نازچتclose
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 887
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
فصل اول:همسایه ...
مانند انسان های مسخ شده که در خلسه ی درویشانه فرو رفته اند بی توجه به زمان ومکان به رو به رو خیره شده بود وفکر میکرد چطور باید از دست بعداز ظهر سگی برنامه ریزی شده ی افسانه در امان بماند.
در عین بیچارگی و درماندگی فکر میکرد خودش باید برای خودش تصمیم بگیرد نه دیگران...
با صدای بوق بوق اتومبیل عقبی با همان سرعت چهل به رانندگی اش ادامه میداد. از خلسه بیرون امده بود.
دویست و شش نقره ای کنارش امد وگفت: برو سوار ماشین لباس شویی شو ...
با چشمهایی تنگ شده در جواب این طعنه با حرص گفت: اتفاقا گواهی نامه ی اونم دارم...
و با همان سرعت به راهش ادامه داد وشیشه را بالا کشید و صدای ضبطش را بلند کرد تا تکه و طعنه های مرد مزاحم را نشنود.
سرعتش را بیشتر کرد...
همراه با اهنگ همخوانی میکرد ... عینک پلیس سیاه سفیدش را به چشم زد.

It’s been so long that I haven’t seen your face
خیلی وقته که صورتت رو ندیدم
Im tryna be strong
دارم سعی می کنم که قوی باشم
But the strength I have is washing away
ولی قوام رو دارم از دست میدم
It wont be long before i get you by my side
طولی نمیکشه که پیش من خواهی بود
And just hold you, tease you, squeeze you till
و بغلت می کن، اذیتت می کنم، میفشارمت تا
I was fill all my mind
تمام ذهنم رو پر کنه
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم
Girl I know mistake were made between us two
دختر میدونم اشتباهاتی بین ما بوجود اومد
And we show our eyes that now even says somethings weren’t true
و با چشمانمون حرفهایی رو زدیم که الان معلوم شد حقیقت نداشتن
watch you go and haven’t seen my girl since then
رفتنت رو دیدم و از اون موقع دیگه ندیدمت
why can it be the way it was
چرا باید اینجوری میشد
coz you were my homie lover friend
چون تو بودی هم خونه ی عشاق دوستای من
I can’t lie
نمیتونم دروغ بگم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Watching everyday that goes by
دارم به تک تک روزایی که سپری میشه نگاه می کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Tell i get you back Im gone try
دارم بهت میگم که میخوام برت گردونم و سعیمو می کنم
coz you are the apple in my eye
چون تو نور چشم منی
Girl I miss you much
دختر دلم خیلی برات تنگ شده
Watching everyday that goes by
دارم به تک تک روزایی که سپری میشه نگاهمی کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Tell i get you back Im gone try
دارم بهت میگم که میخوام برت گردونم و سعیمو می کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
coz you are the apple in my eye
چون تو نور چشم منی
Girl I miss you much
دختر دلم خیلی برات تنگ شده
I want you to fly with me
میخوام با من پرواز کنی
want you to fly
میخوام پرواز کنی
I miss how you lie with me
دلم برای دراز کشیدن با تو تنگ شده
miss I how you lie
دلم برای دروغات تنگ شده
jus wish you could dine with me
کاش میشد باز با هم غذا بخوریم
wish you could dine
کاش میشد با هم غذا بخوریم
the one that’ll grind with me with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
said the one that’ll grind with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
I want you to fly with me
میخوام با من پرواز کنی
want you to fly
میخوام پرواز کنی
I miss how you lie with me
دلم برای دراز کشیدن با تو تنگ شده
miss I how you lie
دلم برای دروغات تنگ شده
jus wish you could dine with me
کاش میشد باز با هم غذا بخوریم
wish you could dine
کاش میشد با هم غذا بخوریم
the one that’ll grind with me with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
said the one that’ll grind with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم

اتومبیل را در جای همیشگی پارک کرد و پیاده شد.
نگهبان: سلام مهندس آرمند...
مسئول خدمات: سلام مهندس آرمند...
سوار اسانسور شد.
ابدارچی: سلام مهندس آرمند...
منشی : سلام آرمیتا جون...
آرمیتا با حرص گفت: پرستو...
پرستو لبخندی زد وگفت: باشه بابا خانم مهندس...
دستهایش را روی عرض میز گذاشت و به انها تکیه داد وگفت: امروز چرا اینجا اینقدر شلوغه...
پرستو: برای استخدام حسابدار... باید با همشون مصاحبه کنی....
تقریبا با داد گفت: همشون؟
پرستو: پ نه پ میخوای با من مصاحبه کن؟
ارمیتا با غیظ گفت: این لفظ احمقانه چیه افتاده تو دهنت.... اقای شفیع اومد؟
پرستو: بله... کارشونو تحویل دادم وخیلی هم راضی بودن...
ارمیتا: خوبه... تا اخر هفته سفارش قبول نکن... جلسه ی ساعت دو هم کنسل کن اعصاب اون مردک شکم گنده رو ندارم... به پرویزی بگو یه لیست از فروش این ماه اخیر وبهم بده... به شرکت روشنا هم زنگ بزن بگو سفارششون اماده است... وبگو این اخرین سفارشی بود که براشون اماده کردیم... بهش میگی ارمند گفت: شما که با یه شرکت دیگه همزمان قرداد می بندین از همون شرکت هم بخواین براتون تجهیزات آنتیک وارد کنه... اکی؟
پرستو لبخندی زد وگفت: اکی بابا... من با این همه ادم چه خاکی تو سرم کنم؟
ارمیتا: ده دقیقه ی دیگه با پرونده ی مراجعین خودت بیا تو اتاق من...
پرستو:چشم... دیگه؟
ارمیتا: به داوود بگو برام یه چای سبز بیاره... گلوم خشک شده.... تا ظهر هم اگه از ترکیه تلفن داشتم وصل نکن... چای سبز داغ باشه ها... نشینی با داوود به چرت وپرت گفتن...
و وارد اتاق شد ودر را کوبید.
یک اتاق بزرگ که سرتاپایش سیاه بود. در اتاقش سه گلدان کاکتوس بود و هفت بابمو که قدشان تا سقف می رسید در کنج اتاق مربعی قرار داشت.
کاشی های سفید برق میزدند و کتابخانه ی سیاه که پر از پرونده و زومکن و کتاب های خارجی وایرانی و حتی رمان هم بچشم میخورد.
دستشویی هم به طور اختصاصی در اتاقش وجود داشت.
مبل های چرم با روکش سیاه و میز بزرگی که رویش یک قاب عکس قرار داشت و یک لیوان با عکس سلیوستر وتویتی که داخلش خودکار ومداد گذاشته بود. دو تلفن سیاه و سفید هم روی میز قرار داشت.
صندلی را به سمت پنجره ی تمام قدی کشید...
یک تقویم روی میز قرار داشت به همراه پانچ و منگنه و گیره و سوزن ته گرد ... پشت میز روی صندلی سیاهش که پشتی اش بسیار راحت بود نشست... لپ تابش را روی میز گذاشت. دستگاه پرینت را روی میز به سمت خودش کشید.
در اتاق باز شد.
اقا داوود که مرد سالخورده ای بود وارد اتاق شد و چای سبزش را روی میز گذاشت.
ارمیتا تشکری گفت و اقا داوود خارج نشده که پرستو داخل شد.
روی مبل پهن شد و گفت: خوب اینایی که به دردمون میخوره رو جدا کردم.... سی سه نفر بودن...
ارمیتا به او خیره شد... با ان هیکل تپلش و مانتوی خفاشی مشکی و مقنعه ی کج و معوج سورمه ای و صورت گرد و بینی عمل شده و لبهای پروتزی با نمک بود.
به انضامم موهای بلوندی که چتری و نا مرتب روی پیشانی اش میریخت.
هرچند به قیافه اش نمی امد ساده باشد اما یکی از دستورالعمل های شرکت همین بود که کارکنان ساده باشند و مانتوی بلند بپوشند وبه گفته ی خودش این مدل مانتوی خفاشی تنها مانتوی بلندش است.
پرستو نفس عمیقی کشید وگفت: از این سی وسه نفر همشون حسابداری خوندن...
ارمیتا: ارشد داریم؟
پرستو: اره ... زیاد...
ارمیتا: اونایی که ارشد دارن وجدا کن...
پرستو ده دقیقه مشغول بود که گفت: هفده نفر ارشدشون تموم شده.
ارمیتا: سابقه ی کاریشون چقدره؟
پرستو دوباره در پرونده ها فرو رفت و بعد از چند دقیقه اعلام کرد: بعضی هاشون صفر... بعضی ها هم حداقل پنج شیش سال سابقه هم دارن...
ارمیتا در اینترنت می چرخید سرش را از بالای لپ تاپش بلند کرد وگفت: خوبه.... 4 سال سابقه به بالا رو جدا کن....
پرستو با اخم گفت: خوب.... هشت نفرن امر دیگه؟ بفرستمشون داخل باهاشون مصاحبه کنی؟
ارمیتا: لازم نیست.... گفتی هشت نفرن؟
پرستو: اره...
ارمیتا: کدوما اخراجی هستن... کدوما استعفا دادن؟
پرستو: 3تاشون اخراجی هستن... یکیشون شرکتی که توش کار میکرده ورشکست شده... بقیه هم خودشون استعفا دادن...
ارمیتا: خوبه... و فکر کرد اگر در فرمی که برای استخدام طراحی کرده بود این قسمت را نمیگذاشت چه میشد. از اینکه بعضی ها صادقانه گفته بودند اخراج شدند خوشش می امد این صداقت در کار را نشان میداد.!
ارمیتابا مکث گفت: خوب از اینا . گفتی سه نفرن؟.. سن هاشون چطوریه؟
پرستو: یکیشون سی سه سالشه... یکی بیست هفت سال... یکیشونم سی سالشه...
ارمیتا: بیست هفت سالهه بدردم نمیخوره... حوصله ی بچه بازی ندارم....
پرستو: اخی... نه که خودت مامان بزرگی.... خانم 25 ساله!
ارمیتا لبخندی زد وگفت: از این دوتا...
پرستو چشمهایش برقی زد وگفت: بفرستمشون برای مصاحبه؟
ارمیتا: نه.... کدومشون زنه کدومشون مرد؟
پرستو پوفی کشید وگفت: این که سی سالشه زنه....
ارمیتا دستهایش را جلوی سینه قلاب کرد وگفت: خوبه... حس نژاد پرستی تو همیشه حفظ کن... دختره استخدامه... از بقیه هم خواهش کن سالن و خلوت کنن...
پرستو نفس عمیق و کسلی کشید وگفت: واقعا تو دیگه کی هستی... بیچاره ها رو میدیدی ....
ارمیتا: مگه سینماست....
پرستو: واقعا خیلی گشادی...
ارمیتا با جیغ گفت: پرستو مودب باش...
پرستو خندید وگفت: همیشه همین بازی وسر استخدام درمیاری ... فکر نکن حواسم نیست...
ارمیتا: پاشو برو حرف نزن....
پرستو خواست برود که ارمیتا گفت: پرستو... این دختره رو بفرست تو اتاقم باهاش حرف بزنم...
پرستو لبخندی زد و گفت: چه عجب!
ارمیتا نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 12:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
با صدای تلفن با کسلی گفت: پرستو گفتم وصل نکن....
پرستو: خواهرتون افسانه است....
باشه ای گفت و صدای جیغ جیغی افسانه در گوشش پیچید.
افسانه: بخدا اگه عصر نیای بیچاره ات میکنم...
ارمیتا: من نخوام ازدواج کنم چه خاکی به سرم کنم؟ هان؟
افسانه: خاک رس... ارمیتا یه دقه بیا برو ببینش... باور کن ازش خوشت میاد...
ارمیتا: من از هیچ مردی خوشم نمیاد...
افسانه با کلافگی گفت: ببین من حوصله ندارم باهات بحث کنم... برنامه هم عوض شده ... مازیار میاد دنبالت که باهم برین رستوران.... چون من میدونم یه جورایی میپیچونی...
و قبل از انکه خداحافظ بگوید تماس را قطع کرد.
ارمیتا با دهان باز گوشی در دستش خشک شده بود. افسانه دورش زد. مگر دستش به او نرسد.
اهی کشید وصدای پرستو را که طبق معمول با ولوم بالا حرف میزد گفت: چطور قراریه که بنده ازش اطلاع ندارم....
در اتاق و باز کردم.
با دیدن مازیار نفس عمیقی کشید وگفت: خانم رضایی...
پرستو با اخم به او گفت: بله؟
با لبخند رو به مازیار گفت: سلام... چه زود اومدی.... ساعت یکه...
مازیار نگاه فاتحی به پرستو کرد و رو به ارمیتا گفت: سلام .... کجا زوده .. به قول خودت ساعت یکه دیگه ...
نفس عمیقی کشید و با مازیار دست داد وگفت: خوب من یه کم کارهامو سر وسامون بدم ... اماده میشم میام...
مازیار لبخندی زد وگفت: باشه ... من همین جا میشینم....
ارمیتا رو به پرستو گفت: بگو یه نسکافه براشون بیارن...
و وارد اتاق شد و در را محکم بست.
این از کجا پیدا شد؟
با کلافگی لپ تاپش را خاموش کرد و پروند ه ها را جا به جا کرد و در حالی که به افسانه بد و بیراه میگفت کیف و وسایلش را برداشت واز اتاق خارج شد.
مازیار نسکافه اش را خورده بود با دیدن او لبخندی زد و ارمیتا بعد از توصیه ی چند نکته به پرستو همگام با او از شرکت خارج شد.
مازیار : ماشین اوردی؟
ارمیتا: اره... تو پارکینگه...
مازیار: پس با ماشین تو میریم...
ارمیتا نفس کلافه ای کشید وگفت: باشه ...
خواست سوار شود که مازیار گفت: میتونم خواهش کنم اجازه بدی من برونم؟
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: چرا؟
مازیار: همینطوری... اشکالی داره؟
ارمیتا: البته.... ماشین ادم مثل مسواکه ... یه وسیله ی شخصی... اگه دوست ندارید من رانندگی کنم با اتومبیل خودتون بیاید...
و سمت راننده سوار شد.
اخم های مازیار در هم بود و کنارش نشست.
اصلا نمیدانست چرا باید با پسر دوست مادرش ماهی یک بارنهار بخورد... تقریبا این بار سوم بود که با او نهار میخورد از علایقش میگفت وحرفهای تکراری میشنید ...
جلوی رستوران توقف کرد.
مازیار پیاده شد و ارمیتا هم دنبالش راه افتاد.
با ان کت وشلوار نوک مدادی و پیراهن ابی تیپ و قامتش بد نبود. اما فقط در حد کلمه ی بد نبود.
رسمی رفتار میکرد... رسمی حرف میزد ... رسمی برخورد میکرد. ژست های اب دوغ خیاری میگرفت و حین حرف زدن بیشتر از صد بار درواقع میگفت!!!
در حالی که به منو نگاه میکرد نفس عمیقی کشید ورو به پیش خدمت که مثل برج زهرمار بالای سرش ایستاده بود گفت: من سوپ جو میخورم و سبزی پلو با قزل ... سالاد فصل... دلستر لیمویی...
مازیار نفس عمیقی کشید .
ارمیتا میدانست که ماهی دوست ندارد سوپ جو خوشش نمی اید از نوشیدنی ها از دلستر متنفر است ... وقتی در این چیزهای ساده تفاهم نداشتند وای به حال بقیه ی چیزها!!!
مازیار هم برای خودش برگ سفارش داد و نوشابه ی سیاه.
در حالی که به اطراف نگاه میکرد دنبال کلمه ای میگشت تا با ان استارت بزند وبگوید: از تو بدم میاد...
به تنها چیزی که در این فصل فکر نمیکرد همین ازدواج بود.
مازیار لبخندی زد وگفت: هوا خوبه نیست؟
ارمیتا چشم غره ای رفت وگفت: نه... سرده....
مازیار سکوت کرد و ارمیتا گفت: خوب چه خبر؟
مازیار: سلامتی.... تو چه خبر؟ کارهای شرکت خوب پیش میره؟
ارمیتا: میشه گفت...
مازیار: خسته نشدی اینقدر توی اون شرکت وقت گذروندی؟
ارمیتا فکر کرد چه خوب استارت بحثی که منتظرش بود زده شد.
مازیار به سمت او خم شد وگفت: من میخوام امروز تکلیفم روشن بشه...
ارمیتا: چه خوب.... اتفاقا منم همین نظر ودارم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
ارمیتا فکر کرد چه خوب استارت بحثی که منتظرش بود زده شد.
مازیار به سمت او خم شد وگفت: من میخوام امروز تکلیفم روشن بشه...
ارمیتا: چه خوب.... اتفاقا منم همین نظر ودارم.
مازیار دستهایش را زیر چانه اش برد وگفت: میدونم احساس مثبتی به من نداری... اینم میدونم که به اصرار خواهرت به این قرار ها میای... اما نمیدونم چقدر طرز فکرم راجع بهت میتونه درست باشه...
ارمیتا فکر کرد پس باهوش است.
نفس عمیقی کشید وگفت: اگه بگم 100 درصد ناراحت میشی؟
مازیار شوکه شد. با این حال خودش را کنترل کرد وگفت: نه...
ارمیتا: خوبه... من به ازدواج فکر نمیکنم...
مازیار: تا کی؟ بعدش میتونم امیدوار باشم؟
ارمیتا یک بار چشمهایش را بست و سریع باز کرد وگفت: نه... کلا قصد ازدواج ندارم...
مازیار با تعجب گفت: تا اخر عمر میخوای مجرد بمونی؟
ارمیتا: اشکالی داره؟
مازیار: یه نگاهی به خودت بنداز.... از صبح تا شب تو شرکتی... یه نگاهی به پوستت بنداز؟
ارمیتا لبخندی زد وگفت: خوب تو که یه دکتر پوست وزیبایی هستی....
مازیار نفس عمیقی کشید وگفت: دلم نمیخواد مجبور باشی... ولی خوشحال میشم مثل یه دوست رو کمکم حساب کنی...
ارمیتا نفس راحتی کشید وگفت: منم مدت هاست میخوام همین حرفها رو بهت بزنم... اما هیچ وقت نه فرصتش پیش میومد نه فکر میکردم اینقدر با جنبه باشی...
مازیار لبخندی زد وگفت: ارمیتا مطمئنم که لایق بهترین ها هستی ... ولی میترسم خیلی دیر بشه... به فکر اینده ات هم باش.... حالا نه با من چون میدونم که امیدی نیست ... اما ...
ارمیتا نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد ومیان حرفش امد وگفت : من در لحظه زندگی میکنم... دیروز و فردا برام مهم نیست. امیدوارم به چیزی که میخوای برسی.... خداحافظ.
مازیار با غر گفت: حداقل منو برسون...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: وای ... واقعا معذرت میخوام...
مازیار لبخندی زد وحساب کرد و پشت سرش راه افتاد. در حینی که غر ولند میکرد گفت: ادم محتاج زن جماعت نشه...
ارمیتا چشم غره ای رفت و داخل اتومبیل نشست وگفت: مراقب حرف زدنت هستی نه؟
مازیار: سعی میکنم...
ارمیتا او را جلوی شرکت که اتومبیلش را پارک کرده بود رساند وگفت: خوب ممنون با بت این چند وقت اخیر...
مازیار: میدونی که عاشقت هستم و میمونم...
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: این چیزی که تو میگی وجود نداره مازیار...
مازیار با تعجب گفت: چی؟
ارمیتا: عشق...!
مازیار لبخندی زد و از اتومبیل پیاده شد وگفت: رو عشقم حساب نمیکنی عیب نداره اما رو دوستیم حساب کن... راستی ... به کل فراموش کردم...
ارمیتا: چیو؟
مازیار: یکی از دوستام برای دایر کردن مطبش نیاز به وسیله داره ... بفرستمش ؟
ارمیتا: میدونی که تک فروشی نمیکنیم... با مکث گفت: ولی باشه... بهش بگو تا اخر هفته بیاد... بگه که از طرف تو اومده چون منشی منو که میشناسی...
مازیار: اتفاقا بهش سلام برسون... خوشم اومد دقیقه و منضبط...
ارمیتا: عین خودم...
مازیار خندید وگفت: به افسانه سلام برسون...
ارمیتا: حتما...
و مازیار بعد از خداحافظی کوتاهی سوار اتومبیلش شد و رفت.
حوصله ی رفتن به شرکت را نداشت. کار سنگین و بخصوصی هم نداشتند... به سمت خانه راند. باید به افسانه گزارش میداد که مازیار را شیک دک کرد.
از اتومبیل پیاده شد.
برج ابی با نمای سنگ گرانیتی مشکی سورمه ای به او چشمک میزد.
این خانه را دوست نداشت... یعنی مهندسی که این خانه را ساخته بود دوست نداشت.
وارد مجتمع شد. مستقیم به سمت اسانسور رفت وطبقه ی دهم را فشرد.
با خستگی کیفش را روی شانه جا به جا کرد. اگر به کل کارکنان شرکت اعتماد داشت ناچار نمیشد که لپ تاپش را خر کش کند و باخودش ببرد وبیاورد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:39
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
با خستگی کیفش را روی شانه جا به جا کرد. اگر به کل کارکنان شرکت اعتماد داشت ناچار نمیشد که لپ تاپش را خر کش کند و باخودش ببرد وبیاورد.
در را با کلید باز کرد با دیدن افسانه که سینی چای دستش بود گفت: سلام .. چه زود اومدی...
ارمیتا با تعجب گفت: این چایی واسه منه؟
افسانه: نه.... اینو ببر بده به واحد رو به رویی... خسته است...
ارمیتا مات مانده بود که افسانه با تشر گفت: ببرش دیگه....
ارمیتا سینی را ا زدستش گرفت و افسانه تا بخواهد توضیح بدهد صدای تلفن بلند شد.
ارمیتا هم از خانه بیرون رفت. در واحد رو به رو که چند ماهی بود خالی بود و حالا با ورود همسایه های جدید بنظر شلوغ میرسید تقه ای به در زد وگفت: سلام...
پسری خودش را از لابه لای کارتون ها به او رساند وگفت: سلام.... زحمت کشیدید....
ارمیتا نگاهی به او کرد وگفت: خواهش میکنم... خوش اومدید....
پسر جوان لبخندی زد وگفت: ممنون... و سینی چای را از دست او گرفت وبه سه کارگری که انجا ایستاده بودند تعارف زد ... قدش بلند بود . یک پیراهن ابی و یک جین سورمه ای پوشیده بود که سر تا پایش خاک شده بود. موهای خرمایی داشت و ته ریش و چشمهایی قهوه ای... خسته بنظر می رسید. صدای گریه ی نوزادی امد که پسر جوان سینی را به دست کارگر رساند و بدو بدو به اتاق رفت.
ارمیتا هنوزانجا ایستاده بود و به وسایل خانه نگاه میکرد.
مبل ها همگی اسپورت و بنفش تیره بودند ... فرشی هم که پهن شده بود صورتی چرک بود. کتابخانه و میز نهار خوری و چندین وچند تابلو به گوشه ای از دیوار تکیه داده شده بود هنوز فرم یک خانه را نداشت.
در حالی که سعی داشت با چشم به دنبال خانم خانه بگردد پسر جوان با یک دختر کوچولو تقریبا پنج ماهه که در اغوشش بود حینی که با موبایلش حرف میزد ... دست در جیبش کرد تا کیف پولش را در بیاورد و حساب کتاب کارگرها را بدهد.
اما یک لحظه نزدیک بود بخاطر گیر کردن پایش به یک جعبه کله پا شود که ارمیتا هینی کشید و پسر جوان لبخندی زد وگفت: یه لحظه گوشی... و رو به ارمیتا گفت: یه لحظه این دختر ما دست شما ....
ارمیتا مقابل عمل انجام شده قرار گرفت .
دختر بچه را در اغوشش گرفت ... چشمهای درشت قهوه ای داشت با موهای خرمایی که دو گوشی با گیره های کفش دوزکی بسته شده بود.
سرپایی صورتی پوشیده بود و از لب های سرخش اب دهانش اویزان بود. با حیرت داشت تصویر ارمیتا را شناسایی میکرد. با اینکه چشمهای درشت قهوه ای اش خیس بود ولپ هایش سرخ بود . اما انقدر خواستنی بود که ارمیتا لبخندی زد و او را بیشتر به خودش چسباند.
بوی پودر بچه میداد... ارمیتا نفس عمیقی کشید... روی موهای نرمش را بوسید ... روی مبلی نشست و او را روی پایش نشاند.
بچه داشت باز به گریه می افتاد. ارمیتا صدایش را بچگانه کرد وگفت: خانم خانما.... واسه چی گریه میکنی... در حالی که با شکلک های مسخره سر بچه را گرم میکرد صدای بسته شدن در امد و پسر جوان روی مبل رو به رویی او با خستگی نشست وگفت: واقعا شرمنده... شما خواهر افسانه خانم هستید؟
ارمیتا فکر کرد چه سریع پسر خاله شده است... افسانه خانم!
ارمیتا: بله... چطور؟
-هیچی از شباهتتون متوجه شدم... منم مرصاد هستم.... مرصاد برومند.. خوشبختم از اشنایی شما...
دیگر زیادی صمیمی شد! لبخندی مصنوعی زد و از جا برخاست و میخواست بچه را به اغوش مادرش بسپارد که متوجه شد جز او و مرصاد و این دختر کوچک بنظر نمی اید کسی داخل خانه باشد.
مرصاد با لبخند بچه را از او گرفت وگفت: را ستی امروز واقعا باعث زحمت شما و خواهرتون شدیم... ازشون بیش از حد تشکر کنید....
ارمیتا سینی محتوی لیوان های خالی را برداشت وگفت: خواهش میکنم... از اشنایی با شما خوشبختیم...
به سمت در ورودی میرفت که مرصاد پرسید: اسم تون چی بود؟
ارمیتا با اخم واضحی گفت: آرمند هستیم...
مرصاد: اهان... بله.... به هر حال مرسی از لطفتون...
ارمیتا دستی به گونه ی دختر کوچولو کشید و مرصاد گفت: نگین خداحافظی کردی؟
ارمیتا لبخندی به نگین زد و بی هیچ کلام اضافه ی دیگری از خانه خارج شد. مرصاد ده بار تشکر کرد . ارمیتا بی توجه به او خودش را داخل خانه پرتاب کرد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
ارمیتا وارد خانه شد. ادایش را دراورد... مرصاد هستم... کوفت. چقدر راحت حرف میزد نیامده پسرخاله شده بود.
میدانست این اتش از کدام گوری بلند میشود.
افسانه لبخندی زد وگفت: همسایه ی جدید و زیارت کردی؟
ارمیتا با غیظ گفت: از صبح تا حالا معلوم نیست چطوری رفتار کردی که نه میذاره نه برمیداره میگه افسانه خانم...
افسانه: خوب همسایه ایم... میدونی اینجا رو خریده ؟
ارمیتا: اصلا ازش خوشم نیومد.... پسره ی بی کلاس...
افسانه لبخندی زد وگفت: حالا تو چطوری تو سه سوت فهمیدی یارو بی کلاسه...
ارمیتا: از لحن و منش و رفتارش کاملا مشخص بود... و با اخم گفت: بیچاره زنش... از مردایی که با بقیه اینطوری تیک میزنن متنفرم...
افسانه: برو بابا.. اصلا از کجا معلوم زن داشته باشه..
ارمیتا روی کاناپه پهن شد و گفت: زنشو از صبح ندیدی یعنی؟
افسانه روی مبل رو به روی نشست وگفت: نه بابا.... هی خواستم ازش بپرسم دیدم شاید خوشش نیاد... بیخیال شدم... ولی دخترش خیلی خوردنیه...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: اره ... نگین...
افسانه چشمهایش چهار تا شد وگفت: افرین خواهرم... راه افتادی.. اسمشو از کجا فهمیدی؟
ارمیتا کش و قوسی امد وگفت: خودش گفت... اسم خودشم مرصاده....
افسانه جیغ زد: راست میگی؟ اینم فهمیدی؟
ارمیتا با تعجب گفت: خوب خودش گفت...
افسانه با غیظ گفت: کثافت فقط به من گفت برومند....
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: ولی به من گفت مرصاد برومند....
افسانه با غیظ و ارمیتا با بی تفاوتی همزمان گفتند: ولی طرف زن داره!!!
افسانه از جا بلند شد وگفت: برو لباساتو عوض کن بیا از مازیار تعریف کن ... بالاخره به نتیجه ای رسیدین؟
ارمیتا : اره عزیزم.... به نتایج خوب خوب... مازیار و ردش کردم و خلاص.
افسانه: خالی نبند....
ارمیتا: فکر کردی من اینقدر بیکارم که با این نره غول بشینم هر هفته هی نهار بخورم... بیشعور فقط بلد غذا رو به ادم زهر کنه...
افسانه با تاسف گفت: دیگه از مازیار بهتر؟ دکتر بود.... اونم متخصص!
ارمیتا: تخصصش تو سرش بخوره... از این به بعد هم تو کارای من دخالت نکن... مامان رفته تو جاش نشستی؟
افسانه: اتفاقا تلفن مامان بود... گفت حواسم بهت باشه... بابا هم سلام رسوند... بچه ی احمد هم پسر شده ... اسمش هم گذاشتن سام...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: عمه فداش بشه .... سام؟ چه اسم یخی... سام... سام خالی به دهنم نمیچرخه... سامی...
افسانه با ادای خاصی گفت: فرمایش سما جونه... دوست داشتن اسم بچه اشون تک و ساده وبی نقطه باشه...
ارمیتا: حالا مثلا اسم نقطه دار چی میشه؟
افسانه: لابد استدلالش اینه که احمد بی نقطه است... سما بی نقطه است .... سام هم باید بی نقطه باشه... حالا این زرنگی ونگا ه کن... سما و چپ و راست کنی میشه سام...
ارمیتا: خوب تو چیکار داری...
افسانه: دارم سعی میکنم خواهر شوهر بازی دربیارم....
ارمیتا: ایشالا قدمش خیر باشه... مامان اینا نگفتن کی برمیگردن؟
افسانه: مامان که میمونه پیششون ... بابا هم گفت: میخواد یه سر بره سوئد پیش عمه مرجان و ببینه ... بهتر نیستن ... تو چه خجسته ای ها...
ارمیتا نفس عمیقی کشید و گفت: میرم یه دوش بگیرم خسته ام...
افسانه سری تکان داد و ارمیتا وارد حمام شد.
یک لحظه فکر کرد اسم مرصاد هم بی نقطه است!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
یک لحظه فکر کرد اسم مرصاد هم بی نقطه است!
سرش را تکان داد ... داشت به چه کسی هم فکر میکرد. یک ربع هم با او اشنا نشده بود!
در اینه به خودش خیره شد.
صورت گرد و پوست گندمگونی که نمیشد به قطع گفت سبزه اما نسبتا یکی دو درجه تیره تر از گندمگون داشت. چشمهای قهوه ای سوخته اش درشت و کمی کشیده زیر ابرو های نسبتا ضخیم کمانی اش میدرخشید.
یک خال کوچک مشکی نقطه ای هم زیر ابروی چپش داشت... ان که دارد خال ابرو صاحب شوهر پر رو...!پوزخند تلخی زد و به اینه نگاه کرد. بینی عمل شده ی سربالا و چانه ای گرد و لبهایی برجسته که بخاطر دو دندان خرگوشی اش برجسته ترنشان میدادند. دندان های صاف وسفید ویک دست ، اما دو تا جلویی به نظرش زیادی ضایع می امد . هرچند خیلی نمیتوانست ادعا داشته باشد خیلی خوب است یا خیلی بد است.
قد متوسطی داشت ... کمرش باریک بود ... در کل نه لاغر بود نه چاق... متوسط و پر. دیگر افسانه زیادی استخوانی بود.
مد چشم وابرو ها یکی بود. جفتشان هم بینی شان را نزد یک پزشک عمل کرده بودند اما تمام فرقشان در لبهای برجسته و خوش فرم افسانه بود به اضافه ی انکه دندان های افسانه خرگوشی نبودند ... او در دبیرستان سیم کشی کرد وخلاص ... اما او انقدر این موضوع را عقب انداخت که حالا خجالتش می امد با بیست و اندی سال دندان هایش سیم کشی باشد.
تنها چیزی که به ان می بالید موهای فرفری سیاهش بود که وقتی دستهایش را برای شست شوی انهاداخل موهایش میفرستاد بازوهایش از خستگی ذوق ذوق میکردند. و افسانه موهایش لخت و چوب کبریتی بودند.
این در حالی بود که موهای پدرش صاف بود وموهای مادرش فرفری و احمد موهایش مجعد شده بود ترکیبی از صاف وفر!
یک تاپ مشکی ودامن کوتاهی که تا زانویش بود پوشید و حوله را مثل قیف بستنی دور سرش پیچاند وبه اشپزخانه رفت.
افسانه با املت منتظرش بود. ساعت تازه هفت عصر بود.
روی صندلی نشست وگفت: چه خبر؟
افسانه لقمه ی بزرگی برای خودش گرفت وگفت: فعلا که دنبال کار میگردم...
ارمیتا با غیظ گفت: حالا مثلا شرکت ما چه مشکلی داره؟
افسانه : مشکلش تویی.. ... میدونی که بدم میاد یه عمر زیردستت باشم و به بکن نکن هات گوش بدم... یه عمر واسم رییس بازی دراوردی بس بود...
ارمیتا با حرص گفت: به جهنم.... من فقط پیشنهاد دادم... وگرنه کادر شرکتم تکمیله....
افسانه: اوه چه شرکت شرکتی هم میکنه....
ارمیتا: اشکالی داره؟
افسانه با حرص گفت: نه عزیزم... منم بلد بودم بابا رو با هزار منت راضی کنم تا برام یه اژانس مسافرتی باز کنه و خودم بشم لیدر توریست ها ...
ارمیتا مسخره گفت:چرا پس نگفتی؟
افسانه: چون از خودشیرین بازی بدم میاد... شما هم راحت باش.. من یکی که عمرا پامو تو شرکتت بذارم... یعنی اصلا فکر نکنم مدیریت جهانگرد ی به کارای شرکت تو بیاد... تو هم سعی کن یه دستی به این زندگی یکنواختت بکشی... صبح تا شب شب تا صبح تو اون شرکت پوسیدی... مثلا کل افتخارت اینه که همه بهت بگن خانم مهندس...
و با دلخوری از جا بلند شد وبه اتاقش رفت.
همیشه همینطور بود. خودش بحث را شروع میکرد وبزرگ میکرد و جواب نشنیده میگذاشت میرفت.
ارمیتا محلش نداد در حالی که ان املت شور را به زور اب فرو میداد فکر کرد اشپزی اش هم به کارش نمی اید.
حوصله ی فکر کردن به غر غرهای افسانه را نداشت. او دیگر بزرگ شده بود.... یک سال بیشتر ا ز او کوچکتر نبود اما به هرحال همیشه نقش خواهر بزرگتر خوب وموفق را ایفا کردن سخت بود... انقدر باید خوب می بود که پدر و مادرش مدام نام او را به زبان بیاورند و بگویند از ارمیتا یاد بگیر... گاهی این عبارت موجب عذاب میشد گاهی موجب غرور.... عذاب از اینکه اگر یک روز این جمله گفته نمیشد ناراحت میشد و فکر میکرد کم کاری کرده است و هر روز گفتنش هم غرور کاذب برایش به همراه می اورد که در نهایت با سر به زمین خوردن سود دیگری نداشت.
ظروف را شست و روی کاناپه ولو شد.
کاناپه و مبل هایی به رنگ شیری که تمیز نگه داشتن انها تقریبا غیر ممکن بود اما همه ی اعضای خانواده تلاششان را می کردند.
فرش دستبافت شوکلاتی و بوفه ی فندقی و مبل های سلطنتی و استیل که رنگشان شبیه کارامل بود با رگه های طلایی ... معنی اینکه در این خانه سه دست مبل باشد را نمی فهمید رسما یک دستش کاملا بلا استفاده بود.
انها اکثرا در نشیمن بودند و اگر مهمان می امد خوب از مبل های مدل سلطنتی استفاده میکردند .... میز گردی که رویش کلیه ی قاب عکس های خانوادگی قرار داشت در سمت راست تلویزیون و سینمای خانگی که وسط دیواربه چشم میخورد قدعلم کرده بود.هال مستطیلی بزرگی یک سمتش به نشیمن اختصاص داشت ویک سمتش به پذیرایی... بوفه هم در سمت پذیرایی قرار داشت.
وسط هم ان دست سوم مبل که اخر هم نفهمید به چه کار خانه می اید... شاید بیشتر لقب جا پر کن را یدک میکشیدند.مبل هایی که تماما پارچه ی شکلاتی وکر م بودند.
اشپزخانه ی اپن یک ضلع هال مستطیلی را فرا گرفته بود و پایینش به جز ان صندلی های پایه بلند یک میز دوازده نفره ی نهارخوری قرار داشت که به جای انکه با مبل های مدل سلطنتی واستیل ست باشد با ان مبل های جا پر کن ست بود.
یک ساعت زنگ دار بلند قامت که هر ساعت با ضربه و نوایش وقت را اعلام میکرد ... و یک تلفن قدیمی که بیشتر دکور بود تا مورد استفاده هم روی میز عسلی کنار مبلهای جا پر کن قرار داشت.حوصله ی تماشای تلویزیون را نداشت... به سمت اتاقش رفت تا کمی به کارهایش رسیدگی کند.
کل ست اتاقش مثل ست دفترش به جز رنگ دیوار مشکی بود. تخت ومیز اینه ی فرفورژه ی مشکی .... یک قاب عکس که پازل هزار تکه ای بود که چند ماهی میشد با افسانه ان را تمام کرده بودند و چون خودش ان را خریده بود پس به دیوار اتاق خودش نصب کرد ... یک کلبه ی زیبای جنگلی بود و یک برکه و دو قوی زیبا که زوج بودند وگردن درازشان در هم پیچیده بود.
چهار قاب عکس کوچک سیاه سفید از عکس ها فروغ و سهراب و شاملو و مشیری هم درست روبه روی قاب بزرگ پازل هزار تکه به چشم میخورد.
روی میز اینه اش هم جز عطر و ادکلون و یک ساعت شماطه دار به چشم میخورد.
یک میز تحریر که کیف لپتاپش رویش بود. کمد دیواری و کتابخانه ختم وسایل اتاقش بود.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
تا صبح خوابش نمی برد انقدر غلت زده بود و فکر کرده بود ... زندگی اش هیچ هم تکراری نبود. اینکه همه چیزسر جایش باشد تکرار نبود نظم بود.
با عجله از خانه خارج شد ...
باورش نمیشد درگیری های ذهنی اش باعث شود که صبح را خواب بماند... و این خواب ماندن هیچ ... اینکه مانتوی کرم مورد علاقه اش را هم با اتو بسوزاند را کجای دلش قرار میداد ...
ازا ینکه مجبور بود تا یکی از مانتو های افسانه را بدون اجازه اش بپوشد هم متنفر بود.
با عجله وارد اسانسور شد ...
در حالی که دگمه ی پارکینگ را فشار میداد در کیفش فرو رفت تا سویچش را بیرون بیاورد... به محض باز شدن دراسانسور هنوز در سرش در کیفش بود که حس کرد به جسمی نرم و نسبتا خوشبو برخورد.
سرش را بلند کرد... با دیدن پسر جوان وچهار شانه ای که رو به رویش قرار داشت عذرخواهی کوتاهی کرد و دورش زد و به سمت پورشه ی سفیدش رفت.
این درحالی بود که هنوز سوئیچش را پیدا نکرده بود.
با دیدن عقربه های ساعت با حرص پایش را به زمین کوبید و دوباره وارد اسانسورشد البته اسانسور دوم ساختمان ... چراکه اولی احتمالا در گروی ان پسرک جوان بود.
با حرص به خودش بد و بیراه میگفت. در حالی که کلید را درقفل در خانه میچرخاند چرا که بعید میدانست افسانه از خواب ناز صبحش دل بکند وتنها برای گشودن در از جا برخیزد.
در را باز کرد و سوئیچش طبق حدسش روی میز نهارخوری بود.
ان را برداشت و از خانه خارج شد.
مرصاد سلام صبح بخیر بلند بالایی گفت.
با شنیدن صدایش به سمتش چرخید و گفت: سلام ..
خواست بگوید دیرم شده که مرصاد نگین را به دست او داد وگفت: یه لحظه این پیشتون باشه تا من بیام.. و بدو وارد خانه شد انگار تلفن زنگ میزد.
ارمیتا این پا و ان پایی کرد و درحالی که نگین با خمیازه ی بلندی لبخندی به صورتش مهمان کرد ... با سر انگشت لپ او را نوازش کرد که در یک اتفاق کاملا غیر منتظره کمی شیر روی مقنعه اش برگرداند.
کم مانده بود اشکش در بیاید از اول صبح بد بیاری...
خواست سر نگین داد بکشد که او چنان لب برچید و با بغض نگاهش کرد وچشمان درشتش پر از اشک شد که جلاد هم انجا بود سر این طفلک کوچک نخودی داد نمیزد... اصلا فدای سرش..
ارمیتا لبخندی به صورتش زد وگفت: باشه می بخشمت ... نبینم عین دخترای لوس گریه کنی ها...
نگین انگار که معنی حرف او را فهمیده باشد... دست وپایی تکان داد و لبخندی زد.
ارمیتا به سختی از کیفش دستمال کاغذی را بیرون اورد و دور دهان نگین را پاک کرد. نگین خندید و با خندیدنش دو دندان کوچک در لثه ی بالا و دو تا که تازه سر بیرون اورده بودند در لثه ی پایینش را نشان داد.
ارمیتا با ذوق نگاهش میکرد ... که مرصاد رسید وگفت: تو روخدا ببخشید... و حرف در دهانش ماسید.
مقنعه ی ارمیتا!
مرصاد با حرص گفت: نگین چی کار کردی؟
ارمیتا بچه را به دست اوداد وگفت: اشکالی نداره ...
و بدون انکه منتظر حرفی از جانب مرصاد باشد سریع خودش را داخل خانه پرت کرد و مقنعه اش را با یک مقنعه ی مشکی تعویض کرد.
خوشبختانه هم اتو داشت هم تمیز بود .... همان مانتویی که از افسانه بدون اجازه اش قرض گرفته بود را باید تا اطلاع ثانوی جواب پس میداد وای به حال جنس مقروضی دوم.
از خانه خارج شد که مرصاد جلو امد وگفت: تو رو خدا شرمنده ... معذرت میخوام...
با لحنی تعارف امیز گفت: خواهش میکنم مهم نیست....
دگمه ی اسانسور را فشار داد ...به ساعتش نگاه کرد. ساعت هشت و پانزده دقیقه بود. همیشه راس ساعت هفت و سی دقیقه در شرکت بود .... حالا هنوز حتی تا سرکوچه هم نرفته بود.
اسانسور ها باز نمیشدند... بهتر از این نمیشد.
مرصاد با لحنی پوزش طلبانه گفت: بخدا نمیدونم چرا اینطوری میشه. به غذای کمکی خوردن هنوز عادت نکرده ... شیرم که روش میخوره اینطوری میشه...
ارمیتا فکر کرد منظورش چیست؟ او بیاید به بچه شیر بدهد؟؟؟
نفس عمیقی کشید و نمیدانست در جواب درد و دل های مرصاد چه بگوید .
اسانسور باز شد و همان دیوار خوشبوی نرم از ان بیرون امد تا به حال او را در ساختمان ندیده بود. بدون اینکه به ارمیتا نگاهی بیندازد به سمت در ورودی خانه ی مرصاد رفت.
مرصاد اهمی کرد وگفت: ارمیتا خانم... ایشون برادرم هستن...
ورو به پسر گفت: ایشونم همسایه ی واحد رو به رو...
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: بله تو پارکینگم زیارتتون کردم... خوشبختم....
خواست داخل اسانسور بپرد که همان پسر گفت: ولی من شما رو ندیدم؟
ارمیتا باتعجب فکر کرد اینقدر حافظه اش ضعیف است؟ او دقایقی پیش محکم به او برخورده بود.
مرصاد گفت: یعنی تو پارکینگ ندیدیشون؟
پسر پوزخند مسخره ای زد وگفت: من اصولا کسی ونمی بینم بقیه منو می بینن ... به هرحال خوشبختم!
ارمیتا نمیدانست در جواب این جواب چه بگوید... یک لحظه فکر کرد چقدر بی ادب و غیر متشخص.
وارد اسانسور شد سکوت بهترین جواب بود.
نگین برایش بای بای کرد.
حوصله ی او را هم نداشت دگمه ی پی را فشار داد و در حینی که درهای اسانسور به روی مرصاد و نگین و دو چشم مشکی درشت که هنوز به او نگاه میکرد بسته شد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:42
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
حوصله ی او را هم نداشت دگمه ی پی را فشار داد و در حینی که درهای اسانسور به روی مرصاد و نگین و دو چشم مشکی درشت که هنوز به او نگاه میکرد بسته شد.
به اینه تکیه داد وفکر کرد کلا ساکنین این واحد از تشخص و شعور چیزی سرشان نیست. این چه معنایی داشت که او کسی ونمی بیند و بقیه او را می بینند؟
در حالی که با گام های تند به سمت اتومبیلش میرفت.
فورا سوار شد و گاز ماشین را گرفت.
مرصاد او را برادر معرفی کرد .... نفس عمیقی کشید اصلا مهم نبود که ان پسرک چندش چه نسبتی با مرصاد داشت.
نفس عمیقی کشید و سعی داشت به چراغ قرمزی که به کندی ثانیه هایش میگذرد فحش ندهد.
با دیدن ساختمان شرکت نفس عمیقی کشید. ساعت هشت و چهل وپنج دقیقه بود.
با عجله اتومبیل را پارک کرد وبه سمت اسانسور دوید... با دیدن ورقه ی کاغذ چروک آ چهاری که با خط بدی رویش نوشته شده بود: اسانسور در دست تامیر...
تعمیر البته ... اما معلوم نیست چه کسی او را نوشته بود.
با حرص به سمت پله ها رفت و دو تا یکی بالا می رفت.
از هر کدام از طبقات که میگذشت کسی سلام میکرد و او با سر جواب میداد ... پنج طبقه با پله های تیز ... به نفس نفس افتاده بود.
با دیدن پرستو که پشت میزش مشغول بود.
نفس عمیقی کشید و پرستو با دیدنش گفت: وای ارمیتا کجایی... اقای معتمد و اقای کریمی میدونی از کی منتظرت هستن؟
خدای بزرگ معتمد ... ساعت هشت و سی دقیقه با او قرار داشت و الان ساعت هشت وپنجاه دقیقه بود.
به سمت ابدارخانه رفت و بدون توجه به اقا داوود یک مشت اب یخ به صورتش پاشید ... تمام جمعه ها را به کوه می رفت پیاده روی پنج شنبه عصرش ترک نمیشد روزهای فرد شنا می کرد .... در حدی معمولی ورزش میکرد تا سلامت باشد ... اما این پله های شرکت جان ادمی را می گرفتند...
دو لیوان اب از شیر خورد و درحالی که با دستمال کاغذی صورتش را خشک کرد رو به پرستو حینی که او هنوز نفسش سر جا نیامده بود گفت:الان کجان؟
پرستو اتاقی که مخصوص جلسات شرکت بود را نشان داد وگفت: خیلی وقته منتظرت هستن...
روبه پرستو گفت: من خوبم؟
پرستو سری تکان داد وگفت: رژ میخوای بهت بدم؟
ارمیتا سری تکان داد وگفت: نخیر...
وروی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که به اتاق میرفت گفت: میدونی که تو شرکت کارکنان باید ساده باشن...
پرستو با غیظ گفت: یه رژه بابا...
ارمیتا ابروهایش را بالا داد وگفت: رژ تو به هیچ کس نده ... عین مسواک میمونه ...
پرستو سری تکان داد وگفت: برو بابا دلت خوشه...
ارمیتا به سمت اتاق رفت.
تقه ای به در نواخت ووارد اتاق شد. مرد ها به احترامش بلند شدند.
سری تکان داد و پشت میزش نشست. پرونده ها را باز کرد و در حینی که فکر میکرد مفادقرار دادی که تنظیم کرده است کامل و بدون نقص است با صدای مردی گفت: خانم آرمند تشریف نمیارن؟
ارمیتا با تعجب گفت: خودم هستم....
مرد لبخند مزخرفی زد و سر جایش جا به جا شد وگفت: منظورم خانم آرمند بزرگ هستن....
ارمیتا با همان تعجب گفت: خوب ارمند بزرگ و کوچیک نداره... من ارمند هستم... مشکلی هست؟
مرد با حیرت گفت: یعنی این شرکت متعلق به خود شماست؟ از طرف شخص دیگه ای حمایت نمیشه؟
ارمیتا به پشتی صندلی اش تکیه داد و خود کار فشاری اش را چند بار فشار داد وگفت: خوب خیر.. چرا چنین فکری کردید؟
مرد لبخند چندش اوری زد وگفت: خوب فکر نمیکردم با شرکتی قرار داد ببندم که مدیرش ...
لبخندش عمیق تر شد وگفت: خوب مهم نیست... امیدوارم اینده ی کاری خوبی در کنارهم داشته باشیم....
ازنگاه خیره ی مرد خوشش نمی امد. با این حال از جا بلند شدو به سمتشان رفت .... طوری که رو به روی ان مردی که سکوت کرده بود بنشیند... این یکی کمی هیزبود. امادر حیطه ی کاری نمیتوانست به این مسائل توجهی نشان بدهد. مهم کار بود و تنها کار!
با خستگی پشت میزش نشسته بود.
هنوز نگاه های هیز ان مردک شکم گنده معتمد را از یاد نبرده بود.
یک لحظه ارزو کرد کاش این شرکت به پدرش متصل بود اما بعدفکر کرد خودش بود که همیشه ارزوی استقلال را داشت. از مرد ها بیزار بود .... بیزار...
گوشی اش زنگ خورد.
با دیدن اسم مازیار اه عمیقی کشید ... حوصله ی این یکی را نداشت.
با کسلی جواب داد وگفت: بله؟
مازیار: سلام ارمیتا خوبی؟
ارمیتا: ممنون... تو خوبی؟
مازیار: مرسی چه خبر؟ کجایی شرکتی؟
ارمیتا: سلامتی... اره چطور؟
مازیار: همینطوری کارا خوب پیش میره؟
ارمیتا: بدک نیست... خنده اش گرفته بود چرا موضوع کارباید برای مازیار مهم باشد؟
مازیار بعد ازکمی احوالپرسی گفت: خوب افسانه خوبه؟
ارمیتا دستش را زیر چانه اش گذاشت وگفت: بله خوبه ... فرح جون خوبه؟ اقای سلامی چطورن؟
مازیار: خوبن ... دیگه چه خبر؟
ارمیتا با حرص گفت: مازیار نمیخوای بگی چیکار داری؟
مازیار پشت تلفن خندید وگفت: باشه میگم چرا عصبانی میشی؟
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: خوب اخه کار دارم...
مازیار: اون دوستم که بود ... گفته بودم میخواد برای مطبش یونیت سفارش بده ...
ارمیتا یادش امد ...
با این حال طوری وانمود کرد که یادش نیست .
در همین حال گفت: ولی ما که تک فروشی نداریم... وارد میکنم و به شرکت ها عمده می فروشیم... میتونم یکی از شرکت های عرضه کننده رو بهت معرفی کنم که بره از همونجا خرید کنه....
مازیار: ولی من گفتم که امروز میتونه بیاد سراغت ...
ارمیتا با کف دست به پیشانی اش زد وگفت: خوبه منو میذاری تو عمل انجام شده نه؟
مازیار: باور کن خودت گفته بودی بفرستمش... خوب میخوای کنسلش کنم؟
ارمیتا: نه .... باشه ... ساعت چند؟
مازیار: دوازده و نیم میرسه...
ارمیتا: باشه. ... خوب امر دیگه؟
مازیار: ازت ممنونم خانمی....
ارمیتا چندشش شد وگفت: خوب من باید به کارام برسم. فعلا خداحافظ.
و تماس را قطع کرد. روی صندلی اش لم داد و به ساعت خیره شد... دوازده و بیست و پنج دقیقه را نشان میداد.
دوباره به ساعت نگاه کرد و همان لحظه تلفن روی میزش زنگ خورد.
صدای پرستو که با بد عنقی گفت: یه اقایی اومده میگه باهات قرار داشته ولی من تو پرونده ام چیزی ننوشتم که...
تماس را قطع کرد و خودش از اتاق خارج شد.
با دیدن او مات جلوی در اتاقش ایستاد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:42
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
تماس را قطع کرد و خودش از اتاق خارج شد.
با دیدن او مات جلوی در اتاقش ایستاد.
او هم تعجب کرده بود. مات و مبهوت به او زل زده بود و انتظار دیدنش را اینجا نداشت. خوب بود پس میتوانست ادم ها را ببیند ... جفتشان حیرت زده بهم خیره شده بودند.
قد به نسبت بلندی داشت... چهار شانه بود. در ان کت و شلوار مشکی رسمی با پیراهن طوسی وکفش چرم قابل توجه بود.
موهای مشکی ای پر پشتی داشت که با مد روز کوتاه شده بود. صورتش اصلاح شده بود ... یک کیف چرم مشکی هم در دست چپش بود.
به انضام ساعت استیلی که در دست راستش بود. ساعت را که در دست راست نمیندازند؟
یک لحظه دست چپ و راستش را قاطی کرد اما موضوع این بود که در هیچ یک از دستها حلقه ای نبود!
صورت گرد و پوستی به نسبت سبزه ای داشت. گردن کشیده اش به یک زنجیر سفید مزین شده بود. چشمهای فوق العاده تیره و مشکی با ابروهایی مشکی تر از موهایش که تا سمت شقیقه ادامه داشت. ابروهایش نه ضخیم بود نه باریک و زنانه ... یک خط صاف بالای چشمانش بود... با فاصله ای متناسب و مقبول...!
بینی اش کمی گوشتی بود اما انقدر بزرگ نبود که در ذوق بزند.
لبهایش هم صورتی مات بود.
و یک خط نازک جای بخیه هم از پایین بینی تا لب بالا داشت. درست مثل بچه هایی که لب شکری بودند وحین تولد لب پاره داشتند و نمیتوانستند شیر بخورند.
ان خط بانمکش میکرد. یعنی اگر ان خط نازک جای بخیه نبود شاید قیافه اش شیطنت نداشت اما با ان.
با لبخند نصفه نیمه ای نگاه میکرد. دندان هایش سفید بودند ... پس سیگاری نبود! بوی عطری که صبح میداد هم در فضا پیچیده بود...
در کل سه صفت را میتوانست به او نسبت دهد... لب شکری سبزه ی بانمک...!
در حالی که به سمت او میرفت گفت: فکر نکنم شما با من قرار رسمی ای داشته باشید؟
نفس عمیقی از کلافگی کشید وبا لبخند نصفه نیمه ای که زوری بود گفت: از طرف مازیار سلامی مزاحمتون میشم خانم آرمند!
ارمیتا نیشخندی زد وگفت: آه ... بله... متاسفانه امروز وقتم پره .... اگه میتونید فردا تشریف بیارید... رو به پرستو گفت: خانم ر ضایی لطفا به ایشون برای فردا یه وقت بدید یا نهایتا تا اخر هفته ... اگر هم ساعت خالی برای ملاقات نبود به سمت او چرخید وگفت: امممم... شما برای شنبه ی هفته ی اینده میتونید به شرکت بیاید....؟ فکر میکنم اون روز وقتم به نسبت ازاد باشه....
با ابروهایی که بالا داده بود و نگاهی متعجب گفت: وقت خالی دیگه ای نبود؟
ارمیتا دست به سینه به میز پرستو تکیه داد وگفت: می بینید که سرم به شدت شلوغه ... همین هم بخاطر دوستی چندین ساله با مازیار بوده... وگرنه تا ماه اینده برنامه ی شرکت بصورت فشرده است....
لبخند مرموزانه ای زد وگفت: پس تا شنبه شما وقت ندارید درسته؟
ارمیتا چشمهایش را ریز کرد وگفت: دقیقا ...
در کمال ناباوری ارمیتا رو به رضایی گفت: خوب پس من همون شنبه ی دیگه مزاحم میشم... همین ساعت خوبه؟
ارمیتا دیگر نیازی نبود بماند. به سمت اتاقش میرفت که پرستو در کامپیوترش چک کرد وگفت: بله همین ساعت ... شما اقای؟
ارمیتا جلوی در اتاق ایستاد تا نامش را بشنود....او هم با لبخندی رو به ارمیتا گفت: برانوش هستم... برانوش برومند ...
پرستو با مکث گفت: برانوش؟ بله... و نامش را در لیست تایپ کرد.
و صدای بسته شدن در اتاق ... ارمیتا به سمت میزش رفت. چه اسمی داشت. برانوش!
پشت میزش نشست ... یعنی فهمید که بخاطر تلافی حرف صبح این عکس العمل را نشان داد؟ واقعا که عجب ادم بی شخصیتی بود ... صد رحمت به مرصاد.
حداقل شعور اجتماعی بیشتری داشت.
البته از لحاظ قیافه هیچ شباهتی بهم نداشتند... پس مازیار انها را میشناخت.... مگر دستش به مازیار نرسد.
قبل از اینکه پدر ومادرش به لندن سفر کنند فرح جون مادر مازیار از واحد رو به رویی پرسیده بود و میدانست که انجا خالی است... پس پیشنهاد منزل هم کار مازیار یا فرح جون بوده است احتمالا...
در کامپیوترش فرو رفت. خودش بود خوب حالش را گرفت. پسرک مغرور چندش اور!!!
*************************************************
کیفش را در اتومبیلش پرت کرد.
پس مدیر عامل شرکت بود ... با ان فیس وافاده اش ... نمیدانست چرا اینقدر از نگاه و حرکاتش بدش امده بود ان هم فقط در یک لحظه .... صبح در پارکینگ هم اگر محترمانه تر عذرخواهی میکرد یا حداقل نگاهش میکرد و چشم در چشم عذرخواهی میکرد ... یا کلا با چشم غره و از بالا به پایین نگاهش نمیکرد الان اینقدر میل نداشت دودستی خرخره اش را بگیرد و خفه اش کند.
از ان دختر های مغرور وپر فیس وافاده و تیتیش بود.
گاز کمری اش را گرفت ودر حالی که هندزفری اش را روشن میکرد وصدای ضبط را کم میکرد صدای مازیار در گوشش پیچید.
مازیار: بله؟
برانوش: بله و مرض... این کی بود دیگه...
مازیار با تعجب گفت: کی کی بود؟
برانوش: سرکار خانم مهندس ارمیتا ارمند؟
چقدر اسم یخی دارد ... دقیقا تنها صفتی که به شخصیتش هم میداد.با خودش فکر کرد ... وقت ندارم... به درک...من خودم به هزار نفر وقت میدم ... شنبه...به همین خیال باش!
با داد گفت: این که همون همسایمونه؟
مازیار با خنده گفت: خوب باشه ... مگه چیه؟
برانوش حرصی گفت: تو به من ادم معرفی کردی؟ اینکه عین سگ پاچه میگیره؟
مازیار: اولش اونطوریه.... میخواد زهر چشم بگیره... بعد درست میشه... وبا خنده گفت: چی بهت گفت؟
برانوش با حرص گفت: حالا یه عمرم باید تو خونه تحملش کنیم؟ مازیار دستم بهت برسه میکشمت....
مازیار خندید وگفت: چیه؟ بد زده تو برجکت.... نگران نباش... دختر بدی نیست... فقط یه خرده بد قلقه...
برانوش: این همونه که میخواستی بگیریش؟
مازیار با خنده گفت: من که نه ... مامانم میخواست برام بگیرتش...
برانوش با داد گفت: مگر دستم به مامانت نرسه... این خونه بود به ما معرفی کرد؟
مازیار فقط میخندید و برانوش با داد و بیداد گفت: دختره ی احمق به من میگه تا شنبه وقت ندارم.... دلم میخواست بزنم تو صورتش... بگم من خودم روزی به دوهزار نفر وقت میدم...
مازیار با خنده گفت: دیوونه ای برانوش...
برانوش با حرص گفت: مرده شور تو رو ببرن با این پیشنهاداتت...
و تماس را قطع کرد وصدای ضبط را بلند کرد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
و تماس را قطع کرد وصدای ضبط را بلند کرد.
در حالی که همچنان از دست مازیار حرص میخورد با دیدن یک دختر که کنار خیابان ایستاده بود ... عینک گوچی مشکی اش را به چشمش زد و برای دختر بوق زد.
بعد ازکمی جلو عقب رفتن بالاخره سوار شد وگفت: پس فقط تا جردن منو برسون...
برانوش لبخندی زد وگفت: یعنی نمیخوای نهار وباهم باشیم؟
دختر با طنازی لبخندی زد وگفت: چرا که نه ... من الهام هستم... بهم میگن الی...
یک لحظه یاد یک لطیفه افتاد.
دست دختر را به علامت اشنایی گرفت وگفت: منم برانوشم ... بچه ها برانی صدام میکنن...
صدای خنده ی پر عشوه ی الهام فضای ماشین را پر کرد .
با کمی مکث پرسید: من چی صدا ت کنم؟
برانوش لبخندی زد وگفت: هرچی دوست داری ... شیما شادی فرشته...
الهام باز خندید و پرسید: خوب باشه فرشته... خونه ات کجاست فرشته؟
برانوش : همون فرشته...
الهام: ما هم الهیه میشینیم...
برانوش: به اسمتم میاد....
الهام خندید وگفت: خوب چند سالته؟
برانوش: تو چی دوست داری؟
الهام: من؟؟؟ اممم... من دوست دارم بیست و هفت هشت سالت باشه... ولی کمتر میزنی...
برانوش خندید وگفت: نه ولی همون بیست هفتم ...
الهام لبخندی زد وگفت: به من چند میخوره؟
برانوش نگاهی به صورتش کرد... چشمهای قهوه ای اش زیر یک عالم ارایش وسایه مدفون بود. لبهایش برجسته بود و کنار بینی نگین داشت.
ابروهایش هشتی بود و با ان سایه ی عجیب غریب دودی با مانتوی سبز کمرنگ وشلوار یشمی و شال صورتی کمرنگ خواسته بود تیپ ضد بزند ... جان خودش!
برانوش با مکث گفت: خوب بهت... فکر کنم ... بیست و سه اینطورا....
الهام با عشوه گفت: وای عزیزم تو چه باهوشی... حدست درست بود.
برانوش ابروهایش را بالا داد وگفت: ولی بیشتر میخوری...
الهام اخمی کرد وگفت: دیگه بد نشو ...
برانوش لبخندی زد و درحالی که دستش را گرفت وبا انگشتانش بازی میکرد گفت: باشه گلم.... ولی خوشگلی...
الهام لبخندی زد و با ایست اتومبیل که در یک کوچه ی که خلوت بود با نگاه خیره ای به سمت برانوش که مستقیم به او زل زده بود چرخید...
الهام خودش را به او نزدیک تر کرد.
برانوش روسری اش را برداشت ... انقدر کوچه خلوت و پر درخت بود که کسی متوجه انها نمیشد... بخصوص شیشه های اتومبیل هم دودی بود.
برانوش او را به سمت خودش کشید و الهام دستش را در موهای سیاه او فرو کرد و صورتش را به او نزدیک کرد و ... !
و حس کرد برانوش به ارامی دگمه های مانتویش را باز میکرد ... خواست او هم متقابلا دگمه های پیراهن او را باز کند اما برانوش دستش را پس زد... و با صدای اهسته ای زیر گوشش گفت: خونه تکمیلش میکنیم باشه عزیزم؟
الهام چیزی نگفت...
ساعت نزدیک یک ظهر بود ...
الهام با سر انگشت رژ دور لب برانوش را پاک کرد وگفت: خونه داری؟
برانوش: حالا کوتاه بیا ... تاشب وقت زیاده ...
الهام خندید و برانوش گفت: خوشمزه ای... و شیرین.
الهام لبخندی زد و برانوش گفت: خوب ما قرار بود نهار بخوریما....
الهام با سر موافقت کرد ولباس هایش را درست کرد و ارایشش را تجدید کرد .
جلوی درب رستوران شکیلی ایستاد... در را برای الهام باز کرد و باهم به سمت میزی راه افتادند.
برانوش منو را باز کرد. ... گران ترین هارا سفارش داد و در حالی که به چشمهای ذوق زده ی الهام خیره بود گفت: خوب عزیزم یکم از خودت بگو؟
الهام با شوق وذوق و لحنی که فکر میکرد زیادی جذاب است مخ برانوش را به کار گرفته بود.
برانوش هم به دختری که پشت سر الهام نشسته بود وموزیک گوش میداد نگاه میکرد ...
سفارش ها را اوردند. غذا در حین پر حرفی های الهام و مسخره بازی ها و حرفهای چندش اورش صرف شد.
برانوش کامل غذایش را خورده بود و با دسر مشغول بود.
الهام با لبخند تحسین برانگیزی گفت: حتی غذا خوردنتم شیرینه عزیزم....
برانوش یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: به پای تو که نمیرسه شیرین ترین...
و با حس صدای بوق بوق... سوئیچش را دراورد وگفت: فکر کنم ماشین وبد جایی پارک کردم...
از جا بلند شد والهام هم متعاقبا بلند شد وگفت: منم بیام؟
برانوش لبخند زیبا و دلنشینی زد وگفت: نه عزیزم... تو بشین من دو مین دیگه برمیگردم... غذات که تموم نشده...
الهام: سیر شدم ...
برانوش: بشین من تازه میخوام دسر سفارش بدم.... الان برمیگردم گلم...
الهام لبخندی زد و نشست و منتظر شد.
دو مین شد پنج دقیقه.... الهام به تک و تا افتاده بود که یک اتومبیل را جابه جا کردن و پارک کردن مگر چقدر طول میکشد.
پنج دقیقه شد پانزده دقیقه... این بار با دقت بیشتری نگاه میکرد.
از جا بلند شد وکیفش را برداشت ...
پیش خدمت جلو امد وگفت: تشریف میبرید؟
الهام لبخندی زد وگفت: بله...
پیش خدمت: این صورت حساب میز...
الهام با تعجب گفت: مگه حساب نشده؟
پیش خدمت لبخندی زد وگفت: خیر...
الهام خشکش زده بود.
برانوش سه تا چهار راه جلوتر از رستوران فکر کرد .. ..حالا انقدر بنشیند که روی چرم صندلی اش علف سبز شود!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1385
من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
با صدای پیام گوشی اش به صفحه اش خیره شد.... مرصاد پیام داده بود: پوشک + شیر خشک + ژل ، ژل بچه نری کتیرا بگیری باز!
برانوش نفس عمیقی کشید و فرمان را به سمت چهار راه چرخاند.... باید دور میزد و قسمتی را خلاف می رفت. با دیدن داروخانه لبخندی زد و سوبله پارک کرد و وارد دارو خانه شد.
ساعت از هفت گذشته بود با دیدن مجتمع نفس راحتی کشید ... روز پر مشغله ای داشت ... خرید هایش را برداشت و به اینه ی اسانسور تکیه داد.
با اعلام طبقه توسط صدای ظریف زنی و باز شدن در از اسانسور خارج شد.
با لگد دو ضربه به در زد مرصاد با حرص در را باز کر دوگفت: زهرمار نگین ترسید....
برانوش خرید ها را جابه جا کرد و خم شد تا بند کفشش را باز کند.
هنوز نپرسیده بود چه خبر که خبر خودش در را باز کرد.
مرصاد با دیدن افسانه که کمی انگار صورتش هیجانی بود لبخندی زد وسلام کرد.
افسانه هم برای او و برانوش سری تکان داد وگفت: خوبین اقای برومند...
برانوش به او نگاه میکرد.... این احتمالا خواهر همان فولادزره بود ... بعید میدانست دخترش باشد .... با این حال به فکرش نیشخندی زد و افسانه هم جلوی در اسانسور این پا و آن پا میکرد...
برانوش گره ی کفشش کور شده بود... مرصاد به افسانه با لبخندی ملیح خیره بود وافسانه جلوی در اسانسور بسته بال بال میزد ...
مرصاد با لبخند گفت: اتفاقی افتاده...
افسانه شالش را که کج و کوله روی سرش بود را نسبتا مرتب کرد وگفت : راستش چطوری بگم....
با کمی من من به اسانسور که بالا نمی امد نگاهی کرد و بعد در حالی که دستهایش را در هم قلاب کرده بود گفت: دستشوییمون مشکل داره بخاطر همین میخوام برم پیش اقا رضا بگم یکی وبفرسته بیاد کمکمون...
مرصاد لبخندی زد وگفت: خوب اگه مشکلی هست بفرمایید داخل... و درحالی که به برانوش اشاره کرد او را هم معرفی کرد.
برانوش با گفتن لفظ خوشبختم و شنیدن متقابلش از دهان افسانه لبخندی زد ...
مرصاد هنوز تعارف میکرد.
برانوش بالاخره هم از دست ان گره ی کور خلاص شده بود .... ایستاده بود و مذاکره ی دونفره ی انها را نگاه میکرد.
مرصاد یک بار دیگر تعارف کرد و افسانه بیخیال استفاده از دستشویی سرایدار شد اقا رضا هم سه پسر عزب داشت در هر صورت! ... با شرمندگی وارد خانه شد و برانوش هم پشت سرشان داخل شد.
در حالی که نگین داخل رو رورکش بود به سمتش هجوم اورد ...
بی توجه به او به سمت اتاقش رفت ... لباس هایش را با یک تی شرت سفید و یک جین نسبتا کهنه که به مصرف خانگی درامده بود عوض کرد...
نگین با سر و صدا وارد اتاق شد ...
مقابل برانوش ایستاد و حینی که داشت 5 انگشتش را مک میزد به برانوش خیره شد.
برانوش روروئکش را به سمت خودش کشید و نگین با ان چشمهای درشت و یک کیلیپس کوچک که روی سرش هیچ نقشی ایفا نمیکرد چرا که موهایش روی صورتش ریخته بود به او زل زده بود.
برانوش او را در اغوش گرفت... نگین کف دستش را روی صورت او گذاشت ... برانوش به دستهای کوچکش بوسه ای زد ...
نگین با تف مالی سعی میکرد صداهایی از خودش در بیاورد... برانوش فقط نگاهش میکرد.
با احساس حضور مرصاد جلوی در اتاق گفت: داری میری؟
مرصاد: شیرشو خورده .... پوشکشم تمیزه ... مگه بهت نگفتم کرم یا ژل بگیر... ؟ پودر بچه چرا گرفته؟
برانوش با حرص گفت: حالا چه فرقی میکنه؟
مرصاد نفس عمیقی کشید وگفت: پودر که به پاش میزنی خمیر میشه بدتر میسوزه...
برانوش خواست جوابی بدهد که افسانه در هال ایستاده بود . لبخندی زد وگفت: ببخشید مزاحمتون شدما.... شما شماره ی لوله کش دارین مرصاد خان؟
مرصاد لبخندی زد وگفت: برانوش یکی داره ... الان براتون میارم...
افسانه لبخندی به نگین زد وگفت: به به خانم خوشگله ... خوبی عسیسم؟
نگین خودش را به سمت افسانه کشید و افسانه او را در اغوش گرفت و مرصاد در حالی که با موبایلش حرف میزد شماره ای به دست افسانه داد و افسانه با لبخند تشکر کرد و حینی که به موهای نگین بوسه ای زد مرصاد از برانوش و افسانه خداحافظی کرد.
افسانه یک لحظه ماند که نگین چرا ماند؟
برانوش به اشپزخانه رفت وگفت: شرمنده اینجا هنوز بهم ریخته است... شربت اب پرتقال میخورین؟
افسانه: نه ممنون از لطفتون ... من دیگه رفع زحمت میکنم...
برانوش: حالا یه ثانیه هم به من کمک کنین نگین و نگه دارین ازتون کلی ممنون هم میشم...
افسانه لبخندی زد و ناچارا روی مبلی نشست. نگین با ریشه های شالش بازی میکرد...
افسانه چشمهایش از کنجکاوی دو دو میزد در حالی که سعی داشت سوالش را با لحنی کاملا عادی و عاری از هرگونه حس فضولی بپرسد گفت: اقا مرصاد چند ساله ازدواج کردن؟
این یکی از سوالاتش بود ... اما برانوش لبخندی زد وگفت : مرصاد که مجرده... چطور؟
پس حدسش درست بود احتمالا یا طلاق گرفته بود یا همسرش مرده بود و او با نگین کوچک تنها زندگی میکرد !
افسانه ابروهایش را بالا داد ... هنوز معادلاتش بهم ریخته بود در همان حال گفت: هیچی همینطوری... شما هم اومدید با اقا مرصاد زندگی کنید؟
برانوش: نه ... یعنی مرصاد گاهی میاد کمکم ... اما اینجا....
افسانه با لحنی کاملا هیجانی گفت: یعنی اینجا برای شماست؟
برانوش سینی محتوی د ولیوان لاغر و کشیده ی اب پرتقال را جلویش گذاشت وگفت: اشکالی داره؟
افسانه اهمی کرد وگفت: نه... پس اقا مرصاد چرا نگین و نبرد؟
برانوش با تعجب گفت: کجا ببرتش؟
افسانه: خوب مگه نگفتین قرار نیست اینجا زندگی کنه... فقط میاد بهتون سر میزنه؟
برانوش: خوب چرا.... ولی نگین و کجا ببره؟
افسانه نمیتوانست منظورش را برساند نفس عمیقی کشید وگفت: خوب نگین و ببره دیگه ... مگه دخترش نیست؟
برانوش ابروهایش را بالا داد و نگین را از اغوش افسانه گرفت و با حسی کاملا امیخته به مالکیت گفت: نگین دختر منه ...
افسانه تقریبا جیغ زد : دختر شماست؟
برانوش از رفتار او به کل شوکه شده بود.
افسانه حس کرد باید توضیح بدهد ...
برانوش متعجب به او نگاه میکرد. انگار دخترک بیچاره کمی شیرین میزد...
افسانه تک سرفه ای کرد وکمی از اب پرتقال نوشید وگفت: یعنی اخه میدونید... وای چه جالب... باز اهمی کرد وگفت: یعنی شما همسایه ی ما هستید؟ اقا مرصاد نیستن؟
برانوش: مرصاد فقط اومده بود کمکم... راستش این چند وقت من یه مقدار درگیر بودم بخاطر همین...
افسانه: اهان چه جالب... اخه میدونید من فکر میکردم نگین دختر اقا مرصاده...
برانوش لبخند محوی زد وگفت: نه نیست... البته مرصاد خدایی بیشتر از من بالای سرش بوده ... بیشتر از من بچه داری سرش میشه....
افسانه با اخم ظریف و کاملا مشهودی گفت: مگه مجرد نیست؟
برانوش به مبل تکیه داد و سوئیچش را به دست نگین داد وگفت: خوب چرا ولی تخصص اطفال داخلی داره ... یه ذره بیشتر از من می فهمه...
افسانه نفس راحتی کشید وگفت: اهان از اون لحاظ...
برانوش خنده اش گرفته بود . این دختر جدا مشنگ میزد... خواهرش یک مدل بود این یکی هم یک ورژن دیگر داشت!
افسانه باز احمقانه گفت: پس شما همسایه ی ما هستید...
برانوش واضح لبخند عمیقی زد وگفت: بله با اجازتون....
افسانه: خواهش میکنم خوشحالم میشیم....
برانوش فکر کرد این دختر از چه چیزی باید خوشحال شود؟
افسانه ته مانده ی شربتش را سر کشید وگفت: راستی من همسرتونو ندیدم...
برانوش فکر کرد دیگر فضولی بس است .... اما انقدر ساده بود که نمیخواست او را بپیچاند زیرا دخترک پیچانده شده ی خدایی بود!
در حالی که نگین را روی پایش تکان تکان میداد و نگین ذوق میکرد گفت: من و همسرم متارکه کردیم... بعد از تولد نگین...
افسانه: اهان....
دیگر سوال و رفع ابهامی نمانده بود ... باید میرفت به لوله کش زنگ میزد.... چاه دستشویی گرفته بود.
از جا بلند شد وبرانوش هم بلند شد.
افسانه با لحنی ساده گفت: کمکی خواستید دریغ نمیکنم...
برانوش لبخندی زد وگفت: ممنون از شما ... مشکلی بود باز هم درخدمتم...
افسانه صورت نگین را نوازش کرد و به سمت واحدشان رفت.
باید این اطلاعات را با کسی درمیان میگذاشت.... همینجور اطلاعات از سرو رویش فوران میزد. کاش ارمیتا منزل بود.
شماره ی لوله کش را گرفت وفکر کرد برانوش از مرصاد کوچکتر بنظر میرسید. چطور او زن داشت ان یکی نداشت. چرا اسمهایشان با هم زمین تا اسمان فرق داشت؟ اصلا برانوش یعنی چه؟ چرا متراکه کرده بود؟چقدر راحت گفت متارکه ... مگر بچه نباید تا هفت سالگی نزد مادرش باشد چطور برانوش او را نزد خود داشت...
مرصاد متخصص اطفال بود؟ چه خوب!!!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 11 شهریور 1391 - 10:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group