چت رومclose
ادريس|مينا مهدوي نژاد - 2
ادريس|مينا مهدوي نژاد  - 2

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
ادریس در حالی که بلند شد ادامه داد : من آدم خوش سفری هستم و همه دوست دارند با من به مسافرت بروند اما تو یک جوری با آدم رفتار می کنی که انگار به زور به اینجا آمده ای ؟ - من هم اینجا رو دوست اما هر وقت که با خانواده ام به شما می امدم آب و هوایش مریضم می کرد .
- تو خیلی لوس بار اومدی نادیا کمی در مقابل احساساتت قوی باش
- من قوی نیستم ورگنه الان ....
از حرفی که می خواستم بزنم پشیمان شدم .
- وگرنه چی ؟
- هیچی بریم .
ادریس تا رسیدن به خانه همراهی ام کرد و بعد رفت .
ای کاش می توانستم حرفم را به ادریس بزنم من آدم قوی بودم که توانسته بودم شراره عشق او را در وجودم کنترل کنم و زانو نزنم و با گریه نخواهم که من را دوست داشته باشد .
صبح روز بعد به بهانه دیدن ادریس از خانه رفتم بیرون اما ماشین آنجا نبود ادریس بیرون رفته بود و من درآن محل تنها مانده بودمبا خودم فکر کردم به ادریس بفهمانم که من هم در مسافرت آدم تلخی نیستم و برای او کمی غذا درست کنم و با او تماس بگیرم و ازش دعوت کنم تا برای ناهار به اینجا بیاید .
با عجله به خانه برگشتم و همه جا را مرتب کردم . حیاط را تمیز کردم و آب پاشیدم و در گلدان گل های زیبا گذاشتم . آن قدر سرم گرم انجام کارهایم شد که متوجه گذشت زمان نشدم . و نزدیک ظهر بود که با ادریس تماس گرفتم .
سلام ادریس
سلام نادیا چه کار داری ؟ -
- می خواستم از تو بخواهم به اینجا بیایی و ناهار را با هم بخوریم .
- متاسفم نمی توانم بیایم .
- خوابیده بودی ؟
- نه کار دارم خداحافظ .
به خودم لعنت فرستادم که چرا از او دعوت کردم ادریس منو دوست نداشت و من خودم را در مقابل او خرد کرده بودم . با صدای زنگ به گوشی در دستم نگاه کردم .
-بله ؟
نادیا منم .
- می خواستم بگویم بعد از ظهر به دیدنت می آیم .
- متاسفم ادریس می خواستم برم بیرون و کمی گردش کنم .
- اشکالی نداره نادیا اما مراقب خودت باش .
- تو هم همین طور مراقب خودت باش .
حون خونم را می خورد احساس می کردم دیگر طاقت دوری خانواده ام را ندارم . و می خواهم به خانه خودمان و به اتاقم بروم و از خواب بیدار شوم و خودم را همان نادیا بی خیال ببینم که هنوز عاشق نشده بود .
موقع غذا خوردن به زور آن را قورت می دادم . انگار زهر می خوردم و مابقی غذا را که آن همه برایش زخمت کشیده بودم را دور ریختم . حتما ادریس هم دلتنگ شده بود و می خواست به خانه اش برگردد تا به دیدن آن دختر برود و از غم ندیدن او آنطور ناراحت بود و صدایش گرفته بود .
بعد از ظهر روی تخت دراز کشیده بودم و به زور چشمانم را بستم و برای این که گذر زمان رو احساس نکنم در رویایم آنچه را که در وقاعیت می خواستم و به آن نرسیدم را تجسم می کردم ماه عسلم تبدیل به زج عسل شده بود زج از عشق و نفرت ، از آن همه خودخواهی ادریس که با یک توافق اخمقانه من را تا مرز دیوانگی کشیده بود .
شب با همه سیاهی اش به روی خانه چادر زد . باران سیل آسا می بارید و صدا های ترسناکی روی سقف شیروانی تولید می کرد دستم را روی گوشم گذاشتم و گوشه ای نشستم که همه جا خاموش شد . از ترس نمی توانستم چشمانم را باز کنم . همه جا تاریک بود صداهای عجیب و ضعیفی را با این که انشگتم را در گوشم فرو کرده بودم می شنیدم . در دلم دعا می کردم و بغض راه گلویم را بسته بود . در همان لحظه یاد مردی افتادم که کنار دریا مزاحمم شده بود و ترسم از این که او از این تاریکی استفاده کند و به داخل بیاید بیشتر شد . صدای افتادن چیزی در ححیاط بلند شد ، انگار تشتی در خانه همسایه با وزش باد افتاده بود برای دلداری دادن خودم دستم را از روی گوشم برداشته و دسته تنیسی را که برای بازی با خودم آوردم بودم را برداشتم در کنار در نشستم . اشتباه نمی کردم صدای قدم هایی که در هم خوانی باران به سختی شنیده می شد به در نزدیک می شد بلند شدم و دستم را روی قلبم گذاشتم تا از سینه ام بیرون نیاید . با تمام اراده ای که داشتم دسته را بالا آوردم و با باز شدن در محکم بر سرش کوبیدم . دستی قوی تنیس را به زور از دستم بیرون کشید و داد زد : دیوانه من هستم آخ سرم .
- من نمی دانستم تو به اینجا می آیی چی شد ؟
- فکر کنم سرم از تن جدا شده ؟
- سایه ی تاریک ادریس به راه افتاد و به سمت طاقچه رفت و چراغ نفتی که روی آن بود را روشن کرد و کنار نشست .
- تو اینجا چه کار می کنی .
- آمدم تا ....
- ادریس به دنبال بهانه ای گشت و با دیدن کتش گفت : آمدم تا کتم را ببرم می خواهم بروم بیرون کمی کار دارم .
- خب با من تماس می گرفتی .
- فکر کردم هنوز از گردش برنگشته ای هرچه زنگ در را زدم از تو خبری نبود .
- وقتی برق نیست تو می خواستی صدای زنگ را شنیده شود .
- خب من هم از بالای در آمدم .
- سرت چی شد .
- زدی ناکارم کردی بیا ببین زخم شده .
- به طرف ادریس رفتم سرش را پایین آورد و با انگشت به میان موهایش اشاره کرد و گفت : اینجا کوبیدی .
- با احتیاط موهایش را نگاه کردم . می خواستم به او بگویم کلاه گیسش را بردارد که فریادی کشید و سرش را تکان داد . از ترس جیغی کشیدم و دست هایم را جمع کردم .
- ادریس خندید و چیز هایی گفت که متوجه نشدم .
- تو به اندازه ی کافی من عصبانی کردی بسه دیگه به چه می خندی ؟ کلاه گیست را بردار تا من بتوانم ببینم با وجود آن موهای مصنوعی که چیزی معلوم نیست .
ادریس ساکت شد و با چشمان متعجب من را نگاه کرد . و دوباره شروع به خندیدن کرد .
بیا نادیا بیا نگاه کن .
دستش را به میان موهایش برد و من با کنجکاوی به آن دقت کردم .
- نادیا من خجالت می کشم نمی خواهد این کار را کنی خودم بعدا می روم و نگاه می کنم .
- حوصله اصرار و التماس به تو را ندارم اگر می خواهی سرت را ببینم زودباش .
- نه نادیا نمی توانم این کار را بکنم .
- ادریس بی خودی برای ناز نکن وقتی فهمدیم که تو مو نداری به تو نخندیدم که حالا با دیدن سرت بخندم .
- اگر خندیدی چه کار کنم ؟
- نمی خندم پاهایم خسته شدند زودباش .
- دستش را روی سرش گذاشت و گفت : پشیمان شدم .
با حرص به طرفش رفتم و چنگی در موهایش زدم و با تمام قوایم آن را کشیدم .
ادریس همراه با دستم که آن را بالا کشیدم بلند شد و فریادی زد و دست را روی موهایش کشید و درحالی که ناله می کرد دور اتاق راه می رفت .
- نادیا ازت توقع نداشتم .
- خودت گفتی که موهایت ....
- و تو هم باور کردی ؟ .... من فکر کردم تظاهر می کنی .
- اما تو خیلی جدی حرف می زدی .
- نادیا تو خیلی زودباور هستی .
-نه دیگر نیستم و به هیچ حرف تو اعتماد نمی کنم .
- ادریس کمی آرام گرفته بود و گفت : اما حالا باور کن که خودت کچلم کردی .
با بی قیدی شانه ای بالا انداختم .
- نادیا غذا چی داری ؟
- هیچی ندارم .
- اما تو ظهر از من دعوت کردی که به اینجا بیایم .
- من تمام غذاهایی را که درست کردم ریختم دور چون جایی برای نگه داشتن نداشتم . بعد هم می خواستم چیزی درست کنم که برق رفت . درضمن من ظهر از تو دعوت کردم که به اینجا بیایی اما الان هوا تاریک است . به این تاریکی می گویند شب .
- خب مگر عیبی دارد که من الان به دیدن دوستم بیایم .
- بله دارد . تو آمده بودی تا کتت را برداری و برای آنجام کاری بروی .
ادریس از پنجره ی کوچک بیرون را نگاه کرد و گفت : باران شدت گرفته به دیدن دوستم نمی روم اما چون تو از من بیزاری و می خواهی شرمن را از سرت کم کنی به خانه خودم می روم .
هر طور راحتی . اما اگر نمی خواهی برای انجام کاری بروی می توانی اینجا بمانی تا باران قطع شود من برای تو هم غذا درست می کنم .
این یک دعوت است ؟
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
نه من برای دعوت رسمی از تو آمادگی ندارم فقط می توانم غذا های ساده ای درست کنم .
- نادیا من و تو قراره از اینجا که برگشتیم در یک خانه زندکی کنیم .
- اما قرار نیست که من آشپز تو باشم .
- ادریس کناری نشست و دستش را روی زانویش گذاشت و گفت : می دانم ما همه چیزمان از هم جداست .
در آشپزخانه غذا درست می کردم که برق آمد و وقتی به ادریس نگاه کردم او خوابیده بود . حتما از سکوتم خسته شده بود .
سفره را چیدم و ادریس را صدا کردم اما او همچنان خواب بود انگار سال هاست که نخوابیده . غذایم را خوردم روی ادریس پتویی کشیدم و برای خواب به اتاقم رفتم . نیمه شب که ادریس شروع به فریاد زدن کرد با عجله به سمت او دویدم صورتش پر عرق بود و دست هایش را در هوا تکان می داد .
- ادریس بلند شو ادریس بلند شو
ادریس با نگرانی بیدار شد و به اطراف نگاه کرد . لیوانی آب برایش آوردم و آن را یکجا سر کشید و
نادیا ممنونم .
- خواب بد دیدی ؟
- بله .
- چه خواببی
- سقوط .
- از کوه ؟
سرش را تکان داد و چشمش را بست . به اتاقم برگشتم و تا صبح بیدار ماندم .
برای ادریس صبحانه آماده کرده و او را بیدار کردم . بی میل بود و با صبحانه اش بازی می کرد .
- تو که دیسب هم چیزی نخوردی ، چرا با صبحانه ات بازی می کنی ؟
- می خواهی برگردیم ؟
- برای من فرقی نمی کنه اما چرا ناراحتی ؟
- ناراحت نیستم فقط شب خوب نخوابیدم .
بعد خمیازه ای کشید و گفت : الان یک هفته و نیم است که ما اینجا هستیم . اما تو هیچ گردشی رفته ای بیا امروز کنار دریا برویم و بعد فردا سری به جنگل بزنیم .
- تو که از بودن با من حوصله ات سر می ره می ترسم پابند من شوی و نتوانی آن طور که می خواهی تفریح کنی .
- تو نگران من نباش . من در بدترین شرایط هم تفریح می کنم . اگر خودت نمی خواهی با من بیایی بحثی جداست .
- بریم برایم جالب است که با تو بیایم . از در خانه ماندن بهتر است .
- باشد امروز مهمان من هستی .
- من در این مدت هم مهمان تو بودم .
- چی ؟
- تمام این مواد غذایی را تو خریدی و پول این خانه را هم از قبل پرداخته بودی و من هنوز پولم را خرج نکردم .
- اشکالی ندارد نادیا فردا مهمان تو می شوم و تو هم برایم سنگ تمام بگذار الان هم بلند شو اماده شو تا برویم .
در اتاق شور و شوق زیادی آماده شدم و از این که می خواستم با ادریس بروم در پوست خودم نمی گنجیدم . می دانستم در کنار او خیلی خوش می گذرد و گردشی به یادماندنی می شود .
- نادیا چچه کار می کنی بیا دیر می شود .
با ادریس به کنار دریا رفتیم و او به میان آب رفت و از آن دور صدایم می کرد که جلوتر بروم .
- نه من خوشم نمی آید .
ادریس که تا گردن در آب فرو رفته بود شنا کنان به طرم آمد .
- نادیا بیا بریم خطری ندارد .
- من همین جا می مانم برای تو هم نگران هستم .
- باور کن با اینجا ایستادن اصلا به آدم خوش نمی گذرد . تو فقط ساق پاتیت را خیس کردی .
- نه ادریس من شنیده ام دریا سحر آمیز است و آدم غافل آن در رد آن پیش می رود که راه برگشتی ندارد .
دستم را کشید و گفت : نترس زیاد پیش نمی رویم . من می خواهم تو بیشتر تفریح کنی .
با دلهره به طرف دریا رفتیم و در آب شناور شدیم .
ادریس دائما زیر آبی می رفت و مدتی طولانی زیر آب می ماند . یک بار که ادریس به زیر آب رفت دستم را روی سرش گذاشتم که نتواند بالا بیاید و تقلایی کرد و از آب بیرون آمد و داد زد : تو من را کشتی و من الان یک مرده هستم و برای دیار باقی دنبال یک همسفر می گردم پس همسفر گرامی اماده باش . ادریس در حالی که در آب شناور بودم به طرفم آمد و دستش را روی سرم گذاشت و به زیر آب فشارم داد . او آن قدر قوی بود که هیچ راهی برای بیرون آمدن نداشتم . چند ثانیه بعد دستش را از روی سرم برداشت و بیرونم کشید .
مرده ای یا نه .
کمی نفس تازه کردم و گفتم : اگر هم بمیرم با تو همسفر نمی شوم . چون تو منو به جهنم می رفستی .
- نه هنوز هم زنده ای .
- به طرفم آمد ودستش را باز کرد.
- ادریس نه من خیلی آب خوردم این انصاف نیست من زورم ه تو نرسید و تو زود بیرون آمدی .
- من که گفتم تو من را کشتی.
- با خنده گفتم من دست تو امنت هستم .
ادریس به طرفم آب پاشید و مشغول شنا شد .
ادریس برویم .
- کجا ؟
- ویلای من .
- نه به ویلای من برویم .
- ویلای من نزدیک تر است .
- تو مهمان من هستی .
- چه ربطی دارد ؟
- خب وقتی مهمان من هستی باید به خانه من بیایی .
- اما من باید بروم لباس هایم را عوض کنم .
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ
- صبر می کنم .
با ادریس به طرف خانه به راه افتادم. /کمار در خداحافظی کرد و قرار شد تا یک ساعت دیگر به دیدن او بروم .
وقتی لباس هایم را عوض کردم از باغچه حیاط کلی برایش چیدم و با اشتیاق به خانه ادریس رفتم و با تعارف های صمیمی اش وارد شدم .
- این جا میدان جنگ است ؟
از خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : پس تو حامی صلح باش .
ادریس از آن همه بهم ریختگی سردرگم شده بود و انگار دنبال چیزی می گشته که برای پیدا کردن آن همه چمدانش را وسط اتاق ریخته بود . ادریس به اتاق خوابش رفت و شروع به جمع کردن لباس هایش کردم .
- به همین زودی جمعشان کردی ؟
- بله
- اگر تنبلی نمی کردی و هرچی که بر می داشتی را سر جایش می گذاشتی اینطوری نمی شد . و این ویلای رویایی رو به این شکل در نمی آوردی .
- خب نادیا ناهار چی می خوری ؟
- هر چی باشد می خورم .
- چه مهمان کم خرجی من اگر مهمان تو بشوم این کار رو نمی کنم و هرچه غذا دلم بخواهید سفارش می دهم .
- من اگر مهمانت کنم چزی سفارش نمی دهم .
- پس چی کار می کنی ؟ خدوم غذا درست می کنم .
- پس من هم خودم غذا درست می کنم .
ادریس پیشبند آشپزی را بست و گفت : نادیا خودت را آماده کن می خواهم برایت غذا درست کنم که انگشت هایت را هم با آن بخوری . ( ببخشیدا ولی مگر تو ویلا ها پیشبند می ذارن ؟ !!!!)
ادریس آواز می خواند و با مهارت غذا ها را در ظرف جا به جا می کرد . مهمانی ساده ی ما با شوخی های او گرم و گرم تر شد و نزدیک شب ، ادریس تا خانه همراهیم کرد و قرار شد روز بعد از گردش در جنگل از همان جا به خانه برگردیم . برای این که اریس را مهمان کنم برنامه ریزی می کردم و می خواستم همانطور که او به من محبت می کرد به او محبت کنم و برایش غذایی درست کنم که دوست دارد . ویلا را برای تحویل دادن تمیز کردم و تا دیروقت برای ادریس غذا درست کردم و با خستگی فراوان به خواب رفتم .
صبح وقتی بیدار شدم ادریس با ماشین کنار در ایستاده بود چمدان ها را برداشتم و برای آخرین بار به آن خانه نگاه کردم و در پشت سرم بستم .
ادریس چمه دانم را در ماشین گذاشت و نگاهی به غذا ها کرد و
گفت : تو کی این همه غذا درست کردی .
- شب قبل
- من آقنرد خسته بودم که زود خوابم برد تو چه قدر طاقت داری .
- هنوز همه توانم را نشان نداده ام . اما یک روز نشانت می دهم .
- به من رحم کن .
- چرا ؟
- چون آن دفغه توانت را با کوبیدن بر سر من نشان دادی .
- خب تو نباید من را گیج می کردی .
- تو گیج هستی
- چی ادریس نشنیدم .
- چیزی نگفتم .
ماشین کنار درختان سر به فلک کشیده توقف کرد و ادریس زیرانداز را زیر یکی از آنها پهن کرد و برای جمع کردن چوب های هشک به میان درخت ها رفت . هوا تمیز و خنک بود انگار زندگی فقط میان آن درخت ها بود . کوبتر های زیادی روی انها از این شاخه به آن شاخه می پریدند . ادریس کمی دیر کرده بود و سکوت جنگل کم کم آزار دهنده می شد به اطرافم نگاهی کردم اثری ازش نبود . برای پیدا کردنش به میان درخت ها رفتم و چند شاخه خشکیده برای روشن کردن آتش جمع کردم و برگشتم ادریس آمده و چوب هایی را که جمع کرده بود کناری ریخته و باز رفته بود .
ساعتی گذشت اما از ادریس خبری نشد برای پیدا کردنش راهی جنگل شدم و با صدای بلند او را صدا کردم و از بی نتیجگی کارم خسته شدم و برگشتم .
ادریس هنوز برنگشته بود و دلشوره ی عجیبی گرفته بودم .
سردرگم کناری نشستم و به اطراف چشم دوختم که ساعتی بعد ادریس عصبانی آمد
- نادیا تو کجا بودی ؟
- تو کجا بودی ؟
- جواب منو بده می گم کجا بودی ؟
- به دنبال تو آمدم .
- کی ازت خواسته بود دنبال من بیایی ؟
- نگرانت شدم خیلی وقت بود تنها مانده بودم و برای همین .....
- تو بی خود کردی که ...
- درست حرف بزن ادریس تو خودت کجا رفته بودی ؟
- من که بعد از جمع کردن هیزیم به اینجا امدم اما تو نبودی .
- تو خیلی دیر کردی .
- راهو گم کرده بودم .
- ادریس داد نزن صدایت را می شنوم .
- داد نزنم . من خیلی وقت است که داد می زدم و تو را صدا می کردم . چرا وقتی دو.باره آمدم نبودی ؟
- من هم آمدم و تو را اینجا ندیدم و فکر کردم بازم رفته که من اینجا هستم و به تنهایی تفریح می کنی . می خواستم تو را پیدا کنم که یادت بندازم .
ادریس با صدای خیلی بلندی فریاد زد نادیا ساکت شو و یعد رفت کناری نشست .
ای کاش ادریس می گذاشت حرفم را تمام کنم . می خواستم به او بگویم که قلبی عاشق نگرانت بوده حسابی عصباننی شده بودم و به ادریس که پشت به من نشسته بود نگاه می کردم .
باید برای ان همه مهمان نوازی روز قبل او کاری می کردم اما مگر این غرور بعنتی می گذاشت هوا ابری بود و هر لحظه امکان بارش باران بود . بارانی که همیشه از خدا می خواستم در کنار ادریس طعم خوش باران عاشقی را حس کنم .
لیوان آب را برداشتم و به سمت ادریس گرفتم . انگار در دلم چنگ می زدند و زخم دلم تازه می شد . نزدیک ادریس بودم که برگشت و نگاهم کرد . از فرط هیجان لیوان آبی را که برای او آورده بودم یکجا سر کشیدم .
ادریس کمی چشمش را تنگ کرد و سرش را تکان داد .
سرجایم برگشتم و به درختی تکیه کردم . دوباره لیوان آب را برداشتم به سمت ادریس رفتم و بالای سرش ایستادم . اما این بار او نگاهم نکرد . ددستم می لرزید و آب از لیوان بیرون می ریخت . بلوز ادریس کمی خیس شده بود اما هیچ توجهی نمی کرد . از حرصم که او به من اهمیت نمی دهد همه ی آب را روی سرش خالی کردم . اما او همچنان بی حرکت مانده بود کنار ادریس زانو زدم و چندین بار صدایش کردم . رویش را از من برگرداند و به طرف دیگری نگاه کرد . نفس راحتی کشیدم و گفتم : ترسیدم فکر کردم مرده ای
سرش را تکان داد و گفت : نادیا تو یک ساده لوح هستی .
نه خیر آقا تو یک بدججنس هستی .
- تو آدم سرخودی هستی که بدون اجازه برای خودت راه می افتی به هر کجا می روی
- تو خودت که این همه دیر کردی چی ، از صد تا سرخود بدون بدتری .
- من به تو گفتم کجا می روم .
- اما اگر تو بودی من به تو نمی گفتم کجا می رویم و از تو اجازه نمی گرفتم .
- نادیا تو باز می خواهی من داد و فریاد کنم ؟
- تو مگر کاری جز اینن هم بلد هستی با هر چیزی که به نفعت باشه می خندی و شوخی می کنی اما اگر از کاری خوشت نیاد آن وقت داد و فریاد می کنی.
- تو هنوز من را نشناختی .
- تو هم همینطور ادریس . اما تو با ممن یک فرق داری و آن هم ایتت است که هر کس را خودت بخواهی می شناسی . افرادی که شاید روزی به آنها نیاز پیدا کنی .
- چرند نگو . آدم ها را برای احتیاج نمی شناسم چون به کسی احتیاج ندارم .
- آن روز یادت رفته تو به من احتیاج داشتی که آن پیشنهاد را دادی .
- تو هم پذیرفتی چون به من احتیاج داری .
- من فقط برای تجربه ی این نوع زندگی آن شرط رو پذیرفتم . من و تو حتی برای آرامش همدیگر تلاش نمی کنیم . تو بودی که گفتی به یک نفر احتیاج داری تا در برابر اصرار های خانواده ات و به دست آوردن آزادی در کنارت باشد .
- اگر تو از این موضوع پشیمان هستی برویم تا از همدیگر جا شویم . هنوز سلمان عاشق سینه چاکت هست که برایت نامه های عاشقانه بفرستد .
- تو هم می توانی با آن دختری که سال ها دنبالش هستی ازدواج کنی .
- ادریس کلافه گفت : نادیا من و تو اگر به هم کاری نداشته باشیم مشکلاتمان حل می شود .
- درست است من و تو با هم دوست هستیم و بهتره در حد یک دوست در کارهای هم دخالت کنیم . روز اول هم به همین توافق رسیدیم .
- نادیا من به تو مثل یک دوست نگاه کردم و برای آرامش تو تلاش کردم اما تو خیلی قدر نشناسی .
مگر تو برایم چی مار کردی ( دختر جان ویلای خودش را به تو داد بنده خدا !!!! چه زود یادت رفت . )
هیچی بگذریم بیا برویم در جنگل گشتی بزنیم تا وقتی به خانه برگشتیم حداقل یک خاطره خوب داشته باشم . بعد بلند شد و میان درخت ها راهی را درپیش گرفت . او از کجا می دانست سلمان برای من نامه می فرستاده و متن آن نامه ها عاشقانه بوده آن دختر چه کسی بود که تمام اصرارمن رو برای او برملا کرده بود .
ادریس به نرمی به سمتم برگشت و گفت : نادیا .
- بله
- تو از من متنفری ؟
- نه چرا باید از تو نفرت داشته باشم . این تو هستی که به اجبار با من زندگی می کنی .
- نه اجباری در کار نیست . اما رفتارت به شکلی است که نمی توانم آن را برای خودم حلاجی کنم .
- من فقط باید در زندگی تو یک اسم باشم . چه اهمیتی دارد ؟
- نه من به تو مثل یک دوست نگاه می کنم اشتباه می کنی
- دوستی که فقط بتونی سر او فریاد بکشی و از او عذرخواهی هم نکنی
- نادیا تو با من درست رفتار نمی کنی . تو نگران من شدی و به دنبالم گشتی و من هم نگران تو شدم و به دنبالت شگتم . اما تو به من سرکوفت یک فراموشی غیر عمد بوده را می زنی .
- من فکر می کنم بعد از پایان این مسافرت همه چیز درست می شود . و ما در برابر هم چندان مسئولیتی نداریم .... به قول خودت دست تو امانت هستم که بخواهی ...
- بس است .
- ادریس تو چیزی را از من مخفی می کنی
- من گرسنه هستم و از دیروز که با هم غذا خوردیم تا به الان جیزی نخوردم .
- چطور ؟
- خب کمی کار داشتم و بعد هم خیلی خسته بودم و خوابیدم .
- باشد برویم غذا بخوریم .
ادریس با اشتها غذا می خوردو گفت :
نادیا دست پختت خیلی خوبه .
من زیاد هم آشپزی نمی کنم . می ترسیدم دست پختم خوب نشده باشد . فکر می کردم دوست نداری .
- من دوستت دارم .
- متعجب به ادریس نگاه کردم اما او که انگار این حرف را اشتباه زده بود و منظورش تعریف غذا بود بی تفاوت غذایش را خورد .
- ادریس می گویم ......
- چیه چرا حرفت را نمی زنی ؟
- ادریس تو ...
- خب بگو چی می خواهی ؟
- تو از کجا می دان سلمان برای من نامه می فرستاد ؟
- این یک راز است .
- ادریس من فقط می خواهم بدانم چه کسی این ها را به تو گفته است . آخه من به هیچ کس نمی گفتم که سلمان برای من نامه می فرستاد ه و بعد از خواندنشان آنها را پاره می کردم .
- گل ها چی ؟ آن گل های خشک شده میان دفترت که سلمان برایت خریده
قاشق از دستم افتاد
- چه کسی چنین حرفی به تو زده ؟
- گفتم که اینها همه یک راز است . تو که سلمان را دوست داری چرا با او ازدواج نکردی ؟
- خواهش می کنم مثل آدم های بی غیرت حرف نزن من الان همسر تو هستم و تو از من پرسی چرا با یکی دیگر ازدواج نکردم ؟
ناراحت شروع به خوردن غذا کردم . و ادریس متفکر نگاهم کرد و گفت : من در مورد تو و عشق سلمان چیز های زیادی می دانم . و دوست ندارم اصلا به جای او بودم .
اما تو خودت درگیر عشقی بدتر از سلمان هستی .
لحن صحبتم حالت گلایه پیدا کرده بود و گفتم : من دفتری پر از گل های خشک شده دارم که همه آن گل ها را خواستگارانم برایم می آوردند و من دلم نمی آمد که آنها را دور بیندازم . آنها که دیگر نبودند تا ببینند من با گل های انها جه کار می کنم و همه فکر می کنند که آن گل ها را دور انداخته ام .
- نادیا من می توانم درک کنم .
ادریس مابقی غذایش را خورد و کناری دراز کشید . به آرامی وسایل را جمع کردم و در ماشین جا دادم و زیر درختی نشستم . باران نم نم می بارید ادریس کمی پهلو به پهلو شد قطرات باران روی صورتش می بارید را پاک می کرد و بوی نم خاک و چوب های سوخته بلند شده بود . به همه ی این زیبایی ها نگاه می کردم که چشمم به موش خاکستری که یزر درخت چوبی را می جوید افتاد دستم را روی دهانم گذاشتم و به سمت ادریس رفتم و کنارش نشستم .
- چیه نادیا امده ای من را بیدار کنی .
- نه نه تو بخواب .
- تو نمی خواهی استراحت کنی تا به خانه راه زیادی داریم که برویم .
- نه نه تو بخواب .
- نادیا تو ترسیدی ؟
- نه نه
- من بخوابم ؟
- بله .
ادریس نشست و مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت : چی شده ؟
موش کمی با آن بدنش کوچکش پشت سر ادریس حرکت کرد و جیغی کشیدم .
نادیا جاییت درد می کنه ؟
- نه
می ترسیدم به ادریس بگویم که آن جا موش است و او آن موش را بردارد و دنبالم کند . حتی به خاطر آن که ادریس از خطا نگاهم متوجه او نشود به آن نگاه هم نمی کردم

جمعه 20 مرداد 1391 - 10:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
آب دهانم را به سختی قورت دادم و ادریس روی زانوهایش نشست و با حالت خاصی نکاهم کرد : نادیا مشکلی داری ؟ - بله زودتر برویم .
- بگو تا من کمکت کنم .
تا رسیدن به ماشین دویدم و کمی بعد ادریس با تعجب آمد و سوار ماشین شد و به راه افتاد .
نادیا فکر کنم به خاطر بی خوابی دیشب این طوری شدی
- به خاطر ان موش بود .
- ادریس با تعجب نگاهم کرد و گفت : موش ؟ من فکر می کردم برایت مشکلی پیش آمده است اگر می دانستم آنجا موش است فراریش می دادم . چرا نگفتی ؟
- جون مطمئن بودم تو از آن برای ترساندن من استفاده می کنی .
- آخر نادیا آن موش با دیدن من فرار می کرد او که مثل آن آفتاب پرست آهسته حرکت نمی کند .
- درس علوم تموم شد
- تو من را متعجب می کنی .
باران شدت گرفته بود و ادریس با دقت رانندگی می کرد و کمی بعد ماشین را کناری نگه داشت و گفت : الان رانندکی اشتباه محض است . ما ناچاریم که اینجا بمانیم .
باران روی شیشه می کوبید و نگاه کردن به بیرون غیر ممکن بود . حرفی برای گفتن با ادریس نداشتم و او با ضبط ماشین بازی می کرد . از آن همه سکوت خسته شدم .
سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و چشمانم را بستم . ادریس برای آرامش من چه تلاشی کرده بود . اگر آن کسی که به ادریس همه ی رازهای ندانسته ی من را گگفته بود دختر نبود ، پس چه کسی بوده . ؟ او از کجا این همه اطلاعات داشته و می خواسته زندگی نداشته ی من را بادریس بر هم بزند و چه دشمنی با ما داشته ؟ ادریس همه ی زندگیم بود و هنوز ان را به دست نیاورده سعی در گرفتن او از من می کند .
آ نقدر به آن سوال های بی جوابم فکر کردم که خوابم برد .
- نادیا بلند شو من حوصله ام سر می رود .
- یعنی الان سه ساعت است که چشمت را بسته ای و بیداری ؟
- چی کار داری ؟
- هیچی می خواستم بروم رستوران تو نمی آیی ؟
- وسط این خیابان رستوران کجا بود .
- چشمت را باز کن بعد حرف بزن .
با کلافگی چشمانم را باز کردم : ادریس ما کجاییم ؟
- تقریبا رسیدیم اومدم غذا بخرم که شب گرسنه نمانیم . تو که بیدار بودی ؟
- خب ...
ادریس از ماشین پیاده شد و به سمت دیگر خیابان رفت . هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که به خانه رسیدیم .
- تادیا تو برو من چمدان ها را می آورم .
- من می توانم چمدان خودم را بردارم .
- ادریس کتار رفت و گفت : خب بیا بردار .
ادریس با این که ما بیشتر اوقات را از هم دور بودیم و گاهی با هم بحث کردیم اما باز هم مسافرت خوب و به یادماندنی بود .
- برای من هم همین طور نادیا اما تو آدم بداخلاقی هستی .
- از آن خنده ای که می کنی معلوم است .
- باز هم با من به سمافرت می آیی ؟
- هنوز خستگی این مسافرت را از تن بیرون نکرده ایم که به فکر مسافرت بعدی باشم .
- چمدانم را برداشتم و وارد خانه شدم اما همه جا تاریک بود و رفتن به آن خانه که به نوعی مال خود کرده بودم برایم توهم برانگیز بود و از آن می ترسیدم . اگر هم نمی رفتم ادریس می آمد و با دیدنم به حالم پی می برد . باید به تنهایی به آن خانه ی بزرگ عادت می کردم و آن را خنه خودم می دانستم . دستم را به دنبال کلید برق روی دیوار ها گشیدم و توانستم آن را پیدا کنم .با فشردن آن همخ جا غرق نور شد و با خیال راحت وارد خانه شدم . گوشه ای از اتاق پر از جعبه هایی بود که خانواده ام برای جهیزیه ام به آن خانه که احتیاج به هیچ کدام از آنها نداشت آورده بودند . از پله های مارپیچ و مرمری به اتاقم رفتم خودم را روی تخت انداختم ، تصمیمم را برای شروع یک زندکی جدید از بین بردن دشمنم که در فکر به هم ریختن زندگی ام بود را گرفتم . با صدای باز بسته شدن در متوجه ادریس شدم که به اتاقش رفت ، او چگونه می توانست نگاه های پرسشگر توبیخ کننده یاسین را در میان آن قاب عکس بزرگ تحمل کند . به آرامی به سمت آشپزخانه رفتم و مشغول جا به جایی وسایلم شدم که ادریس با موهای خیس و حوله ای روی دوشش به آنجا آمد و سراغ یخچال رفت و کمی میوه برای خودش برداشت و جلوی تلوزیون روی مبل دراز کشید . به حضور خودم در آنجا شک کردم ادریس حتی نیم نگاهی به من نکرد انگار اصلا آنجا نبودم .
- به کارم ادامه دادم و جعبه ظروف را به سختی در آشپزخانه جا به جا کردم و اضافه آن را کناری گذاشتم تا با بقیه وسایلی که به کارم نمی آمد در انباری بگذارم . حسابی گرسنه بودم و ساعت را نگاه کردم . غذایی که ادریس خریده بود را آماده کردم و روی میز گذاشتم دلم می خواست حضور او را نادیده بگیرم اما به نظرم کار درستی نیامد و ادریس ان غذا را خریده بود . و اگر تنهایی می خوردم من را آدم گشتاخی می پنداشت .
- ادریس بلند شو بیا غذا بخور .
- نمی خورم .
- من غذا را گرم کردم .
ادریس همانطور که به تلوزیون زل زده بود گفت : گفتم که میل ندارم تو به غذا خوردن من کاری نداشته باش .
ناراحت به اتاقم برگشتم و با این که خیلی گرسنه بودم از غذا صرف نظر کردم .
می دانستم منظرو ادریس چیست . او به خاطر من که گفته بودم وقتی به خانه برگردیم مشکلمان کمتر می شود و من و تو به توافق رسیدیم که در کار های هم دخالت نکنیم و مثل دو دوست کنار هم باشیم این رفتار را کرده بود . دستم را روی شکمم گذاشتم . صدای شکمم از گرسنگی بلند شده بود و تا رسیدن صبح هزار بار به خودم پیچیدم . صبح زود ادریس رفته بود ظرف غذایش خالی روی میز بود . او حتی همت نکرده بود ظرفش را بردارد . برای خودم صبحانه درست کردم و ظرف هایش را شستم و برای دیدن مادرم و خانواده ام آماده شدم اما ادریس با ماشین من رفته بود . با شماره اش تماس گرفتم و او با سردی گفت : بله ؟
ادریس تو برای چی با ماشین من رفتی ؟
- مگر تو آن را لازم داری ؟
- بله
- من فکر کردم امروز تو مشغول جابه جایی وسایلت باشی .
- من می خواهم بروم بیرون .
- خب صبر کن الان ماشینت را می فرستم .
- لازم نکرده .
با عصبانیت گوشی را قطع کردم و به اتاقم برگشتم و لباسم را عوض کردم و به یک تماس تلفنی با مادرم اکتفا کردم و احوال آنها را پرسیدم . مادرم از شنیدن صدایم خوشحال شد و از ما دعوت کرد به خانه آنها برویم . بعد از تمام شدن صحبتم با مادر به مهدیده خانم زنگ زدم از شوق گریه کرد و او هم از ما دعوت کرد که به خانه شان برویم . از او تشکر کردم و شروع به چیدمان خانه کردم و تصیمی گرفتم از وسایلی که مانده برای کامل کردن اتاق های خالی استفاده کنم .
دانه دانه اتاق ها را چیدم و از چند کوزه برای تزیین پذیرایی استفاده کردم . در یکی از اتاق ها بودم که یادم افتاد در ان خانه تنها هستم و موهای تنم صاف شد .
برای دلداری خودم شروع به آوزار خواندن کردم آن قدر کار کردم که شب خسته جلوی تلوزیون نشستم و همان جا خوابم برد جند ساعت بعد ناخود آگاه بیدار شدم ادریس هنوز نیامده بود شب از نیمه گذشته بود که ادریس آمد و یک راست به اتاقش رفت . صبح که بیدار شدم او رفته بود و تا آخر ماه کارمان همین شده بود . من خانه را تمیز می کردم و خودم را سرگرم می کردم و ادریس صبح تا شب بیرون از خانه بود و فکر این که او الان کنار آن دختر است دلم را به لرزه انداخت ادریس دیگر ماشین را نمی برد و ظرف های غذایش را خودش جمع می کرد . از آن زندگی خسته کننده کلافه شده بودم و یه دیدن خانواده ام رفتم و دو روزی در خانه آنها ماندم اما ادریس به سراغم نیامد اصلا شاید او متوجه نشده بود که من در آن خانه نیستم . مادر کمی مشکوک شده بود و گاهی سوال پیچم می کرد
- نادیا ؟
- بله مادر .
- تو با ادریس دعوا کردی ؟
- نه مادر چرا این را می پرسید .
- ادریس در این مدت هیچ سراغی از تو نگرفته و تو اینجا ؟
- نه مادر ادریس سرش شلوغ است او در آن مدت که ماه عسل بودیم خیلی از کارهایش عقب افتاده برای همین اینجا نیامده او با من در تماس است و گفته از قول او به شما سلام برسانم .
در همین لحظه صدای زنگ در بلند شد و مادر گفت گمانم ادریس است پس بلاخره دلش برای تو تنگ شده و آمده تا با تو
آشتی کنه .
ادریس با وقار و متانت همیشگی اش وارد خانه شد و روبه رویم نشست . مادر با شیطنت گفت : من بروم تا شما سنگ هایتان را از هم جدا می کنید برایتان چیزی بیاورم بخورید .
ادریس مشکوک پرسید : ببخشید چه کار کنیم ؟
رو به ادریس گفتم : خب وقتی در این مدت به اینجا نیامدی مادرم فکر کرده ما با هم اختلاف داریم .
- کتایون خانم باور کنید من فقط کمی کارم زیاد بود البته الان هم هست .
مادر خندید و گفت : به هر حال در همه زندگی ها این چیز ها پیش می آید من هم فکر کرددم که تو با نادیا دعوایتان شده اما حالا خیالم راحت شد .
- نادیا هنوز هم می خواهی این جا بمانی ؟
- بله ادریس من از سکوت آن خانه بیزارم .
- مادر خواسته که به خانه آنها برویم .
- باشد بعدا می رویم .
- نادیا مادرم امشب به خاطر ما مهمانی گرفته و از چند تا از اقواممان دعوت کرده . خانم زندی شما هم دعوت هستید .
- اما من کمی حال ندارم و نمی توانم در آن مهمانی شرکت کنم . ادریس خودت برو
مادر سر تاپایم را نگاه کرد و گفت : چرا نادیا تو که الان خوب بودی ؟
نه مادر سرم خیلی درد می کند .
ادریس که می دانست لج کرده ام گفت :
- باشد من هم با مادر تماس می گیرم و می گویم ما نمی رویم .
- تو برو
- خودت هم می دانی این امکان ندارد .
ادریس به دور از چشم مادر گفت : مادر و خانواده ی تو هم مهمانی می دهند آن وقت من هم سر درد می گیرم .
- منو تهدید نکن تا الان با هرکسی خوش بودی برو بگو او بیاید و در مهمانی تو را همراهی کند .
- نادیا تو به کسی حسادت می کنی که از معصومیت ...
- برو با همان ...
- تو با من لج کردی نادیا !
- این همه وقت کجا بودی که حالا به خاطر مهمانی مادرت به اینجا آمدی ؟
- مادر با تعجب نگاهمان کرد و تنهایمان گذاشت
ادریس نفس عمیقی کشید و فگت : من تو را مجبور به آمدن نمی کنم .
- من گفته بودم تو به خاطر رفع احتیاجاتت فقط با مردم در ارتباط هستی .
در حالی که با عصبانیت به سمت اتاقم می رفتم مادر را صدا کردم تا ادریس را بدرقه کند و خودم به اتاق رفتم و بی قرار شروع به قدم زدن کردم . نا آرام بودم ولی دبم برای ادریس می سوخت خودم به او گفته بودم که نمی خواهم در کارهای همدیگر دخالت کنیم و او در هیچ کاری دخالت نمی کرد حتی در غذا خوردنم . به پذیرایی برگشتم و کنار مادر نشستم و گفتم : من اینجا لباس مناسب ندارم
ادریس با تعجب نگاهم کرد و گفت : من خودم برای تعویض لباس به خانه می روم تو هم اگر دوست داری بیا تا برویم .
- این یعنی این که تو دوست نداری من به آن خانه بیایم ؟
- نادیا تو باید از هر حرف من برای آازر خودم استفاده کنی ؟
- چنین قصدی ندارم صبر کن تا لباس خودم را بپوشم .
لبخندی زد و گفت: زودباش .
- از لج او نیم ساعت در اتاقم نشستم
ادریس از در نیمه باز وارد اتاق شد و گفت : تو عمدا کارت را طول می دهی ؟
از دیدن ادریس دست و پایم را گم کرده بودم . خندید و گفت : قسمت من را ببین که باید با این سروکله بزنم .
برو ادریس من ....
چند ساعت دیگر ؟
- تو برو من هم می آیم .
- ادریس رفت و بلافاصله لباس پوشیدم
- - نادیا تو نمونه بارز یک لجباز هستی .
- ادریس من خانه کلی کار دارم .
با ادریس به خانه برگشتیم و با دقت خاصی لباسی انتخاب کردم و دستی به صورتم کشیدم و از اتاق بیرون آمدم . ادریس در پذیرایی قدم می زد و بی قرار بود .
- ادریس آماده شده ای ؟
- بله برویم .
با نگاه های او که همراهیم می کرد از پله ها پایین آمدم و گفتم : با ماشین من می رویم .
- نه با ماشین من می رویم .
- تو همیشه چیزی برای مخالفت با من داری اصلا هرکی با ماشین خودش بیاد .
- نادیا این درست نیست .
- من با متاشین خودم می آیم .
ادریس از حرص دندان هایش را روی هم سایید و گفت : من هم با ماشین خودم می آیم .
ادریس با سرعت زیادی دور شد با خونسردی شروع به رانندگی کردم و میان راه به گل فروشی رفتم و سبد گل بزرگی خریدم و به راهم ادامه دادم .. وقتی به خانه پدر ادریس رسیدم ، ماشین او کناری پارک شده بود اما ادریس را در آنجا نمی دیدم .با استقبال گرم خانواده اش وارد خانه شدم و با همه احوال پرسی کردم و سبد گل را کناری گذاشتم .
- عزیزم ادریس کجاست ؟
- او بیرون است داشت ...
ادریس وتارد خانه شد و همهمه ای برپا شد و برق شادی در چشمان دختری که تا به آن لحظه متوجه او نشدم درخشید . او چنان به ادریس زل زده بود که دلم می خواست سیلی محکمی در گوش او بکوبم .
ادریس کنارم آمد و دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت : ایشان نادیا خانم هستند و شروع کرد همه را معرفی کردمد .
از این کارش احساس خوبی داشتم و آن دختر با ناراحتی قبل از آن که ادریس او را معرفی کند بیرون رفت . مراسم معرفی تمام شد و آرام و زمزمه وار در حالی که لبخند می زدم گفتم : ادریس دفعه آخرت باشه که این کار رو می کنی ؟
- چه کار کردم ؟
- دستت را بردار .
ادریس با متانت دستش را برداشت و گفت : بیا برویم بشینیم .
همه نگاهمان می کردند و تا دهانم را باز می کردم مهدیده خانم می گفت : چه می خواهی عزیزم ؟
آن دختر با منش خاصی به پذیرایی آمد و نگاه ادریس به او دوخته شد دختر به او لبخند زد و ادریس سرش را به نشانه سلام برایش تکان داد و لبخندی زد . وقتی آن دختر را با خودم مقایسه کردم چندان تفاوتی از لحاظ زیبایی و اندام نداشتیم و او فقط موهایش کوتاه و بینی پهنی داشت ، اما همان بینی پهن صورتش را جذاب کرده بود و مژه های بلندش دل هر کسی را آب می کرد . از نگاه های آن دختر احساس کلافگی می کردم . مثل آدم های بدبین از او و ادریس چشم بر نمی داشتم و حرکات دلبرانه آن دختر عذابم می داد . از شدت خشم و نوع رفتار ادریس احساس نادیده گرفته شدن توسط او ، بغض گلویم را گرفت و دلم می خواست آن مجلس را به هم بریزم آن قدر در برابر اشک هایم سرسختی کردم که چشمانم سرخ شد . اما با این حال با همه صحبت می کردم و به ظاهر می خندیدم . ادریس مدتی بود که با بقیه مرد ها صحبت می کرد بدون آن که بفهمد من از دور شده بود . به طرفم آمد و پرسد :
خوبی ؟
- بله
- چشمانت که چیز دیگری می کوید
- به تو گفته بودم که سردرد دارم .
- یکه ای خورد و گفت : برویم خانه
- نه تا الان طاقت آوردم از این به بعد هم می توانم . آقا ادریس من می توانم کمکتان کنم ؟
ادریس به طرف آن دختر برگشت لب های باریکش به خنده باز شد . با دیدن آن صحنه حالم دگرگون شد و چشمم را بستم .
- نادیا چی شد ؟ چزیز نیست ادریس ناراحت نباش
- بلند شو برویم خانه .

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
من همین جا راحت تر هستم . به زودی مهمانی تمام می شود . ادریس کنارم نشست و از همان جا شروع به صحبت با دیگران کرد و آن دختر سمت دیگرم نشست .
- من و شما هنوز به هم معرفی نشدیم .
- من آرمیدا دختر خاله ادریس هستم .
- من شما را شب عروسی ندیدم .
- نه من خارج از کشور بودم اما خیلی مشتاق بودم که شما را ببینم .
- ممنون خانم من هم از دیدن و آشنایی با شما خوشحال شدم .
- آرمیدا به سمت امین رفت و مشغول بازی با او شد .
ادریس مهربان نگاهم کرد و گفت : نادیا .
-بله
من فکر می کردم که تو دروغ می گی
برای چی ؟
سردرد
- مهم نیست .
ادریس با اشاره مادرش به سمت او رفت و در حالی که سرش را تکان می داد به سمتم نگاه کرد مهدیس تا آن موقع هنوز فرصت نکرده بود زیاد با من صحبت کند آمد کنارم و گفت : امشب می خواهیم تو را غافلگیر کنیم .
- چی شده مهدیس ؟
- مهدیس با اشاره ی سر به مادرش پرسید : نادیا چرا خانواده ات نیامدند .
- فکر کنم پدرم دیر به خانه آمده و آنها نتوانستند خودشان را به اینجا برسانند .
مادر ادریس در حالی که جعبه باریک و مخملی را به دست همسرش می داد اشاره کرد که کنار او بروم و ادریس برای بلند شدن دستش را دراز کرد و هم شانه او مقابل عمارخان ایستادم و او در جعبه را باز کرد و گردن بند بزرگ مدالیون را به گردنم انداخت و گفت : این گردنبند نسل به نسل به عروس خانواده ما رسیده و قدمت زیادی دارد و امیدوارم شما هم آن را به گردن عروستان بیندازید .
متعجب به ادریس نگاه کردم و او به صورتم لبخند زد .
- این لظف شماست عمارخان اما من فکر کنم که لایق این همه محبت شما نباشم .
- عمارخان بلند شد و دستم را در دستش گرفت و گفت : دخترم این همه شکسته نفسی نکن تو از همه لایق تری من به تو افتخار می کنم .
- ممنون عمارخان . مهدیده خانم از شما هم متشکرم .
مهدیده خانم صورتم را بوسید و بعد در گوش ادریس چیزی گفت : ادریس نگاه کاوشگری به صورتم انداخت و شانه ای بالا انداخت و کنار هم گوشه ای نشستیم . دیروقت بود که مهمان ها همه خداحافظی کردند و رفتند .
- نادیا برویم .
- بله .
- مهدیده خانم با حالت التماس گفت : نه همین جا بمانید .
- مادر برای من فرق نمی کند اما ....
چشمانم می سوخت و ادریس را درست نمی دیدم . برای همین گفتم من مخالفتی ندارم .
- باشد مادر ما می مانیم و در اتاق من می خوابیم .
ادریس از پله ها بالا رفت و دنبالش راهی شدم . اما میان پله ها برگشت و گفت : متوجه شدید آرمیدا چقدر تغییر کرده گمی زیبا تر شده .
از شدت حسادت جلوی چشمانم تار شد و روی یکی از پله ها نشستم .
مادر ادریس پله ها را دوتا یکی کرد و به طرفم دوید و او را صدا کرد . ادریس هم برگشت و پرسید :
چی شده ؟
- پسره ی نادان من که گفتم نادیا مشکلی دارد .
- نادیا ؟
- من فقط سرم درد می کنه و با استراحت بهرت می شوم .
با کمک ادریس به اتاقش رفتم و خودم را روی تختش انداختم و ادریس با مادرش از اتاق بیرون رفت .
چهره ی آرمیدا و لبخند های ادریس لحظه ای از مقابل چشمانم دور نمی شد و عذابم می داد ادریس وارد شد و در اتاقش را بست و روی زمین پتویی انداخت و دراز کشید .
ادریس تو بیا روی تخت بخواب .
- نه نادیا تو راحت باش .
حوصله ی بحث با او را نداشتم و پتویش را روی سرم کشیدم و به آرام شروع به گریه کرددم گریه ای که خودم علت آن را نمی دانستم .
- نادیا ؟
- بله ؟
- داری گریه می کنی ؟
- بله .
- چرا مگر اتفاقی افتاده ؟
- سرم درد می کند .
- فقط همین .
- بله می خواهم بخوابم .
- من فکر کردم به خاطر این که به زور به اینجا آمده ای ناراحت هستی .
- نه من از بودن در کنار خانواده ی تو لذت می برم .
- تو هنوز با من قهری ؟
- مگر ما با هم قهر بودیم ؟
- نمی دانم اگر اینطور است چرا رفتی زیر پتو و بیرون نمی آیی ؟
- برای تو چه فرقی می کند ؟
- حتما فرق ....
مهدیده خانم تک ضربه ای به زد و وارد اتاق شد و با دیدن ادریس گفت : ادریس تو چرا روی زمین خوابیدی ؟
- چون می خواستم نادیا راحت باشد .
مهدیده خانم کنارم نشست و پتو را از روی سرم کنار زد .
- نادیا عزیزم چرا گریه کردی
- مهدیده خانم ناراحت نباشید چیز مهمی نیست .
مهدیده خانم به ادریس نگاه عصبانی کرد و با فریاد گفت : گم شو بیرون
- بله مادر ؟
مهدیه خانم با عصبانیت به او نگاه کرد و ادریس و ناچار بیرون رفت . مهدیده خانم سعی در دلداریم داشت و از اخلاق خوب ادریس برایم تعریف می کرد و می خواست به من بفهماند که او آدم بداخلاقی نیست و فقط زود عصبانی می شود چند دقیقه بعد عمار خان به همراه ادریس آمد و روی مبل کنار تخت نشست .
عمار خان با کنجکاوی پرسید : نادیا تو با ادریس اختلاف داری ؟
- نه چرا چنین فکری می کنید ؟
- مهدیده چرا ادریس را بیرون کردی ؟
مهدیده خانم با سر به تخت اشاره کرد و گفت : یادت رفته که صبح به شما چی گفتم ؟ یک نگاه به این دختر بنداز و ببین جه حالی دارد .
ادریس معترض گفت : من و نادیا با هم هیچ مشکلی نداریم .
عمارخان نگاهی به او انداخت و گفت : ادریس تو پسر ما هستی قبول ، اما این دختر هم حالا مثل دختر من شده و تو حق نداری او را ناراحت کنی .
- پدر باور کنید من و نادیا با هم مشکلی نداریم من وقتی به خانه آنها برای آوردنش رفتم . گفت : که سردرد دارد .
- مهدیده خانم با حرص گفت : تو او را به اینجا آوردی و درکش نکردی ؟
- ادریس نفسی کشید و انگار در مخمصه بدی افتاده باشد نگاهم کرد
- عمارخان من و ادریس مشکلی با هم نداریم .
- پس لابد بی جهت روی زمین می خوابد و تو هم گریه می کنی .
- بله منظورم این است که ادریس به ختطر راحتی من روی زمین خوابید و من به خاطر درد گریه می کنم .
- عروس گلم تو خیلی خوبی که در برابر ما از ادریس دفاع می کنی باشد ما خوشحالیم که شما با هم مشکلی ندارید . عمارخان بلند شو برویم تا این دو تا جوان هم بتوانند استراحت کنند .
- عمارخان نگاهی به ادریس انداخت و گفت : نه مهدیده جان همین جا بمان و مراقب نادیا باش .
- مهدیده خانم امروز خیلی خسته شدید شما هم بفرمایید استراحت کنید من اگر چیزی احتیاج داشتم به شما خبر می دهم .
ادریس مغرور گفت : بله مادر من خودم مواظبش هستم .
- تو اگر مواظبت بلد بودی نادیا اینطوری نمی شد ادریس شما ها چکار می کنید ؟ این همان نادیا ی قبلی نیست .
- از این به بعد بیشتر به او رسیدگی می کنم مادر ، مطمئن باشید .

مادر و پدر ادریس رفتند و در را پشت سرشان بستند و ادریس کلید برق را خاموش کرد و گفت : شما زن ها موجودات عجیبی هستید مادرم حرف من را باور نمی کند اما به حرف تو احترام گذاشت . من نمی دانم که آنها پدر و مادر من هستند یا پدر و مادر تو . نادیا صدایم را می شنوی ؟
در مقابل حرف های ادریس سکوت کردم یعنی من خوابیده ام و تاو هم گفت :
وقتی به نفعت نباشد خودت را به خواب می زنی ؟ آرمیدا هم همینطور است وقتی چیزی به ضررش است ترجیح می دهد نشنود .
سیل اشکم به فرمان قلبم راه افتاد و ادریس ساکت شد .
حتما ادریس عاشق آرمیدا بوده و او را دوست داشته اما چرا خانواده اش با او مخالف بودند و ادریس با دیدن او به کنارم امد و شروع به صحبت کرد او با این کارش دل آرمیدا را سوزانده بود . تخت ادریس بوی عظرش را می داد و از دشت درد ، متکایش را بیشتر روی سرم فشار دادم و ناله ای از سر غم کشیدم .
- نادیا تو هنوز بیداری ؟
- بله
ادریس ساکت شد و کم کم خوابم برد . با صدای ضربه ای به در بیدار شدم و ادریس به آرامی در باز مرد و مهدیده خانم وارد اتاق شد دوست نداشتم هنوز ار رخت خواب بیرون بیام و چشمم را بسته نگه داستم و ادریس و مادرش کمی با هم صحبت کردند بعد مهدیده خانم رفت و ادریس سر جایش دراز کشید. نزدیک ظهر بود که باز با صدای مهدیده خانم بیدار شدم . ادریس کناری ایستاده بود و نگاهم می کرد .
نادیا خوب شدی ؟
- بله کاملا
- ادریس تو چرا سرکار نرفته ای ؟
چون امروز تعطیل و آخر هفته است .
مهدیده خانم با مهربانی به طرفم آمد و پرسید :
نادیا تو دیشب از چیزی ناراحت شدی ؟ کسی به تو حرفی زده بود ؟
مثلا چه کسی ؟
مهدیده خانم با قاطعیت گفت : آرمیدا
ادریس نگران گفت : مادر شما ....
- ادریس تو برو بیرون من خودم با نادیا صحبت می کنم .
- اما مادر....
- مهدیده خانم نگاه خشمگینی کرد و گفت : بیرون .
- ادریس با نگرانی از اتاق بیرون رفت و مهدیده خانم گفت : نادیا عزیزم ما به تو حق می دهیم که از ادریس دلخور شده باشی . من اصلا نمی دانستم که آرمیدا برگشته وگرنه اصلا آن مهمانی را برگزار نمی کردم . باور کن وقتی دیشب آرمیدا را دیدم نمی دانستم که باید چه بکنم . او آمده بود و من چاره ای جز پذیرفتنش نداشتم . نمی دانم که آرمیدا به تو چه گفته اما حقیقت این است که انها فقط چند ماه نامزد بودند . اما ادریس از او خوشش نیامد و از هم جدا شدند . او می خواست ادریس را مجبور کند که با او از این کشور برود . ادریس هم موافقت کرد اما هنوز نرفته بودند که با ادریس فهمید آرمیدا می خواسته با او از اینجا برود بعد ازش جدا شود ، یعنی کاری که الان با همسرش کرده او به خاطر کینه ای که از ادریس گرفته دیشب به این مهمانی آمده بود و مدام در اطرف تو می چرخید . ادریس خیلی مراقب بود که مبادا تو را ناراحت کند اما انگار این کار را انجام داده بود .
مهدیده خانم من الان از شما می فهمم که ادریس و آرمیدا با هم نامزد بدانید . من به خاطر جابه جا کردن جهزیه ام مدتی می شد که خسته بودم .
- تو به خاطر این که آرمیدا به دردسر نیفتد این حرف ها را می زنی . جالا که تو اینطور می خواهی باشد ما قبول می کنیم .
- ادریس به اتاق آمد و لباسش را برداشت و گفت : من می روم تا همین نزدیکی طود برمیگردم .
ادریس عصبانی بود می دانستم می خواهد به سراغ آرمیدا برود .
- کجا می روی ؟
- زود برمی گردم تو همین جا بمان .
- ادریس نمی خواهی به خانه مان برویم ؟
- نه نادیا جان چند روزی اینجا بمان .
- مهدیده خانم نمی خواهم مزاحم تان شوم . اگر اجازه بدهید من به خانه خودمان می روم .
- مهدیده خانم با مهربانی صورتم را بوسید و گفت : نه تو مزاحم نیستی و من دوست دارم در این خانه بمانی اما اگر این جا رو دوست نداری من هم اصراری نمی کنم .
- نادیا چه کار می کنی .
- می مانم اما تو کجا می روی .
- می روم تا با آرمیدا صحبت کنم .
- اما او به من اصلا حرفی نزده بود و آن ماجرا هرچه بوده تمام شده و مهم اینه که الان .... تو و من اینجا هستیم .

ادریس دستی در موهای بهم ریخته اش کشید و گفت : راست می گویی ؟
- بله من و آرمیدا فقط به هم معرفی شدیم و او با من حرفی نزد
صدای زنگ تلفن فضا را پر کرد و مهدیده خانم برای جواب دادن به آن رفت .
ادریس به خیال نگتهم می کرد و کمی من من کرد و گفت : نادیا اگر تو واقعا با من زندگی می کردی هم همین نظر رو داشتی ؟
- چه نظری ؟
- در مورد آرمیدا .
- به همین نظر رو داشتم هر چه بوده گذشته ببین ادریس من هم آینده ای مثل آرمیدا دارم و روزی که از هم جدا شویم همین اتفاق می افتد .
- مهدیده خانم ضربه ای به در زد و گفت : نادیا جان مادرت بود و برای عذرخواهی تماس گرفته بود و من به او گفتم که حالت خوب است .
- خیلی ممنون مهدیده خانم لطف کردید .
- من می روم ناهار درست کنم عروسم چی دوست داری ؟
- صبر کنید تا من هم به کمکتان بیایم .
- نه تو برای اولین بار به اینجا آمدی . سمانه کمک می کند .
- به ادریس نگاه کردم و او گفت : اصلا می رویم بیرون غذا می خوریم .
- با دو دلی گفتم : هرچه خودتان صلاح بدانید .
- ادریس با هیجان گفت :پس می رویم .
- مادرش به بهانه آماده شدن از اتاق بیرون رفت .
- نادیا تو مجبور نیستی با مادرم اینطور رفتار کنی می توانیم به خانه برویم .
- حالا که وقتش نیست بهتره بعدا برویم .
- ادریس بیرون رفت و گفت : من کمی کار دارم اما زود بر می گردم .
ادریس رفت و باز دیر آمد خجالت می کشیدم بدون او از اتاق بیرون بروم .
روی مبل نشستم . ادریس با لبخند وارد اتاق شد و پرسید : باز دیر کردم ؟
- نه من که متوجه گذشت زمان نشدم .
از لحن شاد ادریس فهمیدم که به دیدن مهشید رفته .
مادرش آمد و گفت : من دیگر کاری ندارم عمارخان هم می خواهد تو را ببیند . نادیا او نگران حال توست .
- من هم حاضر هستم و الان به دیدن عمارخان می آیم . اما مثل این که یک نفر هنوز آماده نیست .
مهدیده خانم در دنباله ی صحبتم گفت : تنبل زودباش آن وقت به ما زن ها می گویند که دیر حاضر می شویم .
ادریس با لحن گله مندی گفت : نه مادر من بیرون کمی کار داشتم .
از اتاق ادریس به خاطر دیدن عمارخان بیرون آمدم تا او بتواند لباسش را عوض کند عمارخان روی صندلی گهواره ای نشست و با روزنامه بزرگی که صورتش را پوشانده بود و با هر بار جلو عقب رفتن صندلی تکانی می خورد .
- سلام عمارخان .
- سلام عروس خنام کمی بخواب .
- نه من خواب نبودم .
صورتم از خجالت سرخ شد و مهدیده خانم گفت : نادیا هنوز از ما خجالت می کشد او دختر با حیایی است .
ادریس در حالی که از پله ها پایین می آمد گفت : عالی جناب تعظیم عرض می کنم ، کمی خک این بنده حقیرتان را تحویل بگیرید .
- بی خود سرو صدا نکن تو دیگر تکراری شدی .
ادریس روی نرده نشست و از بالای آن سر خرد و پایین آمد و جلوی پای پدرش زانو زد و گفت : خواهش می کنم من را اخراج نکنید من هنوز جوانم و باید برای همسر زیبایم جان افشانی کنم .
مهدیده خانم گوش ادریس را کشید و با خود به سمت در برد و او را از خانه بیرون انداخت و دستش را به کمرش زد و گفت : عمارخان شما هم مایلید به این شکل همراهی تان کنم .
- نه خانم من که خودم دارم می ایم .
- جلوی در مهدیده خانم گفت : نادیا جان این ماشین تو نیست ؟
- بله ماشین من است .
- ادریس هم که مماشین توست مگر شما با هم نیامدید ؟
- با دستپاچگی گفتم : چرا دیدید که ...
ادریس خنده ای کرد و گفت : فهمیدم ماشین ها ، نادیا خانم از رانندگی کردم من ایراد می گرفت من هم گفتم دیشب خودش بیاید .
مهدیده خانم پرسید : حالا چی با کدوم ماشین برویم ؟
- عمارخان جواب داد : خب با ماشین خودمان برویم .
بعد به سمت ماشینش رفت و گفت : نادیا جان من دست به فرمانم خوب است .
هنوز سوار کماشین نشده بودیم که ماشینی کنار ادریس ایستاد و صدای ظریف و آشنای دختری پرسید : کجا می روید مهمان نمی خواهید ؟
آرمیدا بود . او اینجا چه کار می کرد ؟
آرمیدا ، مهدیده خانم را بوسید و بعد دستش را به ظرف ادریس دراز کرد و دست او را فشرد و ماشین را دوری زد و به ظرفم آمد و در حالی که صورتم را می بوسید گفت : من فکر کردم شما به خانه خودتان رفته اید آمده بودم تا هدیه ای که با خودم آورده ام را به خاله بدم و مثل این که بد موقع آمده ام . بیرون می رفتید ؟
ادریس خندید و گفت : بله بیرون می رفتیم شما هم برو بعدا بیا .
عمارخان با تحکم گفت : ادریس؟
رو به آرمیدا گفت : ادریس شوخی می کند .
مهدیده خانم با خنده تلخی که به لب داشت گفت : نه عزیزم ما جایی نمی رفتیم به خانه بر می گشتیم .
آرمیدا دختر بدذاتی به نظر نمی رسید و با ادب و موقر بود اما با ادریس شوخی می کرد ، بلند می خندید با وجود او حضورم برای ادریس کم رنگ شده بود و ساکت به آنها نگاه می کردم .
آرمیدا با تعارف مهدیده خانم برای غذا ماند و هنگام غذا خوردن از این که می دیدم او به ادریس نگاه می کند و ادریس برای او غذا در بشقابش می ریزد بی اشتها می شدم و با غذایم بازی می کردم تا خدمتکار که تا به حال او همکلام نشده بودم آمد و با آن اندام کوتاه و لاغرش به تندی میز را جمع کرد و در حالی که نگاه دلسوزانه ای به صورتم می کرد رفت . حدس زدم او باید سمانه باشد .
همه محو صحبت ها جذاب آرمیدا شده بودند و به آرامی به آشپزخانه رفتم . آن زن همه ظرف ها روی هم چیده بود و کوهی از ظرف های نشسته مقابلش درست کرده بود .
- خسته نباشی .
زن متعجب به ظرفم برگشت و تشکر کرد .
اجازه می دهید کمکتان کنم .
- نه اصلا خانم بفهمد من را اخراج می کنند .
برای خودم چای ریختم و روی صندلی نشستم . سمانه معترض اما ملایم گفت : خانم چرا اینجا نشسته اید ؟
- چرا ؟
- خب اینجا جای مناسب شما نیست .
- مگر من با شما فرقی می کنم ؟
- نه خانم
- اسم من نادیا است .
- بله خانم من هم سمانه هستم و سال های زیادی است در این خانه کار می کنم .
- سمانه خانم شما چرا موقع جمع کردن میز غذا من را آن طوری نگاه کردید ؟
- من قصدی نداشتم خواهش می کنم ناراحت نشوید وبه مهدیده خانم شکایت نکنید
- چرا باید چنین کاری بکنم ؟
- نادیا خانم من شما را دوست دارم اما وقتی مهدیده خانم دیشب گفت که شما حالتان خوب نیست نگرانتان شدم و امروز هم وقتی دیدم تان باز هم نگرانتان شدم . من نمی دانم این آرمیدا اینجا چه می خواهد . حتما آمده تا زندگی شما را برهم بزند .
- انگار از حرفی که زده بود پشیمان شد ، انگشتش را با دندان گار گرفت و شروع به شستن ظرف ها کرد .
- من خودم همه چیز را در مورد ادریس و آرمیدا می دانم .
- سمانه به ظرفم برگشت و با تعجب نگاهم کرد وپرسید : همهچیز را ؟
- بله همه چیز را می دانستم .
- پی چرا این کار را کردید وقتی می دانستید آرمیدا از ادریس طلاق گرفته و هر لحظه برای گرفتن انتقام و به هم ریختن زندگی تان بر می گردد .
- استکان چای از دستم رها شد و هزار تکه شد .
- سمانه به طرفم دوید و پرسید : چی شد خانم ؟
- هیچی استکان را درست روی میز نذاشتم .
- مهدیده خانم به آشپزخانه آمد و با عصبانیت داد کشید : حواست کجاست مدام ظرف ها را می شکنی .
- سمانه نگاهم کرد و گفتم : معذرت می خوام مهدیده خانم من استکان را بد روی میز گذاشتم .
- مهدیده خانم که تازه متوجه ام شده بود با لبخند نگاهم کرد و گفت : عزیزم اشکالی ندارد فکر کردم باز شمانه بی احتیاطی کرده .
- ادریس بلند خندید و گفت : سمانه تو هم ناراحت نباش مادرم منظوری نداشت .
- ادریس از کنار در به آشپرخانه آمد و گفت : نادیا تو اینجا چه کار می کنی ؟ من فکر کردم که به اتاقت رفته ای .
- نه شما مشغول صحبت با آرمیدا خانم بودید من آمدم اینجا نا کمی کمک این خانم کنم اما او نگذاشت و می خواستم چای بخورم که استکان را از روی میز انداختم .
ادریس به حالت مسخره ای گفت : تو کمک شمانه کنی ؟ خوب شد که نگذاشت وگرنه همه ی ظرف های مادرم را می شکوندی .
مهدیده اخنم دستش را دورم حلقه کرد و گفت : فدای عروسم اما نادیا جان تو نباید این جا کار کنی . من خودم هم کار نمی کنم .
ادریس کسی را پیدا نکرده که کارهایتان را کند .
- نه هنوز اما نادیا خوب از عهده کارها بر می آید . نادیا را استخدام می کنم .
- ادریس تو که خودت هر شب ظرف هایت را می شوری چرا از کار من تعریف می کنی . ؟
- ادریس لب به دندان گزید و گفت : قرارمان یادت رفته نادیا ....
- نه آقا یادم نرفته .
- مهدیده خانم مشکوک پرسید : چه قراری ؟
- این نادیا خانم نباید در مورد کارهای من به شما اطلاعات بدهد من می ترسم شما هم بخواهید در کارهایی که در خانه انجام می دهم اینجا هم انجام دهم .
- مثلا چه کار هایی ؟
- نه دیگر این یک راز است .
عمارخان با صدای بلند ما را صدا کرد به پذیرایی برگشتیم آرمیدا با ناز بلند شد . بسته های کادو را برداشت و کنار مهدیده خانم نشست و گفت : دوست دارم اول هدیه شما را بدهم خاله جون این یک سینه ریز مروارید اصل است که خودم برایتان انتخاب کردم و امیدوارم خوشتان آمده باشد . عمارخان شما هم همیشه دتبال یک پیپ می گشتید که از بهرتین چوب باشد و ابن بهرتین بهترین هاست . ادریس من تو را هم فراموش نکردم و برایت انگشتری اورده ام از جنس عاج فیل که براق شده است . آرمیدا بلند شد و به سمت ادریس رفت جعبه انگشتر را به دست او داد و سرجایش نشست و گفت : نادیا جان ببخشید من هدیه ی شما را گذاشتم تا برایتان به خانه تان بیاورم نمی دانستم که شما اینجا هستید .
- نه آرمیدا خانم من از شما هدیه نمی خواهم چون خودم بزرگ ترین هدیه را از خانواده ی صامت گرفته ام که ارزشش برایم خیلی زیاد است و بهرت ازآن هدیه هم نمی توانم پیدا کنم .
- آرمیدا اخمی به ابرویش داد و پرسید : چه جالب آنها به شما چی دادند به هم بگو تا یاد بگیریم و برای دیگران بخریم .
- هدیه ی من ارزش مال ندارد هدیه ی من ادریس است که از خانواده او گرفتم و از انها متشکرم که همسر من را اینطوری با ادب و مهربان تربیت کردند . همه با دهان باز نگاهم می کردند و ادریس دستش را دور شانه ام حلقه کرد و کمی فشرد /.
- احساس کردم سمانه خانم با نگرانی از کنار در نگاهم می کند .
- عمارخان نگاه قدر شناسانه ای کرد و گفت : دخترم تو هم خیلی باشخصیت هستی با این که می دانی ادریس و آرمیدا .....
- آرمیدا میان حرف عمارخان پرید و گفت : یعنی ادریس به نادیا خانم گفته که ما با هم ....
- با آرامش گفتم : می دانم که شما با هم عقد بودید .
- آرمیدا با دهان باز نگاهم کرد و گفت : و تن به این ازدواج دادی ؟
- من به این ازدواج تن ندادم بلکه با علاقه ی فراوان با او ازدواج کردم .
- خوشحالم ادریس لایق این عشق هست .
- من هم فکر می کنم شما لایق یک عشق آسمانی هستید و به زودی ان را پیدا می کنید .
آرمیدا بلند شد و به سمت مهدیده خانم رفت و او را بوسید و به سمت در رفت و خداحافظی کرد بعد از بدرقه او ، مهدیده خانم برشگت و روی مبلی نشست و گفت : نادیا تو از کجا می دانستی که ادریس او با هم عقد کرده اند ؟
سایه سمانه خانم کنار در این پا و آن پا می کرد . مهدیده خانم ما قبل ازدواج برای تحقیق به خیلی جا ها رفتیم و از به هم خوردن عقد ادریس با خبر بودم .
سمانه خانم باظرف میوه وارد اتاق شد و نگاه تشکر آمیزی به من کرد و رفت که از نگاه ادریس مخفی نماند .
سمانه امروز تحویل نمی گیری ؟
نه ادریس خان کمی کار دارم .
ادریس شانه ای بالا انداخت و گفت : پس برو به کارهایت برس .
ادریس تو فکر نمی کنی که با سمانه خانم درست صحبت نمی کنی ؟
به نظر تو باید چه کار کنم ؟
او را سمانه خانم صدا کن او از مادر تو هم بزرگ تر است .
من عادت کردم او را سمانه صدا کنم اما به خاطر تو که امروز من را در برابر آرمیدا سر بلند کردی از این به بعد او را سمانه خانم صصدا می کنم .
- مهدیده خانم چشمانش را تنگ کرد و گفت : چیه باز آرام حرف می زنید ؟
- هیچی کمادر اینجا کلاس تربیت و اخلاق است .
عمارخان خندید و گفت : ما را هم ادب کنید .
- نادیا شروع کن در اول ، سمانه را سمانه خانم صدا کنید .
- ادریس خجالت بکش من فقط این درس را به تو که از او کوچک تری گفتم .
- ادریس با خنده گفت : من از خیلی ها کوچک ترم .
عمارخان ساکت نگاهم کرد و زیر بار نگاهش شکستم برای خلاصی از ان گفتم : ادریس برویم .
- کجا نادیا .
- برویم خانه خودمان مهدیده خانم اگر اجازه بدهید ...
- عمارخان محکم گفت : نه نادیا می خواهم که شما باز هم اینجا بمانید .
- ناچار گفتم باشه .
کلام عمارخان چنان محکم بود که نتوانستم مقبل او حرف دیگری برای مخالفت بزنم .
ادریس گفت : اگر ناراحتی برویم اتاق من .
نه ناراحت نیستم و ....
- نادیا به خاطر نگاه های من می خواهد به خانه برود .
- نه عمارخان اینطوری نیست . گادریس متعجب پرسید : شما چرا نادیا را نگاه می کردید ؟ به تو ربطی ندارد او عروس من است عروسی که از دیدن او سیر نمی شوم و دلم می خواهد برای همیشه در کنار ما بماند .
- چرا پدر ؟
- عمارخان خندید و گفت : بلند شو برو تا آن روی من را بالا نیاوردی .
- ادریس جدی بلند شد و گفت : نادیا بلند شو برویم .
- کجا ؟
- طلاقت بدهم نادیا بلند شو زودباش .
- چه کار کنی ادریس حالت خوبه ؟

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
- تو داری من رو از خانواده ام می گیری . عمارخان سیبی از ظرف میوه برداست و به سمت ادریس پرتاب کرد و گفت : زود از جلو چشمم دور شو تا سراغت نیامدم .

ادریس از پله ها بالا رفت و سیب را از بالا به طرفم پرتاب کرد که محکم به سرم خورد و روی زمین افتاد .

عمارخان جنان فریادی کشید که از ترس کمی خودم را عقب کشیدم .

- دختر تو چرا می ترسی ؟

- تا به حال چنین فریادی نشنیده بودم .

- این فریاد نبود ، نعره است . مگر پدر تو سر برادرهایت نعره نمی کشد ؟

- نه

ادریس از ان بالا خندید و به اتاقش رفت .

عمارخان به آرامی شروع به خندن روزنامه اش که از صبح نیمه مانده بود کرد و مهدیده خانم همانطور نشسته بود خوابش برد .

عمارخان بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و گفت : نادیا جان می خواهی برو به اتاق ادریس ...

0 نه عمارخان من همین جا رحتم . اجازه می دهید روی صندلی تان بشینم .

البته برو .

وقتی روی صندلی گهواره ای نشستم احساس کردم آرامش خاصی دارد و می توانم همه جای خانه را از روی آن ببینم . آن قدر آن صندلی عقب و جلو رفت که چشم های گرم شد و روی آن خوابیدم و با دل ضعف شدیدی بیدار شدم .هیچ کس در سالن پذیرایی نبودو خانه در سکوتی عمیق فرو رفته بود به آشپزخانه رفتم اما کسی انجا نبود انگار همه بیرون رفته بودند و من در ان خانه تنها بودم و با صدای بلند ادریس را صدا زدم اما اثری هم از او نبود و بار دیگر او را بلند تر صدا کردم ادریس سراسیمه از اتاقش بیرون آمد .

- چیه نادیا ؟

- هیچی .

- پس چرا من را آن طوری صدا کردی ؟

- فکر کردم تنها هستم . عمارخان و مهدیده خانم کجا هستند ؟

- این جا در اتاق من هستند .

- سمانه خانم کجاست ؟

- او به خانه شان رفته است بیا بالا ما به خاطر تو به اینجا امده ایم تا بیدار نشوی .

- نه همین جا می مانم .

عمارخان از کنار ادریس رد شد و از پله ها پایین آمد و به دنبال او مهدیده خانم در حالی که لبخند پهنی تمام صورتش را پوشانده بود راهی شد .

ادریس گله مند گفت : نادیا بیدار شد و من دوباره فراموش شدم .

پشت چشمی نازک کردمو گفتم . حسودی موقوف ادریس بیا پایین .

چشم خانم من الان خدمت می رسم .

شب آرام و دلپذیری بود و آخر های شب با ماشین هایمان به خانه خودمان برگشتیم .

ادریس صبح زود از خانه بیرون رفت و نیمه های شب برگشت دوباره زندگی مان حالت یکنواختی به خود گرفت . با نظافت خانه خدوم را سرگرم می کردم و شب خسته از آن همه کار که تمامی نداشت به خواب می رفتم و ادریس اگر غذا نخورده بود برای خودش غذا می رخید و ظرف هایش را می شست . این وضعیت تا دو ماه ادامه پیدا کرد و مهمانی رفتن هایم به خاطر دیر آمدن ادریس به عصر نشینی های کوتاه تبدیل شده بود دلم هوای مهشید را کرده بود اما می ترسیدم به دیدن او بروم و ادریس من را ببیند و شروع به بدخلقی کند . دلم را به دریا زدم و یک روز صبح به دیدن مهشید رفتم ماشین را میان درختان مخفی کردم و مهشید با دیدنم لبخند زد و سرش را تکان داد .

از دیدن آن صحنه ذوق او را در آغوش گرفتم و او باز خندید .

- مهشید تو یک آدم فوق العاده ای ، چه طور سرت را تکان می دهی و می خندی ؟

- مهشید چشمکی زد و قطرات اشک از گوشه چشمش پایین چکید و ان را با دست پاک کرد . از ذوق اشکم بی اختیار شروع به ریختن کرد و مهشید را بوسیدم . صدای خنده ی ادریس در تمام سالن آسایشگاه پیچید و می دانستم دیدن من در اینجا یعنی دردسر ، به مهشید نگاهی کردم ، دستم را روی بینی ام به نشان سکوت گذاشتم و زیر تختش مخفی شدم .

- پا های ادریس وارد اتاق شد و کنار مهشید نشست .

- ادریس با ذوق گفت : سلام مهشید جان تو چرا گریه کردی ؟ .... امروز کلی برایت خبر مهم آورده ام . ادریس انقدر حرف زد کخ خسته شدم و در آخر با یک خداحافظی ساده از مهشید جدا شد و رفت . به سختی از زری تخت بیرون آمدم و چند نفس عمیق کشیدم و گفتم : این برادرت چقدر حرف می زند .

- مهشید خندید و سری را تکان داد .

- - مهشید امیدوارم دفعه ی بعد که به دیدنت می آیم تو را در حال راه رفتن ببینم . این آقای صات تمام وقت من را گرفت ، حتما تعجب می کنی که من چرا با دیدن او مخفی شدم آخه او آدم بداخلاقی است که نمی گذارد من به دیدنت بیایم او تو را فقط برای خودش می خواهد . اما من از او زیرک تر هستم و باز هم به دیدنت می آیم فعلا خداحافظ .

- مهشید دستم را محکم فشرد و از آسایشگاه بیرون آمدم و به سمت ماشینم رفتم اما لاستیک ماشینم کم باد شده بود صندوق عقب را باز کردم و زاپاس را به سختی بیرون آوردم و با حرص به آن نگاه کردم من که نمی توانستم آن زاپاس را عوض کنم . اما چاره ای نبود پس دست به کار شدم .

- کمک می خواهید خانم ؟ در حالی که به سمت آن مرد بر می شگنم گفتم : لاه آقا ممنون می شوم .

- ادریس دستش را به کمرش زده بود و با ابرو های درهم کشیده نگاهم می کربد .

- تو ایمجا چه کار می کنی ؟

- آمده ام تا مهشید را ببینم .

- پس آن فرشته ای که هر روز در حال کمک به مهشید است و برایش کادو می اورد تو هستی ؟

- نه من نیستم من از وقتی که از مسافرت آمده ایم تازه امروز به دیدن او آمده ام . ادریس مهشید دست و سرش را تکان می دهد .

- می دانم اما پدر و مادرم چیزی نمی دانند تو هم چیزی به آنها نگو .

- چرا ؟ مگر آنها خوشحال نمی شوند ؟

- من نمی خواهم انها به حرکت کردن کامل مهشید امیدوار باشند و اگر او در همین حد بتواند حرکت کنند آنها دوباره ناراحت می شوند .

- ادریس تو در این مدت کجا بودی ؟ چه کار می کردی ؟ حال آن دختر خانم معصوم چطور است ؟

- حالش خوب است نادیا من در این مدت خیلی کار عقب افتاده داشتم اما فردا زودتر به خانه می آیم .

ادریس سرگرم تعویض لاستیک ماشینم بود که از او دور شدم و به سمت ماشینش رفتم کنار یکی از چرخ ها نشستم و با آن را خالی کردم . مطمئن بودم که ادریس ماشین من را کم باد کرده بود حقش بود که همان بلا را سر خودش بیاورم . کار ادریس که تمام با سرعت از انجا دور شدم و تصور چهره او برایم خنده آور بود زمانی که از تعجب و خشم دهانش باز می ماند . نیمه های شب بود که ادریس امد جلوی تلوزیون نشیته بودم و به صفحه آن چشم دوخته بودم که فریاد کشید : نادیا .

من اینجا هستم .

- کی ماشین منو پنچر کرد ؟

- همان کسی که ماشین من را پنچر کرد .

- اما من ماشین تو را پنچر نکردم .

- دورغ نگو ادریس اگر کار تو نبود پس از کجا جای ماشین من را فهمیدی و به طرف آمدی .

- نادیا تو یک احمقی و از سر ندانستن من را در مشکل بزرگی انداختی من بعد از ان که از اتاق مهشید بیرون آمدم پیش دکترش رفتم و بعد تو را دیدمکه از آسایشگاه بیرون امدی دنبالت آمدم .

- حالا چرا این همه عصبانی هستی ؟

- تو هم اگر بدون لاستیک اضافه در یک محیط دور گیر بی افتی از من هم بدتر عصبانی می شوی . تو فکر نکردی که شاید من صبح لاستیک ماشین را عوض کرده باشم و دیگر لاستیک زاپاس نداشته باشم .

- ادریس تو خیلی داد و فریاد می کنی ، من حوصله ندارم لطفا آرام باش .

ادریس از لحن بی تفاوتم حرصش در آمد و محکم با مشت به شیشه کنار پنجره کوبید و به اتاقش رفت .

از کارم پشیمان شدم ادریس به من کمک کرد و من او را آزار داده بودم قطره های خون همراه شیشه های خر شده در اطرف ریخته بود مثل آدم های گیج نشسته بودم و نمی دانستم چه کار کنم که از اتق ادریس صدای افتدن چیزی بلند شد . با عجله پله ها را بالا رفتم و در اتاق را باز کردم ادریس کنار تختش افتاده بود و با دیدنم لیوانی که کنارش بود را دستش گرفت و داد کشید از جلوی چشمم گم شو و زمانی که از اتاقش بیرون آمدم لیوان را پشت سرم به در کوبید .

تا به حال او را آن طور عصبانی ندیده بودم .در اتاقم بودم که ادریس از خانه بیرون رفت . خیلی نگران بودم و دلهره آرامم نمی گذاشت و وقتی دلم می گفت او کنار آن دختر است حالم دگرگون می شد . بیاد می فهمیدم که ادریس کجا رفته و با چه کسی در ارتباط است که اگر من خودم را برای او قربانی کنم او بی توجهی می کند . بنابراین تصمیمم را گرفتم اما نمی دانستم که باید این تصمیم را چگونه عملی کنم و مدت زیادی در این باره فکر کردم . باید به بهزیستی که مهشید در آن بود می رفتم و از آنجا محل ادریس را پیدا می کردم صبح روز بعد دومین روز غیبت ادریس بود از خانه با تردید به سمت بهزیستی رفتم و با دیدن ماشینش دلهره عجیبی پیدا کردم . دستانم روی فرمان می لرزید و انقدر عصبی و مضطرب بودم که انگار قرار بود در بزرگترین دادگاه زندگیم محاکمه شوم . ماشین را پایین تر از ماشین ادریس متوقف کردم و منتظر او نشستم . ساعتی گذشته بود و حسابی کلافه شده بودم . دلم می خواست می توانستم به دیدن مهشید بروم و بفهمم ادریس برای او از چه صحبت می کند که ادریس با موهای به هم ریخته و لباس های تقریبا نامرتب با قدم های شل و بی جان به سمت ماشین رفت و قبل از ان که سوار شوم با لبه ی آستین دستش که پارچه ای سفید آن را بسته بود عرقش را پاک کرد . ماشین ادریس به آرامی در خیابان حرکت می کرد و با فاصله او را تا رسیدن به محل کارش تعقیب کردم و مابقی روز در انجا له انتظارش نشستم از طولانی شدن انتظارم در ماشین نیمه خواب بودم که ادریس از ساختمان سفید چند طبقه در حالی که کتش روی دستش انداخته بود بیرون آمد . سوار ماشینش شد و تا ، تاریک شدن کامل هوا در خیابان ها چرخید بعد کنار پاکری ایستاد و چراغ های اتوموبیلش خاموش شد . چند ساعتی بعد به این امید که شاید با آن دختر قرار داشته صبر کردم انگار ادریس می خواست شب را در ماشین همانجا بخوابد . در حالی که نگاهم به او بود به آرامی از کنارش گذشتم به خانه که رسیدم در و دیوار خانه برایم غریب بود از تصور این که قرار بود تنها در ان خانه بخوابم احساس وحشت کردم . اما چاره ای جز تحمل نبود برای غلبه بر این ترس مدام به خودم دلداری میدادم که ادریس مثل همیشه در اتاقش است و خوابیده کمی غذا خوردم و به اتاقم رفتم و ساعت را برای صبح کوک کردم تا خستگی زیاد باعث نشود که خواب بمانم . برای دیدن دختر رویایی ادریس لحظه شماری می کردم پیش خودم چهره های مختلفی از آن دختر مجسم می کردم تا زمانی که او را همراه ادریس دیدن قلبم از نایستد . از این که ادریس شب را بیرون در ان وضعیت می گذراند ناراحت بودم . دلم می خواست او را به بهانه ای به خانه برگدانم . صدای مادرم در گوشم پیچید که قبلا می گقت : زن برای داشتن مرد در کنار خود باید از خیلی دلخوری هایش صرف نظر کند و از حق خود بگذرد . اما اگر این کار را می کردم نمی توانستم دختر مورد علاقه ی ادریس را ببینم . با صدای زنگ ساعت بیدار شدم با عجله به جایی که ادریس بود رفتم اما او رفته بود و دست از پا دراز تر به خانه برگشتم تازه به خانه رسیده بودم ، در آشپزخانه به ادریس فکر می کردم که ادریس آمد و به اتاقش رفت . از آن به بعد بازی ما شروع شد تا زمانی که مطمئن نمی شدم او به اتاقش نرفته من هم در اتاقم می ماندم . بعد از او بیرون می امدم . برایم میل روحی سرگردان بود که باید در خانه از او فرار می کردم . در کتابخانه کتاب ها را مرتب می کردم که ادریس در را باز کرد به آرامی روی صندلی نشست . او من را ندیده بود ، با اشتیاق زیادی او را نگاه می کرده و تمام دلتنگی هایم را برطرف کردم . در حالی که دور دستش پارچه ای سفید پیچیده بود ، بی حوصله کتابی را ورق می زد . گاهی چند صفحه از ان را می خواند و دوبارهه چند ورق پشت سرهم می زد یکی از کتاب ها را عمدا انداختم با صدای برخورد آن به زمین ادریس به طرفم برگشت . سریع نگاهش را دزدید و با صندلی چرخید و پشتش را کرد . کتاب را از روی زمین برداشتم سرجایش گذاشتم و از کتابخانه بیرون آمدم .

ادریس به دنبالم از کتاب خانه بیرون آمد سریع شروع به بالا رفتن از پله ها کرد . آنقدر عجله داشت که پایش روی یکی از پله ها سر خورد و نزدیک بود پایین بفتد . بی اختیار شروع به خندیدن کردم که نگاه تیزی بهم کرد . برای فرار از آن به آشپزخانه دویدم هنوز می خندیدم که ادریس آمد و لیوانی آب برداشت و ان را یکجا سر کشید .

نمی توانستم خودم را کنتارل کنم درحالی که با دست خنده ام را پنهان می کردم به او نگاه کردک با عصبانیت دستم را کشید و داد زد : به چی می خندی .

رویم را برگرداندم و گفتم : به تو ربطی نداره .

- تو به من می خندی ؟

- نه یاد دوستم افتادم به خاطر او می خندیدم .

ابرو هایش را در هم کشید و همان طور که نگاهم می کرد از دیدن آن چهره که دوستم داشتم دوباره شروع به خندیدن کردم .

ادریس با حرص به اتاقش رفت که گفتم : مواظب پله ها باش.

باز پاییش به لب پله ها گیر کرد مکثی کرد ، بعد با عجله پله ها را بالا رفت و در اتاقش را محکم بهم کوبید .

صدای خنده ام تمام خانه را گرفته بود . ادریس از بالای پله ها نگاهم کرد و گفت : دیوانه ها هم در دیوانه خان اینطور نمی خندیدند .

- مگر تو در دیوانه خانه بودی که بینی چه طور می خندند . ؟

- نه نبودم اما الان یکی از آن دیوانه ها اینجاست که با صدای بلند خنده اش آرامش من را برهم زده .

- مگر خبر نداری دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید .

- ادریس دوباره به اتاقش رفت در را ممحکم تر از قبل بهم کوبید .

- برای خودم کمی غذا آماده کردم که روغن آن به لباسم پاشید وقتی کارم تمام شد برای تعویض لباس هایم به اتاقم رفتم . وقتی به آشپزخانه برگشتم از غذا ها خبری نبود و بشقاب خالی روی میز بود .

- ادریس غایم را خورده بود ان هم در آن مدت کم .

- با صدای بلند ادریس را صدا زدم . با قامت لندش روی پله ها ایستاد .

- کی به تو اجازه داد غذای من را بخوری ؟

دستش را روی شکمش به حالت چرخشی کشید و گفت : خب اینجا دیوانه خان است و دیوانه ها هر کاری که می خواهند می کنند .

بعد دستش را به نشانه موفقیت بالا برد و با خنده به اتاقس رفت .

باید کاری می کردم. ادریس دلش می خواست با من بازی کند و من هم منتظر فرصت مناسبی بودم . روز بعد که ادریس در کتابخانه بود غذای مفصلی درست کردم ، مقداری در ان دارو ریختم . ان را روی میز گذاشتم ، با گوشی ام شماره خانه را گرفتم و به بهانه جواب دادن تلفن از آشپزخانه بیرون رفتم وقتی برگشتم ادریس غذا ها را برده بود نقشه ام گرفته بود . ساعت بعد ادریس به سمت دستشویی دوید تا از ان بیرون می آم دوباره بر می گشت .

از بالای پله ها پرسیدم حالت خوبه ؟

بله عالی هستم .

پوزخندی زدم و چیزی نگفتم . حقش بود از کارم احساس رضایت می کردم .

ادریس از پایین صدایم کرد و گفت : تلفن مادرت است .

پله ها را چندتا یکی کردم به سمت گوشی دویدم مدت زیادی بود که با او صحبت نکرده بودم وقتی گوشی را کنار گوشم رفتم صدای بوق آن را شنیدم صدای خنده ی ادریس بلند به درغو شروه به احوال پرسی کردم و شماره خانه پدرم را گرفتم از آشپرخانه بیرون آمد زمانی که دید من با تلفن صحبت می کنم گوشی را از دستم گرفت و گفت : اول دیوانه خانه ؟

یک باره سرخ شد و شروع به احوال پرسی با پدرم کرد و کمی بعد در حالی که با دستش به پیشانی اش می کوبید به آشپزخانه رفت .

ادریس برای خودش اب میوه آماده کرده بود و در یخچال دنبال یخ می گشت لیوان را برداشتم آن را یک جا سر کشیدم . به کتابخانه رفتم و در ان مخفی شدم .

نادیا نادیا کجایی ؟ بیا مادرت می خواهد با تو صحبت کند .

از کتابخانه با احتیاط بیرون آمدم و گوشی را از دست ادریس گرفتم .

جمعه 20 مرداد 1391 - 19:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
سلام مادر

مادر با دلخوری گفت : نادیا این چه حرفی بود که ادریس به پدرت زده مگر تو با او چه رفتاری کردی که او فکر کرده تو در دیوانه خانه بزرگ شدی ؟

نه مادر من و ادریس شوخی می کردیم من مثلا داشتم به دیوانه خان زندگ می زدم که بیاید او را ببرد . ادریس به آشپزخانه رفت ، من هم شماره خانه را گرفتم و ادریس که فکر کرد من به دروغ با تلفن صحبت می کنم برای خنده گوشی رو از من گرفت و گفت : الو دیوانه خانه که پدر گوشی را جواب داده بود . باور کنید که این فقط یک شوخی بود . مادر از ظرف ادریس از پدر عذرخواهی کنید . ادریس خیلی ناراحت است و التماس می کند که شما او را ببخشید .

نادیا گوشی رو بده به ادریس اگر شوخی بود او که نباید ناراخت باشد .

- نه مادر ادریس دارد گریه می کند و نمی تواند با پدر صحبت کند او خیلی پشیمان است .

ادریس شکلک در می اورد و مادر اصرار داشت پدر با او صحبت کند . گوشی را به طرف ادریس گرفتم و گفتم : بیا پدرم با تو کار دارد .

ادریس نفس صداداری کشید و به سمت تلفن آمد پایش را محکم روی پایم گذاشت هرچه تلاش کردم نتوانستم پایم را از زیر پایش بیرون بکشم . با انگشت به ادریس کوبیدم او در حالی که با پدر صحبت می کرد سرش را تکان داد و دستش را به نشان صبر کردن بالا برد .

ادریس گوشی را سرجایش گذاشت با تمام توانش پایم را فشار داد و گفت : نادیا هنوز به تو یاد ندادند میان حرف دیگران نپری ؟

لبخند اجباری زدم و گفتم : مگر تو حرف زدن هم بلد هستی و من نمی دانستم .

ادریس که رفت روی زمین نشستم و پایم را در دست گرفتم خودم را تکان تکان می دادم که دوباره با خنده آمد . این ورزش برای تقویت ماهیچ های کمر خیلی خوب است . خنده ندارد تو هم بیا ورزش کن .

- این ورزش برای برطرف کردن درد پا هم خوب است ؟

- پیرمرد تو پایت درد می کند . من می دانستم که تو یک عیبی داشتی که خوانده ات تو را به من انداختند تو خودت نمی توانستی تشکیل زندگی بدهی .

ادریس سرخ شد به اتاقش رفت با سر و صدایی که می امد متوجه شدم او باز می خواهد از خانه بیرون برود سریع آماده شدم به محض بیرون رفتن ادریس به دنبالش برای دیدن آن دختر که فکر می کردم ادریس برای چیدا کردن آرامش پیش او می رود راهی شدم . ادریس از شهر خارج شد و کنار کوهی از ماشین پیاده شد و در حالی که با تلفن صحبت می کرد به گوه نگاه کرد . مثل این که برای دیدن کسی بالای کوه لحظه شماری می کند .به ارتفاع کوه نگاه کردم باید به دنبال ادریس از آن بالا می رفتم .و تکلیفم را با دختری که در ذهن مرد رویاهایم بود مشخص می کردم . با احتیاط پشت سر ادریس شروع به بالا رفتن کردم . ادریس زودتر از من به بالاترین نقطه ی کوه رسیده بود . پشت تخت سنگی مخفی شدم و همانطور که نفس نفس می زدم و استراحت می کردم به او که بی قرار شده بود و پشت سرهم نفس های عمیق می کشید نگاه کردم . ادریس به لبه کوه نزدیک شد و دست هایش را به طرفین باز کرد و شروع به فریاد کشیدن کرد . فریاد هایی جیگر سور که دل سنگ را آب می کرد . آن قدر نعره کشید که صدایش تغییر کرد و دورگه شد . بعد روی زمین زانو زد و دستهایش را چهار ستون بدنش کرد و مثل شیری خشمگین چندین بار فریاد کشید و یمی از دستانش را مشت کرد و روی زمین کوبید و با التماس سرش را رو به آسمان بلند کرد و گفت : چرا ؟ آخر چرا ؟ مگر من با بقیه چه فرقی دارم ؟ مگر من حق شادی ندارم . حق عاشق شدن ندارم ، نباید یک روز خوش داشته باشم ؟ چرا نباید با کسی که دوستش دارم زندگی کنم ؟ چه روز های سختی که داشتم و به امید عشق آنها را پشت سر گذاشتم اما او من را دوست ندارد و به خاطر گناه نداشته ام همیشه حرفی برای تحقیرم دارد و باید مورد بی مهری اش قرار بگیرم. تاوان کدام گناه را پس می دهم ؟ کدام حماقت ؟ کدام اشتباه ؟ من می خواهم مثل بقیه آدم ها زندگی پر محبتی داشته باشم . چرا میان این همه آدم فقط قلب من باید بشکند و چشمانم گریان باشد و مثل پاییز برگ های زندگیم زرشود و به زمین بریزد ؟ پس چرا زنده ام ؟ من می خواهم دوستم داشته باشد ، خواسته بزرگی است ؟ آخر من هم نفس می کشم و راه می روم . قلبم باز به خاطر او شروع به تپیدن کرده و رنگی گرفته . چرا باید این رنگ سیاه باشد و من به خاطر او نفس بکشم ؟ از عشق بیزار شدم از خودخواهی های او بیزار شدم . این همه سهم من از زندگی بود ؟ این جوانی من است ؟ نگاه کن جوان هستم اما کوله بارم فقط غم و تنهایی است .

ادریس با هق هق در گریه اش ادامه داد : به کی شکایت کنم که شاد در زندگی ام آرامشی به وجود آورد ؟ چرا باید زیر نگاه و سکوت سسنگین دیگران خرد شوم و حتی برای سکوت شان جوابی نداشته باشم .

شانه های ادریس شروع به لرزیدن کرد و به حالت سجده سرش را روی سنگها گذاشت و با صدای بلند شروع به آه کشیدن کرد و میان گریه هایش گفت : من لیاقت هیچ کدام از این ها رو ندارم ؟ این سرنوشت است یا بازی غم انگیز که باید در شکنجه کند زمان زجر بکشم و منتظر جدایی از کشی باشم که قلبم را برای همیشه به او سپردم . آخر چرا باید تنها بمانم .و با غم زندگی کنم .

ادریس ساکت شد اما صدای گریه اش در فضا پیچیده بود و چندبار منعکس می شد و اه های سوزناکش تمامی نداشت اشک هایم را که بی اختیار سرازیر شده بود پاکرکردم . و به اطراف نگاهی انداختم . همه چیز زیبا و تمیز بود . و فکر می کردم با دراز کردن دستم به سوی آسمان آبی می توانم آن را در چنگم بگیرم و مثل پرنده ای پرواز کنم . ادریس بهترین جا را برای پیدا کردن آرامش انتخاب کرده بود و می دانست این سنگ ها و آسمان محرم اسرارش هستندو غم هایش را حفظ می کنند وقتی به ادریس نگاه کردم او رفته بود به مسیر برگشت نگاه کردم . ادریس نیمی از راه را پایین رفته بود . به آرامی و با ترس از راهی که به نظر غیرممکن می امد پایین رفتم . هنگام بالا آمدن این ترس را نداشتم و برای برگشت بع مشکل برخورد کرده بودم . با استرش پاهایم را روی تخته سنگ میگذاشتم گاهی پایم از روی آنها سر می خورد و چند لحظه ای بی حرکت می ماندم . زمانی که دیدم ماشین ادریس که از آن فاصله کوچک شده بود دور شد اضطرابم بیشتر شد و روز به آخر می رسید که موفق شدم و به پایین کوه برسم. به خانه برگشتم . با خستگی به اتاقم رفتم و بی طاقت خودم را روی تخت انداختم صبح روز بعد ادریس به خانه بازگشت و با عصبانیت از کنارم که روی پله ها نشسته به اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید ساعتی بعد عمارخان به بهانه خرید به خانه مان آمد بعد از احوال پرسی کناری نشست و پرسید : ادریس کجاست ؟

در اتاقش است .

با صدای بلند ادریس را صدا کردم اما او فکر می کردم که من قصد فریبش را دارم هرچه ثدا کردم جواب نمی داد ناچار به اتاقش رفتم و او کلدان گلی را در دستش گرفت و گفت : تا سه می شمارم اگر نرفتی پرتاب می کنم .

ادریس پدرت پایین منتظر توست .

من گول نمی خورم 1....2....3

گلدان را پرت کرد به دیوار خورد و تکه تکه شد .

- نیا به جهنم اما حق نداری وسایل خانه را بشکنی .

در را محکم بهم کوبیدم و از پله ها پایین امدم .

با خنده گفتم : خب عمارخان چه خبر ؟ چرا در این مدتی که ما ازدواج کردیم مهدیده خانم به دیدن ما نیامده . من خجالت می کشم از بس که مزاحم شدم . الان هم کلی تعجب کردم که شما به ما افتخار دادید و به اینجا آمدید . همه یشه فکر می کردم که شما مارا لایق نمی دانید .

نه نادیا جان ما از دیدن تو خوشحال می شویم اما این خانه برای ما غیر قابل تحمل است . همه جای این خانه نشانی از یاسین دارد و مهدیده با آمدن به این جا تا جند روز غمگین است . تو هنوز هم با ادریس مشکل داری ؟

نه نه باور کنید .
نادیا ؟

بله عمارخان ادریس خیلی بداخلاقی می کند شب ها دیر به خانه می اید و گاهی هم اصلا به از خانه بیرون نمی رود . البته من هم در این امر مقصر هستم دلم می خواهد جواب حرف ها و کار های بد ادریس را بدهم و او را بیشتر عصبانی کنم .

تو را کتک هم می زند ؟

نه نه مگر او دست بزن هم دارد ؟

نه فقط می خواستم بدانم که تو او را تا چه حد عصبانی می کنی ؟

اما همیشه ادریس شروع به دعوا می کند .

- الان چه کار می کند ؟

- تو اتاقشه

- عمارخان بلند شد تا به اتاق ادریس برود ، گفتم : خواهش می کنم به او نگویید من پیش شما درد دل کردم .

نه دختر ، من می خواهم بروم ببینم او چرا پایین نیامده . عمارخان از پله ها بالا رفت در دلم دعا می کردم گوش ادریس را

بگیرد و او را کشان کشان با خود پایین بیاورد تا ادریس از من عذرخواهی کند .

اما صحبت آنها طولانی شد و از سر کنجکاوی ظر شیرینی را برداشتم و به اتاقش رفتم ضربه ای به در زدم .

عمارخان گفت : الان نه نادیا برو پایین .

در دلم غوغا برپا شد .

این خانواده عجیب به نظرم غیرعادی می امدند و سعی می کردند ادریس را برای زندگی ارام نگه دارند و حرف های مخفیانه شان تمامی نداشت . عمارخان آن همه من را دوست داشت چرا نگذاشت وارد اتاق شوم . اهسته صحبت می کردند طوری که صدای شان را از پشت در هم نمی شنیدم .

در سکوت کناری نشسته بودم که عمارخان از پله ها پایین امد و روبه رویم نشست . چشمانش ان برق محبت را نداشت و کمی عصبی به نظر می رسید . عمارخان حال ادریس خوب است ؟

- بله خوب است من امده بودم تا به شما بگویم ارمیدا برای فردا شب شما را به خانه اش دعوت کرده است و اگر دوست نداری به آنجا نرویم .

- من که مخالفتی ندارم عمارخان این به ادریس بستگی دارد من با ارمیدا خانم مشکلی ندارم . و فقط در زندگی با ادریس شکست خورده اما آنها که با هم دشمن نیستند .

- چرا هستند انها با هم دشمنی دارند .

- من تصمیم را به عهده خود ادریس می ذارم .

- آرمیدا آمده تا زندگی تو را از بین ببرد .

- عشق من وادریس بیشتر از این حرف ها دوام دارد که با یک دشمنی آشکار از بین برود .

- تو این حرف را از صمیم قلب می زنی ؟

- عمارخان خب من ... دروغ نمی گویم دوست ندارم ادریس با او دست می دهد و شوخی می کند .

- علت تمام این بداخلاقی هایی که می کنی این است ؟

- من ! من که بداخلاقی نمی کنم این ادریس است که فریاد می کشد و با مشت به شیشه می کوبد لیوان پرتاب می کند گلدان می شکاندو من باید تمام اینها را تحمل کنم . از صبح تا شب این خانه را تمیز کنم ادریس که می آید یه راست به اتاق خوابش می رود تا روز بعد بیرون نمی آید و من را در اتاقش راه نمی دهد . دو روز تمام در خانه مادرم بودم و اصلا نپرسید کجا بودی ؟ من را تنها می گذارد و با دیگران به خوشگذارنی می ورد بدون این که بداند من چه کار می کنم . شما هم اگر باشدی اعتراض می کنید . ادریس اسمش در شناسنامه ی من است اما خودش برای کس دریگری است . ادریس که من را دوست نداشت چرا برایش به خواستگاری من آمدید و او را مجبور به ازدواج کردید .

- ببین نادیا تو هم ادریس را پذیرفتی با همه شرایطش ما تو را مجبور نکردیم که حالا با خشم با من صحبت می کنی .

- بله عمارخان حالا هم پشیمان نیستم اما اریس زندگی را برای خودش سخت می کند . و مظلومانه خودش را کنار می کشد و همه تقصیر ها را به گردن من می اندازد .

- کی به تو گفته که ما تو را مقصر میدانیم .

- وقتی می گویید علت این همه بداخلاقی هایی مه می کنی و یا ان نگاه های مردد که به من می اندازید همه نشان از ....

- نه نادیا باور کن .

ساکت به عمارخان نگاه کردم و او سرش را به علامت تایید تکان داد و نفس راحتی کشیدم و گفتم : ما هنوز خیلی جوان هستیم و از این مشکلات برای مان پیش می اید متاسفم اگر بد حرف زدم و کمی تندروی کردم . من و ادریس با هم مشکلمان را بر طرف می کنیم . شما هم بفرمایید میوه و شیرینی بخورید .

عمارخان با صدای بلند ادریس را صدا زد و او با بی حالی از پله ها پایین آمد و کنار پدرش نشست و شیرینی کوچکی در دهانش گذاشت .

- ادریس من چه جوابی بدهم ؟

- در چه مورد ؟

- در مورد آرمیدا به مهمانی او می آیی ؟

- اگر نیایم او فکر می کند که من هنوز به او فکر می کنم و به خاطر قرار از عشق او تحمل رو به رو شدن با او را ندارم .

- نادیا هم مشکلی ندارد و با تو همراه می شود درست است نادیا ؟

- بله عمارخان .

- ادریس تو حق نداری در این مهانی با آرمیدا شوخی کنی و بخندی تو الان یک مرد تاهل هستی و این رفتار در شان تو نیست . من آن روز خیلی ناراحت شدم که تو آن طور با آرمیدا گرم گرفته و نادیا را فراموش کرده بودی .

- من هیج وقت نادیا را فراموش نمی کنم او خودش در صحبت ها شرکت نمی کند . مثل آدم های عقب مانده ساکت می نشیند و ما را تماشا می کند و یا به حای دیگری می رود .

- نمی دانم با اقوامتان در چه موردی صصحبت کنم . تا می فهمم موضوع صحبت چیست آن را عوض می کنند و من می ترسم حرفی بزنم که اشتباه باشد و این طوری آبروی خانواده ی شما را ببرم .

- تو دختر فهمیده ای هستی . ادریس بلند شو کنار نادیا بشین و از او عذرخواهی کن .

- چرا عذر خواهی کنم ؟ چون نادیا هم می خواهد از تو عذرخواهی کند .

عمارخان دستش را مشت کرد و به شوخی به ادریس نشکان داد و ادریس کنار نشست و در حالی که دستش را روی شانه ام می گذاشت گفت : پدر شما ما را نگان نکنید تا ما از هم عذرخواهی کنیم .

عمارخان صورتش را به طرفی گرفت و گفت : نمی توانم شما را تنها بگذارم چون می ترسم دوباره با هم دعوایتان شود .

ادریس لب هایش را به گوشم نزدیک کرد و گفت : - هیج وقت از تو عذرخواهی نمی کنم. و بعد محکم موهایم را کشید . از فرصت استفاده کردم و گفتم : من هم همین طور تو کی هستی که من از تو عذر خواهی کنم و با انگشت در چشم ادریس کوبید م .

ادریس دستش را روی چشمم گذاشت و ناله ای کرد .

- چی شد ؟

- هیچی پدر خاک بی وفا به چشمم رفته و چشمم را می سوزاند .

- پدر من و ادریس دیگر با هم مشکلی نداریم و از لطف شما ممنونیم .

ادریس لبخند تصنعی زد و دستش را از روی چشمش برداشت. عمارخان بعد از این که کلی نصیحتمان کرد رفت .

ادریس هنوز کنار در برای بدرقه عمارخان ایستاده بود که به اتاقم برگشتم .

- نادیا باید هم مثل یک موش در آن اتاق مخفی شوی .

- ادریس مزاحم نشو من می خواهم بخوابم .

- چی شد امشب غذا نمی خوری ؟

- نه می ترسم مثل تو چاق و بداندام بشم .

- همان بهتر که مثل یک چوب خشک باشی و آن طوری راحت تر می شکنی .

- بله اینطوری بهتر است حداقل جنازه ام روی دوش دیگران سنگینی نمی کند و گلی فحش نمی شنوم و مردم پشت سرم خدابیامرز می گویند .

- تو بمیر نادیا من خودم تو را تا گور بدرقه می کنم .

- ادریس دوست داری وقتی مردی من برایت چی خیرات کنم طناب کوهنوردی خوب است ؟ مردم بروند ان بالا و برایت فاتحه بفرستند ؟

- نه چسب زخم بده تا روی انگشتان پایشان بزنند و چند روز در رختخواب بمانند .

- واقعا ادریس آن وقت چند روزی آرام و بی دردسر می توانم راحت بخوابم .

- نادیا من به تو پیشنهاد می کنم وقتی خواستی برای همیشه آرام و بی دردسر بخوابی با خودت تله موش ببر تا موشها و حی.وانات را در آن به دام بیندازی .

- نه ادریس من فکر کردم عکس تو را کنارم بگذذارم تا آنها فرار کنند .

صدای خنده ریز ادریس را می شنیدم و خودم هم خنده ام گرفته بود . حالا اگر تو دلت برای من تنگ می شود چرا بهانه می آوری

- نه ادریس من هر وقت دلم برایت تنگ شد خودم به دیدنت می ایم جهنم و جلوی در ان می ایستم .

- نه این کار را نکن همان یه ذره آبرویی هم که دارم با دیدن تو می رود و همه مردمی که در صف ایستادند داوطلب میشوند و خودشان را در آتش می اندازند .

جوابی برای گفتن نداشتم و ادریس در حالی که می خندید به اتاقش رفت .

صبح روز بعد ادریس هنوز خواب بود که برای خریبد بیرون رفتم زمانی که برگشتم چون فکر می کردم او خواب است آرام از پله ها بالا رفتم . ادریس کنار اتاقم زانو زده بود و از جا کلیدی داخل اتاقم را نکاه می کرد آرام پرسیدم . چیزی می بینی ؟

او هم ارام جواب داد : نه جایی معلوم نیست .

ادریس با چهره جالبی به طرفم برگشت و بعد چهار دست و پا به سرعت به اتاقش رفت و در را بست

عمدا بلند خندیدم .

نزدیک عصر بود که ادریس از اتاقش بیرون آمد و جولی تلوزیون نشست و با پروری گفت : باید قفل در را عوض کنم و یک فقل بزرگ تر بخرم .


نه ادریس چشمانت را به سک چشم پزشکی نشان بده .


خندید و کفت :می خواستم ببینم مرده ای ؟

حالا که اینجا سالم ایستاده ام.

صبح کجا رفته بودی ؟

آرایشگاه و خرید رفته بودم . هرچی نباشه مثلا تازه عروسم باید با ظاهر خوبی وارد مجلس شوم تا آبروی تو پدر و مادرت را حفظ کنم .

نادیا تو به پدرم گفتی من نباید با آرمیدا دست بدهم .

خب من ناراحت می شوم وقتی همراه تو هستم و تو به من کم توجهی می کنی من که سگ تو نیستم در هنگام مهمانی ها با تو وارد شوم و بعد من را رها کنی تا هرکاری دلت خواست کنی اگر چه من و تو ....

بسه نادیا همان حرف همیشگی و تکراری ، کارهای ما به هم مربوط نمی شود .

نه منظورم ان بود که تو باید در مهمانی ها به من توجه داشته باشی .

تو جواب من را ندادی نادیا تو ناراحت می شوی اگر من با آرمیدا یا هز دختر دیگری دست بدهم ؟

بله ناراحت می شوم .

÷س من امشب با همه دختر ها دست می دهم .

من اگر ناراحت می شوم به خاطر خانواده ات است وگرنه به من مربوط نمی شود اما اگر هدف تو ناراحت کردن من است من هم به همان شکل با پسرها و آقایون دست می دهم و با آنها شوخی می کنم .

تو جرات چنین کاری نداری .

رچا دارم ادریس اگر برای تو مهم نیست برای من هم مهم نیست .

تو نمی توانی به پدرم جواب پس بدهی .

من مجبور به جواب دادن نیستم و می توانم در مقابل آنها سکوت کنم . همانطور که کارهای من به تو مربوط نیست به خاننواده ات هم مربوط نیست بلند شو برو آماده باش تا برویم .

ادریس بی تفاوت شانه بالا انداخت و گفت : الان زود است .

تو که نمی خواهی مثل این آدم های بی ادب دست خالی به دیسدن آرمیدا بروی ، هرچه نباشد او برای تو هدیه ای خریده .

خب تو هم من را کادو کن و به آرمیدا بده . مگر نگفتی من با ارزش ترین هدیه دنیا هستم .

مگر دیوانه شدم که آرمیدا را مثل خودم بدبخت کنم و در چاهی بی اندازم که بیرون آمدن از آن محال است .

بگو دلم می خواهد برای خدم نگه دارمت

ادریس من خیلی راحت هدیه ها را پس می دهم فراموش نکردی ؟

تهدید می کنی ؟

نه یادآوری می کنم . من آنقدر ها هم بی منظق نیستم که هر هدیه ای را به این راحتی پس بدهم پس سعی کن هدیه ای باشی که آدم از داشتن ان احساس خوبی داشته باشد نه این که مجبور به پس دادن آن شوم . هر چند تو هدیه ای هستی که شاید به زودی خودت از زندگی ام بیرون بروی و صاحب اصلی ات به دنبالت بیاید .

ادریس بلند شد و گفت : تو اگر این همه به آن دختر فکر نمی کردی بهتر بود .

من خودم را صاحب این خانه و زندگی نمی دانم و حالا که موضوع آن دختر را هم می دانم احساس می کنم که در زندگی یک مزاحم هستم . من با آمدن در این خانه می خواستم استقلال داشته باشمک اما خودت بگو من در این نه ماه که با هم ازدواج کردم چه کاری کردم ؟ شب نشینی ها و گردش ها برای تو بوده و من فقط وقت می کنم که این خانه بزرگ را تمیز کنم و تا خیالم راحت می شود که همه خانه تمیز شده می بینم همه چا باز پر از خاک شده و باید آن را دوباره تمیز کنم این زندگی بود که برایم در نظر داشتی ؟ یک خدمتکار به تمام معنا ؟ من قرار بود که همه جا با تو همراه باشم و به تو افتخار کنم و به ظاهر هسرت بباشم اما تو فقط از محبت کردنت به من این را یاد گرفته ای که دستت را دور شانه ام حلقه کنی . ادریس اگر آن کار هم برایت سخت است دیگر دستت را هم دور شانه ام حلقه نکن و در جمع به طور کامل از من فاصله بگیر اما خواهش می کنم با من مثل یک عروسک که برای نمایش پشت مغازه است بازی نکن . تو می دانی که در این مدت من هنوز آن طور که می خواستم به خانه پدرم نرفته ام و به دیدار های کوتاه آنها دل خوش کرده ام چون هر وقت که به خانه ی انها می روم آنها از من می پرسند که همسرت مجاست و من باید همان جواب مسخره همیشگی را بدهم که او سرش شلوغ است اما واقعیت این است که تو خودت هیچ رقبتی برای دیدار آنها نشان نمی دهی و من نمی خواهم به تو تحمیل که به دیدن آنها بیای .

نادیا من. ...

صبر کن ادریس مهنوز حرفم تمام نشده تو فکر می کنی که من با تو به آن مهمانی ها می آیم خیلی خوشحالم ؟ از دیدن آدمهایی که هیچ نستبی با آنها ندارم ذوق می کنم ؟ نه ادریس من از دیدن پدر و مادرت خوشحال میشوم و مهدیش و بچه و شوهرش را دوست دارم چون آنها را دوست خودم می دانم اما بقیه اقوام تو فقط به همه چیز مثل یک بازی نگاه می کنند و منتظر هستند تا عکس العمل من را ببیند و زیرنگاهشان حلاجی شوم را دوست ندارم . من دوست ندارم وقتی با تو بیرون می آیم تو کنو رها کنی و وقتی می خواهی بزرگ شدنت را نشان بدهی به ظرفم بیای . هیچ کدام از این ها در قرارمان نبود . ما وقتی این قرار را گذاشتیم حوایمان به این مسایل نبودو این میان من هستم که از پاگشایم را رد کرده و از همه عذرخواهی کردم که تو سرت شلوغ است و مشغلا کاریت این اجازه را به تو نمی دهد که به دیدن آنها برویم . نه ماه ادریس نه ماه است که با هم زندگی می کنیم و من باید امشب مثل یک ....

ادریس بی تفاوت گفت : کافیه نادیا دیرمان می شود .

بغضم را قورت دادم و گفتم : برویم .

حرف های من برای ادریس مهم نبود و در ماشین از این که حرف دلم را پیش او زدم پشیمان بودم . ادربیش از ماشین پیاده شد و با سبد گلی وارد کاشین شد و گفت : سلیقه ام چطور است ؟

خوب است حتما آرمیدا از دیدن این گل ها خوشحال می شود .

شاید آنها را میان دخترش خشک کند و تا ابد نگه دارد .

نفس عمیقی کشیدم تا رسیدن به خانه آرمیدا مسیر کمی مانده بود اگر دهانم را باز می کردم حتما دعوایمان می شد .

با ادریس وارد خانه شدیم مهمان زیادی آمده بودند و همه به احتراممان از جای شان بلند شدند آرمیدا با خوشحالی به طرفمان آمد و دستش را به سوی ادریس دراز کرد ادریس مکثی کرد و دستم را در دستش گرفت و گفت : من دستس را در دستم دارم که گرمای آن شعله زندگی ام است و با رها کردن آن شعله زندگیم خاموش می شود .

آرمیدا همانطور که دست را می انداخت گفت : از وقتی ازدواج کردی رمانتیک هم شدی . نادیا تو هم حتما شاعر پیشه هستی .

کار من از شاعر پیشگی هم گذشته .

آرمیدا با لبخند تبلخی گقت : دلم برای تان تنگ شده بود .

ادریس با دست به پشت پنجره و آسمان اشاره کرد و گفت : دل ما هم برایت تنگ شده بود .

آرمیدا به ماه آسمان نگاه کرد و خندید و گفت : ادریس تو هنوز هم آدم مسخره ای هستی .

ادریس دستم را کشید و با هم کاری نشستیم عمارخان و مهدیده خانم با هم صحبت می کردند و ما از انها کمی فاصله داشتیم همه دختر های جوانی که آنجا بودند زیرکانه ادریس را نگاه می کردند و حرفی برای بازکردن سر صححبت می زدند و ادریس با جواب های کوتاه به آنها ساکت شان می کرد . نمی دانم چطور شد که آرمیدا مسیر صحبت را به طبقه بندی افراد کشید و بعد به شکی که برای همه جلب توجه می کرد گفت : نادیا خانم نظر شما چیست ؟

در چه مورد ؟

در مورد افراد درجه دوم ؟

نمی دانم من زیاد در مورد طبقه بندی مردم دقت نداشتم .

نادیا جان تو خودت هم از مردم همان طبقه هستی .

آرمیدا خانم من منظور شما را می فهمم چه می خواهید بگویید

مهدیده خانم با عصبانیت بلند شد و گفت : آرمیدا این دور از ادب است .

عمارخان دست مهدیده خانم را گرفت و او را نشاند و به صورتم نگاه کرد دست ادریس در میان دستانم سرد شد و شروع به لرزیدن کرد دستش را فشردم و به آرمیدا نگاه کردم و گفتم آرمیدا خانم من نمی دانم شما آدم ها را بر چه ملاکی طبقه بندی می کنید اما من آدم ها بر اساس عق و فهمشان طبقه بندی می کنم و ملاک برتری آدم ها را پول نمی دانم .

اما آدم ها با داشتن موقعیت های خوب می توانند به کمال برسند و به نظر من پول نقش مهمی دارد .

اما همه آدم ها بزرگی که به کمال رسیدند ادم های مرفه نبودند انها اگر ثروت داشتند اما خرد نداشته باشند که به جایی نمیرسیدند .

به پدر آرمیدا نگاه کردم و پرسیدم : نظر شما چیست ؟ شما هم مثل دخترتان افراد را درجه بندی می کنید ؟

پدر آرمیدا کمی فکر کرد و گفت : نه من هم با شما هم عقیده هستم . آرمیدا ادامه داد : بله نادیا جان من دارم تاثیر این خرد به دست آورده را در وجود شما می بینم شما هم در سختیی بزرگ شدید این از نوع ثحبت تان که بر علیه من جبهه گرفته اید معلوم است .
نه آرمیدا خانم برعکس این جیزی که شما می گویید من آدم بی منظقی نیستم و خانه پدرم چند خیابان بالاتر از خانه شماست اما اگر پدرم می دانست که میان چه آدم هایی زندگی می کند حتما خانه اش را برای خلاصی از این همسایه های بی عاطفه اش می فروخت و به جایی می رفت که شاید از لحاظ ظبقه بندی شما در ردیف صدم زندگی می کنند چون پدرم هم مثل خودم آدم ها را اسکناس متحرک نمی بیند بلکه انسان هایی می بیند که اگر چچه بی بضاعت هستند اما شرف دارند .

یعنی با شرف نداریم ؟ من فقط نظرم را گفتم و قصد توهین به کسی را نداشتم شما خودتان از من نظر خواستید .

آرمیدا با حرص دندان هایش را روی هم سایید و گفت : ادریس هم از اقوام ما بی شرف هاست پس تو اگر چنین نظری داری تحمل او برایت باید خیلی سخت باید .

اما ادریس مثل شما فکر نمی کند من می دانم که در این جمع هیچ کس ممثل شما فکر نمی کند و همه برای هر کاری که خوب یا بد باشد دلیلی به جز مال و ثروت دارند .

همه با سر حرفم را تایید کردن اما اله ی ادریس که مثل گلوله آتش سرخ شده و چشمانش را بزرگ کرده بود گفت : تو داری نظرت را به جمع تحمیل می کنی . دختر تو تازه در این جمع آمده ای و داری میان اقوام تفرقه ایجاد می کنی.

اما خانم دختر شما بود که من در این صحبت کشاند اگر کسی با نظر من مخالف است می تواند از خودش دفاع کند دختر شماست که اصرار بر فاصله های خانوداگی داردد .

مهدیده خانم رو به مادر آرمیدا گفت : عروسم راست می گوید این دختر تو است که دارد فکر و زندگی همه را زیر سوال می برد .

پدر آرمیدا کمی سرخ شد و گفت : عمارخان به نظر من هردوی اینها راست می گویند آدم ها بدون رفاه به سختی و مقام و دانشی که حقشان است می رسند .

هب این هم خودش لذت بخش است آرمیدا خانم شما هنوز با خانواده عروسم ملاقات نکرده اید پدر عروسم دکتر است و از هر لحاظ نمونه هستند .

آرمیدا راحت و آرام گفت : اما من شندیه بودم که آنها با دیدن شما در روز خواستگاری دهان شان باز مانده بود و دایی عروس خانم گفتند عجیب است که چنین آدم های سرشناسی به خواستگاری نادیا آمده اند .



این بار دست من بود که میان دست های ادریس سرد و بی جان شد . همه ساکت نگاهم می کردند چه قدر خرد شده بودم .

ادریس خنده مسخره ای کرد و گفت : کدام ادم نادان و احمقی چینی حرفی به تو زده ؟ آن روز دایی نادیا با دیدن ما گفت من فکر می کردم این ها آدم های سرشناسی هستند که به خواستگاری نادیا امده اند و ما را همشان خانواده نادیا نمی دانست اما باز نادیا من را پذیفرت و ازدواج کردد .
دریس تو هنوز هم شب ها سقوط می کنی .

از وقتی دست نادیا را شب ها می گیرم در خواب به سمت بالا می روم تا خود آسمان و سقوط می هم نمی کنم .

نادیا ادریس هنوز هم وسط خانه می افتد و شروع به دست و پا زدن می کند .

نه آرمیدا خانم من تا به حال چنین حرکتی از او ندیده ام اما گار چنین اتفاقی برای او ببفند من پشت او می ایستم و نمی گذاشم شوهرم به همین راحتی به زمین بخورد بلکه با شانه هایم برای او تکیه گاه می شوم و او را حفقظ می کنم .

یکی از اقوام ادریس بلند شد و با نارحتی گفت : آرمیدا خانم من اگر می دانستم که می خواهی باعث به هم زدن زندگی ادریس وی هرگز در این مهمانی شرکت نمی کردم و این طور خودم را در مقابل این دختر حقیر نمی دیدم .

بعد رو به همسرو فرزندانش گفت : بلند شوید تا برویم و ما بقی مهمان ها هم به دنبال آنها خداحافظی کردند و رفتند .

ادریس ماهم برویم .

باشه من اصلا نباید به این مهمانی می آمدم .

با بلند شدن ما عمارخان و مهدیده خانم هم بلند شدند و به سردی خداحافظی کردند . در خیابان عمارخان کناری ایستاده بود و مهدییده خانم با خشم به اطراف نگاه می کرد .

ادریس کمی به عمارخان نزدیک شد و پرسید : چی شده پدر چرا در خیابان ایستاده اید .

ماشینم خراب بود الان ماشینی برای برگشت نداریم می خواستم زنگ بزنم ماشین ...

میان حرفش پریدم و گفتم : نه عمارخان ما شما را می رسانیم . ادریس زودباش ماشین بیاور تا خسته نشدند .

مهدیده خانم با دلخوری گفت : عما خواهرم مهدیه داره از پشت پنجره ما را نگاه می کند .

عمارخان دستش را گرفت و گفت : میدانم مهدیده جان زیاد حساسیت نشان نده .

ادریس با ماشین کنارمان ترمز گرفت در را برای مهدیده خانم باز کردم او را با احترام سوار ماشین کردم و عمارخان جلو کنار ادریس نشست .

همه در سکوت بیرون را نگاه می کردیم بغض گلویم را می فشرد و با صدایی لرزان گفتم . من عذرمی خواهم که باعث سرشکستگ شما شدم دایی ستار بدجور من را بی آبرو کرده

ادریس از آینه نگاه کرد و گفت : اشتباه نکن نادیا همه ما می دانیم که سلمان تو را دوست داشته و آرمیدا از سر دشمنی چنین حرفی به تو زده .

شنبه 21 مرداد 1391 - 10:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
اشکم بی اختیار روان شد ، احساس سرخوردگی می کردم و دلم می خواست زمین دهان باز کند و من در آن فرو بروم . آرمیدا چطور توانست من را آن طور خرد کند من مهمان او بودم .

مهدیده خانم برای دلداریم گفت : نادیا جان گریه نکن .

مهدیده خانم من خیلی ناراحتشدم .

- می دانم عزیزم . همه ما ناراحت شدیم اما تو خوب توانستی جواب او را بدهی .

- ادریس از آینه نگاهم کرد و اخم هایش را در هم کشید و گفت : مادر پدر به خانه ی ما می آیید .

- مهدیده خانم گفت : نه ترجیح می دهم به خانه خودمان برویم .

- حوصبه خانه ی خودمان را نداشتم و برای همین گفتم : مهدیده خانم می شود من هم به خانه ی شما بیایم ؟

- البته من دوست دارم که تو در آن خانه باشی .

- نادیا من کمی در خانه کار دارم .

- نه من حوصله ی آن خانه ی بزرگ را ندارم .

- ادریس خندید و گفت : حالا گریه می کنی که مادر در خانه شان تو را بپذیرد

- عمارخان گوش ادریس را کشید و گفت : ادریس شوخی نکن مگر نمی بینی که نادیا حوصله ندارد .

- نه پدر شما چه قدر ساده هستید . نادیا گریه می کند که برای امشب غذا درست نکند.

- عمارخان فشار بیشتری به گوش ادریس داد و گفت : تو دلت برای یک گوش مالی تنگ شده ؟

- ادریس ماشین را کناری متوقف کرد و از ان پیاده شد و گفت : اصلا من قهرم و به سمت دیگر خیابان رفت .

- مهدیده خانم واقعا ادریس غش ......

هق هق گریه امانم نمی داد تا بخواهم حرف بزنم اما عمارخان می دانست که من می خواهم چی بپرسم برای همین جواب داد : نه نادیا جان فقط یه بار که آرمیدا و ادریس با هم بیرون رفته بودند ادریس بر اثر فشار عصبی زیاد بی هوش شد و دیگر آن اتفاق نیفتاد .

- اما من چند وقت پیش دیدمم که ادریس تو اتاقش افتاده .

مهدیده خانم با دست روی صورتش کوبید و گفت : راست می گویی ؟

بله اما بی هوش نبود .

عمارخان به ادریس اشاره کرد و گفت : کافیه دیگر ادریس آمد .

ادریس ظرف غذا را در ماشین گذاشت و گفت : این آرمیدا امشب کلی خرج روی دستم گذاشت چی شد نادیا با دیدن غذا ها دیگر گریه نمی کنی ؟

کمی در ماشین جا به جا شدم و گفتم : ادریس کاری نکن امشب سهم غذایت را بخورم .

تو اگر توانستی غذای خودت را بخور سهم من هم پیشکش خانم .

با ورودمان به خانه ادریس با عمارخان مدتی در اتاق صحبت کرد و بعد با عجله بیرون آمد و گفت : نادیا بیا بالا کارت دارم .

وقتی وارد اتاق شدم گفت : بشین .

روی مبلی نزدیک ادریس نشستم نادیا می خواهم در مورد مطلبی برایت توضیج بدهم .

من می دانم که تو غشی نیستی .

پس چرا آن حرف را به پدرم زدی ؟ تو انها را نگران کردی اما هیچ اشکالی ندارد . من آن روز که در اتاقم افتاده بودم پایم به پایه میز گیر کرده و زمین خورده بودم .

برایم مهم نیست تو اگر مشکلی هم داری ....

اما برای من مهم است که تو چه برداشتی در موردم می کنی نادیا من می فهمم که تو چه قدر ناراحتی .

ادریس به نظر تو من این حق را داشتم که بخواهم در برابر آرمیدا از تو دفاع کنم ؟

نادیا تو بهرتین کار دنیا را کردی .

واقعا دایی ستارم این حرف را زده بود ؟

ادریس نگاه گذرایی به صورتم انداخت و گفت : متاسفم نادیا . اما این حرف را خیلی واضح زد و همه را میخکوب کرد .

پس چرا من متوجه نشدم .

چون تو در جمع نبودی .

آه جیگر خراشی کشیدم و هرم نفسم را با آن بیرون دادم .

ادریس آخر وقت برگردیم خانه خودمان .

باشه من هم می خواستم به خانه خودمان برگردم اما وقتی تو گفتی به اینجا بیایم قبول کردم . نادیا من دارم در مورد موضوعی فکر می کنم که برای ان هنوز تصمیم نگرفته ام .

می خواهی چه کار کنی ؟

صبر کن ببینم اگر به کارم لطمه ای وارد نشد به تو هم می گویم . می ترسم الان بگویم و تو قبول کنی و من نتوانم آن را بر عهده بگیرم .

بقیه شب را در آرامش به سر بردیم و با اصرار مهدیده خانم شب را پیش انها ماندیم .

ادریس با پتویش را روی زمین پهن کرد و در اتاقش را قفل کرد و خوابید اما من تا دیروقت بیدار بودم و به حرف های کینه توزانه ی آرمیدا و دایی ستار فکر می کردم . نیمه شب بود که ادریس گفت : نادیا بخواب دیگر

من به تو کاری ندارم هیچ سروصدایی نمی کنم .

چرا صدای فکر کردنت را می شنوم . حالا آرمیدا هر چی گفته تمام شده دایی ستار هم منظوری نداشته پس بخواب .

تو از کجا می دانی که من به آننها فکر می کردم ؟

از بس آه می کشی جیگرم را سوزاندی .

ادریس نمی دانم چرا احساس می کنم به بن بست رسیده ام .

این غم ها با زندگی هیچ کس غریبه نیست نادیا مهلت زندگی ما فقط به اندازه ی یک نفس است و زود تمام می شود و غم ها آن را کوتاه تر کرده و از آن برای مان یک قفس درست می کند .

دشمن ما همیشه از خودمان و میان ماست و ما در بیگانه ها به دنبال دشمن می گردیم .

نادیا هیچ وقت تصور هم نمی کردم تویی که همیشه از من فاصله می گیری آن طور قوی مقابل آرمیدا بایستی و از من دفاع کنی .

ما مدت زیادی است که با هم زندگی می کنیم و من نمی توانستم ببینم آرمیدا تو را در آن جمع تحقیر کند اما او من را تحقیر کرد دلم می خواست یک جواب دندان شکن به آرمیدا می دادم . ادریس اگر تو اول شروع نمی کردی به آرمیدا طعنه بزنی او هم آنطور من را به بازی نمی گرفت .

ادریس نشست و گفت : تو نمی دانی که آرمیدا چه اخلاقی دارد اگر من با او آن طور حرف نمی زدم که او گستاخ تر می شد و فکر می کرد من به خاطر تو از او می ترسم .

تو بهتر از ان هم می توانستی با آرمیدا برخورد کنی .

نادیا تو تمام آن حرف ها را از صمیم قلب زدی ؟

به ظاهر بی تفاوت گفتم : نه آنها را در کتاب ها خوانده بودم .

ادریس آهی کشید و دوباره خوابید و به سقف نگاه کرد و گفت : دختری که ممن دوستش دارم شاید این حرف ها را مثل تو از صمیم قلبش می زد اما بعد منکر آن نمی شد . تو اگر آن حرف ها را صمیمانه در مورد من نمی زدی در کسی اثری نمی کرد و خودت هم از ادامه آن منصرف می شدی به هر حال من از تو ممنونم که چه صمیمانه و چه از سر دلسوزی از من دفاع کردی .

چه عجب ادریس تو بلاخره از من تکشر کردی .

کی من ؟ حتما اشتباه شنیدی من چرا ابدید از تو تشکر کنم ؟ چه قدر از خود متشکری!

تو از من تشکر کردی پس منکرش نشو .

زیادی خوابت می آید نادیا خیالاتی شدی شب به خیر

شب به خیر اما تو از من تشکر کردی .

ادریس متکایش را روی سرش گذاشت و گفت : بخواب شاید در خواب ببینی که من از تو تشکر کردم .

اما هنوز کاملا نخوابیده بودم که ادریس گفت : نادیا .... نادیا

بله چه می خواهی ؟ می خواستم بگویم شب به خیر .

بعد خندید و خودش را به خواب زد اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره صدایم کرد .

نادیا بلند شو ....

بله دیگه چی شده ؟

هیچی می خواستم بگویم شب به خیر .

متکا را به سرش کوبیدم و او خوابید چشم هایم تازه گرم شده بود که ادریس پاهایم را تکان داد .

نادیا ؟

می دانم ادریس

من کی گفتم که مادرت تماس گرفت ؟

با هیجان بلند شدم و پرسیدم چه کار داشت ؟

هیچی گفت یادم نرود به تو شب به خیر بگویم .

خیلی بدجنسی .

همه جا ساکت بود که ادریس با ناله صدایم کرد .

چی شده ؟

نادیا دلم .... دلم ....

دلت چی ؟

دلم می خواهد به تو شب بخیر بگویم .

با کلافگی داد زدم : ادریس می گذاری بخوابم ؟

خب من نمی توانم این جا روی زمین بخوابم نادیا تو هم نخواب .

باشد بیا این جا بخواب من روی زمین می خوابم .

ادریس ر.وی تخت آمد و تا سرش را روی متکایش گذاشت خوابش برد اما حالا من بودم که روی زمین خوابم نمی برد . به آرامی قفل در را باز کردم و پله ها را پایین رفتم و روی صندلی عمارخان نشستم و با حرکت گهواره ای آن خوابم برد و با افتاد شی روی دامنم جیغ کوتاهی کشیدم و چشمم را باز کردم . عمارخان با ترس به طرفم دوید و با تعجب نگاهم کرد . او من را روی صندلی ندیده بودو غیر عمد از راه دور روزنامه صبح اش را به روی صندلی پرتاب کرده بود .

عمارخان به ظرفم دوید و پرسید : نادیا تو چرا اینجا هستی ؟

معذرت می خوام الان می روم .

نه نه من ناراحت نمی شوم که تو روی صندلی ام بشینی اما چرا اینجا خوابیدی ؟

دیشب نمی توانستم بخوابم برای همین به اینجا آمده ام .

عمارخان از پله ها بالا رفت و در اتاق ادریس را باز کرد و با صدای بلند او را صدا کرد و گفت : نادیا کجاست ؟

ادریس مضطرب از پله ها پایین آمد و صدایم کرد پدر نادیا نیست کجاست ؟ عمارخان جدی گفت : او همسر توست از من می پرسی ؟

مهدیده خانم از اتاق خوابش بیرون آمد و گفت : چه خبر است ؟ مادر نادیا نیست

یعنی چی مگر او در اتاق تو نبود ؟

چرا اما دیشب که روی زمین خوابیده بود .

مهدیده خانم متعجب پرسید : چی روی زمین خوابیده بود ؟ چرا ؟

چون من روی زمین خوابم نمی برد جایمان را عوض کردیم .

ادریس که انگار خواب بود نمی دانست چه می گوید داشت اوضاع را بدتر می کرد . از روی صندلی بلند شدم و سلام کردم .

ادریس به طرفم برگشت و گفت : نادیا پیدا شدی ؟

عمارخان آرام پشت کمر ادریس کوبید و گفت : برو صورتت را بشور بعد بیا حرف بزن .

ادریس کمی سرش را به طرفین تکان داد و گفت : سلام پدر

سلام آقا پس بیدار شدی ؟

ادریس به اتاقش برگشت و دوباره خوابید .

عمارخان با خنده گفت : چقدر این پسر بی خیال است .

عمارخان شما او را ترساندید ؟

سر میز صبحانه عمارخان پرسید : تو با ادریس آشتی کردی ؟

بله عمارخان به لطف شما .....

عمارخان یکی از چشمانش را تنگ کرد و گفت : نادیا من که دیدم تو با انگشتت به چشم ادریس کوبیدی .

شیری که در حال نوشیدن آن بودم له گلویم پرید و شروع به سرف مردم مهدییده خانم با تعجب نگاهمان کرد و

اما عمارخان ادریس ....

می دانم او هم موهای تو را کشید .

بله .

تو اگر با ادریس قهری پس چه طور با او این همه مهربان هستی ؟

درسته با او قهرم اما دشممن خونی نیستم که بخواهم او را نابود کنم .

مهدیده خانم پرسید : شما با هم قهر هستید ؟

نه با هم آشتی کردیم عمارخان در جریان هستند .

عمارخان با دست به مهدیده خانم زد و گفت : من خودم برایت تعریف می کنم مهدیده صبحانه ات را بخور .

به بهانه پیدا کردن ادریس آنها را ترک کردم . در اتاق کنار پنجره ایستاده بودم که متوجه ی دختری شدم که از خانه همسایه به اتاق ادریس زل زده بود آن دختر سمبلی از زیبایی بود چقدر طریف و اندامش چشم نواز بود و موهایش مثل نورهای خورشید در هوا پرواز می کرد و شرار چشممش عمیق بود و دل ربایی کی ککرد . قلبم شروع به تپیدن کرد و می خواست از سینه ام بیرون بزند . امکان داشت ااین همان دختری باشد که ادریس او را دوست داشت .

ب عجله از کنار پنجره کنار آمدم نمی خواستم ادریس بفهمد که او را دیده ام . دستم به کتابی که روی میز بود خورد و کتاب روی زمین افتاد و چند عکس از میان ان بیرون ریخت کنار کتاب نشستم و به عکس ها نگاه کردم عکسی از ادریس و برادر و خواهرهایش در یک فضای سبز با لباس های کوهنوردی بود که درآن ادریس در کنار یاسین ایساده بود و قدش تا سرشانه ی او می رسید و هیبت بزرگ یاسین شگوه و زیبایی چهره ادریس را کمتر می کرد و مهشید دستانش را د.ر گردن یاسین انداخته بود و مهدیس با ناراحتی به آنها نگاه می کرد .

عکس دیگری که توجهم را جلب گرد عکسی بود قدیمی که عده زیادی بچه کنار یک کوه نشسته بودند و خانمی کنار آنها ایستاده بود آن عکس خیلی برایم آشنا بود و انگار خودم در آن عکس بودم و همه آن چهره ها را دیده و با آنها بازی کرده بودم .

چیه نادیا تا به حال بچه ندیدی ؟

بیدار شدی ؟

نادیا ردیف آخر یک پسر بچه نشسته کخ لباس کرمی پوشیده و کلاه آفتابی به سر دارد

بله می بینمش .

آن من هستم و یک دختر کنارم ایستاده .

او کیست ؟

آن دختر در تمام مدت اردو دنبالم می امد و انگار عاشقم شده بود .

ادریس شما ها در این عکس فقط 6 سال کمتر یا بیشتر ندارید .

نه نادیا گوش کن تا برایت بگویم .

این دختر که اسمش یادم نیست همه جا در کوه دنبال من می آمد و ادریس ادریس می کرد مثل جوجه ای که به دنبال مادرش روانه باشد من تا به حال کوه نرفته بودم و هر چه بالاتر می رفتم بیشتر تمایل به فتح کوه پیدا می کردم ان دختر هم با وجود مخالفتم به دنبالم آمد خانم مربی مان چند با صدایمان کرد . آن دختر که از مربی مان می ترسی و حساب می برد دستش را از دیوار کوه برداشت در آخرین لحظه نزدیک بود سقوط کند که پایمم را گرفت و آویزان شد . دستان من هم داشت کم کم از کوه رها می شد که شروع به گریه کردم . پایم درد گرفته بود و دختر انگشتانش را از ترس در پایم فرو می کرد یکی از دست هایم را آزاد کردمم تا روی پایم که درد گرفته بود و می سوخت بکشم که درختر دستم را گرفت و نادیا نمیدانم در ان لحظه ترسی در چچشمان آن دختر دیدم یا آن حالت التماسش باعث شدد که همه نیرویم را جمع کردم ، آن دختر بیست کیلویی را بالا کشیدم و کنار خوردم روس صخره ای نشاندم تا ککمی نفس مان بالا بیاید . بعد دست او را گرفتم و از کوه پایین بردم . همه بچه ها برایم دست می زدند و آخرفین قهرمان می گفتند . و خانم مربی دستش را روی قلبش گذاشته بود و روی زمین نشسته بود و خدا رو شکر می کرد . می دانی نادیا بعد از آن دختر جلو آمد و با آن لب های کوچکش صورتم را بوسید و گفت : ادیس از تو ممنونم . اما خانم مربی جلو آمد سیلی محکمی ....

با خنده حرف ادریس را قطع کردم و ادامه دادم :

به صورت او کوبید و گفت : دختر بی ادب آدم هیچ وقت صورت یکک پسر را نمی بوسد بعد از ان دختر دیگر به مهد کودک یاس ها نرفت ؟

تو از کجا می دانی ؟

لبخندی زدم و گفتم : من هنوز این عکس دسته جمعی را دارم اما فراموش کرده بودم که خودم هم در این عکس هستم جون سال ها بود که این عکس را ندیده بودم و مادرم آن را در انباری گذاشته است . ادریس یادت هست که من لنگه کفشت را در آوردم و تو به من گفتی پول کفشم را از تو می گیرم . بعد من تو را بوسیدم ؟

من که نکمی دانستم آن دختر تو بودی چقدر از تو متنفر بودم و دلم می خواست زدوتر از دستت خلاص شوم . نادیا تو دختر زیبایی بود و من از این که همه بچه ها دوست داشتند با تو بازی کنند خوشم نمی آمد . ماما نادیا آن آفرین گفتن های بچه ها باعث شد که من به کوهنوردی علاقه پیدا کنم و حالا یک کوهنورد حرفه ای باشم . از ان روز به بعد تنها تفریح من کوهنوردی است .

کسی هم هست که بعد از پایین آمدن از کوه از تو تشکر کند و به تو آفرین بگوید ؟

نه نادیا بعد از مگر یاسین کسی صبح ها پایین کوه نمی ایستد اما تصمیم دارم تو را همراه خودم زیاد به کوه ببرم .

پس لطفا بند کفشت را محکم ببند چون من پول کفشت را به تو نمی دهم .
__________________

شنبه 21 مرداد 1391 - 10:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
ولی باید از من تشکر کنی ، یک تشکر مخصوص .

ادریس بلند شد و کنار پنجره رفت و از پشت پنجرخ کمی بیرون رو نگاه کرد و گفت : امروز هوا آفتابی است .

با کنایه گفتم : مخصوصا اگر آن خورشید هم در حیاط باشد که عالی هست .

بله خورشید همه حیاط را گرفته .

ادریس برویم خانه خودمان .

باشد صبر کن تا من کمی صبحانه بخورم .

حالا فهمیده بودم که ادریس هر روز صبح به کوه می رود و کمی خیالم از بابت ندیدن آن دختر راحت شده بود .با بدرقه خانواده اش به خانه خودمان برگشتیم و ادریس میان در اتاقش گفت : نادیا نیم ساعت دیگه درکتابخانه منتظرت هستم .

چرا چی شده ؟

سرش را خاراند و گفت : فکر می کنم تصمیمم را گرفته ام و می خواهم خودم را بدبخت کنم .

نیم ساعت بعد در کتابخانه نشسته وبدم اما از ادریس خبری نبود و میان قفسه ها قدم می زدم ادریس کمی لای در را باز کرد و سرش را داخل آورد و می خواست بیرون برود که صدایش کردم . من اینجا هستم .

ادریس داخل کتابخانه شد و پشت میز چوبی بزرگ نشست و گفت : نادیا می خواهم به تو یک پیشنهاد بدهم من در مورد حرف هایت خوب فکر کردم و می خواهم برای .....

صدای زنگ تلفن در تمام خانه پیچید و ادریس گفت : نادیا صبر کن تا من بروم تلفن را جواب بدهم .

ادریس چه می خواست به من بگوید که ان طور مقدمه چینی می کرد . ادریسس از میان در کابخانه صدایم کرد و گفت : تلفن با تو کار دارد مادرت است .

سلام مادر

سلام نادیا جان ببخشید کار داشتی .

نه مادر من در کتابخانه پیش ادریس بودم چیزی شده .

نه زنگ زدم حالتان را بپرسم .

ما خوبیمم و پدرو پسر ها چطورند .

خودت که خوب می دانی نریمان در حال تدارک مراسم عروسیش است و پدرت مثل همیشه مشغول کار ، اما نعیمم یک مدتی است که رفتار های مشکوکی می کند و هر روز از خانه بیرون می رود و خیلی ساکت شده است . امروز صبح به نعیم گفتم که تو با او کار داری و خواسته ای به خانه تان بیاید . خواهش می کنم به ادریس بگو کمی با او صحبت کند تا شاید مشکلش را بفهمد و به من و پدرت که چیزی نمی گوید .

مادر شاید نعیم از ازدواج نریمان ناراحت است .

نمی دانم نادیا جان کم که نمی توانم حال نعیم را درک کنم .

منتظرش هستم مادر شما هم می توانید با او به خانه ام بیایید من می خواهم با شما صحبت کنم .

من که تازه آنجا بودم نادیا چی شده .

لطفا بیایید کار مهمی دارم .

باشد خداحافظ .

ادریس در کتابخانه بود و با کنجکاوی پیش او رفتم و گفتم : گوش می کنم .

نادیا می خواهم پیشنهاد کنم که تو هم از این همه کار رحت شوی .

من دوست ندارم کسی در خانه برایمان کار کند .

نه نادیا این امکان ندارد چون او در روز اول متوجه وضعیت من و تو می شود .

من می خواهم که کار ها خانه را نوبتی کنیم . و من هم در کار ها کمکت کنم .

چطوری /

یک هفته تمام کار ها را تو انجام می دهی و آشپزی می کنی و هفته دیگر من این کار ها را می کنم . اما حق نداریم در غذا های همدیگر نمک زیاد یا سم بریزیم . شوخی هایمان را به غذا مربوط نکنیم و اگرمهمانی به این خانه آمد نوبت هر کسی هم که بود آن یکی به کمک بیاید . آن کار ها به اتاق شخصی هم ربطی ندارد و اتاق هایمان را هم تمیز می کنیم . اما چیزی را بدون اجازه دور نمی اندازیم و هرکسی که نوبت استراحت اش است می تواند به خانه اقوامش برود و دیگری حق اعتراض ندارد جحتی پیشنهاد مسافرت هم پذیرفته می شود.

و مهمان دعوت کردن ؟

آن هم آزاد است به شرطی که برای آن کسی که مسئول نظافت است مشکلی پیش نیاید .

قوبل می کنم اول نوبت من باشد یا تو ؟

نوبت من چون تو تا به حال همه کارها را می کردی و نادیا تو از امروز تا آخر هفته دیگر فقط بشین و استراحت کن .

ادریس به نظر من تو از فردا شروع کن جون امروز که از نیمه گذشته و من همه کار ها را انجام دادم اما امروز هم جزئی از کارت به حساب می آید .

باشد نادیا چه کار دیگری مانده که من باید انجام بدهم .

خب می خواستم پله ها را تمیز کنم .

من تمیز می کنم . در ضمن هیچ کدوم بهانه نمی آوریم که خانه تمیز است چون خانه بزرگ است و سریع روی همه ظروف ها و وسایل پز از خاک می شود .

بعد بلند شد و گفت : من می روم کارم را شروع کنم .

پس کار خودت چه می شود ؟

شب ها غذا درست می کنم و ظهر ها آن را گرم می کنیم و می خوریم .بقیه کارها را بعد از ظهر انجام می دهم .

این وطری که خیلی سخت است .

نگران نباش نادیا بعدش یک هفته استراحت می کنم .

می شود پیشنهاد داد که چه غذایی پبزی ؟

اگر توانستم آن را تهیه کنم.

ادریس از بیرون غذا گرفتن ممنوع .

اگر غذای مان سوخت چی ؟

آن وقت یک فکری می کنیم .

ادریس از کتابخانه بیرون رفت و من جلوی تلوزیون دراز کشیدم و آن را روشن کردم ادریس ددستمالی برداشت و مشغول گردگیری شد . مدام جلوی تلوزیون راه می رفت و با دستمالش روی آن می کشید .

تمامم نشد ؟ خب باید کار را درست انجام بدهیم .

ادریس برای گردگیری آن قدر این طرفو آن طرف رفت که من هم گیج شده بودم همه جا تمیز شده بود . ادریس با حساسیت خاصی همه جا را تمیز می کرد . بعد از گدگیری جارو را برداشت و شروع به حارو کرد . گاهی دستش را به کمررش می زد و با ناله صاف می شد و دوباره خم می شد .

ادریس می خواستم تو را راهنمایی کنم .

ادریس وسط اتاق نشست و نگاهم کرد .

بهتر بود اول جارو می کردی جون با ایت همه خاکی که تو بلند کردی دوباره همه جاهایی را که تمیز کردی پز از خاک شده است . درضمن آقا ادریس جارو برقی آنجا زیر میز است .

ادریس بلند شد و در حالی که کمرش را گرفته بود جا رو برداشت و آن را به برق طد و شروع به جارو کشیدن کرد و بعد از آن دوباره دستمال را برداشت و شروع به گردگیری مرد .

نادیا این پله ها را با چه دستمالی باید تمیز کنم ؟

آنجا زیر ظرف شویی است .

ادریس با لباس هایی نامرت و سرو وضعی به هم ریخته با خستگی شروع به ددستمال کشیدن پله ها کرد .

ادریس غذا درست کردن یادت نرود .

نادیا دوست نداری امروز بیرون بروی ؟ نه من هنوز از شب قبل خسته ام .

با صدای زنگ در ادریس نگاهم کرد و به طرف در رفتم مادر و نعیم وارد خانه شدند .

نعیم بی مقدمه گفت : ادریس تو چه کار می کنی ؟

ادریس با دیدن مادر و نعیم حسابی دست پاچه شده بود . با خنده سلام کرد و با نعیم دست داد .

پسر تو روز اول خواستگاریت طوری رفتار کردی که من گفتم از این به بعد خواهرم را باید در آسمان ها ببینم . اما انگار باید تو را در آسمان ها ببینم .

نه نعیم جان نادیا هم گناه دارد او که نمی تواند تنها همه این کارها را انجام دهد .

چه عجب آقا نعیم یادی از من کردی ؟

راستش مادر گفت تو و نادیا با من کار دارید

ادریس نگاهم کرد و چشمکی به او زدم .

با خخنده گفت : بله البته .

بفرمایید بشینید مادر . تا ادریس برای تان چای بیاورد و بخورید .

نه آقا ادریس شما زحمت نکشید .

نه مادر زحمتی نیست . ادریس دوست دارد از همه پذیرایی کند .

ادریس به آشپزخانه رفت و من هم به دنبالش رفتم .

ماجرا چیه نادیا ؟

من باید با نعیم در مورد چه کاری صحبت کنم .

خب مادرم می گوید نعیم مدتی است در خودش فرو رفته و گوشه گیر شده و نتوانسته اند مشکلش را بفهمند .

نادیا من با او چنان صمیمی نیستم .

سعی خودت را بکن اگر نتوانستی خودم با او صحبت می کنم .

ادریس ظرف میوه را برداشت و گکنار نعیم نشست و شروع کرد با او شوخی کردن اما نعیم جندان راغب نبود و فقط لبخند های کوتاه می زد .

ادریس ناچار گفت نعیم اتاق ما را دیده ای ؟

نه ندیده ام

پس بلند شو پسر که باید عککس یاسین را ببینی .

نعیم با بی میلی به دنبال ادریس به اتاق خوابش رفت و مادر آهی کشید و گفت : کلی با او صحبت کردم تا به همراه من به اینجا بیاید . تو با من چه کار داشتی که این همه اصرار کردی من هم به اینجا بیایم ؟ خهمه ماجرا را برای مادرم تعریف کردم و او محکم روی دستش کوبید و. پرسید : ستار چنین حرفی زده ؟

بله مادر آن همه کاملا واضح من فکر می ککنم آن موقعی که هیچ کدام از ما حواسمان نبوده او این حرف را زده .

مادر شوهرت چه می گوید .

او هیچ حرفی نمی زند و مدام دلداریم می دهد اما مادر انها در مقابل حرف آرمیدا خیلی تحقیر شدن و ادریس برای دفاع حرفی زد اما بی فاید بود مادر من خیلی گریه کردم چون خانوادده ادریس با محبت زیادشان به من ...

راستی نادیا سلمان برگشته ...

یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
چی چرا ؟

به بهانه ازدواج نریمان ، اما خاله کتی می گفت او برای همیشه به اینجا آمده و برای تو هم خط و نشون کشیده به چه حفی ازدواج کرده ای ؟

بی خود کرده ! مادر ببین ادریس انقدر من را دوست دارد که حتی ححاضر نیست من خم شوم و خانه را برایش تمیز کنم درست است که او کارش خیلی زیاد است اما باز هم به من رسیدگی می کند و خانواده اش برایم ارزش زیادی قایل هستند دایی ستار هرگز نمی تواند مثل خانواده ی ادریس باشد .

هنوز مدالیومی که خانواده ادریس به من هدیه داده بودن را به مادر نشان نداده بودم وقنی آن را به او نشان دادم از تعجب دهانش باز ماند و خیره نگاهم کرد .

مادر دایی ستار و پسرش سلمان نمی توانند جنین کاری در حق من کنند همه چیز که مال و ثروت نیست اما انها من را از هر لحاظ تامین می کنند .

صدای خنده نعیم و فریاد های ادریس بلند شد فهمیدم ادریس عصبانی شده و باز نعیم با خخرف های بی سرو ته او را گیج کرده کاری که همیشه با من می کرد و می خواست از جواب دادن طفره برود .

از پله ها بالا دویدم . نعیم کنار ادریس روی مبل نشسته بود و ادریس با دستش مدام میان موهایش می کشید .

نادیا ببین به خاطر تو جچیزی به نعیم نمی گویم .

مگر حرفی هم مانده که تو به نزده باشی ؟

ادریس مصرانه گفت : نعیم همین حالا می گویی او چه کسی است ؟

ادریس تو که نمی شناسی اش در ضمن الان هم وقتش نیست .

اگر باز هم به من جواب تگکراری بدهی تو را در این اتاق زندانی می کنم تا به حرف بیایی

حتی اگر این کار را بکنی به تو نمی گویم که او چه کسی است .

با خنده پیش مادر برگشتم و مادر پرسید : جی شده ؟

ادریس رویش را از نعیم برگرداند و با لحن خنده داری گفت : هیچی من دیوانه شدم این پسر درست حرف نمی زند .

چرا آقا ادریس به موقع اش حرف می زنم ببگذار اول به نتیجه برسم . مادر به نادیا ماجرا ی برگشت سلمان را گفتی ؟

بله گفتم .

نادیا دایی ستار می خواهد به مناسبت برگشتن سلمان مهمانی بگیرد و همه را دعوت کرده . او می خواهد از شما هم دعوت کند که به آن مهمانی بیایید .

اما من نمی آیم .

ادریس کمی فکر کرد و گفت : چرا نادیا ما می رویم .

ادریس تو که می دانی من نمی خواهم با سلمان رو به رو شوم .

نعیم کمی خودش را به ادریس چسباند و گفت : آقا ادریس شما در مورد سلمان جیزی نمی دانید . او باعث شده بود که نادیا دچار مشکل شود .

اما من همه چیز را می دانم . نادیا برایم تعریف کرده که او چه بلایی به سرش آورده .

و با این حال می خواهی به مهمانی بیایی ؟

بله البته نعیم جان من دوست دارم در ان مهمانی باشم و او نادیا را ببیند که مال من شده تا باور کند که نادیا از او خوشش نمی امده و همه چیز را تمام کند .

اما سلمان تهدیدد کرده که می خواهد .....

کتایون خانم شما نگران نباشید اگر نادیا دوست داشته باشد ما به آن مهمانی می آییم و از عهده همه چیز در کنار هم بر می آییم .

ادریس نگاهی مزمئن به صورتم انداخت و گفتم : حالا این مهمانی کی هست ؟

سه روز دیگر .

پس چندان وقتی نداریم .

برای چی ادریس ؟

تهیه لباس و انجام کارهایمان . نادیا بعد از مدت ها می خواهد در میان اقوامش حاضر شوئ و من می خواهم برای او سنگ تمام بگذارم . من و نادیا می خواهیم در کنار هم باشیم ....

ادریس عجله نکن من هنوز تصمیمی نگرفته ام که با تو بیایم .

نادیا اگر دوست نداری نمی رویم .

صبر کن ادریس این موضوعی نیست که بخواهم سریع در مورد آن تصمیم بگیرم .

گفتم که دوست نداری نمی رویم .

نادیا من هم فکر می کنم اگر سلمان تو را با ادریس ببیند دیگر کاری به تو نداشته باشد .

نه نعیم من با دیدن سلمان ناراحت می شوم او آینده من را خراب کرد .

ادریس معترض گفت : یعنی تو الان با بودن در کنار من آینده خوبی نداری ؟

منظورم این نبود من دوست داشتم ادامه تحصیل بدهم و برای خودم شغلی داشته باشم اما سلمان کاری کرد که من مجبور شدم از آرزویم دست بردارم .

نعیم به ساعتش نگاه کرد و گفت : مادر من باید بروم شما هم با من می آیید ؟

بله .

با رفتن نعیم و مادر ادریس دستمالی که با آن پله ها را تمیز می کرد برداشت و به سمت پله ها رفت و پرسید : نادیا جرا نمی خواهی به آن مهمانی بروی ؟

ادریس من اگر با تو ازدواج هم نکرده بودم به این مهمانی نمی رفتم . چون تحمل دیدن دایی ستار رو ندارم و می ترسم حرفی بزنم که باعث کدورت بیشتر شود . با وجود سلمان آنها حتما کاری می کنند که تو بخواهی در مقابل انها سکوت کنی و با سرشکستگی به خانه برگردیم . ادریس اینها آرمیدا نیستند که مودبانه آدم را تحقیر کنند دایی ستار یک راست می رود سر اصل مطلب و همه چیز را خراب می کند و انها با دروغ و اقترا بستن به من سعی می کنند که من را در مقابل تو ادم غیر معقولی نشان بدهند .

اما آنها نمی دانند که تو چه گوهر گرانبهایی هستی .

این نظر توست اما شاید برای سلمان که از من کینه گرفته جایم در .....

نه نادیا این فکر را نکن آنها تو را هم دوست دارند و شاید از این ناراحت شدند که تو را از دست داده اند . نادیا به نظر من بیا به این مهمانی برویم .

ادریس فکر می کنم که تو می خواهی در مقابل سلمان کاری کنی که من با آرمیدا کردم و می خواهی به این ترتیب کارم را جبران کنی .

ادریس میان پله ها نشست و گفت : نه نادیا این تو بودی ککه می گفتی خیلی وقت است به دیدن اقوام نرفته ای و دوست داری انها ببینی . من فکر کردم این موقعیت خوبی است که تو به دیدن آنها بروی و من با خانواده ات بیشتر آشنا شوم .

ادریس من نگرانم .

من هم وقتی می خواستم به خانه آرمیدا بروم نگران بودم و دلهره زیادی داشتم نادیا من اعتماد کن .

پس حدس من درست بود تو می خواهی ....

نه نادیا باور کن .

ادریس دوباره شروع به تمیز کردن پله ها کرد و زیر لب شعری را زمزمه ممی کرد با خودم کلنجار می رفتم که به آن مهمانی بروم و با سلمان رو به رو شوم یا در خانه بمانم . اما ادریس دوست داشت به آن مهمانی برود .

روز بعد اریس که به سر کارش رفت کاری برای انجام نداشتم تا آمدن او در کتابخانه ماندن و کتابی را باز کردم و ان را مطالعه کردم و آن را به ظاهر می خواندم اما ذهنم مشغول ان دختر مو طلایی که در حیاط دیده بودم بود . چقدر زیبا و طناز بود اما چرا خانواده ادریس با ازدواج آنها مخالف بودند .

با صدای باز و بسته شدن در خانه با اشتیاق به استقبال ادریس رفتم و او که کلی خرید کرده بود به آشپزخانه رفت .

سلام خسته نباشی .

سلام نادیا کمی برایم آب خنک بیاور که حسابی خسته شدم .... نه نه خودم بر می داررم حواسم نبود که من باید کارها را انجام بدهم .

بی توجه به حرف ادریس برایش اب خنک بردم و او که در اتاقش کتش را در می اورد با دیدنم لبخند زد و گفت : خودم می امدم .

اگر ناراحتی بروم .

لب های خشکش را جمع کرد و گفت : نه نادیا باور کن صبح تا به حال هنوز نتونستم جیزی بخورم . بعد لیوان آبب را یک جا سر کشید و به صورتم زل زد

چیه ادریس چرا نگاهم می کنی ؟

آخر من می خواهم ....

چند بار بلوزش را تکان دداد و فهمیدم می خواهد لباسش را عوض کند و من مزاحمش هستم .

من گرسنه ام زود بیا و برایم غذا آماده کن .

ادریس کمی سرش را تکان داد و در اتاق را پت سرم بستم .

ادریس غذا را آماده کرد روی میز گذاشت از جولی تلوزیون صدایم کرد و خودش پشت میز نشست .

دنبال بهانه ای برای حرف زدن می گشتم ادریس ساکت غذایش را می خورد

ادریس امروز به دیدن مهشید رفته ای ؟

بله

حالش خوب بود ؟

بله

در حرکتتش پیشرفتی داشت ؟

بله

جواب های کوتاه ادریس کمی ناراحتم کرد و برای این که فکر نکند به همین راحتی دست از سر او بر می دارم پرسیدم : ادریس مرا سر خاک یاسین می بری ؟

قاشقش را میان زمین و هوا نگه داشت و با تعجب پرسید : خاک یاسین

بله می خواهم ...

من نمی دانم کجاست

این من بودم که از تعجب دهانم باز مانده بود . چرا ؟

من هنوز در این چند سال نتوانسته ام ... لطفا در موردش صحبت نکن نادیا .

تو در این مدت .... منظورم این است که خودت نخواستی و ....

نه نادیا این تحمیل خانواده ام است . گمان می کنم که فقط پدرم گاهی سری به ...

ادریس قاشقش را گذاشت و و با ناراحتی بلند شد و گفت : من هنوز نتوانسته ام بپرسم یاسسین را کجا به خاک سپرده اند .

ادریس من می خواهم بیشتر بدانم .

من امروز کلی کار دارم زود غذایت را تمام کن .

بعد از آشپزخانه بیرون رفت و کیک علامت سوال بزرگ بر سرم گذاشت .

همه جای خانه تمیز بود و برق می زد اما ادریس دیگر خوشحال نبود و من با سوال هایم باعث شده بودم او در خودش فرو برود .

ادریس خستته بود و با پشت کار خانه را تمیز می کرد دلم برایش سوخت کمی میوه اماده کردم و به طرفش رفتم . دستمالی را روی شانه اش انداخت و به طرفم نگاه کرد .

خسته نباشی .

ممنون نادیا به اتاقت می روی

نه

پس این مویه ها را به مجا می بری ؟

برای تو آورده ام .

ادریس کمی چشمش را تنگ کرد و گفت : نادیا من هیچ جوابی برای دادن به تو ندارم .

به چی

به سوال های تو که ...

من فقط برایت مویه آوردم و هیچ سوالی ندارم .

دستانم کثیف است و نمی خورم .

از کی تا به حال انقدر بهداشتی شدی ؟

کنار پای او روی زمین نشستم برایش سیبی پوست کندم . آن را خر کردمم و به طرف ادریس گرفتم .

من که گفتم با دست ها کثیف نمی خورم .

برو دستت را بشور

هنوز کلی کار دارم .

همه جای خانه تمیز است ادریس ، لازم نیست که دوباره همه را تمیز می کنی.

ادریس کش و قوسی به بدنش داد و بینی اش را بالا کشید و دوباره شروع به کار کرد و گفت : مرد است و قولش .

اما من به این خوبی خانه را تمیز نمی کنم . چرا می کنی نوبت تو همی میرسه .

تکه ای سیب برداشتم و به دهان ادریس بردم .

نادیا دست هایت را شسته ای ؟

گمان می کنم سال گذشته اخرین باری بود که دستانم را شستم من که مثل تو بهداشتی نیستم .

ادریس خندید و دهانش را باز کرد اما من تکه سیب را در دهان خودم گذاشتم و گفتم : صبر کن ببیننم اگر میکروب ندارشت به تو هم می دهم .

ادریس سرخ شد و با خنده گفت : نوبت من هم می رسه .

مگر صف است که نوبت به تو هم برسد .

تکه بعدی سیب را برداشتم و به طرف ادریس بردم . نه نادیا من نمی خورم .

بیا ادریس شوخی نمی کنم .

ادریس دهانش را باز کرد و دوباره سیب را خودم خوردم .

تو که گفتی شوخی نمی کنی ؟

بله من خیلی جدی هستم . این مسئله اصلا شوخی بردار نیست و چون میکروب ها موجودات مضری هستند .ادریس بلند خندید و گفت : بله حق با توست ..

ادریس مشغول کار شد و سیب را به طرف دهانش بردم اما او دهانش را باز نکرد و با نگاه غریبی که تا عمق وجودم را لرازند نگاهم کرد .

بخور ادریس به جان خودم راست می گویم .

ادریس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که سیب را در هانش قرار دادم و با خنده رویش را برگداند .

صدای زنگ تلفن در تمام خانه پیچید و ادریس پرسید : منتظر کسی هستی ؟

نه تو چطور ؟

ادریس کمی لباس هایش را مرتب کرده و در را باز کرد و با تعارف او کسی وارد خانه شد .

برای بردتت طرف میوه به آشپزخانه رفتم که ادریس با صدای فریاد مانندی گفت : نادیا جان عزیزم . بیا ممهمان داریم . می گوید پسر دایی شماست .

باشنیدن صدای ادریس موهای تنم راست شد . از همان حا ادریس را صدا کردم و او با چهره ای جدی به آشپرخانه آمد .

کی بود ادریس ؟

می گوید سلمان است .

او اینجا آمده چه کار ؟

من نمی دانم اما به نظر آدم منظقی می آید . بیا با هم برویم .

ادریس دستم را کشید و با خود به سممت پذیرایی برد .

سلمان به احترامم بلند شد و سلام کرد و به سختی جواب سلامش را دادم و او قامتم را در کنار ادریس از بالا تا پایین نگاه کرد و گفت : تبریک می گویم .

با صدای لرزان گفتم : ممنون از چه بابت .

ازدواج تان .

ادریس خنده ای کرد و گفت : متشکرم .

خانه زیبا و بزرگی دارید

ادریس نگاهم کرد و با مهربانی گفت : نه چندان هم بزرگ نیست . به نظر من این خانه برای این ملکه ی زیبا خیلی کوچک است و او لایق بیشتر از این است .

امیدوارم نادیا با بودن در کنار شما این قصر رویایی را به دست بیاورد .

ادریس پایش را روی پای دیگرش انداخت و پرسید : آقا سلمان به شما خوش گذشت ؟

نه آدمی که از عزیزانش دور باشد هیچ جا به او خوش نمی گذرد می بخشید بدون دعوت آمده ام .

ادریس دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت : خواهش می کنم من از دیدن اوقام همسرم خیلی خوشحال می شوم .

راستش امده ام تا از شما خواهش کنم ...

چرا خواهش آقا سلمان شما امر بفرمایید .

آقا ادریس من می دانم که شما آدم خوبی هستید من آمده ام از شما خواهش کنم در مهمانی ما شرکت نکنید .

چی ؟ چرا آقا سلمان ؟

بین من و نادیا ییک لجاجت بود که محرک اصلی ان پدررم بود و من باید تن به خواسته او می دادم . او مهمانی را ترتیب دداده تا در ان شما را در جمع ...

شنیدن آن حرف ها از دهان سلمان برایم غیر قابل باور بود و به سختی آب دهانم را قورت دادم و گفتم : سلمان تو می دانی با آن لجلجت چه به روز می اوردی ؟

بله اما از اول هم لجاجت نبود . عذر می خواهم آقا ادریس نادیا من تو را دوست داشتم و می خواستم با تو ازدواج کنم اما وقتی این عشق را از جانب خودم تحمیلی دیدم پشیمان شدم و از صمیم قلب برایت آرزوی خوشبختی کردم .

آقا سلمان ما می خواستیم در ان مهمانی شرکت کنیم و با شما آشنا شویم .

بله آقا ادریس برای من هم افتخاری بود اما نمی خواهم ....

آقا سلمان اگر از ننظر شما ایرادی نداشته باشد ما به آن مهمانی بیاییم

ادریس من نمی خواهم به آن مهمانی بروم .

نادیا چرا متوجه نیستی ؟ اگر ما الان با دایی ستار رو به رو نشویمم در مجلس عروسی نریمان باید با او روبه رو شویم ممکن است رفتار های دایی ستار در ان مجلس بدتر باشد و در این مهمانی که از اقوام خودتان هستند شرکت کنیم تا در مقابل اقوام پریناز باعث تحقیر نریمان نشویم .

حق با ادریس بود دیر یا زود باید در مقابل دایی ستار می ایستادم و از خودم و ادریس دفاع می کردم .

یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
ادریس دستش را از پشت سرم برداشت و کمی خم شد و گفت : مخصوصا که حالا می دانم شما با نادیا مشکلی ندارید .

-اما پدرم از نادیا خیلی دلگیر است ومی دانم با آمدن شما به او توهین می کند .

شما ناراحت نباشید .

آقا ادریس من ناراحت شما نیستم بلکه ناراحت آبروی خودمم هستم . دوست ندارم کسی به من بگوید هنوز چشمت دنبال نادیا است . از طرفی هم حق باشماست و ممکن در مهمانی نریمان دچار دردسر شود . ای کاش هیچ وقت ....

آقا سلمان ما به کمک شما احتیاج داریم .

سلمان که حسابی کلافه به نظر می رسید چشماهایش را کمی بازک در و پرسید : چه کمکی آقا ادریس .

مادر مهمانی با شما حسابی صمیمی می شویم و وقتی همه ما را کنار یکدیگر ببینند متوجه رفع کدورت ها می شوند . نادیا هم تا آنجا که بتواند با دایی ستار مهربان و سر به زیر رفتار می کند و....

شما از همه ماجرا با خبر نیستید .من به دختری علاقه مندم که پدرم با او مخالف است نم اما هنوز یکتا از اینکه من به نادیا علاقه ای ندارم بی خبر تسن و می دانم اگرنادیا در آن مهمانی باشد و زمزمه ای بلند شود یکتا از ممن حسابی دلگیر می شود و من باید قید او را بزنم .

خوشحال از این که سلمان می خواهد ازدواج کند گفتم : اگر یکتا خانم از دهان من بشنود که هیچ عشقی در کار نیست مشکل برطرف میشود .

به نظر من نادیا راست می گوید آقا سلمان ما باید در این مهمانی تکلیف خیلی چیز ها را روشن کنیم .

سلمان مظلومانه گفت : نادیا خانم می شود از اون در مورد من سوال کنید ؟ و ببینید با من ازدواج می کند یا نه ، البته نمی خواهم چندان هم رسمی باشد و...

ادریس با افتخار گفت : نادیا کارش را خوب بلد است .

من با او صحبت کردم اما یکتا هیچ جوابی نداده ، او خیلی شرم و حیا دارد و از من خجالت می کشد .

من با او صحبت می کنم مظمئن باشید .

سلمان بلند شد و گفت : من امیدوارم در ان مهمانی اتفاقی نیفتد که مجبور به انجام کاری شویم که روال مهمانی به هم بریزد . من از بابت تمام رفتار های زشتی که کردم عذرخواهی می کنم و نمی دانم چطور باید آن را جبران کنم

همین که الان اینجا هستید خودش کلی ارزش دارد .

خوشحالم از این که نادیا همسر مرد فهمیده ای مثل شما شده است .

سلمان دستش را به طرف ادریس دراز کرد و با بدرقه او رفت .

ادریس روی مبل سیاه دسته چوبی نشست و گفت : آن چنان هم که می گفتی آدم بدی نبود . من فکر می کردم او ادم بی فرهنگی باشد .

من هم فکرش را نمی کردم که سلمان اینطوری حرف بزند . ادریس من هنوز هم می ترسم در آن مهمانی شرکت کنم به نظرم این حرف های سلمان بیشتری برای این بود که ار رفتن ما به آن مهمانی مطمئن شود و برای آن برنامه ریزی کند .

نادیا ما باید یک روز با دایی ستار روبه رو شویم و این بهترین فرصت است . کمی به فکر نریمان باش همه چیز درست می شود
امیدوارم

چشمان ادریس برقی از شیطمن زد و گفت : خب ما کجای کار بودیم ؟ یادم آمد تو داشتی به من سیب می دادی

من دیگر حوصله ندارم

برو هودت بخور ظرف میوه ات را آنجا گذاشتم .

دستانم کثیف است .

من حوصله ندارم ادریس برو دستت را بشور .

دوست ندارم آنها را با پوست بکنم .

سیب را گاز بزن ادریس من دلنگرانم و می خواهم به اتاقم بروم .

میان پله ها بودم که ادریس صدایم کرد و پرسید : نادیا تو در شب مهمانی چه می خواهی بپوشی ؟

برای چچی می پرسی ؟

می خواهم بدانم

از میان لباس هایی که دارم یکی را انتخاب می کنم .

هر وقت تصمیم گرفتی به من بگو جون می خواهم رنگ لباسم را با رنگ لباس تو به شکلی هماهنگ کنم .

ادریس ما فردا شب به مهمانی می رویم که خودمان از عاقبت آن باخبریم آن وقت تو در مورد رنگ لباس صحبت می کنی .

بله تو هم باید خیلی به سر و وضع خودت برسی و مثل ملکه ها باشی .

برای تو چه اهمیتی دارد ؟

در حال حاضر تو با من زندگی می کنی و من می خواهم در کنار تو با ظاهر آراسته ای وارد شوم و تو هم همینطور .

ادریس حال من را در ک نمی کرد . به اتاقم رفتم و بی قرار در آن قدم زدم . سلمان چه طور توانسته بود بعد از خراب کردن زندگی ام بیاید و بگوید که می خواهد با یکی دیگر ازدواج کند در حالی که تمام آن رفتار های زشت را به خواسته پدرش انجام می داده . از دشت غم و ناراحتی گریه ام گرفت . دوست داشتم عقده تمام این سالها را خالی کنم . تمام خاطرات بدم با سلمان جلو چشمم ظاهر شد از عصبانیت جیغی کشیدم . متکایم را به طرفی پرتاب کردم و اتاقم را به هم ریختم .

ادریس مضطرب در اتاقم را باز کرد و پرسید : نادیا چی شده

برو بیرون می خواهم تنها باشم

می خواهی با مادرت تماس بگیری ؟

نه فقط برو بیرون .

به خاطر این که سلمان می خواهد ازدواج کند ناراحتی ؟

ادریس می فهمی چی می گویی ؟

بله من ...

با عصبانیت حرف او را قطع کردم و گفتم : نه نفهمیدی ادریس ، تو نمی فهمی
خب یه دفعه بگو من نفهمم اما من می دانم حالا که تو فهمیدی سلمان پسر خوبی است ناراحت شدی که چرا با او ازدواج نکردی .

با تهدید گفتم : ادریس برو بیرون وگرنه من می روم .

مثلا کجا می خواهی بروی ؟

با حرص لباسم را پوشیدم . ادریس بی تفاوت نگاهم کرد و گفت : کلید ماشین کنار در آویزان است اما تو بگو کجا می خواهی بروی

می خواهم بروم ....

با گریه خودم را روی تخت انداختم و گفتم : من از دست سلمان ناراحتم و زندگی و آینده من را خراب کرد حالا آمده می گوید من تمامم این کار ها را به خاطر پدرم کردم و از من می خواهد که برایش دختری را خواستگاری کنم .

ادریس کنارم لبه تخت نشست و گفت: سلمان باید می دانست اشتباه کرده که فهمید . درد تو چه

درد من خیلی چیز هاست و درد من بی توجهی آدم های اطرافم است که نمی دانند و
چی را نمی دانیم .

هیچی ادریس . هیچی .....

اگر چهره آن دختر موطلایی جلوی چشمم ظاهر نمی شد و لبخند نمی زد به ادریس می گفتم که از بی توجهی او به عشقم خسته شدم و دلم می خواد او هم من را دوست داشته باشد .

ادریس ساکت از اتاق بیرون رفت و در دلم آنشی به پا شد . من باید به ادریس می فهماندم که او را دوست دارم اما چطور ؟ من که راه و رسم عاشقی را بلد نبودم و ادریس برای عشقم اهمیتی قایل نبود . من باید تمام . سعی ام را می کردم و از هر راهی که می توانستم دل او را به دست می آوردم. اما آن وقت من هم با سلمان که من را با عشق یک طرفه می خواست فرقی نداشتم . دلم نهیب زد تو ادریس را دوست داری پس تمام تلاشت را بکن و ذره ذره وجودم آن را تایید کرد . من باید خودخواهی ام را کنار می گذاشتم و با ادریس مهربان تر صحبت می کردم .

ادریس ضربه ای به در زد و از میان آن برای ورود اجازه خواست . بیا تو

روی تخت نشستم و ادریس لیوان آب را به طرفم گرفت و گفت : بیا آب خنک بخور تا جیگرت هم خنک شود . می ترسم الان بوی کباب آن راه بی افتد و من دوباره گرسنه شوم و جیگرت را بخورم .

از حرف ادریس آب به گلویم پرید و در حالی که سرفه می کردم به او نگاه کردم و خندیدم .
بامزه بود ؟ خندیدی .

با خنده گفتم : ادریس تو می خواهی چی کار کنی ؟

هیچی جدی نگیر .
برای این که حرف را هوض کنم پرسیدم : تومی خواهی در مهمانی کدام لباست را بپوشی ؟
نادیا بدجنسی نکن قرار بود تو بگویی تا من هم تصمیم بگیرم .
من نمی دانم .

ادریس به سمت کمد لباسم رفت در ان را باز کردم و از میان آنها لباسی گران قیمت که خودش برایم خریده بود را بیرون کشید و گفت : من دوست دارم این را بپوشی .

این لباس را می خواستم در مراسم ازدواج نریمان بپوشم .

تا مراسم ازدواج نریمان فکری می کنیم .
من هم کت و شلوار طوسی ام را می پوشم تا به این لباس بخورد .

نگاهی به پیراهن بلند بنفش کم رنگ کردم و گفتم : اگر تو دوست داری می پوشم .

من دوست دارم تو فردا شب از هر نظر از همه بهترین باشیو تمام تلاشت را بکن و آن مدالیوم را هم به گردنت بینداز .

باشد اما در عوض یک قولی به من بده .
چی ؟
باید من را بیشتر به دیدن مهشید ببری .

این هم شد شرط ؟ باشد می برمت اما از من نخواه که با هم وارد اتاق شویم .

چرا ؟

یک بار مادرم به دیدن او رفت و به او گفت که می خواهند برایم به خواستگاری بروند مهشید چشمش را بست و تا مدتی آن را باز نکرد . من چند شبانه روز پیش او بودم تا باور کرد که من راهایش نمی کنم . و او را دوست دارم . مهشید نمی داند که ما با هم در این خانه زندگی می کنیم . هنوز خانواده ام به چیزی نگفتند .

ادریس چرا مادرت از این خانه بی زار است ؟

بی زار نیست . اما نمی تواند این خانه را که زمانی یاسین درآن نفس می کشیده هیاهو می کرده و می خندیده بدون او تحمل کند . آخر تو نمی دانی نادیا ما همیشه به دعوت یاسین به این خانه می آمدیم و او برای مان از آرزوهایش می گفت و با شوخی از دختر سفید برفی صحبت می کرد تایژ شده توسط عاشقان رمان . هیچ کدام از ما آن را ندیده ایم . مادرم با آمدن به این خانه اولین کاری که می کند یاسین را صدا می کند و وقتی جوابی نمی شنود از غصه بی هوش می شود چند بار تا به حال به این خانه آمده و هر بار ما پشیمان شدیم که چرا او را به اینجا آوردیم . دیدن مهشید و جای خالی یاسین تمام شور و نشاط را از خانواده ام گرفته مادرم افسرده است اما همیشه سعی می کند خودش را بی خیال نشان دهد .

ادریس نفس عمیقی کشید و آن را بیرون داد

لیوان در دستم را به سمت ادریس گرفتم و گفتم : تو لان بیشتر از من به این آب خنک احتیاج داری . بخور تا جیگرت کباب نشده جون من گرسنه ا و تو را درسته می خورم .

ادریس لیوان آب را یک جا سر کشید و بعد با خنده گفت : چه خطرناک به رمن رحم کن .

نه ادریس تو خیلی بامزه ای حتی به تو نمک هم نمی زنم چون زیاد از حد نمک داری و
ادریس با چشم های گرد شده نگاهم کرد و گفت : نادیا گریه نکن من مزاحمت نمی شوم حتی اگر خئاستی می توانی بیرون هم بروی ، این بهتر از این است که من را بخوری .

ادریس می خواهم اگر موفق شدم غافگیرت کنم .

چه جوری با خوردنم ؟

هنوز نمی دانم که موفق می شوم یا نه می خواهم کاری کنم که نمی دانم درست است یا نه .
بگو نادیا . بگو... من طاقت ندارم .

نه ادریس این غافلگیری را شاید آخر هفته دیگر انجام دادم .

نادیا می خواهی ترکم کنی .

نه

ادریس در حالی که فکر می کرد به اطراف نگاه کرد و گفت : تو هم می دانستی نوبت کارکردن من است این اتاق را بهم ریختی ؟ خب می گفتی ایین جا را هم تمیز می کردم و این همه نمایش بازی نمی کردی .

یکشنبه 22 مرداد 1391 - 13:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
baran آفلاین


کاربر نیمه فعال
ارسال‌ها : 362
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 25
تشکرها : 106
تشکر شده : 138
ادريس|مينا مهدوي نژاد
ادریس در حالی که فکر می کرد به اطراف نگاه کرد و گفت : تو هم می دانستی نوبت کارکردن من است این اتاق را بهم ریختی ؟ خب می گفتی ایین جا را هم تمیز می کردم و این همه نمایش بازی نمی کردی .
بعد از اتاق بیرونم انداخت و ادامه داد : حالا که این کار رو کردی برو کتابخانه تنبیه تو این است که من این اتاق را به سلیق خودم می چینم .


ادریس صبر کن من تو را بخورم از دستت خلاص شوم .


دهانم را بازک کردم و به سمت اتاق برگشتم که ادریس در را به رویم بست و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد . در کتابخانه نشسته بودم که ادریس در را باز کرد و وارد شد و گفت : غذا آماده است .
مگر هوا تاریک شده ؟

خیلی وقت است .


من آن قدر در فکر فرو رفته بودم که اصلا متوجه اطارفم نبودم
بیا تا بعد غذا برویم اتاقت را ببینی .


کنار ادریس ایستادم و گفتم . تو امروز خیلی کار کردی خسته نباشی .


اگر هم خته بودم الان دیگر برطرف شد .


ادریس تو مرد خوبی هستی . خوش به حال دختری که دوستش داری .


جدی تو به حال او غبطه می خوری ؟


نه جدی نگیر .


شانه هایش آویزون شد و گفت : بیا برویم . تو خوب بلدی که همه چیز را تلافی کنی .


شام را در سکوت خوردیم و با او به طرف اتاقم رفتم . ادریس جای تخت را عوض کرده بود . چند قاب عکس به دیوار اتاقم کوبیده و در گلدان ها گل گذاشته بود . روی تختم را هم عوض کرده و جالب شده بود . با خوشحالی خودم را روی تخت انداختم و گفتم : ادریس ممنون اینجا خیلی عالی شده . تو این رو تختی را از کجا آ.ورده ای ؟


من رو تختی زیاد دارم و این را برای تو آوردم .


ادریس فوق العاده رویایی است . من از اینجا خیلی هئشم آمده . ادریس در حالی که از اتاق بیرون می رفت برق را خاموش کرد و در تاریکی گفت : نادیا امیدوارم خواب های خوب ببینی .


پس من خواب تو را می بینم . خواب در قلب تو بودن را .


چه می گویی نادیا . زمزمه می کنی من نمی شنوم .


گفتم امیدوارم تو هم خواب های خوبی ببینی و در رویاهات با آن دختری که دوستش داری قدم بزنی .
همین قصد هم دارم . می خواهم به زودی با او بیرون بروم و قدم بزنم .


قلبم از جایش جهید و از هم متلاشی شد . با حرص گفتم : امیدوارم خوش بگذرد .


حتما می گذرد .


ادریس در اتاق را بست و به اتاقش رفت . روی تختم آن قدر غلتت زدم و در دلم به آن دختر حسادت کردم و برایش آرزوهای شوم کردم تا نزدیک صبح خوابم برد .


تنبل خانم بلند شو صبحانه حاضر است و در رختخوابم کمی به بدنم کش و قوس دادم. به طرف دیکری چرخیدم و پتو را روی سرم کشیدم .با تو هستم نادیا بلند شو .


برو نریمان به مامان بگو من هنوز خوابم می آید خودم بعدا صبحانه می خورم .


نریمان کجا بود دختر من ادریس هستم .


پتو را از روی سرم کنار زدم و با دستپاچگی بلند شدم . سلام تو در اتاق من چی کار می کنی ؟


سلام آمدم بیدارت کنم تا با هم صحبانه بخوریم .


آقا نمی دانی رفتن در اتاق یک خانم محترم که در خوابه کار زشتی است ؟


ادریس کمی خم شد و با لحنی مقید گفت : خانم محترم این جسارت بنده را ببخشید اما... نادیا بلند شو دیگر نمی خواهم تنها صبحانه بخورم .


نگاهم را در نگاهش دوختم و از این که او بیدارم کرده بود خیلی خوشحال بودم .


نادیا دیشب چی خواب دیدی ؟

برای چی می پرسی ؟


چون داری می خندی و سرحال هستی .


من خواب ... تو به خواب من چه کار داری شاید یک خواب خیلی خصوصی دیدم .

ادریس سرش را تکان داد و گفت : بله بله درک می کنم .


ادریس امروز کلی کار داریم که انجام بدیم .


پس بجنب بلند شو تا وقت کم نیاوریم .


من بیرون کمی کار دارم می خواهم بروم ...

باشد خانم خودم می برمت .


تو از کجا می دانی که من کجا می روم .


شما زن ها مگر کجا می روید ؟ می روید آریشگاه تا بتوانید کمی با آن مواد به صورتتان نما بدهید و ما مرد ها را به این که با خانم های زیبا صحبت می کنیم دل خوش کنید .


شما مرد ها که از ما هم بدترید . وقتی به یک مهمانی می خواهید بروید آن قدر به خودتان عظر می زنید صورت هایتان را می تراشید که صاف و تمیز دیده شود و بعد مدت زیادی وقت می گذارید تا کفش های تان را براق کنید . حالا اگر آن آقا مثل تو مو داشته باشد که دیگر بدتر . نیمی از روز را برای رون زدن به موهایش جلو آینه می ایستد و حالا فکر لباس های اتو نکرده اش را هم بگن و ببین خانم ها بیشتر برای رفتن به مهمانی کار دارند یا آقایون ( من که می گم خانم ها )


تازه خانم ها باید اول به آقایون کمک کنند و بعد خودشان حاضر شوند .


چه دل پری داری ؟


خب من شانس آورده ام که نباید هیچ کدام از این کارها را برای تو بکنم .


اما اگر آن کسی که دستش داری بود برایش تمام آن کار ها را با دل و جون می کردی .


نه ادریس فعلا تنها جیزی که مهمه رفتن به این مهمانی نحس است وهنوز هم نمی خواهی به این مهمانی برویم ؟

ادریس جان به خاطر قولی که به سلمان دادم مجبورم . من باید یکتا را برای او خواستگاری کنم .


من که از کار های تو یسر در نمی اورم نادیا اگر نمی خواهی که من گرسنگی بمیرم بلند شو


به دنبال عشقم از اتاق بیرون رفتم و در کنارش دلنشین ترین صبحانه را خوردم . ادریس من را برای انجام کارهایم بیرون برد . سر ساعتی که مقرر کرده بودیم آمد و با دهان باز نگاهم کرد .


ادریس ناراحت می شوم تو اینطوری نگاه می کنی .


اما من ناراحت نمی شوم . تو هم منو نگاه کن .


با سماجت تمام به چشمان ادریس بدون آن که پلک بزنم چشم دوختم و از این کار حس خوبی داشتم در عمق چسمانش غرق شده بودم و دلم می خواست تا آخر عمرم همینطور او را نگاه کنم .


ادریس هم چشم در چشمم دوخته بود و در همان حال پرسید : نادیا تا به حال کسی له تو گفته که چشمانت مثل شب است ؟


منظورت اینه که چشمانم زیبا است ؟

نه نادیا کجای شب زیباست ؟ بلکه ترسناک است .


پس تو از چشمان من می ترسی .


نه می ترسم در که در سیاهی آن چشمان گم شوم .


اما من می دانم تو در چشمان آبی مثل آسمان گم می شوی . نه سیاه مثل شب .


ادریس چند بار پلک زد و سرش را تکان داد : تو از کجا می دانی ؟


چشیمان از حرفی که زده بودم گفتم : تو وقتی از کوه بالا می روی مثل پرنده ای می شوی که در آبی آسمان گم می شود .


ادریس تفکر نگاهی کرد و گفت : اما لحن صحبتت چیز دیگری می گفت .

منظوری نداشتم . اگر آماده شده ای برویم ؟


بله برویم /

وقتی پشت در خانه دایی ستار که با لامپ های رنگی تزیین و روشن شده بود رسیدیم نفسم به شماره افتاد و احساس کردم پاهایم تحمل بدنم را ندارد .


نادیا چی شده ؟ چرا چهره ات را اینطوری درهم کرده ای ؟

به زور لبخند زدم و گفتم : برویم ادریس من دیگر تحمل ندارم .


دستش را درمیان دستانم گرفت و به دنبال خودش کشید .


نادیا حسابی یخ کردی .


بله هوا سرد است اما دست من از گرمای وجودت گرم می شود . دستم را بیشتر فشرد و گفت : آنقدر مضطرب نباش


مضطرب نیستم . فقط قلبم دارد می ایستد .


وارد که شدیم همه مهمان ها در جا میخکوب شدند . ادریس که شوکه شده بود گفت » نادیا بیا برگردیم این ها چرا اینطوری نگاه می کنند ؟

همه خیره شده بودند و چشم از ما برنمی داشتند . آب دهانم خشک شده بود اما با این حا به ادریس گفتم اینها به تو که تازه وارد هستی نگاه می کنند . من که گفته بودم به این مهمانی نیاییم .


مادرم از میان جمع با رنگ پریده بیرون آمد و گفت : آمدی عزیزم بیا تا ادریس را به همه معرفی کنیم .


ادریس لبخند زد و سرش را برای سلمان به نشان سلام تکان داد و او به استقبال مان آمد .


سلام آقا ادریس با آمدنتانهمه را غافلگیر کردید پسر با آمدن تو من دیگر باید بروم برای خودم فکری کنم . همه دخترها و جوان ها محو تماشای شما هستند .


ادریس دستم را دوباره در میان دستانش گرفت


نادییا تو مردی ؟ چر این قدر سردی ؟


نه ادریس ما هنوز دایی ستار را ندیدیم .


او را هم می بینیم . مادیا اگر بر خودت مسلط نباشی حتما اوضاع را برهم می ریزی .


به آرامی نفس عمیقی کشیدم و گفتم همه چیز را به تو می سپارم .


نگران نباش . دست من را رها نکن . تا بیشتر گرم شوی .

نریمان و نعیم به طرفمان آمدند و با سر و صدا و خنده ادریس را از من جدا کردند تا او را برای معرفی با خودشان ببرند .


ادریس در اخرین لحظه دستم را دستش فشرد و آن را در دست مادرم گذاشت و گفت :


من زود برمیگردم .


همانطور که نگاهم می کرد با نریمان رفت .


مادر دایی ستار کجاست ؟


او در حیاط است .


نادیا امشب چقدر زیبا شدی ؟


به دنبال صدا به عقب برگشتم


سلام پریناز جان حالت چطور است ؟


خوبم خوشگل خانم . دختر چه کردی هم تو هم آقا ادریس حسابی سنگ تمام گذاشتید .


نه پریناز خانم . ما در مقابل پری نازی مثل تو هیچ هستیم .


دایی ستار در حالی که می خندید وارد اتاق شد و با دیدنما با تعجب به طرفی رفت .


ادریس با قدم های منظم و مستحکم به طرفم آمد و گفت نگاه کن دایی ستار آنجا نشسته . ما باید برویم و به او سلام کنیم .


نه نمی خواهد ادریس .

بیا نادیا و

بعد دستم را کشید و با خود به سمت دایی ستار برد و سلام کرد . سلام آقا ادریس مشتاق دیدارتان بودیم . چه عجب قابل دونستید در مهمانی ما فقیر ها شرکت کردید .

ادریس مغرور و مدب گفت : اختیار دارید دایی جان . ما همیشه هر کجا که باشیم از سایه بلند و پر لطف شما غافل نیستیم و به یادتان هستیم . اگر کوتاهی کردیم به خاطر مشکلات کاری من بوده معذرت می خواهیم .
دایی بادی به غبغب انداخت و گفت : نادیا شوهرت خیلی زبان باز است . برعکس خودت که همیشه زبانت تلخ است .


با دلهره گفتم : من هم نادان بودم دایی ستار و از شما عذر می خواهم .


دایی ستار جایی کنار خودش باز کرد و تعارف کرد کنارش بشینیم و ادریس با وقار کنار دایی نشست و گفت : دایی جان اگر اجازه می دهید نادیا پیش بقیه خانم ها برود و با آنها صحبت کند .
دایی عصبی گفت : نه می خواهم هر دوی شما امشب کنار من باشید و به دوستان معرفی تان کنم .
ناچار کنار ادریس نشستم :


البته برای ما هم باعث افتخار است



و سلمان در سمت دیگر ادریس نشست و با او مشغول صحبت شد . با دست آرام به پهلوی ادریس کوبیدم .



با تمام وجودش گفت :



جانم عزیزم .

متعجب به ادریس نگاه کردم که می خندید .


کمی خودم را به او نزدیک تر کردم و گفتم :لازم نیست من را اینطوری صدا کنی از سلمان بپرس که یکتا کجاست ؟


ادریس لبناش را کنار گوش سلمان برد و بعد دوباره به سمتمم برگشت و گفت : سلمان می گوید او با خانواده اش نیامده اند و امشب برای همیشه از کشور خارج می شند .


بپرس یکتا جوابی به او نداده ؟
خانم مگر فضولی ؟


لطفا بپرس .


ادریس با سلمان صحبت کرد و بعد سلمان برای دیدنم کمی خم شد و موهای لختش را به طرفی انداخت و با خنده گفت : باورت نمی شه نادیا او نازمد داشته و تمام خجالتی که می کشیده برای همین بوده .


با تعجب به سلمان نگاه کردم و او چشمکی رد که از دید ادریس مخفی نماند و قلبم از ترس فرو ریخت .و
در یک لحظه از ذهنم گذشت : اصلا ما تا به حال دختری به نام یکتا در جمع مان نداشتیم و حتما سلمان نقشه ای در سرش داشت و سلمان همانطور که به صورتم نگاه می کرد لبخند می زد . داشتم دیوانه می شدم . خودم را پشت ادریس مخفی کردم و سلمکان سر جایش صاف شد . تحمل نگاه های سنگین اقوام را نداشتم و برای رفتن لحظه شماری می کردم .

ادریس التماس می کنم بلند شو برویم خانه خودمان .


چی شده نادیا


من فکر کنم این نقشه سلمان بوده تا من را در کنار خودش در این مهمانی داشته باشد


ادریس آرام گفت پس حدسم درست بوده همان لحظه که او به خانه مان


آمد شک کرده بودم .


ادریس من طاقت ندارم خواهش می کنم .


باشد نادیا می رویم اما کمی صبر داشته باش .


من سنگینی نگاه اطرافیان را نمی توانم تحمل کنم و نمی خاهم زیر نگاه های ناپاک سلمان حلاجی شوم .
ادریس که تازه متوجه شده بود من چی می گویم به سلمان که خبره نگاهم می کرد و غرق رویاهایش بود نگاهی انداخت و کمی سرخ شد . دستم را گرفت که آرام دستم را از میان دستش بیرون کشیدم و گفتم : هیچ توضیحی نمی خواهم فقط برویم .

می خواستم برای بلند شدن کمکت کنم .


با خوشحالی دست ادریس را گرفتم و گفتم : برویم ؟

باشه .

ادریس بلند شد و شروع به عذرخواهی کرد و با همه مرد ها دست داد و خداحافظی کرد و پاپیچ شدن اطرفیان به خاطر رفتنمان بی نتیجه ماند و مادرم گفت : بعدا خود نادیا برایتان توضیح می دهد .

دوشنبه 23 مرداد 1391 - 13:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group