رزرو هتلclose
رزا | پدیده کاربر انجمن
رزا | پدیده کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 923
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
زنگ تفريح به صدا دراومد.همون همهمه ي هميشگي شكل گرفت و بچهها همراه باگفتن:"خانوم خسته نباشيد يا خانوم خدافظ"به سمت در كلاس ميرفتند.
از جايم بلند شدم تا همراه با پريسا به حياط برم كه معلمم صدا كرد:"خانوم محمدي لطفا تو كلاس بمونين."
به پريسا نگاهي كردم كه گفت:"خدا بخير بگذرونه."
_دم در منتظرتم.
به سمت در رفتم كه صداي خانوم يزداني رو شنيدم:"خانوم كياني شمائم همينطور."
راه رفته رو برگشتم و كنا پريسا قرار گرفتم.
_امتحاناتونو صحيح كردم.
_خب خدا رو شكر...حتما بايد به ما ميگفتين؟لازم نبود اصلاع بدين.
همراه با نگاهي تندي گفت:
_انظباطت مطمئنا 20 ميشه خانوم كياني.نمره جفتتون شد 75/19 .
و نگاهي به ما انداخت.
ايندفعه پريسا جواب داد:"ناراحتين همه 14-15 نگرفتن؟"
بدن توجه به حرف پريسا ادامه داد:"نمرههاتون يكيه.جالبتر اينكه غلطاتونم يكيه.هردوتون توي سوال 14 اشكال دارين."
_خب كه چي؟
_فكر نكنين من خرم...
در همين موقع زير گوش پريسا گفتم:"تا حالا گوشاشو نديده."
يزداني ادامه داد:"شما تقلب كردين و من اينو خوب ميدونم."
_مدركي دارين؟طبق قانون 2 تعهدنامه تقلب مجازات داره البته اگه ثابت بشه.
_چه مدركي بالاتر از اينكه غلطاتون شبيه همديگه س؟
_اين مدرك نيس.شما بايد برين از آقاي رافعي بپرسين كه ممتحن بوده.
پريسا در ادامهي حرفم گفت:"تازهشم اون دخترتون لعيائم توي سوال 14 اشكال داره!"
بعد از اين اتمام حجت به سمت در رفتيم.
بعد از وارد شدن به ححياط پريسا به پشتم زد و گفت:
_چه شانسي اورديم رافعي مراقب بود!
_چه طور؟
_خودتو به كوچهي علي چپ نزن....منظور منو زودتر از خودم گرفتي!
_برو بابا.من عليو نميشناسم،چه برسه به كوچهش!...فكر كنم لومون بده.
_چرا؟به خاطر توئم كه شده چيزي نميگه.
_بشين و تماشا كن....اما من كيتونم يه كار كنم نگه!!
_چه كار؟
دستش رو گرفتم و به سمت دفتر بردم:"تو همين جا بمون ببين رفيقت چي كار ميكنه!"و به در دفتر زدم و گفتم:"آقاي رافعي...؟ميشه وقتتتونو بگيرم؟"
از جاش بلند شد و به سمت من اومد:"بله؟"
كنجكاوي رو از صورتش ميخوندم.
سعي كردم خجالتزده به نظر برسم:
_آقاي رافعي راستش...ميدونين...اگه بشه ميخوام بيشتر رو پيشنهادتون فكر كنم.
و سرم رو پايينتر بردم.پداش رو شنيدم كه گفت:"ممنونم.من فردا شب با شما تماس ميگيرم."
سرمو تكون دادم و به سمت پريسا رفتم و گفتم:
_حال كردي؟حالا عمرا چيزي بگه!
_چرا اينجوريش ميكني؟بدبخت گناه داره!
_بدبخت كه هست...آخه خجالت نكشيده پا شده اومده خواستگاريه من؟!بعدشم ما بيشتر گناه داريم...ناسلامتي داريم فارغالتحصيل ميشيم...بايد معدلمون مثل هميشه خوب باشه!
_بيرحم!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
_تعريف كن ببينم چي شد؟
_هيچي بابا!زنگ زد گفت ميتونستي مثل آدم بگي كه به يزداني دروغ بگم،لازم نبود با احساساتم بازي كني!منم گفتم شما هر وقت اونقدر به فكرت رسيد كه يه بچه دلش ميخواد بازي كنه،اونوقت حرف از احساسات بزن.
_بابا رزا تو ان بيرحمي هستي و ما فكر ميكرديم فرشته اي!
_تا چشات درآد!گوش كن بقيشو!اينو كه گفتم آمپرش شيش و هشت زد و گفت"خيلي پستي!به خاطر نمه چه كارا كه نميكني،من موندم چه جوري عاشقت شدم!!منم گفتم:همون موقع كه شروعكردي به سُم دراوردن عشقت به من رو احساس كردي!اونم گفت:من فكر ميكردم درونتم مثل صورتت قشنگه!بعدش گفتم:معلومه كه هست،ولي چشم بصيرت ميخواد نه چشمي مثل مال تو كه فقط زيبايي ظاهر رو ميبينه،نه عقلي كه به خودش اجازه ميده به يه دختر 17ساله فكر كنه!اونم يه خنده عصبي كرد و گفت:عشق كاره دله نه عقل!هرچند تو چيزي از عشق نميدوني.
منم گفتم:معلومه كه نميدونم چون عقلم سرتره نه دلم!آخرشم گفتم:ولي تو رو جون هر كي دوس داري نمرهمو بديا..!!اونم گفت:چون جون خودتو قسم خوردي ميدم.بعدشم قطع كرد.
پريسا كه به دهن من زل زده بود گفت:
_بابا تو ديگه كي هستي!ولي خوب شد نمره هه رو ميده وگرنه خودم خفت ميگردك!
خنديدم و گفتم:"اون موقع خودم به خاطر قتل كيوان تو زندانم."
_خوب كيوان صداش ميكني!
_گمشو بابا!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
_رزا بگو ديگه لعنتي!
صداي پريسا رو ميشنيدم ولي نميتونستم جواب بدم:يزداني به من زل زده بود و هر حركتم رو كنترل ميكرد.
دستم رو بالا بردم و گفتم"خانوم ميشه به آقاي حميدي بگين بيان؟"
_براي چي؟سوالا واضحه
_شما چندبار اين امتحانو دادين كه ميگين واضحه؟
_كياني ساكت باش دختر...وگرنه برگت رو جر ميدمآ!
دهانم رو باز كردم تا جواب بدم كه خود حميدي اومد:"خانوم يزداني برين كلاس شماره 12"
درحال كه از در خارج ميشد گفت::"حواستون به اين كياني باشه"
من دستم رو بالا بردم كه حميدي به سمتم اومد:"مشكلي دارين؟"
_آقاي حميدي اين سوال 21 گفته "با همديگر"حالا ما بايد تمام مثالاشو بزنيم يا فقط اينا رو بگيم كافيه...؟
و چند تا مثال زدمنگاهي به من انداخت.بعد به پشت سرم نگاه كرد و گفت:"شما راحت باشين"
بعد از حدود 5 دقيقه پريسا پرسيد:"رزي حاضري؟"
اسمم را نوشتم و از جايم بلند شدم كه متوجه شدم يكي از سوالام نصفه نيمه مونده.سر جايم نشستم.اما پريسا كه بلند شدن ن رو ديده بود برگهش رو تحويل داد.
با سر اشاره كردم كه بره و خودكار رو به دست گفتم.خواستم جواب رو بنويسم اما هرچي به مغزم فشار اوردم جوابش رو پيدا نكردم.
15دقيقه گذشت كه حميدي جاش رو با رافعي عوض كرد.مطمئن بودم جوابش رو چندين بار خودنم.اعصابم به هم ريخته بود و قيافه پريشانم اينو نشون ميداد.
صداي قدم هاي كسي رو شنيدم:"خانوم كياني مشكلي نداري؟"
_اگه بتونين كتاب رو برام بيارين ممنون ميشم.
كسايي كه تو كلاس بودن با شنيدن اين حرف من خنديدند.
_چرا ميخندين؟...خب مشكلم اينه ديگه!
رافعي كنارم ايستاد و خم شد:"براي هر دو جاندار..."با گفتن اين چند كلمه همه چيز يادم اومد و شروع به نوشتن كردم.بعد از چك كردن دوباره بلند شدم تا برگم رو تحويل بدم.
پريسا كنار در مدرسه منتظرم بود.با ديدنم به سمتم اومد و سرش رو به نشونه پرسيدن تكون دا.
_كيوان اومد كمكم خدا رو شكر.
_كاشكي مائم از اين خواستگارا داشتيم.
_اَي خاك بر سرت كنن....اونم آدم كه تو ميخواي بشه خواستگارت؟
_فعلا كه اين غير آدميزاد بهت يه نمره رسوند.
_خرم از پل رد شد رفت خونه خاله قزي.
به سر كوچه ي پريسا اينا رسيده بوديم كه پريسا كف دستش رو به پيشونيش كوبيد و گفت:
_اوه رزا بدبخت شديم...!

ادامه داره......

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
_باز چي شده؟
_من قرار اود تو مدرسه بمونم تا پدرام بياد دنبالم....!
_خب چرا بدبخت شديم؟الان برميگرديم مدرسه.
_خره،الان خانوم ناظم فكر ميكنه داداش رو پيچونديم،الانم داريم با دوس پسرمون حال ميكنيم!
_پدرام همه چيو راجع به علي ميدونه.به احمدي ميگه حتما رفتن خونه
_بابا الان پدرام باهام لجه،هر چي از دهنش در مياد ميره ميگه!
حرفش تموم نشده بود كه به مدرسه رسيديم.ماشين پدرام پارك شده بود اما كسي داخلش نبود.
وارد مدرسه كه شديم ديديم دخترا دورش رو گرفتن و ميگن و ميخندن!
پريسا همونطور كه به اونا نگاه ميكرد گفت:
_وسط چه كسايي درس ميخونريم و فكر ميكرديم خيلي بينشون ناپاكيم!
بلند داد زدم:
_پدرام...هو پدرام با توئم.ببين انگار تا حالا دختر نديده....پدرام مگه كري؟؟
پدرام به طرفم برگشت و گفت:"مگه نميبيني سرم شلوغه؟"
با اين حرفش دخترا غش غش خنديدن
پريسا به صرفش رفت.از پشت يقه ش رو گرفت و به طرف ماشين رفت.
منم به شمتشون رفتم.پدرام داد زد:
_ولم كن.....حالا يه نفر از ما خوشش اومدآ!!!
_اونا يه نفر نبودن،يه ايل بودن.بعدشم امروز ما بايد بريم فرودگاه.بعد از اَندي خواهرمون داره برميگرده....آقا دختر بازيش گرفته...!!!
_تو كه اين خواهرتو درست و حسابي نديدي.8سالت بود رفت.الان 28 سالشه.تو اون دماغ گندشم يادت نمياد!
_دماغ اون كه از دماغ مورچه كوچيك تره!بعدشم من كه عكساشو ديدم!
_همينه ديگه،از بس دماغش كوچيك بود لباش شد 3 برابر لب آنجلينا جولي!
من كه از جر و حثشون كلافه شده بودم گفتم:
_بس ميكنين يا كلا زندگيتونو بس كنم؟
_چته تو؟امروز عين سگ پاچمو گرفتي ول كنم نيستي...!
_پاي تو جز جوراب بو گندو چي داره كه من بگيرمش؟...پري نفهميدي كي كارنامه ميدن؟
_زرشك!براي اين ناراحتي؟همين فردا ميرم ميگيرمش!
_برو بابا!كي ميرسيم؟
_7ماهه دنيا اومدي تو؟
_شيش ماه و نيم.يه چيزي بذار گوش بديم.
پريسا جاي CD رو برداشت و يكي انتخاب كرد و گفت:
_طعمه خوبه؟
_بذار گوش بديم.
***

از بلند گو اعلام كردن كه پرواز كانادا به زمين نشسته.از پشت شيشه به جمعيت نگاه ميكرديم تا پانيا رو بپيدا كنيم.
من و پريسا پشت همه وايساده بوديم و با هم حرف ميزديم.
مشغول صحبت بوديم كه عمه-مامان پريسا-گفت:اومدش...چه قدي كشيه!
با كنجكاوي به شيشه ها نزديك شديم و دختر زيبايي رو ديديم كه برامون دست تكون ميداد.
بيني كوچكي داشت و لباش درشت بودن.چشماش زير سايه مژه هاي بلندش ميدرخشيدند.در كنارش مردي بود كه حدس زدم بايد برايان شوهرش باشه.
عمه رو در آغوش گرفت و به نرمي گونه ش رو بوسيد.
عمو-شوهر عمهم-هم بوسه اي روي پيشوني پانيا زد.
پانيا چند قدم عقب رفت و گفت:"همسرم برايان"
عمو برايان رو بغل كرد و چيزي بهش داد.برايان متعجب سرشو بالا اورد و با لهجه اي شبيه تركي گفت:
_مطمئن هستين؟ما اينجا نيستيم بيشتر از 3 ماه!
تازه فهميدم عمو كليد خونه اي رو بهش داده.عمو با خنده سري تكون داد و گفت:
_قشنگ حرف ميزني!
گفتم:" انگارلهجه تركي داره!"و بعدش خنديدم.
بقيه هم با من خنديدن.
پانيا به سمتم اومد:"خوب شوهرمو مسخره ميكنيا...!"
بغلش كردم و گفتم:"مگه فهميد؟"
_من كه فهميدم!
_خب تو با اون فرق داري!
_چه فرقي؟
_خب تو زبون ما حاليت ميشه اون نه...تو خوشگلي اون زشت نيس....تو خوشتيپي اون بدتيپ نيس...از همه مهمتر تو زنشي اون شوهرته!
_راس ميگي....از اين جنبه فكر نكرده بودم!
پريسا به من تنه اي زد و روبروي پانيا قرار گرفت و رو به من گفت:
_برو اونور.اين فكر كرده تو خواهرشي!از موقعي كه اومده به من نيگا نكرده!
زبونم رو دراوردم و گفتم:"حسود"
پانيا خنديد و پريسا رو درآغوش گرفت.
در اين حين پدرام و برايان داشتن حرف ميزدن كخ من به پدرام تنه اي زدم و رو به برايان گفتم:
_آدم كه انقد با برادر زنش گرم نميگيره....مخصوصا اين كه دربون جهنمه!
_دربون جهنم زشته!
_نه كه تو خوشگلي(رومو به سمت برايان برگردوندم)...داشتم ميگفتم،اين پسره بهش رو بدي ميگه سواري ميخوام.از من گفتن بود!
برايان هاج و واجمنو نگاه ميكرد
_پانيا تو به اين شوورت فارسي ياد ندادي؟اين همه قصه پدرام كچل گفتم فقط يه "نه"شو فهميد!
پانيا همونجور كه ميخنديد گفت:"والا اينجوري كه تو حرف زدي منم هيچي نفهميدم!"
_ميگم اين چرا هيچي بلد نيس،نگو تو فارسي يادت رفته!حالا چي؟(همه حرفام رو تا جايي كه تونستم به انگليسي ترجمه كرذم)فهميدي ايشالا؟
برايان بلند بلند ميخنديد و به پدرام نگاه ميكرد.پريسا به من نگاه كرد و گفت:
_دِ بيا....حالا بايد مغز اينو شستشو بديم كه پريسا خواهر زنته نه رزا!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
با برايان و پانيا به مدرسه اومده بوديم تا كارنمه هامونو بگيريم.2هفته از اومدنشون به ايران ميگذشت و تا اون موقع فقط براي گرفتن كارنامه ي منو پريسا از خونه بيرون اومده بودند.
داشتيم با بچه ها گپ ميزديم كه آقاي رافعي از روي پله ها داد زد:
_سال آخريا بيان كارنامه شونو بگيرن
دستاي يخ كرده پريسا رو گرفتم و به سمت آقاي رافعي رفتيم.
تقريبا همه بچه ها كارنامه هاشونو گرفته بودن كه آقاي رافعي كارنامه م رو داد.
از خوشحالي جيغ كوتاهي كشيدمو خودمو پرت كردم تو بغل آقاي رافعي!
در يك لحظه متوجه موقعيت خودم شدم و به سرعت از بغلش بيرون اومدم.نگاهم به صورتش افتاد:سرخ شده بود.
_واي پريسا!باورم نميشه...واييي!
و كارنامه م رو بهش دادم.
از كاري كه كرده بودم اصلا خجالت نميكشيدم.كلا من از اينجور كارا خجالت زده نميشدم ولي بچه هاي مدرسه ي ما واقعا بي جنبه بودن.تو دلم خدا رو شكر كردم كه امسال سال آخري بود كه تو اين مدرسه درس ميخوندم.
صداي آقاي رافعي كه پريسا رو صدا ميزد منو از افكارم بيرون كشيد.
پريسا با قدماي لرزون جلو رفت.نگاه گذرايم به صورت كيوان افتاد:هنوز كمي قرمز بود.
رافعي سرش رو به علامت تأسف تكون داد و كارنامه ي پريسا رو تحويل داد.
به سمت پريسا رفتم.دستمو روي شونه ش گذاشتم و كارنامه رو از دستش دراوردم.
18/16؟واقعا مستحق اين نمره نبود.انگشتم روي نمراتش سر ميخورد.يزداني و رافعي بهش نمره نداد بودن.از دست كيوان حرص خوردم!
بغض پريسا تركيد و سرشو به سينه م فشرد.با يه دست سرشو در آغوش گرفتم و با دست ديگه پشتشو نوازش كردم و نگاه شماتت بارم رو به كيوان دوختم.سرشو پايين انداخت.
صداي پانيا رو شنيدم:"چي شده رزي؟"
سرمو تكون دادم.پريسا رو بهش سپرد و به سمت كيوان رفتم.
_اين نمره كم واسه چيه؟
_شما خودتون گفتين از عزيز ترين كسم نمره كم نكنم،منم از شما نمره كم نكردم ولي دق دلمو بايد يه جوري خالي ميكردم....!!
باور نميكردم هميچين كاري كرده باشه!!يعني....واقعا كه خيلي پست بود.
_واقعا كه.....اون مگه چي كارت كرده بود؟!خيلي پستي!
_نه به اندازه ي تو كه كلا منوو از بين بردي!اون كاري نكره بود فقط داشت تقاص تو رو پس ميداد!
نميدونستم چي كار كم.حاضر بودم براي پريسا هر كاري بكنم.
ناگهان فكري به ذهنم خطور كرد.با اينكه از كيوان بدم ميومد ولي به خاطر پريسا هم كه شده بايد اين كار رو ميكردم
_با من بيا آقا كيوان!
و با گفتن اين حرف به سمت يكي از كلاساي طبقه ي پايين رفتم.
وقتي از در وارد شد در رو آروم بستم و شروع به صحبت كردم:
_كيوان من هميشه دوسِت داشتم!موقعي كه ازم خواستگاري كردي خيلي خوشحال شدم ولي بهت جواب منفي دادم....چون هنوز بچه م....من مهرماه تازه 17 سالم تموم ميشه!
صداي لرزانش رو شنيدم:"چي؟"
آروم آروم بهش نزدك شدم و گفتم:
_آره...دوسِت دارم.از موقعي كه ديدمت مرد رؤياهام شدي...
حالا صورتامون فقط چند بند انگشت فاصله داشت.
سعي كردم به صدام لرزش بدم:"من به اندازه مام ستاره ها دوسِت دارم...خيلي زياد!!!!
وآروم لب هامو روي لب هاي داغش گذاشتم.دستامو دور گردنش حلقه كردم و دستاشو احساس كردم كه كمرم رو در آغوش ميكشيدند.
5ديقه تمام به همون حالت مونديم.سرمو عقب بردم و پيشونيش رو بوسيدم.صورتش كاملا داغ بود.آروم زمزمه كرد:"دوسِت دارم"
در كلامش صداقت موج ميزد.براي لحظه اي از خودم بدم اومد.اما به خودم گفتم"تقصيره خودشه....ميخواست نذاره اون روي سگم بالا بياد.
خواست دوباره شروع كنه كه خودمو عقب كشيدم:
_آآ...واسه امروز كافيه....بذار يه وقت ديگه،كاملتر...!
_يعني كي؟
_وقت گل ني!
_من جدي بودم!
با دست موهاشو بهم ريختم و گفتم:"هر موقع درسم تموم شد"
_اون كه خيلي طول ميكشه!
_خب هرموقع كنكور قبول شديم.
_شديم؟!
_منو پريسا.اگه اونم با من نباشه،جوابت منفيه!با اينكه تو رو دوس دارم ولي منو پريسا يكي هستيم!
_يعني نمرشو بدم ديگه!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:"اگه منو ميخواي!"
_اومديم و تا صد سال ديگه قبول شدي!
_اونوخ يه جشن توي بهشت ميگيريم.
گونه م رو بوسي و گفت:"بيا بريم الان رديفش ميكنم"
دستمو گرفت و به سمت در رفت.
_صبر كن.
_چي شده؟
_بقيه كه نميدونن مائم بله!
_اوه ببخشيد.
و دستمو رها كرد.شالم رو كه روي شونه هام افتاده بود برداشتم و روي سرم مرتبش كردم.
پشت در حدود نيم ساعت معطل شدم كه كيوان اومد:"حل شد."

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
جيغ كوتاهي كشيدم و تشكر كردم.گفت:
_بيا بريم كاراي كامپيوتريشو انجام بديم.
وارد دفتر كه شديم پشت ميز كامپيوتر اصلي نشستم و تمام اطلاعات راجع به كارنامه نوبت دوم پريسا رو پاك كردم و اطلاعات جديد رو وارد كردم.بعد save رو زدم و به بقيه سايتا ارسال كردم.
پريسا با چشماي پف كرده روي يكي از نيمكتاي داخل حياط نشسته بود و پانيا پشتشو نوازش ميكرد..با خوشحالي به سمتش دوييدم و گفتم:"100تومن وشه!"
_چي صد تومن ميشه؟برره ئم خيلي وقته تموم شده....منم حال ندارم.
_كارنامه-كارنامه وَدارِم...(و كارنامه رو به دستش دادم)....خوب بيد؟
با خوشحالي بغلم پريد.خودمو ازش جدا كردم و گفتم:
_وگفتم صدتومن وشه نه 5 قرون....شايد اگه پامو وبوسي از خودم گذشت در وكنم جيگر!!
_بي مزه ي لوس!
_همون 16 حقت وبود....حيف من كه از خودم محبت در وكردم!
_گريه نكن!صد تومن ديگه؟
_نه دويست تومن!
_تو كه گفتي صد تومن!
-يك تو بايد رفع توهين وكني....دو من پول بستني يخي از كجا ويارم؟؟....سه:پول زور وده...!پول زور صد تومن وشد كه وشد 300تومن.
_نرخو همينجوري ميبري بالا ها!!
_كيانوش؟خجالت در وكن!....20تومن ديگه پول زور وده!
زود از جيبش 500 در ارورد و گفت:"برو رد كارت!"
_براي حرفاي بي ادبانه....
حرفمو قطع كرد و هزار كف دستم گذاشت:"بيا عزيزم....دست از سر پر موي ما بردار"
_وباشه!
پانيا گفت:"رز چه جوري نمره گرفتي؟"
_مواد لازم:لب به مقدار زياد...جملات عاشقونه تا حد احتياج...كامپيوتر به مقدار لازم!
پريسا كه متوجه شده بود گفت:"نه....؟!؟!تو واقعا همچين كاري كردي؟"
شونه هامو بالا انداختم.
_خيلي خري!
_ما بيشتر!
پانيا گفت:"خب،ميشه بريم؟"
برايان در مورد نمره سوال كرد و پانيا واسش توضيح داد.
_حانوم كياني؟
آروم برگشتم و دستمو به حالت تلفن كردن دراوردم و جلوي صورتم گرفتم.
متوجه منظورم شد و سرشو تكون داد و رفت.
پانيا با تعجب گفت:"نگاش خيلي برام آشنا بود!"
پريسا خنديد و گفت:"نگاش پبيه نگاه برايان به توئه"
_پس خواستگارت اين بود!
سرمو تكون دادم.
برايان كه تو حال خودش بود گفت:"let`s celebrate" و ما هم قبول كرديم

***

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
گلدون شيشه اي رو روي ميز ناهارخوري 18 نفره گذاشتم.
صداي مادرم رو كه از توي حموم به صورت بم مي مد شنيدم كه ميگفت:"رزا؟يه سر به سوپ بزن"
_همين الان رفتم همش زدم.
_حالا دوباره برو نگا كن.
_باشه.
همونطور كه غرغر ميكردم به طرف گاز رفتم و سوپ رو هم زدم
به طرف موبايلم رفتم:"بله؟"
_سلام عزيزم خوبي؟
صداي كيوانو شناختم.از اون روز يك ماه ميگذشت و من هنوز به رفتار عاشقونه م ادامه ميدادم.
_ممنونم....چي كار ميكردي؟
_به تو فكر ميكردم!
_اِ لوس!واقعا داشتي چي كار ميكردي؟
_خب داشتم ميوه دور ميگردوندم.
_مهمون دارين؟
آره خالم اينا.
_سلام برسون.
_سلام برسونم ميخوان بپرن باهات حرف بزنن!
_خب حرف بزنن!
_آخه اون موقع پسر خالم صداتو ميشنوه و رقيبم ميشه!!
_من كه فقط تو رو دوس دارم!
_اون كه فقط منو دوس نداره!
خواستم جواب بدم كه زنگ در به صدا در اومد.متعجب آيفون رو برداشتم كه متوجه شدم پريساست.در رو زدم و به كيوان گفتم كه بعدا باهاش تماس ميگيرم.
_چرا زود اومدي؟
_منم حالم خوبه.....بذار برسم بعد گرگ شو!
_برو بابا.حالا كه رسيدي،چرا مزاحم شدي؟
_اومدم خير سرم تنها نباشي!
_خوب شد حالا مامان هس وگرنه پدارمم با خودت ميوردي!حالا كه اومدي برو اون ميوه ها رو توي ظرف بچين.
_اومدم رو كارا نظارت داشته باشم نه كه خودم كار كنم!
_يه ناظر خوب اونه كه خوشم دست به كار بشه....وگرنه كارا درست پيش نميره
روسري و مانتوشو در اورد و به سمت اتاق من رفت.
زير سوپ رو خاموش كردم و ظرفشو توي فر گذاشتم.
پريسا كه لباس زيبايي پوشيده بود،در يخجال رو باز كرد و ميوه ها رو بيرون آورد.
داممني پوشيده بود كه تا زانوهاش بود و رنگ سفيدي داشت.بلوزي به رنگ گلبهي كم رنگ كه آستيناش تا آرنجشش ميرسيد.موهاش رو به صورت دم اسبي بسته بود و.آرايش ملايكي داشت كه زيباتر نشونش ميداد.
مامانم از حموم بيرون اومده بود و با سشوار داشت موهاشو خشك ميكرد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
وقتي از اتاقش بيرون اومد زنگ خونه به صدا در اومد.مامان در رو باز كرد و خبر داد:"عمه اينان."
به سرعت به اتاقم رفتم تا لباسم رو عوض كنم.در كمدمو باز كردم تا لباسمو انتخاب كنم:
شلوار جيني كوتاهي كه از زاونهام يكم پايين با بلوزي كه از پشت گردنم بسته ميشد.رنگ قرمز روشنش با آبي كمرنگ شلوار جينم هماهنگ بود.
موهام رو شونه زدم و با كيليپس از پشت بستم.دستبند سفيد رنگمو به دستم كردم و به سمت در رفتم.
طبق معمول زماني رسيدم كه همه سلام احوال پرسياشونو كرده بودن و روي مبل ها نشسته بودن.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
من هميشه دير از اتاقم بيرون مي اومدم تا مجبور باشم بوسه هاي آبدارشون رو تحمل كنم.بلند سلام كردم و قبل از اينكه بتونند بلند شن به سمت دختر عمه م،شادي،رفتم دستش رو روي زانوم گذاشت و گفت:
_چه خبرا؟...حال خواستگارت چه طوره؟
كلمه ي را بامزه اي گفت كه باعث شد خنده م گرفت و گفتم:
_خبرا كه دست شماست...خواستگارمم داره غاز ميچرونه!
_نگفته بودي خواستگارت داهاتيه!
_نبود...وقتي بهش جواب منفي دادم سر به دهات گذاشت!
خنديد و چيزي نگفت.متوجه لرزش موبايلم شدم و با يه ببخشيد به سمت اتاقم رفتم:
_بفرماييد؟
_سلام خوشگلم....چه طوري؟
صداش آشنا نبود:"شما؟"
_پسر بابام.
_واسه خودت كلاس نذار....بگو خره بابام...حقيقت بهتر از دروغه!
_اول پسر بابام بودم،صداتو كه شنيدم شدم خره بابام
_بيخود خريتت رو تقصيره من ننداز!
_ اِي فداي اون صداي نازت بشم.
صداي كسيو از پشت تلفن شنيدم:كيوان بود!به روي خودم نيوردم و گفتم:"ايشالا...ولي ما از اين شانسا نداريم!"
_ببين با من رفيق ميشي؟
_منظورت bf يا دو تا دوست معمولي؟
_ميخوام بي افت باشم!
_متاسفم....من يه عشق دارم كه با تمام دنيا عوضش نميكنم.
و گوشي رو قطع كردم.مطمئن بودم الان كيوان زنگ ميزنه.گوشيمو خاموش كردم و پيش مهمونا رفتم.
ميخواستم روي مبل بشينم كه صداي زنگ آيفونو شنيدم
بعد از باز كردن در به سمت عمه م رفتم كه مادرم پرسيد:"كي بود؟"
_پدارم!
_پس چرا نيمود؟
_داره فكر ميكنه چه جوري بياد بعد از ديدن زنداييش غش نكنه!
_هه هه هه بامزه!
لحن مادرم منو به خنده انداخت و گفتم:
_اگه منظورت اينه كه پاشم برم ببينم گربه ها كشتنش يا نه بايد پري م بياد!
با پريسا بلند شديم و بيرونن رفتيم:اثري از پدرام نبود.
_روي تاب نشستم و همونطور كه خيلي آهسته تاب ميخوردم گوشيم رو روشن كردم.پريسا كنارم نشست و پريسد:"كي بود؟"
_از طرف كيوان بود!
_چي ميگفت؟
_معمولا اينجور موقع ها چي ميگن؟
_ميگن سلام!
_بعدشم ميگن چه طوري گلم!
داشتم با پريسا حرف ميزدم كه متوجه سايه ي پدرام شدم.دست پريسا رو گرفتم و به طرف استخر بردم.يك كاسه از كنار استخر برداشتم و پر از آب كردم.
با كاسه بلند شدم و به سمت ساختمون رفتم.سايه يه پدرام رو ميديم كه دنبالمون مياد.وقتي احساس كردم دقيقا پشت سر ماست،به سرعت برگشتم و آب رو روي سرش خالي كردم!
كم گذاشتم چون ميترسم دوباره پاك بشه!



امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
چند قدم به عقب رفت و آب روي چشمهايش را كنار زد و گفت:
_دختر مگه تو ديوونهاي؟لباسم جديد بود!
_ميخواستي دنبالمون نياي!سزاي تو همين لباس خيسه.....شادي بايد تو رو ببينه!!
_به شادي چه؟من درهرصورت زيبام!مثل اينكه يادت رفته شادي ازم بزرگتره!
_هرچي.....بعدشم فقط 1 روز بزرگتره كه اونم خدا بده بركت.
_تلافي ميكنم!
_خواهيم ديد!
_بعله...خواهيم ديد!
و با گفتن اين حرف به داخل رفت و منم به دنبالش رفتم.
بعد از خوردن شام همه دوره هم جمع شديم و مثل هميشه شايان شروع كرد:
_نظرتون راجع به پول چيه؟
گفتم:"پول همه چيزه!همه چيز به پول بستگي داره.
عمهم گفت:"نه عزيزم....سلامتي مهمتره...."
_بله عمه جون،ولي اگه الان شما مريض بشين براي درمانش بايد برين دكتر.دكترم ويزيت ميخواد....تازه اگه ئم دكتر آدم حسابي باشه و از يه فقير پول نگيره،براي گرفتن داروها به پول احتياج داره.وگرنه دارو بي دارو و ..._
و شستم رو از يك سمت گردنم به سمت ديگهش كشيدم و جملهم رو تموم كردم:"پخ پخ"
شايان گفت:"آره....اين حرفي كه تو ميزني درسته،ولي انسانيت چي؟"
_عزيزدلم انسانيت رو هم ميشه با پول خريد.
_نميشه!اين وجدانه كه انسانيت رو به وجود مياره،وجدانم نميشه خريد.
_وجدانو نمشه خريد ولي تو اين دور و زمونه اصلا وجداني وجود داره؟نه!همه به فكر اينن كه زميناشون فروش رفته يا نه.....اون جنس چيني رو به عنوان آمريكاي غالب كردن يا نه!
پريسا كه هميشه به طرفداري شايان ميپرداخت،گفت:"ولي بين اينا آدماي خوبم پيدا ميشن"
_ميشن...ولي بايد ديد پول دارن بانه!اونجوري نگام نكن!همين ننه باباي خودمون،فكر ميكني خيلي خيرن؟شايد يكم باشن ولي واسه پولدارايي مثل اينا كمك كردن به يه گداي سر راهشون خيلي خيرانه نيس...مردن برن اون پايين مايينا به مردم كمك كنن.
پدارم در حالي كه كنار پريسا ميشستفسيبش رو گاز زد و گفت:
_تو ديگه خيلي منفينگري!هستن آدمايي كه كمك زيادي ميكنن به فقيرا....درسته زياد نيستن ولي هستن!
شادي گفت:"را راس ميگه....الان پول حرف اول رو ميزنه نه عشق و علاقه و محبت!
شايان گفت:"ولي اينائم به همون اندازه مهمن!عشق بايد وجود داشته باشه وگرنه آدما ديگه انسان نيستن،آدم آهنين!"
دستامو به هم زدم و گفتم:"دقيقا!مسئله اينه كه الان ديگه يه انسان واقعي زياد نيست.همه فقط به فكر خودشونن.البته 50-50 آدماي خوبم به همون اندازه هستن ولي يه كوچولو كمتر"
_اونوقت اون گروه آدماي فقيرن؟
_بيشتر اوقات بله!چون پولي ندارن كه بخوان انسانيت رو از ياد ببرن....اونا به هر دري ميزنن كه پول دربايرن.البته نميگم همشون خوبن...افراد بدم بينشون زياده!
_تو گه قبلا به چه مدت فقير بودي كه احساساتشون رو ميدوني؟
_متاسفانه يا خوشبختانه من فقير نبودم،ولي كتاب زياد ميخونم.
_خب خانوم كتاب خون به ما پابت كن فقيرا اين جورين!
_چه طوري اونخ؟
_نميدونم....اون مشكل خودته!
_مشكل من؟من اصراري نكردم رو اين موضوع!پدرام دستشو به صورت مشت شده جلوي صرتش گرفت و گفت:
_ اِ اِ اِ...! ميبيني تو رو خدا؟تو شب كه با اين لوستر عين روز روشن شده داره دروغ ميگه!....ببين چه زل زده تو چشمام دختره پررو!اصلا يه فكري،تو خودتو فقير جا برن برو بينشون ببين حق با كيه!
نميخواستم كم بيارم:"قبوله!"
يهو صداي آهنگي بلند شد و پدارم از جا پريد و به دنبال موبايلش گشت.دستمو توي جيبم بردم و گفتم:
_دنبال چيزي ميگردي؟و با گاهي به ص موبايل ادامه دادم:
_اوه-اوه-اوه....روز به روز دوستات دارن زيادتر ميشن.3تا اس از عسل،يه ميس از رويا و الانم سحر!
گوشيو از دستم قاپيد و بعد از چشم غره اي جواب دا:"سلام،خوبي گلم؟...ممنون....نه،چهطور؟"
صداش رفته رفته خاموش شد چون از ساختمون بيرون رفته بود.
صداي زنگ گوشي شادي شايان همزمان بلند شد و جفتشون به حالت دو بيرون رفتن و در رو پشت سرشون بستن.
پريسائم با صداي زنگ موبايلش تكوني خورد و بعد از نگاه كوتاهي به ص گوشي،با لبهاش بدون اين كه صدايي توليد كنه گفت:"عليه"و به سمت آشپزخونه رفت.
شونه هامو بالا انداختم . زير لب گفتم:"اينا همه اينكارن!"
بلند شدم و به اتاقم رفتم.در رو بستم و خودمو روي تخت پرت كردم.همين كه گوشيم رو از حالت سايلنت دراوردم صداي اهنگي كه براي زنگ موبايلم گذاشته بودم بلند شدم:"بفرماييد؟"
_دوست دارم،دوست دارم،دوست دارم!
_چي شده؟چيزي ميخواي اينطوري قربون صدقهم ميري؟
_خودتو ميخوام!
_كيوان خيلي لوسي!
_چرا؟
_قرار شد در اين باره صحبت نكنيم تا موقعش...يادته كه؟
_آره گفتي 7-8 سال ديگه،اما فكر نميكني زياده؟7-8 سال فقط با هم حرف بزنيم؟
_انتظار داري چي كار كنم؟
_كاشكي پريسا بازم نمره كم ميورد!
_اَي بچه پررو!پس بگو چه مرگته!!!
_نه به خدا!به اوني كه تو فكر ميكني فكر نميكنم!
_كطمئني؟چون من نيستم...اصلا همتون اينجوريين!
_يعني چي؟هممون؟چه جوري؟
_بله شما پسرا!همتون به فكر خودتونين!
_كي همچين حرفي زده؟من ميگم تا 7-8 سال ديگه رابطه مون سرد ميشه!
_اگه عشق تو اينجوريه همين بهتر كه الان سرد شه چون من دوس ندارم به خاطر هيچ و پوچ عاشق بمونم!
_بابا غلط كردم!من تو رو خيلي دوس دارم،خودتم اينو خوب ميدوني....نگرانيم از توئه!
اداش رو دراوردم:"نگرانيم از توئه!نگران من نباش،من وقتي عاشق شم هيچ كس نميتونه جولومو بگيره!
_ببخشيد خب....!فردا سات 6 همون جا.
_باشه ميام...دوست دارم.
_من بيشتر.
و قبل از اينكه منتظر جواب بمونه قطع كرد.
خنديدم.شايدم به بدجنسي خودم،شايدم به ساده لوحي اون.شايدم به هردو.بلند شدم و بيرون رفتم.
اينطور كه به نظر ميرسيد من آخرين نفري بودم كه تلفنش تموم شده بود.
***

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رزا | پدیده کاربر انجمن
صبح كه از خواب پا شدم ساعت 10 بود.ياد رو كم كني ديشب افتادم و با خودم گفتم:
_ الان ميرم بالا يه مانتوي كهنه پيدا ميكنم،تا ظهر مطمئنا ميرسم اونجا.بعدشم برميگردم تا برم سر قرار.
خونه ما،يه خونه دو طبقه تو زعفرانيه بود.يه حياط بزرگ داشت كه تهش يه استخر بود كه تو تابستونا ميشد محل شناي ما جوونا!توي طبقه اول ما ميشستيم و طبقه دوم خالي بود.نه كه خالي و بي اساسيه باشه،كسي توش زندگي نميكرد.ما وسايل كهنمون رو اونجا ميذاشتيم.
مثلا توي اتاق اتاق من-كه ديوار خارجي رو به حياطش سرتاسر شيشه بود-ميز كامپيوتر و يه كامپيوتر LG وجود داشت.ميز كامپيوترم مشكي بود و خود كامپيوترم سفيد.ميز كاميوتر گوشه سمت راست اتاق،بين ديوار كوچيك كنار در و ديوار سمت راستي قرار داشت.
.3 تا ديواراي اتاق با خطهاي كلفت مشكي و سفيد كه هر چي به سقف نزديكتر ميشد نازكتر ميشد،پوشيده شده بودند.
.تختم سفيد بود و به فاصله يه متري از ديوار شيشهاي قرار داشت.بالشها -حدود هشت تا ميشدن و پتو و روتختي من، مشكي بودن.تختم يه چيزي بين تخت يه نفره و دونفره بود.كنار تختم،بين تخت و ديوار شيشهاي،يه ميز كوتاه تمام شيشه گذاشته بودم كه روش يه چراغ خواب به شكل ماري بود كه انگار گردنشو بالا گرفتهو ميخواد حمله كنه.از توي دهنش يه نور سفيد ملايم بيرون ميزد.
يه ميز توالت سفيد رنگ با كشوهاي مشكي،كنار تختم بود.روي آيينه،روي گوشه سمت چپ به سمت بالا،عكسي از خودم و پريسا چسبونده بودم كه همديگرو بغل كرده بوديم و به دوربين نگاه ميكرديم.روي گوشه سمت راست به طرف بالا،عكس مامان و بابام چسبونده بودم و روي وسط آيينه به سمت بالا عكس بچگي هاي خودم.
روي ميز توالتم انواع و اقسام عطرها پيدا ميشد.همشونم از خارج اورده بوديم(اَي بر پدر پول لعنت!)توي كشوي اول آلبوم عكس، توي كشوي دوم سه سري لوازم آرايش كامل كامل و توي كشوي سومم دفترچه خاطرات من قرار داشت كه درش فقط با گرماي انگشت خودم باز ميشد!حالا يكي ندونه فكر ميكنه توش چي هست!(در اتاقمم كد ميخواست!)
كمد لباسام با فاصله دومتري از ميز كامپيوتر قرار داشت.توش پر از لباس و كفش كهنه بود.البته وقتي ميگم كهنه يعني مال پارسال پيارسال.يه سرويس بهشتي كامل-حموم و دستشويي-تو اتاقم بود.لامپ اتاقم كم مصرف سفيد بود كه درون يه گوي مشكي قرار داشت.قاليچهي ريش ريش سفيدي وسط اتاق پهن بود.پرده هامم حرير نازك مشكي بودن.
من عاشقونه اين اتاقو دوس داشتم و بيشتر اوقات اينجا ميخوابيدم.درسته كه وسايل طبقه پايين مجهزتز بودن،اما من اتاق بالا رو خيلي بيشتر دوست داشتم.شايد از نور گرمش خوشم ميومد،شايدم چون با سليقه خودم چيده بودمش.
همه چيِ اتاقم سفيد و مشكي بود.توي اتاقم،درست بالاي تختم يه فرورفتگي مربع شكل وجود داشت كه روشو با حرير سفيد پوشونده بودم.درست مثل يه پنجره ي عروسكي بود.توي اين فرورفتگي طاقچه مانند،پر از قاب عكس بود.عكس از همه افراد فاميل.توي همين طاقچه،يه فرورفتگي به اندازهي يه گوشي لمسي سامسونگ بود كه منم هميشه گوشيمو اونجا ميذاشتم.
سقف اتاقم مدل خاصي داشت(بازم پول!)هميشه يه كنترل روي ميز شيشهاي قرار داشت كه هر موقع دكمه وسطيش رو فشار ميدادي،سقف سفيد تبديل به يه پرده سينما ميشد!اونوقت از كامپيوترم(چه خاموش چه روشن)عكس يا فيلم ميگرفت و روي همون پرده نشون ميداد!خب اگه 3-4 ميليون نبود،همچين چيزي هرگز واسه سقف اتاق من اتفاق نميافتاد.
جديداً(حدود يه سال پيش)هوس كردم لباسايي كه خيلي مجلسين،توي يه كمد بذارم كه شبيه اتاقك باشه.با اصرار من بابام راضي شد و همچين كمدي توي اتاق من كه همون موقع ها تصميم به تزئينش گرفته بودم ظاهر شد!
اون كمد كه طبقهبندي شده بود،شد مركز لباساي شب من....همينطور كفشاي شب.البته همشون فقط يه بار توي يه مهموني رسمي استفاده شده بودن...بعضياشونم كه اصلا استفاده نشده بودن.اينم فقط به خاطر علاقه مامانم به ديدن من توي لباساي مجلسي و جديد.
توي حمومش يه وان مشكي وجود داشت.كاشيهاي حموم و دستشويي سفيد بودن و من خودم حوله سفيد رو روي وان ميذاشتم.قاليچهي كنار وان قرمز-مشكي بود.يعني مدل يه قلب قرمز بود كه با مشكي توش نوشته بودن:I LOVE YOU .يه جايي شبيه اپن توي حموم بود كه روش انواع و اقسام شامپوها با بوها و ماركهاي مختلف قرار داست.چند تا قفسه هم كارگرا به ديوار زده بودن كه توي هر طبقهش مدلهاي مختلف صابون،مام و اسپري گذاشته بودم.
خلاصه اومدم تو اتاقم و رفتم سراغ كمد لباساي اسپرتم.تصميم گرفتم يه شلوار جين مشكي و يه مانتوي طوسيتيره و شال مشكي سرم كنم.كفشام رو خواستم همرنگ مانتوم بردارم اما با خودم گفتم:"يه فقير ميتونه همه اين چيزا رو باهم ست كنه؟"خلاصه با خودم كلنجار رفتم و يه جفت كفش تنيس سفيد انتخاب كردم.
لباسامو پوشيدم و كفشمو برداشتم.از توي اتاق بيرون اومدم و قفلش كردم.
در حالي كه از پلهها پايين ميرفتم به پريسا اس ام اس زدم:"من رفتم تحقيقات.بيدار شدي بهم بزنگ."
در حياط رو كه باز كردم،يهو پريسا جلوم ظاهر شد و نفسنفس زنان گفت:
_خب،آمادهاي بريم؟
_بريم؟فقط من ميرم...توئم نمياي!
_يعني چي؟منم باهات ميام!
نگاهي به لباساش كردم و گفتم:
_ با اينا؟!تو قراره فقير باشي!
_نه كه لباساي تو خيلي كهنهن!.......حالا بيا بريم!
به سمت خيابون اصلي حركت كردم و گفتم:
_باشه......حالا به عنوان كيا بريم اونجا؟
يه كم فكر كرد و گفت:
_به عنوان اشخاصي كه واسه يه سري آدم پولدار كار ميكنن و دنبال خونه ميگردن!
زدم پشتش و گفتم:
_بابا فكر توئم بعضي وقتا خوب كار ميكنه ها!!
يه دربست گرفتيم و گفتيم كه ما رو ببره پايينترين نقطه تهران.اخم كرد و گفت:
_خانوم گرفتي ما رو؟تا برم برگردم كه ظهر شده!
_15 تومن خوبه؟
راننده كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود،گفت:
_بفرمايين.....ميرسونمتون!
هر جفتمون پشت نشستيم.هرچي از شمال شهر دورتر ميشديم،منظره ها بيشتر فرق ميكرد.به نقطهاي از شهر رسيديم كه ديگه خونهها هيچ تناسبي با همديگه نداشتن،بچه ها تو كوچهها ول بودن و بوي گند آدمو خفه ميكرد.
بازم به راهمون ادامه داديم كه راننده ترمز زد و گفت:"بفرمايين."
پريسا سه تا 5تومني از توي جيبش دراورد و به راننده داد.

سطح كوچه خاكي بود!انگار همه جا رو آسفالت كرده بودن و به اين نقطه از شهر كه رسيه،آسفالت كافي نداشتن...چون بعضي از جاها يكم آسفالت شده بود.وسط كوچه (انگار توي اين منطقه خيابون وجود نداشت)كه دو طرفش پر از در بود،يه جوب رد ميشد كه بويي كه ازش سلطع ميشد،باعث حالت تهوع ميشد!
به پريسا گفتم:
_مثه اينكه زيادي پايين اومديم!
_بيا بريم در هفتمي،سمت......راست!
_باشه بريم.
درها رو شمرديم و رسيديم به در هفتمي:يه در قرمز از رنگ و رو رفته.زنگ در رو كه به زور ميشد از ديوار سيماني تشخيصش داد،زدم.بعد 2-3 ديقه،يه دختر بچه كه ب نظر 5-6 ساله ميومد،در رو باز كرد.همين كه مارو ديد بدو بدو به داخل خونه رفت و داد زد:
_مامان....مامان....دوتا دختر غريبه اومدن...!!
يه خانوم 30-35 ساله،درحال كه چادر طوسي گلمنگلي رو سرش ميكرد،اومد دم در و پرسيد:
_كاري دارين؟
_ما دنبال اتاق ميگرديم!
به لباسامون اشاره كرد و گفت:
_اينجا؟!
_اينا نو نيستن!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




دوشنبه 06 شهریور 1391 - 11:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group