نازچتclose
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 2325
نویسنده پیام
nafas آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
خلاصه:

داستان روایتگر زندگی یکتا ثابت یا به عبارتی جسیکا تیلور افسر ویژه انگلستان است افسری کارکشته و ماهر که مامور دستگیری قاتل پرنس رابرت جیمز می شود.قاتل به ایران گریخته و اکنون جسیکا که یک ایرانی الاصل است برای اولین بار پا به سرزمین مادر خود می گذارد تا قاتل پرنس را دستگیر کند و به انگلستان بازگرداند اما در حین عملیات متوجه می شود سروان رایان ایمانی نیز در تعقیب و گریز این مجرم است اما نه به جرم قتل....

این داستان روایت عشق ها و کینه هاست زیبایی و پلیدی ها .. اکسیر عشقی که خون تازه در وجود یکتا نظامی سخت و بی احساس می دواند و به او می آموزد هر چند یک افسر است اما نباید فراموش کند که در خلقت یک دختر است و جوهره وجود دختران با احساس سرشته شده است

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
نام:جسیکا تیلور
ملیت:ایرانی
سن:25
درجه:مامور ویژه بخش عملیات های فوق سری

نظامی بودن و نظامی بار امدن توی خون و سرشته وجود خاندان ما بود پدربزگم افسر نیروی دریایی بود و پدرم افسر پلیس و من هم دنباله رو راه پدر و پدربزرگ
پدرم مرد خوبی بود و البته نظامی قابلی می گم بود چون الان نیست سال پیش در حین عملیات انهدام و دستگیری باند بزرگ قاچاق انسان کشته شد روز خاکسپاری پدر اشک نریختم فقط به تابوت پر ابهتی که بر دوش سربازان جوان حمل می شد خیره شدم پدرم هم در روز مرگ پدرش اشک نریخت این اشک نریختن از سر سنگ دلی و سرد مهری نبود یک قانون بود.اره یک قانون.اصلی که بنیان گذارش پدربزرگم بود و نانوشته ملزم به اجرا:یک افسر حتی در سخت ترین و غم انگیزترین لحظه زندگیش اشک نمی ریزد زیرا که اشک نشانه ضعف است و ضعف عامل نابودی یک افسر
روز خاکسپاری لباس نظامی به تن داشتم بعد از اینکه سربازان جوان تابوت پدر را پایین آوردن همگی عقب کشیدن.فاصله بین من و تابوت پدر ده قدم بود ده قدم را رژه رفتم و رو به روی تابوت پدر احترام نظامی دادم دلم اشک می ریخت اما چشمانم نه.سخنرانی بر سر جنازه پدر سختترین کار ممکن بود اما من ادم روزای سخت بودم
پشت تریبن قرار گرفتم مقتدرانه سر بلند کردم و با صدای صاف و لحن جدی و همیشگی خودم شروع کردم:
من جسیکا تیلور فرزند جان تیلور به داشتن پدری شجاع و دلیر مفتخرم و از اینکه پدرم در راه دفاع از منافع انسانی جان خود را فدا کرد ابراز خرسندی می کنم و در همین مکان و در همین لحظه با پدر عهد می بندم که چون سربازی وظیفه شناس در راه برقراری عدل و دفاع از انسانیت قدم بردارم و همیشه وی را الگوی انسان دوستی خود قرار دهم. روحش شاد و قرین رحمت باد
خم شدم و تابوت پدر را بوسیدم و عقب گرد به کنار فرمانده پدر برگشتم
روز خاکسپاری پدر بی تردید غم انگیز ترین لحظه زندگیم بود اما باز هم از قانون نانوشته پیروی کردم اشک نریختم حتی در خفا
از 15 سالگی آموزش نظامی دیدم و در سن 22 سالگی یعنی 3 سال پیش از دانشکده فارغ التحصیل شدم یک افسر معمولی مثل پدر اما همیشه آرزو داشتم پا از محدوده پدر فراتر بگذارم همین طور هم شد نمرات بالا و سربلند بیرون امدن از آزمون های تئوری و عملی بخش عملیات ویژه باعث شد به استخدام این گروه در بیام.2 سال آموزش متداوم دیدم اینبار نه در پادگان بلکه در کوهستان و کویر شرایط سختی بود اما خوب کار کشته بارمون آورد
1 سالی بود که مشغول به کار شده بودیم اما کارای که به ما محول میشد عملیات سری نبود بیشتر قتل های خیابانی و سرقت های مسلحانه را پیگیری می کردیم.کار دشواری نبود که حدس بزنیم هنوز هم تحت آزمایش و آزمونیم .

خبر کشته شدن پرنس جیمز تیتر اول روزنامه ها بود
پوزخندی زدم مردم هم چه دل خوشی دارندها امکان نداشت خبرهای دقیق از قاتل در روزنامه چاپ بشه روزنامه را روی میز پرتاب کردم .پرونده میشل را برداشتم نگاهی دوباه بهش انداختم اون روز ها به شدت درگیر پرونده میشل بودم قاتل مجنونی که 2 زن سیاه پوست را کشته بود و به هیچ عنوان لب به اعتراف نمی گشود.دلایل زیادی برای نفرت مشل از زنان سیاه پوست پیدا کرده بودم که مهمترین آن ها خیانت همسر سیاه پوستش به وی بود در اینکه کار کارخودشه شک نداشتم اما به اعترافش نیاز داشتم
به اتاق بازجویی رفتم .پیتر پشت مانیتور اتاق بازجویی نشسته بود از مانیتور ها داخل را نگاه کردم میشل مثل مرغ بال کنده پریشان بود البته رو نمی کرد عاقل تر از اونی بود که ندونه تو اتاق دوربینه داخل شدم
با پوزخندی نگاهم کرد.تا حالا نرمش به خرج داده بودم هوا برش داشته بود که نه مثل اینکه خبرایی .فکر می کرد چون دخترم دست بزن ندارم و نمی تونم به زور مغرش بیارم اما کور خونده صبر هم حد داره
نشستم دکمه ریکورد صدا را زدم سوالای همیشگی را پرسیدم و جوابای همیشگی را گرفتم جوش آوردم جوجه مجرم دستم انداخته بود بلند شدم بالای سرش رفتم توی این سالها به خاطر تمرین های سنگینی که داشتم هیکلم از حالت دخترانه بیرون آمده بود و ماهیچه بهم زده بودم یه جور هیکلم مثل مردا فربه شده بود اما خوب هنوزم رگهای از ظرافت دخترانه را داشت و تو ذوق نمی زد
موهای میشل و در دست گرفتم و کشیدم
رو چه اصلی طعمه هات و انتخاب می کردی؟
بازم پوزخند
موهاش و محکم کشید و از رو صندلی بلندش کردم به دیوار کوبوندمش گفتم:من همیشه انقدر مهربون نیستم
و لگدی توی شکمش زدم
عصبانی بودم گوشمالی مجرم هم تا حد اعتدال عوارض نداشت منم تا همون حد اعتدال از خجالت میشل در امدم اما بازم زبون باز نکرد
انجور ادما تا بدونن هم دستشون گیر و افتاده و تمام کارای کرده و نکرده را گردن اونا انداخته امپرشون بالا می زنه و لب باز می کنن
لیوان ابی ریختم و درهمون حال که اب را سر می کشیدم گفتم:
جانسون و که می شناسی دیروز دستگیر شد توی کاباره همیشگیش رفته بود رقص رقاصه محبوبش را ببینه می دونی که رقص اونو نبینه هفته اش هفت روز نمیشه
این اخبار را از مخبرم گرفته بودم در واقه جانسون هنوز دستگیر نشده بود و دو روز پیش از دستم در رفته بود اما خوب مجبور بودم این حرفا را سر هم بندی کنم تا میشل مطمئن بشه جانسون پیش ماست
می گفت اسکناسای تقلبی که ماه پیش به بازار تزریق شد کار توه راست میگه؟می گفت دوتا ماموری هم که هفته پیش تو در گیری تیر خوردن تو زدی راسته نه؟
میشل-غلط کرده مزدور کار خود ناکسشه من بی تقصیرم
پس واسه هوا خوری اوردمت اینجا
میشل-نمی دونم اینو تو باید بگی؟
اگه منم که میگم همه کارا رو تو انجام دادی الانم می خوام پروندت و تکمیل کنم و بفرستم مراجع قانونی توشم می نویسم طی پیگیریای من تزریق پول جعلی شلیک به دو مامور و قتل دو زن سیاه پوست گردن توه می دونی که قاضی رو نظرم حساب می کنه
من پول وارد باازار نکردم به مامورها هم شلیک نکردم کار خودم بی شرفشه
کار کی؟
جانسون
این از یه اعتراف بر علیه هم دستش شاهدت داده بود حالا باید خودش هم لو بده
دل خونی از سیاه پوستا داری؟
میشل-همشون اشغالن
با اشغالا باید چه جوری رفتار کرد؟
باید همشون و کشت و قطعه قطعه کرد
پس تو اینکار رو کردی؟
حقشون بود
خوب مرسی میشل کار من با تو تمومه
میشل که تازه فهمیده بود در اوج عصبانیت خودشو لو داده، دندون قروچه اي از روي خشم كرد و گفت:پشیمون میشی... افسر تیلور! پشیمون می شی بذار بیام بیرون.
یه لیوان اب دیگه ریختم و بعد از اینکه با بی خیالی سر کشیدم ,گفتم:منتظرت می مونم
از اتاق بازجویی بیرون رفتم پیتر لبخندی زد و گفت:شرقی جسور اینم نفله کردی
عادت به شوخی نداشتم واسه همین گفتم:کارم باهاش تمومه منتقلش کنید بازداشتگاه
پیتر:فرمانده کارت داره همین الان منتظرت
باشه مرسی

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
نام:جسیکا تیلور
ملیت:ایرانی
سن:25
درجه:مامور ویژه بخش عملیات های فوق سری

نظامی بودن و نظامی بار امدن توی خون و سرشته وجود خاندان ما بود پدربزگم افسر نیروی دریایی بود و پدرم افسر پلیس و من هم دنباله رو راه پدر و پدربزرگ
پدرم مرد خوبی بود و البته نظامی قابلی می گم بود چون الان نیست سال پیش در حین عملیات انهدام و دستگیری باند بزرگ قاچاق انسان کشته شد روز خاکسپاری پدر اشک نریختم فقط به تابوت پر ابهتی که بر دوش سربازان جوان حمل می شد خیره شدم پدرم هم در روز مرگ پدرش اشک نریخت این اشک نریختن از سر سنگ دلی و سرد مهری نبود یک قانون بود.اره یک قانون.اصلی که بنیان گذارش پدربزرگم بود و نانوشته ملزم به اجرا:یک افسر حتی در سخت ترین و غم انگیزترین لحظه زندگیش اشک نمی ریزد زیرا که اشک نشانه ضعف است و ضعف عامل نابودی یک افسر
روز خاکسپاری لباس نظامی به تن داشتم بعد از اینکه سربازان جوان تابوت پدر را پایین آوردن همگی عقب کشیدن.فاصله بین من و تابوت پدر ده قدم بود ده قدم را رژه رفتم و رو به روی تابوت پدر احترام نظامی دادم دلم اشک می ریخت اما چشمانم نه.سخنرانی بر سر جنازه پدر سختترین کار ممکن بود اما من ادم روزای سخت بودم
پشت تریبن قرار گرفتم مقتدرانه سر بلند کردم و با صدای صاف و لحن جدی و همیشگی خودم شروع کردم:
من جسیکا تیلور فرزند جان تیلور به داشتن پدری شجاع و دلیر مفتخرم و از اینکه پدرم در راه دفاع از منافع انسانی جان خود را فدا کرد ابراز خرسندی می کنم و در همین مکان و در همین لحظه با پدر عهد می بندم که چون سربازی وظیفه شناس در راه برقراری عدل و دفاع از انسانیت قدم بردارم و همیشه وی را الگوی انسان دوستی خود قرار دهم. روحش شاد و قرین رحمت باد
خم شدم و تابوت پدر را بوسیدم و عقب گرد به کنار فرمانده پدر برگشتم
روز خاکسپاری پدر بی تردید غم انگیز ترین لحظه زندگیم بود اما باز هم از قانون نانوشته پیروی کردم اشک نریختم حتی در خفا
از 15 سالگی آموزش نظامی دیدم و در سن 22 سالگی یعنی 3 سال پیش از دانشکده فارغ التحصیل شدم یک افسر معمولی مثل پدر اما همیشه آرزو داشتم پا از محدوده پدر فراتر بگذارم همین طور هم شد نمرات بالا و سربلند بیرون امدن از آزمون های تئوری و عملی بخش عملیات ویژه باعث شد به استخدام این گروه در بیام.2 سال آموزش متداوم دیدم اینبار نه در پادگان بلکه در کوهستان و کویر شرایط سختی بود اما خوب کار کشته بارمون آورد
1 سالی بود که مشغول به کار شده بودیم اما کارای که به ما محول میشد عملیات سری نبود بیشتر قتل های خیابانی و سرقت های مسلحانه را پیگیری می کردیم.کار دشواری نبود که حدس بزنیم هنوز هم تحت آزمایش و آزمونیم .

خبر کشته شدن پرنس جیمز تیتر اول روزنامه ها بود
پوزخندی زدم مردم هم چه دل خوشی دارندها امکان نداشت خبرهای دقیق از قاتل در روزنامه چاپ بشه روزنامه را روی میز پرتاب کردم .پرونده میشل را برداشتم نگاهی دوباه بهش انداختم اون روز ها به شدت درگیر پرونده میشل بودم قاتل مجنونی که 2 زن سیاه پوست را کشته بود و به هیچ عنوان لب به اعتراف نمی گشود.دلایل زیادی برای نفرت مشل از زنان سیاه پوست پیدا کرده بودم که مهمترین آن ها خیانت همسر سیاه پوستش به وی بود در اینکه کار کارخودشه شک نداشتم اما به اعترافش نیاز داشتم
به اتاق بازجویی رفتم .پیتر پشت مانیتور اتاق بازجویی نشسته بود از مانیتور ها داخل را نگاه کردم میشل مثل مرغ بال کنده پریشان بود البته رو نمی کرد عاقل تر از اونی بود که ندونه تو اتاق دوربینه داخل شدم
با پوزخندی نگاهم کرد.تا حالا نرمش به خرج داده بودم هوا برش داشته بود که نه مثل اینکه خبرایی .فکر می کرد چون دخترم دست بزن ندارم و نمی تونم به زور مغرش بیارم اما کور خونده صبر هم حد داره
نشستم دکمه ریکورد صدا را زدم سوالای همیشگی را پرسیدم و جوابای همیشگی را گرفتم جوش آوردم جوجه مجرم دستم انداخته بود بلند شدم بالای سرش رفتم توی این سالها به خاطر تمرین های سنگینی که داشتم هیکلم از حالت دخترانه بیرون آمده بود و ماهیچه بهم زده بودم یه جور هیکلم مثل مردا فربه شده بود اما خوب هنوزم رگهای از ظرافت دخترانه را داشت و تو ذوق نمی زد
موهای میشل و در دست گرفتم و کشیدم
رو چه اصلی طعمه هات و انتخاب می کردی؟
بازم پوزخند
موهاش و محکم کشید و از رو صندلی بلندش کردم به دیوار کوبوندمش گفتم:من همیشه انقدر مهربون نیستم
و لگدی توی شکمش زدم
عصبانی بودم گوشمالی مجرم هم تا حد اعتدال عوارض نداشت منم تا همون حد اعتدال از خجالت میشل در امدم اما بازم زبون باز نکرد
انجور ادما تا بدونن هم دستشون گیر و افتاده و تمام کارای کرده و نکرده را گردن اونا انداخته امپرشون بالا می زنه و لب باز می کنن
لیوان ابی ریختم و درهمون حال که اب را سر می کشیدم گفتم:
جانسون و که می شناسی دیروز دستگیر شد توی کاباره همیشگیش رفته بود رقص رقاصه محبوبش را ببینه می دونی که رقص اونو نبینه هفته اش هفت روز نمیشه
این اخبار را از مخبرم گرفته بودم در واقه جانسون هنوز دستگیر نشده بود و دو روز پیش از دستم در رفته بود اما خوب مجبور بودم این حرفا را سر هم بندی کنم تا میشل مطمئن بشه جانسون پیش ماست
می گفت اسکناسای تقلبی که ماه پیش به بازار تزریق شد کار توه راست میگه؟می گفت دوتا ماموری هم که هفته پیش تو در گیری تیر خوردن تو زدی راسته نه؟
میشل-غلط کرده مزدور کار خود ناکسشه من بی تقصیرم
پس واسه هوا خوری اوردمت اینجا
میشل-نمی دونم اینو تو باید بگی؟
اگه منم که میگم همه کارا رو تو انجام دادی الانم می خوام پروندت و تکمیل کنم و بفرستم مراجع قانونی توشم می نویسم طی پیگیریای من تزریق پول جعلی شلیک به دو مامور و قتل دو زن سیاه پوست گردن توه می دونی که قاضی رو نظرم حساب می کنه
من پول وارد باازار نکردم به مامورها هم شلیک نکردم کار خودم بی شرفشه
کار کی؟
جانسون
این از یه اعتراف بر علیه هم دستش شاهدت داده بود حالا باید خودش هم لو بده
دل خونی از سیاه پوستا داری؟
میشل-همشون اشغالن
با اشغالا باید چه جوری رفتار کرد؟
باید همشون و کشت و قطعه قطعه کرد
پس تو اینکار رو کردی؟
حقشون بود
خوب مرسی میشل کار من با تو تمومه
میشل که تازه فهمیده بود در اوج عصبانیت خودشو لو داده، دندون قروچه اي از روي خشم كرد و گفت:پشیمون میشی... افسر تیلور! پشیمون می شی بذار بیام بیرون.
یه لیوان اب دیگه ریختم و بعد از اینکه با بی خیالی سر کشیدم ,گفتم:منتظرت می مونم
از اتاق بازجویی بیرون رفتم پیتر لبخندی زد و گفت:شرقی جسور اینم نفله کردی
عادت به شوخی نداشتم واسه همین گفتم:کارم باهاش تمومه منتقلش کنید بازداشتگاه
پیتر:فرمانده کارت داره همین الان منتظرت
باشه مرسی

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
به اتاق فرمانده رفتم .در زدم و وارد شدم .احترام نظامی دادم و فرمانده آزاد اعلام کرد.
فرمانده:تیلور بیا جلو.
جلو رفتم و کنار میز دیجیتال فرمانده ایستادم. میزش یه جور تبلت بزرگ بود که تمامی اطلاعات مربوط به پرونده مجرم رو روش نمایش می داد .عکس، سابقه ،فایلهای صوتی، سرنخ ها ،اثر انگشت و....
نگاهی به صفحه نمایش انداختم ،عکس پرنس رابرت نشان می داد که مشغول بررسی پرونده پرنس هستند.
فرمانده:تیلور! اونقدر افسر باهوشی هستی که تا به حال فهمیده باشی توی این یک سال، عملیات هایی که به شما واگذار می شد سری نبود یا به عبارتی فوق سری نبود بیشترشون قتل های کوچه بازاری بود، اونم برای آزمودن شما.بهت تبریک می گم از این آزمایشات سر بلند بیرون اومدی الان وقت کارهای بزرگه.امادگی داری؟
با کمال میل فرمانده
فرمانده:پرنس هفته پیش ترور شد. عامل ترور ،شخصی به نام مایکل دپه
در همین حین فرمانده عکس مایکلو به روی تبلت میزیش به نمایش درآورد و ادامه داد:
مایکل دپ اهل مکزیکه اما مقیم مکزیک نیست .پیدا کردنش کار دشواریه. بی خانمان ترین فردی که تا به حال سراغ داشتم همه جا و هیچ جا منزل داره .از اینکه هویتش پیش ما فاش بشه ابایی نداشته چون سرنخ های واضحی به جا گذاشته که حتی از یک قاتل آماتور بعیده !یه جور تمایل به فاش کردن هویت خودش به عنوان قاتل پرنس
پیگیری های ما نشون می ده بعد از قتل پرنس به خاورمیانه گریخته و وارد ایران شده .ماموریت تو پیدا کردن و دستگیری مایکله اما از اون مهم تر باید انگیزه و هدف این ترورو پیدا کنی .باید بفهمیم چه عاملی میان خانواده سلطنتی اینجور افراد و تحریک به ترور می کنه. با نام و مشخصات ایرانی خودت وارد ایران میشی .فضا رو ملتهب نکن به هیچ وجه این موضوع نباید باعث درگیری بین دولت ها بشه.
-بله قربان.
فرمانده:سوالی نداری؟
-کسی منو همراهی می کنه؟
فرمانده:نه تنها میری.امشب بلیط و ویزا به دستت میرسه فردا راهی ایران میشی.
بله قربان.ریز مطالب پرونده رو چه جوری بهم منتقل می کنید؟
فرمانده کارت حافظه ای به دستم داد و گفت:تمامی اطلاعات مربوط به پرونده در این کارت قرار داره.
شماره های تماس با شما چی؟
فرمانده-اونم توی کارت هست
کد حفاظتی؟
فرمانده برگه ای رو دستم داد و گفت حفظش کن و بعد بسوزونش.وسایل مورد نیازت را در ایران از رابطمون بگیر شمارش توی کارت هست.
بله قربان
فرمانده:موفق باشی
احترام نظامی دادم و بیرون اومدم.
توی خونه کارت حافظه رو به دقت نگاه کردم اطلاعات خوبی بود فقط یک ابهام داشت همونی که فرمانده بهش اشاره کرده بود؛ انگیزه قتل!
کد امنیتی رو سوزوندم و مشغول جمع آوری وسایلم شدم.کسی رو نداشتم که ازش خداحافظی کنم مادرم و وقتی بچه بودم از دست دادم و پدرم و پارسال
ساعت 11 شب سربازی بلیط و ویزا را به دستم داد.نام ایران هیچ حسی را در من زنده نمی کرد. هیچ کششی نداشتم. تنها اطلاعاتم از ایران این بود که ایران در خاورمیانه ست و نقشه ای به شکل گربه داره و کمی هم اطلاعات راجب به اب و هوا و موقعیت جغرافیایی ایران تا جایی که مربوط به کارم می شد،زبون مادریمو را مثل بلبل حرف می زدم اما بدبختانه لهجه داشتم و در کسری از ثانیه مخاطبم می گرفت که تازه به ایران برگشتم.
----
تا چشم باز کردم، هواپیما روی باند فرودگاه امام فرود اومد. حس غریب بازگشته به وطنو نداشتم؛ اصلا حسی نداشتم. به سالن کنترل رفتیم.متصدی مربوطه پاسپورتمو چک کرد؛نگاه مشكوكي به من كرد و به زنی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد زن در حاليكه به پاسپورت من كه متصدي بهش داده بود نگاه مي كرد، سرشو به علامت تأييد تكون داد و ازم خواست تا به اتاق بازرسی بریم .همراه زن قدم برداشتم. نگاهی به فرمش انداختم؛ درجه های روی استین مانتوش گویای این بود که پلیسه. با چادر خودشو بقچه پیچکرده بود. تو دلم خندیدم وگفتم: با این دم و دستگاه چه جوری مجرم صید می کنه!زن پليس در زد و باهم وارد شدیم.
زن پليس: جناب سروان!
مرد جوان برگشت. اا...اینم پلیسه که! لباس پلیسی تنشه! ببینچقدر همکارا ما رو شرمنده می کنن! همه اومدن استقبال! مهر وطنی که می گن همینه ها.
بانگاهی گذرا مرد رو از نظر گذروندم. چشم و ابروي مشکی، موي مشکی، پوست گندمی روشن، قد بلند و هیکل متناسب...نه مثل اینکه پلیسای اینجا هم به جذابی پلیسای انگلیس بودن!
زن پلیس اتاق را ترک کرد. سروان جوان جلو اومد؛ دستشو دراز کرد و گفت: پاسپورت.

با تحكم گفتم: یکبار چک شده.
سروان در حاليكه نگاه موشكافانه شو بهم دوخته بود، مكث كوتاهي كرد و گفت: دوباره باید چک شه.

با بي حوصلگي پاسپورتو به دستش دادم.
زیر لب زمزمه کرد:یکتا ثابت ..

- بله؟
سروان: چند وقت انگلیس بودین؟

- بازجویه؟؟؟؟
سروان: هرچی دوست دارین اسمشو بزارین.

صلاح ندیدم بیشتر از این بچه زرنگ بازی دربیارم وباهاش دهن به دهن بشم واسه همین کوتاه گفتم: بپرسین.
سروان: چند وقت انگلیس بودین؟
-تمام عمرم. بار اوله كه ایران میام.

سروان: دلیل این سفر؟
- دلایل کاملاشخصی.

سروان تو چشمام نگاه کرد و گفت: مثلا؟
- وقتی میگم شخصیه یعنی شخصیه نمیشه گفت.

سروان: خانم محترم! اگه می خوای وقت خودت و منو نگیری به سوالام جواب بده.
- قبل از جواب دادن میشه بپرسم علت این استقبال گرم از یک هم وطن چیه؟

سروان دستی تو موهاش کشید و گفت: دنبال فرد خاصی هستیم.
نمی دونم چرا حس کردم احتیاج دارم این سروان جوانو تخلیه اطلاعاتی کنم؛ فکر می کردم اینم دنبال همون چیزیه که منم هستم، چون درست هر دوی ما تو یک مکان و یه زمان مشترک داشتیم به دنبال گمشده مون میگشتيم.

- اون فرد شبیه منه؟

سروان که معلوم بود بچه زرنگه گفت: من از شما سوال کنم یا شما از من؟

- هر دو از هم.
سروان پوزخندی زد و پشت میزش نشست و جدی گفت: علت رجوع به مملکت بعد از 25 سال چیه؟

وای ترسیدم
- بعد از مرگ پدر و مادرحس کردم ایران محل امن تری برای زندگی من می تونه باشه.

سروان: گواهی فوت پدر وماردتون همراهتونه؟
- بله

میشه ببینم؟
- البته.

گواهی فوتو بدستش دادم؛ اونم بعد از بررسی دقیق گواهی فوت گفت: مرگ مادرتون مال سالها پیشه و پدرتون پارسال چه طور الان فکر برگشت به ذهنتون رسیده؟!
-به خاطر اتفاقات و زجرهایي که تو این یه سال کشیدم، دیدم نمی تونم تنهایی به زندگی در اون کشور ادامه بدم.
سروان که معلوم بود قانع شدهپاسپورتو به دستم داد و گفت: به وطنتون خوش اومدین.

- ممنون استقبال به یاد ماندنی بود.
سروان: ببخشید خانم! اما مجبور به بررسی هستیم دنبال شخص بخصوصی میگردیم که ورودش به کشور به ضرر تمام هم وطنهامونه.

بی توجه به توجیهات جناب سروان فقط به اسم روی پیرهنش نگاه کردم: "رایان ایمانی"؛ شاید اسمش یه جایی به دردم بخوره .
پاسپورتو از دستش کشیدم، ساکمو برداشتم و بیرون اومدم.

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
از قسمت بازرسی خارج شدم. بدجور احساس خستگی می کردم اینجور مواقعbحتما باید قهوه می خوردم. به کافی شاپ فرودگاه رفتم و گوشه ای دنج نشستم. به عادت همیشگی قهوه تلخ سفارش دادم. مشغول مزه مزه کردن قهوم بودم که صندلی رو به روم عقبکشیده شد و چهره ای آشنا روش جا خوش کرد.
- ترک پست در حین مأموريت!!!! کارای عجیبی می کنید!
سروان:من پلیس فرودگاه نیستم .به دلایلی اینجا حضور دارم.- جناب بازپرس سوالی مونده که بی جواب گذاشته باشم؟
سروان ایمانی دست به سینه به صندلی تکیه داد همون طور خیره به چشمام گفت: تناقض!
- زبان مادریم خوبه اما نه تا این حد، میشه ترجمه کنید؟
سروان: تناقض یعنی حرف آدم با رفتارش جور در نیاد.
- حرف من با رفتارم جوردر نمی آد؟!
سروان: یه چیز این وسط اشتباهه.
در حالی که با خونسردی تمام قهوه مو میل می کردم گفتم: مثلا؟
سروان: طرز راه رفتن، حرف زدن، ایستادن، نگاه کردن و حتی اندام شما به یه دختر معمولی نمی خوره.
- به چی می خوره؟
سروان: همین واسم سواله. تو کی هستی؟
در حالی که از سر میز بلند می شدم گفتم: یکتا ثابت، فرزند سهراب، 25 ساله،ایرانی الاصل مقیم انگلستان.
بی توجه به حضور سروان ساکم و برداشتم و از کافی شاپ بیرون زدم.سروان در حالی که پشت سرم قدم بر می داشت گفت: یکتا ثابت، فرزند سهراب، 25 ساله،ایرانی الاصل مقیم انگلستان...! این شخصو می شناسی؟
برگشتم و به عکسی که بالا گرفته بود نگاه کردم عکس مایکل دپ بود. چه جالب یعنی اینقدر روابط تهران ولندن حسنه شده که اینا هم دنبال قاتل پرنس می گردن!پوزخندی زدم.
سروان عکس مایکلو به طرف خودش برگردوند و گفت: قیافه اش شبیه دلقکاست؟
- نه.
سروان: پس به چی پوزخند زدی؟
- به اینکه شمايي که نمی تونی جنس دخترو از پسر تشخیص بدی چه جوری این همه درجه رو شونه ات داری. من چه شباهتی به این دارم که نیم ساعت باید الاف سوال جوابای شما می شدم؟
سروان که عصبانی شده بود گفت: خوب توقع درک ازتون ندارم به هر حال پلیسی فکر کردن تیزی خاص خودشو مطلبه که از مردم عادی توقع همچین درکی رو نمیشه داشت.
اوه چه به خودشم می نازه!
- خیلی خب جناب پلیس حالا که به این نتیجه رسیدین بنده یک فرد عادیم اجازه مرخصی می فرماید؟
سروان:نگفتی، میشناسیش؟
- نخیر بازپرس.
بدون لحظه معطلی به راه افتادم و از فرودگاه بیرون زدم. تاکسی گرفتم و به سمت خونه ای که واسم محیا شده بود حرکت کردم.
يه خونه قدیمی تو کوچه باغی بزرگ تو مرکز شهر.درو باز کردم .حیاط خونه پر بود از برگ های خشک. وسط حیاط حوض كوچيكي قرار داشت. سوز بدی می وزید. هوا سرد بود اما خوب من به سرمای شدید عادت داشتم؛ تمرينات سختی رو تو کوهستان های برفی گذرونده بودم . داخل خونه شدم .خونه ی فوق العاده ای نبود اما خب، نمی شد گفت بده. خوبیش به این بود که همسایه نداشتم آخه شنیده بودم همسایه های ایرانی زیادی به هم ابراز لطف می کنن و کلا دوستدارن سر از تمام جزئیات زندگی هم در بیارن.
لپ تابمو روی میز سالن گذاشتم وکوله پشتیمو روی مبل انداختم. پیش از هر چیز باید فکری برای کنترل خونه می کردم .چند تا دوربین همراه داشتم یکیشونو بالای در ورودی سالن نسب کردم جوری که بشه با اون حیاط و در ورودی رو زیر نظر گرفت. از راه پله ها بالا رفتم و دوربین بعدی روروی پشت بوم کار گذاشتم. اینجوری تمام راههای ورودی به خونه رو زیر نظر می گرفتم .پایین اومدم و لپ تابمو روشن کردم؛ خب خدا رو شکر دوربینا کار می کرد.
قرار بود امشب رابط وسایل مورد نیازمو بیاره. به اسلحه عادت کرده بودم پیش نیومده بود که بدون سلاح روزمو شب کنم یه جور احساس نا امنی می کردم اما خب کار کردن با سلاح سرد رو هم به خوبی هفت تیر کشیدن بلد بودم.
لباس عوض کردم و به آشپزخونه برگشتم. درکابینت ها رو باز کردم .مواد غذایی همه نوعش رو به راه بود. عاشق چیپس بودم فقط همین یه ویژگیم به دخترا رفته بود. بسته چیپسو برداشتم و توی کاسه ریختمو همونجور که یکی یکی چیپس تو دهنم می ذاشتم و با لذت می جویدم پشت لپ تابم نشستم.
بدجور کنجکاو شده بودم ببینم این سروان ایمانی کیه و چیکارست باید راجع بش بیشتر می دونستم چون اونم دنبال مایکل بود. هر چیزی که به مایکل مربوط می شد نباید از چشم من دور می موند.
با نرم افزار مخصوصم به سایت نیرو انتظامی نفوذ کردم .امنیت شبکه شون بالا بود فکر نمی کردم تا این حد ایمنی سیستماشون بالا باشه اما خب منم یک هکر معمولی نبودم آموزشهای زیادی رو برای نفوذ به سیستم های امنیتی دیده بودم گرچه یه ساعتی وقتمو گرفت اما بالاخره وارد شدم. نام رایان ایمانی رو سرچ کردم؛ صفحه پروندش باز شد.
یه چیپس تو دهنم گذاشتم.
رایان ایمانی، 28 ساله، نام پدرشایان، درجه سروان.
باریکلا چقدرم که ماموریت موفق داشته! عکسشو، وای کاش می شد 2تا شاخ رو عکسش بذارم اما حیف که نمی خواستم با این بچه بازیام گند بزنم به اولین ماموریتم.
چیزی راجع به ماموریت جدیدش پیدا نکردم، هیچی. هر چی گشتم به نتیجه نرسید به همین خاطر بیخیال شدم.
سراغ کارت حافظه رفتم تا یه بار دیگه جزئیات قتل پرنس را مرور کنم.


امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
كارت حافظه رو به لپ تابم وصل و شروع به مرور اطلاعات کردم؛هفته پیش پرنس جیمز در حالی که در پنت هوس يكي از هتلهاي خودش با معشوقه ش خلوت کرده بود به ضرب گوله تک تیر اندازی که در برج رو به روی هتل کمین کرده بود کشته میشه. ساعت شلیک گلوله 2 ظهر اعلام شده.
مایکل دقیقا از روبه روی دوربین بانکی که در طبقه اول برج قرار داشت گذشته بود. اورکتی مشکی با کلاه مشکی به سر و یک ساک بزرگ به دست داشت که بی تردید حامل اسلحه ش بوده. کسی به مایکل شک نکرده چون دوربین برای حفاظت از بانک بوده و مایکل هم بی توجه به بانک به طبقه 20 رفته بود. بعد از شلیک گلوله گارد امنیتی تمام برج رو تفتیش می کنن اما خبری از مایکل نبود. اینکه چه طوری فرار کرده رو کسی نمی دونه.
عملیات ترور پرنس دقیقا دو روز بعد از سخنرانی پر جنجالش درمورد دجال صورت گرفته بود. این می تونست بی ربط باشه؟
پرنس درست زمانی ترور شده که با معشوقش خلوت داشته و خبری از گارد امنیتی نبوده اینو مایکل از کجا میدونسته؟
اصلا پرنس چطوری رو به روی پنجره قرار گرفته اون که باید روی تخت به عشق بازیش مشغول بوده باشه؟
شیشه های پنت هوس پرنس که ضد گلوله است چه طوری گلوله از شیشه پنجره گذشته؟
اینا سوالاتی بود که در کنار پیدا کردن مایکل باید به جواب می رسیدن و سوال مهمتری که جدیدا ذهنمو مشغول کرده بود این بود که سروان ایمانی به چه جرمی دنبال مایکل می گرده!
ساعت تقریبا 7 شب بود که رابط اومد. رمز و گفت و منم در حیاطو باز کردم. ماشینو داخل حیاط پارک کرد چندین جعبه از ماشین بیرون آورد و وارد سالن شدیم.
پسر: فکر نمی کردم شخصی رو که قراره ملاقات کنم یه دختر باشه و اونم دختری به این زیبایی!
شنیده بودم پسرای ایرانی کمی بی جنبه هستن اما دیگه تا این حدشو انتظار نداشتم!
سعی کردم درگیری ایجاد نکنم و به همین خاطر حرفشو نشنیده گرفتم. مشغول بررسی اسلحه هاشدم
یه کلت کمری لوگر ... خوش دست بود خوشم اومد.یه اسلحه امریکایی scar که مزیتش اتوماتیک کار کردنش بود به علاوه یه m16که فکر نمی کردم به کارم بیاد اما خوب هدیه رو که پس نمی فرستن یک اسلحه تک تیر انداز همراه با جلیقه ضد گلوله مدرن و چندین ردیاب. در مورد سلاحهاي سرد هم چیزایي رو که نیاز داشتم فراهم کرده بودن.
در حاليكه همچنان مشغول بررسي تجهيزات بودم، بدون اينكه به رابط نگاه كنم، گفتم: درسته می تونی بری.
پسر: می خوای بمونم از تنهایی درت بیارم زیبای آرام؟
کلت کمریم هنوز دستم بود با ته اسلحه محکم به شکمش زدم و گفتم: این زیبا زیادی هم آروم نیست.
پسر در حاليكه با ضربه ناگهاني من خم شده و شكمشو از درد گرفته بود، گفت: چه مرگته وحشی؟!
- تا وقتم را به خاطر گوشمالی دادن تو هدر ندادم گمشو!
پسر كه همچنان دستش رو شكمش بود، به در رسید.


یه لحظه یاد ماشین افتادم...
- صبر کن
پسر: چیه پشیمون شدی؟
- ساکت باش و کاری نکن طوری ساکتت کنم که دیگه هیچ وقت قدرت حرف زدن پیدا نکنی.
پسر ساکت شد.
- ظهر از تلوزیون دیدم پلیس های رانندگی اینجا در مورد طرحی به نام زوج و فردحرف می زدن این چه طرحیه؟
پسر: آهان ماشینا محدودیت رانندگی دارن. پلاکای زوج و فرد روزای خاصی می تونن بیرون برن.
- اوکی، ماشینی که آوردی فرده یا زوج؟
پسر: زوج.
- یه ماشین با پلاک فرد هم می خوام.
پسر: چه کاریه یه پلاک فرد واست میارم.
- چیزی که خواستمو فراهم کن.
پسره اخمی کرد و بیرون رفت. خوشم از پلاک جعلی نمی اومد. ماموریتم بزرگ تر از این حرفا بود که با پلاک جعلی در خطرش بندازم.
از طریق منابع اطلاعاتی توی انگلیس واسم پیام دادن که یکی از زیردستای مایکل دستگیر شده؛ تنها اطلاعاتی که تونستن ازش بیرون بکشن اینه که مایکل فردا توی برج .... یه قرار ملاقات داره.
خوشحال شدم! پیدا کردن ردی از مایکل توی این شهربزرگ کار آسونی نبود؛ اما نه، مثل اینکه شانس با من بود و اولین نشونه بدون تلاش من به دستم رسیده بود.
توی نقشه تهران جستجو کردم و آدرس برج مورد نظرو پیدا کردم.به دوربین های راهنمایی رانندگی وصل شدم (البته بگم اینم کار راحتی نبود و کلی وقت گرفت) در انجا دوربینی که برج مورد نظرمو در تیر رس داشت، پیدا کردم و به دقت تمام خیابون ها و راهای ورودی برجو چک کردم. برج مذكور 25 طبقه داشت که قرار ملاقات مایکل درطبقه بيستم بود.
خوب کار امشبم تموم شد، تا فردا صبح ساعت 10 که جناب مایکلو توی برج غافلگير کنم، وقت آزاد دارم.
کمی با کانالای تلوزیون ایران ور رفتم و خودمو مشغول کردم تا اینکه چشمام سنگین شد خوابیدم.


صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم. صبحانه مفصلی خوردم و به سمت چمدون لباسام رفتم، اول جلیقه ضد گلوله رو پوشیدم. یه تونیک مشکی با شلواری تنگ به تن کردم و روش هم یه اورکت مشکی انداختم. با شال کارم نمی شد، یه کلاه مشکی سرم کردم و موهامو کاملا پوشندم توی آينه نگاهی به خودم انداختم. کلت روزیر اورکتم گذاشتم، همچنين وسایلی رو که فکر می کردم بهشون احتیاج دارم مثل دستگاه وضوح صدا،ریکوردر، میکروفون، بند مخصوص و چند گلوله و ...توی کوله پشتیم ریختم و راهی شدم.


جلوی برج توقف کردم ماشینو دقیقا رو به روی در خروجی که پشت برج بود پارک کردم. به سمت آسانسور رفتم و دکمه طبق 25 رو زدم. از اونجا راه پشت بومو پیش گرفتم. در پشت بوم بسته بود؛ اول پيچهاي دستگيره رو با پيچ گوشتي باز كردم، بعد اهرم قفلو با انبردستي بيرون كشيدم و زبونه شو هم با فشار پيچ گوشتي كنار زدم و درو باز كردم و داخل شدم. به سمت لبه کناری پشت بوم رفتم. سر خم کردم و پنجره واحدی رو که مایکل قرار بود اونجا بره پیداکردم.


ساعت 10:10 دقیقه بود، تا حالا حتما باید رسیده باشه. هدفون مخصوصمو به گوشمزدم ریکوردرو توی جیبم گذاشتم و بند مخصومو به کمرم بستم و اون سرشو وصل کردم به هوا کشی که نزدیک به لبه پشت بوم بود. کوله پشتیم و دو تا کول روی شونه م انداختم و آهسته پاهامو به دیواره ساختمون زدم و آروم آروم پایین رفتم تا به پنجره موردنظر رسیدم. ریکوردر صدا رو به پنجره چسبوندم و جوری که خودم تو دید نباشم به دیوار ساختمون چسبیدم و بند دور کمرم رو محکم کردم تا از این پایین تر نرم؛ عملا ازساختمان اویزون شده بودم. مشغول انجام وظایف بودم که حس کردم طناب داره تکون میخوره نگاهی به بالا انداختم، با دیدن چهره سروان ایمانی جا خوردم.


سروان چاقویی رو روی طناب گذاشته بود و جوری گارد گرفته بود که یعنی می خواد طنابو ببره.
سروان با صدای آرومی که فقط من بشنوم گفت: از روز اولی که تو فرودگاه دیدمت فهمیدم یه ریگی تو کفش داری. می گی کی هستی یا بندو ببرم ؟
حالا خوبه پنجره دوجهداره بود و صدا داخل نمی رفت.

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
لجم گرفته بود با چشمای پر از خشم به سروان نگاه می کردم، اونم همینطور. دلم می خواست می رفتم بالا و حالیش می کردم خراب کردن ماموریت من یعنی چی؟
دستگاه ضبط صدارو از پنجره کندم و تو جیبم گذاشتم اگه بالا می رفتم بی شک باید جوابی واسه آویزون موندنم از ساختمون داشتم که هر جوابی احمقانه قلم داد می شد مگراینکه یا می گفتم از خلافکارام یا رک و راست می گفتم افسر ویژه انگلستانم، اونم میگفت اشکال نداره عزیزم بیا ببرمت زندان مهمونی. خلاصه صلاحو تو برگشتن روی پشت بوم ندیدم. از اینورم تنها آپارتمانی که بهم نزدیک بود آپارتمان مایکل بود نمی تونستم داخل شم مایکل نباید منو می شناخت و از اون مهم تر نباید بو می برد کسی در تعقیبشه واسه همین یکم کمر طنابو شل کردم و سه طبقه دیگه پایین رفتم و سریع طنابو محکم کردم.
سروان با خشم گفت: از جایی که هستی تکون نخور یه ذره پایین تر بری طنابو می برم که تا جایی که جا داره پایین بری.
لبخندی زدم و با یه حرکت غیر قابل پیش بینی از جانب جناب سروان با کف پا شیشه رو برو رو شکستم و وارد آپارتمانشدم.
زخم شدن پامو احساس کردم اما فرصت فکر کردن به زخمو نداشتم.واحد،منزل مسکونی بود. با شکستن پنجره زن جوونی از اشپزخونه بیرون دوید و با دیدن من جیغ زد سریع به سمت در خروجی رفتم. دکمه آسانسورو زدم، گیر کرده بود و پایین نمی اومد .کار سروان بی همه چیز بود؛ تو دلم چند تا فحش انگلیسی بهش دادم و به سمت راه پله دویدم که صداش از پشت سرم طنین انداز شد:
سروان: یه قدم حرکت کن تا یه گلوله خرجت کنم.
دوست داشتم بگم: درد! صداتو پایین بیار مایکل می شنوه.
سروان آهسته ترگفت: برگرد.
نمی دونستم می دونه مایکل توی این برجه یا نه ... اما خب، بی دلیل که اینجا نیومده حتما می دونه.
سروان: دستاتو بگیر بالا و برگرد.
آهسته و خونسرد برگشتم و شونه هامو بالا انداختم.
سروان: خلع سلاح.
اسلحه رو گوشه راهرو البته نه خیلی دور ... نزدیک دیوار پرت کردم.
سروان که دید تسلیمم جلو اومد تا تفتیشم کنه. تو یه حرکت با ضربه ای که با پا به دستش زدم اسلحه از دستش پرتاب شد اونم نامردی نکرد و به من حمله کرد مچ دستمو گرفت و به عقب برگردوند حالا دستم پشت کمرم بود و سروان هم پشت سرم ایستاده بود.
سروان: حرکت کنی مچ دستت شکسته.
راست می گفت دستمو جوری پیچونده و از پشت گرفته بود که با کوچکترین حرکتی می شکست.
من واقعاً نمی خواستم باهاش درگیر شم ولي مثل اینكه خودش دلش می خواست زور آزمایی کنه. صورت زیبایی داشت حیفم می اومد چند ماهی از نعمت قيافه بی بهره اش کنم اما خودش نذاشت. با يه حركت سريع پاي راستمو آوردم بالا و از روي شونه م ضربه محكمي تو صورتش زدم ، بطوريكه به سمت عقب پرت شد و مچمو رها كرد. سریع به سمت اسلحه م رفتم و برداشتمش و دویدم. تو آخرین لحظه نگاهی به صورت سروان انداختم بدجور از قیافه افتاده بود ضربه محكم منبه صورتش آسیب رسونده بود و از بیبی اش هم خون می اومد اما بچه پررو دست بردار نبود بلند شد و دنبالم کرد .من بدو .. سروان بدو. بلاخره فاصله ام باهاش زیاد شد به درخروجی رسیدم سریع سوار ماشین شدم و با سرعت زیادی حرکت کردم. سروانو دیدم که با بیسیم داشت گزارش می داد ای بمیره شماره ماشین و برداشت. کمی که دور شدم ماشین و توییه کوچه پارک کردم و پیاده راه افتادم. سر و وضعم لو رفته بود اورکت رو در آوردم. باتونیک کمتر تو چشم بودم. سر کوچه که رسیدم واسه اولین ماشینی که دیدم دست بلندکردم و بالا پریدم.
درست مدل ماشینو ندیدم اما خب مثل ماشین خودم شاسی بلند بود.جوون راننده با دیدنم گفت: امروز فرشته ها از خدا مرخصی گرفتن؟
متوجه منظورش نشدم فقط گفتم حرکت کن.
پسر: اوه چشم فرشته خانم.
آهسته رانندگی می کرد، من بایدهر چه زدتر از اونجا دور می شدم.
- میشه سریعتر رانندگی کنی؟
جوون که معلوم بودمی خواد خودی نشون بده، سرعت گرفت.
پسر: چشم فرشته عزیز.
کمی که دور شدیم ازش خواستم نگه داره.
پسر: کجا حالا در خدمت باشیم.
- نه ممنون باید پیاده شم.
پسر: آخه همینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟
کیف پولمو بیرون آوردم و چند هزار تومان روی داشپورت گذاشتم.
پسر: کرایه اش پول نیست؟
با تعجب برگشتم و گفتم: پس چیه؟
پسره پررو پررو به چشماي من زل زد و گفت: بوسه.
حالا من هی نمی خواستم از چک و لگد استفاده کنم خودشون نمی ذاشتن.
پسر: زود دیگه.
با انگشت اشارم اشاره کردم نزدیک بیاد. جوونک هم صورتشو نزدیک آورد، مشت محکمی روونه صورتش کردم و گفتم: بوسه های من این شکلیه.
آخ خون دماغ شد اصلا حواسم نبود انگشتر دستمه....چیکار می شد کرد اتفاقی بود که افتاده.
پیاده شدم و اینبار واسه تاکسی های آرم دار دست بلند کردم. تاكسی ایستاد و سوار شدم. آدرسو دادم و حرکت کردیم.
سه چهار کوچه مونده به خونه پیاده شدم و بقیه راهو دویدم. سرکوچه آینه به اصطلاح آرایشیمو در آوردم و پشت سرمو چک کردم، کسی تعقیبم نمی کرد. وارد کوچه شدم و سریع خودمو داخل خونه انداختم

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
یه راست رفتم سراغ جعبه کمک های اولیه...بتادین,گاز استریل,چسب و بیرون آوردم .رفتم سمت حمام ...شلوارم و بالا دادم .. چشمم به مچ پام افتاد که با شیشه بریده بود.بتادین و ریختم روی زخم ....واکنشم در مقابل سوزش زخمم فقط بستن چشمم بود به دیوار حمام تکیه دادم.امروز فاجعه بود فاجعه, به عملیات خودم که نرسیدم هیچ حالا دیگه سروان ایمانی هم دنبالم بود .
زخمم را پانسمان کردم و بیرون امدم.لباسم و عوض کردم.ریکوردر را به لپ تاپ زدم و هدفونم و توی گوشم گذاشتم صدا ناواضح بود اما به کمک نرم افزار وضوح صدا ,صدا را تا جایی که بشه تشخیص داد چی میگن واضح کردم.
دعوتنامه ها را به سر شاخه ها بده, اصل کاری ها, بقیه مهم نیستن.زیر مجموعه را نمی خواد دعوت کنید .رمز هر نفر متفاوته دقت کن.تو لیستی که بهت دادم جلوی اسم هر نفر رمز مخصوص به خودشون و نوشتم همون و بهشون بده.نگهبان ها هم فقط کسای را راه می دن که رمزشون درست بگن.
بله حتما
همین جا صدا قطع شده بود.ای لعنت به تو سروان اگه مزاحم ماموریتم نمی شدی می دونستم اوضاع از چه قراره و مهم تر از اون مایکل و گم نمی کردم.
به عادت همیشگی موقع فکر کردن با یک دستم زیر چونه رو لمس می کردم .چیکار باید می کردم؟؟؟؟؟؟؟
تنها راهی که داشتم این بود که به همون برج برگردم و هرطور شده خودم و به داخل واحدی برسونم که صبح مایکل اونجا قرار داشت .بی شک اونجا می تونستم سرنخ های پیدا کنم که من و به هدفم نزدیک تر کنه...شاید بتونم یکی از اون دعوتنامه ها را پیدا کنم ..از تاکیدی که مایکل برای حفظ امنیت مهمانی داشت معلوم بود که قرار اتفاقات مهمی توی اون مهونی بیفته
می تونستم با برنامه ها و نقشه هام اوضاع را تحت کنترل بگیرم اگر و فقط اگر سروان ایمانی تو این جریان مداخله نمی کرد.
برنامه هام و تنظیم کردم.با رابط که حتی اسمش و نمی دونستم تماس گرفتم و خواستم تا یک ساعت دیگه یک ماشین دیگه واسم فراهم کنه.
سر یک ساعت ماشین و آورد....با این قیافه نمی تونستم دوباره برگردم به همون حوالی.به سمت اینه رفتم مو مصنوعی و بیرون اوردم و روی سر گذاشتم.لنز مشکی به چشم زدم و رنگ پوستم و با استفاده از کرم پودر تغییر دادم.همیشه از آرایش کردن بدم می آمد و اصولا هیچ وقت اینکار و نمی کردم اما تو اون شرایط باید با گریم تغییر قیافه می دادم.
مانتویی به رنگ توسی پوشیدم و شلوار جین به پا کردم کلاهی به رنگ ابی نیز به سر کردم وکمی از مو ها رو توی صورتم ریختم که قابل شناسایی نباشم.
قبل از حرکتم باید می فهمیدم چند نفر توی اون واحد مسکونی سکونت دارند. شماره تلفن برج را از اطلاعات تلفنی گرفتم. با موبایل با نگهبانی برج تماس گرفتم.
نگهبان-بله
سلام
نگهبان-سلام بفرماید
لحن معترضی گرفتم و گفتم:اقا من از ساکنین طبقه 19 هستم می خواستم بدونم اپارتمان طبقه 20 چند نفر ساکن داره که این همه سر و صدا ایجاد می کنن؟
نگهبان که مرد ساده ای بود گفت:خودتون که بهتر می دونین خانم من چند روزی را جای دایی ام امدم اطلاع ندارم.
خوب زنگ بزن ازش بپرس؟
نگهبان-چی بپرسم؟؟؟؟
اینکه طبقه 20 چند ساکن داره؟
نگهبان-باشه باشه چشم شما 5 دقیقه دیگه زنگ بزنید
باشه
تلفن و قطع کردم و درست 5 ذقیقه بعد زنگ زدم.
نگهبان با لهجه با نمک خودش گفت:شما خانم خجسته هستین؟
اره خجسته هستم
نگهبان-بله خانم ...دایی جانم گفتن اقای مهندس به تنهایی در طبقه 20 زندگی می کنند.
باشه ممنون
تلفن و قطع کردم .وسایلی که لازم داشتم و توی یک کیف ریختم و به حیاط رفتم سوار ماشین شدم و دوباره به سمت برج برگشتم.
3 خیابان پایین تر ماشین و کنار زدم و ایستادم.لپ تاپم را بیرون آوردم و با اون به دوربین ها راهنمایی رانندگی که برج را در تیررس خود داشتن وصل شدم.کمی به اطراف برج نگاه کردم.چند نفری به نظرم اون اطراف مشکوک می گشتن حدس زدم باید پلیس باشن با لباس های مبدل.با دیدن سروان ایمانی حدسم به یقین تبدیل شد کمی دوربین و زوم کردم که مطمئن بشم خود سروانه که بللللللللله خودش بود.زیر چشمش سیاه شده بود و بینیش ورم داشت... به این می گن پلیس وظیفه شناس با ا وجود ینکه داغونش کرده بودم بازم سر پستش مونده بود.
از اونجایی که مطمئن بودم قیافم قابل تشخیص نیست به سمت برج رفتم و ماشین و توی یکی از کوچه ها پارک کردم.
حاالا وقت این بود که هر طور شده اون اقای مثلا مهندس را پایین می کشیدم.یک خط جدید رو گوشیم انداختم دستگاه مبدل صدا را روی دهنه گوشی نسب کردم.از کارایی این دستگاه خوشم می آمد صدای زنانه را به مردانه تغییر می داد.مجددا با نگهبانی تماس گرفتم.
نگهبان-بله
سلام
نگهبان-سلام اقا
میشه لطفا به اپارتمان طبقه 20 اطلاع بدید که من پایین منتظرم و باهاشون کار مهمی دارم.بگین مربوط به جشنه.
نگهبان-چه جشنی؟
شما بگید خودشون متوجه میشن
نگهبان-خوب فامیلی شریفتون؟؟؟؟
بگید پالتو مشکی پوشیدم و یه کلاه مشکی به سر دارم و یه چتر توی دست چپمه کنار تیر چراغ برق سر کوچه ایستادم
نگهبان-باشه
((اطلاعات اشتباهی داده بود تا اقای مهندس حسابی دنبالم بگرده و از اونجایی که به جشن اشاره کرده بود و به نظر می رسید این مهمانی اهمیت ویژه ای براشون داشته باشه مطمئن بودم به این زودیا بی خیال پیدا کردن اقای مشکی پوشه چتر به دست نمی شه.))
به سمت برج رفتم . فاصله سروان با من زیاد بود.اما از همون دور سنگینی نگاش و احساس کردم که در عرض یک دقیقه سبک شد مثل اینکه قیافه ام واقعه به بی راهه برده بودش که نگاه ازم گرفت
به لابی برج رفتم و منتظر شدم اقای مهندس بیرون بره .شبه قیافه ای را از مردی که با مایکل صحبت می کرد توی ذهن داشتم همین برای شناسیش کافی بود اخه برج کاملا در سکوت فرو رفته بود و همه مشغول خواب نیمروزی شون بود.مردی از اسانسور پیاده شد به چهره ای که در خاطر داشتم شباهت داشت.بیرون رفت.منم تا چشم نگهبان و دور دیدم سریع سوار اسانسور شدم و به طبقه 20 رفتم.
انبردستی مخصوصم و بیرون آوردم اما از اونجا که قفل خونه ضد سرقت بود با انبر دستی کارم نمی شد ابزار پیشرفته تری لازم داشتم.از تو کیفم وسیله مخصوص را که شبیه برگه ای کاغذ بود بیرون آوردم.برگه ای مقوایی مانند که به شدت زبر بود .با برگه به میان در کشیدم و بعد از چند لحظه در باز شد.اهسته داخل شدم و در را بستم.
بی درنگ به داخل اتاق ها رفتم میز و گشتم اما چیزی پیدا نکردم.تنها چیزی که نظرم را جلب کرد کشویی بود که درش قفل بود.قفل را با مهارت بدون اینکه بشکنه باز کردم .پاکت های قرمز رنگی که بدون شک همون دعوت نامه ها بودند. یکی از دعوتنامه هایی که سر پاکتش باز بود و از قرار معلوم متعلق به خود جناب مهندس بود را از پاکت بیرون کشیدم و با گوشیم از صفحه عکس گرفتم.دوباره دعوتنامه را توی پاکت قرار دادم و به حالت اولیه توی کشو گذاشتم .
از خانه بیرون زدم.داشتم از لابی هتل بیرون می آمدم که دیدم اقای مهندس داره از نگهبان در مورد تلفنی که شده بود می پرسید.از برج خارج شدم .دقیقا از کنار سروان رد شدم .حس کردم داره از پشت سر نگاهم می کنه
سروان-این بوی عطر اشناست.
فهمیدم پلیس زرنگ از روی بوی ادکلن من داره شناساییم می کنه (اخه همیشه عادت داشتم از یه مارک ادکلن استفاده می کردم )

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
بی توجه به حرف سروان به راهم ادامه دادم اگه می ایستادم بعید نبود بفهمه سر و وضعم جعلیه.
سروان-خانم؟؟؟؟
خودم و به نشنیدن زدم و به راهم ادامه دادم انقدر تند حرکت کردم که به سر کوچه رسیدم.اینجوری حداقل همکاراش بهش نزدیک نبودن و اگه درگیر می شدیم راحت تر می تونستم از دستش فرار کنم
سروان خودش را به من رسوند جلوم ایستاد و گفت:با شما بودم
سعی کردم صدام و تغییر بدم واسه همین اهسته گفتم:با من؟
سروان-وقتی می خوای خودت و پنهانی ظاهر کنی به چندتا چیز دقت کن.
با انگشتاش عدد یک را نشون داد و گفت :یک -از ادکلن همیشگیت استفاده نکن اخه بوش خیلی تلخ و خواصه واسه همین تو خاطر می مونه
عدد دو رو نشون داد و گفت : دو-ادای ادم های لال و در بیار اینجوری لهجت چراغ سبز نمی ده
عدد سه را نشان داد و گفت: و سوم(ضربه ی محکمی به شکمم زد و گفت:یادت نره هر حرکت ناغافلی تلافی داره)
از شدت ضربه دو لا شدم و دستم را روی دلم فشار دادم با چشمای خشمگینم بهش زل زدم
سروان-پوزخندی زد و گفت:چیه ضربه اش سنگین بود ببر وحشی
تا امدم راست بشم ضربه ای دیگه به شکمم زد و گفت:نه دیگه نشد.بلند شی وحشی بازی در میاری ...از ضربه ی کاری که رو صورتم پیاده کردی معلومه واردی
اب دهنم و قورت داد بی تردید شکمم سیاه و کبود کرده بود ضربه هاش سنگین بود
سروان-روتو برگردون سمت دیوار دستات و بالای سرت بگیر و اهسته بلند شو.
می خوای چیکار کنی؟
سروان-می خوام ببرمت جایی که عرب نی انداخت
من که از حرف سروان سر در نیاورده بودم گفتم:عرب کجا نی انداخت؟
سروان-خونه پسر شجاع
بازم نفهمیدم چی میگه .مگه این سروانه به زبان فارسی حرف نمی زد؟!!!!!!!!
اقای شجاع کیه؟
سروان-مسخره بازی بسه بلند شو
می دونستم بلند شم مهر زندان رفتن و زیر پرونده خودم زدم و به همین راحتی ماموریتم بی سرانجام به پایان می رسه....حالا شاید اول منتقلم می کرد جای که عرب نی انداخت و یا خونه اقای شجاع اما مطمئنا بعدش راهی زندان می شدم دیگه نه؟؟؟
از سرجام بلند نشدم سروان با حرص دستیندش را بیرون اورد و جلو امد که دسبند رو به دستم بزنه
دلم نمی خواست خشونت به خرج بدم اما خودش مقصر بود .چاقو تیزم رو از توی پوتینم سریع بیرون اوردم و با اون خطی نه چندان عمیق روی دست سروان که به سمتم دراز بود تا دستبند بهم بزنه کشیدم و با سرعت هر چه تمام تر از اونجا دور شدم.
صداش و شنیدم که فریاد زد لعنتی
از کوچه پس کوچه ها خودم و به ماشینم رساندم شکمم درد می کرد اما فرصت ایستادن و نفس تازه کشیدن نداشتم.سوار ماشین شدم .سریع مو مصنوعی و کلاه و از سرم بیرون آوردم و بجاش یه شال سر کردم و راه افتادم
بی دردسر به خونه رسیدم.به سمت اتاقم رفتم و لباسم و بیرون آوردم.تا چشمم به شکمم افتاد دیدم بله درسته یه تیکه از شکمم کبود کبوده.
لباس تو خونه ای تن کردم و موهام و باز و رها آزاد کردم
نگاهم به سمت چاقویی که روی میز ارایش گذاشته بودم افتاد هنوز خونی بود.زیر لب زمزمه وار گفتم:دو یک- بازم به نفع من جناب سروان
زخمش کاری نبود یعنی کاری نزدم.با سه چهارتا بخیه مشکلش حل می شد.
خسته بودم .روز پر کاری را گذرانده بودم و روزهای جنجالی تری را پیش رو داشتم .
اسلحه را از کمر بیرون کشیدم و روی میز کنار تخت گذاشتم و خودم را روی تخت رها کردم.طولی نکشید که چشمام گرم شد.
بعد از یک استراحت جانانه بیدار شدم.قهوه ای تلخ برای خودم درست کردم و به سمت گوشی موبایلم رفتم. عکسی را که از دعوت نامه گرفته بودم روی لپ تاب ریختم و روی نوشته ها زوم کردم.
دعوتنامه نه با نام خدا شروع شده بود نه با نام پدر و پسر.یعنی چی؟
دعوتنامه یک نامه رسمی بود پس باید با نام معبود دعوت شدگان اغاز می شد.
می شه حدس زد دعوت شدگان به این جشن نه مسلمانن نه مسیحی؟
به نظرم دعوتنامه خیلی مشکوک بود خیلی
نوشته ای نداشت فقط ادرس بود و تاریخ .همین...نمی دونم چرا حس می کردم قسمتی از دعوتنامه به صورت نامرئی نوشته شده و فقط وقتی اصل دعوتنامه را در محلول مناسبی بزاریم مرئی می شن...شاید ...شاید اینجوری ایمن سازیش کرده باشن...فعلا تنها کاری که از دستم ساخته بود این بود که به همین اطلاعات ناقص راضی باشم و دنبال موضوع را بگیرم ...بی تردید دیر یا زود می فهمیدم
ادرس را توی نقشه تهران سرچ کردم.محلی در مرکز شهر..یعنی اینا با این همه ابهت مهمونی هاشون و وسط شهر برگزار می کنن؟؟
مجددا به دوربین های راهنمایی رانندگی وصل شدم و ادرس را سرچ کردم.از اونجایی که دوربین ها فقط جاده و خیابان ها را نشان می دادن نتونستم دقیقا محل مهمونی را ببینم..محل مهمونی توی کوچه و پس کوچه های اون خیابان بود..
تاریخ جشن را دوباره نگاه کردم پنج شنبه 19 دی ماه...یعنی 2 روز دیگه.وقت داشتم ...تا قبل از رسیدن مهمونی باید اون محل را نگاه می کردم.بی شک هر چیزی که به مایکل مربوط می شد منو توی رسیدن به هدفم که پیدا کردن انگیزه ی مایکل برای ترور پرنس بود یاری می کرد.
با ذهنی مشغول به حمام رفتم شاید دوش آب گرم به باز شدن ذهنم کمک می کرد.

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
فردای اون روز به آدرس مهمونی سر زدم.. کوچه ی نسبتا باریکی بود و به زور می شد ماشین را وارد کوچه کرد...خونه مورد نظر را پیدا کردم...خونه ای قدیمی و اجر نما ...اما معلوم بود به شدت وسیعه و می تونه تعداد زیادی مهمون و تو خودش جا بده....از ماشین پیاده شدم اطراف خونه را بررسی کردم...تا اونجایی که دیدم خونه دو در داشت...علاوه به در ورودی یک در پشت ساختمان بود که به کوچه بعدی راه داشت...کوچه به شدت خلوت بود جوری که منو به یاد شهر مردگان انداخت...تمام راه های خروجی را بررسی کردم ...نگاهی به کوچه انداختم..خرابه ای چند متر پایین تر از خانه هدف نظرم را جلب کرد...اهسته به همون طرف رفتم...با پا در نیمه بند و پوسیده ی خرابه را باز کردم دستم را روی اسلحه ام گذاشتم که در صورت لزوم بتونم سریع مسلح شم....صدای خش خشی نظرم را جلب کرد به همان سمت رفتم...مردی را دیدم که با امپول داشت به خودش مواد تزریق می کرد ...واقعا می تونست اسم خودش را انسان بزاره ..تو اون لحظه وضعیتش با لجن برابری می کرد...لباس های کثیف و بوی گندش حال ادم و به هم می زد....
با دیدن من از ترس اینکه نکنه مامور باشم فرار را بر قرار ترجیح داد...با شتاب از کنارم گذشت و از در بیرون رفت...بازم به تفتیش خرابه پرداختم...به نظر محل خوبی برای ماموریت روز پنج شنبه من بود...با رضایت تمام از خرابه خارج شدم به سمت ماشینم رفتم و به خونه برگشتم
چند ساعتی را استراحت کردم و وقت خودم را به دیدن برنامه های تلوزیون ایران گذراندم..چشمم به صفحه تلوزیون بود و حواسم به ماموریت فردا...فردا به هر شکلی که شده باید وارد اون خونه می شدم...باید می فهمیدم اون داخل چه خبره....
شب زودتر از همیشه خوابیدم اخه صبح بیشتر از همیشه به انرژی نیاز داشتم.مثل همیشه بی دق دقه و راحت به خواب رفتم.
ساعت 7 صبح بیدار شدم توی حیاط کمی دویدم و ورزش کردم.نسیم سردی که اون ساعت از روز میوزید لرزه به تنم انداخت اما سال ها بود که با این سرما ها, با این سختی ها خو گرفته بودم.حالا دیگه شرایط سخت آزارم که نمی داد هیچ احساس می کردم در اسانی های زندگی رنج می برم.
بعد از ورزش دوشی گرفتم و یک قهوه تلخ نوشیدم.پشت لپ تابم نشستم و با فرمانده تماس گرفتم...اتفاقات این چند وقت را با تمام جزئیات توضیح دادم...فرمانده راضی به نظر نمی رسید....تاکید داشت سرعت عملکردم پایینه...اما خوب شرایط ایجاد می کرد .. واسه انجام ماموریتم به زمان نیاز داشتم....فرمانده خواست درمورد سروان رایان ایمانی بیشتر تحقیق کنم و بیشتر مراقبش باشم...تماس قطع شد...
وسایلم و حاضر کردم.سلاح تک تیر انداز /کلت کمری/ و تمام تجهیزاتی را که می دونستم امشب لازمم میشه برداشتم ...
دوباره دعوت نامه را دقیق زیر نظر گرفتم و بارها و بارها خوندم اما نه چیزی بیشتر از انچه فهمیده بودم دستگیرم نشد...
عقربه های ساعت عدد 7 را نشان می دادند ..جلیقه ضد گلوله را به تن کردم و بعد پوشیدن تنیک کوتاهم که بی شباهت به پیراهن نبود راهی شدم ...طبق معمول کلاه را به شال ترجیح دادم
به سمت خانه هدف حرکت کردم... ماشین را از کوچه پشتی که نسبت به کوچه ی اصلی عریض تر بود داخل بردم و درست پشت خرابه ها پارک کردم. از دیوار خرابه بالا رفتم و خودم و داخل انداختم...بوی گندی می امد ...اما مشام من به بوی گند عادت داشت بارها و بارها بوی گند قاتلای مست و معتاد را که از ترس گیر افتادن به خرابه های اطراف لندن پناه برده بودن به دماغم خورده بود.دیگه چندشم نمی شد...دیگه با حس کردن این بو پیف نمی کردم...فقط می دونستم یه لجن همون نزدیکی ها لونه کرده....اسلحه ام رو بیرون اوردم و اطراف را بررسی کردم..حدسم درست بود یه معتاد کارتن خواب ... با دیدن من و اسلحه دستم اینم مثل همکارش فرار کرد....
از توی خرابه سرکی به کوچه کشیدم...ماشین های مدل بالایی اهسته و بی سر و صدا وارد کوچه می شدن و با نشان دادن دعوتنامه و زمزمه کردن رمز عبور اجازه ورود می گرفتن و داخل می شدن....
برای داخل رفتنم به یکی از اون دعوت نامه ها و رمزعبور نیاز داشتم ....کمی که ان منطقه را زیر نظر گرفتم فهمیدم بجز مهمانهای آن خانه رفت و امد دیگه وجود نداره...واسه همین اول رو بنده ی مشکیم رو که فقط دوتا چشم از صورت را به نمایش می گذاشت به سر کردم و بعد خودمو به سر کوچه رسوندم و قبل از اینکه ماشین مهمون بعدی وارد کوچه بشه جلوش و گرفتم....رو به روی ماشین ایستادم و اسلحم و سمت مرد نشانه رفتم ...مرد به شدت رو ترمز زد...سریع سوار شدم و اسلحه ام رو روی شقیقه مرد گذاشتم
مرد-چی شده؟؟؟چی از جون من می خوای؟
دنده عقب بگیر
مرد بدون کوچک ترین مخالفتی دنده عقب گرفت...یعنی تو اون شرایط جرات مخالفت نداشت..بهش اشاره کردم وارد کوچه بعدی بشه اونم اطاعت کرد....ماشین را پشت خرابه ها و دقیقا پشت ماشین خودم پارک کرد.... داشپورت ماشین و باز کردم احتمالا باید دعوتنامه را انجا گذاشته باشه اما نه نبود...پس حتما توی جیبشه....همون طور که اسلحه را روی شقیقه اش نگه داشته بودم با یه دست جیب کتش و گشتم ...دعوتنامه را بیرون کشیدم..نگاهی به جلدش انداختم...اعدادی روش یاداشت شده بود که بی تردید همون رمز ورود بود...پوزخندی زدم مردیکه خر نمی دونستم یه رمز امنیتی را نباید هیچ جا یاداشت کرد...مرد با استرس به من نگاه می کرد...با قنداق اسلحه ضربه ای محکم به صورتش زدم و در جا بیهوش شد...انقدر زود این حرکت و انجام دادم که فرصتی برای عکس العمل نشان دادن نداشت...
پیاده شدم در طرف راننده را باز کردم ..اول دهنش را با چسب مخصوص بستم و بعد کشان کشان اون و طرف صندق عقب بردم...نگاهی به کوچه انداختم فوق العاده تاریک بود و عابری هم رد نمی شد....توی صندق عقب انداختمش...مردیکه خپل چه وزنی هم داشت...دست و پاش و جوری با طناب بستم که حتی به اندازه یک اینچ هم نمی تونست تکون بخوره....در صندق عقب را بستم...ماسک و از روی صورتم بیرون کشیدم و مجددا کلاهم و پوشیدم و پشت همون ماشین نشستم (خوب شاید از قبل هماهنگ کرده باشن که فلان رمز با چه ماشینی وارد میشه)
دنده عقب گرفت ...و ماشین را به سمت خانه هدف هدایت کردم...رو به روی در ایستادم و به مانند تمام مهمان های قبلی تک بوقی زدم...مردی فربه در را باز کرد...دست دراز کرد و من دعوتنامه رو بهش دادم...همون طور که حدس زده بودم شماره ماشین و چک کرد و بعد از اون رمز و از من خواست...رمز و تکرار کردم و در های ورود به روی من باز شد...داخل رفتم...ماشین و پشت سر دیگر ماشین ها پارک کردم...نگاهی توی حیاط چرخاندم... عده ای از مهمانها تازه داشتن وارد سالن می شدن ..همگی عبای مشکی پوشیده بودن و ماسک به صورت داشتن...با نگاهم توی ماشین و جست و جو کردم و روی صندلی عقب عبا و ماسک را پیدا کردم...عبا ی مشکی را پوشیدم و ماسک را به صورتم زدم..ریکوردر صدا,دوربین عکاسی,و هر انچه را که برای ثبت دیده هام احتیاج داشتم توی جیب گذاشتم . اسلحه ام و توی کمرم جاسازی کردم و پیاده شدم...

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
nafas آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3521
عضویت: 5 /5 /1391
تشکرها : 695
تشکر شده : 1404
عملیات مشترک-godnessکاربر انجمن
از ماشین پیاده شدم و راه ساختمان را در پیش گرفتم.نگهبانی که شنلی مشکی پوشیده بود در ورودی را باز کرد و من وارد سالن شدم... فردی که جلوتر از من وارد شد حرکات مرموزی انجام داد...رو به جمع ایستاده بود و دست راستش را به سمت گردن برد در حالی که به گردنش اشاره می کرد دستش را تکان داد و وارد شد
وقتی سنگینی نگاه جمع را روی خودم حس کردم فهمیدم منم باید عینا همون حرکات را انجام بدم... خدا را شکر کردم که دستکش دستمه و متوجه دستای دخترانم نمی شن....سعی کردم مو به مو حرکات نفر قبل را تکرار کنم
بعد از انجام اون حرکت به نظر خودم مضحک وارد جمع شدم
نگاهی به اطراف انداختم تمام دعوتشدگان مرد بودند ...اینو از هیکل های مردونه میشد تشخیص داد...لباسای عجیبی پوشیده بودن...گروهی از همون شنلی که من تن کرده بودم به تن داشتن که پشت شنل علامت جمجمه و استخوان هک شده بود ...گروه دیگه پیشبند های جلوی خودشون بسته بودن که علامت گونیا و پرگار روی آن ها هک شده بود...همه چیز آن مهمانی برام عجیب بود ...اینکه اینا کی هستن؟ چرا اینقدر این گردهمایی عجیب و غریبه؟
همگی ماسک به صورت زده بودن و قیافه خودشون را پشت ماسک پنهان کرده بودن تو این شرایط پیدا کردن مایکل غیر ممکن به نظر می رسید....
یه طرف سالن جمعیتی حلقه وار دور هم جمع شده بودن و تندیسی را عبادت می کردن...حرکاتشون بیشتر به بت پرستا می خورد ...اما مگه هنوز هم آداب جاهلیت وجود داره؟
صدای گیلاس های که مدام بهم می خورد و به سلامتی هایی که به هوا می رفت چندش برانگیز بود...
نگاهی دقیق تر انداختم ...پشت سالن راه پله های بود که طبقه پایین را به اتاق های بالا وصل می کرد...می خواستم برم سر وگوشی آب بدم اما متاسفانه راه پله نگهبان داشت
به حیاط پشتی رفتم از اونجا به ساختمان نگاهی انداختم ...می شد از دیواربه تراس طبقه دوم رسید ..اهسته و با مهارت از دیوار بالا رفتم و خودم و به تراس رسوندم ...گوشه ای کز کردم که تو دید نباشم...سرکی کشیدم...مردی با کت و شلوار و کراوات مشکی انجا نشسته بود بدون ماسک ...چند نفری هم اطرافش بودن ...دقیق تر که نگاه کردم مایکل را گوشه سمت راست صندلی مرد دیدم...از حرفاشون چیزی نمی شنیدم ...تصویر داشتم اما صدا نداشتم....چشمم به گوشه ی سمت چپ پنجره افتاد درست مخالف جایی که من ایستاده بودم ...پنجره شکستگی کوچکی داشت....چشمام برق رضایت زد...روی زمین خوابیدم و سینه خیز به اون سمت رفتم....خدا را شکر منو ندیدن....بلند شدم ودستگاه کوچکی رو از جیبم بیرون کشیدم... دستگاه قابلیت بالایی داشت...با وجود اینکه بسیار ریز بود اما صدا ها را ضبط می کردم و از طریق چشم الکتریکی بسیار ریزی که روش نصب شده بود تصویر برداری می کرد و من از طریق لپ تابم به صداها و تصویرها دسترسی پیدا می کردم... با دستکش نمی تونستم کار کنم واسه همین از دستم بیرون کشیدم و توی جیبم گذاشتم...صدا خفه کن را به اسلحه کمریم وصل کردم و بعد از آن دستگاه را به سر اسلحه متصل کردم....سرکی کشیدم ...باید این و به داخل شلیک می کردم...گرم صحبت بودن....سر اسلحه را وارد شکاف پنجره کردم و به گوشه ای دور از چشم شلیک کردم ... به عقب برگشتم...خدا را شکر انقدر در گیر بحث بودن که متوجه ورود جاسوس کوچولوی من نشدن.... دستگاه به گوشه ی دیوار چسبیده بود...باید بر می گشتم و از این مهمانی کذایی خارج می شدم...از همون راهی که بالا رفتم برگشتم و وارد ساختمان شدم....ساقی مجلس در که تمام حواسش متوجه همان گروه ی بود که حلقه وار نشسته بودن و داشت به اونها نگاه می کرد گیلاسی را به دستم داد..جلو بینی بردم و بو کردم...بوی الکل توی بینیم پیچید....
صدای مردی را از پشت سر شنیدم که من و مخاطب قرار داد ه بود
بنوش به سلامتی دجال اینده
به سمتش برگشتم ..اگه کلمه ای حرف می زدم صدای دخترانه ام حوادث بدی را برام رقم می زد
مرد دستش را پیش کشید...باید باهاش دست می دادم...ای وای بر من چرا دستکش را دوباره دست نکرده بودم...چیکار کنم...با اینکه دستام لاک نداشت و ناخن هام بلند نبود اما شکل و شمایل دخترانه که داشت... بی تردید می فهمیدم یه دخترم و حضور یه دختر توی جمع کاملا مردانه اونا مشکوک به نظر می رسید....با تردید به دستی که رو به روم دراز شده بود نگاه می کردم...ذهنم به جایی نمی رسید ...در لحظه منجمد شده بودم...
صدای تیر اندازی بود که فرشته نجاتم شد....همه با تعجب به سمت در نگاه کردن...یکی از نگهبان های سیاهپوش با صدای بلند گفت:از در پشتی بیرون برید ....مامورا
همه نگهبانها از در خارج شدن و به سمت حیاط رفتن ...مهمان ها هم یکی یکی مجلس را ترک کردن....
همگی در بهت و حیرت بودن که چطور ممکنه مجلس فوق سری آن ها لو بره..یا اینکه کدوم عضو کار خطا و واضحی کرده که مامورا را تا مراسم جشن کشیده

امضای کاربر : پرندگان انقدر سرگرم دانه خوردن می شوند
که پریدن را از یاد می برند
گاهی سنگ کودکی بازیگوش یاد اور پرواز است..........
دوشنبه 06 شهریور 1391 - 08:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nafas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group