تبلیغات در اینترنتclose
یکتا | سهیلا کریمی
یکتا | سهیلا کریمی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 511
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل اول قسمت1:
با صدای مادر و زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. چشم که باز کردم طبق معمول تابلوی سیاه قلمی که چند سال پیش کشیده و به دیوار مقابل نصب کرده بودم،اولین چیزی بود که میهمان نگاهم شد. طرح تابلوی سیاه قلم،نقش و نگاری درهم و برهم بود که اکثر بینندگان تنها یک نظر در موردش داشتند:"این تابلوی خط خطی را چهار،پنج سالگی کشیدی؟! از روی دیوار بَرش دار و یه تابلوی قشنگ جاش بذار!" اما خودم این تصویر به قول دیگران خط خطی ام.(عقیده ی این آدمهای کوته فکر هیچ وقت برام ارزش نداشته و نداره. تصویر به این قشنگی!)
- یکتا،اگه بیدار نشی دیرت میشه ها.
از رختخواب جدا شده و به روال هر روز،رو تختی را مرتب کردم. موهایم را برس کشیدم و با گل سری سیاه رنگ پشت سر جمع کردم. بعد مانند هر روز مقابل آینه ایستاده تا با خط چشم،سایه،ریمل،رژلب و رژگونه صورتم را نقاشی کنم. به قول نازنین این کار از نون شب برایم واجب تر بود.
مانتو شلوار جینی به رنگ مشکی و شال حریری به همان رنگ پوشیده و از اتاق خارج شدم.
- مامان،من دارم می رم.
مادر از داخل آشپزخانه با نگاهی مهربان براندازم کرد و گفت:هنوز صبحونه نخوردی؟
- میل ندارم،خدانگهدار.
با تاسف سری تکان داد و با دلخوری زمزمه کرد:عین همیشه.
بعد با صدای بلند تر ادامه داد:به سلامت،بعدازظهر زود برگرد!
در ایستگاه تاکسی،نازنین منتظرم بود.با شادی برایم دست تکان داد،اما من به لبخندی بی جان اکتفا کردم و وقتی نزدیکش شدم ،دستش را که به سویم دراز شده بود فشردم.
نازنین گفت:یه بار شد زودتر از من بیای؟
در حالی که به سمت تاکسی می رفتم،جواب دادم:عین پیرزنها غر می زنی.
صدای بوق اتومبیلی توجهمان را جلب کرد. اتومبیل شیک و آخرین مدل دکتر مهرافروز بود و اشاره میکرد به سمتش برویم(خدایا ،خودت شاهد باش،نمی خواستم حالش را بگیرم،اما خودش اینطور می خواهد)
نازنین پرسید:نکنه می خوای با دکتر مهرافروز بریم؟!
دستش را گرفتم و دنبال خود کشیدم و گفتم:خودت که می بینی هر جا میرم سر راهم سبز میشه.
- یکتا صرف نظر کن!مدرسه روبروی مطبه،یه وقت مشکلی پیش میاد!
دکتر مهر افروز درب سمت جلو را برای من و سمت عقب را برای نازنین باز کرد. او دیگر شادی لحظات پیش را نداشت و با بی میلی داخل اتومبیل نشست. اما من شاد و سرحال کنار دکتر مهرافروز نشستم. سپس با حالتی دلبرانه به او گفتم:فکر نمی کنم صبح ها مطب باز باشه!
نگاهی گذرا اما مشتاق بهم انداخت و در حالی که اتومبیل را به لاین یک هدایت می کرد جواب داد:می رم بیمارستان. فاصله زیادی با مدرسه ی شما نداره.
- چه جالب!قبلا مطب شما کجا بود؟
- همین جا.
- غیر ممکنه!ساختمان پزشکان سالهاست روبروی مدرسه ماست. تا هشت ماه پیش تابلوی دکتر کیارش مهر افروز متخصص اطفال بین تابلوها نبود.
خندید.(با خنده صورتش جذاب تر میشه!خب بشه ،همه شون عین هم اند)
- به این علت که هشت ماه پیش با خرید واحدی در اون ساختمان برای اولین مرتبه صاحب مطب شدم.
خودم نیز از خنگی خودم خنده ام گرفت.
نازنین با خنده ای که در صدایش بود،گفت:آقای دکتر،دختر عمه ام باهوشه ها،یه وقت فکر دیگه ای نکنید.
مهرافروز با لبخند،سرش را به تایید حرف او تکان داد،اما انقدر لاک پشت وار می راند که کلافه شدم(این دکتر احمق چقدر یواش میره.نکنه دارم اشتباه می کنم،یعنی حق با نازنینه؟اما تقصیر من چیه؟خودِ احمقش عین کَنه بهم چسبیده)
نازنین با لحنی مودبانه گفت:آقای مهرافروز،ممکنه با سرعت بیشتری برید؟ما دیرمون می شه.
- حق با شماست،ببخشید. خانم درخشان،هر روز به مدرسه می آیید.
(خودت که می دونی ،چرا می پرسی احمق!)، جواب دادم:معلم نقاشی ام و فقط روزهای زوج میام.
- مدیر مدرسه باید یکی از بستگان شما باشه.
- اشتباه می کنید. مدیر مدرسه از دوستان صمیمی مادر نازنینه.
- بازم همونی شد که گفتم.
نزدیک مدرسه نازنین گفت:اگه اجازه بدید همینجا پیاده می شیم،آخه می دونید که؟
- بله،بله. معذرت می خوام،حواسم نبود.
کنار خیابان نگه داشت. نازنین تشکر کرد و پیاده شد. همین که خواستم پیاده شوم،کارتی را مقابلم گرفت و گفت:خانم درخشان،خواهش می کنم این بار قبول کنید!
- این چیه؟
- شماره ی همراهم،خواهش می کنم تماس بگیرید.
(بهتر از این نمی شه،باید ازش بگیرم)
کمی جلوتر نازنین منتظرم بود. خندان گفتم:بریم!
- یکتا، من می ترسم!
- برای چی می ترسی؟!مگه قراره اتفاقی بیفته؟
- نمی دونم شاید!
- درست حرف بزن!من که متوجه نمی شم.
- از رفتارش پیداست آدم با شخصیت و خوبیه.
- خب گیریم این طور باشه،که چی؟!
- دلم براش می سوزه.
- دلت بی جا می کنه!بی چاره دلت برای خودت و امثال خودت بسوزه.
با حرص وارد مدرسه شده و از نازنین جدا شدم. مش رجب،بابای مدرسه کنار پله ها ایستاده بود.
-سلام مش رجب،صبح بخیر.
- سلام بابا،صبح توام بخیر.
- قرار بود یه گلدون دیفن ببرید کلاس من،یادتون که نرفته؟
- نه دخترم،می برم.
وارد کلاس که شدم شاگردان به احترامم ایستادند و تا زمانی که نگفتم بفرمایید ننشستند. از آنها خواستم تا گلدان دیفن را مدل قرار دهند و نقاشی بکشند. آن گاه روی صندلی مخصوص آموزگار نشستم. صدای زنگ همراهم در کلاس پیچید. مامان بود و بابت صبحانه نخوردنم نگران،عین همیشه.
یکی از شاگردها پرسید:خانم می شه یه گلدون بزرگ بکشم بعد یه درخت توش نقاشی کنم؟
- نه عزیزم. در حال حاضر باید عین همین گلدون رو بکشی.
نمی دانم چرا زمانی را که هم سن این دختر بچه بودم،یادم آمد:
(زنگ نقاشی و موضوع آزاد بود. پایین صفحه را خاکستری و بالای آن را چند تا ابر در حال باریدن کشیدم و وسط صفحه یک درخت خشکیده ی کوچک . آموزگار نگاهی بی تفاوت به نقاشی ام کرد و گفت:می تونستی قشنگ تر بکشی!. گفتم:دلم می خواست یه بیابون با یه درخت بکشم،به نظرم قشنگه.
یک بار هم موضوع نقاشی،یک خانه و چند تا گل و خورشید بود.خانه و گلهایی که شاخه هایشان خمیده بود،کشیدم،اما خورشید نکشیدم.آموزگار پرسید:چرا خورشید نکشیدی؟جواب دادم: بلد نیستم. گفت: هر طور بلدی بکش! دوباره گفتم:بلد نیستم. و نمره ام کم شد.)
آسمان نقاشی هایم هیچ وقت خورشید نداشت.(راستی نکنه بلد نباشیم خورشید بکشم؟باید یک بار امتحان کنم!) با این تفکر ،لبخندی بی جان روی لبم نشست.
بعد از مدرسه به نازنین،گفتم:خیلی گرسنه ام. صبحونه ام نخوردم،از ناهار مدرسه هم خوشم نمیاد،بریم پیتزا بخوریم؟
- بریم. منم بامیه پلو دوست ندارم و ناهار نخوردم.
رستوران سر خیابان مدرسه قرار داشت،اما پیش از اینکه به آن جا برسیم دکتر مهر افروز سر راهمان سبز شد.
رو به نازنین گفتم: این مرتیکه بدجور رو اعصابم رژه می ره.
- سلام،منزل تشریف می برید؟
نازنین جواب داد:قصد داریم بریم خرید.
- اجازه می دید برسونمتون؟
گفتم:مزاحم شما نمی شیم.
- اگه افتخار بدید،خوشحال می شم.
به مرکز خرید که رسیدیم پیش از پیاده شدنم،دکتر مهر افروز گفت:خانم درخشان،از صبح منتظر تماس شما بودم.به این چهره زیبا و مهربون نمیاد قصد آزار کسی رو داشته باشه!
(چه قدر پر روئه!)جواب ندادم،تنها لبخندی زدم و خداحافظی کردم.
نازنین گفت:بریم ناهار بخوریم،بعد خرید کنیم.
- می دونی ساعت چنده؟دیگه باید عصرونه بخوریم. اشتهامم کور شد.
- با دیدن دکتر مهرافروز؟تو چه بی انصافی؟مردی به این جذابی،خوش تیپ و قیافه،قد بلند و چهار شانه،متشخص،تو دل برو،بازم بگم؟
- لطف کن،خفه شو!
- باشه خفه می شم،به شرطی که اخم هات رو باز کنی تا با آرامش بتونیم برای عروسی خواهر گلم،نسرین،لباس بخریم.
- چشم،امر دیگه ای نداری؟
- نه عزیزم،اخم هات رو هم باز کن!
با حرص شکلکی برایش دراوردم. مشغول خرید شدیم. ساعت هشت شب به خانه رسیدیم. دایی جهانگیر و زن دایی،خانه مان بودند. دایی،به تنهایی مقابل تلویزیون نشسته بود و اخبار گوش می داد. پدر مثل همیشه هنوز نیامده بود. آخر تا ساعت یازده شب؛ سه ساعت باقی بود و اگر پدر می آمد بی شک ساخت تمام برجهای تهران نیمه کاره می ماند.
زن دایی شهین در حالیکه برایمان چایی می ریخت،پرسید:بالاخره لباس خریدی؟
نازنین جواب داد:خریدم.تازه،یکتا هم خرید.
مادر نیز در حالی که برنج آّکش شده را داخل قابلمه می ریخت،گفت:مبارک باشه.نمی خوایید لباس هاتون رو نشونمون بدید؟
نازنین رفت و هر چهار دست لباس را آورد.
مامان مهری و زن دایی شهین نگاهی به لباس ها انداخته و با تاسف سری تکان دادند.
مادر پرسید:بلوز دامن سرمه ای و پیراهن مشکی ،مال یکتاست؟
نازنین جواب داد:بله مثل همیشه.
گفتم:رنگ لباس های من قشنگتره. آخه آبی و یاسی،شد رنگ؟نازنین جون،هیچ وقت خوش سلیقه نمی شی.
مادر گفت:برعکس!بد سلیقه تویی. حالا بپوشید ببینم چه طوره.
اول بلوز دامن سرمه ای را پوشیدم. بلوز ،آستین حلقه ای و یقه هفت بود.
زن دایی شهین با دیدن من نتوانست احساساتش را کنترل کند. مرا در آغوش کشید،بوسید و گفت:"الهی سفید بخت بشی دخترم. تو عروس بشی ،چی می شی!" و رو به مادر کرد و ادامه داد:مهری جون،اسپند دود کن رو بده براش اسپند دود کنم!
مادر لبخندی که رضایت چهره اش را نمایان تر می کرد زیر لب ذکری گفت و دورم فوت کرد،سپس ظرف اسپند را به زن دایی شهین داد.
نوبت پیراهن مشکی رسید. پیراهن تنگ و چسبانی که بلندی آن تا قوزک پا می رسید و در سمن راست چاکی تا بالای زانو داشت. یقه ی لباس با دو بند به پشت گردن وصل می شد و سر شانه نداشت و بالا تنه ی پشت از نزدیک کمر آغاز می شد.
نوبت نازنین بود که لباس هایش را بپوشد و مادر و زن دایی قربان صدقه اش بروند و برایش اسپند دود کنند.
در فرصتی که به دست آوردم به اتاقم رفتم و شماره ی دکتر افروز را گرفتم. او به سرعت جواب داد.
- سلام آقای دکتر،درخشان هستم.
- سلام خانم درخشان،دیگه داشتم ناامید می شدم.
- بد موقع مزاحم نشدم؟
- اول اینکه شما هیچ وقت مزاحم نیستید و دوم،خیلی خوشحالم کردی.
سپس مکثی کرد و ادامه داد:
- حالت بهتر شد؟
- حالم بد نبود؟!
- بعدازظهر،حس کردم حالت خوب نیست.
- اشتباه کردید. حالم خوب بود.
- خب بگذریم. از خودت بگو!
- اسمم،یکتا درخشانه.
- اسمت رو که می دونم،از چیزهایی بگو که نمی دونم.
ساکت شدم.(از تکرار مرگ آور آغاز دوستی ها بیزارم)
- الو،الو،چرا ساکت شدی؟!
- دیپلم انسانی ام. یک خواهر و برادر بزرگتر دارم. هر دو ازدواج کردند.بیست و چهار سالمه.
- حال من باید خودم رو معرفی کنم؟
- هر طور مایلید.
- یعنی نمی خوای در موردم چیزی بدونی؟!
- اگه مایل باشید بگید،می شنوم.
- کیارش مهرافروزم،تنها فرزند خانواده. پدر و مادرم دو سال پیش در سانحه ی رانندگی فوت شدند. همراه تنها عمه ام،چند تا خیابون بالاتر از خیابون شما،در خونه پدری سکونت داریم و بیست و هشت سالمه.
- مگه می شه؟!
- بله که می شه. به علت هوش سرشارم،شانزده سالگی دیپلم گرفتم.
(خندیدم)
او دامه داد:می تونم امیدوار باشم که فردا صبح تا مدرسه همراهیت کنم؟
- متاسفم !فردا مدرسه نمی رم.
- فراموش کرده بودم. روزهای فرد کار خاصی انجام می دی؟
- یک ماهه می رم کلاس کامپیوتر،بعدازظهرها همبه کتابخونه می رم.
- برای منظور خاصی کلاس کامپیوتر می ری؟
- فقط یادگیری.
- با این حساب اهل مطالعه هستی.
- عاشق خوندن رمان.
- عالیه!
واژه ی "عالیه" را چندین مرتبه در ذهنم مرور کردم. هرگز فردی در مقابل علاقه ام به رمان خوندن از این وازه استفاده نکرده بود!(یعنی از ته دل گفت عالیه!؟مگه می شه!به هر کی می گم عاشق رمانم،یا مسخره می کنه یا طوماری از نصیحت،تحویلم می ده.)پرسیدم:
- شما خوندن رمان را دوست دارید؟
- بدم نمی یاد،اما وقتش رو ندارم. می تونم فردا بعدازظهر ببینمت؟
- ساعت دوازده برای ناهار میام خونه و ساعت یک و نیم می رم کتابخونه.
- اگه ازت بخوام ناهار را با هم بخوریم،چه جوابی می دی؟
- باید چه جوابی بدم؟
- قبول کنی خوشحال می شم.
آدرس آموزشگاه کامپیوتر را به او دادم و قرار شد ساعت دوازده مقابل آموزشگاه منتظرم باشد. به سالن نزد بقیه بازگشتم و کنار نازنین نشستم. او آهسته پرسید:زنگ زدی؟
با تکان سر جواب مثبت دادم.
- اشتباه نمی کنی؟
- ازم نپرس،مغزم از کار افتاده.
مامان مهری و زن دایی شهین در مورد مجلس حنا بندان و عروسی نسرین صحبت می کردند. قرار بود یک هفته پیش از عروسی ،جشن حنابندان در منزل دایی جهانگیر برپا شود. تا جشن حنابندان، دو هفته باقی بود.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل اول قسمت2:

صبح روز بعد با اولین صدای زنگ ساعت بیدار شدم. رو تختی را مرتب کردم و به حمام رفتم. بعد مقابل آینه ایستادم . دوباره خط چشم،سایه،ریمل،رژ لب و رژگونه. بعد هم مانتو و شلوار و روسری سرمه ای رنگم را پوشیدم و از اتاق خارج شدم. برخلاف هر روز،صبحانه ی مفصلی خوردم و به آموزشگاه رفتم.
عقربه های ساعت با جان کندن خود را به عدد دوازده رساندند و من با شتاب از آموزشگاه خارج شدم.
مهر افر.ز کنار اتومبیلش ایستاده و چشم به درب آموزشگاه دوخته بود.(این آقای دکتر آتیشش زیادی تنده. مطمئنم زود به هدفم می رسم)
بلوزی به رنگ آبی آسمانی و شلواری سورمه ای رنگ پوشیده بود. مردی جذاب و خوش لباس!(به من چخ این هم یکی عین اون چند تا نامرد!)
- سلام خانم، خسته نباشید.
- سلام،ممنون.(احمق!چرا خشک برخورد می کنی؟وقتی شروع کردی باید درست رفتار کنی تا زودتر قائله ختم بشه.)
شیشه را پایین کشیده و چند نفس عمیق کشیدم تا بلکه حال خرابم،بهبود یابد.
او اتومبیل را به حرکت درآورد و گفت:هوا سرده،سرما می خوری!
به ناچار در سکوت شیشه را بالا کشیدم.
- حالت خوب نیست؟
به سمت او چرخیدم،به در اتومبیل تکیه دادم و همراه با لبخندی زیبا،جواب دادم:خوبه خوبم.
- حالا کجا بریم؟
- قرار بود بریم ناهار بخوریم.
- انتخاب رستوران با من؟
- بله.
به اولین دور برگردون که رسید خیابان را دور زد. نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:امروز خوشگلتر شدی.
(چاپلوس پر رو!)باز هم نگاهم کرد. به اجبار لبخند زدم.
- دیروز خرید کردید؟
- چیزهایی که احتیاج داشتیم خریدیم.
- نازنین خانم هر روز مدرسه می ره؟
- بله،اون معلم کلاس دومه.
- شما برای چی یک روز در میون می ری؟
- چون نقاشی تدریس می کنم،سه روز در هفته کفایت می کنه.
- دوست داری شاغل باشی؟
سه سال پیش زمانی که می خواستم از بیمارستان مرخص شوم،همین سوال را دکتر بهبودی پرسیده بود:دخترم دوست داری شاغل باشی؟
خودم را روی صندلی جا به جا کردم. در اتاق دکتر بهبودی و مقابل او همیشه احساس آرامش می کردم. با صدایی شل و بی حال که از تاثیر داروهای آرام بخش چنین شده بود،جواب دادم:نمی دونم!
دکتر لبخندی پدرانه تحویل داد(راستی لبخند پدرانه، آن شکلی بود؟!)و گفت:اگر عقیده من را بخوای می گم بری سرکار بهتره،چون با سرگرم شدن،فکر و خیال بی خود سراغت نمیاد و به آرامش می رسی.
"آرامش" چه واژه ی قشنگی!اما به راستی آرامش به چه معنی بود؟ حتما معنی قشنگی داشت!
با صدای مهرافروز،خودم را جمع و جور کردم.
- حواست به منه؟!
- کار کردن باعث می شه وقتم پر بشه.
- اگه روزی وقتت پر باشه،سرکار نمی ری؟
- فکر می کنم نرم.
- یعنی وقتی ازدواج کنی،سر کار نمی ری؟
- قصد ندارم ازدواج کنم.
قهقهه ای سر داد و گفت:مگه می شه دختری با این همه ظرافت و زیبایی ازدواج نکنه؟
با لحنی جدی و عصبی گفتم:از این بحث،هیچ خوشم نمیاد.
ناباورانه نگاهم کرد و گفت:"چشم،سکوت می کنم." اما تعجب در نگاه و حرکاتش ،موج می زد.
پس از ناهار هر چه اصرار کرد بیشتر کنارش بمانم،نپذیرفتم و به خانه برگشتم.
صبح روز بعد پیش از ترک خانه،مادر گفت:امروز بچه ها میان،سعی کن زود برگردی.
گونه اش را بوسیدم و گفتم:چشم،بعد از مدرسه یک راست بر می گردم خونه.
مادر که شاد از بوسه ام بود، گفت:کاش صبحونه می خوردی!
- گرسنه نیستم.
قبل از اینکه به ایستگاه تاکسی برسم صدایی آشنا مرا از رفتن بازداشت.
- خانم درخشان!
به سمت صدا برگشتم.(بازم این!) حرصم گرفته بود،اما سکوت کردم.
- سلام،حالت خوبه؟
تلاش کردم لحنم عاری از خشم باشد.
- سلام ،خوبم و اگه اجازه بدید باید مرخص بشم،چون دیرم شده.
- پس بنده این جا،چی کاره ام؟
- منظورتون رو نمی فهمم.
- اومدم که شما برسونم.
- ممنون،اما نازنین توی ایستگاه منتظرمه.
- نازنین خانمم می رسونیم.
- می شه خواهش...
جمله ام را ناتمام گذاشت و ادامه داد:من خواهش می کنم سوار بشید.
نمی دانم چرا سکوت کردم و سوار شدم.
- به چه علت وقتی از هم جدا شدیم تلفنت را خاموش کردی؟
خودم را به نادانی زدم و گفتم:وا!مگه تلفنم خاموشه؟!
سپس دستم را داخل کیفم بردم و تلفن را خارج کردم،گفتم:حق با توئه. شاید عصر که خوابیدم تلفن زنگ زده و منم خواب آلود بودم و متوجه نشدم و تلفنم را خاموش کردم.
آن را روشن کردم. با نگاهش توی دلم را خالی کرد،زیرا بهم فهماند هرگز چنین دروغهایی را باور نخواهد کرد و باید معقولانه تر برخورد کنم.
- تماس گرفتم ببینم رسیدی،اما تا همین حالا،تلفنت خاموش بود.
با رسیدن به ایستگاه و سوار شدن نازنین دیگر در مورد خاموشی تلفن صحبت نکرد و تقریبا تا رسیدن به مدرسه سکوتی تفتیش گر،فضای داخل اتومبیل را احاطه کرده بود.
مقابل مدرسه،مهرافروز گفت:بعد از ظهر منتظرم باش.
- نمی تونم. مهمون داریم. باید زود برگردم.
- دیگه تلفنت را خاموش نکن،باهات تماس می گیرم.
در اتومبیل را بستم و با گفتن خداحافظ به سمت مدرسه رفتم.
- یکتا...
متعجب و ناراضی به سمتش برگشتم.
- ببخشید،خانم درخشان مطمئن باشم تلفن را خاموش نمی کنی؟
- خاموش نمی کنم ،خدانگهدار.
با شتاب وارد مدرسه شدم. کمی دیر رسیده بودیم و باید با عجله سر کلاس حاضر می شدیم.
زنگ تفریح نازنین با نگرانی پرسید:یکتا خوبی؟
- خوبم!
- رنگت پریده،سرحال نیستی!
- دیشب خوب نخوابیدم.
- دوباره بی خواب شدی؟
- دیشب تا اذان صبح بیدار بودم.
- برات نگرانم!نمی شه صرفنظر کنی؟
- حالا دیگه نه،باید تمومش کنم!
- اگه دوباره حالت بد بشه؟
- نترس،چیزیم نمی شه.
- راستی دیروز ناهار با هم بودید. چه طور بود؟هر چی می خواستم باهات تماس بگیرم نشد، آخه خانواده ی پدرام خونمون بودند.
- هیچی،ناهار رو با هم خوردیم بعدم هر چی اصرار کرد بیشتر با هم باشیم،نپذیرفتم رفتم خونه.
- دعواتون شد؟
- نه.
- آخه صبح پکر بود.
- از دیروز عصر تفن همراهم را خاموش کردم. حوصله نداشتم.
- بعدازظهر میاد دنبالت؟
- باید زود برم خونه،داریوش و دنیا میان.
کمی این پا و اون پا کرد و گفت:نمی خوای بری پیش دکتر بهبودی؟
متفکرانه نگاهش کردم:شاید رفتم
خوشحال شد:آره بهتره بری.
ساعت غذا خوردن در سالن غذاخوری بودیم که او تلفن زد. در حین صحبت به عمد تلفن را قطع کردم و دیگر جوابش را ندادم.
به خانه که رسیدم سر و صدای دریا و ارشیا،تمام خانه را پر کرده بود. با دیدنم شادمان به سویم دویدند،هر دو را در آغوش کشیدم و بوسیدم. رویا و دنیا در آشپزخانه بودند،به دیدنشان رفتم.
- سلام بر مادر مهربون،خواهر و خانم برادر گلم،خسته نباشید.
رویا صورتم را بوسید و گفت:سلام بر خواهر شوهر بلبل زبونم،تو هم خسته نباشی.
دنیا نیز با محبتی خواهرانه،در آغوشم کشید. اما مادر گفت:چرا رنگت پریده؟حتما بازم ناهار نخوردی!
آن دو نیز در چهره ام دقیق شدند. باید از زیر فشار نگاهشان می گریختم. در حالی که می خندیدم،گفتم:"ناهار خوردم و رنگمم پریده نیست." بعد با شتاب به سمت اتاقم رفتم. داخل راهرو با داریوش برخورد کردم.
- سلام،خواهر کوچیکه. دیگه یادی از ما نمی کنی؟
- سلام داریوش جون،من که همیشه به یاد شما هستم.
حتی حوصله ی صحبت با داریوش رانداشتم و به بهانه ای به اتاقم پناه بردم.
رویا دختر نازنینی بود و به علت تک فرزند بودن رابطه ای بسیار صمیمی با دنیا داشت و البته همسری مهربان برای داریوش و مادری با محبت برای ارشیا بود.
پس از تعویض لباس روی تخت دراز کشیدم و به سقف سیاه،چشم دوختم.چه قدر لجبازی کردم تا حاضر شدند سقف اتاقم را سیاه رنگ کنند(گاهی اوقات وقتی به سقف خیره می شم فکر می کنم دو،سه تا ستاره توی اون همه سیاهی وجود داره. اما مدتیه فقط سیاهی می بینم.)
زنگ تلفنم به صدا درآمد. می دانستم مهرافروز است و باید جواب می دادم.
- سلام آقای مهرافروز.
- سلام خانم،حال شما خوبه؟
با لحنی تمسخرآمیز این جمله را بیان کرد و من هم به تلافی جواب دادم:از لطف شما بد نیستم. امیدوارم حال شما هم خوب باشه.
صدای خنده اش بلند شد:یه وقت کم نیاری؟
- اطمینان داشته باشید کم نمیارم.
- ظهر چرا تلفن قطع شد و دیگه تماس برقرار نشد؟
- شاید چون توی سالن غذاخوری بودیم،آنتن نمی داده.
- که این طور!فردا ناهار رو با هم بخوریم؟
محکم جواب دادم:نه
- برای چی؟
- برای این که نه.
- برای این که نه، علت نشد.
- آقای دکتر،ما مهمون داریم و من نمی تونم زیاد صحبت کنم.
- معذرت می خوام،اما باید قول بدی فردا با هم باشی. البته همراه نازنین خانم،قول می دی؟
- به چه مناسبت؟
- خب،دلم برات تنگ شده، می خوام ببینمت.
- شما که امروز اول صبح سر راهم سبز شدید.(این جمله را با دلخوری و کنایه بیان کردم)
- برای چی طعنه می زنی؟!
- دیگه باید خداحافظی کنم.
- فردا عصر،منتظرم باش.


* * * * *

انگار خوابم برده بود. با سر و صدای دریا و ارشیا چشم باز کردم. هر دو کنار تخت ایستاده بودند و یک صدا می گفتند:مامان جون می گه خواب بسه،پاشو بیا پیش ما.
از نحوه ی بیان و انگشتی که در هوا تکان می دادند،خنده ام گرفت. هر دو را بوسیدم و همراهشان رفتم.
مازیار،تازه از راه رسیده بود و دریا با مشاهده ی او،دوان دوان خود را در آغوشش انداخت و با شیرین زبانی گفت:بابایی،خیلی دلم برات تنگ شده بود. خسته نباشی. کاش بزرگ بودم و می تونستم کمکت کنم تا بابای خوبم این قدر خسته نشه!
(ای دریای چاپلوس !اما خوش به حالش،چه راحت رفت تو بغل باباش!حتما خیلی لذت داره!)
دنیا،فنجان چایی را مقابلم گذاشت و پرسید:برای عروسی نسرین لباس خریدی؟
- با نازنین رفتیم خریدیم.
رویا در حال نوشیدن چایی گفت:بیار ببینیم.

* * * * *

روز بعد مهرافروز در کنار جوانی خوش قیافه،انتظارمان را می کشید. پس از تعارفات معمول،او ، دوستش را این گونه معرفی کرد:
- ایشون آقا نیمای گله. یه پسر مهربون و آقا که علاقه مند بود با نازنین خانم،آشنا بشه.
جوانی که نیما معرفی شده بود با لبخندی هدفمند به سمت ما چرخید.مهرافروز هول و دستپاچه شد.
- یکتا خوبی؟
- خوبم.
نازنین خندید:من نازنینم.
لبخندی نشانگر رضایت،چهره ی نیما را زیباتر کرد. به پیشنهاد مهرافروز رفتیم پارک. داخل پارک،نیما و نازنین با فاصله و جلوتر قدم برمی داشتند.مهرافروز هم شانه به شانه ام قدم برمی داشت.
- تا حالا تجربه دوستی داشتی؟
نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداختم.(آقای پررو بهت نمیاد ساده باشی،آخه کدوم دختر اونم تو این زمونه با بیست و چهار سال سن بدون تجربه ی دوستیه که من دومیش باشم!)
جوابی که ندادم،گفت:می دونی نگاهت در هر حالتی خواستنیه؟
لبخند زدم. از آن لبخندهایی که دل هر مردی را اسیر می کرد.
- اجازه دارم با اسم کوچیک صدات کنم؟
- هر طور مایلی.
- و بعد از این "شما" جاش رو با "تو" عوض کنه و این طور رسمی برخورد نکنیم؟
- بازم هر طور دوست داری.
- یکتا...
بهت زده نگاهش کردم.(چرا لحن صدایش یه طوری بود!)
- این طوری نگاه نکن،خودت اجازه دادی یکتا صدات کنم!
با تکان سر،حرفش را تایید کردم.
- یادت میاد حدود یک سال پیش همراه یکی از اولیای مدرسه شاگردی زخمی را به بیمارستان آوردید؟
- یه چیزایی یادم میاد.
- اون روز وقتی فهمیدم مدرسه ات کجاست،خیلی خوشحال شدم و بدون اینکه متوجه بشم،قلبم اسیرت شد. تو چی؟
- همه ی حواسم پیش شاگرد زخمی بود،متوجه شما نشدم.(ای دروغگو،تو همون نگاه اول گفتی؛عجب پسر خوشگلی!)
- یادمه بیشتر از اون بچه ترسیده بودی. وقتی می خواستند بهش سرم وصل کنند از ترس،اتاق را ترک کردی.
سپس با لبخند ادامه داد:از آمپول می ترسی؟
- خیلی می ترسم!
با صدای بلند خندید . اخم کرده و گفتم:خنده نداره!
- عزیزم اخم نکن!باشه دیگه نمی خندم.
- یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم.
باز هم خندید و برای تغییر جو بوجود آمده،پرسید:چی می خوری بگیرم؟
- بستنی.
- توی این سرما؟!
- توی سرما بستنی خوردن کیف داره.
- باشه هر طور تو بخوای.
برای همه بستنی خرید. نیما و نازنین چنان غرق صحبت بودند که حتی بابت بستنی تشکر نکردند.
او گفت:اگه می دونستم این دو تا را زودتر با هم آشنا می کردم.
با لذتی خاص،بستنی می خوردم و به آن دو که جلوتر از ما قدم می زدند،نگاه می کردم.
- یکتا!
- بله؟
- بی انصاف،با این صدای قشنگ حتی یه بارم به اسم صدام نکردی.
- اشتباه می کنی!
- منظورم دکتر مهرافروز نبود،اسم کوچکم بود.
- چه فرقی می کنه؟
- باعث صمیمیت بیشتر می شه.
با لبخند گفتم:باشه،کیارش!(کی از دست این دیوونه راحت می شم؟)
او با نگاه و لبخند تشکر کرد.
در همان لحظه به علت خیس بودن زمین از تاثیر باران،لیز خوردم و از ترس جیغ کشیدم.اگر مهرافروز اقدام نمی کرد به جای این که در آغوش او باشم،پخش زمین می شدم.با صدای جیغم،؛نیما و نازنین به عقب نگاه کردند و هر دو لبخند زدند.به سرعت از مهرافروز فاصله گرفتم.
- طوریت نشد،خوبی؟
- خوبم.
نیما و نازنین هم چنان قدم می زدند،اما ما روی نیمکت نشستیم. مهرافروز طوری نشسته بود که صورتم در زاویه دید مستقیمش باشد.لحظه ای چشم از من بر نمی داشت.
- یکتا،هدفت از دوستی چیه؟!
- هدف شما چیه؟(نکنه دستم براش رو شده باشه!)
- من،شما نیستم. سوال خودمم جای جواب،تحویلم نده!
- اول تو بگو کیارش!
- می میرم برای کیارش گفتنت.
مکثی کرد و ادامه داد:هدفم ازدواجه.
(ای کاش بابک این حرف رو بهم می زد!)
- چه قدر هوا سرد شد!
- هوا سرد نشد؛چون نشستیم سرما را بیشتر حس می کنیم. می خوای چایی بگیرم؟
- خوبم،گرمم می شه.
او رفت و دو پسر جوانی که چند نیمکت بالاتر از نیمکت ما نشسته بودند به سمتم آمدند تا شماره بدهند. هر دو خوش قیافه بودند.آن قدر معطل کردم تا مهرافروز مرا در حین گرفتن شماره ببیند. دو پسر جوان با شتاب دور شدند و او با چهره ای گرفته،کنارم نشست.


امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل اول قسمت3:

- دستت درد نکنه.
- نوش جان.(صدایش غمگین بود)
- یکتا می خام ازت تقاضایی کنم.
با نگاه نشان دادم که آماده ی شنیدن هستم.
- ببین من مدتهاست تو رو زیر نظر دارم،می شناسمت و دوستت دارم. اگه موافق باشی میام خواستگاری و در مدتی که نامزد هستیم تو هم منو می شناسی.
- شنیده بودم آقایون زرنگ تشریف دارند ،اما فکر نمی کردم تا این حد زرنگ باشند!
- پیشنهادم خوب نبود؟!
- خوب؟از بدم ،بدتر بود.
با شیطنت و بدجنسی گفت:"همسری مهربون،خوش تیپ،خوش قیافه،زن دوست و خلاصه همه چیز تموم،بهتر از من گیرت نمیاد ها!"
خندیدم. از آن خنده های کذایی و مستانه،"خودخواه!"
- این طوری نخند!پس جوابت مثبته؟
- گفتم جوابم مثبته؟!انگار دچار توهم شدی؟آقای زرنگ،اگه بعد از شناخت متوجه شدم نمی تونم باهات زندگی کنم،تکلیف چیه؟
- بعد از شناخت،برای زندگی باهام،لحظه شماری می کنی.
- اعتماد به نفس کاذبم که داری.
- نظرت چیه،عمه را بفرستم؟
محکم و قاطع جواب دادم:"نه خیر."
- برای چی نه خیر؟!
- به همون دلیلی که گفتم . بعدشم،قصد ازدواج ندارم.
- قصد ازدواج ندارم که نشد حرف،یا از من خوشت نمی یاد یا شخص دیگه ای را دوست داری!
(کاش می تونستم بگم سهمم از عشق،یه عشق نفرین شده است!)
- یکتا جوابمو ندادی.
- ببین کیارش،من قصد ازدواج ندارم و دوستم ندارم در این مورد توضیح بدم.
- حدسم درست بود،کس دیگه ای را دوست داری؟
عصبانی شدم و با غیظ بلند شدم. پایم را محکم به زمین کوبیدم و با چهره ای برافروخته گفتم:"بهت مربوط نیست. اصلا به چه جراتی باهام بحث می کنی؟"
در حالی که گیج و حیران،نگاهم می کرد گفت:"من که حرف بدی نزدم!"
- دیگه نمی خوام صداتو بشنوم. می خوام برگردم.
در راه برگشت،نازنین متوجه حال خرابم شد،اما می دانست در این مواقع باید سکوت کند. تا آخر شب چندین پیامک از مهرافروز داشتم،اما بی جواب.
روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف سیاه رنگ ،نگاه می کردم. ضربه ای به در اتاق اصابت کرد،بعد مادر وارد شد و لب تخت نشست.
- برای چی شام نخوردی؟
- عصر با نازنین به چیزایی خورده بودم،سیرم.
- اتفاقی افتاده؟
- نیم خیز شدم،به آرنج دستم تکیه دادم :"چه طور؟"
- چند روزه حالت خوب نیست،رنگ پریده ای،حوصله نداری و دوباره کم حرف شدی.
(مادرها چه نازنین و چه بدبخت هستند!)مادر،پنهانی اشکش را پاک کرد. فکر می کرد متوجه اشکهایش نشدم.
- مامان خوبم،حالم خوبه،نگران نباش!
گونه ام را بوسید و دستی روی موهای بلندم کشید"بیشتر مواظف خودت باش!"


* * * * *

روز بعد وقتی به ایستگاه تاکسی رسیدم،مهرافروز را منتظر خود دیدم. بی آنکه اهمیت بدهم راهم را کج کردم و از مقابلش گذشتم.
- یکتا!
باز هم اهمیت ندادم و قدمهایم را تندتر کردم.این بار صدایش را درست پشت سر شنیدم:
- یکتا!...یکتا،صبر کن!باهات کار دارم.
وقتی دید اهمیت نمی دهم،دستم را گرفت و گفت:صبر کن!
- من با شما کاری ندارم.
- یکتا،این چه برخوردیه؟!
- آقا،دست از سرم بردار !
- نباید بدونم جرمم چیه؟
به او خیره شدم. شراره های انتقام در چشمانم شعله ور بودند.
- یکتا،خواهش می کنم!حتی برای محکومی که مرتکب بزرگترین جنایت شده با دلیل،حکم صادر می کنند. نباید بدونم به چه جرمی محکوم شدم؟
بیا سوار شو تا مدرسه با هم صحبت کنیم.
رو برگرداندم.
- خواهش کردم!می خوام باهات صحبت کنم.
- صحبتی باهات ندارم.
- یکتا،وسط خیابون زشته،بیا بریم.
- منتظر نازنینم.
- منتظر نباش با نیما رفت.
می دانستم قرار است با نیما برود. سرانجام با اصرار او ،همراهش رفتم.
- چه خطایی ازم سر زد که از دیروز عصر از شنیدن صدای قشنگت محروم شد؟
- همراهتون نیومدن که جواب سوالهاتون رو بدم.
- اِ، بازم که شدم شما!
- آقای مهرافروز،نگه دارید!پیاده می شم.
- نباید سوال کنم؟چشم دیگه سوال نمی کنم.
- نمی شه تندتر برید؟دیرم می شه.
- چشم!تندتر می رم. بعدازظهر همدیگر را می بینیم؟
- فکر نکنم.
- برنامه ی خاصی داری؟
- نه خیر.
- پس همدیگر را می بینیم.
جواب ندادم.
- منتظرم باش،باشه؟
- باشه.
زنگ تفریح نازنین پرسید:"کیارش رو دیدی؟"
- دیدم.
- اگه بپرسم دیروز برای چی عصبانی شدی،دعوام نمی کنی؟
- دکتر سرخوشِ شما می گه،می خوام بیام خواستگاری.
- این که خوبه!
با لحنی تاسف بار،جواب دادم:"تو دیگه چرا این حرفو می زنی!هر کی ندونه تو که می دونی."
- می خوای باهاش چی کار کنی؟تمومش می کنی یا ادامه می دی؟
- نمی دونم،اما دلم می خواد بیشتر لذت ببرم.
- یکتا،بگذر!خودتم آسیب می بینی .دیدی این یه سال حالت چه خوب بود.
بی حوصله و کلافه جواب دادم:"باشه،باشه،یه کاریش می کنم.
- یه کاریش می کنم،یعنی خفه شو. باشه هر کایر دوست داری بکن. فقط یادت نره همیشه سنگ صبورتم.
- یادم نمیره،مگه جز تو کسی رو دارم؟
- بعد از مدرسه با نیما قرار دارم،می خوای با ما بیای؟
- کیارش میاد دنبالم.
- راستی کی میره مطب؟
- ساعت پنج و شش می ره.


* * * * *

بعد از مدرسه،نیما و مهرافروز منتظرمان بودند.
داخل اتومبیل،مهرافروز پرسید:بریم ناهار بخوریم؟
- ناهار؟!
- آره ناهار بخوریم.
- مگه ناهار نخوردی؟
- خوردم،شاید تو نخورده باشی.
- مدرسه ناهار میخورم. البته به جز روزهایی که غذاشو دوست ندارم.
- امروز ناهار چی بود؟
- زرشک پلو با مرغ.
- دوست داشتی؟
- بله،دوست داشتم.
- پس میریم کافی شاپ،چطوره؟
- بد نیست.
- بد نیست،یعنی جای دیگه ای بریم؟
- نه،کافی شاپ خوبه.
- یکتا،برای چی دانشگاه نرفتی؟!
زمانی که باید برای کنکور درس می خواندم،ذهنم پر بود از بابک. کلمه به کلمه ی کتابهای درسی را باباک،می خواندم. داشتن بابک مساوی بود با داشتن بهشت. آن روز با وسواس،لباس پوشیدم و با لبخندی شوق آلود از مادر خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم. داخل تاکسی،افکاری شیرین و دلچسب تا رسیدن به مقصد همراهی ام کردند.همیشه این طور بود. ملاقات با او،شادی بخش ترین و شگفت انگیزترین ملاقاتها بود. به خصوص آن مرتبه،زیرا ده روز از آخرین دیدارمان می گذشت.مقابل کافی شاپ از تاکسی پیاده شدم.دستی به موهایم کشیدم و داخل شدم. نگاهم بی اختیار شاید هم بر حسب عادت به سمت چپ پیچید. درست مثل همیشه،هنوز نیامده بود.(کاش زودتر بیاد،دلم براش یه ذره شده!)ناگهان اضطرابی ناشناخته وجودم را به اسارت کشید. در این یکسال ،هر روز همدیگر را دیده بودیم به استثنای دو ماه آخر اگر یک روز مرا نمی دید،بی تاب می شد و شکایت میکرد(چی شده که ده روزه دست به سرم می کنه؟!!!)
- حواست کجاست؟
طنین صدایش گوشهایم را نوازش داد. حتی گوشهایم،دلتنگ بودند.
- سلام،کی اومدی؟متوجه نشدم!(خیره به چهره ی زیبایش صحبت می کردم.)
- چیزی سفارش دادی؟
- منتظر تو بودم.(چرا اینطوری نگام می کنه؟انگار نمی شناسم!)این ده روز کجا بودی؟
- قرار بود جایی باشم؟
جواب کوتاه،سرد و آزاردهنده اش،تلنگری به اضطراب ناشناخته ام بود. به روی خودم نیاوردم و لبخند زدم.
- دلم برات تنگ شده بود. تلفنم نمی زدی!
نگاهش در رستوران چرخید و روی میز روبرویی که دو دختر جوان که مقابلم نشسته بود،بابک نبود!سرم پایین افتاد. احساس خفگی می کردم.نگاهم در چشمهایم شناور شد(نباید گریه کنم)
زیرچشمی نگاهم کردم.حرکات دستهایش که در مسیر فنجان نسکافه و بشقاب کیک در رفت و آمد بودند،نوعی تشویش و دلهره به من منتقل می کردند.(باید عادی باشم. چیزی نشده که،شاید از موضوعی ناراحته که هیچ ربطی بهم نداره)
چند بار پلک زدم و بعد سرم را بلند کردم،بهش لبخند زدم اما نگاه و لبخند مرا ندید! و فقط گفت:"این ده روز خوب فکر کردم. دیگه باید تموم بشه."
- چی تموم بشه؟!
- باید راهمون از هم جدا بشه. مسیری که باهات طی کردم،خیلی طولانی بود.
دستم همراه فنجان در هوا و نگاه متعجبم به او،ثابت ماند.
- متوجه شدی؟
چند بار سرم را تکان دادم.
- موضوع پیچیده ای نیست،باید متوجه بشی. دو هفته از تاریخ انقضای علاقه ام به تو ،گذشته.
- بابک،حالت خوبه؟می فهمی چی می گی؟
- خوب می فهمم.
- پس من چی؟!
- برو پی زندگیت.
- دوستت دارم.
- اما من دوستت ندارم.
- سنگدل!بیرحم!
صدایم پر از بغض بود و اشکم اجازه ی ریزش می خواست.
- برو خدا رو شکر کن!اون قدر مرام دارم که در آن واحد با چند تا دختر دوست نباشم.
از رستوران که خارج شدم همه جا تاریک بود. یه شب طولانی و باورنکردنی . ذره ذره ی وجودم،اشک می ریختند. مغزم از این همه فشار می خواست منفجر شود و پاهایم تحمل وزنم را نداشت. پریشان و سرگردان،کنار خیابان قدم برمی داشتم.آرزو می کردم یک راننده مرا از شر این زندگی،خلاص کند. از پشت سر ،صدای بوق ممتد اتومبیلی و پس از آن ناسزای راننده اش را شنیدم،اما از رفتن به پیاده رو امتناع کردم. به خانه برگشتم،مادر با نگرانی نگاهم کرد.
- یکتا،حالت خوب نیست،اتفاقی افتاده؟!
- فقط خسته ام.
- حال نازنین،خوب بود؟دایی اینا نیومدن؟
در حالی که به سمت اتاقم می رفتم،جواب دادم:"تا من اون جا بودم،نیومده بودند. برای شام،بیدارم نکن!"
- حالا چه وقت خوابه؟!
به جای جواب،در اتاق را بستم و عین جنازه روی تخت افتادم.(همیشه سهمم از هیچی،هیچیش بود. به کجای دنیا بر می خوره اگه از هیچی،چیزی نصیبم بشه؟)
روز بعد نازنین به دیدنم آمد.
- این چه قیافه ایه!عمه دیشب تلفن زد،نگرانت بود. دیروز،بابک رو دیدی؟
چند قطره اشک،پی در پی از گوشه چشمم پایین آمد.
نازنین با چهره ای گرفته،لب تخت کنارم نشست و پرسید:"چی شده؟!"
- بابک گفت،دوستم نداره. گفت،خسته شده. گفت...گفت،باید برم به جهنم.(و صدای هق هق گریه ام بلند شد)
او سرم را در آغوش گرفت و گفت:"آروم باش!اگه عمه صداتو بشنوه،توضیح می خواد."
چه تقاضای نا به جایی!قلبم شکسته بود،دلم آتیش گرفته بود،چه طور می توانستم آرام باشم؟!
- شاید خواسته باهات شوخی کنه. پاشو بهش تلفن بزن!
سرم را از روی سینه اش،برداشتم و با شوق نگاهش کردم.بعد در عین دیوانه ها چند بار بوسیدمش و گفتم:نازنین جونم،اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم!"
خودم را به سمت پاتختی کشیدم و گوشی را برداشتم. وقتی صدای بابک توی گوشی تلفن پیچید تمام بدنمپذیرای گرمای مطبوعی شد و نگاه امیدبخش نازنین،انرژی ام را افزایش داد.
- سلام بابک جان.
چند ثانیه هیچ صدایی نیامد به طوری که حس کردم ارتباط قطع شده است.
- بابک!بابک صدامو می شنوی؟
- می شنوم،بدون اینکه بخوام بشنوم.
- بابک!!
- آنقدر بابک ،بابک نکن!همه چیز تموم شده.
- برای من،نه...
- باید تموم بشه،چون برای من تموم شده. دیگه مزاحم نشو!
مکالمه،قطع شد و چشمهای من هم دریا.
نازنین با لحنی نگران،ناراحت و متفکرانه،گفت:"بابک که پسر خوبی بود!"
تا یک هفته،تلفن می زدم و او هر چه دلش می خواست،نثارم می کرد.
ضربه ی هولناکی بود و خارج از حد توانم،بیمار شدم. دو هفته اسیر رختخواب،کابوس،تب و هذیان گویی بودم. طفلک مامان مهری!از شدت نگرانی،مدام اشک می ریخت.
شنیدم دکتر،گفت::"یه ضربه ی شدید عاطفی باعث..."
مامان مهری جواب داد:"آخه اتفاقی نیفتاره!"
مامان جون برای دیدن دوستش خاله گوهر،که از یک خواهر برایش عزیزتر بود به مشهد رفته بود.یک هفته از بیماری ام می گذشت که از پریشانی لحن کلام مامان مهری متوجه بیماری ام شد و روز بعد به تهران برگشت.
- مهری،این بچه چه قدر ضعیف شده!چرا زودتر خبرم نکردی؟
- شما تازه رفته بودی،درست نبود.
مامان جون با حالتی کلافه گفت:"چی درست نبود؟بچه ام یه هفته است افتاده تو رختخواب و من خبر نداشتم."
از آن روز مامان جون یک لحظه تنهایم نگذاشت. او اقیانوسی از مهربانی و عطوفت بود.
- مامان جون!
- جون دلم!
- کمکم می کنی عصر بریم قدم بزنیم؟
- بهتر نیست صبر کنی تا بیشتر جون بگیری؟
- حوصله ام سررفته.
- ببرمت خونه ی خودم؟
او لب تخت نشسته بود. بلند شدم و دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم:"بهتر از این نمیشه" بعد او را بوسیدم و ادامه دادم:"نازنین هم ببریم؟"
- اگه دلت بخواد،می بریم.
حدود یک ماه همراه نازنین،خانه ی مامان جون بودیم.
مامان جون از من پرسید:"یکتا،رختخواب پهن کنم تو ایوون استراحت کنی؟"
با شادی دستهایم را به هم کوبیدم و گفتم:"عالیه!"
نازنین و مامان جون،فرشی داخل ایوان پهن کردند. هر روز عصر هوا که خنک می شد تا صبح روز بعد،اتاق نشیمن و خوابمان،ایوان بود. چه لذتی داشت!عطر گل یاس و بوی خاک و سبزه ی آب پاشی شده. باغچه ی بزرگ پر از درخت و گل و گلدانهای بزرگ که دورتا دور حوض وسط حیاط،چیده شده بودند. چه خانه ی قشنگی بود!
مامان جون مطابق معمول هر روز،باغچه را آب می دادد. نازنین،کنارم نشسته بود،گفت:"امسال،کنکور بی کنکور."
با نگاهی سرد و بیروح،به او خیره شدم.
- یکتا،خیلی کم حرف شدی!
باز هم جوابم ،تنها نگاه بود.
- کم حرف و غمگین!
- چه خوب که مامان جون رو داریم!
متحیر و پریشان،نگاهم کرد.
مامان جون،شیر آب را بست و به سمت پله هایی که وارد ایوان می شدند،آمد و گفت:"نازنین،کیف پول منو بیار!"
- جایی می رید؟
- می رم تا سر خیابون و بر می گردم.
به محض خروج مامان جون،زدم زیر گریه.
طفلک نازنین،پرسید:یکتا،برای چی گریه می کنی؟آخه چی شده؟جاییت درد می کنه؟!
با صدای بلند گریه می کردم،زجه های تنهایی،حسرت و درماندگی!قبل از اینکه مامان جون برگردد،آرام شدم. باید آرام می شدم.
مامان جون رو به من کرد و پرسید:" یکتا،چرا چشمت قرمزه مادر؟!"
- توی چشمم،گرد و خاک رفته.
با نگاهی ناباورانه کنارم نشست تا بستنی که خریده بود،بخوریم.

مهرافروز،لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت:"یکتا،حواست کجاست؟!"
- همین جا.
- جواب سوالم این قدر سخت بود؟!
- علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم.
- برای چی؟!کندذهن که نبودی،چون بهت نمیاد!
- اوایل دوست داشتم ادبیات بخونم،اما بعد حس کردم علاقه ای به درس خوندن ندارم.
- با این حساب،تنبل تشریف داری،هلو برو تو گلو،درسته؟
- یه همچین چیزهایی. تو چرا پزشک شدی؟
- از بچگی علاقه داشتم.
داخل کافی شاپ شلوغ نبود. انتهای سالن،گوشه ی دنجی نشستیم و من سفارش سوپر ویتامینه دادم،او نیز پیروی کرد.
- یکتا،چرا مانتو رنگ روشن نمی پوشی؟
- نمی دونم چرا همه به رنگ لباسم توجه دارند.
- کیا توجه دارند؟
- خانواده،فامیل،آشنا و هر کسی که منو می بینه.
- یه دختری مثل تو خوشگل و خوش اندام بهتر نیست لباس روشن بپوشه؟می دونی اونجوری چه قدر خوشگل تر می شی؟
- حالا شم،خوشگلم.
- در این که شکی نیست،اما یه بار،امتحان کن!
- کیارش،دوست ندارم در این مورد،صحبت کنم.
- چشم،عزیزم!
کمی مکث کرد و ادامه داد:"واقعاً تکی!"
نحوه ی صحبت کردنش،مرا به خنده واداشت. در حال خندیدن،نگاهم به پسر جوانی که دقایقی پیش،میز مقابل را اشغال کرده بود،افتاد. نگاه او،منظور خاصی داشت. من نیز با نگاه جوابش را دادم.
مهرافروز،کلافه شد. نگاهی با خشم به پسرجوان انداخت،بلند شدو با لحن عصبی،گفت:"یکتا،پاشو بریم!"
- آب می خوام.
- آب،باشه برای بعد.
دستم را گرفت و دنبال خود کشید. به سختی خودش را کنترل می کرد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل دوم:

روز حنابندان نسرین،همراه مادر از صبح به منزل دایی جهانگیر رفتیم. گرچه زن دایی شهین،کارگر گرفته بود اما مامان خودش را موظف به همکاری،برای پاسخ به محبت زن دایی می دانست.
(نسرین چقدر خوشحاله!خوش بحالش! )
نسرین به سمت من که در سالن نشسته بودم،آمد و پرسید:"دختر عمه جون به چی فکر می کنی؟!"
- به این که آقا پدرام لیاقت دختر گل ما رو داره یا باید ادب بشه؟
نسرین در حالی که می خندید گفت:"یکتای مهربونم!نگران نباش،پسر خوبیه."
- برات خوشحالم،امیدوارم خوشبخت بشی.
اشک در چشمان نسرین،جمع شد. او را در آغوش کشیدم.
نسرین گفت:"امیدوارم به زودی خوشحال ببینمت. تو لیاقت بهترین ها رو داری."
(چه خوش خیالی نسرین جون!)
ساعتی بعد،نسرین همراه پدرام به آرایشگاه رفت و من همراه نازنین به اتاقش رفتیم.
- یکتا تصمیم گرفتم برای عروسی،نیما و کیارش را دعوت کنم.
- کار درستیه؟
- چرا درست نباشه؟بعد از عروسی نسرین،نیما برای خواستگاری ،اقدام می کنه.
- برات نگرانم،تو ساده نبودی؟!
- نگران نباش!نیما دروغ نمی گه. نگاهش،حرفهاش،رفتارش و همه و همه،گویای صداقتشه. موافقی دعوتشون کنم؟
- هر طور دوست داری.
آن روز برخلاف بیشتر اوقات،عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته بودند تازودتر روز به اتمام برسد.به سرعت،سالن بزرگ خانه ی دایی جهانگیر،پر از آدم شد. آدم های اتو کشیده و خوش بو.
رایحه ی عطرهای مختلف با هم آمیخته بود و سبب دل بهم خوردگی ام می شد. از ابتدای جشن،تنها در گوشه ای از سالن،نشسته بودم. داریوش همراه ارشیا نزدم امدند و کنارم نشستند.
- خواهر خوشگلم چرا تنها نشسته؟
- کمی خسته ام.
او دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت:"تب نداری،اما رنگت پریده."
- حالم خوبه.
- مطمئنی که خوبی؟
- بله،برادر مهربونم،برو خوش باش!
- وقتی تو تنها نشستی چه طور خوش باشم؟
ارشیا خودش را روی پایم جا به جا کرد و گفت:"عمه یکتا،میای باهام برقصی؟"
به جای من داریوش جواب داد:"بابایی،عمه حالش خوب نیست. برو با دریا برقص!"
- دریا خیلی بده. رفته با اون پسره می رقصه.
- سپس با دست گوشه ای از سالن را نشان داد. من و داریوش با صدایی بلند خندیدیم،گفتم:"عمه جون شاید تو ازش نخواستی باهات برقصه،اگه بخوای باهات می رقصه.آخه دریا تو رو بیشتر از پسر دایی نازنین دوست داره."
(حتی ارشیای شش ساله و دریای چهار سال هم این مشکلات را دارند. این بدبختی از بچگی گریبانگیر آدم هاست.)
رویا نیز به جمع مان پیوست.
- یکتا جون چرا نشستی؟
ارشیا مهلت نداد جواب دهم،گفت:"مامان رویا،می خوام با دریا برقصم."
- خب،برقص!
- آخه دریا با اون پسر زشته می رقصه.
- اگه تو ازش بخوای،با تو می رقصه.
بعد رو به من کرد و پرسید:"حالت خوب نیست؟"
- خوبم. فقط کمی خسته ام. شما به جشن تون برسید.
ارشیا دست رویا را کشید"مامان،باهام بیا تا به دریا بگم."
- باشه عزیزم!یکتا مشکلی نیست؟
- نه،رویا جون. برو خوش باش!
رویا و ارشیا رفتند. به داریوش گفتم:"داریوش جان،تو هم برو!"
در حالیکه می خندید،گفت:"نمی خواهی با برادر خوش تیپت برقصی؟"
خندیدم و گفتم:"حالم که بهتر شد باهات می رقصم."
- می خوای بری استراحت کنی؟
- نه همین جا می نشینم.
- سر و صدا اذیتت نمی کنه؟
- راحتم،نگران نباش!
(داریوش مرد مهربون،خوش قیافه،فهمیده و صادقیه و این شانس بزرگی برای رویاست. اگر چه رویا هم دختر نازنینیه.)با اصرارم،داریوش،تنهایم گذاشت. از پشت سر،نگاهش کردم و لذت بردم. چه قدر هیکل و تناسب اندامی داشت.حس کردم توی این کت و شلوار دودی رنگ به مراتب خوش تیپ تر و تو دل بروتر شده.
دقایقی بعد،دنیا و مامان آمدند.
- خواهر خوبی؟
- خوبم.
- چرا تنها نشستی؟!
- کمی خسته ام.
مامان گفت:"رنگت هم پریده. شاید ضعف کردی. ناهار هم چیزی نخوردی."
- ضعف نکردم،فقط خسته ام و با نشستن بر طرف میشه.
مامان رفت. دنیا کنارم نشست و گفت:"چند روزه خبری از ما نمی گیری؟"
- گرفتارم.(حرف را عوض کردم.)راستی،این دختر آتیش پاره ات چرا ارشیا رو می چزونه؟
- مگه چی شده؟
- با پسر دایی نازنین می رقصید،ارشیا هم بهش برخورده بود و غیرتی شده بود.
دنیا با صدای بلند خندید.
مازیار هم به نزدمان آمد و گفت:"همسر گرامی به چی می خندی؟"
به جای دنیا جواب دادم:"به دختر بلاتون."
مازیار،لبخند زد و پرسید:"مگه چی کار کرده؟"
دنیا ماجرا را برایش تعریف کرد. مادر با لیوانی در دست،بازگشت. لیوان را روی میز مقابلم گذاشت و گفت:"بخور!"
- این چیه؟
- زرده ی تخم مرغ،عسل و شیر،برات خوبه.
- مامان!می دونی که دوست ندارم.
- ضعف کردی عزیزم.
- نی خورم،دوست ندارم.
- یکتا جون،تو می خوای اون رو بخوری نه اون تو رو. بخور مادر!
مادر بالای سرم ایستاد تا لیوان را خالی به دستش دادم. بعد سه تایی ترکم کردند. با نگاه،دنبال نازنین گشتم. در کنار دایی جهانگیر و داریوش ایستاده بود و موضوعی را با هیجان تعریف می کرد.همه حضور داشتند به جز پدر من،عین همیشه.
پریا،دختر دایی نازنین،نامزدش را صدا زد و توجهم را به خودشان جلب کرد.
- بله عزیزم!
- بابک خسته شدم. بنشینیم!
- چشم،عشق من!بهتره بریم داخل حیاط یه هوایی تازه کنیم،تو هم استراحت کنی.
(این بابک هم عین بابک من خوش قیافه و خوش تیپه،اما انگار مهربان و صادق هم هست.)احساس کردم داخل کویری خشک و بی آب و علف از تشنگی در حال مرگ هستم.
- چه طوری پیرزن!خوش می گذره؟
سرم را بلند کردم و نازنین را مقابل خود دیدم.
- پیرزن خودتی!
- معلومه کی پیرزنه. پاشو یه تکونی به خودت بده!
- باشه بعد از شام.
بعد از شام هم از جایم تکان تخوردم. پسر دایی و پسر خاله ی نازنین برای رقص از من دعوت کردند،اما نپذیرفتم. هیچ گاه به جز داریوش و دایی جهانگیر با کسی نرقصیده بودم.
مهرافروز برایم "پیامک" فرستاد که آیا می تواند تلفن بزند یا نه؟چون حوصله ام سر رفته بود،پذیرفتم.
- سلام خانم،خوبی؟
- سلام،خوبم.
- خوش می گذره؟
- بد نیست.(لحن صدایم بی حال بود)
- برای چی بد نیست؟آهان دلت برای من تنگ شده.
- اِ،یه خورده خودت رو تحویل بگیر!
- چاره چیه؟تو که تحویلم نمی گیری.
- همین مقدار هم از سرت زیاده.
- فردا بریم بیرون؟
- بهتره نریم.
- بهتره بریم. کوه خوبه؟
- از کوه خوشم نمیاد.
- پیست دوچرخه سواری بریم؟
- بریم.
- به نیما خبر می دم همراه نازنین بیاد.
روز جمعه ساعت نه صبح راهی شدیم. نیما با اتومبیل خودش آمده بود تا مزاحم ما نباشد.
به محض اینکه کنارش نشستم،گفت:"امروز یه کاری می کنم انقدر بهت خوش بگذره که التماس کنی هر جمعه با هم باشیم."
این جمله،جمله ای بود که شاهین مدام تکرار می کرد:
- کاری می کنم وقتی با منی بهت خیلی خوش بگذره.
- تو خیلی خوبی شاهین!
- حالا کجاشو دیدی؟اون بابک احمق،قدرت تشخیص نداشت وگرنه همچین گوهری رو از دست نمی داد.
لبخندی بی جان تحویلش دادم.دوست نداشتم به بابک بی احترامی کند،اما باید سکوت می کردم.
- چه کار خوبی کردی باهام تماس گرفتی تا با بابک صحبت کنم. گر چه بی فایده بود و در آخر پیشنهاد داد خودم باهات دوست بشم.
می دانستم حقیقت را می گوید. بابک مانند یک بلوز یا یک وسیله ی شخصی که مدتی از آن استفاده می کند،سپس دلزده می شده و به دیگری می بخشد با من برخورد کرده بود و مرا بخشیده بود.
- چند ساله با بابک دوستی؟
- از هفت سالگی،یعنی زمانی که با اونا همسایه شدیم.
- یکتا،دلم می خواد مال خودم بشی.
متعجب نگاهش کردم.
- نو خوشگلترین،خوش اندامترین،خواستنی ترین و دوست داشتنی ترین دختر روی زمینی. می خوام مادرم رو بفرستم خواستگاریت.
افکار ضد و نقیض توی ذهنم با هم به گفتگو نشستند. نمی دانستم خوشحالم یا نه!شاهین پسر خوش قیافه و خوش تیپی بود و به ظاهر مهربان و درستکار!
انگار تردید را در نگاهم دید،زیرا گفت:"یکتا،خلی دوست دارم. بدون تو یه لحظه زنده نمی مونم،تو عشق منی!"
دو روز قبل از خواستگاری قرار بود برای خرید با هم برویم.اما شاهین کار را بهانه کرد و قرار را بهم زد. من نیز به تنهایی برای خرید چند کتاب رفتم. برای قبولی در کنکور تلاش می کردم. در راه بازگشت،صحنه ای دیدک که ای کاش می مردم و نمی دیدم!
شاهین دست در دست دختری،کنارش قدم می زد. پشت درخت پنهان شدم تا چهره ی دختر را ببینم. اصلا زیبا نبود و قیافه ای معمولی داشت!
سرم به دوران افتاد و چشمهایم سیاهی رفت. به زحمت خود را به خانه رساندم. به جز نازنین،موضوع را با کسی در میان نگذاشتم. خدا می داند که روز خواستگاری چه فشاری را تحمل کردم!
شاهین همراه پدر و مادرش آمده بود. کت و شلواری کرم رنگ با پیراهن و کراواتی همرنگ پوشیده بود. بسیار زیبا و باوقار!اما با مشاهده اش و یادآوری صحنه ی دو روز پیش دچار حالت تهوع شدم.
چایی را که مقابلش گرفتم با لبخند و نگاهی خاص،برداشت. تلاش کردم لبخند بزنم،نمی دانم توانستم یا نه.
پس از رفتن شان به مادر گفتم:"از قیافه ی او خوشم نیامده" تا مدتها شاهین دست بردار نبود،اما دیگر حتی نمی توانستم صدایش را تحمل کنم.
مهر افروز نگاهش را از خیابان گرفت و به چهره ی رنگ باخته ام،خیره شد.
- حواست کجاست؟خوبی،چرا رنگ پریده؟!
- هان!(مکثی کرده و خود را جمع و جور کردم)خوبم. گاهی اوقات،رنگ پریده به نظر می رسم.
- خیلی لاغزی،دیگه داری می شکنی!
- لاغری رو به چاقی ترجیح می دم.
- منظورم این نیست که چاق بشی. یه دختر یا زن با اندام ظریف زیباتره. اما عقیده دارم تو ضعیفی و باید تقویت بشی.
- آقا،عقیده ات را برای خودت نگه دار!من هیچ مشکلی ندارم.
- باشه،برای چی می زنی؟
- انگار با نیما خان خیلی صمیمی هستی؟
- نیما بچه ی خوبیه. ما از شش سالگی با هم هستیم. البته یکی از علتهای صمیمیت مون تک فرزند بودنِ هر دومونه. هر دو تنهاییم و تلاش می کنیم جای خالی برادر و خواهر را بریا اون یکی ،پر کنیم.همیشه با هم بودیم. تنها در رشته ی تحصیلی اختلاف سلیقه داشتیم. نیما دلش می خواست مهندس عمران بشه.
(میلاد هم مهندس عمران بود. امیدوارم نیما،نازنین رو آزار نده!)
داخل پیس دوچرخه سواری،نیما و نازنین در دو خط موازی ،هماهنگ با هم رکاب می زدند و از یکدیگر جدا نمی شدند. اما من از مهرافروز فاصله گرفتم و دور شدم تا رسیدم به پسر جوانی که تنها بود. برای لحظه ای نگاهم کرد و به او لبخند زدم.او سرعتش را با سرعتم هماهنگ کرد و با من همکلام شد. پسر شوخ طبعی بود و مدام مرا به خنده می انداخت. در حین خنده ای مستانه بودم که مهرافروز به ما رسید و با چهره ای برافروخته و لحنی عصبانی فریاد زد:"یکتا!"
با خونسردی جواب دادم:"بالاخره رسیدی؟"
- یکتا!
پسر جوان به وخامت اوضاع پی برد و با سرعت ،در مدتی کوتاه از دیدمان دور شد و دیگر او را ندیدیم.
- یکتا،دوچرخه رو نگه دار!
- دلم نمی خواد وقتم تلف بشه. دوست دارم حسابی دوچرخه سواری کنم.
- ترمز کن!
- چی فکر کردی آقای دکتر؟اجباری ندارم به حرفت گوش بدم و گوش نمی دم.
سپس با نیروی بیشتری رکاب زدم تا از او فاصله بگیرم. اما او اجازه نمی داد. پس از ساعتی در محلی که قرار گذاشته بودیم به نیما و نازنین پیوستیم. نیما پیشنهاد داد که باز هم دوچرخه سواری کنیم.
مهرافروز گفت:"شما برید .ما توی پارک می شینیم."
گفتم:"کیارش من که خسته نیستم!"
دستم را گرفت و دنبال خود کشید. می خواستم دستم را از اسارت انگشتانش،آزاد کنم،اما قدرتش را نداشتم.
- اَه ولم کن!چرا اینطوری می کنی؟
- دیوونه ام کردی!
رو.ی نیمکت نشستیم و او ادامه داد:"با این کارهات چی رو می خوای ثابت کنی؟!"
سنگی جلوی پایم بود. با نوک کفش،آن را عقب و جلو می کردم. سکوت کرده بودم.
- برای چی حرف نمی زنی؟تا حالا که بلبل بودی!
همانطور که سرم پایین بود و نگاهم به سنگ،جواب دادم:"مجبور نیستی کارهای منو تحمل کنی."
- می بینی که مجبورم.
- اجباری نمی بینم.
- بی رحم،دوستت دارم!
ناگهان خنده ای عصبی سر دادم. اشخاصی که در آن نزدیکی نشسته بودند یا از آن محل می گذشتند،متحیر مرا نگاه می کردند.
زمانی که خنده ام پایان یافت،جواب دادم:"ممکنه حرف های خنده دار نزنی؟وقتی این جمله از زبون یه جنس پررو شنیده می شه باید حتم داشت که نیرنگی در کاره. در ضمن این جفنگیات را دیگه تحویلم نده!
- یکتا!!
با عصبانیت فریاد زدم:"چیه،هان،بگو!"
- این حرفها چیه؟نهایت شعورت اینه!
- احترام هر کسی دست خودشه،دلم نمی خواد بی ادب باشم.
- آخه این برخوردها و این حرفها یعنی چی؟
- آقای مهرافروز،می خوام برگردم. ممکنه نیما و نازنین رو خبر کنید.
- باز شدم آقای مهرافروز؟
طوری روی نیمکت نشسته بودم که پشتم به او باشد. مدتی در سکوت گذشت تا این که او سکوت را شکست:"یکتا ما تا عصر با هم هستیم."
با عصبانیت به سمتش چرخیدم و انگشتم را به علامت تهدید در هوا تکان دادم و "آقای دکتر حکم نکن!"
خنده اش گرفت،اما خودش را کنترل کرد.
- چشم!خواهش می کنم.
- به شرطی که دیگه حرف نزنی.
- جنس پررو نمی تونه ساکت باشه.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل سوم قسمت اول:

سه روز به جشن عروسی نسرین مانده بود. من و نازنین قصد داشتیم برای خودمان پالتو بخریم. نیما از طریق نازنین فهمید و به این ترتیب مهرافروز در جریان قرار گرفت و بر خلاف میلم،همراهمان آمدند. پس از مدتی جستجو از پالتویی مشکی رنگ خوشم آمد و تصمیم گرفتم پرو کنم. نازنین هم در همان فروشگاه،پالتویی کرم رنگ انتخاب کرد.
پالتو را پوشیدم و از اتاق پرو خارج شدم. مهرافروز در سکوت نگاهم کرد.
نازنین گفت:"چقدر بهت میاد."
به اتاق پرو برگشتم،قبل از اینکه در را ببندم،مهرافروز سرش را از در نیمه باز داخل آورد و گفت:"خیلی قشنگه،اما زیادی کوتاه و چسبونه."
بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم و در را بستم.
وقتی فروشنده می خواست پالتو را بپیچد،مهرافروز خطاب به من گفت:"رنگ روشنم داره."
- رنگ مشکی رو بیشتر دوست دارم.
در راه بازگشت،گفت:"این عادت رو از سرت می ندازم."
متحیر پرسیدم:"کدوم عادت؟"
- این که تمام لباسات مشکی یا سرمه ایه.
- به خودت امید واهی نده. من آدمی نیستم که بذارم سلیقه و احساس ام رو کسی کنترل کنه.
- با تو،فقط خدا باید به دادم برسه.
- خودتم می تونی.
- خودم!چه طوری؟!
- دست از سرم برداری و راحتم بذاری.
با لحنی پراندوه گفت:"شوخی می کنی،درسته؟"
- نه خیر!
- تو رو دوست دارم و حاضر نیستم از دستت بدم.

*****
روز عروسی نازنین به آؤایشگاه فرشته خانم،دوست مادر،رفتیم. با وسواس خاصی از فرشته خانم ایراد می گرفتم و مدام گوشزد می کردم:"باید امشب در مجلس بدرخشم."
فرشته خانم که زنی مهربان و در حرفه اش استاد بود،هر بار با خنده جواب می داد:"ناقلا نکنه می خوای کسی رو اسیر کنی؟"
- فرشته خانم داشتیم؟
- دختر خوب،بریا چی خواستگارهات رو جواب می کنی؟!نکنه حسودیت می شه این گوهر نایاب نصیب مردی بشه؟
- ازدواج مساوی با اسارته و من عاشق آزادی ام. حاضر نیستم به هیچ قیمتی آزادی مو از دست بدم.
با لبخند سری تکان داد و گفت:"امان از دست شما جوونا!"
کار ن و نازنین که تمام شد،مادر و زن دایی شهین آمدند. مادر با دیدنم به فرشته خانم گفت:"فرشته جون چه قدر روی صورتش کار کردی؟!"
- مهری جون، خودش خواست.
مادر نگاهی عمیق به چهره ام انداخت و با بی میلی سکوت کرد. تا لحظه ای که از آرایشگاه خارج شدیم،مدام صورتم را توی آینه نگاه می کردم و لذت می بردم.(خدا جون،چی شدم!امشب کار رو تموم می کنم.)
******
نیمی از میهمانان آمده بودند که نسرین دست در دست پدرام وارد شد. چه قدر خوشگل شده بود،عین فرشته ها!
مدتی بعد از ورود آنها سر و کله ی نیما و مهرافروز پیدا شد و به عنوان دوستان پدرام معرفی شدند. کنار نازنین ایستاده بودم که وارد شدند. مهرافروز با نگاهی جستجوگر،به سرعت مرا یافت و مانند کسی که شوکی شدید به او وارد شده،مات و مبهوت به من خیره ماند،حتی پلک هم نمی زد و اگر نیما با وارد کردن ضربه ای آهسته به شانه اش او را متوجه موقعیت نمی کرد،مشخص نبود چه اتفاقی می افتاد!زمانی که به خود آمد با تکان دادن سر،سلام کرد. من نیز سرم را تکان دادم.
نازنین آهسته گفت:"این آقای دکتر با دیدنت نزدیک بود غش کنه!"
خندیدم.
نازنین ادامه داد:"وقتی نشستند بریم پیششون به این حساب که می خواهیم باهاشون آشنا بشیم."
- ای ناقلا!فکر همه چیز رو کردی.
تمام حواسم به مهرافروز بود،کت و شلوار سرمه ای رنگ پوشیده بود با پیراهنی به رنگ آبی آسمانی و کراواتی هماهنگ. چه قدر جذاب شده بود!(مطمئنم امشب دخترها برای نزدیک شدن بهش،مسابقه می ذارند.)
پدرام،داریوش و مازیار مشغول صحبت با نیما و مهرافروز بودند و آن دو چنان راحت برخورد می کردند که گویی سالهاست از آشنایی شان با خانواده های ما می گذرد. زمانی که تنها شدند همراه نازنین،نزدشان رفتیم.
کنار مهرافروز که نشستم آهسته کنار گوشم گفت:"خیلی خیلی خوشگل شدی!"
در همان لحظه مادر صدایم زد و او را ترک کردم.
مادر پرسید:"این دو تا آشنا نیستند؟"
- از دوستان پدرام هستند.
مادر با کنجکاوی و با حالتی خاص جواب داد:"نمی دونستم!"
پسرخاله ی نازنین به سمتم آمد ،با چهره ای خندان و لحنی مشتاق و دوستانه گفت:"افتخار می دید؟"
در جواب لبخند زدم و دستش را که به سویم دراز شده بود،رد نکردم.دقایقی بعد همراه او ،میان جمعی از جوانان بودیم.احساس خوبی نداشتم. از پسرخاله ی نازنین خوشم نمیامد اما...
در فکر راهی برای رهایی بودم که متوجه نگاه پر خشم و سرشار از سرزنش مهرافروز شدم و از ته دل خوشحال.چه اهمیت داشت که از پسرخاله ی نازنین خوشم نمی آمد،مهم پیروزی بود.
سرانجام هر دو خسته شدیم و نشستیم.پسرخاله ی نازنین لیوان نوشیدنی را دستم داد و با هیجان گفت:"عجب شب قشنگی!"
به اجبار لبخند زدم.(حالم ازت بهم می خوره. کاش می تونستم سرت رو از بدنت جدا کنم!)
پارسا،پسردایی نازنین کنار میز ایستاد و در حالی که با نفرت به پسر عمه اش نگاه می کرد با همان لحن گفت:"پاشو برو عمه کارت داره."
او رفت و پارسا صندلی اش را تصرف کرد. با حالت خاصی نگاهم می کرد و با همان لحن گفت:"امشب چه مهربون شدید!"
وبا مشاهده ی لبخندم به خودش اجازه داد بگوید:"می تونم امیدوار باشم افتخاری که نصیب پسر عمه ام شد،نصیب من هم بشه؟"
خندیدم. از همان خنده هایی که دل هر مردی را اسیر می کرد. تا وقت شام با او بودم،اما برای خوردن شام دعوتش را نپذیرفتم و نزد مادر رفتم.
نازنین عصبی و ناراحت کنارم نشست و گفت:یکتا بسه دیگه!فکر نمی کردم تا این حد سنگدل باشی!
مشغول خوردن غذا بودم اما با شنیدن سخن او قاشقم درون بشقاب افتاد و حس کردم زیر آواری هولناک اسیرم.
لحن نازنین کمی مهربان شد و گفت:"یکتاجون می رقصیدی،اما عین همیشه فقط با داریوش و بابا جهانگیر."
سخنان نازنین حالم را دگرگون کرد و تا پایان مجلس دگرگون تر هم شد. پارسا راحتم نمی گذاشت و نازنین تلاش می کرد مرا نزد مهرافروز ببرد. اما تا پایان مجلس،هنگام خداحافظی نزدش رفتم.
وقتی برای خداحافظی مقابلم ایستاد در نگاهش هزاران حرف نهفته بود و من عاجز و درمانده سرم را پایین انداختم. صدایش که مانند نگاهش غصه دار بود غم دنیا را در وجودم ریخت.
- مراقب خودت باش!خدانگهدار.
همین یک جمله کافی بود تا قلبم تکه تکه شود و در درون فرو ریزم.
آن شب تا صبح در تب سوختم،هذیان گفتم و درد کشیدم. تمام بدنم درد می کرد و بیشتر از همه قلبم!مادر معتقد بود از بس سر به هوا هستم،خودم را سرما داده ام. اما من به هیچ چیز اعتقاد نداشتم و حوصله ی صحبت کردن با هیچ کس را نداشتم،حتی نازنین!
*****
روز یکشنبه در حالی که روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف سیاه چشم دوخته بودم نازنین مثل همیشه در نزده وارد اتاقم شد.
- سلام به خوشگل خانم سنگدل!
سرم به سمتش چرخید. بی رمق تر از آن بودم که مانند خودش جواب بدهم.
- سلام.
نگاهی متعجب به چهره ی تکیده و رنگ پریده ام انداخت و با لحنی نگران،گفت:"با خودت چه کردی؟!یه سرماخوردگی ساده که آدم رو این شکلی نمی کنه!"
قطره های بلورین اشک،مانند قطره های آبی که روی سطح چرب،شناور هستند روی گونه ام شناور شد. چشمان نازنین هم بارانی شدند،اما چند مرتبه پلکهایش را محکم به هم زد و خودش را کنترل کرد.
- عین نی نی کوچولوها گریه نکن!برات خبرهای شگفت انگیز اوردم.
پس از پایان یافتن جمله اش با لودگی خندید و لب تخت نشست. بعد با دستمال صورت خیس از شکم را پاک کرد و با مهربانی گفت:"چرا تلفن همراهت خاموشه؟مهرافروز خیلی نگرانته."
حیرت زده نیم خیز شدم و گفتم:"اما..."
- اما چی؟دیگه نباید اسمتو بیاره؟
- هر کس دیگه ای بود...
- فعلا می بینی اون هر کس نیست.
- گویا در نبردی طاقت فرسا،در لحظه ی پیروزی،شکست خورده بودم. سرم به شدت روی بالش افتاد.
نازنین بی توجه به حالم ادامه داد:"حالا نوبت خبر شگفت انگیزه. امروز صبح،زن دایی ام به عمه تلفن زده و از تو برای پارسا خواستگاری کرده."
چشمانم به حدی گشاد شدند که حس کردم تمام صورتم،چشم شده.این دیگر غیرقابل فهم بود!مغزم آن را نمی پذیرفت و پس می زد.
- برای چی عین علامت سوال شدی؟
بریده بریده گفتم:آ...آخه...پار...پارسا..."
با صدای بلند خندید و گفت:"بله عزیزم پارسا!تعجب نداره."
- آخه روی چه حسابی؟با یه برخورد و چهار تا کلمه ی مزخرف!
- بله یه دل نه،صد دل عاشق شده.
- احمق!!
- کی؟من!!
متفکرانه جواب دادم:"فکر نمی کردم پارسا تا این حد احمق باشه!"
نفس راحتی کشید و گفت:"خیالم راحت شد با من نبودی. حالا می شه خواهش کنم تلفن همراهت را روشن کنی و با مهرافروز تماس بگیری."
براق شدم،"نه خیر!"
دلخور شد ،"حداقل تلفنت را روشن کن!"
نازنین که رفت مادر در مورد خواستگاری و پارسا صحبت کرد و در آخر گفت:پارسا پسر خوبیه. خانواده ی خوبی هم داره. اگه موافق باشی و حالت خوب بشه،پنج شنبه بیایند؟
- تا پنج شنبه حالم خوب می شه.
مادر با خوشحالی بغل کرد و صورتم را بوسید.
روز بعد نازنین عصبانی و کلافه به دیدنم آمد.
- عمه به مامانم چی گفته؟!داری چی کار می کنی؟
جوابش را ندادم.
- دیوونه شدی!بیچاره،بدبخت می شی!
- فکر نکنم پارسا اون قدر بد باشه که بدبخت بشم.
صورتش از خشم قرمز شده بود و مدام با حالتی عصبی طول و عرض اتاق را می پیمود.با حرص جواب داد:"پارسا بد نیست.تو بدی که با خودت هم دشمنی داری.هیچ فکر کردی یه عمر باید کنار مردی زندگی کنی که دوستش نداری؟!
- علاقه بعد از ازدواج بوجود می آید و به قول مامان بزرگ ها،مستحکم تر هم هست.
- و اگه بوجود نیاد؟!
- نازنین بذار راحت باشم!
- بیچاره دکتر مهرافروز!
یک مرتبه انگار مطلب مهمی را به خاطر آورده باشد قدمی بلند به سمتم که روی تخت به حالت نیمه نشسته بودم،برداشت. دستهایش را به کمرش زد و پرخاشگرانه گفت:"برای چی تلفنت رو روشن نکردی؟اصلا تلفنت کو؟زود باش بده ببینم!"
با نگاه،به میز کامپیوتر اشاره کردم. تلفن را برداشت و آن را روشن کرد.
با حالتی تدافعی گفتم:"چی شده آن قدر طرفداری آقای دکتر را می کنی؟!"
غضبناک نگاهم کرد و در سکوت همراه تلفنم اتاق را ترک کرد. دراز کشیده بودم که دوباره برگشت و تلفن را به سمتم گرفت و گفت:"آقای مهرافروزه."
تلفن را به گوشم چسباندم و سر و کوتاه سلام کردم. زیرا نازنین مانند یک پاسبان کنارم ایستاده بود.
- سلام عزیزم!شنیدم حالت خوب نیست،بهتر شدی؟دلم خیلی برات تنگ شده،نمی یای ببینمت؟
پس از دقایقی سکوت ادامه داد:"نمی خوای حرف بزنی تا صدای قشنگت را بشنوم؟خیلی دلتنگم!"
(دلم نمی خواد باهات حرف بزنم.اَه این نازنینم عین برج زهرمار،بالای سرم وایستاده.)
- باشه،دوست نداری حرف بزنی،نزن!اما بدون دوستت دارم،بیشتر از اون چه فکر کنی.
با صدایی آهسته گفتم:"دیگه مزاحمم نشو!"
تلفن را قطع و به سمت پاتختی پرت کردم.می خواستم سرم را زیر پتو پنهان کنم،اما نازنین پتو را کشید و گفت:"میمردی این جمله ی آخرم نمی گفتی؟"
حوصله جر و بحث نداشتم. سکوت کردم.(کاش زودتر بره!اصلا به این چه؟شاید دلم بخواد بدبخت بشم!)
******
چند روز باقی مانده تا روز پنج شنبه را زیر نصایح نازنین،آبکش شدم و جواب تلفنهای مهرافروز را دادم.
خبر خواستگاری پارسا سبب شد تا نیما با شتاب برای خواستگاری از نازنین اقدام کند و شب خواستگاری من،نیما همراه پدر و مادرش به خواستگاری او رفت. او به نازنین گفته بود؛می ترسم فردا زنگ بزنی و بگی اون یکی پسر خاله ات اومده خواستگاری تو!
روز پنج شنبه حالم بهتر بود،اما هنوز رنگ پریده بودم. پدر طبق معمول دیر می آمد و داریوش مجبور بود جانشین او باشد. خانواده ی پارسا سروقت آمدند. او کت و شلوار کرم رنگ پوشیده و اگر از حق نگذرم،پسری بود خوش قیافه،مهربان،مودب و برازنده،اما...
در نگاه و رفتار پدر و مادر پارسا،رضایت از این وصلت مشهود بود و خود او هم با نگاه های زیرچشمی و لبخندهایش،شادی اش را نمایان می کرد. اما من غمگین و افسرده به اجبار برای حفظ ظاهر لبخند می زدم.
روز بعد باز هم تب به سراغم آمد و اسیر رختخواب شدم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل سوم قسمت2:

عصر،نازنین همراه دایی جهانگیر و زن دایی شهین به دیدنم امدند. وقتی تنها شدیم ،پریدم:"نسرین و پدرام از ماه عسل برگشتند؟"
- دیشب برگشتند.
سپس خندید و ادامه داد:"پسر دایی جانم،بله رو ازت گرفت؟
- از دیشب چه خبر؟!
متوجه لحن غمگینم صدایم شد و جواب داد:"هیچی .قرار شد فردا شب نامزد کنیم."
دهانم از تعجب باز ماند،گفتم:"برای چی به این سرعت؟!"
- دستور آقای دکتره.
- آقای دکتر؟!
- بله،آقای دکتر از من و نیما همراه نسرین،پدرام و ملکه ی زیبایی(با دست بهم اشاره کرد) دعوت کرده سفری چند روزه به ویلاشون داشته باشیم.
گیج و مبهوت پرسیدم:"این آقای دکتر کیه؟!"
در همین هنگام،تلفن همراه او زنگ خورد،اما پس از سلام و احوالپرسی گفت:"بله الان روبروم نشسته،گوشی رو بهش می دم."
گوشی را از دستش گرفتم و پرسیدم:" کیه؟"
- خودت می فهمی.
- سلام عزیزم!(صدای خوش طنین مهرافروز بود)حالت خوبه؟بی وفا دیگه جواب تلفن هامو نمی دی!
- سلام،خوبم.
نفس عمیقی کشید و با آرامش و لحنی شاد گفت:"جوابمو دادی،یعنی قهر نیستی.دوستت دارم." سپس مکثی کرد و ادامه داد:"تماس گرفتم خودم دعوتت کنم."
- دعوت!!
- معلومه هنوز نازنین حرفی نزده.
- چه حرفی؟!
- قراره سه شنبه به اتفاق نسرین خانم و پدرام،نیما،نازنین و شما به مسافرت بریم.
- نمی تونم بیام.
با نگرانی پرسید:"برای چی؟"
- حالم خوب نیست.
- با خنده ای که در صدایش بود جواب داد:"تا سه شنبه خوب می شی."
- اما...
- اما نداره. می شه ازت خواهش کنم فردا بیای ببینمت؟
- هنوز ضعف دارم و این هفته هم مدرسه نمی رم.
- نمی تونی برای مدت کوتاهی بیای ببینمت؟
سکوت کردم.
- سکوت علامت رضایته؟
- نه خیر.
- پس مراقب خودت باش.به امید دیدار.
تلفن را به نازنین دادم.
- یکتا!با عمه صحبت کنم؟
- در چه مورد؟
- مسافرت.
- من نمیام.
- اِ،برای چی؟
- دوست ندارم بیام.
- به خاطر من!اگه تو نیای،مسافرتی در کار نیست.
وقتی سکوتم را دید،منو بوسید و گفت:"میرم با عمه صحبت کنم."
دیگر با او مخالفتی نکردم. حاضر بودم جانم را برایش فدا کنم. با اصرار او،مادر پذیرفت.
قرار بود روز سه شنبه صبح زود حرکت کنیم. دوشنبه شب به خانه ی دایی جهانگیر رفتم. ساعت شش صبح،نیما دنبالمان آمد. زن دایی از زیر قرآن ردمان کرد و ما را به نیما و نیما را به خدا سپرد.
وقتی سر قرار رسیدیم،نسرین و پدرام هنوز نیامده بودند،اما مهرافروز کنار اتومبیل ایستاده و به آن تکیه داده بود . با مشاهده ی ما،به سمت مان آمد.نیما و نازنین پیاده شدند و کمی فاصله گرفتند. او داخل اتومبیل نشست.
- سلام عزیزم!صبح به خیر.
نگاهش کردم،سرد و بیروح جوابش را دادم.
- بیا توی ماشین خودم. خوب نیست مزاحم نیما و نازنین بشی.
همان طور به او خیره مانده بودم. دستش را جلو آورد دستم را گرفت.
- پیاده شو،الان پدرام و خانمش می رسند.
بی هیچ حرکتی همچنان نگاهش کردم. نگران شد.
- صدامو می شنوی؟!
سرم را تکان دادم.
- بیا پیش خودم،دلم برات یه ذره شده.
مانند عروسکی کوکی،همراهش رفتم. در همان لحظه،پدرام و نسرین رسیدند. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. حرکت آرام اتومبیل مانند آرام بخشی قوی مرا به خوابی عمیق دعوت کرد.
نمی دانم چه مدت گذشته بود که با تماس دستی روی دستم بیدار شدم و با وحشت خودم را عقب کشیدم.
- نترس عزیزم!نمی دونستم چه جوری بیدارت کنم.
نگاهی به اطراف انداختم. اتومبیل پدرام و نیما جلوی ما پارک بود،اما از سرنشینان خبری نبود.
- بچه ها داخل رستوران هستند. می خوایم صبحونه بخوریم.
- تو برو،من گرسنه ام نیست.
- نمی شه عزیزم،باید صبحونه بخوری.
- گرسنه نیستم،خوابم میاد.
- ضعف کردی و از شدت ضعف،بیحال شدی.
سرانجام با اصرار مرا همراه خود برد. وارد رستوران که شدیم بچه ها با نگاهی خاص به ما خیره شدند.
پدرام با شیطنت لبخند زد و گفت:"عروس خانم،ساعت خواب!"
متحیر به مهرافروز،سپس یه بقیه نگاه کردم.
دوباره پدرام گفت:"منظورم خواستگاری پنج شنبه بود،پارسا خان."
مهرافروز صندلی را برایم عقب کشید تا بنشینم،بعد با چهره ای عصبی و دلخور کنارم نشست. پدرام که متوجه خظایش شده بود،سکوت کرد. به نوشیدن شیری،اکتفا کردم. اما مهرافروز لقمه ای را به سمتم گرفت. نگاهی به چشمهای پرمهرش انداختم و شرمنده ی آن همه عشق،دستش را پس نزدم و لقمه هایش ادامه داشت تا گفتم:"دیگه نمی تونم بخورم."
- چند تا لقمه ی دیگه بخور!
- دلم درد گرفت.دستت درد نکنه.
به محض نشستن داخل اتومبیل،رژ و آینه را از کیفم بیرون آوردم و رژ لبم را تجدید کردم. او در حال دنده عقب رفتن بود تا از پارکینگ خارج شود. حس کردم با دلخوری نگاهم کرد.
مدتی در سکوت گذشت.(کاش تا مقصد سکوت کنه!دلم می خواد بدون این که مغزم درگیر افکاری بشه به این جاده ی سرسبز نگاه کنم!)
اما او پرسید :"موضوع خواستگاری چیه؟"
نگاهم را از جاده گرفتم و به نیم رخ سرد و خشن او دوختم،گفتم:"خودت،بهش خبر داری."
- دوست دارم تو برام تعریف کنی.
- اما من دلم نمی خواد تعریف کنم.
- خواستگار همون پسره بود که اون شب تمام وقتت را باهاش گذروندی؟
(چه استادی تو شرمنده کردن آدم ها!)
با حرص ادامه داد:"پسره ی احمق به چه حسابی اومده خواستگاری!با هم حرف زدید؟"
عصبانی شدم. اجباری نداشتم جواب پس بدم،گفتم: نه خیر،می شه تمومش کنی؟"
با کنایه گفت:"ببخشید ناراحتتون کردم. تمومش می کنم. به درک که من یک هفته عذاب کشیدم."
رو برگرداندم و چشمانم را بستم. صدای نفسهایش خبر از عصبانیت او می داد. به خیال این که خوابم برده تا رسیدن به مقصد سکوت کرد.
ویلای او از یک سمت رو به دریا و از سمت دیگر رو به جنگل بود. یک مکان زیبا و رویایی،درست عین قصر شاه پریان!با سقف مخروطی شکل،پله های مارپیچ،دیوار پوشیده از یاس و باغچه ای پر گل عین یک باغ کوچک گل!فضا،اسیر عطر گلهای مست کننده بود و راه سنگ فرشی میان باغ کوچک گل که به قصر شاه پریان ختم می شد.پنجره های قدی بلند با قابهای زیبای چوبی و داخل آن سالن وسیع که توسط میز و مبلمان و اشیاء زینتی،اشغال شده بود. یک شومینه غول پیکر در کنج دیوار سمت چپ و صندلی گهواره ای قهوه ای رنگی کنار آن قرار داشت. در دو سوی شومینه دو شیر سنگی که به روبرو خیره شده و روی دست،نشسته بودند. پله های مارپیچ سالن را دور می زد و به طبقه ی بالا وصل می شد،آنجا هم اتاقهای متعددی همنشین یکدیگر بودند.
من و نازنین،اتاق رو به دریا را انتخاب کردیم. اتاق ته راهرو که رو به جنگل بود به نسرین و پدرام تعلق گرفت و اتاق نیما و مهرافروز،کنار اتاق ما قرار داشت.
مش صادق و همسرش گل بهار،سرایدار بودند و در کلبه ای زیبا در گوشه ای از حیاط ویلا زندگی می کردند. در همان برخورد اول،مهر آنها به دلم نشست. هر دو مهربان بودند،یک نوع مهربانی بدون ریا و چشم داشت.
همه مشغول جا به جایی وسایل شان بودند. اما من دلم می خواست به ساحل بروم،بنابراین چمدانم را وسط اتاق رها کرده و رفتم.
کمی مقابل ویلا ایستادم و به آبی وسیعی که انتهایش آبی بود و آبی،چشم دوختم. یک نوع آرامش خاص به وجودم راه یافت. موجها،آرام روی هم سوار می شدند و یکدیگر را در آغوش می گرفتند و با برخورد ماسه های ساحل،شادی کنان و بازی گوشانه از هم جدا می شدند و به دریا بازمی گشتند تا بار دیگر سوار هم شوند و یکدیگر را در آغوش بگیرند.
(کاش یک قطره توی دریا بودم!)
قدم زنان،راه افتادم و نزدیک آب روی ماسه ها نشستم. در آن محدوده چند ویلا با فاصله از هم قرار داشت و همین موضوع سکوت و آرامشی دلپذیر در آن منطقه به وجود آورده بود.
شاخه ی خشکیده ای روی زمین افتاده بود. دستم را دراز کردم و آن را برداشتم.(نقاشی کشیدن روی ماسه ها لذت داره!) سعی کردم خانه ای بکشم اما جز خطوط درهم و برهم چیزی نکشیدم. شاخه را به سمت دریا پرت کردم،در هوا تاب خورد و روی موجی سوار شد و با همان موج به سمتم برگشت و جلوی پایم توی ماسه ها فرو رفت.
ناگهان کسی کنارم نشست. اب ترس و دلهره سرم را چرخاندم.
- اِ، ترسیدم!
با لبخندی عمیق نگاهم کرد و گفت:"پس قهر نیستی!"
زانوهایش را بغل گرفت و همانطور که نگاهم می کرد ادامه داد:"از اینجا خوشت اومد؟!"
مدت ها بود از مکانی به این حد خوشم نیامده بود،اما دلیلی نداشت او این را بداند. انگشتم را روی ماسه ها کشیدم و جواب ندادم. او هم سکوت کرد.
پس از دقایقی با صدایی گرفته گفت:"پاشو بریم!می خوایم ناهار بخوریم."
- برو منم میام.
- نمی شه،با هم می ریم.
بلند شدم و همراهش رفتم. تا رسیدن به ویلا در مورد مش صادق و دست پخت گل بهار و این که انسانهای شریفی هستند،صحبت کرد.
بوی خوش غذا و بخاری که از ظروف پر از غذاهای گوناگون روی میز بلند می شد،اشتها برانگیز بود. اما مثل همیشه میلی به خوردن نداشتم و با کمی سالاد خودم را سرگرم کردم و خیلی زود کنار کشیدم.
بعدازظهر همه خوابیدند غیر از من. سرگرم مرتب کردن وسایلم بودم که شنیدن صداهایی موجب نگرانی ام شد. آهسته از اتاق خارج شدم و به طبقه ی پایین رفتم. مهرافروز با چهره ای ناراحت وارد ساختمان شد.
- چیزی شده؟!
- سر و صدا بیدارت کرد؟
- خواب نبودم،داشتم چمدونم را خالی می کردم. چیزی شده؟!
آهی کشید و گفت:"خبر اوردن پدر مش صادق،فوت کرده."
- آخی طفلک!
چهره اش مهربان شد و گفت:"برو استراحت کن!"
- توی ماشین زیاد خوابیدم.
- پس بشین برات چایی بیارم. گل بهار،تازه دم کرده.
احساس سرما کردم و کنار شومینه نشستم. چایی را جلویم گذاشت و مقابلم نشست. زیر نگاه خیره اش معذب شدم و به شعله های رنگی شومینه چشم دوختم. با لحنی سرشار از آرامش پرسید:"اینجا راحتی؟"
بی اختیار سرم به سمتش چرخید و با تکان آن ،جواب مثبت دادم.
- این جا خیلی قشنگه،نه؟
باز هم با تکان سر،موافقتم را اعلام کردم.
لبخند زد و گفت:"فکر نیم کنی بهتره از زبونت استفاده کنی؟"
با صدای بلند خندیدم. نمی دانم چرا اعضای بدنم خود مختار شده بودند!
- ببین وقتی می خندی چه خوبه!همیشه بخند.
نیما در حالیکه از پله ها پایین می آمد،گفت:"انگار خیلی بهتون خوش می گذره!"
سپس به آشپزخانه رفت تا برای خودش و نازنین که حالا کنار ما نشسته بود،چایی بیاورد.
نازنین خمیازه ای کشید و پرسید:"تازه بیدار شدی؟"
- اصلا نخوابیدم.
نیما پرسید:"سر و صداها برای چی بود؟"
مهرافروز با تاسف جواب داد:"پدر مش صادق فوت کرد"
نیما گفت:"مریض بود؟"
- خیلی پیر بود. حالا با نبود گل بهار برای تهیه غذا مشکل داریم.
پس از چند لحظه نسری و پدرام به ما ملحق شدند و زمانی که در جریان قرار گرفتند،نسرین گفت:"رستوران برای چی؟خودم غذا درست می کنم."
نازنین گفت:"من هم کمکت می کنم."
- احتیاجی نیست شما زحمت بیفتید.
بعد از تعارف بسیار،قرار شد خودمان غذا درست کنیم.
صبح روز بعد،زود از خواب بیدار شدم،دوش گرفتم و مقابل آینه ایستادم. پس از آرایش صورتم،بلوز سرمه ای رنگ و شلوار جین پوشیدم و موهایم را که بلندیشان تا کمرم می رسید ،روی شانه ام رها کردم. بعد به طبقه ی پایین رفتم.سکوتی که حکمران محیط بود گویای بیدار نشدن همسفرانم بود.
کتری را پر از آب و چایی ساز را روشن کردم. اما هر چه گشتم ظرف چای را پیدا نکردم. خسته از جستجویی بی حاصل زیر لب زمزمه کردم:"اَه،پس کجایی؟"
- دنبال چی می گردی؟
با شنیدن صدایش از ترس قالب تهی کردم و در کابینت را در آغوش گرفتم. کنار در ورودی آشپزخانه ایستاده به ستون تکیه داده بود و مرا تماشا می کرد. با خنده ای که در صدایش موج می زد،گفت:"ببخشید،بازم ترسوندمت!"
با قیافه ای حق به جانب،راست ایستادم،"این چه طرز اعلام حضور کردنه!"
با خنده گفت:"اخم نکن عزیزم!گفتم که ببخشید. حالا دنبال چی می گشتی؟"
رو برگرداندم،خواستم آشپزخانه را ترک کنم،اما راهم را سد کرد.
- اِ،بازم که قهر کردی!اول اینکه عمدی نبود. دوم،گفتم که ببخشید!
- برو کنار!
- خواهش می کنم روز به این قشنگی رو خراب نکن!
نگاهم به نگاهش افتاد.(نگاهش یه جور خاصیه. عین نگاه های مهربون!)
عقب،عقب رفتم و روی صندلی نشستم. او هم مقابلم نشست.
- چه قدر خوشگل شدی!
صدای قل قل آب کتری و خاموش شدن چای ساز باعث شد بپرسم:"ظرف چای کجاست؟"
- پس دنبال ظرف چای می گشتی!
لبخند زیرکانه ای تحویلم داد و ادامه داد:"اوناهاش،کنار چای سازه."
در حالی که بلند می شدم،جواب دادم:"غیر ممکنه!"
اما ظرف چای آنجا بود.
با لحنی سرشار از شیطنت گفت:"این علائم نشون میده که عاشق شدی."
به پوزخنید اکتفا کردم و مشغول دم کردن چایی شدم.
بعد از صبحانه به جاده ی دوهزار رفتیم. به واقع ستودنی بود. همانگونه که مهرافروز زیبایی اش را ستوده بود. جاده ای میان جنگل که قسمتهایی از جاده چنان زیر چتر شاخ و برگهای درختانی که از دو سوی جاده در هم گره خورده بودند،قرار می گرفت که آسمان جاده،شاخ و برگ درختان می شد.
ناهار را در رستوران خوردیم. بعد از ناهار آهسته از نازنین پرسیدم:"دستشویی کجاست؟"

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل سوم قسمت 3:

مهر افروز که حواسش به ما بود گفت:"پاشو با هم بریم."
از دستشویی که بیرون آمدم با نگاهی به صورتم،ناراحت و دلخور گفت:"می شه ازت خواهش کنم مدام رژتو تجدید نکنی؟"
شانه بالا انداختم و جواب دادم:"نه خیر ،نمی شه"
زمانی که به ویلا برگشتیم همه برای استراحت به اتاقهایشان رفتند. عصر،آخرین نفری بودم که از خواب بیدار شدم. هیچ سر و صدایی نمی آمد. کمی ترسیدم و با دلهره پایین رفتم. مهرافروز مقابل تلویزیون روی مبل ،لم داده بود. با مشاهده ام،لبخند زد.
- دختر،چه قدر می خوابی!
- بقیه کجا هستند!؟
- رفتند ساحل. نمن موندم تا بیدار شی با هم بریم.
- خب بریم.
- بشین یه چیز بخور،بعد می ریم. گرسنه نیستی؟
- گرسنه!!
- ناهار خحیلی کم خوردی.
- همیشه کم غذا می خورم.
- چایی که می خوری؟
- می خورم.
چای و ظرف شیرینی را مقابلم گذاشت و کنارم نشست.(چه جوری ازش فاصله بگیرم؟دوست ندارم کنارم بنشینه.)
چند جرعه چایی که نوشیدم،ظرف شیرینی را مقابلم گرفت.
- شیرینی اش خوشمزه است.
- میل ندارم.
آنقدر اصرار کرد تا یک شیرینی کوچک برداشتم. بعد آهسته دستش را روی موهایم کشید و گفت:"موهات خیلی قشنگه!به خصوص زمانی که روی شونه ات رهاشون می کنی."
بلند شدم و گفتم:"می رم ساحل."
- با هم می ریم.
با دیدن بچه ها که روز زیراندازی حصیری نشسته بودند،قدمهایم را تند کردم و از او فاصله گرفتم کنار نازنین نشستم.
نازنین گفت:"خوب خوابیدی؟"
- خوب بود.
پدرام در حالی که بلند می شد و به سمت دریا می رفت،گفت:"حیف این دریا که نمی شه توش شنا کرد!"
نیما گفت:"غصه نخور پدرام جان!تابستون با هم می یاییم."
مهرافروز هم گفت:"اگه موافق باشید تابستون هر هفته می یاییم."
بچه ها خندیدند و هورا کشیدند به جز من. مهرافروز زیرچشمی نگاهم می کرد. مدتی که گذشت،پدرام رو به نیما و مهرافروز گفت:"آقایون دل از این ساحل زیبا نمی کَنید؟"
نسرین پرسید:"می خواید کجا برید؟!"
- اگر قرار باشه ما آقایون محترم به شما خانم های بسیار محترم شام بدیم باید بجنبیم وگرنه شرمنده شما می شیم.
وقتی آنها رفتند نسرین از نازنین پرسید:"این پسره مورد اطمینان هست؟بعدازظهر که یکتا رو توی ویلا تنها گذاشتیم،دل تو دلم نبود."
- مورد اطمینان!بیشتر از چشم های خودم بهش اطمینان دارم.
- یکتا!
سرم را به سمت نسرین که کنار نازنین نشسته بود،چرخید:"بله؟"
- مهرافروز پسر خوبی به نظر می رسه. تا حالا در مورد ازدواج باهات صحبت نکرده؟
- صحبت کرده.
چشمانش برق زد پرسید:"چه جوابی بهش دادی؟!"
- گفتم قصد ازدواج ندارم.
- فکر نمی کنی دیگه وقتش باشه؟
- وقت چی؟!
- تو هم باید سر و سامان بگیری. دکتر مرد خوبیه!
- کدوم سر و سامون!در ضمن ،واقعا قصد ازدواج ندارم.
- سعی کن بهش فکر کنی.
- به چی؟
- به ازدواج،به دکتر.
عصبانی شدم،هر لحظه ممکن بود آتشفشان وجودم فوران کند که نازنین با اشاره،نسرین را به سکوت دعوت کرد.
به ویلا که برگشتیم،مردها داخل آلاچیق مشغول درست کردن کباب بودند.ما هم آنجا نشستیم،اما سرما آزارم می داد. دستهایم را توی بغلم گرفته بودم و با بخار دهان،انگشتانم را گرم می کردم.
مهرافروز سیخ ها را به نیما داد و به ویلا رفت. دقایقی بعد با یک پالتو بازگشت و آن را روی شانه ام انداخت. فقط نگاهش کردم!
شام حاضر و میز چیده شد.گرسنه نبودم،اما ادب حکم می کرد سر میز بروم. کمی سالاد کشیدم. زمانی که قصد ترک میز را داشتم مهرافروز پرسید:"تو که شام نخوردی؟!"
- سیر شدم.
او با نگاه از نازنین جواب خواست.
- یکتا خیلی کم غذاست.
- آخه هیچی نخورد.
نازنین آهسته گفت:"جوجه کباب دوست نداره."
بلند شد و گفت:"از خودتون پذیرایی کنید تا برگردم."
نیما متحیر رسید:"کجا؟!"
- برای یکتا غذا بگیرم.
نازنین ملتمسانه گفت:"اگه بری،یکتا بیشتر ناراحت می شه."
از آشپزخانه خارج شدم و پرسیدم:"چیزی شده؟"
نازنین جواب داد:"آقای مهرافروز می خواد بره برات غذا بگیره."
- برای من؟!
- چرا نگفتی جوجه کباب دوست نداری؟!
- اگر هم داشتم نمی خوردم. چون اشتها ندارم.
سرانجام با اصرار ،او را از رفتن منصرف کردیم. تا نیمه های شب ناگفته های دلچسب و شیرین را بیان می کردند و لذت می بردند،من نیز شنونده بودم.
به محض اینکه به رختخواب رفتیم،نازنین خوابش برد. اما من آن قدر از این پهلو به آن پهلو شدم تا با کلافگی توی رختخواب نشستم.(اَه آخه چه موقع بی خواب شدنه؟حالا چیکار کنم؟)
(بی فایده است. خوابم نمی بره بهتره کتاب بخونم.)کتاب رمانم را برداشتم و آهسته اتاق را ترک کردم،به طبقه ی پایین رفتم و زیر نور آباژور مشغول مطالعه شدم. مدت زیادی نگذشته بود که صداهایی شنیدم. وحشت وجودم را اسیر کرد.(همه خوابند،صدای چیه؟!)
از ترس گوشه ی مبل مچاله شدم و از خطوط کتاب،چشم برنداشتم تا این که حس کردم شخصی از پله ها پایین می آید. سرم را که بلند کردم سایه ی درازی روی دیوار افتاده بود و مهرافروز آخرین پله را طی می کرد . جلو آمد و مقابلم نشست.
- شبگرد هم هستی؟
- این رو من باید بپرسم.
مدتی در سکوت نگاهم کرد و ادامه داد:"همیشه مزاحم خواب دیگرون می شی؟"
- اشتباه می کنی،اونی که مزاحمه تویی.
- دیگه کافیه!برای چی نخوابیدی؟
- چون کم خوابم. با خواب طولانی بعدازظهر،شب بی خواب می شم.
متفکرانه گفت:"کم خواب،کم غذا..."مکثی کرد و بعد ادامه داد:"کم محبت،کم علاقه به همه چیز!"
- ممکنه بری بخوابی و راحتم بذاری؟
- متاسفانه بی خوابی کردی و مجبوری تحملم کنی.
- باشه من می رم.
دستم را گرفت و نشاند"بشین سرجات!می دونی خیلی لوسی!"
- باهات شوخی ندارم. در ضمن حوصله ات رو ندارم.
- امشب رو حوصله داشته باش! می خوام متوجه بشی چه قدر سنگدل و بی رحمی.
بلند شدم،ام ا باز هم مرا نشاند.
با عصبانیت گفتم:ببین آقای دکتر!نمی خوام رفتارم دور از ادب باشه،چون میزبان خوبی هستی." سپس با شتاب بلند شدم و تا اتاقم دویدم.
تا زمانی که خورشید از پشت کوهها بیرون آمد و همه را روشن کرد،بیدار بودم. آن قدر خطوط پیچ در پیچ ذهنم را مشغول کرده بود که گاهی حس می کردم ذهنم متلاشی خواهد شد.
- یکتا!ساعت دهه،بیدار نمی شی؟
بالش را از زیر سر برداشتم،روی صورتم گذاشتم و گفتم:"نه،می خوام بخوابم."
نازنین بالش را برداشت و گفت:"نمی تونی،چون همه منتظر پرنسسن از خواب بیدار بشه."
خوا آلود و با چشمان بسته ،جواب دادم:"خب منتظر باشند."
- باشه ما هم درها رو قفل می کنیم و می ریم تا شب هم بر نمی گردیم.
پتو را روی سرم کشیدم و گفتم:"هر جا یم خواید برید. می خوام بخوابم."
- باشه الان با یه پارچ آب بر می گردم.
از زیر پتو نالیدم"بی انصاف!تا ساعت هشت صبح بیدار بودم"
او دستگیره را رها کرد،به سمتم آمد و گفت:"ساعت هشت خوابیدی!"
سپس پتو را کنار زد و ادامه داد:"برای چی؟!حالت خوبه؟"
- شلوغش نکن،خوبم. فقط بی خواب شده بودم.
(صدای مهرافروز از پشت در شنیده شد)
- این تنبل خواب آلو بیدار نشد؟
نازنین بدون مشورت با من،در اتاق را باز کرد و او وارد شد. به اجبار بلند شدم و لب تخت نشستم. با محبتی خاص نگاهم می کرد.(فکر کرده گول می خورم.)
- خانم نمی خوای بیدار بشی؟نمی دونستم تا این حد تنبلی!
با نگاه به صورت و لباسم،اشاره کرد.زیرا شب گذشته با آرایش و بدون لباس خواب،خوابیده بودم. موهایم را با دست از صورتم کنار زدم که نیما،نازنین را صدا زد.مهرافروز هم جلو آمد،کنارم نشست.
- کی خوابیدی؟
- به تو ربطی نداره. تنهام بذار!
- پاشو حاضر شو!
- باهاتون نمیام.
- یکتا،بچه ها اومدند که خوش بگذرونند.
- بگذرونند،به من چه!
- یکتا جان،لج نکن!خواهش می کنم.
- تنهام بذار!
- می رم به شرطی که زودتر حاضر بشی و بیای،باشه؟
بلند شدم و بدون اینکه جواب بدهم به سمت در حمام رفتم.
در حالی که اتاق را ترک می کرد با شوق گفت:"ممنون که میای"
بعد از حمام،مقابل آینه ایستادم و با دقت صورتم را آرایش کردم. شلوار جین دودی رنگ و مانتو و شال حریر مشکی ام را پوشیدم. داخل سالن پایین،کسی نبود. قصد ترک ساختمان را داشتم که صدای مهرافروز از داخل آشپزخانه مانعم شد.
- صبحونه نمی خوری؟
- دیگه ظهره. یه دفعه ناهار می خورم.
- صبحونه مهمترین وعده غذاییه و حتما باید بخوری.
وارد آشپزخونه که شدم و برایم لقمه گرفت گفت:حالا دهنت را باز کن!"
با اخم رو برگرداندم.
- دستمو رد نکن!
(اهمیت ندادم)
- شنیدم مامانت رو خیلی دوست داری،جون مامانت بخور!
بی اختیار صورتم به سمتش چرخید و دهانم را باز کردم . با شادی ،چشمکی زد و با شتاب و پی در پی برایم لقمه گرفت.
نازنین از جلوی در ساختمان با صدای بلند گفت:"یکتا،اومدی پایین یا نه؟"
بلند شدم . مهرافروز گفت:"ممنون که دستمو رد نکردی."
- به خاطر مامانم بود.
داخل اتومبیل و در حین رانندگی با لحنی پر مهر گفت:"نقاشی صورتت یکی از شاهکارهای خلقته و نباید مدام این نقاشی ،خط خطی بشه."
چند دقیقه طول کشید تا متوجه منظورش شدم،بی تفاوت شانه بالا انداختم و رو برگرداندم.
- نارحت شدی؟
- نه خیر از آدم کوته فکری چون تو ،انتظار دیگه ای نداشتم.
- آخه حیف نیست صورتی به این زیبایی رو به این روز در میاری؟
(چه پررو و گستاخ!یکی نیست بهش بگه تو چه کاره ای!) با عصبانیت به سمتش چرخیدم و "ازت نظر خواستم؟"
- حالا برای چی عصبانی شدی؟
- خوشم نمیاد کسی توی کارم دخالت کنه.
خوشبختانه در همان لحظه به جنگل رسیدیم. تازه باران بند آمده بود و همه جا خیس بود. کمی که قدم زدیم،سردم شد و کم کم از شدت سرما،دندانهایم بهم می خورد. مهرافروز چالتواش را درآورد و روی شانه ام انداخت.
نازنین رو به او گفت:"خودت سرما نخوری؟"
- نه سردم نیست.
پدرام گفت:"کاش می شد آتیش روشن کنیم اما همه جا خیسه!"
(ببین از سرما مچاله شده،اما می گه سردم نیست!) متوجه نبودم به او خیره شده ام تا این که نازنین کنار گوشم آهسته گفت:"خوب نیست جلوی نیما و پدرام این طوری به مهرافروز خیره بشی."
گیج و منگ نگاهش کردم و جوابی ندادم.
آن روزها نازنین می گفت:"به نظرم سام پسر خوبیه."
او در مرود بابک هم همین عقیده را داشت!چند ماه پس از بهبودی ام،با سام آشنا شدم.به گفته ی خودش هدفش ازدواج بود!(چه دروغ بزرگی!)با آن تیپ،قیافه،حرکات و رفتار،یک جنتلمن واقعی بود. اما من سر قرارها،دیر حاضر می شدم و به او بی توجه بودم. پس از گذشت دو ماه،قرار ملاقاتی با مزاحم تلفنی مان گذاشتیم،در مسیری که قابل دید سام باشد!
نازنین می گفت:"ای کاش بعد از این سام قصد انتقام گرفتن از تمام دخترها رو نداشته باشه!"
بعد از آن سام های بسیاری وارد زندگی ام شدند. همچنین شاهین ها و میلادها،اما من دیگر دختر گستاخ و بی تعهدی شده بودم!

روز بعد پس از خرید سوغاتی،راهی تهران شدیم. در طول مسیر،مهرافروز با چهره ای گرفته رانندگی می کرد. نزدیک تهران،به حرف آمد و با لحنی غمگین پرسید:"یکتا،جواب خواستگارت چیه؟!"
با نگاهی بی تفاوت جواب دادم:"فکر نمی کنم به تو مربوط باشه."
- یکتا،خواهش می کنم!هیچ فکر کردی چه طوری می خوای یه عمر کنار مردی که دوستش نداری زندگی کنی؟
- گفتم که بهت ربطی نداره.
- یکتا خواهش می کنم جواب منفی بده،خواهش می کنم!
رو برگرداندم و به جاده چشم دوختم. نزدیک خانه ی دایی با او خداحافظی کردیم و من همراه نیما و نازنین رفتم. در آخرین لحظه نگاهم با نگاهش آمیخته شد.(چه نگاه غمگینی!)انگار غم دنیا در نگاهش لانه کرده بود.(به درک!)
آن شب زن دایی با اصرار مرا نگه داشت. آخر شب که همه رفتند،به اتاق نازنین آمد تا با من صحبت کند.
- فردا خانم برادرم ،مامان پارسا رو می گم ،برای گرفتن جواب با مهری تماس می گیره. یه وقت فکر نکنی با جواب منفی ات ناراحت می شم. درسته که پارسا پسر خوب و شایسته ایه،اما برای ازدواج،تنها این دو ویژگی لازم نیست.
- زن دایی برای همه چیز ممنونم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل چهارم قسمت 1:

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.ساعت پنج بعدازظهر بود. صدای مادر را شنیدم که می گفت:"شما لطف دارید،خواهش می کنم."
(حتما مامانِ پارساست)
دقایقی بعد مادر به اتاقم آمد.
- بیدار شدی؟
کش و قوسی به دستهایم دادم و گفتم:"کی تلفن زده بود؟"
- خانم برادر شهین. خانواده خوبی هستند.
(برای خودشون خوبند)
مادر جلوتر آمد،لب تخت نشست و گفت:"بابات می گفت اینا خونواده ی خوبی اند،نباید جواب منفی بدیم."
با دلخوری جواب دادم:"برای خودش گفته."
- منظورت چیه؟!
- هیچی ولش کن!
او با محبتی خاص و مادرانه ادامه داد:"تا کی می خوای جواب رد به خواستگارهات بدی؟!فکر می کنی همیشه جوون و خوشگل می مونی؟"
- مامان حوصله ندارم.
- هر وقت باهات حرف می زنم،می گی حوصله ندارم. اما بد نیست کمی به فکر آینده ات باشی.
(چه آینده ای ،چه کشکی!)

* * * * * *

سرانجام چس از دو هفته به مدرسه رفتم. ساعت آخر،نیما به دنبال نازنین آمد و من به تنهایی راه خانه را در پیش گرفتم. هنوز سر خیابان نرسیده بودم که صدای بوق اتومبیلی از پشت سر،قدم هایم را سست کرد. مهرافروز،سرحال و خندان پشت فرمان نشسته بود و اشاره می کرد سوار شوم.
(خیلی خسته ام،بهتره سوار بشم.)
- سلام عزیزم!خوبی؟
- سلام.
اتومبیل با پرش به حرکت درآمد.
(ماشینش هم مثل خودش خوشحاله!)
- نمی دونی چه قدر خوشحالم که به خواستگارت جواب رد دادی!
- نباید خوشحال باشی.
- خوشحالم،خیلی خوشحال. خانمی حالا بگو دوست داری کجا بریم؟
- نزدیک خونمون پیاده ام کن!
- نه نشد. باید جشن بگیریم.
- نگه دار پیاده می شم.
با چهره و صدایی گرفته گفت:"نمی خواد پیاده بشی،نزدیک خونه تون پیاده ات می کنم."


* * * * *

دو هفته گذشت ،دو هفته ای که هر روز مهرافروز به بهانه های مختلف به دیدنم می آمد. در آخرین دیدارم گفتم:"می شه تمومش کنی؟"
متحیر نگاهم کرد و گفت:"منظورت چیه؟!"
- دیگه نمی خوام ادامه بدم.
- برای چی؟!
- براش مهم نیست،مهم اینه که می خوام تموم بشه.
- منم قصد دارم ازدواج کنم.
- چه خوب!برو ازدواج کن.
- کمکم می کنی؟
- اگه در توانم باشه.
- تواناییش رو داری. قول می دی کمکم کنی؟
- قول می دم. اما آقای "مرد" اگه قراره ازدواج کنی باید هر چه زودتر این رابطه تموم بشه.
یک مرتبه عصبانی شدم،پوزخندی زدم و ادامه دادم:"یا این که برخلاف ادعات بویی از مردونگی نبردی و فیگور متجدد بودن،داره خفه ات می کنه؟آقای متمدن،توی چهارچوب تمدن شما،زن داشتن در کنار دوست دختر داشتن،نهایت تمدنه؟!"
محکم روی ترمز زد و با عصبانیت به سمتم چرخید و گفت:"چرا توهین می کنی؟!"
- خیلی پررویی!
- خانم کم رو!همیشه یک طرفه به قاضی می ری و راضی برمیگردی؟
قصد داشتم در اتومبیل را باز کنم و پیاده شوم که توسط قفل مرکزی،درها را قفل کرد"بنشین سرجات!"
سپس اتومبیل را روشن کرد و به حرکت در آورد. به خانه که رسیدم متوجه شدم،دریا و دنیا آمده اند.(قرار نبود بیایند!)
در کل حال و هوای خانه مشکوک بود!
دریا با دیدنم خودش را در آغوشم انداخت و با ناز و ادا گفت:"خاله ایی،دیگه دوستم نداری؟"
بوسیدمش و جواب دادم:"چی شده که دریا،عزیز دل خاله،فکر می کنه خاله دوستش نداره؟"
- آخه دیگه خونه مون نمی یای و باهام بازی نمی کنی.
- مگه ندیدی خاله مریض بود؟
- حالا که خوب شدی؟
- بله،خوب شدم و سعی می کنم در اولین فرصت خونه تون بیام.
تغییر لباس دادم و خواستم اتاق را ترک کنم که دنیا به اتاقم آمد.کمی مقدمه چینی کرد و روی صندلی نشست. کنارش نشستم و پرسیدم:"خبری شده؟!"
- اگه خواهری دختر خوب و مهربونی باشه،خبرهای خوشی می شه.
از شدت حیرت شبیه علامت سوال شدم.
دنیا خندید و ادامه داد:"یه قولی بهم می دی؟"
- چه قولی؟!
(امروز باید به همه قول بدم!)
- قول بده سر و صدا نکنی.
- برای چی سر و صدا نکنم؟مگه دیوانه ام!
خندید و گفت:"یه وقتایی،دیوونه ی خطرناکی میشی. قول می دی؟"
باشه،قول می دم.
- امشب قراره برات خواستگار بیاد.
- خواستگار!!
- بله،چند روز پیش با مامان تماس گرفتند و اجازه خواستند.
- چرا باید این قدر دیر بفهمم؟مگه خواستگارِ من نیست؟!
- اول اینکه ببخشید و دوم،نازنین و نیما خواستند تا شب خواستگاری بهت چیزی نگیم.
- این جا چه خبره؟!
باز هم خندید و گفت:"خبرهای خوش!"
- نقش نیما و نازنین چیه؟!تو رو خدا واضح حرف بزن!
- خواستگارت آشنای اوناست و به عقیده شون مرد خوبیه و نباید جواب رد بدیم.
- مگه خواستگارم کیه؟!!
- دکتر مهرافروز.
- نه،نه،نه. نهِ آخر را فریاد زدم. دنیا دستپاچه شد.
(من چه ابله و ساده ام!)
- یکتا تو بهم قول دادی!
- قولمو پس می گیرم. قرار امشبم کنسل کنید.
- یک هفته پیش قرار گذاشته شده. آبرومون میره.
- وقتی قول و قرار می ذارید و منم داخل آدم حساب نیم کنید باید فکر این جاشم بکنید.
- یکتا!!
- هان!چیه؟باید خفه بشم،اعتراض ممنوعه؟مگه من حیوونِ دست آموزِ خونگی ام؟بابا،با چه زبونی بگم قصد ازدواج ندارم.
- باشه ،اجازه بده امشب بیان،بعد جواب رد بهشون می دیم.
- دنیا بس کن!من که جنس توی ویترین نیستم!
- گوش بده یکتا جون...
حرفش را قطع کردم و گفتم:"دنیا خواهش می کنم تنهام بذار!"
او مستاصل برخاست. قبل از خروج،گفتم:"امشب از اتاق بیرون نمی یام."
فقط نگاهم کرد،نگاهی پر از حسرت و نگرانی.
دلم می خواست زمین و زمان را بهم بریزم. با حرص شماره ی نازنین را گرفتم.
- سلام یکتا جون!خوبی؟
- سلام و زهرمار!نی دونستم تا این حد دروغ گو و فریب کاری!حالا می فهمم که دوست داشتن تو رو هم نباید باور کنم.
- یکتا جون...
تلفن را قطع کردم و با مهرافروز تماس گرفتم. به محض برقراری ارتباط بدون اینکه به او اجازه صحبت بدهم،فریاد زدم:"جقه باز کثیف!" سپس تلفن را خاموش کردم.
تلفن خانه مدام زنگ می خورد. مشاره نازنین بود،جواب ندادم.
یک ساعت بعد،داریوش آمد . چند ضربه به در اتاق زد.
- اجازه هست؟
- مگه برای ورود به اتاقم اجازه بگیرید!
- سلام به خواهر جنگجویی که شمشیرش رو از رو بسته.
- سلام،ببین داریوش!حوصله ی موعظه ندارم.
- کی خواست موعظه کنه؟اومدم حالتو بپرسم. یکتاجون،تصمیمی که گرفتی،عاقلانه که هیچ،عملی هم نیست.
- کدوم تصمیم؟!
- همین که قصد ازدواج نداری.
- برای چی عملی نیست؟
چشمکی زد و به صورت و اندامم اشاره کرد و با خنده گفت:"اگه زشت بودی،عملی بود."
- باشه،می رم جراحی می کنم تا زشت بشم.
از ته دل خندید.
- مسخره می کنی؟!
در حالی که می خندید گفت:"مسخره نمی کنم. اما به عقلت شک می کنم. طفلک اون پسر مهربون!"
- کدوم پسر مهربون؟!
- آقای مهرافروز.دو روز پیش اومده بود دیدنم،بیچاره!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:"برادر اونی یا من؟!"
- معلومه که برادر تو،خواهر خوشگلم. اما دلم براش می سوزه،عاشق یه خوشگل بی رحم شده.
- اگه حرفات تموم شده،تنهام بذار!
- می خوای دوش بگیری و آماده بشی.
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد:"ساعت هفتِ و تا ساعت نه،باید حاضر باشی!"
- من ،از ، اتاقم ،بیرون ، نمی یام.
- بابا ساعت نه میاد. نمی خوای که دوباره عنق بشه؟
- برای خواستگاری قبلی سرکار بود!
- انگار ایندفعه به مامان،جواب مثبت داده.
- آخرش از دست شماها دیوونه می شم.
با خنده گفت:"هم چنین خواهر کوچولو."
(مگه دستم بهت نرسه آقای دکتر!)
سر ساعت نه،زنگ خانه به صدا درآمد.(عین ناقوس مرگ!)دقایقی بعد بدون اینکه دستانم سینی چای را حمل کند وارد پذیرایی شدم.(هه،بابا اومده.انگار خیلی دلش می خواد شرّم رو کم کنم)
حاضرین جلوی پایم بلند شدند حتی پدر!خانمی حدود چهل و پنج،شش ساله،جلو آمد و مرا در آغوش کشید و گفت:"سلام به روی ماه عروس گلم."
(عروس گلم!چه از خودراضی. من که جواب مثبت به برادرزاده اش ندادم!)
کنار مادر نشستم و زیرچشمی نگاهی به اطراف انداختم. پدر،مادر،دنیا،داریوش،مهرا فروز و عمه اش حضور داشتند.
مدتی به بحث های معمول گذشت تا این که عمه جون اجازه گرفت ما با هم صحبت کنیم. داخل اتاقم که شدیم،نگاهش مشتاقانه به اطراف چرخید و چهره اش چز از رضایت شد.
- چه اتاق قشنگی!حدس می زدم این دختر خوشگل،خوش سلیقه هم باشه.
اخم کردم"هر کی این سقف سیاه رو می بینه،می گه چه قدر زشت و دلگیره!"
- منظورم وسایل اتاق و نحوه چیدمان بود. گر چه سقف سیاهم قشنگی خودش را داره.
- عین روباه می مونی.
خندید. خنده ای طولانی. سپس گفت:"پس نه تنها حقه باز کثیفم،روباه هم هستم."
- حتی بدتر از اینا. تو می دونستی قصد ازدواج ندارم،برای چی اومدی؟
- ترسیدم سر و کله ی یه خواستگار دیگه پیدا بشه.
- خب پیدا بشه!ازدواج نمی کنم.
- یعنی با من هم ازدواج نمی کنی؟
- معلومه،پرسیدن نداره.
- بدون تو می میرم.
- چرند نگو!
- یکتا باور کن،زندگی بی تو،برام مرگه!
- و زندگی با من،زجر کشیدن،مرگ تدریجی.
- زندگی با تو،چشیدن طعم بهشته.
- انگار آلزایمر گرفتی.
- چه طور؟
- من همونی هستم که تو جشن عروسی پدرام با خیلی ها رقصیدم و عذابت دادم،یادت که نرفته؟
- ممکه آدم ها تحت تاثیر زشتی ها و ناکامی های زندگی متوسل به کارهای نادرست بشوند،اما ذاتشون تحت تاثیر قرار نمی گیره،تو ذات پاکی داری و باید مال خودم بشی!
با دلخوری گفتم:"من مال هیچ کس نمی شم!"
- ناراحت نشو!خب منم مال تو می شم.
- نمی خوام.
- یکتا اگه بهم بگی نه،می میرم.
- آقای دکتر رهام کن!من به دردت نمی خورم. اصلا نمی خوام ازدواج کنم.
- آخه برای چی؟!
- از زندگی زناشویی بیزارم!
- کاری می کنم خوشت بیاد.
- از آشپزی و نظافت ،در کل کارهای خونه و شوهرداری،حالم بهم می خوره،می فهمی؟
- نیازی نیست کارهای خونه رو انجام بدی. عالیه،همه ی کارهای خونه رو انجام می ده. هفته ای یه مرتبه هم خانمی برای نظافت و کمک به عالیه می یاد.
- شوهرداری چی؟
- اون قدر بهت محبت می کنم تا عاشقم بشی.
- محاله!در ضمن از واژه ی عشق متنفرم!دیگه از این واژه ی مزخرف استفاده نکن!
- چشم!قبول می کنی باهام ازدواج کنی؟
- نه خیر،راحتم بذار!
زمانی که رفتند،پس از مدتها،ما و در و دیوار خانه،صدای پدر را شنیدیم.
- خانواده خوبی بودند،مبارکه.
همین یک جمله،هزاران معنا داشت.اما تصمیم خود را گرفته بودم،محال بود ازدواج کنم.

* * * * *

دو روز بعد مادر نظرم را پرسید. جواب دادم:"اگه تماس گرفتند،بگو دخترم نپسندیده"
مادر دلخور و نگران نگاهم کرد و گفت:"آخرش چی؟!"
- هیچی.
- عصر نازنین به دیدنم آمد. می دانستم مادر از او خواسته مرا راضی کند.
او با محبت گفت:"یکتا،دکتر مرد خوبیه،نباید جواب رد بهش بدی!"
شانه بالا انداختم.
- خب که چی؟بالاخره باید ازدواج کنی.
- تا یه سال دیگه با پس اندازم،می تونم خونه اجاره کنم و برای همیشه مجرد بمونم.
دو دستی به گونه اش کوبید و گفت:"وای،این غیر ممکنه!"
- ممکنش می کنم.
- نه عمه و نه بابات،چنین اجازه ای بهت نمی دهند.
- زندگی خودمه،هر کاری دلم بخواد می کنم.
- بیچاره عمه!فکر کردی چه بلایی سرش می یاد؟
به این قضیه فکر نکرده بودم. به راستی چه بلایی سر مادر می آمد!آن شب به قدری کلافه بودم که با آرام بخش خوابیدم.نمی دانم چه مدت گذشته بود که با صدای فریاد پدر بیدار شدم.
- بیخود کرده!تا کی می خواد به مردم جواب رد بده؟بچه و کم سن و سال که نیست،بیست و چهار سالشه.
بالش را محکم روی سرم گرفتم و گوشهایم را پوشاندم،اما هیزم این آتش،خیال خاکستر شدن نداشت.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل چهارم قسمت 2

دو روز بعد،مادر با تاسف گفت:"بابات گفته اگر جوابت به دکتر منفیه،پسر حاج زردوست می خواد بیاد خواستگاری. از هر لحاظ هم شایسته هستند و باید جواب مثبت بدی."
تازه از مدرسه برگشته بودم ،عین آدمی که زیر آوار مانده باشد،روی زمین مچاله شدم. این نهایت بی عدالتی بود!"عدالت" چه واژه ی قشنگ و بی هویتی!دلم نمی خواست زنده بمانم. کاش می مردم!همه ی اینها تقصیر آن دکتر احمق بود،اگر او به خواستگاری ام نمی آمد،این طوری نمی شد.
در حالیکه مادر جلویم نشسته بود،لیوان آب را به دستم داد و گفت:"رنگت،پریده،یه کمی آب قند بخور!باباتم خیر و صلاحت رو می خواد. این جوری که نمی شه،باید سر و سامون بگیری!"
اشکهایم بی اختیار روی گونه ام به رقص درآمدند تا از غم قلبم بکاهند.(پسر حاج زردوست،توی یه مراسم دیده بودمش. چه مراسمی بود؟ولش کن یادم نمی یاد. پس خوش قیافه و خوش صحبتیِ. توی حجره ی پدرش،حسابداری می کرد و یکی می شد عین باب،مرد خوش قیافه و خوش تیپیه و با وجودی که پنجاه و نه سالشه،اما هنوزم جذابه و مامان،یه زن مهربون،زیبا و بیچاره!)
لیوان آب را به مادر دادم و نالیدم:"نمی خوام ازدواج کنم."
مادر هم گریه می کرد. دلم برایش می سوخت،او که گناهی نداشت. اشکایش را پاک کردم و گونه اش را بوسیدم،بعد در آغوشش فرو رفتم .آغوش گرم و پر مهری که در حد خودش،قدرت داشت.
- عمه ی مهرافروز تماس گرفت؟
- هنوز نه.
- اگه تماس گرفت بگو جوابم مثبته.
- دوستش داری؟!
از آغوشش بیرون آمدم،به چشمان زیبا و نگرانش نگه کردم و جوابی دادم که باید می دادم. مادر گلم نباید بیشتر از این غصه می خورد. دوباره بوسیدمش و با شادی مصنوعی به اتاقم پناه بردم.

* * * * *

زنگ آخر که خورد،نازنین گفت:"بیا با من و نیما بریم."
- کجا؟
- سینما،فیلم سنتوری.
- خسته ام می رم خونه. بهتون خوش بگذره.
- کیارش نمیاد؟
- خودم ازش خواستم دیدنم نیاد.
- فکر کنم حالا که جواب مثبت دادی،بیاد. اون از خوشحالی بال درآورده.
- نمی دونم!
سرگرم جمع آوری وسایلم شدم تا نازنین برود. حوصله ی برخورد با نیما را نداشتم. تقریبا آخرین نفری بودم که از مدرسه خارج شدم. سر خیابان صدایم زد.
- مگه قرار نبود دیدنم نیای؟
- اول،سلام خانم خوشگلم و دوم،قرار تا رمانی بود که جواب بدی.
(پس عمه اش تماس گرفته)
- ماشین سر خیابونه،بیا بریم.
قصد داشتم نروم(آخرش چی؟بعد از این باید همیشه در کنارش باشم.)
در حالی که خیابان را دور می زد،پرسید:"برای چی تلفنت خاموش بود؟"
- حوصله ی صحبت کردم با کسی رو نداشتم.
لبخند زد و گفت:"حتی من؟"
- اول از همه،حوصله ی تو رو نداشتم.
نیم نگاه گذرایی بهم انداخت و سکوت کرد،یک سکوت پر از اندوه.
زیر چشمی نگاهش کردم. چهره اش گرفته بود.
بعد از دقایقی گفت:"ازت ممنونم که پذیرفتی همسرم باشی."
(شرط رو بگم یا نه؟اگه بگم قبول نمی کنه اون وقت باید با پسر حاج زردوست ازدواج کنم) اما اختیار زبانم را از دست دادم و گفتم:"جواب مثبتم،همراه با یه شرطه."
- هر شرطی باشه می پذیرم.احساس می کنم از خوشحالی روی اَبرام.
- اما من ناراحتم و هیچ وقت نیم بخشمت. تو باعث شدی زندگی و آرزوهام نابود بشند!
- زندگی برات می سازم که رویایی تر و قشنگتر از هر آرزویی باشه. منتظر شنیدن شرطت هستم.
(باید خفه بشم،نباید حرفی بزنم!)
- شرطم اینه که...
- چرا ساکت شدی؟
- نمی خوام باهات رابطه ی جنسی داشته باشم.
برای لحظه ای فرمان اتومبیل از دستش خارج شد،نزدیک بود تصادف کنیم،(فکر می کرد فقط خودش می تونه اذیتم کنه.)اما دقایقی بعد،همه چیز تحت کنترلش قرار گرفت و گفت:"باشه اما منم یه شرط دارم."
(وای خدای من!غیر ممکنه.یعنی پذیرفت؟!کم کم دارم دیوونه می شم. این دیگه کیه؟اصلا مگه می شه همچین شرطی رو پذیرفت؟!)
پس از مکث کوتاهی ادامه داد:"اتفاقی که توی جشن عروسی پدرام افتاد،دیگه نباید تکرار بشه."
- وقتی عصبی و کلافه می شم،متوجه رفتار و اعمالم نیستم.
با لحنی عصبی گفت:"باید متوجه باشی!درسته جسمت رو ازم دریغ می کنی،اما باید مالکش خودم باشم"
- حالا حالاها حوصله ی مراسم عقد و عروسی رو ندارم.
- هنوز شرطم رو نپذیرفتی.
(وقتی تو شرطی به این سختی رو پذیرفتی،چرا نپذیرم؟)
- باشه می پذیرم.
- تاریخ عقد و عروسی م خودت تعیین کن.
تا رسیدن به مقصد،سکوت کرد. حس خوبی نداشتم. هنگام خداحافظی به چشمانش نگاه کردم. قلبم از بی رحمی خودم به درد آمد(بیخود!هر بلایی سر این جماعت بیاد،بازم کمه.)


* * * * *

سرانجام پس از دو روز نامزد کردیم. کیارش دوست داشت جشن نامزدی مفصلی برگزار کند(دست در دستش توی سالن بچرخم و توی بغلش برقصم،مدام حاضرین بهمون تبریک بگند. نه،تحملش را نداشتم.)،اما من نپذیرفتم.
شب بله برون که همان شب نامزدی بود،پیش حلقه ای زیبا که درخشش نگین برلیان،به زیبایی اش می افزود،توسط کیارش در انگشتم فرو رفت. در آن لحظه،اشک در چشمانم حلقه زد. این حلقه ی اسارت بود!

فصل پنجم

بعد ازظهر روز جمعه بود. مثل همیشه من و مادر تنها بودیم. تلفنی با نازنین صحبت می کردم که صدای زنگ خانه را شنیدم(یعنی کیه؟) و چند دقیقه بعد،صدای مادر را.
- سلام عزیزم!دلم برات تنگ شده بود.
بدون اینکه نگاهش کنم،جواب دادم:"برای چی اومدی؟"
- اومدم ببینمت.
سپس کنارم نشست.(چه ادکلن خوش بویی زده!)
- با کی صحبت می کردی؟
- به تو مربوط نیست.
نزدیکم شد. خودم را کنار کشیدم.در همان لحظه مادر صدایم زد و اتاق را ترک کردم
- کیارش قهوه دوست داره یا چایی؟
(چه می دونم؟) اما نباید مادر می فهمید.
- مگه تازه چایی دم نکردید؟
- چایی تازه دم داریم،اما اگه قهوه می خوره،آماده کنم. برو ازش بپرس!
وارد اتاق که شدم،تلفن همراهم دستش بود. عصبانی به سمتش رفتم،آن را گرفتم و گفتم:"به چه حقی به تلفنم دست زدی؟"
مبهوت نگاهم کرد و با لحنی سست،در حالی که تلفنش را به سمتم می گرفت،جواب داد:"بعد از این،موضوع پنهانی ندارم. بگیر چک کن!"
دستش را پس زدم و با همان عصبانیت پرسیدم:"مامان می گه چایی می خوری یا قهوه؟"
- چایی.
نزد مادر برگشتم و گفتم:"چایی می خوره. انگار خیلی دوستش داری که داری لوسش می کنی!"
مادر مرا بوسید و با لحنی پر مهر که مخصوص مادرهاست گفت:"عزیز دلم!اون قدر برام عزیزی که حاضرم بیشتر از اینا،لوسش کنم."
وقتی سینی چایی را دستم می داد،چشمهایش پر از اشک بود.
- آرزو می کنم اون قدر خوشبخت بشی که لبخند،یه لحظه هم از چهره ات جدا نشه.
(مامان بیچاره ی خوش خیالم!)
- فدای تو مادر مهربون بشم.
سینی را روی میز گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم.
- بیا توی پذیرایی چایی بخور!
- یکتا!
جوابش را ندادم و به سمت پذیرایی رفتم.
نیم ساعت بعد رو به مادر گفت:"اگه اجازه بدید همراه یکتا می ریم بیرون."
- صاحب اختیاری پسرم.
- برای شام هم منتظرمون نباشید.
- آخر شب زود برگردید!
- چشم!
سپس نگاهم کرد و اشاره کرد حاضر شوم.
(چه خود سر،چه پررو!حالا منو توی عمل انجام شده قرار می دی!صبر کن آقای زرنگ به حسابت می رسم.) تا آنجایی که امکان داشت،معطل کردم.
داخل اتومبیل نگاهی به چهره ام انداخت و سری تکان داد. از این که او را عصبانی کرده بودم،خیلی به شوق آمده بودم.
- یکتا!می خوایم مهمونی بریم؟
- فکر نمی کنم چه طور؟
جعبه ی دستمال کاغذی را به سمتم گرفت و گفت:"آرایش صورتت رو کم کن!"
جعبه را گرفتم و روی صندلی عقب پرت کردم،گفتم:"نمی کنم!"
- آخه...
حرفش را قطع کرده گفتم:"اگه مشکلی داری،تنها برو!"
دستانش را دور فرمان چنان فشار داد که انگشتانش قرمز شد. با عصبانیت و در سکوت به روبرو خیره بود و بی هدف رانندگی کرد. آن قدر در خیابانها چرخید که دچار سرگیجه شدم.
- خسته شدم.
نگاهم کرد،هنوز عصبانی بود. سپس با لحنی که تلاش می کرد عصبی نباشد گفت:"ما با هم نامزدیم،درسته؟"
طلبکارانه جواب دادم:"بله،متاسفانه!"
- و من حق دارم هر روز نامزدم رو ملاقات کنم،اما تو از چهارشنبه خودتو قایم کردی،حتی جواب تلفنمو نمی دی!
- پشیمون شدی؟
بدون اینکه نگاهم کند،آهی از ته دل کشید. دلم خنک شد!
- خوشحالم که پشیمون شدی. پس نامزدیمون بهم خورد؟
وقتی نگاهم کرد،در نگاهش،عشق،عصبانیت،ملامت و عجز و ناله،موج می زد.
- مگه نگفتی وقتی آدم ،کسی رو دوست نداشته باشه،نمی تونه باهاش زندگی کنه؟
اتومبیل را کنار خیابان کشید و با شدت روی ترمز کوبید. به سمتم چرخید و با عصبانیت در چشمهایم خیره شد.
- در مورد من و تو فرق می کنه. چون من عاشقتم،اما پارسا،نه!
- تو یه خودخواه بدجنسی!
- هر چی دوست داری بگو!مهم اینه که مال خودم شدی.
عصبانی شدم،آن قدر که انگشتانم شروع به لرزیدن کرد.
- مال تو نشدم،نمی شم!
قصد داشتم از اتومبیل پیاده شوم که دستم را گرفت و فریاد زد:"بشین سر جات!"
- دیگه یه لحظه هم تحملت نمی کنم.
هم چنان که دستم را محکم گرفته بود،گفت:"اگه جرات داری،پاتو از ماشین بیرون بذار تا با دستای خودم خفه ات کنم."
سپس با دست دیگرش،توسط قفل مرکزی ،درها را قفل کرد،اما دستم را رها نکرد.
- خوشحال می شم چنین کاری کنی.
- توی احمق،داری خوشبختی رو با دستای خودت دور می اندازی!
با صدای بلند خندیدم،خنده ای عصبی و دیوانه وار. چنان دستم را محکم گرفته بود که حس می کردم هر لحظه ممکن است استخوانهایم خرد شوند.
- دستمو ول کن!ازت بیزارم!
آرام آرام دستش شل شد و دستم را رها کرد. رد دستانش روی مچ دستم باقی مانده بود. با دست دیگرم مچم را ماساژ دادم. از شدت درد،اشک در چشمانم حلقه زد. با حرص و بغض، از او رو برگرداندم و با صدای سرد و خشن،به طوری که بغضم را بپوشاند،فریاد زدم:"برگردونم خونمون،زود!"
به غیر از صدای آه هایی که می کشید،نه صدایی بود و نه عکس العملی. مدت طولانی به همان شکل سپری شد تا اینکه دستش را روی مچ آسیب دیده ام،حس کردم.
با خشم دستم را کشیدم و فریاد زدم:"بهم دست نزن!"
- یکتا منو ببخش!
صدایش چون آهنگی حزن آلود بود. آهنگی که در قلبهای سنگی نیز تاثیرگذار بود.
- اگه می دونستی چقدر دوستت دارم،اینقدر اذیتم نمی کردی. دستت رو بده ببینم چی شده.
دوباره دستم را کشیدم.
- عزیز دلم دوستت دارم،باور کن!
(روباهِ متقلب!حالم ازت بهم می خوره)
- مگه نگفتم برگردونم خونه؟
- آخر شب برت می گردونم.
تا آخر شب تلاش کرد دلم را بدست آورد،اما نتوانست. شام نخوردم،جوابش را ندادم،حتی نگاهش نکردم.
مقابل در خانه،دستم را گرفت و مچم را بوسید و گفت:"بازم ببخشید! فردا صبح منتظرم باش،خودم می رسونمت."
بی آنکه جوابی بدهم از اتومبیل خارج شدم.(آقای خوش خیال،فکر کردی. فردا قالت می ذارم)
اما روز بعد به علت بی خوابی شب گذشته،نتوانستم تصمیم را به مرحله ی اجرا بگذارم.


امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل ششم قسمت1
اواخر اسفندماه بود. دو ماه از نامزدی ما می گذشت. درختان سبز شده بودن و بوی عید در شهر و خانه پیچیده بود.اما زندگی ما مثل همیشه بود،تنها با این تفاوت که کیارش،عضو جدید آن شده و با آب زیرکاهی اش،همه را شیفته خود کرده بود. تمام تلاش من،فاصله گرفتن از او و تلاش او،خلاف تلاش من بود
عین همیشه پدر نقشی مه گونه در خانه داشت و من و مادر به تنهایی دست و پنجه نرم می کردیم. گرچه پس از نامزدیما،مادر شاد و سرحال به نظر می رسید.
دو روز به عید مانده بود که کیارش به مادر گفت:"اگه اجازه بدید همراه یکتا یه مسافرت چند روزه بریم."
- من که حرفی ندارم،اما درخشان اجازه نمی ده. آخه شما به هم محرم نیستید.
- اگه یکتا موافق باشه،عقد می کنیم.
مقابل تلویزیون نشسته و خیره به تصویرش بودم که با جمله ی او با بهت و خشم به سمتش چرخیدم،ولی جمله ی مادر،مانع از فریاد کشیدنم شد.
- تصمیم خوبیه،منم موافقم.
رو به مادر در حالیکه تلاش می کردم فریاد نکشم،جواب دادم:"من که موافق نیستم."
خوشبختانه تلفن زنگ زد و مادر ما را تنها گذاشت. با عصبانیت به او خیره شدم.
- عزیزم عصبانی نشو!اگه عقد کنیم،می تونیم تعطیلات به سفر بریم.
- و اگه نخوام باهات سفر بیام؟
- یکتا جون،نامهربون نشو!
- یادم نمی یاد باهات مهربون بوده باشم.
مادر شاد و خندان به سمت ما آمد و گفت:"دنیا بود،سلام رسوند و گفت اگه موافقید روز چهارم،پنجم به ویلای پدرشوهرش که تو لواسانه بریم."
کیارش لبخندی تحویلم داد و گفت:"بهتر از این نمی شه."
(این خانواده منم چه سرخوشند!نکنه یه وقت بخواد همه رو به ویلای خودش ببره؟وای ،نه!)
به محض اینکه مادر به آشپزخانه رفت،گفتم:"یه وقت پیشنهاد ویلای خودتو ندی؟"
- چنین تصمیمی دارم.
چشمهایم ریز شد و با حرص گفتم:"چنین کاری نمی کنی،که اگه بکنی،نه من،نه تو!"


* * * * *

ساعت دو دقیقه و دو ثانیه بعد از ظهر،(عدد ساعتشو جا انداخته اشکال از من نیست!)سال تحویل شد. دو ساعت پیش از سال تحویل،کیارش منزلمان بود و باز هم سفره ی هفت سین ما بی حضور پدر چیده و برچیده شد.
پس از صدای توپ که نشان دهنده ی تحویل سال بود و من عاشقش بودم،مادر صورتمان را بوسید و به هر دویمان هدیه داد،سپس ما را تنها گذاشت.
(نمی دونم چه اصراری دارند که ما عین زن و شوهرها رفتار کنیم؟مدام ما را با هم تنها می ذارند!اصلا کی خواست با این تنها باشه،اَه!)
خواستم زا پشت میز بلند شوم که دستم را گرفت کنار خود نشاند و گفت:"عیدت مبارک عزیزم!"،سپس سرویس جواهراتی که به عنوان عیدی برایم خریده بود،به دست و گردن و گوشم آویخت و ادامه داد:"نمی خوای بهم عیدی بدی؟"
دلم نیم خواست برایش کادو بخرم،اما به اصرار و اجبار مادر،پیراهن مردانه ای که او خریده بود و داخل جعبه ی کادوی زیبایی همراه با یک کارت پستال زیبا قرار داده بود تا به او هدیه بدهم،از روی میز برداشته و به سمتش گرفتم.
چشمانش پر از برق شادی شد و کادو را گرفت.
(نمی دونه این کادو را مامان خریده نه من!)
- عزیزم واقعا غافلگیر شدم!اما کادوی اصلی یادت رفت!
متحیر نگاهش کردم. شاد و سرحال با نگاه به لبم اشاره کرد.(چه خوشحاله،پررو!)با دلخوری رو برگرداندم.
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را به سمت خودش چرخاند. هر چه تقلا کردم،نتوانستم رو برگردانم. به چشمهایم خیره شد. تا حالا توجه نکرده بودم که چه چشمهای درشت و قشنگی دارد. چشمها و موهای مشکی اش در کنار پوست سفید و بینی و لب خوش فرم،ترکیب زیبایی را به وجود آورده بود.
آهسته صورتش را به صورتم نزدیک کرد. باید فریاد می کشیدم و محکم توی دهنش می زدم،اما فقط نگاه کردم تا اینکه به لبم نزدیک شد و مرا بوسید.
(پس چرا ازش فاصله نمی گیرم؟چرا توی دهنش نمی زنم؟من که ازش بیزارم!)
- بهترین عیدیی بود که توی تمام عمرم گرفته ام!
این جمله را با شوق بیان کرد. به شدت خوشحال بود. به حدی که چشمهایش نیز می خندیدند.


* * * * *

از یک طرف دید و بازدیدهای کسل کننده و از طرف دیگر،فکر مسافرت کلافه ام کرده بود.
عصر روز سوم بود و خانواده ی خاله ی مادر برای بازدید آمده بودند.نوید،نوه ی خاله ی مادر دو سه سالی از من بزرگتر بود. پسر شوخ و راحتی بود و بیشتر شوخی هایش فیزیکی بود. نیم ساعتی که خانه مان بودند،کنارم نشسته بود و با دست و پا،سر به سرم می گذاشت و شوخی می کرد. کیارش هم روبرویمان نشسته بود،هر لحظه ابروهایش بیشتر در هم گره می خورد و اخمهایش وحشتناکتر می شد.
پس از رفتن آنها،به اتاقم رفتم . رو یتخت دراز کشیدم و به سقف سیاه،چشم دوختم. همه جا،سیاه بود!
در اتاق روی پاشنه چرخید،کیارش در آستانه ی آن قرار گرفت. چهره اش مثل همیشه مهربان و خندان نبود،بلکه سرد و خشن بود!در را بست و پشت به آن تکیه داد و با لحنی تلخ و گزنده پرسید:"تا به حال به پیشنهاد بیشرمانه ی کسی جواب مثبت دادی؟!"
خیره نگاهش کردم.
- جواب سوال منو بده!
بلند شدم اتاق را ترک کنم،او اجازه نداد.
- نمی ذارم بری تا جواب بدی.
- منظورت رو نمی فهمم.
با عصبانیت چنگی به موهایش زد و به چهره ام چشم دوخت و با صدایی خشن و نگران پرسید:"تا حالا با پسری خلوت خصوصی داشتی؟!"
تمام بدنم داغ شد،گُر گرفتم. با حالتی ندافعی قدمی به او نزدیک شدم و گفتم:"خودت چی؟با دختری خلوت خصوصی داشتی؟!"
- جواب بده!
- اول تو جواب بده!چیه؟رسوا می شی دیگه نمی تونی منو بازخواست کنی.
- یکتا،خشم از من یه دیوونه ی وحشتناک می سازه.
- با هم دیوونه می شیم.
اگر مادر صدایم نمی کرد،دعوای بی سرانجامی رخ می داد. دیگر دلم نمی خواست با او تنها باشم،کاش می رفت!
مادر گفت:"قبل از ظهر که با شهین صحبت می کردم،گفت که دایی ات سرمای سختی خورده،دارم می رم بهش سر بزنم."
(وای نه!) شتاب زده گفتم:"ما هم می یایم."
- هر طور دوست دارید،فقط عجله کنید.
پیروزمندانه به اتاق برگشتم.
- مامان می خواد بره خونه ی دایی جهانگیر،منم می رم.
لب تخت نشسته بود و آرنج دستهایش روی زانوان و سرش را میان دستانش گرفته بود.با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد. فوری به سمت کمد لباس رفتم تا چهره اش را نبینم.
- داری منو از سرت باز می کنی؟
- نه خیر.(گر چه دلم می خواد راحتم بذاری)
حس کردم پشت سرم ایستاد.
- پس با هم می ریم.
سپس دستش دور کمرم،حلقه شد و مرا به خودش چسباند. تلاش کردم از او فاصله بگیرم.
- ولم کن!می خوام آماده بشم.
- تقلای بیخود نکن!زورت نمی رسه.
سپس خم شد،گونه ام را بوسید و ادامه داد:"بعد از خونه ی دایی،می ریم خونه ی ما."
- من باهات جایی نمیام.
خندید و گفت:"جداً ! "


* * * * *

خوشبختانه در منزل دایی جهانگیر،نیما و نازنین هم بودند. به محض دیدن دایی،نازنین را به اتاقش بردم.
نازنین پرسید:"باز چی شده که..."
حرفش را قطع کردم و گفتم:"ساکت باش و به حرفام گوش بده!چند ساعت پیش کیارش ازم پرسید با پسری خلوت خصوصی داشتم یا نه."
چهره ی نازنین بی رنگ شد و گفت:"چه جوابی دادی؟!"
- جوابی ندادم. چه طوره بگم داشتم؟
با عصبانیت جواب داد:"احمق نشو!"
- اگه بگم داشتم ،شاید دست از سرم برداره.
- به چه قیمت؟!
- اونش مهم نیست.
- خیلی مهمه!چه طور شده بعد از این همه مدت،چنین سوالی پرسیده؟!
- چه می دونم!
- بازم کاری کردی؟
- نه خیر،بعد از رفتن خاله گیتی،پرسید.
- نوید هم باهاشون بود؟
- خب معلومه. با مامان و باباش اومده بود.
دستهایم را در دستش گرفت و گفت:"یکتا خواهش می کنم بهش دروغ نگو!"
(این نازنین هم که همیشه حامی اخلاق و شرافته.)
- حالا.
- این کیارشی که من می بینم تحت هیچ شرایطی تو رو از دست نمی ده.کاری نکن که به ضرر خودت تموم بشه.
- چه ضرری؟!
- اگه یه مرد،بدبین و بددل بشه،چی کار می کنی؟
- جدایی،طلاق برای همین وقتهاست.
- تو هم فقط به جدایی فکر کن.
صدای زن دایی همزمان با باز شدن در اتاق،باعث شد تعادلم را از دست بدهم و پخش زمین شوم.نازنین هنوز درگیر مطلبی بود که شنیده بود و تا زمانی که ناله ام بلند شد،عکس العملی نشان نداد.
زن دایی با نگرانی پرسید:"چرا پشت در وایستادی؟"
سپس خم شد تا در بلند شدن کمک کند،اما چنان دردی در دستم پیچید که ناخودآگاه فریاد کشیدم:"زن دایی دستمو ول کن!"
طولی نکشید که همه حتی دایی جهانگیر با آن حال خرابش،جلوی اتاق جمع شدند. به حدی دستم درد می کرد که یک لحظه هم ناله ام قطع نمی شد.
مامان با نگرانی مدام می گفت:"حتما دستش شکسته."
کیارش با چهره ای درهم،نگران و کلافه،جلو آمد و گفت:"باید ببریمش بیمارستان."
- آی نه!بیمارستان نمی یام،آی دستم!
همه زدند زیر خنده. نازنین گفت:"هنوزم عین بچگی هات از آمپول و بیمارستان می ترسی؟"
ناگهان خود را روی دست های کیارش و در هوا دیدم.
معترضانه نالیدم:"بذارم زمین!آخ دستم،آی!"
بی توجه به من،رو کرد به نیما و گفت:"سوئیچ ماشینو از جیبم دربیار و همراهم در ماشینو باز کن."

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
یکتا | سهیلا کریمی
فصل ششم قسمت 2

صورتش درست کنار صورتم قرار داشت. زیر چشمی نگاهش کردم. خشن،کلافه و درمانده بود.(یعنی هنوزم توی فکر سوال کذاییِ که ازم پرسید؟انگار خیلی هم از دستم عصبانیه!)
به روبرو نگاه کردم و با دلخوری گفتم:"بذارم زمین!خودم می تونم بیام،پام که نشکسته."
لبخندی بی جان تحویلم داد و گفت:"بغلت کردم که مانع شکستن پاهات بشم."
نیما خندید و گفت:"کیارش،حالا وقت شوخیه!"
مادر دستپاچه فریاد زد:"صبر کنید،منم بیام."
روی صندلی عقب دراز کشیدم و پاهایم را جمع کردم،مدام ناله می کردم انگار چند میله نوک تیز را با پتک توی دستم فرو می کردند. مادر هر چند لحظه یک بار به عقب بر می گشت و با نگرانی نگاهم می کرد.
پس از رسیدن به بیمارستان و عکس برداری از دستم،از شدت درد از حال رفتم. چشم که باز کردم،همه جا سفید بود. خوشحال شدم و فکر کردم مُردم. اما صدایی آشنا گفت:"بیدار شدی؟"
(چه صدای آرومی درست مثل یه داروی آرام بخش می مونه،این صدا را قبلاً کجا شنیدم!)سر که چرخاندم،صاحب صدا روی صورتم خم شد و مرا بوسید.
- دیگه درد نداری؟
فقط نگاهش کردم.(نه،نه،صدای کیارش نمی تونه آرام بخش باشه.) اخم کردم و با لب آویزان پرسیدم:"مامانم کجاست؟"
نمی دانم چه چیز موجب شد تا با صدای بلند بخندد. اشک روی چشمم حلقه زد و با بغض گفتم:"مامانمو می خوام."
دستش را روی دست سالمم گذاشت. تازه متوجه شدم سرُمی به دستم وصل است و بر دست دیگرم،گچی سفید از بازو تا نزدیک انگشتانم گرفته شده.
با خنده گفت:"عین نی نی کوچولوها،مامانتو می خوای؟"
اشکم سرازیر شد و سر تکان دادم.
روی اشکهایم را بوسید و گفت:"اِ،گریه نداشتیم."سپس با دستمال صورتم را پاک کرد و ادامه داد:"گریه کنی،نمی گم مامانت کجاست."
بغضم را فرو دادم و با صدای گرفته و خش دار گفتم:"گریه نمی کنم."
- مامان خسته بود. فرستادمشون خونه. سرمت که تموم بشه،می ریم.
صدای زنگ موبایلم بلند شد. او به سمت کیفم که روی صندلی قرار داشت رفت. با نگاه چرخی توی اتاق زدم. جز تختی که رویش خوابیده بودم،دو صندلی روبروی تخت قرار داشت و دیگر هیچ.زیرا اتاق،تنها گنجایش همین سه شیء را داشت.
صدای او که به تلفنم جواب می داد،نگاهم را به سمتش کشید. شاید دلم نخواد به تلفنم جواب بدی. با اخم نگاهش کردم. گوشی را در کیفم گذاشت و با ناراحتی گفت:"اشتباه گرفته بود."سپس با حالتی پر تشنج،چنگی به موهایش زد و اتاق را ترک کرد.
تنها مزیتی که شکستن دستم داشت،رهایی از پاسخ دادن به پرسش کذایی کیارش بود.
ساعت یازده شب به خانه رسیدیم. تاثیرداروهای آرام بخش سبب شد به خوابی عمیق فرو روم که تا ظهر روز بعد ادامه داشت.
گرمای دستی را رو یدستم حس کردم. چشمهایم را باز کردم.(اَه،بازم کیارش!)
- خوبی عزیزم؟درد نداری؟
می خواستم سرم را به سمت پنجره بچرخانم تا او را نبینم که مادر وارد اتاق شد.
- یکتا صبحونه ات رو اینجا می خوری؟
- می یام توی آشپزخونه. راستی مگه مسافرت نمی ریم؟
- نه عزیزم!با این حالت چه طور بریم؟
- دنیا و داریوش رفتند؟
- صبح زود اومدند دیدنت. خواب بودی،بعدش هم رفتند.
ای کاش مامان با اونا می رفت،به یه مسافرت احتیاج داره!مادر که اتاق را ترک کرد،گفتم:"تو هم برو مسافرت!"
متحیر پرسید:"من برم مسافرت؟"
- اگه بری مسافرت،هر روز نمی تونی بیای پیشم.
به صورتش خیره شدم،اما هیچ چیز از چهره اش خوانده نمی شد،عین یک کاغذ سفید!
لحظه ای بعد،در حالی که کمکم می کرد از تخت پایین بیایم،گفت:"بریم صبحونه بخور،بعد نوبت تزریقته."
- جایی نمیام.
- احتیاجی نیست بریم،من هستم.
- فکرشم نکن!اجازه نمی دم بهم آمپول بزنی.
دستم را به آرامی فشرد و خنده ی کوتاهی کرد.
بعدازظهر،خانواده ی دایی جهانگیر به دیدنم آمدند. زمانی که نیما و کیارش مشغول صحبت بودند،نازنین کنارم نشست و آهسته گفت:"آخر این ماه عروسی می کنیم."
چنان با شوق این جمله را بیان کرد که دلم به حال خودم سوخت.
- فکر نمی کنی زود باشه؟
- نسبت به هم شناخت پیدا کردیم و همدیگرو دوست داریم.
- آمادگی شروع زندگی مشترک رو داری؟
- چه جورم!
- مبارکه،امیدوارم خوشبخت بشید!
پس از رفتن آنها،کیارش گفت:"آخر این ماه،جشن عروسی نیما و نازنینه."
بی حوصله جواب دادم:"می دونم."
لب تخت کنارم نشست و به چشمهایم خیره شد.
- نمی خوای تاریخ عروسی مون رو تعیین کنی؟
دراز کشیده،پشتم را به او کردم و گفتم:"آمادگیش رو ندارم."
- تا کی؟چه قدر باید انتظار بکشم؟
- برات چه فرقی می کنه؟
دستهایش را در طرفینم قرار داد و سرش را به صورتم نزدیک کرد.
- فرقش بسیاره. یکیش اینکه عشقم همیشه کنارمه.
- بهت گفتم که دلم نمی خواد اتاق خوابمون یکی باشه؟
حس کردم با نگاهی پر اندوه به من خیره شد. پس از مدت طولانی با صدایی اندوهناک گفت:"قرار بود رابطه ی جنسی نداشته باشیم،قرار نبود اتاق خوابمون جدا باشه!"
- دلم نمی خواد توی اتاق و روی تختخوابی بخوابم که متعلق به تو هم هست.
در حین بیان این جملات،قلبم از سنگ شده و لحن کلامم نیز مانند سنگ بی رحم و خشن بود.
دستهایش را از طرفینم برداشت.آه عمیقی کشید و اتاق را ترک کرد.
(ای کاش پشیمون بشه و نامزدی مون رو به هم بزنه!اما نه،اگه او این کار رو بکنه،بابا مجبورم می کنه به پسر حاج زردوست جواب مثبت بدم. شایدم چون نامزد داشتم ،به خواستگاریم نیاد. اما میاد چون هنوز دخترم،زن که نشدم!)
وقتی مادر برایم شام آورد با نگرانی پرسید:"یکتا،کیارش برای چی شام نخورده رفت؟چیزی شده؟"
(پس رفت خونشون،چه خوب!)
خودم را بی تفاوت نشان دادم و "چیزی نشده."
- آخه ناراحت بود.
- اشتباه می کنید.
دیگر مادر سماجت نکرد.
کیارش دو روز بعدی را به دیدنم نیامد و من چه خوشحال بودم. اما روز دوم مادر موشکافانه پرسید:"یکتا مطمئنی بهم راست گفتی؟"
خودم را بی اطلاع نشان دادم و متحیر پرسیدم:"در چه مورد؟!"
- در مورد ناراحت نبودن کیارش،با هم دعوا کردید؟
- برای چی دعوا کنیم؟
- اون مردی نیست که دو رزو به دیدنت نیاد،اونم با این حالت!
با قیافه ای حق به جانب جواب دادم:"مامان بدیبن شدی ها!خب عیده و اونا هم دید و بازدید دارند. نمی شه که همش کنار من باشه."
نگاهی به چشمهایم انداخت و گفت:"کاش این طوری باشه!یادت نره،مادرها بچه هاشون رو خوب می شناسند."
باز هم خودم را به نفهمی زدم و گفتم:"فدای تو مامان خوبم بشم."
متاسفانه کیارش روز سوم،اول صبح آمد. با صدای او و مادر،از خواب بیدار شدم.
- پسرم دلمون تنگ شده بود.
- ببخشید مامان!گرفتار بودم.
(اَه،بازم اومد. بهتره خودمو به خواب بزنم.)اما تماس تلفنی نازنین،مانع شد.
او با شور و شوقی بی پایان پرسید:"یکتا تا عروسیم گچ دستت باز می شه؟"
- فکر کنم باز بشه.
- خیالم راحت شد. لازم نیست تاریخ عروسی رو عقب بندازیم.
تماس ه قطع شد،متوجه کیارش شدم. خیره،به من لبخند می زد. نگاهش پر از عشق و تمنا بود.
- سلام عزیزم!دستت بهتره؟
- خوبم،اگه تو رو نبینم.
به روی خودش نیاورد،به سمتم آمد و بوسیدم.
- تو خونه موندن بسه!صبحونه بخور بریم.
- کجا بریم؟!
- خونه ی ما.
- نمی یام.
- نمی شه. چون عمه جون و عالیه منتظرند.
- تماس بگیر بگو حالم خوب نیست،نمی تونم بیام.
- حتی یه بارم خونمون نیومدی!
شانه بالا انداختم و برای خوردن صبحانه،اتاق را ترک کردم.

* * * * *

یک روز قبل از سیزده به در به پیشنهاد دایی جهانگیر به باغ او که در اطراف تهران قرار داشت،رفتیم. مثل همیشه،پدر نیامد و مادر با اتومبیل داریوش آمد.من هم به اجبار همراه کیارش آمدم.
نزدیک مقصد بی مقدمه گفت:"فکرهامو کردم. قبوله،اما به شرط اینکه بعد از عروسی نیما عروسی کنیم."
نگاهم را از جاده گرفتم،به او خیره شدم و گفتم:"نمی فهمم!!"
- مگه نخواستی اتاق خوابمون جدا باشه؟
- باید جدا باشه.
- باشه،اما به همون شرطی که گفتم.
- اتاق خوابمون باید جدا باشه. شرطم،قبول نمی کنم.
- باشه ،منم قبول نمی کنم اتاق خوابمون جدا باشه.
- نمی تونی قبول نکنی!
- چی باعث شده فکر کنی نمی تونم؟!
- (حق با اونه،می تونه!)، گفتم:"باید فکر کنم."
- - باشه،تا پس فردا که این جاییم،فکرهاتو بکن.
نزدیک ظهر،به باغ دایی جهانگیر رسیدیم. باغی بسیار زیبا و دل انگیز که مناظر زیبایش برای نقاشی کشیدن وسوسه انگیز بود،حیف که با این دست نمی شه نقاشی کشید.
وسط باغ،ساختمان بزرگ و خوش نمایی قرار داشت. ساختمان،شامل اتاقهای متعددی بود که پنجره ی تمام اتاق ها رو به باغ باز می شد.
عاشق عصرها و صبح های آنجا بودم. صبح ها،آواز پرندگان لذت بخش بود و عصرها،نوای جیرجیرکها،آرام بخش.
پس از پیاده شدن از اتومبیل دستم را گرفت و با لحنی که دل سنگ را آب می کرد نالید:"عزیزم!اینجا باهام مهربونتر باش. دوست دارم سایرین فکر کنن زوج خوشبختی هستیم."
نمی دانم چرا دلم برایش سوخت،سرم را به نشانه ی پذیرش درخواستش ،تکان دادم.


امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 16:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group