رزرو هتلclose
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 865
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
ستاره های بی نشان
نیلوفر لاری
632صفحه
چاپ اول پاییز 1384
نشر البرز


گم میشه تو چشم مات آسمون
غربت ستاره های بی نشون
بیخودی تا به خوشی پل می زنند
تو خیالشون با رنگین کمون
تا بهار یه روزی سبزشون کنه
دست میدن به دستای زرد خزون
سایۀ بی کسی افتاده غریب
روی تنهایی سقف خونشون
غصه ها رو می برن تا لب گور
آخه بسته به جون غم جونشون
توی بازار سیاه عاطفه
دستشون خالی،چشاشون پر خون
تا ابد می گیره قلب آسمون
از غم ستاره های بی نشون
نیلوفر،س،لاری

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل اول

هنوز از در نیامده داخل،مادر ندا داد:«شکوه،زود بیا توی هال،یک عالمه سبزی داریم که باید همین امشب آماده کنیم.»
ساک حمام از دستم سر خورد پایین.با دیدن یک کپه سبزی که روی ملحفۀ قهوه ای رنگ روی هم تلنبار شده بود و قیافه شیرین و شهین که به تربچه های نشسته ناخنک می زدند مغزم سوت کشید.
نگاهی به کف دستانم انداختم.بس که توی حمام با لیف و صابون سابیده بودمشان سرخ شده بودند و پوست انداخته بودند؛اما هنوز رنگ سبز سبزی خوب از بین نرفته بود.با اعصابی داغان کنار شهین نشستم و غر زنان گفتم:«این سبزیها مال کیه؟»
شهین با دستهای کثیفش دامنش را زد بالا و دماغش را پاک کرد.«مال حاج آقا رحمان است!نذری دارند...»
شیرین آروغی زد که از بوی تند تدب نزدیک بود حالم بهم بخورد. پرسید:«حمام خلوت بود یا نه؟»
یک دسته ریحان برداشتم و غر غر کنان گفتم:«بد نبود!این حاج آقا رحمان کار و کاسبی ندارد که همیشۀ خدا نذری دارد!ریحانش مفت نمی ارزد!چه کار می کنی شهین،هنوز اسهالت خوب نشده باز افتادی به جان تربچه های نشسته!»
مادر کنارم نشست.چارقد مشکی اش را پشت سرش گره زد و گفت:«زود سبزی خوردن را تمامش کنید که باید سبزی خورش آماده کنیم.ناهار را بار گذاشتم.»
شیرین زود پرسید:«چی داریم مامان؟»
مادر پر افاده گفت:«آبگوشت!»
یک دسته از شاهیها را تمام کردم و یک دسته دیگر برداشتم.«لابد بدون گوشت!بگو آب نخود لوبیا!این حاج آقا رحمان چه مرگش است که هی نذری می دهد؟»
«چقدر غر می زنی دختر!برو دعا کن که مردم همیشه عروسی و نذری داشته باشند تا ما هم سبزی برای پاک کردن داشته باشیم والا شکم ما باید از کجا سیر شود؟»
شهین فوری مزه انداخت.«مامان عزا هم بد نیست ها!ما توی خیلی از مراسم مرگ و میر هم سبزی پاک کردیم.»
مادر چشم غره ای رفت و گفت:«خوبه تو هم!این قدر نشخوار نکن!»
پس از تمام شدن سبزی خوردن،آب نخود لوبیا،یا به قول مادر و به اصطلاح کلاسیک آبگوشت را خوریدم و سراغ سبزی خورشتی رفتیم.
«مامان،شهلا هنوز خواب است!»
شهین به جای مادر جواب داد.آره!حقه باز خوب بلد است خودش را از کار کردن معاف کند!دم به دقیقه مریض است!»
مادر سرش را تکان داد.«نه!طفلکی شهلا یک چیزش شده!صبح تا شب از اتاق بیرون نمی آید!لقمه را باید به زور توی دهانش بگذارم.»
شیرین گلهای شنبلیه را از ساقه اش جدا کرد و در همان حال گفت:«حاج آقا رحمان اگر بچه دار شود آن وقت ما باید چه کار کنیم؟»
سرم به پاک کردن گشنیزها گرم بود.مادر گفت:«ده سال است که هر ماه نذری می دهد.اگر می خواست بچه دار شود تا حالا شده بود!»
پشتم تیر می کشید.سبزیها را شستیم و توی آبکش ریختیم.مادر نگاهی به من انداخت و گفت:«کدامتان سبزیها را خرد می کند؟»
روی سخنش با من بود،می دانست در خرد کردن سبزی استاد هستم،ولی به روی خودم نیاوردم.شهین گفت:«شکوه!»
با اعتراض گفتم:«اِ!چرا همیشه من؟دیروز که سبزیهای شوکت خانم رو خرد می کردمنزدیک بود دستم عوض سبزی خرد شود.»
مادر در کمال خونسردی کارد دسته طلایی را به دستم داد و گفت:«زود باش مشغول شو!من و بچه ها هم اینجا رو تر و تمیز می کنیم.»
شهین زبانش را در آورد.کارد را به طرفش گرفتم که مادر چشمانش زدند بیرون.آهسته غر زدم.«خجالت نمی کشد،هفده سالش است و همیشه زبانش از لب و لچه اش آویزان است!»
خرد کردن سبزیها یک ساعت تمام طول کشید.از کتف و شانه افتادم.مادر چادرش را سرش کرد و رو به شیری گفت:«بیا برویم!تو قابلمه سبزی خورشتی را بردار،من هم این سبد سبزی خوردن را می آورم.»
پس از رفتن مادر و شهین،شهین جارو را برداشت.من هم خسته و نالان رفتم توی اتاق.شهلا بیدار توی رختخواب ولو بود!پرده ها را کنار کشیدم و گفتم:«این چه وضعش است،بلند شو دختر!تو این اتاق نپوسیدی؟»
خمیازۀ بی حالی کشید و گفت:«حوصله ندارم،دلم می خواد تمام شب و روز خواب باشم.سبزیها تمام شد؟»
کنارش نشستم.دستی روی موهای صاف و کم پشتش کشیدم و گفتم:«آره، خواهر کوچولو!حالا با خیال راحت بیا بیرون!»
از شوخی من خوشش نیامد و دستم را پس زد.«فکر می کنی من خودم را زدم به مریضی؟من قلبم درد می کنه شکوه!»
نگاهش کردم.چشمانش دروغ نمی گفتند.رنگ زرد و بی روح چهره اش داد می کشید که از یک بیماری مرموز رنج می برئ.لبخند زدم،نه از بابت اینکه به من دروغ نگفت،به این خاطر که هیچ کاری از دست من برایش ساخته نبود.«خوب می شوی عزیزم!حالا بیا با هم برویم بیرون. نمی دانی چقدر هوا خنک است.صدای بچه ها را می شنوی؟دارند فوتبال بازی می کنند.الان مثل همیشه توپشان می افتد توی حیاط و آن وقت ما چه کار می کنیم؟توپ را پنچر می کنیم و پرتش می کنیم بیرون.خوب دیگه... بلند شو.»
هیچ شور و اشتیاقی از خودش نشان نداد.حتی به زور هم نتوانستم بلندش کنم و از اتاق بیرون ببرمش.شهین صدایم زد.«کجایی ورپریده!همۀ کارها را انداختی گردن من!تو هم از شهلا یاد گرفتی از زیر کار در بروی!»
بیخیال داد کشیدم:«خفه شو!»
در را باز کرد و با خشم گفت:«فوری می آیی و حیاط را جارو می کشی والا...»
وسط حرفش پریدم.«والا چی؟»
چشم در چشم هم با غضب به یکدیگر نگاه کردیم.جاروی دستش را بالا برد و محکم روی سرم کوبید و بعد پا به فرار گذاشت.من هم در تعقیبش تمام خانه را زیر پا گذاشتم.کنج دیوار حیاط گیر آوردمش و چنان گازی از بازویش گرفتم که جیغش به هوا برخاست!با دستهایش موهای فر قهوه ای رنگم را از ته کشید.این بار جیغ من بود که بلند شد.در همین حین مادر و شیرین از در حیاط آمدند.مادر چنگی روی صورتش انداخت و با ناراحتی گفت:«خجالت نمی کشید دختر های به این بزرگی جیغ و داد راه انداختید!صدایتان هفت تا محله را پر کرده!بروید گم شوید.»
شهین دست از سر موهای من کشید.پوست سرم درد گرفته بود.تا چند لحظه همه جا را تار می دیدم.تا تاریکی هوا نه من و نه شهین نطق نکشیدیم!مادر غذای شهلا را به اتاقش برد و شیرین و شهین مشغول تماشای تلویزیون شدند.من هم از بی حوصلگی نوار گوش می دادم.از کوچمون تا خونمون یه راه باریکه/وقتی می خوام برم خونه ظلمت و تاریکیه.
زنگ به صدا در آمد.هیچ کس حوصله باز کردن در را نداشت.روسری ام را انداختم سرم و دویدم توی حیاط.وقتی در را باز کردم با دیدن بهزاد حیرت کردم.یک دستش روی چهارچوب در بود و در دست دیگرش...
تازه متوجه قابلمه توی دستش شدم.بادی به غبغب انداخت و همان لبخند شیطنت آمیز همیشگی اش را بر لب نشاند و قابلمه را به طرف من گرفت.«این را مادرم از خانۀ حاج رحمان برایتان فرستاده،گفت ثواب دارد.»
از حرص لب پایینم را می جویدم.اگر مادر نرسیده بود خوب می دانستم چه جوابی به او بدهم.مادر با دیدن بهزاد گل از رویش شکفت.«بفرمایید آقا!قدم رنجه فرمودید.»
رو به مادر گوشه چشمی نازک کردم و با غیظ به خانه برگشتم.شیرین نگاهی به چهره ام انداخت و پرسید:«چیه شکوه،بدجوری دمق به نظر می رسی؟»
مادر خداحافظی کرد و در را بست.با دیدن قابلمه دلم زخم خورد.طاقت نیاوردم.به طرفش دویدم و خواستم قابلمه را از توی دستش بقاپم که مادر مانع شد.«چه کار می کنی دختر؟»
از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم.«لب به آن غذا نمی زنید مامان!»
شهین قابلمه را از دست مامان گرفت و بو کشید.«به به!خورشت قرمه سبزی!جان!چه کیفی می دهد شام امشب!»
می دانستم از لج من این حرف را می زند.مادر بی توجه به حال من گفت:«آقا بهزاد لطف کرده از خانه دایی اش برایمان شام آورده.»
شهلا از پنجره به داخل حیاط سرک کشید.
«این قدر نگو آقا... بهزاد کجایش آقاست؟»
«وا!پس خانم است.چه حرفها می زنی شکوه... به جای این حرفها بروید سفره را پهن کنید که یک دلی ازعزا دربیاوریم.»
شیرین و شهین هورا کشیدند و چشمان شهلا درخشیدن گرفتند و من از درون سوختم.گستاخ بی حیا!با چه جرأتی آن طور با من حرف زد.شیرین و شهین سفره را پهن کردند.مادر با دیدن شهلا چشمانش گشاد شدند.«چه عجب آمدی بیرون!»
شهین پوزخند زد.«بوی قرمه سبزی مستش کرد و نتوانست طاقت بیاورد.»
شهلا نگاهی به من انداخت بعد آرام کنار مادر نشست.من بی توجه به به به و چه چه آنها گوشت کوبیده از ظهر مانده را با حرص می جویدم و به معده بیچاره ام می فرستادم.چطور جرات کرد بگوید ثواب دارد!مگر ما گدا هستیم؟از خودم پرسیدم:نیستیم؟نگاه کن چطور مثل قحطی زده ها ته بشقاب را لیس مس زنند!... آه لعنت به این زندگی.حالم از این حرکات بهم می خورد.شهین طوری بشقابش را پاک کرده که فکر نکنم احتیاج به شستن داشته باشد... آه... مرده شور این فقر و نکبت را ببرند... حالم از خودمان بهم می خورد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل دوم

به خانۀ حدیث می رفتم.سر کوچه که رسیدم با دیدن بهزاد که کنار حسن،برادر حدیث،پشت به دیوار،زیر شاخه های بلند یاس زیر سایه ایستاده بودند،خون در عروقم به جوش آمد.چادرم را مرتب کردم و آهسته سلام کردم.حسن دماغ درازش را خاراند و پرسید:«با حدیث کار داری؟»
متوجۀ نگاه سنگین بهزاد بودم.حسن دست از دماغ درازش برداشت و گفت:«رفته پیش خواهر بهزاد.گفت اگر شما آمدی بگویم بروی آنجا.»
بهزاد موهایش را روی سرش مرتب کرد.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«باشه،خیلی ممنون.»
نگاه پر غیظی به بهزاد انداختم و از همان مسیر برگشتم. برای رفتن به خانه بهناز دو دل بودم،اما از بی حوصلگی و بیکاری توی خانه هم کلافه شده بودم.دلم را به دریا زدم و زنگ را فشردم.بهناز خودش در را به رویم گشود.«سلام شکوه،چه خوب کردی آمدی.حدیث داشت می آمد سراغت.»
زیر درخت چنار موکت پهن کرده بودند و در حال خوردن چاغاله بادام بودند.کنار حدیث نشستم و آهسته غر زدم. «خوب دعوتم می کنی و خودت می زنی به چاک!»
بهناز چاغاله بادام تعارفم کرد.شانزده سالمان بودو توی یک مدرسه درس می خواندیم.تابستانها هر غروب به یکدیگر سر می زدیم و مدتی را به حرف زدن و غیبت کردن مشغول می شدیم.
«راستی شکوه،شنیدی دختر کلفت آقای ایزدی از پسرش آبستن شده؟»
«نه!راست می گویی!»
«آره.دیروز مادرم از زن دایی شنید.امروز هم بهزاد به من گفت حق نداری با آن دختر رفت و آمد داشته باشی.»
«عروسی شبنم هم نزدیک است.دادم یک لباس شب بلند برایم بدوزند.خیلی وقت بود توی کوچه عروسی نداشتیم ها!»
بهناز حرف حدیث را تایید کرد.نگاهم به رنگ سبز دستهایم افتاد و بعد همه جا سبز شد.دلم تیر کشید.باز عروسی و باز پاک کردن یک عالمه سبزی!
«بهزاد هیچ خوشش نمی آید من زیاد از خانه بیایم بیرون،ولی شما به من سر بزنید.به خدا توی این خانه مردم از تنهایی.»
توی دلم گفتم مرده شود این آقا بهزاد پر هیبت را ببرند که این قدر صحبتش را نکنی.
«هی!شکوه!از نسرین خبر داری؟»
دختر همسایه مان را می گفت.همسایه دست چپی.با تعجب گفتم: «آره،چطور خبر ندارم.مگر تو نمی بینی اش؟»
بهناز سرش را پایین انداخت،لپهایش نمی دانم چرا سرخ شدند.با لکنت و شرم ادامه داد:«ناصر را چی؟او را نمی بینی؟»
حدیث خندید،ولی من دلم به حال بهناز سوخت و گفتم:«چرا،همیشه خدا می بینمش.برو خدا را شکر کن که از نعمت دیدن ناصر محروم هستی.این پسر یک بدجنس تمام عیار است!کفترهایش را هر روز روانۀ بام ما می کند و بعد الم شنگه راه می اندازد که شما قصد به تور انداختن کفترهای ما را دارید!خبر ندارد که ما از هر چه کفتر و کفترباز است بدمان می آید.»
حدیث آه کشید.«آره،بابای بیچاره ات در حال کفتر بازی از بام افتاد پایین و ...»
با دیدن ناراحتی من به حرفش ادامه نداد.بهناز خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت:«شکوه،یک خواهشی ازت داشتم.»
من و حدیث هر دو با تعجب بهش زل زدیم.«من نامه ای برای ناصر نوشتم.می خواهم آن را به دستش برسانی.»
حدیث جلوی دهانش را گرفت و من روی صورتم را.گوشهایم از شنیدن حرفهای التماس آمیزش داغ کرده بود.«خواهش می کنم شکوه.من خیلی دوستش دارم.می خواهم او هم این را بفهمد... تو را به خدا شکوه...»
عاقبت آن قدر التماس و خواهش کرد که نفهمیدم چطور نامه را از دستش گرفتم و قبول کردم این کار پر مخاطره را به انجام برسانم.بهناز گونه ام را بوسید.من از جا بلند شدم.نامه را توی یقه ام جا دادم و از بهناز گونه ام را بوسید.من از جا بلند شدم.نامه را توی یقه ام جا دادم و از بهناز خداحافظی کردم.من و حدیث از در بیرون آمدیم.همان موقع یک توپ فوتبال از آسمان روی سرم افتاد.از شدت ضربه ای که به سرم خورد نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم و نقش بر زمین شوم که حدیث محکم به دستم چسبید.بهزاد بود که به طرف ما می آمد.کار خود بدجنسش بود.طوری با تأثر نگاهم می کرد که انگار هیچ تعمدی در کار نبود.توپ را از زمین برداشتم و با غیظ محکم توی صورتش پرت کردم.عصبانی شد و به طرفم آمد.«هی!مگر از روی عمد توپ افتاد روی سر شما!؟»
«پس نیفتاد؟شما خجالت نمی کشید با این قد و قواره گل کوچیک بازی می کنید؟»
«فکر نکنم به شما ربطی داشته باشد!بهتر است کمی فکر کنید ببینید خانه ای مانده که به آن سر نزده باشید.»
اگر دستهای پر قدرت حدیث نبود به طور حتم با مشتی که توی صورتش می کوبیدم روانه بیمارستان می شد.از دیدن آن لبخند حق به جانب و مغرور بیشتر هوایی شدم و هر چه فحش و ناسزا بلد بودم نثارش کردم.او هم در کمال خونسردی همه را نوش جان کرد.اگر مداخلۀ حسن و بچه های دیگر نبود کار از مشاجره لفظی هم فراتر می رفت.
با شنیدن سر و صدا مادر در حیاط را باز کرد و به طرف من دوید.محکم توی صورتم کوبید و گفت:«ای وای!خجالت نمی کشی دخترۀ بی چشم و رو!توی کوچه دعوا راه می اندازی.»بعد رو به بهزاد با لحنی که من از ان بیزار بودم گفت:«من از شما معذرت می خواهم.شکوه نمی فهمد، عقلش نمی رسد با دیگران چطوری ت کند،شما را به خدا ندید بگیرید...»
بهزاد گستاخانه نگاهم کرد و دستی روی یقه اش کشید.بی اهمیت توپ را زیر پاهایش به گردش درآورد.پسرهای دیگر هورا کشیدند.اشکم درآمده بودبدون خداحافظی با حدیث به خانه برگشتم و توی رختخواب پهن شهلا افتادم و های های گریه سر دادم.فکر می کنم شهلا از دستشویی برگشته بود.نگاه پر تعجبی به من انداخت و آهسته گفت:«چی شده شکوه؟چرا اینطوری گریه می کنی؟اتفاقی افتاده؟»
اشکهایم را پاک کردم.«نه!تو حالت بهتر است؟»
سرش را تکان داد.نمی دانم مفهومش چه بود؟اما هم چنان از دست مادر دلم خون بود.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل سوم


شهین موهایم را پشت سرم بافته بود.شیرین هم حیاط را جارو می کرد.مادر وقتی از حمام بر گشت روی پا بند نبود."بچه ها زود خانه را تمیز کنید.امشب قرار است برایمان مهمان بیاید."


من و شهین و شیرین سه تایی چشم دوختیم به دهان او.مادرهنوزبوی صابون وحمام می داد.


"قراراست برای شیرین خواستگار بیاید."


شیرین جارو ازدستش افتاد پایین.گونه های رنگ پریده اش سرخ شدند و چشمانش انگار ستاره نشان شدند."راست می گویی مادر!کی هست؟"


مادر به شهین چشم دوخت و گفت:"پسر کوکب خانم!یوسف!"


من و شهین نگاهی به هم انداختیم.از دهان شهین صدایی خفه آمد بیرون."یوسف بنگی..."


من که موهای بافته شدهام را نمی دانم چرا از هم باز می کردم گفتم:"وای...نه!"


شیرین دوید توی خانه.از آشپزخانه صدای کاسه و قابلمه به گوش


می رسید.شهین آهسته رو به مادر گفت:"مامان...یوسف...معتاداست.. ."


مادر بهش پرید:از کجا می دانی...به حرف مردم اعتنا نکن..."


شهین آب دهانش را قورت داد و گفت:"شیرین گناه داره مادر!یوسف..."اما ترس از چشم غره مادر بود که شهین حرفش را بلعید.همیشه یوسف را


می دیدیم.یا زیر طاق مغازه ها چرت می زد و یا در خلوت و در پناه دیوار سیگار می کشید...آه...با آن قیافه دودی و لبهای سیاهش...وای!


یعنی شیرین می خواهد زن آن مرتیکه بنگی شود.محال است این اتفاق رخ دهد...مادر برای چنین خواستگاری این همه سر از پا نمی شناخت...راستی که نکبت یعنی همین.


خواستگارها آمدند و رفتند.تا چند ساعت پس از رفتن آنها خانه از دود سیگار اشباع بود.شیرین همان جلسه اول بله را داد."شیرین هیچ می فهمی داری چی کار می کنی؟تو مگر یوسف را نمی شناسی؟آخر حیف نیست که بروی و زن او بشوی؟"


شیرین عقلش را از دست داده بود."ترکش می دهم شکوه جان...مُردم بس که توی این خانه سبزی پاک کردم...دیگر وقت آزادی و راحتی من است...تا کی باید کلفتی این و آن را بکنم."


مادر جانب شیرین را گرفت."آره!ازدواج به زندگی هر کسی سرو سامان می بخشد.دختر باید زودتر شوهر کند و از خانه پدری اش برود.از قدیم گفتند دختر باید با اولین خواستگارش ازدواج کند.بخت اول را نباید پس زد..."


دوروز بعد،منومادر در خلوت با هم بحث و مناظره داشتیم.مادر حرفهای شب گذشته را دوباره تکرار کرد."ببین شکوه!وقتی یک عائله کمتر شود خرج زندگیمان هم کمتر می شود.شیرین خودش بلد است مرد زندگیش را بسازد."


سرم را به علامت رد حرفهایش تکان دادم."اشتباه نکنید مادر!مگر ما چقدر برای زندگی روزمره مان هزینه می کنیم.من به نوبه خودم حاضرم درس و مدرسه را کنار بگذارم و بیشتر کار کنم،ولی این عادلانه نیست که شیرین چوب زندگی فقیرانه ما را بخورد...حیف نیست مادر؟"


مادر فقط آه کشید.خوب میدانستم که خودش هم از این بابت هیچ راضی نیست،اما بنابر شرایط مقهور کننده زندگی سر تسلیم به این ازدواج نا مبارک فرود آورده بود!


بدین ترتیب شیرین با یک مراسم خیلی ساده و معمولی به عقد یوسف در آمد.


با این پیوند،دیگر نمی توانستم به راحتی در کوچه راه بروم!خجالت


می کشیدم توی روی کسی نگاه کنم.انگار گناه کبیره ای مرتکب شده بودم.


همیشه با دیدن جای خالی شیرین دلم می گرفت و در هم فشرده می شد.


شهین هم مثل من از یوسف متنفر بود و او را مرد مطمئنی برای زندگی شیرین به حساب نمی آورد.


"شکوه!شیرین چطور راضی شد با یوسف ازدواج کند؟"


"حرفش را نزن حدیث!خودم هم نفهمیدم چرا...آه...باز این پسره پیداش شد!هر چی ازش بدم می آید..."


از حمام برمی گشتیم.یک روز خنک شهریور بود.بهزاد ساک ورزشی روی دوشش انداخته بود.بهناز می گفت توی باشگاه کاراته خیلی پیشرفت کرده.یاد نامه ای افتادم که قرار بود به دست ناصر برسانم.نامه را کجا گذاشته بودم؟


"سلام بهزاد،حسن با تو نبود؟"


آهان یادم افتاد.توی صندوق لباسهایم قایمش کرده بودم.بهزاد نگاهش به من بود و جواب داد:"نه!اتفاقاً خاله هم سراغش را از من کی گرفت."


من دیگر چرا نگاهش می کردم؟چشمهای بادامی درشتی داشت که به پوست سبزه صورتش می آمد!موهایش را همیشه فرق وسط باز می کرد.اندامی کشیده و ورزیده داشت.بهناز می گفت برادرش خوش تیپ محله است!


چادرم را که روی سرم مرتب می کردم تاس مسی از توی ساکم پرت شد بیرون.از لبخند تمسخر آمیز بهزاد تا بنا گوش سرخ شدم.با دستانی مرتعش تاس را از روی زمین بلند کردم و شرمگین سر جایش بر گرداندم.بهزاد در حالی که با همان لبخند نگاهش به من بود با حدیث خداحافظی کرد.


"آه!لعنتی!بدت نیاد حدیث ها،ولی این پسر خاله ات خیلی قدمش نحس است..."


حدیث عشوه ای آمد و گفت:"وای!دلت می آید در مورد بهزاد این طوری حرف بزنی!پسر خاله ام حرف ندارد."


پوزخندی زدم و گفتم:بله!مگر اینکه تو ازش تعریف کنی،من که چشم دیدنش را ندارم."


حوله را روی بند پهن کردم و سراغ صندوق لباسهایم رفتم.پاکت نامه را زیر بلوزم پنهان کردم و نگاهی به دیوار همسایه دست چپی انداختم.کسی خانه نبود.مادر و شهین به خانه شیرین رفته بودند،شهلا هم که بود و نبودش در خانه فرقی نداشت.ناصر پشت بام سرش به کفترها گرم بود.آهسته صدایش زدم.وقتی به طرفم برگشت چشمانش از حدقه در آمده بود.


"با من بودی!؟"


پاکت نامه را نشانش دادم.کفترها به پرواز در آمدند واو بی اهمیت به پرواز آنها از جا بلند شد و ناباورانه به من و پاکت نامه چشم دوخت.وقتی نامه را به دستش می دادم آهسته گفتم:"از طرف بهناز است."


پاکت را سر و ته کرد و بی اشتیاق گفت:"فکر کردم مال خودت است."


از لب دیوار پریدم پایین."چه حماقتی!من نامه بدهم،آن هم برای تو؟"


سرش را خاراند و گفت:"من هم باید در جوابش نامه بنویسم؟"


با بی حوصلگی گفتم:"نمی دانم!با خودت است."


با شنیدن صدای در رنگ از رخسارم پرید.مادر و شهین هاج و واج به من که توی حیاط و ناصر که روی دیوار غافلگیر شده بودیم چشم دوختند.


پیش از اینکه هر گونه توضیحی بدهم،ناصر دعوای زرگری راه انداخت.


"شما مقصودتان این است که کفترهای مرا به تور بیاندازید."


من هم قهارتر از او این دعوا را بیشتر جلا بخشیدم."مرده شور خودت و کفترهایت را ببرند."


مادر چادر از سرش برداشت و گفت:"تو را به خدا ولمان کن


ناصر خان!همین مانده ما کفتر دزد هم بشویم...برو تا به پدرت عارض نشدم."


ناصر رفت و من نفسی آسوده کشیدم.مادر اوقاتش کمی تلخ بود،شهین هم همین طور.


"مادر،شیرین چطور بود؟"


"ای!بدنبود!شهلا کجاست؟"


از لحن حرف زدنش پیدا بود که از جایی ناراحت است.


"شهلا توی اتاق است."


مادر داخل خانه شد و شهین روی تخت نشست.رو به رویش ایستادم و گفتم:"شهین،مادر چش بود؟"


شهین شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"داماد بنگی مان ادعای ارث و میراث می کند!می خواهد حق زنش را از ارث پدری اش بگیرد...تو


نمی دانی او چقدر پدر سوخته است!"


جلوی دهانم را گرفتم تا جیغ نکشم."ارث؟کدام ارث؟نکند این خانه کلنگی را می گوید؟"


"خوب آره دیگر!نکند چیز دیگری هم سراغ داری؟"


غمگین و متفکر کنارش نشستم.آخر چطور ممکن است؟او به چه حقی چنین ادعایی کرده؟"شیرین چی؟نزد تو دهنش."


شهین پوزخند زد و با ناراحتی گفت:"نزدیک بود جلوی ما سر شیرین را ببرد...تو هم چه خوش خیالی!"


دستم را روی سرم گذاشتم و چشمانم را لحظه ای گذاشتم روی هم...از فکر فروش خانه دیوانه شده بودم.


"شهین"


"چیه؟"


از لحن کش دارش پیدا بود که او هم مثل من حسابی کلافه است."حالا باید چه کار کرد؟"


از جا بلند شد.و به طرف حوض رفت.دستش را توی آب فرو برد و با خونسردی گفت:"هیچی!یا شیرین طلاق می گیره و برمیگردد خانه یا خانه را می فروشیم و شیرین سهم خودش را می گیرد..."بعد مشتی توی آب کوبیدو گفت:"مرده شور قیافه معتادش را ببرند."افعی بی خاصیت!نرفتی ببین شیرین با چه وضع نکبتی توی یک اتاق زندگی می کند.همان جهیزیه مختصر را هم که مادر با خون دل پولش را پرداخت کرد،فروخته.شیرین می سوزد و می سازد و دم بر نمی آورد."و بغض کرد.


به یاد حرف شیرین افتادم که می گفت:می خواهم راحت و آزاد زندگی کنم...بیچاره...


کنار شهین لبه حوض نشستم.شهین دستهایش را مشت کرده بود.لحنش عجیب کینه توزانه بود."اگر من جای شیرین بودم تا حالا ده مرتبه سرش را بریده بودم."


از دگرگونی حالت چهره اش پیدا بود که چقدراز دست یوسف عصبانی است.من هم دست کمی از او نداشتم.بیچاره مادر!معلوم نیست چه حالی دارد؟


شهین به طرف اتاق رفت.من هم از جا برخواستم.نگاهی پر حسرت به زوایای بیرونی خانه انداختم.خانه پدری مان لوکس و مدرن نبود.دو اتاق تو در تو داشت و یک هال کوچک و آشپزخانه که دو پله پایین تر از هال قرار داشت،اما اگر همین را هم از دست بدهیم چه؟آن وقت سقف کدام خانه سر پناه ما خواهد بود؟

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل چهارم
یوسف سیگاری آتش زد و دودش را با ولع بلعید.شهین زیر چشمی نگاهش می کرد و شیرین با دستپاچگی چای را توی سینی ریخت.من از نگاه کردن به چهره دودی یوسف حال بدی پیدا کردم.ازعروسی شیرین تا حالا این دومین برخورد من با او بود.
شهین لبش را به دندان گزید.معلوم بود که می خواست چیزی بگوید،ولی جلوی دهانش را گرفته است.
شیرین معذب و شرمگین خطاب به ما گفت:"چرا چیزی نمی خورید؟چای یخ کرد."
شهین از لب طاقچه پنجره پایین آمد و آه بلندی کشید."این طوری
می خواستی شوهرت را ترک بدهی؟می دانی این چندمین نخ سیگاری است که دارد می کشد؟"
یوسف پک محکمی زد ورو ترش کرد:"به شما چه ربطی داره؟اصلاً چه معنی داره که خواهر زن تو مسائل خصوصی دامادشان دخالت کند؟می کشم که می کشم مگر ارث بابات است که اعتراض می کنی؟"
شهین با غضب نگاهش کرد.این بار من نتوانستم طاقت بیاورم.نگاهی به شیرین و بعد به آن چهره نکبت زده انداختم و گفتم:"ما تو مسائل خصوصی شما دخالت نمی کنیم.شما دارید با خواهر ما زندگی می کنید.اگر شیرین حرفی نمی زند و اعتراضی نمی کند دلیل بر سوء استفاده کردن شما نیست.شما داری خواهر ما را بد بخت می کنید."
صورت چروکیده اش با نیشخند باز شد.از نمایش دندانهای زرد و
پوسیده اش لذت می برد."این قدر لفظ قلم صحبت نکن خواهر زن عزیز!زیر دیپلم حرف بزن ما هم بفهمیم چه داری می گویید."
شهین چشمانش را تنگ کرد و در حالی که نفس نفس می زد گفت:"راست می گوید شکوه.با او نباید با احترام و منزلت صحبت بکنی!این مرتیکه بنگی چی از خودش دارد.یخچال خواهر بیچاره ما را فروخت و دود کرد هوا،سرویس چینی را..."
دلم از صدای سیلی محکمی که به گوش شهین اصابت کرد لرزید.شهین مات و مبهوت دستش را روی صورتش گرفته بود.شیرین به طرف یوسف حمله برد."کثافت!خواهرم مهمان ماست."
دستش را بلند کرد و خواست شیرین را هم ازهمان سیلی بی نصیب نگذارد.من که دندانهایم از شدت خشم و کینه به هم می خورد نگاهش کردم و گفتم:"مردی دست روی خواهرم بلند کن تا بفرستمت زندان تا آب خنک بخوری!"
هر چقدر تقلا کرد نتوانست دستش را از فشار دست پر قدرت من رها کند.شیرین گوشه ای نشسته بود و بی صدا می گریست.شهین چادر گلدارش را سرانداخت و رو به من با صدای گرفته گفت:"بیا بریم شکوه.اینجا دارم خفه می شوم."
دست کثیفش را رها کردم.مثل زخم خورده ها به مچ دستش چسبید و از درد به خود پیچید.به طرف شیرین رفتم.آن قدر معصومانه اشک می ریخت که دلم را گویی به سیخ می کشیدند.دستی روی سرش کشیدم.نگاهم کرد.برق ندامت توی نگاهش صاعقه می انداخت.
یوسف با بی شرمی تمام حرف آخر را زد."یا خانه را می فروشید و سهم مارا می دهید یا خواهرتان و توله سگش را می فرستم ور دل مادرتان...همین!"
یک گام به طرفش خیز برداشتم.دلم می خواست آن اندام مچاله شده را زیر دست و پای خودم له بکنم.شهین نگذاشت.دستم را از پشت کشید."بیا برویم شکوه!کار دست خودت می دهی...این وحشی را به حال خودش بگذار..."
دیگر حتی به شیرین هم نگاه نکردم.هیچ دلم نمی خواست قیافه درد کشیده او را از نظر بگذرانم.از آن خانه نفرین شده پا بیرون نهادیم.شهین دست مرا فشرد.
"دیدی گفتم صحبت کردن با این مرتیکه بی فایده است؟فقط خودمان را سبک کردیم."
سرم را تکان دادم و اندیشناک گفتم:"حق با تو بود شهین!من اگر جای شیرین بودم روزی ده مرتبه سرش را از بدنش جدا کرده بودم."
شهلا در ایوان نشسته بود.از دیدن چهره زرد و تکیده اش خاطرم مکدر شد.مادر توی عالم خودش گلدوزی می کرد و هیچ حواسش به ما نبود.شهلا لواشک لیس می زد.تا ما را دید گفت:"کاش مرا هم با خودتان برده بودید!"
من و شهین نگاهی بین هم رد و بدل کردیم.به مادر نگفته بودیم می رویم خانه شیرین.گفتیم می رویم لباس زیر بخریم.
"پس چرا نخریدید؟"
شهین توی دروغ بافی استاد تر از من بود."گران می داد مادر...بازار ارزان تر و مرغوب تر از صدیقه خانم می دهد..."نگاهم کرد و رفت داخل اتاق.
نگاهم به شهلا بود که نمی دانم بعد از چه مدت پا از اتاق بیرون نهاده بود.
"حالت خوب است؟"
شانه اش را بالا انداخت.دور لبش لواشکی بود.چشمهای ریز و پوستی تیره داشت.من هم پوستی سبزه داشتم.شهین و شیرین کمی سفید تر از من و شهلا بودند.
شهین چشمانش روشن و بادامی بود و من چشمانم گرد و مشکی.همه به موی بلند و پر پشت فرفری ام غبطه می خوردند.همان موهایی که هر دفعه به حمام می رفتم از شانه زدن آنها عاجز می شدم.
وقتی از مقابل شهلا می گذشتم دستم را کشید و گفت:"قول بده این دفعه که رفتید خرید مرا همراه خودتان ببرید.
نگاهش کردم.صورتش هیچ حالت زیبایی نداشت، فقط با نگاه کردن به آن چهره حس ترحم در آدم برانگیخته می شد!چشمانم را بستم و باز کردم و رو به او گفتم:"باشد خواهر کوچولو...تو هم قول بده که بیشتر از اتاق بیرون بیایی...بگذار آفتاب به تو هم بتابد تا شاداب و سر حال شوی..."
پس از مدتها خندید.مادر پارچه گلدوزی شده را کنار گذاشت.بی حوصله و غمگین آهسته گفت:"بهزاد آمد دنبالم که بروم به مادرش در شستن ملحفه ها کمک کنم...کدامتان با من می آیید...تو یا شهین؟"
شهلا از سکوی روی ایوان پرید پایین."من!"
منو مادرهردو با تعجب به او چشم دوختیم.
دلمان نمی آمد حالا که پس از مدتها هوس بیرون رفتن به سرش زده توی ذوقش بزنیم.مادر محو و محزون لبخند زد."باشد!فقط یادت باشد آنجا به حرفهای من خوب گوش بدهی!"
شهلا پرید بالا و دستهایش را به هم کوبید.بس که او را بی حال و پکردیده بودیم شادی و خنده به ترکیب صورتش نمی آمد.مادر و شهلا رفتند.شهین دراز کشیده بود و پاهایش را به دیوار چسبانده بود.
من هم مثل او دراز کشیدم و سرم را به سرش چسباندم.
موهایم را باز کردم و گفتم:"تو نمی دانی شهلا چرا این قدر خوشحال بود؟"
نچ محکمی گفت و ادامه داد:"نه!ولی ناراحتی شیرین بد جوری فکر مرا مشغول کرده !خیلی شوهرش مرد بود فوری هم ازش حامله شده...
مرده شور قیافه نکبتش را ببرند...هنوز هم صورتم از سوزش سیلی اش تیر می کشد...با آن قیافه مردنی اش چه زوری داشت...الهی که دستش بشکند...معلوم نیست با آن دستهای کثیفش تا حالا چند بار شیرین را کتک زده است..."
تازه یاد گریه های شیرین موقع برگشتنمان افتادم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل پنجم
وقتی به دیدن حدیث می رفتم شهلا این قدر اصرار کرد که نتوانستم او را با خودم نبرم.حدیث مثل همیشه خانه نبود.من خیال داشتم برگردم،ولی شهلا مثل بچه ها افتاده بود روی لج.
بیا برویم شهلا جان!زشت است بیخودی توی کوچه بپلکیم!
پایش را روی زمین کوبید و با ناله گفت:خواهش می کنم آبجی!بیا برویم پیش بهناز...
بهزاد داشت از روبه رو می آمد.ساک ورزشی روی دوشش بود.نمی دانم شهلا چه مرگش شده بود.
- بیا برویم شهلا!خوبیت نداره.
شهلا ناگهان ساکت شد.نگاهش مات بود و گویی هیچ کس را نمی دید.مسیر نگاهش را تعقیب کردم.بهزاد بی تفاوت و مغرور از مقابلمان گذشت.شهلا حتی پلک هم نمی زد!لبان باریک و زرشکی رنگش نیمه باز بود.مقابلش ایستادم.بهزاد ازخم کوچه گذشت.شهلا محکم به بازویم چسبید.عرق روی پیشانیش نشسته بود.فکر کردم قصد دارد باز هم لجبازی کند.
- شهلا بیا بریم!
سست و بی روح نگاهم کرد و گفت:آبجی مرا به خانه ببر.حالم خوب نیست.
زیر لب غرولندی کردم و او را دنبال خودم کشیدم.هر چه موقع آمدن سرحال و قبراق بود موقع برگشتن نای راه رفتن نداشت.
- لعنت به این بهزاد!می گویم قدمش نحس است.شهلا رسیدیم.
با کمک شهین،شهلا را توی اتاق بردیم.
- چش شد شکوه؟وقتی می رفتید هیچیش نبود؟
سرش را روی بالش گذاشتم و گفتم:چه می دانم؟یکهو وسط کوچه میخ شد افتاد بغلم!مادر کجاست؟
شهین سرش را کج کرد.از بنگاه آمدند سراغش !مشتری برای خانه پیدا شده...یوسف کار خودش را کرد...
پشت پنجره ایستادم و دستهایم را زدم به سینه.یعنی بی خانمان می شیم؟
شهین آه کشید.نگاهم به گنجشک روی شاخه چنار بود.آفتاب به کلی رنگ باخته بود.آه...این خانه .بعد از این کجا باید برویم؟شهلا توی خواب ناله می کرد.حوصله ام سر رفته بود .با شنیدن صدای در،من و شهین تا وسط حیاط دویدیم .
مادر چادر از سرش سر خورد پایین.به حوض آب خیره بود.چقدررنگ چهره اش تیره به نظر می رسید.شهین دست روی بازوان مادر گذاشت.
- چی شد مادر؟
مادر سر روی شانه شهین گذاشت و گریه سر داد.زانوانم سست شدند و کنار حوض نشستم.اشک مادر مرثیه قلب من بود.شهین نتوانست مادر را آرام کند.به کمکش رفتم.مادر را از جا بلند کردیم.مادر ضجه می زد ومی گفت:دیدی چه مفت این خانه را از دست دادیم.بنگاهی به یک قیمت مفت این خانه را از چنگال ما قاپید...خدا لعنتش کند مرتیکه دودی را که ما را به خاک سیاه نشاند.
می خواستم سر مادر داد بکشم که این شما بودید ما را به خاک سیاه نشاندید.چشم روی حقیقت بستید و دستی دستی دختر معصومت را جلوی شغال انداختی،اما دلم نیامد در آن شرایط روحی بار غصه هایش را سنگین تر کنم.شهین برای مادر آب قند درست کرد.گوشهایم درست می شنیدند.
مرتیکه زود تر از من توی بنگاه حاضر بود.انگاری روی ارث پدرش قیمت گذاشته بودند...آه...کاش شیرین سر راه می رفت و این انتر دامادم نمی شد.همان جا پول را شمرد و سهم خودش یعنی شیرین را برداشت.
شهین چنگی بر موهایش انداخت و داد زد:آخر چه سهمی مادر!باید ماًمور می آوردیم و می انداختیمش گوشه زندان تا حالش جا بیاید.
مادر به فین فین افتاده بود.چه می گویی دختر.آن وقت آن سگ پدر خواهرت را طلاق می داد...شیرین یکی رفت و دو تا برگشت می خورد.
برگشت می خورد که بهتر بود مادر!این زالو مرد زندگی نمی شود.
شهین راست می گوید باید می انداختیمش زندان تا آدم شود...
مادر اندیشناک نگاهم می کرد.می دانستم توی دلش ایمان دارد که حرفهایم چیزی جز خقیقت نیست،اما نمی دانم چرا نمی خواست قبول کند.
شهلا از درد قلبش تا صبح نالید. مادر بسته های پول را مقابل چشمانش گرفته بود و گهگاهی اشک چهره اش را نمناک می کرد.شهین توی خواب حرف می زد و من با افکار گوناگونی تا صبح رنج کشیدم.خواب از چشمانم پریده بود .گهگاهی هم که پلکهایم روی هم می افتاد با صدای ناله شهلا و ضجه مادر می پریدم.
آرزو کردم کاش به جای این همه افکار مغشوش که به سراغمان می آید یک کپه سبزی جلویمان بود و به پاک کردن آن مشغول بودیم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل ششم
شیرین با زیر دامنش اشکهایش را پاک کرد.مادر هر چند دقیقه یک بار نچ می گفت و آه می کشید.
شهین ترخانها را با غیظ پاک می کرد.
"نتوانستی به شوهرت حالی کنی که ما را بی خانمان نکند؟مادر بهت نگفت،ولی من
می گویم.
بنگاه فقط بیست روز به ما مهلت داده...می دانی یعنی چه؟یعنی بعد از آن ما آواره ایم.تازه این بنگاهیه از خدا بی خبر نصف قیمت روز هم خانه را نخریده!با این پول فقط می شود یک مدت جایی را اجاره کرد...بیخودی گریه نکن...گریه که دردی را دوا نمی کند."
شیرین دستش را روی صورتش گرفته بود.مادر نگاهش به دسته پولهای روی طاقچه بود که از دوروز پیش همان طور دست نخورده باقی مانده بود و دلش نمی آمد دست به آنها بزند.
شیرین بغض آلود حرف می زد."می گویید چه کار می کردم؟یا باید طلاق می گرفتم یا تن به این خفت می دادم...یوسف بابت آن کوفت و زهرماری که دود می کند خیلی بدهکاری دارد،برای همین هم..."
با پرخاش گفتم:"غلط کرد که بدهکاری بالا آورده...مگر ما مسئول بدهکاری او هستیم...این طوری می خواستی آدمش کنی؟نه تنها آدمش نکردی،بلکه تو هم مثل او..."
مادر نگذاشت به حرفهایم ادامه بدهم.صلوات بفرستید دخترها!این قدر خواهر بزرگتان را خون به جگر نکنید...بد بخت حامله است."
تربچه ها را با غیظ توی سبد پرت کردم و یک دسته شاهی برداشتم.شهلا پشت به دیوار زانوانش را بغل گرفته بود و به پاک کردن سبزیها زل زده بود.پس از تمام شدن سبزیها،مادر بساط عصرانه را روی ایوان پهن کرد.شیرین نتوانست بیشتر از چند لقمه به دهان ببرد .با چشمانی قرمز و اشک آلود خداحافظی کرد و رفت.مادر فیتیله سماور را پایین کشید.
"بیچاره شیرین! بد مسلخی گرفتار شده!"
شهلا خیلی بی خیال و راحت بود."شکوه!عصری می خوای بری پیش حدیث؟"
نگاهش کردم موهای کم پشتش را روی شانه هایش ریخته بود."نه بابا!حوصله داری ها!بروم پیش حدیث که چه؟"
اخمهایش در هم رفت."خودت دیروز گفتی می روم پیشش،یادت رفت!
"کلافه و عصبی از جا بلند شدم."ولم کن شهلا،چرا گیر می دهی.من هیچ جا نمی خواهم بروم."
هنوز توی اتاق نرفته صدای گریه اش بلند شد.مادر به جای آرام کردن او مرا به باد سرزنش گرفت."مرض داری دختر دلش را می سوزانی!خوب او را با خودت ببری پیش حدیث کمت می آید!"
نگاهم به دانه های درشت اشک روی گونه تکیده شهلا افتاد."کَمَم نمی آید مادر!مسئله این است که من با حدیث کاری ندارم،پریروز اصرار کرد با خودم بردمش.نمی شود که هر روز..."
شهلا گریه کنان به سوی اتاق دوید.مادر چشم غره ای به من رفت و شهین آه بلندی کشید.چادرم را بر سر انداختم و توی اتاق رفتم.سرش روی بالش بود و آهسته هق هق می کرد."خیلی خوب،بیا برویم،اگر کسی بیاید اینجا فکر می کند یک بچه دارد گریه می کند...تو الان چهارده سالت است دختر!اشکهایت را پاک کن ...بیا برویم..."
به سرعت برق از جا بلند شد و در مقابل چشمان هاج و واج من خودش را آماده کرد.گونه هایش را کمی سرخاب مالید.وقتی به طرفم برگشت به حیرت من خندید.
هوا خنک بود.حدیث زیر شاخه های بلند یاس سر در حیاطشان با بهناز و عالیه در حال گفتگو بود.شهلا خیلی سر به هوا راه می رفت.اصلاً نگاهش به زیر پایش نبود.
"راستی شنیدیم خانه تان را فروختید، راست است شکوه؟"
لبم را گزیدم."آره درست شنیدید."
بهناز چادرش را مرتب کرد .معلوم نبود چطور از دست برادر تحفه اش توانسته بود آن وقت روز توی کوچه باشد.
"ما وقتی شنیدیم خیلی ناراحت شدیم،بهزاد می گفت:تمام تقصیرها به گردن آن داماد بنگی شان است..."
بعد جلوی دهانش را گرفت و گفت:"وای!ببخشید شکوه،هیچ حواسم نبود که در مورد دامادتان این طور حرف نزنم."
احساس کردم چیزی در گلویم گلوله شده است."برادرت حرف راست را زده!داماد بنگی ما باعث بی خانمان شدنمان شده!"
چند لحظه درسکوت گذشت.شهلا به ته کوچه میخ شده بود.بهناز فوری چادرش را روی صورتش کشید و با ترس و دلهره گفت:"ای وای بهزاد است.گفت تا شب تمرین دارم...خدا کند مرا ندیده باشد."
بعد مثل موش پشت سرمن و حدیث قایم شد.نمی دانم چرا نگاهم به شهلا بود.برقی که از چشمانش می جهید چهره اش را لحظه به لحظه از هم باز تر می کرد.
حدیث بلند سلام کرد و من آرام؛و شهلا مات و مبهوت به آن اندام کشیده و ورزیده زل زده بود.گوشه چادرش را کشیدم تا بلکه به خودش بیاید،ولی نشد.در این عالم سیر نمی کرد.بهزاد نگاهی گذرا به من انداخت.سرم را
بی اعتنا چرخاندم.صدایش پر طنین بود.
"می بینم خواهرم از من رو گرفته."
بهناز شرمگین و وحشت زده به طرفش برگشت و با صدایی که می لرزید سلام کرد.بهزاد بی آنکه جواب سلامش را بدهد حرکت کرد.ساعت طلایی رنگش از جیب شلوارش افتاد زمین.شهلا به سرعت آن را از روی زمین برداشت و به طرفش رفت و به اسم صدایش زد.بهزاد با تعجب برگشت.شهلا ساعت را به طرفش گرفت.بهزاد لبخند زد و شهلا پس افتاد.
من زودتر ازهمه جیغ زنان به طرفش دویدم و سعی کردم او را از روی زمین بلند کنم.بهزاد با رنگی پریده،یک نگاهش به من بود و یک نگاهش به شهلا که روی بازوان من چون مرده ای بی تحرک مانده بود.چرا به او غضب کردم و سر او داد کشیدم.
"چرا این طوری نگاه می کنی؟فیلم سینمایی نیست که تماشایمان می کنی..."
بهناز و حدیث کمکم کردند تا جسم از هوش رفته شهلا را از روی زمین بلند کنم.او هنوز مات ایستاده بود و نگاهش به من بود.وقتی از مقابلش می گذشتم نگاه کینه توزانه ای به سمتش روانه کردم.
مادر با دیدن من که شهلا را بر دوش می کشیدم،دو دستی بر سر و صورتش زد.حدیث دلداری اش داد."هیچی نشده،شهلا فقط از حال رفته یک آب قند که بخورد به هوش می آید."
بچه ها رفتند و ما شهلا را توی اتاق بردیم.شهین لیوان آب قند را به دست مادر داد.مادر خودش بیشتر به آب قند احتیاج داشت.پشت پنجره بغض کرده و عصبی توضیح دادم."دفعه قبل هم همین طور شد!تا آن پسرک بد قدم را دید از حال رفت...فکر می کنم این پسره سحر و جادو داره مادر!"
"کی را می گویی...کدام پسر جادو دارد؟"
به طرفش بر گشتم.اشک می ریختم."بهزاد را هیچ از او خوشم
نمی آید..."دستهایم را مشت کردم و سرم را به دیوار چسباندم.دست خودم نبود.گریه امانم را بریده بود.بدجوری بغض کرده بودم.شهلا تا بعد از شام سر حال نیامد.وقتی هم بیدار شد فقط یک کلمه گفت:"بهزاد!"
سفره پهن نشده جمع شد.هیچ کداممان میلی برای خوردن شام نداشتیم.مادر سراغ بسته های پول لب طاقچه رفت.منو شهین جایمان را پهن کردیم.صدای مادر بر جا میخمان کرد.
"یک بسته از پولها نیست!"
شهین به من و من به شهین مات نگاه کردیم.مادر بسته ها را دوباره شمرد.نگاهمان کرد.شهین سرش را پایین انداخت و من به عمق افکار مادر اندیشیدم.یعنی چه؟یک بسته پول که توی خانه گم نمی شود؟مادر هنوز توی فکر بود.شهین ملحفه را روی سرش کشید و آهسته گفت:" بیچاره شیرین"
یکه خوردم.کنارش روی رختخواب دراز شدم.خواستم بپرسم چرا بیچاره شیرین،ولی او پشتش را به من کرده بود.می دانست همین را می خواهم از او بپرسم. شاید دلش نمی خواست توضیحی برای من بدهد.کمی بعد مادر آرام و بی صدا سرش را روی بالش نهاد.من فقط صدای آههای سوزناکش را می شنیدم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل هفتم
مدرسه ها باز شدند و مهلت تحویل دادن خانه رسید.شیرین دیگر به ما سرنزده بود. آقای رحمتی هر روز از بنگاه می آمد و با داد و قال عرصه را بر ما تنگ می کرد.یک روز تاب نیاوردم که مادرم در سکوت به دشنامهای آن مرتیکه روده دراز گوش بدهد.چادرم را سرم انداختم و صاف ایستادم مقابل چشمانش.خیلی سعی کردم مقاوم باشم و مثل یک مرد حرف بزنم.
"چیه آقای رحمتی؟فکر کردی چون توی این خانه مرد نیست می توانی هر روز بیایی و داد و هوار راه بیاندازی و مرد بودنت را به رخمان بکشی؟نه خیر این خانه این قدرها هم که فکر می کنی بی در و پیکر نیست.ما هر کداممان پشت مادرمان وایستادیم.از مرد هم مردانه تر.شما این خانه را از ما خریدید نه آبرو و حیثیت مارا...این خانه از فردا مال شما...حالا بروید بیرون!آخرین بارتان باشد که به یک زن بی حرمتی
می کنید. "
آقای رحمتی کلاه نمدی اش را روی سرش جابه جا کرد.دانه های تسبیح را محکم توی دستانش فشرد و غرولند کنان از در حیاط بیرون رفت.مادر روی ایوان نشست و به باغچه هرس نشده زل زد.شهین از ایوان تحسین آمیز نگاهم کرد.روی لبه حوض نشستم.کف کرده بودم.سرم را توی آب فرو بردم.هنوز داغ بودم و تشنگی ام رفع نشده بود.خودم هم باورم نمی شد که آن طور با آقای رحمتی حرف زده باشم.
چادرم را تا کردم و روی ایوان ایستادم.نگاهم به سینه خون آلود آسمان بود و نگاه مادر هنوز بر باغچه هرس نشده.
"دست روی دست بگذاریم که چه شود؟باید خرت و پرتهایمان را جمع و جور کنیم...دست کم می توانیم جایی را اجاره کنیم...چقدر باید پوست کلفتی کرد و هر روز بد و بیراه این مرتیکه عوضی را را تحمل کرد."
مادر بلند شد.لحظه ای نگاهم کرد و آرام اشکی از دیده اش چکید.شهلا زیر درخت چنار بی حواس و خیال توی عالم خودش سیر می کرد.انگار زمان برای او نمی گذشت.شهین در جمع کردن خرت و پرتها خیلی دست و پا داشت.در عوض مادر مدام به جایی خیره می شد و دستش تا چند دقیقه بی حرکت با قی می ماند.
تا نیمه های شب همه چیز را جمع و جور کردیم.مادر وقتی خانه را لخت و خالی دید گوشه ای نشست و زار زار گریه سر داد.من و شهین توی رختخواب دراز کشیدیم.هیچ کداممان سعی نکردیم آرامش کنیم.خودمان هم وضع وحال بهتری نداشتیم.هیچ نمی خواستم به روز بعد بیاندیشم...فقط دلم می خواست خودم را به دست خواب بسپارم و حتی برای چند لحظه هم که شده از این همه غصه و رنج خلاص شوم.
خورشید طلوع نکرده آخرین سفره را در آن خانه قدیمی پهن کردیم.مادر دیگر گریه نمی کرد.برعکس خیلی خوب بلد بود ظاهر سازی کند.شهلا چای شیرین را مزه مزه کرد و گفت:"حالا باید کجا برویم؟از این کوچه که نمی رویم... می رویم؟"
هر سه نگاهش کردیم.با صدای بال کفترها به پشت بام همسایه چپ زل زدیم.هیچ کداممان از کفترها خاطره خوشی نداشتیم.
هر بار که صدای بال کفترها به گوشمان می رسید تصویر برفکی پدر جلوی چشمم ظاهر می شد.پدر تمام وقتش را با کفترها می گذراند و مادر که هیچ گاه نتوانست با او و کفترها کنار بیاید مرتب می گفت:"بیا مرد!زشت است.سر شب رفتی روی بام چه کار؟قباحت دارد."
پدر از آن بالا نعره می کشید:"بیایم خانه کخ چی بشه؟از دیدن تو و دخترهایت خسته شدم.این زندگی صاحب مرده مال من نیست."
مادر گریه می کرد و بر سینه اش می زد و می گفت:"الهی این کفترهایت سقط شوند تا ما دلمان خنک شود.
پدر با پرواز کفترهایش روی بام می رقصید و مادر گریه کنان پنجره را می بست.
"کجا رفتید...برایتان دانه آوردم...چقدر بی محبت هستید.
با دیدن ناصر که پیژامه راه راه پوشیده بود و یک جام مسی در دستش بود هر سه هم زمان آه کشیدیم.شهلا هنوز منتظر پاسخ بود.مادر متوجه نگاهش شد.شهین بی حوصله گوشه نان لواش را کند و گفت:"چه
می دانیم باید کجا برویم.تو هم دلت خوش است ها!باید اسباب و اثاثیه را توی کوچه بریزیم تا یک جایی پیدا کنیم.حالا هر جا باشد.ما به یک سقف احتیاج داریم.حالا چه این محله،چه محله دیگر."
شهلا بغ کرد و لقمه نان و پنیرش را پرت کرد توی سفره."من به جز این کوچه و این محله جای دیگری نمی آیم...به شما گفته باشم."
شهین دندان غروچه ای رفت و مادر سرش را تکان داد. صدای در بلند شد.ساعت هفت صبح بود.در آن وقت صبح انتظار هیچ کس را
نمی کشیدیم.در را باز کردم.با دیدن بهزاد چند بار پلک ردم تا مطمئن شوم خواب نمی بینم.سلام نکردم.کمی این پا و آن پا کرد و گفت:"
نمی خواستم این وقت صبح مزاحم خوابتان شوم..."
ما بیدار بودیم،خوابیدن تا لنگ ظهر راه و رسم از ما بهتران است...اگربرای سفارش کار و سبزی و این چیزها آمدید باید بگویم که..."
این بار او وسط حرفم پرید.کمی جدی و عصبی."نه!آمدم بگویم مادرم پیغام داده است اگر جایی برای خودتان پیدا نکردید زیر زمین خانه ما
بی مصرف مانده است...یک مدت را می توانید آنجا بگذرانید تا...تا...تا برای خودتان مسکن مناسبی پیدا کنید."بعد چنگی به موهایش انداخت.
از حالت نگاه کردن من معذب بود.با دیدن مادر خودم را عقب کشیدم.شهلا یواشکی از روی ایوان سرک می کشید.شهین هم طبق عادت همیشگی گوشهایش را تیز کرده بود.
صدای مادر بلند شد."از طرف ما خیلی خیلی از مادرتان تشکر کنید.من و بچه ها این لطف شما را هیچ وقت فراموش نمی کنیم...الهی خدا عوضتان بدهد.
چشمانم را بستم.لابد پیش خودشان فکر کردند این کار ثواب دارد.
آه ...لعنتی!چرا ما باید محتاج کمک این و آن باشیم...الهی بگویم خدا چه کارت کند یوسف!
مادر برگشت.خوشحال و هیجان زده،انگار از طرف خداوند موهبتی عظیم نصیبش شده بود.از خودم پرسیدم:مثلاً چه جای بهتری سراغ داری؟
شهین اظهار نظر نکرد.شهلا پرید بالا و گفت:"آخ جان!آرزوی من
بر آورده شد."
وقتی شهلا از خوشحالی بالا و پایین می پرید ،من از درد و ناراحتی جلز و ولز می کردم.
مادر بساط صبحانه را جمع کرد،ولی من دست و دلم به کار
نمی رفت.روی سکوی ایوان نشسته بودم و فکر می کردم.چطور
می توانیم آنجا زندگی کنیم؟من از آن پسرک بدم می آمد.توی دلم گفتم:"چرا؟ با لج جواب دادم:برای اینکه خیلی به خودش می نازه.خوب به من چه؟!به من چه...خوب...راستی چرا از او بدم می آید؟
یاد آن بسته پولی افتادم که از جمع پولها کم شده بود."مادر آن بسته پول را پیدا کردی؟"
مادر نگاهی به شهین و شهین نگاهی به من انداخت.همان موقع شهلا دستهایش را بر هم کوبید."آخ جان!همه چیز همان طور که من
می خواستم شد."
شهین رو ترش کرد."راستی که قباحت داره...مرغان آسمان دارند به حال ما گریه می کنند آن وقت تو پا بر زمین می کوبی!"
شهلا سرش را کج کرد.من یاد جمله شهین افتادم که گفت بیچاره شیرین...آه حسرت کشیدم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل هشتم
شوکت خانم نگاهی به خرت و پرتهایمان انداخت و هیکل درشت و گردنش را تکان داد."پس معطل چی هستید!فکر کنید خانه خودتان است.
"فقط کمی گردگیری می خواهد...شکوه جارو را بگیر دستت..."
بهزاد داشت بند کفشش را می بست.شهلا گوشه دیوار محو تماشای بهزاد بود.شهین جارو را دستم داد و خودش از پله ها پایین رفت.اگر برقها
می رفت آنجا شبیه یک دخمه می شد.شهین در حین تمیز کردن غر
می زد.خوب که گوشهایم را تیز کردم شنیدم به یوسف بد و بیراه
می گوید.به کمک یکدیگر تمام خرت و پرتهایمان را توی زیر زمین ریختیم.
دو اتاق تو در تو از اسباب و اثاثیه مان پر شد.شهلا رختخوابش را وسط اتاق پهن کرد.شهین دستهایش را روی کمرش گذاشت و با پرخاش گفت:"تو که باز جل و پلاست را پهن کردی!خجالت نمی کشی؟خیلی جا وسیع است،تو هم هی قر بیا."شوکت خانم با یک سینی چای و نان و پنیر پا به زیر زمین گذاشت.معلوم نبود چرا این قدر در رحمتش را به روی ما گشوده است."خسته شدید،بیایید گلویی تر کنید...شکوه جان...قربان دستت جارو را از دست مادرت بگیر...گناه دارد."
نگاهم به حرکت تند شهلا افتاد که جارو را از دست مادر گرفت وخودش به جارو زدن مشغول شد.هیچ باورم نمی شد که او را در حال جارو زدن ببینم.من فقط چای نوشیدم،ولی مادر وشهین نان و پنیر را تا ته به شکمشان فرستادند.هنوز برای کار شهلا دلیلی پیدا نکرده بودم.
شوکت خانم رفت.نگاهی از سرافسوس و اندوه به زوایای خانه انداختم.فقط یک دریچه کوچک داشت که رو به حیاط باز می شد.مادر بالش را زیر سرش نهاد و چشمانش را روی هم گذاشت.شهین خمیازه ای کشید و دستش را زیر سرش نهاد.شهلا سینی را برداشت.
"کجا می بریش؟"
نیم نگاهی به من انداخت."می برم لب حوض بشورم."
دهانم باز مانده بود.خوابم نمی آمد.چادرم را سرم انداختم و دنبالش از
پله ها بالا رفتم.توی حیاط ،دم در،شهلا با یکی سلام و احوال پرسی
می کرد.بهزاد تند از مقابل شهلا گذشت. از اینکه مجبور شده بودم با او با احترام سلام و احوال پرسی کنم حرصم گرفته بود.
از گوشه چشمانش نگاهم کرد و سلامم را کوتاه جواب داد.
با غیظ به شهلا که نگاهش هنوز به بهزاد بود چشم غره ای رفتم."چه مرگت است؟چرا این طوری زل زدی بهش."
در مقابل بهت من،سینی از دست شهلا با سر و صدای زیاد نقش زمین شد.بهزاد وحشت زده به عقب برگشت.پیش از اینکه به فکر شهلا باشم یک گام به سمت بهزاد برداشتم.بغض و خشم بدجوری گلویم را
می فشرد.مادر و شهین دوان دوان از پله ها بالا آمدند.
"خدا مرگم بدهد! شهلا چش شده؟"
من هنوز به نگاه متحیر بهزاد تیر خشم و کینه می انداختم.
"شکوه!چرا ایستادی!بیا کمک کنیم ببریمش پایین."
ندای شهین مرا به خودم آورد.بهزاد هنوز با شهامت به من می نگریست.به کمک مادر و شهین شتافتم.هنوز از تأثیر نگاه معصوم بهزاد مسخ بودم.

مادر پتو را روی سر شهلا کشید و اشکی از دیده چکاند."بدبختی مان کم بود این هم به آن اضافه شد...معلوم نیست چه مرگش است که هر روز غش می کند و پس می افتد."
نمی دانم چرا دیگر دلم نیامد بهزاد را منحوس و شوم بنامم.لب به دندان گزیدم و به چهره رنگ باخته شهلا زل زدم.
شوکت خانم غروب سری به ما زد و مادر را برای کمک با خودش برد.شهین به حمام رفته بود و شهلا تازه چشمانش را گشوده بود.وقتی متوجه بیداری اش شدم با شتاب به سمتش رفتم."بهتری؟"
چشمانش خمار بود،دلم بیشتر از صدای بی جان و بی حالش گرفت.
"آبجی...من...من خیلی دوستش دارم."
بازوانش را چسبیدم و گفتم:"خیلی خوب آرام بگیر ببینم کی را دوست داری."
در چشمانش برق خورشید گم می شد.نفسش گرم بود."بهزاد را...آبجی ...من خیلی دوستش دارم."
تنم یخ کرد و قلبم لرزید.خواهر کوچک من عاشق شده بود...آن هم عاشق بهزاد...یعنی چه؟مگر می شود؟نباید او را دوست داشته باشد.
چیه شکوه از حسادت گر گرفته ای؟نه!حسادت کدام است...من...من...فقط نگران حال شهلا هستم...آخر چطور ممکن است...کاش گوشهایم کر شده بودند و این جمله را نمی شنیدند...
"آبجی...حواست کجاست...گفتم من براش نامه نوشتم...توی نامه نوشتم که چقدر می خواهمش...خواهش می کنم...نامه را به دستش برسان..."
از جا بلند شدم. تمام بدنم سرد بود،انگار توی یخچال نفس
می کشیدم.نه...این امکان ندارد...من...نامه...آه...چقدر اینجا تاریک است...چقدر قلبم تیر می کشد...به یاد گذشته افتادم...به یاد آن وقت ها که با دخترهای همسن و سالم توی کوچه بازی می کردیم و بهزلد با بدجنسی بازی ما را خراب می کرد و من توپش را پنچر می کردم.
"آبجی... چقدر عرق کردی...انگار حالت خوش نیست؟"
قلبم عجیب درد گرفته بود.نمی دانم این چه حالی بود که تمام وجود مرا به تسخیر خودش در آورده بود.آیا براستی از بهزاد بیزار بودم...یکی ...
نمی دانم کی...از ته دلم فریاد می زد ؛نه...تو از او بدت نمی آید...تو دوستش داری...نه ...من دوستش ندارم...شهلا بود که گفت دوستش دارد...من از او بدم می آید...این قدر به خودت دروغ نگو...نمی بینی چه حالی پیدا کردی؟تو دوستش داری...از فکر علاقه دیگری داری دیوانه
می شوی.
نفهمیدم...نفهمیدم کی و چطور لب حوض نشستم و آهسته گریه سر دادم. با شنیدن نامم به عقب برگشتم.به قدری اشک توی چشمانم جمع شده بود که لحظه اول هیچ کس را مقابل خود ندیدم،ولی صدایش را شنیدم."اتفاقی برای خواهرت افتاده؟"
آخرین حلقه اشک را از گوشه چشمم پاک کردم،سخت بود...دردناک بود که در آن شرایط با او هم کلام شوم.وقتی پرده اشک از صحن چشمانم کنار رفت،چهره پرغرور و نگاه نگران او را به خود خیره دیدم.خواستم حرفی بزنم که دیدم صدایم در نمی آید.آرام از جا برخواستم.دوباره صدایم زد."شکوه...اگر حالش بد است..."
به طرفش بر نگشتم.هر جوری بود بغضم را بلعیدم و گفتم:"نه...دلت به حال ما نسوزد!"
بعد فکر کردم چرا این قدر برای شهلا نگران است...نکند...نکند...او هم دوستش دارد؟خوب... این خوب است...خوب است!؟چرا فکر می کنی خوب است؟پس خودت چی؟دلت به حال خودت نمی سوزد؟
شهلا چشمانش نیمه باز بود.چرا من باید به این چهره زرد و مردنی حسادت می کردم؟به او که بیمار است و حالا یک جرقه امید در قلبش تابیده است.من چه خواهری هستم؟راستی باید از خودم شرم کنم.
کنار بسترش نشستم و دستی بر موهایش کشیدم.نگاهم نکرد.آهی کشید و گفت:"آبجی،تو فکر می کنی او هم مرا دوست دارد؟"به زور توانستم لبخند بزنم."چرا که نه شهلا...از خدایش باشد..."
به حرفی که زدم ایمان نداشتم.به سرعت در جایش نیم خیز شد.در صورتش موجی از شادی دیده می شد.
"راست می گویی ...یعنی می شود؟"بعد دستهایش را در هم گره کرد و به گوشه ای خیره شد.
نمی دانم به چه می اندیشید،اما دلم به حالش سوخت.با آمدن شهین،شهلا زیر پتو فرو رفت.شهین ساکت و آرام بود.فقط حال شهلا را پرسید و بعد گوشه ای نشسته و به گلدوزی مشغول شد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل نهم
"شکوه چرا نمی آیی مدرسه؟"
ظرفها را توی آبکش ریختم."شرایط جوری نیست که به درس و مدرسه فکر کنم،در حال حاضر گرفتار زندگیمان هستیم."
بهناز آهی کشید و دستش را در آب حوض فرو برد.
"امشب مهمانی دارید؟"
بهناز نیم نگاهی به من کرد و گفت:"آره!به مناسبت قهرمانی بهزاد در مسابقات باشگاهی."
یک لحظه قلبم تند تپید.نمی دانم از بابت نامه ای بود که شهلا شب پیش به دست من داده بود تا آن را به بهزاد برسانم یا از بابت قهرمانی او...
نامه توی یقه ام بود و هر بار که خم می شدم جایی از سینه ام را درد
می آورد.شهلا نامه را برای من خوانده بود.

سلام به عزیز ترین کس زندگی ام
شاید ندانی در همسایگی شما و همین نزدیکی دختری هست که به قدر تمام زندگی اش شما را دوست دارد و از گرمی این عشق آتشین تمام وجودش در تاب و تب است.هرگاه که نگاهم می کنی و از مقابلم رد
می شوی،گویی راه نفس را بر من می بندی.می میرم و دوباره زنده
می شوم...دوست دارم تنها مال من باشی و فقط به من بیندیشی...جز این آرزویی ندارم...هر گاه قلبم درد می گیرد با یاد شما
آرام درون سینه ام می تپد...
.فراموش نکنید که دختری در همسایگی شما ناز نگاهتان را به قیمت جانش خریداراست...
فدای غرور چشمانت
شهلا

از سنگینی نگاهش پشتم تیر کشید.بهناز از لب حوض پرید پایین و من با لکنت سلام کردم.سلامم را آرام و متین پاسخ داد وخطاب به بهناز گفت:"حدیث با تو کار داشت...چادرت را سرت می اندازی و زود هم بر می گردی..."
هنوز بهناز چادرش را روی سرش مرتب نکرده بود که برادرش یک تذکر دیگر هم داد."نبینم صدای خنده ات توی کوچه بلند شود."
بهناز با گفتن چشم داداش به طرف در رفت.من هم آبکش را برداشتم.به یاد نامه افتادم،ولی دیدم زشت است که جلوی چشمانش دست ببرم توی یقه ام و نامه را در بیاورم.گفتم شاید فرصت بهتری دست بدهد.
خواستم از مقابلش رد شوم که گفت:"مدرسه نمی روی؟"
لحظه ای بر جا میخکوب شدم."نه!برای ما درس و مدرسه نوعی وقت تلف کردن است."بعد با سرعت ازپله ها پایین رفتم.
شهلا رنگش پریده بود،اما موهایش را به دست شهین سپرده بود تا آنها را پشت سرش جمع کند. می دانستم خودش را برای شب آماده می کرد.
می دانستم که حالش هیچ خوش نبود و تمرین سلامتی می کرد.
وقتی تنها شدیم با لحن معصومی گفت:"نامه را دادی دستش؟"
خدا را شکر که پشتم به او بود و او دگرگونی چهره ام را ندید."نه!ندیدمش.شب اگر فرصت خوبی پیدا کنم نامه را توی دستش
می گذارم."
وقتی سرش را پایین انداخت و رفت نمی دانم چرا اشک توی چشمانم جمع شد.
مادر چادرش را کمر بسته بود و مثل یک خدمتکار از مهمانان پذیرایی می کرد.من و شهین هم گهگاهی سینی چای و شربت را مقابل مهمانان می گرفتیم.بهزاد مغرور و سربلند در جمع دوستانش نشسته بود و از چگونگی شکست رقیبانش سخن می گفت.سینی چای را مقابل حاج آقا رحمان گرفتم.چشمان ریز وعسلی اش را به دیده ام دوخت.
نمی دانم چرا از لبخند بی معنی اش که دندانهای طلایش را رو می کرد خوشم نیامد. از حالت نگاهش احساس بدی به من دست داد.مادر می گفت ازآن آدمها است که با انبار کردن روغن نباتی به حج رفته است.با لحن کریه تر از نگاهش از من تشکر کرد.سینی خالی را روی میز گذاشتم و با غیظ کنار حدیث نشستم.حدیث روسری اش را مرتب کرد و گفت:"چیه انگار خیلی سر حال نیستی؟"
از سنگینی نگاه حاج آقا رحمان از جا بلند شدم.نفس کم آورده بودم.
"می روم توی حیاط... نمی دانم چرا این قدر داغ کردم."
از آب حوض مشتی به صورتم پاشیدم.مرتیکه خرفت خجالت
نمی کشد.با آن هیبتش چه جوری نگاه می کرد؟آخ!چقدر دلم می خواست با دستهایم چشمان گستاخش را از حدقه در بیا ورم تا دیگر آن طور
بی شرم به کسی چشم ندوزد.
سایه افتاد توی آب.به سرعت به عقب بر گشتم.او لباس مشکی کاراته بر تن داشت و نگاهش بی پروا بود.به یاد نامه افتادم.آهسته دستم را توی
یقه ام بردم.
"از چیزی ناراحت هستی؟"
وقتی او را مقابل خودم دیدم دستم خشک شد.گوشه لبم را گزیدم.بی اهمیت به معذب بودن من لب حوض نشست."من نمی توانم باور کنم این جشن بابت قهرمانی من است...تو باورت می شود؟"
دستم را پایین آوردم و سرم را بالا."قهرمانی از آن مردان بلند همت است،ولی مردانگی بعض قهرمانی است."چشمان بادامی اش گرد شدند.خدای من ،این حالت جذابیت چهره اش را دو چندان می کرد.
"منظورت چیه؟"
سرم را تکان دادم و گفتم :"منظوری نداشتم."
آمد و مقابلم ایستاد و زل زد به چشمانم.قلبم می خواست قفس سینه ام را بدرد.آرام!بی شرم و گستاخ!چه خبر شده که این قدر جفتک
می اندازی.خوب آدم است که مقابلت ایستاده.
آیا یک آدم معمولی رو به رویم ایستاده بود.اگر معمولی بود چرا نگاهم تا انتهای نگاه روشن و شفافش می دوید و به نقطه پایانی نمی رسید؟شاید چون قهرمان کشور است.آه،چه می گویی،چه ربطی دارد...طرز نگاهش را نمی بینی؟لبخند کمرنگ روی لبانش را...سرم را پایین انداختم،صدایش می لرزید،مثل دل من!
"من هم مردانگی را به قهرمانی ترجیح می دهم."
چند لحظه به هم چشم دوختیم.اگر شهلا صدایم نمی زد لابد تا چند دقیقه همان طور چشم در چشم هم کنار حوض ایستاده بودیم.شهلا به ستون روی ایوان تکیه داده بود و نگاه بیقرارش خواهان همراهی بهزاد بود.
"آمدم شهلا"
از گوشه چشم یک بار دیگر نگاهش کردم.نگاهش به گلهای اطلسی توی باغچه بود.وقتی مقابل شهلا ایستادم سوالش را از چشمانش خواندم. ابروانم را دادم بالا.اخم کرد و به دنبال من قدم به اتاق گذاشت.
آن شب کم و بیش از نگاه گاه وبیگاه دایی بهزاد تمام تنم مشمئز می شد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری
فصل دهم
از لای در بهزاد را دیدم که بند کفشش را لب حوض می بست.نگاهی به نامه توی دستم انداختم.بس که شهلا بد اخلاقی کرده بود تصمیم گرفتم هر طور که هست نامه را به دستش برسانم.سلامی کردم و خیز برداشتم بروم بیرون.صبح خیلی زود بود و هنوز کسی از خواب بیدار نشده بود.
می دانستم برای نرمش صبحگاهی به پارک می رود.برای دادن نامه کمی دو دل بودم.داشت به طرف در می رفت که صدایش زدم.به طرفم برگشت.چشم چپش از آن یکی گشاد تر بود.نگاهم به پاکت نامه بود،نگاه اورا نمی دانم به من بود یا نامه.صدایم دو رگه شده بود.شهین می گفت فقط وقتی دچار شرم و ترس می شوی صدایت دو رگه می شود.
عرق روی پیشانیم را پاک کردم.پاکت نامه را به سمتش گرفتم.دستم
می لرزید.درست مثل شاخه بید که با نسیمی ملایم به لرزه می افتاد.دیگر آن یکی چشمش هم گشاد شده بود.نگاهی به من و بعد به نامه انداخت.آهسته طوری که فقط خودم شنیدم گفتم:"مال شماست!"
نامه را از دستم گرفت.دست او هم می لرزید.مثل دست من که مثل شاخه درخت بید می لرزید.
"برای من؟"
فقط نگاهش کردم.لبخند کجی روی لبش و نگاهش محو شد.خواستم توضیح بدهم که از طرف شهلاست،ولی نتوانستم.چادرم را روی سرم کشیدم و با چند گام بلند از او فاصله گرفتم.وقتی در را بستم با دیدن چشمان منتظر شهلا چشمان پر اشک خودم را بستم.هنوز خواب آلود بود."نامه را دادی دستش!؟"
خوابم نمی آمد،اما زیر پتو فرو رفتم و آرام گفتم:"آره!دیگر خیالت راحت با شد.
چشمانم را بستم.حال غریبی داشتم.
احساس کردم در حوضی پر از آب سرم را فرو برده ام.هر چه تقلا
می کردم هوایی تنفس کنم بی فایده بود.آه ...خدایا چطور تا به حال جذابیت نگاهش را ندیده بودم.دیگر مثل گذشته تند خو و خشن نبود.
نمی دانم،شاید چون قهرمان شده خیلی از اخلاق ها و رفتارهای بدش را کنار گذاشته بود.
خدای من !چطور توانستم نامه یک نفر دیگر را به دستش بدهم؟چرا؟
چرا به این قلب بی گناه خودم رحم نکر دم؟ولی شهلا... مریض است.گناه دارد...نباید فقط به خودم فکر کنم.
وقتی ظرفها را توی حوض آب می کشیدم شوکت خانم آمد کنارم .دو پهلو و پر طعنه حرف می زد"بیچاره برادرم با آن همه دبدبه و کبکبه اجاقش کور است!مردم نان شب ندارند بخورند و هفت سر عائله دارند.آن وقت برادر نازنین من،این همه ارث و دارایی اش بدون وارث مانده است."
فکر کردم دارد با خودش حرف می زند و نباید چیزی بگویم.خواستم بلند شوم و ظرفها را ببرم خانه که گفت:"تو نظرت چیه شکوه جان؟به نظرت مردی که از زن اولش بچه دار نمی شود حق دارد زن دیگری اختیار کند یا نه؟"
کمی رنگ به رنگ شدم.توی دلم گفتم:مرده شور قیافه بد ترکیب برادرت را ببرد.به من چه که بچه دار می شود یا نمی شود.هنوز نگاهش به من بود.خندیدم و گفتم:"والله چه می دانم شوکت خانم!خدا به مرد حق داده که سه زن اختیار کند،حالا چه بچه دار بشود،چه نشود...ما از قانون خداوندی هیچ نمی دانیم."
دستم را گرفت و کنار خودش نشاند.ظرفها را هم لب حوض گذاشت.گمی حالت و رفتارش مشکوک بود.آهسته حرف می زد و مدام چشمانش چهار گوشه حیاط را می پایید.
"حاج آقا رحمان چندین حجره و خانه و باغ دارد...زنش دختر خاله ماست...دکترها گفتند که دیگر دوا و درمان فایده ای ندارد.زنش بچه دار نمی شود،ولی ما نمی گذاریم حاج رحمان بدون وارث باقی بماند...راستش چطور بگویم،او در جشن قهرمانی از ...تو خوشش آمد.به من گفت پنهانی بهت بگویم و پیشنهاد بدهم که...به عقدش در بیایی و یک بچه برایش به دنیا بیاوری."
دهانم باز مانده بود.توی صورت شوکت خانم به جای دو چشم دو نقطه سیاه می دیدم.
"نمی گذاریم کسی بویی ببرد...برایتان یک خانه می خرد و شما همان جا زندگی می کنید...یک شکم که برایش زاییدی تو می شوی صاحب زندگی حاج رحمان."
شوکت خانم ریز خندید و من یاد نگاه بی شرم برادرش افتادم.
دستم را روی قلبم گذاشتم.چطور جرات کرده بود این پیشنهاد را به من بدهد.یعنی تا این حد زوار زندگیمان در رفته است که هر نره خرسی از راه نرسیده حرمت احساس و عاطفه ما را بشکند؟
مثل هیپنوتیزم شده ها سرم را پایین انداختم و سبد ظرفها را بلند کردم.خواستم بروم که گفت:"چی جوابم را می دهی؟به خدا من بد شما را نمی خواهم.یعنی برادرم بهتر از آن داماد بی غیرتتان نیست که شما را به این حال و روز انداخت؟بخت همیشه به آدمها رو نمی کندها!حالا بهت گفته باشم...من از طرف برادرم قول می دهم که تمام زندگیتان را راحت و بی دغدغه سپری کنید.خوب چه می گویی ،هان؟"
هیکل گرد و فندقی اش را برانداز کردم و آرام گفتم:"باید فکر کنم شوکت خانم،الان نمی توانم جوابی بدهم."
مثل دختر بچه ها جستی زد و از روی حوض پایین پرید وصاف زل زد توی چشمانم."آفرین دختر خوب!ان شاءالله که به فکر خوشبختی خودت هستی و این فرصت را از دست نمی دهی."
مادر داشت سبزی پاک می کرد.ظرفها را سر جایشان قرار دادم و گوشه ای کز کردم.نه بغض کرده بودم و نه دلم گریه می خواست،ولی عجیب حالم گرفته شده بود.
خدای من این چه حکمتی است که مرا مجبور به تصمیم گیری کردی؟یعنی من باید به خاطر خانواده ام زن مردی شوم که از او هیچ خوشم نم آید و سه برابر سن من سن دارد؟چطور ممکن است؟مگر اینکه عقلم را از دست داده باشم که بخواهم زن آن مرد شوم.ولی انگار بد هم نمی گوید.وقتی از نظر مالی رو به راه باشیم دیگر چه مشکلی خواهیم داشت؟چه اشکالی دارد که خانم خودمان باشیم.مرد زندگی من هم کسی چون حاج رحمان باشد؟آن وقت مادر دیگر مجبور نیست توی خانه این و آن کلفتی کند و ما هم کپه کپه سبزی پاک کنیم.آن وقت شاید وضع زندگی شیرین هم بهتر شود و مجبور نشود به پولهای مادرش دستبرد بزند.سرم سوت می کشید و دلم درهم می پیچید.
صدای بهزاد را شنیدم که بلند گفت:مادر!چرا جلوی دخترت را نمی گیری که تنگ غروب توی کوچه ها نپلکد."

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 11:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group