چه خبره خیلی خوشحال به نظر می رسی؟
ـ چرا که نه امشب یکی از بهترین شبهای زندگی من است.بعد از مدتها در این خانه که ماتم سرا شده بود شادی برپا شده است.
با زیرکی گفتم:
ـ تو که تا چند لحظه قبل رنگت پریده بود ونگران به نظر می رسیدی.
درحالی که زمزمه میک رد گفت:
ـ وقتی دیدم در اتاقت باز مانده وخودت در ان نیستی مردم وزنده شدم.
با این که متوجه حرفهای ادریس شده بودم پرسیدم:
ـ چیزی گفتی؟من متوجه نشدم؟
ـ نه چیزی نگفتم با خودم حرف می زدم.
به شوخی گفتم:
ـ پس دیوانه شده ای.
ـ همه ما دیوانه ایم البته هر کدام دیوانه یک چیز.
ـ تو دیوانه چه شده ای ادریس که ان قدر شدت پیدا کرده وبا خودت حرف می زنی.
ادریس شمرده شمرده گفت:
ـ دیوانه یک ادم خودخواه.
ـ معلومه خیلی بدشانس هستی.
ـ بله چون می خواهم این خودخواه را برای همیشه شانس بد خودم کنم.
با اشاره ی نعیم می خواستم به سمت آنها بروم که ادریس حلقه دستانش را تنگ تر کرد وگفت:
ـ آنها باید بدانند که تو صاحب این مجلسی وخودشان را لوس نکنند.
ـ نعیم با من کار دارد.
ـ اگر آنها با تو کار دارند خودشان به اینجا بیایند.
نعیم ومهشید از راه دور برای ادریس خط ونشان کشیدند واو با خنده در حالی که سرش رابا حالت سریع وخاصی حرکت می داد جواب شان را داد.یاد روز خواستگاریم افتادم که ادریس با دیدنم همین طور سرش را تکان می داد.
ـ چیه نادیا به چی می خندی؟
ـ هیچی یاد روز خواستگاریم افتادم که همین طوری سرت را تکان می دادی تا بفهمم از من خوشت نیامده.
ـ بله واقعا همین طور بود اما وقتی با آن دندانهای سیاهت خندیدی فهمیدم که می شود با تو...
به ادریس نگاه کردم وگفتم:
ـ بازی مسخره ات را شروع کنی؟
ـ نه نادیا فهمیدم که می شود با تو زندگی کرد.
ـ با من نه ادریس با ارمیدا تو باید با او زندگیت را شروع کنی.
ـ نادیا تو خیلی فرق کردی وبه سادگی گول نعیم ومهشید را خوردی.
ـ اما این تو بودی که از من خسته شدی.این تو بودی که میخ واستی ازمن جدا شوی.
ادریس با ناراحتی بلند شد ولبخند اجباری به مهمان ها زد ودستم را کشید وبا خود به اتاقم برد ودر را پشت سرمان بست.
ـ چه کار می کنی ادریس؟
ـ من باید همین امشب تکلیفم را با تو وخودم روشن کنم.
ـ تکلیف ما که روشن است خودت تکلیف مان را روشن کردی وگفتی دیگر من را نمی خواهی گفتی از هم جدا شویم.گفتی دیگر من را با این عشق زبانی دوست نداری.از مدل موهایم،دست پختم،اندامم،رفتارم بیزاری.
ـ نه من نادیای قراردادی را نمی خواهم نادیایی که خودش را مال من نمی داند نمی خواهم.من نادیا را برای خودم می خواهم.نادیایی که وقتی با او در مورد چیزی حرف می زنم نگوید که به من مربوط نیست در کارهای من دخالت نکن من دایما ماز تو را می کشم وتو ناز می کنی.نادیا تو برایم مثل سرابی می بینمت اما مال من نیستی ووقتی به تو می رسم تو من را ترک می کنی.نادیا این واقعا زندگی که من می خواهم نیست.می دانم که تو هم چنین زندگی را دوست نداریتایپ توسط وبلاگ عاشقان رمان .امروز خودم میخ واستم برای برگرداندنت به خانه سراغت بیایم اما آرمیدا با امدن بی موقع اش غافلگیرم کرد.او امده بود تا دوباره به من پیشنهاد ازدواج بدهد وبا وعده های تو خالی به من بگوید عاشقم است.من آنقدر از خوبی ها وعشق تو برایش تعریف کردم گفتم تو بهم اطمینان داری ومن را خیلی دوست داری ما به همین راحتی ها از هم جدا نمی شویم ومن به تو خیانت نمی کنم.آرمیدا که دید نمی تواند در زندگی من جایی برایخ ودش باز کند با شکست می خواست برود که تو آمدی وبا آن حالت با او رفتار کدری وهمه عشق واطمینانی که من برایش تعریف کرده بودم را معنی کردی.
ـ پس فرشته چی؟
ـ کدام فرشته نادیا من فقط گفتم فرشته نجات رسید.
ـ من چه مشکلی برایت به وجود اورده بودم که دنبال راه نجات بودی؟
ـ نجات از ان همه خشم وعصبانیت تو می خواستم تو را در این خانه نگه دارم اما آنقدر بی منطق وعصبی بودی که نمی توانستم این حرفها را به تو بزنم.نمی توانستم به تو بگویم که دوستت دارم ومی خواهم در این مهمانی همراهم باشب وزمانی که صدای زنگ در بلند شد فهمیدم که می تونم به بهانه ای در این خانه نگه ات دارم وگفتم فرشته نجات رسید.می دانی نادیا مادرم وآرمیدا از عشق قراردادی ما باخبرند ومادرم خیلی نگرانت شده بود اما به خواسته من در این ماجرا دخالت نکرد.
ـ پس علت این رفتار آنها این بوده؟این همه بی توجهی ودخالت نکردن؟
ـ رفتار بی تفاوتی در برابر تو این که علت قهرت را نپرسیدند؟
با سر جواب مثبت دادم وادریس نیشخندی زد وگفت:
ـ چون به اندازه تو به آنها جواب سوالهایشان را داده بودم وحالا ان تو هستی که باید جواب سوالهایم را بدهی.
ـ چه سوالی؟
ـ واقعا با من زندگی می کنی؟
موهای دور شانه ام رابه پشت سرم ریختم وکمی ان را مرتب کردم وگفتم:
ـ شرطی دارد.
ـ چه شرطی؟
ـ خانه را نوبتی تمیز کنیم.
ادریس با خنده دستی بر صورتش کشید وگفت:
ـ تنبلی موقوف.
ـ از فردا نوبت توست ومن استراحت می کنم.
ـ یعنی من باید بعد از این مهمانی همه خانه را تمیز کنم؟نادیا من نمی توانم.
ـ بله همه ی خانه را مثل روز اولش تمیز می کنی ادریس شاید من هم کمکت کردم.
ـ نادیا تو هنوز جواب من را درست نداده ای واقعا با من زندگی می کنی؟زندگی که در آن صدای بچه بلند باشد وخوشبخت باشیم؟(منظورشو که دیگه خودتون می فهمید.)
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
ـ ادریس من تا اخر عمرم کنارت می مانم.
ـ نادیا من امشب بهترین هدیه را از تو گرفتم.
وقدمی به سمتم برداشت که ضربه ای به در خورد عمارخان با اجازه وارد شد وگفت:
ـ مهمان ها منتظر شما هستند می خواهند کادوها را باز کنند.
ادریس خودش را در آغوش عمارخان انداخت وبا خوشحالی گفت:
ـ پدر من امشب بهترین هدیه را گرفتم.من عشق را هدیه گرفتم واحساس خوشبختی می کنم.
چشمکی به عمارخنا زدم وگفتم:
ـ اما من امشب با خانواده ام به خانه شان می روم.
ادریس از عمارخان فاصله گرفت وبا ناباوری نگاهم کرد وعمارخان پرسید:
ـ با هم مشکلی حل نشده دارید؟
گفتم:
ـ من هنوز هم نمی دانم که ادریس واقعا دوستم دارد یا برای رفع احتیاجاتش من را می خواهد چون او فقط برای رفع احتیاجاتش با دیگران رابطه برقرار می کند.
ادریس کمی لپ هایش راباد کرد وگفت:
ـ من باید بروم وبا فرشته صحبت کنم.
بعد با صدای بلند خندید.عمار خان در حالی که گوش ادریس را می چرخاند به او گفت:
ـ تو خودت هنوز تکلیفت را نمی دانی؟
ادریس با خنده گفت:
ـ مگر اشکالی دارد الان زیباترین فرشته زندگیم در مقابلم ایستاده من باید با او صحبت کنم وبه او بفهمانم که من ادم محتاجی نیستم فقط عاشقم...
عمارخان دست ادریس را کشید واو را با خودش پایین برد.با خوشحالی خودم را روی تختم انداختم به خودم قول دادم برای خوشبختیمان تمام تلاشم را کنم ونگذارم او در زندگیش کوچترین غم وغصه ای داشته باشد وخوشبختی مان یک سال بعد با حضور پسرمان یاسین کوچولو به حقیقت پیوست.
پایان


چهارشنبه 25 مرداد 1391 - 18:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group