رزرو هتلclose
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1415
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
ساعت 3 نیم شب بود و داشتم چرت میزدم ، دیگه بیش از این نمی تونستم بیدار بمونم ، اما هنوز هیچی نخونده بودم ، 6 روز دیگه کنکور داشتم و بجای اینکه دوره کنم داشتم فصل های آخر شبکه رو میخوندم. چقدر عقب بودم ، همه اش تقصیر این ریما بود . آخه الان وقت عروسی گرفتنه ، 8 مرداد یعنی دو روز بعد از کنکور من عروسی ریما بود و همه به غیر از رضا و من رفته بودن یزد تا کارای عروسی خانم رو انجام بدن.رضا هم که سرباز وظیفه بود و مرخصی گرفته و اومده بود بندر پیشه من تا من کنکور بدم و با هم به یزد بریم . یک ده دقیقه ای میشد که داشتم به اینا فکر می کردم که با صدای سعید از فکر و خیال بیرون اومدم :
- اه اینم چقدر خر پف میکنه !
سعید پسر دایی و داداشم بود ، آخه وقتی بدنیا اومد زن دایی مریض بود و مامان من بهش شیر داد . سعید و علی پسر خالم دیروز اومده بودن بندر تا تو کارا به رضا کمک کنن و بعد هم ما رو با خودشون ببرن .
اون شب دیگه نتونستم درس بخونم چراغو خاموش کردمو و خوابیدم روز بعد با صدای سعید از خواب بیدار شدم :
- رها رها پاشو، اینجوری هیجا قبول نمیشی .
- باشه پاشدم .
- رها با توام پاشو دیگه .

تو تختم نشستم و خواب آلود گفتم:
- وای چقدر حرف می زنی تو !
- پاشو ببینم بیا صبحونه .
رفت بیرون و من دوباره تو جام خوابیدم ، با ریخته شدن آب سرد روی سر و صورتم از جا پریدم ، سریع بلند شدم و افتادم دنبال سعید ، مثل زن ها جیغ زد و فرار کرد ، بدون اینکه حواسم به سر و وضعم باشه همنجوری از اتاق پریدم بیرون ، رفته بود پشت مبل و می رقصید و مثلا داشت منو مسخره می کرد .
- اگه جرات داری بیا بیرون، بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت خون گریه کنن آقا سعید !
رضا و علی از آشپزخونه اومدن بیرون و به من نگاه کردن . رضا گفت :
- سعید ، باز چیکارش کردی دیوونه؟
- هیچی بخدا،فقط از خواب بیدارش کردم .
- دروغ میگه ،نگام کن روم آب ریخته،تختمم خیسه خیسه .
- مگه چیکار کردی که تختت خیسه ؟!
رضا گفت :
- بسه سر به سرش نذار .
یهو چشمم افتاد به علی که به من زل زده ، تو دلم گفتم دیوونه معلوم نیست چ...؟ بلند داد زدم :
- وای ...
و سریع رفتم تو اتاقم،دلم میخواست سعید و خفه کنم،تو دلم هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم ،تو آینه به خودم نگاه کردم و یادم افتاد تاب و شلوارک پوشیدم.
- آبروم رفت خدا !
یه نیم ساعتی تو اتاق بودم که سعید اومد داخل:
- برو بیرون بچه پررو !
- دلم نمیخواد
- اینجا اتاقه منه برو بیرون .
- باشه چرا اینقدر عصبانی هستی؟ تو که حواست نبوده ،تازه مگه چی شده یه نظر حلاله .


امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
- وای سعید آبروم رفت،دیدی چجوری اومدم بیرون؟خیلی بد شد.
- بد که نبود افتضاح بود،واقعا تو شبا اینجوری میخوابی؟
-نخیر، دیشب گرمم بود اینو پوشیدم، همش اش تقصیر تو بود.
-ول کن بیا بریم صبحونه بخوریم، این یه دستوره .
منو بزور برد سر میز،رضا و علی تو آشپزخونه بودن و منم از خجالت سرم پایین بود .
- رها چه مظلوم شدی؟
از زیر میز محکم زدم به پاش که رضا گفت:
- دیوونه چته ؟چرا میزنی؟
- وای پای تو بود فکر کردم سعیده.
سعید و علی شروع کردن به خندیدن منم از جام بلند شدم رفتم پی درس و زندگیم تا شاید به این بهونه بهشون برسم . ساعت 5 بود که از جام بلند شدم اصلا خواب نبودم که بیدار شم از استرس حالت تهوع بهم دست داده بود ،امروز کنکور داشتم .

-وای خدا جون اگه قبول نشم چی؟خدایا اگه قبول شم قول میدم همه ی نمازامو بخونم حتی نماز صبح .
داشتم کلی نذر و نیاز می کردم که رضا اومد تو اتاقم تا رضا رو دیدم زدم زیر گریه.
- چرا گریه میکنی.
- من قبول نمی شم،اصلا هیچی یادم نیست.
علی از جلوی در گفت:
- نه فکر میکنی،اونجا که سوالارو ببینی همه چی یادت میاد.
تا علی رو دیدم سریع به خودم نگاه کردم که ببینم لباسم خوبه یانه؟خوب بود سرم که اوردم بالا علی و رضا داشتن بهم میخندیدن.
رضا زود جدی شد و گفت:
- پاشو برو دست و صورتتو پشور بریم صبحونه بخوریم
سر سفره اصلا چیزی نتونستم بخورم.
- این اداها چیه در میاری صبحونت بخور.
- نمی تونم حالم بده،دلم زیر و روه .
-واسه کنکوره ،بذار خیالت تو راحت کنم هیج جا قبول نمیشی،حالا صبحونت رو بخور.
با این حرف سعید دوباره گریه ام گرفت.
-هول شد خواهرکم به خدا شوخی کردم .
-تو هم برو بمیر با این شوخی هات !
رضا رو به من کرد و گفت :
- رها این ولش کن ، تو چرا به حرفش گوش میدی؟
سعید گفت :
- رها گریه نکن دیگه اصلا غلط کردم خوبه؟رها جونم تو رو جون مادرت گریه نکن.رها مرگ علی و رضا گریه نکن،جون من که میدونم خیلی دوسم داری ...
- اه بسه من که دیگه گریه نمیکنم.
-حواسم نبود خواهر.
داشتم آروم چاییم رو میخوردم که سعید گفت:
- رها ؟!
تو دلم گفت کوفت،بیچاره دایی و زن دایی از دست این چی میکشن.
- چیه؟
-بی تربیت آدم به بزرگترش میگه بله نه چیه.
- خب بله؟
- نه دیگه بهم بر خورد نمیگم.
- خب نگو .
سعید جا خورد ،با خودش فکر کرده بود من الان التماسش میکنم. سعید اومد دوباره حرف بزنه که علی گفت:
- بسه دیگه رها پاشو برو آماده شو داره دیر میشه .
سری تکون دادم و با استرس از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم .

* * * *

کنکور رو خوب دادم ، یعنی بد نبود . با مینا و زهرا کنار خیابون منتظر رضا وایساده بودیم .
زهرا گفت :
- خیلی سخت بود منکه قبول نمیشم
مینا نگاه نگرانش را به او دوخت و گفت :
- منم همینطور،سر جلسه خوابم میومد دیشب اصلا نخوابیدم.
-منم دیشب از استرس خوابم نمیبرد اما خدا رو شکر فکر کنم خوب دادم
-مینا استرسش کجا بود با کیوان قهر کرده.
به مینا نگاه کردم ،ما یه گروه 6 نفره بودیم اما فقط مینا تو بند عشق و عاشقی بود و عاشق پسر همسایشون شده بود که به نظر من پسره دو زار هم نمی ارزید.خونه ما با خونه مینا اینا 2 تا کوچه فاصله داشت و بخاطر همین موضوع من و مینا صمیمی تر بودیم.
از فکر اومدم بیرون:
- واسه چی؟
- کیوان به ندا شماره داده.
-نه....کی؟ندا هم گرفته؟
-نه بابا ندا اومده به ساناز گفته،سانازم به مینا ،پسره چه بی حیاست.
-نخیرم کیوان از این کارا نمیکنه مطمئنم.
-برو بابا چه جوری با تو دوس شد همنجوری با هزار نفر دیگه هم دوس میشه.
- کیوان...
زهرا پرید تو حرف مینا و گفت :
- رها داداشت .
رضا از پشت سرمون اومد.
-سلام خوبی؟خسته نباشی چطور بود.
با بی حالی لبخند زدم و گفتم :
- سلام .خوب بود.
- با بقیه هم حال و احوال کرد و همه سوار ماشین شدیم علی هم تو ماشین بود توراه همش من و زهرا آروم مینا رو نصیحت میکردیم که کیوان رو ول کنه اما کو گوش شنوا.
-رها ولش کن اینو،کی میری آرایشگاه؟
-واسه چی برم؟
-تو نمی خوای اون علفای هرزو مرتب کنی؟
- به موهای من میگفت علف هرز،آخه موهام صاف و تا پایین کمرم بود .
- نه دوسشون دارم کوتاه نمیکنم.
-مو به این بلندی به چه درد میخوره؟تو عروسی میخوای چه مدلی ببندیش؟اصلا کی میتونه این همه مورو مدل بده؟
اومدم جوابشو بدم که علی گفت:
- ببخشید فضولی میکنم ها اما به نظر من موهای بلند خیلی قشنگتره .
و بعد به من نگاه کردو خندید . رضا هم سری تکون داد و در ادامه گفت :
- موافقم
-آخه پسرا چی از مدل موه و قشنگی میفهمن؟
علی گفت :
- مینا خانم شما چیزی گفتید؟
مینا هول کرده بود که من گفتم :
- گفت آره موهات اینجوری قشنگتره.
- خدا کنه اینو گفته باشه.
زهرا شروع کرد به خندیدن .

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: lisa /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
با آرنج زدم تو پهلوش اما خنده اش بیشتر شد خوب شد رسیدم سر کوچه اشون والا آبروی منو می بردن
از مشین پیاده شدم تا با زهرا و مینا خداحافظی کنم
-کجا میرید نمی خواید منو ماچ کنید
:مگه کی میرید یزد؟
- امروز عصر
ا:نه چرا امروز؟
-ببخشید پس فردا عروسی ریما هستا
ا:خوب ... زهرا پرید تو حرفش :نه الان خداحافظی نمیکنیم عصر میاییم خونتون
-چه خودشم دعوت میکنه پرروید دیگه، چیکارتون کنم
از زهرا و مینا خداحافظی کرد و سوار ماشین شدم، رضا اول رفت لباسهای ریما رو از خیاطی گرفت و بعدم ماشینو داد به دوستش تا سرویسش کنه،یه تاکسی گرفتیم و رفتیم خونه،اما هر چی در زدیم سعید درو باز نکرد موبایلشم جواب نمیداد
علی: سعید قرار بود جایی بره؟
رضا:نه بابا،صبح که میگفت تو خونه هزار تا کار دارم و وقت ندارم و....
-دروغ گفته ،دروغم که استخون نداره ،حالا چجوری بریم داخل؟
-علی چرا وایسادی،برو بالا دیگه
- خونه شماست من برم؟ چه پررویی تو،تازه من مهمونم
-خونه ی ما و شما که نداره،اینجا خونه خاله ات هست، برو عزیزم
- من حاضرم تا شب اینجا بمونم اما از در بالا نرم
- خجالت بکشین،نا سلامتی مردین شما؟
-راس میگه ،نا سلامتی مردی تو،زود باش دیگه
-اصلا خودم میرم بالا
-آفرین ،الحق که خواهر خودمی،بیا واست قلاب بگیرم
-خجالت بکش برادرم برادرای قدیم ،علی اینو ولش کن تکلیفش روشنه،خودت برو بالا
علی:مگه من گرفتمش که ولش کنم
-لوس ، بی مزه ،رضا در و باز کن دیگه
رضا در نزدیک علی و یه چیزی بهش گفت،علی خندیدو گفت:خوب از اول می گفتی و از در رفت بالا،همین که در باز شد رضا دوید سمت دستشویی تو حیاط،ما هم رفتیم زیر درخت لیمو نشستیم.
-آخیش دنیای رها و آزاد چقدر قشنگه،رها از هر گونه فشار ع....

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: lisa /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
پریدم تو حرفش:بسه عالم و آدم فهمیدن روت فشار بوده، بی ادب
- من که چیزی نگفتم ،فقط گفتم دنیایی رها چقدر قشنگه
-دنیایی رها که همیشه قشنگه
- اویی دو پهلو حرف نزن،من غیرت دارما
- چرا این سعید نیومد ،دارم از گرما میمیرم
- بلند شدم رفتم سمت شیر آب و صورتمو شستم و آب خوردم
رضا: رها آب گرم نخور مریض میشی
-خوب تشنمه چیکار کنم؟
اومدم باز زیر سایه نشستم ،علی: بذار برسه خونه، دارم واسش،چقدر گرمه
-همنجور که داشت لباسش رو در میورد از جاش بلند شد و گفت:آخه به قول بندری ها خرما پزونه،الان وقتی هست که خرما ها میرسن بعدم رفت سرش رو کرد زیر شیر آب
-کاشکی ماشین رو نداده بودی
-بابام گفته بود حتما بدم سرویس،آخه میخواد با ماشین بیاد تا تهران
بابام دیسک گردن داشت که نادیده گرفته بودش و الان به نخاعش فشار زیادی اومده بود طوری که انگشتایی دست چپش بی حس شده بود و قرار بود بره تهران عمل کنه
- شما هم میایید تهران؟
-نه من که همین چند روزم بزور مرخصی گرفتم ،بعد یه آهی کشید و گفت کی تموم میشه راحت شیم ،رها هم میمونه خونه دایی مهرداد
- ببین چطوری آه میکشه،رضا جون هر کی ندونه فکر میکنه چه سختی ای میکشه
-نه پس فکر کردی آسونه،بخدا هر ساعتش
-یه ثانیه میگذره
-بسه الان دعواتون میشه ،رها تو چرا نمیایی؟
- کی گفته نمیام،من صد در صد میام
-نخیر بابا گفته میمونی خونه دایی،بعد مسخره ام کرد
-عمرا بمونم من میرم
-خوب بابا برو،البته اگه بردند،ای خاک تو سرم که نیومد
نیم ساعت بعد سعید اومد
رضا عصبانی:معلومه کدوم گوری هستی؟دو ساعته پشت دریم
سعید:اه سلام ،خوبم شما چطورید؟
رضا:سعید الان من اصلا شوخی ندارم
-خوب میرفتید داخل،منکه کلید واستون گذاشتم
بعد اومد از تو جا کفش من تو جاکفشی کلیدو در اورد و تو هوا تکون داد
- خوب یه نشونه ای چیزی میذاشتی،مگه ما کف دستمون رو بو کرده بودیم که کلید اونجاست
سعید:تو خونه ما هرکی میره بیرون،کلید و تو کفش میذاره
- اینجا که خونه شما نیست شازده
سعید:سلام رها جون،کنکورو خوب دادی؟
- علیک سلام ،خوب بود
-خوب خدارو شکر،نمی دونی از وقتی رفتی مثل مرغ سر کنه تو خونه را رفتمو دعا خوندم،دعا خوندمو راه رفتم،خلاصه دیدم نمی تونم تو خونه بمونم رفتم سید مظفر نمیدونی چقدر اشک ریختم واست،همه دلشون واسم سوخته بود،بجان خودت که واسم عزیزه همش واسه تو دعا کردم
-جون خودت بچه پررو
-خوب بجون عمه هام که واسم عزیزن
-زهر مار،درو باز کن هلاک شدیم

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
رها جون پاشو کارت دارم
-اه سعید تو رو خدا ولم کنم بذار دو دقیقه بخوابم
-پا شو کارت دارم آخه من که بغیر از تو دیگه خواهری ندارم، جون من پاشو
بلند شدم هان چیه؟
-رضا اینا میخوان ساعت 7 حرکت کنن
- اینو که خودمم میدونم
-رها جون میشه بری مخشون رو بزنی که فردا صبح بریم؟
- مگه خرم ،واسه چی فردا بریم؟
- خوب من کار دارم، علی میگه بخاطر تو میخوان امروز برن
-آهان خوب،حالا چیکار داری؟در ضمن باید راستش رو بگیی وگرنه همین امروز میریم
- من باید برم بازار،خرید دارم
-دروغگو،مگه یزد بازار نداره ؟اونجا خرید کن
-نه به خدا راس میگم، حتما هم باید اینجا بگیرم،آخه قول دادم بهش
-به کی؟
- دختر مگه تو فضولی؟ وای ببخشید قول میدی به کسی نگی؟ چرا چپ چپ نگاه میکنی؟ خوب واسه الناز و فاطمه
دختر دایی هام رو میگفت
-آره جون خودت،از کی تا حالا اون دو تا عزیز شدن ؟که واسشون سوغاتی میخوای بگیری
دوباره تو جام خوابیدم
-خوب واسه دوستام
-دخترن آره؟ سرش رو تکون داد
-خاک تو سرت نکنن الهی،اومدی اینجا التماس که بمونیم تا تو بری بازار واسه دوس دخترات سوغاتی بگیری
-رها جون تو رو خدا
-نه
- باهام قهر میکننا
به درک
-رها ،جون اونی که دوسش داری
- من هیچکی رو دوس ندارم
-پس جون اونی که خیلی دوست داره
-چرت و پرت نگو من خر نمیشم
-رها همه امید من به توه ،رها من یکیشون رو خیلی دوس دارم
سریع بلند شدم اسمش چیه؟
هستی
-یعنی میخوای باهاش ازدواج کنی؟
نه
اه خودت گفتی دوسش داری؟
دوسش دارم عاشقش که نیستم
بیچاره دخترایی که گول تورو میخورن،خیلی بد ذاتی میدونستی؟
ول کن حالا میگی یا نه؟
چی میخوای بگیری؟
دخترا چی دوس دارن؟ لوازم آرایش دیگه
ببین من یه نو شو دارم میخوای بهت میدم واسه خودم بعد میگیرم
مارکش چیه؟ خوبه؟
نگاش کردم
حتما خوبه؟حالا کوش؟
بلند شدم ست آرایش رو بهش دادم،خوب دستت درد نکنه
کجا آقا؟پولش
رها من تو که نداریم
اتفاقا داریم خیلی هم داریم،67 تومن گرفتمش
چی؟67 هزار تومن
نه تک تومنی، زود باش بده
وای رها تو واقعا 67 تومن پول اینو دادی؟
نه ندادم،آقاه عاشق چشم و ابروم بود مفتی داد
خوب بابا الان بهت میدم،ببین رها به کسی چیزی نگی ها
باشه حالا برو بیرون
سعید رفت بیرون اما من هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد بلند شدم وسایلم رو جمع کردم
تو راه من سعید عقب نشسته بودیم که انقدر سعید سربه سرم گذاشت و اذیتم کرد که علی اومد پشت نشست
علی-واسه هستی چی خریدی؟
- یه ست آرایشی،70 تومن
-دیوونه ای بخدا کی واسه دوس دخترش 70 هزار تومن وسیله آرایشی میگیره
-سعید تو بمن گفتی به هیشکی نگم همه که میدونن ،تازه 67 تومن نه 70
از بس من ساده ام همه فهمیدن مثلا این رضایی ابلیس و ببین کی فکر میکنه دوس دختر داشته باشه
-رضا تو هم
-نه بابا چرت و پرت میگه
سعید:پس فاطمه دختر همسایتون کی بود ،نکنه دوست من بود خبر نداشتم
وای فاطمه همون ،دختر وحشیه
-آره خود خودشه
-بسه دیگه،رها اگه بفهمم به مامان یا ریما چیزی گفتی بخدا
- برو حالا فکر میکنه کیه،یا اون دختره آش دهن سوزی بوده

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: lisa /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
رفتم تو فکر یعنی رضا عاشقش بوده یا مثله سعید فقط دوسش داشته؟بیچاره چی کشیده وقتی فاطمع عروسی کرد،نه خدارو شکر که عروس شد وگرنه بدبخت بودما ،نکه از من خیلی خوشش میومد خدایا هزار مرتبه شکرت
زیاد بهش فکر نکن یا خودش میاد یا نامه اش
،رضا از تو آینه نگام کرد:به چی فکر میکردی؟
-هیچی داشتم آهنگ گوش میکردم
-اونوقت آهنگه چی میخوند
وای خدایا چی میخوند با بیخیالی گفتم:همون چرت و پرتای قدیم ،در مورد عشق و عاشقی
علی:تو به عشق و عاشقی میگی چرت و پرت؟ عاشق نشدی که بدونی اصلا هم چرت نیست
-چرا چرته ،مگه خلم عاشق شم که از کارو زندگی بیوفتم همین مینا.....
وای چه گندی زدم
رضا:همین مینا چی؟
-همین مینا هم نظر منو قبول داره
رضا:مطمئنی میخواستی همینوبگی؟
-آره بعد چشام و بستم که یعنی میخوام بخوابم نزدیک بود مینا رو لو بدم در اصل میخواستم بگم همین مینای عاشق کارش شده از صبح تا شب گریه تازه یه درسشم افتاده بخاطره اون پسره کیوان
سعید چرا اینقدر آرومه،حتما داره یه کاری میکنه سریع چشام رو باز کردم داشت اس ام اس بازی میکرد
علی:فکر کردم خوابت میاد
-نه داشتم فکر میکردم که چرا سعید اینقدر آرومه
-چون تمرکز کردم دارم مخ دوس دخترم رو میزنم
رضا:سعید جلوی رها اینقدر چرت و پرت نگو،اینجوری پیش بری دو روز دیگه جواب سلامتم نمیده ها،از ما گفتن
سعید:آهان......... بچه ها واسه شنبه هفته دیگه دعوتمون کرد میایید دیگه؟
رضا با علی با هم گفتن:نه
سعید:علی زود باش موهای رضا رو بکش
-چیکار کنم
-دیوونه بکش دیگه،والله زن اون از زن تو خوشگل تر میشه ها زود باش
-اینا همش خرافاته
- نخیر راست راسته، درسته رها؟
-نه
- دستت درد نکنه رها،اینه جواب اون همه خوبی که بهت کردم هان؟
-سعید تو رو خدا حوصله ندارم،
رضا:دیدی گفتم حالا تحویل بگیر
سعید:به من چه دخترا خودشون دنبال من میوفتن
علی :آره به یکی بگو که تو رو نشناسه
سعید:دار..........

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: lisa /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
رضا: تقصیر این سعید بود،زن دایی خدا صبرت بده ،این چه بچه ایه، جوزم رفته تو باغ مردم،بیرونم نمیاد آخر سرم صاحبش رسید حالشو گرفت
زن دایی نسرین: چیکارش کنم رضا جون حالا صاحب باغ چیکارش کرد؟
-هیچی بابا یه خرده باهاش دعوا کرد ما هم پادرمیونی کردیم البته بعنوان رهگذرا والله همه کتک خورده بودیم
دایی بهرام:خدا پدر مادر یارو رو بیامورزه کاشکی زده بودش
-اه بهرام به بچه چیزی نگو
- کجای این بچه هست؟البته به غیر از عقلش
مامان جون : بسه:رها جون کنکور چطور بود؟ قبول میشی
- فکر کنم قبول شم
- سعید:حالا اگه نشیم زیاد فرقی نمی کنه،تنها تفاوتش تو اینه که با فوق دیپلم پوشک بچه ات رو عوض میکنی یا ک...
مامان جون: سعید کسی از تو نظری پرسید که حرف میزنی؟
آقا جون:دفه آخرت باشه رها رو اذیت کنیا
آخیش جیگرم حال اومد پسره پررو،خوشم اومد حالت گرفته شد،وای چقدر من مامان جون و آقاجون رو دوس دارم
سعید ساکت نشسته بود واسش زبونمو در آوردم،که با چشم وابرو واسم خط و نشون کشید که حالمو میگیره من به آقا جون اشاره کرد
آقاجون :اینقدر واسه هم خط ونشون نکشید پاشید برید بخوابید که فردا هزار تا کار دارید
-شب بخیر

با صدایی زنگ موبایل از خواب بلند شدم،موبایل ریما بود
ریما موبایلت
پاشو داد نزن تو این شغالستون صدا به صدا نمیرسه بچه
سعید بود
- بی ادب شغال خودتی ،برو ریما رو صدا کن ،
- بده به من بهش بدم
گوشی رو بهش دادم که برداشت و جواب داد
- بله سلام شاه داماد
- مرسی
- آره هستش ،فقط نمی تونه الان صحبت کنه
- باشه خداحافظ
- دیوونه بهش چی گفتی؟

- خیلی پررو شده بود راه و بیراه زنگ میزنه به ریما
سلام ریما جون من الان یه لیوان آب خوردم،الو ریما من الان تو حیاطم،عزیزم نیم ساعت دیگه میرم حموم، ریما جون من الان رو.........استغفرالله خجالتم نمیکشه یکی باید جلوشو بگیره دیگه،منم حالشو گرفتم
- ریما بفهمه شهابو مسخره کردی تک تک گیساتو میکنه
- این کارا جیگر میخواد،هان اومدم بیدارت کنم زود باش همه میخوان برن خونه عمو، تازه مامان جونم باهات کار داره
- برو بیرون الان میام
- رها به ریما نگی شهابو مسخره کردما
- روش فکر میکنم ببینم چی میشه،حالا هم برو بیرون

سلام مامان جون خوشگل و نازو ملوس خودم
سلام مادر
مامان اینا کجان؟
رفتن خونه ی مهرداد،ببین رها من و آقاجونت قراره آخره هفته بریم مشهد ،ما مانت میگفت قراره خونه ی مهرداد بمونی تا اونا برن تهران، میگم اگه دوس نداری بمونی واست بلیط بگیریم تو هم با ما بیایی مشهد چطوره؟
- من که از خدامه بیام مشهد اونم با شما ولی من میخوام با مامان اینا برم تهران،خونه دایی هم نمیمونم؟
بری تهران چیکار کنی هان؟ بابات میخواد عمل منه یعنی مامانت اصلا خونه نیست بچه ها هم که سر کارن ،میخوای پیش کی بمونی؟
میرم خونه دایی بهرام، زن دایی که هست
این دایی با اون دایی چه فرقی میکنه؟ خوب اینجا بمون تا خیال مامان بابات راحت باشه یا با ما بیا مشهد
هیچ فرقی نمیکنن اما دایی مهرداد اینا هر تابستون میرن مسافرت اگه من بمونم اونا نمی توننن برن ،مامان جون گلم،با مامانم صحبت میکنی؟جون رها
- خوب برو خونه مامان فخری
- مامان فخری یه روزم منو نگه نمیداره چه برسه به یه ماه
مامان فخری ،مامان بابام بود ،خیلی از جنس مونث خوشش نمیومد و بین نوه ها فقط با فرید پسر عموم و رضا خوب بود.
- مامان جون به مامانم میگی دیگه؟
- باشه
از جام پاشدم که برم :راستی رها
- بله
- یه چیزی میگم ناراحت نشی ها، زیاد با سعید اینا این و اونو نرو
- وا مامان جون،سعید داداشمه
- ما میدونیم سعید محرمته،مردم که نمیدونن واست حرف در میارن
- ماما ن جون ساده ایا،همین مردم آمار دندونای منو دارن چه برسه به این
- بچه من یه چیزی میدونم که میگم،با من کل کل نکن وقتی یه چیزی میگم بگو چشم،حالا هم برو به کارات برس
با حرص گفتم:چشم
از تو اتاقم داد زدم:مامان جون

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: lisa /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
بله؟
سعید کجاست؟
مامان جون سریع اومد تو اتاقم:من همین الان به تو چی گفتم هان؟
اینجا که غریبه نیستش؟
با رضا اینا خونه ی ماست
من شب خونه شما میخوابم
نه ،همه ی پسرا اونجان
خوب باشن غریبه که نیستن
رها تو دیگه بزرگ شدی نباید زیاد با پسرا باشی
خوب با کی باشم؟ شما بگو من برم با اونا
سایه و فاطمه
اونا 8 سال از من بزرگترن ،تازه ازدواجم کردن،اصلا چطور تا پارسال دونبال سعید اینا بودم عیب نداشت امسال عیب دار شده؟
تو بر خودتو تو اینه ببین، می فهمی چرا عیب داره،دختر تو دیگه بزرگ شدی،فردا پس فردا ......
پریدم تو حرفش:ازدواج می کنی،واست حرف در میارن،خونواده شوهرت بهت چیزی میگن .... انقدر مامانم گفته حفظ شدم
خوبه مامانت بهت میگه و عمل نمی کنی
خوب من چیکار کنم ؟
مثه یه خانم رفتار کن،امشبم خونه خودتون میمونی
مهمونی دایی اصلا بهم خوش نگذشت،کل روز کنار ریما اینا نشسته بودم، به حرفای اونا در مورد غذا و خونه داری و چرت و پرتای دیگه گوش میدادم،رضا چند دفعه صدام کرد که بیام تو گروه اونا ، اما من از نگاه های مامان جون میترسیدم،موقع خداحافظی ریما گفت:مامان من امشب اینجا بمونم؟
من گفتم:نه ریما واست حرف در میارن،فردا فامیلای شوهرت میگن دختره شب .....
مامان:رها منو مسخره میکنی؟
نه دارم نصیحتش میکنم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
مامان جون:نه ریما جون بهتره بری خونه ی خودتون
فاطمه و سایه هم شروع کردن التماس کردن بالاخره مامان رضایت داد که ریما بمونه:رها خوب تو هم بمون دیگه ،بابام بود ،با این حرف بابام نزدیک بود از خوشحالی ذوق مرگ بشم.
تو حیاط فرش پهن کردیمو همه نشستیم، باز دو گروه شدیم ، یه گروه منو رضا و سعید ،علی،سیامک و سیاوش( پسرای دایی مهرداد)و عارف پسر خالم
یه گروهم ریما و سایه و فاطمه ،مژده زن سیاوش و مهتا زن عارف
سعید:رها امروز چرا پکر بودی؟
نبودم
دروغ نگو
خصوصی بود
نکنه عاشق شدی؟
چپ چپ نگاش کردم
فهمیدم ،عاشق شدی ،ببین چشاتم چپ شده
عارف:سعید ببین رها اعصاب مصاب نداره کتک میخوری ها
کی ؟ این جوجه منو بزنه؟ عمرا
سعید سر به سر من نزار،بخدا جوری میزنمت که تا شعاع سیصد کیلومتریت خون بپاشه ها؟
وای نگو ترسیدم
رضا: بچه ها این دوتا رو ول منید بیاید پاسور بازی؟
-گل گفتی من هستم
عارف:من نیستم سعید خیلی جر زنه
سیاوش:منم نیستم
سیامک به من نگاه کرد: منم بخاطر رها میرم کنار
سعید:خوب من با رضا،شما تو تا هم با هم
- باشه اما اگه جر بزنی ، دست و میریزیم یکی واسه ما باشه؟
- اگه تو فهمیدی جر زدم ،باشه،رها بیا اینجا رو به روی یارت
علی خندید
عارف: ببند نیشتو،یار موقته دائم که نیست
رضا:آقایون خواهش میکنم
اون شب سعید و رضا اینقدر جر زنی کردن که داد همه در اومد وآخر سر دایی مهرداد اومد پاستورا رو گرفت،اما من یه چیزی رو فهمیدم علی اون علی قدیمی نبود ،نگاش و رفتارش با من فرق کرده بود و سعید هم هی تیکه مینداخت بهش

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: lisa /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
فردا صبح دوباره با صدای سعید از خواب بیدار شدم که از تو حیاط صدام میکرد: گرفتار بلند شو، امروز اصلا رها نیستیا امروز گرفتاری،


چند لحظه صبرکرد :گرفتار با توام

سرم و از پنجره اتاق بیرون بردم: بیدارم اینقدر داد نزن، میدونی بزرگترین آرزوم چیه؟

-که بیایی منو بوس کنی،اما شرمنده پوست من حساسه

- نخیر،اینکه خروسک بگیریو صدات در نیاد ،تا صبحها نتونی اینقدر رها رها کنی

- من کی گفتم رها؟ گفتم گرفتار

اگه جرات داری وایسا تا بیام؟

سریع رفتم تو حیاط ،سر راه جارو رو برداشتم تا حالشو بگیرم، اما هرچی تو حیاط گشتم سعید رو ندیدم: سیاوش سعید کجاست؟

- پشت سرت
سریع برگشتم،سعید با رنگ فشاری پشت سرم بود،رفتم طرفش: بخدا گرفتار اگه جارو بهم بخوره رنگیت میکنم
جارو رو پرت کردم طرفش که رنگ و خالی کرد روم، شروع کردم جیغ زدن
آقا جون:چی شـــــــــــ..... سعید خدا خفه ات کنه چیکار کردی؟
دستام و لباسها رنگی شده بود،آقا افتاد دونبال سعید ،بخاطر کار سعید من نتونستم با ریما اینا آرایشگاه برم و خاله ام بجای من رفت
صد دفعه گفتم با همه از این شوخیا نکنید،کو گوش شنوا، از تو چشمش رفته بود چی؟ فکر ندارن دیگه،بهرام این چه جونوری هان؟
آقا جون هی راه میرفت و غر غر میکرد و بابام هی بهم چش غره میرفت: نه آقا جون تقصیر این ورپریده هم هست،
-نه من نوه خودمو خوب میشناسم،حتما ادیتش کرده که افتاده دونبالش ، پاشو بابا جون گریه نکن،برو علی رنگارو پاک کنه
رفتم لباسامو عوض کردم،تو اینه خودمو که دیدم دوباره شروع کردم گریه کردن
- بسه دیگه
- علی اگه پاک نشن چی؟ آبروم میره
- پاک میشه اما خدایی خیلی بامزه شدی، بذار چندتا عکس ازت بگیرم ،موبایلشو در اورد و چند تا عکس ازم گرفت
- اه تو که باز داری گریه میکنی، الان پاکشون میکنم اینکه غصه نداره
- با بغض گفتم:دیگه با سعید حرف نمیزنم ، بخاطر این کارش نرفتم آرایشگاه ،همه رفتن الا من که خواهر عروسم
- تو همینجوری هم خوشگلی
- فکر کردی بچه ام که میخوای گولم بزنی ؟
- نخیر تازه فهمیدم که دیگه بچه نیستیو واسه خودت خانمی شدی
از جاش بلند شد :بیا تو حیاط تا پاکشون کنم
علی وقتی داشت رنگارو پاک میکرد سرش پایین بود و اینقدر دستمال و محکم میکشید که دادم در اومد:وای علی چقدر محکم میکشی ،دردم میاد

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
هرگز رهایم نکن | یاشمین کاربر انجمن
علی اما اصلا محل نداد: دیوار با تواما پوستم رو کندی، علی جون اون که دوسش ......
خوب نمی خواد قسم بخوری، چقدر لوسی تو،
نگاش کردم
نمیخوای جوابمو بدی؟
نه ، چون فعلا کارم پیشت گیره، بعدا حالت رو میگیرم
تموم شد، برو دستات رو بشور
از جام بلند شدم که برم: مرسی
خواهش میکنم، راستی رها نمی خواد حال منو بگیری چون یه چیز مهمتر رو ازم گرفتی
نه به خدا من............. تازه متوجه منظورش شدم سریع دویدم رفتم تو اتاق
وای یعنی علی از من...... نه وای یهو چی شد؟ وای ....
رها کجایی؟ بیا باید بری قرآن بخونی
صدایی مامان جون بود،رسم داشتن سر سفره عقد، کوچکترین عضو خونواده بره قرآن بخونه واسه خوشبختی عروس دوماد دعا کنه، کوچکترین هم فعلا من بودم،
اومدم ،بذارید برم وضو بگیرم
رفتم تو اتاق شروع کردم قرآن خوندن یکی اومد تو اتاق بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم: گم شو بیرون تا آقا جون رو صدا نزدم
-آفرین از کجا فهمیدی منم؟
- سعید برو بیرون
قهری؟
محلش ندادم :خواهری بخدا نمیخواستم این جوری بشه
آقا جون ، آقا جون
الکی دا د نزن آقا جون نیست
با حرص نگاش کردم: رهایی غلط کردم ،چیز خوردم
نوش جونت
بی تربیت، اگه به عمه نگفتم
خیلی پررویی شروع کردم بقیه قرآنم خوندن
رها واسه منم دعا میکنی؟
آره یه دفعه موقع عقد آرش واست دعا کردم ،میدونی چه دعایی کردم؟ دعا کردم بمیری
راس گفتنا به دعایی گربه کوره بارون نمیباره، پاشو خودم جات بشینم
هه نکنه دعاهایی تو میگیره؟
آره پس چی فکر کردی ؟یه دعای در حق علی کردم که کم کم داره اجرا میشه؟
چی؟
شرمنده دعاش خصوصی بود
پاشدم که برم : خصوصی بود اما به تو هم ربط داره، میدونی دعا کردم بلایی سرش بیاد که روزی صد بار آرزوی مرگ کنه
وای یعنی الان بلایی سرش اومده، که میگی داره عملی میشه؟
آره عاشق شده
ته دلم خالی شد ،صدایی سعید تو سرم تکرار میشد: عاشق شده، وای یعنی کیه، حالا من چیکار کنم،وای....... وای وکوفت،خودتو جمع کن دیوونه، علی هم مثه بقیه،چه فرقی مینکه با سیاو........ نه
خودمو جمع و جور کردم: چه خوب، پس یه عروسیه دیگه افتادیم
آره ، اما بیچاره چه جوری میخواد یه عمر باهاش زندگی کنه؟
مگه کیه؟
اه بهت نگفتم، فکر کردم گفتم
نه نگفتی، حالا کیه؟
یه دختر لوسه از خودراضی، اتفاقا تو هم میشناسیش
من ؟
آره اتفاقا همش با توه
با منه؟ دوستم زهرا
نوچ
مینا؟
نه
سعید سرکارم نذار دیگه، اصلا نخواستم الان میرم از خودش میپرسم
اومدم برم بیرون که دستمو گرفت: وایسا خودم بهت میگم
خوب اسمش رو بگو
یه دختر...
پریدم وسط حرفش :اه راس میگی؟ دختره؟ من فکر کردم پسره

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 18:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group