رزرو هتلclose
رمان تک ستاره
رمان تک ستاره

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 986
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
اسم رمان : تك ستاره .

ژانر : اجتماعي و عاشقونه .

زبان : اول شخص (دختر)

خلاصه :
ستاره بعد مشكلي كه تو خونه پيش مياد و از دست دادن باورهاش ، از خونه فرار و سعي مي كنه زندگي مستقلي براي خودش داشته باشه . او كه در آستانه ي قبولي در دانشگاه بود دلش نمياد ترك تحصيل كنه
براي همين تصميم ميگيره در كنار كار كردن تحصيل كنه كه سختي هاي زيادي مي كشه و بعد مدتي بهش پيشنهاد ميشه پرستاري شخصي رو بر عهده بگيره و ...

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
به نام خالق آسمان و زمين .


يك روز،
يك خورشيد كه مي درخشد.
يك روز،
يك ابر كه هميشه آماده گريستن است.
يك شب،
يك پرده سياه مرموز،
يك ماه كه آسمان مفتخر از حضور اوست،
يك حس، حس تنهايي...
يك ستاره، يك تك ستاره...
يك نور، مثل گذر يك عمر...
تك ستاره اي گذشت از آسمان...
يك افول، يك طلوع...
يك شب محو مي شود در روز...


صدای تق تق شیشهٔ در باعث شد غلتی تو جام بزنم.
دستم رو روی گوشم گذاشتم. یعنی کی بود؟
صداهای بلند مردانه ای به گوشم رسید.
ـ ستاره خانم...ستاره خانم ...نیستی؟....ستاره خانم در رو باز کن.
با رخوت از جام بلند شدم. همون طور که هنوز صدام میزد با یك شیء تیز رو شیشه میکوبید...گوشم پر شده بود از ستاره خانم گفتنش. چی کار داشت اول صبحی !!!
با عجله روپوشم رو تنم کردم همون طور که سمت در میرفتم شال مشکی رنگ ساده مو رو سرم کشیدم پشت در که رسیدم دستم به دکمه های مانتوم بود. هنوز چند تایی باز مونده بود. برای همین پشت در ایستادم و در حالی که دکمهها رو میبستم صدام و که از خواب آلودگی گرفته بود صاف کردم و گفتم:
ـ بله ؟ بله آقای مرتضوی ؟
صدای تق تق روی شیشه که حالا میشد حدس زد از کلید تو دست آقای مرتضوی بود خاموش شد و به جاش صدای بم خودش اومد :
ـ ای بابا ستاره خانوم شما هستی جواب نمی دی؟
بالاخره آخرین دکمه بسته شد. در رو باز کردم نور بیرون در لحظهٔ اول کمی چشمام رو زد . برای سلام گفتن پیش قدم شدم :
ـ سلام .
پوفی کرد که سبیل هاش برای لحظه ای هوا خورد و بعد برگشت سر جاش .
ـ سلام عرض شد ستاره خانوم .
نگاهم به دو تا مرد همراهش افتاد. نگاه پر سوالم رو بهش دوختم. زیاد ذهنم رو درگیر نذاشت. قبل از اینکه چیزی بپرسم خودش در حالی که تسبیح سبز رنگ رو دونه دونه بین انگشت هاش میزد گفت :
ـ اینا اومدن خونه رو ببینن .
با سر به دو مرد اشاره کرد. یکی از مردها لبخند زد ولی قلب من مثل یه گنجشک شروع کرده بود به زدن . اول صبحی چه بدبیاریای . اصلاً سر از کارهای این مرتیکه در نمیارم. سعی کردم قوی باشم و صدام نلرزه. سرم رو یه کم بیرون بردم و طوری آروم حرف زدم که دو تا مرد نشنون .
ـ ولی آقای مرتضوی، من ...
شانهٔ کتش بالا و پایین شد و با لوتی گری گفت :
ـ شما چی ستاره خانوم ؟
ـ ولی مگه ...
لرزش لبهام رو حس میکردم. همچنین کنترل لرزش صدام هم از دست داده بودم :
ـ مگه قرار بود ...
آب دهانم را به زحمت فرو دادم و گفتم: قرار بود مستاجر بیارید ؟
ـ پس چی خانوم؟ باید از کنار این خونه نون بخوریم دیگه، مام عیال واریم بچهها خرج دارن، زندگی نمی چرخه وگرنه مرض نداریم که شوما رو در به در کنیم.
اون قدر بلند حرف میزد که جلوی دو تا مرد غریبه خجالت کشیدم. صدای خودم هنوز آروم بود ، در حدی که خودش بشنوه :
ـ ولی من که با هاتون قرارداد دارم ...
ـ شوما کرایه بده نیستی .
ـ آقای مرتضوی خواهش میکنم ...من ...من چند روز دیگه حقوقم رو میگیرم و ...
ـ ستاره خانوم اومدی و نسازی ها ، یه ماه کرایه ت عقب افتاده . چه قدر حقوق میگیری که ...
با خواهش گفتم : جور میکنم ...
باز بادی به سبیل هاش داد و گفت : خب حالا آقایون معطل اند برو کنار یه نگاهی به خونه بندازن ، شاید اصلاً پسند نشد .
دلم گرفته بود. زیاد هم دلم نمیخواست خواهش و منت کنم. نگام مغمومم رو بهش انداختم و گفتم:
ـ پس بمونید یه کم خونه رو مرتب کنم .
رفتم داخل و راهرو کوتاه و مختصر سر پوشیده که فاصله در تا در ورودی رو گرفته و حکم حیاط رو به رام داشت و سقفش کوتاه بود رو دویدم . نگاهم به جاکفشی کنار در سالن افتاد . کفشا مرتب بود. دویدم داخل . خونه هم مرتب بود فقط میخواستم مطمئن به شم لباسی چیزی تو حموم یا گوشه کنار نباشه . صدای یاا...یاا... به گوشم خورد فهمیدم تا کنار در سالن اومدن . منم همه جا رو چک کرده بودم . نفسم گرفته بود . دوبار ریه هامو از نفس عمیق پر و خالی کردم و از اتاق خارج شدم

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
داشتند سالن و آشپزخونه رو بررسی میکردند. یعنی یکی شون تو آشپزخونه بود و یکی دیگه سالن از دو سوی اپن نگاهی به هم انداختند که من معنی شو نفهمیدم. فقط دعا میکردم که خوششون نیاد ولی گویا این طور نبود. مرتضوی هم وسط سالن ایستاده و تسبیح می گردوند. ذکر که نمیگفت، عادت بود تو بیکاری دونه های تسبیح رو بین انگشتاش می چرخوند.
فقط منتظر بودم نتیجهٔ نهایی رو بدونم . من دو بار در به در شدم. برام کافی بود دو سالی میشه اینجام و نفس نیمه راحت کشیدم اگر از این به بعدش مرتضوی بذاره. سر کرایه که کلی اذیتم کرد حالا هم...
با صدای مرتضوی به خودم اومدم .
ـ میرن اتاق و سرویس رو هم نگاه بندازن .
یکی از مردا نگاهی بهم انداخت "با اجازه" گفت و سمت راهرو رفت ، اون یکی هم دنبال سرش. رو به روی ورودی آشپزخونه یك راهرو بود که توش سرویس بهداشتی و کنارش تک اتاق خونه بود . اتاقم نسبت به بقیه جا های خونه حقیر تر بود . میشد گفت سالن و آشپزخونه خوبی داشت ولی اتاق ...
با برگشتن دو مرد سر تا پا گوش شدم . سمت مرتضوی رفتند و همون طور که پشت به من ایستاده، پچ پچ میکردند. بی ادبها مثلاً منم اینجا هستم ها، پشت کردن دارند حرف میزنند. هر چی سعی کردم که بفهمم چی گفتند نشد که نشد .
بعد هم که راه افتادند سمت در مرتضوی هم پشت سرشون . نمی دونستم نتیجهٔ نهایی چی شد برای همین دنبالشون راه افتادم . مردها کفش هاشون رو پوشیده و سمت در حیاط میرفتند. مرتضوی کفشش رو بخواب میپوشید که گفتم:
ـ چی شد ؟
سرش رو بالا گرفت نگاهم کرد. یه کم نگاهش ترسناک بود. بعضی وقتها از اینکه تنهام تنم میلرزید اون لحظه هم چنین حسی داشتم . هر چند که مرتضوی رو میشناختم و دو ساله که صاحبخونمه و زن و بچه داره ولی اون لحظه حس بدی داشتم که چند ثانیه طول کشید و مرتضوی همان طور که تسبیح رو در جیب کتش جا میداد گفت :
ـ اتاق خواب براشون کوچیک بود وگرنه بقیه خونه رو پسند کرده بودند .
تو دلم قند آب میشد . این یعنی ok نشد . بی اختیار لبخندی رو لبم نشست. یواشکی دستم رو به حالت نیایش به هم چسبوندم و با خودم گفتم "خدا جون نوکرتم"
وقتی برگشت نگاهم کرد سریع خودمو جمع و جور کردم که گفت:
ـ باز مزاحم میشیم .
نه مثل اینکه دست بردار نبود . حالا میخواست هر روز آدم بیاره اینجا رو ببینن؟ تو دلم گفتم بیخیال فعلاً که گذشت . دمپایی پوشیدم و تا جلوی در باهاش رفتم .
لبهٔ در رو که گرفت پشت سرش ببنده من دستم رو از روی در برداشتم و اون گفت :
ـ عزت زیاد .
با خوشرویی گفتم : خداحافظ شما ، سلام برسونید به خانومتون .
صدای بسته شدن در و رفتنش يعني آزادانه وقت ابراز خوشحالی داشتم . با خوشحالی دستام و مشت کردم و سرم رو گرفتم سمت سقف کوتاه که دست بلند میکردم می تونستم لمسش کنم .
ـ خداجون قربونت دوستت دارم ، خیلی خیلی، کاش قدم اون قدر بلند بود که میومدم پیشت اون بالا می بوسیدمت . خیلی خیلی نوکرتم . جبران میکنم برات ...
دوست داشتم از خوشحالی داد بزنم . حالا نه اینکه تو خوب وضعیتی بودم، از فردا و پس فردام که خبر نداشتم. بعید نبود به زودی اسباب هام پخش کوچه شه ولی همین که این فرصت کوچولو رو هم به دست آوردم همین که امروز خونه به دوش نشدم خیلی برام مهمه ، خیلی منو پیش خدام شرمنده می کنه .
با خوشحالی در حالی که قربون صدقه خدا و اتاق کوچولوم میرفتم سمت در دویدم . الان صبحونه کاملاً می چسبه.

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
صبحونه رو خوردم يه گوشه نشستم پاهامو دراز به دراز انداختم و دستامو زير سرم قلاب گرفتم و به ديوار تكيه دادم . داشتم فكر مي كردم . هر ازگاهي مي نشستم و گذشته و حال و آينده نا معلوم رو پيش بيني مي كردم . يعني اگه واقعاً مرتضوي بازم راه به راه آدم بياره چي ؟ امروز مثلاً مرخصي گرفته بودم يه نصفه روز رو استراحت كنم ها ، چند روزي حس پريشوني و خستگي مي كردم الان خوب مرتضوي زد تو برجكم . اي بابا ستاره بيخيال .
دستام رو از زير سرم بيرون كشيدم . نفسم رو بيرون فوت كردم . يه جورايي دلم براي دويدن هام تنگ شد همين چند ساعت كه سر كار و دانشگاه نرفتم . ببين استراحت هم به من نيومده .
با اين حرف ها سمت اتاق محقرم رفتم در رو كه باز كردم بهش لبخند زدم . مثل ديوونه ها ، انگار به يه آدم لبخند زدم ، يه آدمي كه كمكم كرد ...
روي تخت نشستم نگاهم به كامپيوترم افتاد . از تكنولوژي هاي جديد فقط مي تونستم بگم يه كامپيوتر دارم اونم كه هربار يه مشكل پيدا مي كرد . كلاً وقتي خريدمش دست دوم بود . قيمت خوبي خريدم با اينكه هر بار يه مرگشه و از اين صفحه Lcd هاي جديد نيست ولي خب كارام رو راه مي اندازه . يه جوري اگه اينم نبود اوقاتم سر نمي شد . هر بار از خستگي و تنهايي بهش پناه مي بردم ولي الان كه حالم خوبه و سرحالم هم هوس كردم يه سري بزنم .
پشت سه پايه بي تكيه گاه نشستم . معلوم نبود در آينده نزديك چه بر سر ستون فقراتم مي اومد . تو خونه صندلي نداشتم ، مجبوري رو همين مي نشستم . به موقع بايد يه صندلي هم بگيرم ، از اونا صندلي سيستم هايي كه وقتي خسته اي روش مي شيني و با يه نيم چرخ خستگي از تنت ميره . خودم رو داشتم رو صندلي در حال استراحت تصور مي كردم كه سيستم افتخار داد و بالا اومد .
يه كم كند بود ويندوزش هم عوض كرده بودم ديگه فكر كنم سخت افزاري مشكل داره كه من اين كاره نيستم . پول اضافه هم براي ترميم و ارتقاش ندارم . والا از موقعي كه خريدم اون قدر كه خرج اين كردم خرج دكتر و دوا رفتن براي خودم نكردم .
با Dial up آن شدم . ميرفتم چت روم . راستش چت روم رو براي وقت گذروني ترجيح مي دادم . بگذريم كه يه عده سواستفاده گر بودند منم براي همين دوستي ثابتي با هيچ كدوم نداشتم . هر كدوم هم شماره مي خواستند قبول نمي كردم . من فقط مي رفتم چند ساعت از تنهايي باهاشون صحبت كنم ، دوست نداشتم پاشون تو زندگيم باز شه و شماره و اس بازي و بعد هم توقع هايي كه من نمي تونم براورده شون كنم .
بين دوستاي ثابتم يكي دو تا دختر بودن و يه پسر كه خودم Add كرده بودمش . اولين نفري بود كه من Add ش كردم . بر مي گرده براي روزي كه حالم خيلي خراب بود و رفته بودم چت روم اسمش خيلي چشمك مي زد "سنگ صبور" راستش خيلي اون موقع دلم يه سنگ صبور مي خواست . براي همين براش درخواست دادم كه زود قبول كرد . ولي اون روز با اينكه كلي حرف روي دلم سنگيني كرده بود هيچي بهش نگفتم فقط گفتم كه حالم خوب نيست و براي همين مي خواستم با كسي حرف بزنم و درد و دل كنم اونم گفت حرفامو مي شنوه . وقتي گفت حتي حاضره شماره شو بده حرفام رو بشنوه من جبهه گرفتم و گفتم نه و تا آخرش هيچ حرفي نزدم بهش و اون فكر كرد به خاطر شماره ازش ناراحت شدم و نمي خوام چيزي بگم . حالا هر دفعه مي رم يه چند دقيقه اي با هم حرف هاي معمولي مي زنيم . خوشم مياد زياد پررو نيست . يعني هر بار مي رم فقط ازم خبر مي گيره و مي گه مثلاً امروز چي كار كردم و خوبم و .... مثل بقيه مدام قربون صدقه نمي رفت و نمي گفت "چه اسم قشنگي داري" يا "دوست دارم ببينمت" يا اطلاعات قد و وزنم رو بخواد و ...خلاصه پسر بدي به نظر نمي اومد . اگر هم بد بود چه فرقي مي كرد ؟ مهم اين بود كه در برابر من حد خودش رو مي دونست . من كه تو دنياي خودم راهش نمي دادم .
بعد دقايقي كه صفحه با سرعت لاك پشتي لود شد ديدم آنلاينه . راستش خوشحال شدم . ديگه عادت كرده بودم هر وقت مي رم ببينم چراغش روشنه .خودش مي گفت هميشه آنلاينه چه از خونه چه از سر كار . منم وقتي باهاش حرف ميزدم احساس سبكي مي كردم . براش پيام دادم :
"سلام باز كه تو اينجا پلاسي ..."
گاهي با هم شوخي داشتيم . شكلك خنده فرستاد و كنارش هم نوشت :
"سلام . به به ، به ستاره سهيل ، پارسال دوست امسال آشنا ، خوبي ؟ "
به خاطر سرعت يه كم طول مي كشيد جواب ها رو بفرستم منم نوشتم :
"خوبم . تو كه باز اينجايي..."
"اي بابا مگه نمي دوني ما اينجا قرارداد داريم ؟ "
پيش خودم خنديدم و گفتم :
"اون كه آره . چه خبر ؟ "
"من خوبم ، مامان خوبه ، داداش خوبه ، تو خوبي ؟ "
"منم خوبه ."
"به گمونم تو الان نبايد آن باشي ها ."
دوباره پيش خودم خنديدم . دِ بيا ، آمار رفت و آمدمون دست اين هم افتاده .
"چي شد ستاره ؟"
سريع دستام رو روي كيبرد جمع كردم و تند نوشتم :
"هيچي ، سرعت داغونه ، آره مرخصي گرفتم . داشتم ديوونه مي شدم هر روز دانشگاه هر روز سر كار ..."
"بابا بفروش اون لاك پشتت رو، يكي نو بخر ، چه صاحب كار مهربوني ، مال ما كه از اين خيرها نداره"
"ميخرم به زودي ، به كوري چشم كسي كه نتونه ببينه :دي . خب كار منو با كار خودت مقايسه نكن . كار شما رسميه كارمندا بخوان هر دقيقه مرخصي بگيرن كه كار به زاره ، منم تازه براي دومين باره كه مرخصي گرفتم ."
"كور شه كسي كه نتونه ببينه .
ستاره مطمئني دوبار ؟ الان چهارمين باره كه مرخصي گرفتي ، اون موقع يادت نيست برا دانشگاهت ؟
"
اي بابا باز اين آمار رو كرد
"آره آره يادم اومد ، خب منظورم اينه زياد مرخصي نگرفتم . آخه خيلي وقته اونجام ."
"منم خيلي وقته اينجام ، آقا من امروز ميرم درخواست مرخصي قبول نشد خودم رو از دار آويزون مي كنم ."
دوبار شكلك خنده اي كه در حال غش كردنه فرستادم و نوشتم :
"نم پس دادي ها ، نمي دونستم اين قدر حسودي ، چشم نداري ببيني چند ساعت مرخصي ام ؟"
"شوخي مي كنم ، ديگه چه خبر ؟"
نمي دونستم قضيه مرتضوي رو بهش بگم يا نه ولي مثل هميشه وقتي يه چيزي رو دلم سنگيني مي كرد و مي گفتم اين بار هم ترديد هام تسليم شد و گفتم :
"راستش امروز مرخصي زياد نچسبيد ..."
"چرا ؟ حالت خوبه ؟ ستاره خوبي ؟"
مي دونستم نگران شده يه كم فكر كردم بعد دوباره انگشتام كليد ها رو يكي پس از ديگري لمس كرد :
"آخه صاحبخونه اومده بود ، مستاجر آورد ..."
"چيييييييييييييييييييي ؟؟؟؟؟؟؟ دروغ مي گي ؟ حالا تو مي خواي چي كار كني ؟ "
"هيچي فعلاً اينا كه قبول نكردن ، ولي گفت بازم ...اَااااه اول صبحي زد تو برجكم ناجور ..."
"خودت رو ناراحت نكن ، مشكلش چيه ؟ "
"خب ...راستش كرايه اون ماه رو كه گفته بودم ..."
"خب؟؟؟!"
"هنوز جورش نكردم . چند روز ديگه حقوق مي گيرم بايد يه مدت مثل اين قحطي زده ها زندگي كنم . بقيه ش هم بايد جور كنم ...."
بعد چند دقيقه نوشت "حالا غصه نخور ، حل ميشه . "
انگار منتظر همين دلداريش بودم چون زود بيخيال شدم . واقعاً عادت كرده بودم يكي اين طوري باهام حرف بزنه و من بي دغدغه از مشكلاتم بگم . يه بار كه از وضع ماليم گفته بودم بهم گفته بود شماره حساب بدم هر چه قدر دستشه برام بفرسته ولي به من برخورده بود و يه مدت سراغش نرفته بودم . از اون به بعد خودش فهميده بود نبايد از اين لطف ها بهم بكنه .
ديدم زياد منتظر شده نوشتم :
"آره بابا بيخيال ، منو كه مي شناسي ، غم و غصه م چند ثانيه ..."
"آفرين دختر خوب . خوشم مياد روحيه قوي اي داري ."
چند دقيقه بعد دوباره خودش فرستاد :
"ستاره ، مي گم ها يادته آشنايي مون ؟ گفتي مي خواي درباره ي گذشته ت با كسي حرفي بزني و اسم من باعث شده فكر كني مي توني روم حساب كني و ...
خب امروز كه خونه اي و مرخصي ميتونيم هر چه قدر مي خواي حرف بزنيم . "

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
دستم رو روي لبم گذاشتم و فكر كردم . حال و حوصله نبود . نوشتم :
"بيخيال اس اس "
اسمش سعيده من اس اس صداش مي كنم . به مانيتور خيره شدم تا جواب اومد
"چرا ؟!"
"حس و حال وصف زندگينامه ندارم ، يه روز مرخصي هستيم ها مي خواي بهمون نچسبه ؟ "
"هر جور خودت بخواي ، فقط يادت باشه گفتي مي گي ها ..."
"خيالت تخت ، اصلاً يه كاري مي كنيم ، هر بار ميام خرد خرد مي گم ."
"خوبه . از الان ؟؟؟"
شكلك عصبي رو انتخاب كردم و كنارش متن نوشتم :
"چه گيري دادي ، امروز رو بيخيال ..."
نگاهي به شكلك خنده كه فرستاده بود انداختم بعد متنش رو خوندم :
"خيلي خب ، حالا چرا مي زني ؟ باشه قبول ."
"آ باريك الله ، هميشه حرف گوش كن باش ."
كمي ديگه باهاش صحبت و وقتي آخراي كارت بود ازش خداحافظي كردم .
***
مانتو كرم رنگم رو با يه شلوار مشكي و شال مشكي پوشيدم و از خونه زدم بيرون . در رو قفل كردم و راه افتادم . كوچه مون پهن بود و راهي تا خيابون نداشت . همون طور كه قدم زنون مي رفتم صداي قدم هاي در حال دويدن كسي رو از دور شنيدم بعد چند ثانيه صداش
ـ سلام ....ستاره ...ستاره ....بمون ...كارت دارم ...
دسته ي كيفم رو گرفتم و تند تر قدم برداشتم . اين پسره باز پيداش شد ، آبروم رو تو كل محل برد . هر بار دنبال سرم مي افته و...
صداي نفس نفس زدنش رو پشت سرم شنيدم بعد كم كم خودش رو ديدم كه كنارم قرار گرفت و با نفس كم گفت :
ـ اوف ، پاهات چه سريع و سره ...
يه اخم غليظ تحويلش دادم ، پررو شده بود . براي خودش اسمم رو تو كوچه هوار مي كشيد . همين كم مونده مرتضوي يه تهمت خوب بهم بچسبونه .
ديدم داره لبخند مي زنه رومو برگردوندم .
همون طور كه با من قدم بر مي داشت پرسيد :
ـ خوبي ؟
بند كيف هنوز تو دستم مچاله مي شد ، خيلي دوست داشتم با كيفم بكوبم تو سرش و بگم گمشو .
ـ ستاره چرا اخم كردي ؟ از من دلخوري ؟
با چشماي گرد رومو طرفش كردم . بابا يه طوري حرف مي زد كه خودم باورم مي شد با اون سر و سري دارم ...
با جديت گفتم :
ـ اول اينكه بهت اجازه ندادم اسم كوچيكم رو تو دهنت بچرخوني ، دوم اينكه باز چرا دنبال من راه افتادي ؟
با لبخند مرموزي گفت :
ـ كارت دارم .
كمي براندازش كردم و گفتم :
ـ كار داري بگو برو ، وقتم رو هم نگير ...
ـ داري ميري سر كار ؟
بابا نمي دونستم مفتشه ، فقط فكر مي كردم همسايه ي آخر كوچه س و گاهي هم فضول ...
ـ به چي فكر مي كني ؟
تند و تيز گفتم :
ـ به تو چه ربطي داره ؟
خنديد كه تو دلم گفتم "مرض"
رومو طرفش كردم خواستم بهش چيزي بگم كه اسمش تا نوك زبونم اومد . داشتم مي گفتم "امير" واي فكر كن چه ذوق مرگ مي شد كه اسمش رو مي گفتم . خوب شد به موقع دهنم رو بستم . ولي زود دوباره لب باز كردم و گفتم :
ـ كاري داري بگو وگرنه من و به خير و شما رو به سلامت . مي توني وقت اضافه ت رو با رفتگر محل بگذروني ...
و قدم هامو كمي تند تر كردم كه گفت :
ـ بابا رفتگر رو مي خوام چي كار ؟
زير لب گفتم "پررو"
ديگه به خيابون رسيده بوديم . ايستادم كه ماشين بگيرم . اونم ايستاد . با اخم نگاش كردم و گفتم :
ـ هنوز اينجايي كه .
در حالي كه چشماش مي خنديد ، لباش لبخند زد . رومو برگردوندم ولي كنجكاو شده بودم بدونم چي مي خواست بگه براي همين دوباره برگشتم سمتش و گفتم :
ـ مثل اينكه كار نداري ...
با دست تاكسي اي كه از دور مي اومد رو نشون دادم و گفتم :
ـ من دارم ميرم ...
لبخند زد و گفت :
ـ كارم همين حال و احوال پرسي بود ، مي خواستم ببينم خوبي ؟!!
از دستش عصبي شدم . كل كوچه رو ريخته بود رو سرش ، ستاره ستاره مي كرد بعد تا اينجا اومده و ...به محض اينكه تاكسي جلوي پام نگه داشت بدون گفتن مسيرم جلو سوار شدم و در رو بستم . امير به نشونه خداحافظي دستش رو بالا برد ولي من رومو برگردوندم و به رو به رو خيره شدم . پسره پرروي مزاحم با اون كاراي بي سر و ته ش ...

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
بعد طي چند مسير ، رسيدم . همون طور كه سمت مانتو فروشي مي رفتم فكر هم مي كردم . از امروز بايد اتوبوس بشينم يعني هميشه يه خط در ميون تاكسي مي شينم ها ولي از امروز به بعد صرفه جويي شروع ميشه ... ببينم مي تونم پول مرتضوي رو جور كنم ؟!
وارد مانتو فروشي شدم و هواي خنك فضا كه از كولر بود به صورتم خورد و از حس خوبش يه لبخند ملايم زدم ...
مستانه صداش در اومد :
ـ در رو ببند ببند سرما رفت بيرون ...
براش چشم غره رفتم و در رو بستم كه خنديد . از اين مانتو فروشي هاي فسقلي نبود . يه مانتو فروشي خيلي بزرگ دو طبقه بود كه كاراش از توليد به مصرف بود . البته تو بعضي ريل ها تك و توك كارهاي خارج از توليدي خودشون هم پيدا مي شد . منم مانتو هامو از همين جا مي گيرم . خب به صرفه تره . چون فروشنده ي اينجام يه تخفيفي برام مي خوره . آقاي ميرزايي خيلي مهربونه . يكي دوبار كه مانتو برداشتم با مهربوني بهم بيشتر تخفيف داد . ولي خبر شريكش يعني پسر عموش رو بد شنيده بودم . بچه ها مي گفتن سگه . بچه ها منظورم فروشنده ها و همكارامه . اينجا با اين بزرگيش هزار تا فروشنده داره . من كه تا به حال اين همه مدت شريكه رو نديده بودم . مي گفتن يه آدم اخمو هست كه چند باري اومد همه رو دعوا كرده بود . شانس آورديم راه به راه نمياد . گويا مسئوليت كلي اينجا با ميرزاييه و حالي نمي دونم رو چه حسابي سودش رو با شريكش يعني پسرعموش تقسيم مي كنه ...
من كه نديدمش ولي بچه ها بد تعريفش رو مي كردن ...يكي زد رو پشتم و گفت :
ـ چيه تو نخي ؟!!!
برگشتم و لبخند زدم . شراره بود . گفتم :
ـ هيچي بابا داشتم به ميرزايي فكر مي كردم ....
شراره چشاش رو باريك كرد . كيفم از از اين سمت پيشخون گذاشتم اون سمت و با لبخند گفتم :
ـ اين ميرزايي نه اون ميرزايي ...
شراره با اون چشاي مشكي و درشتش خنديد همزمان لباش هم مثل يه شكوفه شكفت و دندون هاي سفيدش مشخص شد .
ـ همون ميرزايي اخمو هه ؟
اخمي كردم و مثل داداش مشتي ها گفتم :
ـ آره همون آبجي ، ما كه نديديمش ، ولي همون رو مي گم .
شراره باز خنديد و گفت : ايشا...اين دفعه سعادت ديدنش رو پيدا مي كني ...
ـ واه بلا به دور كه چي بشه ؟ مي خوام صد سال نبينمش ...
شراره بانمك خنديد و گفت : شايد تورش كردي و از ترشيدگي رهاييدي ...
با دستم زدم تو سرش و گفتم :
ـ اي خاك ...اون روان پريش اخمو مگه زن و بچه نداره ؟
خانم سپيدار كه اونم از فروشنده ها و سنش از همه بيشتر بود با چشم و ابرو به مشتري هايي كه داشتند مي رفتند بيرون اشاره كرد يعني مودب باشيم .
به مشتري ها لبخندي زدم گفتم : خوش آمديد و سمت پيشخون سمت خودم و شراره اينا رفتم تا پشتش قرار بگيرم كه شراره برگشت خودش رو روي پيشخون آويزون كرد .
همون طور كه مي نشستم گفتم : هان چي مي گي ؟
ـ تو نخ همون ميرزايي ام ...
لبخند مرموزي زد كه گفتم : پس بگو ، تو فكر ترشيدگي خودتي ...
ـ خف بابا ، دارم برا تو نقشه مي كشم ...
ـ برو گمشو ، شنيدم يارو زن و بچه داره .
ـ خب درست شنيدي ...
با تعجب گفتم : خب ؟
ـ خب به جمال بي نقطه ت ، مسئله اينجاست خيلي به هم مياييد ...
ـ برو گمشو كجا به هم مياييم ؟
از پشت پيشخون لپم رو كشيد و گفت : اي شيطون تو كه گفتي نديديش ...
با بي قيدي شونه اي بالا انداختم و گفتم : نديدم ولي تو مايه هاي همين ميزاييه ديگه ...
خنديد و گفت : نه بابا اين ميرزايي كه خوبه ، اون خيلي خوش تيپ تره ...
پخي زدم زير خنده . آشغال منظورش اين بود قيافه ش از اين يكي داغون تره . اين ميرزايي قد متوسط داشت اندامش كمي پر بود و شكمش توپي شكل و جلوي موهاش كاملاً كچل بود ...
ـ ديگه به چي فكر مي كني ؟
ـ مثل اين كچله ؟؟!!
ـ نه تو ديگه موندي نيستي ، رفتي ، عاشق شدي ...
خنديدم و زدم رو دستش كه از پيشخون به سمت من آويزون بود .
ـ نه كچل نيست ، اتفاقاً مو داره تا دلت بخواد ولي ...
حين گفتن آخر جمله ش به بيني ش چروك انداخت . گفتم : ولي چي ؟
ـ ولي يه كم شبيه قاتل هاست ...
با اين حرف هر دو زديم زير خنده كه خانم سپيدار از اون سر فروشگاه از پشت پيشخون رو به رو براي ما چشم غره رفت . اين زنه هم انگار با شوهرش دعوا كرده بود امروز حوصله بگو بخند ما رو نداشت . يه روز در ميون خوب بود . فكر كنم يه روز در ميون با شوهرش دعوا مي كرد ...
خانم سپيدار بلند شراره رو صدا كرد و گفت بره بخش ديگه كه بي فروشنده مونده ...
شراره تند تند با هام دست داد و گفت : بر مي گردم .
با لبخند رفتنش رو تماشا كردم . خيلي دختر خوبيه . دوستش دارم . با اكثر بچه هاي اينجا جورم اما شراره بيشتر از همه تو دلم نشسته

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
سه نفر اومدند سمت پيشخون و ازم خواستند راهنمايي شون كنم . از پشت پيشخون بيرون اومدم و با خوشرويي گفتم :
ـ بفرماييد ...
رگال ها رو نشون مي دادم و همه ي مدل ها رو يكي يكي جلوي چشمشون مي گرفتم ...
اون قدر هم بد سليقه بودند كه بعد كلي منو به چونه آوردند گذاشتند و رفتند . پوفي كشيدم داشتم سمت پيشخون مي رفتم كه ديدم آقاي ميرزايي داره حين اومدن از طبقه دوم برام دست تكون ميده . لبخندي زدم و محترمانه سرم رو تكون دادم و گفتم :
ـ سلام خوبيد ؟!!
آخرين پله رو پايين اومد . بي شك اگه پله ها دو سه تا بيشتر بود به هن هن مي افتاد .
ـ مرخصي خوش گذشت ؟!!!
متشكرانه سرم رو پايين انداختم و گفتم : ممنون از مرحمت شما ...
خنديد و گفت : خب براي من بچه خوب نشو .
با لبخند نگاهش كردم . كلاً ميرزايي هميشه شوخ و مهربون بود . دستم رو روي سينه م گذاشتم و گفتم : با اجازه برم سر كارم .
با شوخي و اخمي تصنعي گفت :
ـ برو ، چرا اينجا مي چرخي ؟
من كه از خنده ي فرو خورده گونه هام برجسته شده بود سمت پيشخون رفتم . مينا گفت :
ـ هووووي كجايي ؟ !!!
پشت پيشخون رفتم رو دستش زدم و گفتم :
ـ هووووووي خودتي ، با گوشيم چي كار داري ؟
ـ كجايي دو ساعته گوشيت داره ور مي زنه ...
ـ زنگ خورد ؟
ـ نه يه بار ، نه دوبار ...
گوشي رو نيم نشته رو صندلي بودم كه به سمت جلو كشيدمش بعد نشستم و گوشي رو چك كردم . شماره ناشناس بود . اهميتي ندادم گوشي رو انداختم تو كيفم . سرم رو بلند كردم كه ديدم از راه دور شراره برام چشمك زد . لبخند زدم و با پانتوميم گفتم : چاكرتيم .
اونم دستش رو روي سينه ش گذاشت و با لبخوني گفت : ما بيشتر ...
مينا از بيكاري و بي حوصلگي شروع كرده بود وراجي ...به حرفاش يكي در ميون گوش مي دادم . حواسم به برنامه هايي كه بايد مي ريختم بود . يعني پول كرايه عقب افتاده م رو از كجا جور مي كردم ؟ كاش مي شد خرد خرد از بچه هاي اينجا قرض كنم . ولي روم نمي شه ، شبيه گدايي مي مونه . نگاهم به شراره ثابت موند كه داشت يكي دو تا از مشتري ها رو راهي مي كرد . نگاهم به مستانه افتاد كه تو از بين رگال ها مي رفت و بر مي گشت و مشتري ها رو مي پاييد ...
آهي كشيدم . با صداي مينا به خودم اومدم ...
ـ هوي با تو ام ...
برگشتم نگاهش كردم و گفتم :
ـ مثل اينكه تو اسم آدم ها يادت نمي مونه ها ، هوي چيه ؟
ـ ميگم لاك سرخ آبي با اون پيرهني كه بهت توضيح دادم مياد يا قرمز جيغ ؟!!!!!
رومو بي حوصله برگردوندم و تو دلم گفتم "برو بابا دلت خوشه ها من تو فكر چي ام اين تو فكر چيه ؟"
ـ هوي با تو ام .
پوفي كشيدم ، كلافه بلند شدم و گفتم : هوي عمه ته ...
و رفتم مثل مستانه بين رگال ها و قسمت پرو بچرخم ...
مينا زير لب گفت : ديوونه .
شنيدم و نشنيده گرفتم . دستام رو پشت به هم قلاب كرده و راه مي رفتم . اگر هم مشتري مي اومد راهنماييش مي كردم ولي بيشتر تو فكر مي رفتم و بچه ها به داد مشتري ها مي رسيدند . اي بابا حالا چي كنم ؟ اين همه فسفر سوزوندم هيچ راه حلي پيدا نشد . اگر دانشگاه نداشتم حداقل دو شيفت كار مي كردم . اين طوري روزايي كه دانشگاهم اينجا چرخشي ميام . اين طوري نميشه . چند روز ديگه حقوقم رو ميگيرم ميدم به مرتضوي ولي باز دهنش بسته نميشه . حقوقم رو هم بدم به اون خودم به پيسي مي خورم ...تا خود شب راه مي رفتم و فكر مي كردم اون قدر كه شراره بهم گفت :
ـ دو دقيقه بشين سرم گيج رفت .
***
خسته و كوفته از سر كوچه مي اومدم كه ديدم امير با ديدنم داره مياد سمتم . اي بابا . باز اين . من بايد رفت و آمدم رو فضايي كنم كه اين يارو جلو چشام سبز نشه .
ـ سلام خوبي ؟
شانس آورد من تو اتوبوس يه چرت زده بودم وگرنه همچين پاچه شو مي گرفتم كه حال كنه .
ـ ستاره چند روزه خيلي ساكتي چيه ؟
پوزخندي براش زدم . اين هم توهم زده ها ، من كي با اين طوطي بازي در آوردم كه حالا مي گه ساكتي ؟ افكارم تو دلم نموند .
ـ من باهات نه حرفي داشتم و نه دارم . سكوتم هم يعني ...
نگذاشت حرفم رو بزنم ، پريد وسطش و گفت :
ـ به حرف زدن نيست كه مي فهمم حالت گرفته س ...
با مسخرگي سري تكان دادم و تو دلم گفتم "باريكلا آقاي فهيم ."
ـ ستاره امروز مرتضوي اومده بود در خونه ت .
با تعجب نگاش كردم منتظر بقيه كلامش بودم خودش انتظار رو از نگام خوند و گفت:
ـ با مشتري ، من رفتم جلو ببينم چه خبره گفت براي خونه مشتري آورده ، ستاره مگه مي خواي بري ؟
با شنيدن اين حرفا قاطي كردم . مرتيكه دو روز امون نمي ده . اَااااه .
ـ چي شد ؟
گويا بلند اه گفته بودم . قدم هام رو تند تر كردم كه برسم خونه و بگيرم بخوابم . به جهنم كه مشتري آورده بود . همون بهتر كه من نبودم .
نزديك هاي خونه رسيده بوديم كه امير گفت :
ـ كلي هم بهت زنگ زد فكر كرد از عمد جواب نمي دي ، گوشيت كجا بود ؟ منم بهت زنگ زدم .
بهش چپ چپ نگاه كردم . از وقتي كه شماره مو دزدكي گير آورده بود بهش گفته بودم بهم زنگ نزنه خوشم نمياد ...با يه چشم غره نگامو گرفتم . پس اون يارو كه هي زنگ زد مرتضوي بود...

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
جلوي در رسيدم ايستادم . تو حال خودم نبودم با لحن غير دخترونه اي كه تو اون لحظه اصلاً متوجه نشدم نبايد زبون باز كنم گفتم :
ـ هــــــــِري ...
امير با چشم هاي گرد شده كه تو تاريكي شب مي درخشيد گفت : چي ؟؟!!!
تازه فهميدم چي گفتم . عجب خريم . اين مرتضوي برام اعصاب نذاشته . حوصله معذرت خواهي بابت حرفم نداشتم ، با خجالت خودم رو انداختم داخل خونه و نفس عميقي كشيدم . نگاهم به در سالن افتاد . نفسم رو بيرون فوت كردم و رفتم سمت در كفشم رو كندم و داخل شدم .
نشسته بودم براي خودم دو دوتا چهارتا مي كردم كه صداي شكمم بلند شد . بلند شدم و رفتم در يخچال كوچولوم رو كه قدم ازش بلند تر بود باز كردم . تقريبا خالي بود . خندم گرفت . تو آشپزخونه نظر انداختم . سيب زميني مي خوردم بد نبود . بد جور هوس ماست كرده بودم . كلي چرتكه انداختم ديدم از هوسم نمي تونم بگذرم . براي همين مانتوم رو پوشيدم كيف پولم رو برداشتم و رفتم بيرون . در رو به هم زدم و داشتم تو كوچه مي رفتم كه متوجه سايه مرد هيكلي و بلند قدي شدم كه داشت مي اومد . كمي دقت كردم . نه خودشه ، تسبيح هم دستش بود ...سريع رفتم پشت درخت خونه ي يكي از همسايه ها قايم شدم . دعا مي كردم از اين ور رد شد منو نبينه ....
شانس آوردم زياد سرش جنبش نداشت . با فاصله از كنار درخت گذشت و سمت خونه م رفت . مشتري كه باهاش نبود ، حتماً اومده بود پوست منو بكنه . مونده بودم برم يا نه . اگه منو از پشت سر مي ديد مي شناخت ؟ ديدم مونده و داره در مي زنه . سريع خودم رو انداختم پشت يه ماشين و پابرچيين پابرچين دور شدم ....
رفتم يه ماست كم چرب خريدم و برگشتم . نيمه راه تو جام موندم . اين مرتضوي كه هنوز جلوي در خونه لنگر انداخته ، چرا نرفت ؟ آقا نيستم خونه ، برو .
دوباره پشت سنگرم رفتم ، همون درخته . كيسه اي كه ماست توش بود رو به دست چپم دادم و به درخت تكيه دادم . داشت در مي زد و زير لب چيزي مي گفت . حتماً باورش نمي شه اين وقت شب خونه نباشم . اي اين طوري كه بدتر شد . الان فكر مي كنه در رو الكي براش باز نكردم . نه برم جلو بهتره ، موش و گربه بازي چرا ؟
تا يه قدم اومدم بردارم ديدم از در فاصله گرفته و داره ميره . نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت . شكم خالي بهم فشار آورده بود به خاطر همين به هيچي فكر نكردم و موندم مرتضوي يه كم دور شه بعد سمت خونه رفتم . داشتم كليد رو تو در مي چرخوندم كه ديدم هاجر خانوم همسايه رو به رويي چادر به سر داره مياد بيرون ، قبل از اينكه منو ببينه و حرف در بياره با عجله كليد رو چرخوندم و رفتم داخل .
شام خوردنم هم بساطي شده بود ها . سيب زميني سرخ كردم و بهش تخم مرغ زدم و با يه كم برنجي كه از قبل داشتم نشستم شروع كردم به خوردن . ياد اون موقع ها افتادم . يادمه با مامان كه زندگي مي كردم نمي گذاشت شبها برنج بخورم . خودش رژيم بود به منم اجازه نمي داد . اَه لعنتي هر وقت به گذشته فكر مي كنم گلوم ميگيره ...
بلند شدم و رفتم يه ليوان آب بخورم . آب جوشونده نداشتم ، آبي كه از شير برداشتم مزه ي خوبي نداشت . غذا كه از گلوم پايين رفت باقي آب ليوان رو تو سينك خالي كردم .
***
حقوقم رو گرفته بودم و مثل هر ماه جلوم كاغذ و قلم گذاشته و حساب كتاب كرده بودم . پول مرتضوي رو كنار گذاشتم تا برم بهش بدم . البته فقط مال اين ماه . مي تونستم يه مقدار از عقب مونده ي ماه قبل رو با بقيه حقوقم بدم ولي در صورتي كه تا ماه ديگه بشينم تو خونه و چيزي هم نخورم . سري تكان دادم . كاغذ رو تا كردم و گذاشتم تو جيبم . جزوه و كتابم رو تو كوله ام گذاشتم و بلند شدم . كوله مو هميشه يه دوش مي انداختم . از خونه زدم بيرون . تا كوچه پاييني رو پياده رفتم .خونه مرتضوي يه كوچه فاصله داشت . چه خوب شد امير رو نديدم ها . حتماً سر كاره .
ايستادم و زنگ زدم . خانمش جواب داد:
ـ بله ؟!!
ـ سلام خانوم خوب هستيد ؟
ـ ممنون .بفرماييد .
ـ اقبال هستم خانوم ،مستاجرتون ، آقاي مرتضوي هست ؟
ـ بله كاري داري ؟
ـ بله ، لطف مي كنيد بگيد براي گرفتن كرايه اين ماه تشريف بيارند پايين ؟
بعد چند ثانيه سكوت گفت : الان .
و آيفون رو گذاشت . داشتم سنگريزه هاي زير پامو شوت مي كردم كه در باريك خونه شون باز شد و مرتضوي اومد بيرون . با يه زير پيرهن آبي آسموني آستين دار كه موهاي پرپشت و حال به هم زن سينه ش از يقه گردش نمايان بود و يه پيژامه قهوه اي . ابرو هاي پر پشت و نا منظم و مشكيش هم اخم داشت . يه كم هيبتش منو گرفت و لال موني گرفتم و بعد لحظاتي گفتم : سلام .
ـ عليك سلام .
كيفم رو از پشتم جلو كشيدم و درشو باز كردم و از توش پول رو در آوردم و گرفتم سمتش .
نگاهم كرد و با صداي بمش پرسيد :
ـ چه قدره ؟
يه كم خودم رو شرمنده نشون دادم و گفتم :
ـ كرايه اين ماه .
پوزخندي زد و گفت : ماه قبل چي ؟
يه لحظه حس كردم كسي اون سمت آيفون داره گوش مي ده . نمي دونم مطمئن نبودم . شايد زنش بود ولي مرتضوي كه متوجه نشد . منم بي خيال نگامو گرفتم سمت مرتضوي و گفتم :
ـ اونم براتون ميارم .
به در تكيه داد و گفت : كي ؟
ـ به زودي ...
نمي دونستم چرا قول الكي مي دادم ، پولم كجا بود ؟ مي خواستم از كجا جور كنم ؟
سري تكان داد و گفت : نياوردي مشتري ميارم .
لبخند نيمه كاره اي زدم و گفتم : ممنون ...
داشت ديرم مي شد بايد مي رفتم دانشگاه گفتم :
ـ با اجازه من برم .
راه افتادم ولي مرنضوي تو همون چهارچوب در ايستاده و سنگيني نگاهشو پشت سرم حس مي كردم . معذب دور شدم و از كوچه خارج شدم . با اتوبوس مي رفتم ديرم مي شد . اي بابا ياد پولم و خرج اين ماهم كه مي افتم امونم بريده مي شه . نمي تونم تاكسي بشينم . نگاهي به ساعتم انداختم . خيلي دير بود . جهنم و ضرر ، تاكسي ميشينم ، موقع برگشت پياده ميرم ...
تاكسي گرفتم و طبق عادت هميشگي و براي راحتي جلو كه خالي بود نشستم . خيلي خوب شد مرتضوي قضيه مشتري آوردنش و نبودنم رو تو روم نزد . فكر مي كردم يه سيلي رو مهمونشم .
دوباره به ساعتم نگاه كردم . اين دانشگاه هم برنامه هامو به هم ريخته بود. اين ترم آخر هم تموم بشه مي تونم تمام وقت كار كنم اون وقت شايد يه نفس راحت بكشم .

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
از دانشگاه چون با اتوبوس رفتم ديرم شد . خيالم راحت بود كه يه كم دير شده چيزي نيست . آقاي ميرزايي باهام راه مي اومد . كوله به دوش و متفكر وارد شدم و چون طبق معمول كولر روشن بود در رو بستم ولي خنكاي هميشگي به صورتم نخورد . به مستانه كه خيلي شق ورق فدم رو مي رفت گفتم :
ـ سلام . كولر روشن نيست ؟
خيلي جدي گفت : نه نيست .
تعجب كردم چه جدي . شونه اي بالا دادم و داشتم سمت پيشخون مي رفتم كه يه مرد اخمو اومد جلوي ورودي پيشخون ايستاد و با جديت گفت :
ـ بله !!! كجا ؟
با تعجب نگاهش كردم و گفتم :
ـ واه به شما چه ؟ دارم ميرم سر كارم .
يه دفعه دادي كه زد و روح از بدن من رفت با هم يكي شد .
ـ دختره پرروي زبون دراز ، براي من گستاخي مي كني ؟
من گوشام رو گرفته و كمي ترسيده بودم اين ديگه كي بود ؟ ديدم مينا از پشت پيشخون داره برام ادا اشاره مياد . مدام مرده رو با چشم و ابرو نشون مي داد و مي گفت عذرخواهي كنم . ولي راستش من هنوز تو بهت بودم از طرفي هم هنوز درك نكرده بودم اين كي ميتونه باشه .
ـ تو اينجا چي كاره اي ؟ ها ؟
سرم داد مي زد . نگاهي به دور و برم انداختم . اين يعني يعني ...با وجود مشتري ها داد مي زد پس ...
خواستم ازش عذرخواهي كنم كه بلند تر گفت :
ـ با تو ام ، تو اينجا چه كاره اي ؟
نگاهش كردم از چشاش آتيش خشم بيرون مي زد گفتم :
ـ من ...من ...مثل بقيه ...فروشنده ...
نگذاشت حرفم رو كه با من من مي زدم تموم كنم .
ـ پس چه وقت اومدنه ؟ كجا بودي ؟ مرخصي ؟ چند ساعت در روز كار مي كني ؟ چه قدر حقوق بهت مي ده ؟ چند بار در ماه مرخصي مي گيري.
يه حالت گيجي بهم دست داده بود . بابا اين خيلي قاطي بود . اصلاً مهلت نداد ازش عذرخواهي كنم دوباره سرم داد زد :
ـ با تو ام ، چرا خفه شدي ؟
عجب غلطي كردم . اين چرا پيداش شده ، منم كه دير اومدم . اينم از شانسم .
با ابروهاي پرپشتش بيشتر اخم كرد و گفت :
ـ برو تصويه حساب .
تو يه ثانيه رنگم پريد :
ـ بـ ...بله ؟
ـ مگه نشنيدي ؟ برو تصويه حساب ، از فردا پيدات نشه .
دنيا دور سرم چرخيد .
با ترشرويي گفت :
ـ باز كه اينجا وايستادي ، سريع از جلوي چشام دور شو ....
در حالي كه پشت پيشخون مي رفت زير لب حرف مي زد . مينا خودش رو مشغول نشون داد .
ـ دختره ي گستاخ زبون درشتي مي كنه . حرف اضافه از دهنش بيرون مياد . ساعت رفت و آمدش هم كه مشخص نيست ؟
با داد يك دفعه ايش دو بالا پريدم :
ـ راه بيافت !!!!!
اشك تو چشمام حلقه زد . ديگه مطمئن شدم شريك ميرزاييه . عجب گاوم بد زاييد . يعني بايد چه غلتي كنم ؟
در حالي كه سمت صندوق مي رفتم ديدم از بالاي طبقه دوم ميرزايي داره نگاه مي كنه . نگاه خواهشمندي بهش انداختم ولي انگار چاره ساز نبود ، انگار اونم از پسر عموش حساب ميبرد . يعني نمي تونست بياد پايين و دو كلوم دفاع كنه ؟ اين بود اين همه مهربوني ...
اَه بغض لعنتي داشت خفه م مي كرد . از هر چي بغض و اشكه بدم مياد . سعي كردم با چند بار آب دهنمو قورت دادن بغضم رو هم پايين بدم . سمت صندوق رفتم . دوباره سرم رو چرخوندم به ميرزايي نگاه كردم . منتظر يه معجزه از سمت اون بودم . تو چهره ش شرمندگي بود بعد خودش رو عقب كشيد و از كنار پله ها دور شد و ديگه نديدمش ...
ديگه همه چي تموم شد ستاره . سرم رو سمت صندوق چرخوندم . تو نگاه خانم سپيدار ترحم بود . حالم از اين نگاه ها به هم مي خورد . دستم رو جلو بردم و با صدايي كه براي خودم بعيد بود كه اين قدر بتونه بغضم رو پنهون كرده باشه گفتم :
ـ خداحافظ ...
خانم سپيدار دستم رو فشرد .
قدم هاي محكمي رو از پشت سرم حس كردم . با ترس سرم رو برگردوندم . يا خدا اين ديگه چي از جونم مي خواد ؟ دست خانم سپيدار رو ديدم كه از دستم بيرون كشيده شد .
ـ مثل اينكه تو زبون حاليت نيست ، سريع تر ...
بغض كمي تو صدام خودنمايي مي كرد .
ـ من ...من تازه حقوقم رو گرفتم .
با مظلوميت نگاهش كردم . شايد نرم مي شد .
ـ پس سريع دمت رو بزار رو كولت و برو ...
ـ با بچه ها خداحافظي كنم بعد برم .
دهنش رو كج و معوج كرد و گفت : جمع كن اين خاله بازي ها رو ، برو برو ...
با سررسيدي كه تو دستش بود منو هل داد كه دو قدم عقب عقب رفتم . با تعجب نگاهش مي كردم . اين موجود يه ذره بخشندگي و انصاف نداشت . در حالي كه بند كوله مو تو مشتم مي فشردم با قدم هاي مصمم سريع خودم رو از اونجا بيرون كشيدم .
مثل يه كابوس بود . باورم نمي شد . چند بار نفس عميق كشيدم چشامو باز و بسته كردم . نه اين حقم نبود . كاش جلوي دهنم رو گرفته بود . خيلي بد شد . تو اون لحظه فكر كردم از اون مشتري هاي مزاحمه كه مي خواد لاس بزنه ...آخه ستاره خيلي خري بهش مي خورد ؟ چه مي دونم اون لحظه اين فكر رو كردم .
داشتم قدم زنون مي رفتم كه يكي از پشت سر مي دويد و صدام مي كرد :
ـ ستاره ...ستاره ...وايستا ....

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
برگشتم ديدم شراره س . لب هامو به هم چسبوندم و لبخند زدم . شراره خودش رو انداخت تو بغلم گفت:
ـ بي معرفت بي خداحافظي ميري ؟
اشك تو چشام نشسته بود . از آغوشش اومدم بيرون و گفتم :
ـ ديدي كه شانم رو ؟ اين از كجا پيداش شد ؟ تو الان چه طوري اومدي ؟
شراره بانمك لبخند زد و گفت :
ـ يواشكي اومدم .
بازوشو گرفتم و گفتم : برو تو رو هم اخراج مي كنه ها .
شراره بي خيال خنديد و گفت : نهايتش دو نفري بي كار ميشيم .
ـ قربون معرفتت .
ـ ميگم شايد جدي نباشه ، با ميرزايي صحبت كن ، هان ؟
با نا اميدي سري تكون دادم و گفتم :
ـ ببينم چي ميشه ، ولي بعيد مي دونم .
برام چشمكي زد و گفت :
ـ نبينم غمت رو .
اون قدر با معرفت بود كه حس كردم خواهرمه ، خواهري كه هرگز نداشتم . به آرومي دوباره تو بغلش جا گرفتم و دستم رو دورش حلقه زدم و با صدايي كه از بغض گرفته بود گفتم :
ـ خيلي ماهي .
***
بازم آنلاين بود . دو قطره اشكي كه رو گونه هام بود نه مي چكيد و نه خشك مي شد رو پاك كردم . نمي دونم براي چي گريه مي كردم ،اين كه بي كار شدم يا اينكه ياد گذشته افتادم . ذهنم خيلي شلوغ بود ، گذشته و امشب و راه رفتن تا دير وقت و كرايه عقب افتاده مرتضوي و بي كاري و ...ديگه داشتم تا حد جنون مي رسيدم . من ديگه كي هستم ؟ چه قدر صبر چه قدر تحمل ...اگر مادرم ...تقصير اونه ...اگر اون مي گذاشت الان من زندگي راحتي داشتم .
تو افكارم دست و پا مي زدم ولي چشاي تار شده م به مانيتور زل زده بود . قبل از اينكه من پيام بزارم خودش پيش قدم شد :
"به به ستاره خانم ، شب خوش ، چه خبر ؟"
"خيلي گرفته م ...خيلي ..."
حين نوشتن بغض تو گلوم جا به جا شد . نمي دونستم كي مي تركيد . شايد آروم مي شدم .
"ستاره چيزي شده ؟"
آهي كشيدم با پشت دست رطوبت چشم هامو گرفتم و نوشتم :
"مادرم مهندس مملت بود ، وضع مالي مون خوب بود ...."
"ستاره ...؟!!! چي داري مي گي ؟"
"هيسسسس سعيد چيزي نگو (اولين بار بود اسمش رو بدون لقب مي نوشتم . براي خودم هم عجيب بود ولي تو اون حس و حال اهميت ندادم . شايد اس اس گفتن مال موقع شوخي بود و زماني كه حوصله داشتم ، ولي الان داغونم ) . "
چند ثانيه به مانيتور زل زدم . چيزي ننوشت . وقتي مطمئن شدم آماده شده منم شروع كردم به گفتن :
"بعد مرگ پدرم ، تا يه مدت همه چي خوب بود . مي دوني اون زمان تنها چيزي كه تو زندگيم برام سنگين و غير قابل هضم بود كمبود پدر بود ، همين . من از مدرسه اومده بودم كه ديدم پرده سياه و جمعيت و مادرم در حال غش و ...گريه و زاري و نوحه اي كه از ضبط پخش مي شد ...فضا غمگين بود . من يه دختر پونزده ساله ، دلم گرفت ، خيلي . از طرفي اسم بابا رو روي پرده مي خوندم و باز باورم نمي شد كه رفته . از صبح ايست قلبي كرده و قبل از اينكه بتونن براش كاري كنند يا برسوننش بيمارستان تموم كرده و هيچ كس به من چيزي نگفته بود . من تو مدرسه با دوستام مي خنديدم و تو سر و كله ي هم مي زديم در حالي كه تو همون شهر جنازه بابامو جا به جا مي كردند ...خيلي سخت بود ..."
همزمان با نوشتن با بغض براي خودم زمزمه كردم "خيلي سخت بود"
"وسط حياط كوله به دوش ايستاده و به غم و سياهي هاي اطرافم نگاه مي كردم و بعد از مرور اينكه لحظه مرگ پدرم من تو مدرسه داشتم چي كار مي كردم و با كي مي خنديدم حياط دور سرم مي چرخيد . با يه جيغ كه پر از درد و گلايه بود پخش زمين شدم . صداي ياابوالفضل يا ابوالفضل آخرين چيزي بود كه به گوشم خورد ...وقتي به هوش اومدم داشتم مثل ابر بهاري اشك مي ريختم و به هق هق افتاده بودم . عمو پشتم رو نگه داشته بود كه نيافتم و زن دايي به زور مي خواست شربت تو دهنم بريزه . سرم رو تو كت عمو فرو بردم با گريه تكرار مي كردم : نه اين دروغه ، دروغه ...بابام نمرده ..."
چشمام كاملاً تار شده بود مانيتور و نوشته ها رو خيلي تار مي ديدم . دستم رو از كيبرد برداشتم . بغضم داشت مي شكست . دستام رو حايل صورتم كردم و زدم زير گريه .

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان تک ستاره
چند دقيقه اي گريه كردم . فكر كردم ديگه بايد حوصله ش سر رفته باشه . دستامو از رو صورتم برداشتم و اشك هامو پاك كردم . به مانيتور چشم دوختم .
نوشته بود :
"ستاره خوبي ؟ چي شد يه دفعه ؟ "
"ستاره نگرانت شدم ، حالت خوبه ؟ "
پشت سر هم پيام فرستاده بود كه ببينه چم شده . با بي حالي دستام كه از اشك مرطوب شده بود سمت كيبورد رفت و براش نوشتم :
"خوبم ..."
"مطمئني ؟"
آب دهنم رو قورت دادم و نوشتم :
"آره ."
"مثل هميشه نيستي ، اومدي و بي هيچ مقدمه اي شروع كردي..."
"ستاره من بابت از دست دادن پدرت خيلي متاسف شدم ، نمي دونستم پدرت از دنيا رفته ، مي دونم مرور خاطرات خيلي سخته . "
"ولي چت شده ؟ امروز مشكلي برات پيش اومده ؟"
آره همه ي مشكلاتم از امروز بود . نمي دونم شايد گريه هام براي حس و حال گذشته هم بود . خيلي وقت بود اين طور گريه نكرده بودم . آهي كشيدم و نوشتم :
"اخراج شدم اس اس ."
يه شكلك ناباور فرستاد و نوشت : "چي ؟؟؟ باور نمي كنم . تو كه مي گفتي صاحب كارت خيلي خوبه ..."
"اون خوبه ، شريكش اخراجم كرد."
"آخه چرا ؟ "
موضوع رو براش تعريف كردم و اون تقريباً حرفي براي گفتن نداشت به جز دلداري دادن هاي الكي .
"مي دوني كه وضعم چه طوريه ؟ فردا هم مرتضوي يه مستاجر جور كنه ديگه همه چي زندگي من رديفه . اصلاً ميرم كارتون خوابي ."
"اين طوري حرف نزن ستاره ، انشا...جور ميشه ."
"خواهش مي كنم اميدواري الكي نده ، چه طوري جور ميشه ؟"
"نمي دونم ولي تو بي گناهي حتماً يه دري به روت باز ميشه ."
لحظه اي به سادگيش لبخند زدم و نوشتم :
"از كجا مي دوني من بي گناهم ؟ خوبه همه مثل تو ساده باشن ."
"ستاره داري مي ترسونيم ها ..."
زدم زير خنده و گفتم :
"آخه اون قدر با اطمينان مي گي انگار منو ميشناسي ."
"نمي شناسم ؟؟!! "
دلخوريشو حس كردم . لبخندي زدم و نوشتم :
"راستش گاهي خودم حس مي كنم با خودم بيگانه ام ."
"مي خواي بيشتر حرف بزني ؟ "
"انرژي ندارم ، بمونه براي بعد . نمي دونستم بيان كردنش اين قدر ناراحتم مي كنه ."
"من كه دورم ازت ، كاش كسي رو داشتي كه كنارت بود ."
تو دلم گفتم "كاش" ولي نوشتم :
"همين كه با تو حرف مي زنم هم خيلي آروم ميشم ."
يكي برام پيام گذاشت از اون پيام هاي نامربوط كه تا چشمم بهش مي خورد ignore مي زدم . ولي قبلش يه دور چشمم به متنش خورد .
"سلام ، چه اسم قشنگي ، آدم رو ياد شكوه آسمون مي اندازه .
من به شدت تنهام و دنبال كسي مي كردم كه بتونه تنهايي هامو پر كنه .
دنبال يه نفر هستم براي صيغه . تهران هستم . شماره :....
"
حالم از اين جماعت به هم مي خوره . قبل از بستن پيامش كلمات و درخواستش تو سرم پيچ و تاب مي خورد .
"ستاره هستي هنوز ؟"
"آره ."
پيام تمركزم رو به هم ريخته بود . چرا داشتم بهش فكر مي كردم ؟ من هيچ وقت اين طور پيام ها رو تا ته هم نمي خوندم . حس بدي از افكارم داشتم .
"ستاره مي خواي چي كار كني ؟"
ديگه حوصله حرف زدن نداشتم براش نوشتم :
"امشب كه خيابون ها رو متر مي كردم يه ساندويچي پشت شيشه مغازه ش نوشته بود به يه كارگر براي گرداندن عروسك نياز داره ."
"چي ؟ ساندويچي ؟ عروسك گردوندن ؟"
"آره . امشب خيلي شلوغ بود ، منم داغون بودم ، فردا مي خوام يه سر برم اونجا ."
"آخه ساندويچي كه دختر نمي گيره ."
يه كم عصبي شدم با حرص نوشتم :
"پس يه خاك ديگه تو سرم ميريزم"
دوباره نوشتم :
"باي من خسته ام ميرم بخوابم ."
منتظر جوابش نموندم و با پا سيستم رو خاموش كردم .

امضای کاربر :
سه شنبه 07 شهریور 1391 - 20:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group