رزرو هتلclose
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1108
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
--واااای رزا من عمرا پاموبزارم توی اون متب ای بابا حالم خوبه دیگه !!!ولم کن!!!!!
-ا ا ا حالتون خوبه؟؟پس حتمااون من بودم که افسردگی گرفته بود نه؟؟؟؟؟
-آره توام افسردگی گرفته بودی.
-ای کوفت درسته دوتامون بعدازاون سفرکوفتی افسردگی گرفتیم
-ولی به خدارزا افسردگی ماکه حادنبود فقط یکم اعصابمون بهم ریخته بود الانم که دیدی خوب خوب شدیم
-درسته ولی بیا فقط یک جلسه بریم پیشش اگه خوشط نیومددیگه نمیریم !.ولی من تعریف این دکترروخیلی شنیدم
-باشه فقط به خاطرتوفقط همین یک جلسرو میام ..اه اه اه معلوم نیست پیرمرد هاف هافو توی کدوم کوره دهاتی درس خونده حالا اومده برای من دکتر روانشناس شده!!!!!
-خیله خوووب بابااینقدرغرغر نکن الان که وقت دکترمون رفت اونوقته که منه بدبخت بایدبشینم دوباره یک هفته منت توی ایکبیری رو بکشم که قدم رنجه بفرمایی و بریم دکتر
-به درک
-نفس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!
-
-خیله خوب بابا چراداد میزنی؟
خوب اعصابمو خرد کردی
-غلط کردم
-خدانکنه حالازودسویچتو بردار که بریم
-خوب چراباماشین تونریم؟؟
-خسیس ماشین من تعمیرگاهه
-خسیس باباته

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
هوووی به عموی خودت توهین نکنا!!
حالا خوبه خودت میگی عموی منه
-خوب بابای منم هست دیگه
-اااخوب شدگفتی حواسم نبود
-خیله خوب بامزه نمی خواد سرمنوگرم کنی که دیربه دکتر برسی زود بااااش
-چشم قربان
{خندید و هیچی نگفت!داشتیم باهم دیگه میومدم پایین که یک دفعه ای رزا وایستاد وروبه من گفت
-فقط نفس؟؟؟؟!!!
-بازچیه؟؟؟؟
- نمی خوام مامان وبابای هیچ کدوممون ازاین ماجرای دکتر چیزی بدونن باشه؟
- اوووف باشه باباترسیدم گفتم چی شده تازه ماکه یک جلسه بیشتر نمی خوایم بریم پس لزومی نداره بگیم
-ازدست این لجبازیای تونفس باشه ممنون حالا بیابریم
-باشه!!!!!!!!!!
وقتی اومدیم پایین دیدم مامانم روی مبل نشسته داره tvنگاه میکنه
- سلام برمامان گل خودم وسلام برخاله ی دخترخاله ی خودم
-سلام بچه ها >نفس چه خبرته بابادختربزرگ شدی دیگه 22 سالته
-مامانم مهم اینه که دل بچه باشه
{رزاباخنده گفت -که البته توهم مخت وهم دلت بچه ست
مامانم باخنده روبه دوتامون گفت - خیله خوب حالا برین بیرون به جای این که سر منو بخورین
-باشه مامان جان بیرونمون کن!!راستی مامان منو رزابرای ناهار نمیایم
-باشه عزیزم ماکه عادت داریم فقط بچه ها شب خاله مرجان تونو مینا هم میان
-اه مامان نمیتونستی فقط خاله مینا{مامان رزا}رودعوت کنی
-نه دوتاشون خواهرامن چرادعوتشون نکنم
-باشه مامان من اصلاهرچی شمابگی بحث کردن باشما فایده نداره
-پس خدافظ خاله
-خدافظ بچه ها
ازدرخونه که بیرون اومدیم به رزاگفتم- رزاا!!
هوم؟؟
من خیلی این خونه وباغو دوست دارم بهم یک آرامش عجیبی رومیده
-چیکارکنم؟
-ا بیتربیت !
-خوب بخشید حالاعزیزم بدوبریم که دیرشد
-باشه ولی هستی تاجای ماشین من مسابقه بدیم
-آراهستم
{همین که می خواستیم شروع کنیم به دویدن یک دفعه قلبم وایستاد

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
دست رزاتوی دستم بود برای همین سریع فهمید که حالم خوب نیست . فشارخودشم که خود به خود پایین هست بادیدن رها پایین ترافتادباصدای خفه ای که به زحمت خودمم میشنیدم گفتم
-رزا اصلابهش محل نده بیامسابقمونو بدیم {1و2و3...}باشماره ی سه من دوتامون شروع کردیم به دویدن وازجلوی رهاکه اون لبخند احمقانه روی لبش ماسیده شده بود گذشتیم فقط توی لحظه آخرکه داشتم از کنارش رد میشدم شنیدم که گفت
-مثل همیشه ازم فرارکن ولی بالاخره هم خودت وهم اون پولای نازنینت مال من میشه
{این حرفارو دیگه داشت داد میزد طوری که منورزا که رسیده بودیم دم ماشین قشنگ میشنیدیم.وقتی درماشینوبازکردیم دوتامون طقریبا ولوشدیم روی صندلی های ماشین ازتوی آینه که خودمو نگاه کردم دست کمی ازبابابزرگ خدابیامرزم کهلحظه آخردیده بودمش فرقی نداشت به رزاکه نگاه کردم یک لحظه واقعا ترسیدم آخه رنگش خیلی پریده بود باصدای کم جونی گفتم
-رزاجون حوبی؟
باصدای لرزونی جواب داد
-آره عزیزم خوبم ولی توصاف بشین چون رها هنوزداره نگامون میکنه
-باشه چشم فقط توام زودتربروکه بهقول خودت دکترپریداا!!
دوتامون خندیدیم ولی اینقدرخندمون مصنوعی بود که فقط لبامون کج شد
***
-ببین نفس رسیدیم تازه شانس آوردیم 5دقیقه هم زود تررسیدیم بلند شو بریم
-اینه ساختمونش؟؟؟
-آره تازه مثل اینکه کل ساختمونشم مال باباشه
-زپلشک پس باباش عمرنوح کرده !!!!ولی عجب پیرمردپولداری!!!!میگم هستی تورش کنیم؟؟؟
-هیف که من ازدکتر جماعت خوشم نمیادمال خودت خوشگلم
-حیف شد پیره{اینبار دوتامون واقعا خندیدیم وسعی کردیم مثل همیشه ناراحتیامونو سریع فراموش کنیم}
پشت درمطب که رسیدیم دیدم روی یک برد زده:دکترشهاب راد متخصص روانشناسی
-اه اه اه رزا اسم وفامیلشونگاه کن شهاب راد فکرکنم ازاینایی باشه که اسمشو عوض کرده !چیش اصلا خوشم نمیادپیرمردعقده ای اصلابیا برگردیم
-ای بابااین بدبخت ازکجامیدونست که توازدوران راهنمایی ازاسم شهاب بودی حالابیابریم قرارشداگه خوشمون نمیومددیگه نیایم
-باشه بیابریم {واردمطب که شدیم خیلی تعجب کردم صلافکرنمیکردم که مطب یک دکتر روانپزشک اینجوری باشه تمام دیورانارنجی و زردبود که باخط های قرمز روش ازشعرای حافظ باخط نست علیق نوشته شده بود.که وقتی واردشدیم یک آرامش عجیبی بهم داشتم همینجوری سرمو میچرخوندم که چشمم خورد به یک میزکه گوشه سالن بود ولی کسی پشتش نشسته بود حدص زدم که باید میز منشی باشه با رزارفتیم روی صندلی ها نشستیم داشتم به مریضایی که روبه رومون نشسته بودن نگاه می کردم که دریک اتاق باز شدو یک خانوم نسبتا مسن اومدبیرونو رفت پشت همون میزه نشست سرشو که بالا گرفت چشمش به ماافتادویک لبخندمهربون زد وگفت
-بفرمایید
منورزابلندشدیم من فقط سلام کردم ولیرزا گفت
-سلام ببخشید مابرای ساعت1:45وقت گرفته بودیم
-بله خوش اودیدمیشه فامیلتونوبگید؟
-نفس امیری ورزا امیری
-خانوم امیری لطفابنشینید مریض که اومدبیرون شمابرین تو
-ممنون مرسی
{بارزادوباره رفتیم روی اون صندلی هانشستیم یک 5دقیقه ای منتظرشدیم که دراتاق باز شدو یک دخترو پسرجوون اومدن بیرون ماهم بااشاره خانوم رئوفی{منشی}رفتیم تو وقتی درو بازکردیم نزدیک بود ازخنده منفجربشم چون نه تنها دکتریک پیرمرد هاف هافو نبودبلکه یک جوونه فوق العاده خوشتیپ حودا29-30 ساله بود به رزا یک نگاه معنی دارکردم که خندش گرفت ولی جلوی خودشو گرفت باصدای دکتر به خودمون اومدیم
-
ببخشید سلام عرض کردم
منو رزا باهم گفتیم
-سلااام
-علیک سلام ببخشید شمااینجاچیزخنده داری میبینید
-مگه ماخخندیدیم
-آخه رنگ جفتتون قرمز شده وقرمز شدم رنگ پوست دخترا سه حالت بیشتر نیست 1-وقتی یک پسرجوونه خوشتیپ می بینن{به خودش اشار کرد}2وقتی عصبانین3وقتی میخوان جلوی خندشونو بگیرن که درموردحات اول که اصلا به شمانمیاد خجالتی باشین درمورد حالتدومم که چشماتون قرمز نیست پس میمونه قسمت خندش که میبینین درسته
{وقتی راد داشت حرف میزد منورزا فقط میخندیدیم که من باخنده گفتم
-حدس شماکاملادرسته مانه خجالتییم ونه عصبانی فقط داشتیم جلوی خندمونو میگرفتیم حالا به چی میخندیدیم بماند فقط یک سوال شما ازکجا فهمیدین که ماخجالتی نیستیم؟؟
-ازاونجایی که دوتاییتون وقتی واردشدین بااون چشمای رنگیتون زل زدین توی صورت من بدبخت
-میگم دکترماشااله واردیناخوب جنس دخترارومیشناسین!
-خوب رشته امه
-نه دیگه این شناختاباید تجربه بشه
-خیله خوب دختره شیطون بیاین بشینین که مثلابرای یک کاردیگه اومدین
به سمت رزا برگشتم که دیدم داره خیلی خونسرد نگام میکنه چون برخلاف اون که بیشترمواقع ساکت بود ولی به جاش خوب زبون داشت من همیشه دخترشروشوری بودم و همیشه برای همه جاجواب داشتم . رفتیم نشستیم شهاب گفت خوب خانوما میشه بپرسم شمادقیقا میخواین چی کارکنین
-ببینین دکتر منورزا دقیقا میخوایم داستان زندگیمونو و یک حماقت بچه گانمونو تعریف کنیم
خوب ببخشید اینومیگم ولی میشه یک خواهش بکنم !
-بله بفرمایید
- اینجا وقت برای هرمریضی خیلی محدوده میخواستم بگم اگه برای شمامسئله ای نیست مایک جا قراربذاریم واوجا برام قشنگ تعریف کنید
-نه برای ماکه مسئله ای نیست
-باشه پس شماشماره ی منوداشته باشین تازنگ بزنید و بگین کی وقت دارین
-بله ممنون میشه بفرمایید
-حتما0912.....
-مرسی ممنون پس من بهتون زنگ میزنم
-منتظرم
-پس فعلا خدافظ دکتر
-خدافظ

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
بارزاکه ارمطب اومدیم بیرون زدیم زیرخنده رزاباخنده گفت
-عجب پیرمردهاف هافوی چشم وابرومشکی جذابی
-وقدبلند
-بعلهههههههههههههه
دوباره دوتاییمون زدیم زیرخنده که دوباره رزاگفت
-ولی خیلی پروو ها (درحالی که سعی میکرد صداشو شبیه اون کنه گفت
-وقتی واردشدین بااون دوتا چشمای رنگیتون زل زدین به من !!آخه مردیکه به توچه؟؟؟؟
-ای باباحالاتوچرا اینقدرجوش میزنی ؟ولش کن بابا
-آرا بیخیخی بابا
-میگم رزااااااا؟
-بناااااااااااااااااال
-بیتربیت
-خیله خوب قهرنکن حالابخشید بفرماییدسرکارخنوم نفس امیری
-جونم برات بگه که دلم برای سپهرتنگ شده میای بریم کافی شاپش؟؟؟؟؟
-آره راست می گی دل منم براش تنگ شده پس سوارشوبریم
(وقتی میخواستم سوارشم نمی دونم چراولی ناخداگاه برگشتم ه بسمت پنجره دکتر.وقتی نگاه کدم دیدم شهابم پشت پنجره است وداره به مانگاه میکنه وقتی نگاه منوبه خودش دید ازهمون فاصله هم دس پاچه شدنش معلوم بودولی خیلی سریع ب خودش اومدو دست تکون داد منم براش دست تکون دادم و سوار ماشین شدم ورفتم


شهاب
خاک توسرت پسره ی احمق آخه واسه ی چی رفتی پشت پنجره اصلا واسه ی چی نفس برگشت سمت پنجره مطب من اه ولی عجب چشمایی داشت این دختر (باصدای زنگ گوشیش به خودش اومد)
-الوسلام خشایارخوبی
-به به شهاب خان چطوری دیگه سری به مانمیزنی؟
-خوبم خشایارجان شرمندتم به خداسرم خیلی شلوغ شده
-اشکال نداره دیگه ماعادت کردیم
-خشایارمیخواستم ببینمت
-ا چه عجب بالاخره یادی ازماکرد ولی حاضرم شرط ببندم که باهام یک کاری داری نه؟
-تروخدا خشایار ببین یکمی گیج شدم
-دیدی گفتم کارم داری ولی باشه چشم من تایک ساعت دیگه میام جای همیشگی -باشه پس منم خودمو میرسونم
-پس تا یک ساعت دیگه بابای
-بای
(ازاتاقاومدمبیرونوروبهخان� �مرئوفیگفتم
-خانوم رئوفی امروز اگه میشه وقت تمام مریضامو کنسل کنین
-باشه چشم آقای دکتر
-پس فعلاخدافظ
-به سالمت جناب دکتر
(وقتی ازمطب اومدم بیرون می خواستم برم سمت ماشین ولی اصلاحس روندنونداشتم برای همین پیاده شروع کردم به قدم زدن وقتی رسیدم دم در کافی شاپ مک ومن وقتی رفتم تو دیدم خشایارجای همیشگمون نشسته تامنو دید برام دست تکون داد منم براش دست تکون دادم رفتم جلو
-سلام پسرمعلوم هست کجایی قراربود یک ساعت دیگه اینجا باشی الا من نیم ساعته اینجا معطل توام
-سلام ببخشید پیاده اومدم دیر شد

-
بیا ببینم مثل اینکه مسئله خیلی جدیه برای خاله وعمو مشکلی پیش اومده؟

-نه اونا خوبن اتفاقا میگن چراخشایاراینقدربیمعرفت شده ودیگه سری به ما نمی زنه

-معذرت خواهی کن ازطرف من

-بروبابا چه مودب شدی !!!
-من موودب بودم ولی جدا تعریف کن ببینم چی شده؟؟
-ببین امروز توی مطب نشسته بودم و منظر مریض بعدی که درباز شدو دوتادختر وارد شدن قیافه هاشون خیلی خنده دارشده بودمعلوم بود دارن جلوی خندشومیگیرن چون صورت جفتشون قرمز شده بود







-چه شکلی بودن

-دوتاشون بور بودن بودن یکیشون چشماش خاکستری بود اون یکی چشماش آبی

-آها پس خوشگل بودن
-خیلی! نمیگم فرشته بودن ولی خیلی ناز بودن نمیدونم خشایارولی وقتی چشمای آبیشو دیدم دلم یک جوری شد
-خب بعدش
-بعدش یک ذره بانفس..
-نفس؟؟؟؟؟
-آره اسم چشم آبی نفس واسم چشم خاکستریه رزا
-اوو خب ببخشید وسط حرفت پریدم
-خواهش میکنم داشتم میگفتم کلی بانفس کل کل کردم دخترحاضرجوابیه بعدش یک حرفی زدم که خودمم توی شکش موندم
-چیییییییییییییییییییی؟؟؟؟ ؟؟؟
-گفتم وقت مریضام محدوده بیرون همدیگرو ببینیم
-نههههههههههههههههه!!!
-آره !نمی دونم چی شد که این حرفو زدم
-حتما اوناام زدن توی دهنت
-نه اتفاقا حرفموباورکردن وقبول کردن
-ولی توکه هیچوقت بامریضات بیرون نمیرفتی
-به خدا نمی دونم خشایار خیلی عصبیم
-حالا بیخیال این دفعه رو بروازدفعه دیگه توی مطبت قراربذار
-باش...
(باصدای زنگ smsحرفمو نصفه کذاشتم وبه گوشیم نگاه کردم از یک شماره ناشناس بود نوشته بود
-سلام دکتر خوب هستین؟
-کیه شهاب
-خشایار یکی از یک شماره ناشناس برام زده سلام دکتر خوب هستین
-خوب براش بزن شما؟
-باشه همونوبراش زدم ومنتظرشدم ببینم این کیه
بعدازدودقیقه جوابش اومد که گفته بود
-یک دوست که اسمشم عسله
-اوه اوه اوه شهاب فکرکنم گیر یک دخترشرو شیطون افتادی
--خشایارچرا من فکرمیکنم که این دختره نفسه؟
-برووبابادیووانه شدی پسر خل شدی جدا همه ی حرفارو نفس میشنوی
-نه جدا
-باباشهاب توتاحالایک دفعه بیشتر باهاش حرف نزدی چجوری میتونی بفهمی که اون نفسه
- مثل اینکه یادت رفته من خیرسرم روانپزشکما!!!!
-خب حالا اون بدبخت اون ور تلف شد
-خب میگی چی بزنم
-بزن که میخوام ببینمت
-چییییییییییییی؟
-مرض کرشدم
-دیوونه شدی
-بودم ولی جدا بزن ببینیم این کیه که میشناستت
-باشه چون میخوام بدونم این نفسه یانه
-اینم خوبه بزن
-باشه

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
همونو براش زدم ومنتظر شدم که جوابش اومد
-باشه دکی جون پس قرارمون فردا بستنی شاد جای پارک..

-خشایار تومیدونی پارک... کجاست؟
-عجیبه منوتوبیشترپارکارومیشناسیم ولی تاحالا اسمش به گوشم نخورده حالااشکال نداره توبزن باشه برات پیداش میکنم!
-باشه
براش زدم باشه پس تافردا ساعت 1 بای
-بای
نفس
بعدازاینکه باشهاب دست تکون دادم رفتم توی ماشین نشستم رزاهم پشت رل نشست
-خب نفس به نظرتو الان کجابریم که ازدست مهمونای ناخونده درامان باشیم
-اممممممممممممم..... آها فهمیدم بریم کافی شاپ آسمان پیش سپهر
-ایول بالاخره یک باریک حرف درست توی زندگیت زدی
-برووگمشو دخترخاله بیشعور
-دخترعمو!!!!!
-چه فرقی داره
-هیچی
-پس حرف نزن راه بیفت بچه پروو پشت ماشین من نشسته غرم میزنه!!!!
-ایششششششششش خصیص
-خسیس باباته
-وعموی تو
-اصلا بحث کردن باتو فایده ای نداره
- باریک



توی راه داشتم به سپهر فکر میکردم سپهر یکی ازبهترین دوستای ما توی چند سال اخیربود اون صاحب کافی شاپیه که منو رزا میرفتیم توش یک جورایی پاتقمون شده بود داستان آشنایی ما ام اینجوری شروع شد مادیگه پای صابت کافی شاپ شده بودیم وشهابم هرموقع مارومیدیدباخنده ازمون پذیرایی میکرد ودرحدیک سلام و خداحافظ بیشتر نبود تایک روزی که منو رزا نشسته بودیم وداشتیم میخندیدیم که دوتاپسر تازه به دران رسیده مزاحممون شدن سپهرم بااونا درگیرشد و اونجاشروع دوستی ماسه نفر بود سپهرخیلی پسرخوبیه توی ان سالاجای برادرنداشته منو رزاروبرامون پرکرد همیشه یک راهنمای فوق العاده برام بود
-نفسم!ازعالم هپروت بیابیرون رسیدیم
-ها؟
-ها نه و بله ؟معلوم نیست توی فکرکی بودی که اصلا صدای منونمیشنیدی
-بی مزه داشتم به آشناییمون باسپهرفکرمیکردم
-آها
-کوفت بیا بریم تو پختم ازگرما بعدتواینجانشستی بامن سرفکری که توی مخم بود بحث میکنی؟
-خیله خوب حالا چرا میزنی /بیابریم تو
بارزارفتیم تو سپهرتامارودید خیلی خوشحال شدولی به روی خودش نیاورد میدونستم میخواد اذیتمون کنه .اومدجلوروبه ماگفت
-به به سلام خواهرهای افسانه ای میگم چراازصبح دلشوره دارم نگو قراره دوتا اجنه پا بزارن اینجا
(چون میدنستیم شوخی میکنه ناراحت نمیشدیم ازدستش برای همین گفتیم
-آره دیگه ماام گفتیم خیلی توی این یک ماهی که ماروندیدی بهت خوش گذشته امروزبیایم که رودل نکنین
-خوشم میاد اززبونت نفس خانوم یک میلی مترم کم نشده
-توخماریش بمون که زبون من کوتاه بشه
-ببینیم وتعریف کنیم حالا بووین برین سرجاتون بشینین کهمنم بیام باهم بحرفیم
-باشه پس مارفتیم
منورزا همیشه میریم پشت یک میزی که سه تا صندلی داره میشینیم و خیلیم جاش دنجه به قول سپهر اونجامخصوص منو رزا و هیچوقت سپهرنمی ذاره کسی اونجا بشینه باصدای نفس به خودم اومدم که میگه
-وااااااااااااااااااااای رزا اونجارونگاه کن
-کجارو ؟
-بابا میزودارم میگم نگا چقدر تمیزه این که نمی دونست ما بعد از یک ماه کی میخوایم بیایم!
قبل از اینکه من جوابشو بدم صدای سپهر از پشت سرمون اومد :
-تمام این یک ماه به امید اینکه خواهرام دوباره سری بهم میزنن این میزو تمیز میکردم
-آخی نفس فدای داداشیش بشه تو اینقدر احساساتی بودی و ما خبر نداشتیم ؟
دوباره شد همون سپهر شیطون همیشگی وگفت:
-برووبابا حالامن یک چیزی گفتم بیاین بشینین ببینم چیکارکردین شماوروجکا توی این یک ماه چی کارکردین؟




امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
ببین ماالان مثل همیشه آخروقت نیوومدیم تومیخوای کافی شاپو به امون خداول کنی
-نگران نبش هنوزکمال همنشینی باشمادوتا اونقدر روم تاثیرنذاشته که کافی شاپ رو ول کنم اینجا بشینم سینا هستش
-ا مگه دادشت از کیش برگشت
-آره یک سه هفته ای میشه
-چشمت روشن
-مرسی ممنون
منو رزا داشتیم از اتفاقای این یک ماه اخیر براش تعریف میکردیم و کلیم خندیدیم که یکدفعه ای دیدیم از پله ها یک پسر خیلی خوشتیپ وفوق العاده شبیه سپهر اومد بالا روبه مابایک حرکت خنده دار خم شدوگفت
-سلام خانوما به کافی شاپ خوش آمدید
بعدروبه سپهر گفت
-داداشی اگه میشه به دوست دخترات بگوآروم تربخندن کسایی که اون بالان خیلی بد دارن اینجارو نگاه میکنن!اا راستی سپهر این همون میزه نیست که نمیزاشتی کسی از 2کیلومتریش رد بشه و وقتی این میزو تمیز میکردی تا 3 ساعت بعدش افسردگی میگرفتی؟ چیه چرا هی چشم وابرومیای ؟آها نباید اینارومیگفتم؟

وقتی سینا داشت این حرفارومیزد منو رزا غش کرده بودیم ازخنده سپهرم معلوم بود خندش گرته ولی به روی خودش نمیاورد سپهر باصدایی که سعی میکرد جدی باشه ولی اصلا موفق نبود گفت
-دوست دخترچیه وروجک این دوتا خواهرای منن
-ا اینا خواهرای ماان نگفته بودی مامان بابا سرپیری هوس شیطونی کردن !ولی یک سوال من کلا 2ساله رفتم کیش اینا حداقل 20 سالشون هست یک جای کارمیلنگه تازشم منو تو ومامان وبابا هممون چشم وابرو مشکی باموهای پرکلاغیم پس چرا این دوتا اینقدربورن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- وواااای سینا چقر فک زدی سرمون رفت درضمن نمی خواد زبون بریزی زود ترکارتو بگو برو
-ا بیتربیت هیچی بیکار بودم گفتم بیام یکذره خودشیرینی کنم برم
-خب خودشیرینیتو کردی هری
-باز توبی ادب شدی
-دادشم لطفا بروو
-این ینی اینکه اگه نرم فردا جنازم میره پیش دوست دخترم
-چقد توباهوشی
-اوه اوه اوه پس فعلا خدافظ شما
وبه حالت دورفت پایین منو رزا هنوز داشتیم به این دوتا برادر میخندیدیم که سپهر باخنده گفت
-اینو ولش کنین تاجایی که من یادمه نفس توباید الان به این آق دکتر بزنگی نه
-آخ قربونت سپهرخوب شد گفتی
- خاهش میکنم میکنم
-خب بچه ها به نظرتون چی بزنم؟
رزا گفت
-بگو سلاآق دکتر خوب هستین این شماره منه
-خوبه سپهر
-وقتی رزاخانوم میگن من دیگه چیکارم
-برووخواهرزلیل
-چاکریم
دوباره خندیدیم ومن همون sروبرای شهاب راد فرستادم بعدازچنددقیقه ازظرفش sاومدکه زده بود
-شما؟
میخواستم بزنم نفسم که سپهر گفت
-صبرکن نفس!!
-واچرا ؟
وقتی نگاش کردم دیدم چشماش داره برق شیطنت میزنه حدسم درست بودچون بلافاصله گفت
-بیا یکذره سرکارش بزار
رزاام باخوشحالی گفت
-سپهرراست میگه نفس کلی میخندیم براش بزن یک دوست که اسمشم عسل
-ایوول بچه ها آدم دوتادوست مثل شما داشته باشه حسابش با کرامل کاتبینه
-بی مزه
-خیلی خوب ببخشید ولی جدی اینو بزنم براش
-آره دیگه بزن
-باشه
همون sکه بچه هاگفتن وزدم ومنتظرشدم
بعداز چنددقیقه جوابش اومدکه گفته بود
-میخوام ببینمت!!!
سپهرباخنده گفت
-اوه اوه اوه آقارو
-خب حالابزنم نه یا باشه
-بزن باشه
براش زدم
-باشه فقط چجوری باید بشناسمت؟
بعدبرام زد
-من یک تیشرت سفید باسویی شرت مشکی تنمه پس تافردا ساعت 1 باااای
-بای
نمی دونم چرا ولی ازاینکه قرارگذاشت که ببینتمون یک جورایی نااراحت شدم !بعدازاون smsبازی یک ذره دیگه ام موندیم بعدش بلند شدیم که بریم
رزاگفت
-خب سپهر جان خیلی زحمت دادیم دیگه بریم که فکرکنم مهمونا رفتن
منوسپهرباهم گفتیم
-انشااله
وهرسه خندیدیم وهرسه رفتیم پایین که دیدیم سینا داره با دوتادختر میخنده ولی تا سپهرو دید سریع خودشوجمع کردو اون دوتا دختر رو دک کرد سپر باخنده گفت
-پسرجان توچرا منو جلوی این دوتا اجوج مجوج یک غول بیابونی نشون میدی من چی کار به دختربازی تودارم
سینا باقیافه متعجب گفت
-ا فهمیدی قصدم چی بود
-خر که نیستم میفهمم
منو رزا وسینا باخنده یک صداگفتیم
-بلا نسبت خر
-خیلی نامردین اجوج ومجوج تاچشمتون به داشم خورد منو فراموش کردین
-صد دفعه گفتم به ما نگو اجوج و مجوج بچه پروو بعدشم تو داداشی گل ما هستی راستی سپهر بابا و عمو میگن این وروجک کجاست ؟
سپهر با قیافه متعجب گفت
-وروجک دیگه کیه ؟اگه منظورشون منم که بنده آقاسپهر گلم
منو رزا باهم گفتیم
-عقققققققققققق
وپا به فرار گذاشتیم مثل همیشه که درمیرفتیم دوباره برگشتیم پیششون که دیدیم سینا روی صندلی ازخنده غش کرده و سپهرم دست به سینه دم در منتظره ماام باخنده برگشیتیم و باسینا دست دادیم و خدافظی کردیم باسپهرم دست دادیم که ازحرصش همچین دستمونو فشار داد که جیغ جفتمون رفت هوا شانس آوردیم کافی شاپ خلوت بودکسایی ام که بودن مشتریای صابت کافه بودن و عادت داشتن به کارای ماسه تا خلاصه بعد ازخدافظی رفتیم سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم وقتی به خونه رسیدیم ساعت 7:30شده میدونستیم که اگه بریم حتما تاالان خاله مرجان اینارفتن خونه ی خودشون ووقتی رسیدیم دم در دیدیم درست حدس زدیم وقتی رفتیم تو یک سلام باجیغ زدیم که مامانامون نیم مترازجاپریدن ولی هم بابای من هم بابای رزا چون عادت داشتن خیلی خونسرد جواب سلاممون رودادن یک نگاه به دوروبرکردم دیدم مامان و خاله مینا دارن با هم حرف میزنن بابا و عمومعینم دارن شطرنج بازی میکنن من رو به باباوعموگفتم
-راستی سپهرسلام رسوندو گفت خیلی آقا وباشخصیته
بابامو عمو باهم زدن زیرخنده هم بابام هم عمو سپهرو خیلی دوسش داشتن و بااین که سنشون خییییییییییییلی بیشتراز اونه ولی همیشه سپهر پایه تفریحای بابامو عمو وهمیشه سربه سرشون میذاره برای همین توی خخانواده ما به غیراز خانواده خاله مرجان همه عاشق سپهرن !
منو رزا باهم رفتیم توی اتاق من رزا روبه من باجدیت گفت
-نفس چرامن حس میکنم توازاین که شهاب پیشنهادبیرون رفتن دادناراحت شدی؟
-نه داری اشتباه میکنی
-باشه من اشتباه میکنم ولی هرموقع باخودت روراست شدی من هنوزخواهرت و مرحم رازاتم حالا برای فردا می خوای چی کارکنی؟
-هیچی دیگه میریم سرقرار بعداونجابراش تعریف میکنیم
-باشه اینم فکرخوبیه الان میخوای چی کار کنی؟
-می خوام بخوابم
-ای خدا توچراهمیشه از24ساعت26ساعتشوخوابی؟
-مثل تو خوبه که کلا درطول شبانه روز فقط 6ساعت میخوابی
-بازتوخوابت میاد سگ شدی؟
-چه خوب فهمیدی
-باشه پس من رفتم بای
-بای جیگری

صبح که بیدارشد خورشید هنوز طلوع نکرده بود معلومه دیگه دیشب ساعت 7 بخوابم الان بلند میشم میدونستم رزا الان بیداره کلااین بشرخواب نداره ولی اینقدرکسل بودم که حال نداشتم ازراه مخفی برم توی اتاقش برای همین باخودم گفتم یک نیم ساعت دیگه بخوابم بعد بلند میشم دوباره خوابیدم ولی بانور خورشید که میخورد توی چشمم بیدارشدم به گوشیم نگاه کردم
-اوه اوه اوه ساعت12شده که من هنوزهیچکارنکردم سریع بلند شدم که یادم اومد روی گوشیم پیغام یک sاومده بود بازش کردم دیدم ازطرف شهابه برام زده بود که
-سلام عسل خانوم من الان جاییم که از اینجا درست آدرسونمی دونم میشه آدرس دقیقشو برام sکنی؟
بعدازکلی خندیدن به این طبیعی کردن شهاب براش آدرس پارکو فرستادم ولی مطمعنئانمی تونست بستنی فروشی روپیداکنه آخه بستنی فروشی توی یک کلبه است
بعدازاینکه حموم رفتم اومدم بیرونو سریع موهامو بالای سرم بستم و یک مانتو کوتاه وخنک آبی پوشیدم بایک شال و شلوارسفید سریع رفتم پایین دیدم رزا ام نشسته خیلی جالب بود اکثراوقات منو رزا بدون اینکه هماهنگ کنیم تیپمون شبیه هم بود رزاام مانتوش مثل اتوی من فقط خاکستریش بود بایک شلوار دقیقا مدل شلوارمن مشکیش بود باهم سلام واحوال پرسی کردیم و سریع ازخونه زدیم بیرون من یک کفش اسپرت آبی پوشیدم رزاام یک کفش مشکی توی راه جریانsشهابو براش تعریف کردمو کلی بارزا خندیدیم
وقتی رسیدیم ازپشت شهابوشناختم داشت ازاینو اون سوال میکرد که بستنی فروشی...کجاست ماباخنده رفتیم جلو


امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
باجیغ گفتیم
-سلام دکتر
شهاب باوحشت برگشت سمت ما ووقتی دیدماییم نمی دونم چرا ولی برق چشماش یک چیزی توی مایه های اعتمادبه نفس بود حالا برای چی اله اعلم
-وای دخترا ترسیدم
رزا:خب ببخشید
شهاب:خواهش میکنم این حرفونزدم که معذرت خواهی کنین
من:راستی دکترشمااینجا چیکارمیکنین؟
شهاب:امممم راستش بادختر خالم قرار داشتم
منو و رزا یک نگاه معنی دابهم کردیمو من باخنده روبه رزا گفتم
-رزاجون توخبرداشتی که ما به غیراز رها ورامین یک پسرخاله دیگه ام داشتیم؟
انتظارداشتم شهاب تعجب کنه ولی باکمال حیرت دیدم که اون برق چشماش پررنگ تر شد
شهاب:ا پس شما دوتا بودین ؟
رزا:کی دکتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهاب:همون کسی که اسمش عسل بودو به من smsداد
من:تقصیرمن نبود دکتر وقتی شما گفتین "شما"رزا گفت بیا دکتروسرکارش بذاریم(نمی دونم چرا ولی توی اون لحظه دوست نداشتم اسمی ازسپهر بیارم)
شهاب:به رزاخانوم نمیاد ازاین شیطونیا بکنن
من:دستتون دردنکنه دکتر ینی به قیافه من میاد؟
شهاب:کم نه!
خودش و رزا خندیدن خودمم خندم گرفت
رزا:خیله خوب حالابیاین بریم توی بستنی فروشی پختم ازگرما
من:باشه بریم
وقتی وارد بستنی فروشی شدیم رفتیم پشت یک میز چهارنفره نشستیم
گارسون:خوش اومدید چی میل داری
رزا:بستنی باطمع قهوه
من:شیرموز غلیض
شهاب:منم شیرموز میخورم
من-آخ جون بالاخره یکی پیدا شد سلیقش مثل من باشه
شهاب خندیدو هیچی نگفت !بعدازاینکه سفارشامونوخوردیم شهاب گفت
-خب حالاکه باهمیم فرصت خوبیه که یکذره ازماجرارو تعریف کنید
من:باشه اتفاقاپیشنهادخوبیه آماده شنیدن هستین؟
-البته
من:خب اول ازنسبتامون بهتون میگم وازجایی شروع میکنم که زندگی منو رزا عوض شد :
ماخانواده کم جمعیتی داریم مامانم دوتا خواهر داره به اسم های مینا ومرجان بابامم فقط یک برادرداره به اسم معین خاله مینا باعمومعین ازدواج کرد وفقط رزا بچشونه منم تک بچه ام ولی خاله مرجان باپسرخالش عموامیر ازدواج کرد که اسم بچه هاش رها ورامین ماهممون به همراه مامان بزرگمون(مامان مامانم)توی یک باغ 3000متری زندگی میکنیم رهاو رامین دوقولوهستن ودوسال ازمابزرگ ترن ولی برای کنکور نمیدونم چرا دوسال صبرکردن بعدباماها کنکوردادن وجالبیش به اینه که 4تایی توی یک رشته ینی باساتان شناسی قبول شدیم ومامان بزرگم به افتخارما یک مهمونی بزرگ ترتیب داد وتوی مهمونی بدون اطلاع به ماها اعلام کنه گفت که میخواد برای ادامامه تحصیل ما .,همه ی چهار نفرمونو بفرسته مصر !خانواده من و خانواد رزا اصلاازاین موضوع خوشحال نبودن ولی خانواده خاله مرجان بادمشون گردومیشکستن خلاصه بعدازکلی رفت و آمد مامان و بابای من ورزا هیچ تغییری ایجادنشدازاونجایی که همیشه آخرین حرفو مامان سلطتنت(مامان بزرگم)میزد بالاخره راضی شدن. منورزا کلاازاول ازاین دوتاپسرخاله هامون زیاد خوشمون نمی اود وحالاکه فهمیده بودیم باید چهارسال لیسانسمونو بااونا توی یک کشورغریب زندگی کنیم زیادکه چه عرض کنم اصللاراضی نبودیم ولی چه میشه کرد وقتی مامان باباهامون نتونستن کاری برای ماانجام بدن خودمون میخواستیم چی کار کنیم !بابای منورزا یک هفته قبل از سفرمون رفتن مصر که برای ماها خونه بخرن وازهمه ی نکات بدتر این بود که باید ههمون توی یک خونه زندگی میکردیم خلاصه یک هفته ام باسرعت برق وباد گذشت فقط یک چیزی که منو رزارو خیلی به شک می انداخت نصیحت های بی اندازه خاله مرجان و عموامیر به رها ورامین بودونگاه خیره اون دوتا به ما بود!!
وقتی حرفم تموم شد سرموگرفتم بالا دیدم رزا داره یواش یواش گریه میکنه و شهابم دستشو گذاشته زیر چونش وزل زده به من واخماش توی همه وقتی نگاه منوبه خودش دید یک لبخند زد جعبه دسال کاغذی رو به سمت رزا گرفت رزا تشکرکرد ویکی برداشت بعدبه سمت من گرفت
من:چرامن منکه احتیاج ندارم
شهاب باخنده:خانوم خانوما یک دستی به صورتت بکشی میفهمی که احتیاج داری
خوشم اومدازاینکه بهم میگه خانوم خانوما !یک دست به صورتم کشیدم دیدم خیسه وای من کی گریه کردم باصدای شهاب به خود اومدم
-الووونمی خوای برداری دستم شکست ها!!!!!!!!!
-ببخشید داشتم باخودم فکرمیکردم
-اون که معلوم بود ولی داشتی به چی فکرمیکردی
-به این که من کی گریه کردم
خندیدوگفت
-نه جدا
-به خداشوخی نکردم جداتوی همین فکربودم
(خیلی خوشحال بودم که وسط حرفام نپریده بودو گوش کرده بود به حرفام بهش نگاه کردم دیدم داره باخنده نگام میکنه
من:چیه دکتر به چی نگاه میکنین
شهاب:به هیچی

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
به ساعتم نگاه کردم ساعت 3:5دقیقه بود
-اوه اوه دکترحسابی حرف زدم شمارم ازکارو زندگی انداختم
شهاب:ببخشیدا همینم جزو کارمه
رزا:درسته ولی دیگه مزاحمتون نمیشیم شماام مطب دارین
منو رزا باهم بلندشدیم
من:ممنون دکتر خیلی سبک شدم امیدوارم سرتونودرد نیاورده باشم
شهاب:ا دختراین چه حرفیه درضمن مودب بودن اصلا بهت نمیاد حالااین حرفاروبیخیال من عسل رو به اسم کی عوض کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رزا:خودتون چی فکرمیکنین؟
شهاب :راستشوبخواین وقتی شما بهمSدادین من پیش دوستم بودم نمی دنم چراولی یک حسی بهم میگفت کسی که داره بهم اس میده نفس خانومه ودوستم بهم گفت قراربذار تامطمئن بشی هنوزم حست درست کارمیکنه یانه حالا من حدس میزنم که نفس خانوم باشه!
خیلی خوشحال شدم که شهاب به خاطراینکه فکرمیکرده منم اومده سرقرار و طرز صحبت کردنمو توی همون جلسه به یادش مونده !
رزا:درست حدس زدید دکتر نفس داشت بهتون اس میداد
دیدم شهاب داره باخنده نگام میکنه منم شونه هامو انداختم بالا که باعث شد خندش شدت بگیره
بارزا که ازبستنی فروشی اومدیم بیرون رزا روبه من گفت
-نفس دوتا سوال دارم
-بگو؟
-اول اینکه چرابرای ماجرای سرکارگذاشتن اسمی از سپهر نبردی
-سوال بعدی؟
-اینکه چراوقتی شهاب گفت که حس کرده ماییم برای همین اومده سرقرار خوشحال شدی
-برای سوال اولت باید بگم یادم رفت وبرای دومی توداری اشتباه میکنیی
-فکرمیکردم بعداز 22سال زندیگی منو مثل خواهرت بدونی نه که یک غریبه!
وراشوکشید وجلوترازمن رفت منم دنبالش
من:رزا!!!!!!!!!!
وایستاد ولی برنگشت
رزا:بگو!؟
من:ببین واقعا جواب سوالاتونمی دونم اون موقع دوست نداشتم اسمی از سپهرجلوش بیارم حالا برای چی نمی دونم واون موقع هم که شهاب گفت حدس زده که ما ینی من داشتم سرکارش میزاشتم ته دلم خوشحال شدم که حرف زدن منوبه یک جلسه تشخیص داده!
رزابالبخندبرگشت سمت منوبغلم کرد وگفت
-خوشحالم
باتعجب نگاش کردم وگفتم
-برای چی؟
خندیدیو هیچی نگفت وراشوکشید ورفت منم دنبالش
من:رزابگودیگه ارچی خوشحالی
رزا:بعدامیفهمی
من:ا توکه میدونی من فضولم خب بگودیگه
رزا:نچ
من:خب نگو!
-باشه نمیگم ولی نفس دیدیش امروز چه تپی زده بود شلوار فیلی و تیشرت سفید و سویی شرت مشکی خیلی نازشده بود
-آره ولی رزا من فکرکنم این ازخطاطی خیلی خوشش بیاددیدی روی تیشرتشم خطاطی بود
-آره راست میگی
شهاب
وقتی دخترا رفتن من یک چند دقیقه ای نشستم و به جای خالی نفس نگاه کردم این دخترچی داشت توی نگاهش که منواین جوری کرده بود
باصدای زنگ گوشیم به خودم اومدم خشایار بود
خشایار:سلام زنده ای هنوز
-سلام خوبم توخوبی
-آره راستی شهاب من امروز مطب ندارم بیکارم توچه کاره ای؟
-منم کاری ندارم بیکارم
-پس پاشو بیا خونه ی من باهم حرف بزنیم
-باشه اتفاقا این پارکه به خونه توام نزدیکه تایک ربع دیگه اونجام
-پس منتظرم بای
-خدافظ

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
وقتی رسیدم دم خونه خشایار دیدم خود خشایارم داره میاد سمت خونش بادست پر
خشایار:سلام ببخشید خیلی منتظرشدی
-نه همین الان رسیدم
-رفته بودم خرید
-نه باباخونه دارشدی
-چی کارکنیم دیگه حالابیابریم تودم دروایستاده درمورد خونه داری من صحبت می کنه
باهم وارد خونش شدیم خونه خشایار یک آپارتمان 5طبقه بود که خشایار طبقه همکفش زندگی میکرد خونش خیلی شیک بود کلابچه مرتبی بود و خونش اصلانمی خورد که یک پسرمجرد داره توش تنهازندگی میکنه!
خشایار:چراوایستادی برو بشین تامن ایناروبذارم توی آشپزخونه و بیام
-باشه تاوقتی خشایارنبود یک نگاهی به اطراف انداختم خونه خشایار یک خونه 150 متری توی یکی ازبهترین نقاط تهران بود بااین که پول داشت تابزرگ تربخره ولی خودش جمع وجوری روترجیح میده خونش سه اتاق خوابه بود که با5تاپله ازحال جدامیشد رنگ تمام دیوارای هالش قهوه ای بود که با ست مبلمان وپرده های نارنجیش یک هارمونی قشنگی بوجود اومده بود جوری که به آدم یک آرامش عجیبی میداد!
خشایارازتوی آشپزخونه دادزد:شهاب چی میخوری برات بیارم
-یک لیوان آب فقط
-ای به چشم !راستی ازخاله مینو عمو بهروز چه خبر
-مامان باباهم خوبن سلام میرسونن بهت مامان بابای تو چطورن
-خوبن اتفاقادیشب اونجا بودم حالتو پرسین میخواستم بگم ازدست رفتی!
-دیوونه
-خب حالا بیخیخی اینو بگوببینم امروز رفتی سرقرار
-بعله و خوشم میاد که خودش بود
-نههههههههههه بابا ایول داره این حس تو چجوری فهمیدی
-دیگه دیگه
-خیله خب حالاازش تعریف کردیم پرووشدباز !راستی کجارفتین؟
-بستنی فروشی ...
-چی خوردین
-رزا که بستنی خورد من ونفس هم شیرموز خوردیم
خشایار طقریبا از روی صندلی بلند شد وداد زد
-چییییییییییییییییییی؟
- چرا داد میزنی؟
-درست شنیدم تو شیرموز خوردی کسی که ازبچه طرف موزم نمی رفت؟
-خب ببین اصلا نفهمیدم چی شد وقتی دیدم نفس شیرموز سفارش داد منم دوست داشتم امتحان کنم و وقتی خوشحالی نفس و دیدم که گفت آخ جون بالا خره یکی پیداش شد که سلیقه اش بامن یکی باشه! خوشحال شدم که برخلاف میلم شیرموزسفارش دادم
-بابا پسر جدی جدی عاشق شدی ها
-توام اگه ببینیش عاشقش میشی
-من غلط بکنم عاشق عشق بهترین دادشم و دوستم بشم
-چاکرت
-می گم شهاب یک کاری بکن من بتونم این دختر افسانه ای روببینم
-نمی دونم حالا وایستاببینم چی میشه!
اون شب تاصبح نشستم باخشایار حرف زدم یک ذره سبک شدم دم دما ی صبح وقتی میخواستم چشمام ببندم عکس دوتا چشم آبی که داشت ازش شیطتنت میبارید اومد جلوی چشمم وبه خواب عمیقی فرو رفتم وقتی بیدارشدم ساعت 1ظهربود وقتی به جای خشایارنگاه کردم دیدم نیست بلند شدم ورخت خابارو جمع کردم ویک آبی به سر صورتم زدم رفتم رو مبل نشستم داشتم فکرمیکردم خشایارکجارفته که همون موقع درباز شدوخشایار خسته و کوفته اومد تو
من:سلام کجابودی تو؟ چراقیافت اینجوریه ؟اتفاقی افتاده؟
خشایار:وای دودقیقه سکوت !دیشب تازه داشت چشمام گرم میشد که از بیمارستان زنگ زدن وگفتن حال یکی از مرضا بدشده جاتون خالی ساعت 6صبح رفتم ساعت 12 عملش تموم شد
-الهی خب پس توبروبخواب من یک چیزی درست میکنم بخوریم
-باشه مرسی پس من رفتم بخوابم
-بروبه سلامت
وقتی خشی رفت بخوابه منم رفتم توی آشپزخونه و تا4مشغول درست کردن برنج و مرغ بودم
تازه میخواستم برم خشایار و بیدار کنم که دیدم باموهای ژولیده و چشمای پف کرده داره میاد پایین
خشایار:به به عجب بویی راه انداختی پسر
-به پای شما که نمی رسه
-اختیار دارین ولی جدا خوبی خونه مجردی اینه که آشپزیمون خوب میشه
-آره حالا بدوبرو دست و صورتتو بشور بیا که غذا یخ کرد
-چشم مامان جون

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هیچوقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن
آفرین پسرگلم
بعدازاین که غذامونوخوردیم و خشایارم کلی سربه سرم گذاشت و جای نفس و خالی کرد من حاضر شدم که برم مطب
من:خب خشیارجان من دیگه برم دستت درد نکنه
-این چه حرفیه پسرچرامثل این دخترااینقدرتعارفی شدی تو درضمن مثل این که ناهارباتوبودا
-خب اگه من نبودم که دیشب تاساعت5 بیدارنمیموندی!!
دیدم خشایار داره دمپایی رو فرشیشو درمیاره منم فلنگو بستم ودررفتم وسوار ماشین شد م
توی مطب نشسته بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد فکرکردم مثل همیشه خشایار برای همین بدون اینکه به صفحش نگاه کنم گوشی روبرداشتم
-جوووووووووووووووووووووووو نم عزیزم بگو
دیدم هیشکی جواب نمیده به صفحه که نگاه کردم یکی محکم کوبیدم روپیشونیم وااای این که نفس
نفس باصدای لرزونی گفت
-الو دکترمنم نفس باکس دیگه ای اشتباه نگرفتین؟
من باصدایی که واقعا توش شرمندگی موج میزد گفتم
-سلام نفس خانوم اتفاقا چرا اشتباه گرفته بودم
نمی دونم چراولی صدای نفس پراز دلخوری شدو گفت
-پس اگه میشه ازاین دفعه منو با بقیه اشتباه نگیرین
-نه ببخشید آخه هیشه خشایاربهم زنگ میزنه صبحم یک ذره سربه سرش گذاشته بودم برای همین بازم ببخشید
نفس:خواهش میکنم
من:حالا امربفرمایید
یک خنده نازی کرد که ازپشت تلفنم دلم ضعف رفت
-هیچی میخواستم بگم مااین هفته نمیتونیم بیایم
-چرااااااااااا؟
-هیچی دکتر چرانگران شدید داریم میریم مسافرت
-به سلامت ایشااله خوش بگذه بهتون
-مرسی ممنون خب رزا هم بهتون سلام میرسونه
-توهم ببخشید !ینی شماام سلام برسونین

دوبباره خندید وگفت
-راحت باشین دکتر برام مشکلی نیست
-باشه هرجورراحتی
-خب دکتر کاری ندارین ؟
-نه برو به سلامت روز حرکتتون کی؟
-فردا ساعتای 5:30 یا6راه میفتیم
-به سلامت
-خدافظ
-خدافظ
چراحس کردم وقتی فهمید اونوباخشایار اشتباه کردم خوش حال شد !
خدایا آخه چم شده خداجونم من که اینجوری نبودم چم شده که باخنده یه دختر اینجوری دلم زیرورو می شه منی که اصلا عشق و عاشقی رو قبول نداشتم پس یکدفعه ای چم شد ه خداااااااایا کمکم کن
نفس
رزا:صحبت کردی؟
بابغض رفتم توبغل رزا وگفتم
-رزا من چم شده توروخدا کمکم کن دارم دیوونه میشم
رزا:دیوونه داری گریه میکنی؟آره نفس منو نگاه کن ببینم
-رزا وقتی گفت جونم قلبم اومدتوی دهنم بعدکه ازش پرسیدم منو باکسی اشتباه گرفتین گفت آره وای رزا اون موقع فکرکردم بادوست دخترش اشتباه گرفته ولی گفت بادوستش خشایار
-خب خداروشکر ولی نفس الان بیشتر پسرا دوست دختر دارن توهمیشه خودت میگفتی مگه میشه پسری دوست دختر نداشته باشهJ
با هق هق رفتم توی بغل رزا و گفتم
:نمی خوام نمی خوام اون نباید ازاون دسته پسراباشه من نمی خوام خداااااااایا LLLLLLL
سرموکه گرفتم بالا دیدم رزاام داره پابه پای من گریه میکنه
رزا:اگه میدونستم رفتن پیش دکتر افسرده ترت می کنه نمی گفتم بریم بعدشم نفس خانوم توکه دختر ساده ای نبودی که به همین سرعت دل ببندی توتاحالافقط دوباردیدیش نفس فقط دوبار می فهمی ینی چی توهیچی ازش نمی دونی که زن داره نداره دوست دختر داره نداره کجازندگی می کنه و...
من باجیغ :بس کن رزا بس کن خواهش میکنم میدونم من آدمی نبودم که بادوجلسه حتی ازیکی خوشم بیاد ولی این فرق میکنه حالا چه فرقی برای من داره نمی دونم

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




سه شنبه 07 شهریور 1391 - 10:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group