نازچتclose
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 15196
نویسنده پیام
nafas آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
خلاصه: 3 دختر و 3 پسر با شخصیتای متفاوت و اخلاق و رفتار خاصه خودشون توی این داستان ایفاگره نقشه اصلی داستان هستند.ولی داستان از زبانه افرا یکی از دخترا نوشته میشه...
این 6 نفر توسط مردانه سیاهپوش و ناشناسی دزدیده میشن و هر 6 نفر تو یه ساختمون زندونی میشن...ولی خودشون هم نمیدونن واسه چی اونجا زندونی شدن و قصده اون ادما از این کار چیه... ولی اون مردانه سیاهپوش که هویتشون مخفی هست از اونها تنها یه چیزی میخوان و اون هم چیزی نیست جز....
بهتره خودتون بخونید..داستانی پر از هیجان با موضوعی کاملا متفاوت...امیدوارم خوشتون بیاد



امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin & shivashiva & sadaf &
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
_خوب مینا کاری نداری کلاسم شروع شد
_وای افرا من بیشتر از تو هیجان دارم یعنی ایندفعه چی کار می خواد بکنه
_ ول کن تروخدا هیجانو با چه هی ای می نویسند ایندفعه اگر بخواد کاری انجام بده یه راست میرم حراست
_دلت میاد گناه داره
_چی میگی ابرو واسم نذاشته
_بیچاره مگه چی کار کرده تو خیلی خشکی ابراز علاقه کرده جرم که نکرده
_مینا میفهمی چی می گی اینجا دانشگاهه نه خونه عشاق
_حالا انقدر حرص نخور کهیر میزنی همینم از دست میدی
_حاضرم کهیر بزنم دست از سرم برداره
_ این موجودی که من دیدم عمرا
_بعد از کلاس بیرون وایسا می رسونمت
مینا با حالت بامزهای پشت چشمشو نازک کردو گفت
_مرسی عزیزم سامی میاد دنبالم
_اولالا نامزد گرام تشریف میارن هی روزگار
_برو بابا دلت خوشه اقا با کلی غرغر داره میاد دنبالم
خندیدم و نگاش کردم... خیلی خوشگل نبود ولی از بس مهربون بود تو دل همه می نشست
دیگه رسیده بودم به کلاسم... با مینا خداحافظی کردم و رفتم طرف کلاس.. پشت در کلاس ایستادم یه بسم الله گفتم و وارد شدم
سلام کردم رفتم طرف میزم... بچه ها هم سلام کردند از جاشون پا شدن با دست اشاره کردم بشینند... هر ان منتظر بودم داشتم کیفمو روی میز میزاشتم که یه دستگل خوشگل پر از گل رز روی میز دیدم... کارد میزدی خونم در نمی اومد
سرمو بلند کردم یه راست ته کلاس سمت چپ اخرین صندلی رو نگاه کردم سرش پایین بود داشت با خودکار توی دستش بازی می کرد همه ساکت بودند داشتن منو نگاه می کردند دسته گلو گرفتم... سرشو بلند کرد رفتم طرف سطل اشغال... می خواستم گلو پرتاپ کنم برگشتم نگاش کردم هیچی از نگاش معلوم نبود دوباره به گلا نگاه کردم گلبرگارو از ساقش جدا کردم پرپر کردم ریختم تو سطل اشغال... بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده چهره ی خونسردی به خودم گرفتم رو صندلی نشستم... لیست اسامی دانشجو هارو از کیفم در اوردم یکی یکی اسامی رو می خوندم که به اسمش رسیدم
_نیما رستگار
دیدم جواب نمیده
_نیما رستگار
سعید کیانی (دلقک کلاس): اجازه استاد عروس رفته گل بچینه
همه بچه ها خندیدند سرمو بلند کردم با اخم به همه نگاه کردم اسامی بقیه روخوندم
_این جلسه به رفع اشکال می پردازیم خانم امیری بیاین پایه تخته
به ساعتم نگاه کردم 3 بود خیلی خسته شده بودم کارای این رستگارم اعصاب برام نزاشته بود باید یه فکر درستو حسابی میکردم دیگه شورشو در اورده بود تصمیم گرفتم امروز کلاسو زودتر تعطیل کنم
_واسه امروز کافیه بقیه باشه برای جلسه بعد خسته نباشید
_سعید کیانی: سلامت باشید ایشالله سایه استادایی مثل شما از سر ما کم نشه اخه چی میشد همه استادا از شما یاد بگیرند یه ذره رحم ندارند کلاس 3ساعته رو 4 ساعت مارو نگه میدارند
_هلیا ناصری که همیشه با سعید کل مینداخت گفت اقا کیانی باز شما شروع کردین برای شما چه فرقی میکنه 3 ساعت یا 4 ساعت شما که از هر 5جلسه 4جلسشو غایبین یه جلسه ای هم که هستین دارین چرت میزنین
کلاس ترکید از خنده
نگاشون کردم
_هلیا خانم خوب امار منو دارینا
_خانم ناصری هستم
_ااااا خودتی خانم ناصری چقدر تغییر کردین نشناختمتون لامصب این عمل دماغ چه میکنه زشتو زیبا میکنه
قیافه هلیا دیدنی شده بود شک نداشتم اگه کسی نبود انقدر این سعیدو میزد که دیگه از صد متری هیچ دختری رد نشه
_اقای ناصری صد دفعه دارم بهتون میگم من بینیمو به خاطر انحرافی که داشت عمل کردم نه زیبایی
_ولی خدایش دستش طلا میشه ادرس مطبشو بهم بدین اخه یه دختر خاله دارم دماغش عین دماغ قبل از عمل شما عقابیه
_هلیا یه نگاه خطرناکی به سعید انداخت و گفت جواب ابلحان خاموشیست
_راستی خانم ناصری منم سعید کیانی هستم ولی هرتیک روشن صدام می کنند
_ادمو سگ بگیره ولی جو نگیره بعد با حالت قهر از کلاس خارج شد
همه پسرا خندیدند
داشتم وسیله هامو جمع می کردم که احساس کردم یکی بالا سرم ایستاده سرمو بلند کردم تو دلم پوفی کردمو گفتم کاری داشتید اقای رستگار
رفتم طرف تخته که پاکش کنم همیشه قبل از خروج از کلاس خودم اینکارو می کردم دیدم هیچی نمیگه برگشتم طرفش دیدم زل زده بهم مثل اینکه روش جدیدشه دیدم غیر از منو اون کسی تو کلاس نیست گفتم باهاش اتمام حجت کنم
_ببینید اقای رستگار دارم برای اخرین بار تذکر میدم اگر بخواین به این بچه بازیهاتون ادامه بدید ایندفعه کاراتونو به حراست گزارش میدم
_منو از حراست نترسونید
_خوبه گل چینی تموم شد عروس خانم
خشم از چشای عسلیش پیدا بود
_برای هزارمین بار دارم بهت میگم اینجا دانشگاهه چند دفعه می خواستم برم به حراست بگم دلم برات سوخت نمی خواستم به خاطر خام بودنت تو دردسر بیافتی
_افرا اینو تو گوشت فرو کن من دوست دارم هر طور شده بدستت میارم کاری نکن پشیمون بشی
امپرم رفت بالا نفهمیدم چی شد دستم بالا رفت یه کشیده بهش زدم انقدر محکم بود که دست خودمم درد گرفت رستگارم شکه شده بود داشت با تعجب بهم نگاه می کرد بغضم گرفت نمی خواستم اشکامو ببینه کیفمو گرفتم و سریع از کلاس خارج شدم هی اب دهنمو قورت میدادم که اشکام در نیاد قدمام دیگه به دو تبدیل شده بود رفتم قسمت پارکینگ اساتید تا سوار ماشینم شدم به اشکام اجازه سرازیر شدن دادم سرمو رو فرمون گذاشتم تا اروم بشم چند بار نفس عمیق کشیدم هیچ وقت فکر نمی کردم کسی رو بزنم به دستم نگاه کردم دستمو مشت کردم و محکم فشار دادم سرمو بلند کردم وای داره میاد طرفم سریع ماشینو روشن کردم رسیده بود بهم
_افرا وایسا خواهش میکنم
گاز دادم با صدای جیغ وحشتناک ماشین از کنارش رد شدم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin / shivashiva / sadaf /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
اشکامو با پشت دستم پاک می کردم از ایینه ماشین دیدم که ایستاده داره منو نگاه میکنه
احساس می کردم سرم داره گیج میره... همیشه که خیلی عصبانی میشدم فشارم می افتاد پایین... کنار اولین سوپری که دیدم ترمز کردم از داخل ایینه ماشین به خودم نگاه کردم یه ذره چشام بخاطر ریملی که زده بودم سیاه شده بود با دستمال چشامو تمیز کردم
وارد سوپری شدم داشتم اب میوه هارو نگاه می کردم که صاحب مغازه گفت: چی می خوای خواهر
نگاش کردم یه پسر بود بهش می خورد17 18 ساله باشه پشت لبشم تازه سبز شده بود یه تسبیح هم دستش بود دکمه های پیراهنشم تابالا بسته بود داشت کفشامو نگاه میکرد جالب اینجا بود که موهاشم از این مدل برق گرفته ها بود خندم گرفته بود چه تناقض جالبی بهکفشام نگاه کردم چیز عجیبی ندیدم
_اب انبه دارین
_نه خواهر
رفتم یه اب هلو گرفتم سریع خوردم همونجور که داشتم می خوردم سرمو بالا اوردم دیدم پسره با چشای گرد شده زل زده بهم تا نگاه منو دید دوباره به کفشام نگاه کرد
خندم گرفته بود که باعث شد اب میوه بره تو نایم سرفم بگیره هم از چشام اشک میومد هم می خندیدم سرفم که قطع شد رفتم جلو گفتم
_چقدر میشه
_مهمونه ما باشین خواهر
_مرسی برادر
یکدفعه لبخند گلو گشادی زدو گفت : چاکر شما
یه 500تومنی بهش دادم
_درسته
_بله بله
تشکر کردمو اومدم بیرون
چقدر بامزه بود نمیدونم چرا یاد فربد برادرم افتادم شاید بخاطر معصومیتی که تو نگاش بود دلم برای فربد یه ذره شده شب حتما بهش زنگ میزنم فربد 30 سالشه 3 سال از من بزرگتره الان برای یه نمایشگاه بین المللی مهندسی عمران به انگلستان رفته بود اخلاقمون خیلی شبیه بهمه ولی قیافه هامون اصلا بهم شباهت نداره هر کی مارو میبینه اصلا حدس نمیزنه ما خواهر برادر باشیم فربد شبیه مامانمه چشای سبز یشمی پوست سبزه بینی نسبتا بزرگ با لبای باریک تنها شباهتمون موهای حالت داره مشکیمونه من شبیه بابامم پوست سفید چشای درشت مشکی با بینی متناسبو لبای قلوهای عجیب تیکه ای هستما جای فربد خالی اگه الان اینجا بود می گفت افاده ها طبق طبق سگا به دورش ورق و وق
داشتم سوار ماشینم می شدم که یه دفعه صدای ترمز وحشتناک ماشین شنیدم تا به خودم بیام دستمالی جلوی دهنم گرفته شد داشتم دستو پا میزدم که کم کم احساس کرختی کردمو دیگه هیچی نفهمیدم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva / sadaf /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
به سختی چشامو باز کردم تمام بدنم درد می کرد همه جارو تار می دیدم چند بار پشت سر هم پلک زدم تا تصاویر برام واضح تر شدند روی یه تخت دو نفره بودم "اینجا کجاست" کم کم مغزم شروع به پردازش کرد سریع نشستم روی تخت "وای خدا من کجام" همه وجودمو ترس فرا گرفت دنبال کیفم گشتم نبود
دورتادور اتاقو نگاه کردم یه تخت دونفره با روگیر سفیدو بنفش یه کتابخونه بزرگ یه مبل سه نفره به رنگ سفید یه اینه و میز ارایشی که روش پر بود از وسایل ارایشی یه یخچال کوچیک دو تا کمد بزرگ سرتاسر دیوار اتاق هم تابلوهای خطاطی زده شده بود اتاق سه تا در داشت با دیدن درها دست از دید زدن برداشتمو سریع رفتم سمت یکیشون چند بار دستگیره در رو بالا پایین کردم باز نشد رفتم سراغ در دوم در کمال تعجب دیدم که باز شد با ترس بازش کردم "اه لعنتی سرویس بهداشتی " رفتم سراغ اخرین در اونم مثل اولی قفل بود لگد محکمی به در زدم و گفتم : کسی اینجا نیست درو باز کنید برای چی منو اینجا اوردید
اعصابم خورد شده بود
قطرات اشکو تو صورتم حس می کردم با بغض گفتم :لعنتی در باز کن
_تو کی هستی
گریم بند اومد از پشت در صدای دختری رو شنیدم به در نزدیکتر شدم و گوشمو چسبوندم بهش
_ تو کی هستی تو رو هم دزدیدند
اب دهنمو قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم : تو کی هستی برای چی منو زندانی کردی
دختره گفت_پس نفر سوم تویی خیلی وقته منتظرتیم
با گیجی گفتم: نفر سوم چیه برای چی منو اوردی اینجا احمق
_اروم باش من ندزدیدمت منم مثل تو نمی دونم اینجا چه خبره
_یعنی چی درو باز کن بزار من برم هرچی پول بخوای به پدرم میگم بهت بده خواهش میکنم بزار برم
دختره با صدای کلافه ای گفت: چند بار باید بگم من ندزدیدمت من به پول احتیاج ندارم که بخوام به چنین کار کثیفی دست بزنم
حرفشو قطع کردم و فریاد زدم: پس تو کی هستی برای چی منو اوردید اینجا
_اگه اجازه بدی هر چی که می دونم بهت میگم اروم باش خوب
حرفی نزدم و منتظر شدم
_منو هم مثل خودت دزدیدند روز اولی که اینجا بودم هرچی در زدم و صداشون کردم جواب ندادند روز دوم داشتم گریه می کردم که از بلندگویی که تو اتاقم وصله صدای یه مردی رو شنیدم که بهم گفت منتظر نفر دوم باش بعدش دیگه صدایی نیومد هزار تا فکر جورواجور به سرم زد تا روز چهارم که صدای گریه دختری رو شنیدم دنبال صدا گشتم تا فهمیدم صدا از پشت در اتاق بغلیم میاد
_همین اتاقی که من الان هستم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva / sadaf /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
نه اتاق من 4 تا در داره 2 تا در روبروی هم داره یکیش اتاقی که الان تو هستی اون یکی هم اتاق بهار یکیشم سرویس بهداشتیه اتاق تو چند تا در داره
_3 تا در داره بعدش چی شد
_هیچی نشد بهارم مثل من هیچی از این ماجرا نمی دونست فردای اونروزی که بهارو اوردند دوباره صدای مردو شنیدیم : منتظر نفر سوم باشین
الان سه روزه که ما منتظر نفر سومیم که تو اومدی
با صدای لرزانی گفتم: اخه برای چی مارو اینجا اوردند حتما پول می خوان
_نمی دونم شاید... قبل از اینکه بهار بیاد فکر می کردم پول می خوان ولی بعد از بهار دچار تردید شدم
_چرا
_بهار میگه وضع مالیشون خیلی ضعیفه پس دلیلشون از دزدیدن بهار پول نمیتونه باشه
با بغض و ترس گفتم_الان باید چی کار کنیم
_باید صبر کنیم تا صدای نحس مرتیکه بیاد می ترسم تا اخر عمر منتظر نفر بعدی باشیم
دوباره گریه ام گرفت
_می دونم خیلی سخته منم روزای اول که اینجا بودم همش گریه می کردم
با هق هق گفتم_من می ترسم
_نترس خانمی بیا در مورد خودمون حرف بزنیم تا اروم تر بشی باشه
_باشه
_من سوده هستم سوده رادفر 25 سالمه دانشجوی ارشد مدیریت تک فرزندم مادرم 5 سال پیش توی تصادف فوت کرد و از پیشمون رفت من و پدرم تنها زندگی می کنیم
_بخاطر مادرت متاسفم
_مرسی تو نمی خوای از خودت بگی
_افرا مهرپرور هستم 27 سالمه فوق شیمی الی دارم الانم تو دانشگاه درس میدم
_به به خانم استاد چند تا بچه این
_3 تا یه خواهر دارم و یه برادر... بچه اول فرنازه بعد فربد
_اخریم تویی
گفتم : اره تو هم زرنگیا
سوده خندیدو گفت: اره ترشی نخورم یه چیزی میشم
سوده خیلی خوب ذهنمو منحرف کرد تو صداش یه ارامش خاصی بود که رو ادم تاثیر میذاشت نمی دونم اگه تو اون شرایط سوده نبود چی کار می کردم یه دفعه صدای یه دختری رو شنیدم که سوده رو صدا می زد
سوده گفت_خانمی تا من برم پیش بهار تو هم برو از تو یخچال اتاقت یه چیزی بخور حالت بهتر بشه
با تعجب گفتم : تو از کجا میدونی تو اتاقم یخچال هست
سوده گفت: از اونجا که تو اتاقه منو بهار هم هست بعد بلند داد زد بهار صبر کن الان میام
دلم نمی خواست سوده بره گفتم: بهار چند سالشه
_بهار 24 سالشه 4 تا خواهرند لیسانس معماری داره تو یه شرکت هم به عنوان منشی کار میکنه حالا می تونم برم
_برو ولی زود بیا من می ترسم
_باشه تا یه چیزی بخوری من میام

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva / sadaf /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
بعد از رفتن سوده رفتم سمت یخچال... درشو باز کردم پر از خوراکی های مختلف بود از شیر مرغ تا جون ادمیزاد توش پیدا میشد... یه بسته کیک گرفتم و در یخچالو بستم... روی مبل نشستم می خواستم کیکو بخورم که یاد مامانم افتادم... به ساعت تو دستم نگاه کردم 6 بود " حتما تا حالا صد بار به گوشیم زنگ زده" اشکی از گوشه چشمم سر خورد رو گونم... کیکو پرت کردم... پامو رو مبل گذاشتم و تو شکمم جمع کردم سرمو گذاشتم رو پام... هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم
_افرا کجای
_با صدای سوده سریع رفتم پشت در و گفتم : اینجام
_چیزی خوردی
_نه نمی تونم از بس استرس دارم چیزی از گلوم پایین نمیره
سوده داشت دلداریم میداد که صدای مردی رو از بلندگو شنیدم
_منتظر مهمانان بعدی باشید
نفسم از ترس تو سینم حبس شده بود
صدای سوده رو شنیدم که داد زد : مرتیکه چی از جون ما می خوای منظورت چیه می خوای مهمونی راه بندازی
مرد گفت: سوده خانم رنگ قرمز خیلی بهت میاد
سوده گفت: خفه شو عوضی مردی خودتو نشون بده
دیگه هیچ صدایی از مرد نیومد
با اضطراب گفتم_سوده کجایی سوده با تو ام حالت خوبه
دیدم جواب نمیده
داد زدم سوده حالت خوبه
_نترس اینجام پیش بهار بودم
نفس اسوده ای کشیدم و گفتم : خداروشکر
_افرا اینا تو اتاقامون دوربین کار گذاشتند حواستو جمع کن
_از کجا می دونی
_نشنیدی گفت رنگ قرمز چقدر بهت میاد از کجا میدونه من بلوز شلوار قرمز پامه
_وای خدا
_افرا دارم دیوانه می شم اینا تا حالا داشتند مارو می دیدند می دونی من چند بار لباسامو عوض کردم بهار از وقتی این حرفو شنید یکسره داره گریه می کنه
_ شما مگه همراتون لباس هست که عوض میکنین
_تو اتاقت کمد هست
_اره
_تو کمدها پر از لباسه
_شما برای چی لباساتونو عوض کردین
_من مجبور شدم از شانس بدم فردای روزی که دزدیده شدم عادت ماهانه شدم و وقتی بیدار شدم دیدم تمام لباسم کثیفه به بهارم گفتم تو کمدا لباس هست
_سوده الان باید چی کار کنیم دلیلشون از این کارا چیه
_نمی دونم دیگه هنگ کردم من میرم یه ذره استراحت کنم تو هم بخواب باشه
_باشه
روی تخت دراز کشیدم با یاداوری دوربین رفتم زیر پتو... داشتم به اتفاقات افتاده فکر می کردم... به خانواده ام... به سرنوشتم... به اخر این ماجرا... که کم کم خواب مهمون چشمام شد

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva / sadaf /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
سه روز گذشت و هیچ خبری نشد بعد از خدا تنها دلخوشیم سوده بود که با حرفاش ارومم می کرد از ترس دوربین ها از دستشویی رفتن هم می ترسیدیم ولی چاره ای نداشتیم شبا با ترس می خوابیدم وتا صبح همش کابوس میدیدم
_سوده خانم اگه می خوای دوستاتو ببینی بهتره بیدار شی
با صدای مرد ناشناس از خواب پریدم دستمو روی قلبم گذاشتم انقدر تند تند میزد که می ترسیدم ایست کنه
داشتم میرفتم سمت در که صدای سوده رو شنیدم
_منظورت چیه
مرد گفت: می خوام از تنهایی درتون بیارم زیر تشک تخت دو تا کلید هست
بعد از چند لحظه صدای سوده رو شنیدم که گفت: اه لعنتی چقدر سنگینه
صدای بهار اومد _سوده سوده کجایی
چند ضربه به در زدم و گفتم : سوده کلیدارو پیدا کردی
بعد از چند لحظه صدای خوشحال سوده رو شنیدم:بچه ها پیدا کردم
دل تو دلم نبود خوشحال بودم که از تنهایی در میام
صدای جیغ سوده و بهار به من فهموند که در اتاق بهار باز شد
_وای بهار تو چقدر خوشگلی
صدای لرزون بهار رو شنیدم که گفت : سوده خوشحالم که می بینمت
با استرس داد زدم : بچه ها منو یادتون رفت بیاین این در لعنتی رو باز کنید
سوده گفت : اومدم اومدم ببخشید
هر چه به در نزدیکتر میشدن ضربان قلبم بالاتر میرفت
صدای باز شدن قفل در اتاقم بهترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم
از هیجان گلوم خشک شده بود و همش اب دهنمو قورت میدادم
در اتاق باز شدو مقابل خودم دو تا دختر زیبا دیدم "خدایا اینا چقدر خوشگلند"
با اینکه اولین باری بود که می دیدمشون ولی انگار همیشه می شناختمشون این 3 روز برام مثل 3 سال بود
به خودم اومدم که دیدم همدیگرو بغل کردیم و داریم گریه می کنیم
با صدای سوده از هم جدا شدیم
_بچه ها خوشحالم که می بینمتون
گفتم : منم همین طور
بهار از شدت گریه نمی تونست حرف بزنه فقط سرشو تکون میداد
سوده دست منو بهارو گرفت و برد طرف مبل و گفت : بهار گریه بسه دیگه دختر... تو که همش داری زر میزنی
با این حرف سوده سه تاییمون خندیدیم
به سوده نگاه کردم پوست گندمی با چشای وحشی عسلی و لبهای کوچیک و موهای لخت قهوه ای وقتی هم میخندید رو گونش چال می افتاد که خیلی جذابش می کرد با قدی متوسط و هیکلی متناسب به بهار نگاه کردم پوستی لطیفو سفید با چشای سبز و لبایی قرمز رنگ موهاشم که از زیر روسری معلوم بود خرمایی بود قد بهار بلند بود و یه ذره هم تپل بود که این تپلیش زیباترش کرده بود
در کمال تعجب دیدم امکانات اتاق سوده و بهار عین اتاق من بود حتی رنگ وسایل هم همون رنگی بود
ترس از اینده تو وجود هر سه تامون بود و نمی تونستیم باید چی کار کنیم خیلی خوشحال بودم که سوده پیشمون هست چون نسبت به منو بهارروحیه ای قویتری داشت و با حرفاش مارو امیدوار می کرد
داشتیم ناهار می خوردیم که صدای چرخش کلید شنیدیم هر سه تامون سریع از جامون پا شدیم و بهم نزدیک شدیم در چهارم اتاق سوده باز شد
سه تاییمون به در زل زده بودیم با ورود یه پسر نفسمامون تو سینه حبس شد هنوز از این شک بیرون نیومده بودیم که شک بعدی بهمون وارد شد دو تا پسر دیگه وارد اتاق شدند ما با ترس بهشون زل زده بودیم و اونا با تعجب

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
"خدایا اینا کین" همه جور فکری به ذهنم رسید داشتم از ترس قالب تهی می کردم داشتم نگاشون می کردم که دیدم سوده رفت طرفشون و جلوی یکی از پسرا ایستاد و با بغض گفت : خیلی اشغالی از خودم بدم میاد که یه زمانی دوست داشتم چه طور تونستی این کارو بکنی
پسره با خشم نگاش کرد و گفت: منظورت چیه
سوده عصبی گفت : چرا نمی خوای بفهمی پرهام... من الان شوهر دارم این مسخره بازی رو تموم کن پای این دو تا دختر بیچاره رو چرا کشیدی وسط
با تعجب داشتم سوده رو نگاه می کردم چون سوده بهمون گفته بود که مجرده با صدای پسره بهش نگاه کردم
پرهام : داری بالا بالا ها پرواز می کنی سوده خانم... از وقتی تو رو بغل اون مرتیکه دیدم برام مردی
_پس این کارات چه معنی میده برای چی مارو دزدیدی


پرهام پوزخندی زد و گفت: معمولا چیزای با ارزشو می دزدند بعد با دستش سرتا پای
سوده رو نشون دادو گفت: نه چیزای بنجل و دست دومی
سوده عصبانی شدو داد زد: خفه شو مثل اینکه یادت رفته چند وقته پیش چطوری
داشتی برام بال بال میزدی
پرهام با بی حوصلگی گفت : میشه جیغ جیغاتو تموم کنی اون ماله قبل از این بود
که
سوده جفت پا پرید وسط حرف پرهامو گفت : من علی رو بهت ترجیح دادم
پرهام با خشم جلو رفت و با دستش قلبشو نشون دادو گفت : نه مال وقتی بود که گول
اینو خوردم
سوده یه قدم رفت عقب و گفت : پس این درس عبرتی برات باشه که دیگه گولشو
نخوری حالا بگو اینجا چه خبره

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
پرهام کلافه دستشو لای موهاش کشیدو گفت : ای کاش ما هم میدونستیم اینجا چه خبره الان 7 روزه که اینجام بعد به یکی از پسرا اشاره کردو گفت ارتین 10 روزه که اینجاست و سهند 4 روزه ما تو این ساختمون نبودیم اتاقامون از هم جدا بود هر چی داد میزدیم جوابمونو نمی دادند تا اینکه امروز صبح جای کلیدارو به ما گفتن در اتاقارو باز کردیم داشتیم ناهار می خوردیم که دوباره صدای مردرو از بلندگو داخل اتاقمون شنیدیم که جای کلید دری که بعدا فهمیدم یه راهرو سرپوشیدست بهمون گفت همین جور راهو اومدیم که به یه در نیمه باز رسیدیم درو باز کردیم که یه سالن بزرگو دیدیم اتاق شما طبقه دوم این خونه قرار داره همه ی جای طبقه اولو گشتیم شاید راه فراری پیدا کنیم بی فایده بود اومدیم طبقه دوم خواستیم در اتاقارو باز کنیم که صدای شماهارو از اتاق وسطی شنیدیم یه کلید هم زیر در اتاقتون بود
پسرهی که فهمیدم اسمش سهنده رو به ما گفت : از کی تا حالا اینجایین به شما ها گفتند چی می خوان
سوده تمام اتفاقات افتاده رو براشون گفت و بعد اولین نفری بود که از در خارج شد ما هم بعد از سوده با ترس خارج شدیم پسرا هم بعد از ما اومدند
از چیزی که می دیدم یه لحظه خشکم زد یه خونه خیلی بزرگی جلو روم بود فکر نمی کردم پشت در اتاقامون یه سالن به این بزرگی باشه پایین سمت چپ یه اشپزخونه اپن بود چند دست مبل و تلویزیون و یه میز ناهار خوری بزرگ با انواع وسایل تزیینی و قدیمی یه مجسمه بزرگ اسب هم تو سالن بود دیوارهای سالن هم مثل اتاقامون پر از تابلوهای خطاطی بود دو تا بلند گو هم داخل سالن نصب بود چند تا در هم داخل سالن بود
به پیشنهاد بهار همه جای خونه رو گشتیم تا راه فراری پیدا کنیم ولی به بن بست رسیدیم حتی دری که پسرا ازش داخل شده بودند قفل شده بود درب ضد سرقت بود نمی تونستیم قفل درو بشکونیم پنجره های سالن و اشپزخونه هم حفاظ شده بود و اصلا نمی تونستی پشت پنجره رو ببینی
یکی از درهای تو سالن دستشویی و حمام بود و یکی دیگه هم قفل بود
با نا امیدی رو یه مبل نشستیم داشتم بچه ها رو نگاه می کردم که سوده رو دیدم که زیر چشمی به پرهام نگاه میکنه ولی تا پرهام نگاش کرد سرشو پایین انداختو با ناخنای دستش بازی کرد خیلی دوست داشتم دلیل دروغ سوده رو بفهمم لزومی نداشت به ما بگه مجرده
داشتم به سوده فکر می کردم که صدای چندش مرد رو از بلند گو شنیدم
_امروز دلیل اینکه اینجا هستید رو می فهمید به شما تا فردا فرصت میدم که زوجتون رو از بین خودتون انتخاب کنید وگرنه باید با این دنیا بای بای کنید
چند ثانیه فکر کنم هیچ کس نفس نکشید مغزم انگار قفل شده بود هر چه فکر می کردم منظورشو نمی فهمیدم "خدایا " تنها کلامی که از دهنم خارج شد صدای گریه بهار همه رو از اون خلسه ای که توش بودند بیرون اورد
پسری که فهمیده بودم اسمش ارتینه بلند شدو گفت : مرتیکه روانی مردی خودتو نشون بده مگه ما ازت خواستیم برامون همسر انتخاب کنی فکر کردی شهر هرته هر غلطی دلت می خواد بکنی
کنترلشو از دست داده بود رفت طرف گلدونی که رو میز بود و پرت کرد طرف دیگه سالن گلدون خورد به میز ناهار خوری و خورد شد
پرهام پاشدو رفت طرفش دستشو گرفت و گفت : پسر اروم باش
ارتین دستشو کشیدو گفت: چه ارامشی مگه نشنیدی چی بلغور کرد
پرهام گفت: هممون شنیدیم ولی بهتر نیست خونسردیمونو حفظ کنیم و به فکرچاره باشیم
ارتین کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: چاره اره رویای خوبیه الان 10روزه به فکر چاره ام دیگه کم اوردم مادرمو خواهرام الان تنهان ما هیچ کسی رو تو این شهر نداریم مادرم ناراحتی قلب داره اصلا نگرانیو دلشوره براش خوب نیست میفهمی پرهام حالا باز تو بگو اروم باش
پرهام دستشو پشت کمر ارتین گذاشتو گفت : میفهمم حق داری نگران خانواده ات باشی ولی با این کارا که به جایی نمی رسیم
بعد دستشو گرفتو روی مبل نشوند
همه سکوت کرده بودند فقط صدای گریه اروم بهار می اومد

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
همه سکوت کرده بودند فقط صدای گریه اروم بهار می اومد
صدای سهند همه نگاه هارو به طرف خودش کشوند: منظورش چیه با این کاراش چی بهش می رسه خونه با تمام تجهیزات به اندازهی حداقل یه سال هم مواد غذایی تو یخچال گذاشته بعد میگه زوجتونو انتخاب کنین
پرهام پوزخندی زدو به سوده نگاه کردو گفت : من نمیفهمم این همه دختر مجرد ریخته این مرتیکه رفته یه متاهل دزدیده انتظار داره انتخاب هم بکنیم
سهند رو به من و بهار گفت: شما ها مجردین یا متاهل
بهار : مجردم
منم سرمو انداختم پایینو گفتم : مجرد
سوده : منم مجردم
همه به سوده نگاه کردند
سوده همه رو بجز پرهام نگاه کردو با حالت بانمکی گفت : چیه خوب مگه چند سالمه
پرهام یه دفعه براق شدو گفت : مسخره بازی در نیار تو کی می خوای بزرگ شی جای علی اقا خالیه که ببینه خانومش میگه مجرده
سوده با بی خیالی پاشو روی پای دیگش انداختو گفت : خانم علی نمیگه مجرده من میگم مجردم چه ربطی به زن علی داره
پرهام عصبی مشتی به دسته مبل زدو گفت : فکر نمی کردم اینقدر پست باشی سوده حداقل میزاشتی یه سالی از ازدواحت بگذره بعد این کثاف.....
سوده یدفعه از جاش پاشدو دستشو با حالت تهدید جلوی پرهام تکون دادو گفت : به روح مادرم قسم اگه باز بخوای مثل اوندفعه به من تهمت بزنی یه کاری میکنم که .........
پرهام هم پاشد و سینه به سینه سوده ایستادو گفت : پس به این کارات چی میگن ها خودتو خیلی پاک میدونی مگه علی شوهرت نیست برای چی میگی مجردی
سوده هم زل زد تو چشای پرهامو گفت : واسه اینکه مجردم
پرهام بازو های سوده رو گرفتو تکونش داد و فریاد زد : پس علی چه کارست نکنه دوست پسرته
سوده با خشم خودشو کشید کنارو با گریه و داد گفت : علی عمومه نه شوهرم نه دوست پسرم برای اینکه از دستت خلاص بشم این دروغو گفتم
پرهام شکه شده بودو چیزی نمی گفت
پاشدمو رفتم سوده رو بغل کردم و گفتم : عزیزم اروم باش چرا گریه میکنی
سوده خودشو بیشتر بهم چسبوندو هیچی نگفت کمکش کردم بشینه
پرهام بدون حرفی رفت طرف اشپزخونه و ارتینو سهند هم رفتند پیشش
بهار با نگرانی گفت : سوده جان خوبی
سوده همینطور که اشکاشو پاک می کرد گفت : خوبم
برای اینکه سوده رو از اون حال و هوا در بیارم نیشگون کوچیکی از رون پاش گرفتمو گفتم : بلا اخر ما نفهمیدیم تو مجردی یا متاهل
سوده صاف نشست و گفت : اااااااااا بزار فکر کنم
بهار زد تو سرشو گفت : کوفت
هر سه تامون خندیدیم
چشمکی به سوده زدمو گفتم_تو با پرهام بلهههههههه
سوده لبخند غمگینی زدو گفت : ماجراش طولانیه بعدا براتون تعریف میکنم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن
بعد از نیم ساعت پسرا با یه پارچ شربتو لیوان اومدند و پیشمون نشستند
ارتین هم یه جارو دستش بود تیکه های شکسته گلدونو یه گوشه جمع کرد
ارتین : وقتی دارید راه میرید مواظب باشید اینجا خیلی بزرگه ممکنه تیکه های شکسته گلدون جایی افتاده باشه من ندیده باشم
سهند : بچه ها تا فردا بهمون وقت دادند پس بهتره بدون هیچ مشاجره ای با هم صحبت کنیم
پرهام : اول فکر می کردم پول می خوان ولی وقتی شرطشو گفت شکه شدم اخه چه منفعتی واسش داره
ارتین : من می دونستم پول نمی خوان حداقل از من
بهار گفت : خانواده منم پولی نداشتند که بهش بدن
سهند من منی کردو گفت : شاید شاید اینا تو کار فیلم های مستهجن باشن
بهار جیغ کشیدو گفت : چی
با شنیدن حرفش سرم گیج رفت اشکام در اومد " خدایا خودت کمکمون کن " نفس کم اورده بودم با دستام یقه مانتومو تکون دادم با صدای سوده بهش نگاه کردم : افرا افرا حالت خوبه
نمی تونستم حرفی بزنم فقط با چشای اشکی نگاش کردم سهند لیوان شربتی رو جلوم گرفتو گفت : بخورین حالتون بهتر میشه
با کمک بهار شربتو خوردم حالم بهتر شده بود ولی اشکام بند نمی اومد
سهند گفت : هر چی گفتم فراموش کنید فقط یه نظر بود
پرهام گفت : از اینا هر کاری بر میاد
سوده گفت: به نظر من ما گیر یه ادم روانیه سادیسمی افتادیم اون فقط می خواد مارو بازی بده و خودشم داره مارو نگاه میکنه و به ریش ما می خنده
ارتین بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت : ما هم احتمال میدیم که دوربین کار گذاشتند چون بعد از اینکه ما وارد اتاق طبقه بالا شدیم در ورودی رو بستند که ما متوجه نشیم پس حتما مارو زیر نظر دارند
گفتم : اگه بین این خونه و اتاقایی که شما توش بودید فقط یه راهرو بود توی اتاقای شما که کسی نبود سالن هم که شما وارد شدید گشتید پس چه جوری بعد از شماها اومدند درو قفل کردند مطمین هستید در دیگه ای تو راهرو نبود
ارتین نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت : منم به این موضوع فکر کردم ولی تنها دری که ما دیدیم فقط در این خونه بود
سهند گفت : حتما یه راه مخفی بود که ما ندیدیم
ارتین گفت : عجله کردیم باید خوب راه رو می گشتیم
همه به فکر فرو رفته بودند که پرهام رو به سوده گفت:تو از کجا فهمیدی دوربین کار گذاشتند
سوده دستشو رو پیشونیش گذاشتو گفت : به خاطر اینکه بهم گفت
سوده ساکت شدو ادامه نداد
پرهام :چی گفت
سوده سرشو انداخت پایینو با خجالت گفت : چقدر رنگ قرمز بهت میاد
پرهام چشاشو ریز گفت : مگه این لباس موقعی که دزدیدنت تنت نبوده
سوده پوزخندی زد و گفت : تو کی دیدی من با این لباسا برم بیرون که این دومین بارم باشه
پرهام گفت : یعنی تو لباساتو اینجا عوض کردی
سوده سرشو تکون دادو گفت : اره تو کمد اتاقی که توش بودم پر لباس بود منم مجبور بودم لباسامو عوض کنم
پرهام با حرص گفت : میشه بپرسم چه اجباری بود یه درصدم باید احتمال میدادی اینجا دوربین باشه
سوده گفت : به تو ربطی نداره چرا اینکارو کردم در ضمن من صد بار دزدیده نشده بودم که این چیزارو بدونم
ارتین دستشو رو دست پرهام گذاشتو گفت : پرهام دوباره شروع نکن
پرهام با حالت عصبی سرشو تکون دادو چیزی نگفت

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
پنجشنبه 09 شهریور 1391 - 09:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shivashiva /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group