چت رومclose
ادريس|مينا مهدوي نژاد - 3
ادريس|مينا مهدوي نژاد  - 3

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
ادریس در ماشین را باز کرد و در آن نشستم . سلمان برای بدرقه مان تا کنار در آمده بود و از پنجره باز ماشین سرش را به داخل آورد و گفت : ملکه خانم به قصرشان تشریف می برند .
نه من و ادریس مدتی می خواهیم با هم به مسافرت برویم . اخه ادریس خیلی آدم دوست داشتنی است و در کنار او مسافرت به آدم خوش می گذرد . من مسافرت با ادریس را به این مهمانی ترجیح می دهم و ....
سلمان به ادریس نگاه کرد و گفت : آقا ادریس شما هم زود از ما خسته شدید .
اختیار دارید آقا سلمان من آنقدر عاشق نادیا هستم که همیشه دوست دارم او راحت و خوش باشد و الان جون نادبا می خواهد به مسافرت برویم . می رویم .
وقت رفتن برای دیدن همدیگر زیاد .
دستم را روی دست ادریس گذاشتم و گفتم : عزیزم . لطفا حرکت کن چون در مهمانی همه منتظر سلمان هستند و او به خاطر ما اینجا ایستاده .
سلمان از ماشین کمی فاصله گرفت و ادریس حرکت کرد .
نفس راحتی کشیدم و به بیرون زل زدم .
ادریس عجولانه گفت : هنوز هم ناراحتی ، مقصر ممن بودم .
مهم نیست . فقط خوشحالم که از آن خانه بیرون آمدم .
حالا کجا برویم ؟
خانه خودمان .
اما اگر الان به خانه پدرم برویم سمانه خانم برای مان چیزی درست می کند و بعد به خانه خودمان برمی گردیم.
کمی فکر کردم و گفتم : باشد برویم . من هم دلم برای انها تنگ شده .
ادریس دستم را که فراموش کرده بودم از روی دستش بردارم را کمی میان انگشتانش گرفت و گفت : پس به سوی خانه پدری .
با خجالت دستمک را از دستش بیرون کشیدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم صدای خنده ادریس در تمام ماشین پیچید و گفت : نادیا تو فراموش کاری هایت هم جالب است .
وقتی مهدیده خانم در را به رویمان باز کرد با خوشحالی بغلم کرد و بوسید . با دیدن رفتار محبت آمیز او دلم شسکت و از این که خانواده خودم اینطور رفتار می کردیند شروع به گریه کردم . ادریس پشت سرم به مادرش سلام کرد و صدای پای او را که کمی جلوتر آمد و با عمارخان سلام و احوال پرسی کرد را شنیدم .
مهده خانم با عصبانیت پرسید : باز با نادیا چی کار کردی .
من کاری نکردم مادرم . مما از یک مهمانی می آییم که مادیا را خیلی نگاهش کردند و او هم ناراحت شده .
دروغ نگو ادریس تو نادیا را اذیت کردی ؟
با فشار دست ادریس از مهدیده خانم جدا شددم و به سمت او برگشتم .
تو چرا گریه می کنی .
من .... من ..... من ....
عمارخان گفت : ادریس بیایید داخل با هم صحبت کنیم .
وقتی در را پشت سرمان بستیم با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : هر چه بوده تمام شد نادیا ..
عمارخان با چند قدم بلند به سممت ادریس رفت و با داد و فریاد شروع به زدن او کرد . ادریس متعجب از عمارخان گفت : پدر من چه کار کردم که کمستحق این ضربات باشم .
عمارخان فقط ناسزا می گفت و او را می زد و ادریس برای فرار از دست او تقلا می کرد . متوجه شدم عمارخان فکر می کند که من و ادریس با هم اختلاف داریم و حاضر نبود و به حرف های ادریس گوش کند .
با گریه خودم را روی ادریس که کنار نشسته بود انداختم و با البتماس از عمارخان خواهش کردم او را رها کند .
عمارخان که کشان کشان به وسیله مهدیده خانم می رفت . با عصبانیت وحشتناک بر سر ادریس نعره کشید : برو بمیر زنت این قدر خوب است که حاضره در همه حال به تو احترام بگذارد .
ادریس خونی را که گوشه لبش بود پاک کرد و به آرامی به طرفی حرکتم داد و بلند شد و به سمت اتاقش رفت .
مهدیده خانم کمکم کرد روی مبل نشستم و کمی بعد که آرام تر شدم تا حدودی از اتفاقی که برایم افتاده بود تعریف کردم . عمارخان متفکرانه از جایش بلند شد . به اتاق ادریس رفت و از انجا به اتاق خواب خودشان رفت و در را بست . کنار مهدیده خانم که با دلسوزی دلداریم می داد نشسته بودم که ادریس صدایم کرد .
نادیا نادیا بیا بالا کارت دارم
به اتاق ادریس رفتم و با ضربه ای وارد شدم .
ادریس سرش را میان دستانش گرفته بود و روی مبل کنار تختش نشسته بود .
در را ببند .
در را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم .
بیا بشین .
ادریس من متاسفم .
نادیا گفتم بشین .
نه نمی خواهم
فریاد کشید : بشین .
گفتم نمی شینم .
ادریس با عصبانیت به طرفم آمد و سیلی محکمی به صورتم زد و گفت : این یادت باشد هیچ وقت ... برو بیرون نادیا برو بیرون که نمی خوام ببینمت .
اما من ...
از اتاق بیرون آمدم و با عجله از پله ها پایین دویدم نگاهی به عمارخان و مهدیده خانم کردم . صدای فریاد های ادریس که دنبالم می دوید را پشت سرم شنیدم . برای همین با سرعت بیشتری دویدم که ادریس از پشت لباسم نگهم داشت و گفت : با تو هستم . عمارخان در حالی که نفس نفس می زد سر رسید و گفت : نادیا چه کار می کنی .
هیچی می خواهم به خانه ی پدرم بروم .
ادریس داد کشید » ما باید همین حالا با هم حصحبت کنیم .
بی خود سر من فریاد نکش .
بچه ها این وقت شب وسز کوشچه داد و بیداد نکنید زشت است . همه متوجه می شوند بیایید به خانه برویم .
نادیا جان مهدیده خانم خیلی نگران است و بیا بعد زود برو
ادریس به آرامی به سمت خانه حرکت کرد . من و عمارخان را تنها گذاشت .
عمارخان ملتمسانه گفت : نادیا بیا دیگر . باور کن ادریس هم ناراحت است .
نه عمارخان من تا به حال از پدر خودم سیلی نخوردم که حالا ادریس جرات کرده بی جهت به صورت من سیلی بزند .
چی کار کرد ؟
از خجالت سرم را پایین انداختم . عمارخان دستم را گرفت و محکم به دنببال خود کشید و به خانه برگشتیم .
ادریس کنار مهدیده خانم نشسته بود و سیگاری گوشه لبش دود می کرد که با ورودمان آن را به روی زیر سیگاری خاموش کرد و به پشتی مبل تکیه داد . سمانه خانم یک لیوان برای ادریس اورد و مهدیده خانم گفت : برای همه سربت درست کن .
سمانه خانم با نگاهی کنجکاو به سمت آشپزخانه رفت .
همه ساکت بودیم ادریس یکی از پاهایش را مرتب تکان می داد کمی رنگش پریده به نظر می رسید .
ادریس با حرص گفت : نادیا من باید با تو صحبت کنم .
تو گفتی که دیگر نمی خواهی من را ببینی پس حرفی برای گفتن باقی نمانده . ادریس با عصبانیت بلند شد و دستم را کشید : بلند شو .
با حرص دستم را از میان دستش بیرون کشیدم خواستم حرفی بزنم که نگاهم به نگاه نگران مهدیده خانم افتاد و سرم را پایین انداختم .
ادریس دوباره دستم را گرفت و این بار با شتاب بیشتر کشید به شکلی که از روی مبل بلند شدم و چند قدم دنبالش رفتم خواستم دستم را از میان دستش بیرون بکشم که محکم تر دستم را کشید و مثل کسی که بچه ای را به زور با خودش می برد گفت : تو همین حالا با من می آیی .
نگاه ملتمسم را به عمارخان دوختم برای آزادی دستم بیشتر تقلا کردم و موفق شددم . در سکوت ایستاده بودیم که عمارخان به مهدیده خانم اشاره کرد از اتاق پذیرایی به آشپزخانه رفتند . مهدیده خانم به سمانه خانم اشاره کرد که لیوان ها را روی میز بگذارد . ادریس روی مبل نشست لیوانی برداشت و شروع به خوردن کرد . می خواستم به خانه خودمان برگردم که ادریس گفت : کجا می رویی . بی تفاوت به سمت در رفتم و او فریاد کشید :
نادیا بیا بشین وگرنه .
وگرنه چی ؟ می خواهی چچی کار کنی ..
ادریس بلند شد و به طرفم آمد و به سمت مبل هلم داد و گفت : تو باید برای این کارت به من توضیح بدهی .
من کاری نکردم که در مورد آن توضیح بدهم .
کاری نکردی ؟ تو که می خواستی گریه کنی و دلت را خالی کنی برای چی موافقت کردی به اینجا بیاییم ؟ تو می خواهی جه چیزی را ثابت کنی ؟ که من یک بی عرضه هستم تو می خواهی با رفتارت به همه ثابت کنی که من و تو همدیگر را دوست داریم حتی با ترحم ؟ آن طوری جلوی آرمیدا سینه سپر کرده و از من دفاع می کنی و از همه جیز مثل یک زن وظیفه شناس قدرداننی می کنی که خودت را در دل دیکران جا کنی ؟ تو آن دفعه از من گلایه نکردی که چرا به دیدن خانواده ات نمی رویم حالا که تو را بردم انن طوری جشن را ترک می کنی که به فرصت هیچ کاری را نمی دهی بعد اینجا که آمدیم طوری با پدر و کادرم رفتار کردی که انگار در خانه با من مشکل داری من تو را عذاب می دهم و باید بی گناه زیر ضربات پدرم ساکت باشم جلوی چشمان تو از او که تا به حالا فقط سرم فریاد کشیده کتک بخورم . چرا به پدرم می گویی من بی غیرتم که از تو در مقابل سلمان دفاع نکردم . باید چه کار می کردم مثل آدم های عقده ای بلند می شدم و مجلس را به هم می ریختم تا سلمان به هدفش برسد و همه بگویند این نادیا بوده که در گذشته هم مشکل ساز بوده و حالا تحمل ندارد سلمان را که به موفقیت رسیده ببیند و کاری کرده که همسرش همه جا را به هم بریزد . اگر غیرت این بوده که من با مشت پای چشم های هیز و هوس دار سلمان بکوبم و خودم و تو را انگشت نمای مردم کنم که حتی نگاه های زیرکانه سلمان هم نشده بودند باید بگویم که تو اشتباه می کنی من چنین حماقتی نمی کنم . تایپ توسط عاشقان رمان تو متوجه نشدی که سلمان می خواست در ان مهمانی ما را خراب کند اما من فهمیدم و بدترین کار این بود که آنجا را ترک کردیم . اگر تو به من فرصت می دادی من می دانستم که چه کار کنم .
جوابی برای حرف های ادریس نداشتم و آرام روی صندلی که کنارم بود نشستم .
ادریس لیوان شربت را یکجا سر کشید و به پشتی صندلی تکیه دداد و پاهایش را روی هم انداخت و
به حرف های ادریس فکر می کردم . ذهنم آماده هیچ جوابی نبود . او همه چیز را با دید دیگری نگاه می کرد . منظق دیگری داشت . واقعا دلم می خوایت که ادریس با مشت به صورت سلمان می کوبید اما متوجه من و آبروی خانواده ام بوده .
به شدت احساس حقارت می کردم دوست داشتم حتی از سر لج بازی هم شده حرفی به ادریس بزنم که از خودم دفاع کرده باشم اما واقعا هیج حرفی نداشتم . مغزم خالی از حرفی بود و دلم هوش ادریس را می پسندید .
ادریس به آشپخانه رفت و نگاهم به زمین مانده بود که عمارخان کنارم نشست و گفت : غذا چی دوست داری برایت درست کنیم .
اگر اجازه بدهید به خانه خودمان می رویم و مزاحم شما نمی شویم .
این که تعارف است .
هرچی شما بخورید من هم می خورم.
پس من بروم به سمانه بگویم یک غذایی درست ککند که بعد از این همه عصبانیت لازم است و
عمارخان بلند و به آشپزخانه رفت و میان راه دستش را روی شانه ادریس که به طرفم می آمد گذاشت و بعد لبخند رضایتمندی زد و رفت و
ادریس ظرف شیرینی را روی میز گذاشت و یک دانه از آن را در دهانش گذاشت و دستانش را در هم قلاب کرد و به اطراف نگاه کرد . همه جا ساکت بود و کوچکترین صدایی شنیده نمی شد . لحظه ها به کندی می گذشت و ازز سکوت کلافه شده بودم . اما چاره ای نداشتم و نمی دانستم که چهطور سر حرف را با ادریس باز کنم . کم کم حضور ادریس را فراموش کردم . در رویاهایم فرو رفتم و خودم را در کنار او می دیدم که عاشقانه نگاهم می کند که ادریس بلند عطسه کرد از ترس جیغی کشیدم . ادریس شروع به خندیدن کرد و آن قدر خخندید که به سرفه افتاد . رویم را از ادریس برگرداندم در حالی که سعی می کردم او متوجه نشود آهسته می خندیدم . دوباره ساکت شدیم و زیر چشمی به او نگاه کردم . ادریس هم زیر چشمی نگاهم مر کرد . که @@@که ام گرفت و با هر بار @@@که ام که سکوت را می شکست ادریس می خندید .
زیر لب گفتم : دیوانه
و ادریس در جوابم با صدای بلند از خنده ریسه رفت .
با ناراحتی آهی کشیدم که ادریس شانه هایش از خنده می لرزید . لیوان آبمویه را جلویم گذاشت و گفت : بخور .
رویم را از او برگرداندم نفسم را حبس کردم و ادریس که می دانست چه کار می کنم با خنده شروع به شمردن کرد .
او رفتار من را زیر نظر داشت به همه کارهایم می خندید .
نادیا بسه دیگر . الان خفه می شوی .
به آرامی نفسم را آزاد کردم لیوان آب میوه را برداشتم و ان را یکجا سرکشیدم .
از خانکس آب میوه جان تازه گرفتم . ادریس زیرچشمی نگاهم کرد . دلم می خواست به او بفهمانم از سیلی که به صورتم زده و خودم هم مس دانستم حقم است ناراحتم و او باید معذرت خواهی کند . دستم را روی صورتم گذاشتم و سرم را مظلومانه کمی خم کردم و آهی کشیدم .
ادریس کمی جدی شد و گفت : دیگر پررو نشو . من ...
من پررو هستم یا تو که نشستی جلوی من میخندی . خجالت نمی کشی که من را مسخره می کنی ؟ اگر می بینی جوابب تو را نمی دهم به این خاطر است که ...
حق با من است .
کی همچین حرفی زده ؟
خودم .
خب پس تو برای خودت حرف زدی چون من اصلا به حرف های تو هیچ اهمیتی نمی دهم

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
شانه های عمرخان لرزید و شنست
از ددن عکس بالای قبر دلم لرزید به آن چشم دوختم .
عمارخان با صدای غمگین ادامه داد : این عکس را درست نیم ساعت قبل از سقوطش انداخته و این خنده روی لبش جیگرم را آتش می زند . نگاه کن نادیا این تاریخ روز تولد یاسین است و این تاریخ روز مگر اوست . روز تولدش ادریس و مهشید را دعوت کرده بود تا بیرون خوش بگذرانند و مثلا بچه ها را مهمان کرده بود اما او ...
گریه مانع از حرف زدن عمارخان شد و او دستش را روی صورتش گذاشت . با نوک انگشتانم چند ضربه به سنگ کوبیدم که عمارخان گفت : یاسین جان بابا پاشو این کسی که در خانه ات را می زند زن برادرت است که آمده تا تو را ببیند . ببین پسرم این دختر همانی است که ما دوستش داریم و جای همه را برای مان پر می کند . مادرتت از وقتی او آمده خیلی خوشحاله .
با دیدن این همه عذاب عمارخان بغض گلویم را فشرد و قطرات اشکم روی صوررتم جاری شد .
نه عروسم گریه نکن . پسرم از دیدن تو خوشحال است و با دیدن گریه تو ناراحت می شود .
عمارخان روی خاک آب ریخت روی آن دست کشید و بعد چند دقیقه ساکت به آن خیره ماند و گفت :
نادیا بلند شو برویم الان ادریس می آید و با نبودن تو نگران می شود . با عمارخان به سمت ماشین حرکت کردیم و از او خواهش کردم اجازه بدهد تا من رانندگی کنم . عمارخان سرش را به شیشه تکیه داد و گفت : تو را هم ناراحت کردم اما باور کن این دردی است که هیچ وقت درمان ندارد مثل استخوان لای زخم است .
با صدای گرفته و غمگین گفتم : من خیلی متاسفم عمارخان .
صصدای زنگ گوشی در ماشین پیچید به عمارخان گفتم از درون کیفم گوشی ام را بیرون آورد و عمارخان بعد از کمی زیر و رو کردن کیفم گوشی ام را به طرفم گفت
بله .
نادیا کجا هستی ؟ چرا صدایت گرفته ؟ اتفاقی افتاده ؟
نه من همراه پدرت هستم و به سمت خانه می آییم .
من خیلی وقت پیش با مادرم صحبت کردم و او گفت : که شما از خانه بیرون رفته اید . برای پدرم اتفاقی افتاده .
من نمی توانم با تو صحبت کنم بیا با پدرت صحبت کن .
گوشی را به سمت عمارخان گرفتم او با بغض که هنوز داشت و صدایش می لرزید گفت : بله ادریس .... نه ما در را خانه هستیم .... نادیا حالش خوب است ... من نمی دانم چرا با تو درست صحبت نکرده ..... او رانندگی می کند .
عمارخان گوشی را دوباره به سمتم گرفت و گفت : نادیا ادریس خیلی نگران توست .
گوشی را از عمارخان گرفتم و گفتم : ادریس گوش کن من و عمارخان حالمان خوب است .
بعد گوشی را قطع کردم و آن را خاموش کردم و کنار دند گذاشتم .
تو و ادریس همیشه با هم اینطوری رفتار می کنید ؟
نه اما این بار می خواهم بیشتر او را اذیت کنم .
عمارخان با تعجب گفت : چی ؟
با خنده گفتم : هیچی ببخشید حواسم نبود .
عمارخان هم با تمام غمی که داشت لبخندی زد و گفت : تو نباید پسر من را زیاد اذیتش کنی .
سرم را به طرفین حرکت دادم و او ادامه داد : فقط کمی اذیتش کن تا قدر مهربانی هایت را بداند .
عمارخان از جوانی های خودشان و مهدیده خانم برایم تعریف مرد و با خنده گفت : یادش به خیر که چقدر مهدیده را اذیت می کردم اما حالا انگار روزگار برعکس شده و این زن ها هستند که مرد ها را اذیت می کنند .
باید ادریس یک دوره کامل را برای شاگردی پیش شما بیاید .
ادریس خودش استاد است اما عشقی که به تو داره مانع از آزار دادن تو می شود .
عشق ؟
از پیچ کوچه گذشتیم و وارد آن شدیم .
با توقف ماشین جلوی در ادریس در را باز کرد و با عجله به طرفمان آمد /
نادیا کجا بودی ؟
من هر کجا بودم به همراه پدرت بودم .
پدر ؟
عمارخان با بی خیالی گفت : هر کجا بودیم به خودمان مربوط است برو در کار بزرگتر ها دخالت نکن .
ادریس کلافه دست در موهایش کشید و با اخم نگاهم کرد .
عمارخان بفرمایید داخل
نه عروسم باید بروم .
عمارخان پشت فرمان نشست و با بوقی که زد از ما دور شد .
وارد خانه که شدیم ادریس در حالی که در را می بست با صدایی مثل فریاد پرسید : کجا رفته بودی ؟
موهای تنم از ترس راست شد اما با خونسردی گفتم : به تو مربوط نیست .
تو با پدر من کجا رفته بودی .
برو از خودش بپرس
نادیا خیلی بی خودی برای من پر رئ بازی نیاور که حوصله ندارم کجا بودید که پددرم را به آنحال انداخته ؟
کدام حال ؟
از پله ها بالا رفتم که ادریس به طرفم دوید و دستم را کشید و گفت : نادیا شورش را در اوردی کجا بودی ؟
به تو ربطی ندارد می خواستی همین را بشنوی به تو ربطی ندارد .
تو می خواهی با این کارت چه چیز را ثابت کنی ؟
تو کی هستی که من بخواهم برایت چیزی را ثابت کنم ؟
با عجله مابقی پله ها را بابا رفتم در اتاقم را پشت سرم بستم و آن را قفل کردم ادریس مدام دستگیره در را بالا و پایین می کرد و فریاد می کشید . با نگرانی روی تخت نشستم . ادریس لحن تهدید آمیزی گفت : تو که تا ابد نمی توانی در این اتاق بمانی بلاخره بیرون می آیی آن وقت ...
با سرعت به سمت در رفتم و آن را باز کردم و ادریس که به در تکیه داده بود وسط اتاقم افتاد .
آن وقت چی مثلا می خواهی چه کار کنی ؟
ادریس که بدنش از افتادن روی زمین درد گرفته بود در حالی که سعی می کرد به سختی بلند شود گفت : حداقل در را آرام باز کن .
بعد ابرو هایش را در هم کشید و گفت : آن وقت مجبورت می کنم با زبان خودت بگویی که کجا بودی ؟
مجبورم کن
ادریس با دست روی کمرش کشید و گفت : تو فکر می کنی حالا که پدر و مادرم تتو را دوست دارند می تواننی با من هرطوری که دوست داری رفتار ککنی ؟
من با تو کاری ندارم این تو هستی که دنبال من راه افتادی و می خواهی سر از کار من در بیاوری اگر می خواهی بدانی ما کجا بودیم به پدرت تلفن کن و بپرس
ادریس به طرفم آمد و دستش را برای کوبیدن به صورتم بلند کرد .
بزن
می زنم نادیا . بگو کجا بودی . آخر لعنتی خیلی مهم که بدانم کجا بودی .
به سمت گوشی ام که هنوز خاموش بود رفتم و در حالی که پشتم را به او می کردم به دروغ چند شماره گرفتم و با صدایی لرزان گفتم : سلام مهدیده خانم ادریس می خواهد من را بزند لطفا زودتر بیاید او کنترلش را از دست داده .
بعد در همان ددوباره چند شماره پشت سر هم گرفتم و گفتم : سلام نعیم به مامان بگو من دیگر نمی توانم با ادریس زندگی کنم . بلند شوید بیایید اینجا تکلیف من را روشن کنید . او می خواهد من را بزند . هدیده خانم هم در را است . زودبیا نعیم .
ادریس با دهان باز نگاهم می کرد و گفت : من که هنوز تو را نزده ام . چه می کنی دیوانه ؟
بی توجه از کنارش رد شدم و او که متعجب مانده بود با چشم های گرد شده نگاهم می کرد . کنار در اتاق ایستادم و گفتم : بیرون می روی یا من بروم .
ادریس که دستش هنوز میان هوا خشک شده بود از اتاق بیرون رفت و در را محکم به رویش بستم .
ادریس هم با به هم کوبیدن در اتاقش خشمش را نشان داد و تا شب هیچ کدام از اتاق هایمان بیرون نیامدیم .
همه وسایلم را برای مسافرت جمع کرده بودم اما آنها ار در کمدم مخفی کرده بودم صدای خش خش برگه ای که از میان در اتاق به زور می انداخت توجهم راجلب کرد . صبر کردم تا کارش تمامم شود و به سمت آن فتم . نوشته بود : من رفتم تنهایی خوش بگذرد .
در حیاط محکم به هم کوبیده شد و خبر از رفتن ادریس داد . با ناراحتی خودم را روی تخت انداختم و به این که با چه دلخوشی وسایلم را جمع کردم فکر کردم . ادریس منو دوست نداشت و تمام کارهایم برایش غیر قابل تحمل بود . برای همین دلش نمی خواست من با انها به مسافرت بروم و دنبال بهانه ای برای قهر می گشت .
با بلند شدن زنگ تلفن از اتاق بیرون رفتم و تا آمدمپله ها را پایین بروم قطع شد .
کنار میز تلفن نشستم و به آن نگاه کردم .
ساعتی طول کشید تا دوباره تلفن شروع به زنگ زدن کرد .
بله
نادیا
صدای ادریس در گوشم پیچید و گفت : هنوز هم در خانه ای >
نه وسط خیابان هستم و با تلفن خانه حرف می زنم .چه می خواهی بگو . من می خواهم بروم کار دارم ؟
چیزه .... منظورم اینه که دسته کلیدم را در اتاقم جا گذاشتم .
به من مربوط نیست . می خواستی حواست را جمع کنی و کلیدت را جا نگذاری و
پس حداقال در را باز کن خودم کلید را بردارم . نادیا کلیدم ....
به من مربوط نیست . ادریس می خواستی حواست را جمع کنی .
پس خون من گردن تو می افتد .
بوق ممتد تلفن در گوشم طنین انداخت . صدای ناهنجاری از بیرون امد و ترسی بر دلم انداخت . به سمت کوچه دویدم و در را باز کردم . ادریس و پاهایش آویزان شد و با فریاد گفت : در را ببند .
خودت گفتی در را باز کنم .
حالا می گویم در را ببند .
منو متوجه نشدم در را ببندم یا نبندم .
ادریس از در پایین پرید و گفت : ببند مگر ندیدی داشتم می افتادم .
در را روی ادریس بستم و او شروع به در زدن کرد .
از همان پشت در داد زد : در را باز کت چرا بستی ؟
خودت گفتی در را ببندم .
حالا بازش کن . مگر من مسخره تو هستم .
نادیا اگر وارد خانه شوم حقت را کف دستت می گذارم .
هرطور که راحتی .
ادریس یباز از در بالا آمد و از بالا آن پایین پرید و به سمتم آمد .
دختر تو با من بازی می کنی ؟
نه
می دانی الان همه مسایه ها چع فکر هایی در مورد من می کنند ؟
نه
بی خودی برای من پشت چشم نازک نکن و آن قیافه را برای من در نیاور .
من هرکاری که دوست داشته باشم می کنم .
خمیازه ای کشیددم و به سمت پذیرایی را افتادم .
صبر کن ببینم.
به طرف ادریس برگشتم و در حالی که دستانم را بغل گرفتم به اون نگاه کردکک ادریس به آرامی هلم داد و گفت : تو چرا اینطوری با من رفتار می کنی ؟
مودب باش ادریس .
من مودب هستم نادیا این تو هستی که با آمدن و رفتن سلمان رفتارت تغییر کرده .
من منظورت را نمی فهمم .
چون به نفعت نیست که متوجه شوی .
آمده بودی دست کلیدت را برداری و
جدی ؟ خوب شد گفتی اما خیال کردی خانم . من از این خانه بیرون نمی رم تا آقا سلمان میدان را خالی ببنید و به اینجا بیاید .
از حرف ادریس یکه ای خوردم و دستم را از تعجب روی دهانم گذاشتم انگار من جای ادریس حرف بدی زده بودم .
ادریس بی تفاوت از کنار گذشت و وارد سالن پذیرایی شد
بی اراده به آشپزخانه رفتم و پشت میز آن نشستم و به رومیزی گلدار ان نگاه کردم . دلم طاقت نداشت و می خواستم به ادریس حرفی بزنم تصمیمم را گرفتم . به پذیرایی رفتم و رو به روی او نشستم . ادریس مثلا تحویلم نگرفت و رویش را به طرف دیگری برگرداند .

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
دلم طاقت نداشت و می خواستم به ادریس حرفی بزنم. تصمیمم را گرفتم به پذیرایی رفتم و روبه روی او نشستم. ادریس مثلا تحویلم نگرفت و رویش را به طرف دیگری برگرداند.
-ادریس تو فکر کردی من هم مثل تو هستم که هر دقیقه چشمم دنبال یکی دیگر است؟
- نادیا خفه شو.
- نه ادریس تو ساکت باش و خوب گوش کن. تا به حال اگه به تو چیزی نگفتم به این خاطر بود که فکر می کردم درمورد من درست فکر می کنی اما آقا ادریس من آن دختر مو طلایی را در حیاط همسایتان دیدم که پشت پنجره منتظرت ایستاده بود تا تو را ببیند. من نگاههای دلربای آرمیدا را دیدم که دنبالت بود به آنها هم وعده عاشقی داده بودی ؟
ادریس مغرور گفت:
-من هر کجا بروم همه دخترها به من نگاه می کنند.
- جدی! پس حتما تو هم به آنها نگاه می کنی که متوجه نگاههای آنها می شوی.
- برای خودت خیالبافی نکن. من فقطیک نفر را از صمیم قلب دوست دارم اما او آنقدر نادان است که متوجه نمی شود و همیشه در عالم دیگری به سر می برد.
-شاید او نمی داند که دوستش داری و یا شاید می داند که تو همه دخترهای زیبا را دوست داری.
- هیچ کدام نادیا مگر همه آدم ها مثل تو هستند.
- اگر من مثل او نیستم اما تو مثل آدمهای بددلی هستی که نمونه اشان را هزاران بار دیده ام و داستانهای وحشتناکشان را شنیده ام.
- حتما همه مردهای بد دل از زنهایشان مورد دیده اند که به آنها شک می کنند.
- من که همسر تو نیستم اما میشود بگویی از من چی دیدی که بهم شک داری؟
- نگاههای عاشقانه سلمان سرد شدن دست هایت فرار از مقابلش و گریه های عاشقانه برای او
- جدی آقا ادریس حالا که حرف را به اینجا کشاندی بهتره تو هم بدانی من عاشق هستم و منتظر فرصتم تا عشقم را به او ابراز کنم.
ادریس که صاف میان مبل نشسته بود میان آن وا رفت و آب دهانش را قوت داد و گفت:- من می خواهم امشب با پدر و مادرم بروم. -باید هم بروی چون می خواهی تجدید خاطره کنی و به یاد خاطرات خوبت با آرمیدا خانم بمانی. تو فکر میکنی من متوجه نشدم از اینکه با آرمیدا آن طور حرف میزنم ناراحت می شوی. اگر عشق به سردی دست است باید بدانی که تو عاشق تری چون دستت از من سردتر بود. برو آقا ادریس من با تو نم آیم می توانی از آرمیدا خانم یا آن دختر مو طلایی به بهانه ای دعوت کنی که به ویلا بیاید. من نمی توانم مثل یک مترسک به آنجا بیایم تاتو به اسم اینکه من همسرت هستم با یکی دیگر خوش باشی.
-پس بمانم و ببینم که تو چطور برای دیگران ناز میکنی و این وسط ننگ بی غیرتی برای من بماند.
-ادریس در مورد چیزی حرف بزن که من خنده ام نگیرد.
ادریس دستش را مشت کرد و روی میز کوبید. در همین لحظه صدای زنگ در بلند شد و ادریس برای باز کردن در بیرون رفت.
بعد با صورتی رنگ پریده آمد پشتسرش عمار خان وارد خانه شد و سلام کرد.
-سلام از ماست عمار خان ببخشید حواسم نبود.
- چرا هنوز حاضر نشدی؟ دیدم دیر شده آمدم ببینم چرا نمی آیید.ادریس سریع گفت:
-الان حاضر می شویم.
-نه عمار خان من با شما نمی آیم.
-چرا نادیا مهدیده منتظر توست.
-متاسفم.
عمار خان به طرفم آمد و کناری نشستیم. ادریس به اتاقش رفت.
-باز هم دعوایتان شد؟
-نه.
-خواهش می کنم نادیا تو می دانی مهدیده چقدر خوشحال است پس دوباره او را غمگین نکن و با ما بیا.
-اما ادریس نمی خواهد که من آنجا باشم.
عمار خان با صدای بلند ادریس را صدا کرد و او از روی نردهها خم شد و نگاهمان کرد.
-ادریس نادیا به خاطر من و مادرت به این مسافرت می آید و تو حق ناری به او در این مسافرت کاری داشته باشی.
ادریس خیلی گستاخ و بی تفاوت گفت-اگر نیامد هم چندان مهم نیست.
-چرا فرق می کند چون مادرت بعد از مدت ها با صدای بلند می خندد و آن قدر خوشحال است که نمی توانی تصورش را کنی بعد از این مسافرت شما می توانید تصمیم جدی در مورد زندگیتان بگیرید.ادریس دوباره شانه بالا انداخت و گفت:
-برای من فرقی نم کند.
بعد به اتاقش برگشت و عمار خان نگاه ملتمسش را به صورتم انداخت.
صبر کنید حاضر می شوم اما عمار خان من دیگر در کنار ادریس زندگی نم کنم و می خواهم از او جدا شوم.
-نگو نادیا در همه خانه ها از این مشکلات پیش میاید.
-اما ادریس به من تهمت می زند که ....
از حرفم پشیمان شدم وو عمار خان با صدای مستحکمی گفت:
-بلند شو تا با هم برویم در کتابخانه صحبت کنیم.
-خب گفتی ادریس به تو تهمت میزند؟
-بله... نه...
-من به تو قول میدهم که حتی کوچکترین کلامی از صحبت هایمان را برای ادریس یا کس دیگری تعریف نکنم.نه مسله اطمینان به شما نیست، فقط نمی دانم که چطور برایتان تعریف کنم چون این میان من هم مقصر هستم.
-من می خواهم همه ماجرا را بدانم.
-عمار خان لطفا به من فرصت دهید.
-نادیا من را پدر شوهر خودت ندان.
-شما همیشه آن قدر به من لطف داشتید که هیچ وقت به شما به چشم پدر شوهرم نگاه نکردم و احترامی بیشتر از آنچیزی که به پدر خودم می گذارم برای شما قایل هستم اما می ترسم همه ماجرا را برایتان تعریف کنم.
عمار خان ساکت شد و فرصت داد تا کمی فکر کنم.
تصمیمم را گرفتم و از اول روز خواستگاری برای عمارخان تا آن لحظه ایکه کنارم نشسته بودم را تعریف کردم. عمارخان وقتی شنید من و ادریس با چه شرایطی با هم ازدواج کردیم با آن نگاه بی رمقش به صورتم زل زد و بعد نفس عمیقی کشید. من به عشقم به ادریس در مقابل او اعتراف کردم و او سرش را از روی رضایت تکان داد.
-اوضاع چندان هم خراب نشده نشده و می شود آن را درست کرد. اگر دوست داشته باشی من هم به تو کمک می کنم تا محبت ادریس را جلب کنی و آن دختر را از زندگیت خارج کنیاما ادریس مرا دوست ندارد و به همین راحتی با من کنار نمی آید. او نمی تواند مرا به جای او دوست داشته باشد.

-تا به آنجا که من می دانم ادریس تا وقتی که در آسایشگاهبود به کسیدلبستگی نداشت و بعد از بیرون آمدن از آنجا با آرمیدا نامزد شد ولی به سرعت معلوم شد که ؟آنها با هم تفاهم ندارند. ادریس بهانه تراشی می کرد، دوست نداشت چون یاسین زیر خاک خوابیده او ازدواج کند و برای همین همه خواستگاری ها را بهم میزد. من می دانم که دختر دیگری را دوست ندارد. او احتمالا خود تو را دوست دارد. ما رفتارهای ادریس را به دقت زیر نظر داریم چون می ترسیم با یک شک ساده او دباره به آسایشگاه برگردد. او تو را دوست دارد که لباس تنش را به تو میدهد در حالی که حتی به من هم لباسهایش را نم دهد، غذایش را در بشقاب تو می ریزد که باتو بخورد، در حالی که مادرش همیشه با او به خاطر تمیز غذا خوردن مشکل دارد و کسی اجازه ندارد در غذای او دست ببرد. او خیلی آدم حساسی است و به خاطر تو همه حساسیت هایش را کنار گذاشته است.
-پس آن دختر مو طلایی چه می شود؟ او که از حیاط به اتاق ادریس نگاه میکند...
-من خودم در مورد او تحقیق میکنم.
-الان بلند شو برو وسایلت را بیاور تابرویم.
-من آمادهام و کاری ندارم می توانیم همین حالا برویم.
با باز شدن در کتابخانه ادریسکه روی مبل نشسته بود به ساعت اشاره کرد و گفت:
-شما آنجا درباره چی صحبت می کردید-من باید با نادیا در مورد خیلی چیزها و مشکلات مادرت صحبت می کردم . این اولین مسافرتی است که بعد از مدتها مادرت می خواهد برود و من نگران او هستم. ادریسبه تو هم سفارش می کنم کاری نکنید که مادرت ناراحت شود.
-من خودم می دانم، پدر شما نگران نباشید.
چمدانم را برداشتم و تا بالای پله ها کشیدم. عمارخان به ادریس نگاه کرد و ادریس شانه هش را بالا انداخت و عمار خان به طرفم آمد و چمدانم را برداشت و گفت:
-بیا برویم عروسم، بیا همه چیز درست می شود.
وقتی به در خانه پدر ادریس رفتیم مهدیدهخانم خیلی خوشحال بود و رفتارش تعییر کرده بود. از همه چیز تعریف می کرد و با شادی در مورد وسایله ای که میخوات بردارد نظرم را می پرسید. عمارخان به طرفم آمد و با اشاره به ادریس که دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و چرت می زد گفت:
-نگاه کن. ادریس از اینکه بی توجهی تو را می بیند خسته و کلافه شده، برو و با او صحبت کن و این یادت باشد که ادریس خیلی به خاطر تو غرورش را زیر پا گذاشته.
-من نمیدانم که با او درباره چی صحبت کنم.
-خودت بهانه ای جور کن.
-اما عمار خان.-برو نادیا ، برو کنارش بشین . او خودش با تو سر صحبت را باز می کند .و قوس دادن به بدنم دستهایم را از هم باز کردم و خمیازهای کشیدم و دستم را به شکم ادریس کوبیدم.
ادریس دستش را روی شکمشگذاشت و کمی از من فاصله گرفت.
عمارخان کهازدور نگاهمان می کرد خندید، سرش را تکان داد و پیش همسرش رفت.
برای برداشتن میوه کهکمی آن طرفتر جلوی ادریس بود روی پای او خم شدم و دستم را دراز کردم.
ادریس باحالتی که نمی تواغنستم آن را درک کنم نگاهم کرد و گفت:
-نادیا کاری نکن که من را ناراحت کنی و خاطره بدی از من داشته باشی.
-با من حرف نزن ادریس، منت کشی ممنوع.
-نادیا خفه شو.من می خواهم میوه بخورم.
در دلم آتشی به پا بود و دیگر نمی توانستم تحمل کنم که ادریس این طور بی ادبی کند.
در همان حال که میوه را برداشتم روی مبل دراز کشیدم و سرم را تقریبا نزدیک پای ادریس گذاشتم.
ادریسمدتی مدتی نگاهم کرد و بعد گفت:
-چه کار می کنی؟
-دراز کشیدم.
-اینجا جای خواب نیست.
-من در این خانه مهمان هستم ودوست دارم این جا دراز بکشم، اگر صاحبخانه ناراحت باشد خودش اعتراض می کند.
-تو داری از این همه مهربانی پدر و مادر من سوء استفاده میکنی. تو با این کارها آبروی پدر و مادرت را پیش ما می بری.
-تو نگران آنها نباش.
عمارخان و مهدیده خانم به طرف ما می آمدند که با عجله روی مبل نشستم و به آنها لبخند زدم.
-نادیا جان راحت باش اگر می خواهی برو در اتاق ادریس استراحت کن.
-ممنون مهدیده خانم، ترجیح میدهم فعلا در کنار شما باشم.
-ادریس جان ناراحتی؟
-نه مادر، کمی ذهنم مشغول است.
-برای چی؟
صدای زنگ در بلند شد و مهدیده خانم با خوشحالی گفت، مهدیس هم آمد و به سمت در رفت. مهدیس صورتم را بوسید، امین را از او گرفتم و با مازیار احوالپرسی کردم. کنار عمارخان نشستم. او با امین کهتقریبا یازده ماهه شده بود بازی می کرد و امین با سخاوت به او می خندید.-عمار خان دیدید، ادریس کوچکترین توجهی به من نکرد.
-بله متوجه شدم اما نادیا تو به او ضربه سختی زدی و از اینجا به بعد هر وقت ادریس با تو صحبت میکند تو تو هم با او صحبت کن، سعی کن لحن صحبتت جدی اما دلپذیر باشد. راستی نادیا سر میز شام با غذایت بازی کن و بقیه کارها را هم به من بسپار. من آن دختری را که در حیاط بود را چند لحظه پیش دیدم.
مهدیس پرسید:
-نادیا،ادریس چرا ناراحتاست؟
نگاهی به ادریس که با کنجکاوی نگاهم می کرد انداختم و گفتم:
-این برادر شما همیشه بد اخلاق و ناراحت است، اما هیچ کس در دنیا مثل او خوش سفر نیست.-من خودم میدانم. ما وقتی فهمیدیم که شما هم در این سفر هستید کلی تلاش کردیم تاراهی شویم. نمی دانید که مازیار چقدر تلاش کرد تا توانست یک هفته مرخصی بگیرد.
امین را به دست عمار خان دادم، به اتاق ادریس رفتم و به مادر تلفن زدم.
-سلام مادر.
-سلام نادیا جان، حالت چه طور است؟
-چی شده مادر، چرا صدات گرفته؟
-نه عزیزم چیزی نیست.
-مادر خواهش میکنم اگر چیزی شده به من بگویید.
-نه نادیا...
صدای هق هق مادر در گوشم پیچید و با نگرانی فریاد کشیدم:
-چی شده؟
لحظهای سکوت برقرار شد و صدای پدر در گوشی پیچید.
-سلام نادیا.
-پدر بگویید چی شده جان به سر شدم.
-هیچی ماجرا مربوط به آن شب مهمانی است. راستش بعد از رفتن تو وادریس، نعیم و نریمان درس خوبی به سلمان دادند و موقع درگیری نعیم با مشت به شیشه کوبید و دستش را برید.
-نعیم الان کجاست؟
-بیرون است،چیز مهمی نیست خیالت راحت باشد.
-نریمان چی؟
-خب دایی ستار برای حمایت از سلمان با چوب روی سرش کوبید و او هم سرش را بسته.
-باشد پدر به همه سلام برسان، خداحافظ.
-خداحافظ نادیا، ناراحت نباش.
با ناراحتی کنارعمارخان برگشتم ودر حالی که بی اختیار اشک در چشمانم جمع شده بودآهی کشیدم.
-چیه نادیا؟
آرام زمزمه وار گفتم:
-من می خواهم همین حالا به خانه پدرم بروم.
عمارخان نگران پرسید:برای چی؟
-درست نمیدانم، برای برادرهایم اتفاقی افتاده که من تا آنها را نبینم خیالم راحت نمی شود.
قطره اشکی که بی اجازه روی صورتم دویده بودرا سریع پاک کردم.
ادریس نگران نگاهم کرد و پرسید:
-چی شده پدر؟
-هیچی، منو نادیا چند لحظه میرویم بیرون و زود بر می گردیم.
-کجا پدر؟
-خانه آقای زندی.
مهدیده خانم پرسید:
-چیزی شده؟
-هنوز نمیدانم.
ادریس گفت:
-من با نادیا میروم.
-نه، خودم هم می خواهم بدانم که چی شده؟
ادریس بلند شد و گفت:
-من هم می آیم.
مهدیده خانم با دندان لبش را گزید و پرسید:
-نادیا جان تو هم نمیدانی که چی شده؟
-برادرهایم به خاطر دعوا با پسر داییم زخمی شدند و می خواهم آنها را ببینم.
-باشه عزیزم برو.
-ممنون مهدیده خانم.
ادریس با ماشین کنارمان نوقف کرد و همراه عمارخان سوار شدیم، تارسیدن به خانه پدریم در دلم دعا می کردم که اتفاق خاصی نیفتاده باشد. با باز شدن در به رویمان و دیدن نریمان که سرش را بسته بود نفس راحتی کشیدم و او را در بغلم فشردم.
نریمان با خنده گفت:
-نگاه کن نادیا داماد شبیه بستنی قیفی شده.
-نعیم کجاست؟
-بیرون است اما الان پیدایش میشود
-من باید با نادیا در مورد خیلی چیزها و مشکلات مادرت صحبت می کردم . این اولین مسافرتی است که بعد از مدتها مادرت می خواهد برود و من نگران او هستم. ادریسبه تو هم سفارش می کنم کاری نکنید که مادرت ناراحت شود.
-من خودم می دانم، پدر شما نگران نباشید.
چمدانم را برداشتم و تا بالای پله ها کشیدم. عمارخان به ادریس نگاه کرد و ادریس شانه هش را بالا انداخت و عمار خان به طرفم آمد و چمدانم را برداشت و گفت:
-بیا برویم عروسم، بیا همه چیز درست می شود.
وقتی به در خانه پدر ادریس رفتیم مهدیدهخانم خیلی خوشحال بود و رفتارش تعییر کرده بود. از همه چیز تعریف می کرد و با شادی در مورد وسایله ای که میخوات بردارد نظرم را می پرسید. عمارخان به طرفم آمد و با اشاره به ادریس که دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و چرت می زد گفت:
-نگاه کن. ادریس از اینکه بی توجهی تو را می بیند خسته و کلافه شده، برو و با او صحبت کن و این یادت باشد که ادریس خیلی به خاطر تو غرورش را زیر پا گذاشته.
-من نمیدانم که با او درباره چی صحبت کنم.
-خودت بهانه ای جور کن.
-اما عمار خان.

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
رادر هایم به خاطر دعوا با پسر داییم زخمی شدند و می خواهم آنها را ببینم .
باشه عزیزم . برو
ممنون مهدیده خانم
ادریس با ماشین کنارپایمان ترمز کرد و همراه عمارخان سوار شدیم . تا رسیدن به خانه پدرم در دلم دعا می کردم که اتفاق خاصی نیفتاده باشد . با باز شدن در به روی مان و دیدن نریمان که سرش را بسته بود . نفس راحتی کشیدم و او را در بغلم فشردم .
نریمان با خنده گفت :: نگاه کن نادیا . داماد شبیه بستنی قیفی شده .
نعیم کجاست ؟
بیرون است الان پیدایش می شود .
نریمان به استقبال عمارخان و ادریس رفت . به آنها تعارف کرد و وارد خانه شدند .
مادرم رنگ پریده و ننارحت بود پدرم صوبر نشسته بود و با عمارخان صحبت می کرد . نریمان با چنان هیجانی در مورد آن شب تعریف می کرد که ادریس هم به وجد آمده بود . می دانستم او هم دلش می خواست همین بلا ها را بر سر سلمان بیاورد .
ادریس دستی به چال روی چونه اش کشید و پرسید : حالا آقا نریمان بیشتر زدید یا خوردید ؟
نریمان خندید و گفت : راستش چه عرض کنم . از حال و روزمان معلوم اشت .
از نبود نعیم دل نگران بودم و احساس بدی داشتم برای همین پرسیدم .
راستش را بگویید نعیم کجاست ؟
مادر جواب داد . نعیم از در خانه ماندن کلافه شده بود و رفته بیرون تا کمی گردش کند . با صدای زنگ در با اشتیاق به طرف در دویدم و در را باز کردم . نعیم در حالی که با تعجب نگاهم می کرد گفت : سلام خانم . از این طرف ها
نعیم .... نعیم ...
بله .
نفس راحتی کشیدم و دسست نعیم را در دست گرفتم و به آن بوسه ای زدم .
نادیا تو حالت خوب است ؟
نعیم وارد اتاق شدیم . او به گرمی با عمارخان سلام کرد و کنار ادریس نشست .
نادیا تو چنان از دیدنم ذوق زده شدی که نگار قرار بود من به خانه نیایم .
عمارخان با خنده گفت : راستش آقا نعیم من هم کم کم داشتم شک می کردم که شاید شما پشت میله ها باشید .
نه عمارخان ما با هم فامیلیم اگر پوست و گوشت همدیگر را هم بخوریم استخوان هایش را دور نمی ریزیم .
ادریس گفت : ما از ان مهمانیی بیرون آمدیم که درگیری ایجاد نشود و مراسم به هم نریزد اگر می دانستیم که قرار است این طوری شود با عرض شرمندگی می ماندیم و کمی با هم گرد و خاک می کردیم .
نریمان دستی روی سرش کشید و گفت : ما هم طوری گرد و خاک کردیم که همه از چشم شما می بینند .
نریمان خندید و نعیم به او چشم غره رفت .
ادریس اف نشست و پرسید : یعنی چی ؟
نعیم سینه اش را صاف کرد و گفت : هیچی همینطوری
آقا نعیم راستش را بگویید .
نریمان با خنده گفت : ما چون دلیلی برای ادب کردن سلمان نداشتیم ونعیم کمی با او از قبل خرده حساب داشت هرچی فکر کردیم نتوانستیم بهانه ای برای ادب کردن سلمان که زیر چشمی به نادیا نگاه می کرد پیدا کنیم . من و نعیم خیلی محترمانه به سمت سلمان رفتیم و نعیم گفت : سلمان جان ؟
نریمان کمی صدایش را عوض کرد و گفت : بله . نعیم گفت : راستش آقا ادریس گفتند که یک امانتی به شما بدهیم . و بعد دستش را مشت کرد و به صورت سلمان کوبید و گفت : این هم دست مزد جشم چرانی هایت که ادریس خودش تو را قابل ندانست تقدیمت کند . و درگیری شروع شد .
راستش اینطوری با یک تیر دو نشان زدیم .
عمارخان یه ساعت نگاه کرد و گفت : خب نادیا جان خیالت راحت شد . بلند شو برویم که در خانه همه نگران هستند . مادر گفت : همین جا را قبال بدانید و بمانید .
ادریس هم نگاهم کرد و گفت : ما فردا عازم مسافرت هستیم .
بله مادر من هم تماس گرفتم که به شما بگویم نگران نشوید اما .....
نادیا جان من ککه به تو گفتم اتفاقی نیفتاده اما خودت باور نکردی .
خب شما طوری گریه کردید که من فکر کردم اتفاقی افتاده
نریمان خنده ای کرد و گفت : اتفاق که افتاده راستش ....
چی شده نریمان ؟
هیچی نگران نباش فقط روی سلمان کم شد .
ادریس بلند شد و به ساعتش نگاه کرد و گفت : برویم .
با مادر روبوسی کردم و از بچه ها قول گرفتم که هر اتفاقی افتاد به من هم خبر بدهند و به راه افتادیم .
عمارخان در ماشین به آرامی با ادریس صحبت می کرد و چشمانم محو چراغ های روشن در خیابان بود . ادریس با صدای بلند گفت :
نه پدر این امکان ندارد
بعد دوباره با صدایی آرام شروع به صحبت کردند .
صدای ادریس در ماشین پیچید نادیا با تو هستم .
به ادریس در آینه نگاه کردم و گفتم : بله ؟
پرسیدم حالت خوبه ؟
بله خوبم چطور ؟ مگر چی شده ؟
عمارخان برگشت و چشمکی رد و ادریس گفت : خیلی وقت است بدون این که پلک بزنی بیرون رو نگاه می کنی .
فهمدیدم عمارخان تلاش می کند تا فرصت مناسب دیگری پیدا کند و ما را بیشتر به هم نزدیک کند .
نگرانم ادریس حواسم پیش برادرهایم بود .
تا رسیدن به خانه دوباره صحبت های زمزمه وارشان ادامه پیدا کرد و بعد از تعریف کردن ماجرا برای بقیه به زور مختصر به دعوت سمانه خانم همه سر میز نشستیم واقعا اشتهایی به غذا نداشتم و مدام این فکر ببه ذهنم هجوم می اورد که اگر سر یکی از برادرهایم بلایی می آمد که غیر قابل جبران بود و یا اگر نریمان سرش به شدت آسیب می دید آن وقت باید چه کار می کردم . با نفسی حرارت دورنم را بیرون دادم و عمارخان با لبخندی گفت : ادریس چرا تو و نادیا با غذایتان بازی می کنید ؟
نگاهی گذرا به غذای ادریس کردم . او هم غذایش را ننخورده بود . عمارخان ادامه داد : خجالت نکش غذایت را روی غذای نادیا بریز و بخور و تا او هم بخورد .
ادریس لیوانی آب ریخت و گفت : نه من اصالا نمی توانم غذا بخورم .
مهدیده خانم لبخندی زد و گفت : بهانه نیاور ادریس ما که می دانیم شما با هم غذا می خورید .
مهدیس خندید و گفت : من هم خیلی ناراحتم که شما غذا نمی خورید .
ادریس با بی میلی غذایش را روی غذایم ریخت و از کنار آن شروع به خوردن کرد هر دو هم زمان دستمان را برای برداشتن نمک دان دراز کردیم . ادریس دستش را پس کشید و کمی نمک روی غذا پاچیدم . عمارخان ابوریش را بابا آورد و گفت : چه تفاهمی دارید ؟
ادریس خنده ی مسخره ای کرد
لطفا کمی آب بریز .
ادریس لیوان را آب کرد و خودش آب درون آن را خورد .
با تعجب نگاهش کردم و عمارخان گفت : نادیا تشنه بود تو چرا آب را خوردی ؟
ببخشید حواسم نبود فکر کردم برای خوردم ریختم و خوردمش .
ادریس دوباره آب ریخت و لیوان را به دستم داد .
شما دو تا امشب چرا اینطوری شدید ؟
ادریس با سردرگمی نگاهم کرد و دنبال جوابی می گشتم .
به ادریس نگاه کردم و در جواب مهدیس گفتم : راستش مهدیس جان ما دیشب دیر خوابیدیم و روز پرکاری داشتیم برای همین خیلی خسته هستیم و من از خستگی میلی به غذا ندارم .
عمارخان گفت : خب اگر دیگر غذا نمی خوردی بروید بخوابید که فردا خورشید بیرون نیامده باید راه بیفتیم .
ادریس دست از خوردن غذا کشید و گفت :بلخ من هم موافقم .
ادریس بلند شد به عمارخان نگاه کردم و او شاره کرد که به دنبالش بروم .
از بابت غذا تشکر کردم و به دنبال ادریس به راه افتادم .
ادریس با اتاقش رفت و در را به روی من که پشت سرش بودم بست . دهانم از تعجب باز ماند . من باید کجا استحرات کنم ؟ ادریس با بستن در اتاق به رویم من را از آمدن به اتاقش منع کرده بود .
می خواستم پله ها را پایین بروم که در اتاق باز شد و ادریس در حالی که لباس هایش را عوض کرده بود به سمت پنجره رفت .
با خجالت از این که مزاحم ادریس می شدم و به او که پشت پنجره ایستاده بود گفتم : وقتی همه خوابیدند من از اتاقت بیرون می روم و پایین می خوابم .
برایم مهم نیست هر کاری که دلت می خواد بکن .
روی تخت ادرییس دراز کشیده و از خستگی نفسی صدا دار کشیدم و گفتم : ناراحت نباش این بار خواب نمی مانم و بیرون می روم .
ادریس گوشه تخت دراز کشید و گفت : هر دوی ما روی این تخت جا می شویم بیرون نرو تا مهدیس متوجه نشود که ما با هم مشکل داریم .
با این حرف ادریس خیالم راحت شد و چشم هایمم را روی هم گذاشتم . ساعتی گذشته بود و خانه در سکوت فرو رفته بود . ادریس کنارم غلتی زد و دستش را روی صورتم کوبید . دستش را از روی صورتم برداشتم و به آرامی کنارش گذاشتم . هنوز خوابم نبرده بود که دوباره دستش را به صورتم کوبید .
ادریس بیدار بود و می خواست اذیتم کند . دستش را دوباره به آرامی کنارش گذاشتم و و قبل از این که او دوباره دستش را به صورتم بکوبد پایم را روی تن او انداختم .
ادریس این بار محکم تر دستش را کوبید و من دستم را در حالی که فشار می دادم روی گلویش گذاشتم .
ادریس پایش را بلند کرد و تا آنجا که می توانست بالا آورد و روی تنم انداخت . آن یکی از پاهایم را بالا آوردم و روی شکم ادریس انداختم و تقریبا به هم گره خورده بودیم . از فشار دست و پای ادریس عرصه برایم تنگ شده بود و او بی تفاوت خودش را به خواب زده بود . دستش را که روی صورتم بود گاز گرفتم و ادریس با حرکتی سریع دست و پایش را جمع کرد . دلم می خواست درس خوبی به ادریس بدهم و برای همین خودم را به طرفش کشیدم او کمی خودش را جمع کرد و به لبه تخت نزدیک تر شد . دوباره خودم را به طرفش کشیدم و ادریس آن طرفتر رفت و آخرین بار از آن طرف تخت پایین افتاد .
از خنده متکا را روی سرم گذاشتم . ادریس همانطور روی زمین خوابیده بود . وقتی متکا را از روی صورتم برداشتم ادریس را دیدم که دستش را روی صورتش گذاشته بود و شانه هایش از خنده می لرزید . روی تخت غلتی زدم سر جای خودم خوابیدم و متوجه نشدم که چه زمانی خوابم برد . صبح زود که بیدا شدم ادریس کنارم خوابیده بود و دستش روی صورتم بود اما این بار واقعا خواب بود و با هر حرکتم ممکن بود بیدار شود برای همین چشم هایم را بستم و منتظر بیدا شدن ادریس شدم .
ضربه ای آهسته به در خورد و مهدیس آرام ادریس را صدا کرد . ادریس دستش را از روی صورتم برداست و با حرکت فنر تشک تخت متوجه شدم از تخت پایین رلفت و در را به روی مهدیس باز کرد . مهدیس گفت : پدر می گوید آماده ی رفتن شوید .
نادیا هنوز خواب است .
بیدارش کن .
باشد بیدارش می کنم .
ادریس در را بست و کنارم ایستاد و صدایم کرد : نادیا بلند شو .
در جوابش سکوت کردم و ادریس با دست تکانم داد . بیدارم چه می خواهی ؟
بلند شو باید برویم .
ادریس که از اتاق بیرون رفت با عجله آماده شدم و پایین رفتم . ادریس با دیدنم با نگاه متعجبی سریع پله ها را بالا رفت و لباسش را پوشید و پایین آمد و گفت : من هم حاضرم .
مهدیس گفت : ما که ماشین نیاوردیم چه جوری تقسیم شویم ؟
مازیار گفت : چه طوره خانم ها با یک ماشین بروند و آقایون هم با یک ماشین
نه مازیار من که نمی توانم با امین رانندگی کنم . البته پیشنهادت خوب است چون اینطوری خانم ها هم به راحتی می توانند حرف هایشان را بزنند.
ادریس کنار مهدیس ایستاد و گفت : حرف بزنید یا غیبت کنید ؟
مهدیده خانم گفت : ادریس تو دیگر چرا ؟ ما باید در مورد چه کسی غیبت کنیم ؟ عمارخان حق به جانب گفت : در مورد ما مرد ها .
عمارخان شما هم که حرف این دو تا را تایید می کنید .
مقداری از مسیر به این شکل برویم وقتی خسته شدیم در ماشین ها جا به جا می شویم .
عمارخان سوار ماشین خودش شد و ادریس و مازیار بعد از کلی سفارش کنار او جا گرفتند و ما هم با ماشین ادریس به راه افتادیم .عمارخان به آرامی رانندگی می کرد و من که مسیر را نمی دانستم به دنبال او می رفتم هوا هنوز روشن نشده بود و چشم هایم از بی خوابی می سوخت .
برای لحظه ای ماشین ها کنار هم قرار گرفت . مهدیس گفت : نگاه کنید ادریس خوابیده به نظرم الان خیلی خسته و خواب آلود است .
با شیطنت گفتم : دوست داری بیداش کنم ؟
چه طوری برایم خیلی جالب اسن نادیا او را بیدر کن .
برای عمارخان چراغی زدم و او سرش را از پنجره بیرون اورد و با اشاره فهموندم که می خواهم بوق بزنم و عمارخان خندید و سرش را تکان داد
چراغ سبز شد ماشین ها به حرکت در امدند و در فرصتی منباسب دستم را روی بوق گذاشتم . ادریس سر جایش نشست و از دور برایم خط و نشان کشید .
همه می خندیدیم و ادریس سرش را به شیشه تکیه داد و هوا کم کم رو به روشنایی می رفت و طلوع خورشید در ان جاده سبز چشم نواز جاده پر پیچ و خم بود و با همه حواسم به جاده نگاه می کردم ایم مدام گریه می کرد و مهدیس و مهدیده خانم در تلاش بودند که او را آرام کنند . مدت زیادی بود که رانندگی می کردم و از خستگی کمرم تیر می کشید . جاده پرپیچ و تاب تمام شد و مسیری هموار را در پیش گرفتیم .
امین خوابیده بودو رادیو موسیقی ملایمی پخش می کرد . عمارخان ماشینش را کناری نگه داشت و بعد از خوردن صبحانه ادریس همراه ما آمد و مهدیس و بچه اش به ماشین دیگر رفتند . ادریس پشت فرمان نشست و مازیار برایش بوقی زد و ماشین ها به حرکت در آمدند . عمارخان کنار مازیار نشسته بود و پیپش را می کشید ادریس پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت به سمت مقصد حرکت کرد .
مهدیده خانم که جلو کنار ادریس نشسته بود با لحن ملایمی گفت : ادریس چه خبر ایت تو خیلی سرعت داری
مواطبم مادر نگاه کن جاده خلوت است و ماشین دیگری اینجا نیست ما اگر بخواهیم آرام برویم که تا شب هم نمی رسیم .
با تعجب پرسیدم : مگر چه قدر دیگر راه مانده ؟
خیلی زیاد
ادریس از آینه نگاهم کرد و سریع نگاهش را دزدید روی صندلی دراز کشیدم تا خستگی از تنم در کنم .
ادریس که فکر می کرد خوابیدم سرعت را کمی کمتر کرد و در تکاپو افتاد در همان حال که رانندگی می کرد به من نگاه کند . چشم هایم را بستم ادریس گفت : این را ببین چه راحت خوابیده .
مهدیده خانم به آرامی گفت : او بهترین دختری است که می توانست عروسم بشود با این که زیاد او را نمی بینم ولی خیلی دوستش دارم .
ادریس سکوت کرد .
واقعا کم کم داشت خوابم می برد که صدای بلند موسیقی در ماشین پیچید ادریس شروع کرد با آن هم آوا شدن .
مهدیده خانم با شکایت گفت : ادریس چه کار می کنی نادیا خواب ایت .
چه اشکالی دارد ؟ من هم خواب بودم .
پس تلافی می کنی ؟
ادریس خندید و گفت : چی رو ؟
در همان که دراز کشیده بودم گفتم : ادریس این آهنگ را عوض کن و یک آهنگ شادتر بذار
مهدیده خانم با صدای بلند خندید و گفت : ادریس چرا قیافه ات این شکلی شد ؟
آخر تا به حال آدم پررو ندیدم .
من که حرفی نزدم فقط گگفتم یک موسیقی شادتر بگذاری اگر دوست نداری خوب همین را گوش می کنیم .
مهدیده خانم دوباره خندید و ادریس صدای موسیقی را کم کرد بلند شدم و در آینه برایش شکلکی در آوردم . او کمی چشمش را تنگ کرد و سریع سرش را تکان داد ادریس با سرعت رانندگی می کرد و مسیر طولانی را کوتاه می کرد . از پنجره به بیرون نگاه می کردم و غرق زیبایی های طبیعت شده بودم .
ادریس با مهدیده خانم غافل از حضور من چنان گرم صحبت بودند که گاهی صحبت به عرووسی مان می کشید و در مورد دایی ستار و بعضی از رفتار های ناپسند اقوامم صحبت می کردند . دلم می خواست زمین دهان باز کند و در آن فرو بروم . اگر چیزی از اقوام ادریس دیده بودم به خاطر خوبی های خود او و خانواده اش نادیده گرفته بودم .
کمی سینه ام را صاف کردم آنها که تازه یاد حضور من افتاده بودند ساکت شدند و مهدیده خانم با حالت عصبی شروع به گاز گرفتن انگشتش کرد .
با دلخوری گفتم : ادریس من می خواهم بروم پیس مهدیس و با ایمن بازی کنم .
ادریس پریشان گفت : ما منظوری نداشتیم نادیا
در چه مورد ؟ من متوجه منظورت نمی شوم .
ما فقط داشتیم فرق آدم ها را می گفتیم که چه سلیقه هایی دارند . در شرایط مختلف وانکش های مختلف نشان می دهند و
بله مهدیده خانم . حرف شما درست است الان خودم هم سلیقه ام با شما خیلی فرق می کند . اما می خواهم ....
مهدیده خانم دلجویانه گفت : نادیا تو از ما ناراحت شدی ؟
نه چرا همچین فکری می کنید ؟ من داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم متوجه شدک گه امین گریه می کند و مهدیس را خسته کرده برای همین می خواهم امسن را پیش خودم بیاورم تا مهدیس هم کمی استراحت کند .
ادریس بوق زد و ماشین ها کناری متوفق شدند . مهدیس با بچه اش به ماشین ما آمد و مهدیده خانم با ناراحتی به ماشین عمارخان رفت . مهدیس امین را بغلم داد و نفسی کشید امین با صدای بلند گریه می کرد و زمانی که در آغوشم فشردمس کمی تکانش دادم آرام گرفت و خوابید
نادیا تو هم بچه داری بلدی . دیگر کم کم وقتش می شود که شما هم بچه دار شوید .
ادریس شروع کرد به سرفه کردن و نگاهش را از آینه ماشین گرفت و گفت : در کار ما دخالت نکن .
حالا من یک بار آدم خواهر شوره بازی در آروم تو باید بزنی تو ذوقم
امین انگشتش را در دهانش فرو برد و شروع به مکیدن آن کرد .
چه حس خوبی بود که بچه ای آرام در بغل آدم با اطمینان بخوابد و مادرش رشد کردن و قد کشیدن او را ببیند .
صورتم را به صورت نرم امین کشیدم در خواب لبخندی زد . مهدیس گفت : نادیا من در ویلای سرخ روی کمک تو حساب می کنم خیلی وقت است که ننتوانستم راحت گردش کنم .
من از همین حالا درخدمتم تا هرقت که دوست داری امین را نگه می دارم .
بفرمایید آقا ادریس این هم حس مادری نادیا خانومکه به وضوح میشود آن را دید .
این بار این من بودم که خجالت کشیدم و سرخ شدم . ماشین ها در جاده ای سبز و روستاهای مسیان راه را پشت سر می گذاشتند و به مقصد رسیدیم .
ویلای سرخ واقعا سرخ بود ویلا را با آجر های قرمز ساخته بودند و تمام درها و پنجره ها را رنگ قرمز زده بودند و تمام حیاط را گل های سرخ پوشانده بودند کنده های درختانی که وسز حیاط بود را به شکل میز و نیمکت در اورده بودند و روی آن را رنگ قرمز درخشانی زده بودند . همه جا را بوی گل سرخ پر کرده بود . ادریس به آرامی کناری هلم داد و گفت : سر را نایست تا بقیه هم بتوانند داخل بیایند .
کمی آن طرف تر رفتم و همه با خوشحالی وارد حیاط شدند . پیر مردی که در را به رویمان باز کرده بود . در را بست و به سمت خانه کوچکتری رفت . پیرزنی فرتوت از در بیرون آمد و با او احوال پرسی کرد . عمارخان گفت : بچه ها کجایند .
در خدمتند آقا الان می آیند .
نه کاری نداریم بگذار راحت باشند .
به سمت خانه به راه افتادیم . با باز شدن در دهانم از تعجب باز ماند برخلاف تصورم خیلی ساده و معمولی بود از تمیزی برق می زد .
عمارخان که متوجه حالم شد پرسید : یه نادیا چرا تعجب کردی
نه کمی غافگیر شدم .
خوبه خودت که دیدی آنها یک پیزرن و پیرمرد بیشتر نیستند و نمی توانند کارهای زیادی انجام ببدهند برای همین ما هم وسایل این خانه را ساده گرفتیم که آنها راحت تر باشند و
الان پسرش هم اینجا زندکی می کند ؟
عمارخان به ادریس نگاه کرد و گفت : مثلا برای کمک به این پیرزن آمده اما بیشتر به خاطر این خانه است تا اینجا راحت زندگی کند . برای ما فرقی ندارد چون زیاد به اینجا نمی آییم برای همین وقتی تماس گرفتند تا اجزاه بگیرند من هم مخالفتی نکردم .
ادریس کناری روی زمین نسیت و کمی کش و قوس آمد و گفت : چند روز سخت و خوش زندیگ می کنیم .
به سختی در حالی که امین آغوشم خوابیده بود کنار ادریس نشستم و او را روی زمین خواباندم . ام امین شروع به گریه کرد و مهدیس او را برای شیر دادن بغل کرد .
عصر بود که به پیشنهاد عمارخان برای گردش بیرون رتفیم . هوا سرد بود و گاهی باد می وزدی . دست هایم را زیر بغلم گرفتم . قدم زدن روی شم های مرطوب روان که با حرکت موج ها به این زرف و آنطرف می رفت آنقدر لذت بخش بود که غرقق آن همخه زیبایی شده بودم مهدیس و مازیاد با شادی کنار هم می دیوند و امین در بغل مهدیده خانم خوابیده بود . ادریس سالانه سالانه به دنبالم می امد که مهدیس محکم دستی به پشت ادریس کوبید وعمارخان به کنارم آمد و گفت : تا به حال چه کار کردی ؟
امیدوار کننده نبوده .
درست می شود . مهدیده خانم گفت که در ماشین چه اتفاقی افتاد و تو چطور ناراحت شدی ؟
نمی دانم که شما باور می کنید یا نه ماما ممن اصلا نارحت نشدم . خواهش می کنم این را به مهدیده خانم هم بگویید . ممن شاید کمی به حرف های آنها فکر کرده باشم اما ناراحت نشدم .
این از خوبی توست . حقیقت اینه که مهدیده هم اصلا قصد توهین به تو را نداشته .
خب من هم که گفتم ناراخت نشدم . من بیشتر از بی توجهی ادریس ناراحت شدم .
نادیا من خوب در این مورد فکر کردم . به نظرم تو باید کاری کنی تا ادریس بفهمد که به ائ احتیاج داری و برای برطرف کردن مشکلاتت روی او حساب کنی . تو با آوردن رقیب برای او مسئله ای را درست کردی که دیگر می بیند همانطور که تو را کنار کسی دیگر می بینی .
من نمی که چطور باید این کار را کنم .
هر وقت که موقعیتش فراهم شد خودت می فهمی من باید کمی هم با ادریس صحبت کنم .
عمارخان ادریس بیشتر به این فکر می کند که با من رقابت کند .
تو چی ؟ خب من هم از همان اول به این کار عادت کردم و مثل خود ادریس رفتار می کنم و گاهی ....
ادریس درحاب که می دیوید به طرفمان برگشت و با خنده به عمارخان گفت : پیر شدم خیلی وقت است که با ایان سرعت ندویده بودم مادر می گوید کمی سریع تر بیایید تا امین را به شما بدهد . دستانش خسته شده . بعد نفس عمیقی کشید و سرش را کمی بالا گرفت و گفت : گمان می کنم می خواهد باران ببارد .
در همان لحظه گوشی ادریس با آهنگ ملایمی به صدا در آمد و او با لحن مهربان و کشداری گفت : الو ؟ سلام جانم .
در حالی که سعی می کرد کمی صدایش را پایین بیاورد دستش را جلوی دهانش گرفت و با چند قدم . بلند از ما دور شد و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد .
عمارخان هم که مثل من متوجه شده بود ادریس با یک دختر صحبت می کند سرش را تکان داد و گفت : انگار خیلی جدی است .
شما هنور هم اصرار دارید که من غرورم را بشکنم ان هم در مقابل پسری که اصلا ددوستم ندارد . شما به ممهدیس اجازه ی چنین کاری را می دهید ؟
نه نمی دهم اما این تنها راهی بود که به ذهنم می رسید . ادریس باید خودش را کنار تو باور کند . من هنوز هم باور نمی کنم که ادریس با یک دختر صحبت کند .
با صدای بلند ادریس که کمی جلوتر می رفت درجا میخکوب کرد و گفت : ادریس تو با کی صحبت می کنی ؟
با دوستم چطور ؟
هیچی می خواستم ببینم اگر زحمتی برایش نیست سری به بانک بزند و ببیند که به حساب پول ریخته اند یا نه ؟
ادریس کمی مکث کرد و گفت : صبر کنید .
مدتی بعد دوباره به طرفمان آمد و گکفت : دوستم می گوید که می تواند این کار را بکند فقط شما شماره حسابتان را بدهید .
عمارخان با سماجت گفت : اگر امکان دارد من با خود او صحبت کنم .
چرا می خواهید این کار را بکنید ؟ شما بگویید من هم تکرار می کنم .
اما من می خواهم با خودش صحبت کنم تا خیالم راحت شود .
ادریس با شروع به صحبت کرد و گوشی را به سمت عمارخان گرفت . عمارخان سرجایش ایستاد و به من گفت :
تو برو من هم می آیم .
بعد در حالی که در جیب لباسش دنبال چیزی می گشت به ادریس نگاه کرد از کنارشان گذشتم و با دنیایی کنجکاوی انها را تنها گذاشتم .
باد هر لحظه به شدتش افوزده می شد و بیشتر دست هایم را به بغل می فشردم . به دور دست جایی که مهدیس و مازیار به دنبال هم می دویدند و می خندیدند چشم دوختم و حس حسادت در وجودم بیدار شد . ممن باید برای به دست آوردن ادریس تلاش کرده و شانسم را امتحان می کردم . مهدیده خانم با ناراحتی امین را بی قرار گریه می کرد در بغلش تکان داد و با صدای بلند مهدیس را صدا می کرد اما باد صدایش را به سمت دریا برد و مهدیس و مازیار سرگرم بازی بودند . خودم را به مهدیده خانم رساندم و گفتم : امین را به من بدهید .
نه عزیزم . تو اذیت می شوی .
نه مهدیده خانم بدهید من او را نگه می دارم .
امین را از بغلش گرفتم و او را محکم به خودم فشردم .
مهدیده خانم امین سردش است .
فکر نمی کنم این همه لباس به تنش دارد .
اما او بچه است . اگر جازه بدهید من و امین به ویلای سرخ می رویم و او را آنجا آرام می کنم .
نادیا جان تو هم آمدی تفریح کنی .
حالا وقت زیاد است خودم هم خیلی سردم شده .
صبر کن من هم با تو بیایم .
نه احتیاجی نیست خودم می روم . عمارخان هم الان پیش شما می آید .
از میان درختان راهی میان بر به سمت خانه زودم و زودتر از انچه که فکر می کردم به ویلا رسیدم که از در نیمه باز آن وارد حیاط شدم و زن و مرد جوانی در حیاط ایستاده بودند با حالتی تقریبا عصبانی با هم صحبت می کردمد . به محض دیدنم آرام شدند و سلام کردند . سلام .
دختر که سبزه رو و با نمک بود مشغول احوال پرسی شد و مرد سر به زیر عقب ایستاد .
زن جوان که کمی صدایش می لرزید گفت : من عروس بابا جبار هستم و اسمم تکتم است .
تکتم ؟ چه اسم زیبایی .
ممنون مهدیس خانم .
نه من مهدیس نیستم من نادیا عروس عمارخان هستم همسر ادریس و
از حرف خودم قلبم گرفت و آهی کشیدم . تکتم با مهربانی نگاهم کرد و گفت : خوشخبت باشید .
متشکرم شما هم همینطور .
امین بی قراری می کرد و در بغلم تکان می خورد با یک عذرخواهی کوتا از انها به داخل ویلا رفتتم . امین را میان پتوی کوچکش پیچیدم انقدر در بغلم فشردمش و به طرفین تکانش دادم تا خوابش برد . هوا تقریبا تاریک شده بود که بقیه هم آمدند تایپ شده توسط عاشقان رمان .ادریس خسته خودش را روی زمین انداخت و شروع به خندیدن کرد . ادریس که بلوز سفید پاییزی با شلوار مشکی پوشیده بود و باد موهایش را به هم ریخته بود خودش را به طرفم کشید و کمی چشم هایش را تنگ کرد و به امین که بغلم خوابیده بود نگاهی انداخت و با حالت جدی گفت : مهدیس نادیا همسر من است پرستار بچه ی تو که نیست برو آن بچه را بگیر که نادیا خسته شد .
مهدیس با لحن مسخره ای گفت : تو خودت اصلا حواست بود که نادیا کجاست ؟
بله من می دانستم نادیا سردش است و به ویلا برگشته . تقریبا چند ساعتی است که او با این بچه جیغ جیغوی تو آمده اینجا تا مادر بتواند راحت باشد .
مهدیس با خنده گفت : نادیا خودش می خواهد بچه داری را از روی امین تمیرین کند تا بچه هایتان را خوب بزرگ کند . اصلا تقصیر من است که بچه ام را مجانی در اختیار او می گارم تا آموزش ببیند .
همه با صدای بلند خندیدند و از خجالت سرم را پایین انداختم .
چشمان ادریس برق شیطنت داشت . دیگر زیرچشمی نگاهم نمی کرد و هر بار که به صورتش نگاه می کردم لبخند می زد . اول از این مسئله خیلی خوشحال شدم که فرصت بیشتری برای ابراز عشق دارم اما وقتی این فکر که ممکن است عمارخان به او حرفی زده باشد و او می خواهد از این ماجرا استفاده کند و فکر دیگری برای سرگرمم شدنش دارد دلم لرزید و ناخواسته ابروهایم را درهم کشیدم .
نادیا ؟
بله عمارخان
دخترم حواست کجاست ؟ می گویم بلند شو برو ببین اتاقی که برایتان در نظر گرفتیم را می پسندی ؟

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
-عمارخان، مگر اتاقها با هم فرق دارد؟

-نه اصلا، ما می خواهیم تو راحت باشی.

-پس هیچ فرقی نمی کند.

ادریس بلند شد و به سمت اتاق رفت. عمارخان اشاره کرد که با او بروم انگار قرار بود من آن جمع را ترک کنم تا آنها بتوانند حرف هایشان را بزنند.

به دنبال ادریس وارد اتاق شدم و او در را پشت سرم بست.چه اتاق زیبا و چشم نوازی بود. پردههای قرمز و روتختی آبی آنچنان چشمگیر بود که دوست نداشتم از آن چشم بردارم. ادریس کنار تخت نشست و در آینه قدی کنار آن نگاهی به خودش انداخت،درحالی که با خودش حرف می زد گفت:

-پسر امروز چه قدر دویدم ، حسابی خسته شدم .

دلم می خواست حرفی بزنم اما ترسیدم ادریس با بی اعتنایی اش ناراحتم کند .

سمت دیگر تخت نشستم وبه دیوارهای اتاق چشم دوختم .

ادریس پرسید :

-این جا خوش می گذره؟

فکر کردم باز در آینه با خودش حرف می زند و به او جوابی ندادم .

ادریس متکا را برداشت واز پشت آرام به طرفم پرتاب کرد .

به او نگاهی انداختم ، گفت :

-این جا خوش می گذره ؟

-چرا که نه ، عمار خان مهمان نواز خوبی است اما به شما که خوش نمی گذرد .

-چرا چنین فکری می کنی ؟

-چون تو باید من را تحمل کنی ، مثل الان که آنها می خواهند حرف های خصوصی بزنند ، تو باید به اجبار این جا کنار من باشی ومن رو سر گرم کنی و...

-نه ف من همیشه از کنار دوستان بودن خوشحال می شوم واز این که بخواهم کسی را تحمل کنم بیزارم چون اصلاً نمی توانم نقش ادم های بی تفاوت را بازی کنم وحتماً از او فاصله می گیرم .

-این جا چند اتاق خواب دارد؟

-متاسفم نادیا چون بجز این اتاق دو اتاق دیگر هم هست که یکی برای مهدیس ومازیار ودیگری برای پدر ومادرم است . من از این اتاق خاطره های خوب زیاد دارم هر وقت که به ویلای سرخ می آمدیم یاسین ومن در این اتاق می خوابیدم ، دختر ها هم در یک اتاق دیگر وتا صبح حرف می زدیم .

ضربه ای به در خورد و مهدیس با اجازه ی کوتا وارد اتاق شد وگفت :

- کبوتران محترم بلند شوید که همه گرسنه منتظر شما هستند .

ادریس گفت :

- تو برو ما هم می اییم .

مهدیس رفت و در را پشت سرش بست .

-نادیا تو با خودت لباس گرم بر نداشتی ؟ این وقت سال هوا خیلی سرد است اما طراوت دیگری دارد ، این جا همه فصل هایش زیباست . نگفتی لباس گرم داری یا نه ؟

-نه با خودم نیاوردم اما مهم نیست چون سرما این جا طاقت فرسا نیست .

- من بعد از غذا بیرون می روم ، چند جایی کار دارم .توچیزی احتیاج نداری ؟

-نه ، چیزی نمی خواهم .

مهدیده خانم بلند صدایمان کرد وبا ادریس دور سفره ی گلی قرمز روی زمین نشستیم . ادریس با غذایش بازی می کرد و گاهی یک قاشق در دهانش می گذاشت .

-چیه ادریس ، از چی ناراحتی که باز غذایت را نمی خوری ؟

ادریس به زور خنده ای کرد و گفت :

-من که دارم می خورم .

پس تمام آن رفتار های ادریس تظاهر بود . او به دروغ می خندید ، شوخی می کرد وشاید تامی آن کارها را به خاطر مهدیده خانم کرده . ادریس نیمی از غذایش را خورده بود که عذر خواهی کرد و از خانه بیرون رفت . همه در سکوت به هم نگاه کردن وعمار خان پرسید :

- چند دقیقه پیش در اتاق اتفاقی افتاده ؟

-اتفاق ؟ نه ادریس گفت که می خواهد برای انجام کاری بیرون برود . باز همه متعجب نگاهم کردن . ساعتی از نیمه شب گذشته بود اما از ادریس خبری نبود . هممه خسته از مسافرت و راهی که آمده بودن به اتاق هایشان رفتن وخیلی زود چراغ هایشان خامئش شد واین سوال هزاران بار در ذهنم نقش بست که چرا بی تفاوت از نبودن ادریس خوابیدن .

صدای گریه امین در همه جا پیچیده بود وسکوت نیمه شب را می شکست . برق پذیرایی را خاموش کردم تا آنها راحت تر باشند وصدای گریه امین قطع شد . تا پاسی از شب منتظر ادریس بودم و عمار خان گاهی بیرون می آمد و می پرسید ، ادریس هنوز نیامده و با هر بار جواب منفی ام سرش را تکان میداد ومی رفت . کم کم نگرانش شدم و در فکر تماس گرفتن با او بودم که صدای ماشین پشت در ویلا متوقف شد ، ادریس از ماشین پیاده شد و در بزرگ ویلا را باز کرد وسوار شد وبا ماشین وارد حیاط شد.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــ
بیرون می آمد و می پرسید : هنوز نیامده و با هر بار جواب منفی ام سرش را تکان می داد و می رفت . کم کم نگرانش شدم و در فکر تماس گرفتن با او بودم که صدای ماشین پشت در ویلا متوقف شد . ادریس از ماشین پیاده شد و در بزرگ ویلا را باز کرد و باز سوار شد و با ماشین وارد حیاط شد .
سایه بلند ادریس پشت در پیدا بود و با خیال راحت تری به سمت اتاق دویدم خودم را روی تخت انداختم و چشمم را بستم سعی کردم نقس هایم را که از هیجان تند شده بود را منطم کنمبا نفس های عمیق و آرام وانمود به خواب کنم . ادریس به آرامی در را باز کرد از فرط هیجان کمی چشمانم تکان خورد و صدای ریز خنده ی ادریس بلند شد و گفت : قبول تو خوابیدی اما بلند شو دمپایی هایت را در بیاور و برق را خاموش کن تا لبخند و حرکت چشمانت معلوم نشود . به سختی خودم را کنترل می کردم که خنده ام نگیرد . ادریس صورتش را جلوی صورتم گرفت و گفت : پشتکار و جدیتت عالی است .
نفس ادریس به صورتم می خورد زمانی که بی توجهی ام را دید چراغ را خاموش کرد . لباسش را عوض کرد و لبه تخت نشست و گفت : سمج حالا که مثلا خوابیدی خودم اینها رو از پایت در می آورم.
دستش را دراز کرد آنها را به آرامی از پایم بیرون کشید و با خنده گفت : نادیا خیلی آدم عجیبی هستی .
بعد بلند شد و کنار پنجره ایستاد . خستگی و خواب زودتر از آنچه که فکر می کردم به سراغم آمد اما امین مدام گریه می کرد و با صدای بلند او بیدار می شدم و ادریس کلافه در جایش غلت می زد . امین آرام و قرار نداشت ناچار بلند شدم و چند ضربه به در زدم . مهدیس عصبی و کلافه در را باز کرد و نگاهم کرد .
مهیس چی شده ؟ امین چرا انقدر گریه می کند .
نمی دانم نادیا جان به او دارو هم داده ام اما نمی خوابد ببخشید تو هم بی خواب شدی .
نه من خوابم نمی آمد امین را به من بده تا آرامش کنم .
الان می خواستم مادرم را بیدار کنم تا ببیند امین چرا گریه میکند >
صبر کن اگر من نتوانستم امین را آرام کنم آنوقت مادرت را بیدار کن .
من که مادرش هستم نمی توانم آن را آرام کنم .
مازیار که با امین در اتاق قدم می زد به طرفم آمد و با عذرخواهی امین را به دستم داد و گفت : من خسته شدم .
من آرامش می کنم آقا مازیار شما بخوابید .
به امین کمی آب دادم و در حالی که تکانش می دادم و راه می رفتم برایش لالایی خواندم تا خوابش برد .
می دانستم با ساکت شدن امین مهدیس و مازیار که خسته هم بودند خوابیده اند . برای همین آرام به اتاق رفتن و امین را که طبق معمول مشغول مکیدن انگشتش در خواب بود کنار ادریس گذاشتم و خودم هم کنارش دراز کشیدم .
صبح با صدای ضربات آرامی که با نوک انگشت به در می خورد بیدار شدم . ادریس با تعجب روی تخت نشسته بود و به امین با دهان باز نگاه می کرد .
ادریس برو در را باز کن .
نادیا بچه ؟
دیشب بی قراری می کرد آوردمش اینجا بخوابد .
ادریس از روی تخت بلند شد و در را به روی مهدیس باز کرد .
سلام من آمده ام ببینم اگر بچه ام را دیگر لازم ندارید پسش بدهید .
ادریس با تعجب گفت : این امین است ؟
ادریس هنوز خواب هستی ؟ پس می خواستی کی باشه .
مهدیس جان امین هنوز خواب است بیدار شد برایت می آورمش .
ممنون نادیا جان انگار به تو عادت کرده و اححساس محبت تو را خوب درک می کند .
ادریس دوباره به روی تخت برگشت و دراز کشید . مهدیس با لحن شوخی و معترض گفت : بلند شو ببینم دیشب کجا بودی ؟
ادریس ککمی جا به جا شد و جواب داد : رفته بودم .... رفته بودم بیرون . تا ببینم چه کسی از همه فضول تر است که تو بودی .
مهدیس با نارحتی بیرون رفت و در را بست .
ادریس عمارخان شب قبل برای تو نگران بود .و مدام سراغ تو را می گرفت . به او هم می خواهی اینطوری جواب بدهی ؟
نه چون اصلا از من نمی پرسد که کجا بودم ؟ او من را درک می کند و خودم با او صحبت می کنم . پدرم متوجه همه رفتار های من است و در کارهایم تا آنجا که خودم بخواهم دخالت می کند .
من هم متوجه شدم و همیشه برایم جای سوال بوده که او چرا اینقدر با .....
ادریس میان حرفم آمد و پرسید : تو می دانی پدر من جه کاره بوده ؟
بله عمارخان یک بازنشسته است ( زحمت کشیدی چه کاره بوده ؟! بلاخره باید از کاری بازنشسته شده باشه یا نه ؟)
نه حدست اشننباهه است .
نمی دانم خودت بگو .
پدرم استاد دانشگاه بود که بین دانشجوهایش طرفدارن زیادی داشت و با نها به خوبی ارتباط برقرار می کرد .
ادریس سر صبحب شوخی می کنی ؟
نه باور کن فقط پدرم بعد از مرگ یاسین و معلول شدن مهشید دیگر نتوانست آنطور که خودش می خواهد کار کند خودت که می دانی او خیلی حساس است .
ادریس نفسی کشید و ادامه داد : نادیا فکر کردم خوابم تعبیر شده .
چه خوابی ؟ هیچی بهرت است نگویم .
ادریس تو گرسنه نیستی ؟
نه .
پس اینجا مراقب امین باش تا من برگردم .
نادیا تو خسته نیستی ؟
کمی .
پس من اینجا جای تو می خوابم تا تو برگردی ؟
ابروهایم را بالا دادم و گفتم : فقط حرف می زنی که بیکار نمونی .
ادریس بلند خندید از اتاق بیرون رفتم و کنار مازیار و مهدیس روی زمین صبحانه می خوردم که صدای گریه امین بلند شد و مهدیس به سمت اتاق رفت . ادریس در حالی که با قیافه خنده داری اخم کرده و امین را با فاصله به حالت عجیبی بغل کرده بود بیرون آمد و گفت : بگیرش مهدیس این جیغ جیغو بود میده .
ادریس بچه ام را درست بغل کن می ترسد او لنگه جوراب نیست که بو بدهد .
مهدیس بچه را بگیرش تا رهایش نکردم .
ادریس صورتش را شست و حوله اش را روی دوشمم انداخت و گفت : به اتاق ببر .
یعنی من باز هم در اتاق باشم .
ادریس دستپاچه گفت : خب نه اما اگر در اتاق کاری داری این را هم ببر .
منظورت لطفا ایت ؟ نه منظورم عمرا ایت .
بعد بع حالت مسخره ای گفت : لطفا .
حوله را با ناراحتی به سمت ادریس انداختم و به اتاق برگشتم . به محض ورود به اتاق شالی چهارخانه و سفید سرخ توجهم را جلب کرد . چقدر آن شال نرم و بزرگ بود زمانی که آن را به دورم پیچیدم پنهایش شانه هایم را گرفت و بلندیش تا پایین کمرم آمد . حتما ادریس شب قبل را برای پیدا کردن این شال بیرون بوده و آن را به عنوان سوغات برای دختر موطلایی خریده بود . شال را با دلخوری و حس حسادت از دورم باز کردم و سر جایش روی تخت گذاشتم و آن چشم دوختم و آرزو کردم کاش ادریس آن را برای من خریده بود . ادریس ضربه ای به در زد و خوشحال وارد اتاق شد .
نادیا بیرون باران می بارد خیلی رمانتیک است راستی سلیقه ام چطور است ؟
بارش باران خیلی خوب است احتیاج به سلیقه خاصی ندارد .
نظرت در مورد شال چیست ؟
خیلی زیباست اگر خواستی در کادو کردنش کمکت کنم .
ادریس متعجب پرسید : کادویش کنم ؟
بله اگر کادویش کنی بیشتر خوشحال می شود .
راست می کویی نادیا . من باید آن را کادو می کردم .
به سمت کمد قهوه ای کهنه ای رفت و از ان کاغذ کادو رنگی بیرون کشید و به دستم داد و گفت : نادیا سعی کن عالی کادویش کنی .
ادریس بگو لطفا .
عمرا .
ادریس خندید و از اتاق بیرون رفت . با چه آه و حسرتی ان شال را کادو کردم و کنار چمه دان ادریس گذاشتم . ادریس به اتاق برگشت و گفت : ببینم چه کار کردی ؟
بعد در حالی که سعی می کرد خنده اش را در صورتش محو کند گفت : جدی آدم غافلگیر کننده ای هستی من این شال را برای تو خریدم . شب قبل تمام بازار را زیر پا گذاشتم دنبال لباس گرم گشتم امما لباس دلخواهی پیدا نکردم و این را برایت خریدم . حالا کادو را باز کن و شالت را بردار .
از خوشحالی شروع به خنده کردم .
ادریس هم خندید و گفت : باید هم بخندی این کارهای تو خنده هم دارد .
ادریس عمارخان با تو کار داشت .
چه کار داشت من الان پیش پدر بودم .
نمی دانم برو ببین چه کارت داشت .
ادریس با تردید از اتاق بیرون رفت و با شوق کادو را باز کردکم و شال را به دورم پیچیدم و با خوشحالی می خندیدم و بالا پایین می پریدم . که ادریس در را باز کرد و با دیدنم گفت : چه کار می کنی پدرم که با من کاری نداشت .
مثل بچه ای که در حال ارتکاب جرم غافلگیر شده باشد به من من افتادم و سرم را پایین انداختم .
ادریس خندید و گفت : حالا یادم آمد حق با تو پدرم با من کار داشت چرا زدوتر متوجه نشدم . الان می روم .
با بسته شدن در پشت سر ادریس دستم را روس صورتم گذاشتم و با صدای بلند شروع به خندیدن کردم . دوباره در باز شد و ادریس گفت :نادیا می خواستم بپرسم مدلش ....
با شنیدن صدای ادریس موهای تنم راست شد و با چشم های گرد شده و دهان باز به ادریس نگاه کردم او ادامه داد : بله بله متوجه شدم پدرم با من کار دارد
این بار وقتی رفت جرات نکردم هیچ عمس العملی را نشان بدهم و منتظر برگشت او بودم اما مهدیش در را باز کرد و خیلی آهسته گفت : بیا زودباش بیا .
چی شده اتفاقی افتاده .
مهدیس دستش را روی بینی اش گذاشت و اشاره کرد که ساکت باشم و کشان کشان دستم را گرفت و برد گوشه ای مخفی شدیم .
نگاه کن تو چه کردی که ادریس اینطور می خندد .
ادریش شانه هایش می لرزید و بی صدا می خندید و جلوی چشمان متعجب پدر و مادرش و مازیار سرخ شده بود .
عمارخان با تعجب گفت : ادریس به چی می خندی نادیا چه کار کرده که تو اینطور می خندی ؟
ادریس محتاط به اطراف نگاه کرد و گفت : هیچی پدر چیز مهمی نیست .
مهدیده خانم با دست به کمر ادریس کوبید و با نگرانی گفت : ادریس ؟
مادرم می گویم صبر کنید .
نفس عمیقی کشید و گفت : علت اصلی خنده ام را نمی گویم اما کمی هم به خواب دیشبم بستگی دارد و اتفاق صبح را برایتان تعریف می کنم .
چه خوابی دیدی ؟
راستش مادر دیشب این جیغ جیغو آن قدر گریه کرد که من خواب دیدم صصاحب بچه شدم و نادیا داشت آن را می خواباند من کلی با آن بچه بازی کردم و با صدای در زدن مکهدیس بیدار شدم و دیدمن یک بچه کنارم خوابیده .
ادریس به خنده افتاد و آب دهانش را قورت داد
باور کنید از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورم آن قدر متعجب از خوابم و آن بچه بودم که امین را نشناختم فکر کردم بچه خودم اشت و آخر امین خیلی آرام خوابیده بود و زمانی که مهدیس گفت : امین بچه من است اصلا باور نکردم این بچه دوست داشتنی که در دلم جا باز کرده بود همان جیغ جیغو است .
همه شروع به خندیدن کردند و با خود فکر کردم الان بهرتین زمان است که کار ادریس را تلافی کنم برای همین پاورچین پاورچین به سکت ادریس رفتم و با نوک انگشتانم روی شانه اش زدم و ادریس با خنده به طرفم برگشت و خنده روی لبانش خشک شد و گفتم : آقا ادریس خواب های خوب خوب می بینی .
ادریس سرخ شد و سرش را پایین انداخت و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد . کنارش نشستم و او گفت : خوشحالم .
معلوم است اما از چی ؟
از این که تو از شالت خوشت اومده .
به خوشم آمده . تو سلیقه خوبی داری و من از تو ممنونم .
مهدیس گفت : بیرون باران می آید ورگنه به کنار ساحل می رفتیم خیلی روز قبل خوش گذشت .
ادریس معترض جواب داد : حتما باز می خواهید نادیا مراقب امین باشد .
مازیار که اکثر اوقات ساکت بود مداخله کرد و گفت : خب نادیا زن دایی امین است .
ادریس از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت : تا بعد ظهر هوا صاف می شود .
بعد از ظهر طبق نظر ادریس هوا صاف شد و بنا بر تصمیم عمارخان همه برای گردش و پیاده روی به جنگل رفتیم امین سرحال بود و در حالی که در آغوش عمارخان می خندید مهدیس و مازیار کم کم راهشان را از ما جدا کردند و میان درخت هها از دید ها مخفی شدند. ادریس عمارخان در مورد کارهاییی که من از آنها سر در نمی اوردم صحبت می کردند و مهدیده خانم خسته و بی حوصصله از میان راه برگشت. امین را برای بازی از عمارخان گرفتم و آرام آرام دنبال آنها می رفتم . ادریس گاهی نگاهمان می کرد و مرقب مان بود . با خیال آسوده سرگرم بازی با امین بود زمانی به خود آمدم که متوجه شدم گم شده ام از ادریس و عمارخان خبری نیست تا چشم کار می کند فقط درخت دیده می شود باید چه کار می کردم . هوا هر لحظه سردتر می شد ترسیده بودم و گریه ها و بی قراری های امین بیشتر نگرانم کرده بود . تمام حواسم را متمرکز کردم تا شاید بتوانم مسیر برگشت را پیدا کنم اما هرچه بیشتر می رفتم فایده ای نداشت . هوا تاریک شده بود و امین از سرما بیشتر گریه می کرد. شالم را دورش پیچیدم و سعی کردم از گرمای بدنم او را گرم کنم . امین از گرسنگی انگشتانش را در دهانش کرده بود و می مکید . باران نم نم می بارید و نا امید از پیدا کردن راه زیر درختی نشستم و با هر صدایی که اغلب از وزش باد بود می ترسیدم و احتمال آن را می دادم که حیوانی وحشی به طرفمان بیاید امین خوابیده بود اگر می خواستم با صدای بلند کمک بخواهم بیدار می شد و باز از گرسنگی گریه می کرد . از سرما دندان هایم به هم می خورد . تمام تنم می لرزید و لب هایم سوزن سوزن بی حس شده بود بلند شدم و با پاهای بی جان به راه افتادم . از دیدن نوری ضعیف گام هایم را بلند تر کردم و به سمت نوری که امیدوار ککنده بود ر فتم و با شنیدن صدایی مه آششنا نبود اما به اسم صدایم می کرد جوابش را دادم و با سرعت بیشتری به سمتم امد پسر جبارخان بود . او با صدای بلند ادریس و عمارخان را صدا زد چون جوابی نشنید به راه افتاد و میان راه باز با صدای بلند آنها را صدا زد . ادریس پاسخش را داد و ان مرد با همان صدای بلند گفت : خانم را پیدا کردم برگردید .
نزدیک ویلا رسیده بودم که سه نور دیگر به چشم آمد و ادریس به طرفم دوید . دست مهربان عمارخان روی شانه ام نشست و امین را از بغلم گرفت و گفت : حسابی یخ کردی بچه ها زود باشید که مهدیس از گریه خودش را کشت .
دندان هایم از سرما می لرزیدو ادریس ساکت در کنارم راه می رفت . مازیار متربا غر می زد و اواع را متشنج تر می کرد . ادریس گفت : مازیار خفه شو
مگه دروغ می گم نادیا خانم باید این همه با امین از خانه دور می شد ؟ اگر اتفاقی برای امین می افتاد جی میشد ؟
ادریس به طرف مازیار برگشت و گفت : جان خود نادیا هم ممکن بود در خطر باشه .
عمارخان مداخله کرد : کافیه دیگر به خانه می رویم و انجا به صحبت ها ادامه می دهیم .
عمارخان با حالت جدی این حرف را زد و مازیار ساکت شد و ادریس نفس صدداری کشید .....
وقتی به خانه رسیدیم مهدیس با گریه و نگرانی امین را از دست عمارخان گرفت و با مهدیده خانم به اتاق رفتند . با ناراحتی به اتاق رفتم و صدای بحث ادریس و مازیار بلند شد . پتویی دورم پیچیدم از سرما خودم را تکان می دادم صدایی فریاد های مازیار که مدعی بود بلند تر شد با دلخوری پتو را به طرفی انداختم از اتاق بیرون آمدم و گفتم : آقا مازیار شما چرا داد و فریاد هایتان را سر ادریس می کشید من که خودم می دانم ....
ادریس به طرفم آمد و گفت : نادیا تو برو تو و استراحت کن .
صبر کن ادریس آقا مازیار من که بیشتر از خودم مراقب امین بودم . چرا آن وقت که فکر تفریحتان هستید نمی ایید سر ادریس فریاد بکشید که حالا به خاطر کاری که او نکرده سرش فریاد می کشید .
ادریس بیشتر به طرفم آمد و داخال اتاق کشیدم . در را محکم به هم کبید آن را از داخل فقل کرد و روی تخت نشست . سرش را میان دستانش گرفت و ککمی خم شد . روی تخت خوابیدم و پتو را روی سرم کشیدم کم کم از گرما جان تازه ای گرفته بودم چند ضربه به در خورد و عمارخان چند بار صدایم کرد . خواستم جوابی بدهم که ادریس گفت : بله ؟
می خواهم ببینم نادیا حالش خوب است .
بله پدر او خوب است .
ادریس چرا در را بستی باز کن می خوام نادیا را ببینم .
عمارخان من حالم خوب است نگران نباشید .
صدای لرزان مهدیده خانم پرسید : شما چرا از ما ناراحت شدید ؟
نه مهدیده خانم اینطور نیست صبر کنید الان بیرون می آییم .
و برای باز کردنن در بلند شدم .
نادیا بشین سر جایت تو حق نداری در باز کنی .
به طرف ادریس رفتم و دستم را روی شانه او گذاشتم و گفتم : همه چیز را خراب تر اینی که هست نکن .
ادریس سرش را به طرفین تکان داد . در را به روی مهدیده خانم و عمارخان باز کردم . مهدیده خانم محکم بغلم کرد و عمارخان نگاه کاوش گرش را از سر تا پایم گذراند . کنار ادریس که بی قرار راه می رفت ایستاد و سعی در آرام کردن او داشت .
مهدیده خانم نگران گفت : نادیا هنوز تنت سرد است .
نه مهدیده خانم خوبم . الان خیلی گرم شدم فقط نتوانستم لباسم را عوض کنم .
با این حرف عمارخان نگاه معنی داری به ادریس انداخت و بعد سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد .
مهدیس تک ضربه ای به در زد و وارد اتاق شد شالم را به طرفم گرفت با حالتی که خیلی ناراحت و پیشمان بود گفت : نادیا این از شالت خیلی ممنونم که از امین به این خوبی مراقبت کردی .
مهدیس آقا مازیار کجاست ؟
در اتاق پیش امین است .
می خواهم عذرخواهی کنم من خیلی عصبانی بودم و نمی توانستم خودم را کنترل کنم اگر امکان داد پیش او برویم .
ادریس خیلی جدی گفت : نادیا تو می خواهی چه کار کنی سرجایت بایست .
ادریس من نباید سر آقا مازیار فریاد می کشیدم . او حق داشت که نگران امین باشد . ادریس رو به عمارخان و مهدیده خانم گفت : من را ببخشید اما می خواهیم تنها باشیم پس لطفا ما را تنها بگذارید .
ادریس خونسرد باش .
من خونسردم . فط می خواهم با نادیا کمی تنها باشم .
عمارخان و مهدیده خانم رفتند ادریس با نگاهش انها را دبرقه کرد و در را بست .
ادریس معلوم هست که چه کار می کنی ؟ آنها پدر و مادر تو هستند که از اتاق بیرون شان کردی .
چرا نادیا ؟ چرا ؟
چی چرا ؟ ادریس
نادیا چرا اینطوری رفتار می کنی ؟
من چه طور رفتار کردم ؟
چرا مثل آدم های بی اراده رفتار می کنی . نادیا می خواهی از مازیار عذرخواهی کنی ! تویی که تا چند لحظه پیش فریاد می کشیدی حالا می خواهی بروی بگویی ببخشید که به این خوبی در برابر سرما لرزیدم و دیدن هایم به هم خورد و شالم را به دور بچچه تو که باید بغلت می بود اما او به دنبال خوشگذرانی با مهدیس بودی . پیچیدم و مرقب او بودم ....
ادریس انقدر بلند فریاد نکش . همه می شنوند که تو چه می گویی .
من هم می خواهم انها بشنوند تا بدانند که اگر تو هم کم شدیی به خطار بی توجهی همه به تو که تا به حال به اینجا نیامده بودی است .
کمی خود را بیشتر به سمت ادریس کشیدم و خیلی آرام گفتم : من الان بین شما یک غریبه نیستم . مهمان امروز و فردایی که معلوم نیست چه زمانی باید از این هانه و خانواده جدا شوم . می فهمی ادریس ؟ یک دوست چیزی که حودت گفتی فقط این میان چزیز که بعد از رفتن من می ماند کدورت است . من حق نداشتم سر آقا مازیار که نگران بچه اش بود فریاد می کشیدم . او هم مثل همه ی ما کنترلش را از دست داده بود . شاید اگر تو هم جای او بودی بیشتر داد و فریاد می کردی .
ادریس بلند شد و به سمت کمدش رفت و از درون آن سیگاری برداشت و کنار پنجره رفت . شروع کرد پک های محکم به آن زدن و دود آن را از پنجره بیرون می داد .
صدای بارش باران سکوت را می کشست ادریس پنجره را بست و از پشت آن به بیرون نگاه کرد و گفت : وقتی دیدم پشت سرم دیگر نمی آیید فکر کردم خسته شدی و به ویلا برگشته ای . ام وقتی مادرم گفت که تو اصلا نیامده ای نگرانت شدم . سراغت را از مهدیس و مازیار گرفتم اما آنها هم بی خبر بودند و فهمیدم که در جنگل گم شده ای و تا پیدایت کنم هزاران بار این سوال را از خودم پرسیدم که تو چرا اینجایی ؟ اگر اتفاقی برای تو امبن بی افتد من باید جواب مازیار و پدر و مادرت را چه بدهم . وقتی تو را در ان شرایط پیدا کردم که از سرما می لرزیدی اما امین را گرم نگه داشته بودی و دندانهایت به هم می خورد جرات بیشتری برای جواب دادن های کوبینده به مازیار و زبان درازی هایش پیدا کردم و با دفعا تو از من مازیار فهمید که نازه باید از تو هم تشکر کند تا پرخاشگری و حالا تو می خواهی غروری که برای من در مقابل مازیار به وجود آوردی با فکر های احمقانه ات خراب کنی و به او بگویی کارت درست بود که به من تویهت کردی و مازیار را بیشتر پررو کنی که دفعات بعد راحت تر سر من و تو فریاد بزند و هر چه خواست بگوید . من مازیار را خوب می شناسم اگر جوابش را نمی دادم بددتر فریاد می کشید .....
ادریس به این فکر می کنم که حضور من قرار بود باعث آرامشت بشه اما فقط تو را به دردسر انداخته ام . من پیشمانم نه از این کهخ پشنهاد تو را قبول کردم و در کنار تو این مدت زندگی کردم بلکه به خاطر این که با وجود من تو رنگ آرامش را نمی بینی . من متوجه همه ناراحتی ها و نا آرامی های تو شده ام . صاحب خونه و زندگی شدم که در تمام آن رنگ و بو و نشان یاسین است . زمدگی که متعلق به من نیست و باید روزی ان را که از همه وجودم بیشتر دوستش دارم به صاحب اصلی اش بدهم . حق با توست . من واقعا اینجا چه کار می کنم .. چه طور به خودم اجازه دادم که امین به من خو بگیرد .تایپ شده توسط عاشقان رمان . در این وب نظر بذارید تا با سرعت بیشتری به روز کنیم . من خودم دست تو امنت هستم و امین دست من امانت بود . من متاسفم که این همه باعث ناراحتی ها و نابه سامانی های تو شدم . باعث بحث تو با مازیار و ناراحتی های خانواده ات اما هیچ وقت خانواده تو را جدا از انچه که تو فکر می کنی تصور نکرده ام . من به طاهر با آنها انس نگرفتم و به آنها احترام نمی گذارم و دوست شان دارم اما تو .....
من چی نادیا ؟ چرفت را تمام کن .
متاسفم ادریس اما تو هوب تظاهر به شاد بودن می کنی اگر من به تو لبخند می زنم یا مثل یک بچه از گرفتن هدیه ات خوشحالم می شوم . تظاهر نیست . من طروات را در چشمان مهدیده خانم می بینم . به خاطر او این همه شاد و سرزنده می شوم . به روزی فکر می کنم که باید از پیش او بروم و کسی دیگر غرق این محبت شود . من مهشید و مهدیس را دوست دارم خودم را جزئی از انها می دانم در این چند ماه بیشتر وقتم رابا آنها می گذرانم تا با خانواده ی خودم و برادرهایم . مدت هاست که مثل قدیم با نعیم و نریمان صحبتت نکردم و هم راز و هم دردم عمارخان شده .
ادریس گفت : هیچ کس هیچوقت قرار نیست آنها را از تو بگیرد چون خانه مال توست همانطور که محبت ها مال توست .
نه ادریس خودت می دانی که من چه می گویم آن خانه مال ان دختری است که قرار است در آینده تو را شاد کند مال تو و عشقت و یاسین که برای آن تلاش کرده . نمی دانم که تو چرا نمی توانی با آندختر ازدواج کنی اما از طرف من به او بگو ان خانه برایش امانت است و نگه می دارم تا او بیاید .
ادریس خرمن پرپشت موهایش را دست کشید و گفت : باشد نادیا به او می گویم .
ادریس برق را خاموش کرد و روی تخت افتاد و پتو را روی سرش کشید در تاریکی چمه دان لباسم را بیرون کشیدم و لباس خیسم را عوض کردم و لبه تخت نشستم .
ادریس بیداری ؟
بله
تو هم لباست خیس شده عوض کن .
من تنم داغ است و سردی و خیسی لباسم را دوست دارم .
ادریس تو گرسنه نیستی ؟
نه اما تو برو غذایت رو بخور.
من هم میلی به غذا ندارمم .
روی تخت دراز کشیدم و مثل ادریس پتویم را روی سرم کشیدم شب از یمه گذشته بود که ادریس بلند شد و چند عطسه پشت سر هم زد .
چی شده ادریس و
بیدارت کردم .
نه بیدا بودم . آن قدر زهنم مشغول است که خوابم نمی برد .
من هم همینطور .
ادریس نگاهی به ساعت کرد .از اتاق بیرون رفت و نیم ساعت بعد با ظرفی که در آن چند کلوچه بود برگشت و گفت : بلند شو بخوریم که من گرسنه ام .
با خنده گفتم : این یعنی این که فکرهاین نتیجه داد ؟
بله فکر های تو چی نتیجه داد .
هنوز نه ؟
از گرسنگی که فکر ادم خوب کار نمی کند .
ادریس به کلوچه گازی زد و گفت : خوشمزه است فقط نمیدانم چه کسی این ها را برای سوغاتی خریده بود که من آنها را برداشتم خدا کند مال مازیار و مهدیس باشد .
از حرف ادریس خنده ام گرفت و او خیره نگاهم کرد .
چیه ادریس چرا نگاهم می کنی .
هیچی مگر دزدی خنده داری ؟ نه ندارد من این کلوچه ها را برای خودمان خریده بودم تا در خانه داشته باشیم .
نادیا تو کی رفتی خرید که دروغ می گویی ؟
به تکتم گفتم برای مان بخرد . ادریس من وقتی تو جنگل می لرزیدم این فکر به ذهنم رسید که تو الان داری کلوچه ها را می خوری برایت مهم نیست مه من کجام .
راستش نادیا من اگر این گکلوچه ها را زودتر پیدا میکردم قطعا همانزطور بود اول کلوچه را می خوردم و بعد به دنبالت می امدم .
ادریس یادم بنداز فردا بفرستمت بازار کلوچه بخری .
ولی یادت باشد تو به سمت جنگا نروی چون می دانم که کلوچه داریم .
راستی اسم آین آقایی که من را پیدا کرد چی بود ؟
اسم او جواد است پسر آقا جبار .
فردا برای تشکر پیش او هم برویم ؟
بله می رویم . خانم راستی چرا امین گریه نمی کند ؟
در همین لحظه صدای جیغ و گریه امین بلند شد و با تعجب به هم نگاه کردیم بعد خندیدیم .
ادریس بسه من سیر شدم و می روم بخوابم .
نادیا به نظرت از 20 تا کولچه چندتا مانده که تو بخواهی سیر شوی ؟
نمی دانم خودت بگو
نگاه کن همین یک دانه مانده فقط خوب ایت که هیچ کدام گرسننه نبودیم وگرنه سر این دعوایمان می شد . بیا نادیا این را هم بخوریم که شب با خیال راحت تری بخوابیم .
ادریس کلوچه را نصف کرد و به طرفم گرفت .
با خنده گفتم : من سهمم را زیر متکایم قایم می کنم ( خب خره خرد میشه )
از خستگی کش و وقسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم کخ ادریس کلوچه را در دهانم گذاش و گفت : از آسمان اینجا هم غذا می آید و خودش را روی تخت انداخت . متکا را برداشتم و روی سرش کوبیدم و گفتم : گاهی هم متکا می اید .
ادریس متکار را برداشت و به طرفم انداخت و با خنده گفت : چرا از آسمان برای تو خوراکی می آید و برای من متکا ؟ الان نشانت می دهم .

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
شروع کرد با متکا به سرم کوبیدن . متکایم را برداشتم با آن به سر و صورت ادریس کوبیدم و با صدای سرفه های عمارخان که از پشت در می امد سریع خودمان را به خواب زدیم و به همان سرعت خوابمان برد .
صبح با تکان های دست عمارخان چشمانم را باز کردم . چشمانم می سوخت به سختی روی تخت نشستم .
نادیا جان بلند شو ظهر است شما دیشب غذا هم نخوردید و اگر اینطور پیش برود مریض می شوید .
من که گرسنه نیستم ادریس را بیدار کنید .
با دست ادریس را تکان دادم و گفتم : ادریس عمارخان با تو کار دارد
نادیا چرا دروغ می گویی پدرم با من کار ندارد او می گوید عروس قشنگش برود صبحانه بخورد .
عمارخان بیرون رفت و بعد از دچند دقیقه دوباره آمد و گفت : ادریس نادیا بلند شوید مهدیده فکر می کند از دیشب ناراحت هستید و گریه می کند . بلند شوید بیایید بیرون که خیالش راحت شود و
ادریس خمیازه ای کشید و گفت : باشد پدر شما بروید ما هم می آییم .
وقتی عمارخان رفت کششی از خستگی به بدنم دادم و به ادریس سلام کردم و گفتم : بیا بریم که الان دوباره عمارخان می اید .
با ادریس وارد هال شدیم . من برای شستن صورتم می رفتم که ادریس با عجله وارد دستشویی شد و گفت : شرمنده کار من واجب تر است .
مهدیده خانم با خنده گفت : پسر مگه مجبور هستی تا الان بخوابی .
ادریس با خنده بیرون آمد و گفت : سلام به خانواده صامت .
عمارخان گفت : تازه ما را دید؟
نه پدر
وقتی سر سفره صبحانه نشستیم من و ادریس میلی به صبحانه نداشتیم عمارخان که فکر می کرد ما هنوز به خاطر دیشب ناراحت هستیم گفت : حودم برایتان لقمه می گیرم .
نگاهی به ادریس کردک و وقتی عمارخان لقمه گرفت گفت : اول به کدامتان بدهم .
همزمان هر دو به هم اشاره کردیم و ادریس گفت : خانم ها مقدم ترند.
به ناچار لقمه را از عمارخان گرفتم و شروع به خوردن کردم که از شدت سیری حالم دگرگون شد و خودم را به سمت دستشویی رساندم . وقتی بیرون آمدم مهدیس که تازه بیدار شده بود با خنده گفت : مبارک باشد من گفتمم بچه خوب است اما نه انقدر زود .
از خجالت دوباره به دستشویی رفتم و بعد از چند دقیقه بیرون آمدم که مهدیده خانم گفت : عزیزم اگر حدس مهدیس درست باشد من خیلی خوشحالم . امیدوارم بچه ها دو قلو باشند یکی دختر و یکی پسر .
از خجالت دوباره به دسشویی پناه بردم وقتی بیرون آمدم ادریس را دیدم که خجالت زده نگاهم می کند و می خندد با لحن ملایمی گفت : مادر مهدیسس کافیه اگر ادامه بدهید باز نادیا از خجالت مخفی می شود .
عمارخان گفت : عروس خوشگلم چیزی شده ؟
کمی به خودم مسلط شدم و گفتم : نمی دانم شاید مسموم شدم .
عمارخان که از ماجرای ما با خبر بود گفت : از دیشب تا به حال چیزی نخوردی به همین خاطر است .
مهدیده خانم گفت : با این حال بید پیش دکتر بروی .
زیر نگاه های مهدیده خانم و عمارخان نتوانستم دوام بیاورم و به اتاق برگشتم . در راه شنیدم که ادریس می گفت : بروم ببینم نادیا چی شده است ؟
وقتی ادریس به اتاق آمد به هم نگاه کردیم و به خاطر این که صدای خنده مان بیرون نرود متکا را به سمت صورتمان بردیم شروع به خندیدن کردیم که به تکان دست ادریس خود آمدم با دیدن عمارخان رنگم پرید . عمارخان با تعجب به ما نگاه می کرد و گفت : شما حالتان خوب است .
ادریس که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت : چیزی نشده برای نادیا خاطره گفتم نادیا خندید من هم به خنده او خنده ام گرفت .
خیلی خب ما داریم می رویم بازار شما هم اگر می آیید آماده شوید ادریس گفتر : من نمی آیم نادیا تو اگر می خواهی برو .
نه من نمی توانم بیرون بروم .
عمارخان پرسید : نادیا حالت بهتر شد ؟
بله
با چشم به طرفی که در آن خرده های کلوچه ریخته بود اشاره کردم و عمارخان فهمید چی شده و گفت : هر جور خودتان دوست دارید .
عمارخان برای گفتن حرفی من ... من ... می کرد . به بهانه ای بیرون رفتم و کنار پنجره ایستادم همه برای بیرون رفتم در تکاپو بودند هیاهویی برپا شده بود .
عمارخان صدایم کرد . نادیا
بله امری دارید ؟
الان بهترین موقع است پس حواست را جمع کن .
مازیار در حالی که خمیازه می کشید از اتاق بیرون آمد و جواب سلامم را با ابرو های در هم کشیده داد . عمارخان با نارحتی گفت : او هنو دلخور است تو ناراحت نشو .
نه من نارحت نمی شوم فقط دوست ندارم بین ادریس و آقا مازیار اختلافی ایجاد شود . شما که می دانید من باید دیر یا زود از ادریس جدا شوم .
عمارخان لبخند زورکی زد و با تلخی گفت : این اتفاق نمی افتد .
همه با شادی از خانه بیرون رفتند آهسته سرکی به اتاق کشیدم ادریس خوابیده بود . خسته از تنهایی به حیاط رفتم و در آن قدم زدم به لحظات خوبی که می توانستم برای ادریس به وجود بیاورم فکر کردم و برای آن نقشه می کشیدم .
روی تنه بزرگ شده درختی در حیاط نشستم . با همه وجود غرق آن همه زیبایی شده بودم از این که در کنار ادریس بودم در پوستم نمی گنجیدم .
ادریس آمد و گفت : خانم اینجا نشستی من کلی دنبالت گشتم .
تو که بخوابی معلوم است که من هم یر از اینجا در می اورم . من با خانواده ات نرفتم چون تو تنها نمانی اما رفتی خوابیدی .
خب چه کار کنم . بلند شو برویم بیرون ببینم می توانم تلافی کنم .
با چی ؟
کلوچه .
نه نه من دیگر کلوچه نمی خواهم . حالم را بهم می زند .
ادریس خندید و با دست آرام به پشتم کوبید و گفت : آماده شو من کلی کار دارم .
صورتم را با صابون شستم به اتاق رفتم و سعی کردم بهرتین لباسم را بپوشم و بهرتینن آرایش را بکنم . کم کم آماده می شدم که ادریس در زد و وارد شد همانزور به هم زل زده بود که گفتم : ادریس تو هر وقت من را مرتب می بینی می خواهی اینطوری به من زل بزنی ؟
ادریس خنده ای کرد و گفت : خانم شما اماده شدید بیرون بروید تا من هم اماده شوم .
ادریس من در حیاط منتظرت هستم . بیا ببینم می توانم حابی به خرجت بی اندازم ؟
شما امر بفرمایید جه کسی است که گوش بدهد
مطمئن گفتم : ادریس گوش می دهد .
در بازار کنار ادریس راه می رفتم و او با شادی به همه چیز نگاه می کرد برای خرید هر چیزی مسخره بازی در می اورد کلی سر به سر فروشنده ها می گذاشت و بعد از انها تخفیف می گرفت .
ادریس تو که پول داری چرا چانه می زنی
تمام مزه خرید به همین چانه زدن و سر به سر گذاشتن هایش است .
ادریس به مقدار زیادی خرید کرد و با هم سوار ماشین شدیم .
نادیا الان کجا برویم ؟
کنار دریا
باور کن من هم می خواستم به آنجا برویم .
ادریس در حالی که به سرعت رانندگی می کرد گفت : دریا صبر کن که ما آمدیم تا در تو غرق شویم .
با تعجب گفتم : من نمی خواهم غرق شوم .
چی نادیا تو از کجا فهمیدی که من چه گفتم .
خب تو بلند و واصح صحبت کردی
نادیا دیوانه شدم و از دست رفتم .
کمی ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم : یعنی تا به الان نمی دانستی .
نادیا
بله ؟
ادریس به شوخی گفت : دلت می آید که به من این حرف را می زنی ؟
کدام حرف ؟ تو خودت اعتراف می کنی و من هم تایید می کنم .
ادریس ماشین را کنار دریا نگه داشت و گفت : پس خیلی مواظب باش .
مواظب تو ؟ با خنده از ماشین پیاده شدم و ادریس به دنبالم دوید با سرعت از او فاصه گرفتم .
نادیا اگر راست می گویی بایست .
ادریس من که حرفی نزدم . خسته شدم بس است دیگر .
نادیا اگر بگیرمت زیر شن ها دفنت می کنم .
ادریس بترش از خشم ککه تو را زیر این شن ها خاکت نکنم .
خسته نشستم و ادریس در حالی که نفس نفس می زد کنارم نشست و گفت : خوب توانی برای دویدن داری
تو هم نفس خوبی داری .
به شانه ادریس تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم و گفتم :چه قدر دنیا زیباست ؟ مخصوصا که آدم کنار دوست داشتنی هایش باشد .
منظورت چیه ؟ چه می خواهی بگویی ؟
خب من ... من دریا را دوست دارم و همیشه از رنگ آبی آن استقبال می کنم .
ادریس دستش را ستون بدنش کرد و گفت : من همه چیز این دنیا را دوست دارم .
پسری را که دوست داری چه شکلی است ؟
بدجنسی نکن اول من پرسیدم .
خب خودت هم اول جواب بده
صورتش سفید و گرد است . موهای حالت دار مشکی دارد که معمولا در صورتش تاب می خورد . لب هایش قوله ای و جشمان مشکی و یاقوتی دارد و براوهایش تاج دار استروی شانه اش فرو رفتگی دارد و با خنده اش دل همه را آب می کند و آزروی همه دختر هاست که با او ازدواج کنند .
ادریس دستی به صورتش کشید و گفت : خوش به حالش .
چرا ؟
چون همه دختر ها دوستش دارند .
تو بگو آن دختری که دوستش داری چه شکلی است ؟
شرمنده من نمی توانم بگویم .
ادریس این دور از انصاف است .
خب چه فایده ای برای تو دارد که بدانی ؟ اصلا برایت چه اهمیتی دارد ؟
مگر حرف های من برایی تو اهمیتی دارد ادریس زیر قولت نزن
بله اهمیت دارد و می خواهم بدانم کسی که می خواهد در ان خانه با تو زندگی کند لیاقت آن جا را دارد یا نه ؟ یاسین کلی برای ان خانه زحمت کشیده بود .
نمی دانم چرا کنترلم را از دست دادم و با تلخی گفتم : ادریس حالم را بهم زدی با آن خانه مطمئن باش وقتی خواستم از تو جدا شوم آن خانه را به تو بر می گردانم . آن خانه مبارک تو و آن دختر باشد .
با ناراحتی از کنار ادریس بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم .
ادریس با صدای بلند گفت : حالا چرا ناراحت می شوی .
من نارحت نشدم . تو هستی که به خاکستر غم و غصه ی من هیزم می ذاری .
ادریس دستش را زیر سرش قلاب کرد و ره به آسمان دراز کشید و با صدای بلند گفت : نادیا بیا کارت دارم
من حوصله ندارم بعدا صحبت می کنیم .
بیا تا من هم برایت حرف بزنم و برو .
کنجکاو بودم می خواستم زودتر کنار ادریس بشینم اما خودم را بی اعتنایی زدم و آرام آرام به سمت او رفتم با فاصله کنارش نشستم .
ادریس به طرفم چرخید و دستش را عصای زیر سرش کرد و گفت :باور کن منظوری نداشتم دختری رو که من دوستش دارم خیلی زیباست اصال نمی دانم که چطور او را توصیف کنم او یک فرشته است یک فرشته کمر باریک و خوش اندام که موهایش از هر حریر نرم تر است و وقتی موهای مشکی اش را روی شانه اش می ریزد من مست ان مو ها می شوم .تایپ شده توسط وبلاگ عاشقان رمان وقتی با لب های باریک و کوچکش می خندد و برای حرف زدن مثل یک غنچه از هم باز می شود انگار همه دنیا به رویم لبخند می زند . چشمانش مثل یک آهوی وحشی است و رنگ قهوه ای آن من را به یاد استوار ترین کوه ها می اندازد کمان ابروهاییش مثل کامن رنگین کمان است . همیشه در خیالم او را در آغوش می گیرم و می فشارمش و با او می خندم . هیچ وقت نمی توانم او را کنار مرد دیگری ببینم و اگر بفهمم مردی هست که او را دوست دارد حتما می کشمش .
چه دختر زیبایی او حتما لیاقت عشق تو را دارد .
ادریس خنده ی مسخره ای کرد و گفت : اگر او بداند که من دوستش دارم حتما به حماقتم می خندد .
مگر نمی داند ؟
نه نادیا هنوز نمی داند . نمی دانم که او چه عکس اعلمی نشان می دهد .و می ترسم بیشتر از من فاصه بگیرد . حداقل الان به خیلی چیز ها دل خوش کرددم . نادیا آن پسری که تو دوستش داری چرا به سراغت نمی اید .
چون او خودش دختر دیگری را دوست دارد .
به نظر من او یک دیوانه است اگر از تو بگذرد
شاید او هم مثل تو یک دختر زیباتر از من را پیدا کرده .
ادریس آهی کشید و خودش را روی شن ها انداخت .

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
ختیار داری آقا من همیشه به شما بدهکارم. راستی ادریس الان اگر الان آن دختر اینجا بود چه کار می کردید؟
-نمی دانم، شاید به او حقیقت را می گفتم. تو چی؟
-من او را می ترساندم.
چرا ادریس نمی فهمد که او را دوست دارم و منظورم از آن پسر خود اوست.
-نادیا تنی به آب می زنی؟
-نه، هوا سرد است.
- برویم ویلا؟
-باشه.
با باز شدن در ویلا و دیدن جواد، ادریس از او به خاطر دیشب تشکر کرد نزدیک در ورودی ویلا رسیده بودم که صدای مازیار در جا میخکوبم کرد.
او با صدای بلند صحبت می کرد و موضوع صحبتش من بودم.
-نه مهدیده خانم این همه طرفداری شما از نادیا اصلا منصفانه نیست. او ارزش این همه محبت شما را ندارد، به اندازه کافی از این خانواده سود برده و جیبهایش را پر از پول کرده و زبانش دراز شده. او با آن برادرها و پدر بدجنسش گه خود را به مظلومیت می زنند با آن مادرش که وانمود به خانمی و صبوری می کند. اگر من هم بودم وآن همه ثروت یک جا به پای دخترم می رختند صبوری می کردم و حاضر می شدم دخترم همسر مردی شود که مدتی در آسایشگاه بود حتی اگر آن پسر الان سالم باشد که هست. شما برای راضی کردن نادیا به ازدواج با ادریس بیش از اندازه به او پول دادید. باور کنید ادریس می توانست همسر لایقتر از نادیا پیدا کند.
عمارخان گفت:
-تو چرا در زندگی ما دخالت میکنی؟
-چی عمارخان؟ تا همین دو روز پیش که همه تان شده بودم و نور چشمی تان بودم. قبل از آن اتفاق من بودم که دنبال یاسین مثل سگ پاسوخته می دویدم از خواب و خوراکم می گذشتم به او کمک می کردمتا آن خانه رنگ و رویی پیدا کند و از آن خرابه به آبادی بشیند. حالا که این دختر آمده در زندگیتان من شده ام هیچ کاره؟
مهدیده خانم گفت:
-ما زحمت تو را بی نتیجه نگذاشتیم.
-نه نگذاشتید اما آن دختر حق نداشت از اتاق بیرون بیایید و آن طوری سر من فریاد بکشد. دختری که از زحمات ما به آن خانه رسید به خاطر پول ادریس به او احترام می گذارد و خانواده اش از ترس این که فاصله های فرهنگی اش با شما بر ملا نشود با شما رفت و آمد نمی کنند.
عمارخان گفت:
-مازیار تو داری زیاده روی مینی، به نادیا بی احترامی نکن.
-من تمام این حرفها را در مقابل نادیا هم می زنم. دختر بی فرهنگ بچه من را به خطر انداخته و مهدیس این همه گریه و زاری می کرد.
دست سنگین ادریس روی شانه ام نشست، به زور بغضم را قوت دادم و به او لبخند زدم.
-نمی خواهی بروی داخل و از خودت دفاع کنی؟
-نه ادریس مهم نیست.
-پس من می روم.
دستش را گرفتم و گفتم:
-ما که چیزی نشنیدیم.
-من خیلی وقت است که این جا ایستادم و همه چیز را شنیدم. نادیا این درست نیست
با صدای صحبت مان ، عمار خان در را باز کرد و با دیدنمان متعجب نگاهمان کرد ادریس سرش را به نشانه تاسف تکان داد.
به زور لبخندی زدم و به عمارخان گفتم:
-خرید کردید؟
عمارخان به آرامی بله ای گفت و به چشمانم زل زد انگار در عمق آن غم وجودم را میدید
-ادریس بیا برویم کمی در حیاط قدم بزنیم انگار هنوز احتیاج داریم که نفس عمیق بکشیم
-نادیا من با تو نمی آیم و باید بروم حق یک نفر را دستش بگذارم
-نه ادریس مهدیده خانم ناراحت می شود. ما نباید پشت در می ایستادیم و به حرفهایشان گوش میدادیم.
به زور دستم را در دست ادریس قلاب کردم و او را کشان کشان به سمت یکی از کنده های قرمز بردم و روی آن نشستیم. ادریس چنگی به موهایش کشید و گفت:
-می بینی این هم یکی دیگر از مشکلات من است که نمی توانم راحت زندگی کنم.
-ادریس زندگی با مشکلاتش زیباست.
-بله مشکلات، نه توهین ها و طمع هایش.
-هر دختر دیگری هم که با تو زندگی کند این حرفها برایش بی معنی است. ادریس به خاطر خوبی هایی که مازیار به تو و خانواده ات کرده حرفهای او را نشنیده بگیر.
-من مثل تو نیستم.
-چرا هستی، هر دوی ما عاشقیم و مثل هم هستیم.
-نادیا تو یک فرشته ای.
-خوب می دانم.
-راستی نادیا تو می خواستی من را غافلگیر کنی پس چی شد؟
-بگذار وقتی به خانه برگشتیم حتما این کار را می کنم.
-نمی توانی بگویی که در چه زمینه ای است؟
-شاید اعتراف
-این جوری که عذاب آورتر است، بهتر بود اصلا حرفی نمی زدی.
-ادریس آن قدر فضول نباش.
-من کنجکاوم خانم، مودب باش.
عمارخان سینه اش را صاف کرد و بیشتر به طرفمان آمد و گفت:
-جوانها مهمان نمی خواهید؟
-البته عمارخان، همیشه از بودن در کنار شما خوشحال می شویم.
عمارخان کنار ادریس نشست و گفت:
-چه مزه ای است؟
ادریس پریسد:
-چی؟
-عشق چه مزهای است؟
-تست هوش می پرسید عمارخان؟
-پس نادیا اول خودت جواب بده؟
-شور و شیرین و تلخ و ترش.
-تو چی ادریس؟
-مگر دیگر مزه ای مانده است که نادیا نگفته باشد؟
-ادریس با من بازی میکنی؟
-نه پدر باور کنید. من هم با نظر نادیا موافقم.
-پس هر دوی شما عاشق های عاقل هستید؟
-عمارخان در عقل ما شک داشتید؟
-نه دختر تسلیم، من هر حرفی بزنم شما می خواهید من را محکوم کنید.
-بلند شوید برویم تا بیشتر از این سرما زده نشدید. ادریس تو چه شوهری هستس که نمی بینی دستان همسرت از سرما سرخ شده؟
ادریس دستم را در دستش گرفت و به سمت دهانش برد و با حرارت دهانش کمی آن را گرم کرد و گفت:
-من بخاری خوبی هستم ، اما بلند شوید برویم که خود بخاری هم سردش است.
با خنده بلند شدمو به ادریس گفتم:
-ما چیزی نشنیدیم پس با لبخند وارد خانه شو.
-سعی می کنم.
-ادریسمن مطمن باشم؟
عمارخان گفت:
-نترس نادیا جان، ادریس چندان هم که نشان می دهد آدم بد اخلاقی نیست.
با ورودمان مازیار بلند شدو به اتاقشان رفت. با اشاره ادریس به دنبال او به سمت اتاق رفتم. ادریس خودش را روی تخت انداخت و گفت:
-نادیا تازگی ها خودت را در اینه قدی دیده ای؟
-نه چه طور؟
-پس این کار را بکن.
-چرا؟ اتفاقی افتاده؟ لباسم نامرتب است؟
-می خواهم غافلگیرت کنم.
-یعنی چی؟ منظورت چیه؟
-اگر تو بگویی آن غافلگیری چیست من هم می گویم.
-ادریس من که سر در نمی آورم.
-راستی نادیا شاید فردا به خانه برگشتیم، می خواهم به پدر بگویم تا همه با هم برگردیم.
-اما ما قرار بود یک هفته در اینجا بمانیم.
- عجب مهمان پررویی هستی؟
-هم نشینی با تو من را پررو کرده.
-من می روم نظر پدرم را برای رفتن بپرسم.
ادریس از اتاق بیرون رفت و در سکوت به انتظارش نشستم و ما بقی روز در آرامشی شیرین سپری شد.
شب شده بود همه چراغها خاموش بود. ادریس باز کنار پنجره ایستاده بود به چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود فکر می کرد.
به تمام حرفهای و رفتارهای ادریس فکر می کردم که دراز کشید و بازویش را روی صورتش گذاشت.
دختری که ادریس برایم توصیف کرده بود را در ذهنم تجسم می کردم آه می کشیدم که ناگهان یادم آمد ادریس گفت: وقتی موههای مشکی اش را روی شانه اش می ریزد من مست می شوم.
با هیجان بلند شدم و گفتم:
-موهای مشکی پی آن مو طلایی چه می شود؟
ادریس که بیدار شده بود با نگرانی پرسید؟
-چی شده؟
-هیچی، ببخشید.
-خواب بد دیدی؟
- نمیدانم.
ادریس دوباه خوابید و من هم سر جایم خوابیدم.
آن دختر توصیفی خیلی شبیه من بود و باز با صدای بلند فریاد کشیدم؟
-شبیه من؟
و ادریس با ترس بلند شد و برق را روشن کرد.
-نادیا تو مشکلی داری؟
-نه.
-مریضی؟
-نه
-پس چی؟
-هیچی باور کن.
-بخوابم؟
-بله.
ادریس برق را خاموش کرد و گفت:
-دیگر نمی خواهی با تعجب فریاد بکشی؟
-نمی دانم.
-بخواب ما فردا صبح به خانه بر می گردیم.
ادریس به خواب عمیقی فرو رفته بود اما من تا صبح به حرفهای او فکر می کردم به این نتیجه رسیدم اگر ادریس آن دختر مو طلایی را دوست ندارد من را هم دوست ندارد چون مدعی شده بود که اگر بفهمد کسی به آن دختر نظر دارد او را می کشد و در مقابل نگاه های حریص سلمان ساکت و بی تفاوت نشسته بود.
-نادیا بلند شو باید حرکت کنیم.
-ادریس من الان خوابیدم.
-به من مربوط نیست بلند شو.
-فقط چند دقیقه دیگر بگذار بخوابم.
دوباره خوابم برده بود که ادریس تکانم داد و گفت:
-باور کن همه در حیاط منتظر ما هستند.
ادریس در برداشتن چمدان کمکم کرد و به سمت ماشین راه افتادیم. مهدیس با مازیار در ماشین عمارخان نشسته بودند و مهدیده خانم کنار ماشینها این پا و آن پا می کرد. با سر به مهدیس و مازیار سلام کردم و مهدیس در جوابم فقط لبخند زد. مهدیده خانم وقتی به گرمی در آغوشش فشردم و صبح به خیر گفت، در ماشین کنار مهدیس نشست و عمارخان به سمت ماشین ادریس آمد و گفت:
-جوانا مهمان نمی خواهید؟
-پیر مرد تو هم که مدام خودت را به ما بچسبان.
-پیرمرد باباته که مثل چسب می ماند.
عمارخان کمی خودش را به سمت ادریس کشید و گفت:
-شاید این نوع چسب نتواند به مازیار بچسبد و با شما بیشتر خوشباشد.
در ماشین عمارخان که جلو کنار ادریس نشسته بود مدام با او سر به سر می گذاشت و وقتی سکوت من را دید پرسید:
-باز هم با هم قهر کردید؟
ادریس گفت:
-نه پدر این خانم....نادیا بگم دیشب چه کار کردی؟
--چه کار کردم؟ چه می خواهی بگویی؟
-پدر جان نمی دانی که من از دست این دختر چی کشیدم؟ خوابیده بودم داد کشید «موهای مشکی پی آن موطلایی چی میشود» دوباره خوابیدم فریاد میزد«شبیه من؟» و بعد تا صبح در خواب حرف زد و صبح که بیدارش کردم گفت، من تازه خوابیدم پس اگر تو تازه خوابیده بودی آن همه حرف را در خواب من زدم؟
-ادریس اغراق نکن.
-نه باور کن نادیا دیشب حرفهایی در خواب می زدی که من اصلا نمی توانستم آنها را بفهمم.
عمارخان با لبخند گفت:
-امیدوارم اعتراف نکرده باشی؟
متعجب پرسیدم:
-به چی؟
عمارخان با خنده گفت: به همان چیزی که خودت میدانی؟
-ادریس من در خواب چی می گفتم؟
-نا مفهوم بود.

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
نفس راحتی کشیدم و سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم. عمارخان و ادریس با هم صحبت می کردند و من محو تماشای جاده بودم.
-ادریس چقدر با سرعت رانندگی می کنی؟
-شما که میدانید پدر،... من... الان... منتظرم هستند.
-تو از همه چیز مطمئنی؟
-بله.
-چی شده ادریس؟
-یک قرار کاری دارم. نادیا تو که به خانه برویم می خواهی چه کار کنی؟
-برنامه خاصی ندارم.
-با من به یک مهمانی می آیی؟
-به کجا؟ صحبتی از مهمانی نکرده بودی؟ ما خیلی خسته هستیم.
-خانه یکی از دوستان، نادیا من به آنها قول دادم در آنجا استراحت می کنیم.
-باشد می آیم، اما باید خیلی صبر کنی تا من حاضر شوم.
-من خودم هم کلی زمان برای آماده شدن احتیاج دارم پپپپپپس با هم آماده می شویم و به آن مهمانی می رویم.
همه ساکت شده بودیم که ادریس از آینه نگاهم کرد و گفت:
-نادیا این یک مهمانی خیلی همه است که من می خواهم تو در آن مثل همیشه بدرخشی و آن مدالیوم را به گردنت بی اندازی.
-چرا؟ کمی نگران شدم. ادریس به خانه ی کدام دوستت می رویم؟
-چه قدر حرف میزنی نادیا.
-تو که بیشتر با عمارخان حرف می زدی و من ساکت بیرون را نگاه می کردم.
-ادریس ما از تکتم و آقا جبار خداحافظی نکردیم.
-ما خداحافظی کردیم چون آمدن تو طولانی شد آنها به داخل خانه اشان رفتند.
-دوست داشتم از تکتم خانم و آقا جبار خداحاقظی کنم.
عمارخان گفت:
-چندان هم مهم نبود نادیا جان، تو باید کمی رفتارت را عوض کنی به همه زود انس نگیری و خودت را مجبور به کارهایی نکنی که خیلی پیش پا افتاده است.
-به نظر شما احترام و تشکر پیش پا افتاده است؟
ادریس گفت:
-نادیا باز که خانم معلم شدی.
-حق با نادیاست ادریس دخترم در مسافرت بعدی به اینجا تلافی کن.
-راستی پدر، نادیا می خواهد من را با چیزی غافلگیر کند به نظر شما من اول او را غافلگیر می کنم یا نادیا من را غافلگیر می کند؟
-تو، چون از او بدجنس تری.
ادریس خندید و صدای موسیقی را زیاد کرد و صدا در ماشین پیچید. مازیار با سرعت زیادی پیچ جادهها را دور می زد و ادریس بی توجه به او غرق رویاهایش بود. عمارخان گفت:
-ادریس نگه دار من می خواهم بروم عقب کنار نادیا بنشینم.
- از پیش من بودن خسته شدید؟
-من اصلا تو را آدم حساب نمی کنم.
عمارخان خندید، ادریس گفت:
معلومه من یک فرشته ام.
-ادریس خجالت بکش، تو مردی و اسم فرشته اصلا مناسب تو نیست.
-پذر شما برای من آبرویی پیش نادیا نگذاشتی همان بهتر که بروید و عقب بنشینید.
ماشین باز در جاده پر پیچ و خم به راه افتاده و عمارخان با صدای آرام پرسید:
-چه طور می خواهی ادریس را غافلگیر کنی؟
-شاید با اعتراف.
- تصمیمت را گرفته ای؟
-بله بهتر از بلا تکلیفی است، اما چه زمانی او را غافلگیر کنم.
-ادریس هم می خواهد تو را غافلگیر کند شاید او هم می خواهد پیش تو به عشقش اعتراف کند.ادریس و تو آدمهای با منطقی هستید پس با آرامش بیشتر فکرهایت را بکن.
-ادریس هم اگر از من خوشش نیاید باز میدانم که او میداند من دوستش دارم و برایش بیشتر از یک دوست ارزش قایل هستم.
ادریس از آینه نگاهی کرد و گفت:
-کمی بلندتر صحبت کنید که من هم بشنوم.
عمارخان گفت:
-اگر لازم بود که تو هم بشنوی خودم می گفتم.
-پدر حالا من غریبه شدم؟
-غریبه بودی، نمی دانستی؟
عمارخان با دست روی شانه ادریس کوبید و گفت:
-حواست به کار خودت باشد.
ادریس کنار فصایی سر سبز ماشین را نگه داشت و از ان پیاده شد.
-چی شده ادریس؟
-هیچی من دیگر رانندگی نم کنم باید به من بگویید که در مورد چه صحبت می کردید، اصلا پیرمرد تو بیا رانندگی کن من با نادیا صحبت می کنم.
عمارخان پشت فرمان نشست و ادریس خودش را در کنارم انداخت و گفت:
-خوب نادیا اعتراف کن.
-به چی؟
-به همان حرفهایی که الان به پدرم زدی؟
-من حرفی ندارم.
-می گویی یا خودم به خدمتت برسم.
با صدای بلند داد کشیدم:
-عمارخان کمک این می خواهد از من اعتراف بگیرد.
عمارخان در همان حال که رانندگی می کرد دستش را به سمت ادریس دراز کرد و چند ضربه به او زد و گفت:
-نادیا را اذیت نکن پسره بی ادب تو که فضول نبودی.
ادریس مثلا گریه کرد و گفت:
-من می روم به مادرم می گویم شما با من بازی نمی کنید و حرف نمی زنید، اصلا من قهرم.
لحن کودکانه ادریس چنان جالب بود که خودش هم خنده اش گرفت.
عمارخان لبخند موزیانه ای زد و گفت:
-حالا که با ما قهری پس همانجا بمان.
ماشین را نگه داشت و گفت:
-نادیا بیا جلو کنار من بشین.
ادریس معترض گفت:
-عجب گیری افتادم.
-عمارخان گفت:
-تو قهری پس با ما حرف نزن.
ادریس دوباره لحن بچه گانه گرفت و گفت:
-پدر قول میدهم که دیگر قهر نکنم.
عمارخان پایش را روی گاز ماشین فشرد.
ادریس خودش را روی صندلی انداخت و سرش را به طرفم آورد و روی شانه ام گذاشت و گذاشت و گفت:
-من خوابیدم هر وقت رسیدیم بیدارم کن.
ادریس چشمش را بست، صبر کردم تا کمی چشمانش سنگین شود بعد با ریشه روسری ام به صور او کشیدم و بینی اش را قلقلک دادم.
ادریس با دست روی صورتش کشید و عمارخان از آینه نگاهمان کرد. دوباره خوابید و این بار ریشه ها را در گوشش فرو کردم.
ادریس انگشتش رادر گوشش کرد و چند بار تکان داد.
با صدای خنده ام، چشمانش را که حسابی سرخ شده بود باز کرد و گفت:
-اذیت نکن.
-من که متکا نیستم، خسته شدم.
ادریس آهسته طوری که خودم هم به زور می شنیدم گفت:
-تو آرامش بخش تر از متکا هستی.
از این حرف ادریس قلبم شروع به تپیدن کرد از خجالت سرم را پایین انداختم و با تکانی که خوردم ادریس گفت:
-نادیا تو شنیدی که من چی گفتم؟
-بله...
ادریس دستش را به پیشانی کوبید و شروع به خندیدند کرد و گفت:
- خراب کردم.
کمی برای اعتراف به عشقم که مثل کوه در قلبم می سوخت جرات پیدا کردم و با خودم گفتم در اولین فرصت به او خواهم گفت که دوستش دارم. او هر عکسالعملی که می خاهد نشان دهد. عمارخان گفت:
-بچه ها موافقید که کمی کنار این دریاچه استراحت کنیم؟
با خوشحالی گفتم:
-بله من هم از نشستن در ماشین خسته شدم.
عمارخان ماشین را متوقف کرد و ماشین مازیار هم ایستاد همه پیاده شده اند. امین با دیدنم دست و پا می زد و می خواست به بغلم بیایید اما مازیار با نگاه های غضبناکش به مهدیس مانع می شد و من به اجبار با بی تفاوتی از کنار آنها گذشتم.
وقتی با ادریس کنار دریاچه رفتیم، نسیم خنکی می وزید، عکس درختان سر به فلک کشیده روی آب افتاده بود و چند برگ زرد و قرمز روی دریاچه می رقصید.
ادریس با آرامش کنار آب نشسته بود و به عمق آن چشم دوخته بود.
هم زمان همدیگر را صدا کردیم.
-نادیا اول تو حرفت را بزن.
-نه ادریس اول تو بگو.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-ادریس... ادریس...
در دلم غوغایی به پا شده بود تمام حرفهایی که آماده کرده بودم یادم رفت.
-چی شد نادیا، تو چی می خواهی بگویی که این قدر برایت سخت است؟
-ادریس اول تو حرفت را بزن تا من کمی گوشه های ذهنم را جمع کنم و حرفم را درست بزنم.
نفس عمیقی کشیدم و به سرعت گفتم:
-اسم آن پسری که دوست دارم ادریس است.
بعد با عجله بلند شدم و به سمت بقیه دویدم. ادریس همانطور بی حرکت نشسته بود.
مهدیده خانم نگران پرسید:
-چی شده نادیا؟
-هیچی.
-ادریس کجاست؟
-کنار دریاچه نشسته.

سه شنبه 24 مرداد 1391 - 11:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
به آرامی به سمت عمارخان رفتم و او که حال آشفته ام را دید پرسید : چی شده ؟
به ادریس ... به ادریس ... به ادریس گفتم .
الان
بله من به او گفتم که دوستش دارم .
ادریس چی گفت ؟
من از خجالت زود از او دور شدم .
حالا چی ؟ می خواهی چه کار کنی ؟
نمی دانم بستگی به خود ادریس دارد
عمارخان از من فاصله گرفت با صدای بلند ادریس را صدا کرد اما او همچنان بی حرکت مانده بود . عمارخان با قدم های بلند به سمت ادریس رفت شانه هایش را تکان داد و صدایش کرد بعد به او کمک کرد تا بلند شود .
از چشم در چشم شدن با ادریس می ترسیدم او نگاهم نمی کرد و متفکر و ساکت بود . وقتی کمی استراحت کردیم همه به سمت ماشین ها رفتند و عمارخان به سمت ماشین مازیار رفت .
با دلهره به سمت عمارخان رفتم و پرسیدم : شما با ما نمی آیید ؟
نه نادیا جان می خواهم کمی پیش مهدیده ابشم .
عمارخان التماس می کنم من و ادریس را تنها نگذارید باور کنید اینطوری خیلی عذاب آور است .
عمارخان با خنده شانه ای بالا انداخت و سوار ماشین دور شدند . ادریس در ماشین را باز کرد بعد پشیمان به مت دسگر ماشین آمد و کلید را به طرفم گرفت . ماشین را روشن کردم و به آرامی به راه افتادم .
ادریس دستش را روی لبه پنجره گذاشته بود و ناخنش را می جوید و در سکوت بیرون را نگاه می کرد . در دل خوم را سرنزش می کردم که چرا به او گفتم دوستش دارم . آرزو می کردم می توانستم حرفی بزنم یا ادریس حرفی بزند . از این حالت خسته کننده بیرون می امدیم اما انگار هر دوی ما لال شده بودیم از بی توجهی ادریس خسته شده بودم و می دانستم در ذهنش دادر من را با آن دختری که دوستش دارد مقایسه می کند برای کوتاه کردن راه پایم را روی گاز گذاشتم از ماشین مازیار سبقت گرفتم و در پیچ بعدی آنها را جا گذاشتم . وقتی به خانه رسیدیم ادریس چمه دانش را کناری گذاشت و با عجله به اتاقش رفت . وقتی از پله ها بالا می رفتم صدای صحبت ادریس را شنیدم که با تلفن صحبت می کرد .
حتما دداشت با آن دختر صحبت می کرد من را آدم بی شخصیتی معرفی می کرد و با ثدایی بلند می خندید . صدای خنده یی ادریس در تمام خانه پیچیده بود و عذابم می داد .
صدای باز و بسته شده در اتاق ادریس آمد . فهمیدم از خانه بیرون رفته از سر دلتنگی با مادم برای تما گرفتن با او از پله ها پایین رفتم ادریس چمه دانش را به هم ریخته و از خانه بیرون رفته بود . میان لباس هایش جعبه ای کادو شده نظرم را حلب کرد ان را برداشتم و کنار گوشم تکان دادم تا ببینم در ان چیست چه قدر جعبه اش زیبا بود و تمام سلیقه ادریس در ان خودنمایی می کرد . با عصبانیت از بی توجهی ادریس به حرفم و نبودنش در خانه جعبه را محکم به طرف دیوار پرتاب کردم و صدای خرد شدن شیشه ای در دروان جعبه بلند شد پشیمان از کاری که کرده بودم به سمت جعبه دویدم و آن را برداشتم از دورن جعبه چنان بوی خوبی آمد که احساس کردم در دنیای دیگری هستم . حتما ادریس پول زیادی برای آن کادو داده بود . جعبه ی کادو شده را سرجایش گذاشتم و با دل نگرانی به اتاقم برگشتم .
کمی از غروب گذشته بود و آرام تر شده بودم که ادریس آمد و برگه ای زیر درانداخت .
نادیا آماده باش با هم به مهمانی برویم .
مهمانی مهمانی چه کسی ؟
با بی میلی آماده شدم و به خاطر ادریس بهرتین لباس و آرایش را انتخاب کردم و مدالیوم را به گردنم انداختم در حالی که در آینه به خودم نگاه می کردم به یاد حرفم ادریس افتادم که گفت : خودت را در آینه قدی تازگی دیده ای ؟
با دقت بیشتری در آینه نگاه کردمم اما منظورش را نمی توانستم درک کنم . ادریس من را دوست داشت پس چرا رفتار و کردارش چیز دیگری را نشان می داد . ان دختری که دوستش داشت خیلی شبیه من بود ولی ادریس در مقابل من فقط سکوت کرد و از من فرار می کند .
ضربه ای به در خورد و صدای پای ادریس ازکه از پله ها پایین می رفت بلند شد زمان رفتن رسیده بود و دلم به شدت در تلاطم بود با ثدم های لرزان به دنبال او راهی شدم .
ادریس در ماشین نشسته بود و صدای موسیقی آن را بلند کرده بود به آرامی چند نفس عمیق کشیدم کنارش در ماشین نشستم و او بدون انکه نگاهم کند به راه افتاد .
ماشین به سمت خانه پدرم می لفت اما خجالت می کشیدم از او سوال کنم که چه خبر است ؟
هر چه بود خودم به زودی متوجه می شدم .
ماشین کنار ماشین های دیگری که همه شان را می شناختم ایستاد و ادریس دستانش را از روی فرمان برداشت با صدای خیلی آرام گفت صبر کن تا من هم بیایم و سرش را پایین انداخت . باز از خجالت سرخ شدم و ادریس نیشخندی زد .
کنار ماشین ایستادم و ادریس با آن لباس رسمی و ظاهری چشم گیر کنارم ایستاد دستم را در دستش گرفت .
کنار در دستم ررا از دست ادریس بیرون کشیدم او با سماجت دستم را دوباره گرفت و زنگ خانه را زد
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــ
و زنگ در را فشرد دلگیر از رفتار ادریس به او اخم کردم و گفتم : می خواهی این جا هم با من مثل یک عروسک بازی کنی اما احتیاج نیست همه من را در اینجا می شناسند .
دستم را از دست ادریس بیرون کشیدم و با ناراحتی به سمت خیابان به راه افتادم .
ادریس با چند قدم بلند به سمتم امد و با حالتی عجیب دستم را در دستش گرفت و گفت : بیا نادیا به خاطر من بیا
کدام خاطر ادریس ؟ کدام احترام ؟ تو در مقابل من که ....
نریمان که برای باز کردن در بیرون آمد با دیدنمان به طرفمان امد و گفت : حالا زنگ می زنید و فرار می کنید ؟
دستم در دست ادریس از عصبانیت می لرزید و ناچار به دنبال آن ها وارد خانه شدیم با ناراحتیی سرم را پایین انداخته بودم که صدای سوت و دست زدن بلند شد . با تعجب به همه دوستانن و اقوام که با شادی ایستاده بودند و دست می زدند نگاه کردم . دانه های سفید و طلایی که در هوا پر شدده بود به زیبایی آن می افزود با تکان دست ادریس به سمت مهمان ها رفتیم . ادریس با مهربانی با همه احوال پرسی می کرد و از انها به خاطر حضورشان تشکر میی کرد .تایپ شده توسط وبلاگ آرمیدا کناری ایستاده بود و با صدای بلند تبریک می گفت . عمارخان و مهدیده خانم و مهدیس هم با شوق سیت می زدند و مادر و پدرم با بوسیدن صورتم بهم تبریک می گفتند اما آنها برای چه جشن گرفته بودند و این قدر شاد بودند . شاید همه فکر می کردند که من باردارم و برای مان جشن گرفته بودند .
نعیم و که هنوز مشانی ازز زخم روی دستش بود به طرفم آمد و در حالی که پیشانی ام را می بوسید تبریک گفت با خنده دستش را دور شانه ام انداخت و گفت : مثل مجسمه نایست تو هم با مهمان ها شاد باش
نگاهی به ادریس انداختم و گفتم چه خبر است ؟ اینها چرا اینجا هستند و به من تبریک می گویند . لب هایش از خنده باز شد و به نعیم گفت : خانم هنوز نمی داند جه خبر است ؟
نعیم کمی چشمش را تنگ کردو گفت : در چه ماهی هستیم ؟ فکر می کنم آذر ماه
نعیم خندید و گفت : نه آذرنیست دی ماه است .
تازه فهمیدم روز تولدم است و با خنده گفتم تولدمه ؟
چه عجب بلاخره فهمیدی
سلمان و دایی ستار باا چهره ای در هم کشیده به ما نگاه می کردند و نعیم از ما کمی فاصله گرفت . ادریس به گرمی دستش را دور کمرم انداخت و روی مبلی کنار هم نشستیم . انگار باز مراسم ازدواج مان بودد و همه چشم به ما دوخته بودند .
هنوز از ادریس خجالت می کشیدم و از خودم حرصم در امده بود که چند لحظه قبل آنطور با ادریس صحبت کرده بودم و از او دوست داشتنم را گذایی می کردم . همه چیز خوب و عالی بود . ادریس محبت های بی درغیش را به راحتی ابراز می کرد و سلمان کلافه از این کار ادریس دست در موهایش می کشید و با فشار دست دایی ستار در جایش نشسته بود و دندان هایش را روی هم فشار می داد .تایپ شده توسط وبلاگ عاشقان رمان زمان باز کردن کادو ها فرا رسید با دیدن کادو های کوچک و بزرگ ذوق زده شدم و از مهمان ها تشکر کردم . همه کادو ها داده شده بود سلمان این پا و ان پا می کرد که کادو ادریس را ببیند سلمان و دایی ستار گردنبند مرواریدی برایم اورده بودند و آرمیدا دستبندی مشابه آن گردنبند در جعبه ای برایم گذاشته بود . وقتی کادویی که دست ادریس بود را دیدم مثل این بود که ظرفی از آب جوش روی سرم خالی کردند و تمام تنم اتش گرفت .
کادو را به طرفم گرفت و با صدای تقریبا بلند گفت : این هم کادویی من مه بدانی جه قدر دوستت دارم .
با ناباوری کادو را از دست ادریس گرفتم و یکی از مهمان ها فریاد کشید .
باز کن
با نگرانی گفتم : نه نه
ادریس که می خندید گفت : من برای نادیا یک عطر خریدم که از خالص ترین نوع عطر است و هر کس آن را ببوسد عاشق می شود اما نادیا یادت باشد این عطر را علیه خودم استفاده نکنیی .
همه با صدای بلند خندیدند و دست زدند .
مادر نادیا بازش کن ما هم می خواهییمم آن عطر را ببینیم .
نه نه
باز همه خندیدند و هم اوا با هم در حالی که دست می زدند گفتند : بازش کن . .... بازش کن .
می دانستم با باز کردن کادو و دیدن شیشه ها خرد شده ادریس هم می کشند و دایی ستار و سلمان بهانه ای برای متلک انداختن به او پیدا می کنند اما این هم آوایی که ما را به سمت رسوایی می کشاند تمامی نداشت .
به ناچار با دست لرزان و اهسته شروع به باز کردن چسب ها و ربان های دور کادو کردم و هر لحه بیشتر و بیشتر بوی عطر ان در هوا می پیچید
وقتی آن را باز کردم و همه شیشه های خرد شده را در ان دیدند ادریس رنگش زد شد سلمان و دایی ستار با صدای بلند خندیدند و ادریس روی مبل نشست .
ادریس تو که نمی توانستی آن کادو را درست نکه داری چرا خریدی ؟ نکند یکی دیگر ان را دور انداخته و تو شیشه خرده اش را جمع کردی ؟
نریمان بادی به گلو انداخت و گفت : سلمان باز دلت کتک می خواد که زبان درازی کردی ؟
سلمان با حماقت گفت : نه حقیقت را گفتم .
ادریس با رنگی پریده اما چهره ایی جدی گفت : سلمان شاید آن کسی که عطر را بیرون انداخته یک ادم بی سرو پایی بودهه مثل تو که بویی از آدمیزاد نبرده .
حالا می بینی با وحودی که بی سروپا هستم برای زن تو گردنبند مروارید آورده ام من ارزش زت تو را بیشتر از خودت می دانم .
آرمیدا از طرف دیگر مجلش بلند شد و گفت : ادریس این همان عطری نیست که تو برایم خریدی و من آن را نپسندیدم ؟
کمی به خودم مسلط شدم و گفتم : آرمیدا خانم حتما سرماخورده اید و شامه تان خوب کار نمی کند چون این عطر با آن عطر هایی که از مرد های دیگر گرفته ای فرق می کندد و بوی یک رنگی و صداقت می دهد نه بوی گند هر مرد دیگری راکه تو گول شان می زنی
آرمیدا وقیحانه گفت : خب ادریس هم یکی از همان مردهاست که مدتی دنبال من بوده .
جدی آرمیدا برو در آینه اینن حرف را به خودت بزن ببین باور می کنی ؟
حالا نادیا جان چرا نارحت شدی من که دیگر ان عطر را لازم نداشتم .
همه با دهان باز به ادریس نگاه می کردند و ادریس در هم شکست .
دایی سلمان بلند شد و با سلمان در حالی می خندید به سمت در رفتند ...
با عصبانیت گفتم : دایی ستار صبر کنید .
دایی به طرفم برگشت و نگاه کرد . سلمان چشمان هیزش را به اندامم انداخت . چیه مادیا جام چیزی احتیاج داری ؟
نه می خواستم بگویم گردنبندتان را با خودتان ببرید . چون من چند تا از این دارم که ادریس برایم خریده و از چیز های تکراری خوشم نمی آید . درضمن شما لطف کنید از این خانه که بیرون رفتید دیگر هرگز برنگردید چون من قصد دارم شما را برای همیشه فراموش کنم و سایه نحستان را از روی سرمان جمع کنید . من الان زیر سایه بزرگ تر هایی زندگی می کنم که خودشان حرمت قایلند و با وحود ادریس هرگز جای خالی هیچ کدام از شما را احساس نمی کنم . دایی ستار زن دایی تو را خوب شناخت که حاضر نشد با تو در این مهمانی حاضر شود او می دانست که تو چه آدم بی آبرویی هستی ( بابا ایول به شهامت )
سلمان خواست حرفی بزند که
گفتم : سلمان خودت می روی یا بگویم نعیم و نریمان تو را بدرقه کنند .
آرمیدا در حالی که کیفش را روی دوشش جا به جا می کرد گفت : نادیا زیاد هم به ادریس امیدوار نباش هرچه نباشد او مدت زیادی را در آسایشگاه کنار دیوانه ها بوده . تو خیلی خوش خیالی که با ادریس زندگی می کنی . چقدر به تو پول می دهند که با او زندگی کنی ؟
آرمیدا این حرف را زد و در حالی که با بی قیدی سرش را به نشان تاسف تکان می داد ادامه داد : کادر بلند ششو برویم که ادریس چیزی به جز یک آبرو ریزی نیست . من که دیگر حاضر نیستم در جایی که ادریس حضور دارد حضور پیدا کنم . همه فکر می کنند ککه ما هم مثل او دیوانه ایم . من نمی دانم که نادیا چطور با او زندگی می کند .
سلمان از کنار در گفت : خانم مگر نشنیده اید دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید .
آرمیدا با صدای بلند خندید و ادریس چنگی در موهایش زد و با نگاه نگران به صورتم زل زد .
با سر اشاره ای به نعیم و نریمان و کردم و گفتم : از آقا سلمان به خاطر این که حضور نحسشان را می برند تشکر کنید الان ادریس نمی تواند از او تشکر کند . پریناز به سمت آرمیدا رفت و با صدای بلند گفت : یادم است وقتی در مدرسه درس می خواندم یک دختر در مدرسه مان بود که با همه مغازه دارها و پسر های بی کار که سر راه دختر ها را می گرفتند دوست بود . درست که فکر می کنم آن دختر تو هستی . آرمیدا خوب به سر و وضعت رسیدی یادت است آن سال خانم مدیر تو را با یک پسر که از مدرسه بیرون رفته بودی اخراج کرد . هنوز هم به دنبال پسر ها می روی و از انها پول می گیری ؟
آرمیدا سرخ شد و با لبخندی تلخ گفت : داشتم با خودم فکر می کردم که این قیافه را کجا دیدوم پس تو همان پریناز هستی که در مدرسه خودش را پیش مدیر و معلم لوس می کرد و نمره می گرفت ؟
من اگر خودم را برای کسی لوس می کردم ارزش داشت اما تو خودت را برای کسانی لوس می کردی که حتی ارزش نگاه کردم را نداشتند چه برسد به این که التماس شان هم می کردی . آرمیدا حالا مه همدیگر را خوب به یاد آوردیم می بینم هنوز همان لحن لوندی و عشوه دروغیت را داری
آرمیدا با عصبانیت به سمت در رفت و مادرش به حالت دویدن به دنبال او رفت و در را باز کرد که نعیم و نریمان وارد خانه شدند نریمان خون کنار لبش را پاک کرد و گفت : نادیا جان سلمان از بدرقه ما کلی تشکر کرد .
همه با صدای بلند خندیدند و نعیم دستی به موهایش کشید و گفت : ببخشید خانم شما هم احتیاج به بدرقه داری ؟
آرمیدا از حرص پایش را به زمین کوبید و بیرون رفت و دوباره صدای خنده بلند شد .
ادریس انگار که مرده بود و خونی در وجودش نبود . نذیمان با صدای بلند شروع به سر و صدا کرد و جشن را به حالت اول برگرداند و شادی ها از سر گرفته شد اما از گوشه و کنار صدای پچ پچ بلند بود و هر کسی حرفی برای زدن داشت .
دیدی نادیا این هم از مهمانی که من در مسافرتمان کلی برای آن برنامه ریزی کرده بودم آرمیدا باز هم مزاحم زندگی ما می شود و من باید فقط بایستم و او را نگاه کنم و نعیم و نریمان حق سلمان را کف دستش بگذارند .
ببین ادریس مهم این است که آنها سرشکسته می شوند .
نادیا دیگر آبرو برایم نمانده آرمیدا همه غرور من را به باد داد .
نه ادریس اینطوری نیست . ندیدی که همه به او خندیدند و او با حرص بیرون رفت .
این معنایش برگشت آبروی من نیست . همین که این مهمان ها پایشان را از این در بیرون بگذراند همه زمزمه ها و حرف ها شروع می شود .
اقوام تو که از ماجرا با خبر بودند و اقوام من هم مهم نیستند مادرم خودش همه را سرجایشان می نشاند .
نه نادیا کسی در جریان نبود و همه فکر می کردند من به مسافرت رفته ام .
با این که همه شادی می کردند و عمارخان و پدر همه چیز را رفه و رجوع می کردند اما دلم می خواست زودتر مهمان ها بروند با رفتن مهمان ها ادریس بی طاقت شد و به اتاق خوابم رفت و در را بست .
می خواستم به اتاق پیش او بروم که عمارخان گفت : بگذار تنها باشد خودش بیرون می آید .
ادریس ساعتی بعد بیرون آمد و به زور لبخندی زد و عمارخان گفت : حالت بهتر شد ؟
بله پدر ممنون .
پدر گفت : ادریس جان ما از این که ستتار و سلمان آنطور با شما رفتار کردند خیلی معذرت می خواهیم .
ادرشیر خان خواهش می کنم مقصر من بودم که هدیه ای بهتر برای نادیا نخریدم و خواستم که دایی ستار و سلمان هم در مهمانی باشند فکر می کردم اینطوری باعث آشتی انها با شما میی شوم اما بدتر شد .
ادریس هنوز دستانش از عصبانیت می لرزید و به سختی آب دهانش را قورت می داد . مهدیس بلند شد و گفت : اگر اجازه بدهید من می رم می ترسم امین مازیار را اذیت کند .
مادر به طرف مهدیس رفت و گفت : آقا مازیار ما را قابل ندونستند .
نه کتایون خانوم او خیلی خسته شده بود و راستش ما اصلا در جریان تولد نادیا جون نبودیم و وقتی به ویلا رسیدیم پدر به ما گفت که چندان آمادگی نداشتیم .
عمارخان بلند شد و گفت : مهدیده خانم بلند شو تا ما هم برویم .
مادر گفت : نه آقای صامت امشب را در منزل ما بمانید من برای شب تدارک دیده ام و غذا آماده است .
عمارخان کمی فکر کرد و گفت : پس بروم مهدیس را برسانم و برگردم .
نریمان کلید ماشین را درستش چرخی داد و گفت : ببخشید عمارخان من می خواهم پریناز را به خانه شان برسانم آنها هم شب مهمان دارند و پریناز باید منزل خودشان باشد اگر اجازه می دهید مهدیس خانم را هم برسانم .
پریناز و مهدیس رفتند و مادر و مهدیده خانم وارد آشپزخانه شدند . وقتی برای کمک به آنها از میان در نیمه باز نگاه کردم مهدیده خانم و مادر گریه می کردند و در همان حال آرام حرف می زدند می دانستم دوست ندارند من آنها را در آن شرایط ببینم به اتاقم رفتم . ادریس و نعیم سرگرم صحبت بودند . در را به آرامی قفل کردم. بوی سیگاری که ادریس در اتاقم کشیده بود در اتاق پیچیده بود . به بدبختی خودم گریستم و بار غم هایم را کم کردم . تمام حرف هایی که از مازیار شنیدم و بی توجهی ادریس و بعد هم این جشن که بیشتر به یک میدان بحث تبدیل شده بود و در هم شکستن ادریس همه چیز هایی بود که مثل یک شی راه نفستم را بسته بود .
چند ضربه به در خورد با صدایی که سعی می کردم معمولی باشد پرسیدم : بله
نادیا در را باز کن کار دارم .
چی شده ادریس ؟
هیچی استکان چاسم را روی لباسم ریختم و می خواهم ان را عوض کنم .
در را به روی ادریس باز کردم او در حالی که شلوارش را تکان می داد وارد اتاق شد و شلوار نریمان را که روی دوشش بود را روی تختم انداخت و گفت : شوختم اصلا حواسم نبود .
ادریس به طرفم برگشت و نگاه گذرایی به صورتم انداخت و گفت دوباره سریع به طرفم نگاه کرد و پرسید : نادیا گریه کردی ؟
نه
تو گریه کردی معلوم است .
خب اگر معلوم است چرا می پرسی .
من دوست ندارم تو گریه کنی
فرقی نمی کند
چرا می کند .... ببین نادیا من باید خیلی چیز ها را به تو بگویم .
در چه مورد ؟
درمورد همه چیز
گوش می کنم ادریس اگر حرفی داری بزن .
باید در یک فرصت مناسب این کار را کنم .
اگر دوست داری الان این کار را کن من فرصت زیاد دارم .
من و یاسین یک روح بودیم در دو بدن یاسین همیشه نقشه می کشید من اجرا می کردم و مهشید هم دستمان بود مهدیس هیچ وقت خودش را در جمع ما شریک نمی کرد به شکلی از ما بیزار بود . یاسین به تازگی عاشق یک دختر شده بود و همه از این که یک نفر هم به جمع ما اضافه می شود خوشحال بودیم . ان روز در کوه می خواستیم از یاسین بپرسیم آن دختر کیست که آن اتفاق افتاد . بعد از آن تا مدتی که من در آسایشگاه بودم از مهشید خبر نداشتم از او دلگیر بودم که چرا به دیدنم نمی آید و زمانی که فهمیدم او نمی تواند حرکت کند تمام تلاشم را برای بهبودی مهشید کردم تا بتوانم او را از تنهایی بیرون بیاورم . در این میان خودم از آن حالت افسرده بیرون آمدم . خانواده ام تصمیم به ازدواج من گرفتند و آرمیدا شد دختر انتخاب شده از طرف خانواده ام و من با بی میلی با او عقد کردم اما هرجا می رفتم آرمیدا از آبرویش به خاطر ماندن من در آسایشگاه احساس خطر می کرد و بهانه گیری هایش را شروع می کرد که با او به خارج از کشور بروم اما من اینجا مهشید را داشتم که باید او را می دیدم . من به مهشید قول داده بودم که هر روز به دیدنش بروم و او این حرفم را باور کرده بود . وقتی از ارمیدا جدا شدماو باز ازدواج کرد و با همسرش به خارج از کشور رفت وقتی او در آنجا از او جدا شد همه فهمیدند که آرمیدا اصلا برای تشکیل خانواده ازدواج نکررده بلکه دنبال راهی برای رفتن می گشته چون پدر و مادرش راضی نبودند این تنها راه او برای عملی کردن نقشه اش بود . وقتی آرمیدا رفت مادرم باز شروع کرد که ساز ازدواج من را بزند و برایم خواستگاری برودتایپ شده توسط وبلاگ عاشقان رمان من وقتی به دختر ها می گفتم من را به زور به اینجا آورده اند و بعد از ازدواج روز خوش نمی بینند همه جواب رد می دانند و می دانستم که با ازدواج من این همه مشکلات به وجود می آید مازیار که دندان برای خانه یاسین تیز کرده به هر طریقی آن را به دست می آورد. بعد از هر بار خواستگاری مادرم ساعت ها در خانه گریه می کرد و در حالی که به سینه اش می کوبید می گفت : الان باید برای یاسین به خواستگاری می رفتم آن دختر منتظر یاسین است . و کری می کرد که من واقعا از ازدواج دچار عذاب وجدان شوم / تو در کنار من هستی و مثل یک دوست با من رفتار می کنی اما همیشه مشکلاتی مثل آرمیدا و مازیار و رقیبی مثل سلمان باعث ناراحتی تو می شود . من باید به قولم به مهشید عمل کنم و همیشه یاد و خاطره های یاسین رو زنده کنم و در مقابل مازیار بایستم و این میان مواطب مادر و پدرم باشم که چه خواسته ای از من دارند نادیا من نمی توانم طوری که می خواهم و دوست دارم به همسرم رسدیگی کنم وو با تو ساد باشک در حالی که خودم را مقصر مرگ یاسین می دانم . من باید با تو شاد باشم اما هر وقت که تو می خندی چهره بی رمق مهشید در مقابلم ظاهر میشه . من هنوز از خواب بیدار می شوم فکر می کنم تمام ان اتفاق ها خواب بودم اما نیست . من زیر نگاه های ساکت پدرم ذوب می شوم و منتظرم یک روز صبرش تمام شود از من بپرسد که چرا چنین کاری کردی و حالا یاسین زیر آن همه خاک خوابیده و تو چه طور می توانی زندگی راحتی داشته باشی . نادیا تو وقتی گفتی ان پسری که دوستش دارم اسمش ادریس است با خودم فکر کردم که تمام حرف های مازیار درست است و تو به خاطر خودم این پیشنهاد رو قبول نکردی و وقتی امروز رفتارت را دیدم باز بر سر دوراهی قرار گرفتم . نادیا زندگی با من یعنی جهنم یعنی فراموش شدن یعنی همیشه به خاطر من در عذاب بودن .
ادریس آن دختری که تو دوستش داری می تواند دراین زندگی که تو گفتی دوام بیاورد ؟
نمی دانم نادیا
ادریس تو کنار دریاچه چه می خواستی بگویی
می خواستم به تو ....
صدای ضربه ای که به در خورد مانع صحبت ادریس شد و نعیم در را باز کرد و گفت : عمارخان با تو کار دارد نادیا با تو هستم .
به دنبال نعیم از اتاق بیرون رفتم و عمارخان که تنها نشسته بود اشاره کرد که به طرفش بروم .
پدرم کجاست ؟
رفته پیش مادرت ادریس چطور است ؟
خوب است .
نادیا من فهمیدم آن دختر چه کسی است ؟
با تعجب پرسیدم کدام دختر ؟
دختر موطلایی
با هیجان گفتم : خب
عمارخان صدایش را پایین اورد و گفت : او دختر یک کارخانه دار است که مدتیپیش به خارج از کشور رفته و هیچ شناختی نسبت به ادریس ندارد و تازه چند روز است که برگشته . او دنبال ادریس نیست .
پس چرا آن طور منتظر به پنجره نگاه می کند .
نمی دانم اما من مطمئنم که او عاشق ادریس نیست و ادریس او را نمی شناسد .
ادریس در اتاق را باز کرد و سریع به آشپزخانه رفت صدای خنده ی نریمان بلند شد و به دنبال ان همهمه ای برپا شد .
با عمارخان به آشپزخانه رفتیم ادریس دست به کمر ایستاده بود و به نعیم که می خندید نگاه می کرد . پرسیدم : چی شده ؟
نعیم با دوست اشاره ای به ادریس کرد .
شلوار نریمان برای ادریس کوتاه بود و فقط تا روی ساق هایش را پوشانده عمارخان به ادریس خندید و گفت : نگاه کن پسر تو مگر چقدر رشد کردی ؟
ادریس کلافه گفت : به اندازه مشکل از نریمان است که رشد نکرده .
پسرم بیا من برایت یک شلوار دوختم . اگر از همان اول به خودم می گفتی آن را به تو می دادم . سپس مادر با مهربانی دست ادریس را کشید .
نعیم به شوخی گفت : امیدوارم من هم صاحب مادرزنی شوم که قدرم را بداند و برایم شلوار بدوزد.
پدر متعجب به طرف نعیم برگشت .
نعیم حرف های جدید می شنوم .
ادریس به دنبال مادرم به راه افتاد کمی بعد با شلوار جدید برگشت و گفت : دیدی پدر من به اندازه رشد کرده ام .
نعیم دست ادریس را کشید و با خودش به اتاقش برد ما مقدمات غذا را اماده می کردیم که نریمان هم آمد و با ورودش به اتاق نعیم صدای خنده و شوخی بلند شد بعد از غذا به اصرار پدر و مادر شب را همانجا خوابیدیم و عمارخان و مهدیده خانم با خاطری خوش به خانه شان رفتند و ادریس خیلی زود از خستگی خوابش برد و من با دنیای سوال تا صبح بیدار ماندم

سه شنبه 24 مرداد 1391 - 12:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
صبح نعیم و نریمان با صدای بلند سر و صدا می کردند و حرف هایی می زدند که منظورشان با ادریس بدو و ادریس در حالی که می خندید در حیاط به دنبال آنها می دوید هر سه زیر آسمان ابری و آماده بارش نفس نفس می زدند .
نزدیک ظهر بود که ادریس گفت : برویم خانه خودمان
باشه من هم کلی کار دارم
با ورودمان به خانه ادریس گفت : خانم نوبت شماست که خانه را تمیز کنید الان یک هفته من تمام شده
ادریس این بی انصافیه
نه نیست . شروع کن تا من برمی گردم همه جا را خوب برق بی انداز . و از خانه بیرون رفت . می دانستم به دیدن مهشید می رود شروع به تمیز کردن خانه کردم . تقریبا از ظهر گذشته بود و مشغول تمیز کردنن کتابخانه بودم که ادریس با سر و صدا وارد خانه شد . مستقیم از پله ها بالا رفت چند بار صدایم کرد و وقتیی به دنبال او رفتم دیدم کنار قفل در خم شده از جا کلیدی داخل اتاقم را نگاه می کند کمی صبر کردم و آهسته پرسیدم : چیزی می بینی ؟
ادریس در همان حال که خم شده بود شروع به سرفه کرد و با صورتی سرخ به سمتم برگشت و با سرعت به سمت اتاقش دوید و در را بست .
ضربه ای به در اتاقش زدم و گفتم : از مهشید چه خبر ؟
ادریس با ثدایی که از خنده می لرزید گفت :
خیلی خوب بود تقریبا تمام بدنش را تکان می دهد
حالا چرا مخفی شدی ؟
چون غافلگیرم کردی
یعنی خجالت می کشی ؟
ادریس با صدای بلند تری خندید و گفت : نه اصلا
معلوم است بیا بیرون .
در را باز کرد و از میان سرک کشید و بعد بیرون آمد .
حالا داخل اتاق من را نگاه می کنی ؟
این جا خانه خودم است و هر کاری بخواهم می کنم .
همانطور که می خندیدم گفتم : این خانه من هم هست پس می ایم اتاق تو را نگاه می کنم .
خنده روی لب های ادریس خشک شد و شانه هایش اویزان شد و گفت : خب بلدی از حقت دفاع کنی .
ادریس ما داشتیم شوخی می کردیم تو چرا ناراحت شدی؟
اگر شوخی بود تو چرا با این لحن صحبت می کنی ؟
من خیلی آرام صحبت می کنم .
آرامی و لحن پرخاشگری گرفته ای و دست به کمرت زده ای
تازه فهمیدم از خستگی دست به کمر زده ام و ادریس ناراحت شده .
من بارها و بارها گفتم که این خانه را به تو پس می دهم . این خانه مبارک خودتان باشد . من عادت به تصرف مال دیگران ندارم .تو باید با همان خاطراتت زندگی کنی . نه با من دلم می خواهد ابن خانه خراب شود . و تو با خیال راحت دست از این خاطرات پوسیده ان برداری و من را محکوم به بی صفتی نکنی . یاسین باید این خانه را هم با خودش به زیر خاک می برد تا آدمی مثل تو و مازیار مدعی آن نبودند و همه رفتار آدمها را به حساب مال پرستی نمی گذاشتی و یاسین یک احمق بود برای خانه که به او وفایی نداشت آن طور تلاش کرد و آن را برای شما گذاشت . ادریس خسته شدم از بس هر کجا رفتی گفتی من اینجا با یاسین بودم و من انجا از یاسین خاطره دارم .
ادریس دسستش را مشت کرد و محکم به دیوار کوبید و از خانه بیرون رفت .
حالا ساعت ها از رفتن ادریس می گذشت و من دل نگران او در آن تنهایی و تاریکی نشسته بودم و روزهایی را که کنار ادریس بودم را مرور می کردم از ترس خودم را مچاله کرده بودم . نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم . شب از نیمه گذشته بودصدای چرخیدن کلید در قفل بلند شد و با خیال راحت تری در تاریکی نشستم . ادریس به اتاقش رفت در را محکم به هم کوبید و هم زمان با آن صدای رعدی بلند شد از ترس جیغی کشیدم و با شعله لرزان شمع بهه سمت اتاق ادریس رفتم و با چند ضربه به آن واررد شدم ادریس خودش را با لباس های خیس روی تخت انداخته و پشتش را به من کرده بود . ساکت کنارش نشستم و شمع را روی میز گذاشتم . عکس یاسین در تاریک و روشن نور شمع ترسناک تر به نظر می رسید . و ماندن در ان اتاق با آن حرف هایی مه زده بودم سخت تر شده بود . به عکس یاسین زل زدم و از او که شباهتی با ادریس داشت در دل عذرخواهی کردم که به نظرم رسید عکس در قاب به صورتم لبخند می زند .
چشم هایم را روی هم فشار دادم و وقتی باز کردم باسین را دیدم که کنار در ایستاده و با لبخند نگاهمان می کند و
جیغ بلندی کشیدم و سرم را روی تن ادریس گذاشتم .
با ترس پرسید : چیه نادیا
گفتم یاسین و در همان حال به سمت او شاراه کردم .
دوباره پرسید : یاسین ؟ یعنی چی ؟
او آنجا ایستاده و لبخند می زند .
نادیا آنجا کسی نیست .
من خودم دیدمش . مطمئن هستم درست نگاه کن .
این کارها را می کنی که باز حرفهایت را توجیه کنی ؟
نه ادریس باور کن خودم دیدمش اول در قاب عکس لبخند می زد و بعد کنار در اتاق ایستاد .
با ترس از ادریس فاصله گرفتم و صدای رعد بلند شد .
مثل این که یاسین خخودش حقت را کف دستت گذاشته .
ادریس بیا برویم آن یکی اتاق .
من نمی آیم . بیا برویم دیگر .
خواهش کن نادیا
حالت جدی به خودم گرفتم و گفتم نمی کنم به اتاقم رفتم و پتو را روی صورتم کشیدم از تصور مجدد آن چیزی که دیده بودم ترسیدم و موهای تنم راست شد .
صدای آرام و کشداری اسمم را صدا زد از تری جیغ بلندی کشیدم و متکایم را روی سرم گذاشتم صدای کشدار بلند تر و بلند تر می شد می دانستم ادریس است که سر به سرم می گذارد اما تری به تمام بدنم رخنه کرده بود . می ترسیدم چشمانم را باز کنم و با قیافه ترسناکی که ادریس درست کرده بود رو به رو شوم . دستی محکم متکا را از روی صورتم برداشت و چشمم را باز کردم و چهره یاسین در مقابلم ظاهر شد . از ترس نفسم به شماره افتاده بود . همه چیز در مقابل چشمانم سیاه شد چیزی نفهمیدم .
با تکان های دستی چشمم را باز کردم عمارخان کنارم نشسته بود و صدایم می کرد . با دیدن عمارخان شروع به گریه کردم و ادریس با حالتی غمگین گفت : نادیا تو چرا از من ترسیدی ؟ مگه خودت نگفتب که با تو به این اتاق بیایم .
ادریس از این اتاق برو بیرون .
نادای خودت مقصر بودی .
من مقصر بودم یا تو که با آن صداهای ترسناک صدایم می کردی ؟
من فقط تو را ثدا کردم خیلی معمولی . این تو بودی که متکا را روی گوشهایت می فشردیخب معلوم است که صدا ها را ترسناک می شنوی .
برو بیرون ادریس وگرنه حقت را کف دستت می گذارم . تو همه چیز را بازی می دانی.
عمارخان دلداریم داد و گفت : نادیا جان داد و فریاد نکن این اصالا درست نیست .
چی درست نیست عمارخان شما که اینجا نبودیدتا بدانید من چقدر ترسیده بودم اگر از این اتاق بیرون نمی روی من از خانه بیرون می روم .
با سستی به سمت تلفن رفتم و شماره خانه پدرم را گرفتم ادریس دستش را روی تلفن گذاشت و ان را قطع کرد .
ادریس تو مگه مدعی این خانه نبودی من در خانه یک مهمان موقتی نبودم .
من با رفتن تو مخالفتی ندارم فقط الان زمان خوبی برای تماس گرفتن نیست هوا هنوز کاملا روشن نشده هر کجا خواستی بروی بگذار برای بعد .
بعدی وجود ندارد من همین حالا به خانه مان می روم .
عمارخان گفت : خب این هم خانه توست .
نه نییست . خانه ای که در ان دیده نشوم و هم خانه ایم به تصور یک فرد بی صفت به آدم نگاه کند آن خانه که دیگر خانه نیست و در این چهاردیواری که شما به آن خانه می گویید بویی جز بوی مرگ نمی آید و نوری از آینده در ان روشن نیست . چرا باید در این خانه بمانم و بازیچه دست این پسر باشم . ادریس من از این همه قهر و آشتی ها خسته شدم . تمام زندگی ام این شده که با تو قهر کنم و یا تو با من قهر می کنی و بعد خیلی شاده با هم آشتی کنیم . بشین کمی فکر کن ببین به جز این چیز دیگری هم بوده ؟
عمارخان برای ارام کردنم گفت : تو این حرف ها را از روی عصبانیت می زنی .
باشد عمارخان من عصبانی هستم پس به هم فرصت بدیدتا با بودن در خانه پدرم کمی از این خشم کم کنم .
دوباره شماره گرفتم و صدای خواب آلود نعیم در گوشم پیچید
نعیم جان سلام .
سلام نادیا چی شده این وقت شب تماس گرفتی ؟
نعیم اگر می شود به دنبالم بیا و من را به خانه ببر.
ادریس اذیتت کرده ؟
نه من فقط کمی عصبی هستم که می خواهم به خانه بیایم و آنجا کمی آرامش پیدا کنم دیگر تحمل این خانه را ندارم .
گوشی را به ادریس بده .
نعیم گفتم که من با ادریس مشکلی ندارم فقط می خواهم در اتاق خودم باشم .
نعیم با حالتی مثل فریاد گفت : گفتم گوشی را بده به ادریس .
گوشی را به سمت ادریس گرفتم و او با نعیم شروع به صحبت کرد معدهام می سوخت و بی طاقتم کرده بود . دستم را روی ان فشردم و روی یکی از مبل ها نشستم .
عمارخان به کنارم آمد و گفت : نادیا وقتی که آرام شدی به خانه برگرد . ادریس هم پشیمان شده و نمی خواسته آن طور تو را بترساند . بارو کن او خیلی نگرانت بود . وقتی با من تماس گرفت و گفت چه اتفاقی افتاده گریه می کرد . ادریس برای مرگ یاسیت گریه نکرد اما برای تو نگران بود و گریه می کرد .
ددستم را محکم تر روی شکمم فشردم و اشک در چشمانم خلقه زده بود . همه مشکل من که می خواهم بروم فقط ترسیدن شب قبل نبوده بلکه خیلی چیز های دیگر است .
ادریس با لحن جدی گفت : نعیم حرفی نزن که بعدا پشیمان شوی . این حرف های طعنه دار بی معنی است .
ادریس گوشی را سرجایش کوبید و روی مبل نشست .
به سرنوشت شومی که برای خودم درست کرده بودم گریه می کردم و ادریس ساکت به صورتم چشم دوخته بود و عمارخان بی قرار قدم می زد .
ادریس با ناراحتی گفت : نادیا وقتی از این خانه بیرون رفتی توقع نداشته باش که من به دنبال تو بیایم .
من هیچ وقت از توقع هیچ چیز را نداشتم . مثلا با آن جشنی که گرفتی می خواستی چه چیز را ثابت کنی . تویی که در کنار دریا با دلبرت صحبت می کنی و شاد می شوی چرا به فکر خوشی من هستی مگر ما قبل با هم توافق دیگری نداشتیم .
نادیا به من خاطر آرماش و شادی تو خیلی کار ها کرده ام . در کنار دریا با نریمان برای تدارک جشن صحبت می کردم
کدام آرامش کدام کار ها >
ادریس سرش را به زیر انداخت و نفسش را غمگین بیرون داد .
بگو ادریس ؟ بگو برایم چه کار کردی ؟
من برایت هیچ کاری نکرده ام ؟
ادریس باد به گلو می اندازید و حرف می زنی اما برای هیچ کدام از آنها دلیل نمی اوری
ادریس کمی عصبی شد و گفت تایپ شده توسط وبلاگ عاشقان رمان : خب گوش نادیا اگر دوست داری که بدانی من برایت چه کار کردی پس از همان اول برایت می گویم .
ماه عسل دروغی که رفتیم را به خاطر داری ؟ آن خانه ای که تو در ان ماندی را برای خودم اجاره کرده بودم اما وقتی دیدم تو جایی را برای ماندن نداری خودم از خانه بیرون آمدم در حالی که با بیشتر پولم برای تو مواد غذایی خریدم و تنها پولی که برایم مانده بود برای اجاره خانه ای که برای خودم پیدا کردم ، شب و روز گرسنه سر روی زمین می گذاشتم تا تو راحت باشی . با مرد کنار ساحل درگیر شدم چند جای بدنم کبود شد و تو در اخر گفتی مگر برای چه کار کردی ؟ من باید همه جا مراقب غذا خوردنت باشماما تو هیچ وقت حتی به خودت زحمت این را که به فشار هایی که روی اعصاب من وارد کردی فکرر کنی را هم به خودت نمی دادی . چرا وقتی روز اخری در ماه عسل بودیم در ان جنگل به تو گفتم دوستت دارم بی تفاوت رفتار کردی ؟ این همیشه تو بودی که راهت را از من کج می کردی . من در زندگی تو فقط یک اسم هستم . چرا کاری کردی که حس کنم انقدر برای تو بی ارزشم که حتی به من فکر نمی کنیی تا من بتوانم راحت تر از عشقم حرف بزنم . نادای آن روز کنار دریاچه می خواستم بگویم که تو را دوست دارم اما نمی خواهم به خاطر من بدبخت شوی . مگر من غیر مستقیم به تو نگفتم برو در آینه خودت را نگاه کن چرا نفهمیدی ؟ هر وقت حرفی زدم گفتی در کار من دخالت ننکن . هر وقت دستم را دور شانه ات حلقه کردم تا گرمای تنت را حس کنم گفتی تظاهر نکن هر وقت علت نارحتی هایت را پرسیدم گفتی مگر فرقی هم می کند . من عاشق تو و دستپختت بودم و همیشه مخفیانه کمی از غذایت می خوردم . اما تو غذایت را مسموم کردی .که من ان را نخوررم و من بار ها و بار هامن را در مقبال پدر و مادرم محکوم کردی . نادیا من دوستت دارم می فهمی دوستت دارم اما انقدر که تو می گویی خودخواه نیستم و دلم نمی خواهد که تا آخر عمررت باعث آبروریزی تو شوم و تو با نگاه های مردم به پای من که همه دیوانه می نامند بسوزیی و بسازی . برایت رقیب حیالی درست کردم تا تو به این زندگی دل نبندی و هر وقت از من خسته شدی به راحتی ترکم کنی اما ان دختر خیالی هم نتوانست ددر مقابل عشق تو قد علم کند ....
با بلند شدن صدای زنگ عمارخان به سمت در رفت و ادریس گفت : من دنبالت نمی آیم چون نمی خواهم وقتی به این خانه برمی گگردی به اجبار من باشد . چون نمی خواهم عذاب وجدان داشته باشم که تو را دوباره به این همه بدبختی اورده ام . من هر روز این خانه را تمیز می کنم و منتظرت می مانم اگر دوست نداشتی دیگر به این خانه برنگرد . نعیم با چهره ای در هم کشیده وارد خانه شد و با چند قدم بلند به ادریس رفت و یقه لباس او را گرفت و گفت : می دانستم اخر این بازی به اینجا ختم می شود . من نباید می گذاشتم با زندگی خواهرم بازی کنی . قبول کردن آن پیشنهاد و شرط از جانب نادیا یک حماقت بود که باید زودتر جلویش را می گرفتم .
ادریس نگاه کجنکاوی به صورتم انداخت و من با تردید به نعیم نگاه کردم
با تو هستم ادریس جواب من را بده .
عمارخان نعیم را عقب کشید و من به ادریس گفتم : برای چی به نعیم گفتی که ما چطور زندگی می کنیم .
ادریس سرش را به نشانه نه تکان داد و به پدرش نگاه کرد و عمارخان متفکرانه شانه ای بالا انداخت .
با تردید از نعیم پرسیدم تو از کجا می دانی .
من هوایم به زندگی شما بود و نمی توانم بگویم که چه کسی در این مورد با من صصحبت کرده نادیا برویم مادر دل نگرانت است .
برای پیدا کردن آرامش به دنبال نعیم راه افتادم و نعیم کنار هنگام بیرون رفتن به ادریس گفت : خانواده ام هنوز از شرایط زندگی شما چیزی نمی دانند پس مواظب باش که چه رفتاری می کنی .
تا رسیدن به خانه پدرم ساکنن به حرف هایی نعیم گوش می کردم به محض ورودم به خانه با مادر روبوسی کردم و به اتاقم رفتم . تا چند روز فقط کارم شده لود که به حرف های ادریس فکر کنم و از سر دردمندگی به حال خودم گریه کنم .
ادریس هم من را دوست داشت و هم نمی خواست قبول کند که من را در کنار خود داشته باشد . دلم برایش تنگ شده بود اما هنوز از او به خاطر کارهایی که کرده بودم خجالت می کشیدم . ادریس واقعا محبت داشت و من بیشتر در فکر بیرون کردن رقیب از زندگی ام از او غافل بودم . تمام مقدمات ازدواج نریمان آماده شده بود و همه شاد بودند . تایپ توسط عاشقان رمان پانته آ .یک ماه بود که از ادریس خبری نداشتم و به شدت به خاطر دوری از او لاغر شده بودم . وقتی برای جشن می خواستم به تالار بروم به یاد ادریس بهرتین لباسم را پوششیدم و زیر دست آرایشگربی رمق نشستم تا شاید او بهتواند به صورت به روحم رنگی ببخشد و مادلیوم را که همیشه در کیفم می گذاشتم را به گردنم انداختم و با ورودمان به جشن همه با نگاه های متعجب به استقبالمان امدند.
چشمم در میان جمعیت به دنبال ادریس می گشت پدر و خانواده او را دعوت کرده بود و هنوز از انها خبری نبود . به همه جواب های کوتاه و کلافه می دادم که مهدیس و مهدیده خانم وارد شدند و به دنبال آنها عمارخان در حالی که با پدر دست می داد دیده شد .
کمی روی پاهایم بلند شدم تا ادریس را ببینم اما او نیامده بود . سراغش را از مهدیده خانم که محکم در آغوشش می فشردم گرفتم و او فقط گفت : خوشحالم که باز تو را می بینم .
حتما ادریس نیامده بود که مهدیده خانم آن طور جوابم را داد و ناراحت و سرخورده در کنار ستونی آینه کاری شده ایستادم باید از عمارخان می پرسیدم که ادریس کجاست اما من که نمی توانستم درچشمای دانای عمارخان نگاه کنم .
دسستی گرم روی شانه ام نشست و به سمتش برگشتم .
سلام .
سلما عمارخان
نادیا تو با خودت چه کار کردی دختر ؟
این همه نشان .... نشان ...
بلخ دخترم ما از این نشان در صورت ادریس هم دیده ایم .
عمارخان ادریس الان کجاست ؟
خب او ... او ... چطور بگویم .
دستان عمارخان را در دستم فشردم و گفتم :
چی شده لطفا بگویید عمارخان ؟
تحملش را داری ؟
بله بله خواهش می کنم .
ادریس الان پشت سرت ایستاده .
دستتم در میان دستان عمارخان شل شد و ضربان قلبم بالا رفت . چشمم را بستم و به آرامی به پشت سرم برگشتم و با دلهره چشمانم را باز کردم و
وقتی ادریس را ندیدم با ناراحتی به عمارخان نگاه کردم و او دوباره به پشت سرم اشاره کرد .
عمارخان گول نمیی خورم شما هم می خواهید من را آزار بدهید ؟
عمارخان ساکت شد و شانه ای بالا انداخت . با دلخوری می خواستم پیش مادرم بروم که در حال چرخیدن به چیزی برخورد کردم که بوی آشنا می داد . ادریس مغرور گفت : ببخشید خانم متوجه نشدم سر راهتان امده ام متاسفم .
نه خواهش می کنم شما من را ببخشید که مدت زیادی بدون توجه به شما راه خودم ادامه دادم .
خانم امشب به من افتخار می دهید کدر این جشن همراهی تان کنم ؟
من همسر مهربانی دارم که باید از او اجازه بگیرم .
ادریس کمی خودش را عقب کشید و هر دو به هم نگاه کردیم انگار تا به حال او را ندیده ام .
نادیا هنوزز هم عصبانی هستی ؟
بله
به خانه بر می گردی
نه
نادیا تا به حال گسی به تو گفته که چقدر آدم عجیبی هستی
بله یک پسر به اسم ادریس که خودش آدم عجیبی است .
عمارخان سینه اش را صاف کرد و گفت : نمی خواهید از وسط سالن کنار بروید ؟
بعد دست ادریس را کشید و با خودش برد .
خوشحال بودم و سر میزی که مهدیده خانم نشسته بود نشستم و با شوق به صحبت هایش گوش دادم . با ورود عروس و داماد همه ای برپا شد و نریمان که تا بناگوش سرخ شده بود در حالی که کت خوش دوخت مشکی پوشیده و دست پریناز را که در لباس عروسش مثل پری زیبایی شده بود را در دستش می فشرد به جایگاه شان رفتند . به ادریس نگاه کردم و هر دو خندیدیم . حتما او هم یاد شب جشن عروسی مان افتاده . همه سرگرم شادی بودن و همراه موسیقی بالا و پاییین می پریدند اما من و ادریس فقط از راه دور به هم نگاه می کردیم . نعیم به طرف ادریس رفت و صورتش را بوسید و دستش را روی سینه اش گذات و بعد از او فاصله گرفت .
ادریس اشاره کرد که به طرف بروم . با پاهای لرزان و هیجان زده به طرفش رفتم .
ببخشید خانم امشب افتخار می دهید که با هم درست رقصیدن را به مهمان ها یاد بدهیم ؟
نه من نمی توانم
نادیا ما با هم می توانیم .
به نظر شما کار درستی است ؟
بله چون من نمی دانم باز شما را چه زمانی ملاقات می کنم . دوست دارم امشب را با شما سر کنم .
ادریس همانطور که نگاهم می کرد دستم را در دستش گرفت و به دنبال خودش به وسط سالن کشید و دستش را دور کمر حلقه کرد . عمارخان و مهدیده خانم با ولع نگاهمان می کردند و از خجالت آنها سرم را پایین انداختم . من مثل ادریس قهر بودم و او حالا دییتش را به دور کمرم حلقه کرده بود و منتظر نگاهم می کرد تقریبا اکثر مهمان هایی که درر اطرافمان بودند به ما خیره شده بودند. به زحمت آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم لبخند بزنم اما آن قدر قلبم تند می زد که هر لحظه احتمال داشت از حرکت بایستد .
ادریس دستم را به طرف کمرش کشید و گفت : محکم بگیر که وسط رقص خراب نکنی .
دست دیگرش را روی شانه ام گذاشت و شروع به حرکت کرد . خنده ام گرفته بود ناخودآگاه در چشمان ادریس خیره شدم و همراه او شروع به حرکت کردم . در چشمان ادریس غرق شده بودم و انگار روی ابر ها حرکت می کردیم که با صدای خنده به خودم امدم . مدت زیادی بود که موسیقی قطع شده بود و من و ادریس در عالم خودمان می رقصیدیم .
ادریس ... ادریس ..
چیه نادیا ؟
موسیقی تمام شده بایست .
ادریس چند تا پلک پشت سر هم زد و شروع به خندیدن کرد و سرش را تکان داد
نعیم در مقابل آن همه چشم و دهان خندان فرشته نجاتم شدو صدایمان کرد و با رفتن ما جشن به حالت عادی برگشت .
ادریس رو به نعیم گفت : پسر نجاتمان دادی وگرنه من تا آخر همانجا می ایستادم و از خجالت می خندیدم .
خب من هم باید به شکلی تلافی بداخلاقی ام را بکنم . نادیا می خواهی از اینجا به خانه خودتان بروی ؟
نه نعییم جان .
نعیم نگاهی به ادریس کرد و گفت : این دختر چه می گوید ؟
ادریس با لحن شوخی گفت : می گوید نه نعیم جان .
نعیم که به سخیت خودش را کنترل می کرد تا بلند نخندد گفت : جدی خوب شد برایم ترجمه کردی من که نمی فهمیدم او چه می گوید .
هنگام غذا خوردن ادریس دستم را گرفت و به سمتی کشید و به آرامی گفت : نادیا یک جای خلوت پیدا کن می خواهم با تو تنها غذا بخورم از ان غذا خوردن های ترسناک چون خیلی وقت ایت که یک غذای درست و حسابی نخوردم .
حال ادریس را درک می کردم اما جایی نبود که بخواهیم در ان غذا بخوریم . ادری من جایی را ....
به دنبال خط نگاه او نگاه کردم به اتاق خصوصی عروس و داماد که عروس و داماد ها در ان غذا می خوردند و نگاه می کرد و گفت : نادیا حواست به آن اتاق است ؟
ادریس انجچا برای عروس و داماد است
خب ما هم عروس و دامادیم دیگر . نگاه کن تو از پریناز زیباتریو من مثل نریمان از دیدن این همه مهمان دستپاچه شده ام .
با ادری به سمت اتقا رفتیم و به متسخدم انجا گفتیم غذایمان را به این اتاق بیاور.
وقتی غذای مان را اوردند ادریس با ولع شروع به خوردن کرد و گاهی قاشقش را به طرف دهانم می اورد و به زور ان را در دهانم خالی می کرد . دهان ادریس پر از غذا بود و لپ هایش بیرون زده بود و به سختی آن را می جوید که در اتاق باز شد و نریمان و پریناز وارد اتاق شدند همه با تعجب به هم نگاه می کردیم نریمان با خخنده گفت : بلند شوید بروید بیرون ما گرسنه مان است و
ادریس که غذایش را قورت داد گفت : اول ما به این اتاق آمده ایم پس شما بروید بیرون .
پریناز گفت : آقا ادریس ما عروس و داماد هستیم .
ادریس بلند شو برویم اینها را تنها بگذاریم .
خب ما هم عروس داماد هستیم .
ادریس بلند شو
نه من می خواهم همین جا بمانم .
ادریس را با خنده کشیدم و از اتاق بیرون رفتیم . همه غذا خورده بودند و برای رفتن اماده می شدند . کناری ایستادیم تا مهمانی تمام شد و نریمان و پریناز با اشک پدر و مادر ها بدرقه شدند .
آخر وقت بود که مهمان ها رفته بودند ادریس کنار ماشینش ایستاده لود و عمارخان با خداحافظی به همراه مهدیس و مهدیده خانم سوار ماشین شدند و برای ادریس که همچنان ایستاده بود چند بوق زدند و ادریس دستش را به نشان خداحافظی بالا آورد و سوار ماشین شد .
چند روزی از آن شب به یادماندی گذشت دلم هوای خانه خودمان را کرد و تصمیم گرفتم به آنجا بگردم . می خواستم ادریس را غافلگیر کنم و سرزده به خانه بروم . اما هنوز وجدانم از ان حرف هایی که با یاسین زده بودم نارحت بود و می ترسیدم پا به ان خانه بگذارم به مادرم گفتم با ادریس تماس بگیرد و از او بخواه تا به خانه مان بیاید و ساعتی بعد ادریس خندان امد و دسته گلی که کل های زر سرخ بود را به طرفم گرفت و گفت : بلاخره تصمیمت را گرفتی ؟
تو چطور ؟ خیلی ملایم گفت : من همان روز خواستگاری که آمدی و سلام کردی تصمیمم را گرفتم و خودم را باختم حالا به خانه برمی گردی تا شریک بدبختی هایم باشیو
با جسارت گفتم : انسان های موفق همیشه خطر می کنند و برای رسیدن به هدف شانسان را امتحان می کنند .
ملکه خانه ام می شوی ؟
بله اما باید با من درست رفتار کنی نه مثل یک دوست پیش پا افتاده . قول می دهم که بهترین شوهر دنیا باشم .
یعنی تو دیگر نمی خواهی مثل ما دو تا دوست باهم زندگی کنیم .
نه نادیا اگرر تو نخواهی من هم نمی خواهم .
به شوخی اما با لحن جدی گفتم پس من باید باز هم بمانم و فکر کنم .
شانه های ادریس از ناراحتی افتاد و دهانش باز ماند .
خندیدم و گفتم : شوخی کردم .
مادر متعجب نگاهمان کرد و گفت : نادیا ما که نفهمیدیم در این مدت مشکل تو چیست و این بیشتر به خاطر اصرار های نعیم بود . اما این حرف های شما چه معنی می ده ؟
ادریس گفت : هیچی مادر جان خودمان هم ننمی دانیم که چه خبر است .
ادریس جان در این مدت نادیا زیاد غصه خورده و ما نمی خواهیم این وضعیت دوباره برای او تکرار شود شما نادیا را اذیت می کنیی و او را به گریه می اندازی اگر روزی نادیا بخواهد از تو جدا شود هیچ راه برگشتی برای خودت نگذاشتی ای و ما نمی گذاریم با تو زندگی کند .
ادریس با تحکم گفت : نه کتایون خانم . این بار هم یک سوءتفاهم بود و حرف هایی نکفته مانده بود که باید می گفتیم .
مادر دوباره جدی گفت :به هر حال نادیا از همه زندگی مان برایمان مهم تر است .
ادریس شرمنده نگاهم کرد و گفت : بله کتایون خانم از این به بعد همه زندگی شما برای من شده .
ادریس نگاهی به ساعتش کرد و گفت : برویم ؟
کجا جایی کار داری ؟
نه می خواهم زودتر به خانه برویم .
اما من به خانه نمی ایم و می خواهم به دیدن یکی از دوستانم بروم . در مورد او درست حرف نزده ام و باید حتما ازش معذرت خواهی کنم .
خانه دوستت خیلی دور است . بله کمی دور است .
نادیا بیا به خانه مان برویم من دیگر طاقت ندارم .
مادر سرش را پایین انداخت و خندید .
نه ادریس اول من برای عذرخواهی می روم و بعد به خانه می رویم .
نادیا ....
ادریس تو امروز خانه برو و فردا باز برای منت کشی به اینجا بیا . ادریس بلند شد و گفت : کتاییون خانم اینجا نشسته وگرنه جوابت را می دادم .
خب بده
ادریس سرش را به زیر انداخت و گفت : ببخشید کتایون خانم و بعد کنارم نشست و سرش را روی پایم گذاشت و با گریه دروغی گفت » نادیا التماست می کنم و منتت را می کشم که برگردی چون خانه به طرز وحشتانکی احتیاج به تمیز شدن دارد و اگر تو نیایی مجبورم یک مستخدم بگیرم .
ادریس ؟
بله ملکه خدمتکار ؟
بلند شو برو و فردا بگرد . دوست ندارم خودم تنها به خانه برگردم .
ادریس متعجب گفت : هنوز هم می ترسی ؟
من باید از تو بترسم که هر لحظه رفتاری متفاوت داری
ادریس بلند شد و در حالی که به سمت در می رفت گفت : از طرف من از دوستت معذرت خواهی کن
از طرف تو چرا ؟
محض بی کاری گفتم : ادریس با خنده از در بیرون رفت کمی بعد آماده شدم و به مت مزار یاسین به راه افتادم . حرف هاییم را در ذهنم مرتب می کردم تا بتوانم انچه را که واقعا در دلم است برای یاسین بگویم و از او معذرت خواهی کنم . چهره یاسین در مقابل چشمانم ظاهر می شد و موهای تنم راست می شد . برای این که کمی زمان بیشتر بکذرد ماشین را کناری گذاشتم و پیاده به سمت سنگ قبر او به راه افتادم هنوز چند قدمی مانده بود که سایه دختری سیاه پوش را بر سر خاک یاسین دیدم . با تعجب بیشتری دقت کردم و چهره دختر مو طلایی که همیشه در حیاط به پنجره ادریس زل می زد را شناختم .
به آرامی کنارش نشستم و دختر نگران نگاهم کرد و با عجله بلند شد . چند قدم بلند به سمت او برداشتم و گفتم : خانم صبر کنید

سه شنبه 24 مرداد 1391 - 13:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group